تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

یک مطلب

یست و نه. شمقدریِ پسر

Description: http://mirasealberta.ir/wp-content/gallery/behind_the_scenes/mirase_alberta_behind_119.jpg
یا لطیف

1. در گیر نوشتنم. قبل‌تر هم گفتم. همین شده که ماهی یک بار آپ می‌کنم؛ نوشتن در موضوعی دیگر، شما را باز می‌دارد از این که درباره‌ی چیزِ دیگری صحبت کنید. به طور ویژه در داستان این مساله رنگ و بوی ناموسی‌تر دارد. داستان هوو نمی‌پسندد؛ رمان سیاه‌چاله‌ای‌ست که شما را مدام به خودش فرا می‌خواند. انگار کسی یا چیزی درونِ رمان فریاد می‌زند که «بیا من را بخوان و درباره‌ی من حرف بزن و من را بگو». این عاملی می‌شود تا همین الان که بعد از یک ماه دارم درباره‌ی موضوعی خارج از قصّه‌ام حرف می‌زنم احساس عذاب وجدان کنم و حس کنم گویی به داستانم دارد خیانت می‌شود.

2. قصّه‌ی آقازاده در این خاک شیرین نیست؛ شهرزادِ قصّه‌گویی هم پیدا نمی‌شود که آن را برای ما نقل کند؛ چون دستِ کم ویژیگی شهرزاد حوصله‌اش است. آقازاده‌ها در این مملکت عقب‌تر از آقایانِ والد هستند. مطهّریِ پسر نه تنها در عالمِ فلسفه و تولیدِ اندیشه‌ی نو فرسنگ‌ها از پدرِ شهیدش عقب‌تر است که در عالمِ سیاست هم کیلومترها از او دورتر است. پیش‌رویِ سیاسیِ مرتضی مطهّری در سکناتِ سیاسی آقا پسرشان دیده نمی‌شود... علی فرزند مرتضی در نزدِ راسخ‌ترین هوادارانش از مرتضی عقب‌تر است. فرزندانِ بهشتی از نظرِ فکری شاید حال و روزِ بهتری در مقایسه با علی مطهّری داشته باشند، امّا با حمایت از میرحسین از سپهرِ فکری و سیاسی ایران کنار زده شده‌اند. یعنی اگر در عالمِ نظر از فرزندِ مرتضی جلوتر باشند، در عرصه‌ی عمل هم از علی و هم از پدرِ فعّال و شجاع‌شان بسیار عقب‌ترند. فرزندِ مفتّح در بهترین حالت، مدیرانِ خوبِ اقتصادی‌اند. پسرِ حداد تا به حال هیچ نبوغِ قابلِ ذکری در محافلِ علمی نداشته؛ دستِ کم در حدِّ «فرهنگ برهنگیِ» پدر. پسرِ احمدِ توکّلی وضع بهتری دارد؛ امّا تاثیرِ اجتماعی‌اش قابل قیاس با آن پدر نیست. خبری از فرزندانِ بزرگانِ اصلاحات در خانه‌ی اوّلِ ذهنم نیست. فرزندانِ اصول‌گریان در بهترین حالت ادامه دهنده‌ی راهِ پدرشان هستند؛ همانندِ تیولِ مهدوی کنی در اداره‌ی دانشگاه امام صادق (ع). فرزندانِ آن پدیده‌ی هزاره‌ی سوّم هم محجوب‌تر از اینند که معروف شوند. فرزندِ رهبرِ سابق در بینِ ما نیست؛ خنده‌دار است سیّد حسن را آقازاده‌ی امام خطاب کنیم. گم‌نامی، راهی‌ست که اولادِ سیّدِ علیِ رهبر برگزیده‌اند. بنون و بناتِ شیخ الرّیس هم که بیش‌تر از آن که علمی و عمیق باشند، سیاسی‌ند و جنجالی.

3. در عرصه‌ی سینمایی؛ پولاد مانده به کیما برسد، گلشیفته به گل نشست، شریفی‌نیا پدرخوانده‌تر از این است که مهواره و ملیکا نامی بتوانند عرضِ اندام کنند، لیلا حتمی نامی مستقل از آن پدر است ولی خداییش فراتر از آن نیست. چنین است مانی حقیقی. پگاه آهنگرانی و باران کوثری و رضا داونژاد را دیده‌ام، ولی خودتان قضاوت کنید. القصّه؛ همان بهتر که جلال فرزندی نداشت.

4. حسینِ شمقدری در دو اثر بهتر از پدر نشان داد؛ یک برخوردِ فرهنگی چند سویه. او لحاظ کننده‌ی جوانب است، امّا آدمِ بی‌طرفی نیست. فکر کنم به همین خاطر هم نماز خواندنش را در راهِ اردوی جنوب نشان می‌دهد. این نمایشِ صادقانه یعنی این که درست است که «من همه‌ی سویه‌ها را در فیلمم نشان داده‌ام، امّا خودم نظر دارم. این نظر را آشکارا فریاد می‌زنم». کاری که حسین شمقدری انجام داد. من از این موضع داشتن خوشم آمد. در نظر حقیر بهترین صحنه‌های مستندِ خوبِ میراثِ آلبرتا، یکی نماز خواندن راوی‌ست و دیگری پاسخی‌ست که او به یک موافقِ مهاجرتِ نخبگان می‌دهد. پاسخی که روی تصاویری از برج‌های تهران مونتاژ شده است. این موضع داشتن در برابر آوردن اقوالِ مختلف در این قصّه (حتّی از آهنگِ سیاوش تا تصنیفِ قربانی در اختتامیه جشنواره‌ی فیلم فجر) نمایش‌گر داشتنِ خطِّ فکری در کنارِ انصاف است. البته این مهم در یزدان تفنگ ندارد ضعیف‌تر است. امّا در همان جا هم دغدغه و مساله داشتن را می‌فهمیم. می‌توان آقازاده‌ای را معرّفی کرد که بالاتر از والد است؛ حسین شمقدری. صاحبِ سبکی جدید در فیلم ساختن در میانِ حامیان انقلاب اسلامی. مبارک باشد.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جعفری؛ فرهاد

یالطیف:

بدن‌نوشت:

«فرهاد جعفری» اندیشه‌پردازی است سترگ استدلال‌ و، با کمالِ ادب، متوهّم‌گون. او توانسته منظومه‌ی شناختی بنا کند؛ و در آن دایره‌ی شناختی حرف بزند. و سعی هم می‌کند چونان مفسّرانِ قرآن که همه چیز را با کلامِ الهی می‌سنجند، همه‌ی اتّفاقات و روی‌دادهای سیاسیِ ایرانِ پرحادثه را در همان دایره معنا کند. اگر هم زمانی و جایی، چیزکی از این دایره بیرون افتاده است، به هر جان کندنی است آن را به آن دایره بکشاند. و در آن دایره معنا کند. من که این را می‌گویم بالای یک میلیون واژه از او خوانده‌ام و با اشراف بر آن چه می‌گوید سخن می‌‌گویم. فرهاد جعفری گه‌گاه چونان خطبای افراطی نماز جمعه که همه چیز را به دشمن نسبت می‌دهند؛ او هم وقایعی را، حوادثِ عادی را حتی، به الیگارشی نسبت می‌دهد، به اسلامِ سیاسی و به واژگانی از این دست که قبل‌تر جایی، گوشه‌ای آن‌ها را ساخته است.

دایره‌ی تحلیل‌های سیاسی فرهادِ جعفری در همین دایره، بسیار تکراری از آب درآمده است. تحلیل‌های او به شکل ذوق‌زننده‌ای تکرار می‌شود. مکرر در مکرر. آیا خودش خسته نشده است این قدر الیگارشی الیگارشی گفته، این قدر اسلام سیاسی اسلام سیاسی تکرار کرده، این قدر راستِ سبز، چپِ مذهبی، پرچمیِ سکولار فرموده؟ تا چه حد این حقایق در منظومه‌ی فکری‌اش مهم است که دست از سرِ این واژه‌ها برنداشته؟ آیا مگر نه این است که فیل‌َسوف یا روشن‌فکر، می‌بایست مدام باید در حال انداختنِ طرحی نو در روش، غایت، یا موضوع حرفش باشد؟ مگر نه این است که یک نویسنده باید زندگیِ تجربیِ خلاقّانه داشته باشد؟ مگر نه این است که حرف نزند، سخن نگوید، مگر زمانی که موضوعی، روشی، بیانی، غایتی به نظرش مکتوم مانده و کسی بدان توجه ندارد. مگر ابراهیم حاتمی‌کیا در سال 85 در حضورِ رهبری سخن می‌گوید، به خاطرِ این نیست که حرفش را کسِ دیگری نزده است؟ قاعده‌ی روشن‌فکری این نیست که جایی چیزی را به یاد آوری که همه فراموش کرده‌اند؟ یا نه این قاعده نیست و من در اشتباهم. اگر قاعده تکرارِ حرفِ نگفته باشد، جعفری در سپهرِ سیاستِ ما حرفِ نگفته‌ای را تکرار نمی‌کند.

فرهاد در ادبیّاتِ سیاسی این مملکت زیاد اهلِ تکرارِ واژه‌هایش است و این تازه‌گیِ حرفش را می‌پژمرد. این تاز‌ه‌گی، مربوط به زمانی بس دور بود. تیر 84 یا نهایت در دورانی نزدیک به خرداد 88. من معقتدم جعفری که گه‌گاه مطالبِ غیرِ سیاسی می‌نوشت، شیرین می‌نمود. همین که از وضعیّتِ فرهنگی می‌نوشت. اما فرهاد الان به کلی سیاسی‌نویس شده است و نمی‌دانم چه اصراری دارد بر این همه تحلیل پشتِ تحلیل، اغلب هم تکراری. فکر نمی‌کنم خفیّه‌ای مانده باشد از منظومه‌ی شناختیِ سیاسیِ فرهاد. به نقلِ از حمیدِ حبیب‌الله، به قولِ فرّخ‌نژاد در چهارشنبه‌سوری: «این زنه دَهَنَمو زد». به انصاف باید گفت، فرهاد با این همه تکرارِ نظرهایِ سیاسی‌اش «دهان‌مان را زد».

این از انتقادم به فرهاد.

اما عجب از فرهاد در داستان‌نویسی. داستان‌نویسیِ فرهاد من را دوست‌دارِ نویسنده‌گی کرد. یادم می‌آید آن روزها بیوتنِ رضا درآمده بود. کسی هم بود که ادعا می‌کرد کتابش بهتر از رضا می‌‌فروشد. تعجّب کرده بودم. به وبلاگش رفتم. دیدم در آن‌جا حرف‌هایی را به رضا بسته که درست نیست. یعنی کاملا بر اساس همان ذهنِ متوهم‌پردازِ سیاسی‌اش، داستان را بیش از آن که فرهنگی کند، سیاسی کرد. جوابِ حرف‌هایش را هم بعدتر گرفت. و الان حتمی فرهاد فهمیده که رضا در مواردِ بسیاری مانندِ او می‌اندیشد و بی‌زار از مدیریّتِ نفتی است. چون در این‌باره کتاب نوشته و به بخشی از حاکمیّت، شاید هم به کلّش، انتقاد وارد کرده است.

اما کتابش خوب می‌فروخت. من از فرهاد بدم آمده بود. چون حرفش در موردِ رضا دروغ بود. ولی وقتی روزی در گذرِ فرهنگیِ انقلاب، فکر می‌کنم در کتاب‌فروشیِ مولا و یا کتاب‌فروشی خوارزمی، چشمم به کتابِ زیتونی‌رنگش خورد، پیشِ خودم فکردم انصاف این است که کارش را بخوانم. چاپ دهم بود در پاییز 87. این یعنی یک توفیقِ عالی. ولی مقایسه‌ی فروشش با بیوتن کارِ عبثی‌ست. چون ژانرشان یک‌سان نیست. بیوتن 254 صفحه بیش‌تر بود، به نسبتِ صفحه‌هایش ارزان‌تر بود، موضوعش خاص‌تر بود، و... همه‌ی این‌ها یعنی خیلی نباید این دو را با هم مقایسه کرد. ولی اگر به تعداد صفحه‌های خوانده شده‌ی این دو کتاب بنگریم. می‌توانیم این نیتجه را صائب بدانیم که کافه پیانو بیش‌تر خوانده شده است. زیرا بیوتن ده بار چاپ شده. ده ضرب‌در 4400 ضرب‌در 480 می‌شود: 21 میلیون و 120 هزار صفحه. اما برای کافه پیانو با میانگین 2500 تیراژ در هر بار نشر می‌توان گفت: 34 ضرب‌در 2500 ضرب‌در 266 می‌شود: 22 میلیون و 610 هزار صفحه. بهتر است بگوییم این دو وضعیّتی برابر دارند. هیچ‌کدام از این دو کتاب هم فروشِ سالِ اوّل‌شان را ندارند. 

کتاب را خریدم. گفتم بخوانمش ببینم چه می‌گوید این مرد. از بندِ اوّلِ قصه، معلوم کرد چه می‌خواهد بگوید. بندِ اوّلِ قصه نشان داد که لیبرال است و این منشِ اوست. کلِّ قصه هم اثبات همین بند بود. همه‌ی توانِ قصّه هم در این راه صرف شد. به نظرم موفّق هم شد این حرف را ثابت کند. فرصتی دیگر می‌خواهم درباره‌ی این رمان حرف بزنم. امّا کافه پیانو به حتم کارِ خوبی است. به طور قطع رمان است و همه‌ی ویژگی‌های یک رمان را دارد. تحوّلِ شصیّت‌هایش معنادار است. زبان و لحنش قوی‌ست. ادابازی ندارد. گران‌قیمت است؛ چون برندهای زیادی را تبلیغ می‌کند. پایش زحمت کشیده شده است. آن قدر خوب بود که وقتی خواندمش، پوزخندی زدم و گفتم: «اِه؛ چه ساده؟ من هم می‌توانم هم‌چین چیزی بنویسم اگر عمه‌ی یکی از بچه‌ها نتواند.» دست به کار شدم. شروع کردم به نوشتن. هر چه جلوتر می‌آیم می‌فهمم نوشتنِ کاری مانند کافه پیانو تا چه حد سخت است. این یعنی کافه پیانو قصّه‌ی خوبی‌ست. به قول رضا رضاییِ مترجم، که ترجمه‌هایش آسِ آس است، نویسنده‌ی خوب، نویسنده‌ای‌ست که ابزارِ نوشتن‌اش معلوم نباشد. مانندِ یک خودروی راحت. شما وقتی در یک خودروی راحت می‌نشینید، بسیار برای‌تان راحت جلوه می‌کند و خوش‌خوشان‌تان می‌شود. ولی نمی‌دانید پشتِ این راحتی چه زحمتی توسّطِ مهندس‌ها کشیده شده است. داستانِ خوب هم این ویژگی را باید داشته باشد. یعنی شما نباید بفهمی که برای نوشتن‌ش چه سختی کشیده شده است. مگر این که روزی بخواهی خودت شبیه‌اش را بنویسی. هی زور می‌زنی می‌بینی نمی‌شود. آن وقت می‌بینی نوشتن چه کارِ سختی است و راحت‌نوشتن چقدر سخت‌تر است. آن هم راحت‌نویسی که عمق دارد؛ مانندِ رمانِ کافه پیانو. البته بعضی قصّه‌ها ساختمانِ پیچیده‌اش از همان بادیِ امر پیداست؛ مانند جنگ و صلح. عیبی ندارد. این هم نقص نیست. اما این که قصّه‌ای موضوع و محتوای پیچیده‌ای داشته باشد، این پیچیده‌گی با دقّت در زوایای قصّه هم هویدا باشد، ولی ظاهرِ قصّه بسیار ساده و خوش‌خوان باشد، به یقین حُسن محسوب می‌شود.

جعفری، من را برد به سمتِ نویسنده‌گی. یعنی شروعِ کارم با یک توهّم بود. ادامه‌اش چه خواهد بود نمی‌دانم. ولی از فرهاد ممنونم از این که من را واردِ فضایِ رمان کرد. بسیار ازش ممنون هستم. و به همین خاطر او را جزو صد نفر دوست‌داشتنیِ زندگی‌ام می‌دانم. این که توانست با قصّه‌ی به ظاهر ساده‌اش من را مجذوبِ رمان کند. امیدوارم باز هم از او قصّه بخوانیم. از او می‌خواهم کمی از سخت‌گیری‌اش بکاهد، و داستانِ دویّمش را منتشر کند. فرهادِ توصیف‌کننده‌ی چرخِ خیّاطی در وبش برایم شیرین‌تر است تا فرهادی که همه‌اش دارد سیاسی می‌نویسد. هر چند هنوز هم کلمه‌به‌کلمه‌ی وبش را می‌خوانم.

پس‌نوشت:

مطلبِ بعدی‌ام را حدودِ 10 تیر خواهم نوشت. درگیرِ کاری از جنسِ نوشتن شده‌ام. دعایم کنید.


برچسب‌ها: فرهاد جعفری, رضا امیرخانی, کافه پیانو, الیگارشی, داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 14:18  توسط میثم امیری  |  2 نظر

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو نفر دیگر

1024x768 یالطیفبدن‌نوشت: رضای امیرخانی: نویس‌انده‌ی مهمِّ انقلاب اسلامی، آن طور که می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. مقاله‌نویسِ مهمِّ انقلاب اسلامی، آن طور که می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. شاعر ورشکسته‌ی انقلاب اسلامی، آن طورکه می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. سفرنامه‌نویسِ سودامندِ بلادِ نو و کشف‌های جدید، آن طور که می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. +++ بار ِ اوّلی که رضا را دیدم، در جلسه‌ی نقدِ کتابی در ابن‌بابویه‌ی شهرِ ری بود؛ درباره‌ی «منِ او». در آن جلسه‌ی نقد، یک سؤال دیگران می‌پرسیدند، و یکی هم من. و چقدر دوست داشتم که فقط خودم می‌پرسیدم. او هم جواب نمی‌داد. یا به قولِ خودش «بی‌گفتی» می‌کرد. تنها می‌پرسیدم، که چرا چنین است و چنان. این پرسش و پاسخ در عام‌الفتنه هم بود. ازش پرسیدم: «به نظرت آقا دارد درست عمل می‌کند»؟ این سؤال را از این جهت پرسیدم که ببینم بقیّه‌ای که جزو حامیانِ آقا شناخته می‌شوند چه می‌گویند؛ آن هم در دورانی که خودم هم در کورانِ گدازه‌های سختی بودم؛ تردید در راهبریِ آقا. شک در طیِّ طریقِ انقلابِ اسلامی، آفت محسوب نمی‌شود؛ به شرطی که به زودی تصمیم بگیری و مثلِ خیلی‌ها دچار التقاط نشوی. و من هم چنین کردم. به طور حتم، میثم امیریِ امروز آن میثم امیریِ قبل از فتنه نیست! لااقل یاد گرفته‌ام التقاط نکنم... و سعی نکنم همه چیز را با اسلام توجیه کنم (این خودش یکی از آموزه‌های انقلاب و به طور مشخّص مطهّری بود). به تعبیرِ بسیاری از دوستان، امیرخانی جزوِ ساکتین فتنه بود؛ حتی آن‌هایی که می‌خواهند در شدّدِ این سکوت تاکید کنند؛ می‌گویند او جزوِ «سُکّاتِ»! فتنه بود. به نظرم نباید از آن سال و حوادثش به سادگی گذشت. نمی‌گویم بگوییم که کی فتنه‌گر است و کی انحرافی و کی ضدِّ انقلاب است. اگر هم خیلی اصرار داری اصلا نگوییم فتنه! ولی این سؤال هنوز تهِ ذهنم، که نه، تهِ حلقم است. برخی اوقات که می‌خواهم بپرسم بغضی ملال‌انگیز من را در هم می‌فشارد. این را هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند.  همین الان هم که می‌خواهم بیانش کنم تا می‌شود کم‌رنگش می‌کنم. همین که: «چه اتفاقی در این مملکت افتاد که در کورانِ فتنه در مرداد 88 آقای [...]، که جملاتش تبّرکِ استدلال‌های‌مان است، آمد وسط و از تریبونِ عمومی آقای خامنه‌ای را مسخره کرد»؟ و به طور قطع و با ایمان نداشته‌ام، با تمام وجودم می‌گویم: «او رهبر این مملکت را مسخره کرد»! هر که هم می‌گوید این طور نیست، سخنان ایشان را در تیر 88  دوباره بخواند. ببیند، چطور و با چه صراحتی استدلالِ «قانون فصل‌الخطاب است» را دست انداخت. ما که کبک نیستیم و سرمان را زیر برف کنیم و بگوییم: «نه، چیزی نبود، ولش کن». یا به قولِ استدلالِ ساده‌لوحانه‌ی رضا در نفحات: «دعوای سبز و مهرورز هم نفتی است». من نمی‌گویم بیا ببینیم که اسم آن حوادثِ مزخرف چه بود؛ فتنه بود یا هر چیز دیگری. می‌گویم این مساله باید به درستی بررسی شود که یکی از مهم‌ترین ایدئولوگ‌های نظریه‌ی ولایتِ فقیه، مصداق این نظریه را به قول شمالی‌ها «دست‌کا» کرد. +++ آن روز سوارِ خودروی مسافربری شدیم. نفری 400 کرایه‌مان بود که رضا حساب کرد؛ از کیفِ پولِ چرمی‌اش که از جیبِ پشتِ شلوارِ جین‌اش بیرون زده بود. +++ دفعه‌ی بعد قرار شد در جلسه‌ی سخنرانی‌اش شرکت کنیم در دانشگاه تهران و به همّتِ انجمنِ محترمِ اسلامی‌. رضا قرار بود درباره‌ی جغرافیای داستان‌هایش صحبت کند. ما، یعنی من و دوستانم، را راه ندادند. گفتند: «اصلا قرار نیست چنین برنامه‌ای برگزار شود. یا در اصل با ما هماهنگ نشده است». گفتیم: «این کارت دانشجویی‌ای ماست، راه‌مان بدهید». گفتیم: «این کارت ملّی‌مان است. راه‌مان بدهید». راه ندادند. چرا راه ندادند؟ واضح است. چون انجمن اسلامی بانی‌اش بود. می‌ترسیدند ما چهار نفر یک‌هو جلسه را سیاسی کنیم و دست‌بندِ سبزمان را دربیاوریم و نظام سقوط کند. راه‌مان ندادند. حالا اگر بسیج بانی این مراسم بود، بدون کارت راه‌مان می‌دادند. این را بر حسبِ تجربه‌ام در بسیجِ دانشجویی عرض می‌کنم. گویا در آن جلسه رضا درباره‌ی هم‌دلی ایرانیان حرف زده بود. چه جالب؟ مثالِ نقضِ حرف‌های رضا، در خیابان پورسینا، با حراست درگیر شده بود. وقتی نمی‌گذارند همین حرفِ وحدت‌بخشِ رضا را بشنویم، کدام هم‌دلی؟ بعدتر می‌خواستم با انجمنِ اسلامیِ یکی از دانشگاه‌های تهران صحبت کنم، بهم می‌گویند: «ما به شما اعتماد نداریم». کدام هم‌دلی رضاجان؟ وقتی به بچه‌های انجمن اسلامی می‌گویم: «چرا اعتماد ندارید؟ ما فقط می‌خواهیم برای یک جلسه‌ی سخنرانی با هم فعّالیّت کنیم، چرا اعتماد ندارید؟» می‌گویند: «از بس همین طوری ما را دور زده‌اند. اولش گفتند داستان این‌جوری است، بعد دوستان بدقولی کردند. همان طور که شما هم الان دارید شرط و شروط به میان می‌آورید». بعد رضا می‌گوید هم‌دلی. به بچه‌های بسیجِ دانشگاه می‌گویم: «خب بیاید این کار را انجام بدهیم»، می‌گویند: «نه بابا. همه فکر می‌کنند ما داریم قضیه را امنیّتی می‌کنیم». می‌گویم: «جان! امنیّتی!» حالا آن کار چه بود: «صدورِ کارتِ دعوت برای بچه‌های انجمن». بعد همین بسیجی‌ها دورمان زدند، طوری که هنوز داریم دور می‌خوریم. طوری که بعید می‌دانم دیگر با بسیج آن دانشکده من یکی هم‌کاری کنم. چون هنوز دارم دورِ خودم می‌چرخم. برادر! حاضر نیستم هم‌کاری کنم؛ چه رسد به هم‌دلی! +++ از جلسه که بیرون آمد دیدمش. همان تی‌شرتِ سفیدرنگِ ابن‌بابویه تنش بود؛ با شلوارِ جین. با همان کیفِ پولِ سواری‌های ابن‌بابویه به جوان‌مردِ قصّاب. دو سال از عام‌الفتنه می‌گذشت. از دسته‌دسته کردنِ مردمان می‌نالید. به حراست دانشگاه هم متلکی انداخت: «چرا بچه‌ها را راه نداده‌اید، ما قدیم قدیم‌ها این‌جا نماز جمعه می‌خواندیم». او به ما گفت: «حالا کجا برویم؟» احساسِ ناراحتی می‌کرد از این که ما ناراحت شدیم. این احساسش ادا نبود، فیلم بازی نمی‌کرد. خدایی ناراحت بود. با هم رفتیم به کتاب‌فروشیِ هدهد؛ توی ادوارد بروان که الان تعطیل شده است. با هم نشستیم. من و سجّاد و حیدر و عظیم بودیم. امیرخانی آن‌جا کتاب «میکله‌ی عزیز»ِ ناتالیا گینزبورگ را برایم خرید. که هنوز نخوانده‌ام. +++ داستان بعدیِ ما هم مربوط به همین چند روز پیش بوده است. جلسه‌ای به نام آ-رمان در حظیفی در پاسداران برگزار شد. من و بهنام هم به آن جلسه رفتیم. در آن‌جا باز هم رضای امیرخانی درباره‌ی هم‌دلی صحبت کرد و این که موافق هر کسی است که آدم‌های بیشتری را سوار قطارِ انقلابِ اسلامیِ موافقِ آرمان‌های امام کند. آیا در واقع این اتفاق می‌افتد؟ آیا جمع قابل توجه‌ای از مردم در پایه، موافقِ آرمان‌های امام هستند؟ فرض کنیم که 20 میلیون در این مملکت می‌گویند ما آرمان‌های امام را قبول نداریم، این تعداد را چطور سوارِ قطار کنیم؟ طرف می‌گوید من ایده‌ی امام در باب حجابِ اجباری، ولایت فقیه، دخالت دین را در کنش‌هایِ عمومیِ مردمان نمی‌پسندم. این بابا یا مامان را چطور سوار قطار انقلاب کنیم؟ طرف قطار را با جایش قبول ندارد، با چه حربه‌ای او را سوار قطار کنیم؟ اگر این جوری است چرا خودِ امام نتوانست خیلی‌ها را سوارِ همین قطار کند؟ چرا آقای خامنه‌ای نتوانست خیلی‌ها را سوارِ این قطار کند! بالاخره انقلابِ اسلامی سیاه‌چاله نیست که فقط جذب کند. دافعه هم دارد. حالا تو بگو این دافعه باید حداقلی باشد. با این کلمات که مشکلِ ما حل نمی‌شود. من قبل‌تر از این هم گفتم، که این مساله در بنیانش حل نمی‌شود مگر با تغییر آرمان‌ها. لخت نشدن کنارِ دریا در هوای 35 درجه سلسیوسِ شمال یعنی دافعه! چه معنی دارد لبِ ساحل، در هوای 35 درجه سلسیوس  آدم‌ها لباس‌های‌شان را درنیاورند؟ این همه جای دنیا یعنی دافعه! توی مملکتِ اسلام یعنی حفظٌ حریم‌الشرایع عندَ حکومتِ الشریعه. +++ بعدِ آن جلسه رضا ما را رساند. با وجودِ این که خودش جایی دعوت داشت. با وجود این که وقتش پر بود. با وجودِ این که نویسنده‌ی بزرگی مثلِ او راننده‌ی شخصی ما که نیست! ولی حاضر شد مسیرش را دور کند. خودش را گرفتارِ پیچ‌وواپیچ‌های ازگلِ تهران کند تا ما را به مقصدمان، روبه‌روی محلِ دقیقِ زندگی‌مان برساند. با وجود این که خودش باید می‌رفت پاسداران، نمی‌دانم شیان یا لویزان، یا هر جای دیگری! اما آخرِ مرام و معرفت است رضا. این برای من مهم‌تر است. این آنی است که عنوان مطلب را معنادار می‌کند. این که داریوش آشوریِ بزرگ از آن طرف‌ِ دنیا، با آن مقام و مرتبتش بهم ایمیل می‌زند و اظهار لطف می‌کند، بسیار برایم باارزش‌تر است تا کتاب‌های‌اش. این که رضا چنین مرامی را به خرج داد برایم گواراترست از آثاری که نوشته. آن آثار ایرادهایی دارد، مگر باقی آثار حتی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی ایراد ندارد؟! آثارِ رضا نقص‌هایی دارد، مگر اثرِ بی‌نقص هم داریم؟! سفرنامه‌ی افغانستانی نوشته که به نظرم از سفرنامه‌ی 8 سالِ پیشش عقب‌تر است. به جهنم باشد. این که به قولِ جلال او با این «گوی چه می‌کند» کم‌اهمیت‌تر است از این که خودش چه جور آدمی است. اهمیت ندارد قیدار کارِ خوبی است یا نه، ولی مهم این است که خودش یک پا قیدار است. من 5 بار رضا را دیدم. هر بار یک جوان‌مردی از او مشاهده کردم. یک رفتاری که آقای ملکیان به آن می‌گوید «مبتنی بر غم‌خواری و نه عدالت». و این برایم بااهمیت‌تر است از حتی «چقدر جنبش نرم‌افزاری‌»اش. درست است که آن آثار هم به واسطه‌ی این آدمِ خوب و باهوش و نویسنده و مستعد درجه یک از آب درمی‌آید، اما آن خوبی‌ خودش و اصلش، فضلِ تقدم و فضلِ همه‌چیز دارد بر آثارش. این آن چیزی است که من شاید در هیچ یک از 25 نفر قبلی، به جز سیدِ دل‌ها، معرفی‌شان می‌کنم ندیدم. یعنی خودِ طرف را بی‌پوشیه‌ و روبندِ آثارش. خودِ خودش را و اصل احوالش را دوست داشتم ببینم. خودِ خودش برایم مهم‌تر است تا آثارش. همه‌ی ما هم باید این طور باشیم. خودمان از آثارمان به‌تر باشیم. وگرنه بدجوری باخته‌ایم. اگر روزی دوستِ خوبی را دیدیم و از آن طرف یوسا و بورخس و مارکز و سلینجر را باهم دیدیم، با آن‌ها بگوییم: «من دوست دارم با این دوستم قدم بزنم. انشالله بعدتر با شما هم قدم می‌زنم». این را بتوانیم حفظ کنیم خیلی مهم‌تر است. چون یک دوستِ خوب و صادق، اهمیت‌‌اش از نویسنده‌هایی که فقط آثارشان را خوانده‌ایم مهم‌تر است. رضا دوستِ خوبی می‌تواند باشد. برای همه‌ی ما. این دوستی و رفاقت به قولِ خودش «گودی و غیرِ گودی‌ بردار نیست». (بگذریم که من چون داداشم 52‌ای است نسبت به همه‌ی 52‌ای‌ها حسِّ خوبی دارم). من نام امیرخانی را وارد نکرده‌ام که نویسنده و مقاله‌نویس و شاعر و سفرنامه‌نویس است. نامِ کسی را وارد کرده‌ام که واقعا دوست است. به قول مجتبی سمنانی «گُل» است. وگرنه من خودم خیلی به آثار رضا انتقاد دارم. و طبیعی هم است. منتها این مزخرفات توی دنیای خشکِ ادبیّات معنی دارد، بیرون از آن نه. امیرخانی آنی بود که همیشه دوست داشتم هر چه زودتر نامش را وارد کنم. ولی دنبالِ یک بهانه‌ی خوب بودم. چه بهانه‌ای به‌تر از این که نامِ  یک رفیق را این‌جا وارد کنم. دوستان بهم می‌گویند تو بدجوری امیرخانی‌زده‌ای. تو از او بت درست کرده‌ای. ادبیّاتت تحتِ تاثیرِ رضا است. به درک. باشد. اصلش بگذار تحتِ تاثیر تهِ ‌دیگِ آثارِ رضا باشد. آدم نباید کتمان کنم. اتفاقا من از رضا یاد گرفتم خودم باشم. خودِ خودم را ارائه بدهم. نترسم از این که شبیه یک آدمِ خُل‌وضع! بشوم. به جهنم بشوم. من حتما از رضا تاثیر پذیرفته‌ام، ولی ازش تقلید نمی‌کنم. چون آموزه‌ی نوشته‌های رضا این است که بگویی من از هیچ کس تقلید نمی‌کنم. من هم در این حکم مقلّدِ رضا هستم. یاد گرفتن هم غیر از تقلید است. مثلِ همین تشدیدهایی که من از داریوش آشوری یاد گرفته‌ام. این غیر از تقلید است. من علاقه‌ام به داستان‌نویسی را به طور مستقیم، مدیونِ دو نفر هستم. یکی رضا امیرخانی و دیگری هم فرهادِ جعفری. ولی به خاطر نشانه‌ی مهم‌تری از یک اظهارِ دین این نوشته را منتشر می‌کنم. آن هم نشانه‌ای است به عظمتِ دریا؛ به نامِ رفاقت. این اظهار برای رضا لطفی نداشته باشد که ندارد؛ برای من بزرگ است. دفعه‌ی بعد، 10 خرداد، می‌خواهم درباره‌ی همان نشانه‌ی کم‌اهمیّت‌تر یعنی اظهارِ دین بنویسم. دوست دارم درباره‌ی فرهاد جعفری بنویسم.  
برچسب‌ها: رضا امیرخانی, مرام, قیدار, خامنه‌ای, هم‌دلی, داستان, رفاقت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ بی‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که علاقه‌مندِ رمان‌نویسی هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند (بنگرید به کلیپِ عالی او به نام زنده باد خروس).

