یا لطیف

عبدالحسین خسروپناه کتابی نوشته است به نامِ جریان‌شناسی فکری ایرانِ معاصر. این کتابِ ۴۱۶ صفحه‌ای به خوبی و به نیکویی به نقدِ جریان‌های فکری ایرانِ معاصر می‌پردازد. این جریان‌شناسی فارغ از نظریاتِ این‌ها در حوزه‌ی سیاست است؛ هرچند متباین با فلسفه‌ی سیاسی این جریان‌ها نیست.

او در گفتار اول به کلیاتِ بحث می‌پردازد و با بیان این که از قیاسِ استقرایی برای استدلال استفاده می‌کند، نوید می‌دهد که باید کتابِ خوش‌اسلوبی را مطالعه کنیم.

او در گامِ دوم بحثِ عقلانیتِ اسلامی را مطرح می‌کند؛ جریانِ فکری که بدان تعلق دارد و آن را هم‌پوشان با ایده‌های آقایان خیمنی و مطهری و خامنه‌ای و بهشتی می‌داند. او سپس به نقدِ سایرِ جریان‌ها می‌پردازد. او هاشمی را دارای دستگاهِ فکری دیگری می‌داند و آن را تبیین می‌کند. جریانِ تفکیک، جریانِ سنت‌گرای تجددگریز، جریانِ فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم، منظومه‌ی فکری داوری اردکانی، منظومه‌ی فکری سید حسین نصر، جریانِ روشنفکری لیبرال، و جریانِ روشنفکری دینی تجددگرا را نقد می‌کند. این نقدها دقیق، خوب و حتی در جاهایی بسیار دقیق است.

اما با کمالِ احترام، یکی از عقایدِ دکتر خسروپناه را ناصحیح می‌دانم و در صدد نقدِ آن برمی‌آیم. [نقدِ سایر اشکالاتِ کتاب، مانندِ نداشتنِ فهرستِ راهنما که یک اشکالِ نابخشودنی است، را به فرصتی دیگر و شاید دیداری حضوری وامی‌نهم.]

دکتر خسروپناه در این کتاب، در موردِ یکی برجسته‌ترین چهره‌های روشن‌فکری دینی یعنی دکتر علی شریعتی برچسبِ سنگینی می‌زند. این قلم نسبت به این برچسب انتقاد دارم. و حقِ خودم می‌دانم که نظرِ مولف را در این باره به طور منقح بدانم. اما ایشان با قیدِ این که دکتر علی شریعتی «روشن‌فکرِ التقاطی مقلدِ سوسیالیسم» است، بحثِ بیشتر را به کتابِ «آسیب‌شناسی دین‌پژوهی معاصر» حواله می‌دهند.

به نظرم با توجه به این که دکتر علی شریعتی در سپهر روشن‌فکری ایرانی، به لحاظِ تاثیرگذاری، وزنه‌ی سنگین‌تری نسبت به برخی چهره‌های روشن‌فکری لیبرال است که در این کتاب چند صفحه درباره‌ی آن‌ها بحث شده، علاقه‌مند بودم که لااقل به جای حواله دادن به کتابی دیگر، نگارنده چکیده‌ای از دلایلش را در موردِ علی شریعتی بیان می‌کرد. این ضعفِ کتابِ ایشان است که هیچ دلیلی برای برچسبی که می‌زند اقامه نمی‌کند. آیا این کار تقوای فکری است؟ و به لحاظِ حرفه‌ای درست است؟

من به طرفداری از عقایدِ شریعتی و راهی که او دنبال می‌کرد این انتقاد را به آقای خسروپناه دارم. این به معنای وارد شدن در مصداق‌ها و یا تایید همه‌ی گفته‌های مرحوم دکتر نیست. من قبلا نسبت به یکی از استدلال‌های شریعتی در همین وبلاگ در این‌جا انتقاد کردم. منتها این سوال جدی مطرح است:

آیا منظومه‌ی فکری، و غایتِ فلسفی اندیشه‌های شریعتی جدا و منفک از مطهری و یا خمینی است؟ چرا؟

این سوال مهمی است. من با یک نگاهِ کارکردگرایانه، هیچ دلیلی در این باره از خسروپناه در کتابش نخواندم. در حالی که گویا پاسخ ایشان به این سوال مثبت است. و حتی او شریعتی در زمره‌ی طرفدارن و حتی نظریه‌پردازانِ تئوری اسلامِ منهای روحانیت قرار داد. به چه دلیل؟

اما فقط در جایی از کتاب، نویسنده بر این باور است که شریعتی تعمیم جزنگری به کل‌نگری می‌داد. خسروپناه نوشته که شریعتی معتقد است که همه‌ی اسلام، انقلاب و مبارزه و شهادت و خون و جهاد است. و نباید آرامش و اصلاح تدریجی در جامعه را شاهد باشد. و خسروپناه معتقد است شریعتی به اسلامِ سلم و صلح اعتقادی ندارد.

به نظرِ من این نگاه در همه‌ی آثارِ شریعتی دیده نمی‌شود. بلکه شریعتی وضعیتِ انتقال از یک حالتِ رخوت به یک حالتِ پویا را مدنظر دارد. این طور نیست که در نگاهِ شریعتی تنها اسلام به جهاد و شهادت معنا شود. بلکه شریعتی معتقد است بسیار از مفاهیمِ دینی قلب شده و منحرف گشته و باید از آن حالت برگردد. قطعا او زیست و مسالمت را مدنظر دارد. اما آیا شرایطِ روزگاری که شریعتی صحبت می‌کرد، از نظرِ سیاسی، طوری بود که از انقلاب روی برگردانند و تنها به اصلاحاتِ مقطعی دل‌خوش کرد. آیا آقای خمینی، که آقای خسروپناه خودشان را متعلق به منظومه‌ی فکری ایشان می‌دانند، در آن زمان با یک ادبیاتِ کوبنده و درهم‌شکننده صحبت نمی‌کرد؟

آقای خسروپناه بگذارید! خودِ شریعتی سخن بگوید. او بهتر از من از خودش دفاع می‌کند. آقای شریعتی شما دنبالِ چه نوعِ اسلامی هستید. شریعتی جواب می‌دهد:

« بدانید اسلامِ رفرمیستی اسلامِ بی‌دردها است.»

ببخشید آقای دکتر شریعتی منظورِ شما چه کسانی است؟ شریعتی جواب می‌دهد:

«کسانی که با مشهوراتِ زمانه و دگم‌های جهانی عصرِ خود خو گرفته‌اند و عادت کردند. دنبال یک اسلام متناسب با آن می‌گردند و اگر نیافتند، متناسب با آن اسلام‌تراشی می‌کنند. و بدانید یک خطر دیگر اسلام مرتجعین است. کسانی که زمان و مکان را نمی‌شناسند. در برابرِ رفرمیست‌های زمان‌زده و متحجرینی که درکی از زمان ندارند، ما اسلامی دارم به نامِ اسلامِ انقلابی و یا انقلابِ اسلامی. که جهان‌بینی‌اش سازشکارانه نیست. بلکه انقلابی است. بنابراین اهدافش انقلابی است. آن وقت علمش هم جهت‌گیری انقلابی خواهد داشت.»

آقای دکتر شریعتی اسلامِ انقلابی چه ویژه‌گی‌هایی دارد؟

«اسلامِ انقلابی تابعِ مدِ زمان نمی‌شود. بلکه زمانه را تغییر می‌دهد. این اسلام ابوذری و شورشی است. توحیدش هم یک توحیدِ خنثی نیست. منظور از توحیدش هم فقط این نیست که خدا یکی است و دو تا نیست. این توحید چنان که فردی است اجتماعی است. چنان چه نظری است عملی است. زنده و همیشه‌گی است. این توحید آثار تربیتی و اجتماعی دارد. پشتِ سر این توحید قسط است. جهاد و شهادت است. فقط یک توحیدِ فلسفی نیست. بلکه یک توحید اخلاقی سیاسی اجتماعی اقتصادی اخلاقی هم هست. اصولِ اسلام هم انسانِ متعالی می‌سازد و هم انقلابِ اجتماعی می‌طلبد. فقط با شرکِ کلامی درنمی‌افتد با شرکِ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هم درمی‌افتد. چنین اسلامی اسلامِ سازش نیست. این اسلام محدود در حوزه‌های کلامی باقی نمی‌ماند.»

آقای خسروپناه جهادی که شریعتی می‌گوید با کفار است با ظلم و استکبار است. انتظار نداشته باشید ما در برابر آن‌ها دیدگاهِ مسالمت‌آمیز داشته باشیم. باید توجه داشته باشیم شریعتی معتقد به حرکتِ سمتِ عدالتِ جهانی است. او از پیروزی مقدر علم و عدل و حق می‌دهد. در چنین شرایطی که او سودای تغییر و حرکت به سمتِ زیبایی‌ها دارد چطور شما انتظارِ سازش‌کاری دارید؟ آن هم در دورانِ طاغوتِ محمدرضا.

او از ظهور خدا در سیمای انسانی خبر می‌دهد و معتقد است که ما باید تخلق به اخلاقِ خدایی داشته باشیم. شریعتی یک معلمِ اخلاق نبود که بخواهد خلق‌الله را موعظه کند. او با توجه به جایگاهی داشت و آینده‌ای که می‌خواست بسازد سخن می‌گفت. آیا این آینده بدونِ جهاد و مبارزه میسر است؟

 تقسیم شریعتی به تشیع علوی و صفوی، ممکن است در مصداق‌ها مشکل داشته باشد، ولی آیا اصلِ بحثِ دکتر اشتباه است؟ خودِ دکتر در این باره صحبت می‌کند. با هم گوش دهیم. آقای خسروپناه باید جواب دهد که آیا اسلام آمریکایی و اسلامِ نابِ محمدی آقای خمینی با این تفکیک متباین است؟ یا این که نه؛ خطِ فکری آقای خمینی و دکتر شریعتی یکی بوده و در مصداق‌ها اختلافاتی است؟ آیا از چنین جملاتی که در زیر می‌آید می‌توان نتیجه گرفت شریعتی طرف‌دارِ تزِ اسلامِ منهای روحانیت بود؟

«تشیع علوی تشیعِ شناخت است و محبت. تشیع صفوی تشیع جهل است و محبت. تشیع علوی تشیع سنت است. تشیع صفوی تشیع بدعت. تشیع علوی تشیع وحدت است. تشیع صفوی تشیع تفرقه است. تشیع علوی تشیع عدل است؛ عدل در جهان و جامعه و زنده‌گی. تشیع صفوی تشیع عدل است؛ اما فقط عدل فلسفی در روز قیامت. تشیع علوی تشیع رسم است. تشیع صفوی تشیع اسم است. تشیع علوی تشیع پیروی است. تشیع صفوی تشیع ستایش. تشیع علوی تشیع اجتهاد است. تشیع صفوی تشیع جمود. تشیع علوی تشیع مسئولیت است. تشیع صفوی تشیع تعطیلی همه‌ی مسئولیت‌هاست. تشیع علوی تشیع آزادی است. تشیع صفوی تشیع برده‌گی. تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا. تشیع صفوی تشیع فاجعه‌ی کربلا. تشیع علوی تشیع شهادت است. تشیع صفوی تشیع مرگ. تشیع علوی توسل برای تکامل است. تشیع صفوی تشیع توسل برای تقلب. تشیع علوی تشیع توحید. تشیع صفوی تشیع شرک است. تشیع صفوی تشیع جبر است. تشیع علوی تشیع اختیار. تشیع صفوی تشیع فقط گریه بر حسین است. تشیع علوی در کنار گریه بر حسین یاری حسین. تشیع صفوی تشیع سلطنت است. تشیع صفوی تشیع امامت است. تشیع صفوی تشیع انتظار منفی است. تشیع علوی تشیع انتظار مثبت و انقلابی است. تشیع صفوی تقیه‌ی بیکاره‌های ترسو. تشیع علوی تقیه‌ی مبارزان دلیر و هوشیار. تشیع صفوی تشیع آری به ظلم و استبداد و استعمار است. تشیع علوی تشیع نه به همه‌ی این‌ها.»

این طور نیست که شریعتی واقعا سوسیالیست باشد. او بارها به همین دیدگاه نقد وارد کرده. کتابِ شیعه یک حزبِ تمام را در مجموعه‌ی شیعه‌ی ایشان بخوانید. او حتی در جایی به این مساله هشدار می‌دهد و کمونیست‌ها را نقد می‌کند. ما از شریعتی می‌پرسیم چه نقدی به انقلابِ کمونیستی و سوسیالیستی دارد:

«انقلاب‌های زمینی و بشری تا پیروز می‌شوند به جای اندیشیدن به رهایی همه‌ی ملت‌های دربند و استثمارشده‌گان، به جای آن که انسانی بیاندیشند و جهانی عمل کنند، سر به آخورِ چریدنِ علوفه‌ای می‌کنند که به تیغ انقلاب درو کرده‌اند. مشغول خوردن مرده‌ریگ قدرت پیش از انقلاب می‌شوند و برای آن که دردسری پیش نیاید و تنشی به وجود نیاید، برای تنش‌زدایی و برای این که تشنج نشود، روح انقلابی به سرعت تبدیل به محافظه‌کاری و سازش و لاس زدن با قدرت‌های جهانی ضد مردم می‌شود، و شعار هم‌زیستی با اربابِ قدرت، و همکاری با کسانی را می‌دهند که قبلا می‌گفتند آن‌ها دشمنان ملت‌ها هستند. همه‌ی انقلاب‌های مادی به این صورت منحرف شده‌اند.»

جملاتِ بالا را احمدی‌نژاد نگفته، بلکه آسیب‌شناسی دقیقی است که شریعتی ۴۰ سال پیش مطرح کرده. او در چند کتاب، از جمله‌ مجموعه‌ی شیعه، این‌ها را بیان می‌کند:

«دیدید که چطور مارکسیست‌های دو آتشه‌ی انقلابی که شعار رهایی کارگران را می‌دادند، وقتی به قدرت رسیدند شعار هم‌زیستی تز و آنتی تز را دادند. و تضادِ دیالیکتیکی‌شان را حذف کردند. چطور ماه عسل را انداختند با همان سرمایه‌داری که هزاران کتاب علیه آن‌ها نوشتند.»

شریعتی می‌گوید:

«همه‌ی شعارهای انقلابی را به لذت و امنیت و توسعه و پیشرفت فروکاستند. یادشان رفت شعار از عدالت جهانی می‌دادند.»

این دیدگاه‌ها بعدا در جمهوری اسلامی به وجود آمد و شعار این‌ها «گفتگو به جای جهاد» در دولتِ ما زمانی حاکم بود. شما مطالبِ پایین را بخوانید، ببینیم می‌توانید آرام بگیرید و راحت بگویید شریعتی مقلدِ سوسیالیست بود؟

«همه‌ی انقلاب‌های مادی و زمینی پس از مدتی به لانه‌های خود می‌خزند. درها را می‌بندند و دیوارها را بلند می‌کنند. به خودشان مشغول می‌شوند: گورِ پدرِ همه‌ی توده‌های مردم جهان. گورِ پدرِ  همه‌ی مستضعفین. گورِ پدرِ همه‌ی انقلابیون و چریک‌های عالم. گورِ پدرِ همه‌ی ملت‌های دربند و منتظر کمکِ ما. به درک که ملت‌های دیگر شعارهای ما را باور کردند و تکرار کردند و دنبال ما راه افتادند. و به ما پیوستند و ما را شاهد و امت وسطِ صحنه دانستند. و حالا معلق و بلاتکلیف رهای‌شان کنیم و به‌شان بگوییم: فریب‌تان دادیم. پایین آمدیم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود. کدام انقلاب؟»

«یک انقلاب اسلامی کشور ستان و متجاوز و قدرت‌پرست و غارت‌گر نیست، درست است که اصولا طرف‌دار سلم و صلح و گفتگو با ملت‌هاست، اما روح گسترنده‌ی جهانی و انقلابی و طبع گسترنده دارد و این ایدولوژی رهایی‌بخش متعلق به همه‌ی بشریت است. و برای تغییر جهان آمده است. از فلسطین تا بوسنی تا مراکش و مصر تا مالزی و هند و عراق و افغانستان همه‌جا به ما مربوط است.»

این حرف‌های رهبری نیست‌ها. این حرف‌های دکتر علی شریعتی کرواتی و ریش‌تراشیده است. اما درود بر شرفِ  این انسانِ مسلمان و روش‌فکرِ دینی. شریعتی می‌گوید:

«ما در مسائلِ داخلی بشریت دخالت می‌کنیم. یک ایدولوژی انقلابی آمده تا تمدن حاکم بر جهان را اصلاح کند. نباید پشتِ یک سرزمین پشتِ هیچ سیمِ خاردار، هیچ مرزِ اعتباری و هیچ دولت-ملتی متوقف بشود. هدفِ ما همه‌ی جهان است. هیچ چیز نمی‌توانید نهضتِ جهانی اسلام را محدود کند. ما باید جهانی شویم.»

به نظرِ من درباره‌ی پرچسب‌هایی که می‌چسبانیم باید بیشتر دقت کنیم. نقدی که شریعتی به دموکراسی غربی وارد می‌کند. و نقدهای دیگری که در کتابِ امت و امامت ایشان کرده. آقای خسروپناه من حاضرم کتابِ امت و امامت را بیاورم و ثابت کنم که شریعتی دارد نظریه‌ی ولایت فقیه آقای خمینی را با زبانی دیگر تئوریزه می‌کند. این‌ها حرف‌های مهمی است.

پانوشت:

۱. این مطالب نیروگرفته از یکی از سخنرانی‌های رحیم‌پور به نامِ رفرمیزم و توسعه است.

۲. تعابیرِ دکتر شریعتی، تقریبا به همان صورت است که او گفته، مگر پاره‌ای از تلخیص‌ها.

۳. این مطلب برای سایتِ آقای دکتر خسروپناه ارسال شده است.

۴. نقدی از من در این‌جا منتشر شده است درباره‌ی رمانِ مردگان باغِ سبز. از این بابت از سرکار خانمِ عرفانی تشکر می‌کنم.

۵. آقای دکتر خسروپناه به نقدِ من چنین پاسخی دادند:

«با سلام و احترام از مطالب ارایه شده سپاسگذارم ولی اجازه بدهید بحث تقوای فکری و بی تقوایی را به وقت قیامت بگذارم و شما فعلا شأن نکیر و منکر و قاضی الهی را بازی نکنید و تنها بحث علمی را دنبال نمایید نکته دیگر اینکه فهرست راهنما را هم بر ما ببخشید که اولا فهرست مطالب کافی است ثانیا فهرستهای دیگر را انشا الله دوستانی مثل شما باید زحمت بکشند من که نمی توانم همه کارها را انجام بدهم و اما در باره اقای شریعتی شما بهتر است به جای نقل و قول از دیگران هم شریعتی را بیشتر بشناسید و هم نقدهای بنده به ایشان را ببینید و خود را حواله به مطالب دیگر نکنید انگاه می توان بیشتر به گفتگو پرداخت موفق باشید خسروپناه»

و اما پاسخِ من:

انشالله کتابِ ایشان را می‌خوانم درباره‌ی علی شریعتی. استبعادی هم نیست که نظرم عوض شود. ولی به نظرم جنسِ پاسخ‌گویی ایشان به ایراداتِ بنده خوش‌آیند نیست. تا نظرِ شما چه باشد؟

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

جیمز جویس نویسنده‌ی کم کار و پرآوزه‌ی ایرلندی و یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های قرنِ بیستم، کتابی مشهور دارد به نامِ اولیس. این رمان که طولانی و مشهور است. منوچهر بدیعی مترجمِ نام‌آشنا و چرب‌دستِ ایرانی این رمان را ترجمه کرده است، ولی سال‌هاست که از دادنِ آن به ارشاد امتناع می‌کند.

جیمز استیورات کتابی نوشته به نامِ جیمز جویس. منوچهر بدیعی این کتابچه را در ۲۴۸ صفحه ترجمه و با الصاقِ فصلِ هفده‌ی اولیس منتشر کرده است.

توضیحاتِ استیورات در موردِ اولیس جالب و حتی خواندنی است. اما با وجودِ این که جویس فصلِ هفده‌ی رمانش را مهم‌ترین فصلِ داستانش دانسته، اما چنگی به دلم نزد. با وجودِ این که نثر قوی، توصیفاتِ خیره‌کننده و بدونِ تکرار، به همراهِ سطحِ بالای اطلاعات در این رمان مشخص است، ولی باز هم دریافتنی نیست. شاید به این خاطر که این رمان را داریم از وسطش می‌خوانیم و ادامه نمی‌دهیم.

 

«نقدِ ادبی و دموکراسی» عنوانِ کتابی است از حسین پاینده در ۲۸۸ صفحه. پاینده در این کتاب مجموعه مقالاتِ خود را در موردِ نقدِ ادبی منتشر کرده است. مجموعه مقالات او خواندنی است و به خوبی توانسته نظراتش را نماینده‌گی کند. مطالبی که در موردِ ساختار یک رمانِ پسامدرن نوشته بسیار جالب است و با قیاس‌های خوبی همراه شده است. من خواندنِ این کتاب را به نویسنده‌ها توصیه می‌کنم، علی رغمِ این که پاینده را در این کتاب بیش از حد مقهور غرب دیدم و تا این حد شیفته‌گی خود شگفت‌آور است. اما انصافا پاکیزه نوشته شده و خواندنش خالی از لطف نیست.

همهشری داستانِ این ماه در ۱۹۶ صفحه منتشر شده است. این شماره لاغر بود، ولی از شماره‌ی قبلی که چاق بود بهتر بود. حتی به نظرِ من داستان‌های آن در نسبت با گذشته خیلی بهتر بود. پوسترهایی که درباره‌ی انقلاب چاپ کرده بود بسیار جالب و درس‌آموز بود. هرچند من همچنان طرف‌دارِ بخشِ روایتِ همشهری داستان هستم.

«یونانیتدِ نفرین شده» رمانی است خواندنی و پرماجرا از دیوید پیس نویسنده‌ی جوانِ بریتانیایی در 474 صفحه. او در این رمان، درباره‌ی فوتبال صحبت می‌کند و دورانِ مربی‌گریِ برایان هوارد کلاف را تا قبل از سپتامبر 1974 موردِ توجه قرار می‌دهد. محوریت این رمان به 44 روز حضورِ تلخِ برایان کلاف در لیدز یونایتد اشاره می‌کند. برایان کلاف که دورانِ بسیار خوبی را با دوستش پیتر در داربی کانتی سپری کرده بود به الند روی می‌آید تا لیدز را در اوج نگه دارد. اما او در باشگاهی شروع به مربی‌گری  می‌کند که از آن متنفر است. نکته‌ی جالب این که رمان در موردِ نفرتِ برایان کلافِ تهورمسلک است، اما به هیچ وجه سیاه نیست. درسی است برای برخی رمان‌نویسانِ ایرانی که وقتی در موردِ عسل هم حرف می‌زنند تلخ می‌نویسند. اما دیوید پیس با تک‌گویی‌هایی مانده‌گار، شخصیتِ این مربی فوتبال را باورپذیر می‌کند.

یادم می‌آید زمانی طرف‌دارِ لیدز یونایتد بودم؛ مخصوصا در سال‌های دهه‌ی نود میلادی. که لیدز در خطِ حمله جیمی فلوید هاسل‌بنک و مارک ویدوکای جوان را داشت. اگر اشتباه نکنم در آن سال‌های جاناتان وودگیتِ بزرگ هم در این تیم بازی می‌کرد. لیدز در آن سال‌ها، در ذهنِ من، یک تیمِ جوان و کم‌پول و باانگیزه، تو مایه‌های فجر شهیدسپاسی غلام پیروانیِ خودمان، بود که در برابرِ شیاطینِ سرخ و لیورپولی‌های آشوب‌گر و آرسنالی‌های مغرور خوب دوام می‌آورد و جزو پنج تیمِ اول جدول بود. هر چند این تیم بعدا نابود شد و دورانِ سرخورده‌گی‌اش در دهه‌ی اخیر دنبال شد. لیدز تازه پارسال توانست از لیگِ یک به Championship راه یابد. شاید آن‌ها را سالِ بعد در لیگِ برتر دیدیم. فعلا آن‌ها ششم هستند.

دکتر حمیدرضا صدر کارشناسِ فوتبال و سینما این کتاب را به خوبی ترجمه کرده است. صدر توانسته لحنِ شوخ، گزنده و طوفانیِ برایان کلاف را به خوبی منتقل کند. برایان کلافِ دوست‌داشتنی، عصبی، خانواده دوست، جاه‌طلب، پاک دست و متاسفانه بسیار نوشنده.

«خرده جنایات‌های زناشوهری» نمایش‌نامه‌ای است از اریک امانوئل اشمیت در ۸۷ صفحه. با گفتگوهایی زیبا، حساب‌شده و روان‌شناسانه. این نمایش‌نامه به خوبی توسطِ شهلا حائری ترجمه شده است. داستانِ زیبا، گفتگوهای مفید، نکاتِ جالب، اسرار آرام آرام مکشوف شده از ویژه‌گی‌های خوبِ این کتابِ خوب است. این شاهکار را بخوانید؛ در موردِ خرده جنایات‌های زنا شوهری که احتمال دارد در هر خانه‌ای به وجود بیاید. نامِ این کتاب، بسیار عالی و هنرمندانه انتخاب شده است. شاید یکی از بهترین نام‌هایی که تا به حال با توجه به محتوای کتاب دیده‌ام، همین نامِ به‌جا بوده است.

«نگران نباشِ» مهسا محب‌علی رمانی نبود که بخواهد جایزه‌ی گلشیری را ببرد، ولی برد. نگران نباش رمانِ خوبی نیست، هر چند موضوعِ فوق‌العاده‌ای را برگزیده است. مهسا محب‌علی در 147 صفحه می‌خواهد در موردِ زلزله‌ی تهران صحبت کند و تاثیرِ آن بر زنده‌گی دخترِ عجیبی به نامِ شادی. شادی که بینِ لمپنیزم، جلفی، روشن‌فکری، جوانانه‌گی در رفت و آمد است. رمان در جاهایی اصلا خوب نیست و به نظرِ من وقیحانه است، با وجودِ این که فضایِ رمان و درهم‌ریخته‌گی آن ناب است. درست است زلزله بیاید همه چیز به هم می‌خورد. درست است خر تو خر می‌شود. اما این ارتباط پیدا نمی‌کند با با لحنِ «شادی» که در جاهایی بی‌ادبانه است. من شنیده‌ام این رمان توقیف شد، ولی احتمالا کذب است، چون خودِ من چاپِ زمستان 89‌اش را خریده‌ام. اما متاسفم برای خودم که باید یونایتدِ نفرین شده را بخوانم و همچنین نگران نباش محب‌علی را با هم. یونایتدِ نفرین شده در کشورِ آزاد و لیبرالی مانندِ انگلیس چاپ می‌شود؛ اما با نکاتِ درس‌آموزِ اخلاقی، و نگران نباش در کشور سانسور زده‌ای مانندِ ایران چاپ می‌شود، اما وقیح. خوب شد فهمیدم معنای سانسور را در وزارتِ فرهنگ و ارشاد، خوب شد درک کردیم معنای استبدادِ فرهنگیِ احمدی‌نژاد را! اگر استبدادِ فرهنگی و کودتایی احمدی‌نژاد این است، خدایا به تو پناه می‌برم از آزادی احمدی‌نژادی  و مشایی‌بنیاد!

