تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

از داریوش آشوری تا شهاب مرادی

یا لطیف 

پیش‌نوشت:

رسم‌الخطِ (یا به قول استاد زبان‌نگاره‌) این نوشته از هم‌پوشی در جاهایی با زبان‌نگاره‌ی استاد بسیار ذوق‌زده است. این شاید مهم‌ترین وجه انتخاب این قلم بود در گزینش و معرفی آقای داریوش آشوری.

بدن‌نوشت:

در میان روشن‌فکریِ ایرانی ادای دقیق‌نویسی و درست‌گویی بسیار دیده می‌شود. منتها این محک وقتی در بوته‌ی نقدِ دیگر روشن‌فکری از همان نوع سنجش می‌شود، سست بودن کار آن که ادا درمی‌آورده معلوم می‌شود. این اتفاق، اگر به روند بدل شود، و اگر از خصومت و کینه‌خواهی دوری کند به رشد و بالغ شدن جریان‌های فکری مملکت کمک خواهد کرد. خاصه این که نقد بین هم‌نظرها باشد. یعنی آقای «آ» که با خانم «ب» هم‌نظر است، نقدی را درباره‌ی دیدگاه‌های او پیرامون موضوعی خاص بنویسد. اگر خانم «ب» خیرخواه باشد فارغ از این که نقد آقای «آ» وارد است یا نه، از این که هم‌فکرش به او رحم نکرده، می‌بایست ابراز خوش‌حالی کند. چون رحم‌نکردن آقای «آ»، در صورت حسن‌نیت، به معنای نشان بلوغ در آن جریان فکری است. و حتی می‌توان چنین استنباط کرد که آقای «آ» هم سرِ خودش کلاه نخواهد گذاشت و قبل از هر کسی می‌تواند ضعف‌های خود را بفهمد و بدان اقرار کند. اگر چنین اقراری با اصول، استوار و با محکی‌های روشنی باشد، چنان محققی را در نظرم موجه و با ثبات و دارای منظومه‌ی فکری جلوه می‌دهد.

به حتم شما هم خوش‌حال می‌شوید با چنین «آ»یی آشنا شوید. این «آ» داریوش آشوری است. لازم به ذکر است این قلم این‌جاوآنجا به دنبال آن خانمِ «ب» یا آقای «ب» می‌گردد. اما نیافته است. چنان‌چه آن‌گونه که دیده است آن‌هایی که از نقدِ آشوری در امان نبودند، بر وی تاختند و یا با تمسخر و نقض غرض به او پاسخ گفتند. اما آشوری خود سعی کرده به تنقیح و شفاف‌سازی عقاید گذشته‌اش بپردازد و کتمان نکند که در دوره‌ای بنا به ایجاب‌های هم‌چون شور و جوانی، متاثر از احمد فردید بوده است. اما اکنون که سنی از او گذشته، جهان‌دیده‌تر شده، بیش‌تر خوانده، اصولی در اندیشه یافته، در آن گذشته بازنگری می‌کند. و حتی  احمد فردید را با پرسش‌های بی‌امانش نقدباران می‌کند. این جهان‌دیده‌گی داریوش آشوری درست است یا آن سرزندگی سال‌های تازه‌گی‌اش؟ بنا به سنت مالوفم در رسته‌ی صدتایی‌هایم، نمی‌خواهم ارزشی نظر بدهم. بل‌که می‌خواهم به عنوان یک انسان یا به دیده‌ی دیگران به عنوان یک حزب‌اللهی، از جهت دستِ کم پیاده‌سازی شنآن قوم بنا به دستور قرآن، آن‌چه که از دیگرانِ هم‌عصرم، البته دیگرانی که ایرانی‌اند، می‌آموزم بیان کنم. و در این میان برای هم‌چو منی، دیدن آدم‌هایی با اصول فکری و منظومه‌ای خوش‌بنیان درس‌آموز است. چنان که طبیعت دهه‌ی 20 زندگی‌ام است. مخصوصا این که کاملا هم‌نوایی دارد با این شعار که «یادگیری در هر لحظه به شرط خلاقیت در هر لحظه».

از چنین نگاهی، آشوری به عنوان پژوهش‌گری صاحب‌رای مورد احترام است. چه این که او توانسته با منطقی یک‌دست به زبانی دست یابد که آن زبان بیان‌گر حالات و نظرهایش است. زبانی که در آن زبان‌نگاره‌ی نوینی به کار گرفته شده است. 

البته توانایی‌های آشوری به نگاه ویژه‌اش به مدرنیته و غرب نیز بازمی‌گردد. این نگاه را می‌توانید در سایتِ خوبش ببینید. یعنی جستار. تاییدِ نوع نگاهِ آشوری به غرب، بدون مطالعه‌ی تاریخ تمدن و علم و فلسفه‌ی غرب، از ساده‌انگاری هر خواننده‌ای است. اما این که آشوری فهمیده که برای فهم مدرنیته باید منطق حاکم بر آن را فهمید عمقِ نگاه و بهره‌بری از منظومه‌ی معرفتیِ منظم را نوید می‌دهد. البته نوع فهم او بیش‌تر در ستایش مدرنیته است. اما نگاه بدبینانه‌اش به روشن‌فکری ایرانی و بدتر از آن روشن‌فکری دینی در این کتاب خوانشِ جدیدی در نقد مدرنیست‌های وطنی به دست می‌دهد.

نوشتن بیش از این را جفا به آشوری می‌دانم که کم‌تر از 1000 صفحه مطلب، در قطع رقعی و با فونت 14ی بی‌میترا، از او خوانده‌ام. منتها همین اندک مطالعه‌ی دانش‌های رنگ نوشتار به خود گرفته‌ی آشوری نشان می‌دهد که باید وارد نمایه‌ی صدنفره‌ام شود و از دقتش ستایش شود و از زبان‌نگاره‌اش ذوق‌زده شوم.

پس‌نوشت:

آشوری در چند جای نوشته‌هایش عباراتی را به کار برده که منطقش برایم روشن نیست. شاید پس از مطالعه‌ی کتابِ «بازاندیشی زبان فارسی» پاسخم را بیابم. اما با توجه به منطق این نوشته که ستایش‌گر نگاه نقادانه‌ی آشوری به روشن‌فکریِ ایرانی است، حقیر هم نظرهایش، یا همان نقدهایش، را بیان کند. 

1. با توجه به این که هیچ کلمه‌ای در زبان فارسی تشدید ندارد، مشخص نیست که به چه علت داریوش آشوری روی حرف «واو» در کلمه‌های فارسیِ «دوم» و «سوم» تشدید گذاشته است. 

2. چرا جدانویسی او سلیقه‌ای به نظر می‌رسد. فی‌المثل او «هیچ‌گاه» را جدا نوشته، ولی «پای‌گاه» را سرهم نوشته است. از این دست سلیقه‌ها در نوشتارش بسیار به کار رفته. برخلاف امیرخانی که قاعده‌ای یک‌سان در جدانویسی به کار گرفته، آشوری جاهایی که به وضوح تضادی با جدانویسی‌اش ندارد، سرهم نوشته است. به عنوان نمونه او «روشن‌فکر»، «سیاست‌مدار»، و «تهی‌دست» را سرهم نوشته است.

این مساله در کلمه‌هایی که در آن «بن»ِ گذشته یا حال به کار رفته است هم دیده می‌شود. به عنوان مثال او «پای‌بست» را جدا نوشته، با توجه به این که در آن بنِ «بست» به عنوان فعل به کار رفته. چنین است «شکست‌خورده» و یا «فراموش‌شده». ولی «بنیان‌گذار» را که در آن از فعل «گذار» استفاده شده و حتی با توجه به معناداریِ «بنیان» سرهم نوشته‌ است. که تعجب‌آور است. 

مطلب بعدی‌ام، روز 5 اردی‌بهشت نگاشته خواهد شد. هم‌چنین عضو سایتی شده‌ام به نام goodreads. آن را روی عکسم در پیش‌نهادهایم لینک کرده‌ام. حتما شما هم عضو شوید هر چند متاسفانه فیلتر است.


برچسب‌ها: داریوش آشوری, روشن‌فکری, دقیق‌نویسی, زبان‌نگاره, جدانویسی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:21  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

جماعت کتاب‌خوان در بین جوانان کم نیست. ولی این جماعت غالبا از بین بچه‌های هم‌فکرم نیست. این جماعت از کسانی است که نه در سلیقه‌ی سیاسی، که در غایت هستی‌شناختی هم با این قلم انطباق ندارد. آن‌ها درست فکر می‌کنند یا من؟ البته این سوال با معلوم کردن مبانی و غایت و انتظارات، «معنادار» است. منتها نمی‌خواهم این‌جا به قضاوت بنشینم و بگوییم چه کسی درست می‌گوید و کدام نوشته به صواب نزدیک‌تر است و در این میان کدام یک در جستجوی درستی بی‌غل و غش‌تر است. البته همه‌ی این‌ها قابل بررسی است. و باید بررسی شود. و اگر آن‌ها بررسی نکنند که گویا نمی‌کنند، آن‌هایی که می‌گویند و ادعا می‌کنند پیِ تفکر دینی هستند باید به این مورد اهتمام بورزند که از ویژگی‌های تفکر دینی، فرزندانِ دلیل بودن است و احتجاج به شرط استدلال است.

متاسفانه می‌بینم آن‌هایی که خودشان را به اصطلاح «وارثان روح الله» می‌دانند و در ظاهر محاسنی به‌هم زده‌اند و در باطن استغفار دارند و در نیمه‌ی شب نافله‌ی سوزناک می‌خوانند، در عمل اندیشه‌ای سکولار دارند. آن هم سکولاری خطرناک‌تر از سکولار واقعا سکولار. این نوع سکولاریسم گویی به جدایی عرصه‌ی دین از عرصه‌ی تعقل فتوا می‌دهد. یعنی تصریح می‌کند تو تمام مناسک دینی را انجام بده، در عرصه‌ی اخلاق هم پای‌بند دین باش، ولی در عرصه‌ی فکر و نظر کار خودت را بکن. یعنی بدون این که ملکیان و سروش را بخوانی، بکوب. یعنی بدون این که کتاب‌های «آ» و «ب» و «پ» را بخوانی، نقدشان کن و فتوا به بی‌دینی‌شان بده. فیلمِ «جدایی فلان از فلان»، «گشتِ فلان»، «گزارش یک فلان» را بدون این که بیبینی به دیوار بزن.

این تصویر بدون رتوش بچه مذهبی‌هاست. این تصویر با رتوش دعا برای ظهور، دل‌نوشته برای امام حسین، حضور در هیات و حتی دل‌پاکی ممکن است رتوش شود، ولی به زودی رنگ می‌بازد و پارازیت‌ها و خَش‌ها خودشان را نشان می‌دهند.

یکی از وظیفه‌های بچه مذهبی‌ها کتاب‌خوانی است. ولی تعداد سایت‌ها و بلاگ‌های بچه مذهبی‌هایی که کتاب‌خوان هستند کم‌تر از انگشتان یک دست است. چون اگر چنین باشد باید بلاگ‌هایی باشد از تجربه‌های مطالعه‌ی بچه‌های انقلاب اسلامی که قرار است وارث خون شهدا باشند. این قلم یک وبلاگ بچه مذهبی دیده‌ام که تجربه‌های کتاب‌خوانی‌اش را نوشته و آن هم تازه متهم است به جریان انحرافی! این وبلاگ البته اهداف دیگری دارد، ولی نشان می‌دهد که نویسنده‌اش که کارشناس ارشد هنر دارد به این مساله پای‌بند است که کتاب بخواند.

بگذریم علی رغم اعتراضم به پارسینه که من را در + بلاگر حزب‌اللهی خوانده، آن‌ها هنوز بر سبیل غلط‌پنداری‌شان استوارند و در کمال بی‌تقوایی بنده را حزب‌اللهی نامیده‌اند. من قطعا حزب‌اللهی‌ای نیستم که کتاب «دیگران» را نمی‌خواند و سرش به کتاب‌های خودش گرم است؛ کتاب‌های گروه خودش، دسته‌ی خودش.

اما آن طرف کولاک است. بچه‌های‌شان خیلی خوب کتاب می‌خوانند. البته این به این معنا نیست که همه باید تجربه‌های کتاب‌خوانی‌شان را بنویسند، ولی وقتی معدل می‌گیری می‌بینی آن طرفی‌ها پرخوان‌تر هستند. مطمئنا رفقایم مانند حمید و مهدی و تورج و... هم کتاب‌خوان هستند، ولی تجربه‌های‌شان را چندان منتشر نمی‌کنند. ولی دوستانی را که من ندیده‌‎ام مانند + و + و + و + و + همگی کتاب‌خوان هستند (بعضی از این‌ها هم متاسفانه به علت استفاده از بلاگ‌اسپات فیلتر هستند)، و البته نوع دیگری می‌اندیشند. که باید به آن نوع دیگر هم فکر کرد. به این‌ها اضافه کنید بلاگ‌هایی چون «کرم کتاب»، «لذت متن»، «یک فنجان کتاب گرم» و به قول جلال الخ.

اما در میان این‌ها من مدت‌هاست مشتری وبلاگ فرانک هستم. که نوشته دختر خانمی است از اصفهان و کارشناس ارشد و به نظرم خوره‌ی کتاب. او از سه و نیم سال قبل به این ور لااقل 900 کتاب خوانده است که آماری خیره‌کننده است. او ابتدا داستان را نقل می‌کند، بعد نقد خودش را عنوان می‌کند و سپس تکه‌های زیبایی از متن را به انتخاب خودش منتشر می‌کند. منظم و لاینقطع کتاب می‌خواند. حتی اگر از نویسنده‌ای مانند رضا امیرخانی خوشش نیاید، باز هم کتاب‌های دیگرش را نیز می‌خواند که این نشان دهنده‌ی نوعی تفکر دینی است. یعنی به این راحتی‌ها از کسی ناامید نشدن. همین کارش این پیام اخلاقی را برایم دارد که اگر از «نگران نباش» مهسا محب‌علی متنفرم، کارهای دیگرش را هم بخوانم. شاید در آن‌ها او به‌تر عمل کرده. دوست دارم شما هم وبلاگ فرانک را بخوانید و درس بگیرید که باید بخوانید. ضمنا ایده‌ی این بخش «آخرین کتابی که خوانده‌ام» وبلاگم از فرانک نشات می‌گیرد. تنها ناراحتی‌ام این است که نتوانسته‌ام این بخش را بایگانی کنم و هر بار مجبورم عوضش کنم.

متاسفانه بنده نه عکسی از ایشان دارم و نه ایشان را می‌شناسم. ولی به نظرم انسان قابل احترامی است و امیدوارم با قدرت به نوشتن ادامه دهد و درسی باشد برای ما کتاب‌نخوان‌ها.

و به همین دلیل نام او را هم در بین صدتایی‌های این خاک قرار داده‌ام. و اولین خانمی است که در این لیست وارد شده (قابل توجه طرلان).

پس‌نوشت:

«خصوصی» و «گشت ارشاد» را دیده‌ام. هر دوی‌شان را بی‌جهت می‌زنند. «خصوصی» موضوع جدی‌تری دارد و «گشت ارشاد» ساخت و پرداخت بهتری. سریال «چک برگشتی» شبکه‌ی یک هم مطلوب بود و «کلاه قرمزی» ایام عید هم مثل همیشه خوب بود؛ مخصوصا با هنرنمایی فامیل دور. مطلب بعدی را بیست و ششم فروردین خواهم نوشت.


برچسب‌ها: فرانک, داستان, کتاب‌خوانی, روشن‌فکری, حزب‌الله
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:28  توسط میثم امیری  |  6 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

یکی از پرسش‌هایی که ممکن است از این نوشته‌ها بشود این است که به چه دلیل من دارم از صد نفر دیگر می‌نویسم. صد نفری که یقینا «من «نیستند. و نه تنها من نیستند، که در جاهایی خلاف «من» هم هستند. و شاید حتی خلاف مبانی فکری «من» هم باشند. پس تکریم آنان به واقع گول زدن خودم نیست؟ از بی‌اندیشگی یا حرف نداشتن خودم نیست؟ از مبنا نداشتنم نیست؟ این پرسش به وضوح ذهنم را درگیر کرده است. منتها ادعا می‌کنم لااقل یک پاسخ برای آن یافته‌ام. آن هم این که می‌توانم از این صد نفر به عنوان آیینه‌ای استفاده کنم که خودم را بازآرایی می‌کند. من را به من می‌نمایاند. و به من نشان می‌دهد که که هستم و چگونه می‌اندیشم و شخصیتم چگونه شکل گرفته است. و این بازنمایی به تصحیحم کمک می‌کند. به درست شدنم یاری می‌رساند. و به خود را گول نزدن می‌رسد. و به ساختن مبانی فکری‌ام منجر می‌شود و غیر از این راه دیگری ندارم. و به نظرم چاره‌ی دیگری ندارم. مدام این ساختن و تجدید نظر کردن و دوباره دیدن به کارم می‌آید. من زمانی مطالبی را می‌نوشتم که مطمئنم دوباره آن‌ها را نخواهم نوشت. و مطمئن نیستم که روزی هم این مطالب را، با همین جنس و ادبیات، بنویسم. ولی آنی را که همیشه قبول دارم و دوست دارم که قبول داشته باشم، غیر از قضیه‌ی امام حسین و روضه، این است که سر خودم کلاه نگذارم. پزِ الکی ندهم.  امروز که ممکن است به بعضی حرف‌های حسن آقای رحیم‌پور ازغدی بخندم معنی‌اش این نباشد که ایشان هیچ تاثیری روی شالوده‌ی فکری من نگذاشته است. وقتی سالیانی به جد سخنرانی ایشان را دنبال می‌کرده‌ام، قطعا ذهنم هم در جاهایی از او تاثیر پذیرفته است. لاجرم می‌گردم و آن تاثیر را می‌یابم و معرفی می‌کنم. تا هم از او تکریم کرده باشم، هم حسابِ خودم دستم باشد و هم مبانی فکری‌ام و طریقه‌ی اندیشیدنم شفاف باشد. بدون این درنظر گرفتن و با اغماض از کهنه‌ها قطعا هیچ گهی نخواهم شد. و می‌فهمم که اگر می‌خواهم یک گهی بشوم حتما باید بدانم قبلا چه بوده‌ام و حتما باید حواسم به کهنه‌ها باشد. به نظرم به این علت خود جناب گه در نظر شما مشمئز کننده است که او فراموش کرده چه بوده. اگر گه می‌دانست که قبلا غذاهای لذیذی بوده و اگر گه می‌فهمید که اطعمه‌های گلچین‌شده‌ای او را ساخته‌اند قطعا این قدر در نظر شما منفور نبود. او منفور است چون نشانی از آن چه بوده ندارد. و به نظرم آدمی یا جریانی یا گروهی که بخواهد بریده از آن چه قبلا بوده عمل کند سرنوشت بهتری در تطبیق با گه نخواهد داشت. البته این یادآوری و این بیان تاثیرها باید به هدف بهینه شدن و تغییر صورت بگیرد. و می‌دانم که از این‌جا به بعد هر چه بنویسم شکل شعار به خودش می‌گیرد و در این تنها بی‌بنیه پوچ‌ساز معرفتی همه‌ی ما یک جورهایی استادیم. حال با چنین پاسخی است که صدتایی‌هایم معنادار می‌شود. منظورم عدد صد در این استدلال نیست، بلکه تاثیری است که از تاثیرگذاران گرفته‌ام؛ البته عجالتا با وطنی‌ها شروع کرده‌ام. یک عهد دیگر را پابرجا خواهم داشت و آن این که از مرده‌ها چیزی نگویم. حیف شد سیمین رفت. شاید اگر دو سه اثر دیگر ازش می‌خواندم، مثل غروب جلال، او را هم به این لیست اضافه می‌کردم.

بدن‌نوشت:

دوست داشتم یک بار دیگر نام استاد مصطفی ملکیان را هم دوباره ذکر کنم. چون نثرش، کلامش، دقیقا همان فرمی است که می‌خواهم و دوست دارم.

از همین مقدمه می‌خواهم نتیجه بگیریم کاری که شهاب مرادی با من کرد. کاری بس مهم. چیزی که از او یاد گرفتم. شهاب مرادی را حتما می‌شناسید. بله آخوند است. و از این آخوند دیجیتالی‌ها است. یا از این آخوند انژکتوری‌هاست. یعنی اگر آخوندهای قبلی را آنالوگ و کاربراتور حساب کنیم، آدم‌هایی از جنس شهاب، و با ادبیات و لحن او می‌شوند جدید. آدم‌ها که می‌توانند صمیمی با مخاطب ارتباط برقرار کنند و او را پای گیرنده بنشانند. او از این جنس آخوندهاست. برنامه‌اش هم بیننده دارد. سایتش هم پربیننده است به طوری که به سهولت مشخص است که آمار بازدیدکننده‌هایش از بلاگرهای حرفه‌ای هم بیشتر است. 

تا این‌جا شهاب مرادی یعنی یک آخوندِ حرفه‌ای که هم خوب صحبت می‌کند و هم نشان می‌دهد که حرف خوب می‌زند. ارتباط عالی با دوربین برقرار می‌کند و این احساس را در مخاطب می‌آفریند که آن که روبروی دروبین نشسته برایش احترام قائل است و به واقع به او پاسخ‌گو است. 

اما آن‌چه که من از شهاب آموخته‌ام این‌ها نیست. بلکه صداقتِ صریحش است. نترسیدن و حرف خود را زدن است. ولو این که حرفش هم حرفی غلط باشد: «هر چه آمریکایی بپسندد من نمی‌پسندم». که قطعا حرفی است بی‌منطق و ضعیف. بنابراین من به اصلِ گفته کاری ندارم، بلکه به نترسیدن و حرف زدن اهمیت می‌دهم. هرچند متاسفم برای آخوند مطلعی مثل ایشان که فیلم جدایی نادر از سیمین را ندیده است. بالاخره فیلم جدی که اسکار برده و توی این مملکت هم اکران شده و بالای 2 میلیون نفر هم دیدنش، حتما برای آخوندی مثل شهاب هم باید جدی باشد. ولی غیر از این، به دست نیاوردن چهار تا جوان روشن‌فکر آن مطلب مورد نظرم است.

حتما فهمیده‌اید که به برنامه‌ی شب عید شبکه‌ی دو اشاره دارم. در حالی که تنها 10 دقیقه به تحویل سال مانده، باز هم شهاب مرادی با جدیت و صراحت و صداقت حرفش را زد. شاید برای هر آخوندی در این لحظه بهتر این بود که هم‌نوای مردم شود. تازه دل کلی آدم که دارند برنامه‌ی احسان علیخانی را می‌بینند به دست آورد. می‌توانست عجالتا سکوت کند و از کنار اسکار جدایی نادر از سیمین بگذرد و یا دست کم نکوبدش. آنتن چند میلیون بیننده‌ی آن شب را برای تبلیغ دین استفاده کند. اما شهاب مرادی چنین کرد. به نظرم مردانگی کرد. او کاری کرد حتی بسیاری از علاقه‌مندانش هم با شنیدن حرف‌هایش درباره‌ی اسکار و سخنان ضد آمریکایی‌اش، شبکه را عوض کردند و ترجیح دادند با سالار عقیلی شبکه‌ی چهار حال کنند یا با [...] فرزاد حسنی تحویل عید را شاهد باشند.

اما شهاب این کار را نکرد. شهاب ایستاد. شهاب محکم هم ایستاد و با ایمان حرفش را زد. خودسانسوری نکرد. نخواست دل‌رحم حرف بزند. نخواست الکی همه چیز را توجیه کند. زه نزد. التقاط نکرد. ادبیات شهاب، ادبیات نهج البلاغه و بیت المال و تقوا و روضه‌ی ارباب و شش ماهه و بصیرت و علمداری است. برای چنین کسی التقاط است که بخواهد از اسکار خوشش بیاید. مراسمی که دست کم حجاب زنانش، دیدنش را برای مرید علی محال می‌کند. شهاب به درستی تفسیر حرف‌های آنتی آمریکایی آقای خامنه‌ای است. شهاب زودتر از پیام نورزی رهبر، حرف‌هایش را تفسیر کرد و آن را همه فهم ایراد نمود. مهم جملات شهاب نبود، مهم منظومه‌ی فکری بود که شهاب داشت و فهمید که آن که در شخصیتش و علایقش تناقض نباشد موفق است.

شهاب مرادیِ شبِ عید مهمان استودیوی پر زرق و برق سیمای نظام با مخاطب میلیونی، همان شهاب مرادی هیات ثارالله‌ی محمود کریمی بود که اول مجلس اشاره می‌کرد دوربین را خاموش کنند تا او ضعف‌های بچه مذهبی را خیلی خودمانی تذکر بدهد.

این روراستی نعمت است. و بعدا در وبلاگش هم کوتاه نیامد. مدام توضیح داد:

غلیظ بودن در برابر دشمن توصیه خدا و روش رسول خدا بوده. لطفا دقت کنید مسئله من امریکاست؛ به عنوان یک دشمن جدی و بازی های فرهنگی و موج سازی هایش، نه آقای فرهادی و امثال ایشون.

یا در ذیل نقد زیر جواب نوشت:

براتون متاسفم که فیلم جدایی رو ندیدن. براتون متاسفم که حضور یک فیلم ایرانی در مهم‌ترین جشنواره سینمایی در جهان را بی‌ارزش می‌دونید. براتون متاسفم که درک درستی از این اتفاق ندارید. برای جوان‌هایی که پای حرف‌های شما می‌شینند متاسفک که فکر می‌کنند شما یک روحانی متفاوت هستید.


شهاب مرادی : سلام/ سال نو مبارک امیدوارم این سال، سال مهربانی و رفاقت باشد.
 
روحانی متفاوت؟! این یعنی بی هویت؟
 
لحن شما با من تندتره یا لحن من در مورد امریکا؟ ببینید حتی سلام نکردید...
 
لطفا در مورد موضوع اسکار بیشتر مطالعه کن و فکر کن و بررسی کن در مورد مقدمات و مؤخرات آن و سهم برد تبلیغی دشمن از این اتفاق اخیر.
 
- اما دشمن، کلمه ای که این روزها خیلی ها ازش فرار می کنند و دوست دارند مثل کبک سر زیر برف کنند و همه را دوست بپندارند! اما تو از این کلمه نترس و با شجاعت و آزادگی، منابع مختلف را بخوان و فکر کن آن وقت به هر چه رسیدی عمل کن. 
 

 مجدد قضاوت کردن خوب می دانم. من هم مکرر مسائل را بررسی می کنم و تامل می کنم تا از بیان سخنان شیک، پر طرفدار اما ناحق که شاید اکثریتی را همراه می کند، پرهیز کنم.

جالب‌ترینش هم جواب او به خواننده‌ای از انگلیس بود:

سلام...جناب مرادی شما فکر می کنی کی هستی ؟ که مراسم بین المللی اسکار برات مهم باشه یا نه ؟ این مراسم ربطی به آمریکا و بازی های سیاسی شما نداره و از ترکیب فرهنگ های مختلف تشکیل میشه ... این چه حرفی بود که زدید ؟ واقعا که آبروی حوزه و روحانیت را بردید ... کمی قبل از حرف زدن فکر کنید 
...


شهاب مرادی : سلام/ اگر ربطی به آمریکا نداشت، اوباما در پیام نوروزیش به اون اشاره نمی کرد. اسکار یا همون جایزه آکادمی، کاملا آمریکایی است نه جهانی، منکر اعتبار جهانی آن نمی شوم اما تاکید می کنم مربوط است به سینمای امریکا در پنج حوزه با یک بخش زبان خارجی. 
 
تعبیر اوباما از این اسکار: بالاترین افتخار آمریکایی برای یک فیلم خارجی.
 
یک سرچ ساده در اینترنت کنید و یا مثلا صفحه اسکار را سایت ویکی پدیا بخوانید و یا سایت رسمی اسکار.
 
نقد من به اسکار و موج سازی و قهرمان سازی های غیر واقعی آن بود.
 
اگر نظرم برای شما مهم نبوده پس این واکنش و ... ؟!
 

به هرحال از توجه و توصیه شما به فکر کردن متشکرم. امیدوارم شما هم این توصیه را عمل کنید و مسائل را به دور از خشم و تعصب تحلیل و بررسی کنید. موفق و پیروز باشید. سال نو مبارک.

این بی‌باکی و سرخورده نبودن یکی از الطاف آقای خمینی به روحانیت بود. همین نترسی است که باعث می‌شود کسی پیدا شود و از اسکار انتقاد کند. آن هم در لحظه‌ی عید، آن هم در جایی که آدم‌های مخالف نظام هم دارند سیمای ما را می‌بینند. اما این کوتاه نیامدن و در هر لحظه اصول داشتن بسیار برایم مغتنم است. چه توصیه‌ی خوبی است این توصیه‌ی خودت باش. اگر آدم خودش باشد، حتما می‌تواند به حقیقت هم نزدیک شود. چون حواسش است کلاه سر خودش نگذارد و علی رغم وجدانش کار نکند و با صداقت پیش برود.

پس‌نوشت:

از بابت برخی کلمات آمده در متن هم عذرخواهی را لازم می‌دانم از آنان که با دهانی پاک حرف می‌زنند. برخی را پاک کرده‌ام، اما یکی دو مورد را علی رغم هتاک بودن، مجبورم در استخدام نوشته‌ام زنده بدارم.

در + هم مطلبم منتشر شده؛ با این توضیح که من خودم رابلاگر حزب اللهی نمی‌دانم.


برچسب‌ها: شهاب مرادی, منبر, فرهادی, روضه, محمود کریمی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 3:2  توسط میثم امیری  |  4 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند نفر دیگر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

یکی از دعواهای قدیمی در فلسفه که هنوز هم بین متقدمین و معاصرین بر سرش بحث است، مساله‌ی تطابق ذهن با عین است. وقتی پدیده‌ای را در بیرون می‌بینیم چگونه آن را در ذهن‌مان جای می‌دهیم، مفهوم‌سازی می‌کنیم و چگونه می‌فهمیش.

در میان دعواهای موجود حق با کیست؟ آن‌هایی که از تطابق ذهن و عین سخن می‌گویند، یا آن‌هایی که از باور صادق موجه، نه لزوما عین واقع، حرف می‌زنند. یا آن‌هایی که اصولا مانند سوفسطاییان منکر هر نوع واقعیتی می‌شوند. این دیدگاه‌های معرفت‌شناسی در حوزه‌ی مباحث عقلی چالش‌برانگیز است! و به قول ایمانوئل کانت تمامی هم ندارد.

یکی از کارویژه‌هایی که می‌توان برای این موضوع برگزید، رییس جمهور اسلامی ایران، دکتر محمود احمدی‌نژاد است. (لازم به ذکر است برای اولین بار است که در وبلاگم کسی را با نام دکتر می‌خوانم و برایش دلیل دارم). شما چگونه به او می‌نگرید؟! این نحوه‌ی نگریستن شما یا انتزاع‌تان از شخصیت محمود تا چه اندازه با واقعیت هم‌خوانی دارد؟ در این که واقعیتی به نام احمدی‌نژاد هست شکی نیست. در این که این واقعیت البته قابل شناختن هست هم شکی نیست. اما به قول حکما چه راهی را انتخاب می‌کنیم تا از این که احمدی‌نژاد هست به این که احمدی‌نژاد است اطمینان یابیم؟ عمده‌ی تحلیل‌هایی که درباره‌ی شخصیت محمود ارائه می‌شود درباره‌ی استی اوست. تا به حال تحلیلی را ندیده‌ام که راهی را برگزیده باشد و با شفاف‌سازی پیش‌فرض‌ها نظام فکری آرام آرام ما را به شناختن یا همان استی‌اش برساند. هر که خواسته از او با ما سخن بگوید، بی‌درنگ ما را متوجه‌ی استی‌اش کرده است. بدون این که متقن کند از چه رو این استی به درستی نشات گرفته‌ از هستی‌اش است. به قول استاد مصطفی ملکیان: «در این که من یک صندلی به رنگ آبی می‌بینم» شک و دعوایی نیست. همه‌ی دعوا بر سر این است که می‌گوییم: «رنگ این صندلی به رنگ آبی است». در حالی که باید به قول کانت لااقل موجه باشد که چرا از این که تو رنگ این صندلی را آبی دیده‌ای نتیجه گرفته‌ای رنگش آبی است. از هستی چیزی چگونه استی‌اش را گزارش می‌دهی. بگذریم از این که گزاره‌هایی که درباره‌ی محمود احمدی‌نژاد به ما گزارش می‌شود اکثرا گزارش‌هایی ارزشی است. یعنی از چند است، بایدی را نتیجه می‌گیریم و می‌گوییم باید چنین باشد.

در میان کسانی که تا به حال به تحلیل رفتارها و کنش‌های محمود پرداخته‌اند، شاید گزارش فرهاد جعفری، نویسنده رمان پرفروش کافه پیانو، کم‌تناقض‌تر بوده. جعفری توانسته با ساختن لغت‌های خودش به تحلیل شخصیت احمدی‌نژاد بپردازد. او دستگاه فکری را ساخت و در آن دستگاه درباره‌ی احمدی‌نژاد حرف زد. او با ادعای این که «احمدی‌نژاد لولای دموکراسی در ایران است»، به طرح مباحثی درباره‌ی روحیات و غایات رییس جمهور ارائه داد و روز به روز هم به فربه‌تر کردن، در مواردی هم مستدل‌کردن، ادعایش پرداخت. جعفری شاید تنها کسی بود که به تحلیل احمدی‌نژاد پرداخت و خواست از هستی این موجود راه‌هایی را نشان دهد تا به استی‌اش برسد. البته علی الظاهر تحلیل‌های او ربطی به اندیشه‌ها و سخنان احمدی‌نژاد نداشت، ولی هر چه زمان می‌گذشت و یاران محمود پراکنده‌تر، دوستانش متنوع‌تر و عقایدش رنگارنگ‌تر می‌شد، درستی تحلیل‌های جعفری، البته در جاهایی، روشن‌تر می‌گشت.


به غیر از او من کسی را نمی‌شناسم که توانسته باشد به نقد محمود بپردازد. بلکه غالبا با عده‌ای آدم شیفته یا عصبانی مواجه بوده‌ایم که خواستند رییس جمهور را مدح یا ذم کنند. آن‌ها نخواستند درباره‌ی پدیده‌ی مهمی به نام احمدی‌نژاد گفت‌و‌گو کنند. بلکه خواستند تک‌گویی کنند. تحلیل شخصیت یا کنش‌های محمود با ساده‌انگاری، یک طرفه به قاضی رفتن، مستدل نساختن روندِ عجیبی را در سپهر سیاسی مملکت ساخته است. ما آدمی را داریم که با انتقاد اخت گرفته است. و انتقاد برایش شیرین و دل‌چسب می‌نماید و حتی حاضر است با آن صفا کند (مانند بیمار مازوخیستی که از خودآزاری لذت می‌برد). بدش نمی‌آید هر چند وقت یک بار کاری کند، تا مملکت برآشوبد. منتقدین دوباره مقاله بنویسند، مسئولین سابق مصاحبه کنند، مخالفان سخنرانی کند، و او هم به کارش ادامه دهد.

قبل از آن که از همین مدخل به تاثیرات احمدی‌نژاد بر خودم اشاره کنم، لازم می‌دانم ذکر کنم این یک تحلیل موضعی از رفتارهای مردی است که لزوما آدم مثتبی نیست، ولی من از او چیزهایی آموخته‌ام. من در پی یک نتیجه‌گیری یا یک تحلیل بسته‌بندی شده درباره‌ی محمود نیستم. تنها می‌خواهم کمی از تجربه‌های شخصی خودم بگویم و این که یک نویسنده چه استفاده‌هایی می‌تواند از احمدی‌نژاد ببرد. و البته تاکید می‌کنم فقط کمی. این به درستی به این معنا است که من به عنوان یک نوآموز نوشتن در حال فراگیری درس‌های در سخن گفتن و عمل کردن از احمدی‌نژاد هستم. آن‌هایی که آموزگاران‌شان آدم‌های بزرگی بود وسط کار زه زدند، سیم‌های‌شان قاطی شد و موجودات عجایب‌الخلقه‌ای از آب درآمدند. حال خدا به داد من برسد که می‌خواهم از آموزگاری بگویم که در درستی‌ خودش هم تردید وجود دارد.

(آ) لغت‌سازی

یک داستان‌نویس باید بتواند لغت‌سازی کند. محمود مرد لغت‌ساز صحنه‌ی سیاسی مملکت است. همیشه سری به لغت‌های متروکه‌ی ذهن‌تان و ادب مملکت‌تان بزنید. در میان آن‌ها هنوز هم اجناسی هست که کارایی داشته باشند. کاری که محمود کرد. او حتی در این میان ترکیب‌هایی ساخته که معلوم است با انتخاب و دقت انتخاب شده است. لغت مهروزی از جمله لغاتی است که من تا قبل از محمود آن را نشنیده بودم. این لغت در جایی پنهان شده بود یا از کار افتاده بود. اما محمود آن را برگزید و همواره بر آن تاکید کرد. این لغت یکی از مولفه‌های نقد احمدی‌نژاد هم هست. وقتی می‌خواهند او را نقد کنند و رفتارهایش را ناموجه و به ضرر مردم عنوان کنند از این لغت در مقام نقد استفاده می‌کنند. اما این لغت تنها لغت دوباره زنده شده‌ی او نیست. قطع‌نامه‌دان قطعا لغت کاربردی‌تر است. او به ما می‌آموزد که از پسوند «دان» به عنوان محل چیزی بودن می‌توان به صورت گسترده‌تر و بی‌ربط‌تری بهره برد. دیده شد که بعدتر مردم و سیاست‌مداران که «دان» را به چیزهای عجیب و غریبی وصل کردند.

(ب) نخبه نبودن

در جاهایی نباید نخبه بود. حتی به نظرم هیچ‌گاه نباید نخبه بود. یعنی نباید ادایی نخبگی درآورد. احمدی‌نژاد نشان داده است که می‌تواند به ادبیات نخبگان سخن بگوید. او در مجامع زیادی توانسته با تسلط و با اقتدار با استفاده از لغات مرسوم دانشگاهی سخنرانی کند. اما او از قصد ادای نخبگی درنمی‌آورد. وقتی دانشجویی در سال 84 از محمود با تمسخر پرسید: «شما قیافه‌ات به رییس جمهور نمی‌خورد!» او از این سوال اصلا ناراحت نشد و با خوشحالی فهمید که می‌تواند از همین راه که نشانه‌هایش را مخاطب دریافت کرده است خودش را تبدیل به رییس جمهوری مردمی کند. او بلافاصله و با ذوق‌زدگی پاسخ گفت: «به درد نوکری مردم که می‌خورد.» نخبه نبودن یکی از چیزهایی است که می‌شود از او یاد گرفت. البته این نخبه نبودن و مثل عوام بودن در جاهایی لوث و بی‌مزه از آب درآمد. در تکه‌ی «آن ممه را لولو برد» یا در تکه‌ی تشبیه وزیر بهداشت قبلی به «هلو»، نشانه‌هایی از کم‌ادبی و زیاده‌روی در عدم نخبگی دیده می‌شود. اما در تکه‌ی بی‌مانند «شاسی» که همین دیروز از زبانش در مجلس بیرون آمد می‌توان به برد و موفقیت این نحوه سخن گفتن پی برد. در همین زمینه این قلم پیش از این در این وبلاگ اعلام کرده بود که قانون مدرک فوق لیسانس برای نمایندگی مجلس، یک قانون ظالمانه است. اما این تعبیر من کجا و آن تعبیر تکرارنشدنی رییس جمهور کجا. او با اعتراض و خشم از این موضوع اعلام داشت: «مگر می‌شود با یک شاسی فشار دادن فوق لیسانس گرفت.» محمود نه تنها در این جمله به زیبایی این قانون را به چالش کشید، بلکه روی دیگر سکه یعنی مصون بودن نماینده‌های مجلس از این قانون را هم به باد سخره گرفت. این جمله‌ی سینمایی و داستانی برای ما اهالی مبتدی نوشتن بسیار می‌تواند کارا باشد. و این یک ویژگی می‌خواهد و آن هم نخبه نبودن است. نه این که آدم تلاش کند که نخبه نباشد. نه. بلکه آدم همه‌ی آن کارهایی که منجر به نخبگی می‌شود را انجام دهد، ولی یاد بگیرد که ادای نخبگی را درنیاورد. ادا درنیاورد که باید حافظ روشنفکری بود، ادا درنیاورد که ما عوام نیستم باید خواص باشیم. این جور نوشابه باز کردن‌ها خود آدم را عقب نگه می‌داد. چون این توهم را ایجاد می‌کند که من چیزهایی را می‌فهمم که مردم از آن سردرنمی‌آورند یا مردم نمی‌توانند مثل من حرف بزنند. احمدی‌نژاد جزو محدود سیاست‌مدرانی است که این سد را شکست. جبروت پوشالی یک آدم سیاسی را نابود کرد. حتی باراک اوباما هم سعی می‌کند ادبیات مردمی‌تر نسبت به بوش داشته باشد. حتی او اداهای مردمی‌بازی هم دارد. ولی او باید بداند که قبل از او رییس جمهوری در ایران این‌ها را کهنه کرده است. شاید اوباما زمانی که جمله‌ی زیر را برایش ترجمه کرده‌اند به این فکر افتاده که مردمی‌بازی دربیاورد: «آب را آن‌جایی بریزید که می‌سوزد.»

(پ) غیر قابل پیش‌بینی نبودن

نویسنده باید بتواند غیر قابل پیشبینی عمل کند. یعنی در مواردی مانند همه اظهار نظر نکند، بلکه بتواند سدهایی را بشکند و نوع دیگری حرف بزند و سخن بگوید. این در داستان اتفاقا کاربرد دارد. دوست سکولاری داشتم که در انتخابات‌ها شرکت نمی‌کرد. ولی در انتخابات ریاست جمهوری دهم شرکت کرد و به احمدی‌نژاد رای داد. من بهش گفتم چرا به احمدی‌نژاد رای دادی، پاسخ داد: «این آدمی که من دیدم یک روز جلوی روی رهبر می‌نشیند و می‌گوید بگویم اجتهادت را چطور به دست آوردی؟» نویسنده اگر نتواند غیر قابل پیش‌بینی باشد و اظهار نظر و عمل کند، در این صورت در اتمسفر داستانش هم توفیق نخواهد داشت. یکی از جذابیت‌های داستان‌نویسان بزرگ، غیر قابل پیش‌بینی بودن زندگی آن‌ها و در نتیجه داستان آن‌هاست. ولی این بیداری ذهنی در من که باعث شد فکر کنم چقدر غیر قابل پیش‌بینی بودن در فضای داستان مهم است، به احمدی‌نژاد برمی‌گردد. او توانست طوری بازی کند که هیچ‌گاه زمین بازی‌اش معین نباشد. استراتژی‌هایش رو نباشد. به عنوان مثال احمدی‌نژاد یک استراتژی جالب بعد از انتخابات دهم برگزید و آن هم این که بود که نخواست پرچم‌دار طرفداران ولاییاش باشد. این رویکرد برای حامیانش چندان قابل پیش‌بینی نبود. او نخواست وارد بازی وقت‌گیر فتنه شود. این‌ها در سطح کلان است. اقداماتی چون برکناری وزیر امورخارجه، گیر دادن به اسکله‌های سپاه، از طرف دیگر وزیر کردن یک سردار به‌الذات سپاهی نفت‌پیشه، و خانه‌نشینی یازده روزه‌اش بخشی از اقدامات غیر قابل پیش‌بینی تاکتیکی اوست. این غیر قابل پیش‌بینی بودن لزوما چیز خوبی نیست. منتها من پیِ این نیستم که مدام قضاوت ارزشی کنم، بلکه می‌گویم چقدر قابل پیش‌بینی بودن برای یک هنرمند مهم است. من به همین علت است که هنوز هم به اصغر فرهادی به عنوان یک هنرمند نمی‌نگرم، چون هنوز وجهِ غیر قابل پیش‌بینی بودنش را کشف نکردم. البته ریزنشانه‌هایی در این باره وجود دارد. ولی قطعا اسکات فیتز جرالد، آن طور که همینگوی در کتاب پاریس جشن بیکران عنوان می‌کند، یک غیر قابل پیش‌بینی افراطی است. رضا امیرخانی خودمان نه تنها در فضای داستان‌هایش توانسته این غیر قابل پیش‌بینی بودن و قابل خط‌کشی نبودن را به خوبی نشان دهد، در زندگی شخصی‌اش هم آدم غیر قابل پیش‌بینی باشد. بنگرید به مصاحبه‌ی عالی که زهیر توکلی در نشریه مثلث با او انجام شده و این روزها به عنوان ویژه‌نامه نوروزی این نشریه روی دکه است. که من به عنوان آدمی که پیِ نشریات نیستم، به خاطر این مصاحبه خریدمش. مخصوصا شروعش که عالی است. آن هم آن‌جایی است که امیرخانی می‌گوید روزهایی که پدرش سر کار نمی‌رفت، مثلا پنج‌شنبه‌ها، او هم به مدرسه نمی‌رفت. حرکات غیر قابل پیش‌بینی‌اش در سطوح مختلف زندگی‌اش نشان می‌دهد که می‌توان به او یک نویسنده بالفطره عنوان کرد. محمود هم در عالم سیاست آخرِ این کار است. و آموزنده‌ی هنرمند جماعت.

(ت) مغالطه

نویسنده باید اهل مغلطه باشد. مانند محمود که استاد مغالطه است. محمود در سخنرانی دیروزش در مجلس توانست انواع مغالطه‌ها را به حوزوی‌ها بیاموزد. شاید اگر علی اصغر خندان بخواهد دوباره کتاب مغالطات را بنویسد، یحتمل می‌تواند چند مغالطه‌ی جدید هم کشف کند. در این باره حاج محمود استاد است. او دیروز حرف‌های بدی نزد، اتفاقا در پاسخ به نمایندگان به نکته‌های نابی اشاره کرد. ولی مشخص نشد که این نکته‌های ناب چه ارتباطی دارد با سوال نمایندگان. به عنوان نمونه این که تلویزیون موقع رای‌گیری بی‌حجاب‌ها را نشان می‌دهد، و از طرفی به دولت نسبت به حجاب گیر می‌دهد نکته‌ی درستی است، ولی پاسخ این سوال نیست که چرا دولت در این باره کم‌کاری می‌کند. مغالطه‌ی سوال در برابر سوال. مغالطه‌ی تعمیم جز به کل. این همه آموزنده است. ما باید این را یاد بگیریم. نویسنده نتواند مغالطه کند به هیچ جا نمی‌رسد. ما باید بتوانیم در فضای داستان مغالطه کنیم و مغالطه را به صورت تئوریک در غالب شخصیت‌های داستان بازتولید کنیم. امروز شخصیت‌های مغالطه‌گر هستند که به می‌توانند با واقعیت بازی کنند و به خواننده عمیق بودن و فکر کردن را بیاموزند. خشی در رمان بیوتن رضا آدم مغالطه‌گری است. این نشان می‌دهد رضا مغالطه را خوب بلد است و خوب یاد گرفته. او جاهایی در نوشته‌های تحلیلی‌اش هم چنین است. مثلا مقاله‌ی زیبا و مستدلش درباره‌ی سمپاد از مغالطه‌ی تعمیم جز به کل رنج می‌برد. به این معنا که او محسنات یک مجموعه‌ی برگزیده‌ی 20 سال پیش را به همه‌ی مدارس سمپاد امروزی تعمیم داد. یعنی هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ موضوعی او دچار مغالطه‌ی بسیار بزرگ و خطرناکی شد. ولی با این وجود مقاله‌اش مستدل است. زیبا است و وقتی تو می‌خوانی‌اش، مثل خودم، گریه‌ات می‌گیرد. و محمود هم البته در این زمینه ید طولایی دارد.

البته فهرست چیزهایی که از او در جهت بهتر داستان نوشتن محدود به این‌ها نیست. ولی اهم آن را گفتم تا این انتخاب منطقی باشد.

 پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام را روز 8 فروردین می‌نویسم.

راستی فیلم قلاده‌های طلا ابوالقاسم طالبی را دیده‌ام. هم‌جنس‌گرایش کاملا غلط بود. معلوم است ما دیدگاه درستی در مورد آن‌ها نداریم. باقی‌اش آوانگارد بود.

و

سلام دوستان

عیدتان انشالله مبارک باشد.

نیتم از این فحش‌ها تقرب الی الله است و می‌دانم که این فحش‌ها و لعنت‌ها اجر دارد.

آن هم فحش به سیمای مملکت‌مان است. سیمایی که نماد بی‌ناموسی دینی است. بی‌ناموس یعنی آدمی که نسبت به ناموسش غیرت ندارد. شرف ندارد. به آن دست‌درازی هم کنند قدمی برنمی‌دارد و عین بز نگاه می‌کند. یکی از این بی‌ناموس‌ها سیمای نظام جمهوری اسلامی است. این بی‌ناموسی و توهین بدتر از روی‌دست‌گرفتن فومِ خمینی است. این بی‌ناموسی از هتک مقدسات دینی هم بدتر است. و اما بی‌ناموسی‌اش چیست: دیده‌اید این شب‌ها، که مثلا شب عید است و شب بازگشت به فطرت‌مان است، صدا و سیمای ما دوربین گذاشته روبه‌روی عده‌ای از علما و سخنوران توانا و از آنان می‌خواهد درباره‌ی بهار و معنای عید حرف بزنند. لابد می‌گویید این کجایش بی‌ناموسی است. اتفاقا خیلی خوب است و نشانه‌ی توجه به پیام‌های دینی است. بگذریم از این که من در پخش کردن چنین برنامه‌هایی در ایام ماه مبارک هم ان‌قلت دارم، اما مساله‌ی من در بی‌ناموسی این حرکت به نفسِ کار برنمی‌گردد.

بی‌ناموس آن شمارش معکوسی است که ذیل صفحه، در پایین سمت چپ تصویر به نمایش درآمده است.  بی‌ناموسی بالا گرفته است. این جعبه‌ی خالتورساز مارباز خال‌باز، بی‌ناموسِ دین است. برباد دهنده‌ی و مسخره‌کننده‌ی خون شهیدان است. یکی نیست بگوید اگر جگر نداری که برنامه‌ی چهار تا آخوند منبری را پخش کنی، غلط می‌کنی شمارش معکوس زیرش می‌گذاری. مادرت به عزایت بنشیند مسئول احمقی که این گونه با عقاید مردم بازی می‌کنی. ای کاش همان سیمای طاغوتی بود. تکلیف آدم معلوم بود. می‌دانید که معنای این صحنه چیست:

یعنی بیننده‌ی عزیز نگران نباش. درست است که الان این برنامه شروع شده است، ولی 3 دقیقه‌ی 45 ثانیه‌ی دیگر تمام می‌شود. این آخوند، مثلا شیخ حسین انصاریان، تا مدتی دیگر شرش کم می‌شود. هیچ نگران نباش. می‌توانی شبکه‌ات را عوض کنی، و بعد از مدت معلوم شده برگردی و باقی برنامه‌ها را پی بگیری. نگران نباش. این وصله‌ی ناجور بیشتر از 3 دقیقه و 45 ثانیه وقتت را نمی‌گیرد. ما هم نمی‌خواستیم شب عید این را بیاوریم، ولی چاره‌ای نیست دیگر. ولی عوضش این شمارش معکوس را گذاشته‌ایم تا خیالت راحت باشد.

این را به این جهت قضاوت می‌کنم که این خالتورسیرت حتی برای پیام‌های بازرگانی هم شمارش معکوس نمی‌گذارد.

نمی‌دانم شما چه فحشی به ذهن‌تان می‌رسید. ولی اگر هم فحشی به ذهن‌تان نمی‌رسد چهار خط برای بقیه هم بنویسید. من این فحش‌نامه را برای صدا و سیما هم ارسال خواهم کرد. تا فقط شعار نداده باشم.

یا علی

میثم امیری


برچسب‌ها: احمدی‌نژاد, مغالطه, لغت‌سازی, عوام, صدا و سیما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:55  توسط میثم امیری  |  13 نظر

یالطیف

بدن‌نوشت:

از روز اول عهد کرده بودم که چهره‌های سیاسی را وارد لیست صدتایی‌هایم نکنم. منتها نمی‌شود. یعنی این تصمیم معنادار نیست. آدمی ممکن است همان قدر که فرهنگی است سیاسی هم باشد و البته علمی و هنری... و اساسا این تقسیم‌بندی‌های برای انتزاع راحت‌تر مدرکات است. وگرنه در واقع جاهایی این افرازها با هم خلط می‌شوند و افراز بودن‌شان می‌افتند.

سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس نهم شرکت کرد. انتخاباتی که نرخ حضور در آن بیشتر از همه‌ی انتخابات‌های دهه‌ی 80 (غیر از انتخابات‌های ریاست جمهوری) است. این نشان می‌دهد که ادعای آقای خامنه‌ای در باب رویش‌ها چندان هم مطلب دور از ذهنی نیست.

اما آن چه که در این انتخابات برای من درس‌آموز بود حضور سید محمد خاتمی بود. خاتمی در شرایطی در انتخابات شرکت کرد که اصلاح‌طلبان در شرایط بغرنجی هستند و در انفعالی‌ترین موضع‌شان بعد از دوم خرداد همین روزهاست.

در شرایطی که یاران خاتمی در برخورد نایک‌دست و متناقضی در برابر جمهوری اسلامی قرار دارند؛ این حضور معانی متفاوتی دارد. ولی آن چه که من می‌فهمم این است که خاتمی با این حضور وفاداری‌اش را به اصول قانون اساسی نشان داد. او با این حضور از حرف قبلی‌اش که رفراندوم قانون اساسی بود کوتاه آمد و یا لااقل اجازه داد ما تفسیر منعطف‌تری از آن داشته باشیم.

به نظرم باید این حضور را گرامی داشت. سید محمد خاتمی مورد لعن و نفرین مخالفان نظام قرار گرفته است و قطعا بسیاری از آنان را خشمگین کرده. مخصوصا آن‌هایی که خواهان تغییرات اساسی در اصول قانون اساسی هستند. در چنین شرایطی حضور خاتمی یک راهبرد سیاسی برای خودش محسوب نمی‌شود. چون نه مخالفان خاتمی را نسبت به او رئوف می‌کند و نه یک استراتژی مناسب از سوی دوستانش تفسیر می‌شود. که بالعکس مخالفانش را در مواضع‌شان ثابت‌قدم‌تر (تفسیر امروز کیهان را بخوانید) می‌کند و از گروهی قابل ذکری از موافقان هم برچسب خیانت دریافت می‌کند (کامنت‌های فیس‌بوکی حامیانش را بخوانید).

با چنین فهمی من اخلاق حضور را از خاتمی یاد گرفتم. و آن هم این که جایی که می‌دانی پایبندی‌ات به اصول ممکن است باعث تخریب خودت شود ناراحت نباش و طرف حقیقت را بگیر. خاتمی وقتی در انتخابات شرکت می‌کند یعنی هنوز خیلی چیزها را قبول دارد. به نظرم این انتظار نابه‌جایی نباشد که اجازه دهیم که کسی در انتخابات نظام شرکت می‌کند؛ حق داشته باشد برای تفکرش سرمایه‌ی اجتماعی تولید نماید و آن را تبلیغ کند. چون چنین کسی تا زمانی که خلافش ثابت نشود خواهان براندازی نیست.

پس‌نوشت:

1. حق با دوستان بود. روح الامینی در انتخابات کاندیدا نشده بود.

2. من چند نفر دیگر را هم به لیست قبلی‌ام اضافه کردم که از چهره‌های عمل‌گرای جبهه‌ی پایداری بوده‌اند و تقریبا همه‌شان هم رای آوردند. از آن جمله‌اند: مسعود میرکاظمی، محمد سلیمانی.


مطلب بعدی‌ام 26 اسفند و به نام تاثیرات احمدی‌نژاد است. حیف است وقتی خاتمی را وارد این لیست کرده‌ام از مخالف سیاسی‌اش که قطعا تاثیراتی بر من داشته حرف نزنم.


برچسب‌ها: خاتمی, حضور در انتخابات, درس اخلاق, کیهان
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 17:17  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

سال آخر کارشناسی برنامه‌ی جمعه ظهرهای‌مان این بود؛ نهار با صدای رحیم‌پور ازغدی. بعد از این که سفره‌ی نهار را در طبقه‌ی چهارم خوابگاه می‌انداختیم، سید سی‌دی سخنرانی رحیم‌پور را درون درایور قرار می‌داد. هم‌زمان با میل غذا به سخنرانی او گوش می‌دادیم. 

برخوردی از این دست به درستی جایگاه حرف‌های رحیم‌پور را مشخص می‌کند. یعنی قرار نیست رحیم‌پور ازغدی یک فیلسوف مولد باشد که مفاهیم بکری را بیافریند. یا متفکری خلاق با ایده‌های جدید باشد. رحیم‌پور در ذهن ما گزارش‌گر صادقی بود از شبهه‌های روز تا بیان‌کننده‌ی مفاهیم اجتماعی دین. بیانش منطقی و دغدغه‌هایش دینی و انسانی بود. رحیم‌پور کسی بود که محتوای حرف‌هایش نو نبود، ولی قالبش نوین بود. رحیم‌پور به زیانی دیگر از همه‌ی مفاهیم مهم و درگیر روزگار ما سخن می‌گفت. مثل نمونه‌ی زیر که میلاد دخانچی آن را در وبلاگش آورده است:

«وقتی میگوییم انقلاب، مرادمان چیست؟….راجع به انقلاب وقتی صحبت میکنیم باید روشن بشه که ما یک موجودی و یا پدیده ای به نام انقلاب نداریم اساسا. یه کسی به نام آقای انقلاب و یا خانم انقلاب وجود خارجی نداره….انقلاب یعنی انقلابیون…. اگر انقلابیون در یک انقلاب آدمهای عمیق و دارای فکر روشن نسبت به ابعاد یک حرکت باشند اون انقلاب به لحاظ نظری و تئوریک ریشه داره. اگر انقلابیون ضعیف باشن، عقل نظری نداشته باشن، اون انقلاب بازی میخوره زود. متوقف میشه…. بنابراین ما یک چیزی جدا از آدما به نام انقلاب نداریم…. بنابراین اینکه ما جداگانه فکر کنیم من و شما میتونیم یک مسیری رو بریم، مسیر الف و بعد یه کسی یه چیزی هست به اسم انقلاب، خودش داره یک مسیره دیگه ای رو میره به نام ب، همچین چیزی دروغه. وجود نداره. اگرم کسی میگوید این انقلاب چون اسلامی است خداوند تضمینش کرده، اینم وعده خداوند نیست. این رو من نمیدونم از کجا میگن بعضی ها. خداوند هیچ حرکت اجتماعی و فردی رو تضمین به طور مطلق نکردهضمانت الهی مشروطهخداوند پدر خوانده من و شما نیست. قوم و خویش ما نیست. ما پسرخواندگان خدا نیستیم.»

این بیان رحیم‌پور برای ما جذاب بود و آن قدر سنگین نبود که هنگام تناول غذا نتوانیم هضمش کنیم.

و جایگاه رحیم‌پور را درک کنیم. قرار نیست رحیم‌پور کپی شود. این خطر بزرگی است. رحیم‌پور انسان سالمی است که عمیق و زحمت‌کشیده است. و همه‌ی این‌ها باعث شده که او بتواند به زبانی قابل درک دغدغه ایجاد کند. نباید در او ماند. نباید او را به عنوان یک متفکر مرجع مطرح نمود.

بلکه رحیم‌پور مردی است برای شروع. برای آدم‌هایی که دغدغه‌ی آرمان دینی دارند رحیم‌پور محرک خوبی است و نه مرجع کاملی. بشناسیم جایگاه آدم‌ها را.

رحیم‌پور خودش متفکر مهم و تاثیرگذاری است. اما جایگاه امروز او جایگاهی است که در صورت تکرار لوث و بی‌مزه می‌شود. بامزه بودن این جایگاه و معنی‌دار بودنش برای نسل سوم انقلاب اسلامی این است که او نخواسته شبیه کسی باشد.

پس رفقا از رحیم‌پور بهره بگیریم برای شروع. از این جهت او مفید است و ما را علاقه‌مند می‌کند. ولی بترسیم از این که او را کافی بدانیم. و نخواهیم کتاب بخوانیم و فقط با سخنرانی روزهای جمعه‌ی او بخواهیم خودمان را عمیق کنیم. باید حواس‌مان جمع باشد که رحیم‌پور به تنهایی برای آرمان‌خواهی کافی نیست. بلکه او محرک مناسب است. برای یک اندیشمند مسلمان، او برای ایجاد سوال ضروری است.

این جملات نفی جایگاه مهم رحیم‌پور در سپهر انقلاب اسلامی نیست، بلکه تلنگری است برای درست برخورد کردن و شناختن. برای من هنوز هم رحیم‌پور نو است و هنوز هم جملاتش و استدلال‌هایش کارگشا است. از همین جهت او را در این فهرست وارد کرده‌ام. منتها رحیم‌پور خودش مدخلی است به مطالعات بیشتر؛ همان گونه که تاکید موکد مکرر خودش است. 

پس‌نوشت:

اگر دوست دارید نظرم را درباره‌ی انتخابات مجلس پیش رو بدانید به ادامه‌ی مطلب بروید.


برچسب‌ها: رحیم‌پور, روشن‌فکری, آرمان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 14:53  توسط میثم امیری  |  3 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

از ملکیان تا هابیل

یا لطیف

بدن‌نوشت:

آقا شیخ رضا امیرخانی نویسنده‌ی این مملکت در تعلیقه‌ای که چند کتاب را معرفی کرده بود، از مصطفی ملکیان به عنوان تنها کسی می‌توان استاد نامیدش ذکر کرده بود. کنجکاو همین معنا بودم که به چه مناسبت مصطفی ملکیان چنین ارجی در میان نویسنده‌ی محبوب ما دارد. از باب مغالطه‌ی در کلام که حاج رضای ما در آن ید طولایی دارد و رمان‌نویس البته باید چنین باشد، همواره به دیده‌ی دو به شکی به این گزاره می‌نگریستم. همان که گفته بود: «ملکیان تنها کسی است که می‌توان استاد نامیدش». البته کمی اغماض می‌کنم در مغالطات نوشتاری‌اش. چون قاعدتا با خشکی منطق، درستی این نوشته چنین است که: «از نظر من و بین استادهایی که من می‌شناسم ملکیان استادتر از بقیه است». به هر روی با این اصلاحات جزیی باز هم این سوال پس ذهنم بود که به چه مناسبت؟ 

دوستی دارم به نام جواد قلاوند. از اعاظمِ و از آتیه‌داران فلسفه‌ی اسلامی است. او هم چنین دیدگاهی درباره‌ی آقای مصباح یزدی داشت. البته آقای مصباح نامی مناقشه‌برانگیز در سپهر سیاسی این مملکت است. تو چنان که به نفع او استدلال کنی شاید به نوعی مجاهده می‌کنی. زیرا تئوریسین خشونت و ایدئولوگ گروه فشار از جمله فحش‌هایی است که نثارش و شاید هم نثارت می‌شود. او به بنیادگرایی با دوزِ بالا معروف است. مصباح برای سرهایی که درد نمی‌کند یک نام منازعه‌ساز است. اما جواد همیشه مصباح را به عنوان یک ستون مطمئن در مسائل فکری مطرح می‌کرد. او حتی یکی دو جریان دست‌اندرکار در باب علم دینی را با محک مصباح رد کرده بود.

از ملکیان مصاحبه‌ها و مقاله‌هایی خواندم تا ببینم از چه رو استاد است و همین طور آموزش عقاید آقای مصباح. هر دوی این‌ها را آن‌چنان نیافتم که سینه چاکانی داشته باشد. تا این که آثار فلسفی این دو نفر به دستم رسید.

مصباح کتابی دارد در دو جلد به نام آموزش فلسفه که درس‌هایی است در فلسفه و بیشتر در فلسفه‌ی اسلامی. این روزها در حال مطالعه‌ی این کتاب هستم و در اواخر مجلد نخست آن هستم. در این‌جا مصباح نامی است مدرس و بسیار دقیق و منطقی. مصباح در بیان فلسفه آن طور که خود سلیقه به خرج داده حتی المقدور از لفاظی و بیان مطول پرهیز کرده و چشمان مخاطب را سطر به سطر با مفاهیم جدیدی آشنا ساخته چنان که نمی‌توان از یک جمله‌ی این کتاب هم گذشت. کتاب با ابزار منطق شوخی را کنار گذاشته و به شایستگی آموزش فلسفه داده. او پس از ذکر مقدماتی در باب فلسفه و سپس بیان تاریخچه‌ای در باب مساله‌ی شناخت، طبق روال همه‌ی فلاسفه از وجود آغاز کرده و به نظر می‌رسد تا آن‌جایی که من خوانده‌ام طرف اصالت وجود را گرفته. یکی از کارهای مهم مصباح در این کتاب این بوده که دلیل طرح مسائل را ذکر کرده. مثلا توصیح داده به چه علت مساله‌ی اصالت وجود مورد توجه فلاسفه قرار گرفته و در دنیای فلسفه‌ی متفکران مسلمان، آنان به چه مناسبت به مساله‌ی اصالت وجود پرداخته‌اند.

این سلسه درس‌های مصباح را آقای میرسپاه در 218 جلسه‌ی تقریبا یک ساعته شرح داده است. دلیل این شرح طولانی را می‌توان در بحث‌های متنوع مصباح عنوان کرد.

به نظرم مصباح تفکری اصولی و بر پایه‌های منطق را بنیان نهاده. او حتی وقتی درباره‌ی مسائل دیگر هم صحبت می‌کند متاثر از تفکر فلسفی‌اش است. مثلا از او پرسیده شده که آیا موسیقی می‌تواند ما را به اهداف والا هدایت کند؛ مصباح پاسخ گفته:

«شکی نیست که همه نعمت‌هایی که خدای متعال در این عالم به انسان عطا فرموده می‌تواند در راه تکامل انسان مورد استفاده قرار گیرد و از جمله نعمت صدای خوب و آهنگین (موسیقی به معنای عام) چنان که استفاده از زیبایی‌های طبیعت می‌تواند انسان را در راه خداشناسی و پی بردن به جلال و جمال الهی کمک کنند؛ ولی از آن‌جا که معمولاً نعمت‌های مادی ابزاری دو سویه و شمشیری دو لبه است و ممکن است در راه سقوط انسان به کار گرفته شود، خدای متعال به وسیله انبیا حدود و شرایط استفاده از نعمت‌ها را به صورت احکام دینی بیان فرموده است. بنابراین استفاده از صدای خوش و آهنگین در صورتی که در مسیر تکامل حقیقی انسان قرار گیرد مطلوب است؛ چنان که آواز حضرت داوود یکی از مزایای بزرگ آن حضرت به شمار می‌رود، و خواندن قرآن به صوت خوش و هم‌چنین سایر چیزهایی که در توجه انسان به خدا مؤثر است، مانند دعاها و مناجات‌ها، مورد تأکید قرار گرفته است. اما آوازهایی که معمولاً غرایز حیوانی را تحریک می‌کند و موجب غفلت انسان از خدا و آخرت می‌شود مورد نهی قرار گرفته است

در بالا مصباح درباره‌ی موسیقی حرف زده، ولی پاسخ او را کاملا فلسفی و به یک معنا با ابزار منطقی می‌بینید. این مساله هم مهم است. یعنی این طور نیست که من میثم امیری مانند برخی از ساده‌لوحان که ابعاد شخصیتی یک نفر را از هم تفکیک می‌کنند مصباح را تکه تکه کنم و بگویم فقط بخش فلسفی‌اش را قبول دارم. بلکه بر این باورم که مصباح یزدی یک مکتب فکری است که اتفاقا برپایه‌های فکری قابل توجه‌ای استوار گشته است. این بدین معنا نیست که هر چه مصباح بگوید درست است و مورد تایید من است. اتفاقا من خیلی از حرف‌های مصباح را هنوز نمی‌توانم بفهمم، چون به یک زبان پیچیده‌ی فلسفی گفته شده،. یا حتی برخی از حرف‌هایش را افراطی، در قیاس با حرف‌های رهبر، حس می‌کنم. ولی آن طور که من سنجیده‌ام مصباح بر پایه‌ی یک منظومه‌ی فکری سخن می‌گوید. فارغ از این که با او موافق باشیم یا مخالف همین که او یک منظومه‌ی فکری دارد و بر اساس گزاره‌های فلسفی اندیشه‌هایش را بیان می‌کند ارزش‌مند است.

گفتن این نکته که کتاب آموزش فلسفه‌ی مصباح به زبان‌های انگلیسی و عربی ترجمه شده هم البته مطلب شفافی است. مصباح به این دلیل برایم ارزشمند است که کتاب آموزش فلسفه‌ی او من را با این ایده آشنا ساخت که «ایده داشته باش و همیشه سعی کن ارتفاعت را بالا ببری و از اوج مسائل را ببینی».

مصطفی ملکیان اما داستان دیگری است. این شاگرد مصباح یزدی که حالا خود استاد مستقلی شده است و به نظر می‌رسد در فلسفه‌ی اخلاق حرف‌های جدیدی دارد، یکی دیگر از رویش‌های ما در شرح فلسفه است.

ملکیان که استاد هیچ دانشگاه رسمی نیست  و مدرکش هم لیسانس فلسفه است، اصلاح‌طلب بوده و در کمپین دعوت از خاتمی هم شرکت کرده بود و یک پا سبز است. اما استاد است. این را قبول دارم. ملکیان هم توانسته با دیدی فلسفی به جهان و اتفاقات آن بنگرد؛ حتی زمانی که درباره‌ی جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی حرف زده. او با دید منطقی به جهان می‌نگرد و سعی می‌کند با دقتی ریاضی آن را بسنجد.

در تکه‌ای از متنش درباره‌‎ی فیلم فرهادی دارد:

« اخلاق مبتنی بر عدالت می‌خواهد کارها را به سامان بیاورد، نه اخلاق مبتنی بر غمخواری، غمگساری و شفقت. مثلا نادر می‌گوید من پانزده میلیون تومان را نمی‌پردازم، چرا نمی‌پردازم؟ چون اثبات نشده که مجرم هستم، حالا هم که مجبورم کرده‌اید، می‌خواهم به مُرّ عدل رفتار کنم. اما اگر به او می‌گفتند اثبات نشده تو مجرمی و بنابراین به مقتضای عدالت پانزده میلیون تومان هم بدهکار نیستی، ولی وضع بدهکاری شوهر این زن را در قبال بدهکارانش ببین و بیا این زندگی را با دادن 15 میلیون تومان نجات بده، این‌جا دیگر ما از او انتظار عدالت نداریم، انتظار غمخواری داریم.

اخلاق مبتنی بر عدالت نمی‌تواند امور را تمشیت کند. ما به یک اخلاق مبتنی بر غمخواری نیاز داریم. در موارد فراوان دیگری همچنین است. مثلا وقتی قاضی می‌خواهد برای آن شخصی که دایم جلسه را به هم می‌زند یک قرار بازداشت موقت صادر کند، نمی‌تواند وضع این شخص را درک کند و غمخوارانه با او مواجه شود، بنابراین اصرار می‌کند که او باید بازداشت موقت شود. دایم اصرار می‌ورزد و این اصرار آن قدر ادامه پیدا می‌کند تا همسر این شخص را به التماس کردن می‌کشاند، یعنی عزت نفسش را از بین می‌برد و مخدوش می‌کند. این در سراسر فیلم در مواردی دیده می‌شود. به تعبیر دیگر، وقتی می‌خواهیم امور را تمشیت و بسامان کنیم، تازه می‌خواهیم به عدل رو آوریم، آن هم عدالتی که فقط و فقط در قالب حقوق و قانون جلوه‌گر می‌شود. اگر می‌توانستیم به جای اخلاقیات مبتنی بر عدالت، اخلاق مبتنی بر غمخواری را پیش بکشیم، چقدر مثبت‌تر بود؛ مثال خیلی خوب آن وقتی است که سیمین در عین حال که خانه را ترک کرده، برای اینکه شوهرش را نجات دهد، وثیقه می‌گذارد. اگر می‌خواست بر مقتضای عدالت رفتار کند، هیچ نیازی نبود که این کار را بکند.»

اما مهم‌ترین کار ملکیان در کتاب مهجورش «تاریخ فلسفه‌ی غرب» است. او در این کتاب 4 جلدی با نگاه ویژه‌ای به فلسفه‌ی اخلاق، همه‌ی فکرهای غرب را در 4 جلد معظم تفسیر کرده است. از تالس شروع کرده و تا فیلسوفان تحلیل زبانی که به آنان تعلقی هم دارد پیش آمده.

چند جایی هم البته از نام مصباح یزدی با احترام تمام یاد کرده و البته نقدهای جدی را به فلسفه‌ی اسلامی وارد دانسته. دیدگاه انتقادی ملکیان بسیار جالب و تامل‌برانگیز است. من هنوز وارد مدرنیته نشده‌ام تا دیدگاه او را در این باب بدانم. بل‌که تا میانه‌ی جلد دوم کتابش او را دقیق، منصف و در عین حال منطقی دیده‌ام. و این خطر رامرتکب می‌شوم قبل از آن که چیزی از ملکیان در باب مدرنیته خوانده باشم او را هم در لیست خود راه دهم. مبارک این لیست باشد. البته احتمال می‌دهم که درباب مدرنیته با ملکیان به مشکل برخورم و همه‌ی ایده‌هایش را نپذیرم، ولی می‌دانم که این ملکیان بود که به من به طور عملی آموخت:

همان قدر که به آدم‌ها احترام می‌گذارم، نظرات‌شان را بی‌رحمانه با چاقوی ظریف جراحی حلاجی کنم؛ حتی خودش را و حتی آن را که ملکیان را تنها استاد می‌خواند.

ملکیان در این کتاب به شما می‌آموزد بدون ترس از نام‌ها، نظر‌های آن را مرور و نقد و حلاجی کنید و فقط یک ابزار هم به کار ببرید و آن هم منطق است.

ملکیان به شما می‌آموزد متون اصلی و دست اول را بخوانید و درباره‌ی آن چه که می‌خوانید حتما نظر داشته باشید. بی‌نظری یعنی بزدلی و یعنی بی‌سوادی. ملکیان به شما می‌آموزد سعی کنید در آرای فلاسفه دنبال یک چیز باشید و آن هم استدلال است. ملکیان به شما می‌آموزد سیر را فراموش نکنید. او در این تاریخ فلسفه حداقل یک کار بزرگ کرده و آن این است که «تاریخ فلسفه در غرب یک سیر دارد؛ حرف‌ها و نظام‌های فیلسوف‌ها را مستقل از هم نبینید». و خودش این کار را لااقل در فلسفه‌ی اخلاق کرده است. و تا آن‌جایی که توانسته سعی کرده کسی را بی‌استدلال شرح ندهد و تا آن‌جایی که شده همه‌ی آثار مربوط به یک فیلسوف را خوانده که خود کاری است شاق.

ملکیان یعنی نامی که باید در کنار مصباح و همراه با مصباح خوانده شود تا ارزش کار هر دو نفر نزد خواننده روشن گردد.

دلیل این که این دو نام را کنار هم ذکر کرده‌ام این است که کتاب‌های‌شان را با هم می‌خوانم. و البته کتاب ملکیان خوش‌بیان‌تر است.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام، 10 اسفند درباره‌ی «رحیم‌پور؛ در بادی» است.


برچسب‌ها: مصباح یزدی, ملکیان, رضا امیرخانی, آموزش فلسفه, تاریخ فلسفه‌ی غرب, فرهادی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:4  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

حمید حبیب الله از دیربه‌دیر به‌روز شدن وب‌لاگم شاکی بود؛ حق با اوست. زیادی درگیر مطالعه هستم و کم‌تر به فکر انتقال. راست می‌گوید. درگیر فلسفه‌ام این روزها.

برای اولین بار تصمیم گرفتم مناسبتی بنویسم؛ به مناسبت دهه‌ی فجر. آن هم برای هابیل عزیزم. هابیلی که به درستی پا گرفت و به درستی توقیف شد.

بدن‌نوشت:

هابیل مجله‌ی بچه‌های مستقل انقلاب اسلامی بود. هابیل را یک مشت دانش‌جو و طلبه‌ی بادغدغه‌ی منطقی راه انداختند. اکثرا اصفهانی. و شاید به همین علت بود که خصوصی بودن اولین نشریه‌ی انقلاب اسلامی معنا یافت. اکثرا اصفهانی. خصوصی واقعا خصوصی. بدون این که به هیچ مافیایی بحث باشد و با هیچ گروهی ارتباط داشته باشد. بدون این که از کسی باج بگیرد و بدون این که به کسی باج بدهد. بدون این که به روی کسی بی‌جهت بخندد بدون این که به کسی بی‌جهت اخم کند. عین خمینی. عین انقلاب خمینی. اولین نشریه‌ای که واقعا تضارب آرا برایش مهم بود. اولین نشریه‌ای که روشن‌فکر مذهبی بود. روشن‌فکری قالبش بود و مذهب دغدغه‌ی منطق‌مندش.

از هابیل محسن حسامش را می‌شناسم. یکی دو بار هم مجتبی (یا به قول زبان هابیلی مجتبا) مجلسیِ گرافیست و مجتبیِ مدیر مسوول را دیدم.

یعنی آن چه که من از هابیل فهمیده‌ام از دستگاه فکری سالمش است و نه از شناختی که از افرادش دارم. حتی خیلی از آن‌ها را تا به حال ندیده‌ام. منتها آن چه هابیل را در نزد من ارج‌مند کرده است سلوک فکری‌اش است و دغدغه‌ای که منطقی بوده است.  دغدغه‌ی انقلاب اسلامی. دغدغه‌ای که گویا هیچ وقت برای ما منطقی نبوده تا به آن بپردازیم. نه رسانه‌‌‌ی ما سعی کرد به طور منطقی به آن بپردازد و نه روشن‌فکران ما خواستند به آن بپردازند. ‌

هابیل در این بین در سال 85 سربرآورد. هیات تحریریه‌اش در همان شماره‌ی اول گفت که قرار نیست زیاد از حد سرمان را درد بیاورد. بلکه فقط می‌خواهد در 13 شماره پیرامون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس سخن بگوید. نخواست ماه‌نامه باشد و یا نخواست نشریه‌ای باشد که از نفت ارتزاق کند و لاطلائات تحویل خلق الله بدهد.

بلکه خواست خصوصی باشد. همین. و سر همین خصوصی بودن با کیفیت‌ترین اسی‌ها و به‌ترین گرافیگ‌ها را ارائه داد. خلاقیت در کنار دغدغه‌‌ی منطقی داشتن همه‌ی آن چیزی بود که در هابیل به چشم می‌آمد. و مهم‌تر از همه این که تقریبا کسی هابیل را تبلیغ نکرد. نه جریان روشنفکری ما که آن قدر بلاهت دارد که درباره‌ی هابیل سخن نگوید. یحتمل برای این که در آن ور آب هابیل نمونه‌ای ندارد. آقای جریان روشنفکری و یا اگر خیلی عشق حقوق زن هستی خانم جریان روشنفکری تو را قرآن همین یک مساله را قبول کن. همین جوری بدون دلیل قبول کن بدون استدلال بپذیر. بگذار تنها مساله‌ی بدون دلیل ذهنت همین باشد: «ایران کشوری است با مسائل و موقعیت منحصر به فرد. یعنی چیزهایی دارد که هیچ جای جهان آن چیزها را ندارد؛ مثل دفاع مقدس و انقلاب اسلامی. پس لااقل اندازه‌ی فوکو روشن‌فکر باشید. یعنی بدانید در ایران بعد از خمینی ما با مسائلی مواجهه شدیم که قبل از این بدان برخورد نکرده بودیم و جهان هم برخورد نکرده بود».

هابیل این را درک کرد. البته به نظر می‌رسد خیلی‌ها این را درک کردند، ولی حاضر نشدند دموکراتیک برخورد کنند. یعنی اجازه بدهند تضارب آرا شکل بگیرد. اما هابیل چنین کرد. هابیل ثابت کرد که می‌توان از خمینی و یا خامنه‌ای گفت بدون این که پوسترشان را زد. بدون این که جمله‌ای از ایشان ذکر کرد و یا خلاصه‌ای از سخنرانی ایشان را منتشر کرد. می‌توان پیرامون انقلاب اسلامی با اعتقاد به اسلام و شهدای عزیزمان حرف زد بدون این که حتی یک عکس از رهبران عزیزمان منتشر کند. اما نقش آنان را فراموش نکرد.

هابیل آموخت که می‌توان مستقل بود. هم از فیاض  مطلب نقل کرد و هم از جلایی‌پور. هم این را به درستی استاد نامید و هم او را.

هابیل آموخت می‌توان به هر جان کندنی است پول جور کرد، می‌توان با قرض و قناعت کار با کیفیت ارائه داد. و درباره‌‌ی انقلاب اسلامی حرف زد. و آن قدر مظلوم بود که کسی تبلیغت نکند. این جعبه‌ی شیطان هم حرفی از تو به میان نیاورد و کسی نگوید خرت به چند من است. من حتی یک بار هم نام هابیل را از اهالی فرهنگ نشنیدم. در حالی که n بار درباره‌ی فلان نشریه‌‌ی تمام رنگی گلاسه‌ی فلان جناح اصول‌طلب شنیدم و یا هزار بار از نشریه‌ی تمام گلاسه‌ی جبهه‌ی فرهنگی فلان شنیدم و مکرر در مکرر از نشریه‌ی عاشورایی هیاتی و البته گلاسه‌ی مثلا منتقد حاج آقای بیسار شنیدم. اما هابیل؟ حتی به اندازه‌ی پشم بز هم دربین علاقه‌مندان انقلاب اسلامی طرف‌دار نداشت. چرا که تبلیغ نمی‌شد. چون معرفی نمی‌شد. بدتر از همه توسری هم می‌خورد و خورد.

هابیل توقیف شد؛ آن هم به خاطر مقاله‌ی آدم‌هایی که جزو طرف‌داران پروپا قرص رهبری فعلی هستند. یعنی به خاطر مطلب ابراهیم فیاض. به خاطر مطلب شهاب اسفندیاری. به خاطر مطلب اکبر جباری. هر سه مطلب هم در شماره‌ای بود که به نظرم هابیل کولاک کرد. آن هم به خاطر سه مطلبی که از همه بیش‌تر حرف داشتند و به نظرم دو تای اولی‌اش به شدت طرف‌دار انقلاب اسلامی بوده است. و البته به خاطر برخی مطالب خود محسن حسام عزیز. و به خاطر این مطالب واهی توقیف می‌شود.