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز(منظورم حجت‌الاسلام-دکتر است). یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی. البته با تکیه‌ی سدید و محکم بر اصول دینی.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی را 20 اردی‌بهشت خواهم نوشت.


برچسب‌ها: مهدی دانشمند, منبر, شوخی, داستان, روحانیِ درست
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:58  توسط میثم امیری  |  2 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

از داریوش آشوری تا شهاب مرادی

یا لطیف 

پیش‌نوشت:

رسم‌الخطِ (یا به قول استاد زبان‌نگاره‌) این نوشته از هم‌پوشی در جاهایی با زبان‌نگاره‌ی استاد بسیار ذوق‌زده است. این شاید مهم‌ترین وجه انتخاب این قلم بود در گزینش و معرفی آقای داریوش آشوری.

بدن‌نوشت:

در میان روشن‌فکریِ ایرانی ادای دقیق‌نویسی و درست‌گویی بسیار دیده می‌شود. منتها این محک وقتی در بوته‌ی نقدِ دیگر روشن‌فکری از همان نوع سنجش می‌شود، سست بودن کار آن که ادا درمی‌آورده معلوم می‌شود. این اتفاق، اگر به روند بدل شود، و اگر از خصومت و کینه‌خواهی دوری کند به رشد و بالغ شدن جریان‌های فکری مملکت کمک خواهد کرد. خاصه این که نقد بین هم‌نظرها باشد. یعنی آقای «آ» که با خانم «ب» هم‌نظر است، نقدی را درباره‌ی دیدگاه‌های او پیرامون موضوعی خاص بنویسد. اگر خانم «ب» خیرخواه باشد فارغ از این که نقد آقای «آ» وارد است یا نه، از این که هم‌فکرش به او رحم نکرده، می‌بایست ابراز خوش‌حالی کند. چون رحم‌نکردن آقای «آ»، در صورت حسن‌نیت، به معنای نشان بلوغ در آن جریان فکری است. و حتی می‌توان چنین استنباط کرد که آقای «آ» هم سرِ خودش کلاه نخواهد گذاشت و قبل از هر کسی می‌تواند ضعف‌های خود را بفهمد و بدان اقرار کند. اگر چنین اقراری با اصول، استوار و با محکی‌های روشنی باشد، چنان محققی را در نظرم موجه و با ثبات و دارای منظومه‌ی فکری جلوه می‌دهد.

به حتم شما هم خوش‌حال می‌شوید با چنین «آ»یی آشنا شوید. این «آ» داریوش آشوری است. لازم به ذکر است این قلم این‌جاوآنجا به دنبال آن خانمِ «ب» یا آقای «ب» می‌گردد. اما نیافته است. چنان‌چه آن‌گونه که دیده است آن‌هایی که از نقدِ آشوری در امان نبودند، بر وی تاختند و یا با تمسخر و نقض غرض به او پاسخ گفتند. اما آشوری خود سعی کرده به تنقیح و شفاف‌سازی عقاید گذشته‌اش بپردازد و کتمان نکند که در دوره‌ای بنا به ایجاب‌های هم‌چون شور و جوانی، متاثر از احمد فردید بوده است. اما اکنون که سنی از او گذشته، جهان‌دیده‌تر شده، بیش‌تر خوانده، اصولی در اندیشه یافته، در آن گذشته بازنگری می‌کند. و حتی  احمد فردید را با پرسش‌های بی‌امانش نقدباران می‌کند. این جهان‌دیده‌گی داریوش آشوری درست است یا آن سرزندگی سال‌های تازه‌گی‌اش؟ بنا به سنت مالوفم در رسته‌ی صدتایی‌هایم، نمی‌خواهم ارزشی نظر بدهم. بل‌که می‌خواهم به عنوان یک انسان یا به دیده‌ی دیگران به عنوان یک حزب‌اللهی، از جهت دستِ کم پیاده‌سازی شنآن قوم بنا به دستور قرآن، آن‌چه که از دیگرانِ هم‌عصرم، البته دیگرانی که ایرانی‌اند، می‌آموزم بیان کنم. و در این میان برای هم‌چو منی، دیدن آدم‌هایی با اصول فکری و منظومه‌ای خوش‌بنیان درس‌آموز است. چنان که طبیعت دهه‌ی 20 زندگی‌ام است. مخصوصا این که کاملا هم‌نوایی دارد با این شعار که «یادگیری در هر لحظه به شرط خلاقیت در هر لحظه».

از چنین نگاهی، آشوری به عنوان پژوهش‌گری صاحب‌رای مورد احترام است. چه این که او توانسته با منطقی یک‌دست به زبانی دست یابد که آن زبان بیان‌گر حالات و نظرهایش است. زبانی که در آن زبان‌نگاره‌ی نوینی به کار گرفته شده است. 

البته توانایی‌های آشوری به نگاه ویژه‌اش به مدرنیته و غرب نیز بازمی‌گردد. این نگاه را می‌توانید در سایتِ خوبش ببینید. یعنی جستار. تاییدِ نوع نگاهِ آشوری به غرب، بدون مطالعه‌ی تاریخ تمدن و علم و فلسفه‌ی غرب، از ساده‌انگاری هر خواننده‌ای است. اما این که آشوری فهمیده که برای فهم مدرنیته باید منطق حاکم بر آن را فهمید عمقِ نگاه و بهره‌بری از منظومه‌ی معرفتیِ منظم را نوید می‌دهد. البته نوع فهم او بیش‌تر در ستایش مدرنیته است. اما نگاه بدبینانه‌اش به روشن‌فکری ایرانی و بدتر از آن روشن‌فکری دینی در این کتاب خوانشِ جدیدی در نقد مدرنیست‌های وطنی به دست می‌دهد.

نوشتن بیش از این را جفا به آشوری می‌دانم که کم‌تر از 1000 صفحه مطلب، در قطع رقعی و با فونت 14ی بی‌میترا، از او خوانده‌ام. منتها همین اندک مطالعه‌ی دانش‌های رنگ نوشتار به خود گرفته‌ی آشوری نشان می‌دهد که باید وارد نمایه‌ی صدنفره‌ام شود و از دقتش ستایش شود و از زبان‌نگاره‌اش ذوق‌زده شوم.

پس‌نوشت:

آشوری در چند جای نوشته‌هایش عباراتی را به کار برده که منطقش برایم روشن نیست. شاید پس از مطالعه‌ی کتابِ «بازاندیشی زبان فارسی» پاسخم را بیابم. اما با توجه به منطق این نوشته که ستایش‌گر نگاه نقادانه‌ی آشوری به روشن‌فکریِ ایرانی است، حقیر هم نظرهایش، یا همان نقدهایش، را بیان کند. 

1. با توجه به این که هیچ کلمه‌ای در زبان فارسی تشدید ندارد، مشخص نیست که به چه علت داریوش آشوری روی حرف «واو» در کلمه‌های فارسیِ «دوم» و «سوم» تشدید گذاشته است. 

2. چرا جدانویسی او سلیقه‌ای به نظر می‌رسد. فی‌المثل او «هیچ‌گاه» را جدا نوشته، ولی «پای‌گاه» را سرهم نوشته است. از این دست سلیقه‌ها در نوشتارش بسیار به کار رفته. برخلاف امیرخانی که قاعده‌ای یک‌سان در جدانویسی به کار گرفته، آشوری جاهایی که به وضوح تضادی با جدانویسی‌اش ندارد، سرهم نوشته است. به عنوان نمونه او «روشن‌فکر»، «سیاست‌مدار»، و «تهی‌دست» را سرهم نوشته است.

این مساله در کلمه‌هایی که در آن «بن»ِ گذشته یا حال به کار رفته است هم دیده می‌شود. به عنوان مثال او «پای‌بست» را جدا نوشته، با توجه به این که در آن بنِ «بست» به عنوان فعل به کار رفته. چنین است «شکست‌خورده» و یا «فراموش‌شده». ولی «بنیان‌گذار» را که در آن از فعل «گذار» استفاده شده و حتی با توجه به معناداریِ «بنیان» سرهم نوشته‌ است. که تعجب‌آور است. 

مطلب بعدی‌ام، روز 5 اردی‌بهشت نگاشته خواهد شد. هم‌چنین عضو سایتی شده‌ام به نام goodreads. آن را روی عکسم در پیش‌نهادهایم لینک کرده‌ام. حتما شما هم عضو شوید هر چند متاسفانه فیلتر است.


برچسب‌ها: داریوش آشوری, روشن‌فکری, دقیق‌نویسی, زبان‌نگاره, جدانویسی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:21  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

جماعت کتاب‌خوان در بین جوانان کم نیست. ولی این جماعت غالبا از بین بچه‌های هم‌فکرم نیست. این جماعت از کسانی است که نه در سلیقه‌ی سیاسی، که در غایت هستی‌شناختی هم با این قلم انطباق ندارد. آن‌ها درست فکر می‌کنند یا من؟ البته این سوال با معلوم کردن مبانی و غایت و انتظارات، «معنادار» است. منتها نمی‌خواهم این‌جا به قضاوت بنشینم و بگوییم چه کسی درست می‌گوید و کدام نوشته به صواب نزدیک‌تر است و در این میان کدام یک در جستجوی درستی بی‌غل و غش‌تر است. البته همه‌ی این‌ها قابل بررسی است. و باید بررسی شود. و اگر آن‌ها بررسی نکنند که گویا نمی‌کنند، آن‌هایی که می‌گویند و ادعا می‌کنند پیِ تفکر دینی هستند باید به این مورد اهتمام بورزند که از ویژگی‌های تفکر دینی، فرزندانِ دلیل بودن است و احتجاج به شرط استدلال است.

متاسفانه می‌بینم آن‌هایی که خودشان را به اصطلاح «وارثان روح الله» می‌دانند و در ظاهر محاسنی به‌هم زده‌اند و در باطن استغفار دارند و در نیمه‌ی شب نافله‌ی سوزناک می‌خوانند، در عمل اندیشه‌ای سکولار دارند. آن هم سکولاری خطرناک‌تر از سکولار واقعا سکولار. این نوع سکولاریسم گویی به جدایی عرصه‌ی دین از عرصه‌ی تعقل فتوا می‌دهد. یعنی تصریح می‌کند تو تمام مناسک دینی را انجام بده، در عرصه‌ی اخلاق هم پای‌بند دین باش، ولی در عرصه‌ی فکر و نظر کار خودت را بکن. یعنی بدون این که ملکیان و سروش را بخوانی، بکوب. یعنی بدون این که کتاب‌های «آ» و «ب» و «پ» را بخوانی، نقدشان کن و فتوا به بی‌دینی‌شان بده. فیلمِ «جدایی فلان از فلان»، «گشتِ فلان»، «گزارش یک فلان» را بدون این که بیبینی به دیوار بزن.

این تصویر بدون رتوش بچه مذهبی‌هاست. این تصویر با رتوش دعا برای ظهور، دل‌نوشته برای امام حسین، حضور در هیات و حتی دل‌پاکی ممکن است رتوش شود، ولی به زودی رنگ می‌بازد و پارازیت‌ها و خَش‌ها خودشان را نشان می‌دهند.

یکی از وظیفه‌های بچه مذهبی‌ها کتاب‌خوانی است. ولی تعداد سایت‌ها و بلاگ‌های بچه مذهبی‌هایی که کتاب‌خوان هستند کم‌تر از انگشتان یک دست است. چون اگر چنین باشد باید بلاگ‌هایی باشد از تجربه‌های مطالعه‌ی بچه‌های انقلاب اسلامی که قرار است وارث خون شهدا باشند. این قلم یک وبلاگ بچه مذهبی دیده‌ام که تجربه‌های کتاب‌خوانی‌اش را نوشته و آن هم تازه متهم است به جریان انحرافی! این وبلاگ البته اهداف دیگری دارد، ولی نشان می‌دهد که نویسنده‌اش که کارشناس ارشد هنر دارد به این مساله پای‌بند است که کتاب بخواند.

بگذریم علی رغم اعتراضم به پارسینه که من را در + بلاگر حزب‌اللهی خوانده، آن‌ها هنوز بر سبیل غلط‌پنداری‌شان استوارند و در کمال بی‌تقوایی بنده را حزب‌اللهی نامیده‌اند. من قطعا حزب‌اللهی‌ای نیستم که کتاب «دیگران» را نمی‌خواند و سرش به کتاب‌های خودش گرم است؛ کتاب‌های گروه خودش، دسته‌ی خودش.

اما آن طرف کولاک است. بچه‌های‌شان خیلی خوب کتاب می‌خوانند. البته این به این معنا نیست که همه باید تجربه‌های کتاب‌خوانی‌شان را بنویسند، ولی وقتی معدل می‌گیری می‌بینی آن طرفی‌ها پرخوان‌تر هستند. مطمئنا رفقایم مانند حمید و مهدی و تورج و... هم کتاب‌خوان هستند، ولی تجربه‌های‌شان را چندان منتشر نمی‌کنند. ولی دوستانی را که من ندیده‌‎ام مانند + و + و + و + و + همگی کتاب‌خوان هستند (بعضی از این‌ها هم متاسفانه به علت استفاده از بلاگ‌اسپات فیلتر هستند)، و البته نوع دیگری می‌اندیشند. که باید به آن نوع دیگر هم فکر کرد. به این‌ها اضافه کنید بلاگ‌هایی چون «کرم کتاب»، «لذت متن»، «یک فنجان کتاب گرم» و به قول جلال الخ.

اما در میان این‌ها من مدت‌هاست مشتری وبلاگ فرانک هستم. که نوشته دختر خانمی است از اصفهان و کارشناس ارشد و به نظرم خوره‌ی کتاب. او از سه و نیم سال قبل به این ور لااقل 900 کتاب خوانده است که آماری خیره‌کننده است. او ابتدا داستان را نقل می‌کند، بعد نقد خودش را عنوان می‌کند و سپس تکه‌های زیبایی از متن را به انتخاب خودش منتشر می‌کند. منظم و لاینقطع کتاب می‌خواند. حتی اگر از نویسنده‌ای مانند رضا امیرخانی خوشش نیاید، باز هم کتاب‌های دیگرش را نیز می‌خواند که این نشان دهنده‌ی نوعی تفکر دینی است. یعنی به این راحتی‌ها از کسی ناامید نشدن. همین کارش این پیام اخلاقی را برایم دارد که اگر از «نگران نباش» مهسا محب‌علی متنفرم، کارهای دیگرش را هم بخوانم. شاید در آن‌ها او به‌تر عمل کرده. دوست دارم شما هم وبلاگ فرانک را بخوانید و درس بگیرید که باید بخوانید. ضمنا ایده‌ی این بخش «آخرین کتابی که خوانده‌ام» وبلاگم از فرانک نشات می‌گیرد. تنها ناراحتی‌ام این است که نتوانسته‌ام این بخش را بایگانی کنم و هر بار مجبورم عوضش کنم.

متاسفانه بنده نه عکسی از ایشان دارم و نه ایشان را می‌شناسم. ولی به نظرم انسان قابل احترامی است و امیدوارم با قدرت به نوشتن ادامه دهد و درسی باشد برای ما کتاب‌نخوان‌ها.

و به همین دلیل نام او را هم در بین صدتایی‌های این خاک قرار داده‌ام. و اولین خانمی است که در این لیست وارد شده (قابل توجه طرلان).

پس‌نوشت:

«خصوصی» و «گشت ارشاد» را دیده‌ام. هر دوی‌شان را بی‌جهت می‌زنند. «خصوصی» موضوع جدی‌تری دارد و «گشت ارشاد» ساخت و پرداخت بهتری. سریال «چک برگشتی» شبکه‌ی یک هم مطلوب بود و «کلاه قرمزی» ایام عید هم مثل همیشه خوب بود؛ مخصوصا با هنرنمایی فامیل دور. مطلب بعدی را بیست و ششم فروردین خواهم نوشت.


برچسب‌ها: فرانک, داستان, کتاب‌خوانی, روشن‌فکری, حزب‌الله
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:28  توسط میثم امیری  |  6 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

یکی از پرسش‌هایی که ممکن است از این نوشته‌ها بشود این است که به چه دلیل من دارم از صد نفر دیگر می‌نویسم. صد نفری که یقینا «من «نیستند. و نه تنها من نیستند، که در جاهایی خلاف «من» هم هستند. و شاید حتی خلاف مبانی فکری «من» هم باشند. پس تکریم آنان به واقع گول زدن خودم نیست؟ از بی‌اندیشگی یا حرف نداشتن خودم نیست؟ از مبنا نداشتنم نیست؟ این پرسش به وضوح ذهنم را درگیر کرده است. منتها ادعا می‌کنم لااقل یک پاسخ برای آن یافته‌ام. آن هم این که می‌توانم از این صد نفر به عنوان آیینه‌ای استفاده کنم که خودم را بازآرایی می‌کند. من را به من می‌نمایاند. و به من نشان می‌دهد که که هستم و چگونه می‌اندیشم و شخصیتم چگونه شکل گرفته است. و این بازنمایی به تصحیحم کمک می‌کند. به درست شدنم یاری می‌رساند. و به خود را گول نزدن می‌رسد. و به ساختن مبانی فکری‌ام منجر می‌شود و غیر از این راه دیگری ندارم. و به نظرم چاره‌ی دیگری ندارم. مدام این ساختن و تجدید نظر کردن و دوباره دیدن به کارم می‌آید. من زمانی مطالبی را می‌نوشتم که مطمئنم دوباره آن‌ها را نخواهم نوشت. و مطمئن نیستم که روزی هم این مطالب را، با همین جنس و ادبیات، بنویسم. ولی آنی را که همیشه قبول دارم و دوست دارم که قبول داشته باشم، غیر از قضیه‌ی امام حسین و روضه، این است که سر خودم کلاه نگذارم. پزِ الکی ندهم.  امروز که ممکن است به بعضی حرف‌های حسن آقای رحیم‌پور ازغدی بخندم معنی‌اش این نباشد که ایشان هیچ تاثیری روی شالوده‌ی فکری من نگذاشته است. وقتی سالیانی به جد سخنرانی ایشان را دنبال می‌کرده‌ام، قطعا ذهنم هم در جاهایی از او تاثیر پذیرفته است. لاجرم می‌گردم و آن تاثیر را می‌یابم و معرفی می‌کنم. تا هم از او تکریم کرده باشم، هم حسابِ خودم دستم باشد و هم مبانی فکری‌ام و طریقه‌ی اندیشیدنم شفاف باشد. بدون این درنظر گرفتن و با اغماض از کهنه‌ها قطعا هیچ گهی نخواهم شد. و می‌فهمم که اگر می‌خواهم یک گهی بشوم حتما باید بدانم قبلا چه بوده‌ام و حتما باید حواسم به کهنه‌ها باشد. به نظرم به این علت خود جناب گه در نظر شما مشمئز کننده است که او فراموش کرده چه بوده. اگر گه می‌دانست که قبلا غذاهای لذیذی بوده و اگر گه می‌فهمید که اطعمه‌های گلچین‌شده‌ای او را ساخته‌اند قطعا این قدر در نظر شما منفور نبود. او منفور است چون نشانی از آن چه بوده ندارد. و به نظرم آدمی یا جریانی یا گروهی که بخواهد بریده از آن چه قبلا بوده عمل کند سرنوشت بهتری در تطبیق با گه نخواهد داشت. البته این یادآوری و این بیان تاثیرها باید به هدف بهینه شدن و تغییر صورت بگیرد. و می‌دانم که از این‌جا به بعد هر چه بنویسم شکل شعار به خودش می‌گیرد و در این تنها بی‌بنیه پوچ‌ساز معرفتی همه‌ی ما یک جورهایی استادیم. حال با چنین پاسخی است که صدتایی‌هایم معنادار می‌شود. منظورم عدد صد در این استدلال نیست، بلکه تاثیری است که از تاثیرگذاران گرفته‌ام؛ البته عجالتا با وطنی‌ها شروع کرده‌ام. یک عهد دیگر را پابرجا خواهم داشت و آن این که از مرده‌ها چیزی نگویم. حیف شد سیمین رفت. شاید اگر دو سه اثر دیگر ازش می‌خواندم، مثل غروب جلال، او را هم به این لیست اضافه می‌کردم.