پانوشت:

 ۱. بی‌بی‌سی انگلیسی مستندی دو سه ساعته در موردِ انقلابِ اسلامی ساخته است. حتما ببیندش. بسیار زیبا جریان‌شناسی می‌گوید. حیف که فقط یک سالِ اولِ دولتِ نهم  را تحتِ پوشش قرار می‌دهد. آقای خاتمی در این مستند می‌گوید: «من به دنبالِ آن دیدگاهی از اسلام هستم که با آزادی و مردم‌سالاری (یا همان دموکراسی)، استقلال و پیشرفت هم‌خوانی داشته باشد.» وقتی رییس جمهوریِ سیدِ آخوندی مثلِ آقای خاتمی این گونه می‌گوید... بگذریم. ولی باز گلی به گوشه‌ی جمالِ آقای خاتمی، شاید در برابرِ چاپِ چنین رمان‌هایی تحتِ فشار قرار می‌گرفت و چه بسا خودش می‌گفت نباید آزادی را فدای اخلاق کرد. اما الان در دوره‌ی احمدی‌نژاد و این مشاییِ غافل، چیزهایی می‌بینی که شاخ درمی‌آوری. همه چیز زیرِ سرِ این مشایی است. آقای مصباح یزدی قبل از همه بی‌خود نگفته بود: «امروز بسیاری از انحرافات فکری ریشه ای، که از دست سازهای مهارت آمیز ابلیس است، مؤمنان و مسلمانان را قانع می کند که ارزش، رفتار ملت و آباء و اجداد شما است، دیگر صحبت از اسلام نکنید.» برادر اخلاقِ ایرانی در رمانِ «نگران نباش» لکه‌دار شده است. امیدوارم این رمان به درستی و نه با کنترل+اف سانسور شود. چون هنجارهای اخلاقی جامعه‌ی ما، نمی‌گویم اسلامی، نباید این طور موردِ هجوِ نثرِ ولنگارانه‌ی خانمِ محب‌علی قرار گیرد. طرف هر چی خواست توی این رمان نوشت و دو تا جایزه‌ی مهم هم گرفت.

۲. دیروز روحانی خیلی معروفی را دیدم که پژو پارس سوار بود؛ نمی‌دانم. ولی احساس کردم جالب نیست. می‌خواستم کنارِ درِ خروجی، که داشت با پژویش عبور می‌کرد، باهاش در این باره صحبت کنم که متاسفانه دست فرمانِ حاج آقا خفن و فرز بود و در چشم برهم زدنی ناپدید شد.

۳. عبارتِ مشاییِ احمق را به مشایی غافل تغییر داده‌ام. و بابتِ به کار بردنِ لفظِ احمق برای ایشان از  اخلاق و خودم و خودت و خودش  عذرخواهی می‌کنم.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

یکی از بهترین سریال‌های ساخته شده در تاریخِ رسانه‌ی ملی روزی روزگاریِ امرالله احمدجو است. 

از زمانِ اولین سریال‌های پخش شده‌ی موفق در زمانِ پهلوی چون سلطانِ صاحب‌قرانیه و یا دایی جان ناپلئونِ ناصر تقوایی، تا امروز که مختار نامه پخش می‌شود و طنزهای آب‌گوشتی، هم‌چنان روزی روزگاری بی‌ادعا می‌درخشد. روزی روزگاری به عنوانِ یک سریالِ معناگرا، پر حادثه، عبرت‌آموز، به دور از کلیشه‌های عوام‌پسند و روشن‌فکر پسند هم چنان به ما یادآوری می‌کند که برای ساختنِ هر اثرِ هنری شعور مهم‌تر از امکانات است. مخصوصا امروز که برخی آثار مبتذل، مانندِ اثرِ وقیحانه‌ی مهران مدیری در موردِ شبکه‌های ماهواره‌ای،در بازار موج می‌زنند باید یادی کنیم از روزی روزگاریِ خوب و فاتحه‌ای بخوانیم بر سریال‌های بی‌ادعای پرمعنا...

روزی روزگاری طولانی نیست، دقیقا به مکان و یا زمانِ خاصی اشاره نمی‌کند. شعار نمی‌دهد. هزل نیست. در مقابل، در نگاهِ اول وسترنی به نظر می‌رسد. تحولِ یک شخصیت را بسیار خوب از آب در می‌آورد.  بحثِ مسخِ تاریخی را به خوبی پیشِ می‌کشد.

طولانی نیست. چون آن زمان‌ها شاید قیچی مدیرانِ شبکه روی نگاتیوِ فیلم‌ها نبود که طوری برش دهند که 26 قسمتِ 45 دقیقه‌ای از آب درآورند. بلکه 13 قسمت است. اساسا سریال‌های موفقِ سیما چندان کش‌دار نیستند. هزار دستانِ 10 قسمتی را در نظر بگیرید تا دایی جان ناپلئونِ 13 قسمتی، تا امام علی 18 قسمتی. وقتی همین امرالله احمدجو تفنگِ سرپرِ 40 قسمتی را ساخت، باید می‌اندیشید که احتمالِ روی اوج ماندنِ یک سریالِ تاریخی تلویزیونیِ طولانی کم است. مگر این که داستان آن قدر پرحادثه، جذاب، با لوکیشن‌های متنوع باشد که سریالِ طولانیِ تاریخی را ملال‌آور نکند؛ مثلِ مختارنامه.

به مکانِ خاصی اشاره نمی‌کند. اما در واقع دارد اشاره می‌کند. این یعنی توجه به خرده فرهنگ‌ها به طورِ صحیح. به طوری که دقیقا به موقعیتِ جغرافیایی یک مکان اشاره نمی‌کنید، اما با دقت خرده فرهنگ‌های آن ناحیه را با دقت زیرِ نظر می‌گیرد. مثلا این که دزدها وقتی صدایی را می‌شنوند بی‌حرکت می‌ایستند، از آن ریزه‌کاری‌های عجیب است. یا نحوه‌ی تکلمِ انسان‌های سریال تشخص دهنده‌ی یک خرده فرهنگ است. سریال چنان موفق است که مخاطب را کنجکاو می‌کند تا ببیند این حرف‌ها در کجای جهان زده می‌شود. عبارت‌هایی مانند «تمام شد رفت پی کارش»، «تو فهمیده‌گی نداری»، «هیچیِ هیچیِ هیچی»، و یا اضافه کردنِ واو به آخر برخی کلمه‌ها، و... همه‌گی نشان دهنده‌ی یک جای جهان است. این تشخص دهی به هر یک از آدم‌های سریال، موردی است که نایاب است در سریال‌ها و فیلم‌های ما. شاید اگر من بخواهم از دو اثر در این تشخص دهی نام ببرم یکی، فیلمِ کم‌مانندِ کیارستمی، طعمِ گیلاس است و دیگری روزی روزگاری. مشکلی که در مختارنامه هم حس می‌شود. در این فیلم آدم‌ها یک جور حرف می‌زنند. در حالی که در روزی روزگاری، کلمات و عبارات و جملاتِ خاله لیلا فرق می‌کند با حسام بیگ و مراد بیگ و نسیم بیگ و مراد بیگ. می‌خواهم بگویم حتی منطقِ این آدم‌ها هم با هم فرق می‌کند و این کارِ بزرگی است. مثلا منطقِ شعبان با قدرت خیلی فرق دارد و این در برابرِ منطقِ خالدآبادی‌ها، تا منطقِ دزدانِ گرگ‌دره، و تا منطقِ صفر بیگ تلورانسِ بیشتری می‌یابد. این تشخص‌دهی و ساختنِ آدم‌های واقعی کارِ ساده‌ای نیست. من که طلبه‌ی رمانم، تا حدی این مفهوم را درک می‌کنم و تکریم می‌کنم کارِ بزرگِ احمدجو را. 

شعار نمی‌دهد. ولی در عینِ حال وقتی کلمه‌ای مذهبی را می‌گوید آدمی از کنهِ وجودش احساسِ همدلی می‌کند. آن‌جا که دزدِ متحول‌شده به حسام بیگ می‌گوید «یاد نگرفتی روزی پنج بار شکرِ خدا کنی»، به هیچ وجه شعاری نیست. یا آن‌جا که قلی‌خان دارد از خسرانش در دنیا می‌نالد و در آن حالِ دراماتیک از دنیا می‌رود تاثیرِ عجیبی روی مخاطب می‌گذارد. آن‌جا که او می‌نالد از این که نتوانسته حتی یک «بار» را سالم  به منزل برساند، بعد از این که هزار کاروان را لخت و توبه کرده بود. آن‌جا که به دزدِ یاغی می‌گوید نان و روغنِ سفره‌ی او را بخورد تا راستِ یک روزش کم‌تر برود دوزخ. 

فیلم در عینِ حادثه‌ای بودنش خرده فرهنگ‌ها را فراموش نمی‌کند. مثلا زمانِ تحولِ مراد بیگ 40 روز در نظر گرفته می‌شود، که اشاره به سلوکِ شرقیِ 40 روزه‌ی عرفا است. در عینِ حال که در موردِ صحرا صحبت می‌کند، کُله و کتیرا و سوخت را فراموش نمی‌کند. دزدی را نشان می‌دهد، منتها از روناس هم سخن به میان می‌آورد. این در آن مونولوگِ سرزنش‌بارِ و مهیج تاجر به خوبی دیده می‌شود. که قلی خان را متهم می‌کند به کارنابلدی در بلدچیِ راه بودن.

مسخِ تاریخی هم نشان داده می‌شود. تا بگوید مشکلاتِ بشر، مصائبِ انسان هم‌چنان ادامه دارد. و این فرصتِ برگشتن و خوب شدن برای همه‌ی آدم‌ها وجود دارد. بسیاری از صحنه‌های فیلم حداقل دو بار تکرار می‌شوند... بارِ این تکرار چند باری بر دوشِ دو شخصیتِ فیلم یعنی مخور و آدم دیده می‌شود. لحظه‌ی پایانی دقیقا به این مسخِ تاریخی و تکرارِ تاریخ اشاره می‌کند... روزی روزگاری تمام نمی‌شود تا به مخاطببگوید تاریخ ادامه دارد. این مقوله در عنوانِ سریال هم مشهود است.

این روزها احمدجو اوسنه‌ی پادشاهی را می‌سازد. گفته این کار ادامه‌ی روزی روزگاری است... هر چند من بعید می‌دانم روزی روزگاری تکرار شود به خاطرِ خسرویِ سینمای ایران.

page to top
Bookmark and Share

تواریخ معتبر حادثه عاشورا (تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری، انساب الاشراف، الفتوح، ارشاد؛ به نقل از دانشنامه امام حسین، و طرح و تحقیق فیلمنامه امام حسین (ع)) در بیان سکوت و تسلیم مختار می نویسند: مختار در هنگام قیام مسلم در لفقا -زمین کشاوزی مختار- بود و بعد از شنیدن خبر قیام، خود را با سرعت به کوفه رساند. چون نتوانست در مقابل نگهبانان شهر مقاومت کند، عقب کشید و به نمایندگان قبایل گفت که ورود شما به کوفه صلاح نیست، برگردید... خود تنها به منزل رفت، لباس جنگ از تن بیرون کرد و با لباس عادی به سوی دار الاماره رفت. در میدان دار الاماره چادر سرخ رنگ عمرو بن حریث بود که پرچمی بالای آن در اهتزاز بود و می گفتند: «امیر دستور داده هر کسی امروز زیر این چادر وارد شود، در امان است»... مختار همراه عبدالرحمن و زائده به چادر عمرو بن حریث رفت و با شفاعت عمرو فردای روز شهادت مسلم، به بار عام ابن زیاد رفت. ابن زیاد که کسانی را برای دستگیری مختار فرستاده بود، با دیدن او برآشفت و فریاد زد: «تو همانی که برای پسر عقیل به جمع آوری نیرو پرداختی؟» مختار پاسخ داد: «چنین نکردم. من دیشب را هم در زیر پرچم عمرو پناه داشتم و شب را تا صبح نزد او گذراندم. (لم افعل، و لکنی اقبلت و نزلت تحت رایه عمرو بن حریت، و بتّ معه و اصبحت)» (تاریخ الطبری، ج 5، ص 596) ... ابن زیاد با چوب دستی خود به صورت مختار زد که بر اثر آن پلک وی وارونه شد و خون از صورتش جاری شد. عمرو که قول داده بود تا مختار را شفاعت کند، از جایش برخاست و شهادت داد که او راست می گوید و دیشب (شب بعد از شهادت مسلم) در پناه ما بود. ابن زیاد گفت: اگر شهادت عمرو و شفاعت او نبود، گردنت را می زدم ... و دستور داد او را به زندان ببرند. مختار تا پس از شهادت امام حسین (ع) در زندان بود. آنگاه مختار از زائده بن قدامه خواست تا نزد شوهر خواهرش، عبدالله بن عمر برود و از او بخواهد نامه ای برای یزید بنویسد تا او را آزاد کند. ابن عمر نیز برای برادر همسرش، مختار وساطت کرد و وی از زندان آزاد شد. (همزمان با آزادی مختار، میثم تمار به دار کشیده شد).

این مطلب در کتاب «شمشیر سرخ، ایده سبز: بررسی شخصیت و انقلاب خونین مختار ثقفی» (نوشته نعمت الله صادقی و سید محمد حضرت موسوی) که در سال 1382 توسط مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر شده (و احتمالا یکی از متون اصلی تحقیقی نگارش فیلمنامه مختار بوده است) نیز آمده است و چندان اختلافی در آن نیست.

***

تمام داستان مختار ثقفی، در قسمت پخش شده هفته گذشته (با زندانی شدن مختار، که شرح تاریخی آن در بالا آمد) تمام شد. مختار آنگاه که باید سخن می گفت و قیام می کرد (که قطعا شهید می شد)، نگفت و نکرد. و پس از آنکه امام -جلوی چشم کوفیان و با مشارکت ناخواسته آنان- کشته شد، دیگر خون تمام عالم را هم که بریزی، توفیری ندارد، و این است که منتقم خون حسین، مهدی است نه مختار، و مختار فقط کشنده قاتلان آن حضرت است. کما اینکه شیعه پس از حسین، چهارده قرن است که به خود تشر می زند:

بی درد مردم، ما خدا، بیدرد مردم

نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوگان مصطفی را سر بریدند

مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

در جمعی که این قسمت سریال مختار را می دیدیم، یکی دو جوان هیئتی بودند که حق را به مختار دادند، و اینکه مختار عمل درستی داشت که سکوت کرد و تسلیم شد تا در آینده کینه را بپراکند. این نوع استدلال مختار و رفتار وی، در زمانی است که حسین خود به خیمه زهیر بن قین می رود و دعوت می کند عبیدالله بن حر جعفی را که با ما بیا. و وقتی عبیدالله بجای جانش، اسبش را تقدیم می کند، حسین (جان عالمی به فدایش) می گوید که ما خواستار خون توایم، نه اسب و اموالت. مختار نفهمید (که یا نخواست که بفهمد) که آنچه اسلام را زنده نگاه می دارد خون شهدای کربلاست (نه کینه و انتقام)، و خون است که تا ابد جاری است.

مختار به امید انتقام گیری بعدی، یا به هر دلیل دیگری (از جمله قدرت طلبی)، در لحظه ای که باید می ایستاد، تسلیم شد. و این همان تفاوت «لحظه» مختار و «لحظه» هانی است. مختار سکوت کرد و سریال در مقابل سکوت او هیچ موضعی نگرفت و این باعث می شود که مخاطب حق را به مختار بدهد، یا لااقل او را سرزنش نکند، و از او و سکوت او بیزار نشود (و این امر به معنای شکست سریال است).

در حالیکه در حادثه کربلا، هر کس با حسین (ع) نبود، رستگار نشد. این مطلب حتی با احتیاط در باره شخصیتی چون محمد بن حنفیه و عبدالله ابن عباس هم صادق است. از حمزه بن حمران نقل شده که در محضر امام صادق (ع)، درباره قیام امام حسین (ع) و عدم همراهی محمد بن حنفیه سخن گفتیم .امام صادق (ع) فرمود: «یا حمزه، انی ساخبرک بحدیث لاتسال عنه بعد مجلسک هذا. ان الحسین (ع) لما فصل متوجها، دعا بقرطاس و کتب: «بسم الله الرحمن الرحیم. من الحسین بن علی بن ابی طالب الی بنی هاشم، اما بعد، فان من لحق بی منکم استشهد، و من تخلف لم یبلغ مبلغ الفتح والسلام»». (ای حمزه. من تو را از حدیثی آگاه خواهم کرد که بعد از این جلسه، دیگراز آن پرسش نکنی. حسین (ع) وقتی عازم حرکت شد، کاغذی خواست و در آن نوشت :بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن علی بن ابی طالب به بنی هاشم، اما بعد، هر کس از شماها به من ملحق شود به شهادت می رسد ، و هر کس بازماند به جایگاه فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام.)

عظمت حادثه کربلا و هنر اباعبدالله (ع) در آن است که آنچنان حادثه را دو قطبی کرد که هیچ کس در میانه نماند، یا بر حق بود یا بر باطل. و مختار در صف حق نبود. و سریال نتوانست که این تردید را نشان دهد، تردیدی که منجر به سقوط شد.

و سریال شاید نشان از ناخودآگاه شیعه دارد که همواره پرهیز می کند از پرداختن به سکوت کوفیان، و دستی که در خون اباعبدالله داشتند. و اینهمه تاکید بر شهدا و نپرداختن به مردود شدگان شیعی (چون سلیمان ابن صرد و مختار) شاید گریز از این واقعیت باشد که ما بیشتر شبیه کوفیانیم، تا اصحاب امام حسین. و همه قوت این سریال می توانست در این باشد که نشان دهد «وقتی که در لحظه تصمیم نمی گیری، هر چه هم که بعد از آن شمشیر بزنی و جانفشانی کنی، دیگر دیر شده است». و مختار قهرمانی است که دیر رسیده است و آنکه دیر می رسد، شجاعت او به هیچ کار نمی آید و همه عالم نیز خونبهای خون مقدس حسین نیست.

نمایش تاریخ در تلویزیون به چه دردی می خورد، اگر نشود هسته مرکزی عاشورا را نشان داد. هسته مرکزی قیام کربلا، شخصیت حسین (ع) است که تلویزیون نمی تواند به آن بپردازد. و جلوه دیگر آن، خباثت امویان است و سکوت کوفیان. و وقتی سریال به سرعت از لحظه لغزش مختار می گذرد، یعنی که تلویزیون نیز به فرار مختار از این لحظه، کمک می کند و لابد بعدا سعی دارد تا بر انتقام گیری مختار از قاتلان حسین پس از عاشورا تاکید کند و از این طریق از مختار یک قهرمان بسازد، و این گریز دیگری است از اصل ماجرا. تمام زندگی مختار همان لحظه ای بود که در مقابل ابن زیاد سکوت کرد و جان خود را خرید. مانند دیگرانی که می توانستند در حادثه کربلا حضور داشته باشند ولی لغزیدند و همه عمر پشیمانی آن لحظه را داشتند.

این «لحظه» مختار باید به صد هزار زبان بیان می شد، تا شرمساری بعدی او درست در بیاید (یا بیزاری از سکوت مختار و همراهی اش با ابن زیاد و عبدالله ابن عمر) و کم وزن بودن انتقام گیری اش در مقایسه با پا پس کشیدنش از همراهی با امام حسین (ع). اما این لحظه در سریال در نیامده است. یعنی به سرعت گذر کرد و حتی کسی (مثلا کیان، قهرمان ایرانی)، به عنوان وجدان جمع و سریال، مختار را سرزنش نکرد و مختار خود دچار تردید نشد، بلکه با استواری سخن گفت و نظری داد که بر ابهام ها افزود، تا ما نتوانیم با قاطعیت مختار را سرزنش کنیم. و این نقص در بنیان سریالی است که بناست چند ده قسمت دیگر از مختار را نشان دهد که انتقام خون حسین (ع) را با کشتار قاتلان آن حضرت می گیرد. ولی در اندیشه شیعی، این همه تلاش به یکی از آن سی سرباز حسین نمی رسد که شب عاشورا از لشگر کوفه به لشگر حسین آمدند.

***

وقتی نمی توان دغدغه های یک شخصیت را نشان داد و وقتی که نتیجه سریال بجای عبرت، می شود قهرمان سازی، چه سود از اینهمه نمایش و هزینه.

آنهم در زمانی که بزرگترین حماسه جمعی ایرانیان (آیین عاشورا)، سالانه با موفقیت، و بدون هر گونه دخالت حکومت برگزار می شود. و تقلای رسانه و حکومت برای همپایی با این حماسه جمعی پیشاپیش محکوم به شکست است. نگاه کنید به این روزها که اندک اندک خیمه های عزا برپا می شود، و هیچ هیئتی نیست که شب اول محرم، سخنران نداشته باشد یا در مداح یا در سیستم پذیرایی و مداحی و صوتی آن نقصی باشد، و مقایسه کنید با نحوه ساخت سریال های مناسبتی سیما، که هنوز هم لحظه آخر می رسد.

و اصولا چه نیازی است به ساخت سریال در باره مختار. اینهمه موضوع هست که در باره آن هیچ نمی دانیم، سلمان هست و تاریخ قرون اولیه هست و تاریخ شکست های دو سده اخیر و پیروزی درخشان امام خمینی و... و رسانه دست روی چیزی گذاشته که هیچ نمی تواند بگوید، جز برخی اطلاعات اضافی که تاثیری در اصل ماجرا ندارند. چون اصل ماجرا تلویزیونی نیست. و حتی مداحان برجسته نیز «فاش» روضه نمی خوانند.

و باز هم آفرین به فهم سنت مذهبی ایران که هرگز مختار را برجسته نکرده و او را در صف اصحاب و اهل بیت حسین قرار نداده است.

مقاتل از مرگ معاویه آغاز می شود و با بازگشت اسرا به کوفه تمام می شود. در این مقاتل، تنها کسانی در حماسه عاشورا نقش دارند، که در «این فاصله» سخن گفته اند و جنگیده اند، و این شامل کسانی هم هست که پس از عاشورا به شهادت رسیده اند، مانند عبدالله بن عفیف ازدی، و فرستاده قیصر روم در دربار یزید. و اینهاست که شیعه سالانه از آنها یاد می کند. و اصل حرکت مختار برای «بعد» از این دوره است، و دوره مختار فقط بخشی از «تاریخ» است، نه «حماسه عاشورا» و چقدر میان این دو تفاوت زیاد است. و چه اهمیتی دارد تاریخ، وقتی که شیعه، حماسه عاشورا را به زیبایی می کند. مختار شهید نیست، کشته شده است.

مختار پس از این قسمت تمام شده است. به دنبال اتفاق تازه ای در زندگی مختار نگردید. از او عبرت بگیرید، او یک قهرمان نیست. می توانست «شهید» باشد، ولی در لحظه، پا پس کشید و ترسید.

------------------------------

پانوشت: بعضی وقت‌ها دکتر یگانه می‌ترکاند.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف
 دوستانِ صبورِ وبلاگم، نبودنم را ببخشید. البته خدایی‌ عذرش موجه است. عذرِ نبودنم بیماری یکی از عزیزان است. من هم هر شب باید پیشش باشم و به همین خاطر فرصت نشد که روی سرِ این وبلاگ دست بکشم.

اما نکته‌ای به ذهنم رسید که خیلی برادرانه به دوستانِ عزیزی که در سایت‌های خبری سبز فعالیت می‌کنند بگویم. البته غیرِ حرفه‌ای بودنِ این رفقا آدم را متعجب می‌کند. شاید هم به خاطر این باشد که این عزیزان از حداقلِ زیرکی‌های رسانه‌ای به علتِ کینه و نفرتی که از رهبری نظام دارند برخوردار نیستند.
این‌ها که می‌نویسم تنها به جهتِ کمک به بازیابی حیثیت خدشه‌دار شده و رعایتِ اصولِ رسانه‌های حرفه‌ای است، که متاسفانه یکی از سایت‌های شاخص جنبش سبز، یعنی جرس آن را رعایت نمی‌کند. این یک نقدِ ایدولوژیک نیست، تنها یک تذکرِ رسانه‌ای است. تذکری که به نظرِ من باید از سرِ صدق و صفا به آن نگریسته شود. گفتیم یک بار هم شده به دوستانِ سبزمان کمک کرده باشیم.

فقط من یک نمونه خدمت‌تان عرض کنم و خلاص: آن هم سفرِ رهبری به قم.
از وقتی که رهبر عزمِ قم کرده بود من هم به طورِ مدام سایتِ جرس را دنبال می‌کردم. اولش نوشت که مراجعِ مهمِ تقلید نمی‌خواهند با رهبری دیدار کنند. فقط یکی دو نفری مثلِ نوری همدانی و مکارم شیرازی شاید به این دیدار راضی باشند. همین شد که برای این که حرفِ خود را ثابت کنند نامه نوشتند به مراجع که یک وقتی نروید پیشِ رهبر. در عینِ حال محمدرضا خاتمی هم به سید حسن نصرالله نامه می‌نویسد که احمدی‌نژاد را آدم حساب نکند. من نمی‌دانم چرا باید برای سید حسنی که اعتبارِ خود را از آقای خامنه‌ای می‌گیرد از این جور نامه‌ها نوشت. سید حسن بارها و آشکارا از سیاست‌های بین‌المللی احمدی‌نژاد حمایت کرده. فکر کنم آقای محمد رضا خاتمی جوابش را همان فردا گرفت. وقتی که سید حسن به احمدی‌نژاد سلاح هدیه داد. 

برگردیم به ماجرای قم
بعدش رهبری واردِ قم شد. گفتند 50 درصد استقبال کننده‌گان غیرِ قمی بودند. البته هیچگاه مرجع این آمار مشخص نشد. (البته مگر این‌ها حتی برای یکی از آمارهای‌ این‌جوری‌شان مرجع داده‌اند که این دومی باشد؟) البته غیرِ قمی بودنِ غیر از مستقبلین به دلیل مذهبی بودنِ شهرِ قم تا حدی طبیعی است.
نکته‌ی جالب این است که گرداننده‌ی این سایت، یعنی جرس، عطالله مهاجرانی است که خودش زمانی وزیرِ ارشاد بوده. غیرِ حرفه‌ای بودنی که از سر و روی این سایت می‌بارد به آدم می‌فهماند که مهاجرانی تا چه حد به اصولِ رسانه‌ای آشنا بوده. وزیرِ ارشاد بودنِ چنین آدمی، مانندِ رییس مجلس بودنِ کروبی، مایه‌ی تاسف است. البته به نظر من وزیرِ ارشادِ فعلی هم از چنین غیرِ  حرفه‌ای بودنی رنج می‌برد. هستیم و می‌بینیم.
عرض می‌کردم:
رهبری با روحانیون دیدار کرد. جرس عینا نوشت:

همچنین روحانیونی که در دیدار با رهبری اجتماع کرده بودند بخش زیادی از طلاب مبتدی استان ها و شهرهای مجاور بوده اند. 

واقعا من نفهمیدم چنین واقعیت و خبری چگونه حاصل شد. انصافا دست مریزاد به این نحوه‌ی تنظیمِ خبر که جز خدشه‌دار کردنِ اعتبارِ رسانه‌ای برای جرس هیج رهاوردِ دیگری ندارد. مثلا از عکس زیر چطور می‌شود فهمید که که سطح طلبه‌ها چقدر است؟


بعدش دیدیم که آقای جوادی آملی جز اولین کسانی بود که با رهبری دیدار کرد. جرس با خودش گفت ای بابا این هم که خراب کرد. این در حالی است که نفس دیدار علما با یک نفرِ دیگر ثابت کننده‌ی هیچ چیزی نیست. خب این را جرس واقعا درک نمی‌کند. مثلا مگر آیت الله بروجردی با شاه دیدار نداشت؟ البته یک فرقی وجود دارد آن هم این که شاه به دیدارِ مراجع می‌رفت، ولی در وضعیتِ فعلی مراجع به منزلِ آقای خامنه‌ای در قم می‌روند.