این توقیف اجری دارد. امیدوارم محسن حسام عزیز و بچه‌های خوب هابیل این اجر را ضایع نکنند. من به ضرس قاطع اعتقاد دارم هابیل یکی از بهترین تجربه‌های نسل سوم انقلاب اسلامی بود که کمال وجودی‌اش توقیفش بود. وگرنه قرار نیست هابیلی که آن مصاحبه‌ی عالی با رضا امیرخانی را منتشر کرده و یا آن پاتوق‌های جان‌دار را کار کرده است روپا بماند. و نباید می‌ماند. هابیل توقیف شد تا مصداق تحصیل حاصل باشد.

امروز در مملکتی هستیم که ریا رشد پیدا می‌کند. این ریا از خودمان شروع می‌شود و تا فلان انتشاراتی مثلا منتشر کننده‌ی کارهای بچه‌مذهبی‌ها و[…]  کش می‌یابد. در این شرایط تکلیف هابیل چیست؟ زندگی سخت. چون جانورانی در عرصه‌ی فرهنگی با مارک‌های مختلف در حال رشد هستند که آدم دوست دارد هابیل پاک بماند. و خاک شد تا پاک باشد.

به خاطر […] است که بیش‌تر از این فحش نمی‌دهم...

هابیل با روی‌پا خودش بودن پاک بود. بعضی مجموعه‌های دولتی با پاک بودن اعضایش پاک می‌مانند. مانند سوره‌ی اندیشه و تیم دوست‌داشتنی علم و دین. ولی برخی مجموعه‌ها با پاک ماندن سلوکش و فکرش پاک می‌ماند. مانند مجموعه‌ی نظیف هابیل. این مهم‌ترین ارزش هابیل است و از دل همین ارزش است که دغدغه بیرون می‌آید. چون تفکرش دغدغه‌ی را بازتولید کرده که سلوکش شده. و این سلوک نمی‌تواند در برایند کاری‌اش بی‌اعتنا به حقیقت انسان انقلاب اسلامی باشد. و این همان منش هابیل بود. همان که من تفکر هابیلی می‌نامش.

هابیل تنها نشریه‌ای بود که در تفکرش ایده‌ی یک کار اما شاهکار را عملیاتی کرد. نگفت می‌خواهد همه‌ی مشکلات جهان را حل کند و نخواست که چنین باشد. بلکه هدف‌گذاری مشخصی کرد تا دغدغه‌اش بیچاره‌اش نکند. این تمرکز اتمی مهم‌ترین وجه سلوکِ عملی هابیل بود. ‌

پس‌نوشت:

 مطلب بعدی‌ام پیرامون دو استاد بزرگ فلسفه است. دو استادی که در دو سوی جبهه‌بندی سیاسی این مملکت هم ایستاده‌اند. یکی با مچ‌بندِ سبز؛ منتها با تفسیری اخلاق‌گرایانه و صلح‌آمیز و دیگری با مچ‌بندِ ولایت؛ با تفسیری ریشه‌جویانه و عمیقا بنیادی. بله. در مطلب بعدی از دو نفر دیگر که بسیار آموخته‌ام سخن خواهم گفت از تقریبا دو جبهه‌ی فکری لااقل متفاوت. «مصباحِ مدرس، ملکیان شارح»؛ یعنی درباره‌ی آقای مصباح یزدی و مصطفی ملکیان در فهرست صدتایی‌هایم حرف خواهم زد.


برچسب‌ها: حمید حبیب الله, هابیل, محسن حسام مظاهری, مجتبی مجلسی, جناح اصول‌طلب, حاج آقای بیسار, اکبر جبّاری, ابراهیم فیّاض, شهاب اسفندیاری
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 6:7  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

 این نوشته در تایید رفتار کیارستمی نیست، در تایید استقلال رای او است. 

بدن‌نوشت

او یکی از مهم‌ترین کارگردانان ایرانی است. این را همه می‌دانند. ولی نمی‌خواهم پیرامون سینمایش حرف بزنم. حتی نمی‌خواهم او را درس‌دهنده‌ی مضامین بکر در فیلم‌سازی بنامم و از «طعم گیلاس»ش که عشقم است سخن نخواهم گفت... آن‌چه که من می‌خواهم درباره‌ی «کیا»ی سینمای ایران بگویم همانا استقلال‌خواهی‌اش است.

این هم نتیجه‌ای است که من از مصاحبه‌های این پیر 70 ساله‌ی با قریحه‌ای در حال خشکیدن فهمیدم.

رادیو-تلویزیون «صدای آمریکا» با او مصاحبه می‌کند.  ولی او چنان جواب می‌دهد که صدای آمریکا نمی‌تواند از آن استفاده‌ی سیاسی کند. این‌جا یارو با یالثارات مصاحبه می‌کند، رادیو آمریکا و بی‌بی‌فارسی ازش سو استفاده می‌کند. ولی در قلب آمریکا، کیارستمی بدون این که تعلق خاطری به نظام جمهوری اسلامی داشته باشد «گزگ» دست طرف نداد. این از استقلالِ کیارستمی بزرگ است. این نشان می‌دهد که او بزرگ است و بی‌جهت نیست که بزرگی به فرهادی توصیه می‌کند. فرهادی که می‌پرد توی بغل آمریکا که «مردم من عاشق صلح هستند». این بدترین حرفی بود که فرهادی می‌توانست بزند. او حتی اگر نظام جمهوری اسلامی را ظالم می‌نامید و یا مسئولان ما را قسی می‌خواند به‌تر از این بود که این چنین با برگردان تور دروازه‌ی ما را پاره کند.  چون غیر از آن که احتمالا ناراستی در آن است حس کوچک انگاری ملت‌مان هم در آن است. کاری که کیارستمی هیچ‌گاه نکرد. آن هم حقنه‌ی تحقیر است. این که آقای آمریکا تو را خدا با ما کار نداشته باش. ای کاش فرهادی هول نمی‌شد و استقلال را از کیارستمی یاد می‌گرفت.به نظرم ارزش استقلال کیارستمی در برابر شتاب‌زدگی فرهادی معنا می‌یابد و در این صورت آن استقلال درخشش می‌یابد...

مجری به عنوان اولین سوال از او پرسید که با  محدودیت‌ها در ایران چه می‌کند و چطور توانسته فیلم بسازد. کیارستمی گفت: «من با محدودیت مشکلی ندارم. هر کس هر چه می‌خواهد فکر کند فکر کند». این یک شروع فوق العاده مستقلانه بود. او تحت تاثیر هیچ جوی قرار نگرفت و استقلالش را  نگه داشت. حتی گفت: «من توی این 30 سال طوری کاری کردم که محدودیت دولتی روی من تاثیری نگذاشت». جالب است او قطعا جشنواره‌سازترین کارگردان ایرانی است، اما در عین حال با قوت جواب می‌دهد طوری که آدم انگار می‌کند برای صدا و سیمای ما فیلم می‌سازد... 

همین باعث شد که مجری فهمید آبی از جناب کیارستمی گرم نمی‌شود. سراغ سینما رفت.

داستان فیلم کیارستمی پیش آمد همان که جایزه برد و بازیگری چون ژولیت بینوش در آن بازی می‌کرد. او گفت: 

»به این فکر کردم وقتی جایزه را بردم آیا ژولیت بینوش را ببوسم یا نه. بالاخره چه باید بکنم». همین که چنین سوالی در ذهن آدمی مثل کیارستمی ایجاد شده جای شکر دارد و چقدر این مرد صادق است که این جمله را در گفتگویش می‌آورد:

»با خودم گفتم  درست است در شریعت ما بوسیدن زن جایز نیست، اما در فرهنگ ما وقتی می‌دانیم که پشت بوسیدن یک زن هیچ چیزی نیست، نبوسیدن او نوعی بی‌احترامی است... بنابراین فکر می‌کنم... باید ببینم... شاید ببوسم

و به نظرم بوسید. و  در پاسخ به این سوال که با حکومت چه می‌کند ادامه داد:

»من اهل فحاشی نیستم. من اهل گفت و گو هستم. و حتی برای جعفر پناهی نامه نوشتم... آن‌ها با خود من مشکل دارند. چون آن‌ها با آدم مستقل مشکل دارند. با استقلال من مشکل دارند. البته 12 سال است فیلم‌های من در ایران نمایش داده نمی‌شود با این که یک بار هم به آنان نامه ننوشتم. البته فیلم‌های من، حتی آن‌هایی که  در خارج ساخته‌ام، مشکلی برای پخش ندارد. چون حاوی هیچ مساله‌ی حساسیت‌برانگیزی نیست

پس‌نوشت

شاید برای اولین و آخرین بار باشد که یک مجموعه را به عنوان یک نفر معرفی می‌کنم. مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «تفکر هابیلی «است. یعنی درباره‌ی مجموعه‌ی محترم هابیل و نشریه‌ی عالی‌شان؛ که توقیف شدند.


برچسب‌ها: سینما, کیارستمی, فرهادی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط میثم امیری  |  یک نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند شخصیّت باحال

یا لطیف

همین شب‌ها هم برقرار است. از متروی شهدا که می‌آیی بالا، می‌توانی وارد خیابان ایران شوی. یکی از خیابان‌های مذهبی مرکز تهران که به همین علت خانه‌های گران‌قیمتی دارد و برخی از سیاست‌مداران نسل اول انقلاب در این خیابان خانه دارند. 

خیابان ایران را به قاعده‌ی 200 متر که طی کنی کو‌چه‌ی باریک ملکی را می‌بینی که ایده‌الش همان عبور یک ماشین است. وارد کوچه که می‌شوی سرِ اولین پیچ دو دروازه‌چه‌ی محقر می‌بینی. که روی سر در یکی‌شان کاشی‌ فیروز‌ه‌ای ان یکاد نصب شده است. از همین جا زندگی شروع می‌شود. یک زندگی ساده و صمیمانه و البته شیرین. از آن زندگی که نمونه‌اش را در رویاهای شیرینت دیده‌ای. 

از درِ باریک با حیایی عبور می‌کنی که جلویش برزنتِ سبزِ سیرِ زمختی کشیده شده است. از برزنت که عبور می‌کنی حیاط خانه‌ای قدیمی در روبه‌رویت پدیدار می‌شود. به سمت چپ چشم می‌چرخانی یک خانه‌ی ویلایی قدیمی می‌بینی و به یک معنا کلنگی. شاه‌نشین خانه برای خواهران است و طبقه‌ی زیرزمین برای آقایان است. در ایام شلوغ سال مانند محرم حیاط را هم پهن می‌کنند. 

حتی اگر وضو داشته باشی و مطمئن باشی که به قاعده‌ی یک اپسیلون هم کاری نکرده‌ای که وضویت باطل شود، باز هم دوست داری به وضوخانه‌ی کنار در پا بگذاری و وضو بسازی. بعد از وضو ساختن استکان‌های کمرباریک چای را می‌بینی که روی یک میز ساده چیده شده‌اند. هیچ وقتِ خدا نمی‌خواهی فقط یک استکان بخوری. دو استکان چای می‌نوشی. و بعد به طبقه‌ی پایین می‌روی. روی زمین موکت‌شده‌ای می‌نشینی که موکتش نخ‌نما شده‌اند. دوستانت را می‌بینی و با آن‌ها خوش‌وبش می‌کنی. شوخی می‌کنی و از اوضاع روز می‌پرسی و ناگهان کسی بلند می‌شود و بدون بلندگو اذان می‌دهد. حدود 15 دقیقه بعد از اذان او را می‌بینی که با سرعت داخل می‌شود و در حالی که سرش پایین است به گوشه‌ی سالن یا حسینیه و یا همان زیرزمین می‌رود. و بدون معطلی نماز مغرب را اقامه می‌کند. بین دو نماز هم به قاعده‌ی 15 دقیقه صبر می‌کند. هیچ وقت هم این قاعده‌هایش را بهم نزده. مگر به علت بیماریِ سخت که این اواخر بسیار گریبانش را گرفته. به غیر از این مورد این پیرمرد ۸۲ ساله هیچ‌گاه کلاس‌هایش را تعطیل نمی‌کند. از 1359 او مرتبا موضوعات مختلف اخلاقی را بیان می‌کند. او به طور ویژه در ماه محرم و ماه صفر و ایام فاطمیه دهه می‌گیرد. به غیر از این‌ها در چهارشنبه شب‌ها هم کلاس اخلاقش ادامه دارد. 

نماز عشا را که اقامه کرد مردم رو به سوی شرق حسینیه سرازیر می‌شوند. تو هم همراه آنان کفِ پایت به موکت‌های لختِ و مستعمل کشیده می‌شود و خودت را نزدیک به جایگاه قرار می‌دهی. او 15 دقیقه بعد از خواندن نماز عشا باز هم با همان سرعت، که این اواخر به علت کهولت سن و بیماری کندتر شده است، به سمت محل سخنرانی‌اش می‌آید. 

محل سخنرانی‌اش لااقل 20 سال است که به روز نشده است. یک صندلی کهنه که احتمالا پایه‌هایش لق می‌زند با یک روکش کهنه‌ی قهوه‌ای مخمل. که فکر می‌کنم آخرین بار نمونه‌ی این روکش را در 15 سال قبل در خانه‌ی عمویم دیده بودم. اما او کنار جایگاه می‌نشیند. کسی قرآن قرائت می‌کند. در همین حین چای داخلِ استکان کمرباریک نصیب او هم می‌شود. هم‌زمان به سوال‌های مراجعه‌کنندگان که بیشترشان جوان هستند گوش می‌دهد. پس از قرائت قرآن با کمک پسرش در جایگاه که فقط 20 سانتی‌متر از زمین ارتفاع دارد بالا می‌رود روی صندلی قدیمی می‌نشیند. بحثش را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز می‌کند و همیشه هم با این جمله شروع می‌کند که: «در جلسات گذشته عرض کردیم...»

سخنرانی‌اش نهایتا 45 دقیقه طول می‌کشد و با روضه‌ی کوتاهی که با گریه‌ی شدید جمعیت همراه است سخنانش را به پایان می‌دهد. حتی گاهی شده که همان روضه را هم نخوانده. در مناسبت‌ها، مثل همین روزها یعنی دهه‌ی آخر صفر، پیرغلامی هم کنارش می‌نشیند. و نهایتا 30 دقیقه روضه و نوحه می‌خواند و تمام. 

همه چیز این مجلس با صفا است. از پیرغلامش، حاج احمد چینی که امسال در بیت رهبری هم چند بیتی خواند، تا سخنرانی او. تا چایی ابتدای مراسم... تا نمازش... تا لحظه‌ی آغاز صحبت‌هایش که جمعیت که گویی سر کلاس درس نشسته‌اند دفترهای‌شان را باز می‌کنند و شروع به یادداشت‌برداری می‌کنند... تا برگشتن از آن‌جا... تا دیدن قیافه‌ی نورانی آقایان مستمع. 

با بچه‌ها توی میدان شهدا فلافل خوردیم و چند باری هم نان بربری و حتی یک باری هم ترشی لیته.

 زندگی آقا مجتبی تهرانی را نمی‌دانم. ولی در آن قسمت از زندگی او که با مجالسش گره خورده بسیار صمیمانه، آرام، صمیمانه و به نظرم به طرز غیر قابل ریاکارانه‌ای دینی است. به نظرم سادگی ساده به دست نمی‌آید. این سادگی را شما هم مزه کنید، مطمئنم زیر زبان‌تان می‌ماند. آرامش این مرد و پی عشقش و دینش بودن برایم متحیر کننده است... به همین خاطر انتخابش کرده‌ام. نمونه‌ای از زندگی تهرانی است. یعنی زندگی تهرانی که باید باشد. در مرکز شهر و اوج ترافیک و بازار و این‌ها مردی را می‌بینی که محیط را تحت تاثیر خودش قرار داده. بدون تبلیغات و ادا و رسانه. به سادگی با سادگی. 

پس‌نوشت:

آن که این کنار لینک شده، یعنی آخرین لینک که عکس نوجوانی است که جلوی دوربین کادر بی‌نقصی را ترسیم کرده است از دوستان داستان‌نویسم است که فقط 13 سال سن دارد؛ به نام محمد عربی. ولی به نظرم خوش‌آتیه است. آدم مودب، و به طرز غیر قابل باوری کتاب‌خوان است. اخیرا هم از حمید حبیب الله، ناطور دشت و مدیر مدرسه و در ستایش بی‌سوادی را برایش هدیه بردم. که اگر فردایش امتحان نداشت سه تایش را می‌بلعید. خدا حفظش کند و از توهم به دورش دارد. ما بچه مذهبی نویسنده کم داریم... خیلی کم. 

راستی مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «استقلالِ کیارستمی» است. 


برچسب‌ها: مجتبی تهرانی, خیابان ایران, درس اخلاق, سادگی, احمد چینی, محمد عربی, حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:39  توسط میثم امیری  |  یک نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

هنرمند چه زمانی می‌تواند شروع کند به ارائه‌ی هنرش؟ یعنی یک نویسنده‌ چه زمانی می‌تواند شروع کند به نوشتن یک کتاب؟ مهم‌تر از همه یک داستان‌نویس و یا یک فیلم‌نامه‌نویس و یا یک نمایش‌نامه‌نویس چه زمانی می‌تواند شروع به نوشتن کند؟ آن وقتی که او می‌تواند بنویسید و سبکش را ارائه دهد چه زمانی است؟

می‌پذیرم که حرف زدن درباره‌ی آن چیزهایی که زندگی ما آدم‌ها به آن گره خورده کار پسندیده‌ای است و از هر مرام و مسلکی به آن نگاه می‌کنیم به این نتیجه می‌رسیم که باید درباره‌ی انسان حرف زد. ناگزیریم که از هر تفکری بپرسیم که اگر او می‌خواهد درباره‌ی انسان حرف بزند چه می‌گوید! تفکر سوسیالیستی یا تفکر لیبرالیستی و یا تفکر انقلاب اسلامی یا حتی تفکر‌های مهجوری چون شووینستی و یا فاشیستی درباره‌ی انسان حرف‌هایی دارند. به نحوه صحیح‌تر می‌توانیم از هر فرد، به مثابه‌ی یک فرد بپرسیم که نظرش درباره‌ی انسان و موضوعات مرتبط با انسان چیست.

هر کسی وقتی دربرابر چنین پرسشی قرار می‌گیرد، نحو‌ه‌ی نسبتش را با جهان و انسان و ویژگی‌های انسانی بیان می‌کند. و برای بیان این نسبت راهی را برمی‌گزیند. فارغ از این که او چه جوابی را می‌دهد باید ملزومات و اقتضائات راهی را که برگزیده است به خوبی بشناسد. 

یک نویسنده هم باید این ملزومات را به خوبی بشناسد. این شناسایی با مطالعه حاصل می‌شود و با این‌همانی‌سازی و یافتن پل‌های ارتباطی. مثلا شما نویسنده‌ای هستی که معتقدی مرگ یکی از پیچیده‌ترین تجربیات آدمی است که باید در مقابل آن تسلیم بود. برای این که چنین ایده‌ای را پرورش بدهی قصه‌ی انسانی را می‌نویسی که تمام برنامه‌های زندگی‌اش را حاضر می‌کند و همه‌ی فعالیت‌هایش را راست و ریس می‌کند تا مثلا موقع مردن هیچ غافل‌گیری نداشته باشد. او از 70 سالگی این فعالیت‌ها را شروع می‌کند ولی هر چه زمان می‌گذرد با وجود این که همه چیز زندگی‌اش منتظر مرگ است و حتی معشوقه‌هاش هم منتظر مرگ هستند، ولی مرگ به سراغش نمی‌آید... این قصه به هر طریقی نوشته شود مستلزم آن است که نویسنده آثار مهم جهانی درباره‌ی مرگ را خوانده باشد و فیلم‌های مرتبط با آن را دیده باشد(مطالعه) و سپس آن را با شرایط داستان خودش بسجند(این‌همانی‌سازی و یا این‌همانی‌یابی) و سپس بین همه‌ی این یافته‌ها پل‌های انسانی برقرار کند. و در نهایت قصه‌اش را بنویسد. ولی چون او توانسته کارهای علاوه بر مطالعه، را با تفکر انجام دهد، در نتیجه و دست‌کم قصه‌اش عمق دارد. یعنی حتی اگر شما با محتوای آن قصه ارتباط برقرار نکنی و یا فرم آن را نپسندی، می‌فهمی که این قصه را یک آدم با سواد نوشته است. 

به اصطلاح می‌فهمی که این قصه را کسی نوشتی که توانسته اندیشه‌ها و قالب‌های مختلف را در خود ته‌نشین کند و درونی کند... همین درونی‌سازی است که قصه‌ی آن نویسنده را عمیق جلوه می‌دهد. آن وقت وقتی او حرف می‌زند، و یا برخوردهای پیش‌پاافتاده‌ی انسان‌ها با یکدیگر را مطرح می‌کند درواقع دارد از درون خودش با تو سخن می‌گوید. یعنی هنرمند توانسته به یک جمع‌بندی برسد. و با این جمع‌بندی عمیق و درونی‌اش با تو سخن می‌گوید. این جمع‌بندی غیر از آن که حاصل تاملات اوست، حتما نتیجه‌ی مطالعات و آشنایی با سبک‌ها و ایده‌های متفاوتی است که در این جهان وجود دارد و او خوانده.

اصغر فرهادیِ فیلم‌نامه‌نویسِ «در باره‌ی الی» چنین آدمی است. او فیلم‌نامه‌نویس و به یک معنا قصه‌گویی است که به خوبی توانسته ایده‌هایش را و ایدئولوژی‌هایش را با مطالعه و زحمت درونی کند... سپس وقتی چنین آدمی سخن می‌گوید بخواهد و یا نخواهد به بیان هنری ایده‌ها و اندیشه‌ها و در یک کلمه آیینی که بدان اعتقاد دارد می‌پردازد. این یعنی یک هنرمند به معنای واقعی کلمه هنرمند. هنرمندی که می‌تواند ادعا کند که هنر را برای هنر می‌سازد و نه به قصد ارائه‌ی یک پیام؛ ولی همان بیان هنری‌اش چنان عمیق و فکرشده‌ است که آن‌چه حاصل می‌شود چیزی نیست جز همان بیان آیینی که بدان اعتقاد دارد. به قول فلاسفه تحصیل حاصل محال است.

به عنوان نمونه اصغر فرهادی در «درباره‌ی الی» بسیار از این کارها کرده است. یعنی وقتی گفتگوهای ساده درباره‌ی الی را می‌خوانی می‌فهمی که از دل همین گفتگوهای ساده «درماندگی»، «نوکیسگی»، «خودمداری» انسان طبقه‌ی متوسط شبه‌مدرن جامعه‌ی ایرانی معلوم است. بیان این همه صفت فانتزی به دست نیامده مگر از همان گفتگوهای ساده. ولی آن گفتگوهای ساده در شرایطی بیان شده‌اند که نشان‌دهنده‌ی این صفات هستند و تشخیص آن شرایط و یا ساختن آن شرایط و سپس سیال کردن گفتگوهای ساده در بطن شرایط کاری است که یک آدم عمیق مانند اصغر فرهادی انجام داده است. 

«درباره‌ی الی» فرزند سینمای صادق فرهادی است و سینما معصوم. برعکس «جدایی نادر از سیمین». که در آن فرهادی از قصد و از روی عمد خواسته شعار بدهد. تکه‌ی طبقه‌ی متوسط در فیلم و یا تکه‌ی «چرا می‌خواهی از این مملکت بروی»ِ ابتدایی فیلم و یا تکه‌ی پنهان کردن قضیه‌ی تصادف همه نشانه‌هایی از یک سینمای تجاری است که برای منِ میثم امیری که به دنبال معصومیت در هنر هستم یک کار غیر قابل تحمل است. متاسفانه اصغر فرهادی بعد از درباره‌ی الی تحت تاثیر قرار گرفت. آن آیینِ فرهادی تحت تاثیر تبلیغات و تجارت قرار گرفت. امیدوارم فرهادی باز هم فیلم‌هایی از جنس «درباره‌ی الی» بسازد. از جنس مظلومیت خود الی. لااقل قیلم درباره‌ی الی یک بادبادک‌هوا کردن و یک الی داشت که به آن دل‌خوش کنیم. اما «در جدایی نادر از سیمین»، همه‌ی تکیه‌گاه‌ها و معصوم‌نماها بناهایی هستند از نظر اخلاقی لرزان. شاید جامعه‌ی ما به چنین سمتی می‌رود و یا شاید حق با فرهادی باشد. 

بگذریم. باید با مثالی آن درون‌گذاری فرهادی را معلوم کنم. صحنه‌ای از درباره‌ی الی را به یاد بیاورید که پسرک در حال غرق شدن بود. ولی بعدا نجات می‌یابد. مادر پسرک (مریلا زارعی) به سمت دریا می‌دود و فکر می‌کند در دریا همه به دنبال پسرک اویند. این در حالی است که پسرکش نجات یافته و همه پی «الی» هستند. وقتی مادر سراسیمه به سمت دریا می‌رود، نازنین (رعنا آزادی‌ور) با خونسردی و در واقع با بی‌مبالاتی می‌گوید «نترس الیه». این یعنی شخصیت‌پردازی. یعنی شناساندن نازنین به مخاطب. و مهم‌تر از همه یعنی آن چیزی که جامعه‌ی ما به آن دچار است؛ یعنی خودمداری. اصغر فرهادی درون‌گذاری کرده است. یعنی به سادگی با یک «نترس الیه» برای ما کلی حرف زده است و و تا حد زیادی در مورد هستی‌شناسی‌اش با ما حرف زده. او انسان طبقه متوسط ایرانی را این طور دیده‌ است؛ یعنی اگر مشکل، مشکل من نباشد، به جهنم، یا به قول اصغر فرهادی «نترس الیه».

امیدوارم بتوانم حرف‌هایم را مانند فرهادی اول درونی کنم و بعد شروع به نوشتن کنم. به نظرم درس مهمی از هنر فرهادی گرفته‌ام.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «زندگی تهرانی» است؛ آقای آقا مجتبی تهرانی. استاد قدیمی اخلاق و پیرمرد با کمال دهه‌های مذهبی و چهارشنبه شب‌های خیابان ایران. 


برچسب‌ها: نوشتن, اصغر فرهادی, درونی سازی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:56  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

«دکتره تازه از آمریکا آمده بود و خواست من را ببیند. من هم می‌خواستم یک باربر 109 ساله را ببینم. و به من گفت: «چقدر طول می‌کشد»؟ گفتم: «طول مول نداره. بیا». دکتره فکر کرد الان او را منظریه‌ای، نیاورانی، فرمانیه‌ای... سوار ماشینش کردیم. هی آمدیم پایین و پایین و طرف میدان شهدا. 

یک رختخواب. یک گلیم. یک چراغ والور دو فتیله. یک کتری سیاه. یک استکان. یک گوشت‌کوب. یک دیگ‌چه؛ همه‌ی دارایی این باربر بود. هر سه روز هم با اشک چشم قرآن را ختم می‌کرد. باربر به من گفت: «این کیه»؟ گفتم: «این مال آمریکا است». گفت: «آن‌جایی که خیلی بده». گفتم: «آره. ولی این خوبه». گفت: «بگو چایی میل دارد»! گفتم: «دکتر چای می‌خوری»؟ گفت: «چه جوری چایی...» کتری را گذاشت روی والور. که نصفش مال دیروز بود. حالا دکتره فکر می‌کرد در آمریکا آب را تصفیه می‌کنند. هوا را نمی‌دانم چی کار می‌کنند. همه چیز را استرلیزه می‌کنند... کاسه رویی را گذاشت وسط و استکان را شست. دکتره هم ما را نگاه می‌کرد. چایی را ریخت. به دکتر گفتم: «بخور». هی داشت این پا و آن پا می‌کرد. به دکتر گفتم: «بی‌شعور بخور». بالاخره خورد. دکتر گفت: «ازش اجازه بگیر می‌خواهم معاینه‌اش می‌کنم». از حبیبم، از محبوبم که 109 سال سنش بود خواستم که دکتره معاینه‌اش بکند. دکتره دستگاه‌هایی را گذاشت روی این حمال 109 ساله و مدام ادا درمی‌آورد. دیدم دکتره تعجب کرده. گفتم: «چی شده دکتر»؟ دکتر گفت: «طبق قواعد پزشکی این بدن 30 سال است مرده». بهش گفتم: «دکتر این حمال با نیروی خدایی زنده است. این بدن به یک جای دیگر وصل است آقای دکتر...»

و باز هم دارد در همان سی‌دیِ ویژگی‌های شیعه:

«شش سال من دهه‌ی آخر صفر را در لندن منبر می‌رفتم. هر روز پای منبرم یادداشت برمی‌داشت؛ یک دکتر کرواتی حقوق خوانده. یک روز من را دعوت کرد خانه‌اش در خیابان‌های بالای لندن. آن موقع قیمت آن خانه به پول ایران یک میلیارد تومان بود. رفتم خانه‌ی دکتر ریش تراشیده‌ی کرواتی. وقتی وارد خانه‌اش شدم به من گفت اول نماز بخوانیم و بعد غذا می‌خوریم. گفت: «وضو داری»؟ گفتم: «آره. شما چی»؟ گفت: «آره». بعدا فهمیدم که اصلا بدون وضو زندگی نمی‌کند. به من گفت: «از ریش تراشیده‌ام ناراحت نباش. من نمی‌توانم مثل توی قم این‌جا بگردم. چون باید شکل رسمی یک وکیل را داشته باشم». نماز را خواندیم و آماده شدیم برای غذا. غذا را آورد. گفتم: «آقای دکتر شما همه این غذاها را تنهایی درست کردی؟! خانم دست به سیاه و سفید نزده»؟ گفت: «نه. من ده سال است در این خانه تنهایی زندگی می‌کنم». گفتم: «چطور»؟ گفت: «یک روز خانم آمد گفت من می‌خواهم لخت بگردم. نمی‌خواهم حجاب داشته باشم. من هم خیلی دوستش داشتم. ولی طلاقش داده‌ام. بهش گفتم من نمی‌توانم قیامت جواب زهرا را بدهم. برو لخت بگرد». و گفت او هم الان بی‌حجاب می‌گردد».

و بعد فریاد کشید:

«بزرگ شده‌ی لندن ریش‌تراشیده کرواتی این جور با دین خدا معامله می‌کند، این‌جا خیلی راحت یک عده دین‌شان را برای پول، برای دختر، برای فرهنگ‌ها، برای حادثه‌های اجتماعی، برای حزب‌ها از دست بدهند. این آدم را می‌سوزاند. چه خبرتان است حجاب را رها کرده‌اید. از مرز حلال خدا گذشتید و پا به حرام گذاشتید؟ شما بچه‌های دانشگاه چه خبرتان است که گاهی برای یک کسی که به سر تا پای قرآن و پیامبر فحش داده، اعتصاب می‌کنید و شعار علیه چهره‌ها می‌دهید. شما وکلای مجلس یک عده‌تان چه خبرتان است که می‌خواهید این مملکت را با کنوانسیون زنان ارتباط می‌دهید. چرا می‌خواهید مملکت را به صهیونیست بفروشید؟ آن‌ها در این قانون نوشتند حجاب برای زن معنی ندارد. آخر شما روی صندلی که با خون یک میلیون شهید درست شده می‌نشیند و می‌خواهید مملکت را به صهیونیست بفروشید. معلوم است برود شورای نگهبان می‌خورد به دیوار. اما چرا باید انجام بگیرد بدبخت‌ها؟ کراوتی عاشق زنش است به خاطر حجاب او را طلاق می‌دهد، آن وقت شما می‌خواهید ما را به کنوانسیون زنان ارتباط بدهید. کی به شما رای داده! آن‌هایی که به شما رای داده‌اند قیامت چی می‌خواهند بگویند به پیامبر؟ چه برابر زهرا می‌خواهند جواب بدهند؟...»

و گفت: 

« نوک تیز نیزه را فرو کرد تو زمین و با وجود آن همه مصیبت در روز عاشورا رو کرد به لشکر ابن زیاد و گفت: «برگردید»».

 و یا: 

«بدون زبان مردم را دعوت به خدا بکنید».

و یا 

«لحظه‌ی آخر عمر، آن که به دادت می‌رسد حسین است؛ وگرنه نه شهوت، نه پول و نه صندلی به کارت نمی‌آید... راستی می‌دانی بالاترین لذت در لحظه‌ی مرگ است؟ کی گفته مرگ تلخ است. مرگ بد است. پس چرا قرآن با بالاترین و بهترین کلمات از این لحظه یاد می‌کند...»

از همین‌جاها عاشقش شده‌ام. حدود 7 سال پیش. تا امروز. تا آن‌جایی که بشود از همه‌ی منبرهایش استفاده می‌کنم. بگذریم از عرفان دات آی‌ارش که به 12-13 زبان است. بگذریم از 12 جلد کتاب عرفان اسلامی‌اش تا تفسیر همه‌ی قرآن و ده‌ها کتاب دیگرش... تا همین محرم امسال که هر روز 5 جا منبر می‌رفت و چهل سال است که منبر تکراری ندارد... خدا نگه‌ش دارد...

پس‌نوشت: 

مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «درون‌گذاری فرهادی» است؛ اصغر فرهادی.


برچسب‌ها: منبر, انصاریان, اسلام
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 20:58  توسط میثم امیری  |  3 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

دکتر ابراهیم فیاض آدمِ صریحی است و ذوالابعادِ با شناختِ هسته‌های بحث‌های فکری‌اش. می‌داند هسته‌ی بحثش کجاست و شاخه‌هایش کجا. اما این همه‌ی کار فیاض نیست. من این شماره را به صراحتِ این مرد می‌دهم. آن چیزی که شخصیت‌های فکری و دانش‌"گاهی ما ندارند. 

مثال می‌زنم: 

سی‌دی ساخته شده با نام این عمار. مثلا در این سی‌دی آدم‌های فرهنگی و سیاسی درباره‌ی فتنه‌ی 88 حرف زده‌اند. یکی از این آدم‌ها ابراهیم فیاض است. بعد جالب است که ابراهیم فیاض در سخنرانی‌اش دفتر رهبری را در وقایع 88 مقصر می‌داند. شاید رفقای جبهه فرهنگی اسلامی فکر کردند که چون فیاض مذهبی است و حامی انقلاب اسلامی است، پس حرفش معلوم است. ولی تحلیل فیاض در سی‌دی این‌عمار بچه مسلمان‌ها متفاوت‌ترین تحلیل بود به خاطر صراحتش. به خاطر خطی نبودنش. به خاطر نادیده گرفتن خطوط قرمز خود ساخته.

بحث بر سر محتوای حرف‌های فیاض نیست. بر سر شکل حرف‌هایش است. بر سر صراحتِ کلامش. 

این‌ها با پرت‌وپلا گویی و یا حرف زدن در مجامع عمومی فرق می‌کند. تقریبا همه‌ی حرف‌های فیاض در جمع‌های علمی و تخصصی مطرح می‌شود. او در این مجموع نظریه‌های نوینش را مطرح می‌کند. کاری که در کتاب‌هایش انجام می‌دهد. او در کتاب‌هایش سعی می‌کند مقلد نبودن و صریح نبودنش را معلوم کند. 

فیاض دکتری مردم‌شناسی و عضو هیات علمی دانش‌کده‌ی علوم اجتماعی دانش‌گاه تهران است. یکی از ویژگی‌های فیاض غیر از آشنایی کامل به دروس حوزه و جبهه‌های جنگ، تسلط به ایران و غرب است. او غرب را از سفرهایش شناخته تا کتاب‌هایی که مطالعه می‌کند. کتاب‌های وبر و گیدنز و هگل را از روی متن اصلی‌اش می‌]خواند. حرف معروف فیاض در همه‌ی کلاس‌هایش این است:

«هنوز کتاب‌های اصلی غربی‌ها در ایران ترجمه نشده است. همین باعث شده ما شناخت خوبی از متفکرین غربی‌ نداشته باشیم. من به آقای خامنه‌ای گفتم که باید همه‌ی این‌ها را ترجمه کنیم».

فیاض 8 سال در حوزه‌ی علمیه درس خوانده و البته در دفاع مقدس حضور فعال داشت. 

او کتاب‌های زیادی را در عین جوانی علمی نوشته و شاید بالغ بر 400 مقاله هم نوشته است. مقاله‌هایی که غالبا در پگاه حوزه و پنجره چاپ شده‌اند. 

درِ کلاس‌های فیاض به روی همه باز است. یعنی شما هر وقت در دانش‌گاه تهران به کلاس فیاض برخوردید می‌توانید در کلاسش حضور یابید و حتی از همان‌جا با او وارد بحث شوید. 

فایل‌های صوتی فیاض را از اینترنت دانلود کنید و گوش دهید و مطمئن هستم فیاض برای شما هم مطلب دارد. فقط باید کمی زیاد فیاض گوش دهید تا مطالبش برای شما قابل استفاده باشد. ممکن است 90 درصد حرف‌های فیاض در یک سخنرانی چرند باشد، اما آن ده درصد باقی‌مانده شاه‌کار است. ببینم آیا شما هم چنین دریافتی از فیاض خواهید داشت یا نه. 

من فایل کامل صوتی یک کلاس کارشناسی ارشد او را در اختیار دارم. فکر کنم کل ترم را در دو شب گوش داده‌ام. فوق‌العاده است. پر از داستان‌های شیرین و تحلیل‌های جدید. 

بخشی از تحلیل‌های جان‌دار و زنده‌ی فیاض را تقدیم‌تان می‌کنم:

هاشمی رفسنجانی در بازگشت از ژاپن گفته بود الگوی ما در بازسازی، ژاپن است، ژاپن کشور سرمایه‌داری خانوادگی است. نه ژاپنی‌ها و نه هاشمی نگفتند که در طول سال‌های بازسازی چقدر زدو بندهای پشت پرده با امریکایی‌ها وجود داشت. نگفتند چگونه فرهنگ شرقی از حافظه مردم سرزمین آفتاب رفت، نگفتند چگونه مردم فقیر در حاشیه توکیو از بیماری و گرسنگی مردند، نگفتند با چه ذلتی نظامیان امریکایی را تحمل می کنند...

فقط برادر هاشمی، فیلمی مشهور به "اوشین" را نشان داد که مربوط به سرگذشت یک گیشا (فاحشه اشرافی) می‌شد. گیشایی که از هیچ تبدیل به صاحب فروشگاه های زنجیره ای شد... ژاپنی‌ها می‌خواستند بگویند از میان چه نکبتی به اینجا رسیده‌اند و این همان حرفی بود که ما از فیلم قیچی کردیم.

شاید فکر می‌کردند همان طور که با سانسور او و زندگی اش را غسل تعمید داده‌اند می‌توانند بدون آلوده دامنی ایران را به سرزمین صنعتی و تجاری تبدیل کنند.

وقتی این تحلیل را شنیدم، به معنی واقعی کلمه از این دقت نظر و همانند‌سازی و شبیه‌یابی فکم کش آمد. انصافا تیزبینی یک منتقد غیر مقلد را در آن می‌بینی. این غیر از این تحلیل‌های آب‌دوغ‌خیاری است که هاشمی را نفی می‌کند. 

بخشی از نگاهِ تاریخی صریح دکتر ابراهیم فیاض را در زیر می‌بینیم:

«

«فروید»، فلاسفه بی‌توجه به مردم را انسان‌هایی عقده‌ای می‌داند. او نیز متفکری زندگی‌گرا بود. «نیچه» نیز به افکار کاملاً ذهنی اشکال می‌گرفت، هرچند او نیهلیستی خراب افتاده بود، ولی توجه به زندگی مردم تفکر او و دیگران را گرم و زنده می‌کند. به تهران نگاه کنید. معمولاً نام عرفا را بر خیابان‌های پائین‌شهر می‌گذارند، حافظ و ابوسعید و مولوی؛ اما ملاصدرا و میرداماد در شمال شهر هستند. گویا تصادفی نیست، بلکه به نظر می‌رسد درگیری عرفان و فلسفه، تا حدی یک نوع درگیری طبقاتی نیز هست. ابن‌سینا و ملاصدرا از خانواده‌های سطح بالا بودند که می‌توانستند کتاب برای خواندن و چراغ برای دود خوردن فراهم کنند، اما کار صوفی با زاویه و لباس پشمی و روزه و تسبیح راست می‌شود که این‌همه نیازی به مکنت ندارد و پس از صفویه نیز همین درگیری ادامه داشت. 

اصولاً علمایی که به مردم نزدیک بودند، یعنی اخباری‌ها و کسانی که به مرکزیت فقه در گفتمان

 اسلامی اعتقاد داشتند، به مردم تقرب می‌جستند، ولی فلاسفه و سپس اصولیان که 

بیشتر عقل‌گرا بودند، غالباً به نخبگان نزدیک می‌شدند. در همان دوره در غرب فلاسفه‌ای مانند

 «کانت» و «فیخته» و «هگل»، کسب و کاری جز تدریس به شاهزادگان نداشتند، ولی بودند اشخاصی 

نظیر «شوپنهاور» و «مارکس» که دور از مال و منال زندگی می‌کردند و تفکری در انتقاد به عقل‌گرایان

 داشتند. در ایران نیز از فتحعلی‌شاه تا ناصرالدین‌شاه، اصولگرایان پیروز می‌شوند.

 البته «شیخ انصاری» تلاش می‌کرد علم اصول را به قید فقه به عنوان دانش اصلی درآورد،

 اما در ادامه اصولگرایان از یک‌سو بر استقلال علم اصول صحه می‌گذارند و از سوی دیگر در 

عمل با مشروطه‌خواهان همراه می‌گردند. گاه آدم فکر می‌کند مرحوم نائینی و مرحوم آخوند 

خراسانی و... توجیه‌کنندگان مشروطه غربی بودند. در مقابل «کاظم یزدی» و

«شیخ فضل‌الله

 نوری» مشروعه‌خواه و ضد‌مشروطه از آب درآمدند. شاید این‌طور باشد که فقها که بیشتر شرعی 

هستند، به مردم نزدیک‌اند، ولی اصولیین (که بیشتر عقلی هستند) به نخبگان و سرچشمه 

نخبگی

 جدید، یعنی غرب نزدیک بودند. عجیب اینجاست که بسیاری از مشروطه‌خواهان با دوره اول

 رضاشاه هم کنار می‌آیند (قبل از کشف حجاب). 

این در حالی بود که فقها همواره با بدبینی به مشروطه رضاخان نگاه می‌کردند. برای مثال آقا شیخ عبدالکریم حائری با نوعی سکوت و مقاومت منفی از کنار همه ماجرا گذشت و حوزه علمیه قم را بنا کرد که هیچ‌گاه اصولی و یا غربگرا نشد. 

»

ابراهیم فیاض دوست‌داشتنی است. در دفترش به روی همه باز است. کتابی درباره‌ی هویت جنسی هم دارد. او نظریات جالبی در مورد سکس دارد. نظریاتی که به این راحتی منتشر نمی‌شوند. همین کتابش هنوز منتشر نشده است. 

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام درباره‌ی استاد حسین انصاریان است. 


برچسب‌ها: فیاض, صراحت, 88
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:8  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت: 

فراستی بودن خوب است. نه مثلِ فراستی بودن. بل‌که فراستی بودن. تفاوت است بین این که مثل یک آدم باشی تا آن آدم باشی. فراستی بودن یعنی مقلد نبودن، یعنی اندیشه کردن درباره‌ی چیزی که همه حتی درباره‌ی آن هم‌نظر هستند، یعنی به انسان اندیشیدن، یعنی کشف کردن. یعنی نقد کردن. 

ممکن است شما جنس بی‌ارزشی در دستت باشد و همه بگویند آن با ارزش است. در حالی که خودت ارزشش را می‌دانی. بنابراین با پروپاگاندای دیگران گول نمی‌]خوری و خودت می‌دانی که چه چیزی در دست داری. زمانی هم چیزی باارزشی در اختیار داری و همه آن را خزف می‌پندارند. بگذار بپندارند. تو که نباید شک کنی و نباید تحت تاثیر تبلیغات قرار بگیری. دلیلش این است که تو درباره‌ی آن‌چه داری به یقین رسیده‌ای و آدمی باید برای یقینش لج‌بازی به خرج دهد و کوتاه نیاید. 

نمی‌دانم مخالفت‌های فراستی درست است یا نه. نمی‌دانم نظرهای او پیرامون سینمای ایران و فیلم‌ها صحیح است یا نه. همه را به چوب بی‌ارزش راندن کار باارزشی است یا نه.  این‌ها موضوعِ این نوشته نیست.

اما آن‌چیزی که من دوست دارم در حزب کسی نبودن، در خطِ باندی جا نگرفتن، و عین حال در نظر داشتن نُرم‌ها است. البته شاید آن نُرم چندان نُرمِ خوش‌تعریفی نباشد، ولی مهم این است که نُرم است. مهم این است که توانسته پایه‌هایی برای اصول فکری‌اش برگزیند. مثلا با این تابو که همیشه فاشیزیم را بکوبد...

فراستی حتی منتقدِ علاقه‌مند به سینمای بچه‌مسلمان‌ها نیست. به موقعش، مثل همین روزها که یه حبه قند را می‌کوبد، فیلم آنان را هم می‌زند. فراستی دقیقا توانسته خودش باشد. و سر خودش هم کلاه نگذاشته است. و به طور نسبی در نقدهایش به تناقض نرسیده است. 

داشتن اصول فکری آن چیزی است که فراستی ما را بدان فرا می‌خواند. شبیه‌ فراستی نباشیم، ولی فراستی باشیم. یعنی لااقل این صفتِ‌ روشن‌فکری را حفظ کنیم. و آن هم دوری از تفکر قبیله‌ای و یا تفکر گله‌ای است. این که چون همه این را می‌گویند باید درست باشد. 

پس‌نوشت: 

مطلبِ بعدی‌ام درباره‌ی دکتر ابراهیم فیاض است. 


برچسب‌ها: فراستی, نقد, سینمای ایران, روشن‌فکری
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:24  توسط میثم امیری  |  2 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

5 شخصیت مهم

یا لطیف

پیش‌نوشت:

ندارم.

بدن‌نوشت:

هر کسی عکس زیبای صفحه‌ی خانگی سید حسین را در فیس‌بوک ببیند مجاب می‌شود که چیزی در موردش بگوید. البته من قبل از این تجربه، بعد از خریدی که از کتاب‌فروشی کنارِ سینما سپیده، همان جایی که حمید حبیب‌اللهِ معروف کار می‌کند، انجام دادم مجاب شدم که در موردش بنویسم. 

من در اصل متولد سی‌ام شهریور 1365 هستم؛ دقیقا سید هم همین طور است.

سید حسینی شکوه دوستِ‌ سال‌های کارشناسی‌ام است؛ هم‌اتاقیِ چهار ساله‌ام. روزِ اول که دیدمش فکر نمی‌کردم او یکی از بهترین دوستانم باشد. روز اول بود. مهر 1383. دیدم در اتاق 53 خوابگاه 23ی خرداد دانش‌گاه تربیت معلم جوانی لاغر اندام با عینکی که فریمش قدیمی شده بود قدم می‌زد. شلوار پارچه‌ای گشادِِ مغزپسته‌ای ساسون‌دار و پیراهن سفیدِ‌ بلندِ‌ ماشی رنگی به تن دارد و فکور جلوه می‌کند، ولی قیافه ندراد. ازش خوشم نیامد. از همه‌ی دوستانِ‌ خوبِ‌ عمرم در بارِ اول خوشم نیامده. همچون حسین عربی و حجت صیادی و خیلی‌های دیگر. نگاهِ اول در نظرم بی‌ریخت جلوه کردند. ولی سرِ‌ همین قضاوت عجولانه خدا آنان را در نظرم زیبا جلوه داد و بهم درس داد که قضاوت تا به کجا؟

سید از همان روز اول بنیادگرا و متشخص و محکم در مسائل اعتقادی نشان داد. اصول کاری و اخلاقی را رعایت می‌کرد. بدون روتوش.

سید من را هم بنیادگرا کرد. سید من را با اسلام آشنا کرد. من در آن روزگاران افه‌های روشن‌فکری داشتم. آثار روشن‌فکران را می‌خواندم و روزنامه‌های روشن‌فکری مطالعه می‌کردم. اما سید تغییرم داد. سید من را به این نتیجه رساند که موسیقیِ آن‌ورِ‌آبی گوش ندهم. سید من را به این نتیجه رساند که دیپلماسی دستگاه دوم خرداد خوب نیست. من را به این نتیجه رساند که پاسور بازی نکنم. سید کتاب هم پیش‌نهاد نکرد. من را دنبال نخود سیاه نفرستاد. خودش نشست و سعی کرد مستدل با من حرف بزند. او فهمید که ارزشِ من به عنوان یک انسان بیش‌تر از نویسنده‌هایی است که ممکن است خودش هم نشناسد.

من امروز البته روزنامه نمی‌خوانم تلویزیون نگاه نمی‌کنم ولی کتاب‌های روشن‌فکران را می‌خوانم. سید علاقه‌مندی‌هایم را تغییر نداد، بل‌که عمیقم کرد. سید کاری کرد آدمی مارکتی نباشم. مثلا به این دلیل که همه می‌گویند این کتاب یا این فیلم خوب است نگویم خوب است. بل‌که خودم به این نتیجه برسم چه خوب است و چه بد است. این کاری بود که سید کرد؛ عمق‌بخشی و به یادآوردن ریشه‌های هویت اسلامی..

او با رفتارش من را دل‌داده‌ی اسلامِ خمینی کرد. البته این درگیری و سیر تغییر من حدود دو سال طول کشید. ولی سرد نشد. با من رفاقت کرد. حرف زد. مهم‌تر از همه با من رفتار کرد و معاشرت. و او بود که همیشه می‌گفت که برای نماز صبح بیدارش کنم و هندوانه زیر بغلم می‌گذاشت که «هیچ کس نمی‌تواند به‌تر از تو من را برای نماز صبح بیدار کند. بیدار کردنت واقعا آرام و تخصصی است». 

او البته آن قدر محکم بود که از وسایل کسی که نماز نمی‌خواند استفاده نمی‌کرد. دمپایی‌اش را نمی‌پوشید. ولی با همان فرد هم معاشرت می‌کرد و باهاش خوب تا می‌کرد. آن قدر که همان بی‌نماز هم می‌گفت: «سید آدم فهمیده‌ای است. خیلی بچه‌ی خوبی است».

البته سید نباید با خواندن این متن فکر کند همه‌ی کارهای خودش کرده است. پس نمازهایم از ترم اول چه؟ پس پول حلال پدرِ عزیزم چه؟

خرداد 84 بود. من حامیِ هاشمی بودم و او احمدی‌نژادی بود. من او را به اهمیت مدیریت کشور ارجاع می‌دادم و او از عدالت سخن می‌گفت. او هیچ‌گاه حامیِ احمدی‌نژاد نبود، همان طور که من هم حامی هاشمی نبودم. ولی این دو طرف‌داری نمودار از منظومه‌ی فکری و اولویت‌های اندیشه‌های ما بود. بعدها در خرداد 88 هر دوی‌مان بین محسن رضایی و احمدی‌نژاد باز هم به دومی اعتماد کردیم... خرداد 88 هم سید همان سیدِ سال 83 بود. باز هم اهل نگاه و تجربه و صحبت و گفتگو. سید با وجود این که روحیه‌ای نظامی داشت و عاشق جنگنده و خلبانی بود، ولی بسیار آرام و اهل گفتگو بود. ما یک بار هم با هم درگیر نشدیم... سال 88 هم سید اهل تجربه بود.

سید جان یادت است که هم در راه‌پیمایی 28 خرداد سبزها شرکت کردیم و هم در نماز جمعه‌ی 29 خرداد. یادت است می‌خواستیم ببینیم. درست است که هر دوی‌مان پیش‌فرض داشتیم. ولی علاقه‌مند بودیم ببینیم و مشاهده کنیم و بر اساس دیده‌های‌مان صحبت کنیم. و بعد از بر اساس همین دیده‌ها بگوییم که راه حل انقلاب اسلامی نباید مقابل قرار هم دادن بسیجی‌ها و آخوندها و دانش‌جوها و در کل مردم باشد...

سید هیچ‌گاه عضو تشکیلات بسیجِ دانش‌جویی یا دیگر تشکل‌های مذهبی دانش‌گاه نشد. اما یک سال عضو فعال انجمن غلمی فیزیک بود. همین.

سید هیچ وقت سر خودش کلاه نگذاشت. و همین طور سر من. این مهم‌ترین ویژگی معرفت‌شناختی سید بود. سید شاید بهترین تجربه‌ی دوستی من باشد.

بعدها سید در دانش‌گاه علم و صنعت کارشناسی ارشد خواند و آن‌جا هم کارهای فرهنگیِ پررنگ‌تری کرد. بعد هم از یکی از دانش‌گاه‌های معتبر سئول که جزو صد دانش‌گاه اول فیزیک دنیا است بورس گرفت و الان دکتری می‌خواند در بلادِ چشم‌بادمی‌ها. 

سید عشق بابایی و صیاد شیرازی بود، و مثل آن‌ها محکم بود. و مثل بابایی رئوف و نرم بود و همان طوری تغییر می‌داد. و همان طور  مانند صیاد نوشته‌هایش حتی اس‌ام‌اس‌هایش را با به نام خدا آغاز می‌کرد.

اهل افه نبود. اهل انگشتر و تسبیح نبود. یعنی به هیچ وجه اهل تظاهر نبود. کتوم بود و ساکت. به این راحتی‌ها بحث نمی‌کرد. و البته بسیار منطقی بود. اهل بگو‌مگو نبود. بابرنامه بود. از تندخوانی تا نینجو تا خط؛ همه چیزش را سعی می‌کرد بهبود دهد. همیشه سعی می‌کرد کمرش مانند کنگ‌فوکارهای باریک باشد. یکی از کمر باریک‌ترین آدم‌هایی که در عمرم دیدم و این نتیجه‌ی نظم و برنامه‌ی زندگی‌اش بود. با بدنی ورزیده و بازوهایی قوی.

خدا سید را جلوی رویم گذاشت تا بعدتر بتوانم عاشق جواد عبدی هم باشم. وگرنه اگر جواد عبدی، که فاندامنتالیست بسیار قوی است و به همین قوت با مرام و دلسوز و پاک است، را سال 83 جلوی رویم می‌گذاشت شاید از دین زده می‌شدم. و چقدر خدا مومن‌های خوبی دارد... و چقدر جالب آن‌ها را کتگورایز می‌کند... و آرام آرام جلو روی بندگانش قرار می‌دهد.

بالاخره این که:

چطور ممکن است من صد نفر از آدم‌های فرهنگی این مملکت را معرفی کنم و از تاثیر سید بر شخصیتم به سادگی بگذرم. چطور می‌شود؟

دوستی با سید کاری سودمند است. این نشانی فیس‌بوک اوست (امیدوارم سید حالت با کیفیت عکس فیس‌بوکش را برایم بفرستد). 

عکس‌هایی از سیدِ عزیز:




پس‌نوشت:

«آخرین کتابی را که خوانده‌ام» را به روز نکرده‌ام. دعا کنید این چند کتابِ در دستِ خواندن را زودتر تمام کنم تا دوباره طوفانی از معرفی کتاب را شاهد باشید... فعلا رمان «مرگ و پنگوئن» من را گرفته است. خواندن برخی کتاب‌ها سخت است. 


برچسب‌ها: سید حسین حسینی شکوه, حمید حبیب الله, هم‌اتاقی, دانشجویی, اصلاحات, بنیادگرا, هاشمی, احمدی‌نژاد, 88, سبز
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 8:14  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لیطف

پیش‌نوشت:

1. غروب همین چهارشنبه بود. بالای جهانِ کودک، تقاطع میرداماد با جردن منتظر تاکسی بودم. با بلوز سبز ارتش و موی تراشیده و صورتِ گردی که در آن ریشِ نامرتبی هم پخش شده بود. ماشین‌ها می‌آمدند و چراغ می‌دادند و نور چراغِ مشتاق‌شان می‌خورد توی چشمم، ولی نگه نمی‌داشتند. فکر کردم بدجا ایستاده‌ام. ولی وقتی مطمئن شدم که کناره‌ی خیابان ایستاده‌ام تعجبم بیش‌تر شده بود. بعد از چند بار چراغ دادن و نایستادن، سرم را برگرداندم. او را دیدم با روسری حریرِ سفید، همانند دسته‌گلی که در روبانی جمع شده باشد، صورت و مویِ فرخورده‌اش را نمایش می‌داد... 

بدن‌نوشت: 

درگیر موضوعی شده بودم که فکر می‌کردم داستان بدِ سال‌های بعد ما خواهد بود. موضوع هم‌جنس‌گرایی چه به عنوان یک حس به ثبوت نرسیده و یا چه به عنوان یک الگوی انتخاب شده و یا به عنوان یک پیشه‌ی پاندازانه‌ی حراج کننده‌ی تن تنابنده‌ها مساله‌ی درگیرکننده‌ای برایم بود. در هر کدام از این صور آن را خطرناک برای آینده مملکت می‌دانستم. 

در این ره‌گذر آثاری را مطالعه کردم و توانستم داستان‌مانندی را هم بنویسم که امیدی به چاپش نیست و حتی همان به‌تر که چاپ نشود. در میان آثاری که مطالعه کردم کتاب‌ها و وبلاگ‌های متعددی را دیدم. از کتاب معتبر و جهانی روان‌پزشکی کاپلان و سادوک بگیرید تا وبلاگ‌های این هم‌جنس‌خواه‌های وطنی تا اظهار نظر پزشکان. حتی دو ماه زودتر هم وقتی از یکی از دکترهای معتبر مسائل جنسی در بالای شهر وقت گرفتم و با او هم صحبت کردم. 

نماینده‌ی نظر اسلام را آقای جوادی آملی در نظر گرفتم. و از این انتخاب خشنودم. ایشان در بحث‌های تفسیری انصافا معقول و مطابق سنت اسلام به بحث و فحص می‌پردازند. از لای عبای قهوه‌ای رنگ‌شان کتاب‌ها را بیرون می‌آورند و روی منبر آن را با آیات قرآن تطبیق می‌دهند و پس از انعقاد نظر همه‌ی علمای صاحب‌نظر به توضیح نظر خودشان می‌پردازند. 

کلاس تفسیر آقای جوادی آملی جزو شلوغ‌ترین کلاس‌ها در قم است و تا کنون تقریبا بیش از نیمی از قرآن را تفسیر کرده‌اند. کلاسی که در مسجد اعظم هر روز یک ساعت قبل از اذان ظهر و معمولا بعد از کلاس خارج فقه آقای نوری همدانی برگزار می‌شود. 

همیشه‌ی خدا طالب کلاسِ تفسیر ایشان نبودم، ولی به وضوح از تفسیرهای عمیق و کارآمد ایشان در بحث هم‌جنس‌گرایی استفاده کردم. مبحثی که در آن با برهوت نظر و ایده و نوشته از سوی علمای مسلمان مواجهه هستیم. با این وجود تفسیر آقای جوادی از آیات 69 الی 83 سوره‌ی مبارکه‌ی هود برایم زیبا جلوه کرد و حتی به نوعی پاسخ به سوالات ذهنی‌ام بود. برایم جالب بود که سوالات ذهنی‌ام در مبحث اشاره شده هدف کلاس آقای جوادی نبود، ولی تسلط به قرآن این هدیه را به ارمغان می‌آورد. همین که یک مساله را با تمام جوانبش در نظر داشته باشی.

شما هم در این‌جا این مباحث را دانلود کرده و از بحث ایشان استفاده کنید. 

پس‌نوشت:

کتاب جنگل واِژگون سالینجر را هم خوانده‌ام. کتاب قابل توصیه‌ای است؛ نه به قدر ناطور دشت. 


برچسب‌ها: عبدالله جوادی آملی, تفسیر قرآن, تسنیم, سالینجر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 12:23  توسط میثم امیری  |  یک نظر

یا لطیف 

بدن‌نوشت:

من آدم موسیقی‌بازی نیستم. شجریان و یا هر استاد آواز دیگری را چندان، به لحاظ موسیقیایی، نمی‌شناسم. اما به نظرم ربنای شجریان برای من یعنی افطار نزدیک است. یعنی پدرم گوسفندها را دوشید و مادرم شیر را از صافی سفیدی گذرانده و آن را روی اجاق گذاشته و شعله‌ی مهریان گاز با مولکول‌های شیر بازی‌بازی می‌کند و شبکه‌ی استانی مازندران ربنای شجریان را پخش می‌کند. فرنی به رنگ استخوانی، کتلت به نرمی مخمل و سبزیِ تازه‌ی استوار و شنگول باغ‌مان که به همت زمین دوپینگ شده با کود گوسفندان بالیده، همگی اذانی را انتظار می‌کشند... 

ربنای شجریان در سال اول دانش‌گاه یعنی آخرِ نوستالوژی. آن هم در آن منظره‌ی خیره کننده‌ی تراس اتاقم؛ هنگامه‌ی غروب که خورشید مانند شهیدی که در خون غرق شده باشد، آخرین نورهایش را با سماجت بر آسمان می‌پاشید و در نهایت پشت کوهی ترسان قایم می‌شد... یعنی از دست دادن سفره‌ی تترون چارخانه‌ی مادر؛ و به دست آوردن سلف سرویس‌های خشک با میزهایی آهنی و صندلی‌های گردان، همه به رنگ نقره‌ای و غذای بی‌روح. سبزی بی‌سبزی... 

شجریان را به احترام دوران نونهالی و نوجوانی انتخاب کرده‌ام. به احترام آن لحظات عرفانی. لحظاتی که دیگر برایم تکرار نشد. شجریان همان شجریان است، اما من دیگر ریسمان ارتباطم با آسمان آن چنان مستحکم نیست... 

شجریان را در این لیست قرار می‌دهم فقط و فقط به خاطر ربنایش و حسی که من سال‌ها با آن داشتم. حس گم‌گشته‌ای که هنوز نتواسته‌ام ریکاوری‌اش کنم. 

پس‌نوشت:

چندین کتاب خوانده‌ام. به طوری که از دستم در رفته است. یعنی مطمئن باشید غیر از دفاع لوژین که در کناره‌ی وبلاگم معرفی شده، آثاری چون خواب خوبِ بهشت؛ نوشته‌ی سام شپارد، بیابان تاتارها، نوشته‌ی بوتزنی، مدرسه‌ی قدیم نوشته‌ی توبیاس وولف، و کتابی از نشر نی را که بیش‌ترش به صورت گفتگوی تلفنی بود و نامش اعتماد نوشته‌ی دورفمن را نیز خوانده‌ام. هر سه‌ی این‌ها آثاری قابل توصیه هستند مخصوصا کتاب ترسناک بیابان تاتارها. همچنین کتابی از هاینریش بل، آقای جوادی آملی، ایتالو کالوینو، و پل آستر را نیز زخمی کرده‌ام.  که قطعا کتاب جوادی آملی را خواهم خواند.


برچسب‌ها: شجریان, ربّنا, دانشجویی, ریکاوری حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:32  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف 

پیش‌نوشت: 

1. از فواید مرخصی مطلبی است که امشب دارم می‌نویسم. 

2. این مطلب لااقل تا 10 محرم تغییر نخواهد کرد. وقتِ دل‌شوره‌های زینب است. این دل‌شوره از همین حول و حوش شروع می‌شود تا دهم محرم. دهم محرم این دل‌شوره تبدیل به زیبایی می‌شود. ما هم عزاداریم به خاطر این دل‌شوره. چون ابتلا به قدری عظیم است که زینب نگرانِ لحظه‌ی روز دهم است. وقتی دید در روز دهم که بندگی کامل شد و وجوهش شکل گرفت آرام شد. آن خطبه خواندن نتیجه این آرام شدن است. نگرانیِ زینب ما را نگران می‌کند تا روز دهم. تا لحظه‌ی قتل‌گاه. ولی وقتی قتل‌گاه رخ داد و پیش‌نمایش صحنه‌ی آخر را عبدالله بن حسن به خوبی اجرا کرد دل زینب رو به آرامی گرایید. «او می‌نشست و من می‌نشستم...» این روایت کامل‌ترین روایت از بلوغ نزدیک‌ترین زنان به فاطمه‌ی زهرا است. آدم نوعی کامل شدگی را حس می‌کند. بعد از این کامل شدگی است که ما هم آرام می‌شویم. بساط روضه را جمع می‌کنیم و سفره‌ی غذای ظهر روز دهم را پهن می‌کنیم. اگر کسی پرسید: «چرا به جای بعد از عاشورا، شما قبل از عاشورا عزاداری می‌کنید»؟ به نظرم جواب بالا جواب مناسبی است. راستی عده‌ای پیدا شدند و می‌گویند چرا سینه‌زنی. یعنی در دهه‌ی عزا و بلوغ حسی شیعیان و اوج هم‌ذات‌پنداری با اهل بیت یک عده آدم یادشان افتاده که چرا سینه‌زنی. بگذریم که این دهه وقت پاسخ به چنین سوالاتی نیست. اما می‌توان جوابِ‌ محمود کریمی را به‌شان داد: 

سائلی پرسید از چه رو می‌زنی محکم به روی سینه‌ات/ گفتم او را من بدین سینه زدن، خانه‌تکانی می‌کنم. 

بدن‌نوشت: 

بعد از سومین باری که «یه حبه قند» سید رضا میرکریمی را دیدم به این نتیجه رسیدم که این مطلب را بنویسم و دو نام دیگر را هم وارد لیست صدتایی‌ها بکنم. یکی سید رضا میرکریمی جوینده‌ی انسانِ ایرانی و دیگری محمود کریمی مداحِ هویت‌یخش و بارورساز آهنگِ  مداحی خصوصا عزای حسینی. 

اما چه ارتباطی است بین این دو نام؟ 

ربط بین این‌ها را وقتی یافتم که برای سومین بار فیلم «یه حبه قند» را دیدم. 

پس از دو بار دیدن یه حبه قند برایم مبتذل جلوه کرد و متعجب شدم که به چه مناسبت بچه‌های مومن «سعادت آباد» را که نموداری صحیح از حداقل چند صد هزار خانواده‌ی ایرانی است دستِ کم گرفتند! پس از دوبار دیدن:

 «یه حبه قند» فیلمی نبود که مسائل مبتلا به ما را بررسی کند. «یه حبه قند» به فرار کارگردان می‌مانست از جامعه‌ای که در آنیم. او زندگی گذشته شده و دمده‌ای را نشان داد که به کار نمی‌آید. زندگی که معلوم نیست که در کجای ایرانِ پیچیده جریان دارد. زندگی که پیچیده نیست. موبایل آیفون و لپ‌تاپ و شوهر خارجی هم شبیه تکه‌ای است که به زور به فیلم چسبانده شده و بسیار ناباورانه است. چنان مضحک که حتی در زمینه‌ی فیلم هم نه ما و نه حتی خود شخصیت‌های فیلم هم قانع نمی‌شوند که چرا پسند با خانواده‌ی وزیری‌ها می‌خواهد وصلت کند. وصلتی که خودِ پسند هم به آن شک دارد. بنابراین تکه‌های وام گرفته از مظاهر مدرنیته در بی‌منطق‌ترین حالت خود قرار دارند. فیلم «یه حبه قند» هیچ ربطی به ما ندارد و هیچ روایتی هم از ما ندارد. حتی اصل داستان هم پادرهوا و بی‌منطق است. «یه حبه قند» چیزی را نمایش می‌دهد که دیگر نیست. وجود ندارد. نوعی در رفتن از نوعی ناامیدی است که کارگردان را فرا گرفته. «یه حبه قند» هزینه‌ی ناامیدی یک کارگردانِ خوب است. 

این تحلیل از «یه حبه قند» پس از سه بار دیدن هم به قوت خودش باقی است و نفهمیدم کاگردانی که فیلم «به همین سادگی» را ساخت و یا «این‌جا چراغی روشن است»، به چه مناسبت سراغ داستانی رفته وا رفته، بی‌منطق با شخصیت‌هایی ساده و سرراست و بدون پیچیدگی! 

اما من منتقدِ سینمایی نیستم که روی کاستی‌های آن مانور بدهم و یا بخواهم از مناظر گوناگون کریه بودن این فیلم را نشان دهم. که البته زشتی، نه به معنای اخلاقی، در «یه حبه قند» کم نیست.

اما بعد از سومین تجربه‌ی دیدن «یه حبه قند» با صحنه‌هایی از فیلم گریستم. همین صحنه‌های عالی و ظریف و کم نقص را الحاق کردم به همه‌ی کارنامه‌ی میرکریمی و نام او را سزاوار صدتایی‌ها دانستم. اما می‌خواهم پیرامون آن صحنه‌های کم‌مانند صحبت کنم و البته بگویم این‌ها چه ربطی دارد به محمود کریمیِ مداح؟

صحنه‌های مورد علاقه‌ی من:

 یکی بازی چند پسر بچه و دختر بچه کنار هم است، دیگری صحنه‌ی شیر خوردن طفل‌هاست، دیگری صحنه‌ی  پنهان شدن طفلی دو سه ساله زیر چادر مادرِ پسند است و آخری هم صحنه‌ای است که دو دختربچه زیر پناه‌گاهی ساختگی شام‌شان را میل می‌کنند و از بزرگ‌ترشان تشکر می‌کنند که برای‌شان خانه ساخت. 

همین. این صحنه‌ها به قدری طبیعی و واقعی بود که من به سرعت یاد تناقض افتادم. تناقضی معروف که دل آدم را کباب می‌کند. پارادوکسی که اکثر روضه‌خوان‌ها از آن استفاده می‌کنند. و آن هم این که: «این‌جا این اتفاقِ خوب افتاد اما کربلا چه»؟

چنان خودم را به این بچه‌ها نزدیک حس کردم که دلم برای روضه‌ی بچه‌ها کباب شد. این بچه‌ها به همت استادی سید رضا میرکریمی و نمایش شگفت‌انگیزش من را پرتاب کرد به کربلا و روضه‌های کریمی. 

از کجا شروع کنیم؟ از همه‌ی طفل‌های کربلا شروع کنیم تا عبدالله بن حسن؛ با حال و هوای کریمی و شعرها و آهنگ‌های ناب و پیش‌برنده‌اش. 

دیدی که چقدر بچه‌های 6 ماهه‌ی «یه حبه قند» زیبا شیر می‌خوردند؟ چقدر ناز بودند. دیدی تحمل گریه‌شان را نداشتی. تحملِ بی‌قراری‌شان را نداشتی... دیدی قلبت تالاپ تالاپ می‌زد برای بی‌تابگی‌شان... 

اما... 

«تو خیمه‌ها یکی بی‌تابه بی‌تابه بی‌تابه/ تو گهواره یکی بی‌خوابه بی‌خوابه بی‌خوابه

تو گهواره یکی گریونه گریونه گریونه/ مشک عمو دیگه بی‌آبه بی‌آبه بی‌آبه

وای علی لای لای/ وای علی لای لای» (محرم چهار سال قبل-شب هفتم)

نگران گریه‌های شیرخواره‌های «یه حبه قند بودی» پس گوش بده:

«گریه کم‌تر کن/ مادرت زاره/ وای تا به در خیمه آب راهی نداره/ آب/ خیمه/ عطش/ اشک و شراره/ لالایی برات می‌خونم تا این که دووم بیاری/ باید تا عمو برسه/ دندون رو جیگر بزاری/ گریه کم‌تر کن/ قحط آبه می‌دونی/ مُردم از سرگردونی/ قهری با مادر انگار/ روتو برمی‌گردونی/ گریه کم‌تر کن/ لالایی برات می‌خونم تا این که دووم بیاری...»(محرم سه سال پیش- شب هفتم)

حماسی هم دوست داری برایت نقل می‌کنم:

« از بین خیمه اومد سرباز شش ماهه ای بابا/ قنداقه بر تن کفن پوش ثارالله ای بابا/ من مرد مردم حیدری‌ام بابا/ مردِ نبردم اکبری‌ام بابا/ وای وای وای وای» (محرم دو سال پیش- شب هفتم)

و تا روضه‌های پارسال. من پیشنهاد می‌کنم

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab7Moharram%5b12%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab7Moharram%5b29%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab7Moharram%5b33%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b08%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b11%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b27%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b02%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b01%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b08%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b26%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b28%5d.wma

و خیلی‌ها دیگر را که در همین نای دل قابل دریافت است گوش کنید. همه هم روضه‌ی بچه‌ها است. بگذریم از کارهای فوق العاده‌ی کریمی در مدح حضرت علی اکبر و حضرت حسین و حضرت عباس. واقعیتش این حس من نسبت به صدای کریمی یک حس شخصی است. شاید بگویی من هر مداح دیگری را به تناوب گوش می‌دادم چنین حسی می‌داشتم. اما متفاوت بودن کریمی به رعایت یک عادت برنمی‌گردد. بل‌که به سبک‌های متفاوت و آهنگ‌ها و موسیقی آن هم برمی‌گردد. مساله‌ای که شنیدن یک شعر را در ذهن آدم خاطره‌انگیز می‌کند.

حتما شده موسیقی یک شعر برای شما بسیار عادی جلوه کند، اما وقتی آن شعر به صورت دیگر خوانده می‌شود توجه‌تان جلب می‌شود.

وقتی یه حبه قند را می‌دیدم ذهنم پر شد از روضه‌های کریمی... انگار کسی داشت روضه‌ی بچه‌ها می‌خواند. بچه‌های کوچک نقشِ بچه‌های روضه را بازی می‌کنند. می‌بینید آن‌ها را یاد کربلا می‌افتید و این که یک انسان تا چه حد، حتی با سن کم، می‌تواند تکامل بیابد.

پس‌نوشت:

1. در روضه‌های‌تان و شیرینی گریه‌های‌تان ما را دعا کنید. دهه‌ی تکامل فرا رسیده است. این دهه زندگی بسیاری از آدم‌ها را تغییر داده. این دهه نتیجه‌ی مهم‌ترین دل‌شوره‌ی دینی ما است؛ دل‌شوره‌ی زینب...

2. این هم تکه‌ای از روضه‌ی روز عاشورای پارسال محمود کریمی. فرض کن دل‌نوشته است؛ همه‌ی حرف زینب در لحظه‌ی آخر.چقدر قشنگ گفت محمود کریمی. همه‌ی حرف عاشورا از زبان زینب. همه‌ی آرزوی زینب. چقدر گویا: «تموم این سفر/ بارش رو شونه‌ی منه» البته پر طمطراقش می‌شود: «سر نی در نینوا می‌ماند اگر زینب نبود/ کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود». اما تکه‌ی روز عاشورای پارسال: 

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab11Moharram%5b02%5d.wma

«نمی‌شه باورم که وقت رفتنه/ تموم این سفر/ بارش رو شونه‌ی منه/ کجا می‌خوای بری/ چرا منو نمی‌بری/ حسین این دم آخری/ چقدر شبیه مادری/ باید جوابتو با نفسم بدم/ بدون من نرو/ تو رو به کی قسم بدم/ قرارمون چی شد/ که بی‌قرار هم باشیم/ که هر چی پیش اومد/ بی‌قرار هم باشیم...»


برچسب‌ها: عاشورا, محمود کریمی, میرکریمی, یه حبه قند, روضه, نوحه, وداع حضرت زینب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 18:43  توسط میثم امیری  |  3 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چهار شخصیت مهم

یا لطیف

پیش‌نوشت:

1. قرار بود چهار و پنج با هم باشد و برای دو هفته‌ی دیگر. ولی من هفته‌ی بعد قطعا نمی‌توانم مرخصی داشته باشم. ضمن این که واقعه‌ای باعث شد که من چهار و پنج را تبدیل کنم به پنج و شش و البته موکولش کنم با دهه‌ی محرم. یکی دو روز مانده با عاشورا پنجمین و ششمین نفر را از لیست صدتایی‌ها معرفی خواهم کرد. 

بدن‌نوشت: 

دوستی به من پیش‌نهاد کرده بود در موردِ آقای خامنه‌ای یا به قول خودش امام خامنه‌ای بنویسم. جرقه از آن‌جا خورده شد. دیروز هم حمید با نگاه به کوتاه‌نوشت‌های «بی‌باهم‌ها» از این قلم، که هنوز جایی منتشر نشده، گفت: «پس رهبر را قبول داری»! این هم جرقه‌ی دوم. اما انفجار زمانی روی داد که «کافه کراسه» را دیدم.  

کافه آن طور که معروف است جایی است که یک عده آدم معمولا هنرمندها و روش‌فکرها و توی این مملکت دگر اندیش‌ها در آن حرف می‌زنند و چیز می‌خورند. 

همه چیز این کافه هم غربی است. از مبدا و شروعش تا امروزش. تا دکراسیونش. تا غذاهایش. تا حتی آدم‌هایش. 

یک عده آدم هم توی این مملکت پیدا شدند و این غربی بودن را شر بودن تعبیر کردند و به خلق‌الله توصیه می‌کنند که تا آن‌جایی که می‌شود از مدرنیته و اقتضائاتش دور شوید. حتی چنین اعتقادی تا کلام برخی از مراجع نقلید هم نفوذ کرده است. 

اما اصل تعلیق در این قصه کجا است. 

آنی که کافه را می‌پسندد با همه‌ی اقتضائاتش و تا تهِ ماجرا هم می‌رود و اگر پا داد استریپ‌تیز هم می‌رقصد که تکلیفش معلوم است و تعلیقی ندارد. به راحتی به کافه می‌رود و می‌نوشد و می‌خورد و هر چه بخواهد می‌گوید و می‌نویسد. 

آنی که کافه را نمی‌پسندد و آن را غربی می‌داند هم تعلیقی ندارد. می‌گوید این یک «چیز»ِ غربی است و این جور چیزها به ما نیامده. محیط، غالبا محیط فسق و گناه است. و معصیت دارد آدم پا در این جور جاها بگذارد. زیرا به نوعی دارد همه‌ی آن قبح‌شکنی‌ها را امضا می‌کند، ولو خودش مرتکب نشود. 

اما این‌ها چه ربطی دارد به آقای خامنه‌ای؟ 

بگذارید با یک مثال مطلب را روشن‌تر بکنم. 

مسابقات المپیک آسیایی 2010 یادتان است. خانم‌های ورزش‌کار ما گل کاشتند و کلی مدال درو کردند. یکی از علما به امام زمان این مساله را تسلیت گفت و بر این باور بود که زنان ایرانی را در مقابل اجنبی به نمایش درآوردند. آن هم با آن حالت ورزش و با آن لباس‌ها. در عین حال آقای خامنه‌ای حضور زنان ایرانی در این مسابقات را نشان‌دهنده‌ی پیروزی انقلاب اسلامی دانستند و به نوعی آن را به امام زمان تبریک گفتند. 

من نتیجه را خدمت‌تان عرض می‌کنم. آن هم این که: حرف آقای خامنه‌ای را پذیرفتم. به همین راحتی. آقای خامنه‌ای و مهم‌تر از او آقای خمینی از ما خواستند که بتوانیم دین‌دارانه در دنیای مدرن زندگی کنیم. ولی تاکید کردند که زندگی کنیم. این زندگی کردن اقتضائاتی دارد. از جمله کافه‌روی.

کافه‌ای گشوده شده در خیابان پورسینا، پشت دانش‌کده‌ی پزشکی دانش‌گاه تهران، حد فاصل قدس تا 16 آذر. به نام کافه کراسه. 

ما نه تنها باقی کافه‌های روشن‌فکری شهر را نمی‌بندیم، بل‌که خودمان کافه باز می‌کنیم. هر که با هر عقیده‌ای خواست به آن وارد شود. اما کیفیت فرهنگی‌اش را خودمان تعیین می‌کنیم. آن طور که باقی کافه‌ها هم چنین هستند.

یک عده بچه مذهبی خوب، پیرو حرف آقای خامنه‌ای و تبریک به امام زمان کافه‌ای افتتاح کردند. به نظرم این اولین کافه‌ی اسلامی تهران باشد. آن هم در محیط عالی و دانش‌جویی دانش‌گاه تهران. 

در کافه کراسه کتاب و سی‌دی مناسب با انقلاب اسلامی هم فروخته می‌شود. ضمن این که همه‌ی آن چیزهایی را که در کافه‌های دیگر می‌توان خورد و مشکل شرعی ندارد این‌جا هم می‌توان با قیمت ارزان‌تر خورد. مثلا گران‌ترین گلاسه‌هایش 2هزار تومان است. 

یکی از دغدغه‌های من کافه‌ نرفتن بچه مسلمان‌ها بود. تا کراسه نبود من هم از کافه‌های روشن‌فکری استفاده می‌کردم؛ به عنوان مهمان. الان از دوستان روشن‌فکرم دعوت می‌کنم به خانه‌ی ما هم سری بزنند. بالاخره هر دیدی یک بازدیدی هم دارد، ندارد؟

به نظرم این کافه اسلامی یعنی تعبیر درست حرف آقای رهبر. من به خاطر اجرای این ایده‌ی انضمامی و رو به جلو آقای خامنه‌ای را در این لیست قرار می‌دهم. به خاطر افتتاح شدن یک کافه‌ی دینی. که هم کافه است. از نورپردازی و صندلی‌های راحت با چوب مرغوب بگیرید تا آب‌راهه‌های فیروزه‌ای و تا گل سرخ و وایرلس و گلاسه و عصرانه و اسپرسوی خفن. و هم دینی. به خاطر رمان‌های رضا امیرخانی و سید مهدی و کتاب‌های تئوریک و سی‌دی‌هایی که می‌تواند پاک‌مان کند و تزکیه بدهد. تا آقا پسرهای دست‌کم با رویه‌ی مذهبی و تا خانم‌ها. لااقل پای حجاب کامل‌ها هم به کافه باز شد. دل‌تان غنج برود که خلق‌الله خودشان مردانه-زانانه می‌کنند. وگرنه چنین الزامی در آن‌جا نیست. به خاطر همه این چیزها رو به جلو درون یک محیط مدرن از آقای خامنه‌ای تشکر می‌کنم. البته اگر آقای خمینی زنده بود، وبلاگ را با جایش سرقفلی‌ او می‌کردم... دیگر یک نفر از صد نفر بودن که بحث سخیفی است...

پس‌نوشت:

1. دور و بر تاسوعا منتظرم باشید. اگر عمری باشد یک جفت اسم رو خواهم کرد. 

2. پیام‌های خصوصی هم دارد زیاد می‌شود. شماهایی که خصوصی پیام می‌گذارید، خداییش پیام‌های‌تان خصوصی نیست‌ها!