بدن‌نوشت:

دوست داشتم یک بار دیگر نام استاد مصطفی ملکیان را هم دوباره ذکر کنم. چون نثرش، کلامش، دقیقا همان فرمی است که می‌خواهم و دوست دارم.

از همین مقدمه می‌خواهم نتیجه بگیریم کاری که شهاب مرادی با من کرد. کاری بس مهم. چیزی که از او یاد گرفتم. شهاب مرادی را حتما می‌شناسید. بله آخوند است. و از این آخوند دیجیتالی‌ها است. یا از این آخوند انژکتوری‌هاست. یعنی اگر آخوندهای قبلی را آنالوگ و کاربراتور حساب کنیم، آدم‌هایی از جنس شهاب، و با ادبیات و لحن او می‌شوند جدید. آدم‌ها که می‌توانند صمیمی با مخاطب ارتباط برقرار کنند و او را پای گیرنده بنشانند. او از این جنس آخوندهاست. برنامه‌اش هم بیننده دارد. سایتش هم پربیننده است به طوری که به سهولت مشخص است که آمار بازدیدکننده‌هایش از بلاگرهای حرفه‌ای هم بیشتر است. 

تا این‌جا شهاب مرادی یعنی یک آخوندِ حرفه‌ای که هم خوب صحبت می‌کند و هم نشان می‌دهد که حرف خوب می‌زند. ارتباط عالی با دوربین برقرار می‌کند و این احساس را در مخاطب می‌آفریند که آن که روبروی دروبین نشسته برایش احترام قائل است و به واقع به او پاسخ‌گو است. 

اما آن‌چه که من از شهاب آموخته‌ام این‌ها نیست. بلکه صداقتِ صریحش است. نترسیدن و حرف خود را زدن است. ولو این که حرفش هم حرفی غلط باشد: «هر چه آمریکایی بپسندد من نمی‌پسندم». که قطعا حرفی است بی‌منطق و ضعیف. بنابراین من به اصلِ گفته کاری ندارم، بلکه به نترسیدن و حرف زدن اهمیت می‌دهم. هرچند متاسفم برای آخوند مطلعی مثل ایشان که فیلم جدایی نادر از سیمین را ندیده است. بالاخره فیلم جدی که اسکار برده و توی این مملکت هم اکران شده و بالای 2 میلیون نفر هم دیدنش، حتما برای آخوندی مثل شهاب هم باید جدی باشد. ولی غیر از این، به دست نیاوردن چهار تا جوان روشن‌فکر آن مطلب مورد نظرم است.

حتما فهمیده‌اید که به برنامه‌ی شب عید شبکه‌ی دو اشاره دارم. در حالی که تنها 10 دقیقه به تحویل سال مانده، باز هم شهاب مرادی با جدیت و صراحت و صداقت حرفش را زد. شاید برای هر آخوندی در این لحظه بهتر این بود که هم‌نوای مردم شود. تازه دل کلی آدم که دارند برنامه‌ی احسان علیخانی را می‌بینند به دست آورد. می‌توانست عجالتا سکوت کند و از کنار اسکار جدایی نادر از سیمین بگذرد و یا دست کم نکوبدش. آنتن چند میلیون بیننده‌ی آن شب را برای تبلیغ دین استفاده کند. اما شهاب مرادی چنین کرد. به نظرم مردانگی کرد. او کاری کرد حتی بسیاری از علاقه‌مندانش هم با شنیدن حرف‌هایش درباره‌ی اسکار و سخنان ضد آمریکایی‌اش، شبکه را عوض کردند و ترجیح دادند با سالار عقیلی شبکه‌ی چهار حال کنند یا با [...] فرزاد حسنی تحویل عید را شاهد باشند.

اما شهاب این کار را نکرد. شهاب ایستاد. شهاب محکم هم ایستاد و با ایمان حرفش را زد. خودسانسوری نکرد. نخواست دل‌رحم حرف بزند. نخواست الکی همه چیز را توجیه کند. زه نزد. التقاط نکرد. ادبیات شهاب، ادبیات نهج البلاغه و بیت المال و تقوا و روضه‌ی ارباب و شش ماهه و بصیرت و علمداری است. برای چنین کسی التقاط است که بخواهد از اسکار خوشش بیاید. مراسمی که دست کم حجاب زنانش، دیدنش را برای مرید علی محال می‌کند. شهاب به درستی تفسیر حرف‌های آنتی آمریکایی آقای خامنه‌ای است. شهاب زودتر از پیام نورزی رهبر، حرف‌هایش را تفسیر کرد و آن را همه فهم ایراد نمود. مهم جملات شهاب نبود، مهم منظومه‌ی فکری بود که شهاب داشت و فهمید که آن که در شخصیتش و علایقش تناقض نباشد موفق است.

شهاب مرادیِ شبِ عید مهمان استودیوی پر زرق و برق سیمای نظام با مخاطب میلیونی، همان شهاب مرادی هیات ثارالله‌ی محمود کریمی بود که اول مجلس اشاره می‌کرد دوربین را خاموش کنند تا او ضعف‌های بچه مذهبی را خیلی خودمانی تذکر بدهد.

این روراستی نعمت است. و بعدا در وبلاگش هم کوتاه نیامد. مدام توضیح داد:

غلیظ بودن در برابر دشمن توصیه خدا و روش رسول خدا بوده. لطفا دقت کنید مسئله من امریکاست؛ به عنوان یک دشمن جدی و بازی های فرهنگی و موج سازی هایش، نه آقای فرهادی و امثال ایشون.

یا در ذیل نقد زیر جواب نوشت:

براتون متاسفم که فیلم جدایی رو ندیدن. براتون متاسفم که حضور یک فیلم ایرانی در مهم‌ترین جشنواره سینمایی در جهان را بی‌ارزش می‌دونید. براتون متاسفم که درک درستی از این اتفاق ندارید. برای جوان‌هایی که پای حرف‌های شما می‌شینند متاسفک که فکر می‌کنند شما یک روحانی متفاوت هستید.


شهاب مرادی : سلام/ سال نو مبارک امیدوارم این سال، سال مهربانی و رفاقت باشد.
 
روحانی متفاوت؟! این یعنی بی هویت؟
 
لحن شما با من تندتره یا لحن من در مورد امریکا؟ ببینید حتی سلام نکردید...
 
لطفا در مورد موضوع اسکار بیشتر مطالعه کن و فکر کن و بررسی کن در مورد مقدمات و مؤخرات آن و سهم برد تبلیغی دشمن از این اتفاق اخیر.
 
- اما دشمن، کلمه ای که این روزها خیلی ها ازش فرار می کنند و دوست دارند مثل کبک سر زیر برف کنند و همه را دوست بپندارند! اما تو از این کلمه نترس و با شجاعت و آزادگی، منابع مختلف را بخوان و فکر کن آن وقت به هر چه رسیدی عمل کن. 
 

 مجدد قضاوت کردن خوب می دانم. من هم مکرر مسائل را بررسی می کنم و تامل می کنم تا از بیان سخنان شیک، پر طرفدار اما ناحق که شاید اکثریتی را همراه می کند، پرهیز کنم.

جالب‌ترینش هم جواب او به خواننده‌ای از انگلیس بود:

سلام...جناب مرادی شما فکر می کنی کی هستی ؟ که مراسم بین المللی اسکار برات مهم باشه یا نه ؟ این مراسم ربطی به آمریکا و بازی های سیاسی شما نداره و از ترکیب فرهنگ های مختلف تشکیل میشه ... این چه حرفی بود که زدید ؟ واقعا که آبروی حوزه و روحانیت را بردید ... کمی قبل از حرف زدن فکر کنید 
...


شهاب مرادی : سلام/ اگر ربطی به آمریکا نداشت، اوباما در پیام نوروزیش به اون اشاره نمی کرد. اسکار یا همون جایزه آکادمی، کاملا آمریکایی است نه جهانی، منکر اعتبار جهانی آن نمی شوم اما تاکید می کنم مربوط است به سینمای امریکا در پنج حوزه با یک بخش زبان خارجی. 
 
تعبیر اوباما از این اسکار: بالاترین افتخار آمریکایی برای یک فیلم خارجی.
 
یک سرچ ساده در اینترنت کنید و یا مثلا صفحه اسکار را سایت ویکی پدیا بخوانید و یا سایت رسمی اسکار.
 
نقد من به اسکار و موج سازی و قهرمان سازی های غیر واقعی آن بود.
 
اگر نظرم برای شما مهم نبوده پس این واکنش و ... ؟!
 

به هرحال از توجه و توصیه شما به فکر کردن متشکرم. امیدوارم شما هم این توصیه را عمل کنید و مسائل را به دور از خشم و تعصب تحلیل و بررسی کنید. موفق و پیروز باشید. سال نو مبارک.

این بی‌باکی و سرخورده نبودن یکی از الطاف آقای خمینی به روحانیت بود. همین نترسی است که باعث می‌شود کسی پیدا شود و از اسکار انتقاد کند. آن هم در لحظه‌ی عید، آن هم در جایی که آدم‌های مخالف نظام هم دارند سیمای ما را می‌بینند. اما این کوتاه نیامدن و در هر لحظه اصول داشتن بسیار برایم مغتنم است. چه توصیه‌ی خوبی است این توصیه‌ی خودت باش. اگر آدم خودش باشد، حتما می‌تواند به حقیقت هم نزدیک شود. چون حواسش است کلاه سر خودش نگذارد و علی رغم وجدانش کار نکند و با صداقت پیش برود.

پس‌نوشت:

از بابت برخی کلمات آمده در متن هم عذرخواهی را لازم می‌دانم از آنان که با دهانی پاک حرف می‌زنند. برخی را پاک کرده‌ام، اما یکی دو مورد را علی رغم هتاک بودن، مجبورم در استخدام نوشته‌ام زنده بدارم.

در + هم مطلبم منتشر شده؛ با این توضیح که من خودم رابلاگر حزب اللهی نمی‌دانم.


برچسب‌ها: شهاب مرادی, منبر, فرهادی, روضه, محمود کریمی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 3:2  توسط میثم امیری  |  4 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند نفر دیگر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

یکی از دعواهای قدیمی در فلسفه که هنوز هم بین متقدمین و معاصرین بر سرش بحث است، مساله‌ی تطابق ذهن با عین است. وقتی پدیده‌ای را در بیرون می‌بینیم چگونه آن را در ذهن‌مان جای می‌دهیم، مفهوم‌سازی می‌کنیم و چگونه می‌فهمیش.

در میان دعواهای موجود حق با کیست؟ آن‌هایی که از تطابق ذهن و عین سخن می‌گویند، یا آن‌هایی که از باور صادق موجه، نه لزوما عین واقع، حرف می‌زنند. یا آن‌هایی که اصولا مانند سوفسطاییان منکر هر نوع واقعیتی می‌شوند. این دیدگاه‌های معرفت‌شناسی در حوزه‌ی مباحث عقلی چالش‌برانگیز است! و به قول ایمانوئل کانت تمامی هم ندارد.

یکی از کارویژه‌هایی که می‌توان برای این موضوع برگزید، رییس جمهور اسلامی ایران، دکتر محمود احمدی‌نژاد است. (لازم به ذکر است برای اولین بار است که در وبلاگم کسی را با نام دکتر می‌خوانم و برایش دلیل دارم). شما چگونه به او می‌نگرید؟! این نحوه‌ی نگریستن شما یا انتزاع‌تان از شخصیت محمود تا چه اندازه با واقعیت هم‌خوانی دارد؟ در این که واقعیتی به نام احمدی‌نژاد هست شکی نیست. در این که این واقعیت البته قابل شناختن هست هم شکی نیست. اما به قول حکما چه راهی را انتخاب می‌کنیم تا از این که احمدی‌نژاد هست به این که احمدی‌نژاد است اطمینان یابیم؟ عمده‌ی تحلیل‌هایی که درباره‌ی شخصیت محمود ارائه می‌شود درباره‌ی استی اوست. تا به حال تحلیلی را ندیده‌ام که راهی را برگزیده باشد و با شفاف‌سازی پیش‌فرض‌ها نظام فکری آرام آرام ما را به شناختن یا همان استی‌اش برساند. هر که خواسته از او با ما سخن بگوید، بی‌درنگ ما را متوجه‌ی استی‌اش کرده است. بدون این که متقن کند از چه رو این استی به درستی نشات گرفته‌ از هستی‌اش است. به قول استاد مصطفی ملکیان: «در این که من یک صندلی به رنگ آبی می‌بینم» شک و دعوایی نیست. همه‌ی دعوا بر سر این است که می‌گوییم: «رنگ این صندلی به رنگ آبی است». در حالی که باید به قول کانت لااقل موجه باشد که چرا از این که تو رنگ این صندلی را آبی دیده‌ای نتیجه گرفته‌ای رنگش آبی است. از هستی چیزی چگونه استی‌اش را گزارش می‌دهی. بگذریم از این که گزاره‌هایی که درباره‌ی محمود احمدی‌نژاد به ما گزارش می‌شود اکثرا گزارش‌هایی ارزشی است. یعنی از چند است، بایدی را نتیجه می‌گیریم و می‌گوییم باید چنین باشد.

در میان کسانی که تا به حال به تحلیل رفتارها و کنش‌های محمود پرداخته‌اند، شاید گزارش فرهاد جعفری، نویسنده رمان پرفروش کافه پیانو، کم‌تناقض‌تر بوده. جعفری توانسته با ساختن لغت‌های خودش به تحلیل شخصیت احمدی‌نژاد بپردازد. او دستگاه فکری را ساخت و در آن دستگاه درباره‌ی احمدی‌نژاد حرف زد. او با ادعای این که «احمدی‌نژاد لولای دموکراسی در ایران است»، به طرح مباحثی درباره‌ی روحیات و غایات رییس جمهور ارائه داد و روز به روز هم به فربه‌تر کردن، در مواردی هم مستدل‌کردن، ادعایش پرداخت. جعفری شاید تنها کسی بود که به تحلیل احمدی‌نژاد پرداخت و خواست از هستی این موجود راه‌هایی را نشان دهد تا به استی‌اش برسد. البته علی الظاهر تحلیل‌های او ربطی به اندیشه‌ها و سخنان احمدی‌نژاد نداشت، ولی هر چه زمان می‌گذشت و یاران محمود پراکنده‌تر، دوستانش متنوع‌تر و عقایدش رنگارنگ‌تر می‌شد، درستی تحلیل‌های جعفری، البته در جاهایی، روشن‌تر می‌گشت.


به غیر از او من کسی را نمی‌شناسم که توانسته باشد به نقد محمود بپردازد. بلکه غالبا با عده‌ای آدم شیفته یا عصبانی مواجه بوده‌ایم که خواستند رییس جمهور را مدح یا ذم کنند. آن‌ها نخواستند درباره‌ی پدیده‌ی مهمی به نام احمدی‌نژاد گفت‌و‌گو کنند. بلکه خواستند تک‌گویی کنند. تحلیل شخصیت یا کنش‌های محمود با ساده‌انگاری، یک طرفه به قاضی رفتن، مستدل نساختن روندِ عجیبی را در سپهر سیاسی مملکت ساخته است. ما آدمی را داریم که با انتقاد اخت گرفته است. و انتقاد برایش شیرین و دل‌چسب می‌نماید و حتی حاضر است با آن صفا کند (مانند بیمار مازوخیستی که از خودآزاری لذت می‌برد). بدش نمی‌آید هر چند وقت یک بار کاری کند، تا مملکت برآشوبد. منتقدین دوباره مقاله بنویسند، مسئولین سابق مصاحبه کنند، مخالفان سخنرانی کند، و او هم به کارش ادامه دهد.

قبل از آن که از همین مدخل به تاثیرات احمدی‌نژاد بر خودم اشاره کنم، لازم می‌دانم ذکر کنم این یک تحلیل موضعی از رفتارهای مردی است که لزوما آدم مثتبی نیست، ولی من از او چیزهایی آموخته‌ام. من در پی یک نتیجه‌گیری یا یک تحلیل بسته‌بندی شده درباره‌ی محمود نیستم. تنها می‌خواهم کمی از تجربه‌های شخصی خودم بگویم و این که یک نویسنده چه استفاده‌هایی می‌تواند از احمدی‌نژاد ببرد. و البته تاکید می‌کنم فقط کمی. این به درستی به این معنا است که من به عنوان یک نوآموز نوشتن در حال فراگیری درس‌های در سخن گفتن و عمل کردن از احمدی‌نژاد هستم. آن‌هایی که آموزگاران‌شان آدم‌های بزرگی بود وسط کار زه زدند، سیم‌های‌شان قاطی شد و موجودات عجایب‌الخلقه‌ای از آب درآمدند. حال خدا به داد من برسد که می‌خواهم از آموزگاری بگویم که در درستی‌ خودش هم تردید وجود دارد.

(آ) لغت‌سازی

یک داستان‌نویس باید بتواند لغت‌سازی کند. محمود مرد لغت‌ساز صحنه‌ی سیاسی مملکت است. همیشه سری به لغت‌های متروکه‌ی ذهن‌تان و ادب مملکت‌تان بزنید. در میان آن‌ها هنوز هم اجناسی هست که کارایی داشته باشند. کاری که محمود کرد. او حتی در این میان ترکیب‌هایی ساخته که معلوم است با انتخاب و دقت انتخاب شده است. لغت مهروزی از جمله لغاتی است که من تا قبل از محمود آن را نشنیده بودم. این لغت در جایی پنهان شده بود یا از کار افتاده بود. اما محمود آن را برگزید و همواره بر آن تاکید کرد. این لغت یکی از مولفه‌های نقد احمدی‌نژاد هم هست. وقتی می‌خواهند او را نقد کنند و رفتارهایش را ناموجه و به ضرر مردم عنوان کنند از این لغت در مقام نقد استفاده می‌کنند. اما این لغت تنها لغت دوباره زنده شده‌ی او نیست. قطع‌نامه‌دان قطعا لغت کاربردی‌تر است. او به ما می‌آموزد که از پسوند «دان» به عنوان محل چیزی بودن می‌توان به صورت گسترده‌تر و بی‌ربط‌تری بهره برد. دیده شد که بعدتر مردم و سیاست‌مداران که «دان» را به چیزهای عجیب و غریبی وصل کردند.

(ب) نخبه نبودن

در جاهایی نباید نخبه بود. حتی به نظرم هیچ‌گاه نباید نخبه بود. یعنی نباید ادایی نخبگی درآورد. احمدی‌نژاد نشان داده است که می‌تواند به ادبیات نخبگان سخن بگوید. او در مجامع زیادی توانسته با تسلط و با اقتدار با استفاده از لغات مرسوم دانشگاهی سخنرانی کند. اما او از قصد ادای نخبگی درنمی‌آورد. وقتی دانشجویی در سال 84 از محمود با تمسخر پرسید: «شما قیافه‌ات به رییس جمهور نمی‌خورد!» او از این سوال اصلا ناراحت نشد و با خوشحالی فهمید که می‌تواند از همین راه که نشانه‌هایش را مخاطب دریافت کرده است خودش را تبدیل به رییس جمهوری مردمی کند. او بلافاصله و با ذوق‌زدگی پاسخ گفت: «به درد نوکری مردم که می‌خورد.» نخبه نبودن یکی از چیزهایی است که می‌شود از او یاد گرفت. البته این نخبه نبودن و مثل عوام بودن در جاهایی لوث و بی‌مزه از آب درآمد. در تکه‌ی «آن ممه را لولو برد» یا در تکه‌ی تشبیه وزیر بهداشت قبلی به «هلو»، نشانه‌هایی از کم‌ادبی و زیاده‌روی در عدم نخبگی دیده می‌شود. اما در تکه‌ی بی‌مانند «شاسی» که همین دیروز از زبانش در مجلس بیرون آمد می‌توان به برد و موفقیت این نحوه سخن گفتن پی برد. در همین زمینه این قلم پیش از این در این وبلاگ اعلام کرده بود که قانون مدرک فوق لیسانس برای نمایندگی مجلس، یک قانون ظالمانه است. اما این تعبیر من کجا و آن تعبیر تکرارنشدنی رییس جمهور کجا. او با اعتراض و خشم از این موضوع اعلام داشت: «مگر می‌شود با یک شاسی فشار دادن فوق لیسانس گرفت.» محمود نه تنها در این جمله به زیبایی این قانون را به چالش کشید، بلکه روی دیگر سکه یعنی مصون بودن نماینده‌های مجلس از این قانون را هم به باد سخره گرفت. این جمله‌ی سینمایی و داستانی برای ما اهالی مبتدی نوشتن بسیار می‌تواند کارا باشد. و این یک ویژگی می‌خواهد و آن هم نخبه نبودن است. نه این که آدم تلاش کند که نخبه نباشد. نه. بلکه آدم همه‌ی آن کارهایی که منجر به نخبگی می‌شود را انجام دهد، ولی یاد بگیرد که ادای نخبگی را درنیاورد. ادا درنیاورد که باید حافظ روشنفکری بود، ادا درنیاورد که ما عوام نیستم باید خواص باشیم. این جور نوشابه باز کردن‌ها خود آدم را عقب نگه می‌داد. چون این توهم را ایجاد می‌کند که من چیزهایی را می‌فهمم که مردم از آن سردرنمی‌آورند یا مردم نمی‌توانند مثل من حرف بزنند. احمدی‌نژاد جزو محدود سیاست‌مدرانی است که این سد را شکست. جبروت پوشالی یک آدم سیاسی را نابود کرد. حتی باراک اوباما هم سعی می‌کند ادبیات مردمی‌تر نسبت به بوش داشته باشد. حتی او اداهای مردمی‌بازی هم دارد. ولی او باید بداند که قبل از او رییس جمهوری در ایران این‌ها را کهنه کرده است. شاید اوباما زمانی که جمله‌ی زیر را برایش ترجمه کرده‌اند به این فکر افتاده که مردمی‌بازی دربیاورد: «آب را آن‌جایی بریزید که می‌سوزد.»

(پ) غیر قابل پیش‌بینی نبودن

نویسنده باید بتواند غیر قابل پیشبینی عمل کند. یعنی در مواردی مانند همه اظهار نظر نکند، بلکه بتواند سدهایی را بشکند و نوع دیگری حرف بزند و سخن بگوید. این در داستان اتفاقا کاربرد دارد. دوست سکولاری داشتم که در انتخابات‌ها شرکت نمی‌کرد. ولی در انتخابات ریاست جمهوری دهم شرکت کرد و به احمدی‌نژاد رای داد. من بهش گفتم چرا به احمدی‌نژاد رای دادی، پاسخ داد: «این آدمی که من دیدم یک روز جلوی روی رهبر می‌نشیند و می‌گوید بگویم اجتهادت را چطور به دست آوردی؟» نویسنده اگر نتواند غیر قابل پیش‌بینی باشد و اظهار نظر و عمل کند، در این صورت در اتمسفر داستانش هم توفیق نخواهد داشت. یکی از جذابیت‌های داستان‌نویسان بزرگ، غیر قابل پیش‌بینی بودن زندگی آن‌ها و در نتیجه داستان آن‌هاست. ولی این بیداری ذهنی در من که باعث شد فکر کنم چقدر غیر قابل پیش‌بینی بودن در فضای داستان مهم است، به احمدی‌نژاد برمی‌گردد. او توانست طوری بازی کند که هیچ‌گاه زمین بازی‌اش معین نباشد. استراتژی‌هایش رو نباشد. به عنوان مثال احمدی‌نژاد یک استراتژی جالب بعد از انتخابات دهم برگزید و آن هم این که بود که نخواست پرچم‌دار طرفداران ولاییاش باشد. این رویکرد برای حامیانش چندان قابل پیش‌بینی نبود. او نخواست وارد بازی وقت‌گیر فتنه شود. این‌ها در سطح کلان است. اقداماتی چون برکناری وزیر امورخارجه، گیر دادن به اسکله‌های سپاه، از طرف دیگر وزیر کردن یک سردار به‌الذات سپاهی نفت‌پیشه، و خانه‌نشینی یازده روزه‌اش بخشی از اقدامات غیر قابل پیش‌بینی تاکتیکی اوست. این غیر قابل پیش‌بینی بودن لزوما چیز خوبی نیست. منتها من پیِ این نیستم که مدام قضاوت ارزشی کنم، بلکه می‌گویم چقدر قابل پیش‌بینی بودن برای یک هنرمند مهم است. من به همین علت است که هنوز هم به اصغر فرهادی به عنوان یک هنرمند نمی‌نگرم، چون هنوز وجهِ غیر قابل پیش‌بینی بودنش را کشف نکردم. البته ریزنشانه‌هایی در این باره وجود دارد. ولی قطعا اسکات فیتز جرالد، آن طور که همینگوی در کتاب پاریس جشن بیکران عنوان می‌کند، یک غیر قابل پیش‌بینی افراطی است. رضا امیرخانی خودمان نه تنها در فضای داستان‌هایش توانسته این غیر قابل پیش‌بینی بودن و قابل خط‌کشی نبودن را به خوبی نشان دهد، در زندگی شخصی‌اش هم آدم غیر قابل پیش‌بینی باشد. بنگرید به مصاحبه‌ی عالی که زهیر توکلی در نشریه مثلث با او انجام شده و این روزها به عنوان ویژه‌نامه نوروزی این نشریه روی دکه است. که من به عنوان آدمی که پیِ نشریات نیستم، به خاطر این مصاحبه خریدمش. مخصوصا شروعش که عالی است. آن هم آن‌جایی است که امیرخانی می‌گوید روزهایی که پدرش سر کار نمی‌رفت، مثلا پنج‌شنبه‌ها، او هم به مدرسه نمی‌رفت. حرکات غیر قابل پیش‌بینی‌اش در سطوح مختلف زندگی‌اش نشان می‌دهد که می‌توان به او یک نویسنده بالفطره عنوان کرد. محمود هم در عالم سیاست آخرِ این کار است. و آموزنده‌ی هنرمند جماعت.