بعدش آقای مکارم شیرازی و سبحانی هم با رهبری دیدار کردند. نکته‌ی جالب دیدارِ رهبری با آقای جوادی آملی و مکارم عکس‌هایی است که از بگو بخندِ این بزرگوارن با رهبری منشر شده است. بعد جرس در یک بی‌پروایی محض و بدونِ رعایتِ اخلاقِ رسانه‌ای نوشت:

دیگر دیدارهای مهم انجام شده هم همگی به تعارف و گرفتن عکس یادگاری برگزار شده است و طرفین از برکت این ملاقاتها بهره مند شده اند و ترمیم مشروعیت از دست رفته از یک سو و تسهیلات و امکانات حکومتی از سوی دیگر ره آورد این ملاقاتها است. از این قبیل است دیدار حضرات آیات شیخ ناصر مکارم شیرازی، شیخ عبدالله جوادی آملی، شیخ حسین نوری همدانی و شیخ جعفر سبحانی.

یعنی اگر آقای جوادی آملی و آقای مکارم و این‌ها با رهبر دیدار می‌کنند برای بودجه گرفتن است. این از آن حرف‌ها است که به نظرِ من بیشتر از آن که مخربِ رهبری باشد، به شدت چهره‌ی علمایی چون آقای جوادی را مخدوش می‌کند.خب، این هم یک نمونه‌ی دیگر از سوتی‌های غیرِ حرفه‌ای و می‌شود گفت دروغ‌پردازنه.

بعد در جرس خواندم که از بینِ مراجعی که جامعه مدرسین تعیین کرده، یعنی 6 نفر، تنها 2 نفرشان با رهبری دیدار کردند. این دیگر اوجِ بی‌شرمی و گافِ رسانه‌ای است. جرس نمی‌گوید از این 6 نفر، تنها یک نفر دیدار نکرده و آن هم آقای وحید خراسانی است. بلکه می‌گوید تنها دو نفر دیدار کرده‌اند. جالب این‌جاست که سه نفر از این 6 نفر، یعنی آقایان فاضل لنکرانی، میرزا جواد تبریزی و بهجت رحلت کردند. و نمی‌دانم رهبر چطور باید با کسانی که فوت کرده‌اند دیدار کند.

بعدش نوشت که مراجع امنیتی نگذاشتند آقای وحید خراسانی به مشهد برود. چون آقای وحید می‌خواست به مشهد برود ولی اطلاعاتی‌ها جلوی مرجع را گرفتند که مثلا تو باید قم باشی و بروی پیش رهبر.

من احترامِ زیادی برای آقای وحید قائلم. به نظرِ من ایشان یکی از مراجع صالح و دین‌مداری است که دغدغه‌ی دین و شیعه دارد. ولی واقعا برایم قابل قبول نیست که آقای وحید در برابرِ مثلا فشار نیروهای امنیتی کوتاه بیاید و حرفی نزند. یعنی خدای نخواسته ایشان ناتوان از این هستند که افشاگری کنند و این‌ها را سرجای‌شان بنشاند. نکته‌ی جالبِ توجه این‌جاست که رییس قوه قضاییه یعنی آقای آملی لاریجانی هم دامادِ آقای وحید است. واقعا خجالت‌آور است که یک مرجع تقلیدِ شیعه، که دامادش هم قاضی‌القضاتِ کشور است نمی‌تواند به زیارتِ امام ثامن برود و بعد صدایش هم در نیاید.(البته من خیلی رک بگویم که  با این نحوه‌ی تنظیم خبر در جرس، هیچ اعتمادی به سایرِ اخبارشان ندارم.)

جرس در موردِ دیدارِ آقای شبیری زنجانی با رهبری هم چیزی نگفت، یا در موردِ دیدارِ آقای صافی. عکس‌های دیدارِ آقای صافی با رهبری را ببینید. انصافا خیال می‌کنید دو تا رفیق خیلی جور بعد از مدت‌ها یکدیگر را دیده‌اند.

جرس با ناامیدی تمام نوشت:

اما مراجعی که تا کنون علیرغم فشار سنگین نهادهای امنیتی به دیدار رهبری نرفته اند عبارتند: از حضرات آیات شیح حسین وحید خراسانی، سید محمد صادق روحانی، سید صادق حسینی شیرازی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، شیخ یوسف صانعی، شیخ محمد صادقی تهرانی، شیخ محمد علی گرامی قمی و شیخ اسدالله بیات زنجانی.

البته من، به عنوان یک دانشجوی مذهبی دنبال کننده‌ی اخبارِ حوزه، بعضی از این آقایان را نمی‌شناسم. ضمن این که نباید انتظار داشت که دیدارِ رهبری با آقای صانعی و یا بیات را شاهد باشیم.

بعد جرس نوشت امکانِ طرحِ مسائل حوزه و سیاست در دیدار رهبری با مراجع فراهم نشد. دلیلش را من هم نمی‌دانم. خب مطرح می‌شد. این از آن حرف‌ها است. بعد گفته رهبر ملاقات‌هایش به طور مکرر با مقتدایی و مصباح و یزدی است. البته این هم از آن حرف‌های ثابت نشده است. ضمن این که رهبری هر روز چند دیدارِ مهم در قم دارند که چندان توسط جرس پوشش نمی‌یابد. 

حالا روشِ بی‌بی‌سی را ببینید.

که تیتر می‌زند: 

هشدار آیت الله خامنه‌ای در مورد تغییر روش اجتهاد در حوزه‌ها

شما بروید سایتِ بی‌بی‌سی را زیر و رو کنید تا بفهمید کارِ حرفه‌ای یعنی چه. در موردِ همین سفرِ رهبری به قم، بی‌بی‌سی برخی از دیدارها را مهم جلوه داد و در موردِ خیلی چیزهای دیگر چیزی ننوشت. بی‌بی‌سی این رویداد را دارای چنان ارزشِ خبری نمی‌دید که بخواهد برایش راست و دروغ به هم ببافد. هر چه باشد بی‌بی‌سی هم بیشتر از جرس مخاطب دارد و هم متنوع‌تر از جرس. برای بی‌بی‌سی کنسرتِ گوگوش در کردستان عراق هم ارزشِ خبری دارد، چون حرفه‌ای است. ولی جرس...
page to top
Bookmark and Share

 یالطیف

رمانِ «بادبادک‌باز»، نوشته‌ی خالد حسینی روایتی نزدیک و صمیمانه از زندگی مردمِ شریفِ افغانستان است. افغانستان، به علتِ نزدیکی‌های فرهنگی و زبانی و قومی و دینی بسیار شبیه ایران است. شاید شبیه‌ترین کشور در دنیا، از جهتِ مردمان، کشورِ دوست و برادر یعنی افغانستان باشد. متاسفم از این‌ که روشنفکرانِ کشورمان این نزدیکی را نادیده گرفتند. افغان‌ها آن طور که خالد حسینی در بادبادک‌باز تصویر نموده است بسیار شبیه ایرانیان هستند. شاید اگر جمعیتِ شیعیانِ این کشور بیشتر از این مقداری بود که الان است، مرجعیتِ مذهبی در این کشور پیچیدگی‌های علی‌الحده‌ای را برای غربی‌ها موجب می‌شد؛ همانندِ آن چه که در عراق رخ داده است.

با توجه به آن چه در بالا موردِ افغانستان نوشته‌ام، بی‌تابانه منتظرِ کتابِ امیرخانی به نام «جانستان کابلستان» هستم. از این حیث، به امیرخانی حسادت می‌کنم و دوست داشتم خودم این کتاب را می‌نوشتم. فکر می‌کنم با توجه به دقتِ مینایتوری امیرخانی در کشف وثبتِ وقایعِ جزئی پیرامونی، این کتاب می‌‍تواند جزِ بهترین و کمک‌رسان‌ترین تک‌نگاری‌ها باشد. مگر این که منتقدان و شبه روشنفکران آن را همانند داستانِ سیِستان جدی نگیرند.

در «بادبادک‌باز»، خالد حسینی روایتی شبیه آن چه که خود از سر گذرانده است را بیان می‌دارد. در جای جای کتاب زندگی و شادابی را در افغانستان می‌توان دید. شادابی که توسطِ اشغال‌گران نابود شد. او در این کتاب روایتِ زندگی یک پشتونِ روشنفکر را از کودکی تا بلوغ و روزگارِ میان‌سالی بیان داشت. در عینِ حال، این کتاب روایتی تلخ از حضورِ طالبان در افغانستان دارد. اما همانندِ بسیاری از تحلیل‌های غربی‌ها، این کتاب نیز به این سوال پاسخ نمی‌دهد که طالبان، به عنوانِ یک قومِ مذهبی وحشی و متحجر، چگونه توانست در اندک زمانی افغانستان را ببلعد؟ حتی در این کتاب، که از سال 1975 تا کنون (2003) همه چیز به شکلِ جزئی و تقریبا پشتِ سرِ هم بیان شده است، برای سال1986 تا 2001 یک شکافِ تاریخی وجود دارد. البته شاید این با توجه به موضوعِ رمان اتفاق افتاده باشد، ولی با توجه به توضیحاتِ ناضرور و توصیفاتِ اضافی در موردِ عشق و عاشقی این شکاف کمی غیرِ طبیعی می‌نماید؛ شکافی در سال‌های رشد و نموِ غیرطبیعی و دوپینگ‌وارِ طالبان. چه کسانی به طالبان موارد نیروزا دادند؟

باز هم امیرخانی. دوستی این کتاب را با «منِ او»ی امیرخانی مقایسه می‌کرد. هر چند از برخی جهات این تشابه وجود دارد، ولی «منِ او»ی امیرخانی بسیار قوی‌تر و صادقانه‌تر و شکیل‌تر است از «بادبادک‌باز». حال تو بگو این رمان در آمریکا جزِ محبوب‌ترین‌هاست و بسیار موردِ توجه منتقدان قرار گرفت. شاید اگر امیرخانی «منِ او» را به انگلیسی می‌نوشت توفیقاتِ آن بسیار بیشتر بود. حتی با وجودِ این که خالد حسینی از این آلترناتیو بهره می‌برد که بسیاری از صحنه‌هایی را که توصیف نموده خودش لمس کرده و یا دیده است.

شخصیتِ موردِ علاقه‌ی من در این رمان «حسن» است. «حسنِ هزاره»‌ای که شیعه است، و درعینِ حال یک شخصیتِ دوست‌داشتنی و پاک‌دامن است؛ حتی بیشتر از کریم ریقوی «منِ او». باید از خالدِ حسینی تشکر کرد که با این تصویر، شیعیانِ افغانی را تطهیر کرد و ظلمی که به آن‌ها روا داشته شده است را بیان نموده است. این هم از برکاتِ لیبرال بودن است؛ خصیصه‌ای که چپ‌ها از آن تهی هستند. مثلِ جریانِ شبه روشنفکری کشورمان.

«بادباک‌باز» را کسی که می‌خواهد رمانِ فارسی بنویسد باید بخواند. همان طور که «بوفِ کور» را باید بخواند. این رمانِ  368 صفحه‌ای فرهیخته را نشرِ نیلوفر و با ترجمه‌ی خوبِ مهدی غبرایی منتشر کرده است.

«جستارهایی در ادبیاتِ معاصر» نوشته‌ی شهریارِ زرشناس را هم خواندم. کتابی است 398 صفحه‌ای که به همتِ کانون اندیشه‌ی جوان منتشر شده است. فعلا سکوت می‌کنم در برابرِ نوشته‌ی زرشناس.

«در قندِ هندوانه» را ریچارد براتیگان نوشته است. رمانی سورئال، ساده و روان و خواندنی. از آن دسته از کتاب‌هایی است که می‌خواهد ثابت کند رمان نوشتن آن قدرها هم کارِ سختی نیست. هر چند این اثر علی رغم داستانِ ساده و روانش، بسیار منظم و دارای طرح‌ریزی هوشمندانه‌ای است. داستان در موردِ دهکده‌ای است به همین نام که در آن بسیاری از چیزها با قندِ هندوانه ساخته می‌شود. ضمنِ این که ظاهرا تکنولوژی در این رمان حضور ندارد؛ اما روابط پیچیده و فضا کاملا مدرن و امروزی است. این هم از هنرهای نویسنده است. خواندنِ داستانِ 184 صفحه‌ای  «در قندِ هندوانه» را با ترجمه‌ی مهدی نوید، که ترجمه‌ای خوب و بدون سکته است، و منتشره‌ی نشرِ چشمه پیشنهاد می‌کنم. داستانِ شادی است؛ خیلی شاد و البته ریلکس.

«دنیای قشنگِ نو»، رمانی است در موردِ آینده. یکی از رمان‌های مهم قرنِ بیستم همین رمان است که با «1984» جرج اورول مقایسه می‌شود. هر چند پیش‌بینی هاکسلی در این کتاب به واقعیت نزدیک‌تر است. هاکسلی از سیطره‌ی بی‌خدایی در آتیه دم می‌زند. او نتیجه‌ی زندگی بشری را یک نوعِ آزادی بی حد و حصر اما ارتدوکسی می‌داند. در این رمان، فروید به عنوانِ عاملِ گرفتاری بشر و بی‌اخلاقی‌های آتی یاد می‌شود. در عینِ حال به طرزِ صریحی از مارکس انتقاد می‌شود،  ولی او بهتر از فروید دانسته می‌شود. با این وجود، هاکسلی کوروسویی از امید در برابرمان قرار می‌دهد و معتقد است اگر چه مارکس‌هایی ممکن است یافت شوند که در برابر این روند بیاستند، ولی اصالت و تاثیرگذاری اصیل‌تر مربوط به کسانی است که مانندِ مارکس و فروید نمی‌اندیشند. او آنان را پایبندِ به اخلاق معرفی می‌کند، حتی اگر دیگران آنان را وحشی بنامند و منجر به خودکشی آنان بشوند.

رمان کمی سخت‌خوان و سنگین است، اما اصیل و کلاسیک و فلسفی است. مطالعه‌اش بسیار کمک‌کننده است برای داستان‌نویسی، غیر از این که بسیار دقیق و استادانه نوشته شده است. خدایی‌اش نثرش دست‌نیافتنی می‌نماید؛ مثلِ نثرِ جویس در «دوبلینی‌ها».

کتاب را نشرِ نیلوفر منتشر کرده است و ترجمه‌ی آن را سعید حمیدیان انجام داده است. من که چهارشاخ ماندم که حمیدیان چگونه و با چه مهارت و دانشی این اثرِ سخت، علمی، فلسفی، جانکاه، و بسیار پیچیده و مطنطن را توانست ترجمه کند. 295 صفحه‌ای که سطر سطرش حرف دارد برای گفتن؛ مثلِ «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری بزرگ. با این کارهای زیبا، ایرانی‌ها می‌توانند حرفی برای گفتن داشته باشند؟ قبول دارم «می‌شود، می‌توانیم». ولی بدونِ دانش و تلاش نمی‌توانیم. شما این اثرِ هاکسلی را بخوانید تا با صحتِ گزاره‌ام پی ببرید.

 

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

قرار بود در وبلاگ تحولی شگرف را شاهد باشیم، که به تبع آن، این تحول به بخش آخرین کتابی که خواندم سرایت می‌کرد. البته دوستِ بزرگوارم، آقای مسعود گروسیان قول داده است تا میلاد حضرت صاحب شمایلِ جدیدِ وبلاگ را بفرستد؛ به آن امید که در این شمایل جدید، مطالب بهتر و محتوای جذاب‌تری قرار دهم.

کتاب «نونِ نوشتن»، اثر محمود دولت آبادی را خواندم؛ کتابی بود خواندنی و حاوی نکاتی جالب، ولی از چند جهت برایم ناکارآمد جلوه کرد.

اول؛ من دوست داشتم بفهمم دولت آبادی سوژه‌های داستانش را چگونه می‌پروارند و بر اساسِ چه تکنیکی به نثری که در «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» درخشش آن را می‌بینیم دست یافته است. کتابِ‌ تازه‌نشر، به این سوالِ‌ من جوابِ قانع کننده‌ای نداده است.

دوم؛ ایده‌ها و خاطرات دولت‌آبادی می‌توانست جذاب باشد. این در حالی است که کتاب انباشته شده است از تحلیل‌هایی که گه‌گاه به کرات تکرار شده است. و یا جای جای اثر، آغشته است به یک سردرگمی و ابهام که مشخص نیست چرا باید چنین نثر سرپا مایوس را خواند. نثری که در بعضی جاها به زعم نگارنده از شدتِ ناامیدی و یاس و ناراحتی فقط «نوشته شده است». من که ندیدم کسی از این جماعت دل‌خوشی از جنگ و دهه‌ی شصت داشته باشد. لازم به یادآوری است که تقریبا 80 درصد کتاب مربوط است به یادداشت‌های نویسنده در دهه‌ی شصت؛ وه چه قدر این نوشته‌ها عصبانی است! شاید چنین یادداشت‌هایی، گذرگاهِ مناسبی برای شناختِ تفکراتِ آدم‌ها نباشد؛ که واقعا هم نیست.

سوم؛ علاقه‌مند بودم داستانِ روشنفکران را از زبانِ او می‌شندیم؛ آمال‌شان، روحیات‌شان، خرده فرهنگ‌‌های‌شان، و حتی نحوه‌ی ارتباطِ او با آنان. هر چند این اثر، می‌تواند تفکرات و حدیث نفس‌های روشنفکری را فاش کرده باشد؛ حتی اگر دولت‌آبای خود به دنبال چنین مقصودی نبوده باشد. 

حتما نجوای شبانه‌ی ناتالیا گینزبورگ را بخوانید. رمانی کوتاه، خواندنی و پر از لحظاتِ زنده. هرچند چندجایی، حتی در این اثر کوتاه، نویسنده پرگویی کرده است و چندجایی، شاید به عمد، شتاب‌ناک داستان را پیش برده است.

ترجمه‌ی کتاب توسط فریده لاشایی به روانی انجام شده است.

شخصیتِ مادر ِ راوی برای من بسیار شیرین بود؛ یک زن حراف، دلسوز، فضول، پر ایده، و بسیار انرژیک. 

هرچند این کتاب، به اثر ِ پربار و فلسفی و دوست‌داشتنی گینزبورگ یعنی «فضیلت‌های ناچیز» نمی‌رسد، ولی داستانش خواندنی است...

عکسِ زیر هم عکس خانم گینزبورگ است؛ چقدر قیافه‌ی خسته و درهمی دارد. از همین قیافه می‌توان معنی دوری گزیدن از جمع‌های نامربوط، کم کار نوشتن، تنهایی، درون‌مایه‌ی رمان‌هایش، و حتی سادگی و بی‌آلایشی و درجه یک بودن را فهمید.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سه رمان خواندم، ولی بگذار این‌جا کمی در موردِ «دلِ سگ» و «عاشق» صحبت کنم. صحبت پیرامون سومی را به فرصتی مناسب‌تر موکول می‌کنم.

دلِ سگ اثرِ بولگاکف، داستانی ضد انقلاب است. جز معدود داستان‌هایی بود که خواندم و در آن نویسنده بسیار صریح و بی‌پرده، انقلاب 1917 را به سخره گرفت. در این اثر، که تشخیص بخشیدن به یک سگ در دوران بلبشویی انقلاب است، خواننده با یک نثرِ کوبنده مواجهه می‌شود.

از همین کوبندگی‌اش بود که دلگیر شدم. مثل این می‌ماند که من با هزار راه شما را به این نتیجه برسانم؛ که باید به آن مفهومی که من می‌گویم آزاد باشید.

تفکرِ شبه روشن‌فکری و غرب‌گرا با توسل به هزار راه اخلاقی و غیر اخلاقی در نظر دارد که هر طور شده جامعه‌ی ایرانی را در راهی که خودش می‌پسندد رهنمون کند. در چنین شرایطی، مردم و یا ملت اسمِ مستعاری می‌شود برای دستیابی به آن چه خود می‌پسندد.

همین می‌شود که اگر کسی بخواهد غیرِ آنان در مساله‌ی آزادی و یا حقوق بشر بیا‌‌ندیشد او را متهم به ارتجاع و استبداد و تحجر می‌کنند. بدون این که بدانند در عرصه‌ی تفکرِ محض و بحثِ علمی چسباندن برچسبِ ارتجاع یک عملِ بیهوده است. حتی دیده شده که اگر عالمی خلاف آمد عادت این شبه روشنفکران حرف بزند، کاریکاتورش را می‌کشند و به غیر اخلاقی‌ترین صورت ترور شخصیتش می‌کنند. شاید الا و لابد همه محکومند به سخنانِ شبه روشن‌فکران گوش دهند و هر حرکتِ دیگری به نام آزادی سرکوب می‌شود. جالب است این‌ها می‌خواهند مجسمه‌ی آزادی را روی جمجمه‌ی مخالفان بنا کنند.

کاری که در «دلِ سگ» صورت گرفت. و بی‌راه نیست این اثر با این برخی المان غیرِ داستانی، و به خاطر ضد انقلاب روسیه بودنش، جزِ داستان‌هایی محبوب معرفی می‌شود. لابد برای این که لیبرال‌ها این طور می‌خواهند. (و البته من در این زمینه واقعیت را دقیق نشناختم.) دل سگ را مهدی غبرایی ترجمه کرده است و انصافا این کار را به خوبی انجام داده است.

اما در مقابل چنین اثرِ ناملایمی برای من، «عاشق» داستانی است گیرا، سرزنده، با توصیفاتی دقیق، و بسیار تکنیکی. آن قدر که توصیه می‌کنم این اثر کم حجم خانم مارگاریت دوراس را مطالعه فرمایید. نشر نیلوفر با ترجمه‌ی قاسم روبین این کتاب را به بازار عرضه کرده است. اجازه دهید در موردِ روایِ عاشقِ این داستان صحبتی نکنم؛ خودتان بخوانید و لذتِ خواندنِ رمانِ فرانسویِ زنانه را حس کنید!


افزونه: سبک نقد کتاب‌هایم تفاوت‌هایی پیدا کرده و انشالله به زودی شاهد تحولی شگرف در این زمینه خواهید بود.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بالاخره این بخش را آپ‌دیت کردم. نه این‌که مدت‌هاست کتاب نمی‌خوانم، بلکه بیشتر از این جهت که کتاب‌هایی که به دستم می‌رسید زخمی می‌کردم. بالاخره این سلب توفیق از من سلب شد و در هفته‌ای که گذشت موفق شدم سه کتاب را به طور کامل بخوانم؛ در سه حوزه‌ی کاملا متفاوت. (چقدر نفی در نفی دارد این بند!)

1. یکی از این سه، جلد چهارم کتابِ مهم «خاطره‌ها» بود. جلد چهارم خاطره‌های آقای ری‌شهری اختصاص به عملکرد و فعالیت‌های‌شان در جربان سید مهدی هاشمی و هادی هاشمی دارد. همان طور که می‎‍‌دانید آقای ری‌شهری در دهه‌ی شصت وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی بود. او با تکیه بر نیروهای اطلاعاتی موفق به یافتنِ سرنخ‌هایی در جریان قتل آیت‌الله شمس‌آبادی شد. داستان زمانی جالب می‌شود که ری‎‌شهری با فاجعه‌های هولناک‌تری مواجهه می‌شود که توسط سید مهدی هاشمی راهبری شده بود.

حتما  پیش خودتان می‌گویید خب چه اشکالی دارد سید مهدی هاشمی و باند جنایت‌کار او را دستگیر و مجازات می‌کردند، اما نکته‌‌ی جالب‌تر این‌جاست که سید مهدی هاشمی بسیار نزدیک به بیت آقای منتظری است و برادرش یعنی سید هادی داماد آقای منتظری است. در چنین شرایطی، بررسی این پرونده با توجه به جایگاه قائم مقام رهبری آقای منتظری با پیچیدگی‌های زیادی مواجه می‌شود. این داستان سیاسی زمانی ابعاد ملفوف‌تری به خود می‌گیرد که آقای منتظری از سید مهدی هاشمی حمایت می‌کند و امام را به تصمیماتی می‌رساند که از آن باید به عنوان بزرگترین جراحی بعد از پیروزی انقلاب نام برد.

تمام این وقایع، با جزئیات و استدلالت آقای ری‌شهری، آقای منتظری و امام به صورتی جامع و مانع در این کتاب آمده است. (حتی اعترافات سید مهدی هاشمی نیز در این اثر آورده شده است.)

این کتاب  توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در  472 صفحه به چاپ رسیده است.

تکه‌ای از متن:

مهدی هاشمی در آغاز احساس می‌کرد که با حمایت‌های آقای منتظری، دیری نخواهد پایید که آزاد خواهد شد و لذا احتمال پیگیری جدی اتهامات خود را منتفی می‌دانست. از این رو تلاش می‌کرد چیزی نگوید که سند قضایی علیه او شود... تصور کنونی از مهدی هاشمی، با تصور از وی در آن زمان، بسیار متفاوت است.

2. دو هفته‌ی قبل در اتاق‌مان بحثی بین رفقا درگرفت در مورد قمه‌زنی. چند روز پیش که در انقلاب قدم می‌زدم ناگهان برخوردم به کتاب در این باره. بدون معطلی کتاب را خریدم و مطالعه کردم. علی‌رغم اشکالاتِ عمده‌ای که در نحوه‌ی نگارش این کتاب وجود دارد، اما بحث‌های مطرح شده در آن اقناع کننده است و به طور کلی دلایل حرمت قمه‌زنی را بررسی کرده است.

کتابِ  «قمه‌زنی؛ سنت یا بدعت؟» که با طرح روی جلد نسبتا خوبی چاپ شده است، به اقامه‌ی دلیل در حرمت قمه‌زنی پرداخته است. هر چند در این راه سستی‌هایی به خرج داده است و یا برخی اظهارنظرهای غیرِ مرتبط با تخصص نویسنده در کتاب دیده می‌شود منتها به طور کلی اثر فابل قبولی است. درخشان‌ترین بخش کتاب جایی است که نظر بسیاری از مراجع و علمای دینی را با دست خطِ خودشان چاپ کرده است. نداشتن کتاب‌نامه و یا اعلام از نقاط ضعف بارز ِ این کتاب است که همین امر می‌تواند آن را بیرون از اعتبار علمی قرار دهد. 

این کتاب توسط مهدی مسائلی در 248 صفحه نوشته و توسط انتشارات گلبن چاپ شده است.

تکه‌ای از متن:

وزیر مختار فرانسه هم در خاطرات خود از روزهای آغازین مشروطیت می‌نویسد: «امسال دسته‌ها در برابر سفارت انگلستان برای ابراز قدرشناسی از سیاست بریتانیا و کمک‌هایی که به انقلاب ایران کرده بود، با شور و شوق تمام سینه و قمه زدند.»

3. «عقاید یک دلقک» رمانی بود که بالاخره خواندش را تمام کردم. این رمان از زبان یک دلقک به اتفاقات ریز و درشتی می‌پردازد که در طول زندگی شنیر به وجود آمده است. شنیر دلقک با استعدادی که آرام آرام افول کرد. بواقع بعد از این که معشوقه‌اش ماری او را ترک نمود نتواست به روزهای اوجش برگردد. بیشتر داستان در زمانی می‌گذرد که شنیر، این دلقک بی‌پول و مفلوک، در آپارتمانش افتاده است و هیچکس حاضر نیست به کمکش بشتابد. او حتی علی‌رغم اصول فکری‌اش به برخی از دوستانش رو می‌اندازد تا به او پول قرض دهند. اما حال و روز این دلقک تنها در کشور آلمان بعدِ جنگ جهانی دوم وخیم‌تر از کمک‌های بیست سی مارکی است.

