یالطیف.

صحبت پیرامونِ طرح جلد یکی از نشریاتِ فاضل کشورمان است؛ هابیل.
البته نقدِ من برمی‌گردد به این‌که طرح جلد این فضل‌نامه نتوانسته است اهداف واقعی محتویاتش را نمایندگی کند. فرض‌مان این است که همین الان نشریه‌ی معظم هابیل را برای اولین بار پیش روی خود گشوده‌اید و می‌خواهید بفهمید که طرح جلدش چه می‌خواهد بگوید.
بگذارید من هم کمک‌تان کنم. ابتدا به این فکر کنید که اهداف خود نشریه چیست و محتویات آن چگونه و با چه هدفی در کنارهم چیده شده‌اند تا بفهمید طرح روی جلدش چه سیاستی را برگزیده‌ است... جواب چیست؟ طرح روی جلدشان براساس کدام رویکرد است؟ مشتری‌دار؟ جوان‌پسند؟ مردمی؟ روشنفکرانه؟ واقعا کدامیک از این پارامترها برای زینت‌بخشی روی جلد به چشم می‌آید؟
 
برای پاسخی دقیق‌تر به این سوال اجازه دهید کمی در پیرامون‌مان غور کنیم. امروز نشریات عالم آموخته‌اند متناسب با رویکردهای‌شان طرح روی جلدشان را انتخاب نمایند. منتها در ایران ما، نتیجه‌ی کار همه‌ی این رویکردهای متفاوت در طرح روی جلد چندان متفاوت نیست. مثلا نشریات‌‌‌‌ زرد برای این معنا دست به دامان چهره‌های جنجالی می‌شوند؛ مانند آن‌هایی که مشکل اخلاقی پیدا کرده‌اند و یا کارشان به دادگاه‌ها کشیده شده است و از این قبیل. اساسا طرح روی جلدشان می‌شود کسی که غالب آدم‌ها می‌شناسدشان.  اگر درست نگاه کنی و به بقیه‌ی نشریات داخل کشور نظر بیاندازی می‌بینی که همین رویکرد برای بقیه‌ی نشریات، حتی همان‌هایی که دعوی آگاهی و روشنگری دارند نیز صادق است. غالب نشریات این سرزمین سعی می‌کنند روی جلدشان انسان‌هایی معروف قرار بگیرند. چون همه‌ی این‌ها دغدغه‌ی فروش دارند و بنا بر اصل مشتری‌مداری که گهگاه به عوام‌زدگی پهلو می‌زند آن‌چه که مخاطب دوست دارد بچشد را زیر زبانش می‌گذارند.
مثال‌های زیادی از این باب وجود دارد. مثلا نشریه‌ی مهرنامه در اولین شماره‌اش دو تن از آقازدگان علوم انسانی را لایق روی جلد دانسته است. (همین مانده بود که آقازادگی به علوم انسانی این خاک سرایت کند که متاسفانه سرایت کرد؛ پدیده‌ای نادر در تمام تاریخ علوم انسانی!) یا مثلا روی جلد نشریه‌ی پنجره هر بار یکی از چهره‌های سیاسی این مرز و بوم است؛ مگر این که اتفاق نادری بیافتد  و بواسطه‌شاگردان یک فیلسوف شفاهی این طرح جلد به عناصری فرهنگی و ادبی اختصاص یابد. اوضاع همشهری جوان و چلچراغ در این باب نزدیک‌تر به نشریات زرد است. کوتاه آن‌که طرح روی جلد انسان‌های مشهور در حالات مختلف یکی از شایع‌ترین روش‌ها برای جذب مخاطب است. عملی که در ایران از مرز یک روش در میان روش‌ها گذر کرده است و تبدیل شده به اصلی که تقریبا همه‌ی نشریات معروف آن‌را پیگیری می‌کنند.
چنین می‌شود که وقتی نشریه‌ای بدون رعایت کردن این نرم‌های عوام‌گرایانه قدم به عرصه‌ی مطبوعاتی می‌گذارد در بهترین حالت با تعجب خواننده مواجهه می‌شود. اما بحث اصلی در این است آیا رویکرد هابیل با اهدافش هم‌خوانی دارد؟
توضیح این مساله ضروری است که طرح روی جلد نشریات بواسطه‌ی انتخابات خردادماه 88 دچار دگرگیسی‌هایی نیز شده است. این دگرگیسی در طرح روی جلد فوق‌العاده‌ی سال‌نامه‌ی روزنامه‌ی ایران به نام رمز عبور1 به بهترین وجه دیده است. همین رویکرد با دیدی لیبرال‌تر در ویژه‌نامه‌ی آخر سال روزنامه‌ی همشهری و با رویکردی آرمان‌خواهانه‌تر در مجله‌ی راه نیز قابل رصد است. این سه نشریه با هوشمندی متوجه تغییرات اساسی جامعه‌ی ایران شدند و دیگر طرح روی جلدهای‌شان را به اشخاص و یا موضوعاتی فانتزی تقلیل ندادند. این در حالی بود که برخی از نشریات هنوز مشغول اسامی و اشخاص معروف ماندند و نتوانستند خودشان را با تغییرات شتاب‌ناک ملت همسو کنند. نمونه‌ی واپس‌گرایانه طرح روی جلد را می‌توان در ویژه‌نامه‌ی آخر سال پنجره دید. مجله‌ای که حتی به اندازه‌ی تایم هم هوشمندی به خرج نداد ونتوانست جامعه‌ی ایرانی را در سالی که گذشت درک کند. (منظورم آن شماره از نشریه‌ی تایم است که طرح روی جلدش  به اعترضات و آشوب‌های داخل ایران اختصاص یافته بود.)
نگارنده معتقد است طرح روی جلدها، که معرف آمال و آرمان‌ها و اندیشه‌ی گردانندگان نشریه‌ها هستند، می‌بایست رویکردی عینی‌تر به خود بگیرند و کانون توجهات را از روی چهره‌های سیاسی، که بعضا حداقل محبوبیت را دارا نیستند، خارج سازند و به سمت موارد عینی‌تری حرکت کنند.
در این میان، هابیل در همان ابتدای سعی کرد متفاوت باشد. منتها بنا به نظر این قلم روش مشخصی برای این متفاوت بودن درنظر گرفته نشد. تفاوت هابیلی‌ها در طرح روی جلدشان آگاهانه نیست. طرح روی جلدهای بیش از حد فانتزی این نشریه، نمی‌تواند با خواننده ارتباط محکمی پدید بیاورد. مثلا همین که من به عنوان یک خواننده از کف جامعه، می‌بایست دقایقی فکر کنم تا بتوانم منظور هابیلی‌ها را از طرح روی جلدشان حدس بزنم نشان می‌دهد طرح روی جلدهای‌ هابیل ملموس نیست .طرفه این که بنا بر ادعای گردانندگان هابیل، این نشریه توسط کسانی نوشته شده است که جنگ وانقلاب را درک ننموده‌اند. بنابراین حداقل انتظار این است که طرح روی جلد روایت اینان برای ما دانشجویانی که جنگ و انقلاب را درک نکرده‌ایم نیز می‌بایست قابل درک باشد. این اتفاق در طرح روی جلدهای هابیل نمی‌افتد. مثلا شماره‌ای با تیتر شهر آرمان ندارد و یا شخم در مزرعه برای من خواننده به هیچ وجه قابل درک نبود. مدام به این فکر می‌کردم این طرح روی جلدها چه ارتباطی با مشکلاتی دارد که من بچه مذهبی، اگر این تعبیر صائب باشد، با آن دست به گریبان هستم.
قبول دارم که رویکرد افراطی بقیه‌ی نشریات در طرح روی جلدهای‌شان هابیلی‌ها را برآن داشته است تا سازی دیگر بنوازند و طرحی دیگر دراندازند. اما  به نظر می‌رسد ایشان در این مهم بیش از حد سعی بر نوآوری داشته‌اند. در این‌گونه طرح‌ها با همه‌ی مزیتی که در بدیع بودن آن نهفته است، نگاهی هدفمند دیده نمی‌شود. به عنوان یک پیشنهاد، جدای از طرح روی جلد شماره‌ی آخر که در مورد اخراجی‌ها بود و به نسبت شماره‌های قبلی ملموس‌تر و قابل تحمل‌تر، نیکوست سیاست‌گذاران جوان هابیلی به فکر طرح روی جلدهایی قابل فهم‌تر باشند. به عنوان یک پیشنهاد، در طرح روی جلدهای‌شان می‌بایست یاران تابعی روح‌الله بیشتر دیده شوند. مثلا برای طرح مساله‌ی ازدواج‌های دانشجویی و مصائب  و محاسن این پدیده، می‌توانند دست‌های به هم بسته شده‌ی دختران و پسران را نشان دهند که همه‌ی آن‌ها با روبان‌های شادی به هم وصل شده‌اند.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

1. چند هفته ی پیش بود هم زمان با آپ دیت شدنِ کتاب خانه ی نمازخانه، سیستمِ صوتی و تصویری نمازخانه هم به طرز ِ فجیعی آپ دیت شد. (الان نمازخانه ی ما هم در کنار ِ تفسیر المیزان و کتب حکمی و اخلاقی، گتسبی بزرگ و برادران کارامازوف و... دارد.)

2. شما مسابقاتِ جام جهانی را چطور پیگیری می کنید؟ توی خانه؟ از محل کار؟ توی ماشین؟ با چه وسیله ای؟ تلویزیون؟ رادیو؟ با موبایل؟ دسته جمعی؟ تنهایی؟

هر جور ببینید، به سبکِ فوتبال دیدنِ دانشجویان نمی رسد.

3. دیروز عصر، با شوق ِ تمام، بازی آرژانتین، تیم ِ این چریکِ دوست داشتنی یعنی ماردونا را توی یک جمع تقریبا صد نفره ی دانشجویی، و آن هم با سیستم آپ دیت شده ی نمازخانه دیدیم؛ یعنی با ال سی دی های 42 اینچ ِ LG و با کیفیتی خدا، حرکات ِ لینونل مسی را دنبال کردیم.(من این اتفاق را بسیار جالب می دانم. یعنی ما نمازخانه ای داریم که با جریان سیال ِ زندگی دانشجویان همراه است. هم سالن مطالعه است، هم کتاب خانه ی تر و تمیزی دارد، هم نمازهای خوب و باشکوهی دارد. آن قدر که موقع نماز مغرب نمازخانه پر ِ دانشجو می شودو... هم الان که می شود سالن ِ دیدنِ فوتبال با هزران تکه و متلک و صمیمت در عین ِ اختلاف سلیقه ها. خدا کند مملکت هم ما هم این جوری شود. همین قدر با صفا و  زیبا. به این جمله ی مهم توجه کنید. یکی از بچه ها از ما پرسید: «امشب بازی انگلیس خبیث با آمریکای جنایت کار را هم پخش می کنید؟!» خدایی چقدر این دانشجوها فیلمند!)

من نتوانستم بفهمم بچه هایی که توی نمازخانه نشسته اند طرف دار ِ آرژانتین هستند یا نیجریه و یا فوتبال خوب! چون گدار ِ هر یک از موقعیت های دو تیم، این ها هورا می کشیدند! ولی ما جز تیفوسی های مارادونا بودیم که آخرش هم آرزو به دل ماندیم که آرژانتین، مارادونایی بازی کند.

مارادونا آدم ِ چریکی است. رفتارهای معترضانه و چپ گونه دارد. به یک چپِ صادق شبیه تر است تا دروغ گو. برایش هیچ اهمیتی ندارد که صدها میلیون نفر دارند حرکاتش را رصد می کنند. در قید و بندِ حرکاتش نیست. آن کت و شلوار ِ شیکی که دخترانش (از جمله زنِ آگرو) برایش از آرژانتین بردند خلعتِ برازنده ای برایش نبود. باید به تنش پیراهنی قرمز و یا آبی راه راه با آستین هایی بالا زده می دیدم. مارادونا با کروات قابل هضم نیست. 

4. اما ماردونای دیروز، تیمش را با سیستم ِ «خودتان بازی کنید» روانه ی میدان نکرد. مارادونا دیروز ستارگانش را مهار کرد. قبل از آن که دفاع ِ نیجریه بخواهد زهر ِ حمله ی آرژانتین و کهکشانی هایش را بگیرد، این مارداونا بود که نتق ِ بازیکنان را کشیده بود. نگذاشت جُم بخورند. او یک بازیکنِ بزرگ بوده است. پس همه باید گوش به فرمان ِ او باشند. از مسی و دیماریای جوان تا ورون و ماسکرانو باتجربه.

ترس از مارادونا توی روح ِ تیم دمیده شده بود. همین شد که ورون نتوانست دیروز ژنرالی مطمئن نشان دهد و هیگواین و دیماریا تحت تاثیر دیگو پر اشتباه ظاهر شدند. به غیر از مسی که خود ستاره ای است در حد و اندازه های مارادونا، حتی کارلوس توز ِ خودخواه، این بار ترسو شده بود.

5. بعدِ شروع طوفانی آرژانتین، شوت با سر ِ هاینزه که به گلی دیدنی بدل شد، آرژانتین بازی را مهار کرد. کنترل شده بازی می کرد. هافبک ها چندان به فکر ِ تغذیه ی خط حمله نبودند. شاید ماردونا از بازی اول فقط برد می خواست، ولی هر چه بود این بازی آرژانتین نبود. بازی که ما منتظرش بودیم یک بازی هجومی و ویران کننده بود. البته نقشه های مارادونا را یک نفر دیگر هم بر هم زده بود. آن هم ویسنته انیما بود؛ دروازه بانِ نیجریه. او بارها با شیرجه هایی دیدنی  مسی را ناکام گذاشت. وگرنه اگر یک دروازه بانِ نا مطمئن مثل ِ اسکار پرز (دروازه بان مکزیک) توی چاچوبِ نیجریه می ایستاد، نتیجه خیلی فرق می کرد و در آن صورت بازی شکل دیگری به خود می گرفت.

6. من فکر می کنم و امیدوارم آرژانتین ِ مارادونا، در بازی های بعدی تهاجمی فوتبال بازی کند. این خواسته ی همه ی آرژانتینی هاست. ما از آرژانتین فوتبال مهندسی شده نمی خواهیم. من خودم طرفدار ِ فوتبال ِ مهندسی آلمانم. ته بازی با حساب و کتاب را در این تیم می بینم، ولی این حرف ها به مارادونا نیامده است. او باید تیمش را طوری به میدان بفرستد که شایسته بالا و پایین پریدن هایش باشد. خیلی خنده دار است، آرژانتین دارد مهندسی و ماشینی فوتبال بازی می کند (آن هم پر اشتباه) ولی ماردونا مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می پرد. مهندس یوخوایم لو مربی ژرمن ها، اگر تیمش را مهندسی شده به میدان می فرستد، خودش هم عین  ِ یک جنتلمنِ رفتار می کند و با خونسردی از تیمش می خواهد به حریفان بفهماند معاهده ی ورسای بعد از جنگ جهانی اول که اقتصاد آلمان را نابود کرد حق ِ ملتش نبوده است. نظم ِ آلمان ها شایسته اقتصادی نبوده است که در آن تخم مرغ 3 میلیارد مارک باشد. (شاید باورتان نشود آلمان ها از این جهت هنوز هم از ایتالیا و انگلیس و فرانسه + آمریکا گله دارند؛ مخصوصا انگلیس!)

اما آرژانتین باید وحشیانه بازی کند. (منظورم تهاجمی و طوفانی است!) امانِ خط دفاع را ببرد. البته دیروز دفاع ِ نیجریه دوندگی های زیادی داشت، ولی تیمی که مقابل آرژانتین بازی می کند باید بالای 130 کیلومتر بدود تا بتواند توز، مسی، آگرو، هیگواین و حتی میلتو را مهار کند. در حالی که دو تیم کلا 188 کیلومتر دویدند (نیجریه 93 کیلومتر دوید و حتی 2 کیلومتر کمتر از آرژانتین!) و این دربرابر آمار 215 کیلومتری بازی دیشب انگلیس-آمریکا هیچ است. اگر مارادونا سودای «فوتبالی دیگر» دارد باید بیش از این ها زحمت بکشد. این طوری نمی شود جزایر فالکلند را پس گرفت. دستِ خدای! مارادونا باید در پاهای جادویی مسی خلاصه شود. ما پیروزی با نامردی نمی خواهیم. همین می شود که خوشم مان نیاید از فرانسه و تیری آنری حقه باز! (هر چند مرده ی دیوانه بازی های دومنک هستم و همین فوتبال را زیبا و «خاص» می کند.)

ما فوتبال ِ زیبا می خواهیم آقای مارادونا! این پسربچه ی علاقه مندِ به فوتبال در ژوهانسبورگ هم مثل ِ  من ِ میثم امیری در ایران این طوری فکر می کند. فوتبال می تواند قلب ها را به هم نزدیک کند. همانندِ هم ذات پنداری که من الان با این نوجوان سیاهِ آفریاقایی دارم.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

امروز داشتم به وبلاگم فکر می کردم و ناگهان به یادِ همین اولین کتگوری سمتِ چپِ وبلاگم افتادم. این که نوشته است: «خون سبز». داشتم به این فکر می کردم که اولین بار چه شد که به یادِ این نام افتادم و چه شد که آن را برای وبلاگم برگزیدم. در ادامه اش به این هم فکر کردم که آیا این نام ایدولوژیک است یا نه. برای پاسخ به این سوال توی ذهنِ خودم به دنبالِ تعریف ایدولوژیک بودن افتادم. همین طور جریانِ سیالِ ذهنم داشت از مفاهیم مختلف عبور می کرد. تا این که به این سوال مهم رسیدم:

برای تولیدِ یک اثرِ هنری چه باید کرد؟ آیا ابتدا باید زوایا و جنبه های مختلفِ اثر را تعریف کرد و پلاتِ آن را روی کاغذ کشید و بعد هوشیارانه به فکر ِ انداختنِ گره و یا سوژه در اثر بود و بعد با توجه به آن اثر را ساخت؟ (البته در این جا مرادِ از اثر ِ هنری بیشتر آثار ِ مکتوب مانند داستان، سناریو، و تا حدی شعر است.) یا این که باید گذاشت قلم خودش روی کاغذ کشیده شود و کافی است بر اساس ِ یک طرح ِ ذهنی شروع به نوشتن کرد و کلمات خودشان یکی پس از دیگری نقش شان را بازی خواهند کرد؟

البته پاسخ های متفاوت به این سوال سبک های متفاوتی را می آفریند. منتها مساله ی اصلی این است که پاسخ ِ دقیق به این سوال هم کسی را نمی تواند نویسنده کند. چه آن که نویسندگانی بودند که براساس ِ یک طرح ِ کاملا مشخص، ایجاد گره های داستانی به جا، فلاش بک و فلاش فورودهای مناسب تواستند آثار ِ زیبایی را خلق کنند. به نظرم رمانی مثل ِ سلاخ خانه شماره ی پنج کورت ونه گات باید از این سنخ باشد. در عین ِ حال آثار داستانی بوده و هستند که شاید طرح ِ خیلی مشخصی  و یا حداقل با جزییات مینیاتوری از آن توی ذهنِ نویسنده نبوده و نویسنده بیشتر در پی ِ این بوده است تا درگیری های ذهنی و تجاربِ شخصی اش را بقیه در میان بگذارد. شاید از این میان بشود به سفر به انتهای شب ِ سلین اشاره کرد.

می بینید که حتی پاسخ ِ دقیق به این سوال کاملا تکلیف ِ آدم را مشخص نمی کند. هر چند به نطر می رسد در بسیاری از کارگاه های آموزش داستان نویسی کشورمان اولی را آموزش می دهند، در حالی که به نظر می رسد باید دومی را آموزش داد. طرفه آن که دومی هم چندان رابطه ی خوبی با اکتساب (به معنای آکادمیک) ندارد.

مثلا همین خونِ سبز که این بغل نوشته شده است بیشتر با شهود حاصل شده است تا بخواهد از یک مسیر ِ درست. به هر طریق، من فکر می کنم در ایجادِ هر اثر ِ هنری، چه آن اثر در حد یک عبارتِ دو کلمه ای یعنی خون سبز باشد، آن چه اهمیت دارد به کارگیری دقیق و درست از کلمات است. به نظرم در این میان این تولید هنری تا حدِ زیادی مرهونِ خلاقیت است و شاید به همان حد دقتِ دانشورانه ای را می طلبد.

اگر به این معنا به این معظله ی ارجمند بنگریم خواهیم دید که اساسا تولید هنر ِ غیر ِ ایدولوژیک ناممکن است. هر چقدر هم آدم پشتِ سر ِ ایدولوژی بد بگوید و آن را حجابِ ذهن بشمارد، ولی همین که آزادی هم در متنش به خواننده اجبار کند باز هم دارد ایدولوژیک می نویسد. بی جهت نیست که حتی رمانی مانند بیگانه ی آلبر کامو که در نگاهِ اول برای تان خیلی سهل و ممتنع می آید دارد ایدولوژِی تقریر می کند. اصلا همین که جلال آل احمد (به عنوانِ کسی که همیشه به دنبال ِ یک ایدولوژی می گشت، از مارکسیسم بگیرید تا اسلام) این اثر را ترجمه می کند باید شست تان خبر بدهد که این اثر باید نسبتی با ایدولوژی داشته باشد. چون هر نویسنده ای بر اساس ذهنیات و جهان بینی خودش داستان می نویسد (و حتی ترجمه می کند) و این طور نیست که عقاید و افکار و اعتقاداتش را بگذارد توی یک اتاق دربسته و شروع به نوشتن کند. حتی وقتی او دارد جماعتی از دختران  را توصیف می کند به طرز ِ مستقیم از عقایدِ خود کمک  می گیرد. مخصوصا این که توصیفاتِ اروتیک از دختران و تشبیه ها و کنایه های گزنده در موردِ خانم های محجبه در داستان های ایرانی کم نیست. با وجودِ این که دختران ِ محجبه بعد از انقلاب در فعالیت های اجتماعی مشارکتِ چشمگیری داشتند و در عرصه های مختلف موجب سرفرازی جمهوری اسلامی شدند، باز هم می بینیم که نویسندگانی هستند که ناامیدانه دخترانِ ما را همچون راهبه های یک صومعه که اساسا ارتباطی با دنیای بیرون شان ندراند توصیف می کنند. گفت مارکز نویسنده ی بزرگی است چون قصه های مادربزرگش را دقیق نقل می کند و ما نویسنده نمی شویم چون می خواهیم قصه ی مادربزرگِ مارکز را نقل کنیم.