(ت) مغالطه

نویسنده باید اهل مغلطه باشد. مانند محمود که استاد مغالطه است. محمود در سخنرانی دیروزش در مجلس توانست انواع مغالطه‌ها را به حوزوی‌ها بیاموزد. شاید اگر علی اصغر خندان بخواهد دوباره کتاب مغالطات را بنویسد، یحتمل می‌تواند چند مغالطه‌ی جدید هم کشف کند. در این باره حاج محمود استاد است. او دیروز حرف‌های بدی نزد، اتفاقا در پاسخ به نمایندگان به نکته‌های نابی اشاره کرد. ولی مشخص نشد که این نکته‌های ناب چه ارتباطی دارد با سوال نمایندگان. به عنوان نمونه این که تلویزیون موقع رای‌گیری بی‌حجاب‌ها را نشان می‌دهد، و از طرفی به دولت نسبت به حجاب گیر می‌دهد نکته‌ی درستی است، ولی پاسخ این سوال نیست که چرا دولت در این باره کم‌کاری می‌کند. مغالطه‌ی سوال در برابر سوال. مغالطه‌ی تعمیم جز به کل. این همه آموزنده است. ما باید این را یاد بگیریم. نویسنده نتواند مغالطه کند به هیچ جا نمی‌رسد. ما باید بتوانیم در فضای داستان مغالطه کنیم و مغالطه را به صورت تئوریک در غالب شخصیت‌های داستان بازتولید کنیم. امروز شخصیت‌های مغالطه‌گر هستند که به می‌توانند با واقعیت بازی کنند و به خواننده عمیق بودن و فکر کردن را بیاموزند. خشی در رمان بیوتن رضا آدم مغالطه‌گری است. این نشان می‌دهد رضا مغالطه را خوب بلد است و خوب یاد گرفته. او جاهایی در نوشته‌های تحلیلی‌اش هم چنین است. مثلا مقاله‌ی زیبا و مستدلش درباره‌ی سمپاد از مغالطه‌ی تعمیم جز به کل رنج می‌برد. به این معنا که او محسنات یک مجموعه‌ی برگزیده‌ی 20 سال پیش را به همه‌ی مدارس سمپاد امروزی تعمیم داد. یعنی هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ موضوعی او دچار مغالطه‌ی بسیار بزرگ و خطرناکی شد. ولی با این وجود مقاله‌اش مستدل است. زیبا است و وقتی تو می‌خوانی‌اش، مثل خودم، گریه‌ات می‌گیرد. و محمود هم البته در این زمینه ید طولایی دارد.

البته فهرست چیزهایی که از او در جهت بهتر داستان نوشتن محدود به این‌ها نیست. ولی اهم آن را گفتم تا این انتخاب منطقی باشد.

 پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام را روز 8 فروردین می‌نویسم.

راستی فیلم قلاده‌های طلا ابوالقاسم طالبی را دیده‌ام. هم‌جنس‌گرایش کاملا غلط بود. معلوم است ما دیدگاه درستی در مورد آن‌ها نداریم. باقی‌اش آوانگارد بود.

و

سلام دوستان

عیدتان انشالله مبارک باشد.

نیتم از این فحش‌ها تقرب الی الله است و می‌دانم که این فحش‌ها و لعنت‌ها اجر دارد.

آن هم فحش به سیمای مملکت‌مان است. سیمایی که نماد بی‌ناموسی دینی است. بی‌ناموس یعنی آدمی که نسبت به ناموسش غیرت ندارد. شرف ندارد. به آن دست‌درازی هم کنند قدمی برنمی‌دارد و عین بز نگاه می‌کند. یکی از این بی‌ناموس‌ها سیمای نظام جمهوری اسلامی است. این بی‌ناموسی و توهین بدتر از روی‌دست‌گرفتن فومِ خمینی است. این بی‌ناموسی از هتک مقدسات دینی هم بدتر است. و اما بی‌ناموسی‌اش چیست: دیده‌اید این شب‌ها، که مثلا شب عید است و شب بازگشت به فطرت‌مان است، صدا و سیمای ما دوربین گذاشته روبه‌روی عده‌ای از علما و سخنوران توانا و از آنان می‌خواهد درباره‌ی بهار و معنای عید حرف بزنند. لابد می‌گویید این کجایش بی‌ناموسی است. اتفاقا خیلی خوب است و نشانه‌ی توجه به پیام‌های دینی است. بگذریم از این که من در پخش کردن چنین برنامه‌هایی در ایام ماه مبارک هم ان‌قلت دارم، اما مساله‌ی من در بی‌ناموسی این حرکت به نفسِ کار برنمی‌گردد.

بی‌ناموس آن شمارش معکوسی است که ذیل صفحه، در پایین سمت چپ تصویر به نمایش درآمده است.  بی‌ناموسی بالا گرفته است. این جعبه‌ی خالتورساز مارباز خال‌باز، بی‌ناموسِ دین است. برباد دهنده‌ی و مسخره‌کننده‌ی خون شهیدان است. یکی نیست بگوید اگر جگر نداری که برنامه‌ی چهار تا آخوند منبری را پخش کنی، غلط می‌کنی شمارش معکوس زیرش می‌گذاری. مادرت به عزایت بنشیند مسئول احمقی که این گونه با عقاید مردم بازی می‌کنی. ای کاش همان سیمای طاغوتی بود. تکلیف آدم معلوم بود. می‌دانید که معنای این صحنه چیست:

یعنی بیننده‌ی عزیز نگران نباش. درست است که الان این برنامه شروع شده است، ولی 3 دقیقه‌ی 45 ثانیه‌ی دیگر تمام می‌شود. این آخوند، مثلا شیخ حسین انصاریان، تا مدتی دیگر شرش کم می‌شود. هیچ نگران نباش. می‌توانی شبکه‌ات را عوض کنی، و بعد از مدت معلوم شده برگردی و باقی برنامه‌ها را پی بگیری. نگران نباش. این وصله‌ی ناجور بیشتر از 3 دقیقه و 45 ثانیه وقتت را نمی‌گیرد. ما هم نمی‌خواستیم شب عید این را بیاوریم، ولی چاره‌ای نیست دیگر. ولی عوضش این شمارش معکوس را گذاشته‌ایم تا خیالت راحت باشد.

این را به این جهت قضاوت می‌کنم که این خالتورسیرت حتی برای پیام‌های بازرگانی هم شمارش معکوس نمی‌گذارد.

نمی‌دانم شما چه فحشی به ذهن‌تان می‌رسید. ولی اگر هم فحشی به ذهن‌تان نمی‌رسد چهار خط برای بقیه هم بنویسید. من این فحش‌نامه را برای صدا و سیما هم ارسال خواهم کرد. تا فقط شعار نداده باشم.

یا علی

میثم امیری


برچسب‌ها: احمدی‌نژاد, مغالطه, لغت‌سازی, عوام, صدا و سیما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:55  توسط میثم امیری  |  13 نظر

یالطیف

بدن‌نوشت:

از روز اول عهد کرده بودم که چهره‌های سیاسی را وارد لیست صدتایی‌هایم نکنم. منتها نمی‌شود. یعنی این تصمیم معنادار نیست. آدمی ممکن است همان قدر که فرهنگی است سیاسی هم باشد و البته علمی و هنری... و اساسا این تقسیم‌بندی‌های برای انتزاع راحت‌تر مدرکات است. وگرنه در واقع جاهایی این افرازها با هم خلط می‌شوند و افراز بودن‌شان می‌افتند.

سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس نهم شرکت کرد. انتخاباتی که نرخ حضور در آن بیشتر از همه‌ی انتخابات‌های دهه‌ی 80 (غیر از انتخابات‌های ریاست جمهوری) است. این نشان می‌دهد که ادعای آقای خامنه‌ای در باب رویش‌ها چندان هم مطلب دور از ذهنی نیست.

اما آن چه که در این انتخابات برای من درس‌آموز بود حضور سید محمد خاتمی بود. خاتمی در شرایطی در انتخابات شرکت کرد که اصلاح‌طلبان در شرایط بغرنجی هستند و در انفعالی‌ترین موضع‌شان بعد از دوم خرداد همین روزهاست.

در شرایطی که یاران خاتمی در برخورد نایک‌دست و متناقضی در برابر جمهوری اسلامی قرار دارند؛ این حضور معانی متفاوتی دارد. ولی آن چه که من می‌فهمم این است که خاتمی با این حضور وفاداری‌اش را به اصول قانون اساسی نشان داد. او با این حضور از حرف قبلی‌اش که رفراندوم قانون اساسی بود کوتاه آمد و یا لااقل اجازه داد ما تفسیر منعطف‌تری از آن داشته باشیم.

به نظرم باید این حضور را گرامی داشت. سید محمد خاتمی مورد لعن و نفرین مخالفان نظام قرار گرفته است و قطعا بسیاری از آنان را خشمگین کرده. مخصوصا آن‌هایی که خواهان تغییرات اساسی در اصول قانون اساسی هستند. در چنین شرایطی حضور خاتمی یک راهبرد سیاسی برای خودش محسوب نمی‌شود. چون نه مخالفان خاتمی را نسبت به او رئوف می‌کند و نه یک استراتژی مناسب از سوی دوستانش تفسیر می‌شود. که بالعکس مخالفانش را در مواضع‌شان ثابت‌قدم‌تر (تفسیر امروز کیهان را بخوانید) می‌کند و از گروهی قابل ذکری از موافقان هم برچسب خیانت دریافت می‌کند (کامنت‌های فیس‌بوکی حامیانش را بخوانید).

با چنین فهمی من اخلاق حضور را از خاتمی یاد گرفتم. و آن هم این که جایی که می‌دانی پایبندی‌ات به اصول ممکن است باعث تخریب خودت شود ناراحت نباش و طرف حقیقت را بگیر. خاتمی وقتی در انتخابات شرکت می‌کند یعنی هنوز خیلی چیزها را قبول دارد. به نظرم این انتظار نابه‌جایی نباشد که اجازه دهیم که کسی در انتخابات نظام شرکت می‌کند؛ حق داشته باشد برای تفکرش سرمایه‌ی اجتماعی تولید نماید و آن را تبلیغ کند. چون چنین کسی تا زمانی که خلافش ثابت نشود خواهان براندازی نیست.

پس‌نوشت:

1. حق با دوستان بود. روح الامینی در انتخابات کاندیدا نشده بود.

2. من چند نفر دیگر را هم به لیست قبلی‌ام اضافه کردم که از چهره‌های عمل‌گرای جبهه‌ی پایداری بوده‌اند و تقریبا همه‌شان هم رای آوردند. از آن جمله‌اند: مسعود میرکاظمی، محمد سلیمانی.


مطلب بعدی‌ام 26 اسفند و به نام تاثیرات احمدی‌نژاد است. حیف است وقتی خاتمی را وارد این لیست کرده‌ام از مخالف سیاسی‌اش که قطعا تاثیراتی بر من داشته حرف نزنم.


برچسب‌ها: خاتمی, حضور در انتخابات, درس اخلاق, کیهان
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 17:17  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

سال آخر کارشناسی برنامه‌ی جمعه ظهرهای‌مان این بود؛ نهار با صدای رحیم‌پور ازغدی. بعد از این که سفره‌ی نهار را در طبقه‌ی چهارم خوابگاه می‌انداختیم، سید سی‌دی سخنرانی رحیم‌پور را درون درایور قرار می‌داد. هم‌زمان با میل غذا به سخنرانی او گوش می‌دادیم. 

برخوردی از این دست به درستی جایگاه حرف‌های رحیم‌پور را مشخص می‌کند. یعنی قرار نیست رحیم‌پور ازغدی یک فیلسوف مولد باشد که مفاهیم بکری را بیافریند. یا متفکری خلاق با ایده‌های جدید باشد. رحیم‌پور در ذهن ما گزارش‌گر صادقی بود از شبهه‌های روز تا بیان‌کننده‌ی مفاهیم اجتماعی دین. بیانش منطقی و دغدغه‌هایش دینی و انسانی بود. رحیم‌پور کسی بود که محتوای حرف‌هایش نو نبود، ولی قالبش نوین بود. رحیم‌پور به زیانی دیگر از همه‌ی مفاهیم مهم و درگیر روزگار ما سخن می‌گفت. مثل نمونه‌ی زیر که میلاد دخانچی آن را در وبلاگش آورده است:

«وقتی میگوییم انقلاب، مرادمان چیست؟….راجع به انقلاب وقتی صحبت میکنیم باید روشن بشه که ما یک موجودی و یا پدیده ای به نام انقلاب نداریم اساسا. یه کسی به نام آقای انقلاب و یا خانم انقلاب وجود خارجی نداره….انقلاب یعنی انقلابیون…. اگر انقلابیون در یک انقلاب آدمهای عمیق و دارای فکر روشن نسبت به ابعاد یک حرکت باشند اون انقلاب به لحاظ نظری و تئوریک ریشه داره. اگر انقلابیون ضعیف باشن، عقل نظری نداشته باشن، اون انقلاب بازی میخوره زود. متوقف میشه…. بنابراین ما یک چیزی جدا از آدما به نام انقلاب نداریم…. بنابراین اینکه ما جداگانه فکر کنیم من و شما میتونیم یک مسیری رو بریم، مسیر الف و بعد یه کسی یه چیزی هست به اسم انقلاب، خودش داره یک مسیره دیگه ای رو میره به نام ب، همچین چیزی دروغه. وجود نداره. اگرم کسی میگوید این انقلاب چون اسلامی است خداوند تضمینش کرده، اینم وعده خداوند نیست. این رو من نمیدونم از کجا میگن بعضی ها. خداوند هیچ حرکت اجتماعی و فردی رو تضمین به طور مطلق نکردهضمانت الهی مشروطهخداوند پدر خوانده من و شما نیست. قوم و خویش ما نیست. ما پسرخواندگان خدا نیستیم.»

این بیان رحیم‌پور برای ما جذاب بود و آن قدر سنگین نبود که هنگام تناول غذا نتوانیم هضمش کنیم.

و جایگاه رحیم‌پور را درک کنیم. قرار نیست رحیم‌پور کپی شود. این خطر بزرگی است. رحیم‌پور انسان سالمی است که عمیق و زحمت‌کشیده است. و همه‌ی این‌ها باعث شده که او بتواند به زبانی قابل درک دغدغه ایجاد کند. نباید در او ماند. نباید او را به عنوان یک متفکر مرجع مطرح نمود.

بلکه رحیم‌پور مردی است برای شروع. برای آدم‌هایی که دغدغه‌ی آرمان دینی دارند رحیم‌پور محرک خوبی است و نه مرجع کاملی. بشناسیم جایگاه آدم‌ها را.

رحیم‌پور خودش متفکر مهم و تاثیرگذاری است. اما جایگاه امروز او جایگاهی است که در صورت تکرار لوث و بی‌مزه می‌شود. بامزه بودن این جایگاه و معنی‌دار بودنش برای نسل سوم انقلاب اسلامی این است که او نخواسته شبیه کسی باشد.

پس رفقا از رحیم‌پور بهره بگیریم برای شروع. از این جهت او مفید است و ما را علاقه‌مند می‌کند. ولی بترسیم از این که او را کافی بدانیم. و نخواهیم کتاب بخوانیم و فقط با سخنرانی روزهای جمعه‌ی او بخواهیم خودمان را عمیق کنیم. باید حواس‌مان جمع باشد که رحیم‌پور به تنهایی برای آرمان‌خواهی کافی نیست. بلکه او محرک مناسب است. برای یک اندیشمند مسلمان، او برای ایجاد سوال ضروری است.

این جملات نفی جایگاه مهم رحیم‌پور در سپهر انقلاب اسلامی نیست، بلکه تلنگری است برای درست برخورد کردن و شناختن. برای من هنوز هم رحیم‌پور نو است و هنوز هم جملاتش و استدلال‌هایش کارگشا است. از همین جهت او را در این فهرست وارد کرده‌ام. منتها رحیم‌پور خودش مدخلی است به مطالعات بیشتر؛ همان گونه که تاکید موکد مکرر خودش است. 

پس‌نوشت:

اگر دوست دارید نظرم را درباره‌ی انتخابات مجلس پیش رو بدانید به ادامه‌ی مطلب بروید.


برچسب‌ها: رحیم‌پور, روشن‌فکری, آرمان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 14:53  توسط میثم امیری  |  3 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

از ملکیان تا هابیل

یا لطیف

بدن‌نوشت:

آقا شیخ رضا امیرخانی نویسنده‌ی این مملکت در تعلیقه‌ای که چند کتاب را معرفی کرده بود، از مصطفی ملکیان به عنوان تنها کسی می‌توان استاد نامیدش ذکر کرده بود. کنجکاو همین معنا بودم که به چه مناسبت مصطفی ملکیان چنین ارجی در میان نویسنده‌ی محبوب ما دارد. از باب مغالطه‌ی در کلام که حاج رضای ما در آن ید طولایی دارد و رمان‌نویس البته باید چنین باشد، همواره به دیده‌ی دو به شکی به این گزاره می‌نگریستم. همان که گفته بود: «ملکیان تنها کسی است که می‌توان استاد نامیدش». البته کمی اغماض می‌کنم در مغالطات نوشتاری‌اش. چون قاعدتا با خشکی منطق، درستی این نوشته چنین است که: «از نظر من و بین استادهایی که من می‌شناسم ملکیان استادتر از بقیه است». به هر روی با این اصلاحات جزیی باز هم این سوال پس ذهنم بود که به چه مناسبت؟ 

دوستی دارم به نام جواد قلاوند. از اعاظمِ و از آتیه‌داران فلسفه‌ی اسلامی است. او هم چنین دیدگاهی درباره‌ی آقای مصباح یزدی داشت. البته آقای مصباح نامی مناقشه‌برانگیز در سپهر سیاسی این مملکت است. تو چنان که به نفع او استدلال کنی شاید به نوعی مجاهده می‌کنی. زیرا تئوریسین خشونت و ایدئولوگ گروه فشار از جمله فحش‌هایی است که نثارش و شاید هم نثارت می‌شود. او به بنیادگرایی با دوزِ بالا معروف است. مصباح برای سرهایی که درد نمی‌کند یک نام منازعه‌ساز است. اما جواد همیشه مصباح را به عنوان یک ستون مطمئن در مسائل فکری مطرح می‌کرد. او حتی یکی دو جریان دست‌اندرکار در باب علم دینی را با محک مصباح رد کرده بود.

از ملکیان مصاحبه‌ها و مقاله‌هایی خواندم تا ببینم از چه رو استاد است و همین طور آموزش عقاید آقای مصباح. هر دوی این‌ها را آن‌چنان نیافتم که سینه چاکانی داشته باشد. تا این که آثار فلسفی این دو نفر به دستم رسید.

مصباح کتابی دارد در دو جلد به نام آموزش فلسفه که درس‌هایی است در فلسفه و بیشتر در فلسفه‌ی اسلامی. این روزها در حال مطالعه‌ی این کتاب هستم و در اواخر مجلد نخست آن هستم. در این‌جا مصباح نامی است مدرس و بسیار دقیق و منطقی. مصباح در بیان فلسفه آن طور که خود سلیقه به خرج داده حتی المقدور از لفاظی و بیان مطول پرهیز کرده و چشمان مخاطب را سطر به سطر با مفاهیم جدیدی آشنا ساخته چنان که نمی‌توان از یک جمله‌ی این کتاب هم گذشت. کتاب با ابزار منطق شوخی را کنار گذاشته و به شایستگی آموزش فلسفه داده. او پس از ذکر مقدماتی در باب فلسفه و سپس بیان تاریخچه‌ای در باب مساله‌ی شناخت، طبق روال همه‌ی فلاسفه از وجود آغاز کرده و به نظر می‌رسد تا آن‌جایی که من خوانده‌ام طرف اصالت وجود را گرفته. یکی از کارهای مهم مصباح در این کتاب این بوده که دلیل طرح مسائل را ذکر کرده. مثلا توصیح داده به چه علت مساله‌ی اصالت وجود مورد توجه فلاسفه قرار گرفته و در دنیای فلسفه‌ی متفکران مسلمان، آنان به چه مناسبت به مساله‌ی اصالت وجود پرداخته‌اند.

این سلسه درس‌های مصباح را آقای میرسپاه در 218 جلسه‌ی تقریبا یک ساعته شرح داده است. دلیل این شرح طولانی را می‌توان در بحث‌های متنوع مصباح عنوان کرد.

به نظرم مصباح تفکری اصولی و بر پایه‌های منطق را بنیان نهاده. او حتی وقتی درباره‌ی مسائل دیگر هم صحبت می‌کند متاثر از تفکر فلسفی‌اش است. مثلا از او پرسیده شده که آیا موسیقی می‌تواند ما را به اهداف والا هدایت کند؛ مصباح پاسخ گفته:

«شکی نیست که همه نعمت‌هایی که خدای متعال در این عالم به انسان عطا فرموده می‌تواند در راه تکامل انسان مورد استفاده قرار گیرد و از جمله نعمت صدای خوب و آهنگین (موسیقی به معنای عام) چنان که استفاده از زیبایی‌های طبیعت می‌تواند انسان را در راه خداشناسی و پی بردن به جلال و جمال الهی کمک کنند؛ ولی از آن‌جا که معمولاً نعمت‌های مادی ابزاری دو سویه و شمشیری دو لبه است و ممکن است در راه سقوط انسان به کار گرفته شود، خدای متعال به وسیله انبیا حدود و شرایط استفاده از نعمت‌ها را به صورت احکام دینی بیان فرموده است. بنابراین استفاده از صدای خوش و آهنگین در صورتی که در مسیر تکامل حقیقی انسان قرار گیرد مطلوب است؛ چنان که آواز حضرت داوود یکی از مزایای بزرگ آن حضرت به شمار می‌رود، و خواندن قرآن به صوت خوش و هم‌چنین سایر چیزهایی که در توجه انسان به خدا مؤثر است، مانند دعاها و مناجات‌ها، مورد تأکید قرار گرفته است. اما آوازهایی که معمولاً غرایز حیوانی را تحریک می‌کند و موجب غفلت انسان از خدا و آخرت می‌شود مورد نهی قرار گرفته است

در بالا مصباح درباره‌ی موسیقی حرف زده، ولی پاسخ او را کاملا فلسفی و به یک معنا با ابزار منطقی می‌بینید. این مساله هم مهم است. یعنی این طور نیست که من میثم امیری مانند برخی از ساده‌لوحان که ابعاد شخصیتی یک نفر را از هم تفکیک می‌کنند مصباح را تکه تکه کنم و بگویم فقط بخش فلسفی‌اش را قبول دارم. بلکه بر این باورم که مصباح یزدی یک مکتب فکری است که اتفاقا برپایه‌های فکری قابل توجه‌ای استوار گشته است. این بدین معنا نیست که هر چه مصباح بگوید درست است و مورد تایید من است. اتفاقا من خیلی از حرف‌های مصباح را هنوز نمی‌توانم بفهمم، چون به یک زبان پیچیده‌ی فلسفی گفته شده،. یا حتی برخی از حرف‌هایش را افراطی، در قیاس با حرف‌های رهبر، حس می‌کنم. ولی آن طور که من سنجیده‌ام مصباح بر پایه‌ی یک منظومه‌ی فکری سخن می‌گوید. فارغ از این که با او موافق باشیم یا مخالف همین که او یک منظومه‌ی فکری دارد و بر اساس گزاره‌های فلسفی اندیشه‌هایش را بیان می‌کند ارزش‌مند است.

گفتن این نکته که کتاب آموزش فلسفه‌ی مصباح به زبان‌های انگلیسی و عربی ترجمه شده هم البته مطلب شفافی است. مصباح به این دلیل برایم ارزشمند است که کتاب آموزش فلسفه‌ی او من را با این ایده آشنا ساخت که «ایده داشته باش و همیشه سعی کن ارتفاعت را بالا ببری و از اوج مسائل را ببینی».

مصطفی ملکیان اما داستان دیگری است. این شاگرد مصباح یزدی که حالا خود استاد مستقلی شده است و به نظر می‌رسد در فلسفه‌ی اخلاق حرف‌های جدیدی دارد، یکی دیگر از رویش‌های ما در شرح فلسفه است.

ملکیان که استاد هیچ دانشگاه رسمی نیست  و مدرکش هم لیسانس فلسفه است، اصلاح‌طلب بوده و در کمپین دعوت از خاتمی هم شرکت کرده بود و یک پا سبز است. اما استاد است. این را قبول دارم. ملکیان هم توانسته با دیدی فلسفی به جهان و اتفاقات آن بنگرد؛ حتی زمانی که درباره‌ی جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی حرف زده. او با دید منطقی به جهان می‌نگرد و سعی می‌کند با دقتی ریاضی آن را بسنجد.