برچسب‌ها: رهبر, کافه کراسه, خامنه‌ای, خمینی, غربی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 5:13  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

ابراهیم گلستان در 90 سالگی هم‌چنان سرحال حرف می‌زند. 100 سالگی او هم دور از ذهن نیست، هم از لحاظ آمادگی جسمانی و هم از نظر جوانیِ سخن. البته نه هر سخنی. سخن او بی‌نا است. لااقل به همین یک دلیل روشن‌فکرانه است. سخن او بی‌تقلید است. این هم دلیل دوم برای روشن‌فکر خواندنش. 

فقط گلستانِ سخن. چون:

گلستان‌شناسیِ ادبی من بسی لاغر است. دو سه داستان از مجموعه‌ی «آذر ماهِ آخر پاییز»، داستان بلند «خروس»، و دو-سه دقیقه فیلم همه‌ی آن چیزی است که من از ابراهیم گلستانِ هنرمند مطالعه کرده‌ام. اما سخن‌وری. وجه‌ی که باعث شد گلستان را در این سیاهه‌ی صدتایی قرار دهد.

تا دیده‌ام خوانده‌ام. 

از «گفته‌ها» که با هوشیاری زبان‌زدش نامش را چنین گذاشته تا «نوشتن با دوربین» تا همه‌ی مصاحبه‌های در دسترسم. برخی را چند بار و چند بار... 

می‌دانی که ما بچه مسلمان‌ها سخنران زیاد داریم. به وفور. حسن عباسی، حسن رحیم‌پور، علی‌رضا پناهیان، فاطمی‌نیا، و... برو بالا. به اندازه‌ی تاریخ شیعه امروز منبری و سخنور داریم. سخنوری که تا زمانی که روی منبر پیامبر حرفِ دین می‌زند دوستش داریم.  اما ای کاش همه‌ی این سخنوران یک بار سخنرانی گلستان در دانش‌گاه شیراز را بخوانند. آدم می‌تواند یک بار حرف بزند و بعد چهل و چند سال بعد یک جوان، حمید حبیب‌اللهِ عزیز، به یک جوان دیگر، میثم امیری، ایمیل بزند و فرازی از آن سخنرانی را بنویسد:

اینکه من اینجا پیش شما هستم در واقع، باز، همان پیش ِ خودم بودن است. در حداکثر من دارم برای کسانی میان شما حرف می‌زنم که بتوانند حرف‌های خودشان را در حرف‌های من پیدا کنند و از برای سنجش این هر دو امکان تازه‌ای برایشان باشد. من هم با این به خود گفتن حرف‌هایم را دوباره ورانداز می‌کنم، با این امید که از واکنش‌هاتان من هم به نوبه‌ی خود واکنش به دست بیارم، چشم‌انداز تازه‌ای شاید، پیدا کنم برای دیدن ابعاد اطرافم، برای دیدن اجزاء و طرح فکر خودم. بعد هم اگر بشود آن را از واکنش‌هاتان غنی بکنم.
 وجه‌ سخنوری گلستان از همان دانش‌گاه شیرازش عمقِ موجه‌ای می‌یابد. بعد صریح‌ترش را در نوشتن با دوربین می‌بینیم. آن‌چنان که یزدانی خرم مطبوعاتی حرفه‌ای نشریات مدرن را بر آن می‌دارد که با او مصاحبه می‌کند. لیلا نصیری‌ها را به ساسکس بفرستد، شهروند امروز را کلفت‌تر کند، بخش‌هایی از تجربه را به او اختصاص بدهد. و بارانی از مصاحبه... تا گپ و گفتِ مسعود بهنودِ بی‌بی‌سی با او.  
و هم‌چنان گلستان حرف دارد. وقتی زبانش را باز می‌کند رطب و یابس نمی‌بافد. حرف می‌زند. سر اصلِ مطلب می‌رود. نمی‌هراسد. نمی‌هراسد از این که هم‌زمان از پرویز صیاد کمدی-هزل‌ورِ مجموعه‌های صمد تمجید کند و در عین حال کل جریان سینمای روشن‌فکری را با جایش زیر سوال ببرد. نه حتی از جریان‌سازی «یه بوس کوچلو»ی فرمان‌آرا بترسد. زبانِ صریح گلستان در «نوشتن با دوربین» چند بار تجدید چاپ می‌شود. سخنرانیِ شیرازش ترجیع‌بند مقاله‌ها می‌شود... 
صراحت گمشده‌ی سخنوری این روزگار است. سومین طلایی فرهنگ و ادب این سرزمین به همین وجه اختصاص می‌یابد. آن‌چه گلستان بدان پای‌بند است.
وقتی در 19 سالگی کتابش را دو بار بلعیدم، فهمیدم که چرا نخواندمش، بلعیدمش. چون خودش بود. افه و کلاس و سوسول‌بازی نداشت. چون تنها کافه‌روی و سبیل نیچه‌ای و موی بلند نداشت.  چون آخرین ترجمه‌ای که درآمده خوانده‌ای نداشت. چون منتظرِ آخرین کتاب فلان خرکره‌ی پس‌انداخته‌ی سرمایه‌داری نبود. چون مرعوبِ روشن‌فکری حقنه‌کننده‌ی [...] نبود. 
به عبارتی دیگر:
بیان صریحش بی‌ناموس نبود. وطن‌فروشانه نبود. مجیزگو نبود. موضعش مانند لباس زیر عوض نمی‌شد. 
بالاخره جلوی دوربین بی‌بی‌سی نشست، ولی حرفِ خودش را زد. آن چنان صریح که شاید گه‌گاه به پارگی اخلاقی هم طعنه می‌زد. آن جایی که بهنود تشر زد که بفهمد چه می‌پرسد هم‌چنان درگیرکننده است. در همان آغازش. بالای پنجاه بار دیدم: بهنود از او پرسید: «اگر بخواهید زندگی‌تان را شروع کنید از کجا شروع می‌کنید»؟ با صراحتی لخت و عور گفت: «از این که پدرم با مادرم بخوابد»‍!  و همین پاسخ چنان بهنود را هول کرد که از گلستانِ شیرازی پرسید که «آیا شعر هم می‌خواندید»؟ این سوال احمقانه نتیجه ذهن نشئه شده از صراحت گلستان بود به نظرم. سوالی که البته با تمسخری از سوی گلستان پاسخ داده شد. اما چنان اخلاق‌مدارانه که:‌ «بله. شعر هم می‌خواندم». 
قدرِ دهانم حرف بزنم. نفر سوم این سیاهه به کسی تعلق گرفته که صریح اما شرافت‌مندانه حرف می‌زند. ابرهیم گلستان.
ای خدا شور و مرادنگی که در گفته‌ی زیر از گلستان آمده گریانم کرده. ای کاش ما هم صراحت شریفی داشته باشیم. در همان دستگاه فکری خودمان. من نگرانم برای انسانیت آن‌هایی که نظام جمهوری اسلامیِ عزیز را قبول ندارند و نان‌خور سیستمش هستند. کارمندِ دولتش هستند. آخر مرد مسلمانی که از نظام حقوق می‌گیری و قبولش نداری، می‌دانی چه می‌کنی؟ تو طبق نظر اسلام با سیستم طاغوتی هم‌کاری می‌کنی که حتی دست کم تقیه هم نمی‌کنی. این منش با آن اسلامی که سنگش را به سینه می‌زنی نمی‌سازد. این ریاکاری و پنهان‌کاری و هزینه نپرداختن در حال ساختن طبقه‌ای خطرناک است در این مملکت. بگذریم از این که آن که نظام را قبول دارد هم باید مدام معترض باشد و نقد کند و دست به اصلاح بزند و برای حفظ نظام هم تلاش کند. سیاسی شد حسابی! 
اما از گلستان بشنویم. آقای گلستان حرف‌های قشنگی می‌زند. مخاطبش در زیر فقط دکتر پرویز جاهد مصاحبه کننده نیست. همه‌ی ما هستیم به نوعی: 

 من از وطن دور نیستم. این وطن، مصر عراق و شام نیست، وطن تو هر جا هست که هستی. وطن تو مسئله فکری تو هست. مسئله روحی تو هست. وطن یک فرمول روانیه، وطن توسعه و تداوم حس و علاقه‌ی توست. مسئله خاک، خوب، خاک ایران خیلی قشنگ هست. علاقه من را می‌خواهی راجع به مملکت بدونی، فصل اول ” اسرار گنج دره جنی ” را بخوان. یا مقدمه همین ” گفته‌ها ” را. خصوصا تکه آخر آن را. تو می‌خواستی راجع به سینما گفتگو کنی. این دیگه داره در می‌ره از آن موضوع. خیلی وقت هم هست که چندین بار هم در رفته. خسته‌ام. تمام. تو کتاب درست نمی‌خوانی. گوش کن. اگر خونده بودی، که من حالا برات می‌خونم، خیلی از این حرف‌ها نمی‌پرسیدی و نمی‌گفتی. گوش کن :

در روزگاری که اینها را نوشتی و گفتی، دشوار یِ اساسی و اصلی بیان حرف و گفتن اندیشه‌هایت بود. گفتن و رد پای فکر در افتنده با نظام مسلط را در آن گذاشتن بود. در هیچ یک از نوشته‌ها و فیلم‌ها، تحسین و حمد هیچ چیز و تنابنده ای نبود جز نفس سربلند انسانی، جز کار  و  زحمت و اندیشه، با اظهار نفرت از پلیدی و پستی، با دشمنی به زشتی و بیماری. جز ذکر امید شوق و بهتر شدن نمی‌کردی، نمی‌جستی، نمی‌گفتی. این کارها را با های هو نمی‌کردی. نفس چنین رفتارها با های هو و جستن شهرت و ادا در آوردن، و یا تخته پوست پهن کردن تفاوت داشت، با زنجموره و نفرین تفاوت داشت. پس رفتارت را اداره می کردی تا در حد آن چه بتوانی، نور بر چشم اندازت  بیندازی. مطلب را درست ببینی، درست بنمایی. ترس و توقعی از بعد و عاقبت نداشتی، که نفس کار در حال بود که مطرح بود. و حال بود که مطرح بود. امید و آرزو تفاوت داشت از انتظار. انتظار نداشتی، زیرا که زنده بودن و زیبایی را در نفس کشیدن می‌دیدی، در خودِ درختان نشاندن بود. مربوط بود به آینده... و خودِ درخت نشاندن، تحمل صبر و سکوت و کار اقتضا می‌کرد.

پس‌نوشت:

1. مرحله‌ی بعدی شاید دو هفته‌ی بعد باشد. ولی دو نفری خواهد بود. یعنی من چهار و پنج را با هم معرفی خواهم کرد، اگر مرخصی داشته باشم و همه چیز به راه باشد.

 2. حمید آقای حبیب‌الله فروشنده‌ی نشر افق؛ ما هم می‌توانیم گلستانِ لحظه‌ی خودت باشیم. بدانیم خدا بزرگ است. (این تکه اختصاصی بود البته!)


برچسب‌ها: ابراهیم گلستان, روشن‌فکری, بی‌بی‌سی, وطن, ریاکاری, حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:4  توسط میثم امیری  |  نظر بدهید

یا لطیف 

پیش‌نوشت:

 یکی از حرف‌های دفعه‌ی قبلم را پس می‌گیرم و آن هم این است که این فهرست صدتایی من از بین آدم‌های فرهنگی-هنری این مملکت است نه همه‌ی جهان. آدم‌هایی که البته در قید حیات هستند.

بدن‌نوشت:

سه فیلم اول مازیار میری را ندیدم، با این قضاوت که «من قاتل پسرتان هستمِ» احمد دهقان را دوست ندارم. «کتاب قانون» او را نپسندیدم و به شدت نقدش کردم. ناامید شدم از او. از آن‌جایی که آدم بنیادگرایی هستم و خیلی از قرتی‌بازی‌های روشن‌فکری خوشم نمی‌آمد و از مازیار میریِ روشن‌فکر و ژست‌ گرفتن او خوشم نمی‌آمد، پی‌اش را نگرفتم و بی‌تفاوت شدم به این نام جوان در سینمای ایران. مخصوصا به خاطرِ «کتاب قانون». 

اما

سعادت آبادِ میری آن قدر خوب بود که من نام مازیار میری را هم در فهرست صدتایی‌های خودم قرار دادم. با «سعادت آبادِ» میری آن قدر حال کردم که سه بار دیدمش. در سه پوسته‌ی اجتماعی متفاوت؛ سینما آزادی (بیش‌تر قشر مرفه و متوسط)، سینما پارس (بیش‌تر قشر متوسط)، و سینما شکوفه (بیش‌تر قشر متوسط جنوب شهری). 

اما چرا میریِ این فیلم خوب است و چرا میری برای من یعنی میریِ «سعادت آباد»؟ آن قدر خوب که جزو صدتایی‌هایی من است. آن قدر هم عاجل که نفر دوم است در ذهنم. 

تا پیش از «سعادت آباد»، فیلم‌های ایرانی تصویر روشنی از زندگی مرفه نشان نمی‌دادند. زندگی آدم‌های مرفه فیلم‌های ایرانی جای خود را به لوکس بودن داد. گه‌گاه این فانتزی تا حد «تردید» واروژ کریم مسیحی بالا آمد و غالبا در نگاه قالبی و کلیشه‌ای خنده‌آوری عقب‌گرد کرده و می‌کند. 

اولین کاری که سعادت آباد می‌کند این است که زندگی آدم‌های مرفه را از آب پرتقال ساعت ده صبح و کافی میکس هنگام چک میل می‌کَند و با دوربینِ روی دست-که انتخابی درست و هم‌سو با محتوای فیلم بود- ما را وارد زندگی واقعی این آدم‌های می‌کند. به ما کمک می‌کند تا بتوانیم نگاه عمیق‌تری به مصائب آدم‌هایی داشته باشیم که در یک قلم، 200میلیون گردش مالی دارند. به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که می‌توان در سعادت آباد زندگی کرد و آیینه اتاق خوابِ شکسته و خرد شده داشت. 

سعادت آباد به ما کمک می‌کند تا واردِ زندگی دهکِ یک جامعه شویم و در کنار آن‌ها دردهای این جامعه به ظاهر بی‌غم را ببینیم. ما از بیرون بالکن‌های دل‌باز، ماشین‌های آخرین مدل، و لباس‌های گران قیمت‌شان را می‌بینیم، اما نمی‌دانم جنسِ بدبختی آن‌ها با ما تفاوتی ندارد. آن‌ها هم در این که زندگی خوبی دارند یا نه دچار تردید هستند. این تردید در صورت یخ‌کرده و خسته‌ی یاسی (لیلا حاتمی) دیده می‌شود تا صدای پکر و بی‌حال بهرام (حسین یاری). حتی چنین تردیدی است که موجب می‌شود بهرام از یاسی بپرسد که آیا او از زندگی‌اش راضی است یا نه. «سعادت آباد» می‌تواند در ذهن مخاطبش این سوال را ایجاد کند که پس ممکن است آدم‌های مرفه گرفتار همین مرضی باشند که ما هستیم! گرفتار دروغ و خیانت و از هم پاشیدگیِ اخلاقی.

«سعادت آباد» داستان یک مهمانی به هم ریخته است. یک مهمانی با نفرات کم، اما با دغدغه‌ها و آدم‌های مختلفِ قشر مرفه. 6 نفری که یاسی آن‌ها را دورِ هم جمع کرده است. فیلم با یاسی شروع می‌شود و تلاش او برای خرید و هماهنگی. با صدایی که از آن مظلومیت و خیرخواهی می‌بارد. اما خیرخواهی سرکوفت‌شده‌ی خسته‌ای که نای تغییر ندارد. لیلا حاتمی این نقش را ضعیف بازی نکرده، بل‌که یاسی شخصیت منفعلی دارد. یاسی ضعیف است. شخصیتش ضعیف نیست. بل‌که جامعه او را ضعیف کرده. او شخصیتی صلح‌جو و اصلاح‌گر است اما بی‌رمق. او آدم خوبی نشان داده می‌شود. اما چه فایده؟

آن‌چه که فیلم به ما می‌گوید همین چه فایده است! تذکر نوعی دیرشدگی است؛ در پوشش نقد جسورانه‌ی وضعیت موجود. آن‌چه که میری فهمیده. و با شاغولِ بنیادگرایانه‌ی من او درست فهمیده. باز هم می‌گویم بنده این فیلم را با بنیادهای فکری خودم می‌سنجم و ستایش‌گر محتوای آنم.

در این نمونه‌ای از جامعه‌ی مرفه ایرانی (شاید همه ایرانی‌ها) محسن (حامد بهداد و شوهر یاسی) شخصیتی نیرنگ‌باز و حیله‌گر دارد. البته نه آن قدر ثابت‌قدم که بخواهد با دیگران حتی اندکی بحث جدی کند. چون با جمله‌ای که نیاز به اندک اندیشیدن دارد مشکل پیدا می‌کند. او از طبقه‌ی نوکیسه‌ای است که حتی از سرکیسه کردن بهرام هم هراسی ندارد. آن چنان نوکیسه و دریده که همسرش یاسی را در هم‌خوابگی خوش‌مزه نمی‌یابد و از پرستارِ خانه (مینا ساداتی) هم نمی‌گذرد. و چنان ریاکار که در مجلس ختم رفیقِ حکومتی‌ها هم شرکت می‌کند و با آدم‌های سیستم هم هم‌کار می‌شود. معالجه‌ی این هم‌کاری چند حبه قرصِ نعناع است تا دهان مشروب‌باره‌اش را غسل تعمید دهد. اصل درگیری در این فیلم، نه درگیری علی با لاله سر موضوعی که به ظاهر قصه‌ی فیلم معرفی می‌شود است، بل‌که اصل جدال بین این یاسی ضعیف و محسنی است که دم به دم در جامعه‌ی ایرانی قوی‌تر می‌شود. محسنی که اگر یک حرف راست زده باشد همان جمله‌ای است که در دقایق پایانی فیلم ادا می‌کند: «آب یک‌جا بماند می‌گندد» و این مانیفست محسن است. بدجنسانه‌ترین تعبیری که می‌توان از این جمله کرد راه‌بردِ اعمال محسن است.

این نوع درگیری را من در قشر مرفه تا به حال درک نکرده بودم تا ظرایفِ «سعادت آباد» را دیدم. خوش‌فکری میری در این فیلم تحسین‌برانگیز است. او به درستی تصویر کرده که آدم‌های مرفه هم گرفتار جنسِ چینی‌اند. این گرفتاری فقط مخصوصا رویه‌ی زندگی جنوب شهری‌ها نیست، بل‌که آن‌ها، مرفه‌ها، هم چینی‌ایزه شده‌اند. و این چینی بودن یعنی بی‌کیفیت بودن و یعنی شکستنی بودن. یعنی خرد شدن. چقدر زیبا این محتوا در قالب فیلم می‌نشیند. آن‌جایی که نگاه تغزلیِ مازیار میری (حرکات آهسته) اختصاص به صحنه‌ای پیدا می‌کند که لیوان آب (احتمالا به خاطر بی‌کیفیت بودن و در نتیجه چینی بودن) درون یک غذای چینی می‌شکند و سفره‌ی شام برچیده می‌شود. 

راه حل چیست؟ خیلی وقت‌ها موسیقی. موسیقی‌های شنیدنی در این فیلم شنیده شد (آن قدر شنیدنی که عمو زنجیربافِ روزبه نعمت‌اللهی را خریده‌ام به خاطر آهنگ نفس کشیدن سخته که تقریبا توسط اعاظم بازی‌گری یعنی مهناز افشار و لیلا حاتمی خوانده می‌شود). این موسیقی نوعی راه حل است که برای ختم برخی منازعات مهم ولی پنهان از سوی یاسی انتخاب می‌شود. البته موسیقی با آن حسِ داینامیک بودنِ بدونِ تعهدِ محسن هم می‌خواند. سعادت آباد به من یاد داد حتی از صمیمیتِ محسن هم بترسم. حتی اگر بگوید: «عیال»! 

در فضای فیلم، مخاطب حق را به علی می‌دهد. اما علی هم در این فیلم آدمِ قضاوت‌گری است که بدون پرسش و جستجو دیگران را متهم می‌کند. با وجود بی‌تقصیر بودنِ بهرام در داستان فیلم، او را به جرمِ این که برادرِ لاله است تادیب می‌کند و لذا تنها کسی که کتک می‌خورد ٱن است که تقصیری ندارد. اوه چه نگاه واقع‌گرایانه‌ای. با آدم‌های خاکستری.

روابطِ بین مرفه‌ها و آن نگاه‌های عاشقانه‌ی بهرام و یاسی به یکدیگر هم داستانک ظریفِ دیگری است که در دل قصه گنجانده شده. داستانکی که قطعا چندان محسنِ نوکیسه را حساس نمی‌کند، اما منِ بنیادگرا را حساس می‌کند. این رابطه‌ی دلی بین دو آدمِ صادق‌ترِ قصه، با توجه به خلاف عرف و شرع بودنش، در سعادت آباد به خوبی نمایش داده شده است. از همان ‌جایی که یاسی در ابتدای فیلم با شنیدن صدای زنگ ذوق می‌کند که «بهرامه» تا آن‌جایی که تهمینه، همسر بهرام، این رابطه‌ی محبت‌آمیز را به بهرام متلک می‌اندازد و تا آن‌جا که بهرام می‌گوید به خاطر یاسی بوده که به شوهرش کمک کرده...

موسیقی‌های آدم‌های فیلم در لحظه جواب می‌دهد. اما من از مازیار میریِ فیلم فهمیدم که بعدا جواب نمی‌دهد. چون بعدش همان «گهی بودند که قبلا بودند». همان طور که بهرام گفت. دیگر چه راه حلی وجود دارد برای این قشر؟ نمی‌دانم. شاید میری هم نداند. برای بهرام شاید شبکه‌ی ماهواره‌ای آخرِ شب راه حل باشد. برای علی، قرآن. محسن که فعلا با سکس و مشروب و حیله‌گری و خوش‌گذرانی و آن مانیفستش سر می‌کند. تهمینه هم عازم لندن است. لاله هم بعید است تغییر کرده باشد. اما آن که با خستگی کفش‌هایش را درمی‌آورد و برق‌ها را خاموش می‌کند و آب پای گُل می‌ریزد یاسی است. انسان مرفهِ اصیلِ درمانده‌ی خسته‌ی صلح‌جویِ دل‌سوزِ ایرانی، یاسی است.

من به خاطر این معرفی یاسی، فعلا میری را دوست دارم و وارد فهرستم می‌کنم و او حتی اگر از همین فردا فیلم‌فارسی‌ساز هم بشود، من کار مهمش را فراموش نمی‌کنم؛ «سعادت آباد». حالا منِ بنیادگرا با آن که چندان اهل موسیقی نیستم، ولی همان را که در فیلم توسط بهداد و یاری خوانده شده به «خودش» تقدیم می‌کنم:

وقتی باد آروم آروم موتو نوازش می‌کنه

طبیعت وجودتو اونقدر ستایش می‌کنه

وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو می‌آد

برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه

اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم

...

پس‌نوشت:

1. شرمنده از این که آخرین کتابی را که خوانده‌ام آپ‌دیت نکردم. چند تا کتاب زیر دستم است. آموزشی سنگینِ ارتش هم است. دعا کنید تا هفته‌ی بعد این توفیق را داشته باشم یکی از دو رمان محمد حسن شهسواری و یا توبیاس وولف را تمام کنم.

2. دوستی هم خودش را سلام معرفی کرده و پیام خصوصی زیبایی گذاشته. امیدوارم دوستان نام و نام‌خانوادگی‌شان را هنگام نوشتن کامنت قید کنند. چون فی‌المثل من چند دوست با نام‌های مجتبی و امیر دارم.

3. مطلب بعدی‌ام هفته‌ی بعد خواهد بود و معلوم نیست در مورد که قرار است بنویسم!

4. ضمنا برای امیرخانی، آن طور که دوستی به صورت خصوصی پیام داده است، دوست دارم بعدِ رمان قیدار، او را وارد این فهرست کنم. عمرا این آدمِ دانش‌مند را فراموش نمی‌کنم.


برچسب‌ها: سعادت آباد, مازیار میری, لیلا حاتمی, حامد بهداد, مهناز افشار, حسین یاری, طبقه متوسط, خیانت
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:17  توسط میثم امیری  |  نظر بدهید

شروعی دوباره. به نام خدا 

پیش‌نوشت:

یکی دو روزی است که سرباز شده‌ام. در نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران. معروف به نزاجا. در مرکز آموزش 02ی تهران. نزدیک سه راه افسریه. کنار تیپ 65 هوابرد یا کلاه سبزها. همان‌هایی که یک تیپ برگزیده در میان ارتشیان هستند. و مخصوص عملیات‌های برون‌مرزی و رهایی گروگان. (البته تاکید می‌کنم که آموزشی ما فقط نزدیک این عزیزان است.(

همین شروعی دوباره باعث شد تا موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام را زودتر از وقتی که قول داده بودم شروع کنم. (بماند که آن دو سال هم لافِ زیادی بودم و خودم هم واقفم). در موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام می‌خواهم پیرامون صد نفر صحبت کنم. پس در موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام چیزی به نام موضوع موضوعیت ندارد. آن‌چه موضوعیت دارد همان صد نفری هستند که می‌خواهم در موردشان حرف بزنم.

راستی سنت مالوف آخرین کتابی که خوانده‌ام همچنان به روز است.

این صد نفر هم از میان آدم‌های فرهنگی و هنری دنیا هستند. منتظر پیشنهادهای شما هستم. مثلا دوست دارید من در مورد چه کسی بنویسم!

=======

بدن‌نوشت:

یادم می‌آید که می‌گفتم: «خداوند هم لر است». دوستِ لرمان که در شریف فیزیک می‌خواند می‌گفت: «چطور؟» توضیح می‌دادم: «چون وند دارد». در میان بسیاری از لرها فامیل‌های "وند"دار معروف و متداول است. مثل حسنوند یا قلاوند و... به طوری که شاید به استقرای تام بشود گفت هر "وند" داری لر است.

این‌ها چه ربطی دارد به مصطفی مستور؟ مصطفی مستور نویسنده‌ی 47 ساله و صاحب برندی است. یعنی هر چه که مستور بنویسد در اندک مدتی چند باری چاپ می‌شود و آثارش خوانده می‌شود. خوانندگان ایرانی و مخاطبان جدی ادبیات معمولا از کنار نامش به سادگی عبور نمی‌کنند.

آن‌چه که مستور را صاحب برند کرده است اولین رمان اوست؛ یعنی "روی ماه خداوند را ببوس". در یک کلام می‌خواهم جنس خدای مستور در کتاب وند دار است. یا به نوعی لری است.

آیا این لری گفتن یعنی من دارم به لرها توهین می‌کنم؟ البته امیدوارم این برداشت نشود. هر چند ساختن جوک‌های قومیتی و نسبت‌ها ناروا به همدیگر دادن این روزها بسیار متداول است. و من این مساله را زشت می‌دانم و گاهی در این باره به کسانی که جوک تعریف یا پیامک می‌کنند تذکر می‌دهم. منتها این مساله ما را نباید از مردم‌شناسی غافل کند. درست است که برای لرها، ترک‌ها، گیلکی‌ها، و یا جنوبی‌ها جوک می‌سازند تا دانسته یا نداسته در آتش خصومت بدمند و ایرانیان را با یکدیگر دشمن کنند، منتها نمی‌توان و نباید از کنار خصیصه‌های قومی و نژادی به سادگی گذشت.

با نظر به بند بالا آن‌چه که من فهمیده‌ام این است که لرها صفا و صمیمیتی رک دارند. صفا و صمیمیتی بی‌رودربایست. صمیمیتی رک و پوست‌کننده. این صمیمت را نمی‌توان با عقل منطقی سنجید. این صمیمت را نمی‌توان حتی با محاسبات دودوتا چهارتای علمی و یا شهری آزمود. این صمیمت را باید باور کرد. باور این صمیمت با محاسبات مدرن هم امکان‌پذیر نیست. از این جهت آن‌هایی که در سرزمین‌های ییلاقی مازندرانِ ما هم زندگی می‌کنند شبیه لرها هستند. گریزی هم بزنم به سینما. از این زاویه، طعم گیلاس یک دایالوگ زیبا و عالی دارد. به خاطر این یک جمله‌ی شاه‌کار هم شده این فیلم را ببینید. آن‌جایی که کارگر لری از همایون ارشادی، شخصیت نکته‌سنج و پرسنده‌ی طعم گیلاس کیارستمی، می‌پرسد آیا او هم لر هست یا نه. همایون ارشادی که نه، به‌تر است بگویم کیارستمی حرفی می‌زند که هم در این زمینه به خوبی می‌نشیند و هم در کانتکست فیلم معنای شاه‌کاری می‌یابد. آن هم این جواب است که:

»آره. همه‌ی ما یک جورهایی لریم

مثال می‌زنم از این صفا و صمیمتِ خاص. دوستی داشتم به نام سجاد کرمی. سجاد کرمی اهل کوه‌دشت لرستان بود. البته این روزها احتمالا در حال دفاع از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدش در دانش‌گاه تهران در رشته‌ی ژئو فیزیک است. بگذریم. من و سجاد هم‌ورودی بودیم و هر دو ریاضی می‌خواندیم. اوایل ترم اول سجاد بسیار رک ولی صمیمی با استادها صحبت می‌کرد. به طوری که ما با این عقل‌مان نمی‌توانستیم معنای رفتار او را درک کنیم. مثلا وقتی استاد مساله‌ای را اشتباه حل می‌کرد سجاد به او می‌گفت: «تو خودت جلسه‌ی قبل این را یک جور دیگر حل کردی». استاد هم لب‌خند می‌زد. نمی‌دانست چه بگوید. چون او هم مثل ما هنگ کرده بود. چون در لحن سجاد آمیزه‌ای از صفا و رک بودن دیده می‌شد. تازه من اوائل فکر می‌کردم او از قصد توهین‌آمیز صحبت می‌کند. بعد فهمیدم که نباید با این عقل که یک جورهایی هم مدرن و بریده از وحی شده حرف‌های او را حلاجی کرد. بل‌که باید او را باور کرد. فهمیدن او باید از جنس هم‌ذات‌پنداری باشد.

البته امیدوارم در مثال نمانید. از این زاویه، یعنی در جنس درک و تجزیه و تحلیل، خدای مستور در این کتاب خدای مستور است. آن هم از مستوری از جنسی که باید بوسیدش نه این که بتوان او را تحلیل کرد. خدای این کتاب خدا نیست، خداوند است. همان طور که از عنوانش پیدا است. (این به این معنا نیست که مستور دانسته این عنوان را برگزیده. بل‌که من به عنوان خواننده ارتباطی پیدا کردم بین عنوان کتاب و محتوای کتاب.(

آیا این خدا با آن‌چه که در معارف شیعی می‌خوانیم همگون است؟ شاید این سوال هم پرسیده شود. به نظر من از آن‌جایی که کتاب چنین ادعایی نداشته ما هم نباید چنین ادعایی را بر آن حمل کنیم.

به نظر من در مسائل فکری باید سخت بی‌رحم بود. وقتی دو مساله را با هم مرتبط می‌دانم و می‌گوییم این همان است باید به دقت آن را ثابت کنیم. به همین دلیل قبل از آن که بگوییم این کتاب همان حرفی را می‌زند که قرآن می‌گوید باید مستدل ثابت کرده باشیم که آیا مبانی این کتاب و یا مبانی همان فدئیزیمی که مستور تبلیغش می‌کند همانند مبانی قرآن و اندیشه‌های اهل بیت است. این مساله باید ثابت شود. معلوم نیست عقلانیت در مسیحیت همان عقلانیت اسلامی باشد. این مسائل نیاز به بررسی‌های دقیق دارد. این طور نیست که با کنار هم قرار دادن چند آیه و روایت و چند جمله از کتاب بلافاصله نتیجه گرفت پس این کتاب همان حرفی را می‌زند که معارف شیعی تبلیغ می‌کنند. از این مقایسه‌های ظاهری بدون در نظر گرفتن مبانی و منظومه‌های فکری باید ترسید. 

کتاب مستور کتاب خوبی است. در شناخت خدایی از این جنس، خدای لری، کتاب عمیقی است. داستان زیبایی دارد و آدمی را به فکر وا می‌دارد. ممکن است اشتراکاتی هم با معارف شیعی داشته باشد. آن‌چه مهم است این است که جنس باور صفا و صمیمیت لرها همانند جنس باور به خدایی است که مستور از ما می‌خواهد. به خاطر این جنس باور خدا دیگر آن ذات پاک احدیتِ کلام مفسرین شاید نباشد، بل‌که خدا است؛ با وند. 

=======

پس‌نوشت:

یک. این خواندنی‌ها و پیشنهادهای کناری آرام آرم پر می‌شوند. یکی از این پیشنهادها وبلاگ خودم است به زبان انگلیسی.

دو. نظرخواهی برای پست را فعلا باز نگه داشته‌ام. ممکن است بعدتر با رسیدن کامنت‌هایی حاوی مسائل توهین‌آمیز دست از این یله‌بازی بردارم و نظرها را پس تایید خودم منتشر کنم.

سه. اقتضائات دوران آموزشی این است که این پست‌ها زود به زود آپدیت نشود. مثلا هر ده روز ممکن است به روز شود.

چهار. زمانی هم ممکن است که نوشته‌های موج اول بلاگ‌نویسی‌ام را روی سایت قرار دهم.

 


برچسب‌ها: داستان, مستور, سجاد, روی ماه خدا را ببوس, طعم گیلاس
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 7:46  توسط میثم امیری  |  6 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو سه نقد فیلم

یا لطیف

پیش از نگارش: این تحلیل، نتیجه‌ی هم‌صحبتی با سجاد، و در جاهایی با پیشنهادهای او نوشته شده است. البته این نوشته به هیچ وجه نقدِ محتوای فیلم فرهادی نیست. من از محتوای این فیلم در نوشته‌های دیگرم استفاده می‌کنم. به نظرم آمد در این‌جا تنها نکاتی را که فیلم در صددِ بیانِ آن است توضیح دهم. و اصولِ فرهادی و تفکرِ او، مشمولِ نقدهای اساسی است. بنابراین باید در مطالبِ دیگری، به عنوان یک شاهد مثال اصیل از سکولاریسم و به نحوه صحیح‌تر اخلاق‌گرایی نسبی، این تفکرات آورده شوند. اما این خانه، خانه‌ی فیلمِ است و نه آن بحث‌های مبنایی‌تر.

جدیدترین اثرِ اصغر فرهادی، یک سینمای صاحبِ حرف در روایت‌ِ از هم پاشیده شدنِ خانواده‌های طبقه‌ی متوسطِ کلان‌شهرهاست. هر چند بی‌جهت آن را به جهتِ پاره‌ای مطامعِ سیاسی، در قیاس با فیلمِ کمدی-هجوِ اخراجی‌های3 مطرح کرده‌اند، اما فارغ از این به هم‌پریدن‌های سیاسی، این اثر به عنوانِ یک فیلمِ صاحب‌حرف قابلِ مطرح شدن است. و به نظرِ من باید فیلمِ فرهادی را در چارچوبِ حرفی که بیان می‌کند بررسی کرد و نقدهای محتوایی را در جایی کلیدی‌تر یعنی در به چالش کشیدنِ مبنای تفکراتِ فیلم عرضه داشت. متاسفانه غالبِ نقدهایی که معتقدانِ به جمهوری اسلامی در ردِ این اثر نوشته‌اند، ناشی از عصبانیت‌های سیاسی و یا دینی شکلِ مسخره‌ای به خود گرفته‌اند.  

من همراه با مشتاقانِ قشرِ متوسط با قیافه‌هایی نزدیک به روشن‌فکریِ تجددخواه در سالنِ شماره‌ی 3 سینما فلسطین، فیلمِ هدف‌مندِ فرهادی را دیدم. به نظرم آمد هم خودِ فیلم و هم همین آدم‌های تماشاچی نشانه‌های مردم‌شناختی را به ما تلقین می‌کنند که تحلیل و تفسیرش بر عهده‌ی اساتیدِ مردمی جامعه‌شناسی است. این اطلاعاتِ خامِ یک ببیننده، قائل به تئوری آقای خمینی در بابِ ولایت فقیه است. شاید این مفیدترین کاری باشد که می‌توانم در قبالِ فیلم انجام دهم. و در پایان اشکالاتی را که در داستان، و فقط داستان، فیلم دیده‌ام ذکر می‌کنم.

1. در ابتدای فیلم، نتیجه‌ی فیلم چهارشنبه‌سوری را می‌بینیم. صحنه‌ای که احتمالا از تیررس بسیاری از بیننده‌ها دور مانده است: آن‌جایی که تیراژ اولِ فیلم ممزوج شده است با شناسنامه‌هایی که کپی گرفته می‌شوند، می‌بینم یکی از زوج‌هایی که برای طلاق شناسنامه‌ی خود را کپی می‌گیرند هدیه‌ تهرانی و حمید فرخ‌نژاد هستند. صحنه‌ی افتتاحیه‌ی فیلم گره خورده است با از هم پاشیدن یک خانواده‌ی قشرِ متوسطِ شهر تهران که قبلا به صورتِ پایان-باز بیننده‌ها را دل‌خوش کرده بود.

2. در صحنه‌ی اولِ فیلم قاضی پرونده نشان داده نمی‌شود. در صحنه‌ی پایانی که فیلم دوباره با همان قاضی همراه می‌شود به این نتیجه می‌رسیم که ای کاش قاضی پرونده نشان داده نمی‌شد. چون او مجری قانون است، اما متاسفانه بدونِ نگاه کردن به چهره‌ی شاکیان. وه که این نمایش بصری از قاضی توسطِ کارگردان بسی نگران‌کننده‌تر از آن تمهیدِ ابتدایی فیلم است.

3. چنان‌چه بخواهیم عنوانِ فیلم را مورد بازتفسیر قرار دهیم، درمی‌یابیم در ترکیبِ کنایی عنوانِ فیلم، شخصیتِ ترازِ فیلم  هم مشخص شده است؛ سیمین. چرا که نمی‌خوانیم جدایی سیمین از نادر، بلکه موردِ توجه قرار می‌دهیم که این نادر است که می‌خواهد از سیمین جدا شود. کارگردان می‌گوید: در این که سیمین برای رفتن از ایران (به همراه یک سی‌دی شجریان) تصمیمِ عاقلانه و طبیعی گرفته شکی نیست، اما این نادر است که نقطه‌ی تعجبِ ماجرای ماست. این که او نمی‌خواهد از ایران برود.

4. در ادامه می‌بینیم سیمین تنها شخصیت فیلم است که دروغ نمی‌گوید و به این طریق تراز بودنِ سیمین بیش‌تر نمایان می‌شود. باقی شخصیت‌ها، کم و بیش دروغ می‌گویند. و حتی شخصیتِ امروزی و هم‌فکرتر با ما، یعنی نادر، چاره‌ای جز دروغ‌گویی ندارد. این دروغ‌گویی است که زنده‌گی ما را در ایران از اعوجاج و کژی‌های خودخواسته یا حکومت‌پنداشته مصون نگه می‌دارد. و حتی این دروغ‌گویی برای ترمه تئوریزه می‌شود. و ترمه نه در لحظه‌ی آخرِ فیلم، که در گدارِ جان‌کاهِ دادگاه تصمیمش را می‌گیرد. او در یک وضعیتِ اسف‌ناک، به نظرِ کارگردان، آزادانه دروغ می‌گوید و از همین یازده ساله‌گی‌اش فهمیده که راهِ دیگری نیست اگر بخواهد در ایران بماند. و از همین روست که مادرش، می‌خواهد از این خاک برود. نه این که مادرش به زعمِ نادر آدمِ ترسویی باشد، نه. بلکه مادرش تابِ این وضعیت و منجلاب را ندارد. در صحنه‌ای از فیلم، در یک کلوزآپ دیدنی، دستانِ رنج‌کشیده‌ی سیمین را می‌بینیم که حتی از شدتِ لاغری، شریان‌هایش زده بیرون. پس سیمین ترسو یا تیتیش‌مامانی نیست که بخواهد برود. بلکه او احساس می‌کند مقاومت برای سالم زیستن در ایران برای او امکان‌پذیر نیست. پس برای این که دچارِ این وضعیتِ مخرب نشود، به دستورِ قرآن عمل می‌کند و هجرت پیشه می‌کند. فیلم فرهادی در جای‌جای خود نشانه‌هایی این‌چنینی را نشان می‌دهد و بالاخص در نماهای بصری. من این پیشرفت را که یک ترفندِ بسیار حرفه‌ای است به فرهادی تبریک می‌گویم. وگرنه بهتر از من می‌دانید سیمین خودش دو بار درباره‌ی این که چرا می‌خواهد از ایران برود سکوت می‌کند. منتها جایش را تصویرهایی پر می‌کنند که صد البته گویاتر از هر حرفی هستند. مثلا فکر کردید خانواده‌ی سیمین چگونه می‌اندیشند؟ یک جایی که اعتقاداتِ خانواده‌ی سیمین را نشان می‌دهد؛ یادتان است کدام قسمت را می‌گویم: ماهواره در مرکزِ خانه، نماز در پستو!

5. فرهادی طرفِ سیمین است. البته او نادر را به کلی تخطئه نمی‌کند. احترام به پدر و به نمایش درآوردنِ آن همه صحنه‌ی انسانی در تکریمِ پدر، منزلتی است که فرهادی به اخلاق داده است. اخلاقی که لزوما از انگاره‌های دینی بیرون نمی‌آید، بلکه نتیجه عشق و انسانیتِ انسان‌هاست، ولی در عین حال او به نادر تذکر می‌دهد که در ایران زنده‌گی می‌کند. و حتی اگر دغدغه‌ی این را داشته باشد که ترمه‌اش حرفِ درست را بپذیرد و حتی اگر نگران این باشد که حرفِ اشتباه را از هر زبان و لسانی، حتی کتاب‌های دولتی مدرسه، بیرون آمده باشد به دیوار بزند، ولی نادر باید بداند در لحظه‌ای، در گیر ودارهای بی‌حساب‌های این سرزمین چاره‌ای نیست جز زیرپا نهادن آن اصولی که خودش دغدغه‌اش را دارد. کسی چه می‌داند شاید ریش داشتنِ نادر به واسطه‌ی حضور در یک اداره‌ی دولتی باشد. وگرنه چرا چنین شمایلِ مذهبی، آن هم برای نادر، از اتاقِ طراحی چهره‌پردازی فیلم بیرون می‌آید؟

6. زنده‌گی در جنوبِ شهر جریان دارد. پاشیده شدنِ خانواده در قشر متوسط هنوز به جنوبِ شهر نرسیده یا هنوز برای قشرِ زیرِ خطِ فقر تئوریزه نشده. دو صحنه در فیلم گویای این حقیقت است. یکی آن‌جایی که سمیه گوش به شکمِ مادرش، راضیه، می‌چسباند و در یک نمای زیبا، جریانِ تولیدِ مثل و بقای نسل را در یک خانواده‌ی جنوب شهری را از مادرش می‌پرسد. و دیگری؛ آن‌جایی که همان بچه‌ی در شکمِ راضیه سقط می‌شود، مادرِ سیمین، که از قشرِ بالای متوسط است، به راضیه در یک متلکِ دقیق اشاره می‌کند که تولید چنین فررزندی برای او و شوهرش تا یک سالِ آینده به راحتی امکان‌پذیر است. این یعنی آن زنده‌گی هنوز جریان دارد.

7. حس می‌کنم نقشِ سپیده‌ی درباره‌ی الی در این‌جا به نادر محول شده. منتها دروغ‌های بی‌حساب و تقبیح‌شده‌ی سپیده کجا و حق دادنِ ما به نادر برای دروغ‌هایی که می‌گوید کجا!

اما در تطبیق با درباره‌ی الی، داستانِ این فیلم جاهایی بدونِ منطق و یا عجیب بود:

1. پنهان کردنِ یکی از وقایعِ فیلم، رندی جدایی نادر از سیمین در مقابل معصومیتِ درباره‌ی الی را نشان می‌دهد. صحنه‌ی تصادف راضیه با خودرویی در خیابان، یک گره‌ی ساده و پیشِ پا افتاده بود. و پنهان کردن آن توسطِ راضیه تنها دلیل ادامه‌ی بغرنجِ داستان بود. واقعا من نفهمیدم چرا راضیه این تکه را تا انتها پنهان نگه داشته. او می‌دانسته بیانِ این واقعیت، همه‌ی مشکلات را حل می‌کند. قصه‌ی فیلم در این‌جا سکته دارد. به همین دلیل من جدایی نادر از سیمین را به لحاظِ داستانی ناصادق‌تر از درباره‌ی الی می‌دانم.

2. راضیه برای کارِ بیرون از خانه از شوهرش و یا جای دیگر استفتا نمی‌کند، ولی برای شستنِ یک پیرمردِ لرزانِ 80 ساله استفتا می‌کند! طراحی شخصیت‌ها و کنارِ هم قرار دادنِ آن‌ها باید از یک منطقِ دقیق پیروی کند، اگر قرار است داستانی که نقل می‌شود رئال و باورپذیر باشد.

3. در صحنه‌ای از فیلم سیمین و نادر از اطلاعاتِ بیمارستان، احتمالا هم بیمارستان دولتی، حالِ بیمار را می‌پرسند و عجیب است که اطلاعاتِ بیمارستان هم می‌گوید حالِ بیمار، راضیه، خوب است!

و اما چند نکته‌ی اضافی: 

یکی این که این شهاب حسینی بهترین شهاب حسینی بود که تا به حال دیدم. واقعا چی شد که جایزه‌ی سودای سیمرغ فیلمِ فجر را نبرد نمی‌دانم.

دوم این که فقط یک نقدِ عاجل عرض کنم: صحنه‌ای که حجت در محل کار معلمِ ترمه به او تهمتِ ناموسی می‌زند، کاری نادرست و حتی ناجوان‌مردانه از سوی کارگردان بود. و با مبانی ترویجی او زاویه دارد.

سوم این که برایم عجیب بود در صحنه‌هایی که بسیار دردناک بود تماشاچیانِ سینما فلسطین می‌خندیدند!

چهارم؛ وقتی چنین سینمای اصیلی را می‌بینم بیش‌تر دلم می‌خواهد بیوتن و یا لااقل منِ‌ اوی امیرخانی فیلم شوند.

افزونه‌ها:
1. دوستی به من پیشنهاد کرد که به کتاب‌هایی که می‌خوانم نمره بدهم که پیشنهادِ‌ خوبی است. ولی رسیدن به آن معیارهایی که به آدم نشان بدهد یک کتاب خوب است هنوز برایم منقح نشده. پس تا آن موقع که شاید چند سالی طول بکشد باید صبر کنید. من آدمِ بازی کردن در معیارهای دیگران، لااقل در کتاب‌خوانی نیستم.
2. در لینکِ خواندی‌ها نامه‌ی علی مطهری به رییس جمهور را اضافه کردم و یک هشدار جالب از سوی آقای مصباح یزدی را. هشداری که به نظرِ من بسیار مهم و نگران‌کننده است. و فکر می‌کنم از زمانی که دانش‌جو شدم تا به حال، هیچ‌گاه از شنیدنِ تحلیلی این چنین متحیر نشده‌ام.
3. کتابِ بعدی که شروع به خواندنش کردم سورِ بز از ماریو بارگاس یوسا است. همان که پارسال نوبلِ ادبیات را برد.
4. مطلبِ بعدی‌ام، احتمالا ده روز دیگر و در موردِ فرهاد جعفری و پاره‌ای از مغالطاتِ او خواهد بود.
page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

فکر کنم بعد از یک سال، تقریبا برای اولین بار باشد سنت انتشارِ یک مطلب به ازای مطالعه‌ی یک کتاب را رعایت نمی‌کنم. ولی احساس می‌کنم باید در این لحظه نکاتِ مهمی در موردِ خلقیاتِ منفی ایرانی‌ها ذکر کنم. با توجه به این که روزهای عید است و سرگرمِ سرگرمی‌ها هستم، نرسم به این زودی‌ها کتابِ خواندنی و طولانی کافکا در ساحل را به اتمام برسانم.

بله. نمی‌خواستم در موردِ برنامه‌ی بفرمایید شام شبکه‌ی من و تو، عجله‌ای داشته باشم، ولی به قولِ مطهری بعضی اوقات باید در زمانِ درست تصمیم خود و نظر خود را عملی کرد. و به قولِ‌ جلال آل احمد وقتی آن سار پرید شاید دیگر دیر شده باشد.

نمی‌دانم دورِ جدید بی‌اخلاقی‌گری در این مملکت کی شتاب یافت. اما این را می‌دانم و به طورِ یقین به آن اعتقاد دارم که هر گفتمانی که تا به حال دیده‌ام، خصوصا از سایت‌های ذینفع سیاسی، در این مساله با دیگر رقبای شریک بودند و هر کدام به نوعی ردی از بی‌اخلاقی را نمایان کرده‌اند.

مرزهای اخلاق به طرزِ فجیعی در حال درنوردیده شدن است. اهمال و سستی افراد به اصطلاح مستقل، قابلِ‌ کتمان نیست. برخوردِ گزینشی در قبالِ اخلاق به طرزِ حال‌به‌هم‌زن و تهوع‌آوری، استشمام فضا را برای اندک معتقدانِ عملی به اخلاق سخت کرده است. در این نوشتار به گوشه‌ای از این مسائل اشاره می‌کنم و فکر می‌کنم در فحوای محتوا برنامه‌ی خوبِ بفرمایید شام را به عنوانِ یک مطالعه‌ی موردی در تطبیق این فضا به یاری می‌گیرم. 

با خبر شدم  یکی دو روزی است که سی‌دی اخراجی‌های 3 مسعود ده‌نمکی لو رفته است و لینکِ دانلودِ آن در بالاترین و جاهای دیگر گسترده شده تا خدای نکرده اخراجی‌های 3 ده‌نمکی دیده نشود و مردم نروند سینما و این فیلم را نببینند. یا اگر می‌خواهند ببینند به این طریق غیرِ قانونی و قاچاق مشاهده‌اش کنند. اولش هم نامِ یکی از جنبش‌های رنگی این مملکت را نوشته‌اند و به نوعی آن را جزیی از مرام‌نامه‌ی کاری خود معرفی کرده‌اند. البته ناگفته پیداست که آن‌ها با این کارِ جوازِ کپی فیلم، به راه افتادنِ قاچاقِ فیلم، ضربه زدن به سینمای ملی،‌به سینما نرفتن دیگران، و تکرار شدن این کار به دستِ افرادی دیگر برای مقاصدی دیگر را صادر کرده‌اند.

دست بر قضا، بعد از فیلمِ طلا و مس ساخته‌ی ارزشمندِ همایون اسعدیان، من بار دیگر پایم به سینما باز شد و در سینما سپهر ساری، همراه دوستِ قدیمی‌ام جواد ابراهیمیان، اخراجی‌های 3 ده‌نمکی را در فضای شاد و همراه مشتاقانِ بسیار تماشا کردم. و البته قصد دارم بعد از تعطیلات در تهران هم فیلم جدایی نادر از سیمین را در سینما و با خریدنِ بلیط ببینم. نه تنها من این گونه‌ام، بلکه غالبِ کسانی که مانند من می‌اندیشند چنین اعتقادی دارند و هنوز تا آن حد دچار اضمحلالِ اخلاقی نشده‌اند که به این باور رسیده باشند که هدف وسیله را توجیه می‌کند. آن هم هدفِ‌ فرومایه!

و اتفاقا به نظرم رسید این اولین اثر سینمایی ده‌نمکی است که قابل توصیه کردن است. یعنی اگر شما هم فیلم را دیده باشید متوجه می‌شوید که فیلمی است قابل توصیه برای دیدن. فیلمی که به نظرِ من به هیچ وجه واردِ سیاسی‌بازی‌های معمول نشده است و خیلی ساده و صریح حرفش را می‌زند. فیلمی که در صورتِ دیده شدن به همبسته‌گی ملی کمک می‌کند. مردم با دیدنِ این فیلم می‌آموزند که نباید گولِ ظاهر و یا تبلیغاتِ دیگران را بخورند. آدم‌های زیادی پیدا می‌شوند که با یک چفیه و تکرار کلماتی مانندِ آقا و دفاع مقدس به راحتی خودشان را مومن و دینی جلوه می‌دهند. از سویی دیگر غرب‌زده‌هایی هم یافت می‌شوند که اعتقادی به حکومتِ دینی ندارند و برای مطامع حزبی‌شان حاضرند دست به هر کاری بزنند. اخراجی‌های 3 در یک استعاره‌ی بسیار زیبا، که صادقانه بگویم از مسعود ده‌نمکی بعید بود، در انتهای فیلم پیام می‌دهد که مهم نیست چه کسی در انتخابات برنده شود، بلکه مهم این است که ایران حفظ شود. ایران یعنی ناموس، ایران یعنی سرزمین، ایران یعنی همدلی و شاید هم هم‌زبانی. یاد فیلم اعتراض کیمیایی به خیر که گفت سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن. و تلاش برای سلامتی این سه تن؛ یعنی ایران در این فیلم به خوبی نمایش داده شده است.

برای من تعجب‌آور است برخوردهای تحریمِ فیلم دوستانِ معتقد به آزادی بیان! واقعا اعتراضِ دیگران به این فیلم و برخورد غیرِ اخلاقی و غیر صادقانه با اخراجی‌ها3 به چه دلیل است. در حالی که شما در این فیلم غیر سیاسی‌باز‌ترین، مسالمت‌آمیزترین، و حرفه‌ای‌ترین مسعود ده‌نمکی را شاهد هستید.

به نظرم می‌رسد ده‌نمکی از این که فیلمش را قاچاق می‌کنند باید خوشحال باشد. به نظرم همین واکنش یعنی ده‌نمکی فیلم بهتر و موثرتری نسبت به شماره‌های قبلی تریلوژی اخراجی‌ها ساخته است. اتفاقا نتیجه‌ی برخوردِ صحیح ده‌نمکی همین تلاش مخالفان او برای حذفِ اوست. در حالی که تاریخ این مملکت ثابت کرده است که تلاش برای برخورد حذفی نتیجه‌ای نداشته. برخورد قرون وسطایی مخالفان ده‌نمکی به این معنا که «آهای مبادا بروید این را فیلم ببینید»، مبتنی بر گزاره‌ی متهجرینی که معتقدند کور شو دور شو، به یک معنا شروع بازی محسوب می‌شود که بازنده‌ی آن خودِ آنان هستند. وقتی انسان دستش از استدلال تهی باشد، دچار ضعف فکری باشد، استواری فکر نداشته باشد، قادر به اندیشیدن درباره‌ی همه چیز نباشد، چه می‌کند؟ فحش می‌دهد، ناسزا می‌گوید، و در یک کلمه تحریم می‌کند. و به بی‌اخلاقی دست می‌زند.

مخالفانِ کم‌طاقت، بی‌اخلاق، و معتقد به گزاره‌ی حذف و نابودی اخراجی‌های 3 مسعود ده‌نمکی، که به نظر من حتی مدافعانِ اصغر فرهادی هم محسوب نمی‌شوند، با یک کار نادرست جلوی نقدِ صحیحِ فیلم ده‌نمکی را گرفتند. آن‌ها اخراجی‌های 3 را تطهیر کردند. و این موجبِ ناراحتی چون منی است که در این نوشته نمی‌توانم بنایم را بر نقدِ اخراجی‌های 3 ده‌نمکی استوار کنم. چون وقتی می‌بینم که با فیلم مهم و سیاسی و به قول امیر قادری صادقانه‌ی اخراجی‌های 3 چنین می‌کنند، چاره‌ای ندارم جز دفاع از حیثیت کپی-رایت و دفاع از حقوق هنرمند وطنی. وگرنه به جای این کار می‌بایست نقدم را بیان می‌کردم و اتفاقا ثابت می‌کردم در همین کار سینمایی، ده‌نمکی ساده‌لوحی‌های بسیاری مرتکب شده و نتوانسته از همه‌ی ظرفیت‌های حتی روتین کارش استفاده کند. منتها چه می‌شود کرد وقتی کسی تبر به دست گرفته، ریشه‌ی اخلاق کپی-رایت را می‌زند و به نوعی دارد دوباره تبر را به دیگران تعارف می‌کند.

اما این همه‌ی نگرانی من نیست. همه‌ی نگرانی من به رسانه‌های داخلی برمی‌گردد که سودای اخلاق دارند. ابتدا از همین فیلم ده‌نمکی شروع می‌کنیم و سپس به یک مثالِ عینی در ساحتِ سیاست می‌رسیم. در آن‌جا نتیجه می‌گیریم تقریبا به هیچ کس نمی‌توان در فضای رسانه‌ای ایران اعتماد کرد. به خبر زیر که توسط یکی از همین سایت‌های مدعی اخلاق‌گرایی، یعنی خبرآنلاین، توجه کنید:

«شنیده‌ها حاکی از آن است که نسخه قاچاق فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» به کارگردانی مسعود ده‌نمکی در بازار غیرقانونی عرضه می‌شود.

به گزارش خبرآنلاین، در روزهایی که همه انتظار اعلام رسمی آمار فروش فیلم‌های سینمایی از سوی بنیاد سینمایی فارابی را می‌کشند تا فروش واقعی آثار روی پرده سینما روشن شود، اخباری از گوشه و کنار شنیده می‌شود که گویا برخی درصدد عرضه غیرقانونی فیلم جدید ده‌نمکی برآمده‌اند.

شکل عرضه غیرقانونی این فیلم نیز مختلف است، برخی خبرها بیانگر عرضه نسخه قاچاق فیلم در بازار دسفروش‌ها دارد؛ یعنی اتفاقی که برای «اخراجی‌ها» رخ داد و به گفته ده‌نمکی مانع رسیدن این فیلم به فروش واقعی خود شد. حالا خبرها نشان از آن دارد که «اخراجی‌ها3» فیلمی که به دلیل فروش هشت میلیاردی «اخراجی‌ها2» در رقابتی جدی با دیگر ساخته خود ده‌نمکی قرار دارد با عرضه غیرقانونی مواجه شده است.

از سوی دیگر شنیده می‌شود لینک‌های دانلود این فیلم در اینترنت در دسترس قرار گرفته و به تعبیری این لینک‌ها را کسانی که مایل نیستند فیلم ده‌نمکی بفروشد تهیه کرده‌اند.

فارغ از درستی و نادرستی این اخبار روشن است، همواره بیش از خود فیلم‌های ده‌نمکی این حواشی کارهای او بوده که موجب خبرسازی شده است.»

به نحوه‌ی تنظیم خبر دقت کنید تا به اوجِ بی‌اخلاقی پی ببرید.(هر چند 4 دقیقه‌ی بعد آن‌ها با خبر دیگری سعی در حفظ شان رسانه‌ای خود کردند. اما این خبر کاشفِ رموز جالبی است:) اولا خبر را در حد یک شایعه مطرح کرده، در حالی یافتن لینک دانلود اخراجی‌های 3 کار پیش‌پا افتاده‌ای است. و نه حتی شایعه، که به نحوی دارد می‌گوید قرار است فیلم قاچاق شود و گویی هنوز قاچاق نشده.( و البته چاره‌ای نداشتند تا خبر دیگری روی سایت بگذارند تا به نوعی این اهمال را رفع و رجوع کنند)! و بدتر از آن دارد القا می‌کند اگر این خبر راست بود شما هم از قاچاق فیلم نهراسید و این کار را انجام دهید. رسانه‌ی اخلاق‌نما که بارها دیده شده با جهت‌گیری مشخص نسبت به بی‌اخلاقی در جامعه هشدار داده است، این بی‌اخلاقی را حتی در ساده‌ترین وجه‌اش هم منکوب نمی‌کند و در کمال تعجب این کار را حواشی طبیعی فیلم ده‌نمکی می‌داند. من وقتی این خبر را در این سایت دیدم از خودم پرسیدم اگر این قاچاق خدای نکرده در مورد فیلم فرهادی( که من می‌خواهم بلیتش را بخرم و در سینما مشاهده‌اش کنم) رخ می‌داد این سایت چگونه واکنش نشان می‌داد؟ چطور ممکن است یک سایتِ حکومتی نزدیک به علی لاریجانی مردم را تشویق کند به دیدن نسخه‌ی قاچاق فیلم ده‌نمکی؟ با خودم پرسیدم مگر نه این است که با همتِ‌ وزارت ارشاد دولت نهم بساط فیلم‌های قاچاق در این کشور برچیده شد! و مگر نه این است همه‌ی سینمایی‌ها از پرستویی تا کیانیان نسبت به قاچاق فیلم‌های ایرانی هشدار داده بودند و پیام اخلاقی صادر می‌کردند، پس چطور شده که حالا که نوبت به ده‌نمکی رسید آسمان تپید؟! و سایت مدعی اخلاق، خبرش را جوری تنظیم می‌کند که خلق الله اگر قاچاقی دیدید اهمیتی ندارد. با خودم گفتم اگر فیلم فرهادی، خدای نکرده کپی می‌شد آیا سینماگران ایرانی ساکت می‌نشینند. این گونه است که به این نتیجه رسیدم گویا کسی سودای حقیقت ندارد. و در واقع آن چه مطرح است منویات شخصی افراد است و اخلاق و این حرف‌ها هم بهانه‌اند. و در این میان، آدم از کسانی که ادعای اخلاق‌مداری می‌کنند متنفرتر می‌شود. البته اگر ارزش تنفر داشته باشند!

در میانه‌ی همین اندیشه‌ها، و متاسفانه، بدبختانه، از شانس بد یادِ یک خاطره‌ی سیاسی افتادم:

یادتان است که چند وقت پیش عده‌ای از اراذل و اوباش به دختر آقای هاشمی فحاشی کردند؟ یادتان است که همین سایت‌های اخلاق‌نما چه وا اسلام‌هایی سر داده بودند؟ یادتان است علمای دینی و مراجع تقلید در این باره واکنش نشان دادند؟ یادتان است روحانیون منزجر شده بودند؟ یادتان است نماینده‌ی مجلس، پسر آقای مطهری نسبت به این کار هشدار داده بود؟ یادتان است که علی مطهری نامه‌ای به رییس دستگاه قضا نوشت و تاکید کرد با خاطیان برخورد شود؟ یادتان است رییس دستگاه قضا هم از هتکِ حرمت دختر آقای هاشمی ناراحت شد؟ یادتان است که این سایت‌ها تا چه حد این خبر را بزرگ کرده‌اند؟ و یادتان است که همین سایت‌ها از جمله خبرآنلاین در این باره چقدر خبر تنظیم کرده‌اند؟

خب الحمدالله یادتان است. همین اولش بگویم که من هم با همه‌ی این کارهای رسانه‌ای موافقم و معتقدم باید همان ارذل را دستگیر کنند، حدشان بزنند و حکم شریعت مقدس اسلام را درباره‌ی آنان جاری سازند. اما بحثم این است:

می‌دانید من، یعنی میثم امیری، فرقی با خانم فائزه هاشمی ندارم؟ چون ایشان شخصیت حقوقی ندارند؛ چونان من. ایشان یک شخصیت حقیقی و یک شهروند معمولی هستند مثل من. ضمنا هیچ کدام هم خانواده‌های‌مان را خودمان انتخاب نکردیم. یعنی این بواسطه‌ی هوش و تلاش و پشتکار ایشان نبوده که در یکی از عالی‌ترین خانواده‌های سیاسی بعد از انقلاب 57 حضور داشتند! بلکه کار خدا بود که او خانم فائزه هاشمی باشد و من میثم امیری. آیا شما به من اطمینان می‌دهید اگر فردا روزی کسی هم در خیابان به من فحش بدهد، نماینده مجلس که نماینده‌ی ما مردم است نسبت به این توهین واکنش نشان دهد؟ آیا تضمین می‌دهید در این باره فرقی بین من و دختر آقای هاشمی نباشد؟ آیا قبول دارید اگر من فقط ذره‌ای از نقش‌آفرینی خانم فائزه هاشمی را در وقایع بعد از انتخابات انجام می‌دادم سیستم قضایی ایران کاری با من نداشت؟ تضمین می‌دهید اگر من هم مانند خانم فائزه هاشمی می‌رفتم در میان معترضان به نتایج انتخابات و البته اغتشاش‌گران روز عاشورا و ضد نظام‌های روز 25 بهمن نظام جمهوری اسلامی از گل نازک‌تر به من نمی‌گفت؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی هر دو شهروند این نظامیم؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی در برخورداری از حقوق یکسانیم؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی هر دو خودی محسوب می‌شویم و جزیی از نظام؟ آیا قبول دارید که اگر کسی به من و شما توهین کند، فردا روز مراجع تقلید و علمای دینی از ما حمایت خواهند کرد؟

اوضاع بدتر از این حرف‌هاست. بگذارید مثال دیگری بزنم تا قاعده روش‌تر شود.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. یک بنده خدایی بود رییس جمهور بود. یعنی رییس برآمده از رای مردمان بود. بالاخره یک عده آدم مثلا 25 میلیون بهش رای دادند. این بنده خدا البته بچه‌ی هیچ آدم مهمی هم نبود. یک آهنگرزاده بود. بعد این بنده خدا، البته یک سری معایبی هم داشت. مثلا اسم یک سری را بدونِ این که در دادگاه ثابت بشود اعلام می‌کرد. (البته درست است که اسم آن‌ها هیچ وقت توسط دادگاه اعلام نمی‌شد، ولی کار این بنده خدا هم زشت بود). ولی با این وجود رییس جمهور بود. یعنی نماینده‌ی مردم بود. و توی کشور ایرانیا این بنده خدا یک جوری نفر دوم مملکت محسوب می‌شد. یعنی خیلی از حرف‌هایش حکم قانون را داشت. بعد یک روزی یک عده که از این بنده خدا ناراضی بودند از یک عالمی که گفته می‌شد مرجع تقلید است دعوت کردند تا بیاید برای‌شان سخنرانی کند. عالم که آدم وارسته‌ای بود و از یک آدم مهم به نام امام خمینی اجازه‌ی اجتهاد داشت قبول کرد که بیاید و برای این عده سخنرانی کند. و به نوعی بگوید او هم که عالم است و مرجع تقلید است و دانا است و آگاه به احکام شرع است، ناراضی و دل‌چرکین است از این بنده‌ی خدا. عالم آمد گفت: اصلا این بنده‌ی خدا...

چه دارم می‌گویم برای‌تان؟ آن بنده‌ی خدا محمود احمدی‌نژاد بود و آن عالم و مرجع تقلید، آیت الله آقای صانعی. ایشان در سخنرانی گرگان‌شان که در وب‌سایت ایشان هم آمده به احمدی‌نژاد نسبت حرام‌زاده‌گی داد.

خب. حالا سوال:

آقای نماینده‌ی مجلس، فرزند آقای مطهری، آیا شما به رییس دستگاه قضا نامه زدی که توهین کننده‌ی به رییس جمهور حد بخورد؟ آقایان مراجع نظرتان را درباره‌ی این مساله عنوان کردید؟ آقای رییس دستگاه قضا، آیا شما نظرت را گفتی که اگر کسی به رییس جمهور مملکت نسبت حرام‌زاده‌گی بدهد حکمش چیست؟ آقای سایت خبرآنلاین و تابناک و جاهای دیگر! شماها نظرتان را درباره‌ی مساله‌ی اخلاق در این باره شفاف‌سازی کرده‌اید؟ آیا اخلاق در ایران معنا دارد؟ آیا اخلاق می‌تواند در این مملکت معنا داشته باشد وقتی توهین به یک رییس جمهور نادیده انگاشته می‌شود؟ آیا این مساله برای مردم توسط خبرآنلاین تبیین شده است که حرام‌زاده کسی است که از رابطه‌ی نامشروع پدر با یک نفر دیگر به وجود آمده است؟ آیا سایت خبرآنلاین گفته است که به عقیده‌ی یک مرجع دینی که تبیین کننده‌ی احکام شرعی و فقیه شیعه امام علی و حضرت زهرا است، کسی که 24.5 میلیون نفر به او رای داده‌اند یک زنازاده است؟ آیا کسی در این باره گفته است اخلاق چیز خوبی است؟

به نظر شما این دوگانه‌گی در برخورد حاکی از حرفِ مفت بودن اخلاق نیست؟ نشانه‌ی استفاده‌ی ابزاری از همه چیز نیست؟ آیا به نظر شما سگِ لیبرال شرف ندارد به یک انسان دینی مدعی اخلاقی؟ آیا این بود انسان تراز جامعه‌ی اسلامی که آقای خمینی وعده‌اش را داده بود؟ [...] انسانی که فرد فرهیخته‌ی جامعه‌اش می‌شود دانلود کننده‌ی فیلم روی پرده‌ی سینما؟ و انسانی که مرجع تقلیدش می‌شود کسی که یا به رییس جمهور نسبت حرام‌زاده‌گی می‌دهد! و یا این نسبت را قبول دارد و به زبان نمی‌آورد و یا در برابر چنین نسبت ناروایی سکوت می‌کند؟! این بود جامعه‌ی قرآنی آقای خمینی؟ 

من می‌خواستم در موردِ برنامه‌ی بفرمایید شام صحبت کنم. اما به نظر شما رمقی مانده برای این کار؟ درست است شما در این برنامه انواع خلقیات منفی‌ و غرب‌زده‌ی ایرانی را در یک جمع چهار نفره مشاهده می‌کنید. درست است این برنامه یک آینه مناسب برای ما ایرانی‌هاست. درست است که می‌بینید انسان لندن‌نشین برای کسب 1000 پوند دست به هر رذیله‌ی اخلاقی می‌زند. درست است که یک نفر آدم برای 1000 پوند حیثیت خودش را جلوی دوربین تلویزیونی نابود می‌کند، دروغ می‌گوید، غیبت می‌کند، تهمت می‌زند، حسادت می‌ورزد، بی‌انصافی می‌کند و در یک کلام ظلم می‌کند؛ ولی وقتی در جامعه‌ی دینی‌اش در این سوی آب، مرجع دینی و فکری و حکومتی‌اش چنین است چه انتظاری از او داریم؟ وقتی آبشخورهای مسموم داخلی دارند عقل و انصاف را زایل می‌کنند چه انتظاری از آقا و یا خانم لندن‌نشین داریم؟! درست است آرزو و نیلوفر و مهسا و سمیه برای 1000 پوند دعوا می‌افتند، ولی در ایرانِ ما، گاهی بدونِ اجر و مزد افراد یکدیگر را به لجن می‌کشند. گاهی این لجن‌مالی برای ریاست‌جمهوری توسط 4 نفر دنبال می‌شود، گاهی این لجن‌مالی در میان عالمان دینی یافت می‌شود و گاهی در عرصه‌ی فرهنگی و دانشگاهی. در همه‌ جای این خاک زیرپاکشی و دروغ‌گویی بی‌داد می‌کند. و خوشحالم که من نمردم و یکی دو مورد از موارد را شفاف بیان کردم.

===========================================

پی‌نوشت:

1. مسعود ده‌نمکی درباره‌ی کپی شدن فیلمش مطلبی در وبلاگش نوشته، که من سال‌هاست با این ادبیات مشکل دارم. بنده این نحوه‌ی نقد را دوست ندارم. هر چند حرف‌های حق‌ِ بسیار زیبایی در آن نهفته است. خواندنش را از دست ندهید که واقعیت‌های زیادی در آن موجود است. او اساسا به خوبی مطالب دیگران را در مورد اخراجی‌های 3 منعکس کرده. نظر امیر قادری، فرهادی جعفری و گبرلو جالب و خواندنی است.

2. آقای خامنه‌ای سال جاری را جهاد اقتصادی نامید. تو را قرآن، تو را به امام حسین، تو را به هر کی دوست داری آقای صدا و سیما دست از سر این پیرمرد بردار. آقای خامنه‌ای یک چیزی گفت در سخنرانی مشهدش که هنوز که هنوز است دارم می‌سوزم. آدم آتش می‌گیرد وقتی می‌بیند رهبر مملکت می‌گوید: « البته من این نکته را حتماً تذکر بدهم؛ گاهى اوقات این شعارى که ما براى سال اعلام میکنیم، بعد ناگهان مى‌بینیم همه‌ى در و دیوارهاى تهران و شهرهاى دیگر پر شده از تابلو، که این شعار رویش نوشته شده. این فایده‌اى ندارد. گاهى کارهاى پرهزینه‌اى انجام میگیرد؛ چه لزومى دارد؟ آنچه که من از مسئولین و از مردم عزیزمان توقع دارم، این است که این شعار را بشنوند، باور کنند و دنبال کنند. تابلو کردن و در و دیوار را پر کردن و عکس زدن و اینها هیچ لزومى ندارد. اگر هزینه‌اى نداشته باشد، لزومى ندارد؛ اگر هزینه داشته باشد، اشکال هم دارد. هیچ لزومى ندارد کارهاى پرهزینه را انجام بدهند.» به نظر شما این سخنان چه معنایی دارد جز انحطاط فکری و فرهنگی مسوولین ما! البته مسوولین دولتی راه‌های جدیدتری برای به لجن‌کشیدن رهبری یافته‌اند. بماند!

3. حتما پیام نوروزی باراک اوباما را ببینید. ببینید او با ما است یا نه؟! حتما ببینید. حتما.

4. منظور از استبداد در عنوان این نوشته، استبداد فکری و فرهنگی است.

5. مطلب بعدی‌ام در مورد جدایی نادر از سیمین خواهد بود. وقتی آخر هفته‌ی بعد این فیلم را در سینما، و اگر بشود سینما آزادی، دیدم. اصغر فرهادیِ درباره‌ی الی بهتر از اصغر فرهادیِ چهارشنبه‌سوری بود. امیدوارم این اصغر فرهادی بهتر از درباره‌ی الی باشد. من قبلا در + و +  درباره‌ی درباره‌ی الی حرف زدم و در + هم درباره‌ی کپی-رایت.

راستی این را هم بگویم جایِ «فرهاد جعفری» را در «پیشنهاد می‌کنم» با «از جنس خدا» عوض کردم. البته این روندِ تغییرات به صورت تدریجی گریبان حسن عباسی و رضا امیرخانی و هابیل را هم خواهد گرفت. از ابتدا هم با همین هدف گذاشتم‌شان. بخش دوستان را با بخش خواندنی‌ها عوض کردم. از دستش ندهید. سعی می‌کنم لینک‌های متفاوت و جالبی را بگذارم. که البته به معنای تایید محتوای آنان نیست. همچنبن بابتِ جمله‌ی ناورایی در موردِ علی مطهری نوشتم و البته بعدا حذفش کردم عذرخواهی می‌کنم.


page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو مطلب

یا لطیف

این روزها درسِ فلسفه‌ی علوم اجتماعی دکتر ابراهیم فیاض را می‌‌شنوم [البته باید بگویم شنیده‌ام]. این درس

در دوره‌ی کارشناسی ارشد علوم اجتماعی و علوم ارتباطات ارائه می‌شود. درسی است شیرین و دوست‌داشتنی. و با بیانِ عالمانه‌ و جزنگرِ ابراهیم فیاض زیباتر شده است. 

ابراهیم فیاض متولد 1342 کازرون است. ابتدا دروس حوزوی را تا سطح خارج در قم گذراند. سپس با شرکت در کنکور سراسری به دانشگاه تهران آمد و جامعه‌شناسی خواند. او کارشناسی ارشد مردم‌شناسی از دانشگاه تهران و دکتری ارتباطات از دانشگاه امام صادق دارد. از جمله کسانی است که با متفکرانِ روشن‌فکری چون عبدالکریم سروش هم‌کلام شده است.

ابراهیم فیاض نمونه‌ی آن دسته از دانشمندانی است که بدونِ ماله‌کشی غلط می‌گیرند. نمونه‌ی آن دسته از اساتیدی است که بدونِ هتک حرمت و یا فحاشی نقد می‌کنند. نمونه‌ی یک استادِ حزب‌الله‌ی با چشمانی باز. فیاض در این درس، و آن طور که من شنیده‌ام، بسیار اهل مطالعه، با دغدغه، و نقاد است. و این صفتِ آخری، مهم‌ترین ویژه‌گی فیاض است.فیاض بدونِ واهمه انتقاد می‌کند. این بدین معنا نیست که نظریات فیاض قابل نقد نباشد. بلکه بدین معنی است که می‌توان نحوه‌ی نقد و نگاهِ بدونِ تقلیدِ او را سرلوحه قرار داد. و در این روزگار نقدهای سطحی، فیاض گذرگاه خوبی است برای تعمیق بیشتر. شاید به همین دلیل باشد که فیاض در تلویزیون ممنوع التصویر است.

من چنان علاقه‌مند به بیانِ صریحِ فیاض هستم که وقتی شنیدم «فرهنگِ جنسی در اسلام» را در دستِ انتشار دارد، قبل از انتشار اثر، با ربط و بی‌ربط به این و آن پیامک فرستادم که چنین کتابی در راه است. هر چند بعدتر متوجه شدم که این کتاب هنوز کامل نشده و تا انتشار آن باید کمی صبر کرد. هنوز کلی کار دارد. اساسا علاقه‌ی من به فیاض، به خاطرِ اهمیتی است که او برای سکس قائل است. حتی در مصاحبه‌ی صریح و کم‌مانندی که با هابیل انجام داد از مقوله‌ای نام برد به نام سکس اسلامی.

در همه‌ی مثال‌ها فیاض، در مجموعه‌ی ساختاربندی شده‌ی مصداق‌هایش، از سکس به عنوان یک پارامتر اساسی نام می‌برد. مثلا به دانشجو می‌گوید: «شما چه چیزتان درست است؟ آن از مطالعه‌تان، آن از حرف زدن‌تان، آن از اخلاق‌تان، آن هم از سکس‌تان!»

این وارد کردنِ سکس در همه‌ی نقد-روش‌ها‌ی فیاض و مطرح ساختن آن نشان از هوشمندی فیاض می‌دهد. و من از بابت حسادت کردم به او. چون من مدت‌ها قبل، نزدیک 6 ماه پیش، در حلقه‌ی رفقای خودم خبر از موضوعی دادم که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم؛ یعنی هم‌جنس‌گرایی.

و الان مدت‌هاست که ذهنم نسبت به این مساله مشغول است. هم مطالعاتی هم انجام داده‌ام، تحقیقاتی هم صورت داده‌ام و هم نگارش رمان چهارمم را شروع کرده‌ام؛ درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی. اگر از برخی واقعیت‌های جامعه‌ی ایرانی باخبرتان کنم بی‌گمان شاخ در می‌آورید. و من پیش‌بینی کردم بحرانِ آتی جامعه‌ی ما سکس خواهد بود و نه سیاست. و آن چیزی که روزی جمهوری اسلامی را تهدید خواهد کرد شبکه‌های پورنو خواهد بود و نه جنبش‌های رنگی.

به واسطه‌ی همین درک شروع کردم به تحقیق کردن درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی. هم به خود خندیدم که سال‌ها اسیرِ نوعی جهالتِ جنسی بوده‌ام و هم صدا و سیما و حوزه‌های علمیه را در عمقِ وجدانم موردِ عتاب قرار دادم.

و بالاخره حرفی را که فکر می‌کردم درست است از زبانِ دکتر ابراهیم فیاض شنیدم:

«تا ده سال دیگر در ایران هم‌جنس‌گراها یک شبکه‌ی اجتماعی تولید می‌کنند و در خیابان‌ها تظاهرات خواهند کرد.»

فیاض درکِ صحیحی از وضعیت جامعه دارد و او نسبت به این مسائل هشدارهای اساسی می‌دهد. و با خبرمان می‌کند از تنش‌های آتی. من با زبانِ هنر جلو می‌روم و او با تئوری‌پردازی. و عجب فعلا در موضوع سکس، با رویکرد هم‌جنس‌گرایی، هم‌داستان شده‌ایم!

دو نمونه از سخنرانی‌های او را از این‌جا و این‌جا دانلود کنید.

========================================================

مطلب بعدی من در رده‌ی هنر خواهد بود و از تجربه‌های شخصی در رمان‌های جدید خواهم نوشت.

page to top
Bookmark and Share

 یا لطیف

آدم در ایران فکر می‌کند فقط صدا و سیمای ماست که احمق است. اما می‌بینید این نادانی یک سندروم اپیدمیکِ در جهانِ رسانه‌ای است. این هفته داشتم مستندِ مزخرف و نادان THE QUEEN and I را می‌دیدم؛ همچون مستندِ محمود دولت‌آبادی که بی بی سی فارسی پخش کرد. و من برای دانلود کردنش یک شب تا صبح علاف شدم.

مستند من و ملکه که توسطِ ناهید سروستانی ساخته شد آن قدر ضعیف و ناقص بود که آدم می‌گفت چقدر راحت بعضی‌ها فرصت‌های طلایی را حرام می‌کنند. فرح پهلوی یک شخصیت مهم در تاریخ معاصر ماست. حتی از جهت فکری تنها شخصیتِ قابل مطالعه‌ی دربارِ پهلوی، در میانِ نزدیکانِ شاه، محسوب می‌شود. فرح پهلوی در میانِ خانواده‌ی لمپن و بی‌کلاسِ[به جهت فکری] پهلوی تنها شخصیتِ قابل اتکا و حتی در مواردی قابل دفاع است. آن‌ها که کتاب‌های خاطراتی را درباره‌ی پهلوی مطالعه کرده‌اند حتما به این نکته برخورده‌اند.

اما متاسفانه کارگردان و مجری ناشی این مستند سطحِ فرح پهلوی را پایین آورد و او را تا حدِ یک زنِ لمپنِ هنوز عشقِ پادشاهی و اعلی حضرت تنزل داد. دوربین گذاشت توی جای جای اتاقِ فرح و بیرون رفتن‌ها، خریدها، مهمانی‌ها و در نماهای آخر سرِ قبرِ شاه رفتن را نشان داد. این یعنی نداشتن شعورِ رسانه‌ای. حتی این مستندسازِ آماتور نتوانست نقشِ یک حاشیه‌پردازِ حرفه‌ای را بازی کند. کاری که عادل فردوسی‌پورِ خودمان در نود به خوبی انجامش می‌دهد.

در این مجموعه تقریبا با هیچ شخصیتِ معروفی در موردِ فرح صحبت نکرد. این [اشتباه] نابخشودنی است. من مطمئن هستم که آدم‌هایی مانندِ داریوش شایگان، سید حسین  نصر، احسان نراقی و... در موردِ هیچ کس در میانِ شخصیت‌های پهلوی صحبت نکنند حاضرند در موردِ فرح صحبت کنند.

چه می‌شود کرد؟ وقتی ساختنِ فیلم را می‌سپارند به یک آدمِ چپ، بهتر از این درنمی‌آید. هیچ چیز به اندازه‌ی چپ‌گرایی به گذشته و حال و آینده این مملکت گند نزده و نمی‌زند و نخواهد زد.