البته این که ماها ایدولوژیک می نویسیم یا نه ارتباطِ تنگاتنگی دارد با این که چه تعریفی از ایدولوژی داشته باشیم. و به نظر ِ من این سوال که ایدولوژی چیست سول به جا و علمی می باشد. و بر اساس ِ آن جواب و جنس ِ ایدولوژی تعریف شده نیز می توان قضاوت کرد و بر اساس آن می شود گفت که حتی به کارگیری یک نام ایدولوژیک است یا نه. چه آن نام صفورای کافه پیانو باشد و یا ارمیای بیوتن و یا آئورلیانوی صد سال تنهایی و حتی پیرمردِ خنزر پنزری بوف کور. و تا یادم نرفته بگویم خون ِ سبز ِ وبلاگِ این جانب.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این مطلب جهتِ ویرایش در وبلاگ قرار می گیرد. به این هم کاری نداشته باشید که این را چه کسی گفته است، همین قدر بدانید که پیام نوروزی یکی از روشنفکرانِ بدونِ پسوندِ کشورمان است. فقط این متن را ویرایش کنید و برایم بفرستید تا ویرایش شده ی آن را مجددا چاپ کنم.

===========================

بسم الله الرحمن الرحیم


این ایام نوروز باستانی کهن و همیشه جاودان را به هموطنان عزیزمان در ایران و هر گوشه ای از جهان که هستند تبریک عرض می‌کنم.
یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبراللیل و النهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.
چقدر عجیب است که این مراسم باستانی با چنین روایت زیبای اسلامی عجین شده و
در این آغاز سال می‌خواهیم که آزادی به سرزمین مان بازگردد، این تحول حال است. می‌خواهیم قانون مداری که می‌توان گفت دویست سیصد سال است که انسان‌ها به شکل مدرن برای آن تلاش کرده‌اند مجددا بر سرزمین ما حاکم شود
نه تنها با روایت زیبای اسلامی، بلکه با امروز ما در جامعه ی مدرنی که وجود داریم و در این ایام سبزی که جنبش سبز در واقع بر آن مهر و امضای زیبایی‌های خودش را زده.

حول حالنا الی احسن الحال در واقع همان خواست جنبش سبز است. جنبش سبز خواهان تحول وضعیت خود است، وضعیت ملت خودش. و چه تقارن زیبایی است تحول در هر زمینه ای. جنبش سبز که جنبش برانداز نیست. جنبش تحول خواه است، تحول از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب. ولی اجازه بدهید که از حافظ مدد بگیرم و از اعتمادی که به او داریم در همه ی ایام زندگی مان خط مشی بگیریم یا صحبتی :
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
این چهارده روایت که در واقع حافظ خود درباره ی خودش گفته و آن را با عشق توأم کرده حکایت از این دارد که خیلی می‌توان به آن اعتماد کرد. فال نیست به فال اعتقاد ندارم چون قرآن کریم هم می‌فرماید : طائرکم معکم، خودتان هر چه باشید همان، گردن کسی نباید چیزی انداخت. بلکه تأسی می‌گیریم به او :
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
حافظ عزیز مورد اعتماد همه‌ی ما در شب‌های چله، در روزهای عید، در موقعی که غم و اندوهی داریم، در موقعی که
جنبش سبز مجموعه ای از جنبش‌های زیر مجموعه ی خودش است، جنبش کارگران، جنبش معلمان، جنبش زنان و جنبش‌های دیگر. و هم چنین مجموعه ای از گروه‌های مرجع است مثل گروه هنرمندان، گروه ورزشکاران، گروه هایی دیگری مثل طرفداران حقوق بشر که البته همه مان هستیم و در این طرف داری همه به نوعی هم پای هم هستیم، و گروه‌های مرجع دیگر
خوشحال و شاد هستیم، ” عشق را به فریادمان می‌رساند”. دلمان می‌خواهد در این ایام همدیگر را دوست داشته باشیم. قبلا هم گفتیم که جنبش سبز را همه دوست داریم با هیچ کس دشمن نیست، فقط یک مطالبات و آرمان هایی دارد.

در این آغاز سال می‌خواهیم که آزادی به سرزمین مان بازگردد، این تحول حال است. می‌خواهیم قانون مداری که می‌توان گفت دویست سیصد سال است که انسان‌ها به شکل مدرن برای آن تلاش کرده‌اند مجددا بر سرزمین ما حاکم شود.
تقلبات و شائبه‌ها کنار رود، تبعیض در هر شکلی که هست چه تبعیض برای مسائل مادی، طبقاتی، اقتصادی، فرهنگی و تبعیض در مورد مسائل زنان برطرف بشود. آزادی‌های شخصی و فردی احترام گذاشته شود، این به معنای این نیست که به جمع و خواسته‌های جمع احترام نمی‌گذاریم ولی فرد هم حق دارد و معمولا حکومت‌های رسمی ایدئولوژیک به فرد حق نمی‌دهند که برای خود نظر و سلیقه داشته باشد اما جنبش سبز این را می‌خواهد.
مردم ما در جنبش سبز سازنده ی آن هستند، جنبش سبز یک کتابخانه نیست که چند کتاب در آن گذاشته باشند.در واقع جنبش سبز همان مردم و آرمان هایش هستند. ما همه با هم هستیم، ما بی‌شماریم. مردم ما با همه‌ی تنوعی که کشور ما دارد، کشور ما یکی از پیچیده ترین موقعیت‌های ژئوپولتیک و نژادی و زبانی را دارد، ولی خدا را شکر قرآن کریم می‌فرماید :که احترام بگذاریم به این قضیه، شعوب و قبایل اگر باشید همدیگر را بشناسید. رنگ و زبان، الوان و السنتکم این‌ها از آیه الهی است. نشانی از خداوندی است. این تنوع و تکثر بسیار زیباست.
جنبش سبز مجموعه ای از جنبش‌های زیر مجموعه ی خودش است، جنبش کارگران، جنبش معلمان، جنبش زنان و جنبش‌های دیگر. و هم چنین مجموعه ای از گروه‌های مرجع است مثل گروه هنرمندان، گروه ورزشکاران، گروه هایی دیگری مثل طرفداران حقوق بشر که البته همه مان هستیم و در این طرف داری همه به نوعی هم پای هم هستیم، و گروه‌های مرجع دیگر. جنبش سبز در واقع حکایت یک نورافشانی است، نورافشانی مردم که
بر تارک آرمان‌های زنان آزادی‌ها و رفع تبعیض می‌درخشد، این آرمان زنان ایران فقط نیست، آرمان تمام زنان جهان است منتها برخی از نقاط جهان موفق تر از ما بوده اند در رفع تبعیض ولی ما موفق نبودیم، واقعیت این است
نور وجودشان به یک منشور می‌تابد و تنوع رنگارنگ و قوس و قزحی زیبا در پرده ی تابلو الهی در سطح جامعه ایجاد می‌کند. جنبش سبز یک جنبش تحول خواه و آزادی خواه است و پیش به سوی آرمان‌های بلند اسلامی. جنبش سبز جنبش لطیفی است. جنبش خشن نیست، نمی‌خواهیم بگوییم ” نرود میخ آهنین در سنگ ” آن را می‌دانیم که یک ضرب المثل است ولی ما در دنیای مدرن می‌خواهیم بر همه ی این‌ها پیشی بگیریم و حرف تازه ای بزنیم و هیچ سنگی را فکر نمی‌کنیم وجود دارد که راجع به آن میخ آهنین به کار ببریم و امیدواریم همه مان با هم با نرمش پیش رویم و کل ملت ما، نظام و مردم ما موفق باشند در آن آرمان‌های بلند.

اما نمی‌توانم راجع به زنان حرف نزنم. بر تارک آرمان‌های زنان آزادی‌ها و رفع تبعیض می‌درخشد، این آرمان زنان ایران فقط نیست، آرمان تمام زنان جهان است منتها برخی از نقاط جهان موفق تر از ما بوده اند در رفع تبعیض ولی ما موفق نبودیم، واقعیت این است. من همیشه حرفم این بوده که انقلاب اسلامی یک پروژه ی ناتمام بود. و امیدوار بودیم که در جمهوری اسلامی آرمان‌های بلند انقلاب اسلامی و آرمان‌های بلند حضرت امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب در جمهوری اسلامی تحقق پیدا کند، چون به نحو خاصی انقلاب ما با یک سرعت خاصی موفق شد و ادامه ی آرمان هایش را منتظر بودیم در جمهوری اسلامی انجام بگیرد که آزادی‌ها بود، قانون خواهی بود، مساوات بود، رفاه مردم بود، رفع تبعیض‌های طبقاتی بود و نظایر آنها، ولی نشده. جنبش
در نهایت تبریک می‌گویم به همه ی انسان‌های بزرگی که با هزینه‌های سنگینی که پرداختند این انقلاب کبیر را حفظ کردند، جنگ تحمیلی را به پیروزی رساندند و جنبش سبز را سرفراز کردند در تمام جهان، به خانواده‌های زندانیان، به خانواده‌های شهدا در تمام قلمرو تاریخ ایران به ویژه این سی ساله اخیر تبریک عرض می‌کنم.
سبز می‌خواهد همان‌ها را دوباره پیگیری کند از جمله مسئله زنان را. زنان ما در شرایط فعلی از تبعیض‌های زیادی رنج می‌برند، مثل تبعیض‌های حقوقی، تبعیض‌های فرهنگی، تبعیض‌های قانونی و نظایر آنها.

بعضی‌ها خیال می‌کنند تا بحث رفع تبعیض پیش می‌آید و مساوات طلبی، نقش‌ها فراموش می‌شوند و یک جامعه ی خشنی که همه مثل هم می‌خواهند استالینی عمل کنند، سرها بریده شود همه اندازه همدیگر شوند و مثل هم. نه این حرف نیست اصلا، جنبش سبز نقش‌ها را می‌شناسد. حتی نه تنها جنبش سبز بلکه تمام فعالیت‌های رفع تبعیض در سطح جهان نقش‌ها را می‌داند و می‌شناسد. این طور نیست که لطافت، مادرانگی، عشق آفرینی، ایجاد شور و هیجان، تداوم حیات بشری، در جنبش سبز فراموش بشود در رفع تبعیض. رفع تبعیض در واقع همان ادبیات دینی ما را می‌خواهد به یک شکلی در مورد زنان بکار ببرد. ریحانه است، نه قهرمانه. یعنی لطافت و درخشندگی دارد اما قهرمانانه نباید با آن رفتار کرد.
قهرمان البته در اینجا به معنای ادبیات فارسی مان نیست بلکه یعنی با قهر و خشونت. وقتی تبعیض هست در واقع آن ریحانه اسیر قهرمانه شده است یعنی آن قهرها و شدت هایی که فرهنگ یا یک نظامی ممکن است بر او وارد کند. ما در واقع به طور جدی این قضیه را در کنار تمام آرمان‌های جنبش سبز پیگیری می‌کنیم که رفع تبعیض و اعطای آزادی‌ها به زنان و آن را از قیمومیت درآوردن ( چه قیمومیت قانون باشد چه قیمومیت‌های دیگر ) خارج کند و زن واقعا در شأن و منزلتی که همه ی فرهنگ‌های بدیع و ارزشمند جهان برای آن قائل اند، و از جمله اسلام عزیز خودمان بر آن قائل است ما به آن شأن و منزلت برسانیم هم در قلمرو فرهنگ هم در قلمرو قانون.
در نهایت تبریک می‌گویم به همه ی انسان‌های بزرگی که با هزینه‌های سنگینی که پرداختند این انقلاب کبیر را حفظ کردند، جنگ تحمیلی را به پیروزی رساندند و جنبش سبز را سرفراز کردند در تمام جهان، به خانواده‌های زندانیان،
جنبش سبز هزینه ی سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده است
به خانواده‌های شهدا در تمام قلمرو تاریخ ایران به ویژه این سی ساله اخیر تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم زندانیان آزاد شوند و بر سر سفره‌های هفت سین در کنار خانواده‌های خود بنشینند و به ترجیع بند سبز جنبش سبز که پر از سین‌های پر شکوه است، علاوه بر سین‌های هفت سین، سین سرفرازی، سین سعادت، سین سلامت و سین‌های خوب دیگر را به عنوان یک زنجیره ی ابدی سبزی‌های جنبش سبز در کنار خانواده هایشان بر سر سفره ی هفت سین داشته باشند. و ما بی شماریم، ما با هم هستیم، ما ایستاده ایم.

جنبش سبز هزینه ی سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده است. منتها این آرمان‌ها را ما می‌خواهیم، مطالبات ما باید تحقق پیدا کند.هر کس این کار کرد فرقی نمی‌کند، مهم این است با سرفرازی این آرمان‌ها که آرمان‌های خود انقلاب کبیر اسلامی هم هست تحقق پیدا کند و می‌دانم که حتما چنین خواهد شد و امیدواریم که همه خوشبخت و سعادتمند باشیم.
========================================
پانوشت: بنده حتی به اندازه ی سرسوزنی در این متن و پارگراف بندی هایش دست نبردم. حالا باور نمی کنید نکنید.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلبی خواندنی در صفحه نسل سوم روزنامه کیهان (منتشره امروز) به قلم حسام الدین مطهری. پیشنهاد می کنم مشتری صفحه نسل سوم کیهان باشید.

-------------------

کتاب در سال 88، در عین پرآوازگی، غریب تر از سال های پیشین دهه 80 بود. و در این پرآوازگی و غربت، «سیاست» نقشی تعیین کننده داشت. با آغاز فروردین 88، گمانه زنی های سیاسی برای آمدن و نیامدن نامزدهای انتخاباتی آغاز شد و این هیجان سیاسی، با برگزاری انتخابات قوت گرفت و با رخداد حوادث پس از انتخابات تا همین حالا که این قلم می چرخد و می خواهد از کتاب بگوید، ادامه یافت. چنین شد که «کتاب» در میان بحث و گفتگوهای تند سیاسی بی رونق شد. محافل ادبی کم فروغ شدند و جوایز ادبی بیش از هرچیز تحت تأثیر حوادث سیاسی قرار گرفتند.
در همین سال بود که اگر اقبالی به کتاب می شد، بر اساس نطقی، حرفی و قولی، همه سیاسی بود. در همین سال بود که برخی از نامزدان دریافت جوایز ادبی، به دلیل مخالفت سیاسی، با برگزارکنندگان آن جوایز بنای دعوا گذاشتند و گفتند: «نه جایزه تان را می خواهیم و نه داوری تان را!»
این همه تأثیر، در دیدار رهبر فرهیخته انقلاب با فعالان فرهنگی دفاع مقدس نیز دیده شد. آن جا که نویسندگان صاحب نام عرصه دفاع مقدس حاضر بودند، اما حکایت برخی شان حکایت «حدیث حاضر غایب» بود. البته عذر ما را بپیذیرید که این چندسطر هم به دام سیاست افتاد و بوی سیاسی گرفت. بگذریم؛ بگذار از کتاب بگویم.
امسال، سال اظهار نظرهای مختلف درباره برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در محل مصلا بود. در آغاز سال، وقتی کار نمایشگاه تمام شد، رئیس سازمان آتش نشانی تهران با انتشار یادداشتی از خطر برگزاری مجدد نمایشگاه در محل مصلا گفت و هشداری به شدت جدی به مسئولان معاونت فرهنگی ارشاد داد. مدتی بعد معاون فرهنگی این چنین هشدارهایی را به «مزاح» تشبیه کرد، اما کمی که گذشت رفتارهای معمول، روند تغییر گرفت و تا آن جا که مدتی پیش، وزیر و معاونش، به اتفاق، خبر از برپایی نمایشگاه زیر چادرهای بزرگ نمایشگاهی در محوطه مصلا را دادند. و این، یعنی جدی گرفتن هشدارها بعد از چندسال!
امسال، عرصه آزمودن فرمول های تازه تبلیغ کتاب برای برخی ناشران بود. برخی، آموختند که برای فروش بالا، باید دست به دامان افراد و اعمالی کاملاً بی ارتباط با کتاب شد! و این چنین، کتابی خوب - که آن قدر قابلیت فروش داشت که نیازی به توصیه فلان بازیگر و کارگردان سینما نداشته نباشد- آن قدر توی هزارتوی روش های تبلیغاتی دست مالی شد که از چشم برخی افتاد. در این میان، دروغ هایی پرداخته شد که به هیچ وجه در شأن آن قبیل کتاب ها نبوده و نیست.
امسال برخی آموختند که برای حفظ وجهه خود، باید سکوت کرد و از هیچ چیز نگفت. برخی دیگر نیز دانستند که برای کسب وجهه، باید فریاد زد و چیزهایی گفت! امسال سال آزمودن نویسنده ها و کتاب ها هم بود. کتاب ها و نویسندگانی که از هیجان سیاست 88 به هیچ وجه به دور نماندند. چنان که هیچ کس و هیچ چیز به دور نماند.
امسال سال عجایب در داوری و برگزاری جوایز ادبی هم بود! از جایزه ای خصوصی خبر می رسید که نویسنده ای که کتاب اولش هنوز از اشتعال تنور نشر، گرم است امتیاز داوری می گیرد و به داوری آثار کسانی می نشیند که به قاعده سن و سال داور، سابقه نوشتن دارند. از بررسی فهرست داوران و برگزارکنندگان و حامیان مالی و برگزیدگان جایزه ای دیگر بر می آمد که برگزاری جایزه ادبی در این کشور، دست کمی از «خاله بازی» ندارد. من می شوم داور، تو حامی، تو برگزارکننده و تو هم برگزیده! دست همه که در روزنامه ها و نشریات باز است و بنابراین، خودمان می گوئیم و خودمان فریادش می زنیم.
از جوایز دولتی هم خبر می رسید که 15 روز مانده به اعلام اسامی برگزیدگان، می توان فهرست داوران را کن فیکون کرد و به هیچ وجه به روی مبارک خود نیاورد!
امسال به ما فهماند که جامعه کتاب نخوان، تاریخ را زود از یاد می برد و مجال به تحریف کنندگان تاریخ می دهد. و این هشداری بود به ما نسل سومی ها تا بخوانیم و خوب بخوانیم و خوب به خاطر بسپاریم.
امسال بر خلاف دوره های قبل، دبیر جایزه کتاب سال، بلافاصله پس از اتمام مراسم اعطای جوایز معرفی شد و او نیز در کم تر از یک روز مصاحبه کرد و گفت: اسامی داوران را اعلام می کنم.
امسال آن سالی بود که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مراسم اختتامیه جشنواره شعر فجر از معاون فرهنگی اش خواست تا در اعطای مجوز به کتب شعر بیش تر دقت کند. امسال سال برگزاری پرحاشیه ترین جشنواره شعر فجر بود. سالی که داوران، دبیران، برگزارکنندگان و اهالی رسانه را بدجور توی روی هم براق کرد. با چه نیّتی؟ خدا می داند.
امسال آن سالی بود که همه چیز حتی کتاب، از شکم سیاست زاده شد.