در تکه‌ای از متنش درباره‌‎ی فیلم فرهادی دارد:

« اخلاق مبتنی بر عدالت می‌خواهد کارها را به سامان بیاورد، نه اخلاق مبتنی بر غمخواری، غمگساری و شفقت. مثلا نادر می‌گوید من پانزده میلیون تومان را نمی‌پردازم، چرا نمی‌پردازم؟ چون اثبات نشده که مجرم هستم، حالا هم که مجبورم کرده‌اید، می‌خواهم به مُرّ عدل رفتار کنم. اما اگر به او می‌گفتند اثبات نشده تو مجرمی و بنابراین به مقتضای عدالت پانزده میلیون تومان هم بدهکار نیستی، ولی وضع بدهکاری شوهر این زن را در قبال بدهکارانش ببین و بیا این زندگی را با دادن 15 میلیون تومان نجات بده، این‌جا دیگر ما از او انتظار عدالت نداریم، انتظار غمخواری داریم.

اخلاق مبتنی بر عدالت نمی‌تواند امور را تمشیت کند. ما به یک اخلاق مبتنی بر غمخواری نیاز داریم. در موارد فراوان دیگری همچنین است. مثلا وقتی قاضی می‌خواهد برای آن شخصی که دایم جلسه را به هم می‌زند یک قرار بازداشت موقت صادر کند، نمی‌تواند وضع این شخص را درک کند و غمخوارانه با او مواجه شود، بنابراین اصرار می‌کند که او باید بازداشت موقت شود. دایم اصرار می‌ورزد و این اصرار آن قدر ادامه پیدا می‌کند تا همسر این شخص را به التماس کردن می‌کشاند، یعنی عزت نفسش را از بین می‌برد و مخدوش می‌کند. این در سراسر فیلم در مواردی دیده می‌شود. به تعبیر دیگر، وقتی می‌خواهیم امور را تمشیت و بسامان کنیم، تازه می‌خواهیم به عدل رو آوریم، آن هم عدالتی که فقط و فقط در قالب حقوق و قانون جلوه‌گر می‌شود. اگر می‌توانستیم به جای اخلاقیات مبتنی بر عدالت، اخلاق مبتنی بر غمخواری را پیش بکشیم، چقدر مثبت‌تر بود؛ مثال خیلی خوب آن وقتی است که سیمین در عین حال که خانه را ترک کرده، برای اینکه شوهرش را نجات دهد، وثیقه می‌گذارد. اگر می‌خواست بر مقتضای عدالت رفتار کند، هیچ نیازی نبود که این کار را بکند.»

اما مهم‌ترین کار ملکیان در کتاب مهجورش «تاریخ فلسفه‌ی غرب» است. او در این کتاب 4 جلدی با نگاه ویژه‌ای به فلسفه‌ی اخلاق، همه‌ی فکرهای غرب را در 4 جلد معظم تفسیر کرده است. از تالس شروع کرده و تا فیلسوفان تحلیل زبانی که به آنان تعلقی هم دارد پیش آمده.

چند جایی هم البته از نام مصباح یزدی با احترام تمام یاد کرده و البته نقدهای جدی را به فلسفه‌ی اسلامی وارد دانسته. دیدگاه انتقادی ملکیان بسیار جالب و تامل‌برانگیز است. من هنوز وارد مدرنیته نشده‌ام تا دیدگاه او را در این باب بدانم. بل‌که تا میانه‌ی جلد دوم کتابش او را دقیق، منصف و در عین حال منطقی دیده‌ام. و این خطر رامرتکب می‌شوم قبل از آن که چیزی از ملکیان در باب مدرنیته خوانده باشم او را هم در لیست خود راه دهم. مبارک این لیست باشد. البته احتمال می‌دهم که درباب مدرنیته با ملکیان به مشکل برخورم و همه‌ی ایده‌هایش را نپذیرم، ولی می‌دانم که این ملکیان بود که به من به طور عملی آموخت:

همان قدر که به آدم‌ها احترام می‌گذارم، نظرات‌شان را بی‌رحمانه با چاقوی ظریف جراحی حلاجی کنم؛ حتی خودش را و حتی آن را که ملکیان را تنها استاد می‌خواند.

ملکیان در این کتاب به شما می‌آموزد بدون ترس از نام‌ها، نظر‌های آن را مرور و نقد و حلاجی کنید و فقط یک ابزار هم به کار ببرید و آن هم منطق است.

ملکیان به شما می‌آموزد متون اصلی و دست اول را بخوانید و درباره‌ی آن چه که می‌خوانید حتما نظر داشته باشید. بی‌نظری یعنی بزدلی و یعنی بی‌سوادی. ملکیان به شما می‌آموزد سعی کنید در آرای فلاسفه دنبال یک چیز باشید و آن هم استدلال است. ملکیان به شما می‌آموزد سیر را فراموش نکنید. او در این تاریخ فلسفه حداقل یک کار بزرگ کرده و آن این است که «تاریخ فلسفه در غرب یک سیر دارد؛ حرف‌ها و نظام‌های فیلسوف‌ها را مستقل از هم نبینید». و خودش این کار را لااقل در فلسفه‌ی اخلاق کرده است. و تا آن‌جایی که توانسته سعی کرده کسی را بی‌استدلال شرح ندهد و تا آن‌جایی که شده همه‌ی آثار مربوط به یک فیلسوف را خوانده که خود کاری است شاق.

ملکیان یعنی نامی که باید در کنار مصباح و همراه با مصباح خوانده شود تا ارزش کار هر دو نفر نزد خواننده روشن گردد.

دلیل این که این دو نام را کنار هم ذکر کرده‌ام این است که کتاب‌های‌شان را با هم می‌خوانم. و البته کتاب ملکیان خوش‌بیان‌تر است.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام، 10 اسفند درباره‌ی «رحیم‌پور؛ در بادی» است.


برچسب‌ها: مصباح یزدی, ملکیان, رضا امیرخانی, آموزش فلسفه, تاریخ فلسفه‌ی غرب, فرهادی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:4  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

حمید حبیب الله از دیربه‌دیر به‌روز شدن وب‌لاگم شاکی بود؛ حق با اوست. زیادی درگیر مطالعه هستم و کم‌تر به فکر انتقال. راست می‌گوید. درگیر فلسفه‌ام این روزها.

برای اولین بار تصمیم گرفتم مناسبتی بنویسم؛ به مناسبت دهه‌ی فجر. آن هم برای هابیل عزیزم. هابیلی که به درستی پا گرفت و به درستی توقیف شد.

بدن‌نوشت:

هابیل مجله‌ی بچه‌های مستقل انقلاب اسلامی بود. هابیل را یک مشت دانش‌جو و طلبه‌ی بادغدغه‌ی منطقی راه انداختند. اکثرا اصفهانی. و شاید به همین علت بود که خصوصی بودن اولین نشریه‌ی انقلاب اسلامی معنا یافت. اکثرا اصفهانی. خصوصی واقعا خصوصی. بدون این که به هیچ مافیایی بحث باشد و با هیچ گروهی ارتباط داشته باشد. بدون این که از کسی باج بگیرد و بدون این که به کسی باج بدهد. بدون این که به روی کسی بی‌جهت بخندد بدون این که به کسی بی‌جهت اخم کند. عین خمینی. عین انقلاب خمینی. اولین نشریه‌ای که واقعا تضارب آرا برایش مهم بود. اولین نشریه‌ای که روشن‌فکر مذهبی بود. روشن‌فکری قالبش بود و مذهب دغدغه‌ی منطق‌مندش.

از هابیل محسن حسامش را می‌شناسم. یکی دو بار هم مجتبی (یا به قول زبان هابیلی مجتبا) مجلسیِ گرافیست و مجتبیِ مدیر مسوول را دیدم.

یعنی آن چه که من از هابیل فهمیده‌ام از دستگاه فکری سالمش است و نه از شناختی که از افرادش دارم. حتی خیلی از آن‌ها را تا به حال ندیده‌ام. منتها آن چه هابیل را در نزد من ارج‌مند کرده است سلوک فکری‌اش است و دغدغه‌ای که منطقی بوده است.  دغدغه‌ی انقلاب اسلامی. دغدغه‌ای که گویا هیچ وقت برای ما منطقی نبوده تا به آن بپردازیم. نه رسانه‌‌‌ی ما سعی کرد به طور منطقی به آن بپردازد و نه روشن‌فکران ما خواستند به آن بپردازند. ‌

هابیل در این بین در سال 85 سربرآورد. هیات تحریریه‌اش در همان شماره‌ی اول گفت که قرار نیست زیاد از حد سرمان را درد بیاورد. بلکه فقط می‌خواهد در 13 شماره پیرامون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس سخن بگوید. نخواست ماه‌نامه باشد و یا نخواست نشریه‌ای باشد که از نفت ارتزاق کند و لاطلائات تحویل خلق الله بدهد.

بلکه خواست خصوصی باشد. همین. و سر همین خصوصی بودن با کیفیت‌ترین اسی‌ها و به‌ترین گرافیگ‌ها را ارائه داد. خلاقیت در کنار دغدغه‌‌ی منطقی داشتن همه‌ی آن چیزی بود که در هابیل به چشم می‌آمد. و مهم‌تر از همه این که تقریبا کسی هابیل را تبلیغ نکرد. نه جریان روشنفکری ما که آن قدر بلاهت دارد که درباره‌ی هابیل سخن نگوید. یحتمل برای این که در آن ور آب هابیل نمونه‌ای ندارد. آقای جریان روشنفکری و یا اگر خیلی عشق حقوق زن هستی خانم جریان روشنفکری تو را قرآن همین یک مساله را قبول کن. همین جوری بدون دلیل قبول کن بدون استدلال بپذیر. بگذار تنها مساله‌ی بدون دلیل ذهنت همین باشد: «ایران کشوری است با مسائل و موقعیت منحصر به فرد. یعنی چیزهایی دارد که هیچ جای جهان آن چیزها را ندارد؛ مثل دفاع مقدس و انقلاب اسلامی. پس لااقل اندازه‌ی فوکو روشن‌فکر باشید. یعنی بدانید در ایران بعد از خمینی ما با مسائلی مواجهه شدیم که قبل از این بدان برخورد نکرده بودیم و جهان هم برخورد نکرده بود».

هابیل این را درک کرد. البته به نظر می‌رسد خیلی‌ها این را درک کردند، ولی حاضر نشدند دموکراتیک برخورد کنند. یعنی اجازه بدهند تضارب آرا شکل بگیرد. اما هابیل چنین کرد. هابیل ثابت کرد که می‌توان از خمینی و یا خامنه‌ای گفت بدون این که پوسترشان را زد. بدون این که جمله‌ای از ایشان ذکر کرد و یا خلاصه‌ای از سخنرانی ایشان را منتشر کرد. می‌توان پیرامون انقلاب اسلامی با اعتقاد به اسلام و شهدای عزیزمان حرف زد بدون این که حتی یک عکس از رهبران عزیزمان منتشر کند. اما نقش آنان را فراموش نکرد.

هابیل آموخت که می‌توان مستقل بود. هم از فیاض  مطلب نقل کرد و هم از جلایی‌پور. هم این را به درستی استاد نامید و هم او را.

هابیل آموخت می‌توان به هر جان کندنی است پول جور کرد، می‌توان با قرض و قناعت کار با کیفیت ارائه داد. و درباره‌‌ی انقلاب اسلامی حرف زد. و آن قدر مظلوم بود که کسی تبلیغت نکند. این جعبه‌ی شیطان هم حرفی از تو به میان نیاورد و کسی نگوید خرت به چند من است. من حتی یک بار هم نام هابیل را از اهالی فرهنگ نشنیدم. در حالی که n بار درباره‌ی فلان نشریه‌‌ی تمام رنگی گلاسه‌ی فلان جناح اصول‌طلب شنیدم و یا هزار بار از نشریه‌ی تمام گلاسه‌ی جبهه‌ی فرهنگی فلان شنیدم و مکرر در مکرر از نشریه‌ی عاشورایی هیاتی و البته گلاسه‌ی مثلا منتقد حاج آقای بیسار شنیدم. اما هابیل؟ حتی به اندازه‌ی پشم بز هم دربین علاقه‌مندان انقلاب اسلامی طرف‌دار نداشت. چرا که تبلیغ نمی‌شد. چون معرفی نمی‌شد. بدتر از همه توسری هم می‌خورد و خورد.

هابیل توقیف شد؛ آن هم به خاطر مقاله‌ی آدم‌هایی که جزو طرف‌داران پروپا قرص رهبری فعلی هستند. یعنی به خاطر مطلب ابراهیم فیاض. به خاطر مطلب شهاب اسفندیاری. به خاطر مطلب اکبر جباری. هر سه مطلب هم در شماره‌ای بود که به نظرم هابیل کولاک کرد. آن هم به خاطر سه مطلبی که از همه بیش‌تر حرف داشتند و به نظرم دو تای اولی‌اش به شدت طرف‌دار انقلاب اسلامی بوده است. و البته به خاطر برخی مطالب خود محسن حسام عزیز. و به خاطر این مطالب واهی توقیف می‌شود.

این توقیف اجری دارد. امیدوارم محسن حسام عزیز و بچه‌های خوب هابیل این اجر را ضایع نکنند. من به ضرس قاطع اعتقاد دارم هابیل یکی از بهترین تجربه‌های نسل سوم انقلاب اسلامی بود که کمال وجودی‌اش توقیفش بود. وگرنه قرار نیست هابیلی که آن مصاحبه‌ی عالی با رضا امیرخانی را منتشر کرده و یا آن پاتوق‌های جان‌دار را کار کرده است روپا بماند. و نباید می‌ماند. هابیل توقیف شد تا مصداق تحصیل حاصل باشد.

امروز در مملکتی هستیم که ریا رشد پیدا می‌کند. این ریا از خودمان شروع می‌شود و تا فلان انتشاراتی مثلا منتشر کننده‌ی کارهای بچه‌مذهبی‌ها و[…]  کش می‌یابد. در این شرایط تکلیف هابیل چیست؟ زندگی سخت. چون جانورانی در عرصه‌ی فرهنگی با مارک‌های مختلف در حال رشد هستند که آدم دوست دارد هابیل پاک بماند. و خاک شد تا پاک باشد.

به خاطر […] است که بیش‌تر از این فحش نمی‌دهم...

هابیل با روی‌پا خودش بودن پاک بود. بعضی مجموعه‌های دولتی با پاک بودن اعضایش پاک می‌مانند. مانند سوره‌ی اندیشه و تیم دوست‌داشتنی علم و دین. ولی برخی مجموعه‌ها با پاک ماندن سلوکش و فکرش پاک می‌ماند. مانند مجموعه‌ی نظیف هابیل. این مهم‌ترین ارزش هابیل است و از دل همین ارزش است که دغدغه بیرون می‌آید. چون تفکرش دغدغه‌ی را بازتولید کرده که سلوکش شده. و این سلوک نمی‌تواند در برایند کاری‌اش بی‌اعتنا به حقیقت انسان انقلاب اسلامی باشد. و این همان منش هابیل بود. همان که من تفکر هابیلی می‌نامش.

هابیل تنها نشریه‌ای بود که در تفکرش ایده‌ی یک کار اما شاهکار را عملیاتی کرد. نگفت می‌خواهد همه‌ی مشکلات جهان را حل کند و نخواست که چنین باشد. بلکه هدف‌گذاری مشخصی کرد تا دغدغه‌اش بیچاره‌اش نکند. این تمرکز اتمی مهم‌ترین وجه سلوکِ عملی هابیل بود. ‌

پس‌نوشت:

 مطلب بعدی‌ام پیرامون دو استاد بزرگ فلسفه است. دو استادی که در دو سوی جبهه‌بندی سیاسی این مملکت هم ایستاده‌اند. یکی با مچ‌بندِ سبز؛ منتها با تفسیری اخلاق‌گرایانه و صلح‌آمیز و دیگری با مچ‌بندِ ولایت؛ با تفسیری ریشه‌جویانه و عمیقا بنیادی. بله. در مطلب بعدی از دو نفر دیگر که بسیار آموخته‌ام سخن خواهم گفت از تقریبا دو جبهه‌ی فکری لااقل متفاوت. «مصباحِ مدرس، ملکیان شارح»؛ یعنی درباره‌ی آقای مصباح یزدی و مصطفی ملکیان در فهرست صدتایی‌هایم حرف خواهم زد.


برچسب‌ها: حمید حبیب الله, هابیل, محسن حسام مظاهری, مجتبی مجلسی, جناح اصول‌طلب, حاج آقای بیسار, اکبر جبّاری, ابراهیم فیّاض, شهاب اسفندیاری
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 6:7  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

 این نوشته در تایید رفتار کیارستمی نیست، در تایید استقلال رای او است. 

بدن‌نوشت

او یکی از مهم‌ترین کارگردانان ایرانی است. این را همه می‌دانند. ولی نمی‌خواهم پیرامون سینمایش حرف بزنم. حتی نمی‌خواهم او را درس‌دهنده‌ی مضامین بکر در فیلم‌سازی بنامم و از «طعم گیلاس»ش که عشقم است سخن نخواهم گفت... آن‌چه که من می‌خواهم درباره‌ی «کیا»ی سینمای ایران بگویم همانا استقلال‌خواهی‌اش است.

این هم نتیجه‌ای است که من از مصاحبه‌های این پیر 70 ساله‌ی با قریحه‌ای در حال خشکیدن فهمیدم.

رادیو-تلویزیون «صدای آمریکا» با او مصاحبه می‌کند.  ولی او چنان جواب می‌دهد که صدای آمریکا نمی‌تواند از آن استفاده‌ی سیاسی کند. این‌جا یارو با یالثارات مصاحبه می‌کند، رادیو آمریکا و بی‌بی‌فارسی ازش سو استفاده می‌کند. ولی در قلب آمریکا، کیارستمی بدون این که تعلق خاطری به نظام جمهوری اسلامی داشته باشد «گزگ» دست طرف نداد. این از استقلالِ کیارستمی بزرگ است. این نشان می‌دهد که او بزرگ است و بی‌جهت نیست که بزرگی به فرهادی توصیه می‌کند. فرهادی که می‌پرد توی بغل آمریکا که «مردم من عاشق صلح هستند». این بدترین حرفی بود که فرهادی می‌توانست بزند. او حتی اگر نظام جمهوری اسلامی را ظالم می‌نامید و یا مسئولان ما را قسی می‌خواند به‌تر از این بود که این چنین با برگردان تور دروازه‌ی ما را پاره کند.  چون غیر از آن که احتمالا ناراستی در آن است حس کوچک انگاری ملت‌مان هم در آن است. کاری که کیارستمی هیچ‌گاه نکرد. آن هم حقنه‌ی تحقیر است. این که آقای آمریکا تو را خدا با ما کار نداشته باش. ای کاش فرهادی هول نمی‌شد و استقلال را از کیارستمی یاد می‌گرفت.به نظرم ارزش استقلال کیارستمی در برابر شتاب‌زدگی فرهادی معنا می‌یابد و در این صورت آن استقلال درخشش می‌یابد...

مجری به عنوان اولین سوال از او پرسید که با  محدودیت‌ها در ایران چه می‌کند و چطور توانسته فیلم بسازد. کیارستمی گفت: «من با محدودیت مشکلی ندارم. هر کس هر چه می‌خواهد فکر کند فکر کند». این یک شروع فوق العاده مستقلانه بود. او تحت تاثیر هیچ جوی قرار نگرفت و استقلالش را  نگه داشت. حتی گفت: «من توی این 30 سال طوری کاری کردم که محدودیت دولتی روی من تاثیری نگذاشت». جالب است او قطعا جشنواره‌سازترین کارگردان ایرانی است، اما در عین حال با قوت جواب می‌دهد طوری که آدم انگار می‌کند برای صدا و سیمای ما فیلم می‌سازد... 

همین باعث شد که مجری فهمید آبی از جناب کیارستمی گرم نمی‌شود. سراغ سینما رفت.

داستان فیلم کیارستمی پیش آمد همان که جایزه برد و بازیگری چون ژولیت بینوش در آن بازی می‌کرد. او گفت: 

»به این فکر کردم وقتی جایزه را بردم آیا ژولیت بینوش را ببوسم یا نه. بالاخره چه باید بکنم». همین که چنین سوالی در ذهن آدمی مثل کیارستمی ایجاد شده جای شکر دارد و چقدر این مرد صادق است که این جمله را در گفتگویش می‌آورد:

»با خودم گفتم  درست است در شریعت ما بوسیدن زن جایز نیست، اما در فرهنگ ما وقتی می‌دانیم که پشت بوسیدن یک زن هیچ چیزی نیست، نبوسیدن او نوعی بی‌احترامی است... بنابراین فکر می‌کنم... باید ببینم... شاید ببوسم

و به نظرم بوسید. و  در پاسخ به این سوال که با حکومت چه می‌کند ادامه داد:

»من اهل فحاشی نیستم. من اهل گفت و گو هستم. و حتی برای جعفر پناهی نامه نوشتم... آن‌ها با خود من مشکل دارند. چون آن‌ها با آدم مستقل مشکل دارند. با استقلال من مشکل دارند. البته 12 سال است فیلم‌های من در ایران نمایش داده نمی‌شود با این که یک بار هم به آنان نامه ننوشتم. البته فیلم‌های من، حتی آن‌هایی که  در خارج ساخته‌ام، مشکلی برای پخش ندارد. چون حاوی هیچ مساله‌ی حساسیت‌برانگیزی نیست

پس‌نوشت

شاید برای اولین و آخرین بار باشد که یک مجموعه را به عنوان یک نفر معرفی می‌کنم. مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «تفکر هابیلی «است. یعنی درباره‌ی مجموعه‌ی محترم هابیل و نشریه‌ی عالی‌شان؛ که توقیف شدند.


برچسب‌ها: سینما, کیارستمی, فرهادی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط میثم امیری  |  یک نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند شخصیّت باحال

یا لطیف

همین شب‌ها هم برقرار است. از متروی شهدا که می‌آیی بالا، می‌توانی وارد خیابان ایران شوی. یکی از خیابان‌های مذهبی مرکز تهران که به همین علت خانه‌های گران‌قیمتی دارد و برخی از سیاست‌مداران نسل اول انقلاب در این خیابان خانه دارند. 

خیابان ایران را به قاعده‌ی 200 متر که طی کنی کو‌چه‌ی باریک ملکی را می‌بینی که ایده‌الش همان عبور یک ماشین است. وارد کوچه که می‌شوی سرِ اولین پیچ دو دروازه‌چه‌ی محقر می‌بینی. که روی سر در یکی‌شان کاشی‌ فیروز‌ه‌ای ان یکاد نصب شده است. از همین جا زندگی شروع می‌شود. یک زندگی ساده و صمیمانه و البته شیرین. از آن زندگی که نمونه‌اش را در رویاهای شیرینت دیده‌ای. 

از درِ باریک با حیایی عبور می‌کنی که جلویش برزنتِ سبزِ سیرِ زمختی کشیده شده است. از برزنت که عبور می‌کنی حیاط خانه‌ای قدیمی در روبه‌رویت پدیدار می‌شود. به سمت چپ چشم می‌چرخانی یک خانه‌ی ویلایی قدیمی می‌بینی و به یک معنا کلنگی. شاه‌نشین خانه برای خواهران است و طبقه‌ی زیرزمین برای آقایان است. در ایام شلوغ سال مانند محرم حیاط را هم پهن می‌کنند. 

حتی اگر وضو داشته باشی و مطمئن باشی که به قاعده‌ی یک اپسیلون هم کاری نکرده‌ای که وضویت باطل شود، باز هم دوست داری به وضوخانه‌ی کنار در پا بگذاری و وضو بسازی. بعد از وضو ساختن استکان‌های کمرباریک چای را می‌بینی که روی یک میز ساده چیده شده‌اند. هیچ وقتِ خدا نمی‌خواهی فقط یک استکان بخوری. دو استکان چای می‌نوشی. و بعد به طبقه‌ی پایین می‌روی. روی زمین موکت‌شده‌ای می‌نشینی که موکتش نخ‌نما شده‌اند. دوستانت را می‌بینی و با آن‌ها خوش‌وبش می‌کنی. شوخی می‌کنی و از اوضاع روز می‌پرسی و ناگهان کسی بلند می‌شود و بدون بلندگو اذان می‌دهد. حدود 15 دقیقه بعد از اذان او را می‌بینی که با سرعت داخل می‌شود و در حالی که سرش پایین است به گوشه‌ی سالن یا حسینیه و یا همان زیرزمین می‌رود. و بدون معطلی نماز مغرب را اقامه می‌کند. بین دو نماز هم به قاعده‌ی 15 دقیقه صبر می‌کند. هیچ وقت هم این قاعده‌هایش را بهم نزده. مگر به علت بیماریِ سخت که این اواخر بسیار گریبانش را گرفته. به غیر از این مورد این پیرمرد ۸۲ ساله هیچ‌گاه کلاس‌هایش را تعطیل نمی‌کند. از 1359 او مرتبا موضوعات مختلف اخلاقی را بیان می‌کند. او به طور ویژه در ماه محرم و ماه صفر و ایام فاطمیه دهه می‌گیرد. به غیر از این‌ها در چهارشنبه شب‌ها هم کلاس اخلاقش ادامه دارد. 

نماز عشا را که اقامه کرد مردم رو به سوی شرق حسینیه سرازیر می‌شوند. تو هم همراه آنان کفِ پایت به موکت‌های لختِ و مستعمل کشیده می‌شود و خودت را نزدیک به جایگاه قرار می‌دهی. او 15 دقیقه بعد از خواندن نماز عشا باز هم با همان سرعت، که این اواخر به علت کهولت سن و بیماری کندتر شده است، به سمت محل سخنرانی‌اش می‌آید. 

محل سخنرانی‌اش لااقل 20 سال است که به روز نشده است. یک صندلی کهنه که احتمالا پایه‌هایش لق می‌زند با یک روکش کهنه‌ی قهوه‌ای مخمل. که فکر می‌کنم آخرین بار نمونه‌ی این روکش را در 15 سال قبل در خانه‌ی عمویم دیده بودم. اما او کنار جایگاه می‌نشیند. کسی قرآن قرائت می‌کند. در همین حین چای داخلِ استکان کمرباریک نصیب او هم می‌شود. هم‌زمان به سوال‌های مراجعه‌کنندگان که بیشترشان جوان هستند گوش می‌دهد. پس از قرائت قرآن با کمک پسرش در جایگاه که فقط 20 سانتی‌متر از زمین ارتفاع دارد بالا می‌رود روی صندلی قدیمی می‌نشیند. بحثش را با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز می‌کند و همیشه هم با این جمله شروع می‌کند که: «در جلسات گذشته عرض کردیم...»