این داستان پر است خرده داستان‌هایی که با مهارت در کنارهم قرار داده شده‌اند. بیشتر این خرده داستان‌ها به خاطرات پرشمار شنیر با ماری برمی‌گردد.

رمان عقاید یک دلقک یکی از خواندنی‌ترین داستان‌هایی است که در مورد افرادی نوشته شده که شغل‌شان جدی گرفته نمی‌شود. مثلا برای شما تا به حال تا چه حد عقاید یک دوره‌گرد و یا یک رفتگر ارزشمند است؟ این درحالی است که هاینریش بل، نویسنده‌ی رمان، با مطرح کردن یک دلقک ناموفق و به رخ کشیدن منطق قوی و اطلاعاتِ روشنگرانه‌اش می‌خواهد به ما بفهماند همه‌ی آدم‌ها می‌توانند مهم باشند و عقایدِ قابل طرحی داشته باشند؛ حتی یک دلقک مفلوک و شکست‌خورده.

مهمترین کنجکاوی من برای خواندنِ «عقاید یک دلقک» به کافه پیانوی فرهاد جعفری و نام بردنِ جعفری از این دلقک برمی‌گردد. درست است دلقکِ این رمان در چاچوبِ ذهنی من آدم نادرستی است، اما از آن جامعه‌ای که بل تصویرش می‌کند، شنیر می‌شود یکی از افراد شرافتمند و بی‌آزار و بی‌ادعا که اتفاقا به بسیاری از اصول اخلاقی پایبند است.

نمی‌دانستم عقاید یک دلقک را نشر چشمه منتشر کرده است، وگرنه حتمی از آن‌ها این اثر را می‌خریدم که نشر چشمه در زمینه ترجه حکمِ همان چشمه را دارد. عقاید یک دلقک 315 صفحه‌ای، نوشته‌‌ی هاینرش بل را با ترجمه‌ی شریف لنکرانی و از نشر جامی تهیه کردم. به نظرم ترجمه‌اش چندان دل‌پسند نیست.

تکه‌ای از متن:

پرسید: «راستی تو چه جور آدمی هستی؟» گفتم: «یک دلقک، و لحظات را جمع‌آوری می‌کنم. خداحافظ.» گوشی را گذاشتم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

طلا و مس فیلمی شبیه درباره ی الی است، و من عاشق این جور فیلم‌ها با رویکرد تجربه‌گرایانه‌ی جزیی هستم. آن‌چه در طلا و مس موضوعیت دارد نه دسته‌بندی خوب-بد آدم‌ها است، بلکه نشان دادن جریان معمولی زندگی انسان‌هایی است که از ابلیس تا جبرائیل درحال نوسان هستند. (به نظرم این نوسان در زندگی تهرانی‌ها شدید است.) خوشحالم از این که نسل جدیدی از کارگردان‌ها درحال رویش هستند که فهمیده‌اند جامعه را همان‌گونه که هست باید ببینند و اصالتا پیش‌فرض‌های ذهنی‌شان را نباید عاملی برای سردرگمی‌ بیننده قرار دهند. (به قول یکی از رفقا موقع دیدن این فیلم اذیت نمی‌شوی!)

البته این بدین معنا نیست که اسعدیان روایت‌های مورد علاقه‌ی خود را وارد داستان نکرده است و یا نسبت به اتفاقات داستان بی‌تفاوت است. اما نباید کتمان کرد او نسبت به اسلاف خود حریت بیشتری به خرج داده است و حالتی ریاکارانه و مزورانه در نمایش صحنه‌ها به خرج نداده است. گذاشته است سید عصبانی شود، ولی به هیچ روی سید را آدمی جاه‌طلب و روحانی ریاکار نشان نداده است. (منظورم این است که اگر قرار است اثر، زندگی معمولی طلبه‌ها را نشان دهد، فاسد نشان دادن آن‌ها دردی را دوا نمی‌کند.) البته من بخش‌هایی از فیلم، مخصوصا آن‌جایی که سرشیفت پرستاران بیمارستان قدم در خانه‌ی فقیرانه‌ی سید می‌گذارد را واقعی و رئال نمی‌بینم. اما هر چه باشد در برابر این جور نمایش‌های فانتزی بازهم عصبانیت و یا نای نای کردن سید را ارجح می‌دانم درمقابل برخی نمایش‌های کارت پستالی غیر واقعی که در چند جایی از فیلم دیده می‌شود.

رویکرد طلا و مس و نگاه دوست‌داشتنی‌اش به طلبه‌ها و روحانیت درمقایسه با آثار مارکتی و بازاری چون مارمولک نشان از توسعه‌ی فهم سینماگران ایرانی در برخورد با موضوعات بومی دارد. (دلیلم این است که تهیه‌کننده‌ی هر دو فیلم یک نفر است.) چه آن‌که، مارمولک نمی‌تواند به بطن زندگی طلبه‌ها وارد شود و در حد برخی شوخی‌های کم‌عمق و کمدی موقعیت‌ها دست و پا می‌زند، اما طلا و مس با تمام سادگی‌اش ما را به دنیای زندگی واقعی قاطبه‌ی طلبه‌ها نزدیک می‌کند.

به نظر من با فیلم‌هایی چون طلا و مس، به همین سادگی، به رنگ ارغوان و... می‌توان نوید یک سینمای بومی را داد. هرچند این  سینما دوران جنینی خودش را می‌گذراند و اساسا وارد موضوعات جدی‌تر ایران ما نشده است منتها افزایش پراکندگی ساخت چنین فیلم‌هایی به نسبت دوران سینمایی قبل‌تر امیدوارکننده است.

در یک فرایند منقطع از تاریخ، طلا و مس چندان فیلم قوی نیست، اما در حال و روز سینمای گیشه‌پرست امروز، روایت زندگی غالب طلبه‌ها شیرین و قابل ستایش است. به نظرم سینمای ما باید آثار واقعی‌تری از زندگی طلبه‌ها بسازد، اما این اتفاق خرسند هنوز نیفتاده است و طلا و  مس از چنین روایت صادقانه‌ای فاصله دارد. شاید باید خود طلبه‌ها بیشتر از این دست به کار شوند. چون ناآشنایی کارگردان با جو حوزه در چند جایی از اثر قابل دیدن است. مخصوصا این اتفاق سورئال که یک طلبه تنها به خاطر درس اخلاق یک نفر از نیشابور بلند می‌شود و می‌آید تهران و یا این‌که حاضر نیست منبر برود، نشان از کم‌اطلاعی اسعدیان با حوزه دارد. هر چند پرداختن به چنین ضعف‌هایی هدف این نوشتار نبوده است و غرض تمجید از طلا و مس بود. فیلمی که موقع دیدنش اذیت نمی‌شوی!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سنتی دارم که هر هفته کتاب هایی که هفته ی قبل می خوانم را معرفی و اگرم شد نقد می کنم. هفته ی قبل به هیچ وجه برای من هفته ی خوبی از نظر ِ کتاب خوانی نبود. جون بیشتر درگیر ِ نمایشگاهِ کتاب بودم. همین شد که از هدفِ اصلی ام یعنی رمان خوانی و معرفی رمان به طرز ِ فجیعی عقب افتادم و همین طور هم دارم عقب عقب می روم. حتی همین هفته هم نمی رسم رمان بخوانم؛ امان از این خریدهای نمایشگاهی... امان. اِی روزگار... یک زمانی این جا تس دوبرویل و صد سال تنهایی و آئورا را معرفی می کردیم، حالا گیر کردیم توی کتاب هایی که...

یکی از این کتاب ها خاطراتِ شیخ حسین انصاریان است. هفته ی قبل توی نمایشگاه خریدمش. شیخ حسین را از منبرهای دلنشین و آرامش می شناسم. اصولا هفته ای و بعضی از وقت ها روزی نیست که سخنرانی شیخ را گوش نکنم. توی هر سری سخنرانی خاطراتِ ناب و ایده های جالبی را مطرح می کند...

البته پشیمانم چرا در نمایشگاه به جای این کتاب، آداب الطلابِ آیت الله مجتهدی تهرانی را نخریدم. حاج آقای مجتهدی توی تعریف کردنِ خاطراتِ تاریخی با جزئیاتی که به نثر ِ رمان نزدیک می شود سرآمد همه ی آخوندهاست. دیشب داشتم سخنرانی اش پیرامونِ احسانِ به والدین را گوش می دادم که به طلبه ها می گفت:

"زرنگ باشید. یکی حرفی به شما زد و یا مسخره تان کرد سریع جوابش را بدهید. مثلا یک بار آن قدیم ها آخوندی کنار ِ جاده ایستاده بود، منتظر ِ سواری بود. ماشینی چند متری جلوتر ترمز زد و بعد عقب عقب آمد و به آخونده گفت: عقب عقب آمده ام تا بگویم سوارت نمی کنم.

آن آخونده هم زرنگ بود، مثل ِ من نبود. برگشت به راننده گفت: بنده خدا ما از انقلابِ 57 سوارتان شدیم و حالا حالا پیاده نمی شویم... غرض این که زرنگ باشید آقا. مسخره کردن جواب شان را بدهید. بگویید نمی دانید همه چیز زیر ِ سر ِ این عمامه است. عمامه دنیا را به هم ریخته است..."

با این وجود شنیدنِ خاطراتِ شیخ حسین جالبِ توجه است. مثلا این که شیخ حسین در جبهه ها هم به عنوانِ رزمنده حضور داشت. یا کتاب های زیادی نوشته است که یکی شان دوره ی دوازده جلدی عرفان اسلامی است... خاطراتِ مفیدی را هم ذکر کرده است.

کتاب را مرکز اسناد انقلاب اسلامی در 408 صفحه منتشر کرده است.

تکه ای از متن:

با کمال تعجب مطلع شدیم آن ها (انجمن حجتیه) به شهربانی رفتند و از ما شکایت کرده اند. آن ها گفته بودند آقای انصاریان آمده تا در این جا افکار آیت الله خمینی و باند او را اشاعه دهد. واقعا جای تعجب بود که چگونه این مدعیان دین داری و وابستگی به امام زمان، پیش شهربانی رژیم طاغوت از ما شکایت کرده اند.

دیگر کتابی که دارم تمامش می کنم، ولی به علتِ ترجمه ی ضعیفِ آن سرعتم کند شده است، کتاب سلاطین نام های تجاری است. این کتاب با یک دسته بندی قابل تامل به بررسی و معرفی 100 برند معروف پرداخته است. سرگذشتِ هر یک از این برندها و حوزه ی تاثیر گذاری و توفیق ِ آن ها را بیان نموده است. مثلا موفق ترین برندِ دنیا از آنِ کوکاکولا است. جالب ترین نام تجاری هم کاترپیلار است که هم نامی او با یکی از شخصیت های صد سال تنهایی برایم جذاب بوده است. این برند، سازنده ی تجهیزاتِ ساختمان سازی و معدن،موتورهای دیزلی و... است.

شاید یکی از اشکلاتِ کتاب، ابهام هایی است که متن ِ آن آفریده است. زیرا در برخورد با برخی برندها دقیقا علت موفقیت شان را معرفی نکرده است. در عین ِ حال در بعضی موارد، متن را تا آخر می خوانی، ولی سر در نمی آوری که برندِ معرفی شده در کدام زمینه بوده است.

جالب ترین برند، و زود بازده ترین شان، ویرجین است. ویرجین در 1968 تاسیس شده است و تا به امروز با وجودِ این که دفاتر جهانی ندارد، میلیاردها دلار سود داشته است.

دیگر اشکال این کتاب برمی گردد به پیش از حد آمریکایی بودنِ آن. با وجود این که امروزه چین در دنیا، حرف های مهمی برای گفتن دارد، ولی برندهای آن در این کتاب معرفی نمی شود. شاید تنها برندهایی که از شرق در آن باشد تویوتا، یاماها و سونی و موجی و هلو کیتی باشد که همگی ژاپنی اند. (البته سامسونگِ کره ای را هم نباید فراموش کنم!) وقتی از فندکِ زیپو اسم آورده می شود، باید هم از برندهای بقیه ی جاها هم نامی برده شود. آدم احساس می کند تمام توفیقاتِ تجاری عالم از آنِ آنگلوساکسون های مو بلوند چشم آبی است.

بعضی جاها هم علتِ انتخابِ برخی برندها مشخص نیست؛ مثل ِ آیکیای سوئدی و یا بنگ اند ولافسنِ دانمارکی. 

بعضی از نام های تجاری را در ایران ندیده ام. بیشتر به این خاطر که به برند توجهی ندارم. یکی از این ها گپ است که فهمیدم معتبرترین برندِ پوشاکِ دنیا است. خاصه این که نام تجاری عام البلوایی چون لیوایز در ایرانِ متعلق به شرکتِ گپ است.

حتما داستانِ شرکتِ دل را هم بخوانید. بسیار ِ داستانِ آموزنده ای دارد. مخصوصا برای حسین عربی!

ضمنا فهمیدم شلوار لی که پارسال خریدم زارا نبوده است. آن قدر این زارای خسیس و با کیفیت بدبخت نشده است که بخواهد شلوارهایش را زیر 50 هزار تومان توی ایران بفروشد. زارا اسپانیایی است؛ همان طور که از نامش بر می آید. 

برایم عجیب بود چرا نامی از یاهو برده نشده است. زیرا قطعا توفیقاتِ تجاری اش از هات میل بیشتر است.

نکته ی جالب این که رویترز در ابتدای کارش از کبوترانِ نامه بر استفاده می کرده و امروزه روز هم 90 درصد اخبار ِ رویترز مربوط به مسائلِ اقتصادی است.

قابلِ توجه خانم ها: تیفانی اندکو هم معتبرترین برندِ جواهراتِ دنیا است.

کتاب سلاطین نام های تجاری نوشته ی مت هیگ، ترجمه ی سنبل بهمنیار، در 412 صفحه توسطِ نشر ِ سیته چاپ شده است. اما به شما پیشنهاد می کنم خودِ کتاب را از اینترنت دانلود کنید و زبان اصلی اش را بخوانید. بس که ترجمه اش ناهمخوان است. خوب است این بنده خدا داده است کتابش را ویرایش کنند. در یک نگاهِ سطحی می توانید غلط های مطبعی و غیر مطبعی در آن بیابید.

تکه ای از متن:

سی ان ان هم مثل ِ کوکاکولا «چیز واقعی» است. البته ارسال گزارش خبری کاملا بی طرف، از سوی هیچ منبعی امکان پذیر نیست؛ ولی صفحاتِ تلویزیونی سی ان ان، مملو از اخبار همزمان می باشد و سرفصل: «خبر فوری» آن، به طرز عجیبی اعتیادآور است.

page to top
Bookmark and Share

نفحاتِ امیرخانی


قبل از نگارش: می‌خواهم نقدم تازشی باشد. یکی از دلایلِ نقدِ بی‌پروایم، بدونِ گفتنِ محاسنِ اثر، برمی‌گردد به جنسِ نقدِ آقا رضا. وقتی خودش این جوری نقد می‌کند، پس باید پسندش باشد که اگر قرار است اشکالاتِ اثرِ زیبایش را بگویم بدونِ پرده‌پوش و رک آن را عنوان کنم. وگرنه نیاز به توضیح ندارد که هر کسی می‌آید اتاقم یکی دو صفحه‌ای را از نفحاتِ نفت برایش می‌خوانم... البته بعید می‌دانم که بتوانم به این قول پایبند باشم که تنها معایبِ نفحاتِ امیرخانی را ذکر کنم. ضمنا بعضی از نکاتِ روشن را در ایران باید همواره تذکر داد؛ مانند این نکته‌ی بدیهی که اگر کتاب را خوانده اید به خواندنِ این نوشته ادامه دهید...

بعد از نگارش: فکر می‌کنم فضلِ این نوشته در تقدمش باشد. چون همه الان درگیرِ نمایشگاهِ کتاب هستند و یا مدهوش قلمِ امیرخانی. اما من می‌خواهم در این عرصه آوانگارد باشم و همین یک دلیل، ارزشکی برای این نوشته به وجود می‌آورد. مینیمم، به خاطرِ این که این نقد از روی دستِ هیچ کس نوشته نشده است و این عدمِ تقلید، اغواگرِ عجله‌ام در نقدِ زودرسِ نفحاتِ امیرخانی است. شاید همین شد که هرچه به انتهای نقد نزدیک‌تر می‌شوید از چگالی ملاحتِ ادبی نوشته کاسته می‌شود؛ درست همانند «نفحات نفت». «زنگوله‌ی پای تابوت» کجا و حرف‌های کلی فصل‌های آخر کجا!

دیباچه‌

یکی از ویژگی‌های جلال‌نویسانِ این مملکت، تیغ کشیدن است. یادِ سیدِ مجتبی به خیر که می‌گفت ماها توی نوشتن‌مان می‌خواهیم  لات‌منشی جلال را منتقل کنیم؛ می‌خواهیم بگزیم، یا زمانی که می‌خواهیم نقد کنیم می‌بایست آن گزندگی و نیش‌زدن را تجربه کنیم. یعنی نمی‌توانیم خیلی بی‌پیرایه و باصفا بگوییم «که می‌خواهم دردهایم را بنویسم»، بلکه از همان ابتدای نوشتن دوست داریم نیش بزنیم که این‌هایی که داری می‌خوانی «نه یک مقاله‌ی پژوهشی برای بالا بردنِ حقوقِ استادی و نه یک یادداشتِ سیاسی برای گرم کردنِ تنورِ انتخاباتی» است. البته خودِ من در نوشته‌های وبلاگی‌ام به این معضل دچارم. نمی‌گویم که نباید اساتید دانشگاه را نقد نکرد و یا نوشته‌های سیاسی را همراهِ با ارزیابی‌های نادرست و غیرِ حق ندانست، بلکه می‌گویم این رسمش نیست. انشالله این کلمه‌ی «بعضی» بیشتر از این‌ها در نوشته‌های‌مان به کار برود.

این کتاب‌ برای ماست، پس من هم حق دارم درباره‌ی آن‌چه که درباره‌ی ماست نظر بدهم. البته درست است نویسنده گفته است دارد برای جوان‌ها می‌نویسد، ولی به هیچ روی مانعِ نقد بزرگترها نمی‌شود. هر چه باشد کتاب منتشر شده است و نویسنده هر قراری با خودش گذاشته و یا آن را اعلام می‌کند در نقدِ دیگران تاثیری ندارد. ولی خب، من خیالم تخت است که جزِ مخاطبانِ این اثر هستم، به عنوان یک شهریوری شصت و پنجی.

نویسنده می‌گوید دارد «اسی» می‌نویسد و نه «آرتیکل». این هم خیلی اهمیت ندارد، درست است بواسطه‌ی اسی بودن از قواعدِ علمی تجربی و آزمایشگاهی در این نوشته خبری نیست، اما قطعا می‌توان بر استدلال‌هایش خرده گرفت. نمودار، گراف و این جور چیزها به غنا و اتقانِ متن کمک می‌کند. حال همین اسی را می‌شود خواند به امید این که غیر ِ منطقی نباشد. چه بسا آن را اسی‌وار نقدش کرد.

مثلا:

بابای من، حاجی، از همان دهه‌ی چهل واردِ بازار کار شد و هنوز هم در این بازار مانده است. بازاری که اصالتا چشمش را به آسمانِ سخاوتمندِ شمال گره زده است تا ببیند کی باران می‌بارد تا اقدام کند برای کاشتنِ جو. عادت کرده است بیلش را... داداش هادی‌مان هم از 25 سالگی واردِ مجموعه‌ی وزارتِ نیرو شد(مجموعه‌ای نیمه خصوصی)، داداش مهدی از 21 سالگی رفت توی بازارِ کارِ ارتش، داداش سعید هم از همان اواخرِ دورانِ کارشناسی‌اش سعی کرد روی پاهای خودش بیاستد والان هم در یک شرکتِ خصوصی کار می‌کند. عمو کاظم از همان جوانی‌هایش معلم شد و بعدتر کشاورز، عمو عباس هم بعدِ این که کارشناسی برقش را گرفت افتاد توی خط کار، عمو محمدعلی بعدِ این که از آمریکا آمد تازه 29 سالش بود و چسبید به بازار کارِ دولتی (غیرِ این که توی آمریکا هم کار می‌کرد برای خودش)، عمو محمدحسن هم مثلِ بابا. عمو بهرام و عمو بهنام تقریبا هم‌زمان واردِ بازار کار شدند توی دورانِ جوانی‌شان و از همان دهه‌ی شصت. پسر عموهایم تا قبلِ 26 سالگی افتادند توی خطِ کار... بگذار ببینم، توی تمامِ فامیل‌مان کسی از 12 سالگی شروع به کار نکرد و هیچ‌کدام‌شان سنِ شروع به کارشان بعدِ سی‌سالگی نبود.

یا به فرض:

خدایی‌اش نمی‌دانم توی کشورهای غیر ِ ایران چه جوری فوق تخصص می‌شوند. فرض می‌گیریم در تمامِ دنیا همه هم‌زمانِ با کار کردن فوق تخصص‌شان را بگیرند، یعنی همان طور که کار می‌کنند مدارج‌شان را طی می‌کنند؛ به غیرِ ایران. حتی اگر همین فرضِ کاریکاتوری را بپذیریم باز هم به هیچ روی نمی‌تواند استدلالی قابلِ اتکا برای اثباتِ این باشد که توی ایران سنِ ورود به کار بعضا خیلی دیر می‌شود. چرا که جامعه‌ی آماری که می‌خواهد فوق تخصص و یا متخصص شود در قیاس با خیلِ میلیونی جوانانِ آماده به کار قابلِ صرفه نظر کردنِ است. البته از این جور مهندسی‌های معکوس در نوشته‌های نویسنده کم نیست. یک جور استدلال از یک جزِ کوچک برای بیرون دادنِ نظریاتِ قلمبه. نگاهِ جز، نهایتا می‌تواند به نقدی میکرو و یا نانو تکینیکی منجر ‌شود؛ نه این که آن را قابل بسط تا ترا تاکتیک دانست.

یا این‌که:

حسین عربی به من می‌گفت که سعی کنم هنگامِ نقد کردن از به کار بردنِ شوخی‌های دوپهلو و بعضا مبتذل که خواننده را گیج می‌کند و یا آن را با هدفِ اصلی نوشته‌ بیگانه می‌سازد پرهیز کنم؛ مثلِ همین چیزی که نویسنده بعدِ مثالِ خوبِ نکیر و منکر در قبر آورده است که «پس اوضاع چندان هم بی‌ریخت نیست.» قطعا این نظرِ نویسنده یک جور لبخندِ تلخ است. منتها شکلِ آوردنش مناسبِ سخنرانی است تا با لحنی تمسخرآمیز منظورش را برساند و به گمانم مناسبِ نوشتن نیست؛ حتی اگر آن نوشته اسی باشد و نه آرتیکل.

اما:

 بگذار این گونه اثر را نقد نکنم، چون با این توصیف، اگر بخواهم هر صفحه را زیرِ تیغِ نقد قرار دهم و بابتِ هر جمله و نهاد و مسندش تذکر دهم و یا نسبت به کلماتِ و افعالش حساسیت به خرج دهم، نقدِ نفحاتِ آقا رضا حجمی بیشِ از خود اثر خواهد داشت، که اساسا خوانشش را برای مخاطبان کوتاه‌پسند سخت خواهد کرد، و چه بسا حرفِ اصلی‌ام را توخالی و گم‌شده در انبوه نقدهای غیرِ ضروی مدفون سازد.

پس گوش کن؛ می‌خواهم برایت فصل به فصلِ اثر را، که دوست‌داشتنی‌تر از نشتِ نشا نام‌گذاری و حرفه‌ای‌تر از آن مرتب شده است، به تیغِ نقدی زخمی کنم. بعید می‌دانم جراحاتِ وارده‌ام چند روز هم دوام بیاورد، در برابر پوست‌کلفتی نوشته‌ی قوی و منطقی آقای امیرخانی.

قانان

1. امروز صبح، خروس خوان که نفحات به دست کنارِ اخوی توی گلِ نقره‌ای رنگش همین فصلِ قانان را برایش می‌خواندم و برایش از کارهایی می‌گفتم که توی آمریکا برای اجرای قانون صورت می‌پذیرد. رسیده بودم به همین مثالِ تقاطع‌ها که گفت:

- البته همین کار را هم سرِ همین خیابان انجام داده‌اند.

خودش اضافه کرد که این سنتِ جاری مجریانِ قانون در کشور نیست، ولی گفته‌اش را می‌گویم تا سیاه‌نمایی آقا رضا را یک جوری پاسخ داده باشم؛ آن هم برای تقاطع ملاصدار با بلوارِ جمهوری شمالی توی شهرستانِ کرج.

2. اما این نوشته، آن طور که حسین عربی یادم داد، هموراه مالتی فکتوریال بحث نمی‌کند. یا آدم احساس می‌کند نویسنده به چند عاملی بودنِ هر واقعه‌ای توجه ندارد. درست است که بعضا در این کشور، قوانین از انعطافِ لازم برخوردار نیستند، ولی آیا به واقع فرهنگ نبودنِ التزامِ به قانون در کشور تنها به همین یک علتِ ذکر شده برمی‌گردد؟

فرض بفرمایید جریمه‌هایی که توی آمریکا و یا باقی کشورهای منظمِ اروپایی وضع شده است، در ایرانِ ما وضع گردد. در چنین شرایطی، آیا این عامل در نحوه‌ی عمل به قوانین در میانِ مردم موثر نخواهد بود؟

 3. ارائه‌ی چهره‌ای از اسلام که خودمان به آن اعتقاد داریم کاری است طبیعی در ایرانِ ما. در واقع نمی‌آییم خودمان را با اسلام تطبیق دهیم و بواسطه‌ی آن کژی‌های خودمان را اصلاح کنیم. بلکه متاسفانه دین برای ما کارکردی ابزارگرایانه یافته است. نتیجه‌ی رویکردِ برخوردِ صادقانه و وفادارانه به دین آن است که هر چه جلوتر می‌رویم به تفکرِ دینی نزدیک‌تر گردیم. تفکرِ دینی؛ یعنی تفکری روش‌مند (با بنیان‌های عقلانی و عمل‌کردی تجربی) و البته با تطبیقِ هر لحظه‌ی آن با دین (اسلام).

 با چنین تعریفی، هر وقت رضا امیرخانی برای ما از تحویل گرفتنِ ایده‌ها در خاکِ آمریکا (به عنوانِ غربی اصیل) سخن می‌گوید، می‌فهمیم دارد دینی می‌اندیشد. یعنی تجربه‌ای (هر چند جز) از آمریکا که البته منطقی هم می‌باشد را برای‌مان نقل می‌کند تا برای رهایی از اقتصادِ دولتی آن را به کار بندیم؛ چون غربِ اصیل (یعنی آمریکا) آن را به کار بسته و نتیجه گرفته است.