page to top
Bookmark and Share
بحثِ آن چه که من از کتاب قانون و درباره الی فهمیدم را این جا عنوان می کنم، صد البته این برداشت های شخصی من می تواند صائب نباشد و سازندگانِ این دو اثر خواسته های دیگری را پیگیری می کردند، آن گونه که خودشان نشان می دهند.
1. اصغر فرهادی(کارگردان درباره الی) نشان داد اهل شعار دادن و لاف زدن نیست و از این بابتِ ادعایی ندارد، برعکسِ آن چه مازیار میری تبلیغ می کند و انگاری با یک پروپاگاندا می خواهد به خوردِ ما دهد. همین حالا که من می خواهم فیلم  کتاب قانون را نقد کنم شما فکر می کنی، حتمی من باید از آن قشر خانم مذهبی ها و یا خانم جلسه ای ها دفاع کنم و یا بگویم مردم ِ ما آن قدرها هم پی ریا و دروغ و تهمت و غیبت نیستند. در حالی که نقدِ من به فیلم، در قبال بی انصافی کارگردان و نگاهِ یک سویه او به قضیه است و چرایش را می گویم.
2. اصغر فرهادی معتقد است:
«سینمای جدی امروز دنیا، کم‌کم به سمتی می‌رود که به خود اجازه نمی‌دهد پیامی به مخاطبش تحمیل کند. در واقع فیلم جدی و درخور این روزگار بیشتر از اینکه پاسخ به مخاطب تحویل دهد سوال ایجاد می‌کند. فیلم صورت مساله اصلی خود را با مخاطبش به مشورت می‌گذارد تا هر دو به کمک هم به سمت‌وسوی یافتن پاسخ بروند. در سینمای جدی امروز این تصور که فیلمی قرار است مطلبی با عنوان پیام را به مخاطب آموزش دهد تصور سخیف و غلطی محسوب می‌شود که در ذات خود توهین به تماشاگر و دست‌کم گرفتن شعور و قدرت تحلیل او را دارد که این توقع و تصور از سینما و مجموعا از هنر در فرهنگ ما نیازمند تصحیح است.»
میری می گوید:
«از نگاه من “کتاب قانون” یکی از جدی‌ترین فیلم‌های کارنامه‌ام است، موضوع و مضمونی که در این فیلم روی آن کار کرده‌ام سخت‌تر از فیلم‌های قبلی است. من دوست داشتم درباره نگاه نو به آداب و رسوم و فرهنگمان فیلم بسازم.»
خودشان دارند می گویند که دنبال چه هستند.
3. اما انتقادِ من به این نیست که چرا مذهبی ها را این جوری نشان داده است، بلکه می خواهم بگویم چرا در کل فیلم کتاب قانون هیچ نشانی از یک ایرانی مذهبی درست و درمان نیست. شما در کل فیلم حتی یک نمونه هم پیدا نمی کنید. این خود یعنی نگاه یک سویه و غلط. مثل این می ماند که من فیلمی بسازم و همه ی غربی ها را جنایتکار و سیاه جلوه دهم. با این کار معلوم است که دارم بی انصافی می کنم. اگر امیرخانی در بیوتن حاجی گاورمنت را به عنوان دولت نقد می کند، در عین حال حاج مهدی، سهراب و امام خمینی را به عنوانِ نمادِ دینداری درستکارانه از داخلِ ایران معرفی می کند. اگر ایرانی ها این قدر دروغ گو و خلافِ ایده های اسلام عمل می کنند، پس چطور می شود که انقلاب می کنند، چطور می شود همین ملت روحیه سلحشوری اش را به لبنان تزریق می کند. اصالتا این 300 هزار نفری که شهید شدند از کجا پیدای شان شد. کدام عقلی باور می کند که ما ایرانیان که در مهمان نوازی پایین تر از بقیه ی نقاط دنیا نیستیم، چنین برخوردِ ظالمانه ای را با یک مهمان (آن هم مسیحی تازه مسلمان) داشته باشیم؟ اگر همین ملت دروغ می گوید، غیبت می کند، کارِ خلاف می کند پس کی وقت می کند دل بسوزاند، کی وقت می کند به زلزله زده های بم کمک کند، راستی کی وقت می کند به حزب الله لبنان آموزش چریکی،در عرصه های مختلف، بدهد؟ اصلا این ملت چگونه سرپاست؟
چرا حتی یک ویژگی مثبت از ما ایرانیان در این فیلم دیده نمی شود؟ و چرا همه عوضی هستند؟! من ناراحت نیستم از این که ما در حال نقد شدن هستیم. این نقد شدن را هر سال در طنزهای مهران مدیری می بینیم و اتفاقا کارهای او اصیل تر از امثال کتاب قانون است. چون کتاب قانون  نقدی یک سویه را مد نظر دارد. در حالی که دین می گوید اگر کسی را نهی از منکر می کنی و یا رفتارش را نقد می کنی، محسانش را بگو. در قرآن داریم که خدا به ما می گوید در برخورد با کفار از عدالت خارج نشوید و «شنآن» قوم را در نظر داشته باشید. در حالی که رفتار میری در  کارگردانی این فیلم خلاف عدالت بود. و آن چه خلاف عدالت باشد قطعا غیر دینی است. پس از کتاب قانون، بر خلاف رنگ و لعباش باید از فیلمی در حوزه ی غیر دینی و حتی ضد دینی صحبت کرد. جالب است خودِ ایشان می گوید:
«به نظر می‌رسد دوستان “کتاب قانون” را آئینه‌ای در برابر خود دیدند و می‌خواستند آئینه را بشکنند.»
و یا معتقد است:
«من به عنوان یک کارگردان در “کتاب قانون” ناهنجاری‌های جامعه ایرانی را نقد می‌کنم و قصد بدی هم ندارم، تا کی با ابرهایی که بالای سرمان ساخته‌ایم زندگی کنیم و به تاریخ دو هزار و چند صد ساله‌مان افتخار کنیم، به هر حال لازم است که یک روز بازنگری درباره خودمان را شروع کنیم.»
مردِ حسابی، تاریخ ِ ایران پر از افتخار است. می شود یک فیلم سینمایی نام ببرید که آن تاریخ را برای ما بازگو کرده باشد؟ آمریکا که کشوری بی تاریخ است، در حال دست و پا کردن تاریخ برای خودش است و با وجود این که در عراق و افغانستان و ویتنام اشغال گر بوده است، فیلم هایی در سلحشوری جنگاورانش می سازد.  و حتی به همان فیلم اسکار می دهد. آن وقت ما یک فیلم درست و درمان درباره تاریخ سرزمین مان نداریم، بعد این حرف ها را هم می زنیم.
4.  در این فیلم، نقدِ گاورمنت هم به صورتی غیر واقعی آورده شده است. من گاورمنت های ریاکار و مرتجع زیادی را می شناسم. اما به راستی چند درصدشان با خباثت در زندگی خصوصی دیگران دخالت می کنند؟ این خیلی برای من دردآور است. من نزدیکِ شش سال است با بچه مذهبی ها هم اتاق هستم، اگر شب قبلش نگویم صبح من را برای نماز بیدار کنید، آنها بیدارم نمی کنند. با وجود این که اگر بیدارم کنند، ناراحت نمی شوم، ولی بچه هایی که تا این حد در رعایت حقوق دیگران، حتی بیشتر از ژولیت فیلم  ِکتاب قانون، حساس هستند، چطور ممکن است تا این حد رذل باشند که در زندگی دیگران دخالت کنند؟
5. من نمی دانم لوکیشن چطور بود و یا تدوینش ال بود و یا نحوه روایت... برای من مهم محتواست چون صلاحیت این را ندارم که در حوزه های فنی سینما نظر بدهم، چرا که سوادش را ندارم. تنها می خواهم درباره ی محتوا و حرف های فیلم صحبت کنم. از این رو درباره الی فیلمی است درباره ناپایدار بودن بسیاری از خوشی ها، درباره ی مقاومت ناپذیر بودنِ انسان، درباره انسانی که تا همین دقایقی پیش داشت والیبال بازی می کرد ولی بر اثر یک مشکل تنها می شود، حتی دیگر جای خوابش هم معلوم نیست. آدمی که تا دقایقی پیش داشت می گفت دخترتان کار نکرده هم عزیز است و حالا حتی حاضر نیست یک دقیقه هم درباره آن دختر بشنود و اصلا نمی خواهد بماند. این انسان تنها است. انسانی که در زندگی مدرن و ماشینی دست و پا می زند. صحنه ی انتهایی فیلم در مورد تلاش اعضای خانواده در نجاتِ ماشینی است که در گل فرورفته است ولی خود می داند که به این راحتی نمی تواند به آرامش برسد.
6. سینمای دینی یعنی چه؟ آقای خامنه ای در دیدار با کارگردان ها در سال 85 «اجر» در حوزه سینمایی را این گونه تبیین کرد:
«اجر فقط این نیست که شما فیلم نماز و روزه درست کنید؛ نه، آن چیزى که اخلاق جوانها، رفتارهاى اجتماعى، انضباط اجتماعى، جدیت در کار، ایمان قوى و احساس مسئولیت را در نسلهاى جوان زنده مى‏کند، این پیش خدا اجر دارد.»
از این رو درباره الی از نظر من می شود کاری که اجر دارد و قطعا دینی و معناگراست. همین که به آدم ها بفهمانی ما همیشه هم آدم های جنتلمن و با کلاسی نیستیم. گول این بزن، برقص های ما را نخورید. گول شادی های توخالی و پرستیژهای شبه روشنفکری مان را نخوردید. ما با یک مشکل، با یک تلنگر و عدم تعادل از هم می پاشیم. اگر من شوهری هستم که تا دقایقی پیش داشتم می گفتم و می خندیدم و خیلی ادعای مدنیت می کردم، پایش که بیافتد زنم را کتک می زنم پایش بیافتد به زنم می گوید گُه زدی به همه چی.
من اگر آدمی هستم که مخالفِ دروغم و ایرانی ها را دروغگو و خرافاتی و مذهبی ها را قشری و کج فهم می دانم، پایش که برسد دروغ پشتِ دروغ می گویم. پایش بیافتد به نامزدِ یک نفر که مرده است، دروغ می گویم و همه ی شخصیت معشوق را در نظر عاشق لجن مال می کنم. پایش که بیافتد می گویم که آن هایی که می گویند «گلایل»؛ می دانند اتفاق بدی می افتد. پایش که بیافتد من هم وقتی می بینیم بچه ام دارد غرق می شود می گوییم یا ابالفضل. یا وقتی سخنانِ عجیب و غریبی در موردِ نامزد داشتنِ الی می شنوم می گویم یا علی. آره همان منی که داشتم بچه های دانشکده ی حقوق را پانتومیم می کردم و یا نوستالوژی مادر هاج زنبور عسل را در ذهن تو تداعی می کردم. همان منی که خیلی خوش خوشانم بود و و خودم را اهل فداکاری نشان می دهم، همانی هستم که حتی حاضر نیستم یک اشتباهِ کوچک را بپذیریم. مثلا حاضر نیستم بپذیرم که ممکن است الی خودش را به خاطر بچه ی من فدا کرده باشد و آن هم به خاطر این که من مادر بی مبالاتی هستم.
به این می گویند سینما و به این می گویند واقعیات جامعه.
نه این که به لعاب مذهب به یک لبنانی نشان دهیم، بی خود دلخوش کرده بودی به ایران. اصلا توی ایران خبری نیست، تازه مردم ایران خیلی عوضی تر از بقیه جاهای دنیا هستند. می دانی آدم های خوب ایران کی هستند؟
کتاب قانون به ما می گوید آدم های خوب ایران:
همان دخترک مدرن (به گفته ی خود کارگردان) توی خانه است. همان کوکب که حق را به ژولیت می دهد، او آدم خوب و منصفی است به خاطر این که مدرن تر است. (این را خود کارگردان گفت.)
کتاب قانون می گوید:
توی ایران مذهبی ها دروغ می گویند، خانم جلسه ای ها دروغ می گویند و عوضی هستند. اصلا همه ی مردم ایران عوضی هستند، می دانی کی خوب است؟
همان خانم دکتر بزک کرده ای که در صحبت هایش هیچ نشانی از فرهنگ و آداب و رسوم غلط و خرافی ایرانی تویش نیست. همان خانم دکتری که وقتی حرف می زند، می توانی بگویی همین زنیکه ی مدرن مسلمان است و اصلا مسلمان واقعی اوست. اگرم مویش بیرون است اشکالی ندارد. به این چیزها نیست مهم رفتار آدم هاست و نه دین شان. این جمله ای است که صریحا در آخر فیلم گفته می شود. از روی اتفاق نیست که کسی نقشِ خانم دکتر را بازی می کند  ،یعنی خانم ویشکا آسایش ، بزرگ شده ی ایران نیست، بلکه در آمریکا بزرگ شده است. و من معتقدم این انتخاب تصادفی نبوده است. یعنی تماما تبلیغ این قضیه  است که اگرم این خانم دکتر مودب و با شعور مدرن و مسلمان واقعی است، به خاطر ِ این که ایرانی نیست، واقعا توی ایران نبوده است. وگرنه این هم یکی می شد مثل بقیه. اگر هم کسی توی ایران خوب است، به خاطر این که مدرن است، به خاطر این که خرافاتی نیست، به خاطر این که...
اصغر فرهادی این چهره ها را توی درباره ی الی به نقد کشید و گفت این ها با این دک و پوزشان خیلی هم پاستوریزه نیستند. فرهادی دارد می گوید ما مدرنیست ها هم هر از چند گاهی آدم های جانوری می شویم که کسی به گردِ پای ما نمی رسد.
غنای زن، که طبق فقه اسلام حرام است، در جای جای لبنان به گوش می رسد و موسیقی های جذابی که پخش می شود، می خواهد بگوید نگاه کن، به این می گویند جامعه. درباره الی نه تنها موسیقی متن ندارد، که همان موسیقی تیتراژ پایانی اش آهنگی است لایت و فکر برانگیز. توی فیلم هم صدای دریا بیش ترین سهم را در موسیقی دارد.  جز تصنیفی از محمد نوری، شعر قدیمی بادا بادا مبارک بادا و تصنیفی بندری موسیقی خاص دیگری به گوش نمی رسد. اما کتاب قانون تصاویر کارت پستالی از لبنان پخش می کند به همراه هتل ها و کافی شاپ و موسیقی زنش.
البته جای تشکر دارد که توی کتاب قانون تصاویر از مخروبه های جنوبِ لبنان نشان داد، و بدون هیچ پیش داوری آن را به حساب خوش بینانه ترین تعبیر می گذارم. یعنی این که اسرائیل خبیث آمده است و حزب الله دوست داشتنی و مومن را به باد داده است. هر چند نمی دانیم با اسرائیلیات دیگر فیلم چه کنیم.
7. باز دمِ اثری که ادعا ندارد گرم. دمِ فرهادی گرم که می گوید نمی خواهد پیامی به مخاطب بدهد. در حالی که ساده لوحی می خواهد این حرف را باور کند، همان که او تصویر می کند و به نمایش می گذارد خواه نا خواه بیانگر حرف های زیادی است.
پوستر ِ  فیلم درباره الی
 و
پوستر
فیلم
کتاب قانون که در زیر می بینید.
معتقدم با کمی دقت به پوستر این دو فیلم می توان به این مساله پی برد که درباره ی الی همه چیزش فکر شده بود و متاسفانه کتاب قانون، با یک موضوع مهم و درست برخورد صادقانه ای نکرد.
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

نگارش رمان سومم به اتمام رسید. البته بهتر است بگویم نگارش اولیه. نام رمان، یا شایدم داستان بلندی که نوشته ام فعلا :

از00:00تا00:00

انتخاب شده است.

.این داستان اگر تقدیم کردنی باشد،

به برادرزاده‌هایم:

محمد، ثنا و فاطمه

که جمعِ سن‌شان می‌شود 17.

تقدیم می شود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

توی سایت ها مطلبی دیده بودم در موردِ سکوتِ رضا امیرخانی در موردِ وقایع اخیر. ژان پل ساتر مطلبی دارد به این مضمون که مخاطبانِ و هوادارنِ یک نویسنده حق دارند از او بخواهند که نظرش در موردِ اتفاقی که دارد می افتد چیست.(اگر درست آدرس داده باشم.) این حق ِ اخلاقی مخاطبان رضا امیرخانی است که از او مطالبه کنند. آن طور که جنابِ سالاری فرموند نیست. بنده به شدت به این جمله ی  "و من روی سخنم با یاسر نیست.که با همه ی سیاست زده گان انقلابی این روزهاست که خونخوارانه،مخالف را حتی اگر رضا امیرخانی باشد،تاب نمیآورند.وحشیانه فقط موافق میخواهند." نقدِ اساسی دارم و احساس می کنم این گونه یک سویه تیغ کشیدن خود خلافِ اخلاق است.

چرا باید این خواسته از آقای امیرخانی که منتظر ِ دیدگاه ها و نظراتِ او هستیم باطل بنماید؟ متاسفانه دلیلی در تایید این گفته اقامه نمی شود. هر چند عنوانِ ستایش محض و دفاع مطلق از امیرخانی خود پاسخی بر این ایرادِ بنده است. چرا که او فقط خواسته احساساتش را بیان کند و متاسفانه طیفِ آرمان خواه و انقلابی که امروز از هر دو سوی جبهه استخوان در گلو و خار در چشم است مورد هجمه ی خود قرار داده است. من از از طرفِ وبلاگِ طلبه ضد، ضد طلبه از همه ی رفقای بی کسم معذرت می خواهم. ایشان طوری مطلب شان را نگاشته اند گو این که جوانان دردمند و آرمان خواه را از این فتنه سودی است. یا ما در پی رانتی هستیم. به اندازه ی کافی نسل ِ آرمان خواه درمانده است که نخواهد همین چهار تا مشتری و نویسنده اش را بپراند.

اگر نسل ِ آرمان خواه و مذهبی به زعمِ شما سیاسی کار و بی اخلاق شده است به خاطر ِ حوزه های علمیه است. لطفا ریشه های مشکل را بشناسید و به حوزه ی علمیه ایراد بگیرد که نتوانست ما را تربیت کند. البته حوزه ی علمیه ای که امروز در کنار ِ اندک نیروهای مستعد و جویای حقیقت و دین، مامن ِ کسانی شده اند که از همه جا رانده شده اند و از شدت ضعف علمی و کند ذهنی انتخابی جز حوزه نداشتند، عاجزتر از این نقدهاست... یک زمانی فکر می کردم که توی حوزه خبری است، اما... به یکی از دوستان که با توجه به قوتِ علمی و پشتکارش در دانشگاه می خواست برود حوزه گفتم این کار نکند. توی این حوزه ها هیچ خبری نیست. می توانی در همین دانشگاه بمانی و منشا خیر باشی...  صحبت از کدام ِ بی اخلاقی می کنی بردار! صحبت ما از بی یاوری است. صحبت از کرور کرور زنبور ِ بی کندو است که مفترقند.

اما امیرخانی...

مخالفتِ رضای امیرخانی از دولت با توجه به اهمیتی که ایشان به مسائل فرهنگی می دهند قابل ِ درک است. منتها ساده اندیشانه است اگر خواسته ی امثال ِ سید یاسر از رضا امیرخانی را تنها حمایتِ از احمدی نژاد بنماییم. این دو موضوع از هم جداست. تبیین کردن جایگاه خود در میانه ی ماجرا با حمایت از احمدی نژاد تنها خلطِ مبحث است. مگر همه ی کسانی که در این میان جایگاه خود را تعریف کردند حامی احمدی نژاد بودند؟ مگر دکتر روح الامینی که فرزندش را در میان از دست داد، حامی احمدی نژاد بود و یا هست؟ ولی دیدید که تا آن جا که می توانست مساله را تبیین کرد. برادر، من فکر می کنم این دو موضوع از هم جداست. آری؛ کار به جایی می کشد که مسائل ِ سیاسی به اصول ِ دین مرتبط می شود. مسائل ِ سیاسی... یک جوری در موردش صحبت می کنید گو این که هر کس پیرامونش حرفی بزند انگار دچار ِ خبط شده است. مگر نه این است که آثار امیرخانی، حتی رمان هایش، پر از المان های سیاسی و نظراتِ سیاسی نگارنده است که گه گاه مستقیما بیان شده؟

عزیزان اگر از سید مهدی شجاعی و محسن حسام مظاهری گفتید از فرهاد جعفری هم بگویید. هیچ کدام از ما به لعن و نفرین سید مهدی شجاعی نپرداختیم. هیچ کدام مان کتاب هایش را آتش نزدیم. با همه ی کله خری و خشک مغزی و وحشیگری مان هنوز سید مهدی را دوست داریم. هنوز مقاله های محسن حسام را با جان و دل می خوانیم. بعد ِ انتخابات هنوز هم خریدار کرشمه ی خسروانی سید مهدی بودیم. به انتخاب ِ سید مهدی و محسن حسام در انتخابات احترام می گذاریم. هر چند ممکن است نقد هم کرده باشیم، که آن هم از روی دلسوزی بود و نه از برای به آتش کشیدن و قطع رابطه کردن. اما... توی می دانی برادر که فرهاد جعفری، نویسنده رمان پرفروش کافه پیانو، در اوج شهرت در میان سکولارها و جریان شبه روشن فکری از احمدی نژاد حمایت کرد؟ تو می دانی ده ها جلد از کافه پیانوی او را به نشر ِ چشمه برگرداندند؟ آیا تو می دانی کتابش را آتش زدند؟ آیا تو می دانی که او گفت اگر همه 70 هزار جلدش را برگردانند از تصمیمش منصرف نمی شود؟ آیا تو می دانی او به یک چهره ای منفور در میان طرفدارانش بدل شد؟ آیا تو می دانی که می توانست با بستن تنها یک روبانِ سبز در شهرت بماند و حالش را ببرد؟ تو می دانی که او با به جان خریدنِ این همه تهمت و انگ آینده خود را تیره کرد؟ آیا تو می دانی که اگر سید مهدی از موسوی حمایت کرد این فرصت را هم داشت که در حضور رهبر تریبونی داشته باشد، با این همه فرهاد جعفری دستش از این گونه تریبون ها کوتاه بود و هست؟ این همه از امیرخانی گفته ایم و نوشته ایم، اما بگذار جانبِ انصاف رعایت کنیم و این را اضافه کنیم که جعفری حمایت کرد و می کند تنها به خاطر ِ عقایدش. حتما می دانی که باید به شرف ِ این آدم ها درود فرستاد! تو می دانی این مرد دوباره دل به دریا زد و در اینجا با تکیه بر دیدگاه های سکولارش از مردم برای حضور در راهپیمایی 22 بهمن دعوت کرد. و هنوز هم پای انتخابش ایستاده است. 