سخنرانی‌اش نهایتا 45 دقیقه طول می‌کشد و با روضه‌ی کوتاهی که با گریه‌ی شدید جمعیت همراه است سخنانش را به پایان می‌دهد. حتی گاهی شده که همان روضه را هم نخوانده. در مناسبت‌ها، مثل همین روزها یعنی دهه‌ی آخر صفر، پیرغلامی هم کنارش می‌نشیند. و نهایتا 30 دقیقه روضه و نوحه می‌خواند و تمام. 

همه چیز این مجلس با صفا است. از پیرغلامش، حاج احمد چینی که امسال در بیت رهبری هم چند بیتی خواند، تا سخنرانی او. تا چایی ابتدای مراسم... تا نمازش... تا لحظه‌ی آغاز صحبت‌هایش که جمعیت که گویی سر کلاس درس نشسته‌اند دفترهای‌شان را باز می‌کنند و شروع به یادداشت‌برداری می‌کنند... تا برگشتن از آن‌جا... تا دیدن قیافه‌ی نورانی آقایان مستمع. 

با بچه‌ها توی میدان شهدا فلافل خوردیم و چند باری هم نان بربری و حتی یک باری هم ترشی لیته.

 زندگی آقا مجتبی تهرانی را نمی‌دانم. ولی در آن قسمت از زندگی او که با مجالسش گره خورده بسیار صمیمانه، آرام، صمیمانه و به نظرم به طرز غیر قابل ریاکارانه‌ای دینی است. به نظرم سادگی ساده به دست نمی‌آید. این سادگی را شما هم مزه کنید، مطمئنم زیر زبان‌تان می‌ماند. آرامش این مرد و پی عشقش و دینش بودن برایم متحیر کننده است... به همین خاطر انتخابش کرده‌ام. نمونه‌ای از زندگی تهرانی است. یعنی زندگی تهرانی که باید باشد. در مرکز شهر و اوج ترافیک و بازار و این‌ها مردی را می‌بینی که محیط را تحت تاثیر خودش قرار داده. بدون تبلیغات و ادا و رسانه. به سادگی با سادگی. 

پس‌نوشت:

آن که این کنار لینک شده، یعنی آخرین لینک که عکس نوجوانی است که جلوی دوربین کادر بی‌نقصی را ترسیم کرده است از دوستان داستان‌نویسم است که فقط 13 سال سن دارد؛ به نام محمد عربی. ولی به نظرم خوش‌آتیه است. آدم مودب، و به طرز غیر قابل باوری کتاب‌خوان است. اخیرا هم از حمید حبیب الله، ناطور دشت و مدیر مدرسه و در ستایش بی‌سوادی را برایش هدیه بردم. که اگر فردایش امتحان نداشت سه تایش را می‌بلعید. خدا حفظش کند و از توهم به دورش دارد. ما بچه مذهبی نویسنده کم داریم... خیلی کم. 

راستی مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «استقلالِ کیارستمی» است. 


برچسب‌ها: مجتبی تهرانی, خیابان ایران, درس اخلاق, سادگی, احمد چینی, محمد عربی, حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 10:39  توسط میثم امیری  |  یک نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

هنرمند چه زمانی می‌تواند شروع کند به ارائه‌ی هنرش؟ یعنی یک نویسنده‌ چه زمانی می‌تواند شروع کند به نوشتن یک کتاب؟ مهم‌تر از همه یک داستان‌نویس و یا یک فیلم‌نامه‌نویس و یا یک نمایش‌نامه‌نویس چه زمانی می‌تواند شروع به نوشتن کند؟ آن وقتی که او می‌تواند بنویسید و سبکش را ارائه دهد چه زمانی است؟

می‌پذیرم که حرف زدن درباره‌ی آن چیزهایی که زندگی ما آدم‌ها به آن گره خورده کار پسندیده‌ای است و از هر مرام و مسلکی به آن نگاه می‌کنیم به این نتیجه می‌رسیم که باید درباره‌ی انسان حرف زد. ناگزیریم که از هر تفکری بپرسیم که اگر او می‌خواهد درباره‌ی انسان حرف بزند چه می‌گوید! تفکر سوسیالیستی یا تفکر لیبرالیستی و یا تفکر انقلاب اسلامی یا حتی تفکر‌های مهجوری چون شووینستی و یا فاشیستی درباره‌ی انسان حرف‌هایی دارند. به نحوه صحیح‌تر می‌توانیم از هر فرد، به مثابه‌ی یک فرد بپرسیم که نظرش درباره‌ی انسان و موضوعات مرتبط با انسان چیست.

هر کسی وقتی دربرابر چنین پرسشی قرار می‌گیرد، نحو‌ه‌ی نسبتش را با جهان و انسان و ویژگی‌های انسانی بیان می‌کند. و برای بیان این نسبت راهی را برمی‌گزیند. فارغ از این که او چه جوابی را می‌دهد باید ملزومات و اقتضائات راهی را که برگزیده است به خوبی بشناسد. 

یک نویسنده هم باید این ملزومات را به خوبی بشناسد. این شناسایی با مطالعه حاصل می‌شود و با این‌همانی‌سازی و یافتن پل‌های ارتباطی. مثلا شما نویسنده‌ای هستی که معتقدی مرگ یکی از پیچیده‌ترین تجربیات آدمی است که باید در مقابل آن تسلیم بود. برای این که چنین ایده‌ای را پرورش بدهی قصه‌ی انسانی را می‌نویسی که تمام برنامه‌های زندگی‌اش را حاضر می‌کند و همه‌ی فعالیت‌هایش را راست و ریس می‌کند تا مثلا موقع مردن هیچ غافل‌گیری نداشته باشد. او از 70 سالگی این فعالیت‌ها را شروع می‌کند ولی هر چه زمان می‌گذرد با وجود این که همه چیز زندگی‌اش منتظر مرگ است و حتی معشوقه‌هاش هم منتظر مرگ هستند، ولی مرگ به سراغش نمی‌آید... این قصه به هر طریقی نوشته شود مستلزم آن است که نویسنده آثار مهم جهانی درباره‌ی مرگ را خوانده باشد و فیلم‌های مرتبط با آن را دیده باشد(مطالعه) و سپس آن را با شرایط داستان خودش بسجند(این‌همانی‌سازی و یا این‌همانی‌یابی) و سپس بین همه‌ی این یافته‌ها پل‌های انسانی برقرار کند. و در نهایت قصه‌اش را بنویسد. ولی چون او توانسته کارهای علاوه بر مطالعه، را با تفکر انجام دهد، در نتیجه و دست‌کم قصه‌اش عمق دارد. یعنی حتی اگر شما با محتوای آن قصه ارتباط برقرار نکنی و یا فرم آن را نپسندی، می‌فهمی که این قصه را یک آدم با سواد نوشته است. 

به اصطلاح می‌فهمی که این قصه را کسی نوشتی که توانسته اندیشه‌ها و قالب‌های مختلف را در خود ته‌نشین کند و درونی کند... همین درونی‌سازی است که قصه‌ی آن نویسنده را عمیق جلوه می‌دهد. آن وقت وقتی او حرف می‌زند، و یا برخوردهای پیش‌پاافتاده‌ی انسان‌ها با یکدیگر را مطرح می‌کند درواقع دارد از درون خودش با تو سخن می‌گوید. یعنی هنرمند توانسته به یک جمع‌بندی برسد. و با این جمع‌بندی عمیق و درونی‌اش با تو سخن می‌گوید. این جمع‌بندی غیر از آن که حاصل تاملات اوست، حتما نتیجه‌ی مطالعات و آشنایی با سبک‌ها و ایده‌های متفاوتی است که در این جهان وجود دارد و او خوانده.

اصغر فرهادیِ فیلم‌نامه‌نویسِ «در باره‌ی الی» چنین آدمی است. او فیلم‌نامه‌نویس و به یک معنا قصه‌گویی است که به خوبی توانسته ایده‌هایش را و ایدئولوژی‌هایش را با مطالعه و زحمت درونی کند... سپس وقتی چنین آدمی سخن می‌گوید بخواهد و یا نخواهد به بیان هنری ایده‌ها و اندیشه‌ها و در یک کلمه آیینی که بدان اعتقاد دارد می‌پردازد. این یعنی یک هنرمند به معنای واقعی کلمه هنرمند. هنرمندی که می‌تواند ادعا کند که هنر را برای هنر می‌سازد و نه به قصد ارائه‌ی یک پیام؛ ولی همان بیان هنری‌اش چنان عمیق و فکرشده‌ است که آن‌چه حاصل می‌شود چیزی نیست جز همان بیان آیینی که بدان اعتقاد دارد. به قول فلاسفه تحصیل حاصل محال است.

به عنوان نمونه اصغر فرهادی در «درباره‌ی الی» بسیار از این کارها کرده است. یعنی وقتی گفتگوهای ساده درباره‌ی الی را می‌خوانی می‌فهمی که از دل همین گفتگوهای ساده «درماندگی»، «نوکیسگی»، «خودمداری» انسان طبقه‌ی متوسط شبه‌مدرن جامعه‌ی ایرانی معلوم است. بیان این همه صفت فانتزی به دست نیامده مگر از همان گفتگوهای ساده. ولی آن گفتگوهای ساده در شرایطی بیان شده‌اند که نشان‌دهنده‌ی این صفات هستند و تشخیص آن شرایط و یا ساختن آن شرایط و سپس سیال کردن گفتگوهای ساده در بطن شرایط کاری است که یک آدم عمیق مانند اصغر فرهادی انجام داده است. 

«درباره‌ی الی» فرزند سینمای صادق فرهادی است و سینما معصوم. برعکس «جدایی نادر از سیمین». که در آن فرهادی از قصد و از روی عمد خواسته شعار بدهد. تکه‌ی طبقه‌ی متوسط در فیلم و یا تکه‌ی «چرا می‌خواهی از این مملکت بروی»ِ ابتدایی فیلم و یا تکه‌ی پنهان کردن قضیه‌ی تصادف همه نشانه‌هایی از یک سینمای تجاری است که برای منِ میثم امیری که به دنبال معصومیت در هنر هستم یک کار غیر قابل تحمل است. متاسفانه اصغر فرهادی بعد از درباره‌ی الی تحت تاثیر قرار گرفت. آن آیینِ فرهادی تحت تاثیر تبلیغات و تجارت قرار گرفت. امیدوارم فرهادی باز هم فیلم‌هایی از جنس «درباره‌ی الی» بسازد. از جنس مظلومیت خود الی. لااقل قیلم درباره‌ی الی یک بادبادک‌هوا کردن و یک الی داشت که به آن دل‌خوش کنیم. اما «در جدایی نادر از سیمین»، همه‌ی تکیه‌گاه‌ها و معصوم‌نماها بناهایی هستند از نظر اخلاقی لرزان. شاید جامعه‌ی ما به چنین سمتی می‌رود و یا شاید حق با فرهادی باشد. 

بگذریم. باید با مثالی آن درون‌گذاری فرهادی را معلوم کنم. صحنه‌ای از درباره‌ی الی را به یاد بیاورید که پسرک در حال غرق شدن بود. ولی بعدا نجات می‌یابد. مادر پسرک (مریلا زارعی) به سمت دریا می‌دود و فکر می‌کند در دریا همه به دنبال پسرک اویند. این در حالی است که پسرکش نجات یافته و همه پی «الی» هستند. وقتی مادر سراسیمه به سمت دریا می‌رود، نازنین (رعنا آزادی‌ور) با خونسردی و در واقع با بی‌مبالاتی می‌گوید «نترس الیه». این یعنی شخصیت‌پردازی. یعنی شناساندن نازنین به مخاطب. و مهم‌تر از همه یعنی آن چیزی که جامعه‌ی ما به آن دچار است؛ یعنی خودمداری. اصغر فرهادی درون‌گذاری کرده است. یعنی به سادگی با یک «نترس الیه» برای ما کلی حرف زده است و و تا حد زیادی در مورد هستی‌شناسی‌اش با ما حرف زده. او انسان طبقه متوسط ایرانی را این طور دیده‌ است؛ یعنی اگر مشکل، مشکل من نباشد، به جهنم، یا به قول اصغر فرهادی «نترس الیه».

امیدوارم بتوانم حرف‌هایم را مانند فرهادی اول درونی کنم و بعد شروع به نوشتن کنم. به نظرم درس مهمی از هنر فرهادی گرفته‌ام.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «زندگی تهرانی» است؛ آقای آقا مجتبی تهرانی. استاد قدیمی اخلاق و پیرمرد با کمال دهه‌های مذهبی و چهارشنبه شب‌های خیابان ایران. 


برچسب‌ها: نوشتن, اصغر فرهادی, درونی سازی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:56  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

«دکتره تازه از آمریکا آمده بود و خواست من را ببیند. من هم می‌خواستم یک باربر 109 ساله را ببینم. و به من گفت: «چقدر طول می‌کشد»؟ گفتم: «طول مول نداره. بیا». دکتره فکر کرد الان او را منظریه‌ای، نیاورانی، فرمانیه‌ای... سوار ماشینش کردیم. هی آمدیم پایین و پایین و طرف میدان شهدا. 

یک رختخواب. یک گلیم. یک چراغ والور دو فتیله. یک کتری سیاه. یک استکان. یک گوشت‌کوب. یک دیگ‌چه؛ همه‌ی دارایی این باربر بود. هر سه روز هم با اشک چشم قرآن را ختم می‌کرد. باربر به من گفت: «این کیه»؟ گفتم: «این مال آمریکا است». گفت: «آن‌جایی که خیلی بده». گفتم: «آره. ولی این خوبه». گفت: «بگو چایی میل دارد»! گفتم: «دکتر چای می‌خوری»؟ گفت: «چه جوری چایی...» کتری را گذاشت روی والور. که نصفش مال دیروز بود. حالا دکتره فکر می‌کرد در آمریکا آب را تصفیه می‌کنند. هوا را نمی‌دانم چی کار می‌کنند. همه چیز را استرلیزه می‌کنند... کاسه رویی را گذاشت وسط و استکان را شست. دکتره هم ما را نگاه می‌کرد. چایی را ریخت. به دکتر گفتم: «بخور». هی داشت این پا و آن پا می‌کرد. به دکتر گفتم: «بی‌شعور بخور». بالاخره خورد. دکتر گفت: «ازش اجازه بگیر می‌خواهم معاینه‌اش می‌کنم». از حبیبم، از محبوبم که 109 سال سنش بود خواستم که دکتره معاینه‌اش بکند. دکتره دستگاه‌هایی را گذاشت روی این حمال 109 ساله و مدام ادا درمی‌آورد. دیدم دکتره تعجب کرده. گفتم: «چی شده دکتر»؟ دکتر گفت: «طبق قواعد پزشکی این بدن 30 سال است مرده». بهش گفتم: «دکتر این حمال با نیروی خدایی زنده است. این بدن به یک جای دیگر وصل است آقای دکتر...»

و باز هم دارد در همان سی‌دیِ ویژگی‌های شیعه:

«شش سال من دهه‌ی آخر صفر را در لندن منبر می‌رفتم. هر روز پای منبرم یادداشت برمی‌داشت؛ یک دکتر کرواتی حقوق خوانده. یک روز من را دعوت کرد خانه‌اش در خیابان‌های بالای لندن. آن موقع قیمت آن خانه به پول ایران یک میلیارد تومان بود. رفتم خانه‌ی دکتر ریش تراشیده‌ی کرواتی. وقتی وارد خانه‌اش شدم به من گفت اول نماز بخوانیم و بعد غذا می‌خوریم. گفت: «وضو داری»؟ گفتم: «آره. شما چی»؟ گفت: «آره». بعدا فهمیدم که اصلا بدون وضو زندگی نمی‌کند. به من گفت: «از ریش تراشیده‌ام ناراحت نباش. من نمی‌توانم مثل توی قم این‌جا بگردم. چون باید شکل رسمی یک وکیل را داشته باشم». نماز را خواندیم و آماده شدیم برای غذا. غذا را آورد. گفتم: «آقای دکتر شما همه این غذاها را تنهایی درست کردی؟! خانم دست به سیاه و سفید نزده»؟ گفت: «نه. من ده سال است در این خانه تنهایی زندگی می‌کنم». گفتم: «چطور»؟ گفت: «یک روز خانم آمد گفت من می‌خواهم لخت بگردم. نمی‌خواهم حجاب داشته باشم. من هم خیلی دوستش داشتم. ولی طلاقش داده‌ام. بهش گفتم من نمی‌توانم قیامت جواب زهرا را بدهم. برو لخت بگرد». و گفت او هم الان بی‌حجاب می‌گردد».

و بعد فریاد کشید:

«بزرگ شده‌ی لندن ریش‌تراشیده کرواتی این جور با دین خدا معامله می‌کند، این‌جا خیلی راحت یک عده دین‌شان را برای پول، برای دختر، برای فرهنگ‌ها، برای حادثه‌های اجتماعی، برای حزب‌ها از دست بدهند. این آدم را می‌سوزاند. چه خبرتان است حجاب را رها کرده‌اید. از مرز حلال خدا گذشتید و پا به حرام گذاشتید؟ شما بچه‌های دانشگاه چه خبرتان است که گاهی برای یک کسی که به سر تا پای قرآن و پیامبر فحش داده، اعتصاب می‌کنید و شعار علیه چهره‌ها می‌دهید. شما وکلای مجلس یک عده‌تان چه خبرتان است که می‌خواهید این مملکت را با کنوانسیون زنان ارتباط می‌دهید. چرا می‌خواهید مملکت را به صهیونیست بفروشید؟ آن‌ها در این قانون نوشتند حجاب برای زن معنی ندارد. آخر شما روی صندلی که با خون یک میلیون شهید درست شده می‌نشیند و می‌خواهید مملکت را به صهیونیست بفروشید. معلوم است برود شورای نگهبان می‌خورد به دیوار. اما چرا باید انجام بگیرد بدبخت‌ها؟ کراوتی عاشق زنش است به خاطر حجاب او را طلاق می‌دهد، آن وقت شما می‌خواهید ما را به کنوانسیون زنان ارتباط بدهید. کی به شما رای داده! آن‌هایی که به شما رای داده‌اند قیامت چی می‌خواهند بگویند به پیامبر؟ چه برابر زهرا می‌خواهند جواب بدهند؟...»

و گفت: 

« نوک تیز نیزه را فرو کرد تو زمین و با وجود آن همه مصیبت در روز عاشورا رو کرد به لشکر ابن زیاد و گفت: «برگردید»».

 و یا: 

«بدون زبان مردم را دعوت به خدا بکنید».

و یا 

«لحظه‌ی آخر عمر، آن که به دادت می‌رسد حسین است؛ وگرنه نه شهوت، نه پول و نه صندلی به کارت نمی‌آید... راستی می‌دانی بالاترین لذت در لحظه‌ی مرگ است؟ کی گفته مرگ تلخ است. مرگ بد است. پس چرا قرآن با بالاترین و بهترین کلمات از این لحظه یاد می‌کند...»

از همین‌جاها عاشقش شده‌ام. حدود 7 سال پیش. تا امروز. تا آن‌جایی که بشود از همه‌ی منبرهایش استفاده می‌کنم. بگذریم از عرفان دات آی‌ارش که به 12-13 زبان است. بگذریم از 12 جلد کتاب عرفان اسلامی‌اش تا تفسیر همه‌ی قرآن و ده‌ها کتاب دیگرش... تا همین محرم امسال که هر روز 5 جا منبر می‌رفت و چهل سال است که منبر تکراری ندارد... خدا نگه‌ش دارد...

پس‌نوشت: 

مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «درون‌گذاری فرهادی» است؛ اصغر فرهادی.


برچسب‌ها: منبر, انصاریان, اسلام
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 20:58  توسط میثم امیری  |  3 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

دکتر ابراهیم فیاض آدمِ صریحی است و ذوالابعادِ با شناختِ هسته‌های بحث‌های فکری‌اش. می‌داند هسته‌ی بحثش کجاست و شاخه‌هایش کجا. اما این همه‌ی کار فیاض نیست. من این شماره را به صراحتِ این مرد می‌دهم. آن چیزی که شخصیت‌های فکری و دانش‌"گاهی ما ندارند. 

مثال می‌زنم: 

سی‌دی ساخته شده با نام این عمار. مثلا در این سی‌دی آدم‌های فرهنگی و سیاسی درباره‌ی فتنه‌ی 88 حرف زده‌اند. یکی از این آدم‌ها ابراهیم فیاض است. بعد جالب است که ابراهیم فیاض در سخنرانی‌اش دفتر رهبری را در وقایع 88 مقصر می‌داند. شاید رفقای جبهه فرهنگی اسلامی فکر کردند که چون فیاض مذهبی است و حامی انقلاب اسلامی است، پس حرفش معلوم است. ولی تحلیل فیاض در سی‌دی این‌عمار بچه مسلمان‌ها متفاوت‌ترین تحلیل بود به خاطر صراحتش. به خاطر خطی نبودنش. به خاطر نادیده گرفتن خطوط قرمز خود ساخته.

بحث بر سر محتوای حرف‌های فیاض نیست. بر سر شکل حرف‌هایش است. بر سر صراحتِ کلامش. 

این‌ها با پرت‌وپلا گویی و یا حرف زدن در مجامع عمومی فرق می‌کند. تقریبا همه‌ی حرف‌های فیاض در جمع‌های علمی و تخصصی مطرح می‌شود. او در این مجموع نظریه‌های نوینش را مطرح می‌کند. کاری که در کتاب‌هایش انجام می‌دهد. او در کتاب‌هایش سعی می‌کند مقلد نبودن و صریح نبودنش را معلوم کند. 

فیاض دکتری مردم‌شناسی و عضو هیات علمی دانش‌کده‌ی علوم اجتماعی دانش‌گاه تهران است. یکی از ویژگی‌های فیاض غیر از آشنایی کامل به دروس حوزه و جبهه‌های جنگ، تسلط به ایران و غرب است. او غرب را از سفرهایش شناخته تا کتاب‌هایی که مطالعه می‌کند. کتاب‌های وبر و گیدنز و هگل را از روی متن اصلی‌اش می‌]خواند. حرف معروف فیاض در همه‌ی کلاس‌هایش این است:

«هنوز کتاب‌های اصلی غربی‌ها در ایران ترجمه نشده است. همین باعث شده ما شناخت خوبی از متفکرین غربی‌ نداشته باشیم. من به آقای خامنه‌ای گفتم که باید همه‌ی این‌ها را ترجمه کنیم».

فیاض 8 سال در حوزه‌ی علمیه درس خوانده و البته در دفاع مقدس حضور فعال داشت. 

او کتاب‌های زیادی را در عین جوانی علمی نوشته و شاید بالغ بر 400 مقاله هم نوشته است. مقاله‌هایی که غالبا در پگاه حوزه و پنجره چاپ شده‌اند. 

درِ کلاس‌های فیاض به روی همه باز است. یعنی شما هر وقت در دانش‌گاه تهران به کلاس فیاض برخوردید می‌توانید در کلاسش حضور یابید و حتی از همان‌جا با او وارد بحث شوید. 

فایل‌های صوتی فیاض را از اینترنت دانلود کنید و گوش دهید و مطمئن هستم فیاض برای شما هم مطلب دارد. فقط باید کمی زیاد فیاض گوش دهید تا مطالبش برای شما قابل استفاده باشد. ممکن است 90 درصد حرف‌های فیاض در یک سخنرانی چرند باشد، اما آن ده درصد باقی‌مانده شاه‌کار است. ببینم آیا شما هم چنین دریافتی از فیاض خواهید داشت یا نه. 

من فایل کامل صوتی یک کلاس کارشناسی ارشد او را در اختیار دارم. فکر کنم کل ترم را در دو شب گوش داده‌ام. فوق‌العاده است. پر از داستان‌های شیرین و تحلیل‌های جدید. 

بخشی از تحلیل‌های جان‌دار و زنده‌ی فیاض را تقدیم‌تان می‌کنم:

هاشمی رفسنجانی در بازگشت از ژاپن گفته بود الگوی ما در بازسازی، ژاپن است، ژاپن کشور سرمایه‌داری خانوادگی است. نه ژاپنی‌ها و نه هاشمی نگفتند که در طول سال‌های بازسازی چقدر زدو بندهای پشت پرده با امریکایی‌ها وجود داشت. نگفتند چگونه فرهنگ شرقی از حافظه مردم سرزمین آفتاب رفت، نگفتند چگونه مردم فقیر در حاشیه توکیو از بیماری و گرسنگی مردند، نگفتند با چه ذلتی نظامیان امریکایی را تحمل می کنند...

فقط برادر هاشمی، فیلمی مشهور به "اوشین" را نشان داد که مربوط به سرگذشت یک گیشا (فاحشه اشرافی) می‌شد. گیشایی که از هیچ تبدیل به صاحب فروشگاه های زنجیره ای شد... ژاپنی‌ها می‌خواستند بگویند از میان چه نکبتی به اینجا رسیده‌اند و این همان حرفی بود که ما از فیلم قیچی کردیم.

شاید فکر می‌کردند همان طور که با سانسور او و زندگی اش را غسل تعمید داده‌اند می‌توانند بدون آلوده دامنی ایران را به سرزمین صنعتی و تجاری تبدیل کنند.

وقتی این تحلیل را شنیدم، به معنی واقعی کلمه از این دقت نظر و همانند‌سازی و شبیه‌یابی فکم کش آمد. انصافا تیزبینی یک منتقد غیر مقلد را در آن می‌بینی. این غیر از این تحلیل‌های آب‌دوغ‌خیاری است که هاشمی را نفی می‌کند. 