اما وقتی امیرخانی از رساله‌ی حقوقِ امام سجاد سخن به میان می‌آورد، بهم می‌ریزم. نه این که کاری عبث و یا خلافِ آموزه‌هایم باشد. هرگز. وقتی رضای امیرخانی دو صفحه قبل، هیچ تفسیری از جنگِ فقر و غنا ارائه نمی‌دهد و در موقعیتی دیگر متلکی به سیاستِ «از کجا آورده‌ای» می‌پراند انتظار ندارم که از حقوقِ امام سجاد سخنی به میان بیاورد. اگر قرار بر این باشد که تنها سخن از تجربه‌هایی جزنگر باشد و فعلا به همین سختی و البته حلاوت، دینی اندیشید و بحث کرد، چه نیازی است که رساله‌ی حقوق امام چهارم را پیشنهاد داد؟ اگر تو حقوق امام سجاد را پیشنهاد می‌کنی، می‌بایست در وقتِ متک پراندان به سیاست «از کجا آورده‌ای» نظرِ اسلام را شفاف کنی. یا حداقل تفسیری درست از جنگِ فقر و غنا ارئه دهی. خیلی مهم است که برای منِ مخاطبِ جوان آشکار شود، حرف‌هایی که از امام علی می‌گویند و یا استناد می‌کنند به نهج البلاغه‌ی مولا تا چه حد درست است. کاخ کنارِ کوخ را همه به همراهِ خواجه‌ی شیراز شنیده‌اند. مگر این که نویسنده معتقد باشد که نهج البلاغه، مرسله‌ی سید رضی است. اصالتا در این متن، به جز یکی دو مورد، تفسیری از عدالت ارائه نمی‌گردد و یا ابعادِ آن در مدیریتِ خصوصی ذکر نمی‌شود.

 فایلِ word کتاب را ندارم تا کنترل+اف بگیرم تا ببینم کجاهایش از کلمه‌ی فقر و یا فقیر استفاده کرده است. این یک مساله‌ی مهم و حیاتی برایِ منِ بچه مسلمان است که بدانم چرا در اقتصادِ ثروتمندِ آمریکا ( اگر این ترکیب درست باشد) هنوز میلیون‌ها فقیر، محتاجِ نانِ شب هستند. این را هم می‌دانم و به شما هم بگویم تا بدانی سیستمِ تامین اجتماعی نظامِ کاپیتالیستی آمریکا از تامینِ اجتماعی نظامِ اسلامی ما بیشتر طرف‌دارِ فقیر است. اما مساله این است که چرا در این سیستم، فقیر بر جای می‌ماند. به نظرم سوالم علمی است؛ و نه صرفا سیاسی.

بی‌کارآفرین

1. معتقدم رضا امیرخانی حق ندارد قانونِ «از کجا آورده‌ای» را بکوبد. ایده‌ام این است که باید برای‌مان اهمیت داشته باشد هر کسی سرمایه‌اش را از کجا آورده است: دست کرده است توی شکمِ بقیه و غذای آنان را از توی معده‌شان بیرون کشیده و بلعیده که اکنون طرف‌دارِ سرمایه‌گذاری شده است و یا این که با تکیه بر خلاقیت و ذهنِ فعالش، تولیدِ سرمایه کرده است. قبول دارم که برخی با تفاسیری سوسیالیستی این حرف را در جامعه تکرار نموده‌اند، اما ابایی ندارم که بگویم در بسیاری از قضایا اسلام با مکاتبِ بشری ایده‌هایی نزدیک دارد؛ هم با لیبرالیسم و هم با کمونیسم. اما در این دوران و با توجه ظهورِ نوکیسه‌های فاسد و رانت‌خوار به عنوانِ طرف‌دارنِ بخشِ خصوصی، سوالِ «از کجا آورده‌ای» به‌جا و اصولی است.

2. در موردِ فرار سرمایه‌ها از ایران باز برخوردِ فله‌ای مشاهده می‌شود. فرار سرمایه از ایران دلایلِ زیادی دارد. بنابراین نمی‌توان لزوما آن را منبعثِ از تصمیماتِ نابخرادنه‌ی متصلِ به شیرِ نفت دانست. بحثِ سرمایه‌گذاری را نمی‌توان انتزاعا مطرح کرد و اساسا به علائق و تفکرات و روحیاتِ سرمایه‌گذار بی‌اعتنا بود. مثلا برخی حیطه‌های موردِ علاقه‌ی سرمایه‌گذارن در اتمسفرِ ایران قابل اجرا نیستند، یا برخی از ایشان اصالتا از دیدنِ انسان‌های ریش‌دار چندش‌شان می‌شود.

ضمنا در صفحه‌ی 39، در بندِ سوم، به جای کرایه، کرا تایپ شده است.

منطق آزاد

 نخوانده می‌دانستم که فصل در موردِ مناطقِ آزادِ تجاری است و با اطمینانی که به امیرخانی داشتم می‌دانستم که این پدیده موردِ نقدش است.

نه عامه‌پسند، نه خاصه‌پسند؛ فقط داستانِ مسوول پسند

1. فقط یک سوالِ صادقانه به ذهنم رسید. آن هم این که چرا خودِ رضا امیرخانی چند تا از کارهایش را داده است ناشرانِ دولتی چاپ کنند. مگر همان سمپاد که ارمیای امیرخانی را چاپ کرد، دولتی نبوده؟ یا مگر همین سوره‌ی مهر نبود که او را معروف کرد؟ انتشاراتِ قدیانی هم ناشرِ داستانِ سیستان است. (البته مطمئن نیستم این ناشر دولتی باشد!) در هر صورت امیرخانی بخشی از نوشته‌های خود را به ناشرانِ دولتی سپرده است؛ چرا؟ تازه در چنین شرایطی، با وجودِ این نقدهای تند حتی به سوره‌ی مهر، امیرخانی روزِ دوشنبه ساعت 15 تا 17 توی غرفه‌ی سوره‌ی مهرِ «دروغی به نام نمایشگاه» چه کار دارد؟ (هرچند سوره‌ی مهر با لوحش و چاپِ داستان کوتاه و نقدی از این‌جانب، نمک‌گیرم کرده است.) تازه مگر امیرخانی خودش در وزارتِ صفار رییس انجمنِ قلمِ ایران نشده است؟ با وجودِ این انتقاداتِ صریح و آن پیشنهادِ ناامیدکننده برای کسی که می‌خواهد در آموزش و پرورش تحول ایجاد کند، ریاستِ او بر انجمنِ قلمِ ایران چه توجیهی دارد؟ نمی‌دانم. قرار نیست هر کس هر کاری کند ما توجیه‌اش کنیم...

کدام استقلال، کدام پیروزی

یکی دو نکته‌ که از آن گذشتن فعلا بهتر است، تاریخ شاید معیارِ بهتری باشد.

حزب در پیت

1. ای کاش در گوشه کناری از این کتاب، انقلابی بودن تعریف می‌شد. مختصاتِ امیرخانی از انقلابی بودن در اختیارِ آدمی نیست. با توجه به اهمیت این کلمه، خوب بود تا نویسنده برای ما انقلابی بودن را با قضایایش تعریف می‌کرد. آن هم در کشوری که رییس جمهورش را انقلابی می‌خوانند، در حالی که این دیگری بود که در مناظره مشت بر میز کوبید و دادِ انقلابی بودن سر می‌داد. (خنده‌دارترین جوک‌های دنیا، در عرصه‌ی سیاستِ ایرانِ ما، بیش از عبارتی بی‌مزه کارکرد ندارند!)

2. در موردِ این که همه‌ی ایرانیان در موردِ سیاستِ سخن می‌گویند، نظراتِ دیگری هم می‌توان عنوان نمود یا حداقل این سوال را پرسید که آیا در زمانِ حکومتِ محمدرضا، ایرانیان تا این حد در مسائلِ سیاسی حساس و بیدار بودند؟ آیا آن موقع هم مردم سیاسی بودند؟ آیا مردمِ عربستان از چنین بیداری برخورداند؟ آیا مثالِ اتوبوس قابلِ تطبیق با اوضاعِ ایرانیان است؟ یعنی تنها دلیلِ بیداری ایرانیان برمی‌گردد به همان علتِ مبتذلی که نویسنده می‌گوید؟

3. آیا حزبِ اعتمادِ ملی شیخ مهدی کروبی و موتلفه‌ی عسکراولادی هم نفتی‌اند؟ این سوال را برای این می‌پرسم که در این زمینه به آن‌چه در متن آورده شده چندان مطمئن نیستم.

4. آیا دولت امروز خصوصی‌سازی را جدی گرفته است؟ یعنی امروز دولت در این زمینه تلاشی مثبت را سامان می‌دهد؟ این سوالات در نوشته‌ی امیرخانی پاسخ منفی می‌گیرند. در این میان، هدفمند کردنِ یارانه‌ها و حامل‌های سوخت و انرژی و یا واگذاری برخی از شرکت‌ها، لوایحِ اقتصادی مهم مثلِ مالیات بر ارزشِ افزوده و یا مبارزه با پول‌شویی چه می‌شود؟ دستور رییس جمهور به وزیر ارشاد برای پیوستن به کپی‌رایت چطور؟ آیا این‌ها اقداماتی واقعی نیستند؟ چرا متنِ امیرخانی با این مصادیقِ عینی نسبتی پیدا نمی‌کند؟ امیرخانی می‌گوید دولت بزرگ‌ترین مانعِ خصوصی‌سازی است و بقایش در بزرگی‌اش است. باید پرسید آیا این دلایل برای دولتِ فعلی هم برقرار است؟ که به نظر می‌رسد برقرار باشد. (با توجه به آن‌که گفته می‌شود «مسوول سه‌لتی مهرورز».) پس، اگر این سخنان در مودِ دولتِ فعلی درست است، پس این همه های و هوی دولت برای خصوصی‌سازی و ترمیمِ اقتصاد صرفا ژستِ سیاسی و زِرِ مفت است؟ نمی‌دانم، به نظرم انصاف در این تحلیل‌ها رعایت نشده است. حداقلش بگذار بگویم کارهای مهمی در وزارتِ نیرو برای خصوصی‌سازی انجام شده است. این را از آ‌ن‌جا می‌گویم که اخوی‌ام، که البته مخالفِ برخی سیاست‌های دولت است، در آن‌جا مشغولِ کار است. ضمنا فامیلِ دیگری در وزارتِ دفاع، که او هم مخالفِ رییس جمهور است، می‌گفت وزیرِ دفاعِ دولتِ نهم دفترِ کارش را با ملحقاتش را به دولت داد تا به بخشِ خصوصی بدهدش و خودش آمد در همان مجموعه‌ی متمرکزِ وزارتِ دفاع برِ اتوبانِ شهید بابایی و در... این دو مثال را گفتم تا بگویم من دو اطلاعِ واثق از اقداماتِ دولت دارم. ضمنِ این که سهمیه‌بندی حامل‌های انرژی را همه‌مان با چشم دیدیم.

ریاستِ نفتی

خوب بود؛ قبول دارم. فقط در صفحه‌ی 149 به جای 100 باید 1000 تایپ شود.

آن‌چه خوبان همه دارند، ما هم داریم!

1. یکی از بهترین فصل‌های این کتاب؛ بیشتر به خاطر نامه‌ی 1378 امیرخانی به دوستش. بگذار حرفی را که مزه مزه می‌کنم را یک‌هو بزنم و آن این‌که امیرخانی آن سال‌ها برایم دوست‌داشتنی‌تر است. از نوشته‌اش بیشتر بوی ساختن و اصلاح و کمتر نفحاتِ کینه به مشام می‌رسد. امیدوارم در موردِ این هشدارِ برادرانه، آقا رضا کمی فکر کند.

2. ای کاش امیرخانی در آوردنِ مثالی وطنی از مک دونالد کاهلی نمی‌کرد و نامی از آیس‌پک می‌آورد تا مخاطبِ جوانی که واردِ بازارِ کار نشده است امیدی داشته باشد به باز تولیدی چیزی تو مایه‌های مک‌دونالد.

3. ای کاش در بسط و گسترشِ مک‌دونالد و یا نوکیا و بقیه‌ی محصولاتِ خاص، به شرایطِ سیاسی و اعتقادی مبدعان هم اشاره‌ای می‌داشت. به نظرم حتی مثالی مانندِ بستنی آیس‌پک در سرزمینی مثلِ لبنان موفق‌تر است تا جایی مانندِ ایتالیا. هرچه باشد دهکده‌ی جهانی و توفیق در آن، قطعا به ارتباطِ سیاسی بینِ شرکت‌ها با دولت‌ها و لابی‌های ثروتمند بستگی دارد. (شاید هم نداشته باشد.) متنِ امیرخانی از این موضع حرفی برای گفتن ندارد. اما اگر این ارتباط وجود داشته باشد، شاید امیرخانی دیگر نتواند به راحتی از توی دفترِ آجوادنیه‌اش در موردِ رشدِ عرضی (بیشتر در جهان و نه فقط ایران) استدلال بپچیند. (اگر استدلال پیچدنی باشد که در برخی موارد، نوشته‌ی رضا چنین بود.)

4. در صفحه‌ی 162 امیرخانی جمله‌ای آورده است که باهاش عشق کردم و می‌دانستم رضا این جور آدمی است. چون مسوول بسیج دانشگاهِ‌مان در سال‌1386، به من می‌گفت:

- این امیرخانی رفته دیسکو ریسکو را دیده که این طور در موردش بلبل‌زبانی می‌کند.

من هم گفتم این طور نیست و نویسنده‌ی متعهدی مانند او هیچ وقت حاضر نیست برای هدفش وسیله‌ای را توجیه کند. وقتی پا گذاشتن در مکانی مانند دیسکو ریسکو اشکال داشته باشد، آن طوری که خودش توصیف کرده، پس یقینا در چنین جایی پا نمی‌گذارد، چون انسانِ ترازِ داستانش یعنی حاج مهدی چنین می‌کند. در صفحه‌ی 162 بنابر اطلاعاتی که درج شده می‌توان نتیجه گرفت نظرِ من باید درست باشد و نه آن دوستِ عزیزم.

5. سوالی در ذهنم آمده است و آن این‌که رکودِ اقتصادِ جهانی چه تاثیری در این نوشته داشته است؟ در لایه‌های ظاهری و نگاهِ اولیه که آدم چیزی نمی‌بیند. کسی چه می‌دانی شاید این هم یکی دیگر از ضعف‌های جستارِ امیرخانی باشد.

6. بنشینید نامه‌ی که امیرخانی در این فصل نوشته است را بخوانید و صفا کنید. اگر نوشته‌ی امیرخانی همین یک قلم خیر را هم می‌داشت، باز هم می‌ارزید که آدمی بخواندش. شاید یکی از دلایلِ این که من این نامه را دوست‌ دارم این است که به نظرم امیرخانی رمان‌نویس و داستان‌گو برایم دوست‌داشتنی‌تر است تا امیرخانی تحلیل‌گر.

راستی، مصداقی از امیرخانی در موردِ عدالتِ اجتماعی: اگر ما توانستیم کالایی را در تهران و زاهدان به یک شکل ارائه کنیم، گامی در راستای عدالتِ اجتماعی برداشته‌ایم.

جمهوری اسلامی پاکستان

باز هم یکی دو مورد که به علتِ شکی که در تحلیل‌شان دارم، وامی‌نهادم‌شان.

اقتصادِ مورد نظر در دست‌رس نیست چیست

برخی از نقدها را عنوان نمی‌کنم، چون می‌گذارم به حسابِ اختلافِ نظر‌های سیاسی؛ با خوش‌بینی.

توسعه‌ی چینی و هندی و ژاپنی و مالزیایی و...

از نظرِ دستگاهِ فکری من، این بخش فوق‌العاده بود.

افق

این بخش را که می‌خواندم فهمیدم حسن عباسی تقریبا زده است به هدف. یکی باشد لینک بزند از چهارراه لوزی و دفترِ حسن به آجوادنیه و دفتر رضا. خدایی آن فرد لینک‌زننده کارِ خیر انجام داده است. این باعث می‌شود یک لینکِ خوب شکل بگیرد.  عباسی روی مساله‌ی کار می‌کند که تقریبا منطبق با همین افقی است که رضا ترسیم کرده. واضح است من در موردِ کلیات سخن می‌گویم، وگرنه پیداست که بر سرِ جزئیات می‌توان اختلاف نظرهایی مشاهده کرد. خیلی دوست داشتم رضا هم چند جلسه‌ای پنچ‌شنبه‌ها ساعتِ 8 تا 12 در تالار شیخ انصاری دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاهِ تهران حاضر می‌شد و می‌دید حسن در جلساتی که دارد به عددِ 250 می‌رسد چه می‌گوید و پیش از این چه گفته است.

زمینِ صاف، زمینِ گرد، زمینِ مشبک

این هم از خلاقیت‌های ذهنِ این شریفیِ تمام‌نشدنی...

مقصر، مدیرِ سه‌لتی نیست

1. در موردِ توریست، ذکرِ این نکته الزامی است که نمی‌توان ایران را از نظرِ توریستی با سایرِ نقاطِ جهان قابلِ قیاس دانست. دریا در دنیا یعنی لخت شدن و پریدن توی آب. داداش هادی‌ام می‌گفت ایتالیایی‌ها همین که دماسنج برسد به نزدیکی‌های 10 درجه‌ی سلسیوس، بندِ شلوار را شل می‌کنند و می‌پرند توی آب... حالا در چنین وضعیتی، خارجکی‌ها و حتی برخی وطنی‌های خارجکی شده را می‌خواهیم لبِ ساحل کنترل نامحسوسش کنیم. حتی چه بسا بچه‌های پایگاهِ بسیجِ فرح‌آبادِ ساری، بروندِ سراغ‌شان و بابتِ کمی عرض و لیزی و شل بودنِ روسروی نهی از منکرشان کنند. مگر خر کله‌شان را سَق زده‌است این به قولِ خودشان تحقیر را تحمل کنند. آن‌ها می‌خواهند از دریا و مواهبش و این جور چیزها لذت ببرند، می‌روند کنارِ دریای مدیترانه که آبش نه مثلِ دریاِ خزر سیاه، که همیشه‌ی خدا همتای‌ اشکِ چشم است. هم تمیز و هم آزاد. حالا شاید بشود تمیزی‌ خزر را رفع و رجوع کرد، ولی آزادی‌اش را چه می‌گویی؟ غیرِ این فکر می‌کنم اگر به غربی‌ها بگویید ما این‌جا ساحل داریم، ولی با بارهای دینی و نه مثلِ آن بارهای غیرِ افلاطونی شما. شاید لب‌های‌شان را ناو کنند و با تمسخر بگویند:

-you're kidding... religious bar... ha ha ha.

بالاخره آن‌ها هم دل دارند و شاید بدشان نیاید که کنارِ دریا یک چیزی به بدن بزنند.

2. نوشته‌ی امیرخانی ورودی به حوزه‌ی مدیریتِ نظامی ندارد. ضمنِ این که تاثیرِ نهادهای نظامی بالاخص سپاه پاسدرانِ انقلاب اسلامی را نمی‌توان در اقتصادِ ایران و روندِ خصوصی‌سازی نادیده گرفت. حالا نویسنده چیزی در موردش نگوید، دلیل بر اهمیتِ اپسیلونی آن نیست.

3. شغل‌های شریفِ دولتی. یکی‌اش همین استادی دانشگاه و تولیدِ علم و دانش و انتقالِ آن به نسل‌های بعدی. کاری که بالاخره در مجموعه‌ی دولتی شدن می‌گنجد. کاری که اگر درست انجام شود بسیار شرافتمندانه و پولش طیب و حلال است. می‌گویید نه، خب بگویید. استادِ دانشگاهی که با حتی همانِ پولِ نفت، بیاید و حوزه‌هایی از علم را که هنوز در ایرانِ ما شکوفا و بیان نشده است را نقل و تبیین و بواسطه‌ی آن تولیدِ دانش کند، چه اشکالی دارد؟

 شاید

 بعضا

 مهم‌تر از دولتی بودن، چگونه کار کردن مهم باشد! معتقدم مهم نیست دولتی باشیم و یا خصوصی و یا هر چیزِ دیگری. مهم این است که کارمان را درست انجام دهیم. و این حتی در همین سیستمِ بیمارِ ما هم شدنی است. در این صورت، شاید بسیاری از مردمان مدیونِ برخی از دولتی‌ها باشند. یک‌سویه‌نگری حجاب‌آوراست و نورافکن انداختن روی دولتی‌ها باعث می‌شود محاسنِ پشتِ نورافکن را نبینیم. بنابراین نباید اعتدال خود را از دست بدهیم. این بند خلاصه‌ترین گفته از مهم‌ترین انتقادِ من است به نوشته‌ی آقا رضا!

آخرش: آقا رضا گفته بود که در موردِ وقایعِ بعد از انتخابات در این کتاب سخنکی خواهد گفت. بگذار بگویم آقا رضا! من یکی قانع نشدم. شاید همه‌ی ما وابسته به شیرِ نفت باشیم و از این جهت خرده‌ شیشه داشته باشیم و... اما انتظار نداشتم سطحِ بحث را تا حد مهرورز و سبز پایین بیاورید... عرصه، عرصه‌ی بقای نظام بود و نه بحث‌های خاله‌زنکی و نفتی و سیاسی پیرامونِ اداره و یا ثبات‌مندی نظام. به نظرم دور نبود که عرصه طوری رقم بخورد که ما در این لحظات، همین طور که نفحاتِ نظریاتِ شما را من بابِ سبز و مهروز می‌خواندیم، شاهدِ برگزاری دادگاهِ جرایمِ علی خامنه‌ای باشیم...


 


نفحاتِ نفت، در 229 صفحه و با قیمتِ 4500 تومان از نمایشگاه کتاب امسال توسط نشر افق به بازار آمده است.

راستی طرح روی جلدش  یک نقشه ی جالب و احتمالا نفتی است. ضمن این که نوشته ی روی جلد با نوشته ی صفحه ی داخل فرق دارد. این جا نوشته شده است جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی، ولی داخلش نوشته جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی

تکه ای از متن:

هر مسوولی اصولا دری است به سوی بهشت! بعضی از مسوولان، درشان دولت، دو لتی است و بعضی دیگر سه لتی؛ وسیع تر و فراخ تر و گشاده تر! و من به حسبِ اتفاق با مسوولان سه لتی، همان ها که بابِ بهشت شان سه لت دارد و فراخ تر است، حرف ها دارم

البته دو لتی و سه لتی را معنا کرده ام، می ماند بهشت، که معنای بهشتِ زمینی البته برای جماعت روشن تر است. بهشت آسمانی، را نه کسی دیده و نه کسی از این جماعت قرار است ببیند؛ بهشتِ زمینی اما جایی است که بی منت روزیِ مفت می دهند... چیزی شبیه به همین دور و بر ِ نفتی خودمان...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

کتاب هایی که در این هفته... آن طور که خودم می خواستم نشد. همین شد که تنها  توانستم یک کتاب را که خواندش را از هفته ی قبل شروع کرده بودم تا انتها بخوانم و چند کتابِ دیگر را هم زخمی کردم. البته یکی دو اثر را در این هفته شروع به خواندن کردم که هفته ی بعد به پایان می رسد. با این تفاسیر، من خواندم کتابِ موجه و دوست داشتنی:

تس (دوربرویل) اثر ِ توماس هاردی.

برای کسانی که دوست دارند فیلم ببینند می توانند فیلم تس را هم ببینند. من هم گیرم بیاید حتما این فیلم را خواهم دید. هر چه باشد رومن پولانسکی، کارگردانِ معروف هالیوود از این رمان صادقانه فیلم ساخته است. 

همان طور که از نام کتاب، تصویر ِ روی جلدِ کتاب که توسطِ انتشاراتِ معتبر پنگوئن چاپ شده، توضیحات و صفت هایی که من ذکر کرده ام بر می آید ؛ این کتاب در موردِ دختری است به نام تس. تس دختری زیبا و پاک دامن و بی ریاست. اگر بخواهم در یک جمله این کتاب را برای تان شرح دهم باید بگویم: رمان، در موردِ تنش ها و اتفاقاتی که در طول ِ زندگی تس، به خاطر ِ سیر غیر ِ افلاطونی اش از دختر (دوشیزگی) به بانو، رخ داده است می باشد. به خاطر ِ همین عدم ِ تعادل که در مرحله ی ازبین رفتن ِ دوشیزگی اش به وجود می آید اتفاقات و مشکلاتی رخ می نمایاند؛ آن هم به خاطر احمق ِ خودخواهی به نام الک که بعدتر یک جور ِ دیگری تس ِ مظلوم را گول می زند.

این رمان به شدت بومی و انگلیسی است. به نظر ِ من توماس هاردی قصه ی سرزمینش را بسیار خوب نقل می کند. مثلا، وفاداری تس به همسرش را بسیار خوب نمایش داده است، و یا فدارکاری هایی که تس انجام می دهد، هرچند چند جایی رمان، به شدت احساسی می شود. این احساساتی شدن را می توان در انتهای داستان دید. انتهایی که با شکوهی مثال زدنی برای تس به اتمام می رسد.  البته این را هم بگویم لحن ِ رمان امروزی نیست، شاید همین امر خواندش را سخت کند. آخرین رمانی که برای من چنین لحنی داشت «سیذارتا»ی «هرمان هسه» بود. البته نباید از لحن ِ «شاتو بریان» در «آتالا و رنه» گذشت که ترجمه ی دکتر «کزازی» پرتکلف ترش کرد حتما. اما در هر صورت تس، داستانی خواندنی است و به نظر ِ من از آن دسته از کتاب هایی است که باید خواندش؛ به خاطر ِ پاکیزگی اش، مفاهیم انسانی اش. نه مثل ِ خیلی از رمان های ما که... بگذریم.

این کتاب با دو ترجمه در ایران به فروش می رسد. یکی ترجمه ی ابراهیم یونسی، مترجمی معروف، که هنوز به دستم نرسیده است و دیگری ترجمه ی مینا سرابی است که من از روی این ترجمه داستان را خواندم. البته ترجمه ی مینا سرابی چنان آش ِ دهان سوزی نیست، که فکر می کنم باید به ایشان حق داد. ترجمه ی یک رمان انگلیسی انتهای قرن نوزدهم نباید خیلی هم ساده باشد.

تس نوشته ی توماس هاردی با ترجمه ی مینا سرابی توسط ِ نشر ِ دنیای نو در 420 صفحه در بازار موجود است؛ آن طور که من خواندمش.

تکه ای از متن:

مرد جوان، پس از این دعوت، نگاهی به دختران انداخت، و کوشید یکی را از میان آنها برگزیند؛ اما چون همه آنها برایش ناآشنا بودند، کار را دشوار یافت. برخلاف انتظار دختر گستاخ او را انتخاب نکرد. دست دختری را که از همه به او نزدیکتر ایستاده بود گرفت. او تس دور بی فیلد نبود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

در این نوشتار در موردِ کتاب هایی که در هفته ی جاری خواندم سخن می گوییم. از این جهت، هفته ی قبل هفته ی نسبتا پرباری برایم بود. چرا که توانستم یکی دو تا از کتاب هایی را که نیمه تمام رهای شان کرده بودم تمام کنم. 