سید یاسر و امثال ِ او فراوانند. بگذار بگویم در میان ِ خیل ِ دوستانم بسیاری مانند او سوال دارند. من از هر یک از دوستانم که بیوتن را خوانده است پرسیده ام گفته اند چرا امیرخانی سکوت کرده است. این سوال جدی است. سید یاسر عزیز این تنها سوال تو نیست. این سوال ِ بسیاری از ماست. البته ما برای تصمیم گیری منتظر ِ کسی نمی مانیم. خمینی به ما یاد داد که معطل ِ کسی نباشی. ولی حق بدهید که این را پرسیم چرا سکوت؟ آن هم رضا امیرخانی... امیرخانی که در سال های اصلاحات به خاطر ِ اظهار نظر یک نفر، توی لوح سرمقاله می نوشت. اما اکنون با گذشتِ چندین ماه از دورانِ فتنه حتی یک خط مطلب در تبیین این ماجرا ننوشت. این مساله ی بدیهی را نمی توان کتمان کرد. آیا این غائله اندازه ی یک سخنرانی سرشار ارزش نداشت؟ آیا این فتنه ی عظیم قاعده ی یک کتابِ خاطرات شعبان بی مخ ارزش نداشت که نویسنده ی ما برایش مطلبی بنویسد؟

سایتِ ارمیا نوشته است که اگر می خواهیم کاری کنیم به دولت بگوییم مجوز ِ اثر امیرخانی را بدهد. باشد آقای سایتِ ارمیا... به دولت هم می گوییم، ولی این را بهش می گویند فرافکنی! ما منتظر ِ این نیستیم که امیرخانی با رجا و یا کلمه مصاحبه کند. اما انتظار داریم موضعش را بدانیم، چه باک اگر از سایتِ تابناک باشد. جالب است آقای سایتِ ارمیا می گوید موضع ایشان همان موضع ِ داستان ِ سیستان است. برادر ما انتظار تبیین ماجرا داریم نه فقط موضع. ما منتظر ِ تحلیل وقایع از دیدِ آقای امیرخانی هستیم. وگرنه مساله فقط ولایت پذیری نیست. کیست که در ولایت پذیری آقای امیرخانی شک کند؟ (که اگر کسی شک کند حق دارد.) مساله جای دیگری است برادر. ما به دولت می گوییم که به اثر ِ امیرخانی مجوز بدهد... مگر ما خواستیم که امیرخانی در موردِ دولت صحبت کند؟ مگر همه ی کسانی که موضع مشخص کردند انسان هایی بی درد بودند؟ اگر امیرخانی منتظر مجوز است باید بدانید که افرادی هستند که عمری است به خاطر ِ عدم ِ رعایت عدالت و با وجود کپرنشینی و مشکلاتِ کمر شکن پای ِ انقلاب ایستاده اند. راستی، به نظر ِ شما این جمله ی آقای سایتِ ارمیا اخلاقی است؟:"دوستان به خاطر داشته باشند که موضعِ رضا امیرخانی، همان موضع داستان سیستان است در دوره‌ای که عدالت‌طلبانِ فعلی محوِ جمال دوم خرداد بودند! "

من هنوز نمی توانم باور کنم که این جور نوشته ها را امیرخانی تایید می کند. این استدلال مخدوش و مغلوط است. همانند جمله ی آقای کروبی به شیخ صادق لاریجانی است؛ که آن موقعی که او داشته مبارزه می کرده، شیخ صادق در آغوش مادرش شیر می نوشیده. با این جور نوشته ها سر چه کسی دارید منت می گذارید؟ منظور از عدالت طلبان ِ فعلی کیست؟ آرمان بسیاری از ماها عدالت است. من خیلی ها را می شناسم که عدالتِ خواه هستند و به یاد نمی آورم محو ِ جمال ِ دوم خرداد بوده باشند. کم نیستند عدالت طلبان فعلی که همچنان در میانِ پیوند های ظالمانه خرد می شوند ولی پای عدالت ایستاده اند و هیچ گاه محو جمالِ هیچ جریانی نبودند.

البته این را بگویم خمینی به ما یاد داد که با هیچ کس عقدِ اخوت نبندیم. (این اسمش وحشی گری یا خون خواری نیست!)
خمینی به ما آموخت که انسان ها را معیار ِ حق نگیریم.

و آموختیم از هیچ کس در این روزگار، جز حضرت صاحب (عج)، نمی توان به صورت مطلق دفاع کرد. از سید علی خامنه ای نمی شود مطلق دفاع کرد چه رسد به امیرخانی.

آقاجان اصلا قبول؛ امیرخانی همین الانش هم پیرو ِ ولایت است، این مساله هم قابل کتمان نیست. کمی تیزهوشی لازم است تا این سخن را از لا به لای نوشته های رضا بکشد بیرون. به قول ِ دکتر یگانه استاد دوست داشتنی جامعه شناسی، امیرخانی در قبال جمهوری اسلامی موضعی غیر قابل برگشت گرفته؛ نه با داستان ِ سیستان که با ذکر مشتاقانه رضای لبنانی از امام خمینی در بیوتن. اما...بگذار تا بگذریم. گفتنی ها را گفتیم.

بگذار ساده تر بگویم به هیچ وجه هدفِ این نوشته نقد و یا تخطئه ی رضا امیرخانی نبود، وگرنه برای نقد باید بیشتر از این ها کیسه کشید. تنها تلنگری بود به آقایانی که فکر می کنند افراد به خاطر ِ نام شان اشتباه نمی کنند... 

خواندنِ سرلوحه ها را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم؛ مخصوصا مقاله چقدر جنبش نرم افزاری.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

چند روزی است که بشدت مشغولم و حتی فرصت نمی کنم به وبم سری بزنم. البته این را هم بگویم مطلب را در اینجا گذاشتم که می توانید بروید ببینید. برای امروز هم مناسب دیدم این مطلب را برای تون بگذارم. اصلا هم مهم نیست کی این ها را گفته، آن چه اهمیت دارد تحلیل های جامعه شناختی مصاحبه شونده است. 

====================================

صداوسیما امروز دارای سه گفتمان مسلط است، یکی چپ های مارکسیستی است که تمام سیاه نمایی ها و فیلم های سیاه از اینهاست و من نام آن را دارالمجانین می نامم و واقعا برخی از این سریال‌ها جنون پرور است.

دومین گفتمان که به نوعی می خواهد در مقابل این رئالیسم سیاه نما آرمانگرایی را به نمایش بگذارد، تصوف یا صوفیه است که قهرمان، یک صوفی با گیس های بلند است و در بیشتر فیلم ها نیز شاهد آن هستیم؛ این تصوف دارای یک انفعال شدید است، در واقع این صوفی بازی که در فیلم های هندی هم زیاد به کار می آید در صداوسیمای ما هم وجود دارد.

و سوم هم گفتمان فرهنگ پاپ است که در فیلم‌های مبتذل و تبلیغات تجلی یافته است، نگاه اسلامی هم جایی ندارد، متاسفانه برنامه های مذهبی هم ضد مذهب است و به عنوان مثال برنامه های مربوط به عید غدیر و قربان و از این قبیل ایام مذهبی شاهد این مدعا است، اینها پردازش صداوسیمایی است نه اسلام، آنقدر نورپردازی و مجری و خواننده و... زننده است که نمی توان به یاد اسلام افتاد.

اسلام به معنای انفعال نیست ولی شاهدیم که فلان روحانی را نشان می دهند در حالی که دوربین روی صورتش زوم است بدون اینکه هیچ تحرکی داشته باشد، همه اینها را صداوسیما باید بفهمد و بداند ولی متاسفانه اینگونه نیست، ما نباید فقط به موضوع اهمیت بدهیم، اینکه تحرک باید در همان روحانی هم وجود داشته باشد، به موضوع اهمیت می دهد و گرنه همان صدا کافی بود، در صورتی که سیما هم جزیی از این رسانه است، صداوسیما علی‌رغم نام آن گاهی یا صدا است و یا سیما، در حالی که این دو باید کنار هم قرار گیرد.

یا اینکه برای سخنرانی فلان روحانی لوکیشنی انتخاب می شود که واقعا خنده دار است، من در صداوسیما نیستم و کاره ای هم نیستم؛ اگر به من بگویند سیاستگزاری کن، آن موقع خیلی چیزها متفاوت می شود. عمو پورنگ ادعای فلان جوکر انگلیسی را در می آورد، به نام اینکه بچه ها را می خنداند، بعد همان عمو پورنگ را در یک لوکیشنی که مقامات کشور در آنجا سخنرانی می کنند، قرار می دهند، من نمی توانم اینها را برای خودم هضم کنم؛ متاسفانه از طرفی هم شاهدیم که جریان‌های سیاسی در این رسانه نفوذ بسیاری پیدا کرده اند ما یک قدم بیشتر عقب بگذاریم، مسئولان رسانه ملی همه چیز را از دست خواهند داد.

-آیا این مواردی که شما به آنها اشاره کردید، فقط ناشی از نظارت ضعیف است یا موارد دیگری نیز هست؟

خیر، صداوسیما نیاز به دانش دارد، کلا باید اذعان داشت که شعور در رسانه ملی ما وجود ندارد یعنی کسانی که آنجا هستند آماتورند، خود آقای ضرغامی هم سررشته ای در این زمینه ندارد و نه فقط وی، بلکه سایر مدیران، برای همین هم نمی توان حرف از اسلامی و غیر اسلامی زد.

-با تعریفی که شما ارایه دادید و به نفوذ برخی جریان‌ها در رسانه ملی اشاره کردید، می توان رسانه ملی را ملی نامید؟ آیا این امر محقق شده است یا هنوز باید کار شود تا به این نقطه برسیم؟

قابلیت فهم سیاستگذاری از سوی سیاستگذارانی که می توانند به این رسانه کمک کنند، وجود ندارد و مدیران صداوسیما به این سمت نمی روند؛ ما نمی توانیم یک سنگ سیاه را طلا بنامیم و خودمان را گول بزنیم چرا که این سنگ اصلا قابلیت طلا شدن ندارد.

توجه کنید اکثر سریال‌های تلویزیون قابل دیدن نیست، ماه رمضان چه دیدیم؟ غیر از چند فیلم جوکری چیز دیگری مشاهده کردیم، این سوال هست که چرا فقط جوک بازی می کنند؟

سیاه نمایی، ابتذال و آرمانگرایی بی محتوا نتیجه صداوسیمای ما شده است، و این با تغییر مدیریت‌ها اگر چه ممکن است بهتر شود ولی چندان تغییری ایجاد نمی کند، چرا که همانگونه که عرض کردم شعور این کار در صداوسیما وجود ندارد.

-بالاخره با این رسانه ملی باید چه کرد؟

من اصلا معتقدم که این رسانه نیست، بلکه پول هنگفت است که صرف خرید دوربین های آخرین مدل و تقلید لوکیشن های جدید از تلویزیون غرب می شود.

-آیا این مشکلات با احداث شبکه های خصوصی حل خواهد شد یا خیر؟

خیر فرقی ندارد بحث بر سر سواد و علم این کار است که وجود ندارد.

-این سواد از کجا باید بیاید، آیا باید اخذ کنیم، بعد بومی کنیم، چه باید کرد؟

نه اصلا ما رشته دانشگاهی مرتبط با صداوسیما نداریم و اگر بگویم هیچ چیزی در این زمینه نداریم، گزافه نگفته ام.

-در غرب و کشورهای پیشرفته این واحدهای دانشگاهی تخصصی وجود دارد؟

بله، مثلا بی‌بی‌سی

-آیا رشته هایی مثل ارتباطات یا دانشکده های هنر، ارتباطی با این تخصصی که شما می گویید ندارد؟

خیر، ارتبطات با رسانه دو چیز متفاوت است، بعد رسانه هم چند نوع است که صداوسیما هم یک رسانه است، در کدام رشته صداوسیما شناخته می شود؟ در ایران کتاب‌های زیادی در این زمینه هست ولی هیچ نتیجه ای نیست.

-شما در کتابی که اخیرا انتشار پیدا کرده راهکارها و توصیه هایی را ارائه کردید، آیا اصلا توجهی به این موضوعاتی که توسط شما و برخی دیگر از افراد مطرح شده می شود، آیا این راهکارها به عمل می رسد یا اصلا توجهی به آنها نمی شود؟

اشاره و توصیه زیاد کردیم، تز تبادل رسانه ای که دوبار گفته اند بفرست را فرستادم که در آخر رد شد، در همین زمینه است ولی مدیران صداوسیما اصلا نمی فهمند که تبادل رسانه ای چیست.

من بارها گفته ام که بیایید مناظره بگذارید تا ببینیم شما چه می گویید و کار از کجا ایراد دارد، آنجا یک نان‌دانی است که عده ای می خورند و این عده که می خورند، با هم زد و بند دارند لذا اگر کسی از خارج مجموعه‌اشان وارد شود، قلمش را خرد می کنند.

برنامه های علمی را نصف شب، بعد از ساعت 12 شب پخش می کنند، آن هم برای اینکه از ساعت 12 تا سحر رسانه ملی بی برنامه نماند، یکی از دوستان تهیه کننده می‌گفت برنامه اش در حال پخش بود که از صداوسیما با او تماس گرفتند 300 هزار تومان به فلان حساب بریز وگرنه برنامه ات خراب خواهد شد، این دوست ما می گفت همان لحظه دیدم برنامه قطع و وصل می شود.

بروید تحقیق کنید که فلان آقا، آنتن را به پسر فلان آقازاده داده تا این آقازاده 25 ساله مطرح شود، کم کم این پول‌هایی که خورده می شود، فساد می آورد، پشت صحنه برخی فیلم ها و سریال‌ها و برنامه های مختلف از فساد کم نیست و لذا شاهدیم که سریال خوبی در نمی آید، یک سریال یوسف پیامبر(ص) در می آید، البته معتقدم که یوسف پیامبر سریال خوبی بود و در عین حال نباید از این نکته غافل شد که داستان رمانتیک و عشقی این فیلم هم در جذب مخاطب بی تاثیر نبوده است، بالاخره مثال یوسف و زلیخا از قدیم مثالی برای موضوعات عشقی بوده است.

متاسفانه فیلم هایی با هزینه های سنگین میلیاردی ساخته می شود مثل چهل سرباز که تحریف تاریخ است، بعد محقق به یک درصد همان مبلغ نیاز دارد تا کتاب های علمی مورد نیاز را تامین کند اما نمی تواند، در صورتی که کل کتاب‌های علمی اگر خریداری و ترجمه شود حدود دو میلیارد خواهد شد، آن هم یک بار برای همیشه.

به آقای ضرغامی هم این مطلب را گفتم که من تلویزیون را نگاه می‌کنم، ماهواره هم وقت نگاه کردن ندارم، الان خانواده ها یا به سمت ماهواره رفته اند یا حاضرند هزینه کنند و از فروشگاه‌های فرهنگی فیلم کرایه یا خریداری کنند، در واقع در آن فیلم ها هم چیزی وجود ندارد ولی طرف اگر بخواهد بخندد، فیلمی می بیند که بیشتر خنده دار باشد.

سینما ها هم که به جای فرهنگ محل فساد شده، و کارتون های بچه ها هم که تماما غربی شده چرا که هیچ جذابیتی در کارتون های ایرانی وجود ندارد، تنها چیزی که می توان از این رسانه گرفت، یک مختصر اخبار است که آن را هم در روزنامه ها می توان یافت؛ از این رو حداقل در مورد بنده اینگونه است که ترجیح می دهم تنها مطالعه کنم.

-بالاخره ایراد از مدیریت است یا از عدم وجود علوم این کار؟

مدیر می تواند حرکتی در تهیه علم این کار انجام دهد، یک عده مدیر بی تخصص در بالای این رسانه قرار گرفته اند که هیچ تولیدی ندارند، درخواست ما از آقای ضرغامی این است که یک تعریف درست از تلویزیون بکنند، یعنی خود رئیس رسانه ملی نمی تواند یک تعریف جامع ارائه دهد بعد همین مدیر باید علم این کار را وارد کند.

غیر از این اصلا اگر علم و افراد علمی هم وجود داشته باشند، از آنها استفاده نمی شود، بالاخره اگر قرار است علمی هم در این زمینه تعریف کنیم، باید متخصصین، آن را ایجاد کنند.

حدود 80 نفر دکتری، از همین دانشگاه امام صادق(ع) تخصص گرفته اند، هیچ کدام نتوانستند وارد حلقه های مدیریتی صداوسیما شوند، این همه نیروی ارتباطات داریم ولی نتوانستند به حوزه کارمندی صداوسیما وارد شوند.

در همین صداوسیما بی شخصیتی هم ترویج می شود، چندی پیش آقای قالیباف هر چه دلش خواست گفت و رسانه ملی هم چون فلانی مدیر یا رئیس رده بالای کشور است آن را پخش می کند، باید به این روند تاسف خورد.

-راهکارتان چیست؟

راهکارها را ما دادیم ولی هیچ گاه مدیران رسانه ملی نخواستند که استفاده کنند، اول باید رادیو تلویزیون را شناخت، بعد راهکار داد، رادیو از ابتدا که آمد، چون شناخت نبود، به یک رادیو لوده تبدیل شد، از همان دوره رضاشاهی تا امروز همین بوده است، خیلی چیزها در کشور ما ضد خودش است، مثلا بسیاری از استادان دانشگاه ما که یا بازنشسته شده اند یا در آرزوی بازنشستگی هستند و می گویند زودتر این دوره استادی تمام شود تا ما به کارهایمان برسیم، این خود ضد دانش است، مگر یک استاد چه کاری به غیر از علم دارد، البته این مشکل از یک جا نیست، این بروکراسی پیچیده هم دلیل آن است، یک استادی بخواهد ارتقا بگیرد، باید از صد جا نامه و امضا بگیرد، لذا استادان ما به خارج از کشور می روند، یعنی دو راه بیشتر ندارند یا به خارج بروند و نوکری کنند و یا در داخل با دست خالی تولید علم کنند.

این وضعیت دانشگاه های ما بود. از آن طرف وضعیت حوزه های علیمه بدتر که با انفعال همراه است، در صورتی که حوزه علیمه باید فعال باشد، تا بتواند تولیداتش رابه جامعه تزریق کند ولی شاهدیم که حوزه ها دچار انفعال شده و از جامعه فاصله گرفته اند، و هیچ پیوندی هم بین حوزه و دانشگاه وجود ندارد.

رسانه ملی ما خیلی از چیزهای جدیدی را که در غرب به نمایش در می آید برای مردم ما هم به نمایش می گذارد، ولی تفاوت در این است که این واردات نه با برنامه ریزی، فکر و هدف بلکه صرفا به دلیل وجود پول است که این کار انجام می گیرد، لذا وقتی کالایی وارد می شود فرهنگ آن به جامعه نمی آید، صبح تا شب فوتبال پخش می شود و هر روز هم بر اخلاق در فوتبال تاکید می شود ولی کو؟ آیا تماشاگران ما اخلاق را رعایت می کنند؟

شما قرمه سبزی در ایران تولید می کنید و خوردنش را هم بلد هستند، درحقیقت زنان ایرانی این قورمه سبزی را با تحلیل می پزند، یعنی اینکه می دانند گیشنیز چه قدر باشد، اگر زیاد باشد، تلخ می شود اگر کم باشد، آن بوی مطبوع را از دست می دهد لذا با تحلیل همین قرمه سبزی ساده درست می شود، ولی در مسایل کلان هم آیا اینگونه است؟

تنها چیزی که وجود دارد نامی از رسانه ملی است، یک جایی برای تولید ثروت شده است، المستقبل لبنان را نگاه کنید که در یک ساختمان دو طبقه با سالانه 30 تا 40 میلیون دلار اداره می شود، ولی صداوسیمای ما چه؟ بیش از 12هزار نیرو در رسانه ملی فعال هستند که بیشتر هم شده است، همه هم از این نهاد درآمد دارند.

صداوسیما کار می خواهد، رسانه خود یک دانش است، دانش خود بازتولید دانش و پردازش می کند، چیزی که امام فرمودند صداوسیما دانشگاه عمومی است، حال چه چیزی در این دانشگاه به مردم داده شده، دانشگاه اول استاد می خواهد، فقط ساختمان نیست، اما به واقع آیا استادی در صداوسیما به مردم آموزش می دهند؟ یک سری فیلم را پول می دهند و وارد می کنند و هر فرهنگی را هم که با این فیلم وارد شود، به خورد مردم می دهند، فرهنگ خرواری.

page to top
Bookmark and Share


یالطیف

در موردِ محسن مخملباف مصاحبه های زیادی را خواندم. حتی مجله ی اصلاح طلب شهروند امروز هم در شماره ی 18 خود به مخملباف پرداخته بود و او را نقد کرد.

شهروند امروز در این پرونده به مخملباف تاخت.

بگذارید بخشی از آن نقدها را در این جا منتقل کنم. این جملات را محسن آزرم نوشته که به نظرم نقدی درست و به جاست:

هر هنرمندی نیز ریشه در خاکی دارد و به همین علت ویژگی و بوی خاص آن خاک را می‌گیرد. اما مصرف‌کننده ثمره هنرش، همچنان‌که میوه درخت پسته، نمی‌تواند به خاک آن درخت محدود بماند. حتی می‌توانیم پسته را در خاک فرانسه هم بکاریم و پسته‌ای داشته باشیم با طعم فرانسوی و همچنان پسته، پسته باشد. چرا نه؟!
چرا فکر می‌کنید که خدا فقط می‌خواسته ما ایرانی‌ها را خلق کند و از روی اشتباه کشورهای دیگر را آفریده و فقط این ما هستیم که عزیزکرده‌های خداییم و بقیه دشمنان او... این مرزهایی که می‌کشیم و قضاوت‌هایی که می‌کنیم که چه کسی پایش را از دایره گذاشت بیرون، چه کسی از حوزه نظام ارزشی که ما ایرانی‌ها تعیین کرده‌ایم، فراتر رفت، این یکی رفت به خارج پناهنده شد، پس بد است.
بشری را نسبت به آلام بشری تحریک کنی. نه اینکه عقده‌های شخصی‌ات را، دایره‌های تنگ نظری‌ات را انتشار دهی. وقتی قلم‌مو را در دستت می‌گیری و وارد حوزه وسیع رنگ و فرم می‌شوی، از خودت بپرس آیا مضمونی که داری خاله‌زنکی نیست؟

وقتی رسانه‌ جمعی دست توست، باید درد بشری را مطرح کنی. باید سلسله اعصاب حساسیت بشری را نسبت به آلام بشری تحریک کنی. نه اینکه عقده‌های شخصی‌ات را، دایره‌های تنگ نظری‌ات را انتشار دهی. وقتی قلم‌مو را در دستت می‌گیری و وارد حوزه وسیع رنگ و فرم می‌شوی، از خودت بپرس آیا مضمونی که داری خاله‌زنکی نیست؟
آیا می‌شود زمانی در وطنم ایران، هویت ملی ایرانیان به هویت قومی و سیاسی و جناحی آنها بچربد. یعنی ما به عنوان یک ملت، منافع ملی‌مان را مقدم بدانیم بر منافع جناحی و شخصی و فرقه‌ای و صنفی. این یک رویاست، از قدیم گفته‌اند آرزو بر جوانان عیب نیست ما که دیگر پیر شدیم؛ اما چه می‌دانی شاید یک روزی شد.