او با این فیلم درست کردنش گند زد توی یک موضوعِ عالی. فقط به خاطرِ این که [کینه‌ی] نظامِ آخوندی را در دل دارد.[که این مساله از همان نمای اول فیلم مشخص است و به نظرم همین می‌تواند معیار باشد برای اطلاقِ این صفت.] خوب داشته باشد. او می‌توانست هنرمندانه این [کینه] را از آب دربیاورد. مثلِ فرمولِ رسانه‌ای بی بی سی فارسی که خواهم گفت برای‌تان. او آن قدر ناآشنا به قواعد حرفه‌ای بودن است که در بخش‌هایی خودش را اصلِ فیلم قرار می‌دهد. آن قدر [مبتدیانه] که طرف می‌گوید من و ملکه. نامِ فیلم، خود نشان دهنده‌ی عمقِ حماقتِ یک مستندساز است. وقتی یکی دارد در موردِ شخصیتِ فرح فیلم می‌سازد خودش چه کاره حسن است؟ [کینه‌ی نظام جمهوری اسلامی] است دیگر، کارش نمی‌شود کرد. من همین حالا حاضرم با این آماتوری‌ام و مستندنسازی‌ام ادعا کنم که فیلم در موردِ فرح بسازم. به طوری که هم فرح تطهیر شود و نظام محکوم‌تر شود و هم پیام‌ها جیغ نباشد.

واقعا فرح اشتباه کرد که حاضر شد این راش‌های خام و مزخرف اسمِ فیلم به خودش بگیرد و پخش شود. باز دمِ فرح گرم که حاضر نشد از آرایش‌گاهش فیلم تهیه کنند.

بابا فرح پهلوی یک بنیادِ مهم داشت. توی این بنیاد کارهای فکری مهمی شد. آدم‌های مهمی رفت و آمد داشتند. سووالاتِ تاریخی و ابهام‌های خوبی می‌توانست مطرح شود، مانند این که:

1. در بنیادِ فرح چه کار می‌کردید؟

2. چه کسانی با آن در ارتباط بودند؟

3. راست است برخی آخوندها، مانندِ مرتضی مطهری مرتبط با این بنیاد بودند و یا با اعضایی از آن بنیاد در ارتباط بودند؟

4. شما سخنرانی‌ها شریعتی را چطور می‌دید؟ آیا پیغام‌هایی هم برای او فرستادید؟

5. در موردِ فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی خودتان بفرمایید؟

6. شما در موردِ آن شرایطِ نزدیک انقلاب به شاه چه می‌گفتید؟ آیا این شرایطِ انقلابی را زمانی پیش‌بینی کردید؟

و خلاصه سوال سوال می‌آورد. باورتان می‌شود در موردِ بنیادِ فرح یک سوال هم نپرسید؟ مساله‌ی که برای فرح هویتِ روشن‌فکردوستانه آفرید. از بنیادِ خیریه و بنیاد کودکان و نمی‌دانم هزار جای دیگر که این خانم حتی در موردِ یکی‌شان سوال نکرد...

انصافا نگاهِ واقع‌بینانه‌ای در موردِ ایرانِ امروز به دست نمی‌دهد! فرح به نظرم منصفانه و بسیار حرفه‌ای‌تر از مجری عمل کرد و در جاهایی او بهتر بود.

و سوال‌های جذاب:

1. چقدر خاطراتی که در موردِ شما نوشته شده را قبول دارید؟

2. حسین فردوست راست گفت؟ (همراه با نقل خاطراتی که فردوست در موردِ شاه گفته!)

3. رابطه‌تان با اشرف چطور بود؟

4. بازرگان را می‌شناختید؟ آیا به دربار رفت و آمد داشت؟

5. روابطِ جنسی شاه چطور بود؟ آیا می‌شود در موردِ این موضوع صحبت کرد؟

6. امروز چطور گذرانِ زنده‌گی می‌کنید؟ منبع درآمد شما چیست؟ (با ذکر شایعاتی به نقل از بی بی سی در موردِ این که 20 میلیارد دلار را از خاکِ ایران بیرون بردید.)

7. فکر نمی‌کنید شرایطِ فرهنگی آن زمان مناسب با روحیاتِ فرهنگی مردم نبود؟

در موردِ پانزده خرداد، 17 شهرویور، خمینی و کلی سوالِ دیگر. بعضی چیزها را هم مجری نمی‌پرسد و فرح خودش می‌گوید. حتی طرف زحمت نکشید با اردشیر زاهدی که الان زنده است صحبت کند... ولش کن. من که خل شدم وقتی این مستند را دیدم. چه فرصتِ عالی را از دست داد. 

فرصتِ عالی که در مستندی که برای دولت‌آبادی ساخته شد هم دیده می‌شود. البته بی‌بی‌سی فارسی بهتر از آن مستندسازِ چپی عمل کرد. هم موسیقی مناسب و هم ساختار قابل تحمل.

دولت‌آبادی یکی از مهم‌ترین و دست‌اول‌ترین نویسنده‌گانِ ایرانی است. دولت‌آبادی با نوشتن رمان کلیدر و جای خالی سلوچ، در میانِ آن‌هایی که من خوانده‌ام، به غنای ادبیاتِ ایران کمک کرد. ولی مهم‌ترین مشکل این است که مجری در این مستند هیچ سوالی ندارد. مساله‌ای اصلی این است. در موردِ سیر نوشتن و چگونه نوشتن خوب نمی‌پرسد. حتی در موردِ تحویل گرفته نشدن روزگار سپری شده مردم سال‌خورده صحبت نکرد. مجزی از این استاد نمی‌پرسد چرا سلوک را نوشت و چرا خیلی‌ها سلوک را نقطه‌ی ضعفِ کارِ او می‌دانند. در موردِ روایت‌هایی که در موردِ کلیدر آمده بود سوال نکرد. در موردِ کلیدری که دولت‌آبادی صحبت می‌کند خوب نپرسید. در موردِ نونِ نوشتن نمی‌پرسد و حتی به درستی در موردِ زوالِ کلنل. در موردِ ادبیاتِ ایران. در موردِ فراز و فرودهایش.

من هم از اعتماد به نفس کم نیاورم. یک چیز دولت‌آبادی مثلِ من است و آن هم دیوانه‌وار کتاب خواندن. ولی این فیلم خیلی بهتر از فیلمِ ملکه است. و نریشن‌های خوبی دارد. ولی برخی سوالاتش خوب نیست. مثلا طرف می‌پرسد چرا کلیدر را کوتاه‌تر نکردید. که دولت‌آبادی ابتدا بلند خندید.

ولی دولت‌آبادی خوب جواب داد. ادبیاتِ حرف زدنش خیلی خوب و تمیز است. ولی روضه‌ی آخر را خوب خواند.

مستندهای بی‌بی‌سی فارسی، از میانِ آن‌هایی که من دیده‌ام، از قطبی و شجریان تا گلستان و دولت‌آبادی این روضه‌ی آخر را دارند. البته شجریان حرفه‌ای‌گری نکرد و از ابتدا روضه خواند و بسیار آماتور و در جاهایی توهین‌برانگیز. ولی بقیه، مخصوصا گلستان، حرفه‌ای روضه خواندند. و آن روضه‌ی آخر چیزی نیست جز انتقاد و یا قبول نداشتن و یا دست انداختن جمهوری اسلامی. دولت‌آبادی هم در این باره خوب همکاری کرد.

page to top
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خون سبزهایم از پاییز 88 تا آذر 89

یا لطیف

سلام آقای خامنه‌ای

نامه‌ی اولم به شما را در ابتدایِ سال نوشتم. و الحمدالله هیچ اتفاقِ غیرِ منتظره‌ای نیافتد. چنان که در آن نامه هم هدفِ من بود، توهین و یا تهمت به شما نبود؛ همان طور که هم همین حالا هم چنین هدفی را به پیگیری نمی‌کنم.

مرادِ از نوشتنِ این نامه و البته آن نامه، صحبت کردنِ صریح و صمیمانه با رهبرم است. معتقدم در کشورِ افراط و تفریط‌زده‌ای چون ایران، نیازمندِ آنیم معتدلانه با یکدیگر به هم‌سخنی بنشینیم. و درست و صحیح اشکالاتِ یکدیگر را برای هم توضیح دهیم. اصلا هم تعجب ندارد که من با رهبرم صمیمانه صحبت کنم و در عین حال نقدش کنم. البته و صد البته هنوز چنین تفکری در داخلِ ایران به وجود نیامده است. و متاسفانه رسانه‌ها در کشورمان به شما به دیده‌ی یک قدیس و یا یک منحرف  نگاه می‌کنند و نیاموختند که راهِ سومی هم قابلِ تعریف است.

اگر معیار را عملِ درست و خردورزی بگیریم، به ساده‌گی و بدونِ تمسکِ بی‌هیچ فرد و یا جریانِ دیگری می‌توان شما را با توجه به مبانی که بدان اعتقاد دارید نقد کرد. مثلا برای نقدِ شما، نیاز نداریم به جریانِ راست و چپ و یا هر جریانِ سیاسیِ دیگر تکیه کنیم. چرا که آن تکیه، و یا دیدن با آن عینک بیش از آن که به حق قرار دادنِ مفاهیم نزدیک گردد، به حق قرار دادنِ جریان‌ها و اشخاص برمی‌گردد.

آقای خامنه‌ای

متاسفانه باید خدمتِ شما عرض کنم، در وضعیتِ امروزِ ایران، هر گروه و یا دسته‌ای با متمسک قرار دادنِ آدم‌ها و یا جریان‌هایی اجازه‌ی نقدِ منصفانه و تحلیل مستقل‌بنیاد را از انسان‌های آزاد و عاقل سلب کرده. حتی گروه و یا دسته‌ای که به ظاهر نشان می‌دهد که می‌خواهد راهِ سومی را برگزیند متاسفانه در این راه برای خود تابوهایی آفریده‌. به طوری که نمی‌توان به آن تابوها و یا حتی اسطوره‌های دایناسورمآب‌ها نزدیک شد. البته کتمان نمی‌کنم تک و توک افرادی هستند که نشان می‌دهند واقعا اصول‌گرا هستند و وام‌دارِ شخص و یا جریانی نیستند. (هم‌نامی این اصول‌گرایی با جریانی سیاسی در کشور ناخواسته است و دور است چیزی بیش‌تر از یک مشترک لفظی باشد.)

در نامه‌ی قبل گفته بودم که معتقدم سالم‌ترین عضوِ بدن‌تان دستِ راست است. امروز که روزگاری از آن نامه می‌گذرد و تجربه‌هایی دیگر از خاکِ ایران به اندوخته‌های من اضافه شد، بر این باور استوارتر شده‌ام که عجب حکایتی است دستِ معیوبِ شما. چه داستانی است آن دستِ زیبا. خیلی‌ها هستند که شاید آرزو می‌کردند ای کاش آن دست از آنِ آنان بود... غافل از این که افتخار می‌خواهد آدمی در قافله‌ی دست‌های عاشورایی قرار گیرد. الان که در ایامِ محرم هستم، به عظمتِ این دست‌ها بیش‌تر پی می‌برم. این دست‌ها در شیعه دست دارند. البته بعضی‌ها که عاشق‌تر بودند، دو دست‌ دادند برای امام‌شان و گاهی که فرصتی نصیب‌شان می‌شد، خیلی‌ چیزهای دیگر هم دادند. امروز هم دوباره تاکید می‌کنم به حقِ همان دستی که در راهِ اسلام خشکید به این نوشته‌، به مثابه‌ی دل‌نوشته‌ی یک جوانِ مسلمان بنگرید.

کم‌ترین لطفِ مکتبِ شیعه برای من، صراحت با پیشوایم است. و معتقدم آن‌هایی که می‌دانند، و می‌اندیشند، همان طور که خودتان گفتید، آن چه را که می‌دانند باید بگویند. علی الخصوص این دانسته‌ها را باید به پیشوای‌شان بگویند؛ چرا که در شنیدنِ این دانسته‌ها و نقدها از همه سزاوارتر است. این دقیقا ایرادی بود که من به نویسنده‌گان وروشن‌فکرانِ شیعیِ ساکت، پس از جریانِ انتخاباتِ پارسال وارد کردم؛ همچون رضا امیرخانی. چرا که بر این باور بوده و هستم که اگر فرد یا افرادی از ایشان، همچون امیرخانی، نظری درباره‌ی مسائلِ کشور و یا نقدی به رفتارِ شما دارند بی‌پوشیه این نظر را ابراز کنند. تا هم حاکم از این نظر بهره‌مند گردد و هم جماعت‌. در چنین مواقعی، که وقتِ گردنه‌های فرهنگی و گدارهای عقیدتی، و جابه‌جایی اندیشه‌های مردم است، روشن‌گرِ تحلیل‌نویس، در هر بابی از سرلوحه تا نفحات، می‌بایست حاکم را نیز راه‌نمایی کند و مردمان را از آن‌چه می‌اندیشد آشنا کند تا راهِ صواب به آنان نشان داده شود. سکوتِ انسانی که معتقد است در عرصه‌های گونه‌گون حرفی برای گفتن و یا بهتر بگویم شنیدن دارد، بر تعدادِ بصیرت‌پیشه‌گان نمی‌افزاید. حتی اگر فرد یا افرادی از این جماعت، روشن‌گرِ شیعی مثلِ امیرخانی و یا هر صاحب عقیده‌ی دیگری در عرصه‌های مربوط به مدیریت و حکومت، شک کرده بر نحوه‌ی حکمرانیِ شما باز هم باید بگوید... چه جای سکوت است که باید لااقل بگوید که شک کرده است.

البته من رابطه‌ی دوستانه‌ای با دوستانِ امیرخانی‌بنیاد، و البته خودِ جنابِ ایشان و بسیاری از دوست‌دارنِ ولایی شما، و حتی منتقدانِ و شکاکانِ به ولایتِ شما دارم. این رابطه، کمینه مزه‌اش این است که راه را برای گفت و شنود باز نگه می‌دارد.

پس از بیانِ این مقدمه، واردِ بدنه‌ی نامه می‌شوم و می‌خواهم برخی از نظراتِ خود را که به نقص‌های فرهنگی نحوه‌ی رهبری شما برمی‌گردد عنوان کنم. اگر عمری بود ورودِ به عرصه‌های دیگر را بعید نمی‌دانم در نامه‌های آتی که یحتمل در سال‌های آتی رغم می‌خورد. اگر امروز آقای خمینی به جای شما در جایگاه رهبری نشسته بود، باز هم نامه می‌نوشتم و کاستی‌های حاکمیتی را گوش‌زد می‌کردم که قطعا حاکم در شنیدنِ این کاستی‌ها، از همه سزاوارتر است. کتمان نمی‌کنم که برخی از کاستی‌ها باید علنی فاش نشود؛ در برخی مواردِ مهم و راهبردی، کاستی باید مخفیانه به گوشِ حاکم برسد تا اوضاع متلاشی و وضع دگرگون نگردد.

امروز امرِ دولتِ فرهنگی و فرهنگِ دولتی یکسان می‌نماید. این هم‌کاسه شدن در عرصه‌ی فرهنگی در کنارِ گنگ بودنِ رهیافت‌های فرهنگی سندِ چشم‌انداز که به امضا و تاییدِ جناب‌عالی هم رسیده، موجبِ تعجب و تحیر است. به واقع، انتظارِ راهبردی از فرهنگ، کوتاه و راه‌های دست‌یابی به آن پرخدشه است. با سایه انداختن فرهنگِ حکومتی از سویی و افراز شدنِ بنیادهای فرهنگی به موافق و مخالفِ حکومت، تولیدِ فرهنگی این کشور را با مشکل مواجه خواهد کرد.

چرا که نگاهِ فرهنگی‌ِ هر یک از این دو گروه به امت، به خاستگاهِ فکری‌شان رجعت می‌کند. این رجعت، مخاطراتِ فرهنگی برای جامعه به بار می‌آورد. چون هر دو حالت، وقتی کاری فرهنگی و یا هنری تولید می‌کنند، صدایِ خود را محق می‌دانند و آن را نظرِ جامعه می‌پندارند. این در حالی است که آنان به جای آن که گوش باشند، یک‌سره زبانند.

این مهم‌ترین آسیب و نقصی است که امروز در نحوه‌ی حکمرانیِ حکومتی نیز دیده می‌شود. راهِ حل چنین نقصی را در پایان عنوان خواهم کرد. شاید در مصادیقِ آن بشود بحث کرد، اما معتقدم هر چه سریع‌تر باید جهتِ حرکتِ فرهنگی را به سمتِ راهِ حل‌هایی از این دست، که خواهم گفت، هدایت کرد. در غیر این صورت در آتیه، پاره‌های فرهنگیِ جامعه از یک‌دیگر دورتر و دگم‌ها گسترده‌تر، و واقعیات کم‌توجه‌تر می‌شوند. نقدم به جناب‌عالی این است که چنین رویکرد و یا راهِ حل‌هایی از این دست، ممشای تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاریِ فرهنگی، آن طور که وظیفه‌تان است، قرار نگرفته و توصیه‌های فرهنگیِ جناب‌عالی از چنین پیشنهادهایی، که عرض خواهد شد، کم‌رنگ است. معتقدم باید چنین توصیه‌هایی را پررنگ‌تر پی گیرد، تا مشخص شود توصیه‌ی موکدِ شما بر این امور است.

اما برگردیم به مشکلی که در دو بند بالاتر مطرح کرده‌ام. ابتدا نگاه‌مان را بر دستگاه‌های فرهنگی حکومت متمرکز کنیم بهتر است. جدا کردنِ لفظِ دولت از حکومت، به اشتباه انداختنِ مخاطب است؛ در این نوشتار بینِ این دو لفظ، هیچ تفاوتی ماهوی وجود ندارد. (در هر نوشته‌ی دیگری که نقدی کلان و ساختاری به دولت دیده می‌شود، تفکیکِ حکومت از دولت تنها شیره مالیدن بر سرِ مخاطب است.)

کارگزارنِ فرهنگیِ حکومتی، در تولیدِ آثارِ فرهنگی رضایتِ مسوولانِ بالادستی را طلب می‌کنند. مثلا یک انتشاراتِ دولتی به دنبالِ آن است که منویاتِ ساختِ حاکم را در تولیداتِ هنری‌اش لحاظ کند. در چنین شرایطی، اگر اثرِ فرهنگی تولید شده هم‌سازِ با ساختِ حاکم، یا باج‌دهِ به ساختِ حاکم، گل کرد و پر مخاطب شد، اعلی علیینِ هنرمندان حکومتی خواهد بود. اگر در این بین، مسوولِ حکومتی دلسوز نسبت به مسائلِ مردمش باشد، نگرانِ انتقالِ واقعیاتِ جامعه با بیانِ هنری باشد، آن‌چه منتشر می‌شود به حقیقت نزدیک است و هنرِ بومی شکل می‌گیرد. اما چنان چه مسوولِ فرهنگی، به دنبالِ بازسازی آرمان‌شهرِ فکری، یا علائقِ شخصی خودش باشد، که هست و می‌بینیم، تولیدِ هنریِ حاصل نسبتِ ضعیف‌تری با حقیقت دارد. مواردِ قابلِ اعتراض، به نحوه‌ِ مضحکی کثیر است. در کشوری یوسفِ پیامبر، با آن ضعف‌های کتمان‌ناپذیرش؛ مختارنامه، با توصیفِ یک شخصیتِ کم‌اثرِ تاریخی؛ اخراجی‌ها، با قلبِ مفاهیم و ادبیاتِ چاله‌میدانی و.. ساخته می‌شود و دستگاهِ فرهنگی حاکم تبلیغاتِ گسترده‌ای در این باره می‌کند  و تولیدِ فرهنگی پرمخاطب می‌شود. شما در سخنانِ خود از چنین آثارِ سخیفی تجلیل می‌کنید و چفیه به یوسف هدیه می‌دهید و گرایِ معیوبِ فرهنگی خود را به هنرمندانِ دیگر نشان می‌دهد. شاید نمی‌دانید که این کار در بلند مدت چه ضربه‌ای به ساختارِ فرهنگی و عاداتِ اجتماعی جامعه می‌زند، و البته نه آنان که می‌دانند نسبت به چنین انحرافاتی به امامِ مسلمین هشدار می‌دهند. این در حالی است که باید بدانید، در بسیاری از موارد فرهنگِ دولتی و نگاهِ سیطره‌افکنِ حکومتی، دغدغه‌ی جامعه و دین ندارد. آن‌ها، پر کردنِ بیلانِ کاری، گزارش‌های کذایی به مسوول بالادستی دادن، و پزِ این که آقا دیدی ما داریم نظراتِ شما را مو به مو اجرا می‌کنیم، را به هر کارِ خداپسندانه‌ای ترجیح می‌دهند. این روند تا بدان جا پیش می‌رود که هر دستگاهی، حتی اداره‌ی آب و فاضلابِ فلان شهر، هم کنگره‌ی جنگِ نرم برگذار می‌کند و سخنران از تهران دعوت می‌کند. تا یحتمل بر تعدادِ بصیران بیافزاید.

اما این دستگاه آن چنان آگاهی ندارد که بداند که افزایشِ تعدادِ بصیران با حضورِ در میانِ مردم، و با انتقالِ هنری زنده‌گی مردم، بهتر  و ساده‌تر به دست می‌آید تا به ضربِ چلوهایی که مدعیانِ بصیرت در این کنگره با نانِ اضافه و در آن همایش با دوغِ نعنایی میل می‌فرمایند.

دستگاهِ فرهنگیِ حکومت، امروز جدا از مردم نمی‌زید، اما سیاست‌گذارهای فرهنگی و اولویت‌های دولتی، نسبتی با وضعیتِ مردم ندارد. اگر نگاهی به وضعیتِ فرهنگی مردم بیاندازیم و برخی گمانه‌های ملموس، ناظر به واقعیات، را بیان کنیم به این نکته پی می‌بریم که مردم بر دینِ حاکمانِ خود هستند. اگر نسبت به وضعیت‌های هشداردهنده‌ی فرهنگی احساسِ نگرانی می‌کنید، باید بدانید این وضعیت نتیجه‌ی حاکمیتِ اسلام در دوره‌ی آقای خمینی و جناب‌عالی است. این وضعیت، که از سالِ ۶۸ دادِ سخن آن دارید و نسبت به آن هشدار داده‌اید، نتیجه‌ی ساخته‌ نشدنِ داستانِ مردم، فیلمِ مردم، تئاترِ مردم، موسیقیِ مردم، نقاشیِ مردم است. یعنی در این بین، مردم موضوع نبودند. چه آن که هنرمندان خود از میانِ مردم به این جرگه پیوستند، ولی سازمان بابِ طبعِ حاکم و دولت، آنان را از خاستگاهِ مردمی‌شان جدا کرده و به خاستگاهِ فکری بفرموده گره زده. در این گره، آن که ضرر کرده مردم است.

برای برون‌رفتِ از این وضعیت، پیش‌نهادهایی دارم، اما اجازه دهید که بخشِ دوم از فرهنگ را که مقابلِ فرهنگِ حکومتی است باز نگشایم. (نمونه‌ی خوبِ یکی از این انتقادات، همانی است که اخیرا وحید جلیلی مطرح کرد). البته از این بخش، و افتراق‌هایش با جریانِ اصیلِ مردمی سخن بسیار رفته و سخن در موردِ آنان را تکرارِ مکررات می‌دانم، به خصوص که چنین نقدی به نقدِ شما، مستقیما، منجر نمی‌شود. تنها این را بگویم که آن‌چه که در آن طرفِ گود رخ می‌دهد، که عمیق‌تر و هنرمندانه‌تر از این سوی حکومتیِ گود پردازش شده، خود نیز به مشکلاتی از جنسِ اشکالاتِ فرهنگِ حکومتی گرفتار است. البته بعید است خودِ هر دو دسته بر این باور باشند که مشکل دارند.

اما در چینن شرایطی، چه باید کرد؟

آقای خامنه‌ای

1. نشست‌های خود را با اهالیِ فرهنگ، متراکم‌تر کنید. این تراکم، باید واقعی و متنوع باشد. مثلا به شدت نیاز است که شما دیدارها و سخنانی با ناشران، موزیسین‌ها، اهالی تئاتر، و هنرمندانِ تجسمی و... داشته باشید. این دیدار، به آن‌ها روحیه می‌دهد و نتیجه‌ی آن هر چه باشد خوب است. چون به شناختِ دقیق‌تر از یکدیگر منتج می‌شود. شبیه این دیدار را با کاگردان‌ها داشته‌اید. حال این نیاز احساس می‌شود که جهتِ تنقیحِ جوِ فرهنگی، چنین دیداری و سخنانی ضروری است. حتی شاید برخی از این دیدارها به تصدیعِ وقتِ شما منجر شود، ولی باید این کار را به طور متراکم شروع کرد. تا هم جبرانِ عدمِ دیالوگِ آقای خمینی با این دسته از هنرمندان شود و هم جبرانِ برخیِ کم‌توجی‌ها در این 20 سال. در این دیدارها، همه‌ی ناشران و اهالی فرهنگ را به پرداختن به نیازهای واقعی مردم نصیحت کنید. و آنان را نسبت به انتقالِ صحیح عاداتِ اجتماعی مردم، به قصدِ اصلاح‌گری تذکر دهید.

2. حمایت از توسعه‌ی سخت‌افزاری فرهنگ. به نظرِ من امروز وظیفه‌ی حکومت گسترشِ مراکزِ فرهنگی است؛ گسترشِ سخت‌افزاری! بدین معنا که ناشران، انجمن‌ها، دسته‌های فرهنگیِ حکومتی، از حکومت فاصله بگیرند و بنا بر شایسته‌گی‌های خودشان واردِ رقابت با دیگران شوند. اگر نهادی در این میان نتوانست روپا بایستد مشکلِ خودش است؛ ورشکست می‌شود تا یاد بگیرد کارِ جذابِ باکیفیت ارائه دهد. بنابراین به جای توصیه‌های نرم‌افزاری، توصیه‌های سخت‌افزاری بکنید. تشویق کنید که حکومت هر چه بیش‌تر کتاب‌فروشی، تئاتر، تالار، تماشاخانه، خانه‌ی سی‌دی و نرم‌افزار بسازد و بدهد دستِ مردم. یعنی از رویکردِ فعلیِ دولتِ دهم، که در برخی عرصه‌ها مانندِ رسانه‌های دیجیتال و دارالقرآن‌ها به جد پیگیری می‌شود، و توسعه‌ی سخت‌افزاری مدِ نظرِ ایشان است تقدیر شود. به عنوانِ یک مصداقِ روشن، می‌توان سوره‌ی مهر یا چنین نهادهای عظیمِ دولتی را با مکانیزمی بدهند به بخشِ خصوصی و در عوض شرایطی فراهم آورند که همه‌ی کتاب‌ها در همه‌ی جای کشور خوانده شود، همه‌ی موسیقی‌ها، همه‌ی تئاتر‌ها، همه‌ی نقاشی‌ها و... دیده شوند. در عینِ حال از همه بخواهند که یکدیگر را جدی بگیرند. پولِ یامفتی که به کارهای بی‌کیفیتِ دولتی هبه می‌شود، صرفِ ساختِ سخت‌افزار شود. سالن بسازند، کتاب‌فروشی بسازند، سینما بسازند، آن هم در همه‌ی جای کشور. در این صورت می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد آقای خامنه‌ای؟ در مدتِ کم‌تر از دو سال، بیش‌تر شهرهای ایران، کتاب‌فروشیِ فعال، سینمای آباد، گالری‌های مدرن و... دارند. در چنین شرایطی، هنرمندان سعی می‌کنند کاری را بسازند که جذاب‌تر باشد و در عینِ حال هنرِ مردمی به دستِ مردم شکل می‌گیرد و بین‌شان مبادله می‌شود. متاسفانه در بیانِ حضرت‌عالی توصیه به امورِ سخت‌افزاری بسیار کم دیده می‌شود. در حالی که باید بدانید در جامعه‌ی دینی ایران، هر چه بیش‌تر مراکزِ فرهنگی به وجود آید، کارهای با کیفیت‌تری تولید می‌شود. در چنین شرایطی، آن‌چه زائد است فرهنگِ دولتی و حکومتی است. و آن‌چه موجبِ فخر است مردمِ همه‌ی ولایاتِ این خاک است که هم‌زمان با شهرِ کتابِ ونک، جدیدترین آثارِ فرهنگی را می‌خواند و هم‌پای سینمای آزادی جدیدترین فیلم‌ها را می‌بیند و در چنین شرایطی رشدِ فرهنگی و کیفی به بار می‌نشیند. آن وقت بیا و این میوه‌های آب‌دارِ سالم را ببین و حظ کن.

3. لطفا توصیه کنید در امورِ فرهنگی سخت‌گیری ممیزها از این بیش‌تر شود. رویکردِ ممیزی در ایران وارونه است. در این کشور، رمان‌های بی‌کیفیت و داستان‌های آب‌بندی کم‌شماری هر ساله با مجوزِ ارشاد چاپ می‌شود. فیلم‌های مبتذلِ بسیاری مجوزِ پخش می‌گیرند. این در حالی است که برخی آثارِ فاخرِ فرهنگی هر ساله به دستِ مخاطب نمی‌رسد و  در ممیزی می‌ماند. به نظر من مهم‌تر از بررسی و ممیزیِ دینی یک اثر، باید ممیزی محتوایی و ساختاری آثارِ فرهنگی هم موردِ توجه قرار گیرد. حتما می‌دانید که بسیاری از رمان‌هایی که در ایران چاپ می‌شود، چنان بی‌کیفیت‌اند که باید چاپِ آنان را در غربِ عالم به صورتِ یک رویا پنداشت. نحوه‌ی تغییر ممیزی، مستلزمِ موضعِ مشخصی از سوی شما است تا این وضعیت ناهمگون سامان یابد. چون این وضعیتِ ممیزی، یکی از دلایلِ کج‌روی‌های فرهنگی در ایران است.

4. رذالت‌های فرهنگی این کشور، بیش از این حرف‌هاست چنان که توجه‌ام را به ریشه‌ی این مسائل متمرکز کرده‌ام.  لطفا اجازه دهید و بیان کنید تا نقدِ سیاست‌های شما آزادانه در سایت‌ها و روزنامه‌ها صورت گیرد. باور بفرمایید چنین تصمیم‌گیری، تاثیراتِ فرهنگیِ زیادی خواهد داشت. البته باید از زمانِ آقای خمینی چنین مساله‌ای آغاز می‌شد که به عللی، خصوصا چپ‌گرایی مذهبی، چنین هدفی در دسترس نبود. امروز البته وضعیتِ نقدِ دستگاه‌های تحتِ امرِ رهبری، بسیار گسترده‌تر و بهتر و بازتر از دوره‌ی حاکمیتِ آقای خمینی صورت می‌گیرد. این انتقاد که به طورِ علنی، توسطِ دوست‌دارنِ انقلاب، با نقدِ شدیدِ حسن عباسی در سال 83 نسبت به قوه قضاییه و نیروهای مسلح آغاز شد، اکنون می‌بایست به بیتِ رهبری راه یابد. چون استمرارِ نظریه‌ی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی در گروِ تصمیاتی از این دست توسطِ شما است. این خود یک تصمیم فرهنگیِ بزرگ می‌تواند باشد که تاثیراتِ شگفتی در آینده‌ی سیاسی و فرهنگی ایران خواهد داشت. سید محمد خاتمی فضای خوبی ایجاد کرد تا نقدِ دولت صورت بگیرد، و دروه‌ی احمدی‌نژاد اوجِ نقدِ دولت و شکستنِ جبروتِ رییس جمهور بود. شاید اگر آن شروع توسطِ خاتمی آغاز نمی‌گشت، که البته اجتناب‌ناپذیر می‌نمود، امروز چنین نقدها و حتی نفی‌هایی را شاهد نبودیم. نمی‌گویم شما احمدی‌نژاد باشید. چون جایگاه و وظایفِ رهبری از نظرِ راهبردی با هر کسِ دیگری متفاوت است، اما می‌توان این باب‌ها را بازتر نمود. منتظرم که صریح‌تر از قبل در این باره نظر دهید. هر چند فتوای شما  در موردِ ضدِ ولایتِ فقیه یک شروعِ عالی و امیدوارکننده بود. این فتوا که به نظرِ من یک شروعِ بسیار مهم در روزگارِ فعلی و ادامه‌ی همان خطبه‌ی معروفِ نماز جمعه‌ی شما در زمانِ آقای خمینی بود، می‌تواند بسیار راه‌گشا باشد. البته قبول دارم که بسیاری دچارِ خودسانسوری هستند، وگرنه به نظرِ من بسیاری از حرف‌ها را راحت می‌توان به گوشِ رهبری رساند.

۵. شورای فرهنگیِ فقهی نیازِ جامعه است. چنین شواریی می‌تواند به عنوانِ بالِ مشورتی رهبری نقشِ توازن را بینِ حوزه و حکومت ایجاد کند. این افراد که می‌توانند از حوزه و با انتخابِ حوزه انتخاب گردند می‌توانند نقشِ هماهنگ‌سازی را بینِ حکومت و حوزه را ایجاد کنند تا احکامِ اجتماعی و فرهنگی مراجع تناقض‌ساز نشود. اکنون آقایانِ سازمان تبلیغات بخش‌نامه می‌کنند که کسی نباید برهنه شود، از آن طرف آقای صافی گلپایگانی فتوا می‌دهد که لخت شدن، اگر به دیده‌ی نامحرم نرسد، اجر و ثواب هم دارد. حتما بابتِ  چنین ناهماهنگی‌هایی چاره‌ای بیاندیشید. چاره‌ها در هنگامِ ماجراها است که پیش می‌آید و قانون می‌سازد، وگرنه آن قانونِ اساسیِ سی سالِ پیش وحیِ نبی نیست. شواریِ فرهنگیِ فقهی پیش‌نهادِ من بود. می‌توان هر نامِ دیگری بر این بنده خدا گذاشت. ولی حتما باید برای این کار چاره اندیشید.

امید است فرهنگِ ایرانِ امروزِ ما، با تدابیرِ بهتر و نافع‌ترِ جناب عالی راهِ بهتری را طی کند.

امیدوارم خدا همه‌ی ما را از مواضعِ تهمت دور نگه دارد. من با اعتقاد به این که برای نائبِ حضرتِ صاحب نامه می‌نویسم، این مطالب را نوشتم. و بر آن نبودم که بر مبنای شایعاتی که حولِ شما و خانواده‌تان رواج دارد سخن بگویم، بلکه بر مبانی گفته‌ها، رفتارها و روش‌های شما نقدم را نوشتم و پیش‌نهاداتی دادم.

همین قدر بگویم که قیمه‌های بیتِ شما خیلی خوش‌مزه است. اگر سعادت داشتم، در مراسمِ عزایِ عاشورایِ شما، با سخنوریِ عالمانه‌ی حسین انصاریان  و مداحی محمود کریمی مزاحم‌ می‌شوم.

بگذار این قدر هم بگویم:

هیاتی فرهنگی و خصوصی در شمالِ تهران خیمه‌ی عزا به پا می‌کند که از نخبه‌گان واقعا نخبه هم در آن حضور دارند. که شاید در یکی از شب‌های آتی مهمانش باشم؛ که شعارش است: ابالفضل علم‌دار؛ خامنه‌ای نگاه دار، حسین سید و سالار؛ خامنه‌ای نگه دار.

===============================

این نامه برای رهبریِ نظام نیز از طریقِ سایتِ رسمی‌شان ارسال شده است.

و همچنین از من داستانی با موضوعِ عاشورا، در این‌جا منتشر شده.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

همان طور که می‌بینید احمدی‌نژاد در حالِ تکثیر است. حتی تا باراک اوباما.(چهارشنبه 24 نوامبر شب قبل از روز شکرگذاری در آمریکا باراک اوباما و خانواده‌اش در شهر واشنگتن و در بنیاد خیریه مارتاز تیبل بسته‌های غذا را میان افراد فقیر توزیع کردند.) یک متفکرِ هلندی بر این باور است که احمدی‌نژاد «اِف.یو.سی.کا» جهان را. به نظر می‌رسد آن چیزی که مهم است این است که احمدی‌نژاد این کار را انجام داده. پس از دورانِ خاتمی، بازگشت به زمانِ قبلِ خاتمی ممکن نبود. این البته بیشتر از آن که مولودِ نحوه‌ی مدیریتِ خاتمی باشد، نتیجه‌ی وضعِ دگرِ جهان بود. جهان واقعا «دیگر» شده بود و پدیده‌هایی مثلِ اینترنت و موبایل فضای زنده‌گی مردم را تغییر داده بودند. اما احمدی‌نژاد رییسِ دولتی از جنسِ قبلی‌ها نبود که بخواهد محدود و یا منتظر باشد به تغییراتِ پیرامونی. بلکه دست به کار شد، تا آن جا که متفکری هلندی درباره‌ی وی چنین گفت. 

این هم فرهاد جعفری با قیافه‌ی جدیدش. گفته:

«امروز به آرایشگاه رفتم و موهای سرم را از ته تراشیدم. و تا هروقت که زنان ایرانی، «حق انتخاب آزادانه‌ی پوشش خود» را [که قریب سی سال است توسطِ «اسلام سیاسی» و «الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» و «دست‌نشاندگانِ همپیمان‌شان»‌ از آنان سلب شده] بازنیابند؛ هر ماه چنین خواهم کرد.»

و دلیلش را این دانسته که:

«نه «کشف حجاب اجباری» موافق «حقوق انسان معاصر» است و نه «حجاب اجباری» می‌تواند با چنان حقوق بدیهی و اولیه‌ای، موافقت داشته باشد. پس تا هرگاه که «زن ایرانی» از این حق مسلم خود، به‌دلیل «خواست و اراده‌ی جمع معدودی از روحانیون اسلام سیاسی» محروم است؛ من نیز ترجیح می‌دهم از «حقی نسبتاً مشابه» محروم باشم.»

اگر کارِ جعفری را ریشه‌یابی کنیم، برمی‌گردد به این که زنانِ ایرانی در رقابت‌های آسیایی 14 مدال از 59 مدال ما را کسب کردند. که در بعدِ از انقلاب خیره‌کننده و بی‌نظیر است. یا به قولِ فرهاد جعفری:

«شک ندارم که بخش بزرگی از این پیروزیِ خیره‌کننده‌ی زنان ایرانی، مدیون اعتماد‌به‌نفسی باشد که پس از «گماردن یک زن ایرانی به تصدی یک وزارتخانه» بدان دست یافته‌اند. اقدامی از سوی محمود احمدی‌نژاد که به‌شدت با مخالفتِ «روحانیون اسلام سیاسی» و دنباله‌های رسانه‌‌ای‌‌شان روبرو شد. که همچنان خواسته و می‌خواهند که زنان ایرانی را در حصار تنگِ «سبک زندگی مطلوب خود» نگاه دارند.

همچنان‌که شک ندارم: چنانچه فعالیت‌های اجتماعی زنان ایرانی، با «محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های به‌جامانده از دوران حکومتِ الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» توأم نباشد؛ نتایج عملکردِ آنان، از این هم خیره‌کننده‌تر خواهد بود و زنان ایرانی خواهند توانست چه در مجامع بین‌المللی و چه در صحنه‌های داخلی، به تراز و سهمی که شایسته‌ی آن هستند دست یابند.»

شنیدم آقای صافی گلپایگانی، از مراجعِ قم، نسبت به این که دخترانِ ورزش‌کارِ ما در چین حضور پیدا کردند معترض بودند؛ همان طور که نسبت به تصدی وزیرِ زن معترض بودند و می‌گفتند ولایت به زن نمی‌رسد. این در حالی است که معادل دانستنِ وزارت با ولایت، آن هم در وزارتِ بهداشت، مساله‌ی قابلِ قبولی به نظر نمی‌رسد. خلق‌الله ولایت را برای ولی فقیه قبول ندارند، آن وقت مرجع محترم آن را تا حدِ وزارت قابلِ بسط می‌دانند. در هر صورت من از دفترِ آقای صافی استفتا خواهم کرد که چرا زنِ ورزش‌کارِ ما نمی‌تواند در ورزشِ قهرمانی حضور داشته باشد؟ البته کارِ مشابهِ من، یعنی استفتا از مراجع، برای ریاست جمهوری زنان به نتیجه نرسید.

page to top
Bookmark and Share
 یا لطیف

 چرا یک لیبرال نمی‌بینم؟ کسی که واقعا لیبرال باشد.

باری، افرادِ زیادی که توسطِ حکومت لیبرال نامیده می‌شوند و یا بعضا عده‌ای خود را لیبرال می‌خوانند، واقعا لیبرال نیستند.

البته هدفِ نگارنده در این نوشته، بحثِ ارزشی در موردِ لیبرالیسم نیست، که بحث در این باره ضروری است و به نظرِ من لیبرالیسم، علی رغم برخی اختلافاتِ مبنایی، در روش‌ها اشتراکاتِ زیادی با اسلام دارد. یا حداقل اشتراکاتش از سایرِ مکاتبِ مشهورِ بشری بیشتر است. در این باره فرهاد جعفری، به عنوانِ یک لیبرال مسلمان، مرام‌نامه‌ای منتشر کرده است که این مرام‌نامه را می‌توان مرام‌نامه‌ی یک لیبرال، واقعا لیبرال، دانست.

اما من می‌خواهم ثابت کنم افرادِ زیادی که می‌گویند لیبرال هستند و یا این ادبیات را تبلیغ می‌کنند، واقعا لیبرال نیستند. بلکه فقط درحدِ حرف است که می‌گوید لیبرال و یا سکولار هستند. ولی به واقع به این ادبیات پای‌بند نیستند. بلکه پای‌بندیِ آنان در حدِ پذیرشِ بی‌حد و مرزِ غرب و آمریکا، به عنوانِ ام‌القرایِ غرب، درست است. افراطِ آنان در تحسینِ دولت‌های غربی به حدی است که حتی تا این اندازه از دل‌بسته‌گی از لیبرال جماعت به شهادتِ نوشته‌ی جعفری هم بعید است.

هفته‌ی پیش، در دانشگاهِ علم و صنعت میهمانِ دوستِ خوبم سید حسین حسینی شکوه بودم. او در باره‌ی سخنانِ تمسخرآمیزِ رفقای دانشجویش در موردِ عقایدش با من سخن می‌گفت. او جملاتِ دوستانش را که بسیار به چپ‌گرایی پهلو می‌زد برایم نقل کرد که در عینِ حال لفظا خود را سکولار می‌داستند.

به همین علت، و جهتِ تنویرِ افکارِ عمومی، بخش‌هایی از مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری را در این نوشته موردِ توجه قرار می‌دهم تا خلق‌اللهی که می‌گویند لیبرال هستیم دقیقا بدانند به چه مکتبی مومن هستند. تا آن‌جایی که من از لیبرالیسم از زبانِ ادبیات و فیلم و اندیشمندان و حتی مخالفانش شنیده‌ام، مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری، اتفاقا به شهرِ خورشیدِ مکتبِ لیبرالی بسیار نزدیک است و با تسامحی لیبرالی می‌توان آن را قانون‌نوشتِ پابلیکِ لیبرالی دانست که همچون رساله‌ی عملیه‌ای قابلِ اتکا برای هر لیبرالِ واقعا لیبرال است.  البته من همه‌ی آن‌چه که فرهادِ عزیز نوشته است را نمی‌آورم، منتها بخش‌هایی را موردِ توجه قرار می‌دهم. شما می‌توانید به سایتِ فرهاد جعفری از همین کنار بروید و در صفحه‌ی اولِ آن دیباچه‌ای بر آزادی‌خواهی و برابرطلبی اخلاق‌مدار را مطالعه کنید.

و اما آن بندها و البته در بینِ آن مقایسه‌های منِ نالیبرال:

[01] هیچ ایرانی، غیرخودی نیست. به هیچ دلیل مگر به حکم قانون عادلانه توسط محکمه‌ای عادلانه!
با همین بند، خیلی‌ها لیبرال نمی‌شوند. مثلا  همین کسانی که آرزوی مرگ برای رقیب خود می‌کنند که به نظرِ من آرزو و حرفی است درشت‌تر از غیرِ خودی. مثلا همین دانشجویانی که با سیدِ عزیزمان بحث می‌کنند و ...

[03] وسایل باید پاک، و راه باید به‌نحو قانونی و اخلاقی طی شود!

فراموش نمی‌کنم سایتِ بالاترین، که فعالینش دعوی سکولار بودن دارند، در  سالِ گذشته زنانِ بدحجابی را که در راه‌پیماییِ نهِ دی شرکت کرده بودند، بدونِ شطرنجی کردنِ تصاویرشان، منتشر کرد و روسپی‌شان معرفی کرد. که در ازای دریافتِ پول عکسِ آقای خامنه‌ای و آقای خمینی را بالا گرفته بودند. تا آقای مخملباف که در مقاله‌ی رازهای خامنه‌ای حرف‌های جالبی زده است که بعید است هم‌سازِ گزاره‌ی بالا باشد.

[04] خطا، خطاست. پذیرفته و بخشوده نخواهد شد. از دوست و همفکر، هرگز!
من چیزی در این باره نمی‌گویم. در این باره ما بسیار عقب‌تر از این بندیم. خوشحالی‌ها فرهاد جان؟!

[05] انتقاد به هر امر غیرمنصفانه و ناعادلانه؛ می‌بایست محترمانه و مسالمت‌آمیز بیان شود!

اگر قیاس کنیم وضعِ داعیانِ دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم را با این بند، بی‌شک متوجه‌ی تناقضِ دردناکی می‌شود.

[06] در تحقیر و نامهربانی و تهمت و افترا؛‌ از اقدام متقابل خودداری کن!

وضعِ این بند بسیار آشفته است در کشورمان. کم دیده‌ام کسی را که در حرف زدنش تحقیر نکند و فحش ندهد. در این باره سریال‌های تاریخی مانندِ مختارنامه کانه کاتلیزور و توجیه‌گر در جامعه عمل می‌کنند. به ادبیاتِ فحشانه‌ی مختار دقت کنید.

[07] «دشمن»، اگر هم وجود داشته باشد؛ درخارج از مرزهاست! نامهربان‌ترین هم‌وطنان، فقط «رقیب»‌اند!
فرهادِ عزیز! فکر کنم برای مدعیانِ سکولاریسم این وضع، کاملا عکس است.

دیدید وضعیت را. اساسا نیاز به توضیحِ من هم نیست، به راحتی می‌توان تناقض‌ها را دریافت. در عینِ حال چند بندِ دیگر را می‌آوریم.

[11] هیچ امر زمینی، مقدس نیست!
و یا

[16] خشونت کلامی، دردناک‌تر از خشونت مادی‌ست. با «مهربانی و منطق» بر رقیب خود چیره شو!

و یا

[17] با ظلم نمی‌توان عدالت برقرار کرد!
ویا

[21] اسامی و مدل‌های نظام‌های سیاسی تعیین‌کننده نیستند. ماهیت و عملکرد‌شان تعیین‌کننده است!
و یا

[27] برای دستیابی به وضع مطلوب؛ هیچ نیازی به حمله‌ی بیگانگان نیست!
به نظرِ من هر لیبرال و هر انسانِ منصفی تایید می‌کند که حکومت باید در برابرِ بیگانه‌گان مستحکم و قوی و عزت‌مند باشد.

[28] هر موضوع منافع ملی؛ بر منافع شخصی و جریانی، و بر هر وضعیتِ مطلوبی ترجیح دارد!
نمونه‌اش تیمِ پرافتخارِ ایران. ایران تا به حال ۸ طلا گرفته است از المپیکِ آسیایی. از مجموع ۲۸ مدالی که گرفته ۱۱ مدالش را خانم‌ها گرفتند. چنین افتخاری هیچ‌گاه، از سوی انسان‌های به اصطلاح آزاداندیش منعکس نمی‌شود. ولی اگر ایرانِ ما مدالی نمی‌گرفت ببینید چه الم شنگه‌ای به پا می‌کردند. وقتی ایرانی افتخار می‌آفریند، چون دورانِ احمدی‌نژاد است، سکوت می‌کنند و اگر ایرانی جایی نتیجه نگیرد، شیپور دست می‌گیرند. وضع واقعا اسف‌بار است. این در حالی است که افتخارتِ ملی باید فراتر از جبهه‌بندی‌های سیاسی باشد.

[30] انگاره‌ها و لطیفه‌های قومی، نژادی یا زبانی را ترویج نکن و اشاعه نده!
حالا هی لطیفه علیه همدیگر درست کنید و ارسال کنید!

[32] سیستم‌ها؛ از توان بیش‌تری برای آلودنِ افراد برخوردارند تا آنها در برابر سیستم‌ها!
یا

 [35] جدل‌ها تابه‌این اندازه دوام نمی‌آوردند؛ اگر که تنها یک‌طرف مقصر بود!
یا

[43] تمرکز بر خوبی‌ها و زیبایی‌ها؛ زیبایی و درستی را افزون و تفاهم بر سر آینده‌ را آسان‌تر می‌کند!
یا

[48] اصرار نداشته باش همه مانند تو باشند، مانند تو بیندیشند یا مانند تو عمل کنند!
 همه‌ی این‌ها حرف‌هایی است که متاسفانه در جامعه‌ی لیبرال‌اندیشان دیده نمی‌شود.

[53] اگر فقط یک چیز زمینی مقدس باشد؛ حوزه‌ی خصوصی زندگی رقیب است!

یا
[56] انقلاب، انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی را محکوم و طرد کن!
برای این که سوء تفاهم پیش نیاید، توضیحِ جعفری در موردِ این بند را می‌آورم. لازم به یادآوری است که همه‌ی اصل‌ها را جعفری توضیح داده است که من از آن توضیحات اجتناب کرده‌ام.  و اما توضیحِ فرهاد:

یک «آزادی‌خواه و برابری‌طلب» کسی‌ست که درهرجا که هست، هرکار که می‌کند؛ «انقلاب»، «انسان انقلابی»، «انقلابی‌گری» و «انقلابی‌مآبی» را از طریق استناد به پیامدهای ناخوشایند و نامطلوب آن در گذشته و در جای‌جای این جهان، به چالش می‌کشد تا زمینه برای «مسالمت و مسالمت‌گرا»، «آشتی و آشتی‌گرا»، «مدارا و مداراگر»، «مصالحه و مصالحه‌جو»، «مذاکره و گفتگو»، دم‌به‌دم، فراخ و فراخ‌تر و زمینه برای «دستیابی به وضع مطلوب» فراهم‌تر شود.

[57] خوش‌بین باش و رفتارهای رقیب را از روی حسن‌نیّت تفسیرکن!

و یا این اصلِ فازیِ زیبا:

[59] میان صفر و یک اعداد بسیاری هستند!
و

[63] نه شیفته‌ی کسی، و‌ نه از کسی متنفر باش!
 و...

می‌توانید به سایتی که سخنش رفت بروید و همه‌ی این اصول را کامل با توضیحاتش مشاهده کنید. لیبرال بودنِ جامعه‌ی ایرانی و یا سکولارخواه بودنش بیشتر به یک مطایبه شبیه است. باور ندارید اصل‌ها را دوباره بخوانید.

افزونه:

دمِ بچه‌های ورزشکار، مخصوصا خانم‌ها، گرم. تازه هنوز کشتی و کاراته مانده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

چند روزِ قبل سید مهران از من پرسید چرا رمان می‌نویسم. البته او این سوال را از طریقِ اس‌ام‌اس از من پرسید. شاید انتظار داشت من هم به همین سوال مهم از طریق اس‌ام‌اس جواب بدهم. این در حالی بود که علی الاصول جوابِ من برای چنین سوالی باید حجمی بیشتر از یک اس‌ام‌اس چند صد کارکتری داشته باشد. همین شد که گفتم جوابی را که می‌خواهم برای سید مهران، که اهلِ رشت است، ارسال کنم همین جا بنویسم. در عینِ حال گوشه چشمی داشته باشم به نقدِ سجاد، که به نظرِ من نگاهِ بی‌تقلیدی است.

علتِ اصلی که باعث شده است رمان بنویسم ندانستن است. اگر روزی این جهالت از من برداشته شود، شاید دیگر به عصای رمان تکیه نکنم که پوسیده است. «جهالت»ی که باعث شده است من داستان بنویسم ریشه در عدمِ شناختِ پیرامونم دارد. ریشه در عطشِ به دانستن دارد.

مدت‌ها بود که مغشوش بودم در شناختِ پیرامونم. نمی‌دانستم آن چیزی را که در پیرامونم می‌بینم چطور تحلیل کنم. سالِ اولِ کارشناسی ارشد بود؛ پاییزِ 1387. مانده بودم که چطور باید روایت کنم جهانی را که در آن زیست می‌کنم. راهِ حل چیست؟ آیا دنیای که در آن زنده‌گی می‌کنم در نظرِ بقیه هم همین طور است. همین طور که من جهان را تفسیر می‌کنم آنان هم تفسیر می‌کنند.

این جهالت از شک می‌آید. و من با تفسیرِ حسن عباسی از نقدِ سروش که او را تجربه‌گرا نامیده بود، رسما تجربه‌گرا شدم. گفتم عجب منتقدِ مفیدی است این حسن عباسی. اشکالی را به سروش گوشزد می‌کند که به نظرم نقطه‌ی قوت است. البته مشکوکم به این که سروش به همین تجریه‌گرایی، که از فرزندانِ مهم و خلفِ مدرنیته است، وفادار مانده باشد.

شک در لحظه می‌تواند دستگاهِ فکری صائبی برایم بسازد. شک باعث می‌شود جسور باشم؛ بالغ‌پرورترین سوال در من ایجاد شود و آن این که چرا؟ این چرا، چرای شناخت است.

پاییزِ 87 بود. تا این که در سیرِ کتاب‌خوانی‌ام کافه پیانوی فرهاد جعفری به دستم رسید. به محضِ خواندنش که دو سه بارِ دیگری هم اتفاق افتاد، داستان‌نویس شدم. چون دیدم که جعفری چقدر راحت و بی‌غل و غش جهانی را که می‌بینید می‌نویسد. شروع کردم به نوشتنِ داستانی که یک زمانی توی همین وبلاگ نشرش دادم که موضوعِ سخیفی داشت. نوشتم داستانِ کوتاهِ دیگری که به همتِ خانمِ عرفانی در لوح چاپ شد؛ که نفهمیدم خوب بود یا نه. هر چند معتقدم آن بهترین داستان کوتاهم بود. بعدِ آن هیچ وقت داستان کوتاه خوبی ننوشتم.

دوباره سرد شدم. آن‌هایی را که نوشته بودم تنها یک حس بود. هنوز این حس به ممشا تبدیل نشده بود. تا این که شبِ عیدِ 88 فهمیدم که باز هم می‌توانم بنویسم. فهمیدیم که داستان، برای من یعنی بیانِ تجربه‌ی اجتماعی. یعنی همان امپرسیستی که عباسی به سروش نسبت داد.

من با بنیادِ امپرسیست که نمی‌دانم مدرن، شیطان‌پرستانه و یا هر زهرِ مارِ دیگری است نوشتم. اصلا هم مهم نبود و نیست انگی که بقیه به من می‌چسبانند. گفتم من می‌خواهم چیزی را که لمس می‌کنم بنویسم. شاید این مطلوبِ هیچ یک از جریان‌های فکری نباشد. مهم نیست. اما تجربه‌گرایانه‌ای را که من می‌گویم در نوشته‌ی هیچ کس مشاهده نکردم. حتی فرهاد جعفری در کافه پیانو، مستور در روی ماه خدا...، امیرخانی در منِ او، پیرزاد در چراغ‌ها را من...، هدایت در بوفِ کور، چوبک در سنگِ صبور، جلال در مدیر مدرسه و ... در حالِ بازتولیدِ دنیای خود بودند. می‌خواستند حرف‌های خود را بزنند و جهانِ داستانی‌شان کوچک بود و در اهدافِ خودشان بیشتر مستغرق بودند تا تهران و ایران. البته حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم بیوتن امیرخانی را نمی‌توان در این دسته جای داد، ولی بیوتن قصه‌اش در اقلیمِ دیگری است، با وجودِ این که به شدت ایرانی است.

کارِ اولم اساسا با چنین رویکردی نوشته شد، که به نظرم کارِ سخیفی بود. بعد آرمانِ علی را نوشتم، که به نسبت به کارِ اولم کارِ بهتری بود، ولی اشکالاتِ اساسی دارد که سجاد بعضی‌هایش را گفت. جالب است  بدانید آن‌جایی را که سجاد خوشش نیامد، ساخته‌ی ذهنِ خودم بود، آن‌جایی را که به نظرش خوب رسید، به شدت واقعی بود.

همین عطشِ دانستن باعث شد که توی نوشته‌ام به شدت اسم‌گرا باشم. مدام می‌خواهم هویتِ تهران و  یا جایی را که در آن می‌نویسم بازگو کنم. به نظرم باید این کار صورت بگیرد. اساسا نوشتنِ برندها را در این میان، مدیونِ جعفری در کافه پیانو هستم. منتها برندنویسی او حساب کتاب دارد و مثلِ رمانِ سینا دادخواه کثیر و بی‌دلیل نیست.

هویتِ شهری برای من مهم است. به نظرِ من این اتفاقِ بدی نیست. این جزء اصولِ نوشتنم است. حتی دارم وسوسه می‌شوم که از این به بعد به این مساله بیشتر پای‌بند باشم  و داستان را طوری بنویسم که واقعی‌تر به نظر بیاید.

برخی از رویاهایم را هم در رمان‌هایم وارد کردم. و شاید همین مساله به من ضربه زد. این را باید کمتر کنم. مثلا همسرِ علی در همین آرمانِ علی خواسته‌‎ی خودم بود و رویایم. 

این را هم بگویم من در اثرم با یکی دو نفر کار دارم و بقیه حکمِ آدم‌های عادی را دارند که دلیل ندارد که همه چیز را درباره‌ی‌شان بدانیم. از این جهت ناطور دشت شاهکارِ سالینجر فوق‌العاده است. دکترها و مجید و خیلی از بچه‌ها در حدِ توصیفِ یک صحنه به کار می‌آیند. برای من خیلی وقت‌ها بسیاری از شخصیت‌های داستانم با چوب و صندلی فرقی ندارند.

داستان‌نویسی من ریشه در نشناختن دارد. شاید از این شناخت یا گزارش‌نویسی بقیه هم چیزی عایدشان شود. این هم لطفِ چاپش است. برای همین در نظر دارم آرمانِ علی را به دستِ چند جامعه‌شناس و روان‌شناس و آخوند برسانم. و اگر بشود به دستِ همه برسانم.

دنیای پیرامون دنیای پیچیده‌ای است. جای این پیچیده‌گی جامعه و انسانِ ایرانی در رمان‌های ایرانی خالی است. رمان‌های ایرانی بسیار ساده هستند. من می‌خواهم ایرانِ پیرامونم را بهتر ببینم. این شاید برّنده‌ترین دلیل است برای نوشتنم؛ که در این راه کمکم می‌کند؛ کلاسیک و غیرِ کلاسیکش را نمی‌دانم. همین را می‌دانم:

که «خمینی ابوذر و سلمان را بهم رساند»، یا «چهار راهی در چیذر است که یک راهش می‌رود به سمتِ فرمانیه، یک راهش می‌رود به سمتِ امام‌زاده علی اکبر، و راهِ دیگرش به سمتِ کامرانیه و...»

همین را می‌دانم:

«این‌جا صدای زن حرام نیست، چون...»

این را می‌دانم که:

«آبِ این‌جا هم ا‌س‌پ‌ر‌م دارد...»

نمی‌دانم نشرِی پیدا می‌شود از ادبیات موافق و مخالفِ انقلاب که این به قولِ صادق هدایت «معلومات» را چاپ کند. این را چندان امید ندارم. بعضی‌ها از واقعیاتِ اجتماعی خوش‌شان نمی‌آید و بعضی‌ها هم از خمینی و هیات و این جور برنامه‌ها.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

می‌خواهیم خاکستری نگاه کنیم:

1. تذکر به راه؛ به خاطر ِ مطالبی که به نظر ِ من بسیار مفید بودند. حتما راه 46 و مقاله‌ی «اقتصاد دزدان دریایی» را بخوانید.

2. بیوتن امیرخانی نشان می‌دهد او دارد یک تمدن را با جدیت، و البته منصفانه نقد می‌کند. ای کاش یکی بابتِ این مطلب، به آقایان توضیح می‌داد. اگر کسی با دقت بیوتن را بخواند خود متوجه‌ی این مطلب می‌شود. تابلوترین مطلبِ بیوتن، توضیح جالبی است که ارمیا در موردِ مرگ بر آمریکا می‌دهد.

3.رحیم‌پور ازغدی در دیدار با فرماندران و اعضای شورای تامین استان تهران دو بار عنوان کرد: «گشادبازی نکنید!»

4. رضا امیرخانی در مصاحبه با پنجره گفت: «خطر در کار من، دروغ گفتن است نه اشتباه کردن.»

5. یک حرف حساب دیگر از امیرخانی: «اشراف کلمه‌ای نیست که با اولیگارشی ترجمه‌ای، نسبت یک به یک داشته باشد. اشراف اصیل قبایل، در سنت جوانمردی، مانند سایر مردم می‌زیستند، اما دستگیر افتادگان بوده‌اند. خان و خان‌زاده‌های ما هم اگر خیلی دور از سنت جوانمری می‌زیستند، به‎جای انقلاب اسلامی، کشورمان دچار انقلاب طبقاتی می‌شد.»

6. حرف حساب رییس جمهور ایرانیان: «زیاد به من می‌گویند که عده زیادی رفتارشان نادرست و خارج از محدوده و ضابطه است که به نظر من این مساله دو علت دارد، علت اول آن است که ما دایره و محدوده را درست تنظیم نکرده‌ایم، به همین خاطر عده زیادی از همان ابتدا تصور می‌کنند خارج از دایره ارزش‌ها و آرمان‌ها قرار دارند. ما کراوات زدن را مسخره می‌کردیم و حتی کار کفرآمیز شد در حالی که هیچ مرجعی فتوا به حرمت کراوات نداده بود نمی‌گویم کار خوبی است. نباید مشابه بیگانه بود و یا ما می‌دیدیم اساتید مسلمان و انقلابی‌مان از اساتیدی که مثلا ریش‌شان را تراشیده بودند فاصله می‌گرفتند، در حالی که برخی از مراجع تراشیدن ریش را فاقد اشکال می‌دانند.»

7. این شماره را هم شما پر کنید. ببینم سلیقه‌تان چه طور است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

میزان ِ ولایت پذیری از سخنانِ آقای خامنه ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی (با همه ی کلیت شان) جز ِ شعارهای حامیانِ نظام اسلامی درآمده است.

 کمتر جایی است که چند نفر ِ آدم ِ ولایت پذیر نباشند و بقیه را به ولایت پذیری یا عدمِ ولایت پذیری از آقای خامنه ای متهم نکنند.

البته در این جایگاه، به ارزش دهی به چنین گزاره ای نخواهیم پرداخت. چه آن که بخواهیم منطقی بحث کنیم و ریشه ها و استدلال های طرفین (موافقان و مخالفان ولایت فقیه) را بازبینی کنیم، به نظر نمی رسد بتوانیم به نتایج دلخوش کننده ای برسیم.

و با چنین فرایندی، تنها کسانی که پیروانِ واقعی ولایت آقای خامنه ای (حفظ الله) خلاصه می شود به همین پابرهنه ها و پاپتی ها و مستضعفین که با دل های پاک شان دلداده های واقعی اسلام هستند. و این طور نیست که آگاه نباشند، بلکه تحت تاثیر تبلیغات قرار نمی گیرند. چون خدا را خیلی ساده تر از چرتکه ها و حساب و کتاب ها  و راه های پرپیچ و خم فلسفی و سیاسی شناخته اند. فهمیده اند که تاریخ و سیاست و الباقی چیزها توهم اند و آن چه حقیقت است خدا است. همین می شود که عاشق ِ مردانِ خدا (از دید خود) می شوند. زمانی همین دلدادگی را در پیروی از امام امت نشان داده اند و امروز هم همان مردم و با تکیه بر همان دیدگاه، آقای خامنه ای را پسندیده اند.

بگذریم، هدفم سخن گفتن از دلداده های واقعی آقای خامنه ای نیست. می خواهم برای تان از کسانی بگویم که خودشان را آدم هایی ولایی می دانند. و در لا به لای سخنان شان اذعان می کنند که ولایت نه برای آن ها یک امر سیاسی، که یک امر اعتقادی است. اما همین افراد، پیروی از آقای خامنه ای را تماما در سرلوحه ی کار ِ خود قرار نمی دهند. هر جا که به نفع شان نباشد و یا حرفِ رهبری را نپسندند، آن را بدون هیچ گونه عذاب وجدانی وتو می کنند. در چنین حالتی نظر و بیانِ رهبری، برای آنان اهمیت نمی یابد.

برای چنین دسته ای که کم نیستند:

رهبری ابزاری برای خفه کردن، سرزنش، و سرکوب دیگران است. همین که پای پیروی از فرامین رهبری به میان می رسد، چندان به آن گفته ها وقعی نمی نهند. انگار نه انگار که رهبری مستقیما داشت به این ها توصیه می کرد.

یکی از این دسته ها مداحان اهل بیت هستند. این بزرگوران به سخنرانی سالیانه ی رهبری در مورد مداحی که در روز میلاد حضرت صدیقه ی طاهره عنوان می شود، دل نمی سپرند. سخنان آقای خامنه ای را گوش نمی دهند و یا با سطحی نگری از کنار ِ آن رد می شوند و اساسا توجهی به سخنان ایشان نمی کنند. مثلا رهبری چند سال قبل فرمودند که مداحان در میلاد اهل بیت و در مراسمات شادی روضه نخوانند، اما مداحان به این سخن توجهی نکردند. همین مداحانی که خودشان را طرف دارنِ ولایت آقای خامنه ای می دانند، در همه ی مولودی ها، بدون استثنا، روضه می خوانند.

یک نمونه اش را همین امسال شاهد بودیم که آقای خامنه ای فرموند:

« البته این را هم به شما عرض بکنم؛ اینکه آقایان مداحها، و سابقها روضه‌خوانها - که ما حالا کمتر توفیق پیدا میکنیم ببینیم، اما در مواردى از افاضات مداحها مستفیض میشویم - اصرار میکنند که بلند گریه کنید، لزومى ندارد؛ خوب، آرام گریه کنید. وقتى میخواهند سینه بزنند، اصرار بر اینکه «صدا، صداى این جمعیت نیست»؛ یا وقتى مردم میخواهند صلوات بفرستند، اصرار بر اینکه «صلوات، صلوات این جمعیت نیست»! شما بخواهید مردم صلوات بفرستند، ولو توى دلشان. گرم شدن مجلس به این شیوه‌ها، اصل نیست؛ کارى کنید که دلهاى مستمع را در اختیار بگیرید. دل مستمع وقتى در اختیار شما آمد، مقصود حاصل است؛ اگر آهسته هم گریه کند، باز مقصود حاصل است؛ اگر به شما توجه کرد، باز مقصود حاصل است.»

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سجادِ عزیز، من جوابِ حرف هایت را دقیقا نمی دانم. شاید به خاطر این است که سوالت را خوب درک نکرده ام. بنابراین همچنان به همان مطلبِ پیشین اکتفا می کنم. شاید همان حرف ها جوابِ مطالبِ شما باشد.

شنیدم امروز آقای جنتی در نماز جمعه دولت را به سستی و اهمال در امر ِ حجاب متهم کرد. البته این که دولت آن طور که آقای جنتی و مذهبی انتظار دارند عمل نمی کند حرفِ درستی است. ولی من نظر ِ رییس جمهور را بیشتر قبول دارم. این ها که این زیر می خوانی نظرات محمود احمدی نژاد است که دیروز در جمع حوزوی ها بیان کرده است:

« ساخته شدن انسان نیازمند رعایت چند نکته اساسی است، اولین و مهمترین نکته برای حرکت در این راستا، احترام به کرامت انسانها و به رسمیت شناختن کرامت نوع انسان است. اگر بهترین تبلیغات و بیان را داشته باشید اما در کلام و رفتار شما نهایت احترام به کرامت طرف مقابل وجود نداشته باشد، تبلیغات شما هیچ تاثیری نخواهد داشت.
 در امر به معروف و نهی از منکر نیز احترام به کرامت انسانی مورد تاکید قرار دارد. محال است شخصیت کسی خرد شود و انتظار داشت آن شخص به توصیه ها گوش کند.
 دومین عامل در مسیر ساخته شدن انسان، وجود عشق و علاقه به مردم است. مجرای انتقال ارزش های اخلاقی و فرهنگ متعالی عشق است، محال است بدون عشق به طرف مقابل از وجود شما ارزشی به طرف مقابل منتقل شود.»

من هم نظرم همین است.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

بیراه نیست افرازی چهار مجموعه ی در موردِ زنان صورت دهیم.

در عالم ریاضیات؛ افراز به معنای تقسیم یک کل به جزهای کوچکتر است، به شرطی که آن اجزا مجتمعا کل را تشکیل دهند و خودشان هم با یکدیگر اشتراک نداشته باشند. 

زنان را به چهار بخش افراز می کنم. هرچند:

در عالَم ِ علوم انسانی به دقت ریاضی نمی توان افرازهای روان شناختی و یا جامعه شناختی ارائه داد. زیرا در این مقام، سخن از انسان است و این موجود دو پا آن قدر پیچیده، عاقل و باهوش هست که در افرازهای ما نگنجد. افرازهای جامعه شناختی، روان شناختی بعضا بسیار متصلبانه است که با انعطاف های انسانی جور در نمی آید. این جور جاها مارکسیست ها از همه کم رحم تر هستند.

با این تفسیر، و این تذکره، خانم های عالم را در کلیت شان، نه در جزئیت، و بالعموم، نه بالخصوص، به چهار مجموعه ی ناتهی، پد و مادردار افراز می کنیم.

دسته ی اول:

خانم های جانمی جانِ الکی خوش و خوشحال. همان ها که به شان می گویی باشخصیت. یعنی شخصیتِ آن ها در تبرج ِ جنسی و زنانیت بیش از سایر خصیصه های شان قابل رصد است. یک جور لمپن های روشنفکرنما. لمپن هستند؛ چون فکر می کنند روشنفکری به ادا است و قِر. همان ها که علی شریعتی اسم شان را گذاشته لُمپن. لمپن های مدرن. همین هایی که توی جامعه ما زیاد می بیندی شان. بهتر است ازشان بپرسی آخرین کتابی خوانده است چیست تا به تو جواب بدهد آخرین شویی که دیده است چه بوده است. زنانِ فیلم فارسی های قبل از انقلاب. زنان فیلم های گیشه ای بعدِ انقلاب.

محترم نیستند:

چرا هستند. من هیچ شاخصه ی برجسته ی ظاهری برای شان ذکر نکرده ام که فردا توی خیابان دیدی شان، راحت تشخیص شان دهی. پس آن چه من می گویم کمتر امری آفاقی است. پس، این حکم ِ شرعی برای تند نوشتن در عرصه ی انفسی جات. وه که چقدر این انفسی به نفسانیت نزدیک است.

و اما دسته ی دوم: 

زنان پشتِ در ِ خانه. زنان ِ روضه، و نه همه ی زنان ِ روضه، و ختم انعام ، و نه همه ی زنان ختم انعام، و به قول حسین ختم اندام. زنان ِ مذهبی کم فکر. زنان مذهبی لُمپن. اگر نشانه های ظاهری شان را بدهم هم نمی توانی توی اجتماع تشخیص شان دهی. چون اصلا توی جامعه نیستند. زنان ِ کم خرد. یک جور احمدی نژادی هایی که عقل شان توی چشم شان است. احمدی نژادی های فاقدِ خلاقیت. آن هایی که قبول دارند که خنگند. قبول دارند ضعیفه اند. قبول دارند از دنده ی چپِ آدم خلق شان کرده اند. آن هایی که فقط دوست دارند گریه کنند. همان هایی که البته بعضی های شان خیلی عاشقند و وفادارند. و همین ارجح شان می دارد بر زنان دسته ی اول در دستگاهِ لَختِ فکری من. (دستگاه لَخت؛ دستگاهی است که در آن قوانین عمومی نیوتن برقرار است.)

دسته ی سوم:

زنان تلاش گر و ساعی و اجتماعی؛ ولی بی توجه به بسیاری از دستوراتِ اسلام. زنانِ آزمایشگاه های مدرن. زنانِ مهمانی و پارتی ها، ولی از نوع ِ محترمانه. قبول دارند که انسان بودن مهم تر از زن یا مرد بودن است، ولی بسیاری از قوانین اسلام را برنمی تابند. زنان واقعا روشن فکر و خلاق و مبدع. زنانی که می خواهند برای شکوفا کردنِ استعدادهای شان از این خراب شده بروند بیرون. زنان اهل ِ مطالعه. زنانی که از مصاحبتِ با آنان، فرهنگ، و نه لزوما ادب، شان لذت می بری. چون مملو از مهربانی و اطلاعات مفید هستند. هیچ رقمه هم با لمپن ها حال نمی کنند. اهل ِ اجتماع و سیاست و دغدغه مند در موردِ ایرانِ مدرن. علاقه مند به حکومتی دموکراتیک. دوست دار حقوق بشر و جدی گرفته شدنِ آزادی های فردی. عین ِ دختر ِ علامه حلی که الان استادِ کامل ِ ریاضی پرنیستون است و همکار ِ پرفسور وایلز ِ بزرگ. دخترهایی که اهل ِ دفاع ِ متقارنِ منفی در زمینِ حریف و همچنین دفاع ِ نامتقارنِ منفی در زمینِ خودمان هستند. پس، می شود گفت هویتِ اسلامی رنگ می بازد در برابرِ هویت غربی شان.

دسته ی چهارم:

دسته ی خوبی ها. دسته ای که من دوست شان دارم و رده ای در حدِ بهترین ها. دخترانِ عاقل. سروران ِ همه ی زن های جهان و کنیزان ِ فاطمه. دختر محجبه ای که اسکی بازش می شود مرجان کلهر. جانمی جان های علمی شان می شود یک چیزی در حد و قوراه های دکتری خانم و ریاضی دان.  اولین دکتر ریاضی ایرانی در دانشگاه شریف. بچه ی اولش وقتی دانشجوی لیسانس ِ شریف بود متولد شد، بچه ی دومش وقتی دانشجوی فوق لیسانس شریف بود چشم باز کرد و بچه ی آخرش وقتی متولد شد که خانم خانمای فاطمی ما دانشجوی دکتری ریاضی شریف بود. زنانِ پاکدامن و مهربان و اهل ِ مجاهدت. سلوک شان فاطمی است؛ روح ِ خانه و اجتماع. زنانِ با ادب. ادبِ در محضر را درک کرده اند. گفت که عالم محضر اوست...

البته اگر به همین خانم های فاطمی باشد، حاضرند همان خانم های قدرتمند و بزرگوار ِ دسته ی سوم را به کار بگیرند.

افزونه ها:

1. ای کاش آهنگرزاده ی سمنانی، منظورم دکتر احمدی نژاد است، عقل می کرد و شجاعت و این خانمِ دسته ی چهارم را bold می کرد برای انتخاباتِ یازدهم. اگر این خانم که معرفی کردمش، همچنان در خطِ فاطمه بماند، و اگر همچنان پر قدرت به کار مشغول باشد و اگر یاد بگیرد که بتواند با نخبگان کار کند و به نخبگان کار بسپارد؛ من خودم حاضرم برایش تبلیغ کنم. 

خانم ِ دادش ِ اولم در دانشگاه الزهرا، 18 واحد با او گذراند و می گفت بسیار خانم ِ با پرستیژی است.

خیلی خوشحال می شوم که یک از این خانم ها بشود رییس جمهور مان؛ با اتیکتِ فاطمی. 

2. روضه نخوانیم که نمی شود. ناراحت می شوم از این که کسانی روضه را پایین می انگارند و می گویند مثلا این کتاب با سخنرانی اندازه ی چندتا روضه می ارزد. یکی شان همین رحیم پور ازغدی می گفت یک سخنرانی خوب اندازه ی چند تا روضه می ارزد. خوب، بنده خدا نمی فهمد ارزش ِ روضه را. او نمی داند روضه کارخانه ی انسان سازی است. اساسا جنس ِ روضه با جنس ِ مراسمات دیگر فرق می کند و از این جهت قابل قیاس نیستند، چون از دو سنخ ِ متفاوت هستند. بگذریم... روضه بخوانیم:

من همچنان نگرانم... نگرانِ امروز که فاطمه در بستر خفته است... نگرانِ دو روز ِ دیگر. نگرانِ روزی که برای همیشه ی تاریخ باید شیوخ را توبیخ کرد که چه کردید با فاطمه... البته این قوم معصوم کش قاعده اش همین است.

به این فکر کردی که اگر بخواهی کسی را پیدا کنی باید بروی دنبالش و دنبال ِ جای پایش بگردی.

اما ظالمین پیدا شدند که این سنت را در برهه ای از تاریخ تغییر داده اند.

اگر می خواهی دنبال ِ اهل بیت بگردی باید جای دست بگردی؛

باور نداری؟

خب بیا با هم برررسی کنی.

حیوانِ وحشی به نام مُغیره و بعد جانور ِ دیگری به نام قُمفُز کاری کردند که در کوچه ی بنی هاشم از زمین بوی بهشت می شنوی. نگاه می کنی می بینی جای پنجه های دست این جا و آن جا دیده می شوند و همین ها خاک را معطر کرده اند...یا زهرا.

می آیی در سال چهل هجری و مسجدِ کوفه، علی را می بینی که غرق ِ در خونش به سمتِ منزل حرکت می کند و بعید نیست جای دستانِ آغشته به خونِ سرش را در کوچه های کوفه ببینی.

تا زمانی که دختران نابغه و نامرد (جعده و عایشه) حسن بن علی را زمین گیر کردند و حضرت...

کربلا را که خودت می دانی... در خودِ مقاتل نوشته اند... حسین دنبال ِ نعش ِ برادر می گشت... اول رسید به یک دست... کمی جلوتر رسید به دستِ دیگری...

...

حتی امام رضا را که خودمان در فیلم دیده ایم. وقتی حضرت افتان و خیزان از بارگه مامون بیرون آمد و عروج کرد.

یا زهرا.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

از همان اولین روز ِ شروع ِ داستان انتخابات این سوال در ذهنم بوده است که آیا وقتی حادثه ای در حال وقوع است، می توان از تاریخ اسلام شاهد مثال آورد؟ آیا می توان شبیه یابی تاریخی کرد و در هر لحظه و مکانی نسبت به حق و باطل با توجه به دیتاهای تاریخی اظهار ِ نظر کرد؟

مثلا در همین وقایعی که در سال 88 اتفاق افتاد آیا می توان سراغ ِ تاریخ اسلام رفت و اعلام نمود که موقعیت هایی شبیه به این قبلا در تاریخ بوده است؟ 

بارها گفته شده است که «عرصه ی منازعاتِ سیاسی در کشور ِ ما عرصه ی نبردِ حق و باطل است. در این میان، عده ای یزیدی و گروهی حسینی و یا علوی هستند.» این تحلیل در بین ِ کسانی که به انگاره های دینی توجه بیشتری نشان می دهند مشهودتر است. اما سوالی مهم در این جا مطرح است و آن این که آیا می توان چنین تفکیکی کرد؟ 

هر ذهن ِ منصفی در این باره به فکر فرو می رود و در برابر ِ این سوالات و با توجه به اتفاقاتِ عرصه ی سیاسی کشور نظراتی اعلام می کند و یا به تحلیل های می رسد. البته سابقه و پارادایم ِ فکری هر کسی در نوع ِ تحلیل های او تاثیر ِ بسزایی دارد. از این روست که عده ای، همچون بسیاری از چهره های سیاسی و فرهنگی میانه ی میدان مخصوصا غالبِ آن هایی که به محسن رضایی رای دادند، معتقدند:

«اساسا درگیری های سیاسی در ایران بر سر ِ قدرت است و در این میان نقش ِ چهره های سیاسی چون اهدافِ قدرت طلبانه ای را در بر می گیرد به هیچ روی با وقایع ِ تاریخی شخصیت های موجه ِ صدر ِ اسلام قابل مقایسه نیست. چون دو گروه ِ منازعه طلب و یا درگیر در کشور اساسا جوش ِ منافع ِ خودشان را می خورند و به هیچ وجه به کمال و اعتلای کلمه الله هی العلیا نمی اندیشند و از همین روی است که مقایسه و یا مثال آوردن ِ از صدر ِ اسلام کاری بیهوده است. چه در آن زمان مردی حق جو مانندِ حضرت علی بود که برایش سعادتِ دینی و ایمانی امت مطرح بوده است. چرا که در نبردِ درون دینی زمانِ خلافت علی، حق با علی بوده است، در حالی که در نبردهای کنونی بعد از انتخابات حق با هیچ کدام نیست و در واقع هر دو گروه باطلند و یا به یک اندازه حق دارند. از همین جهت، مقایسه ی تاریخی امری نادرست است.»

امیدوارم اعتقادِ این عده را به خوبی بیان کرده باشم. اما عده ای دیگر که در گفتمانِ بعدِ انتخابات در ردیفِ حامیانِ ولایت فقیه و رهبری قرار می گیرند معتقدند:

«امروز افرادی می بایست پیدا شوند که نقشی عمارگونه را برای امام خامنه ای بازی کنند. ماها باید در این شرایطِ فتنه خیز حقیقت را برای مردم تبیین کنیم و تلاش نماییم هویتِ باطل ِ مخالفان مان و سبزها را به همه نشان دهیم. آن ها چون حمایت های خارجی و دولت های مستکبر را در پرونده ی خودشان داشتند می بایست به همه گان معرفی شوند... در این میان نمره ی آقا 20، و نمره ی مخالفانِ آقا در جنبش ِ سبز زیر صفر و منفی است. همه باید توجه داشته باشیم که جفای به ولایت نکینم و با اقتدار در خطِ ولایت باقی بمانیم و در این میدانِ جهاد و شهادت از هیچ چیز نهراسیم...»

و اما گروهی دیگر، که غالبا از میان سبزها هستند و البته نه همه ی سبزها، اعتقاد دارند:

«خامنه ای خودش منشا بی عدالتی در جامعه است و ما باید با قدرت در برابر ِ معاویه ی زمان بیاستیم و در این میان به کمکِ همه احتیاج داریم. در این میان، باید به کمکِ میرحسین بشتابیم که بعد از 20 سال خانه نشینی، علی وار در برابر ِ ظلم های جامعه و بی قانونی قیام کرده است. ما دشمن ِ ریاکارنی هستیم که به نام ِ دین به مردم ظلم می کنند.»