بخشی از نگاهِ تاریخی صریح دکتر ابراهیم فیاض را در زیر می‌بینیم:

«

«فروید»، فلاسفه بی‌توجه به مردم را انسان‌هایی عقده‌ای می‌داند. او نیز متفکری زندگی‌گرا بود. «نیچه» نیز به افکار کاملاً ذهنی اشکال می‌گرفت، هرچند او نیهلیستی خراب افتاده بود، ولی توجه به زندگی مردم تفکر او و دیگران را گرم و زنده می‌کند. به تهران نگاه کنید. معمولاً نام عرفا را بر خیابان‌های پائین‌شهر می‌گذارند، حافظ و ابوسعید و مولوی؛ اما ملاصدرا و میرداماد در شمال شهر هستند. گویا تصادفی نیست، بلکه به نظر می‌رسد درگیری عرفان و فلسفه، تا حدی یک نوع درگیری طبقاتی نیز هست. ابن‌سینا و ملاصدرا از خانواده‌های سطح بالا بودند که می‌توانستند کتاب برای خواندن و چراغ برای دود خوردن فراهم کنند، اما کار صوفی با زاویه و لباس پشمی و روزه و تسبیح راست می‌شود که این‌همه نیازی به مکنت ندارد و پس از صفویه نیز همین درگیری ادامه داشت. 

اصولاً علمایی که به مردم نزدیک بودند، یعنی اخباری‌ها و کسانی که به مرکزیت فقه در گفتمان

 اسلامی اعتقاد داشتند، به مردم تقرب می‌جستند، ولی فلاسفه و سپس اصولیان که 

بیشتر عقل‌گرا بودند، غالباً به نخبگان نزدیک می‌شدند. در همان دوره در غرب فلاسفه‌ای مانند

 «کانت» و «فیخته» و «هگل»، کسب و کاری جز تدریس به شاهزادگان نداشتند، ولی بودند اشخاصی 

نظیر «شوپنهاور» و «مارکس» که دور از مال و منال زندگی می‌کردند و تفکری در انتقاد به عقل‌گرایان

 داشتند. در ایران نیز از فتحعلی‌شاه تا ناصرالدین‌شاه، اصولگرایان پیروز می‌شوند.

 البته «شیخ انصاری» تلاش می‌کرد علم اصول را به قید فقه به عنوان دانش اصلی درآورد،

 اما در ادامه اصولگرایان از یک‌سو بر استقلال علم اصول صحه می‌گذارند و از سوی دیگر در 

عمل با مشروطه‌خواهان همراه می‌گردند. گاه آدم فکر می‌کند مرحوم نائینی و مرحوم آخوند 

خراسانی و... توجیه‌کنندگان مشروطه غربی بودند. در مقابل «کاظم یزدی» و

«شیخ فضل‌الله

 نوری» مشروعه‌خواه و ضد‌مشروطه از آب درآمدند. شاید این‌طور باشد که فقها که بیشتر شرعی 

هستند، به مردم نزدیک‌اند، ولی اصولیین (که بیشتر عقلی هستند) به نخبگان و سرچشمه 

نخبگی

 جدید، یعنی غرب نزدیک بودند. عجیب اینجاست که بسیاری از مشروطه‌خواهان با دوره اول

 رضاشاه هم کنار می‌آیند (قبل از کشف حجاب). 

این در حالی بود که فقها همواره با بدبینی به مشروطه رضاخان نگاه می‌کردند. برای مثال آقا شیخ عبدالکریم حائری با نوعی سکوت و مقاومت منفی از کنار همه ماجرا گذشت و حوزه علمیه قم را بنا کرد که هیچ‌گاه اصولی و یا غربگرا نشد. 

»

ابراهیم فیاض دوست‌داشتنی است. در دفترش به روی همه باز است. کتابی درباره‌ی هویت جنسی هم دارد. او نظریات جالبی در مورد سکس دارد. نظریاتی که به این راحتی منتشر نمی‌شوند. همین کتابش هنوز منتشر نشده است. 

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام درباره‌ی استاد حسین انصاریان است. 


برچسب‌ها: فیاض, صراحت, 88
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:8  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت: 

فراستی بودن خوب است. نه مثلِ فراستی بودن. بل‌که فراستی بودن. تفاوت است بین این که مثل یک آدم باشی تا آن آدم باشی. فراستی بودن یعنی مقلد نبودن، یعنی اندیشه کردن درباره‌ی چیزی که همه حتی درباره‌ی آن هم‌نظر هستند، یعنی به انسان اندیشیدن، یعنی کشف کردن. یعنی نقد کردن. 

ممکن است شما جنس بی‌ارزشی در دستت باشد و همه بگویند آن با ارزش است. در حالی که خودت ارزشش را می‌دانی. بنابراین با پروپاگاندای دیگران گول نمی‌]خوری و خودت می‌دانی که چه چیزی در دست داری. زمانی هم چیزی باارزشی در اختیار داری و همه آن را خزف می‌پندارند. بگذار بپندارند. تو که نباید شک کنی و نباید تحت تاثیر تبلیغات قرار بگیری. دلیلش این است که تو درباره‌ی آن‌چه داری به یقین رسیده‌ای و آدمی باید برای یقینش لج‌بازی به خرج دهد و کوتاه نیاید. 

نمی‌دانم مخالفت‌های فراستی درست است یا نه. نمی‌دانم نظرهای او پیرامون سینمای ایران و فیلم‌ها صحیح است یا نه. همه را به چوب بی‌ارزش راندن کار باارزشی است یا نه.  این‌ها موضوعِ این نوشته نیست.

اما آن‌چیزی که من دوست دارم در حزب کسی نبودن، در خطِ باندی جا نگرفتن، و عین حال در نظر داشتن نُرم‌ها است. البته شاید آن نُرم چندان نُرمِ خوش‌تعریفی نباشد، ولی مهم این است که نُرم است. مهم این است که توانسته پایه‌هایی برای اصول فکری‌اش برگزیند. مثلا با این تابو که همیشه فاشیزیم را بکوبد...

فراستی حتی منتقدِ علاقه‌مند به سینمای بچه‌مسلمان‌ها نیست. به موقعش، مثل همین روزها که یه حبه قند را می‌کوبد، فیلم آنان را هم می‌زند. فراستی دقیقا توانسته خودش باشد. و سر خودش هم کلاه نگذاشته است. و به طور نسبی در نقدهایش به تناقض نرسیده است. 

داشتن اصول فکری آن چیزی است که فراستی ما را بدان فرا می‌خواند. شبیه‌ فراستی نباشیم، ولی فراستی باشیم. یعنی لااقل این صفتِ‌ روشن‌فکری را حفظ کنیم. و آن هم دوری از تفکر قبیله‌ای و یا تفکر گله‌ای است. این که چون همه این را می‌گویند باید درست باشد. 

پس‌نوشت: 

مطلبِ بعدی‌ام درباره‌ی دکتر ابراهیم فیاض است. 


برچسب‌ها: فراستی, نقد, سینمای ایران, روشن‌فکری
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:24  توسط میثم امیری  |  2 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

5 شخصیت مهم

یا لطیف

پیش‌نوشت:

ندارم.

بدن‌نوشت:

هر کسی عکس زیبای صفحه‌ی خانگی سید حسین را در فیس‌بوک ببیند مجاب می‌شود که چیزی در موردش بگوید. البته من قبل از این تجربه، بعد از خریدی که از کتاب‌فروشی کنارِ سینما سپیده، همان جایی که حمید حبیب‌اللهِ معروف کار می‌کند، انجام دادم مجاب شدم که در موردش بنویسم. 

من در اصل متولد سی‌ام شهریور 1365 هستم؛ دقیقا سید هم همین طور است.

سید حسینی شکوه دوستِ‌ سال‌های کارشناسی‌ام است؛ هم‌اتاقیِ چهار ساله‌ام. روزِ اول که دیدمش فکر نمی‌کردم او یکی از بهترین دوستانم باشد. روز اول بود. مهر 1383. دیدم در اتاق 53 خوابگاه 23ی خرداد دانش‌گاه تربیت معلم جوانی لاغر اندام با عینکی که فریمش قدیمی شده بود قدم می‌زد. شلوار پارچه‌ای گشادِِ مغزپسته‌ای ساسون‌دار و پیراهن سفیدِ‌ بلندِ‌ ماشی رنگی به تن دارد و فکور جلوه می‌کند، ولی قیافه ندراد. ازش خوشم نیامد. از همه‌ی دوستانِ‌ خوبِ‌ عمرم در بارِ اول خوشم نیامده. همچون حسین عربی و حجت صیادی و خیلی‌های دیگر. نگاهِ اول در نظرم بی‌ریخت جلوه کردند. ولی سرِ‌ همین قضاوت عجولانه خدا آنان را در نظرم زیبا جلوه داد و بهم درس داد که قضاوت تا به کجا؟

سید از همان روز اول بنیادگرا و متشخص و محکم در مسائل اعتقادی نشان داد. اصول کاری و اخلاقی را رعایت می‌کرد. بدون روتوش.

سید من را هم بنیادگرا کرد. سید من را با اسلام آشنا کرد. من در آن روزگاران افه‌های روشن‌فکری داشتم. آثار روشن‌فکران را می‌خواندم و روزنامه‌های روشن‌فکری مطالعه می‌کردم. اما سید تغییرم داد. سید من را به این نتیجه رساند که موسیقیِ آن‌ورِ‌آبی گوش ندهم. سید من را به این نتیجه رساند که دیپلماسی دستگاه دوم خرداد خوب نیست. من را به این نتیجه رساند که پاسور بازی نکنم. سید کتاب هم پیش‌نهاد نکرد. من را دنبال نخود سیاه نفرستاد. خودش نشست و سعی کرد مستدل با من حرف بزند. او فهمید که ارزشِ من به عنوان یک انسان بیش‌تر از نویسنده‌هایی است که ممکن است خودش هم نشناسد.

من امروز البته روزنامه نمی‌خوانم تلویزیون نگاه نمی‌کنم ولی کتاب‌های روشن‌فکران را می‌خوانم. سید علاقه‌مندی‌هایم را تغییر نداد، بل‌که عمیقم کرد. سید کاری کرد آدمی مارکتی نباشم. مثلا به این دلیل که همه می‌گویند این کتاب یا این فیلم خوب است نگویم خوب است. بل‌که خودم به این نتیجه برسم چه خوب است و چه بد است. این کاری بود که سید کرد؛ عمق‌بخشی و به یادآوردن ریشه‌های هویت اسلامی..

او با رفتارش من را دل‌داده‌ی اسلامِ خمینی کرد. البته این درگیری و سیر تغییر من حدود دو سال طول کشید. ولی سرد نشد. با من رفاقت کرد. حرف زد. مهم‌تر از همه با من رفتار کرد و معاشرت. و او بود که همیشه می‌گفت که برای نماز صبح بیدارش کنم و هندوانه زیر بغلم می‌گذاشت که «هیچ کس نمی‌تواند به‌تر از تو من را برای نماز صبح بیدار کند. بیدار کردنت واقعا آرام و تخصصی است». 

او البته آن قدر محکم بود که از وسایل کسی که نماز نمی‌خواند استفاده نمی‌کرد. دمپایی‌اش را نمی‌پوشید. ولی با همان فرد هم معاشرت می‌کرد و باهاش خوب تا می‌کرد. آن قدر که همان بی‌نماز هم می‌گفت: «سید آدم فهمیده‌ای است. خیلی بچه‌ی خوبی است».

البته سید نباید با خواندن این متن فکر کند همه‌ی کارهای خودش کرده است. پس نمازهایم از ترم اول چه؟ پس پول حلال پدرِ عزیزم چه؟

خرداد 84 بود. من حامیِ هاشمی بودم و او احمدی‌نژادی بود. من او را به اهمیت مدیریت کشور ارجاع می‌دادم و او از عدالت سخن می‌گفت. او هیچ‌گاه حامیِ احمدی‌نژاد نبود، همان طور که من هم حامی هاشمی نبودم. ولی این دو طرف‌داری نمودار از منظومه‌ی فکری و اولویت‌های اندیشه‌های ما بود. بعدها در خرداد 88 هر دوی‌مان بین محسن رضایی و احمدی‌نژاد باز هم به دومی اعتماد کردیم... خرداد 88 هم سید همان سیدِ سال 83 بود. باز هم اهل نگاه و تجربه و صحبت و گفتگو. سید با وجود این که روحیه‌ای نظامی داشت و عاشق جنگنده و خلبانی بود، ولی بسیار آرام و اهل گفتگو بود. ما یک بار هم با هم درگیر نشدیم... سال 88 هم سید اهل تجربه بود.

سید جان یادت است که هم در راه‌پیمایی 28 خرداد سبزها شرکت کردیم و هم در نماز جمعه‌ی 29 خرداد. یادت است می‌خواستیم ببینیم. درست است که هر دوی‌مان پیش‌فرض داشتیم. ولی علاقه‌مند بودیم ببینیم و مشاهده کنیم و بر اساس دیده‌های‌مان صحبت کنیم. و بعد از بر اساس همین دیده‌ها بگوییم که راه حل انقلاب اسلامی نباید مقابل قرار هم دادن بسیجی‌ها و آخوندها و دانش‌جوها و در کل مردم باشد...

سید هیچ‌گاه عضو تشکیلات بسیجِ دانش‌جویی یا دیگر تشکل‌های مذهبی دانش‌گاه نشد. اما یک سال عضو فعال انجمن غلمی فیزیک بود. همین.

سید هیچ وقت سر خودش کلاه نگذاشت. و همین طور سر من. این مهم‌ترین ویژگی معرفت‌شناختی سید بود. سید شاید بهترین تجربه‌ی دوستی من باشد.

بعدها سید در دانش‌گاه علم و صنعت کارشناسی ارشد خواند و آن‌جا هم کارهای فرهنگیِ پررنگ‌تری کرد. بعد هم از یکی از دانش‌گاه‌های معتبر سئول که جزو صد دانش‌گاه اول فیزیک دنیا است بورس گرفت و الان دکتری می‌خواند در بلادِ چشم‌بادمی‌ها. 

سید عشق بابایی و صیاد شیرازی بود، و مثل آن‌ها محکم بود. و مثل بابایی رئوف و نرم بود و همان طوری تغییر می‌داد. و همان طور  مانند صیاد نوشته‌هایش حتی اس‌ام‌اس‌هایش را با به نام خدا آغاز می‌کرد.

اهل افه نبود. اهل انگشتر و تسبیح نبود. یعنی به هیچ وجه اهل تظاهر نبود. کتوم بود و ساکت. به این راحتی‌ها بحث نمی‌کرد. و البته بسیار منطقی بود. اهل بگو‌مگو نبود. بابرنامه بود. از تندخوانی تا نینجو تا خط؛ همه چیزش را سعی می‌کرد بهبود دهد. همیشه سعی می‌کرد کمرش مانند کنگ‌فوکارهای باریک باشد. یکی از کمر باریک‌ترین آدم‌هایی که در عمرم دیدم و این نتیجه‌ی نظم و برنامه‌ی زندگی‌اش بود. با بدنی ورزیده و بازوهایی قوی.

خدا سید را جلوی رویم گذاشت تا بعدتر بتوانم عاشق جواد عبدی هم باشم. وگرنه اگر جواد عبدی، که فاندامنتالیست بسیار قوی است و به همین قوت با مرام و دلسوز و پاک است، را سال 83 جلوی رویم می‌گذاشت شاید از دین زده می‌شدم. و چقدر خدا مومن‌های خوبی دارد... و چقدر جالب آن‌ها را کتگورایز می‌کند... و آرام آرام جلو روی بندگانش قرار می‌دهد.

بالاخره این که:

چطور ممکن است من صد نفر از آدم‌های فرهنگی این مملکت را معرفی کنم و از تاثیر سید بر شخصیتم به سادگی بگذرم. چطور می‌شود؟

دوستی با سید کاری سودمند است. این نشانی فیس‌بوک اوست (امیدوارم سید حالت با کیفیت عکس فیس‌بوکش را برایم بفرستد). 

عکس‌هایی از سیدِ عزیز:




پس‌نوشت:

«آخرین کتابی را که خوانده‌ام» را به روز نکرده‌ام. دعا کنید این چند کتابِ در دستِ خواندن را زودتر تمام کنم تا دوباره طوفانی از معرفی کتاب را شاهد باشید... فعلا رمان «مرگ و پنگوئن» من را گرفته است. خواندن برخی کتاب‌ها سخت است. 


برچسب‌ها: سید حسین حسینی شکوه, حمید حبیب الله, هم‌اتاقی, دانشجویی, اصلاحات, بنیادگرا, هاشمی, احمدی‌نژاد, 88, سبز
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 8:14  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لیطف

پیش‌نوشت:

1. غروب همین چهارشنبه بود. بالای جهانِ کودک، تقاطع میرداماد با جردن منتظر تاکسی بودم. با بلوز سبز ارتش و موی تراشیده و صورتِ گردی که در آن ریشِ نامرتبی هم پخش شده بود. ماشین‌ها می‌آمدند و چراغ می‌دادند و نور چراغِ مشتاق‌شان می‌خورد توی چشمم، ولی نگه نمی‌داشتند. فکر کردم بدجا ایستاده‌ام. ولی وقتی مطمئن شدم که کناره‌ی خیابان ایستاده‌ام تعجبم بیش‌تر شده بود. بعد از چند بار چراغ دادن و نایستادن، سرم را برگرداندم. او را دیدم با روسری حریرِ سفید، همانند دسته‌گلی که در روبانی جمع شده باشد، صورت و مویِ فرخورده‌اش را نمایش می‌داد... 

بدن‌نوشت: 

درگیر موضوعی شده بودم که فکر می‌کردم داستان بدِ سال‌های بعد ما خواهد بود. موضوع هم‌جنس‌گرایی چه به عنوان یک حس به ثبوت نرسیده و یا چه به عنوان یک الگوی انتخاب شده و یا به عنوان یک پیشه‌ی پاندازانه‌ی حراج کننده‌ی تن تنابنده‌ها مساله‌ی درگیرکننده‌ای برایم بود. در هر کدام از این صور آن را خطرناک برای آینده مملکت می‌دانستم. 

در این ره‌گذر آثاری را مطالعه کردم و توانستم داستان‌مانندی را هم بنویسم که امیدی به چاپش نیست و حتی همان به‌تر که چاپ نشود. در میان آثاری که مطالعه کردم کتاب‌ها و وبلاگ‌های متعددی را دیدم. از کتاب معتبر و جهانی روان‌پزشکی کاپلان و سادوک بگیرید تا وبلاگ‌های این هم‌جنس‌خواه‌های وطنی تا اظهار نظر پزشکان. حتی دو ماه زودتر هم وقتی از یکی از دکترهای معتبر مسائل جنسی در بالای شهر وقت گرفتم و با او هم صحبت کردم. 

نماینده‌ی نظر اسلام را آقای جوادی آملی در نظر گرفتم. و از این انتخاب خشنودم. ایشان در بحث‌های تفسیری انصافا معقول و مطابق سنت اسلام به بحث و فحص می‌پردازند. از لای عبای قهوه‌ای رنگ‌شان کتاب‌ها را بیرون می‌آورند و روی منبر آن را با آیات قرآن تطبیق می‌دهند و پس از انعقاد نظر همه‌ی علمای صاحب‌نظر به توضیح نظر خودشان می‌پردازند. 

کلاس تفسیر آقای جوادی آملی جزو شلوغ‌ترین کلاس‌ها در قم است و تا کنون تقریبا بیش از نیمی از قرآن را تفسیر کرده‌اند. کلاسی که در مسجد اعظم هر روز یک ساعت قبل از اذان ظهر و معمولا بعد از کلاس خارج فقه آقای نوری همدانی برگزار می‌شود. 

همیشه‌ی خدا طالب کلاسِ تفسیر ایشان نبودم، ولی به وضوح از تفسیرهای عمیق و کارآمد ایشان در بحث هم‌جنس‌گرایی استفاده کردم. مبحثی که در آن با برهوت نظر و ایده و نوشته از سوی علمای مسلمان مواجهه هستیم. با این وجود تفسیر آقای جوادی از آیات 69 الی 83 سوره‌ی مبارکه‌ی هود برایم زیبا جلوه کرد و حتی به نوعی پاسخ به سوالات ذهنی‌ام بود. برایم جالب بود که سوالات ذهنی‌ام در مبحث اشاره شده هدف کلاس آقای جوادی نبود، ولی تسلط به قرآن این هدیه را به ارمغان می‌آورد. همین که یک مساله را با تمام جوانبش در نظر داشته باشی.

شما هم در این‌جا این مباحث را دانلود کرده و از بحث ایشان استفاده کنید. 

پس‌نوشت:

کتاب جنگل واِژگون سالینجر را هم خوانده‌ام. کتاب قابل توصیه‌ای است؛ نه به قدر ناطور دشت. 


برچسب‌ها: عبدالله جوادی آملی, تفسیر قرآن, تسنیم, سالینجر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 12:23  توسط میثم امیری  |  یک نظر

یا لطیف 

بدن‌نوشت:

من آدم موسیقی‌بازی نیستم. شجریان و یا هر استاد آواز دیگری را چندان، به لحاظ موسیقیایی، نمی‌شناسم. اما به نظرم ربنای شجریان برای من یعنی افطار نزدیک است. یعنی پدرم گوسفندها را دوشید و مادرم شیر را از صافی سفیدی گذرانده و آن را روی اجاق گذاشته و شعله‌ی مهریان گاز با مولکول‌های شیر بازی‌بازی می‌کند و شبکه‌ی استانی مازندران ربنای شجریان را پخش می‌کند. فرنی به رنگ استخوانی، کتلت به نرمی مخمل و سبزیِ تازه‌ی استوار و شنگول باغ‌مان که به همت زمین دوپینگ شده با کود گوسفندان بالیده، همگی اذانی را انتظار می‌کشند... 

ربنای شجریان در سال اول دانش‌گاه یعنی آخرِ نوستالوژی. آن هم در آن منظره‌ی خیره کننده‌ی تراس اتاقم؛ هنگامه‌ی غروب که خورشید مانند شهیدی که در خون غرق شده باشد، آخرین نورهایش را با سماجت بر آسمان می‌پاشید و در نهایت پشت کوهی ترسان قایم می‌شد... یعنی از دست دادن سفره‌ی تترون چارخانه‌ی مادر؛ و به دست آوردن سلف سرویس‌های خشک با میزهایی آهنی و صندلی‌های گردان، همه به رنگ نقره‌ای و غذای بی‌روح. سبزی بی‌سبزی... 

شجریان را به احترام دوران نونهالی و نوجوانی انتخاب کرده‌ام. به احترام آن لحظات عرفانی. لحظاتی که دیگر برایم تکرار نشد. شجریان همان شجریان است، اما من دیگر ریسمان ارتباطم با آسمان آن چنان مستحکم نیست... 

شجریان را در این لیست قرار می‌دهم فقط و فقط به خاطر ربنایش و حسی که من سال‌ها با آن داشتم. حس گم‌گشته‌ای که هنوز نتواسته‌ام ریکاوری‌اش کنم. 

پس‌نوشت:

چندین کتاب خوانده‌ام. به طوری که از دستم در رفته است. یعنی مطمئن باشید غیر از دفاع لوژین که در کناره‌ی وبلاگم معرفی شده، آثاری چون خواب خوبِ بهشت؛ نوشته‌ی سام شپارد، بیابان تاتارها، نوشته‌ی بوتزنی، مدرسه‌ی قدیم نوشته‌ی توبیاس وولف، و کتابی از نشر نی را که بیش‌ترش به صورت گفتگوی تلفنی بود و نامش اعتماد نوشته‌ی دورفمن را نیز خوانده‌ام. هر سه‌ی این‌ها آثاری قابل توصیه هستند مخصوصا کتاب ترسناک بیابان تاتارها. همچنین کتابی از هاینریش بل، آقای جوادی آملی، ایتالو کالوینو، و پل آستر را نیز زخمی کرده‌ام.  که قطعا کتاب جوادی آملی را خواهم خواند.


برچسب‌ها: شجریان, ربّنا, دانشجویی, ریکاوری حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:32  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف 

پیش‌نوشت: 

1. از فواید مرخصی مطلبی است که امشب دارم می‌نویسم. 

2. این مطلب لااقل تا 10 محرم تغییر نخواهد کرد. وقتِ دل‌شوره‌های زینب است. این دل‌شوره از همین حول و حوش شروع می‌شود تا دهم محرم. دهم محرم این دل‌شوره تبدیل به زیبایی می‌شود. ما هم عزاداریم به خاطر این دل‌شوره. چون ابتلا به قدری عظیم است که زینب نگرانِ لحظه‌ی روز دهم است. وقتی دید در روز دهم که بندگی کامل شد و وجوهش شکل گرفت آرام شد. آن خطبه خواندن نتیجه این آرام شدن است. نگرانیِ زینب ما را نگران می‌کند تا روز دهم. تا لحظه‌ی قتل‌گاه. ولی وقتی قتل‌گاه رخ داد و پیش‌نمایش صحنه‌ی آخر را عبدالله بن حسن به خوبی اجرا کرد دل زینب رو به آرامی گرایید. «او می‌نشست و من می‌نشستم...» این روایت کامل‌ترین روایت از بلوغ نزدیک‌ترین زنان به فاطمه‌ی زهرا است. آدم نوعی کامل شدگی را حس می‌کند. بعد از این کامل شدگی است که ما هم آرام می‌شویم. بساط روضه را جمع می‌کنیم و سفره‌ی غذای ظهر روز دهم را پهن می‌کنیم. اگر کسی پرسید: «چرا به جای بعد از عاشورا، شما قبل از عاشورا عزاداری می‌کنید»؟ به نظرم جواب بالا جواب مناسبی است. راستی عده‌ای پیدا شدند و می‌گویند چرا سینه‌زنی. یعنی در دهه‌ی عزا و بلوغ حسی شیعیان و اوج هم‌ذات‌پنداری با اهل بیت یک عده آدم یادشان افتاده که چرا سینه‌زنی. بگذریم که این دهه وقت پاسخ به چنین سوالاتی نیست. اما می‌توان جوابِ‌ محمود کریمی را به‌شان داد: 

سائلی پرسید از چه رو می‌زنی محکم به روی سینه‌ات/ گفتم او را من بدین سینه زدن، خانه‌تکانی می‌کنم. 