این هم از جملاتِ امیر پوریا:

مجموعه این فراز و فرودها، از مخملباف جز شبحی از یک نام همیشه مطرح و مهم ولی از حالا به تاریخ پیوسته در هنر و سینمای ما چیزی به جا نمی‌گذارد. تاسف و اینها هم تا زمانی که چنین یکطرفه است و از سوی خود او با واکنشی جز برآشفتگی و پرخاشگری معمولا غیابی علیه نوشته‌های ما رو به رو نمی‌شود، سودی به حال کارنامه آن جوان نابغه 20 سال پیش نخواهد داشت. این درست است که نبوغ هرگز ته نمی‌کشد، اما می‌تواند همان گونه که آدمی را به اوج‌های مقطعی رساند، به زمین گرم هم بزند و عامل ارتقا و سقوط را یکی کند.

 

از عوارضش از جمله این است که هیچ گاه فرصت پذیرش خطا را به خودت نمی‌دهی، مگر آنکه بخواهی هربار نسبت به خطاهای عموما ایدئولوژیکی که در گذشته خود می‌یابی، واکنش تندی نشان بدهی و باز بگویی این بار دیگر مطلقا دارم درست می‌اندیشم و درست پیش می‌روم. تابعیت کور فرانسه، از جلوه‌های همین عوارض بوده. خب، تمامی که ندارد؛ ایستگاه بعدی کجاست؟ به تخریب کدام ایده درخشان یا خدشه‌دار کردن کدام هویت فردی و اجتماعی و فرهنگی قرار است بینجامد؟ کسی یادش هست که وقتی دوست قهرمان درب و داغان فیلم عروسی خوبان در آتلیه عکاسی‌اش از دختر جوانی عکس بی‌حجاب می‌گرفت، حاجی به طعنه به او می‌گفت «قرمساق شدی»!؟

امیر قادری در این پرونده جملاتِ مهمی دارد:

به هر حال می‌تواند یک نسل را تباه کند. این جمله یوسفعلی میرشکاک را تا به حال 10 دفعه نقل کرده‌ام، خدا عمر و تریبونی بدهد که صد بار دیگر هم نقل‌‌اش کنم: مخملباف از سطحیت مسلمانی، به سطحیت روشنفکری رسیده بود. و راست‌اش را بخواهید، این حکمی است که درباره بسیاری از تصمیم‌ها و واکنش‌های دیگرمان هم صادق است. چه وقتی سرگرمی را کنار می‌گذاریم و چه وقتی به بدترین شکل سراغ‌اش می‌رویم و ترویج‌اش می‌کنیم. چه وقتی... می‌ترسم هر مثالی بزنم و گرفتاری درست شود. خلاصه نتیجه سطحیت و تندروی در اولی، همیشه شده دومی، که کاملا قطب مخالف‌اش است و با این وجود، هیچ دردی ازمان درمان نمی‌‌کند. گیرم لباس‌اش عوض شده باشد.

حالا که اما بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم که اصلا شاید دلیل موفقیت و برد مخملباف، همین شعار دادن و سطحی‌گرایی‌اش بود. چه در مضمون و چه در اجرا. ذهن منتقد و جامعه‌شناس و شاعر ما، برای درک و دریافت شعارهای متنی و فرمی، آماده‌تر بود. همه یک نماد گل‌درشت را سریع‌تر می‌گرفتیم و درک می‌کردیم تا ایده‌ای که از دل یک داستان، به ظرافت بیرون کشیده شود. نیمه اول فیلم‌ تجاری «دستمزد» مجید جوانمرد و سکانس تونل وحشت «دیوانه‌وار» کامران قدکچیان و حضور بهرام رادان در «ساقی» محمدرضا اعلامی، خیلی واقعی‌تر از همه اشارات هنرمندانه جعلی و شعارهای نسبی‌گرایانه و ایده‌های فانتزی فیلم‌های مخملباف بود. فاصله میان چیزی که خوب یا بد، به هر حال وجود دارد و با آدم بزرگ می‌شود، چیزی که الصاق می‌شود و اضافه می‌شود و چون جای وصله‌اش معلوم است، همه می‌توانند آن را ببینند. پس برایش دست می‌زنند و هورا می‌کشند.

جملاتِ آرش خوش خو هم شنیدن دارد:

اتمسفر آرمان‌گرای آن دوران او حضوری متفاوت داشت. فیلم‌های او در تضاد با فضای ایده‌آلیستی آن سال‌ها، هجوم سنگدلانه- و البته فرصت‌طلبانه- واقعیت خشن و خشونت واقعی بودند. این مخالف‌خوان پرهیاهو، از غافلگیر ساختن و شوکه کردن مخاطب لذت می‌برد. شیفته شکستن تابو بود، چه وقتی به عنوان سینماگر مطلوب و پراستعداد بچه مذهبی‌ها، پرچمدار سینمای ایدئولوژیک شد و صراحتا عنوان داشت که حتی از ایستادن در کنار نام‌های بزرگ سینمای روشنفکرانه، ابا دارد و چه وقتی در یکی از آن گردش‌های مستمر و پرشمارش، از آن پایگاه فاصله گرفت و به جای ساخت فیلم‌های ایدئولوژیک، مجموعه‌ای از فیلم‌های افشاگرانه، جاه‌طلبانه و جنجالی را در یک فاصله زمانی 8-7 ساله (1372-1365) تولید کرد. وجه آیزنشتاین‌وار او جای خود را به یک فرانچسکو رزی کوچک داد، با ته‌مایه‌هایی از دامیانو دامیانی و کاستا گاوراس.

در آن دوران ما تشنه حضور یک فیلمساز معترض و افشاگر و صریح بودیم. فیلم‌های فرهیخته‌وار و انتقادی مهرجویی (اجاره‌نشین‌ها، هامون و بانو) برای طبع جوان ما بیش از حد اشرافی و بورژوا مابانه محسوب می‌شد و صداقت تکان‌دهنده کیمیایی نیز برای طبع خام ما، از مد افتاده بود. مخملباف با دستفروش، عروسی خوبان، شب‌های زاینده‌رود و هنرپیشه دقیقا آن چیزی بود که ما احتیاج داشتیم. هوشمندی ژورنالیستی فیلم‌هایش آنچنان فراگیر بود که نمی‌گذاشت سطحی‌بودن فیلم‌هایش، آزارمان دهد. نمایش او از فقر، روابط غیرانسانی در حاشیه‌های جنوب شهر که با میل گروتسک‌وارش در نمایش جنبه‌های حیوانی انسان‌ها و گرفتن تصاویر دفرمه از آنها تشدید می‌شد، دستفروش را همچون آواری بر سر بیننده خوش‌خیال آن دوران خراب کرد. دو سال بعد، عروسی خوبان، دیگر کاملا ما را از خود بیخود کرد.

در این میان حرفِ مسعود ده نمکی را هم نباید فراموش کرد:

برای مطالعه روحیات و تحولات فکری مخملباف کافی است به «توبه نصوح» و «سکس و فلسفه» نگاه کنید زیرا این دو فیلم میزان و تراز خوبی است برای بازنگری. البته قطعا در این میان عوامل شخصی و سیر تکامل فکری قابل ملاحظه‌ای نیز وجود دارد. یکی از این عوامل «برنتابیده شدن» مخملباف از «عروسی خوبان» به بعد است؛ هنرمند متعهدی که حاضر نبود با بیضایی در اکتسریم لانگ‌شات بایستد و مهرجویی را به خاطر موفقیت فیلمش تحسین کند. به حضورهای متعدد او در کن که نگاهی بیندازیم می‌بینیم هر سال تغییر کرده تا اینکه بالاخره امسال دیگر کاملا تغییر کرد و نماد پذیرش یک هویت جدید شد. او تنها در حوزه هنری «مخملباف» بود چون می‌خواست یک بچه‌مسلمان متفاوت باشد اگر نه در عالم روشنفکری که روشنفکرتر از او فراوانند.

 

همانطور که نمونه‌اش را در «فریاد مورچگان» دیدیم موقعی که رفت حرف‌های اومانیستی بزند، ناموفق بود به این دلیل که در مورد اومانیسم، عشق، سکس و... خود غربی‌ها خیلی قشنگ‌تر از اینها حرف زده‌اند و می‌زنند. با همه اینها مخملباف هنوز در داخل کشور ما «متفاوت» به حساب می‌آید چون بعضی فکر می‌کنند به گونه‌ای حرف‌های جهانی می‌زند و مطالبات عمومی انسان را فارغ از مرزها و ایدئولوژی‌ها طرح می‌کند، اما واقعیت این است که عملا این مسائل در آثارش درنیامده و فقط اخیرا به نوعی نگاه شاعرانه و انسانی در فیلم‌هایش نزدیک شده، آن هم فقط در محتوا و در فرم هنوز درگیر تعارض شخصیتی با ایدئولوژی‌های قبلی‌اش است و در نتیجه با هر فیلم که جلو می‌آید یک پرده را می‌درد.

البته دیگرانی هم در آن پرونده قلم زدند که می توانید به آن رجوع کنید و بخوانید.

اما من دلم راضی نمی شد. احساس می کردم چرا باید مخملباف به عنوان جوانی مستعد و هنرمند این چنین سست شود و برگردد... تا این که مصاحبه ی امیرحسین فردی داستان نویس معاصر و از رفقای قدیمی محسن مخملباف را دیدم. این را بگویم امیرحسین فردی رمان معروفی به نام اسماعیل نگاشته است و البته 24 سال است که مسئول کیهان بچه هاست.

این یکی از صادقانه ترین و زیباترین مصاحبه هایی است که من دیدم. کسی به سوالات حسین قدیانی پاسخ می دهد که خیلی راحت و بی پیرایه آن چه را در مورد مخملباف می داند را ما در میان می گذارد. هر چند من پاسخ تمام پرسش هایم را نگرفتم، ولی این مصاحبه واقعا کارگشاست و کلی حرف دارد. می توان نامش را گذاشت مخاطرات آرمان خواهی.

محسن مخملباف  را خیلی دوست دارم، ولی ای کاش او هم کمی خودش را دوست بدارد. امیرحسین فردی در این مصاحبه از آینده ی تلخ مخملباف سخن می گوید، ولی من از خدا می خواهم گمشده ی اصلی مخملباف را به او بچشاند. چه می شد اگر مخملباف عوض می شد! لحظاتی از این مصاحبه را با اشک گذارندم. خدایا... خدایا... خودت عاقبت ما را زندگی در اتمسفر اهل بیت قرار ده.

و اما این مصاحبه ی خواندنی که من فقط بخش مربوط به مخملبافش را در این جا آوردم: 


جناب فردی! شما در گذشته با محسن مخملباف سابقه دوستی و همکاری داشتید. چرا مخملباف عوض شد؟

اتفاقا مخملباف اصلا عوض نشده! آن زمان هم تند و عصبی و یکدنده و پرخاشگر بود، حالا هم همین خصوصیات را دارد.

ولی آن دوره علیه ضدانقلاب تند بود و الان علیه انقلاب.

برای محسن، تند بودن ملاک است، نه انقلاب و ضدانقلاب. مشکل او این بود که قبل از تهذیب نفس و تحصیل اخلاق پا در گلیم فرهنگ و سیاست گذاشت و الا الان هم محسن، همان محسن حوزه هنری است. الان هم دارد فحش می‌دهد،‌ آن زمان هم ناسزا می‌گفت. فقط مخاطب داد و بیدادهایش فرق کرده.

از آن روزها بگویید؛ تاریخ جالبی است.

سال 58 به همراه فرج‌الله سلحشور از مسجد «جوادالائمه(ع)» رفتیم خیابان فلسطین شمالی، حوزه اندیشه و هنر اسلامی. قرار بود در حوزه، بچه‌های انقلابی به جای فعالیت‌های کوچک، کارهای بزرگ‌تری بکنند. ما رفتیم و آنجا عضو شدیم. من مخملباف را 3-2 ماه بعد از اینکه رفتیم حوزه دیدم.

نخستین برخوردتان با مخملباف یادتان هست؟

جلسه قصه داشتیم. این سمیرا خانم آن موقع بچه قنداقی بود در بغل محسن. یک دست مخملباف، سمیرا بود، یک دستش کتابی به اسم «ننگ» که مجموعه داستان بود. جلد سفیدی هم داشت که وسطش با جوهر مشکی شده بود. با بچه آمده بود جلسه قصه. ما در حوزه می‌خواستیم مسیر تاریخ را، جهت‌گیری‌های دنیا را عوض کنیم؛ زود، حوصله هم نداشتیم! آن زمان آرمانگرایی در اوج بود.

آن زمان چه کسانی در حوزه بودند؟ مجید مجیدی ؟

نه مجید بعدا آمد.

میرشکاک بود؟

اینها بعدا آمدند.

سیدمهدی شجاعی؟

او هم بعدا آمد و خیلی هم در حوزه نماند، تا آنجایی که من خبر دارم. نخستین روزی که وارد حوزه شدم، دیدم یکی دارد تابلو می‌کشد. خسروجردی کار می‌کند و لطیفه می‌گوید. علی رجبی هم بود؛ پسر مرحوم دوانی، داشت نقاشی می‌کرد. چند تا خانم هم بودند که اسم‌شان یادم رفته. البته خیلی‌های‌شان چهره نشدند. دفتر ما در حوزه‌ اندیشه و هنر اسلامی، خانه قطبی بود که رئیس سازمان رادیو- تلویزیون دوران شاه بود. در سال 61 گفتند حوزه باید برود زیر نظر سازمان تبلیغات اسلامی. بعضی از دوستان سر همین جدا شدند بویژه که واژه زمخت«تبلیغات» خیلی با هنر جور درنمی‌آمد و فکر می‌کنم بچه‌های منتقد حرف‌شان حق بود و کار حوزه را دستخوش مدیریت‌های سلیقه‌ای سازمان تبلیغات می‌کرد. بعد هم آقای زم آمدند. من البته بنای جدا شدن از حوزه را نداشتم و به حوزه تعلق‌ خاطر داشتم بویژه که با بچه‌های حوزه هم دوست شده بودیم. در آن مقطع یک پرسشنامه‌ای به ما دادند و یکی از سوال‌ها این بود که شما تا به حال در عمرتان گناه کرده‌اید؟!!

حالا گناه کرده بودید یا نه؟

چه جوابی می‌دادم؟ اگر نمی‌گفتم گناه کرده‌ام، این خودش گناه است. اگر می‌گفتم گناه نکردم، این هم دروغ است. من مات و مبهوت مانده بودم که این سوال از کجا درآمده! و همان‌‌جا احساس کردم حوزه جای من نیست و این آدم‌ها با این بینش می‌خواستند در حوزه مدیریت کنند روی یک عده هنرمند نازک طبع! جالب اینجاست که مخملباف پشت‌سر این چیزها بود و حمایت می‌کرد. خلاصه! من با دلی گرفته آمدم کیهان.

چه سالی؟

61. از حوزه تا کیهان، پیاده آمدم. دفتر کیهان را هم بلد نبودم.


با چه واسطه‌ای آمدید کیهان؟

دوستانم آنجا بودند؛ آقای رخ‌صفت به من گفت سردبیر کیهان بچه‌ها از اینجا رفته و حیف است که مجله به حال خود رها شود. رخ‌صفت گفت: تو می‌توانی مجله را سرپا نگهداری. فضای باز کیهان برایم در مقایسه با فضای بسته حوزه خیلی جالب بود و در کیهان ماندگار شدم. بعد هم در جلسه شورا گفتند کسانی که در 2جا کار می‌کنند باید یک شغل داشته باشند، منظورشان من بودم! و من هم کیهان را انتخاب کردم. مخملباف هم گاهی می‌آمد.

در نامه‌ای که اخیر به مخملباف نوشته بودید، این احساس می‌شد که مخملباف حتی زمانی هم که مثلا خوب بود، بد بود. به خاطر همان که اشاره کردید؛ بدون تهذیب آمده بود سراغ سیاست.

مخملباف زیاد مهم نیست. از نظر من هم خودش چندان اهمیتی ندارد ولی سوژه خوبی است تا برای تندروها و افراطی‌ها سرمشق شود. مهم‌ترین مشخصه مخملباف، تندروی‌اش بود؛ یک تندروی وحشتناک و غیرقابل اغماض. به‌عنوان نمونه ما یک کلاس گرافیکی در حوزه داشتیم که دانشجویان جذب آن شده بودند. من در دفتر کارم نشسته بودم و یکدفعه دیدم از حیاط حوزه صدای عربده و داد و بیداد می‌آید. من در آن زمان مسؤول حوزه بودم و هر دوطرف، چه بچه‌های سازمان تبلیغات، چه بچه‌های حوزه روی شناختی که از من داشتند در دوره انتقال، مرا کردند مسؤول حوزه. من آمدم بیرون دیدم محسن دارد فحاشی می‌کند و حرف‌های رکیک می‌زند. به محسن گفتم: چی شده؟ گفت: چشمت روشن! بعد یک فحش خیلی بد به دانشجوی پسری داد که داشت با یک دانشجوی دختر، خیلی محترمانه صحبت می‌کرد. گفتم: چه اشکالی دارد؟ گفت: حوزه جای این قرتی‌بازی‌ها نیست. بعد گفت: اینجا یا جای من است یا جای اینجور کارها. من گفتم: حوزه جای کار هنری است و اینها دارند در حوزه هنرشان با هم حرف می‌زنند. بعد هم گذاشت، رفت. مخملباف یک چنین روحیه‌ای داشت. من هنوز دلم برای آن پسر دانشجو می‌سوزد. محسن، شخصیتش را خرد کرد. همین‌طور آن دختر را.

و حالا همین مخملباف«سکس و فلسفه» را می‌سازد.

محسن می‌گفت زن حق ندارد جورابش پاره باشد. همه اینها را می‌گفت ولی نماز نمی‌خواند. گاهی هم که می‌آمد نماز، با اکراه می‌آمد. خوب یادم هست که سرسری می‌خواند. خیلی وقت‌ها که اصلا نماز نمی‌خواند.

مخملباف علاوه بر اینکه چند صباحی یک رفاقتی با پدر ما داشت، همسایه ما هم بود. مادرم تعریف می‌کند که خانم مخملباف می‌آمد خانه‌ ما و از محسن شکایت می‌کرد که نمی‌گذارد ما روی فرش بخوابیم و می‌گفت مسلمان باید در جای زمخت زندگی کند.

خیلی رفتار غیرمتعارفی داشت. البته بخشی از رفتارش به خاطر این بود که مخملباف نه کودکی کرد نه نوجوانی و نه جوانی. در همان بچگی خیلی مشکل داشت؛ مشکلات خانوادگی و مشکلات دیگر. بعد هم در سن 17سالگی افتاد زندان و به خیال خودش قهرمان شد.

ماجرای برخوردش با مستخدم حوزه چه بود؟

حوزه باغ بزرگی داشت و نیاز به باغبان داشت. این باغبان‌ها از قبل در حوزه بودند و کاری هم به کار کسی نداشتند. با خانواده هم بودند و در یک گوشه حوزه 2 تا اتاق داشتند و با زن و بچه زندگی می‌کردند. یک روز مخملباف گیر داد که ما باید اینها را بیرون کنیم؛ اینها جاسوس هستند و ستون پنجم ضدانقلابند. من به محسن گفتم: روی چه حسابی همچین حرفی می‌زنی؟ و بر فرض که چنین باشد، آیا این وظیفه ماست؟ مگر مملکت قانون ندارد؟ من این حرف‌ها را که زدم محسن عقب‌نشینی کرد. 2 روز بعد گفت: باید شورا تشکیل شود که اینها را بریزیم بیرون یا نه. بعد هم رفت آنقدر در مخ این بچه‌ها خواند که شورا قبول کرد اینها را از حوزه به طرز بدی انداختند بیرون. بعد هم باغ حوزه شروع کرد به خشک شدن. نه باغبانی آوردند نه کسی به گل‌ها آب می‌داد. من واقعیتش روزی یکی- دو ساعت کارم شده بود آبیاری درختان و گل‌های حوزه. محسن استاد این بود که عواطف آدم‌ها را زیر پایش له کند. من یک روز به شوخی به مخملباف گفتم: محسن! اگر روزی کسی را پیدا نکنی، با چه کسی دعوا می‌کنی؟ سمیرا آن موقع تازه راه افتاده بود، گفت: با این سمیرا دعوا می‌کنم، اینقدر دعوا می‌کنم تا خودم را تخلیه کنم. بله، همچین آدمی بود. سرهمین من می‌گویم محسن هیچ تغییری نکرده.