اما من هم برای این مساله پاسخی دارم. اینجانب معتقدم:

«1. حتما باید تاریخ ِ صدر ِ اسلام را خواند. کسانی در تاریخ ِ اسلام بوده اند که از پیامبر لقب دریافت کرده بودند، ولی آرام آرام ذهن شان منحرف گشت و اسیر ِ وسوسه های نفس ِ خود شده اند. بنابراین سابقه ی خوب و انقلابی افراد نمی تواند معیاری برای سنجش ِ حال ایشان باشد. اگر قبول کنیم که کسانی که در برابر ِ علی ایستاند و یا فاطمه ی عزیز را به شهادت رساندند از نزدیک ترین صحابه ی پیامبر بودند، پس امروز هم می توان انتظار ِ خیانت از افرادِ خوش سابقه را داشت. مگر نه آن که تاریخ برای عبرت پذیرفتن است. پس، همان طور که انحراف تا نزدیک ترین صحابه ی پیامبر رسوخ کرد و آن ها را موردِ لعن ِ ابدی قرار داد، به چه دلیل در میانِ شخصیت های سیاسی ما نفوذ نکند. (اگر قبول ندارید آیاتِ ابتدایی سوره ی مبارکه ی عنکبوت را بخوانید.)

2. معتقدم که هیچ یک از دو گروه ِ درگیر حق  مطلق و باطل ِ مطلق نبودند. (منظورم از دو گروهِ درگیر کاملا مشخص است و به هیچ وجه اشاره به دوگانه ی احمدی نژاد-موسوی ندارم، زیرا معتقدم رای دادنِ به یک نفر بنا به انگیزه های مختلفی صورت می پذیرد. بنابراین من از آن دو گروهِ انتخاباتی صحبت نمی کنم. افرازم عمیق تر و ریشه ای تر است. هرچند با آن دوگانه اشتراکاتی دارد.)

3. معتقدم وقایع  پارسال یک فتنه بود. (اگر هر یک از تحلیل های حاضر در جامعه را بپذیرم باز هم وقایع اخیر یک فتنه بود. البته آن طور که امام علی فتنه را تعریف و توصیف می کند.)

4. پس تا به حال معتقدم تاریخ را به قصدِ کشفِ حقایق ِ اخیر باید خواند، حتی می بایست امکانِ وقوع ِ برخی حوادث و یا ظهور ِ شخصیت های مشابه (همچون عایشه، طلحه، زیبر، معاویه، خوارج، خلفای سه گانه و...) را محتمل دانست.

5. از همه ی این حرف ها مهم تر نظر ِ قرآن است. اگر قبول کنیم که دو جناح ِ درگیر حق و باطل ِ مطلق نیستند، ولی باز هم باید به این فرمانِ قرآنی گوش فرا دهیم. فرمانی که البته مثل ِ همیشه منطقی و استدلالی است. خشم ِ من از سکوتِ برخی به خاطر ِ این است که عمری برای تفسیر ِ قرآن صرف کردند، اما این گزاره ی صریح ِ قرآنی را به خاطر ِ جهل و بی بصیرتی شان ندیدند. به نظرم بصیرت اینجاست که معنا پیدا می کند. قرآن می فرماید:

اگر بین ِ دو گروه از مردم نزاعی در گرفت. بین ِ آن ها آشتی برقرار سازید. اگر گروهی بر گروهی دیگر ستم و تعدی نمود با آن گروه که ستم می کند بجنگید تا به فرمانِ خدا در آید و حکم ِ او را گردن نهد. 9:49

درست است که ممکن است هر دو گروه حق و یا باطل ِ مطلق نباشد، اما یکی به حق نزدیک تر است. آن را دریابید و به آن گروه بپیوندید تا صلاح برقرار شود.

در این میان سکوت کنندگانی که آن گروهِ نزدیک تر به حق  و خدا را می شناسند و سکوت می کنند خسران شان از جاهلان بیشتر است.»

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خشم دوست داشتنی سید علی خامنه ای در مقابل ِ اظهاراتِ غیرمسولانه و جنگ طلبانه ی بارک اوباما:

 مجامع جهانى حق ندارند این تهدید رئیس جمهور آمریکا را رها کنند، حق ندارند این را به فراموشى بسپرند؛ باید دنبال کنند، باید گریبان او را بگیرند. چرا تهدید هسته‌اى میکنید؟ چرا دنیا را به ویرانه شدن تهدید میکنید؟ چرا جرأت میکنید چنین غلطى بکنید؟ هیچ کس نباید جرأت کند بشریت را با یک چنین تهدیدهائى مواجه کند. به زبان آوردنش هم غلط است؛ ولو خودشان بگویند نه، ما نیتش را نداریم؛ اشتباه کردیم به زبان آوردیم. به زبان هم نباید بیاورند. از اظهارات اینچنینى که تهدید صلح بشرى است، تهدید امنیت جامعه‌ى جهانى است، نمیشود به‌آسانى گذشت.

این سخنرانی یک ویژگی خوبِ دیگر هم داشت و آن این که رهبر به طرز ِ ادیبانه و عمیقی در موردِ حضرتِ زینب  سخنرانی کردند که من کمتر دیدم کسی شخصیتِ عقیله ی بنی هاشم را با این دقت و عمق تحلیل ارائه دهد.

لینکِ تصویری سخنرانی ایشان را از اینجا و لینکِ صوتی آن را از اینجا به طور مستقیم با save target as دانلود نمایید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

باز هم از خمینی؛ جلد 15 صفحه ی 29:

=================

نباید ما فراموش کنیم که در جنگ با امریکا هستیم. ما در جنگ با امریکا و تفاله‏هاى امریکا [هستیم‏]، این تفاله‏هایى که قالب زدند خودشان را و ما غفلت کردیم، الآن هم هستند.

باید هر یک از اینها را شناسایى کنید و به دادگاهها معرفى کنید، ننشینید که باز یک جایى را آتش بزنند. اینها مى‏خواهند خرابى کنند کار ندارند به این که کى کشته بشود و کى از بین برود، دشمنى خصوصى هم با هیچ کدام ندارند. خوب، هفتاد و چند نفر از بهترین جوانان ما را که از بین بردند، اینها با افرادشان یک آشنایى نداشتند، نمى‏شناختند، امّا مى‏خواستند یک شلوغى بشود، یک انفجارى حاصل بشود و مردم از صحنه بیرون بروند و دیدند که خیر، عکس شد مطلب مردم. این شهادت اسباب این شد که همه با هم منسجم بشوند.

این اسباب این شد که مشت این ادعاکن‏ها که ما براى آزادى و براى کذا مى‏خواهیم زحمت بکشیم و باید این ملت آزاد باشد و کذا، مشت اینها باز شد که اینها از چه سنخ آزادى مى‏خواهند؛ آزادى انفجار! آزادى انفجار اینها مى‏خواهند. اینها مى‏خواستند که این منافقین هم آزاد بیایند توى مردم و بعد از یک سال دیگر بسیارى از جوانهاى ما را منحرف کنند آزادانه و بسیارى از کارهایى که مى‏خواهند مخفیانه انجام بدهند، آزادانه انجام بدهند، براى اینکه، آزادى است!

بیجهت نیست که در آن نطقهاى با اجتماع زیاد روز عاشورا سوت مى‏زنند و کف مى‏زنند. امام مظلوم ما به شهادت رسیده، روز شهادت امام مظلوم ما، پاى نطق و سخنرانى یک نفر آدمى که با آنها دوست است کف مى‏زنند و سوت مى‏کشند و امریکا را از یاد مى‏برند. خط این بود که اصلًا امریکا منسى بشود. یک دسته شوروى را طرح مى‏کردند تا امریکا منسى بشود، یک دسته «اللَّه اکبر» را کنار مى‏گذاشتند، سوت مى‏زدند و کف مى‏زدند آن هم روز عاشورا. خط این بود که این قضیه مرگ بر امریکا منسى بشود.

و اما معیار امام در صفحه ی 250 از جلد 17 صحیفه:

خطر بزرگ این است که امروز احتمال مى‏رود که آن خطر براى ما باشد، این است که یک وقت ملت از حکومت برگردد. ملت را دیگران نمى‏توانند برگردانند. امریکا هر چه‏ به حکومت ما فحش بدهد و به مجلس ما فحش بدهد یا به افراد فحش بدهد، پیش مردم، اینها معتبرتر مى‏شوند. و از آن طرف دیگران، منحرفین هر چه شما را بدگویى کنند برایتان بهتر است. مصیبت آن وقت بود که از شما تعریف کنند. اگر چهار مرتبه امریکا، من آن اوایل مى‏گفتم این را که اینها نمى‏فهمند چطور اشخاص را زمین بزنند، چهار دفعه تعریف کنند از یک کسى، تعریف کنند از یک چیزى، وقتى تعریف کردند، مردم مى‏فهمند این عیبى دارد که اینها تعریف مى‏کنند از او، لکن خدا خواسته است که اینها نفهمند.

===============================

افزونه: برای آن که کج فهمی در مساله ی دشمن شاد کردن به وجود نیایده، این جا را هم بخوانید.  البته این مطلب، نقایصی دارد که برخی از آن در این جا نقد شده است.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلب زیر بازنشری از مقاله ای در مجله ی NS یا همان newscientist است. ابتدا مقاله را بخوانید:

=============

It might be the Chinese year of the tiger, but scientifically, 2010 is looking like Iran's year.

Scientific output has grown 11 times faster in Iran than the world average, faster than any other country. A survey of the number of scientific publications listed in the Web of Science database shows that growth in the Middle East – mostly in Turkey and Iran – is nearly four times faster than the world average.

Science-Metrix, a data-analysis company in Montreal, Canada, has published a detailed report (PDF) on "geopolitical shifts in knowledge creation" since 1980. "Asia is catching up even more rapidly than previously thought, Europe is holding its position more than most would expect, and the Middle East is a region to watch," says the report's author, Eric Archambault.

World scientific output grew steadily, from 450,000 papers a year in 1980 to 1,500,000 in 2009. Asia as a whole surpassed North America last year.

Nuclear, nuclear, nuclear

Archambaut notes that Iran's publications have emphasised inorganic and nuclear chemistry, nuclear and particle physics and nuclear engineering. Publications in nuclear engineering grew 250 times faster than the world average – although medical and agricultural research also increased.

Science-Metrix also predicts that this year, China will publish as many peer-reviewed papers in natural sciences and engineering as the US. If current trends continue, by 2015 China will match the US across all disciplines – although the US may publish more in the life and social sciences until 2030.

China's prominence in world science is known to have been growing, but Science-Metrix has discovered that its output of peer-reviewed papers has been growing more than five times faster than that of the US.

Euro-puddings

Meanwhile, "European attitudes towards collaboration are bearing fruit", writes Archambaut. While Asia's growth in output was mirrored by North America's fall, Europe, which invests heavily in cross-border scientific collaboration, held its own, and now produces over a third of the world's science, the largest regional share. Asia produces 29 per cent and North America 28 per cent.

Scientific output fell in the former Soviet Union after its collapse in 1991 and only began to recover in 2006. Latin America and the Caribbean together grew fastest of any region, although its share of world science is still small. Growth in Oceania, Europe and Africa has stayed at about the same rate over the past 30 years. Only North American scientific output has grown "considerably slower" than the world as a whole.

"The number of papers is a first-order metric that doesn't capture quality," admits Archambaut. There are measures for quality, such as the number of times papers are cited, and "Asian science does tend to be less cited overall".

But dismissing the Asian surge on this basis is risky, he feels. "In the 1960s, when Japanese cars started entering the US market, US manufacturers dismissed their advance based on their quality" – but then lost a massive market share to Japan. The important message, he says, is that "Asia is becoming the world leader in science, with North America progressively left behind".

If you would like to reuse any content from New Scientist, either in print or online, please contact the syndication department first for permission. New Scientist does not own rights to photos, but there are a variety of licensing options available for use of articles and graphics we own the copyright to.

می خواهم بگویم  طبق آن چه که در ISI منتشر می شود ما بیشترین رشد علمی در جهان را داریم. البته می توانید مجله ی science-metrix را از این لینک دانلود کنید.

البته من هم شک داشتم که چنین چیزی حقیقت داشته باشد تا این که لینک بالا را در صفحه ی وب دکتر محمد قدسی در دانشگاه صنعتی شریف دیدم. دکتر قدسی از برجسته ترین اساتید کام‍‍‍پیوتر است که اولین بار برنامه ی مهم FTex را نوشت. یکی دو نموادر همین مجله را این جا می گذارم.

page to top
Bookmark and Share

داستانِ خریدنِ سی دی صحیفه ی امام هم برای خودش داستانی است، انشالله این داستان را به وقتش خدمت تان عرض می کنم. منتها تصمیم گرفتم نظراتِ امام را در بابِ مسائل خاص منعکس کنم؛ مخصوصا آن دسته از نظرهایی که تا به حال کمتر شنیده شده است.(ج21، ص281.)

========================================

دسته‏اى دیگر از روحانى‏نماهایى که قبل از انقلاب دین را از سیاست جدا مى‏دانستند و سر به آستانه دربار مى‏ساییدند، یکمرتبه متدین شده و به روحانیون عزیز و شریفى که براى اسلام آن همه زجر و آوارگى و زندان و تبعید کشیدند تهمت وهابیت و بدتر از وهابیت زدند. دیروز مقدس‏نماهاى بیشعور مى‏گفتند دین از سیاست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز مى‏گویند مسئولین نظام کمونیست شده‏اند! تا دیروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براى ظهور امام زمان- ارواحنا فداه- را مفید و راهگشا مى‏دانستند، امروز از اینکه در گوشه‏اى خلاف شرعى که هر گز خواست مسئولین نیست رخ مى‏دهد، فریاد «وا اسلاما» سر مى‏دهند! دیروز «حجتیه‏اى» ها  مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابى‏تر از انقلابیون شده‏اند! «ولایتى» هاى دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمین را ریخته‏اند، و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته‏اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است، امروز خود را بانى و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را مى‏خورند! راستى اتهام امریکایى و روسى و التقاطى، اتهام حلال کردن حرامها و حرام کردن حلالها، اتهام کشتن زنان آبستن و حِلیّت قمار و موسیقى از چه کسانى صادر مى‏شود؟ از آدمهاى لا مذهب یا از مقدس‏نماهاى متحجر و بیشعور؟! فریاد تحریم نبرد با دشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهیدان و اظهار طعنها و کنایه‏ها نسبت به مشروعیت نظام کار کیست؟ کار عوام یا خواص؟ خواص از چه گروهى؟ از به ظاهر معممین یا غیر آن؟ بگذریم که حرف بسیار است. همه اینها نتیجه نفوذ بیگانگان در جایگاه و در فرهنگ حوزه‏هاست، و برخورد واقعى هم با این خطرات بسیار مشکل و پیچیده است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

فرصتِ نوشتنِ مطلبِ جدیدی را ندارم. تنها اکتفا می کنم به سخنان امام راحل در موردِ... خودتان بخوانید. (صحیفه امام، ج16، صص 20 الی 23)

=====================================

باید ما متوجه باشیم، ملت ما متوجه باشند که وقتى که مجلسشان یک مجلسى است که از طبقه متوسط است و توى این مجلس آن «دوله» ها و «سلطنه» ها و «سلطنتى» ها را نداریم و در دولت هم آن طور دولتهایى که افراد مرفه سرمایه‏دار کذا باشند نداریم، در ارتش هم آن افراد سپهبد و کذایى که املاک بى‏اندازه داشتند و آپارتمانهاى چندین طبقه داشتند نداریم، این مملکت محفوظ مى‏ماند.

آن روزى که هر یک از شماها را ملت دید که دارید از مرتبه متوسط مى‏غلتید به طرف مرفه و دنبال این هستند که یا قدرت پیدا بکنید یا تمکن پیدا کنید، مردم باید توجه داشته باشند و این طور افرادى که بتدریج ممکن است یک وقتى خداى نخواسته پیدا بشود، آنها را سر جاى خودشان بنشاند. اگر ملت مى‏خواهد که این پیروزى تا آخر برسد و به منتهاى پیروزى که آمال همه است برسد، باید مواظب آنهایى که دولت را تشکیل مى‏دهند، آن که رئیس جمهور است، آن که مجلس هست، مجلسى هست، همه اینها را توجه بکنند که مبادا یک وقتى از طبقه متوسط به طبقه بالا و به اصطلاح خودشان مرفه به آن طبقه برسد.

بدانید که اگر دولت این طور باشد و اگر ملت این طور باشد، و اگر مجلس و امثال اینها این طور باشد، اگر یک قدرتى بخواهد هجمه کند به اینجا، مواجه با سى میلیون جمعیت هست و نخواهد توانست؛ نمى‏تواند آن وقت پیدا کند یک کسى که قدرتمند باشد و آن‏ قدرتمند را وادار کند که ملت را به استضعاف بکشند و بچاپند ملت را براى آنها، تاریخ همین طور بوده. مادامى که این ملتها در بینشان افرادى پیدا نشده است که به آن مرتبه برسد در بین آنها که قدرت مالى یا قدرت دیگرش زیاد بشود و به مردم حکومت کند، نمى‏توانند آنها این ملت را از بین ببرند و حکومت بر آنها کنند. و بالاخره یک وقت یک ابرقدرتى مواجه با یک نفر، دو نفر، صد نفر، پانصد نفر هست که آنها را سیر مى‏کند و آنها به جان مردم مى‏افتند و خودش هم کنار مى‏نشیند و حکومت بالاتر را خودش دارد، حکومت پایینتر را به این آدمى که، یا این آدمهایى که در این کشور هستند واگذار مى‏کند.

اساس استضعاف ملتها از خودشان و از قدرتمندان بین خودشان بوده و شما شکر کنید که یک همچو مجلسى دارید که از طبقه مرفه توى آن هیچ نیست.

آن طبقه‏اى که اگر مالش را تقسیم کند بین ملت ما، ملت ما ثروتمند مى‏شوند، ندارید حالا. در دولت هم ندارید یک همچو ثروتمندانى و یک همچو قدرتمندانى، ندارد دولت یک همچو قدرتى. رئیس جمهور یک همچو قدرتى که بتواند یک چیز انحرافى را به ملت تحمیل کند، یک همچو مجلسى نداریم که بتواند یا بخواهد یک امر انحرافى را تصویب کند و دولت هم مجرى او باشد. مادامى که این حد متوسط محفوظ است این جمهورى محفوظ است و امکان مقابله نیست ما بین قدرتهاى بزرگ با همچو دولتى؛ بخواهند کودتا کنند، با کى کودتا کنند؟ بخواهند از خارج وارد کنند، مواجه با کى مى‏شوند؟ مواجه با یک ملتى مى‏شوند که همه‏شان از این طبقه‏اى هستند که این نهضت را به پیش بردند و با آن قدرت و با آن عظمت به پیش بردند. آنها مطالعه امور را مى‏کنند و اقدام مى‏کنند. آنها الآن درصدد اینند که در بین خود این مردم یک بساطى درست کنند و اختلافاتى درست کنند و بعد تو این اختلافات یک نفر پیدا بکنند که آن، آن نفرى که پیداست، در یک طرف واقع بشود و آنها هم به او قدرت بدهند، تا آنکه کم کم با قدرت داخلى، این کشور کم کم ضعیف بشود، و مردم روحیه‏شان ضعیف بشود و بعد تقدیم کنند به آنها. تا کشور ما این مقام را دارد که بحمد اللَّه از آن طبقه مرفه بالایى که امور را در دست گرفته‏اند مبرّى‏ هست. و امور کشور ما به دست امثال شماها و امور کشور ما به دست امثال این «رئیس‏      
جمهور» ها و «رئیس مجلس» ها و «نخست وزیر» ها و وزرا و وکلا هست، شما مطمئن باشید که نخواهد توانست یک قدرت خارجى این پیروزى را از بین ببرد.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در نظر دارم ترین های سال 88 را انتخاب کنم. این انتخاب بر اساس ِ سلیقه ی خودم می باشد و در روزگاری که هر کس برای خودش یک پا leader است، انتسابِ چنین حقی به این قلم چندان هم بیراه نیست. ضمنا انتخاب ها شاید با لحن ِ طنز باشد، ولی به هیچ روی شوخی نیست.

1. روشنفکرانه ترین حرکت سال

روشنفکرانه ترین حرکتِ سال، ضمن تقدیر از حرکتِ ابراهیم حاتمی کیا هنگام دریافتِ سیمرغ بلورین بهترین کارگردان جشنواره فجر، تقدیم می شود به:

سرکار خانم مهندس اعظم السادات فرحی

به خاطر سخنرانی عالمانه و پرانرژی در اجلاس فائو با موضوع ("امنیت غذایی ونقش زنان دردسترسی منابع") و همچنین نامه ی ایشان به سوازن مبارک، همسر رئیس جمهور مصر.

2. عوامانه ترین جمله ی سال

این عنوان ضمن تقدیر از آقای مهندس اسفندیار رحیم مشایی به خاطر اظهار نظرهای غیر کارشناسی، تقدیم می شود به:

سرکار خانم دکتر زهرا رهنورد 

به خاطر ایرادِ جمله ی عوامانه ی "مگر می شود مردم آذربایجان به فرزند ِ خود و مردم لرستان به دامادِ خودشان رای ندهند؟"

در مصاحبه با شبکه ی ماهواره ای بی بی سی فارسی در تاریخ 88/3/23. 

3. مطهرترین علی سال

ضمن قدردانی از  علی کریمی به خاطر کمک و مساعدت به خانواده های بی سرپرست و مستضعف، این عنوان با اختلافِ معنا داری نسبت به بقیه ی مسئولین جمهوری اسلامی تقدیم می شود به:

آیت الله آقای سید علی حسینی خامنه ای

به علت توانایی ایشان در تبلور عینی ویژگی های رهبری در سالی که پر از فتنه بود. 

4. پیچیده ترین سیاست مدار سال

با توجه به وجودِ رقیبِ پیچیده ای چون باراک اوباما، این عنوان تقدیم می شود به:

آیت الله آقای اکبر هاشمی بهرمانی

به علتِ اتخاذ مواضع متفاوت و بعضا دوپهلو در سالی که گذشت. 

5. تابلوترین شخصیت سال

با وجود ایفای نقش تحسین برانگیز محمد عطریانفر و سید محمد علی ابطحی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر سعید حجاریان

به خاطر ِ تغییر مواضع صریح و دقیقا متضاد در عرض چند هفته. (آن هم به خاطر زندان های بیدار کننده ی جمهوری اسلامی لابد!)

6. شوم ترین دروغ ِ سال

ضمن تقدیر از برخی طرفدارنِ همه ی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری که در این عنوان مشترکند، این مقام با کمال امتنان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی خامنه


به خاطر بیان جمله ی «با اعتقاد به ولایت فقیه وارد صحنه شدم: ولایت فقیه بزرگ‌ترین نقش را در پیروزی انقلاب داشته است و ما در این 30 سال، بدون این اصل هر لحظه ممکن بود به فضای قبل از انقلاب غلت بزنیم. ولایت فقیه، ما را در مقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است. من با قبول این مساله وارد عرصه انتخابات شده‌ام.» در دانشگاه فردوسی مشهد و قبل از انتخابات.

7. ضعیف ترین سازمان

ضمن قدردانی از وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و همچنین شورای عالی انقلاب فرهنگی، این عنوان تقدیم می شود به:

موسسه حفظ و نشر آثار امام خمینی


به علتِ ضعف مفرط در حفظِ شخصیت و کم کاری های محسوس در نشر ِ آثار ِ امام خمینی.

8. پدیده ی امسال

ضمن تقدیر از رویش شخصیتی چون حسین قدیانی در ایام انتخابات، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس سعید مدرس


به علتِ خواندن ترانه های معنی دار و زیبا. 

9. متهورانه ترین حرکت سال

ضمن تقدیر از آقای سعید علی حسینی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد


به علت بیان برخی سخنانِ مهم در موردِ مدیریت کشور در مناظره ی تاریخی با آقای مهندس موسوی و همچنین گماردنِ اولین وزیر ِ زن در تاریخ جمهوری اسلامی. 

10. مستدل ترین نوشته های اینترنتی

ضمن تقدیر از آقایان مهندس رضا امیرخانی، دکتر محمدرضا جوادی یگانه و محسن حسام مظاهری، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای فرهاد جعفری


به علتِ نوشتن تحلیل های سیاسی و اجتماعی قَدَر و بعضا واقع بینانه؛ که هر تحلیل ِ ایشان مجهز به دلایل ِ زیادی است.

11. زیباترین صحنه ای که دیدم

با وجودِ این که دیدنِ صحنه های فیلم درباره ی الی، نماز جمعه 29 خرداد، صحنه هایی از مستند ایران سبز برایم خاطرانگیز بوده است، این عنوان تقدیم می شود به:

هم قدم شدن با پیرمردی هفتاد و پنجساله 


که در روز ِ نه دی از آزادی تا میدان امام حسین را با قدم های خود طی کرده بود و از روزهای جبهه ی خود می گفت و از فتنه گران...

پانوشت:

1. ممکن است طی یکی دو روز ِ آتی بر این تعداد افزوده شود. 

2. عکس ِ خانم رهنورد را در کنار ِ همسرش چاپ کردم تا خدای نکرده از این  بابت، همسرشان ناراحت نشود.

3. ترین پنجم در مورد آقای حجاریان ممکن است اشتباه باشد.

4. انتخابِ سعید علی حسینی به خاطر برخی افشاگری های او در مورد وزنه برداری بوده است.

5. رضا امیرخانی به خاطر کتاب سرلوحه ها، دکتر جوادی یگانه به خاطر زیبایی بخشی از تحلیل های ایشان در ویژه نامه نوروزی پنجره، و محسن حسام مظاهری به خاطر مقاله ی مصاف حاشیه و متن شماره یک به عنوان ِ مستدل ترین ها در فضای وب شناخته شدند.

6. ذکر ِ این نکته برای ما ایرانی ها ضروری است که محاسن و یا ضعف های دیگر در هر قسمت مد نظرم نیست و لذا ترین یاد شده نافی آن نقاط مثبت یا منفی در آن فرد نیست. مثلا حتما خانم رهنورد محاسنی دارد و یا می توان گفت فرهاد جعفری هم معایبی دارد.

7. راستی یکی از دوستان سوالی از من پرسید که پاسخش را نمی دانستم. به نظر شما گذاشتن حلقه در انگشتر وسط معنای خاصی دارد؟ (البته نتیجه ی جستجوهای من می گفت نشان دهنده ی این است که فرد می خواهد هویتِ خود را حفظ کند.)

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سال نوی شما مبارک. هیچ رقمه وقت ندارم. فقط همین که این زیر آمده است. آن هم مقاله ای است از آقای مطهری منش.

دانش‌نامهٔ اینترنتی «ویکی‌پدیا» که این روزها مقالات ضد نظام جمهوری اسلامی‌اش در حوزه‌های مختلف، سیر صعودی یافته است، در صفحه‌ای با عنوانِ «فرار مغزها» این‌ گونه می‌نویسد: «به پدیده مهاجرت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و دانشمندان یک کشور یا جامعه به کشورهای دیگر، اصطلاحاً فرار مغزها گفته می‌شود، که معمولا به خاطر کمبود موقعیت های شغلی، درگیری های سیاسی و نظامی، و خطرات جانی رخ می دهد.»

و بعد، نویسندهٔ این مقالهٔ «خُرد» از کشورهای ایران و عراق به عنوان کشورهای مبتلا به این ابتلای فرهنگی-علمی نام می‌برد. اما سر کار را که می‌گیری به این نکته می‌رسی که این مقاله در حقیقت گزیده‌ای از مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» است. و این یعنی، نویسندهٔ مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» یا فرد دیگری، اساس موضوع فرار مغزها را از اصطلاحی وطنی گرفته و با ثبتش در ویکی‌پدیا، خواسته تا طوری وجاهت علمی به آن بدهد.
اما خوب که نگاه می‌کنی، می‌بینی زیر این عنوانِ ژورنالیستی، زخم‌هایی هست. زخم‌هایی که بارها، نخبگان مملکت ما و هوشمندان جوان‌مان را آزرده تا آن‌جا که وادارشان کرده تا سفر کنند... تا با قهر بروند.
نیازی به حجتِ ویکی‌پدیا نیست؛ چه آن‌که این روزها در این دانش‌نامه -صرف نظر از دسته‌بندی سیاسی و فکری- مقالاتِ ناقص و ادعاهایِ ثابت نشده بسیار است. یک چرخ که در فامیل و دوست و آشنا بزنیم، بالاخره یک «مهاجر» قهر کرده می‌یابیم. حالا در نخبه بودن یا نبودنش، حرف بسیار است. اما این موضوع، موضوعِ تازه‌ای نیست و حرف زدن درباره‌اش نیز، تازگی ندارد؛ اما حرفِ وطنی دربارهٔ این موضوع بسیار کم است و آن‌چه هست، بیش‌تر ادعا و ابراز تأسف است تا حرفِ حسابی.

در این میان، رضا امیرخانی در روزگاری که دوباره موضوعِ فرار مغزها، موضوعِ داغی شده بود، کتابی نوشت با عنوان «نشتِ نشا» و ذیل عنوانش نوشت: «جستاری در پدیدهٔ فرار مغزها» بعد، در متنِ کتاب «فرار» را همراه با بارِ منفیِ معنایی خواند و حرف و حدیث دربارهٔ «مغز» بودنِ مهاجران را هم زیاد دانست. پس، نوشت: «نشا همان قلمه‌ای است که می‌زنند تا پسان فردا که گرفت، محصول‌شان بدهد.» و بعد آورد: «کنایتی است از زحمتی که نظامِ آموزشی ما برای بر و بچه‌ها می‌کشد» بعد دربارهٔ «نشت» هم نوشت: «نشت را در فرهنگ معنا کرده‌اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر.» تا بگوید که این جریان، جریانِ نرمی است با تبعاتِ خسارت‌بار.

نشتِ نشای امیرخانی، حرفِ ویژه یا نظریه‌پردازیِ فوق‌العاده‌ای نیست. حرفی است که چون نویسنده در میانهٔ گود بوده، خود به خود بر قلمش آمده. امیرخانی نشتِ نشاهایی که دوست و هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی‌اش بوده‌اند را دیده و با نوشتن این مقالهٔ بلند، می‌خواسته وظیفهٔ وجدانی‌اش را به انجام برساند و بگوید که منشأ این درد کجاست.

در نشتِ نشا که اول‌بار کم‌کم در جایی به صورت پاورقی منتشر شد، تلاش می‌کند موضوع را از بالاتر ببیند و از «زمین»ی که نظام آموزشی ما بر آن بنا شده و دارد در آن «نشا» می‌کارد بگوید. و خب، انصافاً نگاهِ نویسندهٔ این اثر، نگاهِ درستی است که با زبانِ شیرین و نقادانه بیان شده است.
نویسنده در این اثر از «ترجمه» می‌گوید. از «علم بومی» و «نظامِ آموزشیِ بومی»، بعد هم «ضعف در علوم انسانی» را به رخ می‌کشد و یادآوری می‌کند که هرچه می‌کشیم، از این ضعف است...

شاید خوانش این اثر، بُتِ «دانشگاه» را در نظر بسیاری بشکند. به همین دلیل، اگر از آن دسته‌اید که 13 روزِ عیدشان را در حبسِ کتاب‌های تست و کلاس‌های تست می‌گذرانند یا فرزندی دارید که چنین است، به خواندنِ «نشت نشا» دعوت‌تان می‌کنم. این کتاب مال شما است اگر دانشجوئید، یا دانشجو خواهید شد، یا دوستان و فرزندانی دارید که در پی دانشجو شدن‌اند. و شاید کسی را به تفکر وادارد...ضمنا «نشت ‌نشا» را انتشارات قدیانی منتشر کرده است.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

برخی اوقات وقت نمی کنم مطلبی بنویسم. مخصوصا این روزها که درگیر دو مقاله و یک کتاب هستم و عملا با توجه به حجم کاری پایان نامه و دو کلاسی که در هفته تدریس شان را بر عهده دارم، عملا فرصتی برای وبلاگ نمی ماند. با این وجود این مطلب را برای تان می گذارم از وبلاگ آقای حدادی. دو مطلب. یکی این که این مطلب در وبلاگ آقای محسن حدادی، سردبیر بخش نسل سوم روزنامه کیهان است (باز هم درود بر شریعتمداری) و دیگر این که نوشته ای است از آقای شهبازی در قبال برخی بی صفتی ها. نمی خواهم به نفی و یا اثبات این مطلب بپردازم که بعید می دانم این مطلب خلاف واقع باشد، تنها می خواهم هر از چند گاهی خودمان را بیدار نگه داریم و بگویم دل خوش تفاسیر بسته بندی شده نباشیم.

---------------------------------------------------------------------------       

جناب آقای محسن حدادی عزیز

من از مشتریان وبلاگ تان هستم و قلم تان را می شناسم. این ایمیل را درد دل تلقی کنید که ساعت 5 صبح جمعه نوشتم پس از خواندن یادداشت آخری تان که خیلی به دلم چسبید. نمی‌دانم چرا برای شما می‌نویسم. بهرحال می‌نویسم چون خیلی دلم گرفته است.

راستش را بخواهید، من از ده بیست سال پیش می‌گفتم "نظام" دو نوع فرزند دارد. یکی بچه‌های زن "عقدی" است و دیگری بچه های زن "صیغه ای". من همیشه می‌گفتم: من بچه صیغه ای "نظام" هستم!

سال‌ها پیش می‌گفتم این حرف را. زمانی که به درد آمده بودم از کارهای شبانه‌روزی خودم و حالم بهم می‌خورد از تعریف ها و تمجیدها و تجلیلهایی که فقط حرف بود.

می‌دیدم من این همه زحمت میکشم و فلان طلبه یا غیرطلبه "دهاتی" که تا دیروز به اتاقم راهش نمی‌دادم و خدا شاهد است بعضی شان را یک سال معطل می‌کردم برای یک جلسه دیدار، ناگهان می‌شود معاون وزیر. نه این‌که حسادت می‌کردم. خیر. از برکشیده شدن آدم‌های دون و بی‌سواد حرصم می‌گرفت. ضمناً منظورم از "دهاتی" اهانت به روستائیان نیست که خودم جد اندر جد روستایی که نه، عشایر، هستم. یعنی اگر روستائیان ساکن بودند و یکجانشین، پدران من چادرنشین بودند و از کوه بالا و پائین می‌رفتند برای یک لقمه نان!

برای من وضع فرق نکرده. چه "داخل نظام" باشم چه "خارج نظام"! قبلاً که "داخل نظام" بودم، که انشاءالله هنوز هم هستم، حق التالیفم را می دزدیدند (از چاپ چهاردهم حق‌التألیف ظهور و سقوط را به من ندادند. طبق قرارداد ده در صد است. الان چاپ بیست و هشتم است!)، کتاب‌هایم را بدون ذکر نام نویسنده چاپ می‌کنند و یا روی آن می‌نویسند "جمعی از پژوهشگران"! مثل دو جلد "مطالعات سیاسی" و غیره!

زمانی فهمیدم بچه صیغه ای هستم که مؤسسه‌ای به‌نام مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران را در سه هزار مترمربع زمین در خیابان فرشته به پا کردم و برای ده سال پروژه تعریف کردم و قرارداد بستم. چقدر بنیاد دوست داشت این زمین‌ها را بکوبد و برج بسازد! بهترین نقطه تهران است. سری بزنید و ببینید.

به مقاله "اقبال لاهوری" نگاه کنید. این را پائیز 75 نوشتم. باید سرمقاله فصلنامه ای می بود به‌نام "مطالعات تاریخ معاصر ایران". تا سه شماره را بستم و آماده چاپ کردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن‌قدر اذیتم کردند که استعفا دادم. از خدا می‌خواستند. فوراً آقای... را، که از نیویورک آمده بود و علاف بود، گذاشتند به جای من. از شماره اوّل فصلنامه اسم او به عنوان سردبیر درج شد. حتی از من [در فصلنامه] تشکر هم نکردند در حالی‌که بعضی مقالات سه شماره اوّل فصلنامه را اصلاً ویرایش که چه عرض کنم، بازنویسی کرده بودم برای نویسندگانی که اوّلین مطلب شان بود [...]

این است سازوکار تحقیق در این مملکت. سال‌ها پیش علامه تجلی اردکانی گفته:

در خراب آباد ایران هستی ام بر باد رفت/ تا تجلی بخش تجریدم سوی بنگاله شد

زمان شاه عباس دوّم صفوی این را گفته. فکر می‌کنید چرا این همه شعرا و معمارها و متفکران ما به هند می‌رفتند به دستگاه این و آن امیر و شاه هندی ولی در ایران نمی ماندند. چون شبه قاره هند، مثل اروپا، مثکثر بود و صدها حکومت مستقل و نیمه مستقل داشت و می‌شد از دست این به آن یکی پناه برد. ولی در ایران نمی‌شد. یعنی کمتر می‌شد. یا باید "داخل نظام" باشی یا "خارج از نظام". و "خارج از نظام" یعنی یا باید بمیری یا مهاجرت کنی.

به خدا، نمی‌توانم در خارج زندگی کنم. شش ماه پیش رفتم سری به نیویورک زدم. یک ماهی بودم. در مسیرم ترکیه و دولت اردوغان را خیلی فرهیخته تر از خودمان دیدم. هم مردمش، هم دولتش را. نیویورک واقعاً قلب جهان امروز است. همه چیز آنجاست. عصاره بدترین ها و بهترین های جهان است. از بزرگ‌ترین گانگسترها تا بزرگ‌ترین نوابغ خوب.

نگذاشتند در نیویورک هم یکی دو ماه راحت باشم. شایع کردند که فلانی به آمریکا پناهنده شده. زود برگشتم!

"دغدغه معاش" را می فهمم. در پنجاه و چهار سالگی حاصل یک عمر تلاش تحقیقی ام عملاً مصادره شده (حق‌التألیف و حق و حقوقی در کار نیست) و ارثیه ای هم از پدرم داشتم. زمین هایی بود که به علت گسترش شهر گران شد. از سپاه سراغم آمدند. خوب، سپاهی بودند و عزیز! قرارداد بستند که آبادش کنند و درصدی به من بدهند. به شیراز آمدم. پاسداران عزیز با یک عده دلال و کلاه‌بردار حرفه‌ای بدنام، که پدران‌شان ساواکی بودند و نسل اندر نسل شغل شریف شان آدم فروشی و مال مردم خوری، شریک شدند و بخش عمده مال و اموال من و خواهران و برادرانم را، که با ریسمان من رفتند به ته چاه، خوردند. خواهران و برادرانم شکایت کردند. نشانی به آن نشانی که بعد از سه چهار سال هنوز حتی یک جلسه دادگاه شان، حتی یک جلسه، برگزار نشده. من شکایت نکردم و کتابی نوشتم در 1460 صفحه به‌نام "زمین و انباشت ثروت" و هو کردم آقایان را. نتیجه البته خوب بود از نظر آگاهی مردم و بردن آبروی یک مشت آدم بی آبرو. ولی برای من سودی نداشت. من ماندم و یک پرونده. در دادگاه بدوی پنج ماه محکوم شدم به جرم "نشر اکاذیب و توهین و افترا". آقای قاضی خیلی متعهد حتی زحمت نکشید شهود من را، مثل داوود احمدی‌نژاد، بخواهد یا صحت اسنادم را پرس‌و‌جو کند. رفته دادگاه تجدید نظر. تصوّر نمی‌کنم جرئت کنند مرا زندانی کنند ولی "نظام" است دیگر! دیدی ناگهان رفتی زندان! مهم نیست.

با این اوصاف شما فکر می کنید من کی "داخل نظام" بودم که الان "خارج از نظام" باشم؟ و اصولاً بودن و نبودن برایم چه توفیری داشته؟

زمانی، همان عزیزی که گفتم، و انصافاً پسر بامعرفت و خوبی است و دوستش دارم ولی فرهنگ و مکانیسم رشد در مملکت ما همین است و گریزی از آن نیست، در جلسه‌ای گفت: «من بچه آخوندم و این نظام مال من است.» خندیدم و گفتم: نظام که مال بچه آخوندها نیست. زمانی که من و امثال من در زندان ساواک بودیم تو کجا بودی؟

واقعاً این تلقی وجود دارد. خویشاوندسالاری (نپوتیسم) یعنی همین. یک عده بچه زن سوگلی هستند و یک عده از زنان صیغه ای. دسته اوّل شاه می‌شوند مثل محمد شاه، و دسته دوّم باید جنگ کنند برای "شاه کاکا" و هرات را بگیرند ولی سودش را آدم‌های بی هوّیت هرهری مذهب بخورند مثل میرزا آقاخان نوری صدراعظم!

می‌گویند: "تا بوده همین بوده و تا هست همین هست." جز این است آقای حدادی عزیز!

ارادتمند

عبدالله شهبازی

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

نمی دانم از روزنامه ی کیهان خوشتان می آید یا نه. روزنامه ی کیهان الان توی ذهن ِ شما چگونه جای گرفته؛ این هم زیاد مهم نیست. فقط می خواهم از یک واقعه ی جالب برای شما سخن بگویم.

دوستِ بزرگواری به نام ِ محسن همتی، با ادبیاتی نزدیک به آن چه در سایت ارمیا نیز شاهدش هستیم، از وظیفه ی روشنفکر بود گفته بود که باید حقایق مکتوم را بگوید. البته آن چه من می خواهم بگویم نه به عنوان یک روشن فکر، که معتقدم روشنفکر ِ بدون پسوند وجود ندارد و مآلا فحش محسوب می شود، به عنوانِ کسی که اخبار  و تحولاتِ ایران را رصد می کند می خواهم سخنی را عنوان کنم. فکر می کنم این گفته همان بیانِ حقیقتِ مکتوم باشد...


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

تا به حال تنی چند از دوستانم به من پیشنهاد کردند که آثار نوشته شده ام را بدهم به انتشارتِ سوره مهر تا آن را موردِ بررسی و کارشناسی قرار دهد. البته خودم تا چندی پیش چنین قصدی داشتم که اثرم را به نشر ِ سوره برای چاپ بدهم و خدا را شاکرم که این کار نکردم. در این میان اثر ِ اولم را به یک انتشاراتِ دولتی دادم که از چاپِ آن سر باز زدند. خدا را شکر که چنین کردند. احساس می کنم خدا بغلم کرده است که اثرم را یک جای دولتی چاپ نکرده است. انشالله عقیده مندم که از این پس هم هیچ دولتی را شایسته ی چاپ کتاب هایم ندانم. 

پیش از این نیز از فرهنگِ دولتی بیزار بودم و آن را فرهنگِ نفتی جیره پرور می دانستم. یک نویسنده باید به این توانایی دست یابد که در شرایطِ عادلانه و برابر با دیگر ِ رقبایش به انتشارِ آثارش دست زند. نه این که با رانتِ انتشارتِ سوره ی مهر، به خاطر سیستمِ پخش نظام مند و تبلیغات گسترده و پولی که پای فرهنگ می ریزد، آثارش را نشر دهد. در این میان این جانب به کتبِ منتشره ی آن انتشارات مشکوکم؛ حتی اگر آن کتاب ها، روایت های دستِ اول و کم مانندی همچون "دا"، "بابا نظر" و رمان هایی چون "سفر به گرای 270" و یا "من ِ او" باشد. در این میان آماری که از فروش ِ دا و یا بابانظر و خاطرات عزت شاهی نقل می شود مخدوش است. زیرا سیستم ِ توزیع ِ دولتی انتشارتِ سوره مهر، تبلیغاتِ کارساز، و مراکزی که این کتاب ها را می فروشند در رقابتی ناعادلانه عرصه را بر دیگر نشرها تنگ می کند. هر چند با سر زدن به میدانِ انقلاب می توان حضور مافیای دیگری از آن سوی قصه را شاهد بود که جریان شبه روشن فکری آن را هدایت می کند. و در این میان خدا به دادِ ما برسد.

در این میان طیفِ خوش فکر نویسنده در سوره مهر، همشهری و جاهایی از این دست حتی اگر بهترین آثار را خلق کنند، قوی ترین داستان ها را بیان کنند و صادقانه ترین خاطرات را نشر دهند باز هم به علتِ حضور در رانتِ دولت آدمی را نسبت به آن کار  بدبین می کند.

نکته ی جالب این جاست که بسیاری از نویسندگانی که در همین سیستم های دولتی قلم می زنند مخالفِ محمود احمدی نژاد هستند. بسیاری از آن جز ِ هم پیمانان ِ جنبش نه احمدی نژاد بودند. این مساله ای است که چرایی آن برای من مشخص نیست. هر چند مخالفت نویسنده هایی که تا کنون آثار خود را با رانتِ دولت چاپ کرده اند بدین معنا هم مستفاد می شود که احمدی نژاد در این عرصه فعالیت های نیکویی صورت داده، حتی اگر ما ندانیم چه کرده است.

یکی از آن فعالیت های احمدی نژاد، که در بسیاری از نظام های پیشرفته ی غربی نیز سالیان ِ سال است انجام می شود، واقعی کردن ِ قیمت کاغذ بود. رئیس جمهور دستور به قطع یارانه ی کاغذ برای انتشاراتی ها داد. این مهم؛ قطعا بسیاری از انتشاراتی های ضعیف، بزن در رو، غیر فرهنگی را آشفته ساخت. زیرا در دولتِ آقای خاتمی به لطایف الحیلی به اصحاب فرهنگ مجوز ِ نشر داده می شد. جالب است تنها گزارش ِ زیر را بخوانید که آقای امیرخانی در یکی از نوشته هایش بدان اشاره داشته است. تنها همین را داشته باشید. خواهید فهمید به هر ننه قمری مجوز دادن یعنی چه:

جمعیت امریکای شمالی را با جمعیت کشورمان قیاس می‌کنیم. جمعیت امریکا و کانادا حدوداً ٧/٤ برابر جمعیت کشور ماست. به تعدادِ عناوینِ کتاب (١١٠٠٠ و ٣١٠٠٠) دوباره نظر می‌اندازیم. اگر تعدادِ عناوین را -به درستی- هم‌بسته با تعدادِ نویسنده‌ها بدانیم، ما ١٣ برابر بیش‌تر نویسنده داریم. آیا این بدان معنا است که به لحاظِ فرهنگی بالنده‌گیِ بیش‌تری داریم؟ ١٣ برابر نویسنده داشتن آیا ضامنِ کیفیتِ کتبِ ما نیز هست؟ اصالتاً چه برداشت‌هایی از این رقم می‌توان داشت؟
اولی، خوش‌بینانه‌ترین برخورد: چون ما ١٣ برابر نویسنده داریم، پس بیش‌تر اهلِ مطالعه و تحقیق هستیم. نویسنده‌گانِ فعال‌تری داریم. مولدِ علم و حرفِ تازه هستیم. حرف داریم و مجبوریم کتاب چاپ کنیم و از این دست.
دومی، برخوردِ عرفی از جنسِ روان‌شناسانِ برنامه‌های خانواده‌گی: مردمِ ما بیش‌تر گوینده‌اند تا شنونده‌. بی‌راه نیست که تعدادِ نویسنده‌گانِ‌مان بیش‌تر است اما تعدادِ خواننده‌گانِ‌مان کم‌تر. این یک خصیصه‌ی فرهنگی است. -شاید هم به فراخورِ روزگار این خصیصه‌ی فرهنگی بدل بشود به یک خاصه‌ی تمدنی که گفت‌گویی هم کرده باشیم!
سومی، برخورد واقع‌بینانه است؛ از آمارِ مذکور به صورتِ مستقیم و بی هیچ اما و اگر و ان‌قلتی می‌توان نتیجه گرفت که در ایران نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن، اصالتاً ١٣ برابر راحت‌تر از امریکا است. یعنی هر کسی که با حضرتِ ننوی‌اش قهر کند، سه سوت می‌تواند پرت و پلایی بنویسد و آن را در ایکی ثانیه به چاپ بسپارد. دقت داریم که این سه سوت و ایکی ثانیه در ینگه دنیا به ترتیب تبدیل می‌شوند به ٣٩ سوت و ئیرمی آلتی ثانیه!!! و پر بدیهی است که در چنین شرایطی نویسنده‌ی میان‌مایه عطای این حرفه را به لقایش می‌بخشد و عاقبت به خیر می‌شود. به خلافِ مملکتِ ما که نویسنده‌ی بی‌استعداد تا صور اسرافیل قلم از کاغذ بر نمی‌گیرد که مبادا تخم‌دوزرده‌اش حرام شود...
باز هم در یک نگاهِ واقع‌بینانه می‌توان دریافت که ناشران به صورتِ غیرِ حرفه‌ای کتاب چاپ می‌کنند. آگاه یا نیاگاه، تعددِ عناوین با شماره‌گانِ پایین را ترجیح می‌دهند به عناوینِ کم با شماره‌گانِ بالا. تئوری‌های اقتصادی در زمینه‌ی سرمایه‌گذاریِ سهام، دلیل هم‌چه تمایلی را این گونه شرح می‌دهند: "وقتی جایی ریسک‌فاکتور و تهدید روی سرمایه بالا برود، کوچک کردنِ سبدهای سرمایه‌گذاری به‌ترین روش برای نوعی تجارت با سودِ مطمئن و ریسکِ پایین است." و خوب می‌دانیم که اگر شرایط بهنجار باشد و کیفیتِ آثار درست سنجیده شده باشند، عناوین کم و شماره‌گانِ بالا بیش‌ترین سودآوری را خواهد داشت.

ناشرِ غیرِ حرفه‌ای: ناشر اولین و مهم‌ترین ارزیابِ اثرِ مکتوب است و اگر او در این ارزیابی دچارِ خبط و خطایی شود، نه فقط خود، که جامعه‌ی نویسنده‌گان و مخاطبان را نیز آزار خواهد داد. از همان منبعی که آمارِ بالا اخذ شده بود، آمارِ دیگری به دست آورده‌ایم. فقط در حیطه‌ی ادبیاتِ داستانی و فقط در قسمتِ رمان و فقط در قسمت رمانِ عاشقانه، در امریکا در سالِ ٢٠٠٠ حدودِ ٢٣٠٠ رمان چاپ شده است. و طرفه آن که از میانِ این ٢٣٠٠ رمان، ١٩٨٧ عنوان توسط ١٢ و فقط ١٢ ناشر -گروهِ انتشاراتی- چاپ شده است. یعنی هر ناشرِ این دسته به طورِ متوسط ١٦٦ رمان چاپ زده است. این یعنی نشرِ حرفه‌ای! کسی که یاد بگیرد در سال ١٦٦ رمان چاپ بزند، و -نه مثلِ ناشرانِ دولتیِ ما- به فکرِ سودآوریِ فروشش هم باشد، به طورِ طبیعی صاحبِ تشکیلاتی می‌شود که در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای ارزیابی می‌کنند، در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای چاپ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای برای آن تبلیغ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای آن را می‌فروشند... این یعنی نشرِ حرفه‌ای و بی‌هوده نیست که این ٢٣٠٠ رمانِ عاشقانه می‌توانند در یک سال بیش از یک میلیارد دلار فروش داشته باشند.

البته آمار فوق مربوط به سال 2000 است. اما در ایران چه تعداد ناشر ِ آثار داستانی داریم و چرا؟  جالب است در آمریکا بیش از 50 درصد کتاب های منتشره رمان است، اما در ایران در سال 87 در ایران طبق ِ آمار خانه کتاب کمتر از 18 درصد آثار مربوط به ادبیات داستانی است. و در همین 18 درصد هم آثاری که ارزش ِ چاپ ندارند را نیز اضافه کنید. در آمریکای شمالی، یعنی آمریکا و کانادا، کتب ِ منتشره در هر سال در نسبت به جامعه ایران کمتر از 1/13 است. یعنی ما سالانه 13 برابر آمریکای شمالی کتاب نشر می دهیم. این در حالی است که همه به سیستم ِ مجوز دهی وزارتِ ارشاد گیر دارند که چرا معطل می کند. مجوز بدهد زودتر خلق الله آثارشان را چاپ کنند. عمده ی این 13 برابر چگونه چاپ می شوند. دور از انصاف نیست اگر بگوییم این 13 برابر ناشی شده است از کتبی است که توسطِ نشرهای غیر حرفه ای و انتشارتی که در فضای خر تو خر دوم خرداد مجوز گرفته اند و یا انتشارتِ دولتی هستند که نسبت به تولید هر چیزی از جمله کتاب اهتمام ویژه ای می ورزند. 

یک دیگر از اعجایب نشر در ایران، نشر ِ کتاب به شرطِ حق الزحمه به ناشران است. در هیچ سیستم ِ دقیق و طراحی شده ی فرهنگی چنین پدیده ای را نمی توان شاهد بود. و آن این که به انتشاراتی پول بدهی تا کتابت را چاپ کنند. یعنی انتشارتی هستند که حیاتِ آن ها متضمن ِ پول ِ نویسنده هایش است و نه مخاطبانش. چنین انتشاراتی همین الان در تهران به وفور یافت می شوند و با توجه به قطع یارانه ها توسطِ دولت احمدی نژاد می بایست جز ِ مخالفان "نخبه"ی! او باشند. البته این قلم به هیچ روی ادعای این ندارد که نخبگان واقعی جامعه، نه آنان که لافِ نخبگی می زنند، موافق احمدی نژاد هستند. قطع به یقین درصد قابل ملاحظه ای از نخبگان منتقدِ رئیس جمهور هستند. ولی می خواهم بگویم برخی مخالفت ها در این میان که به نام سکه ی تقلبی نخبگی ضرب می شود، در واقع مخالفت هایی است که در به خطر افتادن منافع افراد به وجود آمده است. با توجه به بحثی که داشتیم چنین انتظاری دور از ذهن نیست. انتشارتی که به صورتِ فله ای و بدون داشتن ِ لیاقتِ لازم و بدون رعایت نُرمِ حرفه ای مجوز می گیرند، اکنون که یارانه ی کاغذ را به سوی خود کم لم یکن می بینند بایدم از احمدی نژاد متنفر باشند. حرفِ حرفه ای و مطلوبی که احمدی نژاد در مناظره با رضایی زد نشان از سطح ِ درکِ او دارد. در آن جا رئیس جمهور گفت: "شما می گویی برخی از کارخانه جات تعطیل شده اند. خب، کارخانه ای که دارد ضرر می رساند و نمی تواند با بقیه رقابت کند باید هم تعطیل شود."

این البته به شرطی است که فضای رقابتی در کشور ایجاد شود. در یک شرایطِ عادلانه و بدون ِ رانتِ ویژه ای آن هایی که به ناحق کارخانه ای تاسیس کرده اند و یا مجوز انتشارتی را گرفته اند، اکنون باید از صحنه کنار بروند. زیرا عرصه اقتصادی، نباید جولانگاه حضور ِ کسانی باشد که با حیله و مکر پا گرفته اند و همچنان می خواهند با مکیدنِ خونِ دیگران خودشان را سرپا نگه دارند. 

به قول ِ فرهاد جعفری:

من شخصاً؛ دوسه استادِ دانشگاه می‌شناسم (از همان قماشی که در نتیجه‌ی رانت حکومتی در 26 سال نخست به این فرصت دست یافته‌اند وگرنه حتا برای معلمی دبستان یک روستای دور افتاده هم صلاحیت ندارند) که علاوه بر سمت استادی و عضویت در هیات علمی یکی از دانشگاه‌ها (و دریافت حقوق‌های کلان میلیونی) صاحب امتیاز یک انتشاراتی هم هستند.

که کارشان چیست؟!
چاپ و انتشار جزوات تحقیقی یا پایان‌نامه‌های دانشجویان‌شان در قبال دریافت مبالغی بین دو تا پنج میلیون تومان از دانشجوی مزبور! (کجای دنیا یک بنگاه انتشاراتی از نویسنده حق العمل دریافت می‌کند مگر در ایرانی که الیگارشی آن را ساخته است؟!).

اما این همه‌ی درآمد این قبیل انتشاراتی‌ها از قبال چاپ چنین کتاب‌هایی نیست. بلکه تا همین چندی پیش، بسته به تیراژ و تعداد صفحات کتاب، سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی (یارانه) هم از دولت دریافت می‌کردند. اما دولتِ احمدی‌نژاد، در جهتِ اصلاح بنیادهای اقتصادِ دولت‌زده‌ی ایران، مدتی‌ست که «سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی» این قبیل انتشاراتی‌ها را حذف و در نتیجه دستِ صاحب چنین بنگاه‌هایی را از اموال عمومی کوتاه کرده است.

پس بسیار طبیعی‌ست که شمار زیادی از صاحبان چنین بنگاه‌‌هایی، سایه‌ی احمدی‌نژاد را با تیر بزنند و از او منزجر باشند. این است که وقتی گفته می‌شود «نخبگان و فرزانگان و روشنفکران» با احمدی‌نژاد مخالف هستند؛ باید بدانید که «نه همه»، اما «شمار زیادی» از این «ناشران و اساتید» از کدام قماش نخبگان و فرزانگان و روشنفکران هستند!

دکتر بهار، استاد فیزیک دانشگاه تربیت معلم، از استادِ خود دکتر گلستانیان خاطره ای نقل می کرد با این مضمون که "سعی کن چیزی بنویسی که در هر سیستمی قابل چاپ باشد." البته با کمی دقت می تواند به باطن ِ حکیمانه ی این  گفته پی ببرد. یعنی اگر آدمی خود را از سیستم های دولتی که با پول ِ نفت سرپا نگه داشته اند دور نگه دارد، قادر خواهد بود در هر نظامی حرفش را به کرسی بناشند؛ همچون کتابِ ولایت فقیه امام خمینی. کتابی که در حکومتِ طاغوت خوانده شد و زنده ماند و چه بسیار آثار ِ دولتی که در جمهوری اسلامی تولید می شود  و هم زمان با تولید خود به مرگ می رسد. 

انشالله فرهنگ دولتی کم سوتر و روش مندتر شود و در عین حال شاهدِ دولتِ فرهنگی باشیم، که این دولت نیز همچون اسلافش کمتر فرهنگی است...

===========

می توانید به اینجا بروید و آسیب شناسی دقیق رضا امیرخانی را ببینید. 

فرهادِ جعفری نیز در این میان مطلبِ جالبی نوشته است. که می توانید این را هم از اینجا ببینید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف
مطلبِ زیر را امیر عبدالهی برایم فرستاد. همچنان مصرم که این مطلبِ امیر را از دست ندهید؛ مطبی پیرامونِ کتاب خوانی. اما مطلبِ زیر، با این که صد در صد با همه ی حرف هایش موافق نیستم، ولی به علت پسندیده بودن روح مطلب آن را تقدیم حضور می کنم.
- - - - - - - - - -
دیشب/ سازمان هواشناسی گزارش داد/ «اینک در بهار آزادی» / همه جا آفتابی است/ و «فردا چو بهار آید صدلاله به بار آرد»/ و همه جاده‌های کشور باز است/ الا جاده انقلاب/ که در آن چند بهمن افتاده به این بزرگی/ از برف رشته‌کوه بی‌بصیرتی / جاده مه‌آلود است/ و از ماموران پرتلاش اداره راه/ کاری ساخته نیست/ در مسیر شمال به جنوب/ عده‌ای از راننده‌ها/ از بس بوق زدند/ کوه ریزش کرد/ در جاده انقلاب/ روی یکی از تابلوها نوشته بود/ یکی بود یکی نبود/ غیر از خدای مهربون/ هیچ‌کی نبود/ جاده لغزنده است/ دشمنان مشغول کارند/ با احتیاط برانید/ سبقت ممنوع/ دیر رسیدن به پست ریاست‌جمهوری/ بهتر از هرگز نرسیدن به امام است/ حداکثر سرعت مجاز، سرعت حرکت ولی‌فقیه است/ اگر پشتیبان ولایت‌فقیه نیستید/ لااقل کمربند دشمن را نبندید/ با دنده لج حرکت نکنید/ با وضو وارد شوید/ این جاده مطهر به خون شهداست/ «قسم به اسم آزادی، به لحظه‌ای که جان دادی»/ «که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید»/ به دلم افتاده/ امسال امام زودتر می‌آید/ الان خمینی/ خودش در پاریس است/ و دلش اینجا/ اما اینجا/ عده‌ای در شمال تهران هستند و دلشان با BBC است/ و من دارم «در دل تار شب ای شهیدان» / سرود «خمینی ای امام» را/ تمرین می‌کنم/ و به روح‌الله می‌گویم/ تو از «تبار حسین شهیدی» / «از دیار سرور و خدایی» / «ما در ره اسلام، پیمان خون بستیم»/ اوباما خیال کرده/ «ما نوگل بهاریم»/ «اما امام ما گفت»/ هر چه فریاد دارید/ بر سر آمریکا بکشید/ «ای مجاهد، ای مظهر شرف»/ رسمش این نبود که در جاده انقلاب/ غائله برپا کنی/ این صندلی که بر آن تکیه زدی/ «از اشک یتیمان است از خون شهیدان است»/ «آمده موسم فتح و ایمان»/ الان چه وقت پرپر کردن لاله‌هایی است/ که «سر زد ز خون شهیدان؟!»/ «دشمن ما منطق ضدبشر دارد»/ «بحر وطن! نوکر اجنبی»/ «خود تو بگو، چه ثمر دارد؟»/ سارکوزی می‌خواهد/ نوفل لوشاتو را بفروشد/ و با پولش/ در ایران/ انقلاب مخملی راه بیندازد/ دیشب وقتی/ اخبار ساعت 9 را گوش دادم/ «ما همه پیرو خط رهبریم» نبود/ و تیتراژ خبر تغییر کرده بود/ و به جای «انجز وعده»/ ادای BBC را درآورده بود/ ما اگر بر صف دشمنان حمله می‌بردیم/ در صفوف خودی رخنه ایجاد نمی‌شد/ و بهمن، جاده انقلاب را نمی‌بست/ من عاشق بهمن انقلابم/ نه بهمن جاده چالوس/ و در دهه فجر به دنیا آمده‌ام/ من با انقلاب هم‌سن‌ام/ جشن تولد ما در یک روز است/ یار دبستانی من انقلاب است/ من و انقلاب/ چند روز دیگر/ وارد سی ‌و دومین سال بهار زندگی‌مان خواهیم شد/ و چه زجری کشیدند/ آنها که من و انقلاب را/ از آب و گل درآوردند/ من نمک‌نشناس نیستم/ فقط یک سوال دارم/ «این بانگ آزادی کز خاوران خیزد»/ یا از نیاوران؟!/ و «حرف امام این بود، در سرزمین ایران، پاینده‌ است اسلام» / من رانندگی را در همین جاده انقلاب/ یاد گرفته‌ام/ اما راننده فرمول یک هم/ نمی‌تواند چشم بسته حرکت کند/ شوماخر هم خلاف کند/ پلیس باید به «مرّ قانون» عمل کند/ مگر اینکه رشوه گرفته باشد! / ماشین من/ بیمه آسیا نیست/ «بیمه انقلاب» است/ و پدرم اول انقلاب در کمیته بود/ و خوب شد که در جنگ شهید شد/ و از کمیته X سر درنیاورد/ من جلوی آینه ماشین/ علامت X نگذاشته‌ام/ پلاک پدرم را آویزان کرده‌ام/ و وصیتنامه‌اش/ هنوز هم/ آویزه گوشم است/ وصیتنامه پدرم/ نامه‌ای بود خطاب به امام/ که هم سلام داشت/ و هم والسلام/ سرگشاده نبود/ الان سختگیرترین ویراستارها هم/ که از همین دل‌نوشت/ هزار و یک غلط درمی‌آورند/ نمی‌توانند از وصیتنامه بابااکبر/ یک غلط بگیرند/ غلط - غلوط/ در نامه‌های شیخ زیاد است/ من دیکته را / از معلم سال اولم یاد گرفتم/ نه از آقای جین شارپ! / و پدرم عاشق امام بود/ و با «پرواز انقلاب»/ بال درآورد/ و رفت مهرآباد که در فضایش / «بوی عطر شقایق پیچید» ه بود / من می‌خواهم به آن خلبان بگویم/ امسال دست امام را محکم‌تر بگیرد/ و امام را زودتر بیاورد/ من دلم برای خمینی تنگ شده/ هوای روح‌الله افتاده به سرم/ پدرم بعد از جمعه سیاه می‌گفت/ «که راه ما باشدا راه تو ای شهید»/ پدرم «دست قهار خلق خدا بود» / و قبل از انقلاب/ عکس خمینی را/ به طلق موتورش زده بود/ و چند بار از ساواک کتک خورد/ نوش جانش/ مامور ساواک می‌گفت/ به خمینی فحش بدهی/ ولت می‌کنم/ و پدرم به شاه فحش داد/ و گفت/ «ما بچه‌های ایران جنگیم تا رهایی فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد»/ ...
... پدرم/ در ره منزل لیلی/ مجنون بود/ و می‌گفت/ «آنکه بر ظلم شب حمله‌ور شد»/ خمینی بود/ «سران فتنه» بعدا آمدند!/ من یک روز/ وصیتنامه پدرم را چاپ می‌کنم/ الان زود است/ می‌ترسم با این نامه‌ها و بیانیه‌ها/ اشتباه گرفته شود/ و می‌ترسم بیفتد زیر بهمن جاده انقلاب/ و دیده نشود که «در زمستان / بهاران آمد / آدم از قعر دوران آمد».
«خمینی ای امام، خمینی ای امام»/ امسال زودتر بیا/ من می‌دانم امسال هم که بیایی/ اول می‌آیی به ما سر می‌زنی/ و بعد ای «حبل‌المتین توده‌های آرزومند»/ باز هم می‌روی بهشت‌زهرا(س)/ و برای شهدای راه انقلاب/ فاتحه می‌خوانی/ شهدایی که قرآن گفت زنده‌اند، شهیدان اسلام‌اند/ و امروز/ عده‌ای می‌خواهند/ از زنده‌هایی که راست‌راست راه می‌روند/ شهید بسازند/ گوش من فقط «ندا»ی هل من ناصر ولایت را می‌شنود/ امسال زودتر بیا خمینی/ «مقدمت را اماما! شهیدان با نثار تن خود گشودند»/ بیا خمینی/ من دلم برای تو تنگ شده/ و برای «الله‌اکبر»ی که «مرتضایی‌فر» گفت/ اماما! دیروز عده‌ای معدود/ پشت‌بام رفتند/ و الله‌اکبر گفتند/ که ترجمه‌اش این بود/ آمریکا بزرگ‌تر از آن است که وصف می‌شود!/ امروز /اماما! /«ما نغمه الله‌اکبر بر زبان داریم»/ و البته قرائت‌ها از دین زیاد شده/ و کم مانده VOA بر «چهل حدیث» تو/ تفسیر بنویسد/ اماما! من از طرف آنها/ که عکست را پاره کردند/ معذرت می‌خواهم/ آنچه در موزه رفت/ «ایسم»‌هایی بودند که دچار «ایست» قلبی شدند/ جای تو در قلب ماست/ که بت‌شکن بودی/ و نترسیدی که CNN/ تو را مخالف حقوق بشر بخواند/ اماما! با وجود تو بود/ که «در زمستان بهاران آمد» / من از طرف آنها که/ به تو جام زهر دادند/ معذرت می‌خواهم/ اماما! امسال زودتر بیا/ «پرواز انقلاب» را جلو بینداز/ من با «بصیرت»ام/ و کام تو را شیرین خواهم کرد/ اماما! امسال زودتر بیا/ لااقل به خاطر خامنه‌ای/ مگر نگفتی که سیدعلی/ چون خورشید می‌درخشد/ اینجا اما عده‌ای پشتیبان آمریکا شده‌اند/ و به خورشید پشت کرده‌اند/ و بر اصل ولایت‌فقیه/ شعار مرگ می‌دهند/ و عده‌ای از تو دم می‌زنند/ تا او را بکوبند/ و از همت حرف می‌زنند/ تا مرا بکوبند/ بنشین اماما! در همان صندلی معروف/ کنار مزار شهدا/ و باز هم به پشتیبانی ما/ توی دهان‌شان بزن/ اماما! / دولتی که تو تعیین کردی/ به پشتیبانی رای ما بود/ اما امروز/ می‌خواهند رای ما را به انقلاب/ به پشتوانه سفارت انگلیس/ نادیده بگیرند/ و در جاده انقلاب/ حتی از تو/ از اسلام ناب/ عبور کنند. اماما! باز هم بیا/ امسال زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران‌جانی»/ «غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشن‌زبان داریم»/ که تو گفتی لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دل‌مان برای تو تنگ می شود/ خامنه‌ای را نگاه می‌کنیم/ «دشمن بداند ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف به صف ما آهنین چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم».
«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای امام، خمینی ای امام».
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

اما بخشِ دوم مطلب درباره ی آرمان خواهی. از گزندگی و لات بازی در کلام عذرخواهی می کنم. گفت به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد و یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سوادت خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه و یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟. این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلبِ قبلی ام اشاره به همین دغدغه ی من داشت، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس نوشت: سجاد گفت خیلی دلِ پری دارم که باید بگویم گل گفتی. هم طیفی های من البته آن هایی نبودند که در نوشته ی قبل هدف گرفتم. هم طیفی های من جونان دوست داشتنی بسیجی و مذهبی هستند که من نسبتِ به آینده ی آنان نگرانم. در نوشته ی قبلی روی سخنم با کسانِ دیگری بود و نه رفقای خودم، البته آن هم موردِ نقدِ من هستند؛ مانند این نوشته.

دوستِ دیگری به نامِ احسان که بنده افتخارِ آشنایی با ایشان را احتمالا ندارم نقدی را وارد نمودند. انشالله آقا احسان ایمیلی بدهند که از آن پل ارتباطی برخی حرف ها را منتقل کنم. علی الاجمال باید بگویم دسته بندی مذهبی، غیرِ مذهبی را دقیق نمی دانم و اگر در نوشتارم از آن استفاده می کنم مسامحتا و جهتِ تقریب به ذهن است. وگرنه چنین دسته بندی از اساس اشکال دارد. دیگر این که باید سعی کنم درست بنویسم، شاید این درست نویسی و بیانِ رئال ماجرا به تندنویسی هم بیانجامد. بنابراین تند یا صریح نویسی ذاتا پدیده ای شوم نیست، بلکه عیار آن در مقایسه با واقعیت سنجش می شود. منتها بابتِ بی ادبی باید بگویم حق با شماست، احساسم این است که چندجایی را با به کار بردنِ تعابیری سخیف نوشتم. از این بابت عذرخواهی می کنم، با وجود این که بخش هایی از نوشته ام را حذف کردم، باز هم ماحصلِ آن در برخی عبارات زننده شد. ولی من آن قدرها هم بی ادب نیستم، این زیاده روی در به کار بردنِ عبارت زننده که خودم هم بر آن اعتراف دارم موید حکمِ کلی من بابِ بی ادبی نیست. اساسا با یک نوشته نمی توان به این مهم پی برد. بی ادبی باید در پروسه ای از نوشته ها دیده شود، وگرنه قضاوت با یک نوشته داوری محکم و ثقه ای نیست. انشالله که دوستِ عزیزم باز هم خواننده ی مطالبم باشند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها.

اما...

دوستِ بزرگواری فرمودند:

سلام. یه سوال دارم. چرا معمولا نوشته های شما هیچ نظری ندارن؟ به نظرم اینقدر طولانی و خارج از حوصله می نویسید که خواننده های خیلی کمی جذب مطالبتون می شن و کار اصلا به نظر دادن نمی رسه.

به نظرم باید در پستِ دیگری در موردِ گردن صحبت کنم. مساله ی گردن، ران پا و بازو با هم هم ارزند...

خرابه چراغونه امشب/ قناری غزل خونه امشب/ موهام فرش مهمونه امشب/ دلم خونه امشب.

آقا ببین که دارند دینِ بچه ها را می برند. برخی با بحث های انحرافی خود به نام دین دارند تمدن ِ اسلامی را نابود می کنند. آقا حیفِ شمشیری که می خواهید بر فرق کسانی بکوبید که مغرضانه تمدنِ اسلامی را زمین گیر می کنند.

page to top
Bookmark and Share

{پیش نوشت:

اول این را بگویم که وبلاگم یک ساله شد، توی یک سال اخیر یعنی ۴/۱۰/۸۷ تا امروز ۱۷۹ پست نوشتم و در عین حال ۵۰۰۰ بازدید کننده داشتم، خدا قبول کند و از امام زمان می خواهم مثل شب های قدر سال های قبل با پرونده ام برخورد نکند که تا به دستش رسید پاره پاره اش کند و بریزد توی سطل آشغال و اعصابش به هم بریزد بابت این همه فضاحتی که به بار آوردم. از حضرت صاحب می خواهم شفاعت کند که این نوشته ها هیزم جهنم من نباشد، یا صاحب الزمان!

و اما بعد، تشکر و قدردانی می کنم از همه ی رفقایی که کامنت گذاشتند، مخصوصا آقا سجاد گل که پس از مدت ها پیدای شان شد و من مشتاق دیدار و نظراتش بودم. واقعیت امر این است که احساس می کنم در مسائل مهم نظر مراجع را بدانیم و مراجع بدور از اسلام حکومتی و باندی، می بایست مدام در حال تطبیق اتفاق های مهم اجتماعی با حکومت اسلامی باشند، تمام حرف همین است. به هیچ وجه بحث تغییر مرجع مطرح نیست، آیت الله مکارم شیرازی، از اورع و اتقیای مراجع است که به علم دین و تلاش صدقانه و عالمانه شهره است. بنابراین جای تغییر مرجع نیست و تازه این که تغییر مرجع یک مساله ی دل بخواهی نیست و اگر کسی که هنوز درجه ی اجتهادش پابرجا است و دلیلی بر عدم عدالتش توسط علما و حوزه اعلام نشده است، بنابراین تعویض آن غیرممکن و از لحاظ شرعی حرام است. اگر کسی بخواهد چنین کاری کند اساسا نیاز به مرجع ندارد. چون از عدالت ساقط شدن مرجع در توان مکلف نیست. از این روی تا زمانی که آقای مکارم مورد تایید حوزه باشد، بنابراین برای من که به تحقیق این شخصیت برجسته را انتخاب کردم واجب است که از ایشان تقلید کنم.

مساله ی اصلی این است که من حق دارم در مسائل مختلف روز از مرجع سوال و استفتا کنم و حتی نسبت به پاره ای از رفتارهایش سوال داشته باشم. آن، در دین مسیحیت است که پاپ یک قلمبه نور است، ولی در اسلام همه ی ما نسبت به هم مسئولیم و باید به هم تذکر دهیم. این تذکر وجه تمایز ما و مسیحیت است. بنابراین من روحی فداک هیچ مرجعی نیستم، بلکه تنها همه ی ما روح و جان مان باید فدای اسلام باشد. پس با کمال احترام و مورد قبول بودن جایگاه علمایی، فقهی همه ی بزرگوران لازم می دانم برخوردی فازی کنم. من عاشق برخورد فازی و نسبی هستم و معتقدم همین مطلق بینی در حوزه ی نظر درباره ی دیگران پدر ما را در آورده است. مطلق بینی می گوید چون یک انتقاد از مرجعت کردی پس عوضش کن (عین رفتار رادیکال عده ای که اکنون... چه بگویم؟) من می گویم قبول می کنم در برابر علمایی چون آقای جوادی، آقای مکارم  و سایر اعاظم هیچ هستم و اصلا کسی محسوب نمی شوم. این ها انسان هایی متقی، بزرگوار، عالم و حتی تمدن ساز هستند. فقط با کمال احترام راه سوال پرسیدن و اندیشیدن را نمی بندم و با کمال امتنان و احترام از ایشان سوال می پرسم و نقد می کنم. این نقد هر چند هم سطحی باشد، بواسطه ی پاسخ جدیدی که آقایان می دهند و فکری که می کنند باعث ارتقای جایگاه شان در پیشگاه حضرت باری می شود. همین!}

یالطیف

می خواهم امروز که روز سوم ارباب بی کفن مان است یک روای بشوم از قصه ی آقا. فرض کنید من میثم امیری شده ام یکی از فقهای زمان امام حسین. من را یکی از فقیهان توی کوفه در نظر بگیرید که آمده ام سر درس و بحث و می خواهم برای شاگردانم از احکام جهاد بگویم. (رابطه ام با عمر سعد هم هی بدک نیست.) نشسته ام توی کرسی تدریس و به عنوان یکی از فقها که درس خارج فقه توی کوفه دارد شروع می کنم به تدریس درس امروز که فقه الجهاد باشد، این را هم بگویم که الان دو روز بعد از عاشورای ۶۱ است و اما درس گفتار امروز من فقیه دو روز بعد از روز عاشورای ۶۱ و توی کوفه:

 طلبه های فاضل توجه داشته باشید می خواهم چند حکم در مورد جهاد را امروز به شما معرفی کنم. موجب امتنان است که نظرات تان را بی پرده بگویید.

۱. در اسلام آمده است مسلمان در جهاد با کفار در ماه های حرام نجنگد. (یکی از طلبه ها بلند شد و گفت: ببخشید حاج آقا پس چرا الان علیه حسین لشکر کشی کردند، مگر محرم ماه حرام نیست؟)

ادامه می دهم:

۲. زمانی جهاد مسلمان در مقابل کفار واجب است که جمعیت مسلمانان یک به ده باشد. یعنی به ازای یک مسلمان، ۱۰ کافر در جبهه باشد. (همان طلبه: پس چرا حکم وجوب جهاد علیه حسین داد، شنیده ایم که حسین با کل سپاهش ۷۲ نفر بوده است!)

۳. مسلمانان در جهاد با کفار فقط باید سر از بدنش جدا کنند، و حق ندارند بین سر و بدنش فاصله بیاندازند. (همان طلبه: آقا پس سر حسین بالای نیزه ها چه کار می کند؟!)

یک مقدار چپ چپ به طلبه نگاه می کنم و ادامه می دهم و مخاطبم را صریح تر بر می گزینم:

۴. مسلمان! اگر کافری را کشتی، مبادا بدنش را مثله کنی! (همان طلبه بلند شد، با تند خویی بهش گفته ام: دیگر چه می گویی، نکند می خواهی بدن حسین را مثله کردند؟ طلبه خنده ی نمکینی کرد و گفت: نه آقا مثله نکردند، فقط وقتی زینب رفت بالای بدن حسین با تعجب گفت: اه، انت اخی؟)

۵. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا آب را به روی او ببندی! (به طلبه گفتم که دیگر نظم کلاس را به هم نزند، بگذارد اول احکام را بگویم بعد از کلاس با هم بحث می کنیم.)

۶. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا به کودکان و زنان بی احترامی کنی!

۷. مسلمان اگر با کافری جنگیدی و آن کافر از بزرگان قومش بود، مبادا به زن و بچه هایش آسیبی برسانی!

۸. مسلمان عهد و عیال کافر را که به اسارت گرفتی توی کوچه نچرخانی ها (خیالتان تخت باشد... به هیچ کس بی احترامی نشد!)

۹. مسلمان مبادا متعرض زن و بچه هایش  بشوی ها...

همان طلبه گفت:

آقا بگذار احکام جهاد را گفتی من هم احکام ذبح را بگویم و گرنه می میرم:

۱. مسلمان قربانی باید ۶ ماهش تمام شده باشد!

۲. مسلمان قبل از ذبح به قربانی آب بدهید!

۳. مسلمان سر از بدن را سریع جدا کنید!

۴. مسلمان چاقویت تیز باشد!

مسلمان، مسلمان، خواستی کافر را بکشی...

و فدینـه بذبح عظیم

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share

{صحبت درباره ی عاشورا بود ولی من دلم راضی نمی شود که یک نکته ی مهم را خدمت تان عرض نکنم. این را بگویم و ادامه بحث را خدمت تان عرض کنم. وظیفه ی مرجع تقلید چیست؟ آیا غیر از این است که باید به تبیین یک حقیقت مطلق بپردازد. غیر از این وظیفه ای ندارد. انتظار ما این است که او هر جا کجروی دید آن را فریاد زند. وقتی یک مرجع محترم تقلید درباره ی پاره ای از مسائل سکوت می کند، آدم شک می کند. این یک سوال جدی است. چرا درباره ی شعارهایی که توی قم داده شد هیچکدام شان غیر از آقای نوری همدانی موضع نگرفتند؟ بعضی از مراجع خودشان را وارد مسائل روز به معنای اعلام موضع صریح نمی کنند. این پذیرفتنی است. مثلا آیت الله آقای وحید خراسانی در فوتِ آقای بهجت هم پیام تسلیت نفرستاد. ایشان بیشتر به بحث و تببین آن حقیقت مطلق در درس شان می پردازند و تذکرات را خصوصی می دهند. توی سایت ایشان بروید برای زندگینامه شان هم نوشتند"جز قصور و تقصیر چیزى ندارم . . ." من روی سخنم با مفسران و مراجع تقلید است که در هر مساله ای دخالت می کنند، الا آن مساله ای که به آن ها مربوط است.