در هفته ای که گذشت موفق شدم کتابِ  «هویت اندیشان و میراثِ فکری احمد فردید» نوشته ی «محمد منصور هاشمی» را بخوانم. این کتاب در موردِ احمد فردید و برخی از کسانی که در برهه های مختلفِ تاریخی تحتِ تاثیر تفکراتِ او بودند اختصاص یافته است. در فصل ِ اول کتاب به معرفی احمد فردید پرداخته شد و به طوری کاملا محافظه کارانه برخی اندیشه هایش نقد شد. البته شاید نشود روی جملاتی را که نویسنده ی کتاب در توضیح اندیشه های احمد فردید آورد نقد نامید. ضمن ِ این که نویسنده ی کتاب، که تا حدی متمایل به جریان روشنفکری سکولار نشان می داد، در برخی موارد به تحسین احمد فردید هم پرداخت.
در فصل های بعد کتاب، مخصوصا آن جا که نامی از جلال آل احمد به میان آمد، نقدِ هاشمی بسیار صریح تر و شاید بشود گفت تا حدی عصبی تر می نمود. نام ِ ارزیابِ شتابزده از همین روی برای فصل جلال آل احمد و غربزدگی اش انتخاب شد. در فصل های بعدی او به معرفی آثار و اندیشه های احسان نراقی، رضا داوری، داریوش آشوری، داریوش شایگان و سید جواد طباطبایی پرداخت. البته در بیانِ نظراتِ این افراد، لحن ِ نوشته بسیار محترمانه و در قبال ِ سید جواد طباطبایی به تحسین نزدیک گشت.
شاید مهمترین تقسیم بندی نویسنده را بتوان همان تقسیم بندی دین اندیشان و هویت اندیشان نامید که در مقدمه ی کتاب بدان اشاره شده است.
این کتاب را انتشاراتِ کویر در سال 83 در 416 صفحه چاپ کرده است.
تکه ای از متن:
روش ِ شناخت در اندیشه ی فردید عرفانی است، یعنی مبتنی بر تقدم حضور بر حصول. مضافاً اینکه آنچه به ذوق ِ حضور می توان دریافت الزاما به سعی حصول حاصل نمی شود، از این جمله است علم ِ به حقایق ِ اشیا و به نحو خاص شناخت حقیقت وجود.

کتابِ دیگر اما رمانِ خواندنی «شوالیه ی ناموجود» بود. این داستان همانند سایر داستان های خلاقانه ی «ایتالو کالوینو» قصه ای عجیب داشت.
داستان در موردِ شوالیه آژیولوف است که اساسا موجود نیست. یعنی شوالیه ای که همه ی خصوصیاتِ یک انسان را دارد، ولی موجود نیست. نکته ی جالب این جاست که همه ی کارها را با دقتی مثال زدنی و بدون خطا انجام می دهد. این شوالیه، سرانجام در میانه ی داستان به مشکلی برمی خورد و همین مشکل است که داستان را گیرا می کند. از جمله نکاتِ جالب دیگر این است که داستان توسطِ یک راهبه نقل می شود، که بعدتر معلوم می شود که این راهبه خودش یکی از شخصیت های داستان بوده است.
بیانِ داستان طنزآلود است. منتها نوعِ طنز ِ آن بسیار عمیق است، به طوری که رسوخ طنز را تا توصیف ها و حتی نام گذاری ها هم می توان دید.
این کتاب بوسیله نشر چشمه در 175 صفحه و با ترجمه ی پرویز شهدی منتشر شده است. البته ترجمه ی شهدی برایم آن قدر جذاب نبود که بخواهم به شما پیشنهادش را بدهم، اما مطمئنم از خواندنِ این داستان پشیمان نخواهید شد.
تکه ای از متن:
شارلمانی با پافشاری گفت: "آهای اصیل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورت تان را به پادشاه نشان نمی دهید؟"
صدا از شکافِ میان ِ نقاب و چانه بند به وضوح شنیده شد.
- چون من وجود ندارم، اعلیحضرتا!
امپراتور فریاد زد: "چه حرف ها، حالا دیگر شوالیه ای به کمک مان آمده که وجود ندراد! نشان بدهید ببینم."
آژیلوف لحظه ای مردد ماند؛ سپس با حرکتی مطمئن ولی کند نقاب کلاهخودش را بالا زد. کلاهخود خالی بود. توی زرهِ سپید با پرهای رنگارنگ هیچ کس نبود.

«دین، معنویت و روشنفکری دینی» را که ماحصل سه گفت و گو با مصطفی ملکیان است نیز خواندم. جذاب ترین بخش ِ این کتاب برای من مصاحبه های اول و دوم بود. چه خودِ ملکیان هم با ذوق بهتری به سوالاتِ این بخش ها پاسخ داد و به تبیین گذرای آن چه که در فلسفه ی اخلاق بدان اعتقاد دارد پرداخت. فرصتِ آن نیست که در این مختصر درباره ی مباحثِ مهم و حیاتی ملکیان گفت و گو کنیم، منتها به نظرم هر کس با هر فکر و عقیده ای که به سراغ ِ اندیشه های ملکیان در حوزه ی اخلاق و معنویت می رود، و  البته نه لزوما هر حوزه ی دیگری که ایشان اهل نظر و بحث هستند، می بایست با دقت و تامل بیشتری درباره ی سخنانِ ایشان نظر دهد. چه آن که نمی شود شتاب زده در موردِ ایده های ملکیان سخن گفت. خودم نیز احساس می کنم نیازمندِ مطالعه ی آثار ِ بیشتری از او هستم. سه نکته ی جالبِ توجه در موردِ ملکیان. اول این که؛ تحصیلاتِ آکادمیکش را ابتدا در مهندسی مکانیک اغاز کرد و سپس آن را رها کرد و به سراغ ِ فلسفه رفت و لیسانس ِ فلسفه اخذ کرد. دوم این که؛ زمانی از شاگردانِ مصباح یزدی بوده است، منتها بعدا رابطه اش با مصباح کم شد که شاید یکی از دلایلش برخی اختلاف سلیقه های فکری و سیاسی باشد. و نکته ی جالبِ دیگر این که؛ رضا امیرخانی از او بسیار به احترام یاد کرده است. دوست داشتم سخنرانی امیرخانی در موردِ مدرنیته ی را به طور کامل بخوانم و یا گوش دهم. یکی از دلایلم این بود تا ببینم تا چه حد سخنان امیرخانی با سخنرانی ملکیان که در اسفند 84 در تالار مطهری دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در موردِ مدرنیته ایراد گشته بود قرابت دارد.
این کتاب توسطِ نشر پایان در 104 صفحه به چاپ رسیده است.
به نظرم این جمله ی ملکیان که در ذیل می آید خود بیانگر یک حرفِ مهم و ایده ای درخور ِ تامل است، ولو این که من تنها یک جمله اش را بیاورم.
 تکه ای از متن:
ما در آنجا (آخرت) همان وضعی را خواهیم داشت که روانِ ما در اینجا دارد.
«این مردم نازنین»، قصه های رضا کیانیان با مردم است. کتاب با نثری صمیمی و دوست داشتنی نوشته شده است و همین امر باعث شده است که این کتاب پس از گذشتِ یک سال از چاپش به چاپِ پنجم برسد. کیانیان در این کتاب کیانیان خاطراتی را که با مردم داشته است بیان می کند. برخی از این خاطرات بسیار آموزنده هستند. ودر برخی دیگر، کیانیان به بیانِ دیدگاه های خود می پردازد. در هر صورتِ این کتاب کمتر تکه ی نچسب دارد و آن چه که بیان کرده است، روان و صمیمی و یکدست است.
البته من چاپِ پنج این کتاب را در دست دارم که طرح ِ روی جلدش کمی با طرح بالایی متفاوت است و به نظر ِ من این طرح روی جلد تغییر یافته ی در چاپ پنجم، شادتر و دوست داشتنی تر از آن چیزی است که در بالا می بینید.
کتاب در 168 صفحه توسط نشر مشکی منتشر شده است. نکته ی جالب این است که من این کتاب را یک نفس خواندم. یعنی بدونِ انقطاع. وقتی از نشر ِ ثالث توی کریمخان خریدمش، شروع به خواندش کردم تا این که توی سایت کامپیوتر مخصوص ارشدهای دانشکده ی علوم روی صندلی های چرخلوک دار تمامش کردم.
تکه ای از متن (البته یک جمله اش را به نظر ِ خودم برای به احترام اخلاق و انسان سانسور کردم.):
برای فیلم روبان قرمز مهرداد میرکیانی موهای ام را از ته زده بود و ریشم را خالی و کم پشت کرده بود. باید نقش ِ جمعه را بازی می کردم. برای مراسم چهلم پدر خدابیامرزم به مشهد رفته بودم. سر قبر پدرم، کنار مادر خدابیامرزم خیلی نزدیک و تقریبا چسبیده به او ایستاده بودم. مادرم با آرنج سقلمه ای به من زد و آهسته گفت: برو اون ورتر، مردم فکر می کنن این کیه چسبیده به این زنه.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در هفته ی گذشته دو رمانِ بسیار خواندنی را از نظر گذراندم؛ یکی آئورا نوشته ی کارل فئونتس و دومی بیگانه نوشته ی آلبر کامو.

فضل ِ تقدم آئورا به خاطر ِ موضوع ِ نابش است و نه استعداد قصه گویی که رقابت با قدرتمندی چون آلبر کامو کار پیچیده ای است.

آئورا قصه ی تاریخدانِ جوانی است که قرار است خاطراتِ ژنرالی را بازنویسی کند. البته خودِ ژنرال سال هاست که مرده است و همسر ِ وفادر و متبخترش چنین برنامه ای دارد. این جوان در خانه ی این پیرزن با برادرزاده اش آشنا می شود و دل بسته ی او می شود. ادامه ی این رمانِ کوتاه پیرامونِ تلاشی است که تاریخدان جوان انجام می دهد تا آئورا را از آن خانه ی قدیمی و کم نور نجات دهد. 

قسمتِ دوست داشتنی داستان صفحه ی آخر آن است که به طرز ِ جالبی به پایان می رسد. 

این کتاب توسطِ نشر ِ نی و با ترجمه ی عبدالله کوثری منتشر شده است و ترجمه اش به نظرم خیلی خوب و دانشورانه از آب درآمده است. 

اما بیگانه ی آلبر کامو داستان ِ مورسو است. جوانی که به خاطر ِ خونسردی بیش از حد و کم احساس بودنش با اهالی شهر و کشورش بیگانه است. این رمان با مرگِ مادر ِ مورسو آغاز می شود و عدم ِ بروز ِ احساسی خاص را از همان سطور ِ ابتدایی داستان می توان دید. در ادامه ی داستان او به جرم ِ ارتکابِ قتل بازداشت می شود وبه خاطر ِ عدم بروز احساس جرایمش سنگین تر می شود. بعد از لحظات ِ ابتدایی، که داستان سیری معمولی دارد، داستان مجددا جذاب می شود و گفتگوها در فصل ِِ محاکمه ی روسو جالب تر می شود. در عین حال، قصه گویی آلبر کامو دقیق و زیردستانه است.

اما تکه ای از متن:

از من پرسید آیا به خداوند اعتقاد دارم. جواب دادم نه. با خشم نشست. به من گفت این امر محال است و همه آدم ها به خداوند اعتقاد دارند، حتی کسانی که از چهره اش روی گردان اند... با فریاد گفت: «می خواهید زندگی ام بی معنا شود؟» از نظر ِ من اینها ربطی به من نداشت و این را به او گفتم.

این کتاب با ترجمه های متفاوتی ارائه شده است. من این کتاب را با ترجمه ی لیلی گلستان، منتشره ی نشر ِ مرکز خواندم که این ترجمه را به کس ِ دیگری توصیه نمی کنم. البته جلال آل احمد و امیر جلال الدین اعلم هم این کتاب را ترجمه کرده اند. شنیده ام که ترجمه ی اعلم بهتر از دیگران است والله اعلم.

page to top
Bookmark and Share

بعدِ مطلبِ امام خمینی که در زیر آورده شد، به خودم گفتم تا مقاله ای را از دکتر میرعباس جلالی دانشیار ِ مکانیک دانشگاه شریف در ذیل بیاورم. این مطلب، پیرو ِ همان رشدِ علمی خودمان و مطلبی است که دو پستِ قبل برای تان گذاشته بودم. مطلبِ دکتر جلالی به نظرم منصفانه است و نقد ایشان کارگشا است.

=================================

مطالب چند مقاله چاپ شده در روزهای اخیر، در خصوص رشد علمی ایران، موضوع جدیدی نیست. ایرانیها از دهه ۷۰ هجری شمسی به بعد تلاش بسیار ارزنده ای در تمام زمینه های مختلف علم داشته اند. دقت کنیم: تلاش. اینکه نتیجه با چه کمیت یا کیفیتی بوده است موضوع دیگری است. پس از پایان جنگ که صدمات سنگینی به تمام زیرساختهای کشور زد، عده کثیری از دانشجویان ایرانی شاغل به تحصیل در کشورهای عمدتا غربی به هدف ساختن آنچه که ما آن را وطن می نامیم به ایران برگشتند. این افراد لزوما بهترین فارغ التحصیل های دانشگاههای خارجی نبودند، ولی انگیزش کمی هم نداشتند. به این ترتیب حفره های موجود در نظام آموزش دانشگاهی تا حدود زیادی پر شد و استادان وقت پیدا کردند که اندکی از زمان خود را هم شده به تحقیق اختصاص دهند. همزمان با افزایش نیروی انسانی، دوره های دکتری در اکثر دانشگاههای ایران به راه افتادند. در ابتدا همان استادان جوان دیروز و میانسال امروز این شهامت را داشتند که دانشجویان خود را تشویق به نوشتن مقاله کنند. در آن زمان نه امتیاز زیادی به چاپ مقاله می دادند نه جایزه ای در کار بود. همان نفس نوشتن بود و اینکه ما هم روی نقشه جهان هستیم. 


اگر به آمار مقاله های ایرانیان در دهه ۱۳۷۰ نگاه کنید عملا چاپ مقاله به زمینه های چند استاد معروف در فیزیک و شیمی محدود می شد و ژورنال ها هم بیشتر ژورنال های تجاری بودند. اما به مرور دانشجویان متوجه شدند که بعد از دکتری چیزی به نام پسادکتری هست و برای گرفتن شغل بین المللی ظاهرا باید در مثلا Physical Reviews نوشت تا احتمال خوانده شدن مقاله شما بیشتر شود و داوران مجرب تری شما را ارزیابی کنند. ماحصل تلاشهای آن دوران اولیه که با رشد کند ولی مثبت دسترسی به اینترنت توام شد، برای علم ایران بسیار پر ارزش بود. علاوه بر نگارنده این متن، تعداد زیادی از دانشجویان دکتری توانستند در کشورهای اروپایی و آمریکایی به عنوان محققین پسا دکتری مشغول به کار شوند که برای جامعه نوپای محقق در ایران دستاورد کمی نیست. دقت کنیم، صادرات دانشجوی لیسانس و حتی فوق لیسانس هیچ ارزشی برای علم یک کشور ندارد. همانند صادرات ماده خام اولیه می ماند که حداقل فرآوری روی آن صورت گرفته است (من همیشه منتقد استادانی هستم که افتخار این را دارند که دانشجوی لیسانس شان مثلا از فلان دانشگاه خارجی پذیرش گرفته، چون اینکار را کالج های کوچک هم بلدند انجام دهند). 
داستان هنگامی جالب می شود که می بینیم نسل سومی از دانشجویان و محققین در ایران پدید آمدند که هم می دانند مقاله چیست، هم می دانند چگونه باید نوشت و هم می دانند چه بنویسند تا فلانی آن را بخواند! این دستاورد هم با ارزش است، و نتیجه آن رقابتی برای چاپ کردن بود که ناگهان خود را بصورت یک پدیده ظاهر کرد. اصولا ایرانی ها جزو معدود ملل کمال طلب دنیا هستند و به آنچه دارند راضی نمی شوند. خوب رقابت می کنند (از چشم هم چشمی ماشین و خانه و ویلا خریدن بگیرید تا مقاله نوشتن!) و هدف را بالاخره می زنند. استادان برای ارتقا و دانشجویان برای پذیرش مقطع بعد نیاز به این مقالات دارند و تا جاییکه کار کند و جواب رسیدن به هدف را بدهد در ژورنال های آسان و در صورت نیاز در ژورنال های سخت هم مقاله می دهند. این جمله آخر من هم جزو فرهنگ ایرانی است: می دوی، تا دیدی هنوز جلویی به خودت فشار نمی آوری. آلان ما در این مقطع از تاریخ علم خودمان هستیم. یعنی اکثریت برای دستیابی به منابع و موقعیت های داخلی رقابت می کند. همین رقابت کافی است تا ایران بیشترین رشد علمی تاریخ معاصر خود را داشته باشد. بالاخره کشوری با ۷۰ میلیون جمعیت توان بالقوه بالایی دارد. 
 لذا من به این افزایش کمی به دیده مثبت نگاه می کنم. علی رغم وجود مقاله های کم یا بی ارزش، تکراری و یا دست دوم، می دانیم که چطور باید نوشت و حداقل می دانیم که کجا بالاتر است. خودم شخصا، به عنوان مهندس مکانیک، در دهه ۱۳۷۰ فکر می کردم ژورنال های ASME عجب چیزی هستند (برایم آخر دنیا بودند) ولی به مرور فهمیدم که آخر دنیا ژورنال دیگری است و بعد هم فهمیدم آخر دنیاهمان مطرح کردن سوالهای مهم و پاسخ دادن به روش خودم به آنهاست. شاید بعد از ۱۰ سال تازه یاد گرفته ام که جواب دادن به سوال های دیگران (همان کاری که اکثر دانشجویان بیشتر دوستش دارند، چون مثل بچه دوره ابتدایی بهتر جلب توجه می کند) اهمیت کمتری دارد. اما نکته ای ظریف در اینجا هست: تحقیقات ما ایرانیان در طول ۲۰ سال گذشته بسیار پخش بوده و هدف خاصی را دنبال نکرده است. بیشتر مسایل جهان خارج ایران را حل کرده تا داخل ایران، چون تحریک اصلی پژوهش داخلی نبوده است. آژانس های ملی برای حمایت مالی از پروژه های پژوهشی نداریم، محرک صنعتی و خصوصی هم نداریم. اگر هم داریم صدقه ای عمل می کنند تا هدفمند. قرار است پولی برای پژوهش خرج شود. همچنین، مسایل بومی برای سیاست گزاران علم کشور اهمیت نداشته اند. بر خلاف مثلا آمریکا که بدلیل طوفانهای سهمگین مراکز هواشناسی بسیار پیشرفته ای دارد، ما در ایران هنوز یک مرکز تحقیقات زلزله ای که همه از آن حرف شنوی داشته باشند نداریم. در غرب آمریکا و ژاپن کسی به زلزله ۶/۵ ریشتری اصلا اهمیت نمی دهد ولی مادر ایران ده ها هزار کشته می دهیم. چرا؟ منشا زلزله را نمی دانیم؟ می دانیم. محاسبات ساختمان بلد نیستیم؟ چرا بلدیم. پس دردمان چیست؟ جواب: پخش بودن تحقیقات و عدم وابستگی این تحقیقات به اهداف ملی بزرگ. به دوستی می گفتم: تحقیقات غربی ها مثل لیزر می مونه که کاملا متمرکز و همدوس هستش، و مال ما مثل پخش نور شهر در شب برفی می مونه که شهر رو روشن می کنه ولی خاصیت آنچنانی هم نداره!
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

با تمام مشغله هایم دو رمانِ مهم در هفته ی گذشته خواندم. یکی صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز و دیگری ویکُنتِ دو نیم شده نوشته ی ایتالو کالوینو بوده است.

صد سال تنهایی مارکز، روایتِ صد ساله ی یک خانواده ی پر حادثه بوده است. در این که مکانِ روستای عجیبِ ماکاندو در آمریکای جنوبی می باشد شکی نیست، اما باید حوادثی که ماکز برای مان تعریف می کند ریشه در واقعیت داشته باشد.

احساسی که در هنگام ِ خواندن ِ این اثر داشتم این بود که انگاری یک نفر بلم نشسته و دارد صد سال ِ تنهایی یک خاندان را برایم تعریف می کند. یک خاندان که در آن افراد در حال تکرار شدن بودند. خاندانی که اعضای آن ارتباطاتِ بی پروای جنسی بی شماری داشتند. خاندانی که اعضایی از آن در پی کشفِ رمز بوده اند.

در این اثر واقعیت و غیر ِ واقعیت چنان در هم تنیده شده است که نمی شود تفکیک دقیقی بین شان صورت داد. این را بگذارید در کنار ِ خاصیت قصه گویی مارکز که به شیرینی وقایع را توضیح می دهد.

البته این را هم بگویم من این رمان را با ترجمه ی بهمن فرزانه خواندم. این ترجمه در بیرون اجازه ی نشر ندارد. اگر در بین ِ دستفروش های انقلاب این اثر را دید معطل نکنید. مترجم احتمالا بسیار وفادار به متن بوده است و از حق نباید گذشت که ترجمه ای بسیار شیرین و خواندنی ارائه داده است. من از جمله ی آئورلیانو در رمان خیلی خوشم آمد و آن این که در جای درستی از متن و بسیار جالب به کار رفت و آن این که

همه چیز معلوم است.

و اما رمان دیگر یعنی ویکنتِ دو نیم شده.

یک ژنرال ایتالیایی که در جنگی بدنش دو نیم می شود. نیمی شر و نیمی خیر. داستان در مورد همین دو نیم توضیح می دهد. البته مردم ِ روستا در ابتدا نسبت به وجود نیمه ی خیر ویکنت آگاهی ندارند و فکر می کنند هر چه هست و نیست همین نیمه ی شرش است. تا این که آرام آرام این واقعیت برای شان کشف می شود و دکتر ِ روستا متوجه می شود که این طور نیست که آن نیمه ی شر ویکنت بعضی اوقات آدم ِ خوبی باشد. بلکه ویکنت دو نیم شده است و نیمه ی خیرش اخیرا از سفر برگشته است. نقطه ی حساس داستان به این جا برمی گردد که هر دو نیمه عاشق دختری می شوند. و سرانجام... خودتان رمان را بخوانید تا بفهمید. به نظرم ایده ی به کار گرفته شده توسط ِ کالوینو ایده ای جالب و منحصر به فرد است.

رمان توسط ِ نشر چشمه و با ترجمه ی پرویز شهدی بازنشر داده شده است. البته گویا قدیم ترها بهمن محصص این اثر را با نام ویکنتِ شقه شده ترجمه کرده بود. به نظر ِ من هم ویکنت دو نیم شده نام مناسب تری است.

ایتالو کالوینو زبانی جذاب با ته مایه هایی از طنز در اثرش دارد. البته این طنز، طنزی عمیق و در عین حال هیجان آفرین است. به تکه ی زیر از متن ِ کتاب توجه کنید:

ویکنت به خودش گفت: میانِ احساس تند و تیزم، هیچ احساسی وجود ندارد که به آن چه مردم بدان عشق می گویند، مطابقت کند. اگر برای آن ها احساس چنین احمقانه ای این قدر اهمیت دارد، چیزی که در وجودِ من می تواند با آن برابری کند، به طور حتم باید بسیار باشکوه و در عین حال  وحشتناک باشد. بنابراین تصمیم گرفت عاشق ِ پاملا شود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

در وبلاگِ فطرت آبادِ آقای محسن حسام مظاهری مطلبی نوشته شده است به نام ِ مصافِ حاشیه و متن. البته این مطلب دو قسمتی است و باید منتظر ِ قسمت ِ دوم آن نیز ماند، به همین علت فعلا از نقدِ آن دست می کشم. اما پیرامونِ سخنی که رفت و نقدی که  بر آن در وبلاگِ محترم صوفی نوشته شد، بر آنم چند نکته ای را عرض کنم. به احترام خرد و اخلاق ابتدا مطالبِ آقای مظاهری و خانم الهام (و شاید آقای الهام) را مطالعه فرمایید.

البته این نقد ربطی به پاسخ ِ سخنان مطرح شده در موردِ آقای احمدی نژاد و... نیست. تنها دفاعیه است از توهینی که بر روستاییان رفته است...


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

امیدوارم پیش از آن که بخواهید این نوشته را مطالعه فرمایید نوشته ی آقای امیرخانی پیرامونِ سمپاد را خوانده باشید. این مطلبِ خواندنی را من در پستِ قبلی در همین پایین آورده ام. منتها چند نکته به نظرم رسید که آن را خدمتِ شما به عنوان نقدک عرضه می دارم.

اول؛ با نوشته ی امیرخانی خیلی حال کردم. (هر چند آدم باحالی نیستم.) این نوشته را نمونه ی یک نوشته ی آزاد اندیشانی و به دور از ملاحظات باندی و سیاسی می پندارم. اما این همه ی ماجرا نیست.

دوم؛ روزگار ِ ما را غیر از بی صفتی موردِ اشاره ی آقای امیرخانی باید روزگار ِ بی غیرتی نیز نامید. این اتفاقا رخدادی میمون و مبارک محسوب می شود. به زعم ِ من هر کسی در این روزگار باید نسبت بسیاری از مطالب و نوشته هایی که خود آن را خلاف می پندارد بی غیرت باشد. چون در این وانفسای نفسانیت سالاری پاسخ به هر شبهه و هر امرِ خلافی ناممکن می نمایاند و اساسا آدمی را از باقی فعالیت هایش باز می دارد. باید در نسبت به خیلی از مسائل بی غیرت بود، ماند و گذشت. اما با توجه به ارزشی که من به عنوان یک بچه دانشجو و طلبه نسبت به قلم آقای امیرخانی قائلم، بنابراین نیکوست که این حق ِ اخلاقی را ادا کنم و با وجودِ این که ساعت 2 بعد از ظهر امتحانِ مهمی دارم نقدکی بنگارم، و نه نقدی، بر آن چه ایشان در سایت محترم تابناک نگاشتند.

سوم؛ ناامیدی را قبل ِ این که آقای امیرخانی در بندِ اول بیان کنند، من پیش از این در عکس هایی ایشان در مصاحبه با مجله پنجره دیده بودم و همان جا نسبت به این مساله ابراز ِ نگرانی کرده و عنوان داشتم که آقای امیرخانی لطفا لبخند بزن. منتها یقین دارم این ناامیدی موردِ نظر ِ ایشان پیرامونِ همین موضوعی است که می خواهند بنگارند، وگرنه در حیطه ی فعالیت هایی که ایشان دارند و انشالله همه ی ما را با نوشته هایی خود همچون نفحاتِ نفت و سفرنامه افغانستان مستِ فیض خواهند کرد ناامیدی جایی ندارد. چه بسا رضای امیرخانی از بسیاری از ما جوانترک ها آرمان خواهی پر شر و شور تری داشته باشد. این را روی هوا نمی گویم، گواه عاشق ِ صادق در آستین باشد. کمی صبر کنید انشالله با چاپ کتاب های جدیدشان همین را می بینید.

چهارم؛ این بند پیرامون نوشته ی آقای امیرخانی در موردِ حاجی مسگری و آقای رئیس جمهور هم صادق است. کما این که ما منتقدانِ خاتمی نسبت به این نقدِ خواندنی خیلی خوش خوشان مان شد، ولی یک نکته ی ضخیم! را فراموش کردیم. نکته ای که دوباره همین جا  نیز دیده می شود. نکته ای که در نوشته ی این جانب در باره ی آرمان خواهی و وضعیت اسفناک آن هم رویت می شود. و آن این که برخی از کلمات را با بی دقتی و بی پروایی می نگاریم. مثلا در همان نوشته آقای امیرخانی نوشته بود شهردارِ مافنگی، البته با درایت خودشان یا ناشر در کتاب سرلوحه ها آن کلمه حذف شد. این که نقد داریم؛ قبول. نقدمان هم وارد است باز هم قبول. این که ناراحتیم؛ قبول. این که دل مان می سوزد باز هم قبول. همه ی این ها قبول، ولی قبول داشتنِ همه ی این موارد باعث نمی شود که رویه ی نوشته ی مان یک سویه و حاوی جملاتی باشد که خواننده گان اصلی یعنی مسئولین را از خواندن آن باز بدارد. قطع به یقین اگر این نوشته را به رویتِ یکی از مسئولین آموزشی برسانند خواهد گفت سیاه نمایی کرده. وقتی در آن نوشته می شود که سمپاد در دولتِ نهم نابود شد، آیا این قضاوت در قبالِ مسئولان بی انصافی نیست؟ سمپاد  به گواهِ جوانانی که آقای امیرخانی نام بردند و باز هم متولد خواهند شد زنده است انشالله. نمونه ی مناسب از نوشته های امیرخانی در این باره می توان به مغالطه ی یک رئیس جمهور اشاره کرد. در آن فقط رئیس جمهور نقد می شود؛ و نه آن که با قلمی متبخترانه به برخی مواردِ غیر مرتبط با متن پرداخته شده باشد.