آن زمان حال ضدانقلاب را می‌گرفت، الان...

الان دارد حال خودش را می‌گیرد. پیش‌بینی من برای محسن، آینده‌ای بسیار خطرناک و تاریک است و روزگار خوبی نخواهد داشت. محسن الان دارد خودزنی می‌کند.

آخرین باری که مخملباف را دیدید، کی بود؟

هفته‌های منتهی به پایان جنگ.

کجا؟

آمده بود این اواخر اطراف مسجد جوادالائمه(ع). آنجا زندگی می‌کرد. آخرین شهیدی که ما در مسجد داشتیم، «حسن جعفربگلو» بود. حسن خیلی باسواد و بااستعداد بود. بچه باادبی بود. محسن با من و حسن می‌آمد حوزه. یک موتور فسقلی هم داشت که ما را سوار می‌کرد. ما خیلی به هم نزدیک شده بودیم. محسن تازه وارد کار سینما شده بود که مصادف شد با شهادت حسن. ما داشتیم پیکر حسن را تشییع می‌کردیم. از 13 متری حاجیان که آمدیم سر چهارراه امامزاده عبدالله، دیدم محسن سر چهارراه ایستاده و همینطور دارد نگاه می‌کند. من از جماعت جدا شدم و رفتم پیش محسن گفتم: این حسنه‌ها! گفت: آره می‌دونم. فهمیدم! گفتم: نمی‌آیی برویم. گفت: نه، من که با حسن این حرف‌ها را ندارم. حالا محسن با حسن یک عمری نان و نمک خورده بود. من همانجا فهمیدم بریده. قبلش شک داشتم اما آن روز مطمئن شدم. بعد هم یک روز آمد در خانه ما و با موتور رفتیم بیرون. به محسن گفتم: عالم سینما چه جوری است؟ گفت: عالم خیلی بدی دارد. یکی از این کارگردان‌ها آنقدر خودش را معتاد کرده که حال ندارد برود روی سن جایزه‌اش را بگیرد. این نظرش بود راجع به سینما. من به او گفتم: اگر این دنیا اینقدر بد است، تو آنجا چکار می‌کنی؟ البته این ربطی به سینما ندارد. محسن هر جای دیگری هم می‌رفت به همین جا کشیده می‌شد. ما وقتی از حوزه آمدیم کیهان، 5 نفر بودیم: من و مصطفی رخ‌صفت و تهرانی و محسن پلنگی و آقای گرامی. بعد ما فهمیدیم در حوزه فیلمی ساخته شده به نام «استعاذه». محسن همان زمان که ما از حوزه آمدیم کیهان کلی برای ما حرف و حدیث درست کرده بود که اینها لیبرال بودند که از حوزه رفتند و ما که در حوزه ماندیم حزب‌اللهی هستیم. ما فیلم «استعاذه» را که دیدیم، دیدیم خیلی این بودار است؛ در فیلم، 5 نفر بودند که دارند از دست شیطان فرار می‌کنند، غافل از آنکه شیطان در وجودشان لانه کرده و از چنگال شیطان هیچ‌گونه رهایی ندارند. بعد یکی به ما از قول مخملباف گفت: محسن برای شما 5 نفر این فیلم را ساخته! یک همچین آدمی است مخملباف. محسن به خیلی افراد پشت کرد و از جمله به خودش. مشکل مخملباف سینما نبود، خودش بود. در هر حال محسن یک تراژدی است در میان دوستان بعد از انقلاب ما. الان هم نوشته‌هایش فارغ از محتوا، نثر بسیار مستهجن و غیرادبی‌ای دارد و از نظر فرم بسیار سست است. اینها نشان می‌دهد محسن تهی شده. حالا این آدم شده رهبر مبارزه(!) محسن پایان غم‌انگیز یک زندگی است و بعد از این من معتقدم مخملباف دیگر نمی‌تواند فیلم بسازد چون از درون هیچ هنری برای عرضه ندارد و تهی شده.

این تهی شدن دقیقا به چه معناست؟

محسن تمام اندوخته‌هایش را هزینه کرده. نثر این روزهای محسن نشان می‌دهد که این آدم هیچ معامله‌ای ندارد و کفگیرش به ته دیگ خورده. من نمی‌دانم غرب با این آدم چه خواهد کرد. وقتی که تاریخ مصرف این آدم تمام شد، مقصد بعدی‌اش کجا خواهد بود و آیا اصلا جایی راهش می‌دهند؟

و شما هنوز دلتان برای مخملباف می‌سوزد؟

محسن می‌توانست در خدمت جامعه خودش باشد. همین جا بماند، انتقادش را بکند، حرفش را بزند ولی در سرزمین خودش باشد. تاریخ نشان داده هنرمندی که به وطن خودش پشت می‌کند مثل ماهی‌ای می‌ماند که از آب به خشکی پرتاب شود؛ یک مدتی دست و پا می‌زند ولی بعد جان می‌دهد. فعلا مخملباف دارد دست و پا می‌زند. مخملباف زمانی شهره شد و زمانی چهره شد که در ایران بود و از دریچه نگاه خودش به مشکلات خیره می‌شد و فیلم می‌ساخت. بله، من ناراحتم که این روزها را برای محسن می‌بینم. آیا حد محسن، مجری شدن برای شبکه‌هایی است که به ما فحاشی می‌کنند؟ ... حیف!... و چقدر بدسلیقه‌اند کسانی که ملت عزیز و نجیب ایران را به ثمن بخس می‌فروشند.
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

مسعود گروسیان دوستِ من خیلی بچه ی خوش سلیقه ای است. آدم به داشتن همچین رفیقی افتخار می کند. هر چند عصرِ چند وجهی بودن گذشته است و شاهکار ِ آدم ها این است که در یک شاخه ی جزیی از علوم به تبحر به رسند، ولی مهارتِ مسعود گروسیان در چند رشته ی باید بگویم متفاوت باعث شده است بگویم مسعود علی رغم روحیات و برخوردها معقول و رئالش بسیار بچه ی آرمان خواهی است. و این یکی از همان چهره های خوب از آرمان خواهی است که من پی اش هستم. مسعود فرانسه و انگلیسی می داند، یعنی نزدیکی های advanced. بعدش فیزیکش هم فیزیکی عالمانه و با دیدی ماورای مدرک لیسانس فیزیکش است. با نجوم به خوبی آشنا است. الان چند وقتی است توی طراحی گرافیک افتاده است، ارتزاق از طریق کامپیوتر یکی از همان راه های غیر قابل پیشبینی بود که مسعود به خوبی به آن چنگ زد و به موفقیت های حرفه ای در طراحی گرافیک و وب سایت دست یافت. (تمام جملاتم را بدون اغراق می نویسم.)

اما یک ویژگی و توانایی ستودنی مسعود عکاسی است. عکس هایش را توی فیکر دیدم برای این که شما هم به این واقعیت پی ببرید، چند تا از عکس هایش را در زیر می آورم تا به صدق گفتارم ایمان بیاورد. (یک دلیلم این است که فیکر فیلتر است و این جوری کار شما راحت تر می شود.) به این نکته هم توجه داشته باشید که نباید مسعود بمیرد (شهید شود) من بیایم به عنوان دوست او این حرف ها را بزنم. توی زنده بودنش و همین ساعاتی که پیش ماست و می توانیم از نور وجودش استفاده کنیم این حرف ها را می زنم تا قدر زنده ها را تا زنده اند بدانیم. مسعود هم سن من، سالم، دوست داشتنی و پر انرژی مشغول فعالیت است. من حرفی به او زدم و این که چقدر خوب است آدم آرمانش را update کند تا ویروسی نشود، او هم عامل است. فقط نظر نمی افکند، بلکه بصر هم می اندازد... این است که ارزش دارد.

و اما عکس ها. عکس های مسعود عکس هایی رو به بالاست، به سمت آسمان... توی عکسی که از تنه ی درخت گرفته است این واقعیت مشهود است... به سمتِ بالا بودن، توی این عکس  به سمتِ بالا بودن، اعنی به سمت لایتناهی بودن شهود می شود.

مثل عکسی که از جاده ها گرفته شده است. توی عکس جاده ها دقت کنید می بینید این واقعیت را...

و حتی در این عکس، همان طور که خود مسعود گفته رو به روشنایی است.

این عکس مسعود هم رو به بالاست. این عکس نشان می دهد که اگر بخواهی به سمت خدا حرکت کنی از سیاهی می توانی عبور کنی  و به آبی  و بعد... لنز دوربین مسعود بقیه اش را نشان نداد، ولی بنا بر استدلال استقرایی می توان حدس زد. بله بالاتر از سیاهی رنگی است... تازه سیاهی اول ماجراست...

حتی جایی که فکر می کنی کادر بسته است و خبری از طبیعت لا یتناهی نیست خود مسعود می گوید که دارد از ماورا یا beside صحبت می کند. قربانِ آن انگلیسی ات شوم مسعود جان، ولی بار معنایی ماورا کجا و  beside کجا؟ ماورا که می گویی مخاطبت جُم می خورد، انداخته می شود...

ممکن است یک سری آدم های علاف باشند که بخواهند تفسیر سایکولوجیکال با طعم فرویدی و زیر شکم از عکس های مسعود ارائه دهند. مثلا برای عکس زیر. ولی باید بگویم که چنین وصله هایی به مسعود ِ ما نمی چسبد. اگرم چیزی می بینی زیبایی طبیعت و زوج بودن خیلی از چیزها... حتی سنگ هایی که شبیه آدمند... راستی آدم نمونه ای از طبیعت است و یا طبیعت نمایشگر بسیاری از روحیات و عادات انسانی است؟ جالب است در فیکر برای عکس زیر کسی کامنت نگذاشته بود!

آدم ها در عکس های مسعود کوچکند... وقتی می خواهد از طبیعت عکس بیاندازد آدم ها را ریز می کند... حتی به طوری که در نگاهِ اول دیده نمی شوند... مگر عکسی که در آن پسرکی احتمالا روستایی با میمیکی استثنایی سنجاقکی را نشان می دهد... که البته باز هم محور عکس و نقطه ی طلایی تصویر سنجاقکی است که دارد از my green world می گوید...

نمی دانم در تصویر زیر می توانید در همان نگاه اول وجود آدم ها را تشخیص دهید یا نه... در بقیه عکس هایش که با نمای باز گرفته شده است رو به آسمان بودن بیشتر مشهود است، مانند ِ عکس ِ بعد از این عکس

این هم عکس دیگر از مسعود که گویا خیلی عکس خوبی است... من از تکنیک خیلی سر رشته ندارم، بحث من محتواست... و اما محتوای عکس... I am not alone


عکسی که در زیر می آید را در نظر بگیرد. نه تنها آدم ها کوچک که گویی نیستند و به قول خود مسعود تحت تاثیر نیروی گرانش خدا قرار می گیرند. به استناد ِ الله اکبر این نیروی گرانش از نیروی نسبیتی حاکم بر سیاه چاله ها هم قوی تر است چرا که الله اکبر...

عکس زیر می تواند ارزش مندترین عکس و پر شانس ترین آن ها برای دریافت جایزه باشد. البته آن سنگ هایی که روی هم افتاده بود هم می توانست چنین شانسی داشته باشد. منتها شکار لحظه ها یعنی عکس زیر... من از تکنیک های عکس برداری سخن نمی گویم، از شکار لحظه ای می گویم که اگر کمی زرنگ باشی می فهمی منظورم چیست...

در عکس گرفتن از بناهای تاریخی روی سخن با انسان نیست، نه در تخت جمشید و نه در حافظ. گو این که آدمی همچنان می خواهد بگوید حضور دارد...

صحبت از دولت مرد شد... این روزها همه نسبت به احمدی نژاد موضع دارند، او نگذاشت کسی قصر در برورد. همه او را می شناسند. تا مسعود نام این عکس را گذاشت دولت مرد ذهنم رفت سراغ دکتر احمدی نژاد. نمی دانم چرا... همه در قبال او موضع دارند، برخی مثبت، برخی منفی... از محمد رضا شجریان تا گلشیفته فراهانی تا هدیه تهرانی تا محسن مخلباف تا مراجع تقلید تا... خلاصه همه را آورد توی گود. این که احمدی گفته بود یک پسربچه ی دو ساله ی اسپانیایی گفته بود این محموده را من باور می کنم. همین چندی پیش داداشم از خارج از کشور آمده بود. داداشم چند سالی است که استرالیا زندگی می کند و دخترش هم آن جا به دنیا آمده است. با برادرزاده ام که 6 و نیم سالش است صحبت می کردم. از او در مورد اسباب بازی هایش پرسیدم و درس و مشقش... کار به این جا رسید که گفتم آیا نقاشی هم می کند یا نه، جواب داد نقاشی هم می کند. بهش گفتم از چه رنگ هایی استفاده می کند، برگشت گفت رنگ های مختلفی است. او گفت نام یکی از مداد رنگ هایش را "احمننی نژاد" گذاشته است. من آن جا نبودم تا آن مداد رنگی را ببینم، ولی از نحوه ی تلفظش خوشم آمد و گفتم می دانی که our president است، لبخندی زد و گفت می دانم... نمی دانم چرا نام عکس زیر را مسعود دولت مرد گذاشته است. به خاطر تغییرات صمیمانه و صادقانه میمیک صورت این بنده خدا، یا به خاطر لبخندهایش... اگر این جور باشد به نظر من بیشتر به دولت مردهای علی و فاطمه می خورد، تا بسیاری از دولت مردها و سیاسیون سراسر گیتی که خیلی های شان کپی قوی از معاویه هستند... خوشم آمد که یک بار هم مسعود فرهنگ سازی کرد توی عکس هایش و گفت ملت بدانید که دولت مرد یعنی این... نه آنی که ما می بینیم. انصافا عکس پاک و نازی است.

منبع عکس ها: http://www.flickr.com/photos/ino_bebin

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

آقا مسعود ِ گروسیان باعثِ خیر شد تا در باره ی الی را ببینم. اما در باره ی الی...

هفته ی آخر اردیبهشت87 بود. رحمت بهشتی آمد اتاق ِ ما و گفت می خواهد با بچه های ورودی های شان بروند مسافرت؛ آن هم شمال. گفت می توانم راهنمایی اش کنم یا نه. من هم تریپ پایه برداشتم و لبانم را یک مقدار مثل تابعی که مشتق دومش منفی است طاق کردم و گفتم:

"اصلا با هم می رویم کوه ِ خودمان؛ تیلم."

از همین جا برنامه ی سفر رقم خورد. زنگ زدم خانه و هماهنگی های لازم را کردم و بعد گفتم یک روزی هم می خواهیم روستای ساحلی مان توی حسینیه باشیم و بعد برویم ییلاق. خانه هم کلا تریپ پایه برداشتند. نکته ی جالب این که همان روزی که از شمال می رسیدیم تهران روز جشن فارغ التحصیلی بچه های ریاضی بود. طنز ِ قضیه این جا بود که من هم مسول جشن بودم. کلا برنامه ی آن روزم بشدت سنگین بود. در هر صورت قرار بود تریپ پایه برداریم.

تمام ِ هماهنگی های لازم را انجام دادم. حتی زنگ زدم و مینی بوس را هم جور کردم؛ یک بنده خدایی از بچه های جبهه و جنگ و کلی باصفا و البته به شدت مثبت راننده مینی بوس بود. همه چیز برای یک مسافرتِ عالی جور بود.

اما چه ربطی داشت به درباره ی الی...

نکته ی اول این که به خودم اجازه نمی دهم در باره ی درباره ی الی پا توی بخش های تخصصی سینما بگذارم و بخواهم داوری های حرفه ای بکنم. تنها از این نقطه منظر به داوری در مورد این اثر می پردازم که یک چنین سفری را بر و بچ شبیه همین مختصات دنبال کردم.

آدم های درباره ی الی... نزدیک بودند به بچه های خودمان. حداقلش این که هر دوی شان توی اتمسفر ِ تهران نفس می کشند. دیگر این که؛ از هر دو سو دارای تفکرات و عقاید شبیه به هم هستند. البته در باره ی الی درام بسیار قوی تری داشت تا مسافرت ِ دانشجویی ما؛ البته حق هم همین بود، چون قرار نبود ما فیلم بسازیم. البته یکی دو موقعیت و اتفاق توی سفر ِ ما افتاد که نشان می داد این دو گروه بسیار به هم نزدیکند. 

1. می شد بدونِ رقص هم این فیلم را ساخت. نمونه اش سفر ِ دانشجویی ما که به شدت فضای هیجان انگیز و نیروی خوش بودن و شادی در آن بود ولی هیچگاه باعثِ رقص در سفر نشد. البته شاید بنده خداها مراعات بنده را می کردند؛ نمی دانم. بالاخره می شد این رقص ها را نشان نداد و فیلم از آن رئال بودن خودش نیافتد. هرچند به نظر ِ من مانی حقیقی خیلی قشنگ رقصید؛ این زیبایی در اجرای حرکات ِ موزون بحث ِ جداگانه ای است از آن چه من می گویم. (بالاخره می شود مراعات حالا ماها را کرد که درباره ی الی را می خواهیم متعلق به خودمان بدانیم؛ یعنی متعلق به اتمسفر ایران اسلامی.) بگویم که به جای رقص برایم جالب بود که فیلم ورق بازی نداشت. بازی که بچه هم توی حسینیه روستا و هم جلوی امام زاده ی ییلاق مجدانه پیگری کردند. این رقص به آن ورق در.

2. پدیده ی شمال یک پدیده ی جدی است. من با امتیاز و رانتِ شمالی بودن و شناخت آن فضا در هر دو رمانم به شمال پرداختم؛ مخصوصا رمان دوم. سفر ِ تهرانی ها به شمال. هر چند این فیلم هیچ حرفی در باره ی شمالی ها ندارد؛ این البته عیب نیست. منتها انتخاب این لوکیشن از هوشمندی کارگردان نشات می گیرد و این که از این به بعد فضاهای به شدت جدی در اقلیم شمال و بالاخص مازندران رقم خواهد خورد. هستیم و می بینیم.

3. بازی پانتومیم از آن صحنه های زیبای فیلم بود؛ دقیقا شبیه ِ همچین بازی را توی شمال انجام دادیم و با همین بچه های کامپیوتر. ما خیلی خوش اسلوب تر و با گروه بندی این کار را انجام دادیم. در حالی که در فیلم خبری از گروه بندی و یا هیجان و یک مسابقه ی تیفوسی نبود. اگر این جوری نباشد که انگیزه ای نمی ماند برای مسابقه. یادم می آید مسابقه ی پانتومیم ِ آن سال با پیشنهادِ "سال ِ نوآوری و شکوفایی" آغاز شد. اجرای حرکات ِ یکی از خانم ها در معرفی آیت اله خامنه ای خاطره ای شد به یاد ماندنی. اتفاقا با همین ترفند به پاسخ هم رسیدند؛ یادش بخیر.

4. توی فیلم سه بار گفته شد خر تو خر. خودمانیم اگر خر تو خر نبود که این فیلم اکران نمی شد؛ آن هم با دستور فرا قانونی آقای رئیس جمهور که کم هم نیست. 

5. صحنه ای که آرش توی آب افتاده بود خیلی خوب و موثر از آب در آمد. توی همان دقایق که اشک در گوشه ی چشمانم لانه کرده بود بی اختیار گفتم یا ابالفضل. جالب این که با 10 ثانیه تاخیر یکی از شخصیت های فیلم هم گفت یا ابالفضل. این یعنی یک پیروزی خیره کننده برای اصغر فرهادی.

6. مانده بودم این چه مادری بود که توی دریای طوفانی بچه اش را از توی آب ول کرد به امان خدا. درست است به اهل ِ خانه سپرده بود؛ ولی باورپذیرتر این بود که دستِ بچه اش را می گرفت از آب می آورد بیرون. اهل دریا می دانند در دریای طوفانی همان جایی که مادر آرش بهش نگاه می کند، یعنی غرق شدن طرف. آن وقت مریلا زارعی که به نظر ِ من یکی از بهترین بازیگران این فیلم بود بچه را ول کرد و رفت. یادم می آید توی همان سفر شمال دریا هم رفتیم و اتفاقا یکی از خانم ها هم به زد به آب. دریا هم کولاک بود. من با وجود عدم آشنایی با آن بنده خدا و کلی خجالتی بودن با همان عقل ِ ناقصم فهمیدم که باید بهش اخطار بدهم. لذا داد زدم لطفا برگردید.  تازه یکی از خانم ها پاهایش را گچ گرفته بود و به علت ِ علقه ی عاطفی با بچه ها همراه ما آمده بود. یادم است چقدر بچه ها مخصوصا آقای محمد ولی پور حواسش به آن بنده خدا بود که پایش نغلزد یا اتفاقی برایش نیافتد.

7. بی تردید درباره ی الی در ذهن ِ من یک فیلم ایرانی است که خیلی جاهایش قابل ِ ترجمه به هیچ فرهنگی نیست. قوی ترین فیلم خانوادگی-اجتماعی که من دیدم و بی تردید یکی از بهترین های سینمای ایران. فیلمی بشدت رئال و واقعی و دوست داشتنی، بواسطه ی تجربه ی عینی خودم. بی جهت نبود درباره ی الی موسیقی متن ندارد. (همچون سفر ِ خودمان که بسیار کم موسیقی در متن بود.) به خاطر این که آن قدر طبیعی و ایرانی هست که به این چیزها احتیاج نداشته باشد.