چرا این سیاست یک بام و دو هوا دیده می شود؟ هنوز این مساله برای من حل نشده است که چرا بعضی از مسئولان به قم نزد مراجع می روند؟ این قضیه برای من مبهم است. مسئول مملکتی وظیفه دارد بر اساس قانون عمل کند و به مردم پاسخگو باشد. توی خبرها دیدم مثلا به مناسبت روز اهدای خون، رییس اداره ی انتقال خون قم با همکارنش رفتند سراغ مراجع. مساله ای به نظر من غیر قابل توجیه. یک روز کار و اداره را تعطیل می کنند بروند خدمت مراجع که چه بشود؟ که آقا بگویند انتقال خون خوب است. همین! شما بروید توی سایت شان نگاه کنید اگر حرف بیشتری زدند! جالب است آن روز را روز کاری حساب می کنند! اگر خیلی عاشق مراجع هستید و می خواهید واقعا دیدار کنید بعد از وقت اداری و بدون حضور رسانه ها این کار را انجام دهید. کاری که وزیر دوست داشتنی بهداشت دولت نهم کرد. آقای دکتر لنکرانی بدون حضور رسانه ها رفت خدمت آقای بهجت (ره). این مساله خیلی با اهمیت است، توی شرایط فتنه یک انسان روستایی می فهمد که اگر کسی بخواهد با کفش، و دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند اشکال دارد. این مساله را یک روستایی می فهمد، ولی بعضی از مراجع و مفسران قرآن نمی فهمند. اگر نماز خواندن با کفش، و مختلط با آن وضع حجاب خلاف دستوارت دینی است، چرا اعلام موضع نکردند؟ چرا 60 سال درس و بحث برای آن ها که مدام در حال نظر دادن در مورد مسائل روز هستند این قدر بصیرت نیاورد که این را ببینند؟ فقط بلدند به احمدی نژاد گیر دهند که آقا چرا وزیر زن می گذاری؟ و بعدش توی رسانه ها بگویند علمای دینی در ایران تفکرات قرون وسطایی دارند. مهم نیست که چه کسی عکس امام را پاره کرد، مهم نیست آن ها که توی قم شعار دادند چه کسانی بودند، مهم نیست دختر و پسر، مختلط و با کفش نماز خواندند از چه گروهی بودند، مهم این است  مرجع تقلیدی که درباره ی مسائل مختلف نظر می دهد، بگوید نظرش در باره ی این کارها چیست. توی هر دو دسته من رفقایی دارم، هم سبزی های بزرگوار و هم دسته ی مقابل. ولی مساله ی اصلی این است چرا این اعمال محکوم نمی شود؟

امام خمینی ولایت فقیه را به عنوان یک مساله ی اعتقادی مطرح کرد. برای من ولایت فقیه یک مساله ی سیاسی نیست که بخواهد خوشم بیاید یا نه، طبق نظر امام ولایت فقیه یک مساله اعتقادی است. حالا آقایان به این بخش از تفکرات امام پشت می کنند. وقتی به حرف رهبر توجه نمی کنند، یعنی عدم تمکین به این بخش از نظر امام، آن وقت ... راستی اگر ولایت فقیه را از امام برداریم از ایشان چه می ماند؟ بعضی از علما به ولایت فقیه امام نقد دارند. این یک بحث دیگری است. ولی مراجعی که این نظر امام را قبول دارند چرا نسبت به عدم تکین آقایان علی رغم ادعای پیروی از خط امام تذکر نمی دهند؟ یعنی این ها به اندازه ی محسن رضایی بصیرت نداشتند به آقایان تذکر بدهند؟

این مهم نیست که این ها رنگ شان چیست. حالا این ها سلیقه به خرج داند یک مقدار هم مکر و رنگ سبز را انتخاب کردند. اشکالی ندارد، این زیاد مهم نیست. مساله ای اصلی این نیست که بعضی مثل مدیر کیهان بگویند این سبزی مثل قرآن بالای نیزه کردن است. من این نظر را قبول ندارم. بالاخره احمدی نژاد هم توی انتخابات پرچم ایران را انتخاب کرد. او که خوش سلیقه تر عمل کرد.  مساله این نیست. مهم تفکر است. حتی با خود این رفقا هم مشکلی ندارم. خیلی حس خوبی ندارم که به آن ها ضد انقلاب گفته شود. نه... نباید این حرف را زد. ( ضد انقلاب را قالیباف گفت.)  این جور بحث ها انحرافی است. بحث اصلی این است که مراجعی که در مورد انتقال خون، اسلامی کردن علم، هزار تا چیز مشابه حرف می زنند، در حوزه ای که وظیفه ی آن هاست تا تبیین کنند سکوت اختیار می کنند. این خیلی جالب است. باز دم علامه آقای جوادی گرم که با پی دوم اختلاف  فاز (بعد از 4 ماه) در باره ی جمهوی ایرانی نظرش را گفت. دست مریزاد. چرا بقیه ی آقایان در مورد انحراف های جدی حرف نمی زنند؟ اصلا چرا بگویم انحراف، می گویم شبهه. شاید نماز خواندن با کفش درست باشد، شاید با حجاب آن جوری نماز خواندن درست باشد، شاید دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند درست باشد، شاید شعار علنی علیه ولایت و دین دادن درست باشد،... اگر درست است چرا خوف می کنید؟ بیایید بگویید درست است. از مسولین هم خواهش می کنم طبق قانون وظیفه شان را انجام دهند و لازم نکرده بروند قم. اگر می خواهند خدمت مراجع برسند در خارج از وقت اداری بروند. این ها خیلی مسائل مهمی است و مردم همه ی این ها را دنبال می کنند؛ شاید سکوت می کنند ولی همه چیز را می بینند. من خودم مقلد آقای مکارم هستم ولی تقلید من در مسائل مبتلابه فقهی است و انشالله این حق را برای من قائل هستید که تقلید فکری نکنم و نظرم را صریح اعلام کنم. آرام آرام دارم توهم می زنم که مراجع محترم به خاطر پاره ای از سیاسی کاری ها سکوت می کنند. همان طور که حضور زنان در ورزشگاه که دستور احمدی نژاد بود و به نظر آقایان خلاف بود را مورد هجمه قرار دادند، بیایند در باره ی برخی دیگر از مسائل که شبهه ناک است حرف شان را بگویند.}

یالطیف

حرف های بالای من از بقیه ی حرف هایم مهمتر است. فکر کردی رمقی دارم که برایت از جوان 18 ساله ی فرمانده بگویم. نمی دانم چه دردی است که علی اکبر حسین را اندازه ی هولدن کالفید ناطور دشت نمی شناسیم. خوف نمی کنید اگر بگویم کالفید را بیشتر دوست داریم. چرا؟ این جوان 18 ساله که بالاترین عبادت یعنی جهاد در راه خدا را انجام داد.

"اربا اربا"

فکر نکنید این کلمه ی بالا را همین طوری نوشتم و از خودم در آوردم. این وجه مشترک بسیاری از تاریخ ها حتی ارشاد شیخ مفید است. وقتی علی اکبر...

می دانستی جوان فرمانده که رفته بود بجنگد زیر تیر حرامیان قرار گرفت. علی اکبر روی اسب می جنگید ولی تیرها یکی پس از دیگری می آمدند. گفته اند مقتل علی اکبر پشت جبهه بود. چون وقتی که سر افتاد روی اسب و داشتند می زدند... حسین از آن طرف می دید دست ها می رود بالا و می آید پایین... توی همان لحظه سینه ی علی اکبر روی اسب سالم مانده بود. نامردها ارفاق نمی کردند. یکی دهانه ی اسب را گرفت و برد سمت پشت جبهه ی کفر و گفت "آوردمش بزنیدش." 

بروید از توی یک معجم عربی معنای "اربا اربا" را در بیاورید. باور کنید نمی توانم بیشتر بنویسم. همه ی آن چیزهایی که می خواستم بنویسم ماند. فقط همین را بدان علی اکبر "اربا اربا."

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

{پیش نوشت: باید بگویم دوستی که برای مطلب قبلی کامنت گذاشتند سخن به حقی فرمودند. باید روضه ها دقیق و از روی مقاتل معتبر همچون لهوف باشد؛ عارضم که اشعار هم از میان مداحی سال قبل محمود کریمی انتخاب شده بود و حق بود که بنده رفرنس می دادم. دیگر نکته این که دو ماه قبل مطلبی از آقای دکتر جوادی یگانه عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران خوانده بودم که به نظرم قابل نقد رسید. نقدی بر سخنان ایشان نوشتم و ابتدا از ارسال آن امتناع کردم و بعد دل را زدم به دریا و برای شان فرستادم. می توانید به اینجا بروید و مطلب بنده را مشاهده نمایید. به جاست از ایشان به خاطر درج این مطلب در وب سایت شان تشکر کنم و لازم است همه ی ما قدردان و مروج فرهنگ پذیرش نقد باشیم. }

پای کیبورد نشسته ام و دارم با کلیدهایش ور می روم تا از این بارداری کلماتی تولید کنم پیرامون همان دلیلی که امروز چهارمین شماره اش رقم خورد، خونین بودن واقعه ی عاشورا. جالب است که مدت کمی است از هیات ثارالله آمده ام بیرون و بعد خوردن غذای نذری حضرت دست و دلم به نوشتن نمی رود. می دانی چیست تمام این بازی ها و wh quastion ها بر می گردد به این که بتوانم چهارخط روضه بنویسم، حالا با نگاهی دیگر. چه می شود کرد از نهایت بی توفیقی که من دارم در نوشتن روضه های فرزندان حضرت قاسم. نمی دانم الانه دارم برون دینی می نویسم یا درون دینی، هر چه باشد این را می دانم که به هیچ جای این واقعه ی خونین نمی شود نزدیک شد.

چطور این واقعه نمی تواند خونین باشد که فرمانده ی اصلی به شکلی که شاید توفیق بیانش را پیدا کنم، از دست می رود. چطور نمی تواند خونین باشد که دو ماه تشنه که خواهرزده هایش هستند را بی فروغ می کنند و از دم تیغ و نیزه می گذرانند. چطور خونین بودنش متفاوت نیست وقتی می رسیم که برادرزاده های حسین. دو آهویی که مورد هجوم و چنگال نامردان قرار می گیرند.

از قصه فرمانده ی اصلی فقط برایت این را گفتم که یک دختر سه ساله داشت که دق مرگ شد... اصلا... حوصله ام سر رفته است، حال فلسفه بافی ندارم. این حسین یک پسر 6 ماه دارد که توی بغل حسین جان می دهد. همین، علی اصغر را توی بغل حسین شهید می کنند. حالا با یک چیزی، چه کار داری فرض کن تیر سه شعبه ای که... حوصله ندارم که برای تان بنویسم. از چه بنویسم؟ از این که یک پسرک 6 ماهه را در بغل پدرش در حالی که تشنه و شیر نخورده و پژمرده است می کشند و کله اش را می پرانند. حالا نمی گویم مادری دارد که هی همچین بی خبر نیست. خواهر فرمانده به اهل حرم می گوید به فرمانده بگوید که یک مقدار توی این صحرا با این بچه ی کله پرانده بچرخد تا ما مادرش را آرام کنیم. اهل حرم نگران از زینب می پرسند ما تشنه مان هست؟خب، اشکال ندارد مگر ندیدید که سقا رفت آب بیاورد. الان بر می گردد تشنگی شما هم رفع می شود. فقط بزرگترها به حسین بگویید که فعلا با بچه ی 6 ماه اش یک جوری سر کند تا ما رباب را آرام کنیم.

...

شب شده است، باید به رباب گفت بی خیال رباب. رباب بی خیال شو، رباب جان چرا داری دستت را تکان می دهی، بچه ای در کار نیست که دستانت را گهواره مانند می چرخانی! آرام باش، چه می گویی؟ کجای فردا را شاید نرسم نقل کنم، جریان پسری که دیگر با رفتن او حسین... نه هنوز سقا هست، هنوز علم دار هست. 

بگذارید قصه ی این علم دار را بگویم. علم دار برادر ناتنی حسین است. اسمش ابالفضل است. خیلی قوی و قدرمند بود. در تاریخ آمده وقتی روی اسب می نشست پاهایش موازی گوش های اسب می شد. حالا فقط همین نیست.  ادبش است، وفاداری اش است. بگذار محرم سال بعد را به عباس اختصاص دهم...

به هیچ جای این واقعه نمی شود نزدیک شد. توی خیمه بروی زینب است و آن همه داغ، به خواهی سمت علقمه برگردی که عباس است و آن مصیبت. نگاهی به نیزه ها بخواهی بکنی باز... به پشت لشکر بخواهی نظر بیافکنی مقتل علی اکبر را می بینی، به گهواره سری بزنی پر خون می بینی و بدون بچه، به آسمان بنگری گریه ی  فرشتگان، به زیر سم اسب ها هم نمی توانی نگاه کنی، به وسطِ میدان که اصلا حرفش را نزن، گودی قتل گاه را ببینی یاس پر شکسته با فرزندی... ای خدا... ای خدا من از کجای عاشورا بگویم، از کجایش نقل کنم که کمی بهتر باشد. حتی به خرابه هم نمی توانی بروی که اگر چنین کنی سه ساله ای را می بینی...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سخن از عاشورا بود. فقط می خواستم بگویم چرا عاشورا؟ و فقط می خواهم یک دلیل را بیان کنم و آن این که آیا این واقعه حتی در بعد تراژیکش یک واقعه ی منحصر به فرد است. یعنی از جهت متفاوت خونین بودن. چه آن که فرمانده ی اصلی کشته می شود، سفیرش را بر دار می کنند، دختر ساله اش بعدتر در اثر غم پدر جان می دهد. اما این همه ی ماجراست؟

خواهر فرمانده ی اصلی یعنی زینب خود جایگاه والایی در عاشورا دارد. زینب دو بچه ی خردسال دارد. الان احتمالا می گویی "نکند می خواهیی بگویی که آن ها هم شهید شدند." این دو بچه شیر با صلابت با ۸ سال و ۱۰ سال سن. بگذارید قصه شان را بگویم تا بفهمید که همین "متفاوت خونین بودن" این واقعه کفایت می کند برای همه ی بحث ها، چر رسد اگر بخواهیم بقیه ی دلیل ها را ردیف کنم در پاسخ این که چرا عاشورا را گرامی می داریم! اما قصه:

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده/ برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفس های من هم این آنند/ قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی، دو علی خو، دو فاطمی صولت/ دو زینبی، دو حسن رو، دو بی کرانه شده

دو زینبی، دو علی اکبری، دو عباسی/ دو ذوالفقار نبردی که بی کرانه شده

راستی برای تان گفته بودم که همه رفته بودند کشته شده بودند ولی حسین اجازه نمی داد این دو فرزند به میدان نبرد بروند تا این که مادرشان گفت:

مزن به سینه شان دست رد در این میدان/ به جان یاس شکسته، به جان مادرتان

قصه ی یاس شکسته را که گفته بودم، اسلام شیوخ منحرف و دینی که از آن جا فاطمه تبلیغ می کرد بسیار تفاوت داشت. خدایا این جمله ی نورانی را کجا شنیده ام که "برای نابود کردن یک تفکر، به جای مقابله با آن، آن را منحرف کنید." مادر داشت می گفت:

قبول کن که پای تو بریزند سر را/ که دیده اند نفس های سرخ اکبر را

قبول کن که مرا هم رکاب خود سازی/ خدا کند که نبینم غم برادر را

گفت "داداش این ها طاقت ندارند." و حسین هنوز جواب نمی دهد و تنها می گوید "که چه". پاسخ می شنوند:

قبول کن که نبینند تشنه می بوسی/ شکاف تیر سه شعبه گلوی پر پر را

مخواه تشنه ببینند در دل گودال/ که می زند نوک سر نیزه حرف آخر را

مخواه بی تو ببینند ساربان برده/ لباس کهنه، انگشتری مطهر را

مخواه بی تو بمانند و دق کنند/ آن دم که می کشند آتش خیام و معجر را

مخواه بی تو بمیرند از نگاه رباب/ که روی نیزه نشان کرده راس اصغر را

فقط نه این دو که خواهر فدای داغت باد/ که چه غم که رفت سر ما، سرت به سلامت باد

می خواهم بگویم:

می جنگه هر کسی که مرده/ هر کی میره بر نمی گرده

میشه فدایی/ اذن جهاد نمیده دایی

بچه ها می گویند:

مادر تو آخرین امید مایی/ مادر کجایی

بیا سفارشی بکن تا بعد تو/ بریم بیافتیم روی پای ارباب

برو به آقامان بگو به خون اکبر کبوترهای خواهر رو دریاب/ بریم بیافتیم رو پای ارباب 

اما این لابه ها نتیجه داد، این ها عازم میدان شدند:

دشمنا میگن این دو تا دو پهلوونند/ با چه حرارتی دارن رجز می خونن

امیری حسین و نعم الامیر

دیگه تو خیمه می مونه زینب/ از نعره های دشمنا آخر کار رو می خونه زینب

صد گرگ زخمی، دو ماه تشنه/ انبوه نیزه، شمشیر و تیر و سنگ و دشنه

شکر خدا که مادر تو خیمه مونده

به تان گفتم که مادر لباس رزم را چگونه تن فرزندانش کرد. فقط می گویم نتیجه این شد: وقتی به میدان می آمدند نوک غلاف به زمین کشیده می شد، خود روی سرشان بازی می کرد البته مادر پارچه ای بست که خیلی بازی نکند، با دو لباس عربی! این بچه ها تاب زره نداشتند. وقتی آمدند به میدان همه مبهوت این دو بچه شدند. نگفتند ما خواهر زاده های فرمانده ایم، بلکه گفتند ما فرزندان زینبیم. ولی دو آقازاده صبر نکردند و زدند به یک لشکر آهن. لشکر دارند نگاه می کنند"این ها دیگر کی هستند؟"  زبان به رجز گشودند:

امیری حسین و نعم الامیر

بله این ها هم رفتند و نمی دانم چطور حسین دست تنها دو نوجوان پاره پاره را به خیمه برگداند! یا حسین!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

نمی دانم چرا بلاگم بهم ریخته است؟ خلاصه شرمنده!

گفتم قصد دارم در این چند روز به این نکته بپردازم که چرا عاشورا مهم است؟ (این یکی از همان ۶ WH Qustion معروف بود.) در دلیل این مساله به "متفاوت خونین بودن" این واقعه اشاره شد. در اولین دلیل از این متفاوت خونین بودن به این نکته اشاره شد که فرمانده و رهبر اصلی در جنگ کشته شد و نه یک کشته شدن عادی. (این در تمام جنگ های تاریخ کم سابقه است.) در عین دلیل آوردن به دو نوع نگاه درون و برون دینی هم پرداخته می شود تا شیوه ی استدلال را برای مخاطبان متفاوت آزمایش کرده باشیم.

گفتم که فرمانده ی اصلی کشته شده است و آیا این تنها دلیل در متفاوت بودن این واقعه است، باز هم نه. دلایلم را ذکر می کنم. این فرمانده ی اصلی (یعنی حسین) یک سفیری را چند روز زودتر به کربلا فرستاد. در تمام جنگ ها و نبردها به دعوت مردم مختلف فرماندهان سفرایی را می رستند تا مردم آن سامان را دعوت به همراهی کنند. در این واقعه هم دعوت های فراوانی از یکی از شهرها (بنا بر اقوال تاریخی ۱۸۰۰۰ نامه) به سمت فرمانده ی اصلی فرستادند و از او دعوت کردند.

حسین هم فردی به نام مسلم را به سمت آن شهر فرستاد. مسلم در ابتدا با خیل گسترده ی مردم روبرو شد. ولی همین که ایستاد به نمازگزاردن (یکی از اعمال عبادی مسلمین) نگاهی به جمعیت انداخت، ولی مردم دلهره و ترس حاکم شهرشان را داشتند. جالب است بدانید وقتی اعمال عبادی تمام شد و مسلم به پشت سر خود نگاه کرد دید همه در رفتند. حتی یک نفر هم نماند.

مسلم توی کوچه های شهر غریبانه می چرخد بدون این که کسی به او پناهی بدهد و حتما زیر لب می گوید حسین به کجا می آیی این مردم شرف ندارند. حسین به نزدیکی کوفه که رسید دید دو باد سوار از سمت شهر می آیند و او احوال شهر را از آنان پرسید. آن دو نفر خبر کشته شدن (شهادت) مسلم را به حسین دادند. {این هم یک دلیل دیگر برای همین متفاوت خونین بودن که مردم با سفیر فرمانده ای که خودشان دعوت کردند چه کردند!} حسین از مسلم پرسید که با او چه کردند. آن دو نفر با حالت منقلب خود گفتند که "جنازه اش مثله کردند و در کوچه ها می کشیدند." راستی می دانی مثله یعنی چه؟ مثله طبق آن چه در دایرالمعادف دهخدا آمده است یعنی "بریدن گوش و بینی یا چیزی دیگر از اطراف تن . بریدن عضوی از اعضای تن کسی " ما در دین مان داریم که رسول خدا فرمود حتی جنازه ی سگ را مثله نکنید.

این یک قسمت دیگر از این متفاوت خونین بودن. آیا به همین جا ختم می شود، یقینا خیر! خیلی کوتاه بگویم که مسلم یعنی سفیری حسین دو فرزند داشت که هر دو نونهال بودند. هر دو فرزند را انسان سنگ دلی سر برید و نزد حاکم شهر برد.

اما حکایت فرزندان فرمانده ی اصلی، خود مفصل تر از این حرف هاست. بعید می دانم جنگی در تاریخ باشد که فرمانده ی اصلی کشته شده باشد و جنگی باشد که چند فرزند فرمانده ی اصلی هم کشته شوند. این فرمانده یک دختری دارد! دختری که بعدا بر اثر شکنجه های جناح رقیب جان می دهد. دختری که پس از شهادت پدر انتظار او را می کشد. البته عده ای این نقل ها را در مورد این دختر قبول ندارد. این که دختربچه ای باشد که سیلی بخورد را قبول ندارند، دختر بچه ای باشد که لکنت زبان بگیرد را قبول ندارند، دختربچه ای باشد که گیسوانش در آتش بسوزد، کسی باشد که... این دختربچه سه سال بیشتر نداشت و سرانجام پس از باری نه با اسباب بازی که با سر بریده اش پدرش جان داد.   

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌گویند در موردِ هر پدیده‌ای باید از wh question استفاده کرد. {آسمان تکیه بر دستانِ تو زد، گهواره خالی است و قنداقه خونین، دلم برات شده بابات می‌آید...} می‌خواهم در مورد عاشورا از از همین نوع سوالات استفاده کنیم، البته می‌توانید جای عاشورا از کربلا استفاده کنید.

چرا عاشورا؟ چگونه عاشورا؟(how) کجا عاشورا؟ چه عاشورا؟ کی عاشورا؟ چه کسانی عاشورا؟

 پاسخ به این سوالات عاشورا را برای ما می‌شناساند. آن وقت شاید برای ما معلوم شود که چرا می‌گوییم {عمه‌ی سادات بی‌قراره} آن وقت معلوم می‌شود{رویای لبِ اهلِ زمینه/ مشکِ خالی از آبِ ابالفضل!}  می‌خواهم در شماره بندی‌های عاشورایی‌ام که از سالِ پیش آغاز شد در این رهگذر به این سوالات بپردازم. آیا فایده‌ای دارد؟ نمی‌دانم، هدفم این است که جملاتی بگوییم که یادتان بماند، بلکه یک زمانی که یادِ حسین افتادید از من نیز یاد کنید.

اما چرا عاشورا؟ چرا عاشورا مهم شد؟ چرا در میانِ این همه واقعه‌ی تاریخی عاشورا دارای اهمیت گشت؟ حتما می‌گویی یکی از دلایلِ آن برمی‌گردد به خونین بودن این واقعه.

می‌خواهم در موردِ خونین بودن همین واقعه صحبت کنم. این دلیل خالی از اتقان نیست، ولی احوط این است که بگوییم "متفاوت بودنِ این خونین بودن" است که عاشورا را برجسته می کند.

همه‌ی وقایع خونین عالم، قطعا دو جبهه دارد. هر دو جبهه دارای فرماندهانی است. یعنی دو فرمانده‌ی اصلی. مثلِ هیتلر و روسای جمهور انگلیس و ایتالیا و فرانسه. خمینی و صدام. اسکندر و خشایارشاه و...

 اما حرکتِ عاشورا از این جهت متفاوت است که فرمانده‌ی اصلی یک طرف کشته می‌شود. بنگرید به غزوات پیامبر و جنگ‌های حضرتِ امیر. در هیچ‌کدام‌شان فرماندهان کشته نشدند. نه در جنگ‌های پیامبر، ایشان کشته شدند و نه در جنگ‌های سه‌گانه‌ی امیرالمومنین. خیلی کم اتفاق می‌افتد که فرماندهانِ اصلی در جنگ کشته شوند. حتی در روزگارِ ما چنین اتفاقاتی رخ نمی‌دهد؛ کما این که در روزگارِ گذشته چنین واقعه‌ای اتفاق نیافتاد. حالا گیریم حضرتِ امام حسین را به عنوان یکی از فرماندهانِ اصلی. الان حتی این را نمی‌گیریم که حسین جزِ بهترین آدم‌های روی کره‌ی زمین است. این را نمی‌گیریم که حسین معصوم است. این پارامتر را در نظر نمی‌گیریم که حسین بهترین جملات از هم‌سخنی‌های او با خدا در دعای عرفه بدست آمده است. نمی‌گوییم که همانی است که مادرش برترینِ زنانِ عالم است، حالا درست است که مادرش را در 6سالگی به خاطر شیوخِ منحرف با اسلام‌های مغلوط بینِ در و دیوار از دست داد. پدرش برترین آدم‌های زمین است که کلامش با کتابِ مقدسِ مسلمین نزدیکی می‌کند و شخصیتش نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به رسول اکرم بوده است. هر چند...

خب، چنین آدمی را کشتند. (داریم در مورد whها می‌پرسیم. رسیدیم به اولین wh که چرا عاشورا بود؟ در همین امر به اولین دلیل پرداختیم که متفاوت بودنِ خونین بودن این واقعه است. در اولین دلیلِ این اولین چرا از این متفاوت خونین بودن رسیدیم به این که خودِ فرمانده‌ی اصلی کشته شده است. {قابلِ توجه‌ی عده‌ای که فکر می‌کنند محرم حرفِ خاصی برای گفتن ندارد. ما تازه توی اولین دلیل از 1.1.1 بحث‌مان هستیم که تازه این مقدمه‌ای است برای شناختِ عاشورا.})

از نگاهِ برون دینی به این اشاره شد که فرمانده‌ی اصلی کشته شد و از نگاه درون دینی به این نکته رسیدیم او که کشته شد یک معصوم است. یک انسانی است که او را جزِ انسانِ مافوق و برگزیده‌ی خدا نامیدیم.

از نگاه برون دینی، فرماندهانِ اصلی را نمی‌شناسم که در جنگ به طورِ مستقیم کشته‌ شده باشند. حالا فرض کنیم که فرماندهانی بودند که به طورِ مستقیم کشته شدند. کشته شدند این فرمانده را مقایسه کنید با کشته شدنِ حسین. {دارم بد پیش می‌روم روزِ اولی داریم می‌خوریم به روضه‌های سنگین!}

یک فرمانده‌ای که نگاه می‌کند به صحرا! فرمانده‌ای که نگرانِ هیچ چیز نیست الا خواهری که از همین الان دارد بوی جدایی را حس می‌کند. رسیدیم به خواهر. این خواهر کیست؟ نمی‌دانم برون دینی نگاه کنم یا درون دینی! بگذارید برون دینی بیان کنم. این خواهر خیلی دوست‌دارِ بردارش است. خواهرش خیلی با حسین اختلاف سن ندارد. همان زمانی که مادرِ جوان‌شان بواسطه‌ی اسلام فتنه‌بارِ شیخ‌های زر و زور و تزویر خرد شد. همان شیوخی که روزی جزِ اصحابِ همان پیامبرِ قبلی بودند و جز خواص و پایه‌ها و انقلابی‌های پیامبر محسوب می‌شدند و تنها چند روز بعدِ (نه چند ماه یا چند سال) به همه‌ی آن‌ آرمان‌ها پشت کردند و عوض شدند و بواسطه‌ی اعمال فتنه‌بارِ آنان مادرِ حسین به شهادت رسید. {با زخم بر بدن بواسطه‌ی شلاقِ جانوری وحشی به نام مغیره و سینه‌ی آسیب‌دیده‌ از ماندن بینِ در و دیوار بواسطه‌ی لگدِ... به در و صورتِ سیلی خورده و ...} این خواهر از همان لحظه براق شد که باید همراه حسین باشد. کنجکاوِ رازِ حسین باشد. می‌دانید چرا؟ چون لحظه‌ی مرگِ مادر اتفاقی جالی افتاد. {بواسطه‌ی همان بالایی‌ها ... آن قدر می‌گویم تا عده‌ای نگویند شهادت مادر افسانه است. چون توی دینِ ما بعضی اعتقاد به شهادتِ مادر ندارند...}  داشتم لحظه‌ی مرگِ مادر را می‌گفتم که دخترش که خواهر حسین باشد را صدا کرد و گفت: برو آن کفن‌ها را بیاور. یکیش برای من است و دیگری برای پدرت علی و آن یکی برای برادرت حسن و... خواهر هر چه گوش کرد سخنی از مادر در موردِ حسین و کفنش به میان نیاورد.

از همین جا شک کرد چرا مادر در موردِ کفنِ حسین حرف نمی‌زند. مگر قرار نیست او روزی بمیرد؟ بالاخره زندگی ابدی ندارد، دارد؟ شاید از همین جا بود که خواهر که نامش زینب بود شد یار و هم‌دلِ حسین. ما توی تاریخ داریم که سه روز بود که زینب رفته بود خانه‌ی بخت و داشت دق می‌کرد... سه روز بود بردارش را نمی‌دید. اگر مخاطبِ درون دینی بودید به‌تان می‌گفتم این حسین چنان دسته‌گلی است که اگرانسان او را بشناسد حاضر نیست یک لحظه بی‌او زندگی کند. همان فرمانده ی اصلی...

حسین امروز روزی یعنی اول محرم، نشسته است به نظاره‌ی صحرا و نگاه می‌کند به جایی که باید... بگذار نگویم. تمامِ ناراحتی از همین زینب شروع می‌شود. داغِ دلِ زینب است که این چنین دارد ما را به هم می ریزد. این را دارم برای درون دینی‌ها می‌گویم. هیچ وقتی از خودتان پرسید که چرا تمام عزادری‌های ما تا 10 محرم ادامه می‌یابد؟ بعدِ دهم محرم خبری از عزاداری به صورتِ جدی مثلِ همین ده روز نیست. به قولِ یکی از رفقا  امام را کشتید و راحت شدید! واقعیتش همان وقت که حسین توی گودالِ قتل‌گاه به خواهرش اشاره کرد که آرام باشد، ما هم آرام می شویم. زینبی که در تمامِ این ده روز دل‌شوره داشت یک‌هو آرام می‌گیرد.

حسین فرمانده‌ی اصلی یک سپاه است که خودش کشته می‌شود... اما ماجرا فقط این نیست...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

مطلبی را چندی قبل به  نشانی الکترونیکی دفتر ِ آقای مکارم نوشتم که در آن از رویکرد ِ ایشان در کتاب ِ قدیمی مشکلات ِ جنسی جوانان انتقاد کردم. چند روز پیش از طرف ِ دفتر ایشان پاسخی آمد که آن را عینا خدمتان تقل می کنم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

:: با اهداء سلام و تحیت؛

جواب :  آنچه در آنجا نوشته شده نتیجه تجربیاتی است که در اینگونه افراد دیده شده و آنچه شما می گویید ادعای جمعی از روانشناسان و اطبای غربی است که طرفدار اینگونه زشتی ها هستند. خوب است مستقل فکر کنید و دنباله رو آنها نباشید.

همیشه موفق باشید               

دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی: / بخش استفتاءات

 از نحوه ی پاسخ گویی دفتر ایشان زیاد لذت نبردم. احساس می کنم برای جواب ِ به یک سوال و یا انتقاد از روش های دیگری هم می توان بهره گرفت.  نیاز نیست برای پاسخ گویی خواننده را به وابستگی متهم کرد. در حالی که به نظر ِ من این وابستگی خیلی هم نمی تواند بد باشد. بالاخره اطبای غربی  و روانشناسان نمی توانند جز ِ انسان های هوسران آن جامعه باشند.

اگر قرار است نوشته ای بر اساس تجربه ی بعضی افراد صائب باشد، چرا نوشته ی دیگری از تجربیات بعضی از افراد دیگر  که خلاف استدلالت آقایان باشد نباید صائب باشد؟ اگر تجربه برای نوشتن ِ یک کتاب آن هم برای یک عالم دینی معرفت بخش است، به چه دلیل همین تجربه برای فلان طبیب ِ غربی معرفت بخش نباشد؟نکند جنس تجربه  ها فرق می کند؟!

وظیفه ی ما چیست؟ نسل ِ ما چه کار باید بکند؟ از میان ِ این سخنان کدام را برگزیند؟ مهمترین چالش همین است.  بحث ِ سر ِ حلال و حرام بودن ِ یک عمل نیست. حداقلش این است که آدمی تعبدا مساله را می پذیرد. و  این نوع پذیرش عقلانی هم هست.  اگر قرار باشد مساله ای را تعبدا بپذیرم بهتر است از اهل بیت پذیریم. در این شکی نیست. منتها سوال اساسی این جاست که چرا بعضی از علمای ما روش ِ غلطی را برای اثبات ِ  سخنان اهل بیت برمی گزینند؟

از همین جاست که مشکل سر بر می آورد. جوانان ِ مخلص و فداکار ِ زیادی بودند که در جبهه ها جنگیدند، بعضا جانباز هم شدند و حتی بارها تا مرز ِ شهادت هم پیش رفتند، ولی چرا بسیاری از همینان منتقد ِ احکام  و نظریات ِ اسلام شده اند.

مطمئنا مشکل ایمان یا کمبود ِ اخلاص نداشتند. دلشان هم پاک بود. بالاخره کسانی بودند که جان شان را دست شان گرفته بودند و در میدان ِ حرب به مبارزه می پرداختند.  مثال ِ چنین شخصیت هایی بسیار فروان در آدم های مشهور امروزی که مورد تکریم محافل غربی هستند را می شناسیم. چرا این گونه شدند.

یادم می آید پارسال حوالی اسفندماه در دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران توی امیرآباد با محمد حبیبی و مسعود گروسیان  در باره ی موضوعات ِ مختلف هم صحبت شده بودیم. یادم می آید که بحث ِ امیر عبدالهی پیش آمد. البته این بحث ِ بین ِ من و محمد بود؛ وگرنه یادم می آید در آن لحظات مسعود گرم ِ صحبت با موبایل بود. اتفاقا همان روز با امیر توی امیر کبیر هم قرار داشتیم. محمد قصه ی امیر و این که  می خواهد فلسفه ی علم بخواند  را تحلیل می کرد. (امیر  عبدالهی از بچه های گل ِ روزگار و از دانشجویان ِ مستعد ِ فیزیک بود که به علت سرخوردگی از جو حاکم بر فیزیک از این رشته کند و رفت سراغ ِ فلسفه ی علم و  نتیجه آن چرخش این شد که این روزها دارد ارشد فلسفه ی اخلاق توی قم را مورد مطالعه قرار می دهد.) الغرض؛ به محمد گفتم:

"همیشه هوش، استعداد، انگیزه و حتی اخلاص همه ی مشکلات ِ آدم را حل نمی کند. یعنی ممکن  است آدمی حائز همه ی این ها باشد ولی به بیراه برود."

محمد هم حرفم را تایید کرد. حالا منظورم شخص ِ امیر نبود و کلا گفتم. دارم می بینیم آدم هایی که همه ی این ها را دارند و راهشان دارد کج می شود. فقط به خاطر ِ نبود دانش. یا آن چیزی که می شود بهش بصیرت هم گفت.  وقتی بصیرت نباشد راه گم می شود و چه بسا همان هوش و انگیزه و اخلاص بشود بلای ِ آدم. افرادی رفتند توی جبهه جنگیدند و امروز در همان صف و  دسته ای رفتند که روزگاری خودشان بر علیه آن داشتند می جنگیدند. نمی دانم این تیتر تضاد با خویشتن را کجا دیدم ولی به نظرم خیلی با مسما آمد.

مشکل همه ی ما اهم از دانشجو و طلبه و جوان و مرجع تقلید و مجتهد و آیت الله همین است. همین که فکر می کنیم خیلی چیزها را فهمیدم و توانایی حلاجی همه چیز را داریم. از همین روی فقط به واسطه ی فقه خواندن و اصول فراگرفتن و تفسیر پاس کردن می شویم انسان ِ متقی و عمرا دیگر مشکلی نیست که نتوانیم حلش کنیم. و از همین روی برای خودمان حاشیه ی مقدسی می سازیم. (مصداق ِ عینی اعتراض من  برمی گردد به همین جریان ِ انتخابات و این که نفهمیدم چرا صندوق را می برند توی اتاق ِ کار و کنار ِ رختخواب مرجع تقلید تا رایش را بیاندازد. مگر او چه فرقی با بقیه ی مردم دارد؟  خدا عمر بدهد به رحیم پور. یک حرفی زد باید با آب طلا در ِ مدرسه ی فیضیه ی قم بنویسند: عالم دینی مصونیت ِ بیشتر ندارد مسولیت بیشتر دارد.)

راحت می گویم که شاید بالغ بر ۷۰ درصد آن چه من از دین فهمیدم اشتباه است. یعنی ممکن است اشتباه باشد. همین باعث می شود که بر اساس یک تناقض و  یا یک شبهه بنیان ِ فکری من نرود روی هوا. به همین دلیل که درصدی فکر کنم  دارم اشتباه فکر می کنم و  یا این طرز ِ تفکرم اشتباه است.  وای به حال ِ روزی که آدم فکر کند هر چه می اندیشد درست است و بنیان هایش خدشه دار نیست.

یادم می آید روزی به یکی از همین جوان هایی که خیلی به خامنه ای انتقاد می کرد گفتم:

"آیا مساله ی ولایت فقیه را توانستی برای خودت حل کنی؟"

خیلی سریع گفت که بله و با خود ِ قضیه مشکلی ندارد. تبسمی کردم و خیلی لطیف گفتم:

"خوش به حالت. چون من هنوز نتوانستم مساله ی ولایت فقیه را برای خودم حل کنم. اگر هم فکر کنم من الان ولی فقیه را قبول دارم توهم زدم. چون هنوز خود ِ قضیه برای من روشن  نیست."

البته من خودم یادم نمی آید به خامنه ای انتقادی کرده باشم و اتفاقا قبولش دارم. منتها مساله این است که احساس می کنم بدتر از ولایت فقیه من توی خداشناسی ِ شیعه مانده ام چه رسد به باقی قضایا ...

همه ی بحث ِ من این است که اگر امروز از یک کتاب ِ مرجع تقلید ِ خودم برگردم خیلی بهتر است از این که فردا روزی منتقد ِ همه ی  اجزای اسلام شوم و دین ِ خدا را به سخره بگیرم.  شایدم این کتاب واقعا برگشتن داشته باشد؛ یعنی حق این باشد که من قبولش نداشته باشم.

تقدس ِ آدم ها، فلان عالم یا فلان ملا چنین  مشکلاتی را در پی دارد. با یک شبهه آدم بیچاره می شود.  یکی به من می گفت که رهبر آن تقدس سابقش را برایم ندارد. من هم گفتم:

"مقصر خودت بودی که برای این بنده خدا تقدس ایجاد کردی."

سر ِ همین قضیه هاله ی نور و این ماجراها من انتقادم به شخص آیت الله جوادی آملی برمی گشت. حالا بعضی ها ممکن است بگویند:

"اِه، ... خجالت نمی کشی به  آقای جوادی تعرض می کنی!" 

خوب، طرف آقای جوادی باشد. عالم ِ الهی و  ربانی باشد. ولی توی این دنیا در اشتباهات ِ مردان ِ بزرگ چیزهایی دیدم که آدم می ماند. خیلی از کسانی که مقابل ِ علی جنگیدند از شخص ِ پیامبر اکرم لقب گرفته بودند. حالا آقای جوادی که از شخص ِ پیامبر درجه نگرفته است. (شایدم گرفته باشد و ما بی خبر باشیم، چون خیلی آدمِ کاردرستی است.)

نمی خواهم شبیه سازی کنم. این کار را اشتباه می دانم. این که بگویم فلانی طلحه است و آن یکی زیبر است. چنین مصداق یابی را اشتباه می دانم.  ولی می توان تاریخ را خواند و شبیه یابی و نه شبیه سازی کرد. اگر تاریخ را بخوانی می فهمی برای هیچ کسی نباید تقدس سازی کنی. همین که تقدس ایجاد کردی بیچاره ای. دکتر سروش جمله ای دارد که می گوید ایدولوژی حجاب است. من تا یک جایی این حرف را قبول دارم. نمی دانم دکتر سروش به چه مقصودی این حرف را زد ولی احساس می کنم از نقطه عزیمت ِ جالبی به مساله نگاه کرد. تقدس برای شخصیت هایی که ممکن است اشتباه کنند، (به نظر ِ من مثل ِ آقای جوادی در قضیه هاله ی نور)  عذاب ِ دردناکی است. زیرا وقتی آن فردی که شما برایش تقدس قائل شدی می زند به خاکی  و شما هم همراه ِ او می زنی به خاکی.  یک دفعه می بینی پشت ِ مرجع ِ تقلیدی مثل ِ عمر سعد ایستاده ای و داری سرِ حسین را می بری.

توی انقلاب ِ ما هم همین اتفاق روی داد. مرجع ِ تقلید در حد میلیون مجتهد داشتیم که می خواست علیه خمینی کودتا کند.

دین، نماز، روزه، انفاق، حج، جهاد و ... هیچکدام ملاک نیست.  یادم باشد که من می توانم نماز بخوانم، جهاد کنم،  طرفدار ِ عدالت باشم، روزه بگیریم، با اخلاق و بو به قول ِ خودم با تقوا باشم، ریش بگذارم، روزی ده ساعت هم تفسیر ِ قرآن درس بدهم، ساده زیست باشم ... ولی در عین حال احمق و منافق باشم.

نه درد ِ خالی مشکل را حل می کند و نه فضل ِ خالی. خیلی از علمای ما امروز روز فقط فضل دارند، خیلی از جوانان هم فقظ صادقند و درد دارند ... باید هم درد داشت و هم فضل؛ مثل ِ مطهری.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

نمی دانم آن زیر این مطلب نمایش داده شده است یا نه. به طریق اولی این جا نظر دوست ـ خوب و فاضلم جناب آقای ا.ح.ن را در مورد ـ ترکیب ـ یونانی که ذکر کرده بودند آورده ام.

(سلام
ترکیب Philosophus-dixit لاتین است و نه یونانی. البته این مبتلابه است که لاتین و یونانی را یک چیز فرض می کنند ولی لاتین زبانی است که ایتالیایی ی کنونی ادامه ی مستقیم آن است و بسیاری از لغات انگلیسی ریشه در آن دارد (البته غیر از اخبار واتیکان و مطالعات فلسفی و متون مذهبی لاتین استفاده نمیشود؛ بعبارتی حیات عمومی ندارد).
"Philosophus" به معنای "فیلسوف" است (یا همان philosopher در انگلیسی).
"dixit" یعنی: "گفته است" (diction در انگیسی از همین ریشه است) والبته میتوان آنرا درحالت آکوزاتیو هم بکار برد. پس یا باید نوشت: Philosophus-dixit که باید ترجمه شود به "فیلسوف ـگفته/فیلسوف ـگفتار" یا باید نوشت : Philosophus dixit که باید ترجمه شود: "فیلسوف گفته است" در هرحال Philosophusdixit یک غلط چاپی است یا بقول لاتین یک lapsus calami است.
((میثم خان حالا اگر دوست داشتی منتشرش کن))
شاد باشی و پیروز.

ا ح ن.)

اما مطلب ـ امروز:

روزهای سرد زمستان ـ ۸۵ بود و همه ی ما نگران ـ جو زدگی در فضای فکری ایران که چه کار می خواهد بکند برای تمدن سازی. غیر از حرف های زیادی که صورت می گیرد، آن کارهای کم کجا و چگونه رخ می نمایاند. این دغدغه برای من و همه ی کسانی که مثل ـ من می اندیشند وجود داشت و دارد. منتها اخباری که از یک مرکز دکترینال ـ جمع و جور با کلی جوان خوش آتیه، باهوش و باسواد به گوش می رسید هم مسرت بخش بود و هم تسکین دهنده ی آلام ما. اتفاقا قسمت برون داد ـ این پروژه در دانشگاه تربیت معلم رقم خورد. آن هم توسط ـ حسن عباسی.

عباسی را خیلی ها می شناسند. بیشتر با سخنرانی ها جنجالی و انتقادی. کسی که ۱۸۰۰۰ دقیقه برنامه ی زنده ی تلویزیونی داشت قبل از ممنوع التصویر شدن. عباسی بیش از ۵۵۰۰ سخنرانی دانشگاهی دارد و در حالی که کمتر از ۳۹ سال داشت ده ها پایان نامه ی ارشد و دکتری در سپاه راهنمایی کرده بود و تازه ۴۳ سال دارد.

عباسی چهار مجموعه ی درست و درمان برای تمدن سازی در مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ایجاد کرد. در هر مجموعه هم چندین کارگروه فعالیت می کنند. گویا عباسی به خاطر چند تئوری اش در علوم استراتژیک در مراکز استراتژیک غرب معروف است و به او لقب کسینجر اسلام را داده اند.

کلاس های عباسی در زمستان ۸۵ در تربیت معلم شروع شد. منتها جنس کلاس های او طوری نبود که مورد قبول جریان رایج دانشگاه ها باشد و حتی در زمان دولت احمدی نژاد دیگر اجازه ی برگذاری کلاس در تربیت معلم را به او نداند. عباسی با آن همه جوان مشتاق و جویای کار و فکر عازم ـ یک چلوکبابی پایین تر از میدان فردوسی شد. در یک محیط گرم، بسته و محقر صبح های هر پنج شنبه کلاس های او برقرار می شد. جریان تدریس عباسی در چلوکبابی حکایت دردناکی است از سخت بودن ـ زدن ـ حرف ـ متفاوت و حکایت از روشنفکران فسیل شده ای می دهد که همچنان خودشان را پدر خواندگان ترجمه ی علوم غربی می دانند. وه که چه طنز خطرناکی، پدرخواندگان ترجمه و بابا بزرگان ـ ضبط ـ صوت.

بالاخره عباسی از چلوکبابی در آمد و کلاس هایش در دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران برگزار شد. پس چندی از آن جا کوچ کرد و کلاس هایش را در دانشگاه سوره دایر کرد.

نزدیکی سال ۸۸ کلاس هایش تعطیل شد. با وجود این که عباسی در دولت احمدی نژاد با بی مهری مواجه شد و ۱۱۰ برنامه ی دانشگاهی او را وزارت اطلاعات دولت نهم به تعطیلی کشاند، باز هم تمام قد به صحنه ی انتخابات وارد شد و چند سخنرانی بسیار پر شور کرد که زیباترین آن بیست سال خامنه ایسم بود که در سه خرداد در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ی فنی ایراد کرد.

عباسی سلسله بحث های خود را با نام کلبه ی کرامت از هفته ی پیش در دانشگاه تهران پی گرفت. اگر می خواهید یک بار هم شده جهت آزمایش هم شده است در کلاس های او حضور یابید می توانید به همین لینک ـ بغل بروید. فقط بگویم نزدیک ۱۷۰ جلسه از کلاس های عباسی تا به حال برگزار شده است و تا به حال بیش از ۲۰۰۰ پلات در طرح ریزی یک تمدن و مدل زندگی تدریس کرده است. کلاس های او قرار است هر پنج شنبه از ۸ تا ۱۲ در دانشگاه تهران، دانشکده ی حقوق برگزار شود.
سلوک شخصی عباسی، اخلاق مهربان و دوری کردن از زخارف دنیوی جز ویژگی های مثبت اوست. من که این را می گویم بارها در کلاسش شرکت کرده ام هم پا به خانه ی اجاره اش گذاشتم و هم از زبان تند و منتقد او نسبت به همه ی ارکان حکومت آگاهم. نمونه اش این که همین هفته ی قبل وزارت علوم دولت نهم را با خاک یکسان کرد. چنان انتقادات تندی می کرد که کسی باور نمی کرد این همان حسن دوره ی انتخابات است.

نمی دانم چرا همه این حرف ها را باید بعد از مرگ یک نفر بزنند. من همین حالا می گویم که او شب ها تا صبح بیدار است و مطالعه و تفکر مشغول است و بعد از اذان صبح می خوابد تا ساعت ۱۰. اتفاقا خیلی خوش لباس و تر و تمیز هم هست. خودتان بروید توی کلاس هایشان ببیندش. خوشحالم یک چهره ی حرفه ای و علمی در ایران را شناختم که خوب و پرتلاش است. در عین حال عیب و نقص هم دارد که من اکنون در مقام مرکز او و اقداماتش هستم. اگر توانستید پنج شنبه های حسن را از دست ندهید.

چندتا تصویر هم برای تان می گذارم. اولی، یکی از مستر پلن های کلی و البته مهم طراحی شده توسط تیم حسن عباسی است و بعدی طرحی درباره ی فلسفه ی سیستم اجوکیشن و دیگری حکمت نظام شناسی ادب است. به قول حسن بعد از آن نوبت به طراحی مکاتب نظام شناسی ادب و بعدتر قواعد نظام شناسی ادب است. عباسی می گفت هر ماه با مراجع و علما دیدار دارد، از جمله علامه ی حکیم آقای جوادی آملی.

 

و بعدی فلسفه ی سیستم اجوکیشن (به قول حسن نباید این ها را ترجمه کرد زیرا ان چه ما می گوییم عین ـ آن نیست و این مطلب را در کلاس هایش ثابت می کند.)

 

و حکمت نظام شناسی ادب:

 

page to top
Bookmark and Share
میثم امیری بشلی هستم؛
متولدِ 1365.
گستـــــــره‌ی نوشتنم غیر از این وبلاگ، از رمــــــان تا مکانیک کیهانی و مطالعه‌ی دینامیکِ آن در نوسان است.
meysam amiri میثم امیری
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

مطالبم درباره‌ی تولید علم از دی 87 تا اسفند 89

یا لطیف

همشهری جوان در شماره‌ی  این هفته‌اش رفته سراغِ بازیگرانِ معروف و قیمتِ آن‌ها را منتشر کرده است. تعجب می‌کنم از این که این نشریه برای چندمین بار سراغِ این موضوع نخ‌نما شده رفته. احتمالا همشهری جوان مظنه‌ی بازیگران را اعلام می‌کند تا بعدِ هدفمندی یارانه‌ها آخرین قیمتِ آنان از تیررس مخاطبین خارج نشود.

فرض کنیم این حرکت درست باشد و این اعلام یک اتفاق مهم محسوب شود و ارزشِ ژورنالیستی داشته باشد. [که البته بعد از چند بار تکرار، حتی ارزشِ حرفه‌ای هم ندارد.] اما چرا عزیزانِ همشهری جوان سراغِ طیفِ سخنرانان نمی‌روند و مظنه‌ی آنان را اعلام نمی‌کنند؟

اگر ملاک جذابیت و آوانگارد بودن است چرا سراغِ این موضوع نمی‌روند تا مجبور نشوند مکررات گذشته را چاپ کنند؟ آن از ویژه‌نامه‌ی کارتون که یک کارِ تکراری و حتی بعضا حاوی یادادشت‌های قدیمیِ نویسنده‌گان آن است، این هم از این کارِ کم‌ارزش و زرد.

هرچند از دیدگاهِ من:

همشهری جوان و مجله‌هایی از این دست، مثل چلچراغ، شبه زرد هستند و  همان طور که در این‌جا گفته‌ بودم برای کسی که واقعا اهلِ علوم انسانی و یا هنر باشند، خواندنِ آن وقت تلف کردن است. (مگر استثنائاتی) اما آن‌ها حتی برای حفظِ خود دست به موضوعاتِ تکراری می‌زنند که به زرد بودن پهلو می‌زنند. [البته هنوز که هنوز است من عاشق نشریه‌ی تخصصی و جذابِ همشهری داستان هستم؛ چون خیر سرم می‌خواهم داستان‌نویس باشم.]

شاید به خاطرِ این که بازیگران و فوتبالیست‌ها نه پناهی دارند و نه پشتوانه و نه دست‌شان به جایی بند است که بخواهند حق‌خواهی کنند.

فرض می‌کنیم که کارِ همشهری جوانی‌ها درست است. فرض می‌کنیم این حق مردم است که بدانند که بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند.

حتی با این فرض‌ها، تکرار این پرونده کاری عبث و بی‌رنگ و لعاب است. رعایت نکردنِ قاعده‌ی حرفه‌ای بودن است.

فرض می‌کنیم فرض‌های دو بند بالاتر درست باشد و حقِ مردم باشد که بدانند بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند. با همین مبنا:

چرا مردم نباید بدانند که روحانیون و سخنرانان و مداحان بابتِ هر جلسه چقدر پول دریافت می‌کنند؟ 

خدا وکیلی این مساله نه ربطی به بی‌بصیرتی دارد و نه  ربطی به ضد انقلاب. این یک مساله‌ی قابلِ بررسی است. همان طور که این کار برای فوتبالیست‌ها و بازیگران درست است، برای روحانیون و مداح‌ها هم باید درست باشد. مثلا پر بیراه نیست اگر همه‌ی ما بدانیم فلان حاج آقایی که توی تلویزیون حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند و خاطرات حتی عرفانی نقل می‌کند، برای هر بار منبر رفتن چقدر می‌گیرد. یا چه شد توی شمیرانات 10هزار مترمربع زمین را بالا کشید. آیا این حقِ ما نیست که یدانیم؟

نمی‌گویم این‌ها را بدون اجازه‌ی سخنرانان و مداحان منتشر کنند. بلکه به دفتر تک تک‌شان مراجعه کنند و بگویند: «آیا این چیزهایی که نوشته‌ایم درست است یا نه؟» و اگر دیدند طرف قبول دارد که این‌ها درست است و نمی‌تواند از زیرش دربرود چاپ‌شان کنند. حتی اگر فلان روحانی یا مداح ناراحت شود. خب ناراحت شود. به جهنم. آن وقتی که برای یک سخنرانی 40 دقیقه‌ای داشت یک میلیون می‌گرفت باید فکرِ این‌جایش را هم می‌کرد. به این می‌گویند روزنامه‌نگاری حق‌مدارانه. و به این می‌گویند گردش آزادِ اطلاعات.

اصلا به دفتر روحانیون و مداحان و سخنران‌های زیر مراجعه کنند و از خودِ دفتر حاج آقا بپرسند که برای هر سخنرانی یا روضه چقدر دریافت می‌کند. و بعد بروند درستی ادعای‌شان را بررسی کنند.

آقایان سخنران:

علیرضا پناهیان، ناصر نقویان، سید عبداله فاطمی‌نیا، محسن قرائتی، حسن رحیم‌پور ازغدی، حسن عباسی، مرتضی ادیب یزدی، مهدی دانشمند، سید حسین مومنی، کاظم صدیقی، حسین انصاریان، مرتضی آقاتهرانی، سید حسین هاشمی‌نژاد، ناصر رفیعی، راشد یزدی، عالی، حسن بلخاری، حبیب اله فرحزاد، دهنوی، انجوی‌نژاد، ماندگاری، میرباقری، شهاب مرادی، صمدی آملی، حاج علی اکبری، سید احمدی خاتمی، علم الهدی، محمود امجد، رنجبر، شب زنده‌دار، مهدی طائب، عبدالحسین خسروپناه، رائفی‌پور، محمدرضا زائری، و سعید قاسمی.

آقایان مداح:

منصور ارضی، علی انسانی، سعید حدادیان، محمود کریمی، حسین سازور، ذبیح‌الله ترابی، محمدرضا طاهری، حسن خلج، سید مهدی میرداماد، مهدی سلحشور، عبدالرضا هلالی، سید مجید بنی‌فاطمه، حسین سیب‌سرخی، احمد اثنی عشران، احمد واعظی، مهدی مختاری،مهدی اکبری، اسلام میرزایی، سلیم موذن‌زاده، ابولفضل بختیاری، مهدی سماواتی، روح الله بهمنی، حمید علیمی، نریمان پناهی، حسین فخری، سید محمد موسوی، صادق آهنگران، نزار قطری، کویتی‌پور، و احمد نیکبختیان.

می‌بینید که همچین لیستِ کوچکی هم نیست.

البته قبول دارم که:

دادن با گرفتن فرق می‌کند. بعضی وقت‌ها است که صاحب مجلس دوست دارد پولِ خوبی به سخنران یا مداح بدهد. این بحثِ جداگانه‌ای است در نسبت با قیمتی که  هر کدام از این عزیزان، بای دیفالت، تعریف کرده‌اند. و اگر پاکت از آن حد سبک‌تر باشد نمی‌پذیرند که صحبت کنند.

مثل حاج آقای «...» که داداشم این‌ها، توی یک مجموعه‌ی نظامی، دعوتش کردند برای سخنرانی. بعد از جلسه هم یک سکه‌ی تمام بهار آزادی به‌شان دادند. دفعه‌ی بعد که خواستند دعوت‌شان کنند از سبک بودنِ پاکت گله کردند و به مسئول دفترشان گفتند که دیگر جوابِ این‌ها را ندهد. این در حالی است که این حاج آقا خودش مسئولیتِ حکومتی دارد و این طور نیست که فقط از راهِ منبر درآمد کسب کند.  

همشهری جوانی‌ها در این باره می‌توانند پرونده‌ی خوبی ترتیب بدهند در موردِ حاج آقاهایی که بالای 400هزار تومان برای هر منبر دریافت می‌کنند. همین طور اشاره کنند به سخنرانانی که علی رغم شهرت‌شان پولِ زیادی دریافت نمی‌کنند.

بنده با تسامح تا 400هزار تومان دریافت کردن برای هر منبر را امری طبیعی و حق روحانیون دانسته‌ام. ملاکم برای 400هزار تومان این بود که امروز هر خانواده‌ی متوسطِ روی خطِ فقر در کشور ما می‌تواند تقریبا 800هزار تومان در ماه کسب کند. و فرض هم می‌کنیم روحانیون ماهی دو بار منبر بروند و  غیر از منبر هیچ دریافتی دیگری نداشته باشند. که البته بهتر از من می‌دانید همه‌ی این مفروضات دستِ بالا و با تسامح انتخاب شده است.

ضمنِ این که فراموش هم نمی‌کنیم تقریبا همه‌ی روحانیون امام جماعتِ جایی هستند و برای آن هم حقوق می‌گیرند. ضمنِ این که تقریبا همه‌ی آن‌ها از سهمِ امام هم بهره می‌برند.

ضمن این که می‌دانیم «سطحِ زنده‌گی و مصرفِ» روحانیون نباید از قشر متوسط بهتر باشد. چون اگر باشد، فحشش را مردم می‌دهند. خلافِ دین هم  است.

و ضمن این که می‌دانیم آدم هر قدر که کار می‌کند باید مزد بگیرد. و در این میان آیا سخنران‌هایی که بالای یک میلیون برای هر منبر دریافت می‌کنند، به واقع هم‌وزنِ کارشان مزد دریافت کرده‌اند؟ امروز اساتیدِ دانشگاهی هستند که حقوق یک ماه‌شان کم‌تر از یک منبر حاج آقای یک میلیونی است. مثلا یک استادیار به طور متوسط 1.2 میلیون، یک دانشیار به طور متوسط 1.8 میلیون و یک استاد به طور متوسط 2.2 میلیون دریافت می‌کند. ولی متاسفانه روحانیونِ مشهورِ ما، آن طور که من شنیده‌ام و منابعِ قابل اعتماد مثل اخوی بنده نقل کرده‌اند، برای هر منبر بیش از 800 هزار دریافت می‌کنند.

در این باره به این مطلب فرهاد جعفری هم توجه کنید. جعفری می‌نویسد:

«راستش را بخواهید؛ داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. از اینکه سخنرانان محترم در دانشگاه‌ها و اماکن فرهنگی دیگر، برای انجام یک سخنرانی نیم‌ساعته تا یک ساعته؛ چیزی بین 1 تا 2 میلیون تومان دریافت می‌کنند! (و این تازه صرف‌نظر از هزینه‌ی رفت و آمد و اقامت‌سخنران است).»

و در ادامه نتیجه گرفته است:

«نه فقط برای حاکمان و دولتمردان که بر سر منابع عظیم مالی، در این‌جا و آنجا نشسته‌اند؛ بلکه حتا برای این یا آن آقای کارشناس و استاد و فاضل و فرهیخته و روشنفکر. مثلاً‌ تصور کنید سخنران محترم و حرفه‌ایی را که کافی‌ست در هر ماه، به ده سخنرانی دعوت شود و بابت هر سخنرانی، مثلاً یک‌ونیم تا دو میلیون‌تومان دستمزد دریافت کند! (خدا بدهد برکت. می‌شود 15 تا 20 میلیون تومان در ماه. تازه هم فال است و هم تماشا!).
کارشناس و سخنرانی که بارها و بارها، بهتر از من و امثال من «حقیقت» را می‌داند و از «واقعیت» خبر دارد؛ اما منافع شخصی‌اش ایجاب می‌کند که «حقیقت و واقعیت» را نبیند و چنان سخن بگوید که خوشایندِ «پسندِ حاکم» یا «پسندِ دعوت‌کننده» باشد. تا بازهم دعوت شود، سخن بگوید و خللی در درآمد ماهانه‌اش ایجاد نشود!

و این تازه حکایتِ آن کسی‌ست که «خلاف اخلاق و عرف و شرع» هم عمل نمی‌کند. بلکه به‌زعم خودش، «مال حلال» هم می‌برد سر سفره‌ی زن و فرزندش. و می‌تواند مطمئن باشد که در آن دنیا هم بازخواست نخواهد شد. چون رفته سخنرانی کرده، اختلاس که نکرده!»

مرد باشید روی این موضوع‌ کار کنید آقایان همشهری جوان. به این می‌گویند عدالت‌خواهی؛ این که چرا یک سخنران و یا یک مداح برای هر جلسه‌اش بیش از یک میلیون تومان دریافت کند.

--------------------------------------------

پانوشت:

1. حقوق اساتید دانشگاه را بر حسبِ تجریه نوشته‌ام. البته مبالغی که من تا به حال در فیش حقوقی اساتید دیده‌ام  حتی کم‌تر از این مقدارها است.

2. لازم به یادآوری است که حسن عباسی را به دانشگاه دورانِ لیسانسم آوردیم. سخنرانی‌اش بیش از 140 دقیقه‌ طول کشید. سالن هم پر از جمعیت بود. اکثر دانشجویان هم راضی بودند. حتی بعضی‌های‌شان از ما تشکر کردند. آخرش هم ساعتِ 12 شب، بعد از این که دیدار چهره به چهره تمام شد، شام هم نخورد. و گفت بدونِ خانمش شام نمی‌خورد. نه تنها پول نگرفت که حتی بنده خدا می‌خواست پولِ آژانس را هم خودش حساب کند. این تجربه‌ی عینی من بود از رفتار مردانه‌ی آقای عباسی. که من یک بار پا به خانه‌ی اجاره‌ایش هم گذاشته‌ام. ولی با این وجود او را از لیست خارج نکرده‌ام، چون باید تحقیق صورت گیرد.

3. سعی کردم در لیستم اسامی معروف را بیاورم و البته سخت‌گیر باشم. شاید تنها نامی که حذف کردم آقای جاودان بود. چون ندیده‌ام ایشان این طرف و آن طرف سخنرانی کنند. حالا آن را هم بیاورید. کی بخیل است؟

4. محمدرضا زائری هم رفتار مردانه‌ای چون حسن داشته. حتی بچه‌های یکی از دانشگاه‌ها به ایشان بدهکارند. چون نشد که پولِ رفت و آمدش را حساب کنند. با این وجود، می‌شود تحقیق کرد.

5. سعی کردم سخنرانِ سیاسی را واردِ لیست نکنم. هر چند این اسامی هم متباین با گرایش‌های سیاسی نیستند.

6. این نوشته برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان ارسال شده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

بالاخره شاهد بودیم بعد از رویکردِ تخصص‌گرای مجله‌ی هابیل، نشریه‌ی دیگری هم با رویکردی مشخص، هدفمند و قوی منتشر شده است. نشریه‌ای با نرم‌های حرفه‌ای و دوست‌داشتنی و ادبیاتی خوب.

شماره‌‎ی جدیدِ نشریه‌ی «سوره‌ی اندیشه» را بخرید. این اولین شماره از تیمِ جدیدِ بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» است. بچه‌هایی که تحتِ مدیریت مهدی مظفری‌نیا در گروهی معروف به علم و دین با عقایدی نزدیک به فرهنگستانِ علوم اسلامی قم چند سالی است مشغول به فعالیت هستند. «سوره‌ی اندیشه» منتشر شده نویدِ یک نشریه‌ی حرفه‌ای و حتی بالاتر از نرم‌های حرفه‌ای را می‌دهد. ایشان در شماره‌ی اول در کنارِ 288 صفحه مجله‌ی سوره، 152 صفحه ویژه‌نامه‌ی ادبی به نامِ اقالیمِ قلم منتشر کرده‌اند.

کافی است به بخش‌های مختلفِ «سوره‌ی اندیشه» جدید توجه کنید:

خبر و گزارش، سبک زنده‌گی، نظام اجتماعی، نظریه‌ی اجتماعی، تفکر، هنر و رسانه، و تاریخ.

مهدی مظفری‌نیا سردبیر این نشریه در دوره‌ی جدید نظامِ نشریه را، که در بالا معرفی شد، چنین تبیین می‌کند:

«سبک زندگی، ظاهر تمدن و مرئیترین وجه آن است و تجلی آنچه تمدن در باطن دارد می‌باشد. نظام اجتماعی وجه باطنی سبک زندگی است و سبک زندگی را در میان خود گرفته است و بر اساس مبنا، غایت و ساختار آن، شیوه و سبک زندگی رقم می‌خورد. نظام اجتماعی، لایه‌های عمیق‌تر از سبک زندگی در واکاوی جامعه است و هر دو حوزه تشکیل دهنده عمل اجتماعی‌ا‌ند. زیربنای نظام اجتماعی نیز نظریه‌های اجتماعی‌اند که آن را شکل داده‌اند. نظریه کاربردی‌ترین لایه نظر است و تفصیل، تنظیم و ساخت و ساز و سامان دادن به عینیت را بر عهده دارد. تفکر ره‌آموز نظریه‌ها و عمل اجتماعی است. تفکر است که امکان‌های گوناگون را در اختیار نظریه و عمل می‌گذارد و باطنی‌ترین حوزه نظری است. عرفان، باطنی‌ترین وجه تمدن است که در هنر تجلی می‌یابد و تفکر که ره‌آموز تمدن است خود رهین ذکر و عرفان است. تاریخ هم تمام ساحات فوق را به شیوه‌ها‌‌ی تحلیلی تطبیقی در طول زمان مورد بررسی قرار خواهد داد.

در تمام این حوزه‌ها بر اساس افق ترسیم شده سعی بر آن است که به صورت‌بندی مؤلفه‌های هر ساحت اشاره شود که ماهیت امروزین آن چیست؟ چگونه و در چه بستر تاریخی و بر اثر چه عوامل فلسفی، جامعه شناختی و تاریخی اینگونه شده است؟ با این وضعیت به چه سو می‌رود و چه چشم‌انداز و آینده‌ای برای آن قابل تصور است؟ چگونه نسبتی با صورت‌بندی‌های حوزه‌های دیگر و با حوزه‌های رقیب خود در تمدن دیگر دارد؟ طرح‌های تحول‌آفرین و نو در آن حوزه چیست و ارزیابی از آن چگونه است؟ بدین سان رویکرد ما در بررسی ساحات اجتماعی فوق، تاریخی، جامعه-شناختی و فلسفی است.»

اولین بار است که می‌بینم یکی اولِ نشریه‌اش می‌گوید چه می‌خواهد بنویسد و چرا! این یعنی شما تنها تورق نمی‌زنید، بلکه یک نشریه‌ی فکرشده را مطالعه می‌کنید که می‌تواند به گسترشِ افقِ شما کمک کند. می‌تواند مطلع‌تان کند. شاید زمانی روزنامه‌ی شرق این‌چنین بود. ولی بعدا آن هم به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی افتاد.

اگر کسی امروز روز همشهری جوان می‌خواند و یا چلچراغ و یا هر نشریه‌ی شبه‌زردِ دیگری، بهتر است دست از این نشریه‌های کم‌عمق بردارد و به چنین نشریاتی نظر بیافکند.

در ادامه کمی در موردِ «سوره‌ی اندیشه» و مطالبش صحبت خواهم کرد. من به نوبه‌ی خودم به آقای مومنی شریف تبریک می‌گویم و معتقدم بعدِ آقای آوینی نشریه‌ی سوره حرفِ جدیدی نزد. تا این که جوانانی خوب و کاربلد آن را احیا کرده‌اند. انشالله به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی و یا ابتذال نیافتند و این روندِ بسیار خوب و انتقادی را ادامه دهند. مخصوصا ادبیاتِ سردبیران بسیار زیبا و آموزنده است. من در این نوشتار به هیچ روی نقدهایی را که به این جریان دارم بیان نمی‌کنم و فقط می‌خواهم از آنان تمجید کنم. که فرصت برای نقد فراوان است. ولی تمجیدِ درست و حسابی را نیاموخته‌ایم. انشالله نقدم را به این نشریه در فرصتِ مقتضی، یعنی بعدِ شماره‌ی دو، خواهم نوشت. بعدِ هابیل چشم‌مان خشک شده بود برای یک نشریه‌ی خوبِ دغدغه‌مند. واقعا معقتدم نشریاتِ ایرانی از ولایی تا اصلاح‌طلب، از حامی رهبری تا حامی سبزها همه‌گی زردند. مهرنامه‌ی لیبرال‌ها هم نتوانسته حرفه‌ای باشد. یک حرفه‌ای بومی.

«سوره‌ی اندیشه» در بخشِ اقالیمِ قلم، که ضمیمه‌ی آن است درباره‌ی شعر و شاعری، روایت، ادبیاتِ داستانی، طنز و فکاهه و... سخن می‌گوید. ولی هنوز ضمیمه‌اش به دستم نرسید. زیرا من فقط مجله را از یکی از بچه‌ها، رسول جوهریِ عزیز، گرفته‌ام و البته قول می‌دهم فردا بخرمش. بابا می‌ارزد نزدیکِ 350 صفحه کارِ خوب می‌خوانی. کارِ فکرشده.

در بخشِ خبر و گزارش برخی خبرها در حوزه‌ی اندیشه را می‌بینیم. همچنین برخی یادداشت‌ها مربوط به برخی چهره‌های عقلانیتِ دینی و نزدیک به این گروه هستند. همچنین مصاحبه‌ی بسیار زیبایی با دکتر سعید زیباکلام انجام شده است: با رویکردی انتقادی نسبت به همایش جهانی فلسفه. زیباکلام به خوبی به نقدِ این همایش پرداخت و نحوه‌ی اجرای پرخرجِ آن را نشانه‌ی حقارتِ ایرانی‌ها دانست.

بخشِ بعدی آن در موردِ سبک زنده‌گی است. می‌خواهد بگوید سبکِ زنده‌گی در خارج از ایران چطور است و چرا ما در این زمینه توفیق نیافته‌ایم. البته من تا به حال تا صفحه‌ی 72 این نشریه را خوانده‌ام. ولی برخی مطالبِ آتی را هم از نظر گذرانده‌ام. به نظرم بخشِ سبکِ زنده‌گی آن زیبا و دوست‌داشتنی است. مطالبِ خوبی دارد و به مطالبِ مهمی توجه نشان داده است. هر چند من برخی از این دیدگاه‌ها را قبول ندارم که فعلا در این جای‌گاه نیستم که بخواهم نقد کنم. اما مطالبش جدید است.  مطلبش در موردِ تلویزیون مرا یادِ انتقادِ امیرخانی به تلویزیون انداخت. همچنین مصاحبه‌ی آن با دکتر فکوهی جالب و مشخص است بدونِ سانسور چاپ شده است.

بخشِ بعدی در موردِ نظام اجتماعی است و به نظرم باید بخشِ جالبی باشد. مخوصا حرف‌های دکتر مسعود درخشان که قبلا یک مطلبِ حرفه‌ای از ایشان خوانده بودم. مصاحبه‌ای با دکتر فرشاد مومنی و یادداشتی از دکتر سبحانی در این بخش دیده می‌شود.

جالب است که با وجودِ این که سوره‌ای‌ها به خوبی و با درستی گفته‌اند به هیچ وجه بی‌طرف نیستند. و به نظرِ من به یک متدِ مشخصِ آنتی غربی مسلحند، ولی تضاربِ آرا را به خوبی رعایت کرده‌اند.

در بخشِ نظریه‌ی اجتماعی مطالبی از دکتر داوری اردکانی، دکتر کچوئیان، و دکتر پارسانیا به چشم می‌خورد. اما جنجالی‌ترین نوشته‌ی این بخش، به نظرم و با قضاوتِ کنونی‌ام در کلِ نشریه، مربوط است به یک چهره‌ی بدونِ تقلید، خوش‌فکر، و منتقد در سپهرِ علوم اجتماعی ایران؛ یعنی دکتر ابراهیم فیاض. فیاض در این مطلب، که گفتگو است، به خوبی انتقاد کرده است. او بدونِ سیاست‌زده‌گی و با فکر، در موردِ حوزه‌های علمیه صحبت کرده است. او از آقای جوادی آملی تا آقای مصباح و تا دانشگاه امام صادق به طورِ صریح انتقاد کرده است. حتما این مطلب را بخوانید. نه به دیدِ این که ببینید موافق و یا مخالف او هستید، بلکه به این دید که می‌شود با احترام، متفاوت و علمی نگاه کرد. جدای از این که فیاض دردِ دلِ من و خیلی از کسانی را که مثلِ من می‌اندیشند، مثل سید حسین حسینیِ دانشجوی دکترای فیزیک،  به خوبی زده است. در یک کلمه: «حوزه چرا ضعیف است؟» یک انسانِ خیر پیدا شود و این نقد را به آقای جوادی برساند. خدایی نقدِ به‌جایی کرده. گویا فیاض همچنان بهترین چهره‌ی حوزه‌ی را آقای مطهری می‌داند. فیاض  امسال کتابی به نامِ «تولیدِ علم و علوم انسانی» نوشته است. به نظرم باید خواندنی باشد.

اما بخشِ تفکر یک سورپرایزِ فوق‌العاده دارد: «گفتگوی دو نفره‌ی 14 صفحه‌ای بینِ آقای میرباقری و دکتر داوری اردکانی»؛ یکی رییس فرهنگستانِ علوم و دیگری رییس فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم. خیلی دوست دارم هر چه زودتر به این بخش برسم. ولی آسیاب به نوبت. مطلبِ فیاض را سرپا بعدِ این که نشریه را باز کرده‌ام خواندم. بخشِ تکفرِ این نشریه طولانی و پرپیمان به نظر می‌رسد.

در بخشِ هنر و رسانه جستارهایی در موردِ فارسی وان، رابطه‌ی هنر و سیاست، چارچوب‌بندی موضوع کاریکاتور پیامبر اسلام، سینمای ایران، و میزگردِ رسانه دیده می‌شود.

در بخشِ تاریخ هم مطالبِ چهره‌های مهمی مانندِ دکتر کریم مجتهدی، شهریار زرشناس، و دکتر سلیمان حشمت دیده می‌شود.

هر یکی از این بخش‌ها، از سبکِ زنده‌گی تا تاریخ، زیربخشی به نامِ آینده دارند. خلاصه هر چه در این‌جا می‌بینید فکر شده است. مخصوصا پوسترهایی که در این نشریه طراحی شده است. پوسترهایی بعضا انتزاعی و کارا و حرفه‌ای. باید به مسعود گروسیان نشان‌شان بدهم.

در پشتِ جلدِ آن نوشته شده:

«کاش مسافری بودیم از جنسِ ستارگانی که پَر به شهاب خورشید سوختند. و راستی انسان این سرزمین، مگر نه از صُلبِ همان حقیقتی است که جهان را به لرزه درآورده، و حقیقت خویش را بر جهان شناساند؟ از پس او اما روزگار ما در مسیری دیگر افتاد؛ مسیری که بر سیرت خود خواهد رفت و پی فطرت خویش خواهد گشت.»

بچه‌ها مذهبی:

بخوانید. شما که بقیه‌ی را می‌خوانید به قصدِ سرگرمی و وقت تلف کردن. این را بخوانید به قصدِ فکر کردن. مشکلِ اساسی بچه مذهبی‌های امروز فکر نکردن است. اگر فکر کنید می‌توانید شروع کنید. املای نانوشته غلط ندارد. بخوانید و بنویسید. ببینید این نشریه مشکلاتی دارد، من هم با بخشی از آن موافق نیستم. در هر صورت کار خوب را باید فهمید و ارج نهاد. مهم هم نیست کی و کجا دارد این کار را می‌کند. فقط کار تولیدی باید هدفمند، با برنامه و حسابی باشد.

آدم حال کند وقتی می‌فهمد طرف به همه جای کارش فکر کرده. دست مریزاد بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» و آقای مظفری‌نیا.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

برای تطهیر جریانِ فرهنگی یا جهتِ فرهنگ‌سازی هنری باید از خودمان شروع کنیم. معمولا در صحبت با اهالی علاقه‌مندِ به پا گرفتن و رشد کردنِ هنر در جامعه، کم پیش می‌آید که گوینده یا گوینده‌گان، از هر دستگاهِ فکری، از خودشان شروع کنند. وقتی  با دوستان صحبت می‌کنیم معمولا در صحبت‌های‌شان از «دیگران» شروع می‌کنند. این «دیگران» بهترین راه و بهانه است برای این که از زیرِ مسولیتِ خودمان شانه خالی کنیم و بگوییم ما که ملزم نیستیم، ما که مسولیت نداریم، ما که چیزی دست‌مان نیست...

این اشکال در حتی در نفحاتِ نفتِ برادرِ بزرگ‌ترم آقای امیرخانی هم دیده می‌شود؛ نقدِ دستگاهِ فرهنگی دولتی بدونِ این که این مساله را هم به همان اندازه برجسته کند که «سستی و اهمالِ خودمان چه ربطی به دولت دارد؟!» بی‌فرهنگیِ ما هم به اندازه‌ی بی‌فرهنگی‌های دولت است. چون دولت، جریانی خارج از امت نیست. کژی‌های فرهنگیِ ما به نحوهِ دیگری در دولت تجلی می‌یابد، منتها ریشه‌های کژی همان است که همه به آن دچاریم و آن نپذیرفتنِ مسولیتِ خودمان است. همه‌ی ما با این سستی‌ها یک پا فتنه‌گریم، منتها تجلی این فتنه‌گری متفاوت است.

من به جای برادران فراموش‌کارم که این روزها به نقدِ حاکمیت مشغولند، منتها مثال‌های ساده‌ی خودمان را فراموش کرده‌اند به یکی از این نمونه‌ها اشاره می‌کنم. امیدوارم صفحاتِ کتابی انتقادی که این روزها منتشر می‌شود، لیاقتِ این را داشته باشد که بتواند جملاتم را در خودش جای دهد.

عکس از همشهری

سری به درایوهای لپ‌تاپ یا پی‌سی‌تان بزنید. بخشِ موسیقی آن را بیاورید. همین حالا همین کار را انجام دهید. مثلا من خودم در درایوِ E فایل‌های مدیایم را جای داده‌ام. یک بخش مربوط به بخشِ speech است. که در آن لکچرهای علما دیده می‌شود؛ از منبر تا مدرسه. از 10 گیگابایت سخنرانی آقای وحید خراسانی تا این عمارِ آقای خامنه‌ای  تا مستندهای بی‌بی‌سی فارسی و مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با رسانه‌های خارجی تا فیلم‌ها و کلیپ‌های انتخاباتی آقای موسوی و... بگیر تا فایلِ سخنرانی‌های اخلاقی... بخشِ دیگر این درایو به مداحی اختصاص دارد. کاملا این بخش در قبضه‌ی محمود کریمی است. تقریبا این فایل‌ها از وب‌سایتِ کریمی یعنی نای دل دانلود شده است. که همین الان هم مداحی‌های ماهِ صفرش را هم به صورتِ صوتی و تصویری آماده کرده است.

این‌ها هیچ‌کدامش مشکل ندارد. اتفاقا گوش دادن‌شان موجبِ بیداری عقل و تصحیح زنده‌گی ما می‌شود. دل را صفا می‌دهد و روح را جلا می‌بخشد. مگر دلِ عاشقِ اهل بیت می‌تواند مقاومت کند در برابر جمله‌ی آقای وحید خراسانی که «اقامه‌ی عزای کسی است که بکا علیه ما یرا و ما لا یرا. این کار برافراشتنِ پرچمِ کسی است که اولین کسی که برای او مجلسِ عزا گرفته ذاتِ مقدسِ خداوندِ متعال است.»

پس مشکل کجاست؟ مشکل دقیقا از جایی شروع می‌شود که واردِ بخشِ صوتی موسیقی درایو E می‌شویم.

پیشِ خودم می‌گفتم «آهای میثم تو مگر کاست یا سی‌دی محسن یگانه و یا رضا صادقی و یا علی‌رضا افتخاری و یا محمد اصفهانی و یا شادمهر عقیلی، البته شادمهر مسافر و دهاتی، را خریده‌ای که آهنگ‌ها و ترانه‌های‌شان را گوش می‌دهی؟» مگر تو پول داده‌ای برای کاستِ محسن چاووشی که موسیقی‌اش را گوش می‌دهی؟ اصلا این فایل‌ها را کجا دانلود کرده‌ای؟ بعدش به خودم خندیدم. خندیدم به خودم که طرف‌دارِ تطهیرِ فرهنگی و پاکی هنری هستم. تف ریختم روی خودم در آینه که: «خاک بر سرت که طرف‌دار یک نظامِ مدرنِ اسلامیِ فرهنگی هستی!» کدام کشک، کدام آش! وقتی خودم به قاعده‌ی پشم هم ارزش قائل نیستم برای اصالتِ هنری، خواننده و فیلم‌سازِ ایرانی و به لطایف الحیل فایل‌های موسیقیایی و یا قیلم‌هایش را کپی می‌کنم، چطور می‌توانم ادعا کنم؟ چطور؟

البته الان که می‌بینی این‌ها را نوشتم، اولا شیفت دیلیت کردم همه‌ی فایل‌های موسیقیایی لپ‌تاپم را، به جز آهنگ‌هایی از سعید مدرس که از وب‌سایتِ شخصی  خودش دانلود کرده‌ام و  به غیر از فایل‌هایی از یانی و کیتارو.  شما هم شیفیت دیلیت بگیرید روی فایل‌های موسیقی که همین طوری از این طرف و آن طرف دانلود کرده‌اید. شیفیت دیلیت کنید فیلم‌های ایرانی که همین طوری دانلود کرده‌اید و یا  از این طرف و آن طرف کپی کرده‌اید. من سریال امام علی و روزی روزگاری و مختارنامه را که دانلود کرده بودم شیفت دلیت کرده‌ام. فینیش. 

اگر برایت مهم است فرهنگِ مملکت. اگر دلت می‌سوزد برای هنرمندِ ایرانی و دل‌شوره داری برای فرهنگِ این خاک، پاک کن فایل‌های بدونِ کپی رایتت را.

نکته‌ی جالب‌تر این که ما این فایل‌ها را گوش می‌دهیم و بعد می‌گوییم: «دیدی فلانی چه سبک خواند، چه چرند خواند.» این دیگر اوج بی‌اخلاقی است. مانندِ این است که بروی خانه‌ی یک نفر دزدی و بعد بگویی عجب اجناسِ بنجلی داشت...