پنجم؛ اگر عملی در زمان خود انجام نگیرد و زمانِ اجرای آن دیر شود، شاید هیچگاه آن تاثیر سابق را نداشته باشد. گویا این نوشته باید خیلی قبل تر در همان سال های 84 و 85 نوشته می شد. زیرا این نوشته برای بعدِ آن تاریخ حرفی هم برای گفتن داشته باشد همان نوش داروی معروف است. پندارِ من این است که نویسنده از همان سالِ 84 و 85 امید خود را از کف داده است. شاید رضا امیرخانی عزیز با نوشته ی تعددِ آقا و از این دست نگارش ها می خواست نگرانی خود را از چنین موضوعاتی که ما هم از آن رنج می بریم ابراز بدارد. شاید... نگاهِ رئیس دفتری اما همچنان آزرمان می دهد... نگاهِ فرهنگی او، نگاهِ آموزشی او... بگذارید تا بگویم:

بسمه تعالی
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران
با سلام و تحیت

انتصاب جناب آقای اسفندیار رحیم مشایی به معاونت رئیس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان به شما است.
لازم است انتصاب مزبور ملغی و کان لم یکن اعلام گردد.
سیدعلی خامنه‌ای
27 /4/ 88

ششم؛ مشکلِ راه ِ حل هم همچنان پابرجاست. در اوجِ ناامیدی هم باشیم باز هم راهی هست. حتی اگر دولتِ فعلی عمیقا غیرفرهنگی و به تعبیر درست تر لمپن باشد. حتی اگر...

بگذار بگویم مگر نه این که رئیس موردِ انتقادِ شما کم از یک سال گم و گور شد و این حداقل لطفی بود که می شد به سمپاد داشت. امکان ندارد بگویید راه حلی وجود ندارد و سمپاد برای همیشه ی تاریخ نابود شد. به نظرِ من این حرف مناطِ قدرتمندی ندراد و سست است. می دانید که بعدِ عاشورا شیعه با 6 نفر، به روایتی البته 20 نفر، آغازید و جان گرفت. و در کم تر از چند سال این تعداد به کلاس های پرشور و تمدن ساز امام صادق رسید. قطع به یقین واقعه ی که بر سمپاد  در کم از یک سال رخ داد از عاشورا سنگین تر نیست، هست؟ راستی چند نفر سمپادی هستند که کمر همت ببندند برای یاری سمپاد. فکر می کنم بیش از 20 نفر باشند. باز هم مطئمن باشید که معصومی هست تا یاری کند؛ همان امام صادق و همین امام زمان. بالاخره انشالله حجت خدا همان طور که تا به حال بچه های سمپاد را تنها نگذاشته باز هم این مومنان را که همه جا مومند را بی یاور رها نمی کند. منتها باید آستین بالا زد.

هفتم؛ همه ی آن چیزی که من بدان گیر داشتم همین بود و نه چیز ِ دیگری. پس یک بار دیگر بخوانید نوشته ی زیر را و یاد بگیرد نحوه ی صحیح کیسه کشیدن را. کار ِ دلاک ها را خوب انجام می دهد رضای امیرخانی. با کمی اغماض می توان این نوشته ی منصفانه را به عنوان تاریخچه ای از آن چه بر سمپاد گذشت نامید؛ البته با آن چند نقدکی که بر خودمان و آقای امیرخانی وارد می دانم.

راستی من سمپادی نبودم که این ها را نوشتم و از این زیاده عرضی خودم عذر می خواهم. فکر می کردم نباید در این موضوع بی تفاوت باشم. هر چند... هرچند:

بعد یک عمری که فصیحی، شب وصلی رخ داد. مـردم دیـده ی من در سفـــر دریا بـــود.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

نقدی از من در لوح چاپ شده است در نقد ـ رمان ـ لبخند مسیح.

به جای سه روزانه های امروز همان نقد را خدمت تان می آورم. انشالله که مورد تو جه تان قرار بگیرد. کتاب لبخند مسیح اثر سارا عرفانی توسط سوره ی مهر نشر داده شده است و تا به حال هم خوب فروخته است. و اما نقد ـ من:

رمان از زمانِ تولدش دست‌خوش نقدهای مدعیان بوده است. مدعیانی که قلم‌ برنداشته‌اند تا دو خطی مطلب بنویسند که خلق الله بدانند عیارِ نویسندگی آقای منتقد در چه حدی است. شاید این نظر کودکانه بیاید، ولی عادتم است که بسیاری از نظریاتِ کودکانه را دوست بدارم. صفا و صمیمیتی در همین نظرات است که در سخنان پیچیده‌ی اهلِ لاف دیده نمی‌شود. دور نیست اگر بگوییم آثاری مانند رویِ ماهِ خدا را ببوس یا لبخند مسیح مورد توجه خوانندگانِ قرار می‌گیرند چون دوست‌داشتنی‌اند. حالا هی بگو پیرنگِ اثر اِل بود و یا فلان جایش بِل بود. نویسنده یک چیزهایی را نمی‌داند؛ به قول رهبری می‌خواهم که ندانم. (1)


می‌خواهم لبخندِ مسیح (2) را نقد کنم!
اما چرا من رویِ ماهِ خدا را ببوس را در کنارِ لبخندِ مسیح قرار دادم و شاید هم بالعکس. نه برای ساختار و از این جور چیزهای داستانی، فقط برای این که احساس می‌کنم موضوعِ این دو اثر عمیقا به هم شبیه‌اند. چه دلیلی از این قوی‌تر و متقن‌تر.
فقط، گیرِ کار این جاست که لبخندِ مسیح مثلِ رویِ ماهِ خدا را ببوس بنداز نیست.
حالا معلوم شد من یک چیزِ دیگری را هم قبول دارم و آن این که رمان باید بنداز باشد. اول  گفته‌ی بالایِ خودم را تصحیح کنم. بهتر است بگویم دو اثرِ فوق الذکر دنبالِ یک مقصود می‌گردند. (این بهتر از این است که بگویم عمیقا شبیه هم هستند.) قبولکی دارم که مستور هنرمندانه‌تر و زیباتر چنین فضایی را تصویر کرده است تا عرفانی. از همین جاست که دلم غنج می‌رود برای داستانِ عرفانی و غصه می‌خورم که کاش عرفانی یک مقدار مثلِ برداشتنِ روسری نگار در جای جایِ داستان، بعضی ذهنیاتِ خودش را هم  برمی‌داشت تا اثر بیشتر نفس می‌کشید. هر اثری نیازمندِ اکسیژن برای شخصیت‌ها و فضایش است.


اما مساله‌ی اصلی همین جاست. مستور قلقلک می‌دهد یا حداقل این گونه وانمود می‌کند. کسی که مسائلِ زیادی برایش حل نشده باشد و هر بار عمری در تجربه‌های متفاوتی و گاه فراعقلی بگذراند می‌تواند برون‌دادِ مَلَس‌تری داشته باشد تا نویسنده‌ای که در دبیرستانِ شهید مطهری درس خوانده و بعد الهیات با گرایشِ فلسفه را در دوره‌ی آموزشِ عالی گذارنده است. اگر هم نویسنده قلقلکش نیاید باید یک سوالِ جدی را مطرح کند تا قلقلک بدهد.
مستور مهندسی است که سال‌ها در مجله‌ی دگراندیشانِ کیان قلم به دست برده است، ولی عرفانی از همان اولش مشکلی برای پرداختنِ نداشته است. این یعنی یک فاجعه برای رمان‌نویس. (این دریافت من است؛ وحی منزل نیست. اگر بخواهی خشمگین شوی، نشان می‌دهی خیلی این قلم را تحویل گرفته‌ای.)
امیرخانی می‌گوید: «کسی که درد دارد می‌تواند بنویسد.» (3) نمی‌گویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازه‌ی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلکه به معنای دقیق‌تر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. وقتی که شما به دنبالِ جواب نباشی، نمی‌توانی به اندازه‌ی کسی که دنبالِ جواب است درام بیافرینی. البته جمله‌ی اخیر من متنِ علمیِ قابلِ تدریس نیست، که اگر چنین باشد باید در مقامِ اثباتِ آن برآیم. این‌ها تنها کلماتی از زبانِ یک خواننده‌ی عادیِ رمان‌ است.
آیا این نوشته یک قیاسِ ذوالوجهینِ موجب است بینِ دو اثرِ قابلِ اعتنا؟ نه بابا. این جوری‌ها نیست. فقط گفتنِ این مطلب است که خواننده مُنگُل نیست. بدتر شد. حالا می‌پرسی چرا مُنگُل! نویسنده‌ نباید تلاش کند سرِ خواننده کلاه بگذارد. سارا عرفانی نگار که نیست، هست؟ خوب، نمی‌تواند نگار را بپروراند. (نه این که نویسنده باید حتما آنی باشد که می‌آفریند. منظورم این نیست.) حالا بگذار بگویم چون شخصیتِ عرفانی با نگار کلی توفیر دارد، کلی زور می‌زند برای ایجادِ چنین شخصیتی. زور پشتِ زور. پس باید چه کار می‌کرد؟
هیچی؛ اصلا نباید می‌رفت سراغِ نگار. باید می‌رفت پیِ یک آدمِ باورپذیرتر. همین می‌شود که داستان شکل نمی‌گیرد. (به معنای بهتر آن طوری که من دوست دارم شکل نمی‌گیرد.) حالا شما هی بگو قلم روان دارد. خوب، داشته باشد. مهم آن چیزی است که من خواندم. می‌خواهی بدانی چه خواندم. خواندم:


1. نگار یک لعبتی است که دومی ندارد. تمام ملت دنبالش هستند. حالا خودِ نکبتش نه اخلاقِ درست و درمانی دارد و نه خیلی ویژگی برجسته‌ای دارد. بالاخره باید یک برجستگی داشته باشد که همه دنبالش باشند. همه هم برای او سر و دست می‌شکنند. او در عینِ حال نمی‌خواهد اسیرِ ساز و کارهای روزمره باشد. توی مملکتی که هر چه ریخته است دختر، چرا این قدر نگار علاقه‌مند دارد؟ آدم نمی‌فهمد. یعنی داستان بهش نمی‌گوید. نکته‌ی دیگر در مورد دیگر شخصیتِ دخترِ داستان که عجیب‌تر از نگار است. این که لیلا تهِ تعطیل است. چقدر خوش‌ خوشانش است این دختره؟ مشکلی با دایی هیزش ندارد، یک جورایی آدم احساس می‌کند بدش نمی‌آید دلالِ محبتِ دایی زیپ‌بازش باشد. بعد با بهروز ازدواج می‌کند. در عینِ حال همچنان دوستِ نگار است. نمی‌دانم همچین موجوداتی بین خانم‌ها هست یا نه!


2. نیکلاس شخصیتی ساده‌تر از نگار دارد. نگار باز پیچیدگی دارد، ولی نیک این جوری نیست. این البته عیب نیست. ولی برای من حل نشده است که چه شد نیک احساس کرد باید از نگار در  موردِ دین و اعتقادات بپرسد. چه چیز توی نگار دید؟ این توی داستان نیامده است. حالا شاید نویسنده می‌خواهد ما حدس بزنیم.


3. فصلِ پنجم رمان را اصلا نخواندم. شرمنده. دیگر احساس می‌کردم دامِ نویسنده خیلی هم خوب پهن نشده بود. مستور که اصلا دامی نداشت که پهن کند. امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن کردن بود. آخرش می‌دیدی همه چیز را خوانده‌ای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است. درست است نگار کلی اشکال دارد، درست است که آدمی نمی‌داند چرا عرفانی رمان نوشته است، ولی نگار را دوست داریم. فقط برای این که صادق است.


4. اثر با استقبال مواجه شده است. دلایلش هم معلوم است. ناشرِ اثر سوره‌ی مهر است، کتاب، خوش‌خوان است، کمتر از 120 صفحه است، نثر دخترانه و لطیفی دارد، توی دنیای مدرن، طراحی و اسمِ کلاسیک اما بامسما و تر و تمیزی دارد. تازه خودم به خیلی‌ها خواندنش را پیشنهاد می‌کنم.


5. یادت است گفتم خواننده مُنگُل نیست. یعنی خواننده‌ی حرفه‌ای منگل نیست. تو نمی‌توانی با این روش‌ها سرش شیره بمالی. رمان زمانی تولید می‌شود که مثلا نگار عاشقِ نیک شود و نیک هم خودش زن داشته باشد. درام زمانی تولید می‌شود که نگار با بهروز یک بارکی به خاطر جاذبه‌های زیادِ همدیگر و ضعف ایمان، دستی به سر و گوش هم بکشند و بعد دیم دام دیرام درام. دیدید درام شکل گرفت!


6. عینِ درامِ رویِ ماهِ خدا را ببوس. همه چیز دارد پخش و پلا می‌شود و توی این پخش و پلا شدن داستان شکل می‌گیرد و چقدر هم امیدوارانه تمام می‌شود. رویِ ماهِ خدا را ببوس بهتر و روشن‌تر از لبخندِ مسیح تمام می‌شود، در حالی که در کلِ لبخندِ مسیح یک تصنعی در عمق مفهومِ انتقالی به مشام می‌رسد. به قول آقا میرزا جواد آقای ملکی استشمام می‌شود. یعنی آدمی حدس می‌زند که نیک مسلمان می‌شود. خطِ سیر خطی است.
مُردَم از بس دنبالش بودم. توی تمام این سطور دنبالِ همین کلمه بودم. بشکنی می‌زنم و ادامه می‌دهم. همین خطی بودن کلِ چیزی است که از اولِ این نوشته دنبالش می‌گردم. در عالَمِ عالِمانِ علوم پایه؛ چه ریاضی، فیزیک، زیست‌شناسی و شیمی زمانی همه‌ی مشکلات حل شده است که شما بتوانید آن را خطی کنید. (4) هر چیزی که خطی بشود حل است. از داخلِ یک سری ویژگی‌های شخصیتی خطی، غیرِ خطی بودن استنتاج نمی‌شود. هر جا که معادله‌ی غیرخطی به معنای ریاضی دیدید بدانید که تعابیر فیزیکی یا شیمایی یا زیستی مساله حل نشده است. لبخندِ مسیح خطی‌تر از رویِ ماهِ خدا را ببوس است، مسائلش کمتر است. آن چیزی را که عرفانی می‌آفریند با شخصیتِ قوی خود تاثیر به سزایی در رمان می‌گذارد. نمی‌خواهم بگویم آدمِ معتقد نمی‌تواند رمان بنویسد، این از آن حرف‌های خطرناک است که علاف‌های یک فیلسوفِ معاصر بعضی اوقات می‌خواهند چَه چَه بزنند. فقط می‌خواهم بگویم آدم بنشیند تفسیرِ خودش از یک واقعه‌ و یا یک سری خلقیات را رمان کند، بهتر است.
اگر خانمِ عرفانی عینِ نگار را در دنیای بیرون به من نشان دهد حاضرم بسیاری از گفته‌هایم را پس بگیرم و نقدم را متوجه‌ی نحوه‌ی انتقالِ مطلبِ عرفانی بکنم.

______________

1-  سخنرانی مقام معظمِ رهبری در دیدار با نخبگان، 6شهریورِ 87
2-  می‌خواهم بگویم لبخندِ مسیح پتانسیل حتی بهتر بودن از رویِ ماهِ خدا را ببوس را دارد.
3-  همشهری داستان، شماره‌ی 1، صفحه‌ی 147.
4-  آن، به مساله یا هر حوزه‌ی موردِ مطالعه در هر یک از این علوم برمی‌گردد.

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در همین گیر و دار کشکول بازی بودم که پیام سجاد آمد. چند نکته بابت ـ حرفد سجاد که در قسمت دیدگاه های پایین آمده است بگویم.

۱. من ایرادم به کشکول بودن است. می گویم آدم کشکول نباشد. اینها را دنبال می کنم ولی دیگر نخواهم خرید مگر این که به حوزه ی کاری من مرتبط باشد که می دانم انتظار عبثی است. چرایش را می گویم.  من تمام این نشریات بارها خریدم. بیش از ۶ سال است که مشتری همشهری جوانم و از سال ۸۲ تا الان هم شاید نزدیک به ۲۰ شماره از چلچراغ را خریده باشم غیر از مواردی که در کتابخانه ها می خوانم. نظر من به عنوان یک خواننده و بچه طلبه ای که می خواهد در حوزه ی عدالت کار کند که می تواند صائب باشد اگر در سایر حوزه ها صائب نباشد. من گفتم این ها یعنی همشهری جوان و این تریپ ها در دستگاه مختصات من و با توجه به حوزه ی کاری من زرد هستند. نشریه ای که برای من در هفته بین ۱۰ خط تا یک صفحه مطلب آن هم به زور داشته باشد برای من زرد است دیگر.

۲. من خیلی از این ها را خواندم. مجله ی فیلم را از سال ۷۲ می شناسم و شاید نزدیک به ۴۰ شماره ی آن را خواندم ولی دنیای تصویر را نه شاید سر هم ۱۰ بار هم نخوانده باشم. خوب وقتی من ۴۰ شماره از یک ماهنامه را می خوانم می توانم در حد توانم نظر دهم. هر چند این جدیدی ها مثل رویش یا سپیده دانایی را فراموش کردم. یک نشریه ی سینمایی خوب هم جدیدا در آمده است که نامش را فراموش کردم آن هم نسبتاً حرفه ای است.

۳. تمام شماره های هابیل را خواندم. ۸۰ در صد شماره های راه. بیش از ۵ شماره از پنجره.  نسیم هراز و ایران دخت که جای خود دارد. ایران دخت همان تیم شهروند امروز است ولی ضعیف تر و در عین حال تخصصی تر. بقیه را هم هی همچین خواندم. می خواهم بگویم قضیه کشکول بودنم جدی است. شاید باور نکنی  من زمانی مشتری همه ی این ها بودم. خوب باور نکن عزیزم.

۴. مساله ی من این است که این ها چیزی به آدم اضافه نمی کند. همشهری جوان با تمام لاف خوب بودنش شاید یک میلیمتر هم به من دانش و معرفت نیافزود. فقط بلد است رسانه ای کند و اطلاعات دسته بندی شده بدهد. این یعنی یک کار حرفه ای و پابلیک ولی بدون ـ ارزش. چلچراغ با وجود این که از لحاظ سیاسی و اعتقادی با من اختلاف مبنایی دارد و از این لحاظ من به دیدگاه رفقای همشهری جوانی نزدیک ترم ولی الحق و الانصاف خیلی بهتر و عمقی تر پدیده ها را دنبال می کند. نشریه ای که نخواهد به من معرفت بدهد بدرد من نمی خورد شاید بدرد بقیه بخورد. اگر می خواهی همشهری جوان بخوانی بهت پیشنهاد می کنم چلچراغ بخوانی و اگر دغدغه داری هابیل بخوان. البته حوصله هم می خواهد.

۵. یادم رفت از همشهری داستان بگویم که من ۱۰۰ در صد شماره هایش را خریدم و هر بار همه ی نزدیک به ۲۵۰ صفحه اش را خواندم و بسیار به کارم آمد و من را از آن صفحه ی کتاب همشهری جوان بی نیاز کرد. همشهری داستان که برخی همشهری جوانی ها هم در آن کار می کنند نشریه ای است که بسیار به کار من می آید. البته الان به دردم می خورد و معلوم نیست که چند سال بعد بخورد. خلاصه نشریه ی ردیفی است.

این البته عکس شماره یک آن است. شماره ی جدید آن همین روزها آمد و یک پرونده خیلی خوب درباره ی بیوتن هم کار کرده است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

داشتم از بی‌غیرتی خودم در نوشتن در یکی از وبلاگ‌ها می‌نوشتم. منتها حواسم بود و همه‌ش از خودم می‌پرسدم چه شد که تصمیم گرفتم بنویسم؟  این نوشتن از کجا نشأت می‌گیرد و قرار شد چگونه بنویسم. در این نوشتن به چه چیزهایی توجه کنم. هزاران پارامتر در زهنم بود که خدای نکرده تصویر نشود که خلق الله با خواندن ِ آن گمراه بشوند. الان نشریه‌ها و کتاب‌های زیادی چاپ می‌شوند. به واقع آن چیزی که من دغدغه‌اش را دارم هیچ بنی بشری به آن نپرداخته است. من در ره ِ این نوشتن چند نکته به ذهنم رسید که تا آن‌ها رعایت نشود اثر ِ خوب خلق نخواهد شد. البته دو نکته از این چند نکته را بگویم که احساس ِ غبن ِ نگفتن را نداشته باشم.

یکی بی‌غیرت بودن ... باید نسبت به خیلی مسائل بی‌غیرت باشم. هر جا که احساس ِ می‌کنم انحرافی در گفته‌ها و نوشته‌ها آمده است نروم و وقتم را تلف کنم. بی‌غیرتی نسبت به بسیاری از دعواهای اطراف ما. بی‌غیرتی نسبت به شبهه‌های بسیار به دین و مذهب حقه‌ی شیعه و خیلی چیزهای دیگر. قرار گذاشتم در عین ِ این بی‌غیرتی جایی که احساس کردم به حوزه‌ی مطالعاتی‌ام نزدیک‌تر است، حرفم را تمام و کمال و بدون رودربایستی بزنم.

به شخصه این بی‌غیرتی را به شما توصیه می‌کنم. این بی‌غیرتی برای عمق بخشیدن به کارتان موثر خواهد بود. یادتان باشد وقتی دارید می‌نویسید بهترین نوشته‌ی دنیا را خلق می‌کنید و بقیه یک مشت احمقند که هیچی بارشان نیست و تنها هدفشان گرفتن ِ وقت‌تان و تنها چیزی که درون‌شان تنوره می‌کشد حس ِ متوقف کردن ِ شما از هدف‌تان.  بی‌خیال ِ آن‌ها شوید. خیلی وقت‌ها برای آن که به هدف‌تان برسید باید به خیلی چیزها پشت ِ پا بزنید. محیط‌های سایبر یک فضای محیا برای با غیرت کردن ِ شماست. یادتان باشد که بی‌غیرتی را به خودتان آموزش دهید. از این بی‌غیرتی به یک غیرت ِ تمام شدنی و قوی خواهی رسید که کسی جلوترشان نخواهد بود. یک زمانی فرا می‌رسد که بحث ِ حوزه‌ی تخصصی شما هم داغ شد، آن وقت است که وقتی وارد می‌شوید همه‌ی ساحران کاسه کوزه خود را جمع خواهند کرد و صحنه را ترک می‌کنند چون همه خواهند گفت چه کسی می‌خواهد در برابر ِ این غیرتی مقاومت خواهد کرد. بی‌غیرتی در قبال ِ بی‌برنامه‌گی و هرجایی رفتن و در همه چیز نظر دادن و در عین ِ حال غیرتی شدن در برابر ِ هر آن چه در راستای هدف‌تان است.

از زرد بودن هم جلوگیری کنید. یکی از مشکلات ِ ما زرد شدن است. خودم را مثال می‌زنم.

این شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان بود. مجله‌ی خیلی قوی است ولی روزمره است. اطلاعات زیاد در اختیارتان قرارتان می‌دهد. تازه تا یک جایی هم بالای‌تان می‌برد. ولی به درد ِ خیلی از ماها نمی‌خورد. مثلاٌ همین بخش ِ خبرهایش یا گوی طلایی  و حتی بخشی مثل ِ روزها و ... به چه دردتان می‌خورد. خیلی از مطالبش برای من زرد است. نه زرد به ما هو زرد. شاید تنها بخشی که الان به درد ِ من می‌خورد بخش ِ معرفی کتابش است. آن هم فقط معرفی رمان و داستان‌هایش، همین.

یکی از نشریاتی که مثل ِ همین بالایی ما را می‌اندازد در لاف ِ زیاد دانستن و خدایی نکرده آگاهی همین پایینی است.

این هم مثل ِ همشهری جوان. قبل از این که این نشریه وارد ِ بازی‌های سیاسی آن هم به این تابلویی بشود خیلی قابل تحمل‌تر بود. دولتی بودن سودای بسیاری از نشریات ِ این مرز و بوم است. هر کسی هم که توی این مملکت خطی را شروع کرده مثل این که باید تا تهش برود. غیر ِ از سیاسی شدن می‌توان چلچراغ را نمونه‌ی یک نشریه‌ای دانست که لاف ِ آگاهی می‌زند مثل ِ همشهری جوان. این‌ها برای آن‌ها که کارهای مهمی دارند نشریه‌ی مطلوبی نیست. از لحاظ ِ ادبی چلچراغ قوی‌تر از همشهری جوان است. کلاً سوژه‌های خوبی را پیگیری می‌کنند ولی چه می‌شود کرد هفته‌نامه است و چه آسیب ِ دیگری می‌خواهید.

چند وقتی است چند نشریه‌ی دیگر هم سر بر آوردند مثل ِ

این مجله‌ی فمنیستی اما قصه دیگری دارد. یک جورهایی از همشهری جوان و چلچراغ بهتر است. چون تخصصی‌تر است. اگر دل‌تان می‌خواهد در حوزه‌ی زنان و گرایش‌های فمینیستی در ایران کار کنید، حتماً باید مطالب ِ این نشریه را بخوانید.  چقدر هم عکس‌های ژیگول می‌اندازد. کلاً رویکردش فمینیستی. آن قدر حرفه‌ای است که از امام خمینی مایه بگذارد تا ویرجینا وولف و دوبوار و ... منتها این حرفه‌ای‌گری‌ها خیلی وقت است خوابیده است و آقایان خواب تشریف دارند. در هر صورت این نشریه تخصصی‌تر است منتها همچنان ویژگی‌های کشکول بودن را دارد.

چند باری قبلاً داداشم خریده بود، منتها در مقایسه با بقیه خیلی گران است. مانده‌ام از این همه اعتماد به نفس ِ هیأت تحریریه‌اش. این نشان می‌دهد بنده خدا دستش در جایی بند نیست. نه دستش در کیسه‌ی دولت و نه در کیسه‌ی ویژه خوارن. همین ویژگی مثبتش است که توصیه می‌کنم بین این کشکول‌ها نسیم هراز را بخرید. از لحاظ ِ محتوایی که خیلی توفیر ندارد. حداقلش نان ِ بازوی خودش را انگاری می‌خورد. آن که دستش جایی چرب شده باشد قیمت ِ نشریه را می‌آورد پایین‌تر تا راحت‌تر بفروشد.

ابن بنده خدا هم که خیلی زود جوان مرگ شد. چه را نمی‌گویم، مردم و جامعه را می‌گویم. متأسفانه نشد که بخرم تا بخوانم. یکی از رفقای ِ اصلاحاتی من در هیأت تحریریه‌اش بود. منتها توفیق نداشتم آن را بخوانم. امیدوارم همین دوستم  چند شماره‌ای که در آمد را برایم بیاورد تا نظر بدهم. هر چند رخش نظر از درونش هم می‌دهد. آن چیزی نیست که من دنبالش هستم.

بعد ِ این آسیب‌شناسی فهمیدم که هر چیزی را نمی‌توان خرید و خواند. مغز ِ آدم که کشکول نیست. من که ده‌ها شماره همشهری جوان خواندم و ده‌ها شماره چلچراغ خیلی کم موضوع از آن دستگیرم شد. خیلی خودتان را خسته نکنید.