8. در مورد ِ بازی ها احساس من این است تنها کسی که می توانست غیر گلشیفته نقش ِ سپیده را بازی کند، باران کوثری بود. ترانه علیدوستی هم آن قدر زیبا پیچیدگی شخصیتِ سختی مثل ِ الی را توانست در بیاورد که آدم باور می کند که خودکشی کند. ولی واقعا بهم ریختم از این واقعه ای که اتفاق افتاده بود. به خوبی درام ِ ایرانی و قدرتمند را تمام کرد. پایان ِ درخشان مشکل همیشگی این سینما است که در در باره ی الی نشانی از آن مشکل نبود.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

یکی از دوستان ـ شب ـ گذشته از من در مورد مداحی پاپ پرسید. چون فرصت پاسخگویی در آن زمان را نداشتم، از همین روی تفکر پیرامون این مساله را به آخر شب و جای مورد علاقه ام یعنی رختخواب موکول کردم و پیش خودم در مورد این مقوله ی مهم فکر کردم. اصل مساله این است که آیا چیزی به نام مداحی پاپ نیکوست یا نه؟ نظر آن بنده خدا این بود که مداحی پاپ فرقی با کنسرت پاپ ندارد و انسان در آن به رشد نمی رسد و فقط حال زودگذری به او دست می دهد. می خواست بگوید این شیوه، کار درستی نیست و مداحی باید به همان شیوه ی قدیمی اش مرسوم باشد و آن سبک است که انسان را به معنویت می رساند و از این جور حرف ها.

وقتی پیرامون این موضوع و موضوعاتی از این دست دقیق شدم فهمیدم که این قبیل استدلال ها هم از همین "جور حرف ها"یی است که زده می شود.

برای خودم هنوز هم مجهول است که چرا مداحی پاپ یا هر نوع و سنخ نوینی از نوحه خوانی باید مذموم باشد. (جدای از این مساله که چه معیاری برای این که افراد از این جور مجالس بهره می گیرند یا نه وجود دارد) با خودم فکر می کردم مگر نوع مداحی بستگی وثیقی دارد با حال معنوی انسان؟ به عبارتی بهتر اگر انتقادی در مداحی مطرح می شود نسبت به آهنگ یا موسیقی به کار رفته در آن است؟

اگر شروع مداحی با شیوه ی دشتی باشدموثرتر و مذهبی تر است تا این که بخواهد پاپ باشد یا بیات باشد یا هر نوع دیگر. احساس کردم این همان مرض فردیدی گری است که در این حوزه هم دارد رسوخ می کند، انسان را رها می کند و موضوع خود را به سبک و قالب تغییر می دهد. به جای آن که پیرامون انسان به عنوان مخاطب ذی شعور مراسم نوحه بنگرد توجه خود را معطوف می کند به قالب مداحی. (موردی که معلوم نیست ذی شعور باشد و صریح تر این که بعید است خود قالب مداحی ذی شعور باشد!)

می خواهم بگویم از نظر من هیچ اشکالی ندارد که مداحی به سبک پاپ یا هر سبک دیگری اجرا شود. آن چه مهم است شعری یا آن نوایی است که خوانده می شود وگرنه نوع و قالب به خودی خود فاقد ذات است که بخواهد درست یا غلط باشد. (امروز روز در بسیاری از نقاط جهان سبک ارادت به بزرگان متفاوت است. ارزش گذاری پیرامون نوع ارادت خود موضوع سخیفی است پیش از آن که بخواهد مهم باشد.)

واضح تر این که اشکال آقای مطهری در حماسه ی حسینی به چه بود؟

اشکال آقای مطهری و دیگر بزرگان در قضیه تحریف عاشورا به این نبود که آقا چرا داری در فلان دستگاه موسیقی می خوانی یا چرا پاپ می خوانی یا چرا فلان جور نغمه خوانی می کنی. بلکه اشکال آنان به تحریفاتی بود که در محتوای مراثی و نوحه ها وارد می شد. اشکال به این بود که چرا روضه ی دروغ می خوانی، حالا می خواهد به سبک ببار ای بارون شجریان باشد یا به هر سبک دیگری.

بنا بر همین نهج مطهری، مساله ی اصلی در مداحی این نیست که منصور روشی جدید در مداحی ایجاد کرد و شاگردانش امروز آن روش ها را پی می گیرند که اتفاقا موجب زنده کردن مداحی و جان بخشیدن در پوستین کهنه شده ی مرثیه و نوحه خوانی است. (مقایسه کنید سلام من به مدینه ی منصور را با سایر روضه هایی که قدیمی ها در مورد حضرت صادق خواندند.)

مساله ی اصلی این است که یک مداح با هر درجه از محبوبیت یا خلوص حق ندارد مرتبه ی الوهیت به ائمه ببخشد. مساله ی اصلی این است که یک هیات عزاداری حق ندارد قلاده به گردنش بیاندازد یا از اسامی موهن همچون کلب الحسین برای هیات خود بهره گیرد. مساله ی اصلی این نیست که در مداحی شور نباشد. بالاخره این هم یک سبک است و به خودی مبتذل نیست. آن شعری که خوانده می شود می تواند آن را مبتذل بکند یا به آن جنبه ای روحانی ببخشد.

حتی می خواهم بگویم مساله ی اصلی این نیست که فلان آهنگ آن طرف آبی خوانده نشود، مگر همه ی آهنگ های آن طرف آبی مبتذل است. ممکن است آهنگی باشد که آن طرفی ها ساخته باشند ولی خیلی دل آرام باشد. همراهی آن با شعری در مدح اهل بیت نمی تواند محل مذمت باشد که حتی به عقیده ی نگارنده می تواند باقیات صالحات برای خواننده و مستمع داشته باشد. (البته شاهد مثال برای چنین پدیده ای به سختی گیر می آید.)

این مساله که مداحی پاپ باعث می شود خلوص در جلسه ی امام حسین کم شود و یا از تقوا و حال معنوی  جلسه کاسته شود از آن حرف هایی است که منطق محکمی پشت آن نیست. بلکه من اعتقاد دارم یک مداحی، ممکن است پاپ بخواند ولی به قدری از اشعار محکم و زیبا بهره بگیرد که دل مستمع را بلرزاند و او را با حقایق علوی و حسینی آشنا کند. خود سبک پاپ و یا سبک های مدرن و پسامدرن دیگر چه گناهی کرده اند؟ (نمونه ی زیبایش همین عمو عباس بنی فاطمه یا ای علم افراشته ی محمود کریمی.) گناه را سبک مرتکب نمی شود، گناه و یا ثواب از آن انسانی است که دارد روی آن سبک کار می کند.

مثالی می زنم. یک مداحی می آید به همان سبک قدیمی و سبک پیرغلام ها و مداح های سنتی قضیه ی ازدواج حضرت قاسم را می گوید و مداحی دیگر به سبک پاپ فرض بفرمایید به سبک شادمهر آهنگ گل یاس او را زمزمه می کند، شایدم با اشعاری قوی تر در مناقب اخلاقی و روحی حضرت صدیقه ی طاهره. کدام یک کار درست را انجام دادند؟ این مداح به سبک شادمهر در آهنگ گل یاس (نه سبک آدم فروش) می خواند و دارد به سبکی جدید که به هیچ وجه موهن نیست مداحی می کند و مهم تر آن است که دارد حرف درستی را می زند. ولی آن پیر غلام چه؟ آن پیرغلام که به سبکی قدیمی خوانده است کاری اشتباه انجام داده است و تحریفی در واقعه ی عاشورا انجام داده است. نمی شود بگوییم چون دارد به سبک قدیمی می خواند دارد به معنویت به جمعیت منتقل می کند یا معرفت به امام حسین را ایجاد می کند. نه خیر، او دارد تحریف می کند. (تازه تر  از این حرف ها از کی تا حالا سبک، معرفت بخش شده است و ما نمی دانستیم؟)

دوستان را به شدت از فردیدی گری برحذر می دارم و هر چه بیشتر اندیشه های آنان را در حوزه های مختلف می شنوم به خطرناک بودن آن پی می برم. خوشحالم که مراجع تقلید به دام این تفکرات نیافتند. نمونه اش این که هیچ کدام شان حکمی ندارد که آدمی را از گوش دادن به مداحی پاپ برحذر دارد. همین نشان می دهد پرداختن به این موضوعات انحراف از مساله ی اصلی است. ابتذال در مداحی به سبک های رایج اهم از پاپ یا سنتی برنمی گردد بلکه به محتوای روضه ها و نوحه ها بر می گردد و آن است که جلسه ی حضرت را می تواند خدای ناکرده به تباهی بکشاند.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

{قبل از هر چیز یک توضیحی خدمت تان بدهم. مطالب وبلاگ را سه تا سه تا تئی یک صفحه کردم. شاید موقتی باشد. فقط این را بگویم یک چیزهایی را هم در مطلب ِ خمینی ویرایش کردم که مغبون نباشم بابت ِ برخی اشتباهات و کلاً نظرم روی جنگ اعصاب نیست. بیشتر آرامش است و آرامش. بالاخره ما که دیدمان از دنیا کوتاه است و خیلی دوست دارم همه ی جهان را ببینم و نگاهم بازتر شود. حرفی نیست. فط اگر قرار است همه ی دنیا را دیدن نتیجه اش عصبانیت و نفرت باشد دوست دارم همین بنشینم و از گاندی بخوانم که لذت دارد جملاتش ... تازه توی دهکده ی جهانی بودن و توی اینترنت سرک کشیدن و هفته ای چندتا رمان خواندن هم یک جورهایی یعنی دنیا را دیدن. تازه چیزهایی دیدن که آن هایی هم که آن طرف هستند نمی توانند ببیندش. رمان یعنی همین دیگر. در هر صورت ... دنیای کودکی را عشق است ...}

هفته ی قبل پنج شنبه روز جهانی کودک بود. سال های کودکی ما سال های خیلی قشنگی بود. خیلی به این فکر نمی کردم که به آن سال ها برگردم. منتها توی نظرم بود که یک مروری داشته باشم به کارتون های سال های کودکی. کارتون هایی که با گفتن اسم شان کلی خاطره برای شما زنده می شود و توی این خاطرات تان من را دعا بفرمایید.

خوب، از کجا شروع کنیم؟ از کارتون پسر ِ شجاع شروع کنیم. یکی از همان کارتون های خاطره انگیز بعد از ظهرهایم. نکته ی جالب در این کارتون نام آن اسب آبی بود که پیپ می کشید. اسمش را گذاشته بودند پدر ِ پسر ِ شجاع. اسمش برایم هنوز هم عجیب است که این بنده خدا باغ این همه تریپ روشن فکری از خودش هویتی نداشته و اسمش را از  پسرش می گرفته.

افسانه ی سه بردار را در حد ِ یک شبح در ذهنم دارم. علی مردان خان را هم فکر کنم ۵ یا ۶ سالم بود نشان می داد. این را دیگر داداشم می داند و من بی خبرم. بچه های کوه تاراک کارتون ِ مورد ِ علاقه ام بود. گیرم شده بود دو تا بچه خرس ملوس که کلی ماجرا سرشان می آمد و چقدر دوست داشتنی بودند.

 

یک کارتونی هم بود که یکی اولش یک سوتک می کشید و بعد انگاری همه ی ما یک کانگوری دوست داشتنی را همراهی می کردیم. اسکیپی را می گویم. حالا توی این عکس ِ زیری من آن کودک را یادم نمی آید ولی اسکیپی را برعکس. سانتی متر به سانتی متر صورت کشیده و با هوشش را به یاد می آورم. کارتون نبود ولی زیبا بود ...

 

نمی دانم من چرا آن شرلی با موهای قرمز را یادم نمی آید. شاید از همان اولش هم این دخترها توی ذهنم نمی ماندند. این هم که نیست چون پرین و حنا و اینها توی ذهنم هستند. ولی آهنگ ِ آن شرلی خیلی برایم آشناست. همچنان دوستش دارم.

 

گفتی پرین و کردی کبابم. یادتان هست رفقا ... ددددد د...دددد وای دیوانه اش هستم. کارتون ِ بامزه ی باخانمان. اگر پرین یک شخصیت ِ حقیقی بود یکی از دخترهای خوب ِ رویاهایم بود.

ولی از جودی اَبُت آن قدرها هم خوشم نمی آمد. مخصوصاً با آن نام مسخره اش. بابا لنگ دراز. خیلی اسم چرتی بود. آهنگش هی پر بدک نبود.

اَه ... دختره ی چشم سفید. بجای علافی برو زندگی از پرین یاد بگیر. توی این دخترها شخصیت حنا را ... وای فوق العاده بود. حنا دختری در مزرعه. نگاه کنید چقدر قیافه ی نازی داشت.

 

یکی از آن کارتون هایی که یادم است دقیقاً یک سال وقتم را گرفت دو قلوهای افسانه ای بود. البته این برای سال های راهنمایی ام بود. ولی عجب کارتون ِ سرکاری بود. می توانستند از همان اول دستشان را بگذارند توی دست ِ هم معجزه کنند. هی آدم را توی کف می گذاشتند تا آخرش از این قابلیت استفاده کنند. از بس خودشان دسته بیل بودند. یادم است دقیقاً ۵۲ قسمت بود یعنی یک سال ِ تمام.

فوتبالیست ها. من دیگر شورش را در نیاورم. یک شوت می کردند دو هفته سر ِ کار بودیم. اما این قدر تکنیک به کار می بردند این ژاپنی ها که تا تهش بنشینی ببینی چه می شود.

کارگاه گجت را یادتان است. یک کارگاه خنگ که همه ی موفقیت هایش مرهون خواهرزاده و آن سگ ِ باهوش بود. کلاً یگ ها نقش به سزایی در سال های بچگی مادارند. از موش و گربه بگیر تا گچت و بعد لاکی لوک و بعدترک همین مامور مخصوص حاکم بزرگ و ... تا پرین و گربه سگ و خیلی جاهای دیگر. محبوب ترین حیوان کارتون ها سگ ها هستند به جای آن باید خرها باشند. گجت را می گفتم.

 

هنوز زود است بزرگ شوم. کلی کارتون ِ از دوران راهنمایی مانده است. مثل ِ همین گوریل انگوری. با آن نوای انگوری ... انگوری. وقتی برای جمع کردن دیتا برای رمان دوم به شمال شهر رفته بودم. یک پنت هاوس توی شهرک غرب دیدم که جان می داد برای این که پله شود برای گوریل دوست داشتنی خودمان. همان که بهش می گفتیم دوست ِ بنفش.

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره... یک سگ ِ حکیم دیگر هم اینجا بود به نام هاپو کومار. حالا بد نبود که ما یک حیوان دیگر را می کردیم دانا و این قدر نمی زدیم توی سر ِ مخمل ِ بدبخت. عکسی هم ازش پیدا نرکدم. جوجه ها را یادتان است. چه کرد در این برنامه ی عروسکی مرضیه برومند.

مرضیه برومند مدرسه ی موش ها را در ذهن مان زنده نگه داشت. از تپلی بگیرید تا سرمایی و آن که چه جه می زد و  عینکی و همه ی آن هایی که می گفتند م مثل موش، پ مثل ِ پسته و ...

سری بزنیم به کارتون ِ دیگر مرضیه برومند یعنی زیزیگلو. زی زی گلو آسی پاسی داراکوتا تا به تا. یادتان است لیلی رشیدی با آن صدای بچه پسندش و آقای پدر که فکر کنم امیرحسین صدیق از همین جا معروف شد.

 

پلنگ صورتی را هوز هم دوست دارم. یادم می آید سال ِ اول دانشگاه هم سی دی اش را خریده بودم و آخر هفته ها خانه ی دادش علی ام می دیدمش. چقدر دلم برای آن انسان مفلوکی می سوخت که خودش را پشت سر پلنگ صورتی نفله می کرد.

پینی کیو دروغ گو. اگر قصه ی پینیکو می خواست واقعیت داشته باشد زندگی الان کار ِ سختی بود. ایده ی جالبی بود با دو شخصیت حلیه گر. گربه نره و روباه مکار. نمی دانم این گربه ی بدبحت چه بدی به بشر کرده که همه جا می کنندش آدم بده ی داستان.

سنباد و علی بابا. یک جهانگرد عرب که کارش شده بود دریا نوردی با یک کلاغ ِ دوست داشتنی. به خاطر شرقی بودن تم ِ کارتون مورد پسند و استقبال قرار گرفت.

 

کی هست که هلاک ِ زورو نباشد. با آن علامت ِ زد دوست داشتنی که هنوز هم تیک ِ دیدن ِ آن سال ها را دارم و هر از چندگاهی این علامت را تمرین می کنم. با وجود ایده ی غیر کارتونی آن ولی تمرین روحیه سلحشوری و شجاعت برای کودک دوست داشتنی است. چه زورو باشد و چه لینچان و چه داداش کایکو.

بچه ها آقای سکسه! چقدر خوشگل بود کارتونش. هیپ ... هیپ. مانند بسیاری از کارتون های آن سال ها دو بعدی بود و  ساده اما دوست داشتنی که کودک سادگی را خیلی دوست دارد. برعکس پاندا و راتا تویل و شرک که آدم احساس می کند برای بزرگ ترهاست.

خوشم می آمد از علی کوچولو که نه قرمان بود و نه شجاع و نه ترسو اما زیبا و انسانی. کارتون نبود اما ..

وای ... چاق و لاغر. دو تا دزد ابله با یک ژیانی که یکی از دوست داشتنی ترین ماشین های عمرم بود. از این عروسکی های دوست داشتنی بود.

دنیس را هم به زور یادم می آید.

از کارتون دور دنیا در هشتاد روز هم آن حیوان ِ بدبختی در ذهنم هست که در به در بود و همیشه هفت هشت رکعت عقب بود.

گوش مروارید را هم مثل ِ خیلی های دیگر در ذهن ندارم و لذا در موردشان نمی نویسم. هر چه را که یک چیزهایی دیدم را به خاطر می آورم و نه همه را. مثل ِ مورچه خوار.

عجب چیزی بود آن گرگ ِ بدبخت که آخر نتوانست شترمرغ ِ صحرای استرالیا را بگیرد. بیگ ... بیگ. اسمش را یادم نمی آید. ولی چقدر دیدمش. حول و حوش ِ ۱۰ سال و هنوز هم و شاید هم تا آخر عمرم.

جیمبو ... جیمبو ...

 

زبل خان اینجا ... زبل خان آنجا ... زبل خان همه جا. یک صورت فتوژنیک با یک سری حرکات محیرالعقول و دوست داشتنی برای ما.

 

ملوان ِ زبل با آن اسفناج های خوشمزه. در مازندران یک غذایی است که بهش می گفتند نرگسی. اساس ِ این غذا اسفناج بود و من متنفر بودم. مادرم باید چه جمله ای می گفت که من مثل ِ خوره بیافتم به جان نرگسی ... حدسش نباید کار ِ سختی باشد.

بچه باشی و هلاک ِ تام و جری نباشی. هیأت من ذالک اظن ...

 

دو خمیر دوست داشتنی و کلی داستان ِ خنده دار با آهنگ دن دن درررر دن دن دن.

فوق العاده بودند نه. بی خود حرف نزنم و باز برای شما بگویم از لاکی لوک.

آقای راننده ... آقای راننده یلا بزن تو دنده. می خواهم برم تلویزیون ... چطوری الاغ جون؟ من می میرم برای این صورت. هنوز مبهوت ِ هنر ِ ایرج طهماسب و حمید جبلی هستم. حتی همین عید امسال که دوباره اشک را در چشم مان جمع کرد. هم برای خندان و هم برای گریه انداختن. با آن همه شخصیت دوست داشتنی و البته سر آمد همه ی آن ها کلاه قرمزی.

کلی کارتون ِ دیگر مانده است. دژ ِ فضایی، هادی هدی، رابین هود.

بچه ها واتو واتو، بامزی، مارکو پلولو، نل و کلی ... خاطره و داستان از بعد از ظهرهای بیش از ۱۰ سال مان. که گوشه ای از آن را این جا آوردم. چه سال هایی بود سال های کودکی. ننویسم که باز یادم می آید. مثل ِ  ابوعلی سینا، خانواده ی دکتر ارنست، از سرزمین های شمالی، آلن، آلیس، الفی، ...

 

ویکی، تن تن، رکیو، پرفسور بالتزور، ... یکی جلویم را بگیرد ... هاج زنبور عسل ... آقای قناد و فتیلیه و ... پورنگ و ... بای بای بچه ها.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف ارحم عبدک الضعیف .

۱. همیشه برای من این سوال بود که موسیقی و عرفان در برخورد با یکدیگر چه واکنشی دارند. برای مقرر شدن ارتباط بین دو پدیده، لازم است هر دو را دقیق بشناسیم. یعنی بدانیم عرفان چیست و موسیقی چیست.

۲. من فکر می کنم دلیل خاصی ندارد که بگوییم موسیقی هم نوعی عرفان است یا حتماً هست که اگر موسیقی عرفان هم نباشد باز هم قابل احترام می تواند باشد. اساساً موضوع عرفان و موسیقی متفاوت است. درست است که موسیقی موجب تمدد اعصاب، آرامش روح و روان می شود ولی لزوماً این به معنای رسیدن به خدا و تقرب به ذات باری نیست. چون در کنار تقرب به خدا و طریقیت، شریعت هم موضوعیت دارد. 

۳. قول بسیار زیبایی از حضرت آیت الله بهجت وجود دارد که هر کس راه رسیدن به خدا و مراتب عالیه عرفانی را از ایشان می پرسد، جواب می شنود"بروید گناه نکنید."  این نقل قول از این عارف بزرگ معاصر نشان می دهد که عرفان اسلامی مقوله ای جدا از عرفان های نو ظهور است که چندان به عمل تکیه ندارند. آقای بهجت راه تقرب را نه ریاضت ها آنچنانی و نه تمرکز و چند ساعت در روز ذکر گفتن و نه حرکت های صوفیانه می داند. همان که فرمود "بروید گناه نکنید."