اگر واقعا اهل موسیقی هستی، اگر دلت برای استادی مثلِ شجریان می‌تپد و دل‌نگرانش هستی، اگر عشقِ موسیقی پاپ هستی، پس اول ثابت کن دزد نیستی، بلکه برادر هستی. به غیر از وب‌سایتِ شخصی طرف، از هیچ کجای دیگر فایلی را دانلود نکن، و یا سی‌دی‌اش را بخر. پول بده برای محصولِ فرهنگی و موسیقیایی و فیلم‌های ایرانی، و بعد بگو عشقم شجریان و یا هر کسِ دیگری است.

البته من خودم خیلی اهلِ موسیقی نیستم. این‌ها برای کسانی نوشته‌ام که معمولا از «دیگران» شروع می‌کنند. برادران یک بار هم شده از خودتان شروع کنید. این یک کار را برای زنده نگه داشتن جریانِ فرهنگی که به آن تعلق دارید می‌توانید انجام دهید، نمی‌توانید؟ بعد از این که شکسته‌ای سی‌دی‌های رایتی بدونِ مجوز را، پاک کرده‌ای فایل‌های صوتی و تصویری روی سیستم‌ات را که از این طرف و آن طرف کپی کرده‌ای، بعدش بیا ادعا کن.

پانوشت:

1. این که گفتم آثار فرهنگی-هنری ایرانی، به خاطر این که خریدنِ آثار غربی با کپی رایت فعلا نه ممکن است و نه مطلوب. ممکن نیست چون ما عضو WTO نیستیم. یعنی هنوز از لحاظِ قانونی، عضوِ پروتکل‌های بین‌المللی نیستم. مطلوب نیست چون اکثرِ مراجع تقلید، به عنوان تببین‌کننده‌گان شرع، چنین کاری را مباح دانسته‌اند. یعنی گفتند تا می‌توانید از این غربی‌ها دانلود کنید. دلیلش را از خودِ آقایانِ مراجع بپرسید به من ربطی ندارد. من اگر روزی پایش بیفتاد حداقل پولِ یانی و کیتارو را خواهم داد. اما در بابِ آثارِ ایرانی، همه گفتند که باید قانونِ کپی-رایت رعایت شود. یعنی دانلود و بولوتوث و سند تو آل و نمی‌دانم این جور داستان‌ها درش تخته است و به هیچ وجه راهِ گربه‌رو و کلاه شرعی هم ندارد. مثلِ بچه‌ی آدم اول سی‌دی موسیقی محسن چاووشی را می‌خری و بعد می‌گویی خودکشی بد است.

2. گفتم شیفت دیلیت. نگفتم دیلیت. زیرا باید طوری پاک کنی که بعدا امکان ریکاوری‌اش کم باشد؛ یعنی Shift+Delete. 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

توی پست قبلی‌ام یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا به جمع‌های دانشجویی می‌گویم عوام؟ در این مطلب، من دراین باره توضیح می‌دهم که چرا به نظرِ من این جماعت متوهمند که چیزی می‌دانند. این مطلب، را با الهام از دوستِ بزرگوار و فاضلم، جناب آقای امیر عبداللهی خلج می‌نویسم. که روزگاری این عزیزِ دل در دانشگاهِ تربیت معلم تهران مسوول بسیجِ دانشجویی بود. سرنخ‌های این نوشته، از سخنان آن بزرگوار است. حرف‌هایی که با این درجه از حکمت و دقت کم‌تر از فردِ دیگر دیده و یا شنیده‌ام. خدا امیر را که آن روزها فیزیک می‌خواند و این روزها کارشناسی ارشدِ فلسفه‌ی اخلاق حفظ کند. که جوان به این بصیری کم‌تر دیده‌ام. خوش به حالِ همسرش. مطالبی که از امیر آمده درون "" محصور شده است.(کمی هم گفته‌های امیر را با سلیقه‌ی خودم ویرایش کردم.)

هر کس در نوشته‌اش مبنا و approachی دارد. Approach من از دیدگاهِ کتاب‌خوانی است. این وضعیت را با یکدیگر در جمع‌های دانشجویی، چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی، موردِ مداقه قرار می‌دهیم.

پس داریم از این دیدگاه بحث می‌کنیم که آن که می‌خواهد عوام نباشد و چیزی بداند لااقل باید اهلِ مطالعه و خواندن باشد. پس دانشجویی مرادِ ماست که اولا و به‌الذات با کتاب و مطالعه بیگانه نیست.

بندِ بالا اسمش است اصلِ موضوعه.

امیر می‌گفت: "بدیهی است که همگان کتاب نمی‌خوانند! اما آن عده هم که می‌خوانند، با انگیزه‌های متفاوت و گوناگونی بدین کار می‌پردازند. چنان که می‌توان کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را به این گروه‌ها ]مثلاً[ دسته بندی کرد":

نمی‌دانم این گروه‌بندی کامل و مانع و جامع است، ولی من که به این دقت و جامعیت شاخصه‌بندی ندیده‌ام. و اما گروهِ اول:

1. "سرسری خوان‌ها که بدونِ دقت و تأمل کافی یک نوشته را ]حتی گاه تا انتها[ می‌بلعند!"

به طرف می‌گویی این را که خواندی فهمیدی چه می‌گوید! با قاطعیت می‌گوید آره فهمیدم! مثلا چند وقتِ پیش با یکی از دوستانِ حسن‌عباسی‌بنیاد بحث می‌کردم. بهش گفتم آخرین حرفِ حسن چیست؟ می‌گفت این که کتاب‌های شهید مطهری به دردِ همان برنامه‌های از من بپرس و از او سکه بگیر می‌خورد. این بنده خدا کاملا مشخص است که سرسری خوانده. او به جای آن که حرفِ عباسی را بفهمد و هضم کند، در بندِ مثالی از سخنانِ او مانده که یقینا در میانِ بحث مطرح شده و هیچ رقمه محورِ بحث نبوده و نمی‌تواند باشد. یکی این دسته که در فهم، اصل را درنمی‌یابند و در بندِ مثالِ گرفتارند تا روزِ الست خدای نکرده.

2. "فله‌ای خوان‌ها که هر موضوعی را به صورت هرچه پیش آید خوش آید، به مطالعه می‌گیرند!"

 جانا سخن از دلِ ما می‌گویی. من اسمش را می‌گذارم هوسِ مطالعه. طرف مطالعه می‌کند. به این فکر نمی‌کند به دردش می‌خورد یا نه. در جهتِ کار و زنده‌گی‌اش یا نه. بهش بگویی این زهرِ مار را بخوان، می‌خواند. این خطر وجود دارد در جمع‌های ما، طبق طبق.

3. "یک‌سویه خوان‌ها که تنها به یکی از رده های کتاب‌ها ابراز علاقه می‌کنند مثلاً فقط و فقط رمان می‌خوانند!"

واقعا. مثلِ کسانی که نمی‌خواهند رمان‌نویس شوند، و مشخص نیست چرا فقط رمان و یا شعر می‌خوانند. دوری می‌کنند از کتاب‌های تحلیلی. در حالی که برای بسیاری از گرایش‌های مثلا علوم انسانی خواندنِ انواعِ کتاب‌های جدی و تحلیلی نیاز است. اما به طورِ کلی من حتی یک‌سویه‌خوانی را معیارِ به طورِ غلیظ اشتباهی در نظر نمی‌گیرم. فکر می‌کنم بندهای یک و دو فعلا پرمشتری است. و شاید برای کشورِ کتاب‌نخوانی مثلِ ما، این بند خیلی هم آسیب نباشد.

4. "مقطعی خوان‌ها که گاهی، به مطالعه‌ی بخشی از موضوعی، در کتابی، روی خوش نشان می‌دهند!"

یک وقتی منطق، یک وقتی فلسفه، یک وقتی فیزیکِ اتم، یک وقتی طنز، یک وقتی نمایش‌نامه‌های کلاسیک، یک وقتی هم مقتلِ علی‌اکبرِ امام حسین...

5. "سربندی خوان‌ها که تنها برای سرگرم بودن] و نه آموختن و فهمیدن[ کتابی را به دست می‌گیرند!"

نشریه می‌خواند، روزنامه می‌خواند، سایتِ خبری می‌خواند، مقالاتِ کم‌اعتبار می‌خواند، بعد خیال می‌کند روشن‌فکر است.

6.  "تندخوان‌ها که این گروه اگر برای بهره‌وری بیش‌تر از زمان و البته همراه با درک مطالب، مطالعه کنند بسیار خوب است، اما اگر صرفاً برای آن که کتابی را پیش از موعد بخوانند، به کتاب خواندن بپردازند، بهره چندانی نخواهند یافت!"

7. "تفننی خوان‌ها که پراکنده، بی برنامه و فقط بر سبیل تفنن چیزی را می‌خوانند و مطالعه در برنامه‌های روزانه آنان جایگاه تعریف شده‌ی خاصی ندارد!"

مثلِ خیلی از ماها یک روز ده ساعت مطالعه داریم و ده روز یک ساعت هم لایِ کتابی را باز نمی‌کنیم. در حالی که برای یک اهلِ مطالعه، کتاب، باید جزیی از جریانِ سیالِ زنده‌گی‌اش باشد. من تا کتاب دستم نباشد بیرون نمی‌روم. چند روز پیش که رفته بودم یک جایی، برای محکم‌کاری دو رمان توی کیفم گذاشتم و البته در فرصت‌های مرده، مثل توی مترو، خواندم.

8. "سیاسی خوان‌ها که تنها به مطالعه آثار و مسایل سیاسی می‌پردازند و از دیگر مسایل خود را محروم می‌کنند."

نیاز به توضیح ندارد. خودتان می‌دانید که ما چقدر الکی سیاسی‌کاریم.

9. "کم خوان‌ها که هیچ علاقه و انگیزه‌ای به مطالعه‌ی مدون و حتی به پایان رساندنِ یک کتاب ندارند، بلکه تنها به مطالعه صفحه یا سطرهایی چند، بسنده می‌کنند!"

مثلِ همان مقطعی‌خوان‌ها دیگر امیرجان. البته با اختلال‌خوانی، حتی شاید با انحراف‌خوانی.

10. "جایزه‌ای خوان‌ها که تنها به مطالعه‌ی کتاب‌هایی می‌پردازند که براساس آن‌ها مسابقه‌ای ترتیب داده شده باشد، آن هم به قصدِ قربت برای برخوردار شدن از جایزه ]به قید یا بی‌قیدِ قرعه!["

11. "مصلحتی خوان‌ها که بنابر مصالحی ]که گاه خودشان تشخیص می دهند[ اثری را به شرف مطالعه مفتخر می‌کنند!"
جدی من دیده‌ام آدم‌هایی را که واقعا حاضر نیستند کتابِ مخالف‌شان را بخوانند. این مخصوصا در بینِ همین کسانی که به روشن‌فکری معروف‌ترند، شایع‌تر است. چند نمونه‌‌اش را خودم به عینه دیدم. که یارو برگشته بود و راست راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت عمرا من از فلانی کتاب بخوانم. خوب، همین معیار برای عوامی کفایت نمی‌کند؟

12. "درسی خوان‌ها، که فقط و فقط والا و بلا باید تنها کتاب‌های درسی را نوشِ جانِ اندیشه خود کنند و اصلاً هم به روی مبارک‌شان نیاورند که در پهنه‌ی هستی غیر از کتاب‌های درسی، چیز دیگری هم برای خواندن وجود دارد!"
ای کاش واقعا درسی‌خوان بودند؟ خیلی‌ها هیچی‌خوانند.

13. "عادتی خوان‌ها که برحسبِ انجام وظیفه براساس عادت، به کتاب و کتاب خوانی نظرِ لطف دارند."

البته من این بند را نفهمیدم، دروغ چرا!

و اما چند گروه در یک دسته که بسیار شبیه به هم هستند:

14. "غیرِ مکتوب خوان‌ها که نظرِ مساعدی به کتاب‌های چاپی ندارند، بلکه بیش‌تر به مطالعاتِ اینترنتی می‌پردازند! روزنامه خوان‌ها که دل‌شان نمی‌آید جز مطالب روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگر و یا کتابی را از نظرِ مبارک بگذرانند! بازاری خوان‌ها که خوش ندارند مطلبی را بخوانند که درک و تحلیل و بهره‌وری از آن، نیاز به تفکر و تعمق داشته باشد، بلکه به چند موضوع برجسته‌ای که هرازگاهی مدگونه، به وسیله ناشرانی آگاه به بازار مصرف! و گاهی هم بسیار مسرفانه منتشر می‌شود، چشم می‌دوزند!"
به این‌ها اضافه کنید معتادینِ به تلویزیون را. من نمی‌دانم آدمی که خاص است و اهلِ عمق و تحلیل و کارِ حسابی، روی چه مبنایی ساعت‌هایی از عمرِ شریفش را روزانه پایِ تی.وی و یا روزنامه و یا سایت‌های خبری هدر می‌دهد؟

15. "خوابی خوان‌ها که وقتی به دلایلی خواب به چشمان‌شان نمی‌آید، اثری را مطالعه می‌کنند تا بخوابند ]برخلاف کسانی که کتابی را می‌خوانند تا به خواب نروند!["

16. "موضوعی خوان‌ها که براساس علاقه یا رشته و تخصص و مهارت خود، تنها به مطالعه در همان زمینه اهتمام می‌ورزند."

17. "برگزیده خوان‌ها که به شیوه‌هایی گوناگون از آثار برگزیده و برجسته در یک یا چند زمینه خاص اشراف می‌یابند و به سوی مطالعه آن‌ها می‌شتابند!"
البته لزوما برگزیده‌خوانی معضل نیست. به نظرِ من، در مواردی لازم است.

18. "خوب خوان‌ها که افزوده بر داشتن برنامه‌ی مطالعاتی، روشن بودن هدف خواندن، استاد بودن در گزینش کتاب خوب و یادداشت برداری از مطالب لازم و مفید، هر اثری را با تفکر، تأمل و با دیدی منتقدانه می‌خوانند تا پیوسته برترین سخن‌ها و معانی را بیابند و برگزینند و در مجموع از خواندنی علم‌افزا، اندیشه‌زا، درست و ثمربخش برخوردار شوند."
التماسِ دعا باید گفت به این گروه و دست بر سرشان کشید. که تبرکند. و همچنین یادتان باشد که عوامی که عوام است بهتر است از عوامی که خیال می‌کند خواص است.

 

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ کم‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که رمان‌نویس هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند.

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز. یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی.

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

در شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان، بحث‌هایی در موردِ مهاجرت مطرح شده بود. عده‌ای از نویسنده‌گانِ جوان موافق با مهاجرت و ترکِ وطن بودند و دسته‌ای دیگر مخالف. در میانِ مخالفانِ ترکِ ایران و مهاجرت به کشورِ دیگر، نامِ دکتر ایمان افتخاری نظرم را جلب کرد. افتخاری دارنده‌ی دو مدالِ طلای المپیادِ ریاضی، پرافتخارترین المپیادی در رشته‌ی ریاضی، است. با وجودِ این که تازه ۳۰ سالش شده، در دانشگاهِ هاروارد در رشته‌ی توپولوژی در دوره‌ی پسا دکترا تحصیل و حتی سه سال هم در آن دانشگاه تدریس کرده است. افتخاری، که از ریاضی‌دانانِ جوان و برجسته‌ی کشورمان است، آمریکا را ترک کرده، زیرا معتقد بود زنده‌گی در ایران به فطرتِ آدم نزدیک‌تر است. او در ادامه از این که در آمریکا باشد و ماهانه مالیاتی بدهد که بمب ‌بشود روی سرِ عراقی‌ها و افغانی‌ها، اعلام انزجار کرده. افتخاری را در عکسِ پایین، در سمتِ راست مشاهده می‌کنید.

حال این سوال پیش می‌آید که آیا مهاجرت خوب است یا نه؟

این از آن سوالاتی است که به طرزِ فجیعی بسته‌گی دارد. اساسا نمی‌شود این تقسیم‌بندی را آدم بر مبنای تصوارت و تطوارت و زاویه‌ی دیدش به دنیا به دیگران تعمیم دهد. نمی‌توان به طورِ کلی حکم داد که مهاجرت خوب است یا بد! این بسته‌گی، قبل از آن که بخواهد به مقصد بسته باشد، به شخص بسته است. یعنی وقتی در موردِ مهاجرت سخن می‌گوییم، مرادِ ما از مهاجرت برای چه کسانی است. مثلا این مهاجرت برای یک ترمه‌دوزِ یزدی به غرب ریسک محسوب شود. زیرا شاید بازارِ سنتی که در یزد نزدِ خریداران دارد در آن سوی دنیا برایش یافت نشود. ولی در عینِ حال این مهاجرت برای کسی که احساس می‌کند بازارِ کاریش در آن سوی دنیا بهتر و پرسودتر است، توجیه‌پذیر می‌شود.

 توصیه برای ترکِ ایران، یا ماندنِ در این خاک، یک توصیه‌ی کلی و یکسان نمی‌تواند باشد. نمی‌شود به همه توصیه کرد که بمانند و یا به همه توصیه کرد که بروند. ماندن و یا رفتن، مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن وابسته به دستگاهِ فکری آدم‌ها و وابسته به برنامه‌ی آن‌هاست.

مثلا برای کسی که می‌خواهد در زمینه سکس شاپ، مشروب‌فروشی، و بالاخره از این جور وسایلِ ممنوعه تجارت کند، ایرانِ فعلی جهنم است. بنابراین برای چنین فردی باید توصیه کرد که به جایی برود که این صنعت کاراتر است. نمی‌شود برای چنین آدمی سخن از ماندن و سرمایه‌گذاری در داخلِ وطن کرد.

یا به قولِ دکتر روان‌پزشکی که چند روزِ پیش با او هم‌سخن شده بودم: «من به هم‌جنس‌گراها توصیه می‌کنم ایران را ترک کنند. و ترجیحا به کانادا و یا سوئد بروند.» (البته هم‌جنس‌گرا و هم‌جنس‌باز در نظرِ او دو مقوله‌ی جدا از هم بود. که بحثِ بیش‌تر را وا می‌نهم به فحوای رمانم.)

برای دختری که می‌خواهد آزاد باشد. حجاب برایش نامفهوم  است و یا دستِ کم مقوله‌ای معنوی محسوب نمی‌شود، ایرانِ فعلی جای مناسبی نیست. چون مغایرت دارد با راحت زنده‌گی کردنش. (حاضرم شرط ببندم که یکی از دلایلی که توریست در ایران، به نسبتِ جاذبه‌های گردشگری‌اش، کم مسافرت می‌کند همین قانونی است که در موردِ پوشش وجود دارد.)

برای پسرِ نخبه‌ای که می‌خواهد از جدیدترین متدها و روش‌های علمی سر دربیاورد و کارکردِ واقعی‌اش را در صنعت و زنده‌گی مردم ببیند. و همچنین علاقه‌مند است با بهترین اساتیدِ دنیا در این زمینه دیدار داشته باشد، باز هم ایران جای خوبی نیست.

برای صنعت‌گرِ درجه‌ی یک، یک مدیرِ باتجربه، یک خبرنگارِ زبده، یک کارگردانِ خلاق، ایرانِ ملکِ مناسبی نیست. یا حداقل ایرانِ امروز ملکِ مناسبی نیست. (بحثِ نویسنده‌ها جدا است. اگر می‌شد رمانِ انگلیسی بنویسم، نویسنده شدنِ را هم اضافه می‌کردم. هر چند معتقدم چیز نوشتن و نویسنده شدن در ایران، احمقانه‌ترین کار در بینِ هنرها است. کاری که من و خیلی‌های دیگر انجام می‌دهیم.)

مشکلی ندارد. همه جای دنیا می‌شود نماز خواند، روزه گرفت، خیمه‌ی عزا به پا کرد، خمس داد، و حتی اصول‌گرا و احمدی‌نژادی بود.

البته در این تقسیم‌بندی‌ها بچه مذهبی عاشقِ جمهوری اسلامی را جدا نگه داشته‌ام. چرا که قصه‌ی اینان مقوله‌ی جداگانه‌ای است. تقسیم‌بندیِ من و ترجیع‌بندِ ایران جای خوبی نیست، ناظر به قشرِ متدوالِ دانشجویی است که نه آن قدر بسیجی و عاشقِ جمهوری اسلامی است و البته نه آن قدر بی‌تفاوت به اسلام و ایران.

ولی به نظرِ من فقط یک دلیل برای ماندنِ در ایران توجیه دارد؛ آن هم ایثار است. البته اگر دوست داشته باشید می‌توانید اسامی دیگری چون خریت، از دیدگاهِ مادی یقینا، هم رویش بگذارید. تنها این مساله برای داخلِ کشور ماندن توجیه دارد که این‌جا آدم‌های زیادی را می‌شود نجات داد.

یعنی در این دریای کولاک، و در این آشفته‌بازار، جوانان و مردمانی را می‌بینی که دارند غرق می‌شوند. (در ریاضی، فیزیک، برق، جامعه‌شناسی، هنر و یا هر چیزِ دیگری.) اما نمی‌بینی که کسی باشد که آن‌ها را نجات دهد. ولی اگر شبیه این اتفاق در آمریکا بیافتد ناگهان صدها نفر در آن تخصص و رشته هستند که به دادِ مردم و کشورشان برسند. ولی در این‌جا، در همه‌ی تخصص‌ها و حتی علوم دینی، آدم‌ها دارند غرق می‌شوند و آن که باید با تخصصش به دادِ مردم برسد، نیست. 

تنها ایثار است که حضورِ یک متخصص را در ایران توجیه‌پذیر می‌کند، وگرنه باقی اباطیل را خودتان می‌دانید و نمی‌خواهم آن مکررات را خدمت‌تان عرض کنم. 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

مردادِ امسال با خودم قرار گذاشتم که از خانه پولِ توجیبی نگیرم. از بچه‌ها پول قرض می‌کردم، می‌رفتم دنبالِ کار، بازاریابی، پولِ حلِ تمرینِ دانشگاه به دستم رسید... دورانِ مفلوکی بود. دورانِ بی‌پولی و رمان‌نویسی و کتاب‌خوانی. باید کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. باید تجربه می‌کردم. دورانِ کارهای بی‌ثمر. دورانِ بی‌پولی‌ها. این دورانِ سخت چنان بر من گذشت که نهایتا تصمیم گرفتم کتاب‌هایم، مخصوصا رمان‌هایم، را بفروشم. این تصمیم عملی نشد. البته من رفتم تا کتاب‌فروشی‌های دستِ دوم انقلاب، منتها معامله جوش نخورد. یک نفری که حاضر شده بود کتاب‌هایم، یعنی سرمایه‌هایم، را 40 درصدِ پشتِ جلد بخرد، ناگهان گفت که در دخلش پولی نیست و همین شد که احتمالا کارِ خدا، کتاب‌ها را نفروختم.

تا امروز

امروز رفتم تا کتاب‌هایم را از شدتِ کم‌پولی بفروشم. کتاب‌هایم یعنی بعضی از رمان‌هایی که در کم‌پولی خریدم و به نظرم خیلی برایم با ارزش بود. رمان‌هایی مانندِ

غرور و تعصبِ جین آستین، دل سگِ بولگاکف، بالاتر از هر بلند بالاییِ سالینجر، آئورای فوئنتس، من گنجشک نیستمِ مستور، یوسف‌آباد، خیابان سی و سومِ سینا دادخواه، مبانی داستانِ کوتاهِ مستور، هویتِ کوندرا، من قاتل پسرتان هستمِ دهقان، فرهنگ بر و بچه‌های ترونِ احمدی، لیدی الِ رومن گاری، ویکنتِ دو نیم شده‌ی کالوینو، کافه پیانو‌ی جعفری، سفر به گرای 270 درجه‌ی دهقان، غرب‌زدگی‌ِ جلال، کرشمه خسروانیِ شجاعی، دنیای قشنگِ نوی هاکسلی، هیسِ کاتب، نوشتن با دوربینِ جاهد، نونِ نوشتنِ دولت آبادی، محاقِ کوشان، دیگر اسمت را عوض کنِ قیصری، مسخِ کافکا، پدروپاراموی رولفو، این مردمِ نازنینِ کیانیان، سنگ‌اندازانِ غارِ کبودِ غفارزاده‌گان، ناطورِ دشتِ سالینجر.

که این آخری واقعا داغِ دلم بود فروختنش. تنها کتابی که نگه داشتم صد سال تنهاییِ مارکز بود. (البته کارتون‌هایی از کتاب‌هایم را نگاه نکردم... ) جالب این است که بدانید من تا به حال خیلی کتاب هدیه داده‌ام. حتی نمایشگاهی کوچک از کتاب‌هایم در روزِ کتاب‌خوانی سالِ گذشته توی دانشکده راه انداختم و بعضی از کتاب‌هایم را بینِ بچه‌ها، مفت و مسلم تقسیم کردم. تا بروند بخوانند، بلکه دانا شوند و بفهمند که هویتِ آدمی به ملیتش نیست، به اندیشه‌اش است. بخوانند تا بدانند دنیای محلِ گذر است. محلِ گذرِ دلِ سگ، محلِ گذرِ هولدن کالفید، گذرِ کریم رود...

گفتم کریم رود و یادم آمد برخی از کتاب‌های که توی این هیر و ویر لوطی‌خور شدند. بچه‌ها کلی کتاب ازم گرفتند که پس نیاوردند. من تا به حال دو یا حتی بعضا سه سری از همه‌ی آثارِ امیرخانی را خریده‌ام، اما هیچکدامش به دستم نیست. برخی‌ها را بسیجی‌هایی بردند که تا به حال خیری به ما نرسانده‌اند. مثلا لبخندِ مسیحِ عرفانی را آنان بردند، که اگر نبرده بودند امروز جزو لیستِ فروش بود؛ همین طور روی ماه خداوند ببوسِ مستور. همین طوری خیلی‌های دیگر. من حتی حاضر بودم نفحات، زبانم لال بیوتن را هم بفروشم، چه می‌شود کرد؟ طلبه‌ی رمانم. (یادش بخیر از خاطراتِ علمایی که می‌گفتند در زمانِ طلبه‌گی‌شان از شدتِ بی‌پولی کتاب‌های‌شان را می‌فروختند. آیا این سنتِ پسندیده هنوز هم در حوزه رایج است؟)

این را هم بگویم: از وقتی دستم خوب در داستان‌نویسی می‌چرخد و جولان می‌دهد که مستقل شده‌ام و از کسی پولِ یامفت نگرفته‌ام. و البته تا به حال شرفم، انسانیتم، و ارزشم را به قیمتِ «تخمِ باقلا» به هیچ بنی بشری نفروخته‌ام. این شد که وقتی نوشتم داستانِ علی را در آرمانِ علی، در بازنویسی‌هایم، خیلی حال کردم. مخصوصا آن‌جایی را که علی می‌رود کتاب‌هایش را بفروشد کاری است شاهکار در ادبیاتِ فارسی. نه به خاطرِ این که علی، میثم است. به خاطرِ این که علی واقعا به این نتیجه رسیده که باید کتاب‌هایش را بفروشد.

می‌گفتم رفقا. امروز هم شکرِ خدا معامله‌ام نشد. با وجودِ این که دست‌هایم از کت و کول افتاده بود و یک جوری می‌خواستم از شرِ سنگینیِ کتاب‌ها خلاص شوم، باز هم نشد که بشود.یعنی همانی که قبلا گفته بود 40 درصد می‌خرد، امروز زد زیرش و گفت از این خبرها نیست و کذا و کذا.

الان روی میزِ اتاقم همین کتاب‌ها دارند چشمک می‌زنند. خوشحالم که به کتاب‌ها را در کنارم دام و نارحتم بابتِ برخی از اتفاقاتی که در پیرامونم افتاده است. ناراحتم از این که به خاطرِ برخی  ملاحظات کاری را که دوست داشتم نتوانستم انجام دهم. ای خدا... بماند. یادم باشد لبخندِ مسیح را از بسیجی‌ها بگیرم، منِ او را از... یادم نمی‌آید. راستی همچنانِ ناطورِ دشت، کرشمه‌ی خسروانی و... چشمک می‌زنند... 

افزونه:

موسیقی رپی توسطِ آقا و یا خانمِ m پیشنهاد داده شده. جالب است، یا لااقل از مشابه‌های فارسی‌اش بهتر است. لهجه‌ی خواننده‌ی شمالی‌اش به اطرافِ ساری نزدیک است، یا به قولی جلگه‌ای است و نه ییلاقی. این نوع از موسیقی رپ آرام است، هر چند مفهومش عشقی کلاسیک و البته استفاده شده است.

در هر صورت من شِه احساسی آدِم...

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف


ما که ریاضی می‌خوانیم و یا حداقل «ادا»یش را در می‌آوریم که می‌خوانیم، می‌بایست لااقل آدم‌های منطقی باشیم. که هستیم. یعنی من آن طور که خودم دیده‌ام از این لحاظ، ریاضی خوانده‌ها، علی العموم، منطقی‌تر از فنی‌ها هستند. این البته به شرطی است که آن ریاضی‌خوانده‌ها واقعا منطقی باشند و تحت تاثیرِ نام‌ها و ابهتِ تبلیغات و عظمتِ پروپاگاندا قرار نگیرند. تاثیر و ابهت و عظمت در این روزگار روی وهمیات قوی‌تر است تا از  رویِ واقعیات. 

دیروز روزی در جمعِ رفقای ریاضی بحث گرم گرفته بود من بابِ جمله‌ای از علی شریعتی. حالا هر چه سعی کردم نتوانستم حرفم را مبنی بر منطقی نبودنِ گزاره‌ی علی شریعتی، و اساسا برخی گزاره‌های آن مرحوم، به کرسی بنشانم. معتقد بوده و هستم که دوزِ شاعرانه‌گی در کلامِ دکتر شریعتی بالاتر است از دوزِ منطقی بودن. یعنی دقتی که مرحومِ شریعتی در انتخابِ شاعرانه‌ی کلمات داشتند، قوی‌تر بود از دقتی که می‌بایست روی منطقِ نوشته‌شان اعمال می‌کردند. (نشان به آن نشانی که عده‌ای که فهم و گستره‌ی دانشِ شریعتی را نداشتند، گروهِ خطرناکی درست کردند به نامِ فرقان. در حالی که اینان به واقع سخنانِ شریعتی را درک نکردند، یا متوجه‌ی برخی اشکالاتِ شریعتی نبودند، به بدترین وجهِ ممکن به سخنانِ شریعتی جامه‌ی عمل پوشاندند و از سخنان دکتر شریعتی  بدترین برداشتِ ممکن را کردند. همین باعث شد که این گروه دست به اسلحه ببرند و روشن‌فکرترین روحانی صاحبِ متدِ دینی، یعنی مطهری، را ترور کنند.)

به این گزاره بنگرید:

«من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.»

دوستان می‌گفتند نگاه کن حرفِ درستی می‌زند. من هم گفتم باید ببینید از چه زاویه‌ای می‌خواهید به آن نگاه کنید.

در این‌جا، من فقط جهتِ شاهد مثال، به هدفِ این که همه‌ی ما در انتخابِ تعابیرِ ادبی به وجهِ فلسفی و منطقیِ آن دقت داشته باشیم، این گزاره را باز می‌کنم. البته بنده چنین تقسیم‌بندی برای دوستان نکردم، و فقط سخنانم گزاره‌هایی بودند پراکنده از این تقسیم‌بندی. باری این هم از خصوصیاتِ گعده‌های دانشجویی است، که بعدا آدم در موردِ حرف‌هایش فکر می‌کند و روی رزولوشنِ حرف‌هایش تامل می‌کند و شفاف‌تر و منطقی‌ترش می‌کند. و اما آن فرض‌ها:

1. علی شریعتی قبول دارد که تراشیدنِ ریش، یعنی با تیغ، ژیلت و یا هر وسیله‌ی بُرّای دیگری، مشکلِ شرعی دارد و علما حکمِ به حرمتِ آن دادند.

2. علی شریعتی نظرِ علمای دینی را در این باره قبول ندارد و معتقد است که سخنِ عالمانِ دینی در این باره من‌درآوردی است و ربطی به قرآن و سنتِ اهلِ بیت ندارد.

اگر گزاره‌ی 1 صادق باشد؛ یعنی علی شریعتی پذیرفته است که تراشیدنِ ریش مشکلِ شرعی دارد. چرا که او با توجه به وسعتِ مطالعاتی‌اش، نسبت به نظرِ فقها در این باب، آشنایی کامل دارد، و می‌داند که این عمل حرام است.

در این صورت جمله‌ای او خَش دارد. مغالعه است. زیرا آدمی نمی‌تواند بگوید من گناهِ کوچکی انجام می‌دهم، ولی گناهِ بزرگ‌تری مرتکب نمی‌شوم. مثلِ این می‌ماند که آدمی بگوید من به خودم آسیب می‌رسانم و با بقیه کاری ندارم. یا مثلِ این می‌ماند که بگویم: من خودکشی می‌کنم، ولی مردم را نمی‌کشم. درست است که گناهِ کشتنِ دیگران بسیار بیشتر است از خودکشی و عرشِ خدا از این که بنده‌ای بی‌گناه کشته شود به لرزه در می‌آید، ولی آیا این مساله خودکشی را نتیجه می‌دهد؟ بنابراین اگر گزاره‌ی 1 درست باشد، جمله‌ی شریعتی با جمله‌ی من در باره‌ی خودکشی فرقی ندارد. پس سوالِ اساسی این است که: آیا جمله‌ای درست، اگر بپذیرم که تراشیدنِ ریش مشکل دارد، این نیست که: «من نه ریشم را می‌تراشم و نه مردم را تیغ می‌زنم»؟ درست است جمله‌ی شریعتی شاعرانه و مسجع است، ولی آیا به همان اندازه منطقی و بدونِ مغالطه است؟

و اما فرضِ دوم؛ شریعتی انسانی است که قبول ندارد که تراشیدنِ ریش حرام است. بلکه معتقد است تراشیدنِ ریش مشکل ندارد و چیزهایی که فقها بر مبنای آن مثلِ «تَشّبُه به نسا» حکم می‌دهند از واقعیتِ دینی به دور است. یعنی آن‌ها دارند چیزی را به اسلام نسبت می‌دهند که در اسلام نیست، و روایاتی هم که در مذمتِ تراشیدنِ ریش از ائمه‌ی هدی نقل شده یا ساخته‌گی است و یا سندِ ضعیفی دارد.

با این فرض، جمله‌ی شریعتی بدونِ توجیه و زاید است. وقتی آدم قبول دارد که تراشیدنِ ریش مشکل ندارد چرا باید جمله‌ی «من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.» را بگوید؟ این جمله در صورتی درست که آدمی باور داشته باشد که مقدمِ جمله فاسد است، ولی تالیِ آن افسد است و او دارد دفعِ افسد به فاسد می‌کند. در این صورت است که جمله معنا دارد. (که البته پر واضح است که دفعِ افسد به فاسد در عسر و حرج و یا موقعیتی خاص است، نه در روزگاری که همه می‌توانند انواعِ مدل‌های ریش را به نمایش بگذارند و یا حتی دین‌فروشی کنند.) بنابراین اگر شریعتی باور داشته باشد که تراشیدنِ ریش مشکلی ندارد، جمله‌ای بدونِ مناقشه و به نظرِ من بی‌مصرف گفته است. مانندِ این است که من بگویم: «من پرتقال می‌خورم، ولی پرتقال دزدی نمی‌کنم.» چنین جمله‌ای شاید درست باشد، ولی به همان اندازه هم اضافه و مضحک به نظر می‌رسد.

بزرگوارن! هر چه می‌خوانید دقیق بخوانید. و به منطقِ پشتِ آن فکر کنید. خیلی از حرف و مثل‌هایی که مشهور شده‌اند مشکلِ منطقی دارند و ما متاسفانه نیاندیشده آن‌ها را به کار می‌بریم؛ مانند: آب از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.

افزونه:

عکسِ با سیگارِ دکتر شریعتی، که کم از یک متفکرِ شهید زحمت نکشید، را از این جهت گذاشتم که بگویم او اشتباه کرده سیگار می‌کشیده!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این هم یک نوع دردِ فرهنگی است؛ یک نوع مرضِ فکری. همین بت‌سازی و ذلیل‌سازی.

یک زمانی سجاد خوب شده بود و از این مرض‌ها دوری جسته بود، ولی الان دوباره مرضش اوت کرده. چرا؟ نمی‌دانم. یک زمانی بود می‌گفت حسن عباسی و دکتر فیاض بحث‌های فرهنگی‌شان خوب است و بحث‌های سیاسی‌شان موردِ قبولم نیست. الان ولی اصلا هیچ‌کدامش را قبول ندارد و معتقد است آش با جایش خراب است. برای این که می‌گوید چرا علیه مشایی موضع‌گیری نکرده؟ انگاری معیارِ حق و باطل این است که مشایی را یا رد کنی و یا تایید. خودِ این معیار غلط است. حالا اگر من بگویم حسن عباسی بارها علیه مشایی موضع‌گیری کرده و او را عنصرِ نامطلوبی نامیده قبول نمی‌کند. چون سجاد قبلا بدونِ تحقیق نظرش را صادر کرده. هیچ وقت هم نرفته تحقیق کند و بعد حرف بزند. اگر هم من بگویم مشرق نیوز وابسته به دکتر عباسی بارها مکتبِ ایرانی را نقد کرده قبول نمی‌کند. چون من هم دروغ می‌گویم. چون او قبلا تصمیم گرفته عباسی در این باره حرف نزده است. هزاری من بگویم دروغ‌گو هستم. اگر بگویم رحیم‌پور هیچ وقت در بحث‌های انتقادی نامِ افراد را نمی‌آورد باز هم متهم می‌شوم به دروغ‌گویی. هزاری هم من بگویم بابا رحیم‌پور همیشه مفاهیم را نقد می‌کند نه مصداق‌ها را، متهم می‌شوم  به مزخرف‌گویی.

البته من خودِ این معیار را قبول ندارم. به نظرِ من هر کسی آزاد است این مساله را تحلیل کند و آیه نازل نشده که همه باید مثلِ سجاد فکر کنند. من خودم به شخصه انحرافِ خاصی در مشایی مشاهده نکردم. تازه کسی که هنوز شرفش را به رسانه‌های غربی نفروخته، من به این راحتی‌ از دستش نمی‌دهم؛ چه مشایی، چه میرحسین.

ولی دردم این است چرا بچه‌ها مارکسیستی فکر می‌کنند؟ همین که یک سری را بت کنند. اگر من این‌جا رهبری را نقد کنم ناراحت نمی‌شوند، ولی اگر عملکردِ خاتمی و یا سید حسن و یا هاشمی را نقد کنم متهم می‌شوم به توهین به بزرگان. انگاری این بزرگان العیاذ به الله معصوم هستند. جالب این جاست من در این وبلاگ هنوزخاتمی و سید حسن و حتی هاشمی را نقد نکردم، ولی حداقل یک بار آقای خامنه‌ای، رهبری عزیزِ جمهوری اسلامی، را نقد کرده‌ام و درود به بچه‌ بسیجی‌هایی که خواندند و ایراد نگرفتند، مثلِ امیر عبداللهی. شما هزار بار از اصلاح‌طبلان روشنفکرترید.

همین می‌شود که سجاد می‌گوید یا باید یکی را کامل قبول داشت یا رد کرد. همین می‌شود که می‌گوید چرا فرهاد جعفری را لینک کرده‌ای. در حالی که من فرهاد جعفری را به طور مبنایی قبول ندارم، به هیچ وجه آبِ من با سکولارها توی یک جوی نمی‌رود. ولی من بسیاری از تحلیل‌هایش را شنیدنی می‌دانم. همین. بدا به به حالِ کسی که از عینکِ نفرت‌آمیز چپ و مارکسیستی به قضایا نگاه کند. انشالله هیچ کس برای ما بت نباشند، برای این که این مساله را ثابت کنیم همین حالا اولین پستِ وبلاگ‌مان را اختصاص بدهیم به نقدِ کسی که طرفدارش هستیم.

من دو سه روزِ پیش رفتم به وبلاگ محمد حبیبی و بهش هشدار دادم لیبرال نشود، لیبرال از نوعِ مارکسیستی. این درد از دردِ سجاد هم عمیق‌تر است. طرف به طور مارکسیستی لیبرال شده. واقعا نوبر است این پدیده. البته او بدتر از لیبرال، دارد لیبرال‌ مالیده می‌شود. نوعِ لیبرالیسم جعفری بسیار آگاهانه‌تر و اصیل‌تر است از امثالِ محمد.

جالب است او همین حرفِ رییس‌جمهور را که در نیویورک گفت تکرار می‌کند. او و احمدی‌نژاد هر دو غلط می‌کنند می‌گویند با هر گونه کشتن مخالفند.

بهش گفتم:

اسلام خشونت مقدس دارد. آیات قرآنی را نخوانده‌ای؟

محمد می‌گوید در اسلام خشونتِ مقدس نداریم. در حالی که رسما حاشا می‌کند. ببخشید آقای حبیبی قصاص اگر خشونت نیست، پس چیست؟ این همه جنگی که پیامبر و علی کردند اگر خشونت نبود پس چه بود؟ همت و باکری توی جبهه چه کار می‌کردند؟ نقشه می‌کشیدند، برای چه؟ واضح است برای آدم‌کشی! این وجه همیشه مغفول بوده است. آقا محسن رضایی فرمانده جنگ بوده. خب، ایشان قطعا سعی می‌کرد عملیاتی طراحی کند که تعدادِ بیشتری از دشمن بکشد. این یک مساله‌ی طبیعی است. آدم در جنگ چه کار می‌کند؟ معلوم است. خشونت می‌ورزد، آدم می‌کشد. ولی چون این آدم‌کشی برای دفاع از دین و ناموس است ارزش دارد. وقتی شمشیر زدن در راهِ اسلام و برای دفاع از عدالت و انسان باشد مقدس است. نامِ این نوع خشونت و یا تروریسم، می‌شود خشونتِ مقدس. مثلِ جنگ‌های حضرتِ امیر، که اتفاقا همه‌ی آن‌ها با لشکرکشی خودِ حضرت همراه بوده،ولی خشونتِ نازنینی بود؛ مثلِ جنبش‌های فلسطینی و لبنانی که از عزت‌شان دفاع می‌کنند.

بعد، آقای حبیبی می‌گوید خشونتِ مقدس نداریم. بعد برای من از الیگارشی می‌گوید. برای من که روستایی‌زاده و دانشجوی معمولی و بدونِ رانت هستم از الیگارشی می‌گوید، خیلی خنده‌دار است. این در حالی است که این مطلب هیچ ربطی به الیگارشی ندارد. جالب است آیه قرآن هم بخوانی ربطت می‌دهند به الیگارشی. محمد به طرزِ افراطی این حرف را از فرهاد جعفری تقلید می‌کند. در حالی که بحثِ من هیچ ربطی به الیگارشی ندارد و خیلی صریح بگویم حتی همین مفهومِ الیگارشی هم به نظرِ من نادقیق و غیر ِعلمی به کار گرفته شده است. این دلیل نمی‌شود هر کسی با نظرت مخالفت کرد بشود الیگارشی.

بعد احمد، که احتمالا آقای بهمنی باشد، من را متهم می‌کند به پست‌فطرتی، چون گفتم در قرآن جایی است که برای کشتن اذن داده. چون گفتم شرایطی ممکن است پیش بیاید ما آدم بکشیم و این آدم‌کشی‌مان بشود مقدس. البته این که پست‌فطرت هستم هیچ شکی در آن نیست. من خودم امید به رحمتِ خدا دارم. خداییش، بدونِ قصدِ ریبه و یا ریا، خودم را پست فطرت می‌دانم، ولی امیدوارم اشاره‌ی دوست‌مان به قرآن نباشد. چون هر کسی که به قرآن بگوید پست‌فطرت کلامِ خدا را نشناخته. خیلی نامردی طلب می‌کند آدم به قرآنِ خدا بگوید پست‌فطرت. این را برای این می‌گویم چون حرفم در موردِ خشونتِ مقدس طبقِ آیاتِ کتابِ خدا بود.

در چنین شرایطی، آدم‌هایی که دستگاهِ فکری سالمی دارند، مثلِ علی مطهری، احمد توکلی و این‌ها به خوبی شرایط را تبیین می‌کنند و بقیه همه گرفتارِ مالیده‌گی می‌شوند.

پانوشت: گفتم علی مطهری و یا توکلی فکر نکنی هر چی این‌ها گفتند درست است، نه. فقط گفتم دستگاهِ فکری‌شان سالم است؛ مثلِ آقای رحیم‌پور و یا بسیاری از مراجعِ معظمِ تقلید که وظیفه‌شان را می‌شناسند و آن هم دفاع از یک حقیقتِ مطلق است به نامِ قرآن و ائمه.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سلام رفقا

از این که ساعتِ ۳:۵۰ بامداد را گذاشتم برای نوشتنِ این متن، دلیل واضحی است بر در اولویت نبودن نوشتن در وبلاگ در ایام الله ماه رمضان. (نمی‌دانم وقتی ۲۲ بهمن و ۱۳ آبان و ۱۲ فروردین ایام الله است، چرا ماه مبارک چنین نباشد.) اما آن‌چه من را نصفه شبی باعث داشت تا با شوق این کلمات را بنویسم، وبلاگی شدن حسین عربی است. بگذار بگویم این پدیده، اگر خواننده پیدا کند در فضای وب و یا فضای فرهنگی و یا علمی، قطعا گفتمان‌ساز خواهد شد. نمی‌خواهم خودشیرینی کنم، ولی من معتقدم حسین از جمله کسانی است که می‌تواند، اگر دقت تئوریکش را فدای عصبانیتِ لحظه‌ای نکند، یک گفتمانِ بی‌مغالطه در انقلاب بسازد.

حسین اولین پستِ وبلاگِ عصبانی‌اش، یعنی کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد، را اختصاص داد به نقدهایی از جنسِ خودش.

http://www.pakhshe-zendeh.blogfa.com/

خارج از محتوای نوشته‌ی حسین، که به عنوان جزیی از منظومه‌ی فکری‌اش بسیار حساب شده است، امیدوارم حسین دست به نوشتن را فراموش نکند. 

امیدوارم حسین، این اجزا را در خدمتِ  کلِ حساب‌شده‌اش بنویسد تا بفهمید این جور انتقادها یک نوع گزارش و یا نقد ژورنالیستی نیست.

افزونه:

بگذار  دو تا حرفی که  سرِ دلم مانده را صریحا بگویم. 

۱.  آقای خامنه‌ای به دولت توصیه‌هایی کرد. احمدی‌نژاد ۲۵ میلیون که سهل است، ۷۵ میلیون هم رای آورده باشد با آرای باطله فرقی ندارد؛ اگر بخواهد متعهد به ولایتِ فقیه امام خمینی نباشد. (مانند عدم تکین یک هفته‌ای به حکمِ حکومتی آقا درباره‌ی مشایی.)

فرهاد جعفری گفته بود خیلی‌ها احمدی‌نژادی نیستند و اشتباها در این دسته قرار گرفته‌اند، به نظرم آقای جعفری درست گفته. با آن معنایی که او فهم کرده من احمدی‌نژادی نبوده و نیستم.

۲. من یکی در موردِ حاج منصور اشتباه می‌کردم. به نظرم، داشتم برخی اشتباهات حاج منصور را، اشتباه از نظر ِ خودم البته، بی‌جهت بزرگ می‌کردم. منصور یک مداح دل‌سوخته‌ی مردمی است که احتمالا در بسیاری از مسائل حکیمانه حرف می‌زند. این را شبِ نوزدهم که برای اولین بار در مجلسش شرکت کردم فهمیدم.

راستی گفتم فرهاد جعفری، پستش را در مورد روز قدس بخوانید بد نیست.

به زودی می‌آیم با روایتِ ماه مبارک امسالم.

 

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این روزها خیلی سرم شلوغ است، انشالله اگر فرصت شد، درباره‌ی این روزهای عجیب که از سر می‌گذرانم حرف خواهم زد. مطلب امروز هم ایمیلی بود که یک بنده خدایی از یک بنده خدای دیگر برایم فروارد کرد. چاپ مطالبِ دیگران، در یک دموکراسی ِ فرهنگی ِ واقعی ِ بدونِ قصدِ ریبه، به هیچ وجه تایید سخنان نویسنده نیست. این را یادتان باشد و مطلب زیر را بخوانید.

من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی که می‌آید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :

اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند.

دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.

 سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !

 پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

 ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

 هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند،  خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.

 هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.

نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

 دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.

 یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

 دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

 سیزدهم :

 به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.

 به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.

و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان)باشد.  

این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال ، واقعا سخت است ؟!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

برای خالی نبودنِ عریضه، فعلا مطلبِ زیر را بخوانید. من خیلی سرم شلوغ است.

فهرستی از برخی از مجلات کم اعتبار

فکر کنم این یکی از مفیدترین مطالبی است که تا به حال توی وبلاگم گذاشته‌ام. دیگر نمی‌گویم توی همین تربیت معلم کاربردی‌های‌شان گُر گُر مقاله توی یکی از همین کم‌اعتبارها چاپ می‌کنند و ادامه نمی‌دهم که چند هزار مقاله‌ از ایران توی این نشریات در هر سال چاپ می‌شود.

2004

2005

2006

2007

2008

total

Journal name



205

407

136

811

Pakistan Journal of Biological Sciences (ISI)

54

119

183

186

57

634

Applied Mathematics and Computation (ISI)

12

78

81

159

108

481

Asian Journal of Chemistry (ISI)



49

113

136

298

Journal of Applied Sciences (ISI)



38

90

60

222

Pakistan Journal of Medical Sciences ??




23

79

110

American Journal of Applied Sciences (ISI)


31

35

11

1

78

Wseas Transactions on Systems



16

20

2

38

Wseas Transactions on Circuits and Systems



13

3

2

34

Wseas Transactions on Computers



from: http://www.scopus.com/scopus/home.url

چه رابطه‌ی معنی داری بین ضعیف بودن داوری مجله+ آی‌اس‌ای بودن آن و هجوم ایرانیان به چاپ مقاله در این مجلات دیده می‌شود!
ضمناً اثری از مجله‌ی WASJ در این پایگاه نیست.

راستی این را هم بگویم منبع این نمودارها و همین مطلبِ ایرانیک بالا از وبلاگِ استادان علیه تقلب است. ضمن این که در تهیه و تدارک این نمودارها زحمـتِ‌ اصلی بر دوشِ آقای دکتر قدسی، استادِ مهندسی کامپیوتر دانشگاه شریف، است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این ایمیلی بود که امروز برای برخی از دوستانم فرستادم.

سلام دوستان

فایلی که برای شما ارسال می‌کنم نوشته‌ی آقای دکتر امید نقشینه ارجمند است.

او دکترای ریاضی از شریف دارد و همچنین دارنده‌ی مدال طلای جهانی در المپیاد ریاضی می‌باشد. او در این مقاله به بررسی انتخابات ریاست جمهوری دهم و به بحث در موردِ ادعای تقلبِ شاکیان پرداخته است. در نگارش این مقاله، برخی دوستان شریفی‌اش مثل دکتر علیشاهی، دکتر رزوان و... مشاوره داده‌اند.

نکته‌ی جالب این که نگارش و ویرایش چندباره‌ی این مقاله‌ی 43 صفحه‌ای حدود ده ماه زمان برده است.

این را نه برای مقابله با کسانی که تقلب را مطرح کرده‌اند برای شما می‌فرستم، بلکه به این نیت که می‌توان وقایع پیرامونی را بدون در نظر گرفتنِ التهابات سیاسی و هیجانات کاذب به دیده‌ی تحقیق و عالمانه نگریست. در چنن شرایطی، هر بحثِ طلبگی و دانشجویی و علمی هم ممکن است و هم مطلوب و هم باعث رشد.

انشاالله در این ایامِ عزیز و میلادِ اسوه‌های پاک‌باختگی و صفا دعا کنیم که خداوند دل‌های ما را مملو از شور ایمان قرار دهد؛ همان طور که معصوم فرمود:

«الهى هب لى قلبا یدنیه منک شوقه و لسانا یرفع الیک ذکره» یا «صدقه و نظرا یقرّبه منک حقّه»؛ خدایا دلى به من بده که شوق و عشق، آن را به تو نزدیک کند.

موفق و سربلند باشید

میثم امیری بشلی

مقاله‌ی مزبور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

گور پدر سنت و مدرنیته. حرفِ ما این است...

افزونه: دانلود مصاحبه‌ی یک مجله با دکتر فیاض. فوق‌العاده است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف
من خیلی اهل دنبال کردنِ به‌روز اخبار و اطلاعات و انتقالِ آن‌ها به شکلِ خفن نیستم. همین می‌شود پی دوم فاز از گفتارهای حکیمانه‌ی روز عقبم.
چندی پیش آقای خامنه‌ای برای اساتید بسیجی صحبت کردند که به نظرم حاوی نکاتِ جالبی بود. با وجودِ این‌که بینِ این حرف‌ها و عمل مسولان محترم فاصله وجود دارد، ولی برای یادآوری و انتقال این سخنانِ کارگشا در موردِ یکی دو جمله از آن‌ها تکمله‌هایی قلمی می‌کنم.

یکی از آن حرف‌های اصولی که به نظرِ من امروز روز باید بسیار باید بر آن تاکید شود این است که تفاوت ماهوی بین سنت و مدرنیته ایجاد نکنیم. بی‌جهت به یکی رنگ تقدس نبخشیم و بر دیگری مارک کفر نچسبانیم. خلعتِ دانشمندِ بومی ایرانی شایسته‌ی این رداهای تنگ نباید باشد. تا زمانی که گفتمانِ سنت مدرنیته به عنوانِ دعوای حکومت با دانشمندان برقرار باشد، انتظارِ تولید دانشِ بومی امری ناممکن به نظر می‌رسد. انشالله همه‌ی منکران و شیفتگانِ غرب به این بخش از سخنان آقای خامنه‌ای به دقت توجه کنند. (مخصوصا منکرانِ غرب و تجدد که خودشان را ولایی هم می‌دانند!)

ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوی با آن سرسختى، چه ترکیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یک چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینکه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل.

از آقای خامنه‌ای می‌پرسیم جهاد با نفس یعنی چه؟ جواب می‌دهد:

جهاد با نفس این است که از تفریحتان بزنید، از آسایش جسمانیتان بزنید، از فلان کار پرپول و پردرآمد - به قول فرنگى‌ها پول‌ساز - بزنید و تو این محیط علمى و تحقیقى و پژوهشى صرف وقت کنید تا یک حقیقت زنده‌ى علمى را به دست بیاورید و مثل دسته‌ى گل به جامعه‌تان تقدیم کنید.

اما همچنان آقای خامنه‌ای دل‌گیر است...

 من بارها گفته‌ام: ظلم نکنیم. این هم یکى از آن اساسى‌ترین کارهاست. ظلم چیز بدى و چیز خطرناکى است. ظلم فقط این نیست که آدم توى خیابان به یکى کشیده بزند. گاهى یک کلمه‌ى نابجا علیه یک کسى که مستحقش نیست، یک نوشته‌ى نابجا، یک حرکت نابجا، ظلم محسوب میشود. این طهارت دل را و طهارت عمل را خیلى بایستى ملاحظه کرد.

حتی برای این امر روایتی از پیامبر نقل می‌کند:

پیغمبر اکرم ایستاده بودند یک کسى را که حد رجمِ زنا را بر او جارى میکردند، میدیدند؛ بعضى‌ها هم ایستاده بودند؛ دو نفر با همدیگر حرف میزدند؛  یکى به یکى دیگر گفت که مثل سگ تمام کرد و جان داد - یک همچین تعبیرى - بعد پیغمبر به سمت منزل یا مسجد راه افتادند و این دو نفر هم همراه پیغمبر بودند. توى راه که میرفتند، رسیدند به یک جیفه‌ى مردارى - به یک مردارى، حالا جسد سگى بود، درازگوشى بود، هر چى بود - که مرده بود و آنجا افتاده بود. پیغمبر به این دو نفر رو کردند و گفتند: گاز بگیرید و یک مقدارى از این میل کنید. گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما را تعارف به مردار میکنید؟! فرمود: آن کارى که با آن برادرتان کردید، از این گاز زدن به این مردار بدتر بود. حالا آن برادر کى بوده؟ برادرى که زناى محصنه کرده بوده و رجم شده و اینها درباره‌اش آن دو جمله را گفته‌اند و پیغمبر اینجور ملامتشان میکند!

بالاخره عده‌ای هم می‌گویند که ما انقلابی هستیم. یا ما پای جمهوری اسلامی ایستاده‌ایم. ولی رهبر می‌گوید:

اینجور نیست که ما چون مجاهدیم، چون مبارزیم، چون انقلابى هستیم، بنابراین هر کسى که از ما یک ذره - به خیال ما و با تشخیص ما - کمتر است، حق داریم که درباره‌اش هر چى که میتوانیم بگوئیم؛ نه، اینجورى نیست. بله، ایمانها یکسان نیست، حدود یکسان نیست و بعضى بالاتر از بعضى دیگر هستند. خدا هم این را میداند و ممکن است بندگان صالح خدا هم بدانند؛ لکن در مقام تعامل و در مقام زندگى جمعى، باید این اتحاد و این انسجام حفظ بشود و این تمایزها کم بشود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

داشتم خودم را برای نقد طلا و مس آماده می‌کردم که نابه‌گاه تحلیلی خواندنی در یکی از سایت‌ها دیدم در مورد جامعه‌شناسی اشرافیتِ بعد از انقلاب. نامردی‌‍ام را کامل می‌کنم و نمی‌گویم این مقاله توسط چه کسی و در کجا نشر یافته است. بهتر است بدون پیش‌داوری این متن را بخوانید.

=============================================

اول انقلاب با نهج‌البلاغه شروع کردیم، ولی در ادامه به «وبر» و «پاپر» و این آخر‌ها «فوکو» التجا بردیم. در تمام طول تاریخ وقتی اداره‌کنندگان جامعه از اقشار مردم فاصله پیدا می‌کنند، دچار یک نوع سوژه‌زدگی می‌شوند؛ سوژه‌هایی معقول ولی محصور در برج عاج. جالب است «کارل مارکس» که امروزه او را پدیدارشناس اقتصاد می‌نامند، به حکومت‌هایی آنچنانی مشکوک بود. مارکس تفکری انضمامی داشت و همواره با مردم و واقعیت‌های زندگی ایشان به سر می‌برد.

«فروید»، فلاسفه بی‌توجه به مردم را انسان‌هایی عقده‌ای می‌داند. او نیز متفکری زندگی‌گرا بود. «نیچه» نیز به افکار کاملاً ذهنی اشکال می‌گرفت، هرچند او نیهلیستی خراب افتاده بود، ولی توجه به زندگی مردم تفکر او و دیگران را گرم و زنده می‌کند. به تهران نگاه کنید. معمولاً نام عرفا را بر خیابان‌های پائین‌شهر می‌گذارند، حافظ و ابوسعید و مولوی؛ اما ملاصدرا و میرداماد در شمال شهر هستند. گویا تصادفی نیست، بلکه به نظر می‌رسد درگیری عرفان و فلسفه، تا حدی یک نوع درگیری طبقاتی نیز هست. ابن‌سینا و ملاصدرا از خانواده‌های سطح بالا بودند که می‌توانستند کتاب برای خواندن و چراغ برای دود خوردن فراهم کنند، اما کار صوفی با زاویه و لباس پشمی و روزه و تسبیح راست می‌شود که این‌همه نیازی به مکنت ندارد و پس از صفویه نیز همین درگیری ادامه داشت.

اصولاً علمایی که به مردم نزدیک بودند، یعنی اخباری‌ها و کسانی که به مرکزیت فقه در گفتمان اسلامی اعتقاد داشتند، به مردم تقرب می‌جستند، ولی فلاسفه و سپس اصولیان که بیشتر عقل‌گرا بودند، غالباً به نخبگان نزدیک می‌شدند. در همان دوره در غرب فلاسفه‌ای مانند «کانت» و «فیخته» و «هگل»، کسب و کاری جز تدریس به شاهزادگان نداشتند، ولی بودند اشخاصی نظیر «شوپنهاور» و «مارکس» که دور از مال و منال زندگی می‌کردند و تفکری در انتقاد به عقل‌گرایان داشتند. در ایران نیز از فتحعلی‌شاه تا ناصرالدین‌شاه، اصولگرایان پیروز می‌شوند. البته «شیخ انصاری» تلاش می‌کرد علم اصول را به قید فقه به عنوان دانش اصلی درآورد، اما در ادامه اصولگرایان از یک‌سو بر استقلال علم اصول صحه می‌گذارند و از سوی دیگر در عمل با مشروطه‌خواهان همراه می‌گردند. گاه آدم فکر می‌کند مرحوم نائینی و مرحوم آخوند خراسانی و... توجیه‌کنندگان مشروطه غربی بودند. در مقابل «کاظم یزدی» و «شیخ فضل‌الله نوری» مشروعه‌خواه و ضد‌مشروطه از آب درآمدند. شاید این‌طور باشد که فقها که بیشتر شرعی هستند، به مردم نزدیک‌اند، ولی اصولیین (که بیشتر عقلی هستند) به نخبگان و سرچشمه نخبگی جدید، یعنی غرب نزدیک بودند. عجیب اینجاست که بسیاری از مشروطه‌خواهان با دوره اول رضاشاه هم کنار می‌آیند (قبل از کشف حجاب).

این در حالی بود که فقها همواره با بدبینی به مشروطه رضاخان نگاه می‌کردند. برای مثال آقا شیخ عبدالکریم حائری با نوعی سکوت و مقاومت منفی از کنار همه ماجرا گذشت و حوزه علمیه قم را بنا کرد که هیچ‌گاه اصولی و یا غربگرا نشد.

هنوز اصولیان قم، نجفی هستند. مثل آقا شیخ وحید خراسانی، یعنی حال و احوال قم فقهی است. بعضی از اصولیان که به شکلی از اشرافیت علمی نزدیک بودند، حتی با مدرنیزاسیون محمدشاه هم ساختند. مثلاً بیت آقای خویی هنوز هم با انگلیسی‌ها و پهلوی‌ها نشست و برخاست دارند.
این غربگرایی به قدری شدید بود که وقتی «عبدالمجید خویی» به عراق برگشت، توسط مردم کشته شد، زیرا انگلیسی بود و با مردم عراق خوب نبود.

در جلد سوم «نهضت امام خمینی»، حمید روحانی می‌نویسد: وقتی امام در نجف به حرم حضرت علی‌(ع) مشرف می‌شد، یکی از افراد بیت آقای خویی می‌آمد به قصد آزار مقابل او می‌ایستاد تا نتواند زیارت کند. یا به یاد دارم وقتی فرح پهلوی نزد آقای خویی رفت، وی انگشتری برای شاه فرستاد. در همان زمان روزنامه‌ها تبلیغ زیادی روی این موضوع کردند. سیدحسین نصر هم تلاش می‌کرد حکومت شاه را بازتولید نظری کند. او این کار را به کمک فلسفه ملاصدرا انجام می‌داد. شاید به این خاطر باشد که فلسفه ملاصدرا ترکیبی از فلسفه یونانی و عرفان استدلالی ابن عربی بود.

یک نوع عرفان‌گرایی و فقه‌گرایی مردمی از یک طرف و یک نوع فلسفه‌گرایی و اصولگرایی متمایل به نخبگان غربزده از سوی دیگر در تاریخ ما از دیر تا امروز حضور دارد. همه اینها دو ساختار قابل تأمل را می‌سازد.

امام به عنوان کسی که به آموزه‌های شیخ انصاری تکیه دارد، مبنایی ضداشرافی در فقه خویش بنا گذاشت. وی عرفان و اصول و فلسفه را در فقه حل نمود، با شاه مخالفت کرد، ولی مبارزه با شاه را در قالب جنگ مسلحانه یا حزبی ادامه نداد، بلکه به مردم تقرب جست، زیرا باور داشت که آنها باید شاه را سرنگون کنند.

از 15 خرداد که مردم به هواداری وی شهید دادند، مجاهدین ادعا کردند این نهضت کور است و امثال «حنیف‌نژاد» ادعا کردند که می‌خواهند نهضتی روشن بنا کنند، ولی درگیری‌های چریکی آنها در فوج مردم منحل شدند.

وقتی شاه را سید‌حسین نصر و شایگان و احسان نراقی و... تئوریزه می‌کردند، انقلاب شد. امام آخوندهای درباری و اسلام سلطنتی را به باد انتقاد گرفت. در این اوضاع کسانی شروع به کار سازمانی کردند که رنگ و بوی روشنفکری داشتند. کسانی چون بازرگان و سحابی و حتی مذهبی‌هایی نظیر آیت‌الله طالقانی در همین عداد بودند. افرادی مانند بهشتی و رفسنجانی سازمان‌گرایی و نشست و برخاست با روشنفکران را تا جایی ادامه دادند که مطهری (که فقه‌گرا و مردمی بود) اعتراض کرد.

برخورد مطهری و بهشتی بر سر قرابت بهشتی با نهضت آزادی در خاطرات «مهدوی کنی» آمده. همه اینها در حزب‌گرایی یک عده و مردمی بودن گروه دیگر مشخص بود. همان زمان در قم به رفتار بهشتی اعتراض می‌شد و بعدها یک نوع چپ‌گرایی از حاشیه زندگی وی جاری شد.

بهشتی و مشکینی و منتظری طرفدار اجرای بند ج قانون اساسی یعنی مصادره ملک و زمین خان‌ها بودند. در مقابل آیت‌الله گلپایگانی اعلام کرد اگر چنین کنند، کفن‌پوش بیرون می‌آید و ما در آستانه یک بحران خیلی جدی‌تر قرار گرفتیم تا اینکه امام مداخله کرد و مسائل را فیصله داد. این بند همچنین مورد حمایت حزب توده بود. بهشتی شهید شد و در ادامه افرادی مانند رفسنجانی و بسیاری از چپ‌ها تبدیل به چپ‌های شرمگینی شدند که بشدت لیبرال و سرمایه‌دار گشتند.

افرادی مانند موسوی در چپ بودن چندان پروای حمایت از توده را نداشتند، بلکه گرایش‌های فکری و سوسیالیستی در ایشان غلبه داشت. گویا چپ از اول در ایران خیلی مردمی نبود و همین، چپ بودن را بی‌معنا می‌کرد. به یاد دارم که در کازرون چپ‌ها روزنامه رستاخیز (که روزنامه شاه بود) را پخش می‌کردند. در حالی که سایر روزنامه‌ها با یک روز تأخیر به دکه‌ها می‌رسید. حمایت کمونیست‌ها از روزنامه رسمی شاه عجیب است و پس از انقلاب هم طرفداری چپ‌های قدیمی از سیاست‌های سرمایه‌دارانه عجیب‌تر است. سرنوشت چپ‌گرایی در ایران قابل مطالعه است.
به نظر می‌رسد پیوست آنها به لیبرالیسم تحت تأثیر اشرافیت‌گرایی معرفتی آنها است. چپ، فلاسفه و همه کسانی که نوعی ذهن‌گرایی استعلایی دارند، رفته رفته از مردم فاصله می‌گیرند.

این ساختار تا پایان جنگ ادامه داشت. پس از 8 سال دفاع مقدس، چپ‌ها با واسطه سروش در لیبرالیسم مستحیل شدند. سروش با روزنامه سلام (روزنامه‌ای چپ) درگیر بود که در ادامه تبدیل به روزنامه‌ای عملاً راست‌گرا و لیبرال شد. «بشیریه» نیز خود را چپ می‌دانست، ولی ناگهان اعلام می‌کند لیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست. از این سنخ چپ‌های سرمایه‌داری! در امریکا زیاد هستند. هاشمی از سال‌های پایان جنگ به سرمایه‌داری گرایش پیدا کرد، طوری که در قامت یک لیبرال مکانیکی و بسیار کلاسیک ظاهر شد. اعتقاد به مکانزیم تعدیل اقتصادی به آن صورت مکانیکی است. علاقه وی به غرب از سال‌ها پیش وجود داشت.

یک ماه قبل از انقلاب در امریکا چرخ می‌زند و بعدها با اصرار به همراه شهید باهنر به ژاپن سفر می‌کند. در همین سفرها لباس آخوندی خود را در می‌آورد که عکس‌های آن موجود است. مشکل اینجاست که لیبرالیسم این افراد لیبرالیسم عقلانی غربی نیست، بلکه یک‌جور خانواده‌گرایی اشرافی سرمایه‌دارانه است.

هاشمی رفسنجانی در بازگشت از ژاپن گفته بود الگوی ما در بازسازی، ژاپن است، ژاپن کشور سرمایه‌داری خانوادگی است. نه ژاپنی‌ها و نه هاشمی نگفتند که در طول آن سال‌های بازسازی، ژاپن چقدر زد و بندهای پشت‌پرده با امریکایی‌ها (چه در بعد سیاسی چه در بعد اقتصادی) وجود داشت. نگفتند که چگونه فرهنگی شرقی از حافظه مردم سرزمین آفتاب رفت، نگفتند چگونه مردم فقیر در حاشیه توکیو از بیماری و گرسنگی مردند، نگفتند با چه ذلتی سربازان امریکایی را تحمل می‌کردند، در حالی که هنوز هیروشیما و ناکازاکی هزینه بمباران اتمی را با دنیا آمدن کودکان ناقص می‌پردازد.

فقط برادر هاشمی فیلمی به نام «سال‌های دور از خانه» مشهور به «اوشین» را نشان داد که مربوط به سرگذشت یک «گیشا» (فاحشه‌ای اشرافی) می‌شد. گیشایی که از هیچ، تبدیل به صاحب فروشگاه‌های زنجیره‌ای شد، شاید فکر می‌کردند همان‌طور که با سانسور فیلم او و زندگی‌اش را غسل تعمید داده‌اند، می‌توانند بدون آلوده دامنی، ایران را به سرزمین صنعتی و تجاری تبدیل کنند. ژاپنی‌ها می‌خواستند بگویند که از میان چه نکبتی به اینجا رسیده‌اند و این همان حرفی بود که ما از همان فیلم قیچی کردیم.

اشرافیت خانوادگی در دوم خرداد به اوج رسید. شاهد این مدعا تلاشی است که هاشمی برای انتخاب خاتمی مبذول داشت.

خاتمی مثل هاشمی نبود. روشنفکری بود که سعی می‌کرد به حاق مسائل دینی و اندیشه‌ای راه یابد، ولی در زیرساخت‌های اقتصادی دربست به اختیار نظام اقتصادی پیشین درآمده بود. در نتیجه آنچه اتفاق افتاد، این بود که ساختارشکنی عملی در سطح اقتصادی در دوران هاشمی به‌وجود آمد و در دوره خاتمی تئوریزه شد. با اینکه خاتمی طی اولین سخنرانی در میدان «نقش جهان اصفهان» از عدالت سخن گفت، در ادامه کاری جز پرداختن به موضوع آزادی نداشت. این دوره چارچوب اشرافیت معرفتی، با نوعی غرب‌گرایی فربه گشت.

آنچه به عنوان یک جریان اجتماعی در نتیجه همین رفتارها بازتولید شد، این بود که بخشی از طبقه متوسط به عنوان کسانی که صاحب دانش بودند، بدل به افرادی شدند که کار‌و‌بار متمولان را رتق و فتق می‌کردند.
آرزو می‌کنم روزی خاتمی صادقانه خاطرات خود را بنویسد. تکیه‌گاه او شخصی چون «مسجدجامعی» بود تا «مهاجرانی». او نمی‌خواست نقش کاتالیزور واسطه را برای ریاست جمهوری مهاجرانی بازی کند.
خاتمی بیشتر اروپایی بود تا امریکایی (سیستم هاشمی) تقابل روحیه امریکایی و اروپایی باعث شد خاتمی در سال‌های آخر مقاومت خود را از دست بدهد و امور را رها کند.

در همان زمان «حجاریان» از اطرافیان خواست که به کار تئوریک بپردازند، زیرا فهمیده بود تبدیل به یک حمل‌کننده تاریخی شده است. آنها 8 سال کار روزمرگی کردند، 6 ماه قبل از ترور شدن به او گفتم: «گسل‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی که به‌وجود آورده در حال عمیق شدن و بزرگ شدن هستند، مراقب باش که توی یکی از آنها نیفتی.» گفت: «آن را پر می‌کنیم»، گفتم: «نمی‌توانید». درآمد که: «درگیر انتخاب شهردار هستیم. بعداً بیا تا با هم در همین مورد صحبت کنیم.» من خداحافظی کردم، در حالی که می‌دانستم هیچ‌وقت به سراغش نمی‌روم، چه که او چنان درگیر روزمرگی‌زدگی شده بود که سخنی را به گوش نمی‌گرفت. به یاد دارم دو هفته پس از دوم خرداد در دانشگاه در یک جمع خصوصی حجاریان تحلیلی ارائه کرد مبنی بر اینکه ما از دوران سنت در حال عبور به مدرنیته و مدرنیسم هستیم. به او گفتم:‌ «بر‌اساس تحلیل او بزودی خود وی نیز حذف می‌شود، زیرا هنوز هاله‌ای از سنت در اطراف او هست. در ادامه نیز نهضت آزادی حذف می‌شود تا اینکه به یک نوع حکومت شاهنشاهی بشدت غرب‌گرا می‌رسیم.» در اینجا سکوت کرد. در اوخر دوران خاتمی غرب‌گرایی تا جایی شدت گرفت که بعضی از نماینده‌ها به سفارت‌های مختلف نزدیک می‌شدند.

روزی کمال خرازی گزارشی نصفه و نیمه از موضوعی در مجلس ارائه کرد. نقل می‌کنند وقتی از مجلس بیرون می‌آمد، کسی سؤال می‌کند چرا گزارش کامل نبود، جواب می‌دهد: «نمی‌خواهم گفته‌هایم از سفارتخانه‌ها سردربیاورد.» همه می‌دانستند که این وضع، وضعیت سالمی نیست. حتی مردم هم خبر داشتند. در ماجرای انتخابات شوراها که هیچ نظارت استصوابی و... در کار نبود، مردم شرکت نکردند.
شخصاً شاهد بودم یکی از بزرگان مشارکت به مردم فحش می‌داد. آنها آنقدر اوج گرفته بودند که دیگر نمی‌توانستند رفتار ملت خویش را تحلیل کنند و در عوض فحاشی می‌کردند. سقوط اینها از همان زمان شروع شد.
در آستانه انتخابات، هاشمی، ولایتی را جلو انداخت و بدون اطلاع وی خود نیز وارد شد (که ولایتی را برای همیشه با یک کار غیر‌اخلاقی از بازی سیاسی بیرون گذاشت). انتخابات در میان ناباوری نخبگان به رقابت هاشمی و احمدی‌نژاد کشیده شد.

همان دوست مشارکتی (که به مردم فحش می‌داد) را در راهرو دانشگاه دیدم که بشکن می‌زد و آواز می‌خواند که ما پشت هاشمی جمع شدیم. آنها می‌دانستند که برنده نمی‌شوند. در این دوره هم می‌دانستند انقلاب دوباره با نوعی مردم‌گرایی بازگشته بود و اشرافیت را کنار می‌زد. احمدی‌نژاد دست به اعمالی مردم‌گرایانه زد و اشراف خشمگینانه وی را ریاکار خطاب کردند. جالب است که از منظر آنها هر زندگی غیر‌متمولانه‌ای ریاکارانه است. این نشان از عمق روحیه ایشان دارد. اینها نسبت به غرب و غربی خاضعانه‌ترین رفتارها را نشان می‌دهند و در برابر توده مردم با نوعی نخوت و تفرعن برخورد می‌کنند. هیچ از یاد نمی‌برم که در همایش گفت‌و‌گوی تمدن‌ها مهاجرانی چگونه در برابر امریکایی‌ها خضوع می‌کرد و در این کار چنان افراط می‌ورزید که من از ناراحتی مریض شدم.

در دور دوم انتخابات همه اینها علیه احمدی‌نژاد صف‌آرایی کردند. تمام روشنفکران پشت‌سر کسی جمع شدند که کمترین رأی را آورد. آنها حتی از فهمیدن و ترجمه فلاسفه غربی هم ناتوان هستند. ببینید کدام کتاب کانت و هگل را (حتی) ترجمه کرده‌اند. یک مشت داستان خیالی درباره فلاسفه آن هم در جمع‌های خودمانی بافتن که معقولیت نیست. اعتراض آنها اعتراض کپی‌های حدوداً ضعیف فلسفه غربی بر یک جریان عملی برای شناخت و کنش فعال در جهان است. آنها سر به شورش برداشتند، زیرا این انقلاب پارادایمی را تاب نمی‌آوردند. نمی‌خواستند از دست بروند، در حالی که دیگر واقعاً محلی از اعراب نداشتند. چه کسانی که در انتخابات پیروز شدند و چه کسانی که شکست خوردند، اگر تغییر پارادایمی ایران را در نیابند، دچار اشتباهات فاحشی خواهند شد.

تفکری که راهبری اجتماعی در ایران را دارد، تحولی بی‌سابقه را از سر می‌گذراند و این با تغییر نقش ایران در جهان هماهنگ است. توافق ایران با ترکیه و برزیل نشان از رویش ساختارهای جدیدی دارد که رهبری قدیمی امریکا و انگلیس و فرانسه را تضعیف می‌کند.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

نمی دانم چرا احساس می کنم برخی امامان در نظر ما معصوم ترند. حالا اگر ترک باشی می فهمی یکی معصوم تر است که اساسا معصوم نیست. البته من نمی خواهم دنبال مقصر بگردم و کاهلی علمای حوزه ی علمیه را در معرفی همه ی ائمه (همان طور که خودشان می گویند کل نور واحد) به تان گوشزد کنم. چون اساسا به آن ها که خودشان را مبلغ دین اسلام می دانند و پول می گیرند برای همین جور کارها تذکر بدهی، سریعا شما از سر خودشان می رهانند و می گویند چرا به صدا و سیما نمی گویی؟ چرا به دولت نمی گویی؟ چرا به خودت نمی گویی؟ و همین می شود که مثل همیشه حوزه ازت طلبکار می شود و بهتر است تا انگ ضد دین را بهت نچساندند صحنه را ترک کنی.

خب، با این تفسیر بهتر است منتظر هیچ کس نمانیم. خودمان دست به کار شویم و به قول امیرخانی مظاهر شرک خفی را بشکنیم و بی خیال حوزه علمیه شویم. (اگر این استدلال اشتباه است، پس استدلال مشابه امیرخانی در مورد دولت هم بیشتر به یک طنز شبیه است!)

از همین حالا شروع کنیم و اثبات کنیم ائمه کل هم نور واحد. مثلا همین امروز که من لباس سیاه به تن کردم. دکتر نجفی، یکی از رفقای ارشد فیزیولوژی و یکی دو نفر دیگر ازم پرسیدند چرا سیاه پوشیدم. خب، به نظرتان اگر ایام عاشورا و یا شهادت حضرت امیر بود کسی چنین سوالی می پرسید؟

ما این قدر که برای رباب گریه کردیم، به امام هادی سلام الله علیه توسل پیدا کردیم؟ تا به حال چند تا مداحی در ذکر مناقب امام هادی گوش دادیم؟ اصلا کسی پیدا شد برای تان از غریبی امام هادی بخواند؟ شده تا به حال میزان الحکمه و یا اصول کافی را باز کنید و چند تا حدیث از امام هادی بخوانید؟

اما بی خیال این حرف ها. دست به کار شویم، حتی برای همین یک روز...

 سیاه بپوشید... می توانید دسک تاپ سیستم تان را ببرید به سامرا... به دوستان تان اس ام اس  بدهید...دعایی از امام هادی بخوانید... خودتان حدیث بخوانید، بلکه آدم تر شوید...

همین. خیلی کار سختی نیست این اعمال! 

راستی:

من مخلص همه ترک ها و قمر منیر بنی هاشم هستم، هدف چیز دیگری بود. وگرنه کیست که نداند:

حالا که مشکت شده پاره/ دیگه ابری نمی باره/ دل زینب بی قراره

من آفتابم و تو برای من قمری/ نبود شرط وفا بری منو نبری

ای یارم مرو تنها/ دلدارم مرو تنها/ سردارم! مرو تنها علمدارم.

ای بابا باز هم همه چیز دارد عاشورایی می شود... قبول دارم گریزی از عاشورا نیست، ولی این چند تا حدیث با رفرنس را بخوانید تا بلکه آدم ترتر شوید و زندگی قشنگ تری داشته باشید:

چهل حدیث و روایت از حضرت امام هادی (ع) :

1- قالَ الإمامُ أبوالحسن علىّ النقی الهادی (علیه السلام) : مَنِ اتَّقىَ اللهَ یُتَّقى، وَمَنْ أطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَمَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.([1])
حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود: کسى که تقوى الهى را رعایت نماید و مطیع احکام و مقرّرات الهى باشد، دیگران مطیع او مى شوند و هر شخصى که اطاعت از خالق نماید، باکى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت; و چنانچه خداى متعال را با معصیت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است که مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گیرد.

 

2- قالَ (علیه السلام): مَنْ أنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَهُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَهُ مِنَ النّاسِ.([2])
فرمود: کسى که با خداوند متعال مونس باشد و او را أنیس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى کند.
و علامت و نشانه أنس با خداوند وحشت از مردم است ـ یعنى از غیر خدا نهراسیدن و از مردم احتیاط و دورى کردن ـ .

 

3- قالَ(علیه السلام): السَّهَرَ أُلَذُّ الْمَنامِ، وَ الْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.([3])
فرمود: شب زنده دارى، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند; و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید ـ یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود ـ .

 

4- قالَ(علیه السلام): لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ، فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.([4])
فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى، صمیّمیت و محبّت مجوى.
همچنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى، نصیحت و موعظه طلب نکن، چون که دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.

 

5- قالَ(علیه السلام): الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّهٌ سَیِّئَهٌ.([5])
فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.
تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.
عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.
بخیل بودن بدترین اخلاق است; و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

 

6- قالَ(علیه السلام): الْهَزْلُ فکاهَهُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَهُ الْجُهّالِ.([6])
فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.

 

7- قالَ(علیه السلام): الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.([7])
فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن ـ براى آخرت ـ سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

 

8- قالَ(علیه السلام): النّاسُ فِی الدُّنْیا بِالاْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَهِ بِالاْعْمالِ.([8])
فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

 

9- قالَ(علیه السلام): مُخالَطَهُ الاْشْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.([9])
فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.