نشریه‌های سیاسی را هم فعلاً بی‌خیال می‌شویم. قول می‌دهم هر شماره از نشریه‌ای که پسندیدم اینجا برای‌تان بگویم. الان نشریه‌ی زیری را مناسب ِ‌حال ِ خودم می دانم، نه صد در صد.

هر چند هابیل را هم خیلی در راستا نمی‌بینم ولی دغدغه‌هایش را می‌پسندم، به خصوص شماره‌ی این هفته‌اش که رفت سراغ ِ حوزه و حرف‌های بدی هم نزد.

این نشریه هم را یک تورقی می‌زنم. یکی دو نشریه هم توی نشر ِ چشمه دیدم که الان یادم نمی‌آید. فکر کنم یکی‌ش به نام ِ گلستانه بود.

البته سوره هم هست ولی آن هم انگاری نمی‌داند ماها چه دغدغه‌هایی داریم. بدی کارهای کارمندی همین است دیگر:‌

البته بعضی نشریات ِ تخصصی هستند که موضوع ِ بحث ِ من نیستند. یکی از خوب‌های‌‌شان همین زیر است:

بهترین نشریه‌ای که امسال خواندم همین شماره‌ی زیر از نشریه راه بود.

البته من فقط این شماره از راه را و آن هم مطلبی که پیرامون ِ عدالت را بود را تأیید می‌کنم. خیلی خوب به این موضوع پرداخته بود. همان که من دغدغه‌اش را دارم.

این وسط کلی نشریه‌ی دیگر هم چاپ می‌شود که بعضی‌هایش بسیار زردند و بعضی دیگر مثل ِ گزارش، همشهری ماه، مثلث، پنجره و ... که بیشتر سیاسی‌اند. البته از حق نگذریم که شماره‌ی که درباره‌ی فردید بود شماره‌ی خوبی بود.

با این وجود من مطالب ِ ده الی پانزده نشریه را دورادور دنبال می‌کنم بلکه به دغدغه‌های مطالعاتی‌ام بپردازد ولو در حد ِ دو صفحه. اصلاً‌ هم مهم نیست با چه رویکردی. فقط بپردازد و من مانده‌ام چرا این قدر کم در باره‌ی عدالت مطلب می‌زنند.

باز هم به امید خدا به زردها خواهم پرداخت. این از زردهای نشریه‌ای. شاید سری بعد یک حالی به تلویزیون بدهم.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

چند روز پیش فرصتی دست داد تا رضا امیرخانی را ببینم و با هم در مورد ایام گذشته کمی صحبت کنیم. البته، غرض از ایام گذشته  خودم و همه ی آن چیزی است که مورد ِ نظر من است و نه چیزی بیشتر از آن و نه لزوماً سیاسی و از این جور موضوعات ِ ...

امیرخانی قطع به یقین یکی از باهوش ترین و با مطالعه ترین نویسندگان ِ حال حاضر کشور است.  یک مقدار سر و وضع لباس پوشیدن و اینهایش شبیه من بود و همین بود که احساس نمی کردم دارم با رضا امیرخانی صحبت می کنم. ساده، خودمانی، با شلوار جین خمره ای، تی شرتی برای عهد ِ بوق، مویی مجعد و ریش ِ بلند و بی ریا.

محفل ِ نقد ِ رمان ِ من ِ او بود. صحبت های ابتدایی اش شنیدنی تر بود تا بخش های بعدی گفتگو و بپرس و جواب بده. سخنران ِ خوبی است. تسلطش به موضوع، نگاهش به جمعیت، تعداد کلمات در هر دقیقه و همه ی اینها قابل اعتنا است. شبیه مسعود بود توی حرف زدن. مسعود هم خوب حرف می زند. یعنی ...

قسمت پرسش و پاسخش به صورت یکی در میان با سوالات من بود. یکی بقیه می پرسیدند و یکی من. این پرسش و پاسخ بعدتر به صورت کاملاً اختصاصی با پرسش های من تا ایستگاه متروی هفت تیر یعنی زمان ِ جدایی مان ادامه داشت. مهمترین سوال من غیر از سوالات ِ شخصی و شاید تا حدی خصوصی بر می گشت به نوع ِ عرفان درویش مصطفی در رمان ِ من ِ او که خیلی شبیه عرفان ِ تبلیغ شده در روی ماه خدا را ببوس است.  هر چند من عرفان و ایمان درویش مصطفی را در دستگاه فکری خودم سالم تر می دانم تا روی ماه ...

نمی خواهم خیلی از مطالب مطرح شده بگویم و یا گزارش کاری از آن جلسه ارائه دهم ولی کلاً می خواهم بگویم سوالات ِ متفاوتی را می توان از امیرخانی پرسید و او این قابلیت را دارد که با تواضع و به شکلی ساده جوابی دقیق به آنها بدهد. این قابلیت ِ خوب ِ امیرخانی است. دو تا از جواب های امیرخانی یکی در پاسخ به چگونه من ِ او را نوشت:

"سه سال متوسط روزی ۶ ساعت می نوشتم. تمام کتاب ها در مورد تهران قدیم را خواندم. چیزی بالغ بر ۱۰ هزار صفحه کتاب ..." امیرخانی یک کتاب خوان حرفه ای است. خودش گفت اول کتاب های خودش را خواند و بعد کتاب های پدرش را و بعد کتاب های کتاب خانه ی توی محل شان و بعد ...

گفتم: "کی ازدواج کنیم؟" گفت:"هر وقت از لحاظ ِ مالی مستقل شدی و توانستی خرج خودت را بدهی ... خرج خانمت را که خدا می رساند روزی او دست ِ تو نیست ..." سوال های دیگر هم من را  با جواب های  جالبی روبرو کرد که بماند.

وقت ِ پیاده شدن از مترو به امیرخانی گفتم خیلی کمتر از آن چه فکر می کردم می شناسنت و این مشکلات ما بچه های این طرفی است که خیلی ضعیف  با هم وصلیم  و از حال همدیگر خبر داریم. مقصر خودمانیم. نگاهی کرد و لبخندی زد. خدا کند که ما بیشتر به خودمان ایمان بیاوریم. هیچ خبری نیست و خودمان فکر می کنیم خیلی عقبیم. نمونه اش همین امیرخانی. نشان داد که اگر بخواهیم می توانیم مطرح شویم و حرف هایمان را بزنیم. منتها زحمت و تمرکز می خواهد.

page to top
Bookmark and Share

یاشیما

یک نوشته فورس ما‍ژور. "سرلوحه‌ها"ی امیرخانی به زیور طبع رسید. شاید هم به زیور طبع رفت که در برخی نقاط فعل "رفتن" از برای افعال دیگر جعل می‌شود. همچون مشهدی‌های خوش زبان که جعل کردند این "رفتن" را. اولین بار چنین پدیده‌ای را در عباس آژانس شیشه‌ای دیدم. از آنجا به بود که به فکر رفتم از برای شکسته شدن هنجار "رفتن"، چه باک از این هنجار برای آنارشیست دو آتشه آن سالها، ابراهیم حاتمی‌کیا که دین ارائه شده‌اش دوست داشتنی تر بود تا موج مرده هالیوودی‌اش.

امیرخانی رفت. شنیدید که می‌گویند یکی رفت و قافله را جا گذاشت. این هم یک گام دیگر از امیرخانی برای جدا شدن از خیل نویسنده‌هایی که همانند این قلم که به زور زنده‌اند. زور دولت یا زورِ زور. به قول خودم بیگ بیگ کرد و رفت.

هر چند من کمی با تأخیر از "سرلوحه‌ها"یش نوشتم. ولی چنین اثری را در رفتن امیرخانی مؤثر می‌دانم. امیرخانی در حال رفتن است. البته رفتنی که اینجا جعل شده است به خاطر سیرورت می‌باشد. سیرورت امیرخانی. کسی را آنقدر که نیست بزرگ نکنید ولی بی مناسبت نیست اگر ۴۲۰۰ تومان از جیب مبارک بدهید و کتاب ۲۸۸ صفحه‌ای او را بخوانید تا بدانیم کسی را بزرگ نکرده‌ایم.

البته نقادانه اگر خواندید هنرتان درست است و چون صاحب این قلم هنوز صاحب این غنیمت نشده است تا تمام مقاله‌های امیرخانی را بخواند از یک نقد سرپایی هم اجتناب می‌کند. منتظرم همه را بخوانم آنوقت ادوات جراحی را برای یک نقد درست و حسابی آمده کنم.

البته من تمام "سرلوحه‌ها" را در رایانه‌ام دارم. بنابراین اگر چاپ نشده‌ای از آن در کتاب نباشد من با فونت زیبای B Mitra در فایل D رایانه ام دارم. از سرلوحه‌ی اول تا هنرمند باید بزاید آخر. که البته شاید آخِری سرلوحه نباشد ولی حتما نوشته آخَری می‌باشد.

سرلوحه‌ها جایی گیر نمیآاید. مگر تک و توک کتاب فروشی، چون نشر معارف چهارراه کالج. امیرخانی رفت ولی نباید دل بکند از خیل اینهمه مخاطب که نه تلاش او را دارند و نه انگیزه‌اش را. همیشه برگردد و فلاش بکی به ما هم داشته باشد. هوش امیرخانی را نمی‌ستایم که اندازه انسان به قدر همت اوست. امیدوارم اندازه امیرخانی بزرگ باشد به واسطه‌ی همتش نه با رانتِ آی کیو‌ اش.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

ارمیتا: یکی از شخصیت های پیچیده داستان همین ارمیتاست. تشخیص اینکه در پاسخ هر پرسش یا در برخورد با هر واقعه ارمیتا چگونه برخورد می کند امری غیر قابل پیش بینی است. ارمیتا اما ارمیا را دوست دارد ولی گویی جنس این علاقه هم کمی عجیب است. البته آنچه که فضای داستان را می ساز د بحث پیرامون زندگی ارمیا در همین عشق عجیب است و علت العلل سفر ارمیا به ینگه دنیا در همین علاقه عجیب او به ارمیتاست.

در سراسر داستان خبری از صحبت های عاشقانه یا ارتباط محکم عاطفی بین ارمیا و ارمیتا نیست. این تعمد در سرد و خنک نشان دادن جنس عشق این دو در مقایسه با عشق علی و مهتاب در "من او" سعی در القای تضعیف عاطفه ها در زندگی انسان مدرن دارد.

اساساً یکی از همین تفاوت های ما و غرب که در رمان امیرخانی به وضوح بدان پرداخته شده است، متفاوت بودن اصالت ها ست. اصالت جامعه ای سود و بهره و توسعه و پیشرفت البته در چارچوب تصوری مدرن است. این اصالت در جامعه دینی اما بحثی دیگر دارد.

ارمیتا ایران را دیده است. این درک ایران هم در عشق او به ارمیا و هم در تصور او در مورد ایران هم حتماً موثر بوده است. نمی دانم چرا چنین تأثرپذیری در رمان ملموس نیست؟ تحیر مخاطب در برخورد با ارمیتا دقیقاً به همین قضیه بر می گردد که او عاشق چه چیز ارمیا است و چرا بعضی از همین چه چیزها ملموس نیست؟  

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در تحلیل های شخصیت های "بیوتن"، نوعی تعمد وجود دارد. یعنی نوعی تعمد در انفعال فرهنگ ما و قدرت فرهنگ آمریکا. این به خودی خود امر مذمومی نیست. ولی احساس می کنم به پیکره اثر آسیب وارد شده است. از اینکه یک دعوای تمام عیار بین دو فرهنگ در رمان دیده می شد خیلی خوب از آب در می آید. اصولاً نویسنده های مدرن از صریح نویسی پرهیز دارند. بنابراین صراحت امیرخانی در تاختن به فرهنگ غربی حاکی از روایتی دیگر دارد.

۲.ارمیا: مطلبی بود در سایت رجا به نام از "ارمیای ارمیا تا ارمیای بیوتن". احساس می کنم این نوشته تا حدی توانست به دگرگیسی های شخصیت ارمیا اشاره کند. ولی آنچه که اتفاق می افتد، تبدلی بنیادین در شخصیت ارمیا نیست. ارمیا بعد از فصل یک و دو که کمی غریب در برخورد با فرهنگ غرب است، بعد آرام آرام جایگاه خود را باز می یابد. تغییر شغل ارمیا هم چنین موردی را متصور می شود. یعنی ارمیا از شغلی که علی السویه و خنثی است به شغلی می رود که می تواند منشأ اثر برای مسلمانان آمریکا باشد و این یک ارمیا تأثیرگذار و برای من دوست داشتنی ترین ارمیای سراسر "بیوتن" بود.

ارمیا در ابتدا به سایر غمگین از دست دادن شخصیت سهراب بود ولی این غربت در انتهای اثر چندان دیده نمی شود. آنقدر دل بسته سهراب نیست که هر چند صفحه از غیبت او بنالد. این هم دلیل دیگر بر استقلال شخصیت ارمیا و بیراه نیست اگر بگوییم ارمیا رشد می یابد. ارمیا در "ارمیا" تصمیمات غیر عقلانی می گیرد و حاضر نیست خود را با شرایط موجود اخت کند ولی در "بیوتن" ارمیا رشد خوبی پیدا می کند.

۳. نیمه مدرن، نیمه سنتی: یکی از شخصیت های آزاردهنده رمان برای نگارنده همین شخصیت است. بهتر بگویم همین دو شخصیت هستند. البته نوع دعوای آنها جالب است ولی کلماتی بی جهت به نفع آنها جعل شده است آنقدر جالب نیستند. این نوع تعریف از مقوله سنتی و مدرن جایگاه اشکال است. به نظر من تفکر اسلامی و دینی لزوماً ساختار سنتی ندارد. هرچند بخش مهمی از تاریخ آن به دوران سنت بر می گردد ولی نه دوران سنت بلکه دوران سنت اوروپاییان. در اسلام، مطرح کردن دعوای سنتی- مدرن  یک دعوای مذبوحانه است. آنچه در اسلام به عنوان سنت مطرح می شود تنها مشترک لفظی با مفهوم سنت در حوزه حکمت نظری و جامعه شناسی است. توضیح چنین بدیهیاتی خود از اعتبار این قلم می کاهد ولی نمی دانم چرا هر وقت حرف سنت در رمان می آید، باید منتظر شنیدن آیه و حدیث بود ولی وقتی عرصه میدان داری آقا یا خانم مدرن می شود، جریان متفاوت می شود؟ خوب بود ذهن ارمیا سه بخشی بود : سنتی، مدرن، دینی. جعل مفهوم سنت -آن طور که مطرح است- و آمیختن آن با تفکر اسلامی و ابهام آمیز  کردن آن کمی گزنده است و از امیرخانی متعهد بعید. مگر اینکه هدف دیگر مد نظر بوده باشد که در آن صورت استفاده از چنین ابزاری چنین، ممدوح نیست. والله اعلم ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. بالاخره به "بیوتن" رسیدیم. حکایتی است که می گوید قمی ها به نِمی خواهم، نِمی روم و بقیه نِ ها می گویند نَمی خواهم، نَمی روم و بقیه نَ ها. ولی وقتی به خود نَه می رسند می گویند نِه. فکر می کنم داستان بیوتن هم شبیه همین حکایت شیرین است. امیرخانی که در سراسر رمانش حتی اسبش را اسب ش می نویسد چگونه است که "بیوتن" را "بی وتن" نمی نویسد. بنابراین نام کتاب نه "بی وتن" که "بیوتِن" است http://sportmedicine.ir/modules.php?name=contents&t=416. که اگر چنین نبود باید "بی وتن" بود و با این تفسیر قصه قمی ها صادق. هرچند بازهم یک امتیاز منفی برای امیرخانی است و آن اینکه قبل از چاپ کتاب در سایر کتب امیرخانی در ردیف در دست چاپ خوانده بودیم "بی وتن" ولی ناگهان دیدم "بیوتن".

۲.یکی دیگر از حواشی خواندنی کتاب مطلبی است پیرامون جدال رسانه ای "کافه پیانو" و "بیوتن". "کافو پیانو" اولین رمان فرهاد جعفری است. البته جدال رسانه ای "کافو پیانو" با بسیار سخن گفتن جعفری و کم سخن گفتن امیرخانی به یک بازی یک گله تبدیل شد. از آنجاییکه رمان "بیوتن" در مورد زندگی جدید و همراه با سرگشتگی برای ارمیا و رمان "کافو پیانو" در مورد یک کافه من اهل حال است بنابراین چنین جدالی بازهم جالب خواهد بود. چه فرهاد جعفری پرحرف و شیرین سخن بتازد و چه امیرخانی با همان سبک ارمیا کم پاسخی و بی دفاعی را ترجیح دهد. البته خودتان بخوانید و قضاوت کنید. اما اطمینان دارم بنا به دلایلی فرهاد جعفری هم چیزهایی را ندید یا نمی خواهد ببیند. همچون این شب ها بی بی سی فارسی.

بی بی سی فارسی در یکی از برنامه های خود به این مطلب اشاره کرد که جدال فدراسیون فوتبال و صدا وسیما بر سر برنامه نود چندان هم جدی نیست. چون بودجه هر دو از یک جا می آید. بنابراین سخن از دفاع رسانه ای از نود توسط صداوسیما یک جنگ زرگری است. گور پدر عادل و حقیقت و ... خب با این استدلال به نظر من بی بی سی فارسی خود از همه مزورتر است. بی بی سی فارسی در حالی از رادیو آمریکا بد می گوید که بودجه اش از دولت انگلیس تأمین می شود و بودجه رادیو آمریکا از دولت آمریکا. دول آمریکا و انگلیس هم رفیق گرمابه و گلستان هستند. تازه این در حالی است که بی بی سی فارسی تصاویر تکان دهنده از غزه نشان می دهد ولی این هم از ریای رسانه ای و تبیلغاتی است نه حمایت از مردم غزه. هر چه باشد نظر دولت انگلستان در مورد حوادث غزه مبرهن است و کمینه انحرافی از نظر دولت آمریکا ندارد. ولی بی بی سی برای جذب خاکستری های دنیا باید از مردم غزه سخن بگوید مگر اینکه مخاطب لحظه ای در صداقتش تردید نکند. به نظر من تزویر و ریا زود دستش باز می شود.

با این تفسیر من رادیو آمریکا را خیلی بیشتر از بی بی سی فارسی دوست دارم. رادیو آمریکا دشمن است ولی یک دشمن صادق و رودرو. حاضر نیست برای جذب مخاطب دست به هر کاری بزند. قربان تحیلیل های ضد انقلاب ها در رادیو آمریکا و دورود بر تیم رسانه اش. . خار و زبون باد بر کسی که چیزی را فریاد می زند که اعتقاد ندارد. حتی اگر گل گیسویی طرفدارش باشد. تازه قضیه را برای خود او به صورت منطقی باز کنید و خانم جوادی بتواند همین ها را برایش توضیح دهد و از او بخواهد منطقی تر فکر کند، نتیجه چیز دیگری است.

۳. از بحث دور افتادیم. بحث بر سر "کافه پیانو" و "بیوتن" بود. به نظر من هردو رمان را بخوانید. هرچند فرهاد جعفری در گفتم گفتش از نگاه مجمل خود بر "بیوتن" خبر داد و اینکه او و امیرخانی هر دو از مدل موی دم اسبی شروع کردند و نقدی جالب بر امیرخانی که دم اسبی را می بندند و نمی بافند. هرچند کمترین لطف کسی که نامش گل گیسو است همین است که اطلاعات متقنی در مورد گیسو داشته باشد. به هر حال نوشته های جعفری جالب توجه است و صد البته قابل نقد. اما جالبتر برخورد ارمیایی امیرخانی با قضیه است. کم حرف، کم دفاع و ... در برابر "کافه پیانو".

۴. بی شک "بیوتن" رمانی است که برایش بسیار زحمت کشیده شده است. رمان مملو است صحنه و خرده داستان ها و شخصیت هایی که برای معرفی شان باید خیلی خون و دل خورد. ولی این تازه شروع کار است ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در نمایشگاه مطبوعات سال ۱۳۸۵ کنار غرفه روزنامه‌ی شرق ایستاده بودم. آن روز در غرفه شرق آقایان نویسنده شرق همچون سعید لیلاز، احمد زید آبادی، امیرحسین رسائل و حمیدرضا ابک حاضر بودند. از ابک در مورد رضا امیرخانی و آخرین اثر آن موقعش یعنی "نشت نشا" پرسیدم. ابک از امیرخانی گفت و نفهمیدم چرا گفت "ای کاش امیرخانی وارد این حوزه نمی‌شد." البته بعد از بیش از ۲ سال از آن قضیه، ریز گفت و گوی من با ابک در خاطرم نیست. آنچه اما هنوز در ذهنم سؤال است این که چرا ابک از اینکه امیرخانی در این باره نوشته راضی نبود؟ و چرا حضرتش را شایسته حضور به چنبن بحثی نمی‌دانست؟ نوعی تمسخر یا خنده‌های ریز در لبان حمیدرضای ابک بود. دقیقاً به این معنا که "من چیز هایی می‌دانم که تو نمی‌دانی ..."  هنوز من از آن "چیزها" بی خبرم. شاید حق با ابک باشد که هراس نیست از اینکه نظرم را درباره‌ی "نشت نشا" تغییر دهد.

۲. نشت نشا یک مقاله بلند از رضا امیرخانی است و در واقع در باره ی مهاجرت نخبگان است. آنچه که این اثر را از سایر مقاله‌های مشابه متمایز می‌کند قلم صریح و آمیخته با طنز نویسنده است. احساس نوعی یک طرفه به قاضی رفتن ممکن است به شما دست بدهد. هر چند چنین احساس چندان بیراه نیست. برای قضاوت اما معیاری هست و سنجه خرد برای صحت یا افساد نوشته‌های امیرخانی کفایت می‌کند.

۳. برای خواندن این کتاب ضروری نیست که ابتدا فصل اول یا همان پیش درآمد را بخوانید. از روابط علی و معلولی هم شروع کنید چیز خاصی را از دست نداده‌اید.

۴. در فصول مختلف این کتاب غیر از آنکه مسائل و شاید به نوعی عمق فاجعه در علوم فنی به تصویر در آمده است سخن از علوم انسانی نیز بدرستی آمده است. اما شاید نکاتی مغفول مانده باشد که در گفتارهای بعدی بدان می‌پردازیم. اساساً تکیه نوشته‌های من بر "نشت نشا" و "بیوتن" است که در ادامه به خوبی آنها را مورد واکاوی قرار می‌دهیم.

۵. رابطه بین علم و زندگی، نتایج دروغین نظام آموزشی و تکریم از جمله بهترین بخش‌های کتاب است که از بقیه کم نقص‌تر و حرف حساب و بدیع زده است و احساس می‌کنم سخن آخر امیرخانی مجمل‌تر از آن است که فکرش را می‌کردیم. در سخن آخر قرار است بحث‌هایی شود که نادیده است. چرا نمی‌دانم؟ چه بحث‌هایی؟ البته تا حدی  می‌دانم، اما اکنون حوزه بحث را مشخص می‌کنم. تا بعد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. دوست داشتم "داستان سیستان" نوشته ی رضا امیرخانی نبود یا حداقل کار مشترکی می شد از بچه های حفظ و نشر آثار رهبری. همواره ذخیره استراتژیک را باید به یاد داشت. چگونه خرج کردن ذخیره استراتژیک خودش یک هنر است.

۲. داستان سفر رهبری به استان سیستان و بلوچستان و حضور ده روزه ی ایشان دست مایه یک سفرنامه خواندنی شد. نکاتی که امیرخانی در قالب این سفرنامه ارائه کرده است، دقیق و شایسته تأمل است.

۳. فکر می کنم این دست سفرنامه ها از همین زمان و با "داستان سیستان" رقم خورد. بعد از آن بود که "هزار سیصد و سمنان"، "سفر به ایساتیس"، "در مینو در" و " سفرت به خیر، اما..." به زیور طبع آراسته شد. "داستان سیستان" از حیث مشخص کردن ارزش های اصیل انقلاب اسلامی هم کتابی در خور است.

۴.اولین بار که این کتاب را خواندم احساس کردم یک شناخت نامه خوب از رهبر جمهوری اسلامی می تواند باشد. این موضوع تا چه حد درست باشد، نمی دانم. اما می توان چنین نظری را صائب دانست. دوست داشتم امیرخانی کمتر از آقا تعریف می کرد. نه اینکه تعریف از ایشان بد باشد، به هیچ وجه. اما همه دیده ها را نمی توان نوشت و همه حس ها را نمی توان منتقل کرد. در این جاست که باید نگارنده هوای قلمش را داشته باشد. البته درست آن است که برای حرف هایم مصداق بیاورم. اکنون هم کتاب کنارم نیست تا نشانتان دهم که ... بنابراین یک توصیه کلی است و کسی که کتاب را حداقل چهار بار مانند من خوانده باشد می تواند در مورد صادقانه بودن این نظر، سخن به تأیید یا تکذیب بگشاید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. دلم لک زده است برای سرهنگ مشکات و جمله‌های نورانی‌اش. فکر می‌کنم "ازبه" مظلوم‌ترین داستان امیرخانی است. تا می‌گویی امیرخانی همه می‌گویند"بله من‌او، ارمیا، بیوتن و..." تا می‌گویی "ازبه؟"می‌گوید "خب منظور... این چه ربطی به امیرخانی دارد؟"

۲."ازبه" یک داستان بسیار زیبا است. اگر "ازبه" به سبک ایمیل بود و نه با سبک نامه‌های کاغذی منسوخ شاید بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. چون هر چه باشد امیرخانی برای مخاطبی می‌نویسد که با چنین سبک نامه‌هایی چندان هم ذات ژنداری نمی‌کند.

۳. اگر ایده تناسخ در بیان انسانها غلط باشد که هست اما در شخصیت‌پردازی های رضا امیرخانی جایگاه ویژه‌ای دارد. احساس می‌کنم سرهنگ مشکات اینجا شخصیتی شبیه سهراب "ارمیا" و "بیوتن" و شاید شبیه درویش مصطفای "من او" است. دوست داشتم امیرخانی کمی شخصیت‌هایش را تغییر می‌داد و عادت می‌کردسراغ تیپ‌های دیگری باشند که آدم تحملشان را ندارد. نه مثل سرهنگ مشکات آدم حال می‌کند فقط او حرف بزند.

۴. غیر از شخصیت پردازی تا حدی تک بعدی امیرخانی و قالب سازی مشخصی برای آدم‌های داستان ولی کشش داستان برای خواننده کافی به نظر می‌رسد. شخصیت فرانک هم برای کشف آنچه نا مکشوف است هم ضروری است. وجود چنین شخصیتی نشان از زیرکی نویسنده می‌دهد. شخصیت میریان و کل کل های او با آرش تیموری هم خوب از آب در آمده است. اما بهترین جای داستان برای من آنجاست که می‌خوانیم  از مشکات به ...

۵. این دقیقاً شبیه نقد شد نه معرفی. بنویسید نقدی بر ازبه. از قصد اینجوری نوشتم تا کسانی که نخواندند بدون هیچگونه آگاهی و با خلاقیت معصومیت سراغ "ازبه" روند تا ببینند این کتاب هم در نوع خود اثر خوبی است و قابل اعتنا.

۶. چه جالب مطالبم در سایت ارمیا هم بازتاب پیدا کرده است. آقا! سلام من را به آقای امیرخانی برسانید. همین بغل آد تان کنم تا چاکرخواه باشیم.

page to top
Bookmark and Share