۴. با توجه به نوع ساختار و اهداف و وسایل عرفان اسلامی، موسیقی را امری عرفانی نامیدن امری قابل هضم برای من نیست. یا اینکه بگوییم "موسیقی باعث می شود به خدا برسیم." بله، قبول دارم نوعی از موسیقی هست با توجه به حالات درونی فرد متعالی است و بسیار موثر است ولی اینکه دقیقاً موسیقی به طور متقن چنین نتیجه ای را به ذهن متبادر سازد، امری مشکوک است. نمی خواهم باب طبع شما مطلبی را بنویسم ولی واقعاً مشکوکم که موسیقی انسان را به خدا برساند و البته هنوز این را رد نمی کنم.

۵. باز هم عارضم که برای حلال بودن و مفید بودن موسیقی نیازی به این نداریم که بگوییم موسیقی امری عرفانی است و با موسیقی می شود به درجات عالیه عرفانی رسید. فکر می کنم چیزهای خوب زیادی هست که خیلی خوب است، اسلام هم با آن موافق است ولی دلیل بر آن نیست که دیگر هرچه هست و نیست آن باشد.

---------------------------------

پا نوشت: فکر می کنم به سوالاتی که قرار بود جواب دهم جواب دادم. وارد شدن بیش از این به بحث موسیقی را جایز نمی دانم. احساس می کنم همین که وارد انواع موسیقی نشوم بهتر است. در نظر داشتم کمی در مورد موسیقی سنتی و پاپ و گروه های زیر زمینی راک در ایران سخن بگویم ولی جلوی خودم را گرفتم. چون زیاد اهل موسیقی نیستم و دوست ندارم زیاد هم باشم. زیاد موسیقی گوش دادن مثل افراط در هر کار دیگری امری ممدوح نیست. از یک روان شناس بپرسید تأثیر زیاد موسیقی گوش دادن بر روان چیست، برایتان توضیح می دهد.

به هر تقدیر فعلاً بحث موسیقی را رها می کنم ولی شاید دوباره در این بخش مطالبی هم نوشتم که قطعاً خواهم نوشت.

مبحث بعدی من در مورد علم خواهد بود و نوشته های دکتر منصوری من را بر آن داشت کمی در این باره سخن بگویم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. یک حوزه بیکار و تنبل بهترین هدیه به آمریکاست. حوزه ای که کار نکند، اجتهاد نکند بهترین همکار صهیونیست است. حوزه احمق و نادان باید در هم ریخته شود. حوزه مقلد پرور باید نابود شود.

۲. من تا کی باید در مقابل دوستانم سرم راپایین بگیرم و بگویم ان اشالله یک روزی حوزه هم حرفی می زند.

۳. چرا در حوزه در مسائل مهم و اساسی نظریه پرداز نیست؟ تا کی نجاست و طهارت؟ تا کی وضو و تیمم؟ تا کی نماز مسافر؟ پس کی موسیقی؟ پس کی فلسفه؟ پس کی اقتصاد؟ پس کی فلسفه تاریخ و تاریخ؟ چرا ما باید چشمانمان در مقابل کلون در بخشکد تا تاریخ یکی مثل مطهری یا علامه طباطبایی را بدهد؟ اگر مصباح یزدی بمیرد چه کار کنیم؟ اگر جوادی آملی برود چه کار کنیم؟

۴. چرا حداقل ۱۰۰ روحانی آشنا به موسیقی نباید باشند؟ چرا یک روحانی اطلاعات عام موسیقی ندارد؟ چرا یک روحانی نباید فرق ساز زهی با بادی را بداند؟ چرا روحانی نباید بداند موسیقی پاپ چیست؟ راک چیست؟ چه شد اینها به وجود آمد؟ پیام اینها چیست؟ مشخصاتش چیست؟

۵. تا کی قرار است مامنتظر بمانیم؟ اگر موسیقی حرام است بگو حرام است و اگر نیست بیا نظریه پردازی کن. بیا فکر کن. ببینم می توانی یا نه؟ بیا موسیقی حلال بساز. چه اشکال دارد که یک روحانی موسیقی حلال بسازد؟ بجای ور ور کردن بیا کمی عمل کن. بجای احمق بودن بیا کمی فکر کن.

۶. اساتید دانشگاه هنر می گفتند همراه مقام معظم رهبری به نمایشگاه کتاب رفته بودند. یکی از آنها که استاد کارگردانی بود می گفت "اطلاعات ما تا یک جایی می رسد. حرف هایی آقای خامنه ای در مورد موسیقی می زد که برای ما جدید بود." خب بیا از رهبرت یاد بگیر. شما رهبر را هم بدنام کردید. آقا گفتند حوزه ها تحول داشته باشند. پس این تحول کی قرار است رقم بخورد؟ آن صحبت سینماگران با آقا را داشته باشید. چقدر جالب بود. هم حرف سینمایی ها و هم حرف های آقا. من غبطه می خورم با وجود چنین روحانی آشنا به هنر بازهم حوزه مثل دسته بیل نگاه می کند. بله قبول دارم حوزه ما نسبت به ۳۰ سال پیش خیلی بهتر شده و قابل قیاس نیست. من این را می فهمم ولی در حوزهایی مانند موسیقی همچنان ناتوان است.

۷. چرا ما نباید گروهی به عنوان روحانی متخصص موسیقی داشته باشیم تا در این حوزه نظریه پردازی کنند. حداقل یک نظریه بدهند. رهبر ما به عنوان یک انسانی که بسیار مشغله دارد و اصلاً وظیفه اش موسیقی نیست و هیچ کس از ایشان انتظار ندارد باز هم هنرمندانه تفکیک دقیقی بین شعر و آهنگ کرد ولی حوزه و روحانیون ما چه؟ یا مثل یک چیز نجس با موسیقی برخورد کردند یا با ابلهی از کنارش گذشتند.

۸. بدانیم با سکوت تعداد موافقان زیاد نمی شود. ای روحانی اگر تو سکوت کنی فکر نکن نظر همه هدایت می شود به سمت دین. دوم اینکه هیچ گروهی در طول تاریخ به خاطر غفلت تمجید نشده است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. عجب گیری کردیم. بابا من صریح نویسم. جون خودم صریح نویسم. وگرنه کرم ندارم که برم تو وبلاگ محمد و هر چی از دهانم در می‌آید به محمد به عنوان یکی از دوستان خوب و عزیزم بگم. نظر من در مورد موسیقی همین است. اگر عقلانی است که شرمنده. اگر نیست بازهم شرمنده. دوست داری چی از من بشنوی! بگو خودم بهت بگم. گفتم شما سؤال بپرسید تا نظر خودم را بگویم.

۲. نظر امام محمد غزالی در مورد موسیقی درست و منطقیه. به نظر من نظر ردیفی است. اما در برخورد با موسیقی نباید خیلی ملا نقطی بر خورد کرد. داستانی بگویم تا قصه روشن شود. یک بنده خدایی رفت پیش یکی از مراجع گفت " آقا دیم حرامه؟"  آن مرجع گفت "نه" بعد گفت "دارام حرامه؟" مرجع گفت "نه چطور؟ " بعد آن طرف گفت "دیم دام دیریم دارام چی؟"(اولین بار که این را شنیدم کلی خندیدم. یکبار دیگه بخونید خیلی جالبه) به نظر من از این راه نباید وارد شد. چرایش را می‌گویم.

۳. در فلسفه حکمتی وجو دارد که به آن "حکم یجوز الا من ..."(بقیه اش یادم نمی‌آید.)می‌گویند. با این مفهوم که یک خر می‌تواند از یک ساختمان ۱۰۰ طبقه بالا برود. زیرا خر می‌تواند از یک پله بالا برود و این ساختمان ۱۰۰ طبقه هم بالاخره ۱۰۰۰ تا یک پله هست. با این حکم نباید با مسائل فقهی برخورد کرد. زیرا مسائلی مثل موسیقی و حجاب در مورد خر نیست در مورد انسان است. ما دربازه روحیات یک انسان بحث می‌کنیم نه جسمانیت یک خر. در مورد حجاب یکی بگوید "آقا یک تار مو بیاد بیرون حرامه؟" خب واضحه نه حرام نیست. بعد طرف استدلال کند "خب این مقدار موی من هم صد هزار تا یک تار مو است."

۴. می‌خواهم بگویم با دقت ریاضی  و مشخص نمی‌توان در مورد حرام بودن نوعی از موسیقی دستور داد. زیرا مسئله کمی پیچیده است. اما چیزی که واضح است این است که موسیقی که حالت طرب و حال و حول به وجود می‌آورد، مشخص است. شما به این عروسی ها بروید، خب واضح است آن موسیقی که در حال پخش است برای چیست؟ غالباً برای رقص است. وارد حکم رقص نمی‌شوم. اما اگر آن موسیقی به تهییج شهوت آدم بشود چه. خیلی ها می‌گویند "آقا این که من گوش می‌دهم اصلاً در من تأثیری ندارد" به نظر من اگر کسی این حرف را بزند، دروغ می‌گوید. مگر می‌شود انسان با این روحیات لطیف و انسانی‌اش تحت تأثیر موسیقی قرار نگیرد. هر انسانی با شنیدن هر نوع موسیقی تحت تأثیر قرار می‌گیرد. منتها این تأثیرات متفاوت است. همان تأثیر است که دلیل بر حرمت یا عدم حرمت استماع آن نوع می‌شود. باز هم خیار فسخ در استماع با مستمع است زیرا شارع دینی که در دل تک تک ما نیست تا ببیند چه می‌گذرد.

۵. در مطلب بعدی یک حالی به حوزه‌های دینی می‌دهم. مطلب از نقطه عزیمت دینی است. دفعه بعد سراغ حوزه‌های دینی می‌روم. خدایا فیلتر نشم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

وقتی مسعود نظر نمیده، در نوشتن مطلب جدید کمی تردید دارم ولی مثل اینکه دیگرانی هم می خوانند آنچه نوشتم. مطلب چهارم را برایتان می فرستم تا چه مقبول افتد.

۱. مرحوم امام محمد غزالی نظری در باره موسیقی در احیاالعلوم دارد که همچنان بدیع به نظر می رسد. مرحوم فیض کاشانی از علمای شیعه در شرحشان بر این کتاب غزالی که نوعی احیا العلوم شیعی است، این نظر را تأیید کردند. جالب است بدانید که زمانی موسیقی در حوزه های دینی به عنوان یکی از درس های حکمی تدریس می شده است. یعنی موسیقی در تاریخ تمدن اسلامی هم امری جدی بوده است.

۲. ایشان (غزالی) در احیا العلوم موسیقی را ابتداً به دو بخش تقسیم کردند. موسیقی که مخصوص مجالس لهو است و حرام و اما نوع دیگری از موسیقی که محل بحث است. یعنی موسیقی مشروع و حلال. امام محمد غزالی معتقد است که موسیقی که مخصوص مجالس لهو نیست هم باز می تواند محل اشکال باشد. ایشان اعتقاد دارد موسیقی(دسته دوم)  تبلور همان چیزی است که در  درون شما در حال جوشش است.

۳. فرض کنید که شما با یک وسیله یک چیز لجنی را هم بزنید، چه بویی به مشامتان می رسد؟ قطعاً بوی مطبوعی نیست. اما اگر با همان وسیله یک ظرف محتوی عطر را هم بزنید، آنچه به مشام شما می رسد بویی مطبوع است. موسیقی هم هینطور است. موسیقی تجلی دهنده آن چیزی است که در درون شما موجود است. یعنی استماع نوع موسیقی مرتبط با حالات درونی شماست و تبلور همان است. مثلاً جایز نیست یک شکست خورده عشقی به ترانه های واسوخت گوش دهد. یعنی انسان  به بعضی از آثار رضا صادقی یا چاووشی (که حرام نیست) گوش دهد. در حالی که در آن لحظه روحیه انسان متناسب با چنین آهنگی نیست.

۴. چگونه ممکن است یک موسیقی حرام باشد؟ اساساً راه متقنی وجود دارد؟ آیا با دقتی ریاضی می توان در این باره نظر داد؟ سعی بر آن دارم که در مطلب بعدی در مورد این موضوع صحبت کنم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

مسعود جان این توی این میلت چیز خاصی نبود. یعنی تمت نرسیده بود. یا من فایل اتچ را پیدا نکردم. لطفاً یک بار دیگه بفرست، عزیزم.

۱. اما نظر علمای امروز شیعه در مورد حکم موسیقی چیست. در این زمینه ۴ نظر کلی وجود دارد. که من بسیار شفاف و بدون هیچ‌گونه پنهان‌کاری نظر علمای شیعه را بیان می‌کنم.

دسته اول. کسانی که استعمال (به کارگیری آلات موسیقی) و استماع(گوش دادن به موسیقی) هر گونه موسیقی را حرام می‌دانند. در این میان حرمت(حرام بودن) استماع صدای زن بر موسیقی که دیگر واضح است. چون صد آمد نود هم پیش ماست.  مثال عینی از این دسته، حضرت آیت الله صافی گلپایگانی است.

دسته دوم. کسانی که استعمال هر نوع موسیقی را حرام می‌دانند ولی استماع هر نوع موسیقی را حرام نمی‌دانند ولی در گوش دادن به انواع موسیقی احتیاط واجب را بر ترک آن قرار دادند. صدای زن همچنان در این دسته هم حرام است. مثال واضح از این دسته، حضرت آیت الله بهجت است.

دسته سوم. استعمال و استماع هر نوع موسیقی حرام نیست ولی گوش دادن به صدای زن به صورت مستقل حرام است.  این نظر غالب مراجع تقلید است همچون آیت الله مکارم شیرازی.

دسته چهارم. استعمال و استماع هر نوع موسیقی و گوش دادن به صدای زن اگر غنا نباشد حرام نیست. چیه؟ نکنه هول برتون داره و ببینید کدوم مرجع است که این نظر را داره. در بین مراجع مطرح حاضر تنها حضرات آیات صانعی و خامنه‌ای چنین نظری دارند. هرچند در مورد آقای صانعی اطمینان ندارم. البته نظر آیت الله منتظری هم همین است.  

۲. این هم نظر علمای شیعه در مورد برخورد کاربردی با موسیقی. اما نظر حکمای اسلامی چیست؟ و موسیقی چقدر جدی بوده است. این مطلب بعدی من است.

۳. پاسخ سؤال مسعود عزیز هم چندان ساده نیست. منظور من همان بود که نوشتم. اما تقسیم بندی انواع موسیقی و نظر در مورد هر کدام تا استنتاج نهایی کار گسترده‌ای است. با آن تقسیم بندی حتماً صحت یا کذب سخنانم معلوم می‌شود. ولی حتماً این کار را انجام می‌دهم و سعی نمی‌کنم به سادگی از کنار آن بگذرم.

۴. مطلب مهم دیگری که توسط مراجع دینی ما بخصوص آقای خامنه‌ای به طور جدی به آن پرداخته شده‌است، جداسازی آهنگ از شعر است. یعنی حرمت(حرام بودن) یک موسیقی لزوماً به آهنگ آن بر نمی‌گردد، ممکن است به شعر آن بر گردد. اساساً موسیقی‌هایی که به خاطر آهنگشان حرام‌هستند خیلی کمند. حتی استماع  تندترین موسیقی‌ها مانند بعضی از تکنوهای معروف حرام نیست. مثلاً خیلی از شعرهای چرتی که با مضامین مبتذل یا غیر آن است که موسیقی را حرام می‌کند. (بدین معنا که دلیلی ندارد که آدمی به بعضی از شعرهایی که مضامین زردی را در بردارند، گوش کند.) ممکن است صدا وسیمای ما یک آهنگ با صدای اندی را پخش نکند ولی دلیلی نیست که از آهنگ آن برای بعضی برنامه‌های خود بهره نگیرد. البته صدا و سیما و بعضی از انسان‌های کم‌دان بعضی از آهنگ‌های چرت لس‌آنجلسی را برای مدح اهل بیت بکار می‌برند که کار سخیف و ظلمی نابخشودنی است.این  نشان‌داده کم‌توانی دستگاه تبلیغاتی ما یا ناتوانی بعضی از مداح‌های ماست که نمی‌توانند آهنگ درست بسازند.

مثال‌های زیادی برای جدا سازی شعر از آهنگ است. مثلاً این کار ابی که

 "وقتی می‌آی قشنگترین پیرهنتو تنت کن 

تاج سر سروری‌ رو سرت کن

چشماتو باز کن همچی را بشکن الا دل ساده و عاشق من

 قبله یعنی حلقه راه مسته،  ضریح اونه که دست بزنم به دستش " 

خیلی شعر والایی نداره ولی موسیقی آن، موسیقی خیلی خوبیه. شاید بشود از این جور موسیقی‌ها استفاده کرد.

۵. مطلب مهم اینه که تشخیص هر نوع موسیقی به عهده مکلف است. یعنی خود ما باید تشخیص بدهیم که چه موسیقی خوب است و چه نوعی بد و زننده. من فکر می‌کنم وقتی یک نوع موسیقی را گوش می‌دهیم، می‌توانیم بگوییم این خوب است یانه. آدم خودش می‌فهمد و حتماً قدر متقینی وجود دارد.

به امید خدا مطلب بعدی، عنوان جالبی است از یکی از حکمای اسلامی و اهل تسنن به نام امام محمد غزالی به همراه یکی از علمای بزرگ شیعه (داماد ملاصدرا) به نام مرحوم فیض کاشانی. این دو  از دیدگاه حکمی به قضیه نگرسیته است که بسیار دید جالبی است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در پی این نیستم که نظر فقها و دین در مورد موسیقی را تعدیل کنم و با تحریف، نظری را باب دل مخاطب علاقه مند به موسیقی ارائه دهم. از این که بگویم "اسلام در پی ترویج موسیقی و اشاعه نیست" هم ابایی ندارم ولی تا بتوانم استدلال ها را ارائه می کنم که "فبشر عبادالذین یستمعون القول و یتبعون احسنه."

۲.نظر اهل بیت در مورد موسیقی مثبت نبود. این امر چند دلیل داشت. یکی از مهمترین دلایل آن این بود که موسیقی در زمان اهل بیت مخصوص محافل خاصی بود. یعنی در محافل شراب خوری و در محافل رقص موسیقی نواخته می شد. وقتی امامان یاران خود را از رفتن به چنین محافلی باز می داشتند لزوماً به خاطر موسیقی نبود بلکه به خاطر لهو و لعب آن مراسم بود. واضح تر اینکه اگر کسی آن زمان می گفت مثلاً "امشب در فلان خانه مدینه مراسم موسیقی است." منظورش فقط موسیقی نبود و مواردی بود که جز لاینفک آن مراسم بود. به خاطر عجین شدن فساد و فحشا با مراسم موسیقی لذا موسیقی هم حرام اعلام شد. البته این استنباط شخصی من است. به نظر من ائمه هیچگاه موسیقی را به ما هو موسیقی حرام اعلام نکردند. کما اینکه روایات قوی وجود دارد که "در مراسم ازدواج حضرت امیر دف زده شد"  حتی خود پیامبر می فرمورد "با حفظ ارزش ها دف بزنید." یعنی موسیقی شایسته و انسانی بنوازید. موسیقی که شاسیته تکریم مقام انسانی باشد نه آن نوعی که در خور غلیان شهوت حیوانی است.

۳. نتیجه اینکه علت حرمت موسیقی در زمان امام معصوم متوجه نوع نگاه غیر انسانی و پست به موسیقی بود. البته استنباط های دیگری هم  می شود که من آن را قبول ندارم. در فرصت بعدی در مورد موسیقی از دید فقهای شیعه می پردازم. به نظر من موسیقی که امروز در دنیا ترویج می شود شایسته مقام موسیقی نیست.

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. مسعود جان اگر یک قالب خوب برای ما بریزی که خوشحال میشیم. ما فلجیم توی زمینه. راستی هدفم مینیمال نبود. چون مینیمال، ماکزیمال کوتاه شده نیست. خودش یک چیز جداییه و مستقلاً سبکش فرق می‌کند. ولی نوشته من یک تکه از یک داستان بود ولی شاید خصوصیت یک مینیمال را داشت. چیه به ما رسیدی انتظار بلند نویسی داری؟ باشه آقا.  

۲. آیا موسیقی حرام است یا نه؟ به نظر دین موسیقی امری ممدوح است یا مذموم؟ نظر فقها و حکمای اسلام در طول تاریخ چه بوده؟

۳. آیا نوعی از موسیقی وجود دارد که نباید گوش داد؟ یا گوش دادن به هر نوع موسیقی مجاز است؟ موسیقی قرار است چه کار بکند؟

۴. آیا موسیقی یعنی عرفان؟ موسیقی انسان را به خدا نزدیک می‌کند؟

۵. چرا کارشناس دین در حوزه موسیقی نداریم؟ آیا اشکال دارد که مجتهدی را داشته باشیم که متخصص در موسیقی راک باشد؟

۶. تأثیرات روان شناختی موسیقی چیست؟ آیا چنین تأثیراتی برای افتای دینی در این زمینه لحاظ شده است؟

۷. من نه به عنوان یک مجتهد و نه یک موسیقی دان بحث می‌کنم. چه نه در آن جایگاهم نه بر این عنوان. تنها به عنوان یک مخاطب مسلمان می‌خواهم نظراتم را حول موسیقی بدهم، تا چه حد مقبول افتد! فکر می‌کنم سؤالات فوق حوزه بحث را مشخص می‌کند. شما هم اگر سؤالی داشتی بپرس.