 

10- قالَ(علیه السلام): أهْلُ قُمْ وَ أهْلُ آبَهِ مَغْفُورٌ لَهُمْ ، لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا (علیه السلام) بِطُوس، ألا وَ مَنْ زارَهُ فَأصابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَهٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.([10])
فرمود: أهالى قم و أهالى آبه ـ یکى از روستاهاى حوالى ساوه ـ آمرزیده هستند به جهت آن که جدّم امام رضا (علیه السلام)را در شهر طوس زیارت مى کنند.
و سپس حضرت افزود: هر که جدّم امام رضا (علیه السلام) را زیارت کند و در مسیر راه صدمه و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.

 

11- عَنْ یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَألْتُ أبَاالْحَسَنِ الْهادی(علیه السلام): ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إلاّ غَضاضَه؟
قالَ (علیه السلام): إنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمان دُونَ زَمان، وَلالِناس دُونَ ناس، فَهُوَ فى کُلِّ زَمان جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلى یَوْمِ الْقِیامَهِ.([11])
یکى از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى(علیه السلام)سؤال کردم: چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى شود; بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟
امام (علیه السلام) فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص قرار نداده است; بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد.

 

12- قالَ (علیه السلام): الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.([12])
فرمود: غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

 

13- قالَ(علیه السلام): یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَهِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.([13])
فرمود: علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

 

14- قالَ(علیه السلام): لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإنَّهُ حارٌّ فى وَقْتِ الْحَرارَهِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَهِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْوقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حال.([14])
به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است; و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است.

 

15- قالَ(علیه السلام): التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأسِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِىءُ الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثهَ وَ الْعَمُورَ.([15])
فرمود: شانه کردن موها به وسیله شانه عاج، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد، همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و لثه ها مى گردد.

 

16- قالَ(علیه السلام): اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ أهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.([16])
فرمود: بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى ـ و ثروتى ـ نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

 

17- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْحَرامَ لا یَنْمی، وَإنْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَ ما أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إلَى النّارِ.([17])
فرمود: همانا ـ اموال ـ حرام، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.
و آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد أجر و پاداشى برایش نیست و هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.

 

18- قالَ(علیه السلام): اَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَهِ.([18])
فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

 

19- قالَ(علیه السلام): مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.([19])
فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد.

 

20- قالَ(علیه السلام): اَلْمُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان.([20])
فرمود: مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است; ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت.

 

21- قالَ(علیه السلام): اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ أنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.([21])
فرمود: براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسین (علیه السلام) خواهد بود.

 

22- قالَ(علیه السلام): اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.([22])
فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.

 

23- قالَ(علیه السلام): مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأمَنْ شَرَّهُ.([23])
فرمود: هرکس به خویشتن إهانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در أمان ندان.

 

24- قالَ(علیه السلام): اَلتَّواضُعُ أنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.([24])
فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.

 

25- قالَ(علیه السلام): اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.([1])
فرمود: همانا اجسام، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است.

 

26- قالَ(علیه السلام): لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ أحْسَنَ الاْسْماء.([2])
فرمود: خداوند از أزَل، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده، و بهترین نام ها را براى خود برگزید.

 

27- قالَ(علیه السلام): اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد (علیه السلام)وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَهَ.([3] )
فرمود: زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى نماید; همانند حضرت داود (علیه السلام) که از دلیل و شاهد سؤال نمى فرماید.

 

28- قالَ(علیه السلام): مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.([4])
فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

 

29- قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ وَالاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَهُ مِرْآتٌ صافَیهٌ.([5])
فرمود: علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است، ادب زیباترین نیکى ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است.

 

30- قالَ (علیه السلام) : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داع إلىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.([6])
فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.

 

31- قالَ(علیه السلام): لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.([7])
فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت.

 

32- قالَ(علیه السلام): الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.([8])
فرمود: (مواظب باش که) عتاب و پرخاش گرى، مقدّمه و کلید غضب است، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه، ضررهاى خظرناک ترى را در بردارد).

 

33- وَ قالَ(علیه السلام) : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.([9])
فرمود: شخص طمّاع و حریص ـ نسبت به اموال و تجمّلات دنیا ـ هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت.

 

34- قالَ(علیه السلام): الْغِنى قِلَّهُ تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّهُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّهُ إتّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.([10])
فرمود: بى نیازى و توانگرى در آن است که کمتر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل، اهمیّت دادن به امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است، اگر چه ناچیز و کم باشد.

 

35- قالَ(علیه السلام): الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.([11])
فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم) حسن; و بعد از او فرزندش مهدى ـ موعود(علیهما السلام)ـ مى باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم گشته باشد.

 

36- قالَ(علیه السلام): إذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أغْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أنْ یُظُنَّ بِأحَد سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.([12])
فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد.

 

37- قالَ(علیه السلام): إنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَهٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّهِ الْبِحارِ الْغامِرَهِ.([13])
فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه أمنى مى باشد که چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى) فایق آیند.

 

38- قالَ(علیه السلام) : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إنَّ تارِکَ التَّقیَّهَ کَتارِکِ الصَّلاهِ لَکُنتَ صادِقاً.([14])
حضرت به یکى از اصحابش - به نام داود صرّمى - فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است، صادق خواهى بود.

 

39- قالَ: سَألْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ (علیه السلام) : هُوَ أنْ تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إلاّ مَعَ الْقُدْرَهِ.([15])
یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤال نمود؟
حضرت در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان مقابله با شخصى را داشته باشى.

 

40- قالَ (علیه السلام): اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْخِرَهَ دارَ عُقْبى، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْخِرَهِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْخِرَهِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.([16])
فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد; و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید.

 

 

[1] - بحارالأنوار: ج 57، ص 81، ح 51، به نقل از توحید شیخ صدوق. [2] - بحارالانوار: ج 57، ص 83، ح 64، به نقل از احتجاج طبرسى. [3] - بحارالأنوار: ج 50، ص 264، ح 24، به نقل از مناقب و خرائج. [4] - بحارالأنوار: ج 50، ص 177، ح 56، و ج 71، ص 182 ح 41. [5] - بحارالأنوار: ج 71، ص 324، مستدرک الوسائل: ج 11، ص 184، ح 4. [6] - بحارالأنوار: ج 75، ص 369، س 4. [7] - بحارالأنوار: ج 75، ص 173، ح 2. [8]- نزهه النّاظر: ص 139، ح 12، بحارالأنوار: ج 78، ص 368، ضمن ح 3. [9]- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 21، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 336، ح 11. [10]- الدّرّه الباهره: ص 14، نزهه الناظر: ص 138، ح 7، بحار: ج 75، ص 109، ح 12. [11]- بحارالأنوار: ج 50، ص 239، ح 4، به نقل از إکمال الدین صدوق. [12]- بحارالأنوار: ج 73، ص 197، ح 17، به نقل از الدّرّه الباهره: ص 42، س 10. [13]- بحارالأنوار: ج 50، ص 215، ح 1، س 18، به نقل از أمالى شیخ طوسى. [14]- وسائل الشّیعه: ج 16، ص 211، ح 21382، مستطرفات السّرائر: ص 67، ح 10. [15]- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 138، ح 5، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 304، ح 17. [16] - تحف العقول: ص 358.[1] - بحارالأنوار: ج 68، ص 182، ح 41، أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39. [2] - عُدّه الداعى مرحوم راوندى: ص 208. [3] - بحارالانوار: ج 84 ص 172 به نقل از أعلام الدین دیلمى. [4] - بحار الأنوار: ج 75، ص 369، ح 4، أعلام الدّین: ص 312، س 14. [5] - بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27. [6] - الدرّه الباهره: ص 42، س 5، بحارالأنوار: ج 75، ص 369، ح 20. [7] - أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39، تحف العقول: ص 438. [8] - أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39، بحارالأنوار: ج 17. [9] - مستدرک الوسائل: ج 12، ص 308، ح 14162. [10] - عیون أخبار الرّضا(علیه السلام): ج 2، ص 260، ح 22. [11] - أمالى شیخ طوسى: ج 2، ص 580، ح 8. [12]- مستدرک الوسائل: ج 12، ص 11، ح 13376. [13]- بحارالأنوار: ج 2، ص 6، ضمن ح 13. [14] - کافى: ج 6، ص 373، ح 2، وسائل الشّیعه: ج 25، ص 210، ح 31706. [15] - بحارالأنوار: ج 73، ص 115، ح 16. [16] - أعلام الدّین: ص 311، س 16، بحارالأنوار: ج 75، ص 369، ح 4. [17] - کافى: ج 5، ص 125، ح 7. [18] - نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 23، أعلام الدّین: ص 311، س 20. [19] - بحارالأنوار: ج 69، ص 316، ح 24. [20] - أعلام الدّین: ص 311، س 4، بحارالأنوار: ج 75، ص 369. [21] - تحف: ص 357، بحارالأنوار: ج 98، ص 130، ح 34. [22] - تحف: ص 358، بحارالأنوار: ج 59، ص 2، ضمن ح 6. [23] - تحف العقول: ص 383، بحارالأنوار: ج 75، ص 365. [24] - محجّه البیضاء: ج 5، ص 225.

 ------------------------------------------------------------------

پوستری مرتبط با شهادت حضرت هادی، که من خیلی عاشقش هستم.

عکس را با سایز واقعی می توانید از اینجا دریافت کنید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

اولش بروید سراغ یک وبلاگ خوب و بعد سراغ یک مطلب خوب تر از یک نویسنده ی خوب ترتر. منظورم نوشته ی جناب حسام مظاهری با نام مارماهی است. اگر آن را بخوانید می توانید ادامه ی نوشته ی حقیر را بخوانید، وگرنه تو را قرآن نخوانید نقدم را.

----------------------------------------------------------

سلام آقا محسن حسام (مظاهری)

حجت الاسلام دکترها را گفتی. ماها را نگفتی. از دورانِ طفولیتم پدربزرگم علاقه مند بود که بروم حوزه درس بخوانم. یعنی بارها شده بود که این حرف را به والدینم گفته بود. مخصوصا از زمانی که من برایش از روی کتاب های درسی حکایات تاریخی و احادیث و قصه های دینی را می خواندم، باورش محکم تر شد که بیانم به شیوایی یک سخنور ِ خوب و باسواد می تواند باشد. اما کو گوش ِ شنوا؟ در عین حال که من هم احساس ِ خاصی نسبت به حوزه نداشتم.

رسیدم به دانشگاه. یعنی همان مدرسه ی بزرگ. یعنی همان جایی که کارکردِ مدرسه را هم ندارد. یعنی همان جایی که از داخلش متفکر خارج نمی شود. یعنی همان جایی که تو نمی توانی به من یک چهره ی برجسته ی علمی را نشان بدهی که «توی دنیا روی حرفِ این بابا حساب می کنند.» یعنی همان جایی که ارتباطی با مردم ندارد. یعنی همان جایی که نتواسته است یک دانشمندِ بومی تحویل ملت بدهد. یعنی همان جایی که غربی ها را مثل وحی منزل درس می دهند. یعنی همان جایی که متفکر تربیت نمی کند، مترجم پس می اندازد. یعنی یک جای همین حوالی خودمان... یعنی همین جایی که من توی خوابگاه زیر بادِ کولرش نشسته ام و دارم برایت تایپ می کنم. با دستانی پر گناه.

ترم دوم بودم که یکی را دیدم به نام ابوالفضل میرزاپور. الان فکر کنم از دانشگاه خواجه نصیر در رشته ی شیمی ارشد گرفته باشد. غالبا توی مسجد بیتوته می کرد. روزها شیمی می خواند و شب ها حوزه. روزها دانشجو بود و شب ها طلبه. آن قدر این کلاس های حوزه دانشجویی را رفت تا از آن جا هم فارغ التحصیل شد. بعدش هم که ارشد قبول شد و الان هم فکر می کنم قاطی سیاست باشد. (اسلامی یا مدرنش را هنوز غور نکرده ام. ولی یحتمل باید با همین رنگ و بوی سیاسی اطرافِ خومان باشد.)

قاپِ من توسطِ ایشان دزدیده نشد و نرفتم حوزه. ترم ششم بود که باز به کله ام زد که بروم حوزه. تابستان هشتاد و شش، پریدم رفتم حوزه ی آقای مجتهدی. قبول نکردند. گفتند یا حوزه یا دانشگاه. تازه لیسانسه ها را این جا راه نمی دهیم. باید بروید قم. تازه به من گفت اگر خیلی پایه علوم دینی هستی. می توانی شب ها و یا بعد از ظهرها یا خلاصه وقتی که کلاس درس برقرار نیست بیایی این جاو از سال بالایی ها ضرب ضربا ضربو یاد بگیری.

نرفتم حوزه.

هر ساله شب تاسوعا خانواده و خاندان امیری مراسم احیا دارند و شام می دهند و خلاصه دل چهارتا فقیر را شاد می کنند. توی شب تاسوعا همان سال عموهای دکتر و مهندس و باقی ایشان به من گیر دادند می خواهی بروی حوزه؟ فکر می کردند من هم از در ِ تکذیب وارد می شوم و می گویم: «نه، کی گفته؟ بلا به دور.» من هم خیلی ریلکس جواب دادم بدم نمی آید. شروع کردند به سخنرانی و تکه پرانی...

زد و من ارشدِ ریاضی قبول شدم. الان هم دارم شبانه روز توی این رشته شنا می کنم و مدام در پی حل مسائل زیبای ریاضی هستم.

نشد که نشد. (بابابزرگم هم به رحمت الهی رفته است!)

الان پیش خودم می گویم اگر یک روزی قسمتِ ما شد و بخت مان خواند حتمی می رویم حوزه و دلی از عزای کتاب های دینی در می آوریم.

جالب است ایده ام در رفتن به حوزه هنوز تغییر نکرده است. با وجود این که 24 سالم است و می خواهم آزمون ِ دکترا شرکت کنم و درسم را ادامه بدهم هنوز حس حوزه رفتن و توهم عالم دین شدن در من وجود دارد.

===================================

پس یک دسته ی دیگر هم داریم به نام دکتر حجت الاسلام ها.

===================================

ببین بردار!

1. مشکل در حجت الاسلام دکتر  و یا دکتر حجت الاسلام و یا آیت الله اش نیست. مشکل در این القاب نیست. مشکل در آدم هاست. مشکل این نیست که مثلا یکی هم دکتر باشد و هم حجت الاسلام. مشکل در روند تولیدِ علم در علوم انسانی و فهم غلطِ آن است. مشکل در خودِ مدرک گرایی است.

کدام دکتری از پستویش بیرون آمده است و با جامعه اش دایالوگ برقرار کرده است که حالا حجت الاسلام دکترش نکرده است. همین روحانی دکتری که توی قم سخنرانی می کند کم مخاطب دارد؟ جامعه حرف آیت الله دکتر بهشتی را نمی فهمید؟ حجت الاسلام دکتر باهنر کارکردی نداشت؟ آیت الله دکتر مفتح نتوانست از پستویش بیرون بیاید؟ (حالا حجت الاسلام دکترهای امروزی گل نمی کنند دلیلی دیگری دارد. یکی از عللی که این ها گل کرده اند این است که شهید شده اند. اگر شهید نمی شدند این قدر گل نمی کردند. گل کردن امثال مطهری نه فقط در طروات فکر دینی و سوادِ آن ها که در شهادت شان هم بوده است. مطهری بعدِ شهادتش بیشتر برجسته شد تا قبل ِ آن. پس نمی شود نظام دینی را متهم کرد که نتواسته است متفکر تحویل بدهد. رسانه ای شدن آرای یک متفکر نه لزوما به معنای قوت نظراتِ او که ملهم  از فضای اطراف و اتمسفری که آن متفکر زیست می کند نیز می تواند باشد. )

2. مهم ترین ایرادِ نوشته ی جناب عالی در این است که نامش را گذاشته ای مارماهی. من هم با مرتضای روحانی موافقم که این نام وجه مثبتی برای حجت الاسلام دکترهاست. باید نام نوشته ات را می گذاشتی شترمرغ.

مشکل نه در ذاتِ مساله که در لوازمِ مساله است. مشکل این نیست که حجت الاسلام، دکتر می شود. مشکل این است که آن حجت الاسلام یا دکتر کارش را خوب انجام نمی دهد. همین. عین ِ شترمرغ. شنیدی که به شترمرغ گفتند بپر، گفت شترم. گفتند بار ببر گفت مرغم.

قضیه ی برخی از حجت الاسلام دکترها  همین است. شترمرغند. همین است که برخی شان نه منبری خوبی می شوند و نه دکتر خوبی. کما این که اگر همان حجت الاسلام خالص و یا دکتر خالی هم می شدند توفیقی نمی یافتند. آن که اهل کار و بحث باشد می ترکاند. و چه کسی بهتر از حجت الاسلام دکتر زمینه و قدرت دارد برای ترکاندن؟ به نظر ِ من کمتر کسی.

تازه، چطور بهشتی می تواند آیت الله دکتر باشد و تاثیرگذار، ولی آدم های امروزی نمی توانند حجت الاسلام دکتر باشند و موثر؟

مشکل در این است که کار نمی کنیم. همان جامعه شناسی دانشگاه تهران چند تا استادِ خوبِ دلسوزِ ـ کاری باسوادـ مرتبط با جریان های مردمی دارد که موسسه پژوهشی امام ندارد؟

نقدت یک طرفه است. اگر کل ِ جریان را با هم ببینی و بعد در جزئیت هر کدام شان بحث کنی می فهمی که مشکل در این نیست که یکی هم حجت اسلام است و هم دکتر. مشکل در این است که آدم ها وظایف شان را به خوبی انجام نمی دهند.

ساده لوحی دیگر ِ نوشته ات به این برمی گردد که توجه ندارد که خیلی از حجت الاسلام دکترها از همین دانشگاه های معتبر فارغ التحصیل شده اند. اساتید امام صادق و موسسه پژوهشی امام و باقرالعلوم از پشکل آباد دکترا نگرفتند، از دانشگاه تهران و تربیت مدرس و بهشتی و چندتایی هم از کانادا و آمریکا مدرک گرفتند. توان ِ علمی و قدرتِ دانش شان از بقیه ی اساتید دانشگاه های تهران کمتر نیست. ولی مشکل این است که خودِ این اساتید دانشگاه های تهران چه گلی بر سر ِ علوم انسانی زده اند که این بنده خداها نزده اند. (البته که این گروه باید بیشتر شماتت شوند چون از آلترناتیو دین هم خوب بهره نگرفتند. اما بحثِ من با شما برمی گردد به این که تحلیل تان شقِ دیگری هم دارد که ندیدی اش.)

3. فهم مساله ی علم دینی بدون شناختِ منابع معرفت آن میسور نیست. درست است علم باید منطقی و تجربی باشد. سلمنا. ولی برای این که دینی باشد؛ به دردِ جامعه ی بشری بخورد، می بایست مرتبطِ با وحی نیز تعریف شود. در چنین شرایطی اگر بخواهیم علم دینی (به همین معنایی که گفته شده) تولید کنیم نیازمند چنین لینک ها و لولاهایی نیز می باشیم. کسانی که دو طرف را خوب بشناسند. به نظر ِ من، چاره ی دیگری نداریم. این معادل با حجت الاسلام دکتر بودن نیست (مثل رحیم پور ازغدی)، ولی حجت الاسلام دکترهای باسواد را شامل می شود (مثل حجت الاسلام دکتر شیخ شعاعی).

اگر به مفهومی به نام علم دینی آن طور که ذکر کرده ام باور نداری این بند می شود «زر ِ مفت».

4. از من می شنوی کلاس های حوزه ات را ادامه بده. حیف است آدمی روی جامعه شناسی جامعه ی دینی کار کند و آشنایی با علوم دینی نداشته باشد و حوزه اش را نشناسد.

ببین محسن حسام!

می شود تو، جامعه شناسی حوزه بکنی، ولی خودت چند سالی در حوزه خاک نخورده باشی؟ باید توی حوزه بلولی تا بتوانی جامعه ی حوزوی ها و فضای حوزه را نقد کنی.

اگر امیرخانی سمپادی نبود می توانست با آن نوشته اش آن طور گرد و خاک کند؟ نمی تواست.

این مساله ی مهمی است که:

تجربه  در جامعه ی ما برای دانشمندان ما بیشتر به یک طنز شبیه است! در حالی که تجربه خودش می تواند منبع یافته های علمی باشد.

همین چند صباح درس خواندنت در حوزه نبود، جرات می کردی مارماهی بنویسی؟!

(راستی از من می شنوی مارماهی را بکن شترمرغ. به جایی هم برنمی خورد. حجت الاسلام دکترها اگر مار ماهی باشند خوب است، خدا کند شترمرغ نباشند.چه باغ ِ وحشی شد این جا؟)

5. انصاف بده محسن حسام!

برای نتیجه گیری خیلی زود است. قبول کن که باید این جریان حجت الاسلام دکترها پا بگیرد. تلفات و راه های نرفته و خطاهایش را انجام بدهد و بعد باید منتظر ِ نتیجه بود. خیلی عجله داری برای نتیجه گیری. قبول دارم تبِ دهه ی شصتی ها تند است، ولی دیگر نه این قدر. برادر صبر کن تازه 31 سال است انقلاب کردیم. این جریان برای معرفی و پا گرفتن و صعود حداقل 50 سال دیگر وقت می خواهد. اسفناج نیست که وقتی بار گذاشتی اش تا دو ساعتِ بعد جا بیافتد. نمی شود از یک جریان تمدن سازی دینی نو، در یک نبرد نابرابر و با نیروی اندک در برابر با غرب، خیلی زود انتظار ِ نتیجه داشت. باید دندان روی جگر گذاشت. باید مهلت داد. این جریان آن قدر باید کتاب های بی مسما و بی لیاقت و قلمبه سلمبه بنویسد تا از دلش چهار تا اثر ِ خوب بیرون بیاید.

6. مطهری زیاد داریم. ای کاش تفکر مطهری نقد می شد! ای کاش نقدِ تفکر ِ مطهری زودتر شروع شود. اسطوره سازی از مرده ها تخصص همه ی ماست. والا... تا زنده بود کسی بهش نمی گفت استاد مطهری. همین که شهید شد یک دفعه شد استاد شهید مطهری که با طروات به نیازهای روز پاسخ می داد. عین بهشتی.

نه داداش من!

روحانیون و حجت الاسلام دکترها زیادی هستند که توانستند مخاطبانی را جذب کنند که مطهری نتواسته بود جذب شان کند.

مثل این که یادت نیست که خیل عظیمی از همین جوانان دوران طاغوت به مطهری هم برچسب امل می زدند. (رجوع شود به سخنرانی رحیم پور در مورد مطهری و شریعتی با نام کمیته بیداری اسلامی)

این همه روحانی پرمخاطب توی جامعه وجود دارد. نمی بینی شان؟! بعضی از این ها حجت الاسلام دکتر هستند. نمی بینی شان؟! خب، چشم هایت را باز کن.

6. در این بخش این ها را که قرمز کرده ای جواب بدهم. چون حتما مهم بودند که قرمزشان کرده ای. من هم که می میرم برای حرفِ مهم.

واقعیت آن است که دین و علوم دینی یک دنیا است و علومی از جنس علوم انسانی و خاصه علوم اجتماعی دنیایی دیگر است. (اگر نگوییم هم‌چنین دینی دیگر.) هرکدام این دو دنیا مجموعه قواعد و رسم و رسوم و آداب و قوانین و ارزش‌های خاص خود را دارند. و به همین اقتضا هرکدام «انسان» خود را می‌خواهند و می‌پرورند. یک انسان به حکم آن‌که یک عمر در دنیا بیش‌تر ندارد، می‌تواند ساکن یکی از این دو عالم باشد. گرچه می‌تواند مثال گردش‌گران، هر از گاه به وقت نیاز یا طلب یا هوس، سرکی به عالم دیگر کشد و چندصباحی به سیاحت در آن بپردازد. نیز می‌تواند دل از یکی برکند و رخت برگیرد و رحل اقامت در دیگری افکند. اما نمی‌توان شهروند هر دو شهر بود و در یک‌ زمان ساکن هر دو وادی.

ارجاعت می دهم به مقاله ی دین و دنیای رحیم پور ازغدی. وقتی یک نفر بهتر از من جواب داده است. مریضم به مغزم فشار بیاورم. (مثل این که من غیر ِ رحیم پور چیز ِ دیگری نخوانده ام. نه به خدا. این نوشته این جوری شد. وگرنه من یک سال است که پنج تا سخنرانی  هم از او گوش نداده ام و دو تا مقاله از حسن (رحیم پور) نخوانده ام.)

اینان در بهترین حالت می‌شوند استادی یا نویسنده و محققی در عرضِ (اگر نه پایین‌تر از) اساتید و نویسندگان و محققان دیگر آن علم و فقط با تفاوتی در لباس! و این‌که حضرت حجت‌الاسلام دکتر پس از سال‌ها قال‌الصادق و قال‌الباقر خواندن، در دانش‌گاه به تدریس "فلسفه‌ی غرب" می‌پردازد،

مگر قرار است چیزی دیگری بشوند؟ یا مگر انتظار ِ دیگری از این ها داریم؟

راستی پس از این‌همه سال که از اتخاذ چنین رویکرد‌هایی در حوزه می‌گذرد آیا زمان آن نرسیده که این روند مورد یک ارزیابی جامع و دقیق قرار گیرد و مشخص گردد واقعاً تحصیل علوم جدید غربی چه اندازه در توفیق روحانیت و حوزه در امر فهم و تبلیغ دین ـ که رسالت اصلی‌اش است ـ مؤثر بوده و چه سان آن دو را از هدف اصلی دور کرده است؟ چرا سی سال از انقلاب می‌گذرد و ما هنوز که هنوز است داریم از آثار کسی چون شهید مطهری بهره می‌بریم؟ چرا حوزه‌ی علمیه‌ی ما پس از انقلاب ما نتوانسته مطهری‌های دیگر بسازد؟

هر لحظه باید ارزیابی کرد. ارزیابی یک سیستم می بایست یک عمل بطئی و همیشگی باشد. در این که نیست، شکی وجود ندارد. در این که ارزیابی باید کرد پایه ات هستم، ولی برای نتیجه گیری خیلی زود است. کدام تمدنی در دوران جنینی و 31 سال اولش به شکوفایی رسیده است که ما بخواهیم چنین بکنیم؟... اندکی صبر و مهربانی برادر.

آقای حوزه! آقای روحانیت! چرا سی سال است هنوز وقتی از تو سوآل دینی می‌کنیم آدرس کتاب‌ها و سخن‌رانی‌های دهه‌ی چهل و پنجاه مطهری را نشان‌مان می‌دهی؟

لزوما این گونه نیست... باید از تجربه ی بقیه استفاده کرد.. وقتی مبلغ تلاش گر و مجتهدِ کاملی مثل مطهری خیلی از این بحث ها را بهتر از غلظت تلفظ صاد من در الله صمد توضیح داده است، خر کله ام را سق نزده است که همان حرف ها را با بیان گنجشک پرانِ خودم برای جوانِ بیچاره بلغور کنم. که هم حرف مطهری را ضایع کنم و هم جوان را گیج. باید بهینه عمل کرد. این رفرنس دادن به مطهری لزوما کار ِ اشتباهی نیست. می دانم که می دانی در همه ی موارد علمای محترم ماها را به مطهری ارجاع نمی دهند.

مطهری، آیت‌الله مطهری بود نه آیت‌الله دکتر مطهری.

بهشتی، هم آیت الله دکتر بهشتی بود نه آیت الله بهشتی.

می‌توان ادعا کرد کارنامه‌ی این سال‌های این جماعت نه در تبلیغ دین و ساحت تولید علوم دینی توفیق چندانی به دست‌ آورده و نه در عرصه‌ی علوم انسانی‌ای که به‌شان ورود کرده نقش مهمی ایفا کرده است.

اگر در این زمینه تحقیق میدانی انجام داده اید حتما منتشرشان کنید. وگرنه نفس این گونه ادعاها با انصاف و اتقان علمی در تناقض است.

«دکتر» و «پروفسور» در معنای اصلی به کسی اعطا می‌شود که صاحب درجه‌ی اجتهاد در علمی شده است. مجتهد در یک علم یعنی کسی که دایماً، صبح و شام، حاضر است و در آن علم حضور دارد و در دنیای آن علم می‌زید. این زیستن هماره، چونان نفس‌کشیدن است. اگر لحظه‌ای منقطع شود، به موت می‌انجامد. برای همین مجتهد باید دایماً در فضا باشد، آن‌لاین و برخط باشد، بیدار و به‌گوش و به‌هوش باشد، تا جدیدترین اتفاقات و وقایع را بفهمد و دریابد و در گنجینه‌ای که کسب کرده، غور کند و موضعی در قبال آن اخذ کند و در مقام اجتهاد برآید. هر دنیا هم تحرکات و قواعد و قوانین خود را دارد.

در بند بالا هیچ تناقضی بین دکتر و مجتهد نیست. همان طور که یک مجتهد باید در یک علم حضور داشته باشد و مدام باید در آن فضا در تکاپو باشد، دکتر هم چنین است. مثل استاد راهنمای خودم که دکتر است و نه مجتهد. اما کاری کرده است که من شب ها وقتی می خواهم بخوابم برنامه ی سنگین maple را اجرا می کنم تا صبح تنیجه بدهد. کاری که هیچ مجتهدی نمی کند.

نمی‌شود هم حجت‌الاسلام و آیت‌الله علوم دینی بود هم دکتر علوم غیردینی!

چرا؟ به نظرم می شود. لیبرال شده ای برادر؟! (بیخود نیست فرهاد جعفری لینکت کرده است![لبخند])

هر علم، دنیای خود را دارد، آدم خود را می‌خواهد و مکان خود را هم.

پس این هایی که بین رشته ای کار می کنند در لامکان سیر می کنند لابد... آن هم در دنیای امروز که به سمت بین رشته ای شدن می رود این حرف ها کهنه به نظر می رسد.


موفق و سربلند باشی محسن حسام عزیز و عاشق حقیقت

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

«زلزله»؛ کلمه ای است که این روزها در کنار ِ خیلی «چیز»های دیگر واردِ ادبیاتِ ما ایرانی ها شده است. تهرانِ ما این روزها تهدید به زلزله می شود. بیشتر از سوی مذهبی ها و اساتید اخلاق. اولین بار آیت الله خوشوقت نسبتِ به کثرتِ گناه و وقوع زلزله به نماینده ی مردمِ ایران هشدار داد. هشداری که به عنوانِ پیغام برای مردم گفته شد.

بیانِ احتمالِ وقوع ِ زلزله توسطِ رییس جمهور، البته با بیانی سیرتا متفاوت از آن چه که آیت الله ی اخلاق گفته بود، واکنش های متفاوتی در پی داشت. هر چند، بیانِ رییس جمهور به اندازه ی جملاتِ آیت الله خوشوقت مبنی بر وقوع ِ زلزله تنش زا نبود، ولی واکنش های سیاسی و فرهنگی در پی داشت. (چون آیت الله خوشوقت به گناه اشاره کرده بود و رییس جمهور به چیزی دیگر!)

بیرون از متن: [واکنش هایی که افرادِ زیادی را از لانه ی شان بیرون کشید. افرادی که ماه ها فتنه را عرصه ی کشمکش ِ قدرت بین خامنه ای و رفسنجانی می دانستند، عقیده دارند بیانِ احتمالِ زلزله توسطِ رییس جمهور کاری درست نبود. باز خدا را شکر از لانه های شان بیرون آمدند...]

این ها را برای چه نوشتم؛ به من چه ربطی دارد؟

تازه من که تهرانی نیستم... البته انسان هستم... دوست دارم باشم... 

من هم معتقدم بیانش توسطِ رییس جمهور، حتی با سیرتی متفاوت از آن چه استادِ اخلاق گفته بود، کاری صحیح نبود.

اما... اتفاق ِ جالبی در این کشمکش افتاده است...

همه چیز از دیشب آغاز شد. دیشب با علی رحیمی پور، سجاد نوروزی، حیدر نظری و علی (دوست علی رحیمی پور) رفتیم عزاداری. تا این جایش هیچ اتفاق ِ بدی نیافتد. اتفاقا گریه برای فاطمه ی زهرا ثواب هم دارد. سخنرانی مراسم هم بر عهده ی آقای نقویان بود. به نظرم خیلی خوب صحبت نکرد. شاید تحتِ تاثیر جمع قرار گرفت.

ایشان از منبر آمد پایین.

بعدش، سعید حدادیان شروع به مداحی کرد. این هم پدیده ی عجیبی نیست. اتفاقا روضه ی خیلی خوبی خواند که می توانید از اینجا با کلیک راست و باقی قضایا دانلودش کنید. 

منظور ِ من و رفقایم که دیشب با هم در موردش بحث کردیم 20 دقیقه ی آخر فایل ِ صوتی فوق است. جایی که سعید در موردِ تهران می خواند.

آره درست شنیدید در موردِ تهران سخن می گوید. بعدِ تهرانِ علی حاتمی در هزاردستان، خانی آباد من ِ اوی امیرخانی، یوسف آبادِ سینا دادخواه، قصه های اسماعیل فصیح و خیلی های دیگر، این بار نوبت به مداحی رسید.

یک بار دیگر اتفاق را با هم مرور می کنیم:

سعید حدادیان، مداح ِ اهل بیت، شبِ شهادتِ حضرتِ صدیقه طاهره، در مدحِ تهران شعر خواند و تهران را ستایش کرد. او خواند:

« نسیم ِ عشق و رحمت می وزه از شهر ِ تهروون/ برامون اومده مهمون/ یه کاروان مجنون اومده/ لیلی مهمون اومده/ نمی خاد آب و جارو کنی/ نم نم بارون اومده/ زمزم های فاطمیه ذکر ِ لبِ روح ِ خداست/ ای دل ِ عاشق یادت نره/ هر چی داریم از شهداست/... نماز ِ عیدِ فطر ِ شهر ِ تهروون بی نظیره/ دلم آروم می گیره/ الهی تو مصلی/ یک نماز ِ عاشقونه/ برای مردم ِ ما حضرتِ مهدی بخونه/  تهروون شهر ِ صاحبِ زمونه/ هر عاشق اینو می دونه (گریه)/ نگین ِ تهروون رهبرمونه/ اینو هر عاشق می دونه/ تهروون نزدیکِ آسمونه/ اینو هر عاشقی می دونه/ تهروون با مولا مهربونه/ اینو هر عاشقی می دونه... تهروون شهر ِ دلداده ها/ دلداده های علقمه/ تهروون شهر ِ امام زاده ها/ سلاله های زهرا/ تهروون حرم ِ پیر ِ خمینه/ همش مال ِ امام حسینه»

(البته این بخشی از آن چه او خوانده بود می باشد... تازه خواند:«شهرم نور ِ خدا داره/ شور ِ نینوا داره/ تو دلش کربلا داره... »)

نمی دانم این ابیات خوب است یا نه و اساسا مناسبت دارد یا نه؟ البته من هنوز نتوانستم معنی انجامِ هر کاری در جای خودش را یاد بگیرم. اما رسما از این که مدح ِ تهران، برای دوری از بلا خوانده شود خوب است. شاید فردا دیر باشد... می گویند احتمال ِ استجابِ دعای مردم وقتی یک جایی جمعند بیشتر است.

در ثانی مداح باید برای مردم بخواند و در عین ِ حال روح ِ زندگی و امید به جامعه تزریق کند.

فرض کنیم تهران، متکثر ِ از گناه های رنگارنگ باشد. گفتن ِ آن چه دردی را دوا می کند؟ بهتر نیست گامی عملی برداشته شود و همه ی مان از کرده های مان استغفار کنیم. در عین ِ حال فراموش نکنیم تهران پایتختِ ایران است... آن قدرها هم وضعیت خراب نیست که می گویند... مشکلات و گناه ها وجود دارد... این ها قبول... ولی توی همه ی این کوچه پس کوچه ها کلی مرد و زنِ معنوی و مومن هستند.  قرار نیست که این جور چیزها را از روی قیافه ی آدم ها تشخیص بدهیم. یادتان باشد ظاهر و قیافه به هیچ وجه معیار ِ کافی برای شناختن ِ آدم ها نیست. حتی به نظر ِ من، قیافه و ظاهر آدم ها شرطِ کافی هم نیست. چون ممکن است ظاهر ِ هر آدم، منبعثِ از اتفاقاتِ گوناگون باشد. بنابراین من اساسا این داد و بیدادها را خیلی قبول ندارم و معتقدم تهران، شهر ِ آدم های پاک و دل های آمده ی زیادی است... برخلافِ بسیاری از رفقا و مردمی که در روضه ی دیشب بودند، از حرکتِ سعید خوشم آمد. «تهروون رو عشق است.» ضمن ِ این که سعید باز هم در کاری پیشگام شد...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

یادداشتِ امروز درباره ی امر ِ مقدس است. به نظر ِ شما امر ِ مقدس به چه معنایی است و در ادبیات واژگانی ما و همچنین دینی به چه معناست؟! اصالتا چه چیز مقدس است و چه چیز نامقدس؟

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

من سه نکته ی به نظرم خودم مهم خدمت ـ رفقا عرض کنم برای سه روزانه های امروز.

۱. یکی از داستان کوتاه های من در وب سایت لوح چاپ شده است. می توانید به اینجا بروید و آن را مطالعه بفرمایید و اگر دوست داشتید نظرتان را نیز ابراز کنید. نام داستان بلوتوثت را روشن کن است. یک اتفاق مهم ـ دیگر هم برای من رخ داد و آن این که رمانی که برای چاپ به انجمن قلم ایران فرستاده بودم به خاطر گیر ـ محتوایی رد شد. یعنی یک جورایی خلاف خطوط قرمز و مبانی دینی است. آن ها گفتند ما همچین چیزی را نمی توانیم چاپ کنیم. لابد به خاطر ـ بعضی حرف ها. انشالله من تلاشم می کنم که این اثر را بدون ـ سانسور در نشر ـ دیگری چاپ کنم. تا خدا چه بخواهد.

۲. من شنیدم آن چه آقای ا.ح.ن درباره ی چرا نقد چه فرمودند. جواب این مساله هم تقریبا آماده است. ایشان فرموده بودند:

."چه کسی این نویسنده ی محترم را از نقد افکار اندیشوران بزرگ تاریخ منع ساخته؟ شما هم نقد کنید، بنویسید و مثل خیلی های دیگر نقدهایتان را از "البوبر" یا هر که دوست دارید و لازم می بینید چاپ کنید."  

خدمت دوست ـ خوبم عرض کنم به هیچ وجه مساله تا آن جایی که من خبر دارم و دنبال کردم به پوپر یا دیگران بر نمی گردد. مساله ی اصلی چاپ کردن نیست. مساله ی اصلی مفاهمه و جلسات ـ نقد ـ مشترک برای زدودن ـ التقاطی است که می خواهند بر چهره ی دین بنشانند. شرایط ـ زیر را تصور کنید.

"از سال ـ ۶۹ و بعدتر ۷۰ مجله ی کیان راه می افتد. نظرات کارل ریموند پوپر و دیگران در فضای روشن فکری طنین انداز می شود. آرای مکتب لیبرال پروتستان در ابواب ـ مختلف گشوده می شود. افرادی مانند رحیم پور ازغدی که فقط ۲۷ سال دارند (یعنی در محدوده ی سنی جوانی) شروع می کنند به نقد ـ این نظریات. هیچکدام از نقدهای اینان در رسانه های منادی آزادی فکر منتشر نمی شود. شرایطی را در نظر بگیرید که به مدت چند سال شما برای یک نشریه نقد ـ خود را بفرستید و آن ها جواب ندهند.

رحیم پور ۲۱ بار از سروش، ۱۲ بار از کدیور و مجتهد شبستری و چندین بار از سایرین مانند مهاجرانی و دیگران در خواست ـ مناظره می کند ولی آنان نمی پذیرند. کدیور می گوید شخص مناظره کننده را باید خودم انتخاب کنم. خنده دارتر این که یک بار به بهانه ی سرماخوردگی حاضر به مناظره نشد. در حالی که در همان شب در جای دیگری به سخنرانی پرداخت.

سخنرانی آذرماه ۷۹ رحیم پور در دانشگاه صنعتی شریف را با عنوان ترس از نقد شدن بیماری بزرگ روزگار ما را بشنوید. اصلا لینکش اینجا است. دانلودش کنید. "

سخن این نیست که کسی نمی تواند نقد کند. سخن این است که به قول نویسنده سرنوشت آب و سراب را جز گفتگو و مناظره ی رو در رو می توان تشخیص داد. از کجا می شود عیار دانش ـ افراد را می توان سنجید؟ غیر از گفتگوی مستقیم. اتفاقا رحیم پور می گوید:

"آیا در دانشگاه های دنیا این گونه بحث می کنند؟ در دانشگاه ویرجینیا، آکسفورد و جاهای دیگر در غرب که دارند آجر به آجر بنای شان را بالا می برند با منتقد این گونه برخورد می کنند؟ به کسی که خلاف عقیده ی شما حرف بزند می گویند تو بی سوادی، املی، نادانی و ... هستی؟"

نقد رحیم پور به خودمان باز می گردد و نه به غرب. می خواهم بگویم:

"این روش ها نمی گذارد علم در کشورمان به جلو برود. این روش ها حوزه ی ما و دانشگاه ما را به لجن می کشد و ساقط می کند و اگر الان نکند تا ۲۰ سال دیگر خواهد کرد. این روش ها مانع تفکر و اجتهاد است. این روش ها عین تحجر است. تحجر یعنی این که نگذاری سوال شود و حاضر به پاسخ گویی نباشی."

آیا در حوزه ی نظری افراد بابت ـ حرفی که می زنند نباید پاسخگو باشند؟ نباید از آن ها سوال شود چرا این حرف را گفتی؟ از فلان کس که در کیان قلم می زند نباید پرسید چرا می گویی نظریه خمینی در باب ولایت فقیه یک نظریه استبدادی است؟ آیا این فرد بابت این حرفش نباید پاسخگو باشد. کسانی که ده سال قر و غمزه می آیند برای یک مناظره. من اگر جای رحیم پور بودم اولین سرمقاله از کتاب نقد را از این هم تندتر می نوشتم. جالب تر این که:

"بعد از راه اندازی کتاب نقد هیچکدام از آقایان حاضر نشدند بیایند نظراتشان را چاپ کنند. ما از همه شان دعوت کردیم که بیایند نظرتشان را چاپ کنند. برای همه شان دعوت نامه فرستادیم ولی هیچکدام قبول نکردند."

به قول رحیم پور:

"دو پهلو حرف زدن اگر مشکل نظریه را حل نکند، مشکل ـ نظریه پرداز را حل می کند. چرا باید حرف ها در یک ابهام مقدس پوشاند؟ چرا امروز هر گروهی در اتاق خودش مشغول تکرار دگم های خودش است؟ چرا همه ی ما در حوزه ی حکمت گردن کلفتیم؟"

من قبول دارم که

"در غرب قرنهاست ست که کسی فیلوسوفوس- دیکسیت را منشأ احتجاج نمی داند ولی اینجا ما هنوز "قال الفقیه الکبیر" و "قال الولی الفقیه" را با چه تقدّس خشک و بیمغزی بکار می‌بریم. أولو کان الشیطان یدعوهم إلی عذاب السعیر؟"

و البته جملات تان در باب فقه با بی انصافی صورت گرفت. قرن هاست که نظریات فقهی فقها نقد می شود و هیچ رابطه ی مریدی و مردای در فضای عمومی حوزه در فقه و اصول و فلسفه حاکم نیست. از جهت نقد حوزه از دانشگاه جلوتر است. منتها من به آنجا هم گیرهایی دارم که در بخش سوم عارض می شوم.

با این فضایی که من تصویر کردم فکر کنم مشخص شد چه کسانی بر فضای قرون وسطایی دامن می زنند. این بلیه در هر دو گروه است. حال یکی ادعایش را دارد و دیگری ادعایی ندارد. مقایسه نوشته ی ایشان با نثرهای کلاسیک قرون وسطایی بدون شناختن اتمسفری که این سخن در آن منعقد شد، از منتقد ـ دقیقی چون شما بعید بود. چون ایشان فرمودند این نوشته:

." صدهاهزار شبیه آن و آرتیکوله تر از آن در قرون وسطا نوشته شده و امروزه بعض آنها در زمره‌ی آثار کلاسیک اند."

۳. اما بخش سوم بر می گردد به کتاب ـ غیر علمی آقای مکارم شیرازی مرجع تقلید خودم. ایشان سال ۵۰ کتابی نوشتند به نام مشکلات جنسی جوانان. چند روز پیش که داشتم وسایلم را جا به جا می کردم آن را یافتم و باز هم مانند سال های نوجوانی بخش هایی از آن را خواندم. و ناراحت شدم که چرا باید چنین کتاب ـ ضعیف و غیر علمی باید در جامعه منتشر شود. به هیات منصفه های فکری می اندیشیدم که باید در جامعه ی ما در حوزه های مختلف ایجاد شود تا اجازه ی نشر هر اثری را ندهد. هیات منصفه هایی که در آمریکا وجود دارد و به شدت مراقب کیفیت بازار نشر است. نه مثل کشور ما که هر چرندی چاپ می شود و به هیچ روی عیاری برای سنجه ی قدرت علمی و یا هنری آن نیست.

حرف هایی در این کتاب در باره ی خود ارضایی زده شده است که امروز کاملا رد شده است. ضعیفی چشم، سرگردانی، تاثیر بد در روحیه، خمودگی، مشکل هضم، تنگی نفس، حسادت، تغییر اخلاق و ... گزاره های دیگر که همگی امروز بیشتر از آن که مورد توجه باشد خنده دار است. انشالله بیت ایشان و انتشارات مسجد امام علی بن ابیطالب بر این باشد که این کتاب منسوخ با حجم عظیمی از مطالب غیر علمی را جمع آوری کنند تا بیش از این به وجه علمایی آقای مکارم لطمه نخورد. بر آنم که همین نوشته را برای پایگاه اینترنتی ایشان هم بفرستم. کتاب ـ گناهان کبیره ی شهید دستغیب هم پر از همین مطالب غیر علمی در مورد خود ارضایی است. من هم قبول دارم که خود ارضایی حرام شرعی است و دلیل آن را هم می دانم که به این چیزها بر نمی گردد. منتها، این نوشته ها تماما امروز رد شده است و بسیاری از روان شناسان خود ارضایی را توصیه می کنند و در بسیاری از مدارس غرب حتی شیوه ی صحیح آن را آموزش می دهند. که این البته دلایل دیگری دارد.

بی جهت نیست که شاگردان آقای مصباح که از موسسه ی ایشان رفتند به دانشگاه های معتبری چون کالیفورنیای آمریکا و یا مک گیل کانادا و دکتری روان شنانسی گرفتند چنین بی پروا سخن نمی گویند.

شهید مطهری می گوید:

"از اسلام با یک نیرو می شود دفاع کرد و آن علم است با آزادی دادن به افکار مخالف اسلام به شرط مواجهه ی صریح با آن."

با این کلام آقای مطهری، از همه ی علمایی که چنین بی پروا در مورد پدیده ها نظر می دهند می خواهم با دانش وارد شوند. تازه چرا مرجع عزیزم آقای مکارم به این نمی اندیشند که کتابی که ۳۸ سال پیش چاپ شد اکنون نیاز به ویرایش ندارد؟

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

۱. اینترنت خوابگاه تمام ـ عالم و آدم را می گیرد الا بلاگفا. بنابراین اگر جمعه ی مان شنبه شد خیلی گیر نباشید. قول می دهم شنبه را دیگر از دست ندهم. درست است که پیام های کمی گذاشته می شود ولی احساس می کنم همچین بی مخاطب هم نیستم.

۲. این آقا مسعود ما هم نیست. یک قرار مدارهایی داشتیم ولی گویا سرش شلوغ است. انشالله که گعده های ما برقرار باشد.

۳. یکی از بهترین مقالاتی که در عمرم خواندم همین پایینی است. نامی از نویسنده ی آن نمی آورم تا بدون پیش داوری به مطالعه ی آن بپردازید. مدت ها بود که این بخش اسلام و علوم انسانی را فعال نکرده بودم. در راستای فعال سازی این بخش، این مقاله ی بسیار قوی و زیبا را خدمت تان تقدیم می کنم. جالب است بدانید  سر مقاله ی بعدی آن بنده خدایی که این مقاله را نوشت به عنوان بهترین سر مقاله ی سال شناخته شد. (که به علت ـ تخصصی بودن از آوردن آن در این زمینه خودداری می کنم ولی مقاله ای است ها، به نام دین و دنیا. برگزیده ی سال ۷۷ در جشنوراه ی مطبوعات.) یک نوشته آن قدر باید کار درست باشد که در دوران وزارت دکتر مهاجرانی علی رغم مشی فکری او و وزارت خانه اش مورد توجه و حتی تقدیر قرار گریرد. مثل دین و دنیا. حالا شاید یک وقتی آوردمش.

اما پایینی مثل ـ بالایی مورد تقدیر قرار نگرفت. زیرا حرف هایش گزنده، درد ـ دل و سوزناک و ...  بخوانید و لذت ببرید. تقدیم به همه ی آن ها که دلشان برای استدلال لک زده است و مانده اند تا حرف حساب و منطقی و زیبا بشنوند. پس بشنوند:(ایرانیک شده هایش توسط ـ خودم است.)    

  چرا نقد؟!
نقد، با "شک" آغاز می‌شود و منتقد، با بیدارکردن‌ شک، می‌کوشد تا پایه‌های‌ "یقین" را استوار کند. کار او آزادکردن‌ "حقیقت" از بند "جزمیت" است‌ و امروز، بنیادگرایی‌ "لیبرال"، با همان‌ جزمیت‌ بنیادگرایی‌ مارکسیستی‌ (فوندامنتالیزم‌ متعلق‌ به‌ دهه‌های‌ پیشین) سربرافراشته‌ و ساحت‌ تفکر را به‌ تعطیل‌ و تسلیم‌ فرامی‌خواند.
ما در عصر ترجمه‌ و تقلید به سر می‌بریم. کسی‌ "متفکرتر" دانسته‌ می‌شود که‌ "مترجم‌تر" است. جرئت‌ "اجتهاد در برابر غرب"، دوباره‌ به تدریج‌ از ما سلب‌ می‌شود. ما اجازه‌ نخواهیم‌ داشت‌ که‌ در عرض‌ فرهنگ‌ "ترجمه"، بیاندیشیم؛ محکوم‌ شده‌ایم‌ که‌ در طول‌ آن‌ بیندیشیم. اما آیا "تمدن‌سازی" بدون‌ برخورد انتقادی‌ با "تفکر ترجمه‌ای" و با زبان‌ مبدء (غرب)، امکان‌ دارد؟!
امروز "ترجمه"، در علوم‌ سیاسی، اقتصاد، حقوق‌ و حتی‌ ادبیات‌ و الهیات، "تابو"های‌ بسیاری‌ تراشیده‌ است‌ که‌ حتی‌ نگاه‌ انتقادی‌ به‌ آنان، جزء محرمات‌ عصر جدید درآمده‌ است. یک‌ رفرنس‌ معنعن‌ (با سلسله‌‌ی‌ سندی‌ هرچه‌ غربی‌تر)، کار هزار اندیشه‌‌ی‌ اجتهادی‌ را می‌کند. هم‌ اعتباری، بیش‌ دارد و هم‌ خلل‌ برنمی‌دارد؛ زیرا "استاد فرموده"1 را نمی‌توان‌ به‌ زیر مهمیز سؤ‌ال‌ کشید!
تألیفات‌ جامعه‌شناسان، متألهان، متکلمان‌ و حقوقدانان‌ و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در این‌جا بدل‌ به‌ متون‌ مقدس‌ شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ ما و محافل‌ آکادمیک‌ شرق، فکرکردن‌ را کنار گذارده‌اند؛ زیرا ترجمه‌ (اغلب‌ با ارجاع‌ و در سایر موارد، بدون‌ رفرنس) ما را از زحمت‌ تفکر، راحت‌ کرده‌ است.
"تحجر جدید"، همانا "تجدد" است‌ که‌ به‌ اندازه‌‌ی‌ تحجر قدیم‌ یا بیشتر، راه‌ "اجتهاد" را سد‌ کرده ‌است. اگر تحجر قدیم، راه‌ را بر "اجتهاد" نمی‌بست، تجدد، میدان‌ نمی‌یافت؛ و امروز که‌ میدان‌ یافته، تفکر انتقادی‌ و "اجتهاد در برابر غرب"، کاری‌ بس‌ خطرناک‌ و در معرض‌ توهین‌ و فشار می‌باشد.
نوگرایی‌ براساس‌ آنچه‌ غرب، "نو" می‌خواند، چنان‌ حالت‌ ارتدوکسی‌ و جمود به خود گرفته‌ است‌ که‌ رابطه‌‌ی‌ ما (برخی‌ از ما) با "روند ترجمه"، از رابطه‌‌ی‌ "معلم‌- شاگرد" نیز تنزل‌ کرده‌ و به‌ رابطه‌‌ی‌ "مرشد- مرید"، بدل‌ شده‌ است. حتی‌ انسان‌های‌ با استعداد که‌ قادر به‌ جریان‌ دادن‌ "گفتمان"های‌ جدید در محافل‌ روشنفکری‌ ما می‌شوند، همه‌‌ی‌ استعداد خود را در "تقلید" هر چه‌ شبیه‌تر با نسخه‌‌ی‌ اصل، مصروف‌ می‌دارند و خطوط‌ قرمز! را قرمزتر می‌کنند.
کمیته‌های‌ نظارتی‌ بداخلاق، تنگ‌چشم‌ و خودجوشی! تشکیل‌ شده‌ است‌ که‌ با غربالی‌ ریزبافت، همه‌‌ی‌ آنچه‌ را برخلاف‌ آیات‌ مقدس‌ عصر جدید غرب، در معدود نشریات‌ دینی‌ منتشر می‌شود، بیخته‌ و "روحیه‌‌ی‌ اجتهاد" را سرکوب‌ و استهزاء می‌کند که: "علمی‌ نیست"! "به‌ متون‌ خارجی، ارجاع‌ نداده‌ است"، "لحن‌ ایدئولوژیک‌ دارد" و...
این‌ کمیته‌ها در برخی‌ محافل‌ دانشگاهی‌ و مطبوعاتی، چنان‌ بسته عمل‌ می‌کنند که‌ به جز وفاداری‌ بی‌قید و شرط‌ به‌ آنچه‌ در زبانی‌ خاص، معمول‌ است، چیزی‌ را نمی‌پذیرند و اگر معیار یک‌ داوری‌ ایدئولوژیک، همانا قضاوت‌ جانبدار و به‌ دور از انصاف‌ باشد، علیرغم‌ مخالفت‌ ایشان‌ با ایدئولوژی، از قضا ایدئولوژیک‌ترین‌ لحن‌ را در نگاشته‌های‌ همینان باید سراغ‌ گرفت.
در این‌ سال‌های‌ اخیر، بسیار دقیق‌ شده‌ایم‌ که‌ آیا فضای‌ روشنفکری‌ ما "اجازه‌‌ی‌ اجتهاد" می‌دهد و توان‌ یا تحمل‌ چالش‌ با اساتید غربی‌ خود را دارد؟! آیا در دورانی‌ که‌ کدهای‌ مارکسیستی‌ در فضای‌ روشنفکری‌ حاکم‌ بود و امروز که‌ دوباره‌ بسان‌ صدر مشروطه، جزم‌های‌ لیبرالی‌ (لیبرالیسم‌ قرن‌ هجدهمی) در این‌ اتمسفر، سیطره‌ یافته، آیا رخصت‌ حرکت‌ برخلاف‌ جریان‌ غالب‌ را به‌ کسی‌ یا نشریه‌ای‌ داده‌ یا می‌دهند؟ مأیوسانه‌ باید گفت: حاشا.
روزی‌ امثال‌ شریعتی‌ و آل‌احمد در برابر "پدرخواندگان‌ عالم‌ روشنفکری" (من‌ تعبیر "مافیای‌ روشنفکری" را دوست‌ ندارم)، قیام‌ کردند اما تا هم‌ امروز نیز به‌ قبر ایشان، سنگ‌ می‌زنند که‌ چرا سنت‌های‌ جاری‌ روشنفکری‌ و سیطره‌‌ی لیبرالی‌ حاکم‌ بر آن‌ را زیر سؤ‌ال‌ بردند؟!
آری،‌ عصر تیرگی‌ جدید، باز منتظر یا محتاج "عصر روشنگری" دیگری‌ است‌ تا سنت‌های‌ فسیل‌ شده‌‌ی‌ سده‌های‌ اخیر را در هم ‌بشکند و بگذارد صدای‌ بلبلان‌ نوخاسته‌‌ی‌ عصر جدید اسلامی‌ نیز لابه‌‌لای‌ نعره‌‌ی‌ دایناسورهای‌ "تمدن‌ پیر مغرب‌ زمین" شنیده‌ شود.
تئوری‌های‌ جدید در غرب، به‌جای‌ (و بسان) مابعدالطبیعه‌‌ی‌ کلیسایی، در نقدناپذیری‌ نشسته‌اندDogma).)  "قال‌البوبر" و قال‌ "الهیدجر" در ردیف‌ "قال‌الله" نشسته ‌است. دیگر با متواترات‌ روشنفکری‌ نمی‌توان‌ چانه‌ زد. ذهن‌ ما پر شده‌ است‌ از سمعیات‌ غیرمدلل‌ که‌ در خواب‌ هم‌ نباید به‌ آنان‌ شک‌ کرد. ما علی‌الدوام، "متأثر"یم‌ و معلوم‌ نیست‌ که‌ پس‌ چه‌ وقت، باید "مؤ‌ثر" بود؟
در اثر فرهنگ‌ ترجمه، زبانی‌ سرشار از منقولات‌ تعبدی، تحت‌تأثیر مستمر‌ متفکران‌ غرب‌ پیدا کرده‌ایم. "انگیزایسیونِ" روشنفکری‌ غرب با وسواسی‌ هزار بار شدیدتر و موهن‌تر، مراقب‌ فکرکردن‌ ماست. هر کس‌ به‌ این‌ مقدسات، کفر ورزد یا مرتد‌ شود، به‌ صلیب‌ کشیده‌ خواهد شد. (توتالیتریزم‌ فرهنگ‌ مسلط؟!)
آورندگان‌ شرمنده‌‌ی‌ پیام‌ مغرب‌ زمین، به‌ برکت‌ رسانه‌های‌ جهانی‌ غرب، در عالم‌ فرهنگ چنان‌ "حکومت‌ نظامی"‌ ایجاد کرده‌اند که‌ انتقاد از یک‌ عالِم‌ علوم‌ اجتماعی‌ غرب‌ یا از یک‌ فیلسوف‌ تحلیل‌ زبانی‌ یا یک‌ کشیش‌ متجدد انگلیسی، از انکار خدا و اخلاق‌ و حقیقت‌ در "عصر اعتقاد" صدبار خطیرتر شده‌ است؛ گرچه‌ آن‌ انکارها، امروز مجازترین‌ انکارهایند.
آیا مؤ‌لف‌ "نقد خردناب"- ایمانوئل‌ کانت‌- هرگز گمان‌ می‌کرد که‌ با این‌ کتاب، بنیاد یکی‌ از جزمی‌ترین‌ "اصول‌ عقاید" را در طول‌ تاریخ‌ گذارده‌ است؟! امروز، ساده‌ترین‌ حرف‌های‌ غربی‌ را در ابهامی‌ مقدس‌ می‌پوشانند و حقّ‌ داوری‌ را از خواننده‌‌ی‌ جهان‌ سومی! سلب‌ می‌کنند.
امروز، بسیار شده‌ایم‌ کسانی‌که‌ می‌نویسیم‌، بی‌آنکه‌ دلالات‌ واقعی‌ آنچه‌ را می‌نویسیم، در نظر داشته‌ باشیم. افکار خود را فکر نمی‌کنیم. خود، حرف‌ می‌زنیم‌ اما حرف‌های‌ خود را نمی‌زنیم. ما فکر نمی‌کنیم. ما فکر می‌شویم!
خواهیم‌ دید که‌ به‌تدریج‌ در جنب‌ توده‌‌ی‌ تفکرات‌ و مکالمات‌ ترجمه‌ای، تدریس‌ نظریه‌های‌ جدید- به‌ محض‌ آن‌که‌ غربی‌ نباشند- در فرهنگ‌ جامعه‌‌ی‌ علمی‌ ما ممنوع‌ خواهد شد و صاحبان‌ اصلی‌ و غربی‌ افکار، اختیار نشر نظریات‌ خود را به‌ مباشران‌ بومی‌ تفویض‌ می‌کنند تا رعایای‌ عصر جدید، کار را به‌ مراتب‌ عادی‌تر و موجه‌تر ادامه‌ دهند.

‌چرا نقد ملتزم؟!
در دورانی‌ که‌ این‌ متن‌ نگاشته‌ می‌شود، فضایی‌ بر بخشی‌ از محافل‌ علمی، حکومت‌ می‌کند که‌ غیرت‌ نسبت‌ به‌ "حقیقت" را نمی‌پسندد. گمان‌ می‌شود- و این‌ گمان‌ رواج‌ دارد- که‌ آنچه‌ در آن‌ به سر می‌بریم، یک‌ بازی‌ است و مثل‌ هر بازی‌ دیگری، قواعدی‌ دارد. این‌ تفنن، برای‌ آنان‌ که‌ از راه‌ تفکر و تألیف‌ و ترجمه‌ و مناظره، ارتزاق‌ می‌کنند، از خود "حقیقت" جدی‌تر شده‌ است. آنچه‌ اصالت‌ یافته، خود "گفت‌ و شنود" است. سرنوشت‌ آب‌ و سراب‌ یا حق‌ و باطل، مهم‌ نیست. بهتر است‌ بازی‌ ادامه‌ یابد. خاصه‌ که‌ دگم‌های‌ اپیستمولوژی‌ جدید به‌ ما آموخته‌ که‌ دیگر حق‌ و باطلی، معلوم‌ و اساساً‌ مطرح‌ نیست. اما "معیشت" و "وجاهت"، واقعیتی‌ تمام‌عیار است‌ که‌ مقتضیات‌ آن‌ باید لزوماً‌ مراعات‌ شود!
باید چیزهایی‌ ترجمه‌ شود. عده‌ای‌ به‌ موافقت‌ و عده‌ای‌ به‌ مخالفت، کنفرانس‌ بدهند، چیز بنویسند، نشریاتی‌ منتشر شود، حق‌التألیف‌ها و دستمزدهایی‌ بر اساس‌ جدول‌ وزارتخانه‌ها مبادله‌ شود، محافل‌ موافق، درباره‌‌ی‌ آن غلو‌ کنند و محافل‌ مخالف، آن‌ را به‌ سطحیت‌ و بی‌سوادی‌ متهم‌ کنند و... تا یک‌ بازی‌ تمام‌ عیار جمعی، گرم‌ شود و عده‌ای‌ را سرگرم، گروهی‌ را مشهور و زندگی‌ عده‌ای‌ دیگر را تأمین‌ کند. این‌ها همه، خصایص‌ تفکر غیرمتعهدانه‌ است. "حقیقت" به مثابه‌‌‌ ماده‌ای‌ برای‌ گفت‌وگو! و البته‌ معیشت. برخلاف‌ "تفکر ملتزم"، که‌ به‌ "حقیقت" به‌ مثابه‌‌‌ "مرکزی‌ برای‌ زندگی" می‌نگرد.
در این‌ نگره، "علمی‌بودن"، "بی‌تفاوت" بودن‌ است. درجه‌‌ی‌ علمیت، به‌ درجه‌‌ی‌ بی‌طرف‌ماندن‌ است. ولی‌ ما می‌گوییم‌ "علمی‌بودن" یعنی‌ منصف‌ بودن‌ و دقیق‌بودن‌ در اسنادها و استنادها. "بی‌موضع‌ بودن"، در هیچ‌کجای‌ تعریف‌ "علمی‌بودن" وجود ندارد.
هیچ‌ جریان‌ اجتماعی‌ و حتی‌ فلسفی‌ مثبت‌ یا منفی در تاریخ، به‌ دست‌ بی‌طرف‌ها پای‌ نگرفته‌ است. برای‌ "فضلای‌ حرفه‌ای"، که‌ حرفه‌شان‌ "فاضل‌بودن" است، شؤونات‌ خودشان‌ در کانون‌ اهمیت‌ است‌ و نه‌ شأن‌ دین‌ خدا و حقیقت‌ بزرگ‌ زندگی‌ بشری.
در برابر این‌ جماعت‌ کثیر، فاضلان‌ حساس‌ و دردمند و موضع‌گیر قرار دارند که‌ عافیت‌ و ایمنی‌ آکادمی‌ را رها کرده‌ و تن‌ به‌ گرداب‌ می‌سپارند و خطاب‌ به‌ فاضلانی‌ که‌ جهت‌ ندارند، "درد" ندارند و فقط‌ فضل‌ دارند، استدلال‌ می‌کنند که: تفکر، تفکر ارادی‌ و عمیق، اتفاقاً‌ از جایی‌ شروع‌ می‌شود که‌ آرمانی‌ هست. پس‌ تفکر بدون‌ غرض‌ نداریم. باید غرض‌ها را دسته‌بندی‌ و ارزیابی‌ کرد. غرض‌های‌ متعالی‌ از قبیل‌ "کشف‌ حقیقت" و سپس‌ "دفاع‌ سرسختانه" از آن؛ و اغراض‌ سافل، از قبیل‌ "جاه‌خواهی‌ علمی" و "اشتغال‌ ذهنی" و "گسترش‌ معیشت".
پس‌ منصف‌ بودن، نباید با بی‌طرف‌ بودن، مشتبه‌ شود. شورمندی‌ و آرمانداری، ضد ارزش‌ نیست. ما نباید همه‌‌ی‌ نیروی‌ خود را- نیروی‌ فردی‌ و نیروی‌ تاریخی‌ جامعه‌ را- صرف‌ اظهار فضل‌ کنیم. در برابر انحرافات‌ واقعی، نباید سکوت‌ کرد. سکوت، نوعی‌ موضع‌گیری‌ است. سکوت‌ می‌تواند به منزله‌‌ی‌ دروغ، تلقی‌ شود. سکوت‌ در برابر مسؤولیت، به‌ مسؤولیت‌ در برابر سکوت‌ منجر خواهد شد. اندیشمندانی‌ که‌ می‌ترسند که‌ اگر نظر قاطع‌(مستدل‌ اما قاطع‌ و روشن بدهند و با بدعت‌ و خرافات‌ (هر دو) درافتند، ممکن‌ است‌ که‌ فضل‌ ایشان‌ لَک‌ بردارد و علمیت‌ ایشان‌ رقیق‌ به‌ نظر آید، ملتفت‌ باشند که‌ (خود بدانند یا ندانند) در "طرح‌ جامع" دیگران‌ قرارگرفته‌ و ساحل‌ خود را گم‌ می‌کنند و هر بادی‌ که‌ در بادبانشان‌ خواهد افتاد، از این‌ سوی، بدان‌ سویشان‌ خواهد غلتاند و آنچه‌ به‌ قصد اظهار فضل‌ و برای‌ فتح‌ چشم‌ها و گوش‌ها و زبان‌ها نوشته‌ می‌شود با آنچه‌ بوی‌ صداقت‌ می‌دهد و به‌ دل‌ها سرازیر می‌شود و برای‌ حل‌ مسائل‌ واقعی‌ مخاطب‌ بشری‌ نگاشته‌ می‌شود، تفاوت‌ دارد؛ و این‌ تفاوت‌ را، حتی‌ خواننده‌‌ی‌ عامی‌ متوجه‌ است.
اگر "کتمان‌ ما أنزل‌ الله" شود و اگر یک‌ متفکر دینی‌ در برابر بدعت‌های‌ قدیم‌ و خرافات‌ جدید، تماوش‌ و تماوت‌ کند، فَلیتبوء مقعده‌ فی‌النار. آری، خیلی‌ زود، دیر می‌شود و آنان که‌ حقایق‌ الهی‌ را فدای‌ یک‌ تار موی‌ خود کردند، در زبان‌ پیام‌آوران‌ خداوند، نفرین‌ شدگانند. "وجیه ‌بودن"، خوب‌ است‌ اما اصیل‌ نیست.
می‌دانیم‌ که‌ امروز، باد در جهت‌ عکس‌ حرکت‌ "منتقد" می‌وزد و پیشروی‌ سخت‌ است. منتقد اصلاح‌طلب، با ملامت‌ ملامتگران، سینه‌ به‌ سینه‌ است‌، ولی‌ طاقت‌ باید. باد نیز تغییر جهت‌ خواهد داد. صبر لازم‌ است‌ اما "صبری‌ فعال" نه‌ "صبر منفعل".
چنانچه‌ روزی‌ روزگاری از "ادبیات‌ ملتزم" و "هنر ملتزم" می‌گفتند، امروز باید از "نقد ملتزم" نیز گفت. نقد اجزاء، در شرایطی‌ که‌ یک‌ کلیت‌ غلط‌ و یک‌ چگونگی‌ عام‌ رو به‌ خطا در فضای‌ فرهنگی‌ کشور وجود دارد، "نقد متفنن" است. نقد به‌ قصد خودنمایی‌ نیز، به‌ اندازه‌‌ی‌ "نظریه‌پردازی‌ غیرملتزم" در ردیف‌ تفریحات‌ سالم! و مربوط‌ به‌ اوقات‌ فراغت‌ خواهد بود نه‌ یک‌ رسالت‌ اجتماعی.
اگر فعالیت‌ فرهنگی، تبدیل‌ به‌ مؤ‌سسه‌ انتفاعی شود، ما تاجر هستیم‌ به‌ جای‌ آن‌که‌ عالِم‌ باشیم. به هوش‌ باشیم‌ که‌ "مرزهای‌ خلوص‌ فکر" با پرتاب‌ ایده‌های‌ خود به‌ جلو، تعیین‌ می‌شود. پرتابی‌ آرش‌وار که‌ در آن، تیر از چله و جان‌ از غلاف‌، توأمان‌ برآید. زیرا پیام‌ فرهنگی مثبت‌ یا منفی، به زودی در جامعه تبدیل‌ به‌ نیرو می‌گردد و زمام‌ جامعه‌ را این‌ سوی‌ و آن‌ سوی‌ می‌کند. باید دقیق‌ بود که‌ (علاوه‌ بر معنای‌ لغوی‌ و وضعی)، راستای‌ تأثیر و معنای‌ اجتماعی‌ هر حرف، کدام‌ است؛‌ زیرا هر پیام، خواستار "پذیرش‌ و باورداشت" است‌ و در دورانی‌ که‌ "اصل‌ حقیقت" انکارمی‌شود، اشتغال‌ به‌ خاتم‌کاری‌ "حواشی‌ حقیقت"، کاری‌ غیرمسؤولانه‌ و بی‌توجیه‌ است.
من‌ می‌دانم‌ که‌ امروز و هر روز، خرمن‌ امتیازات‌ و افتخارات‌ را به پای‌ افراد بی‌طرف‌ و بی‌ضرر می‌ریزند و به‌ اهل‌ فضل‌ هم‌ توصیه‌ نمی‌کنم‌ که‌ نابردبار، تنگ‌ افق‌ و تجاوز پیشه‌ باشند. می‌گوییم‌ که‌ "نقد ملتزم"، راست‌ فتنه‌انگیز است‌ اما امروز، راست‌ فتنه‌انگیز از دروغ‌ مصلحت‌آمیز، بالاتر است.
در دورانی‌ که‌ بضاعت‌ یا جرأت‌ نقد "غرب" را ندارند، مردان‌ و زنانی‌ فرهیخته‌ و دقیق‌ باید، تا به‌ این‌ مجاهدت‌ علمی‌ برخیزند و با شک‌ در داده‌های‌ انبوه، خواب‌ ذهنی‌ جامعه‌‌ی‌ علمی‌ کشور را برآشوبند. گرچه‌ منتقد جد‌ی، همواره‌ تنهاست‌ و کمترین‌ توطئه‌ای‌ که‌ او را هدف‌ خواهد گرفت، توطئه‌‌ی‌ "سلب‌ اعتبار" است. به‌خصوص‌ که‌ می‌بینیم‌ مکتوبات‌ آقای‌ "ماکیاولی"، کتاب‌ بالینی‌ عده‌ای‌ از ما شده‌ و اخلاقیات‌ ایلی، به‌ طبقه‌بندی‌های‌ جدیدی‌ در ساحت‌ فرهنگی‌ جامعه‌ انجامیده‌ است.
اینک‌، بسیاری می‌خواهند همه‌چیز به‌ سرگرمی‌ و تفریح، کاهش‌ یابد و هیچ‌کس‌ جد‌ی‌ نباشد، اما آفرینش‌ بی‌آرمان، تحقیق‌ و تألیف‌ بی‌هدف‌ و نیز نقد بی‌سمت‌ و سو، هرچند فنی‌ و هرچند سنگین‌ از ارجاعات‌ غلاظ‌ و شداد، اما کاری‌ غیرمتعالی‌ است‌ و عقل‌ و ایمان‌ را خشک‌ می‌کند. در چاه‌ خشک، اگر صد دلو هم‌ بیندازیم، جز سنگ‌ بالا نمی‌آید.
در میان‌ اهل‌ علم، امثال‌ مطهری‌ و بهشتی‌ و باهنر، اگر وارد عرصه‌‌ی‌ نبرد نظری‌ نمی‌شدند و اگر "فاضل‌ حرفه‌ای" می‌ماندند، چیزی‌ در حد‌ بسیاران‌ بودند. علامه‌ طباطبایی(رض) چرا آستین‌ بالا زد و وضع‌ گرفت؟! از مردان‌ خدا بگذریم.
حتی‌ متفکر پیچیده‌ای‌ چون‌ سارتر (اگزیستانسیالیست‌ ملحد)، وقتی‌ مجله‌اش‌ (Lets Temps Modernes) را راه‌انداخت‌ (1945)، اعلامیه‌ای‌ داد و نوشت: "وقتی‌ یک‌ نویسنده، قلم‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و شناخته‌ شد، به‌ محض‌ آن‌که‌ در مورد مسئله‌ی‌ معینی‌ سکوت‌ کند، همه‌‌ی‌ خوانندگان، حق‌ دارند یقه‌اش‌ را بگیرند که‌ چرا سکوت‌ کردی؟!"
آری‌ به‌ راحتی‌ می‌توان‌ با تصنع‌ لفظی، مطالب‌ ساده‌ را گنگ‌ و مغلق‌ ساخت‌ تا عامه‌ فهم‌ نباشد و مضامین‌ را از کتاب‌ها به‌ دفترها و از دفترها به‌ کتاب‌ها کاسه‌ به‌ کاسه‌ کرد ولی‌ مخاطب‌ شما دیر یا زود متوجه‌ ماجرا خواهد شد که‌ چه‌ کسانی‌ خواندند و نوشتند تا گذران‌ زندگی‌ و کسب‌ وجاهت‌ کنند و چه‌ کسانی‌ ادای‌ رسالت‌ کردند و سوختند تا تاریکی‌ها را عقب‌ زنند و ذهن‌های‌ خاموش‌ را برافروزند و در برابر بدعت‌ها بایستند؟!
ناقد ملتزم‌ نیز می‌تواند نظاره‌کنان، تفاضل‌ کند اما زبان‌ حال‌ او این‌ است‌ که: "من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ انسان باید عکس‌العمل‌ نشان‌ دهم‌، وگرنه‌ انسانیت‌ من، مشکوک‌ خواهد شد؛ زیرا کلمات، معنی‌ دارند و من‌ نیز شعور دارم. بنابراین‌ طبیعی‌ است‌ که‌ حس‌ وظیفه‌ در من‌ بیدار شود؛ و بیدار می‌شود اگر من‌ بگذارم‌ و اگر مطامع‌ غیر متعالی، مانع‌ نشوند."
هر کلامی‌ و حتی‌ فکری، هویتی‌ و مآلی‌ دارد و این‌ مآل اگر الهی‌ نباشد، حتماً‌ شیطانی‌ است. فاضل‌ بی‌درد و بی‌مسئله‌ و غایب‌ از صحنه که‌ جز در ازای‌ "ما به ازای‌ شخصی" (حق‌الزحمه‌ یا تشویق‌ محافل)، حاضر- بلکه‌ قادر- به‌ فکرکردن‌ و نوشتن‌ نیست‌ و نه‌ هرگز برای‌ اصول، رنج‌ نوشتن‌ می‌برد و نه‌ در راه‌ دفاع‌ از "حقیقت"، اِحرام‌ تفکر می‌بندد، هیچ‌ مسئله‌‌ی‌ تازه‌‌ی‌ علمی‌ را نیز حل‌ نخواهد کرد. زیرا مسئله‌ها را متفکران‌ دردمندند که‌ حل‌ می‌کنند و تا بوده، چنین‌ بوده‌ است. آنان‌ که تا ذائقه‌‌ی‌ مستعمین‌ را محک‌ نزنند، لَب‌ تَر نمی‌کنند و همه‌ چیزشان‌ بر مدار محاسبات‌ می‌چرخد، تاجران‌ عالم‌ "اندیشه"اند.2 اما می‌دانم‌ آنچه‌ گفته‌ آمد، "خلاف‌ آمدی" در اوضاع‌ تلقی‌ می‌شود و به‌ رسته‌‌ی‌ "عصبیت"، ملحق‌ می‌گردد.

‌چرا کتاب‌ نقد؟!
تفاوتی‌ است‌ میان‌ چاقوی‌ جر‌احی‌ و ساتور قصابی. طرفین‌ یک‌ نقد، هر دو باید ملتفت‌ این‌ تفاوت‌ باشند. انتقاد، هرچه‌ هم‌ رادیکال‌ و ریشه‌ای، باید از نوع‌ اول‌ باشد... احساس‌ کردیم‌ که‌ محافل‌ مطبوعاتی‌ ما احتیاج‌ به‌ هیئت‌های‌ منصفه‌‌ی‌ فکری‌ نیز دارند. جایی‌ که‌ در آن، بر روی‌ عبارات، ذره‌بین‌ بگذارند و از نظر فلسفی‌- نه‌ حقوقی‌- به‌ مداقه‌ بر روی‌ مدلول‌ و نیز دلایل‌ آنچه‌ به‌ جامعه‌ عرضه‌ می‌شود، بپردازند.
این کار باعث‌ نوعی‌ "مشروطیت" در نظریه‌پردازی‌ می‌شود و همه، احساس‌ خواهند کرد که‌ تنها مطالعه‌ نمی‌کنند، بلکه‌ مطالعه‌ نیز می‌شوند. بنابراین، همه‌‌ی‌ حرف‌ها زده‌ می‌شوند اما مشروط. مشروط‌ به‌ آن‌که‌ در برابر نقد، تاب‌ بیاورند و این‌ "مشروطیت"، قانون‌ یک‌ مباحثه‌‌ی‌ علمی‌ است.
نقد، همچنین با بازجویی‌ و تفتیش، متفاوت‌ است‌ و نباید چنین‌ تلقی‌ نیز از آن‌ شود. اما در عین‌ حال، بالاخره افکار را، اشخاص‌ هستند که‌ نشر می‌دهند و نقد "فکر"، مآلاً‌ متضمن‌ نقد "فرد" نیز خواهد شد. برای‌ فهم‌ یک‌ سخن باید "من‌ قال" را از "ما قال" تفکیک‌ کرد اما در مقام‌ نقد، تعرض‌ به‌ فکر، حتی‌ بدون‌ قصد ناقد، تعرض‌ به‌ "ناشر فکر" نیز محسوب‌ می‌شود. این‌ جنبه، خاص‌ طبیعت‌ "نقد" است‌ زیرا "مطلب"، کالبدی‌ است‌ که‌ باید تشریح‌ شود و اگر در حین‌ تشریح، مقداری‌ چرکابه‌ یا خون نشت‌ کند، نباید جر‌اح‌ را جلاد نامید.
مضافاً‌ این‌که‌ نحوه‌‌ی‌ اعمال‌ هر کس، به‌ نحوه‌‌ی‌ افکار او آغشته‌ است. نمی‌توان‌ به‌کلی‌ بند ناف‌ یک‌ نظریه‌ را از صاحب‌ آن‌ برید. جدا از اختیارات‌ ما، بخشی‌ از تحلیل‌ "صاحب‌ نظریه"، مندرج‌ در تحلیل‌ خود نظریه‌ خواهد بود و نمی‌توان‌ خواننده‌ را از غور در ضمیر یک‌ نظریه، منع‌ کرد. به‌خصوص‌ که‌ وقتی‌ مقدماتِ‌ یک‌ قضاوت‌ فراهم‌ شود، تکوین‌ آن‌ قضاوت، قطعی‌ و لابد‌ی‌ خواهد بود؛ و از جمله، بدین‌ علت‌ است‌ که‌ همواره‌ یکی‌ از واژه‌های‌ نیرومند و تحریک‌کننده، واژه‌‌ی‌ "نقد" بوده‌ است.
ما می‌کوشیم‌ با گشودن‌ باب‌ "نقد"، زمینه‌های‌ اندیشیدن‌ را فراهم‌ کنیم. کار ما این‌ است‌ که‌ بنویسیم‌ و سؤ‌ال‌ ایجاد کنیم‌؛ زیرا مطمئنیم‌ که‌ سؤ‌ال‌های‌ موجود در یک‌ جامعه، کماً‌ و کیفاً، در باروری‌  و تعیین‌ سطح‌ فرهنگ‌ آن‌ جامعه، به‌ جِد موثر است‌ و این‌جاست‌ که‌ "تعقل"، جای‌ "عاطفه" را و "تعلیم"، جای‌ "تبلیغ" را تنگ‌ خواهد کرد و نویسندگان‌ و گویندگان‌ و مد‌عیان‌ حرف‌ تازه‌ را، عملاً‌ به‌ دقت‌ در گفتار و نوشتار، توصیه‌ بلکه‌ مجبور می‌کند.
کش‌مکش‌ تقریباً‌ مداومی‌ که‌ در عالم‌ بحث، وجود دارد، باید قانون‌مند و منضبط‌ باشد و هر کس‌ سخنی‌ می‌گوید، با صداقت‌ و صراحت، پای‌ آنچه‌ گفته‌ است، بایستد و به‌ منتقدین‌ پاسخ‌ دهد. یا دفاع‌ کند؛ بدون‌ تعصب؛ و یا عذر بخواهد؛ بدون‌ تکبر.
شجا