بدن‌نوشت: 

بعد از سومین باری که «یه حبه قند» سید رضا میرکریمی را دیدم به این نتیجه رسیدم که این مطلب را بنویسم و دو نام دیگر را هم وارد لیست صدتایی‌ها بکنم. یکی سید رضا میرکریمی جوینده‌ی انسانِ ایرانی و دیگری محمود کریمی مداحِ هویت‌یخش و بارورساز آهنگِ  مداحی خصوصا عزای حسینی. 

اما چه ارتباطی است بین این دو نام؟ 

ربط بین این‌ها را وقتی یافتم که برای سومین بار فیلم «یه حبه قند» را دیدم. 

پس از دو بار دیدن یه حبه قند برایم مبتذل جلوه کرد و متعجب شدم که به چه مناسبت بچه‌های مومن «سعادت آباد» را که نموداری صحیح از حداقل چند صد هزار خانواده‌ی ایرانی است دستِ کم گرفتند! پس از دوبار دیدن:

 «یه حبه قند» فیلمی نبود که مسائل مبتلا به ما را بررسی کند. «یه حبه قند» به فرار کارگردان می‌مانست از جامعه‌ای که در آنیم. او زندگی گذشته شده و دمده‌ای را نشان داد که به کار نمی‌آید. زندگی که معلوم نیست که در کجای ایرانِ پیچیده جریان دارد. زندگی که پیچیده نیست. موبایل آیفون و لپ‌تاپ و شوهر خارجی هم شبیه تکه‌ای است که به زور به فیلم چسبانده شده و بسیار ناباورانه است. چنان مضحک که حتی در زمینه‌ی فیلم هم نه ما و نه حتی خود شخصیت‌های فیلم هم قانع نمی‌شوند که چرا پسند با خانواده‌ی وزیری‌ها می‌خواهد وصلت کند. وصلتی که خودِ پسند هم به آن شک دارد. بنابراین تکه‌های وام گرفته از مظاهر مدرنیته در بی‌منطق‌ترین حالت خود قرار دارند. فیلم «یه حبه قند» هیچ ربطی به ما ندارد و هیچ روایتی هم از ما ندارد. حتی اصل داستان هم پادرهوا و بی‌منطق است. «یه حبه قند» چیزی را نمایش می‌دهد که دیگر نیست. وجود ندارد. نوعی در رفتن از نوعی ناامیدی است که کارگردان را فرا گرفته. «یه حبه قند» هزینه‌ی ناامیدی یک کارگردانِ خوب است. 

این تحلیل از «یه حبه قند» پس از سه بار دیدن هم به قوت خودش باقی است و نفهمیدم کاگردانی که فیلم «به همین سادگی» را ساخت و یا «این‌جا چراغی روشن است»، به چه مناسبت سراغ داستانی رفته وا رفته، بی‌منطق با شخصیت‌هایی ساده و سرراست و بدون پیچیدگی! 

اما من منتقدِ سینمایی نیستم که روی کاستی‌های آن مانور بدهم و یا بخواهم از مناظر گوناگون کریه بودن این فیلم را نشان دهم. که البته زشتی، نه به معنای اخلاقی، در «یه حبه قند» کم نیست.

اما بعد از سومین تجربه‌ی دیدن «یه حبه قند» با صحنه‌هایی از فیلم گریستم. همین صحنه‌های عالی و ظریف و کم نقص را الحاق کردم به همه‌ی کارنامه‌ی میرکریمی و نام او را سزاوار صدتایی‌ها دانستم. اما می‌خواهم پیرامون آن صحنه‌های کم‌مانند صحبت کنم و البته بگویم این‌ها چه ربطی دارد به محمود کریمیِ مداح؟

صحنه‌های مورد علاقه‌ی من:

 یکی بازی چند پسر بچه و دختر بچه کنار هم است، دیگری صحنه‌ی شیر خوردن طفل‌هاست، دیگری صحنه‌ی  پنهان شدن طفلی دو سه ساله زیر چادر مادرِ پسند است و آخری هم صحنه‌ای است که دو دختربچه زیر پناه‌گاهی ساختگی شام‌شان را میل می‌کنند و از بزرگ‌ترشان تشکر می‌کنند که برای‌شان خانه ساخت. 

همین. این صحنه‌ها به قدری طبیعی و واقعی بود که من به سرعت یاد تناقض افتادم. تناقضی معروف که دل آدم را کباب می‌کند. پارادوکسی که اکثر روضه‌خوان‌ها از آن استفاده می‌کنند. و آن هم این که: «این‌جا این اتفاقِ خوب افتاد اما کربلا چه»؟

چنان خودم را به این بچه‌ها نزدیک حس کردم که دلم برای روضه‌ی بچه‌ها کباب شد. این بچه‌ها به همت استادی سید رضا میرکریمی و نمایش شگفت‌انگیزش من را پرتاب کرد به کربلا و روضه‌های کریمی. 

از کجا شروع کنیم؟ از همه‌ی طفل‌های کربلا شروع کنیم تا عبدالله بن حسن؛ با حال و هوای کریمی و شعرها و آهنگ‌های ناب و پیش‌برنده‌اش. 

دیدی که چقدر بچه‌های 6 ماهه‌ی «یه حبه قند» زیبا شیر می‌خوردند؟ چقدر ناز بودند. دیدی تحمل گریه‌شان را نداشتی. تحملِ بی‌قراری‌شان را نداشتی... دیدی قلبت تالاپ تالاپ می‌زد برای بی‌تابگی‌شان... 

اما... 

«تو خیمه‌ها یکی بی‌تابه بی‌تابه بی‌تابه/ تو گهواره یکی بی‌خوابه بی‌خوابه بی‌خوابه

تو گهواره یکی گریونه گریونه گریونه/ مشک عمو دیگه بی‌آبه بی‌آبه بی‌آبه

وای علی لای لای/ وای علی لای لای» (محرم چهار سال قبل-شب هفتم)

نگران گریه‌های شیرخواره‌های «یه حبه قند بودی» پس گوش بده:

«گریه کم‌تر کن/ مادرت زاره/ وای تا به در خیمه آب راهی نداره/ آب/ خیمه/ عطش/ اشک و شراره/ لالایی برات می‌خونم تا این که دووم بیاری/ باید تا عمو برسه/ دندون رو جیگر بزاری/ گریه کم‌تر کن/ قحط آبه می‌دونی/ مُردم از سرگردونی/ قهری با مادر انگار/ روتو برمی‌گردونی/ گریه کم‌تر کن/ لالایی برات می‌خونم تا این که دووم بیاری...»(محرم سه سال پیش- شب هفتم)

حماسی هم دوست داری برایت نقل می‌کنم:

« از بین خیمه اومد سرباز شش ماهه ای بابا/ قنداقه بر تن کفن پوش ثارالله ای بابا/ من مرد مردم حیدری‌ام بابا/ مردِ نبردم اکبری‌ام بابا/ وای وای وای وای» (محرم دو سال پیش- شب هفتم)

و تا روضه‌های پارسال. من پیشنهاد می‌کنم

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab7Moharram%5b12%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab7Moharram%5b29%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab7Moharram%5b33%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b08%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b11%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b27%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab4Moharram%5b02%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b01%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b08%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b26%5d.wma

و

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab3Moharram%5b28%5d.wma

و خیلی‌ها دیگر را که در همین نای دل قابل دریافت است گوش کنید. همه هم روضه‌ی بچه‌ها است. بگذریم از کارهای فوق العاده‌ی کریمی در مدح حضرت علی اکبر و حضرت حسین و حضرت عباس. واقعیتش این حس من نسبت به صدای کریمی یک حس شخصی است. شاید بگویی من هر مداح دیگری را به تناوب گوش می‌دادم چنین حسی می‌داشتم. اما متفاوت بودن کریمی به رعایت یک عادت برنمی‌گردد. بل‌که به سبک‌های متفاوت و آهنگ‌ها و موسیقی آن هم برمی‌گردد. مساله‌ای که شنیدن یک شعر را در ذهن آدم خاطره‌انگیز می‌کند.

حتما شده موسیقی یک شعر برای شما بسیار عادی جلوه کند، اما وقتی آن شعر به صورت دیگر خوانده می‌شود توجه‌تان جلب می‌شود.

وقتی یه حبه قند را می‌دیدم ذهنم پر شد از روضه‌های کریمی... انگار کسی داشت روضه‌ی بچه‌ها می‌خواند. بچه‌های کوچک نقشِ بچه‌های روضه را بازی می‌کنند. می‌بینید آن‌ها را یاد کربلا می‌افتید و این که یک انسان تا چه حد، حتی با سن کم، می‌تواند تکامل بیابد.

پس‌نوشت:

1. در روضه‌های‌تان و شیرینی گریه‌های‌تان ما را دعا کنید. دهه‌ی تکامل فرا رسیده است. این دهه زندگی بسیاری از آدم‌ها را تغییر داده. این دهه نتیجه‌ی مهم‌ترین دل‌شوره‌ی دینی ما است؛ دل‌شوره‌ی زینب...

2. این هم تکه‌ای از روضه‌ی روز عاشورای پارسال محمود کریمی. فرض کن دل‌نوشته است؛ همه‌ی حرف زینب در لحظه‌ی آخر.چقدر قشنگ گفت محمود کریمی. همه‌ی حرف عاشورا از زبان زینب. همه‌ی آرزوی زینب. چقدر گویا: «تموم این سفر/ بارش رو شونه‌ی منه» البته پر طمطراقش می‌شود: «سر نی در نینوا می‌ماند اگر زینب نبود/ کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود». اما تکه‌ی روز عاشورای پارسال: 

http://multimedia.nayedel.ir/golchin/Golchin-Shab11Moharram%5b02%5d.wma

«نمی‌شه باورم که وقت رفتنه/ تموم این سفر/ بارش رو شونه‌ی منه/ کجا می‌خوای بری/ چرا منو نمی‌بری/ حسین این دم آخری/ چقدر شبیه مادری/ باید جوابتو با نفسم بدم/ بدون من نرو/ تو رو به کی قسم بدم/ قرارمون چی شد/ که بی‌قرار هم باشیم/ که هر چی پیش اومد/ بی‌قرار هم باشیم...»


برچسب‌ها: عاشورا, محمود کریمی, میرکریمی, یه حبه قند, روضه, نوحه, وداع حضرت زینب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 18:43  توسط میثم امیری  |  3 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چهار شخصیت مهم

یا لطیف

پیش‌نوشت:

1. قرار بود چهار و پنج با هم باشد و برای دو هفته‌ی دیگر. ولی من هفته‌ی بعد قطعا نمی‌توانم مرخصی داشته باشم. ضمن این که واقعه‌ای باعث شد که من چهار و پنج را تبدیل کنم به پنج و شش و البته موکولش کنم با دهه‌ی محرم. یکی دو روز مانده با عاشورا پنجمین و ششمین نفر را از لیست صدتایی‌ها معرفی خواهم کرد. 

بدن‌نوشت: 

دوستی به من پیش‌نهاد کرده بود در موردِ آقای خامنه‌ای یا به قول خودش امام خامنه‌ای بنویسم. جرقه از آن‌جا خورده شد. دیروز هم حمید با نگاه به کوتاه‌نوشت‌های «بی‌باهم‌ها» از این قلم، که هنوز جایی منتشر نشده، گفت: «پس رهبر را قبول داری»! این هم جرقه‌ی دوم. اما انفجار زمانی روی داد که «کافه کراسه» را دیدم.  

کافه آن طور که معروف است جایی است که یک عده آدم معمولا هنرمندها و روش‌فکرها و توی این مملکت دگر اندیش‌ها در آن حرف می‌زنند و چیز می‌خورند. 

همه چیز این کافه هم غربی است. از مبدا و شروعش تا امروزش. تا دکراسیونش. تا غذاهایش. تا حتی آدم‌هایش. 

یک عده آدم هم توی این مملکت پیدا شدند و این غربی بودن را شر بودن تعبیر کردند و به خلق‌الله توصیه می‌کنند که تا آن‌جایی که می‌شود از مدرنیته و اقتضائاتش دور شوید. حتی چنین اعتقادی تا کلام برخی از مراجع نقلید هم نفوذ کرده است. 

اما اصل تعلیق در این قصه کجا است. 

آنی که کافه را می‌پسندد با همه‌ی اقتضائاتش و تا تهِ ماجرا هم می‌رود و اگر پا داد استریپ‌تیز هم می‌رقصد که تکلیفش معلوم است و تعلیقی ندارد. به راحتی به کافه می‌رود و می‌نوشد و می‌خورد و هر چه بخواهد می‌گوید و می‌نویسد. 

آنی که کافه را نمی‌پسندد و آن را غربی می‌داند هم تعلیقی ندارد. می‌گوید این یک «چیز»ِ غربی است و این جور چیزها به ما نیامده. محیط، غالبا محیط فسق و گناه است. و معصیت دارد آدم پا در این جور جاها بگذارد. زیرا به نوعی دارد همه‌ی آن قبح‌شکنی‌ها را امضا می‌کند، ولو خودش مرتکب نشود. 

اما این‌ها چه ربطی دارد به آقای خامنه‌ای؟ 

بگذارید با یک مثال مطلب را روشن‌تر بکنم. 

مسابقات المپیک آسیایی 2010 یادتان است. خانم‌های ورزش‌کار ما گل کاشتند و کلی مدال درو کردند. یکی از علما به امام زمان این مساله را تسلیت گفت و بر این باور بود که زنان ایرانی را در مقابل اجنبی به نمایش درآوردند. آن هم با آن حالت ورزش و با آن لباس‌ها. در عین حال آقای خامنه‌ای حضور زنان ایرانی در این مسابقات را نشان‌دهنده‌ی پیروزی انقلاب اسلامی دانستند و به نوعی آن را به امام زمان تبریک گفتند. 

من نتیجه را خدمت‌تان عرض می‌کنم. آن هم این که: حرف آقای خامنه‌ای را پذیرفتم. به همین راحتی. آقای خامنه‌ای و مهم‌تر از او آقای خمینی از ما خواستند که بتوانیم دین‌دارانه در دنیای مدرن زندگی کنیم. ولی تاکید کردند که زندگی کنیم. این زندگی کردن اقتضائاتی دارد. از جمله کافه‌روی.

کافه‌ای گشوده شده در خیابان پورسینا، پشت دانش‌کده‌ی پزشکی دانش‌گاه تهران، حد فاصل قدس تا 16 آذر. به نام کافه کراسه. 

ما نه تنها باقی کافه‌های روشن‌فکری شهر را نمی‌بندیم، بل‌که خودمان کافه باز می‌کنیم. هر که با هر عقیده‌ای خواست به آن وارد شود. اما کیفیت فرهنگی‌اش را خودمان تعیین می‌کنیم. آن طور که باقی کافه‌ها هم چنین هستند.

یک عده بچه مذهبی خوب، پیرو حرف آقای خامنه‌ای و تبریک به امام زمان کافه‌ای افتتاح کردند. به نظرم این اولین کافه‌ی اسلامی تهران باشد. آن هم در محیط عالی و دانش‌جویی دانش‌گاه تهران. 

در کافه کراسه کتاب و سی‌دی مناسب با انقلاب اسلامی هم فروخته می‌شود. ضمن این که همه‌ی آن چیزهایی را که در کافه‌های دیگر می‌توان خورد و مشکل شرعی ندارد این‌جا هم می‌توان با قیمت ارزان‌تر خورد. مثلا گران‌ترین گلاسه‌هایش 2هزار تومان است. 

یکی از دغدغه‌های من کافه‌ نرفتن بچه مسلمان‌ها بود. تا کراسه نبود من هم از کافه‌های روشن‌فکری استفاده می‌کردم؛ به عنوان مهمان. الان از دوستان روشن‌فکرم دعوت می‌کنم به خانه‌ی ما هم سری بزنند. بالاخره هر دیدی یک بازدیدی هم دارد، ندارد؟

به نظرم این کافه اسلامی یعنی تعبیر درست حرف آقای رهبر. من به خاطر اجرای این ایده‌ی انضمامی و رو به جلو آقای خامنه‌ای را در این لیست قرار می‌دهم. به خاطر افتتاح شدن یک کافه‌ی دینی. که هم کافه است. از نورپردازی و صندلی‌های راحت با چوب مرغوب بگیرید تا آب‌راهه‌های فیروزه‌ای و تا گل سرخ و وایرلس و گلاسه و عصرانه و اسپرسوی خفن. و هم دینی. به خاطر رمان‌های رضا امیرخانی و سید مهدی و کتاب‌های تئوریک و سی‌دی‌هایی که می‌تواند پاک‌مان کند و تزکیه بدهد. تا آقا پسرهای دست‌کم با رویه‌ی مذهبی و تا خانم‌ها. لااقل پای حجاب کامل‌ها هم به کافه باز شد. دل‌تان غنج برود که خلق‌الله خودشان مردانه-زانانه می‌کنند. وگرنه چنین الزامی در آن‌جا نیست. به خاطر همه این چیزها رو به جلو درون یک محیط مدرن از آقای خامنه‌ای تشکر می‌کنم. البته اگر آقای خمینی زنده بود، وبلاگ را با جایش سرقفلی‌ او می‌کردم... دیگر یک نفر از صد نفر بودن که بحث سخیفی است...

پس‌نوشت:

1. دور و بر تاسوعا منتظرم باشید. اگر عمری باشد یک جفت اسم رو خواهم کرد. 

2. پیام‌های خصوصی هم دارد زیاد می‌شود. شماهایی که خصوصی پیام می‌گذارید، خداییش پیام‌های‌تان خصوصی نیست‌ها!


برچسب‌ها: رهبر, کافه کراسه, خامنه‌ای, خمینی, غربی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 5:13  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

ابراهیم گلستان در 90 سالگی هم‌چنان سرحال حرف می‌زند. 100 سالگی او هم دور از ذهن نیست، هم از لحاظ آمادگی جسمانی و هم از نظر جوانیِ سخن. البته نه هر سخنی. سخن او بی‌نا است. لااقل به همین یک دلیل روشن‌فکرانه است. سخن او بی‌تقلید است. این هم دلیل دوم برای روشن‌فکر خواندنش. 

فقط گلستانِ سخن. چون:

گلستان‌شناسیِ ادبی من بسی لاغر است. دو سه داستان از مجموعه‌ی «آذر ماهِ آخر پاییز»، داستان بلند «خروس»، و دو-سه دقیقه فیلم همه‌ی آن چیزی است که من از ابراهیم گلستانِ هنرمند مطالعه کرده‌ام. اما سخن‌وری. وجه‌ی که باعث شد گلستان را در این سیاهه‌ی صدتایی قرار دهد.

تا دیده‌ام خوانده‌ام. 

از «گفته‌ها» که با هوشیاری زبان‌زدش نامش را چنین گذاشته تا «نوشتن با دوربین» تا همه‌ی مصاحبه‌های در دسترسم. برخی را چند بار و چند بار... 

می‌دانی که ما بچه مسلمان‌ها سخنران زیاد داریم. به وفور. حسن عباسی، حسن رحیم‌پور، علی‌رضا پناهیان، فاطمی‌نیا، و... برو بالا. به اندازه‌ی تاریخ شیعه امروز منبری و سخنور داریم. سخنوری که تا زمانی که روی منبر پیامبر حرفِ دین می‌زند دوستش داریم.  اما ای کاش همه‌ی این سخنوران یک بار سخنرانی گلستان در دانش‌گاه شیراز را بخوانند. آدم می‌تواند یک بار حرف بزند و بعد چهل و چند سال بعد یک جوان، حمید حبیب‌اللهِ عزیز، به یک جوان دیگر، میثم امیری، ایمیل بزند و فرازی از آن سخنرانی را بنویسد:

اینکه من اینجا پیش شما هستم در واقع، باز، همان پیش ِ خودم بودن است. در حداکثر من دارم برای کسانی میان شما حرف می‌زنم که بتوانند حرف‌های خودشان را در حرف‌های من پیدا کنند و از برای سنجش این هر دو امکان تازه‌ای برایشان باشد. من هم با این به خود گفتن حرف‌هایم را دوباره ورانداز می‌کنم، با این امید که از واکنش‌هاتان من هم به نوبه‌ی خود واکنش به دست بیارم، چشم‌انداز تازه‌ای شاید، پیدا کنم برای دیدن ابعاد اطرافم، برای دیدن اجزاء و طرح فکر خودم. بعد هم اگر بشود آن را از واکنش‌هاتان غنی بکنم.
 وجه‌ سخنوری گلستان از همان دانش‌گاه شیرازش عمقِ موجه‌ای می‌یابد. بعد صریح‌ترش را در نوشتن با دوربین می‌بینیم. آن‌چنان که یزدانی خرم مطبوعاتی حرفه‌ای نشریات مدرن را بر آن می‌دارد که با او مصاحبه می‌کند. لیلا نصیری‌ها را به ساسکس بفرستد، شهروند امروز را کلفت‌تر کند، بخش‌هایی از تجربه را به او اختصاص بدهد. و بارانی از مصاحبه... تا گپ و گفتِ مسعود بهنودِ بی‌بی‌سی با او.  
و هم‌چنان گلستان حرف دارد. وقتی زبانش را باز می‌کند رطب و یابس نمی‌بافد. حرف می‌زند. سر اصلِ مطلب می‌رود. نمی‌هراسد. نمی‌هراسد از این که هم‌زمان از پرویز صیاد کمدی-هزل‌ورِ مجموعه‌های صمد تمجید کند و در عین حال کل جریان سینمای روشن‌فکری را با جایش زیر سوال ببرد. نه حتی از جریان‌سازی «یه بوس کوچلو»ی فرمان‌آرا بترسد. زبانِ صریح گلستان در «نوشتن با دوربین» چند بار تجدید چاپ می‌شود. سخنرانیِ شیرازش ترجیع‌بند مقاله‌ها می‌شود... 
صراحت گمشده‌ی سخنوری این روزگار است. سومین طلایی فرهنگ و ادب این سرزمین به همین وجه اختصاص می‌یابد. آن‌چه گلستان بدان پای‌بند است.
وقتی در 19 سالگی کتابش را دو بار بلعیدم، فهمیدم که چرا نخواندمش، بلعیدمش. چون خودش بود. افه و کلاس و سوسول‌بازی نداشت. چون تنها کافه‌روی و سبیل نیچه‌ای و موی بلند نداشت.  چون آخرین ترجمه‌ای که درآمده خوانده‌ای نداشت. چون منتظرِ آخرین کتاب فلان خرکره‌ی پس‌انداخته‌ی سرمایه‌داری نبود. چون مرعوبِ روشن‌فکری حقنه‌کننده‌ی [...] نبود. 
به عبارتی دیگر:
بیان صریحش بی‌ناموس نبود. وطن‌فروشانه نبود. مجیزگو نبود. موضعش مانند لباس زیر عوض نمی‌شد. 
بالاخره جلوی دوربین بی‌بی‌سی نشست، ولی حرفِ خودش را زد. آن چنان صریح که شاید گه‌گاه به پارگی اخلاقی هم طعنه می‌زد. آن جایی که بهنود تشر زد که بفهمد چه می‌پرسد هم‌چنان درگیرکننده است. در همان آغازش. بالای پنجاه بار دیدم: بهنود از او پرسید: «اگر بخواهید زندگی‌تان را شروع کنید از کجا شروع می‌کنید»؟ با صراحتی لخت و عور گفت: «از این که پدرم با مادرم بخوابد»‍!  و همین پاسخ چنان بهنود را هول کرد که از گلستانِ شیرازی پرسید که «آیا شعر هم می‌خواندید»؟ این سوال احمقانه نتیجه ذهن نشئه شده از صراحت گلستان بود به نظرم. سوالی که البته با تمسخری از سوی گلستان پاسخ داده شد. اما چنان اخلاق‌مدارانه که:‌ «بله. شعر هم می‌خواندم». 
قدرِ دهانم حرف بزنم. نفر سوم این سیاهه به کسی تعلق گرفته که صریح اما شرافت‌مندانه حرف می‌زند. ابرهیم گلستان.
ای خدا شور و مرادنگی که در گفته‌ی زیر از گلستان آمده گریانم کرده. ای کاش ما هم صراحت شریفی داشته باشیم. در همان دستگاه فکری خودمان. من نگرانم برای انسانیت آن‌هایی که نظام جمهوری اسلامیِ عزیز را قبول ندارند و نان‌خور سیستمش هستند. کارمندِ دولتش هستند. آخر مرد مسلمانی که از نظام حقوق می‌گیری و قبولش نداری، می‌دانی چه می‌کنی؟ تو طبق نظر اسلام با سیستم طاغوتی هم‌کاری می‌کنی که حتی دست کم تقیه هم نمی‌کنی. این منش با آن اسلامی که سنگش را به سینه می‌زنی نمی‌سازد. این ریاکاری و پنهان‌کاری و هزینه نپرداختن در حال ساختن طبقه‌ای خطرناک است در این مملکت. بگذریم از این که آن که نظام را قبول دارد هم باید مدام معترض باشد و نقد کند و دست به اصلاح بزند و برای حفظ نظام هم تلاش کند. سیاسی شد حسابی! 
اما از گلستان بشنویم. آقای گلستان حرف‌های قشنگی می‌زند. مخاطبش در زیر فقط دکتر پرویز جاهد مصاحبه کننده نیست. همه‌ی ما هستیم به نوعی: 

 من از وطن دور نیستم. این وطن، مصر عراق و شام نیست، وطن تو هر جا هست که هستی. وطن تو مسئله فکری تو هست. مسئله روحی تو هست. وطن یک فرمول روانیه، وطن توسعه و تداوم حس و علاقه‌ی توست. مسئله خاک، خوب، خاک ایران خیلی قشنگ هست. علاقه من را می‌خواهی راجع به مملکت بدونی، فصل اول ” اسرار گنج دره جنی ” را بخوان. یا مقدمه همین ” گفته‌ها ” را. خصوصا تکه آخر آن را. تو می‌خواستی راجع به سینما گفتگو کنی. این دیگه داره در می‌ره از آن موضوع. خیلی وقت هم هست که چندین بار هم در رفته. خسته‌ام. تمام. تو کتاب درست نمی‌خوانی. گوش کن. اگر خونده بودی، که من حالا برات می‌خونم، خیلی از این حرف‌ها نمی‌پرسیدی و نمی‌گفتی. گوش کن :

در روزگاری که اینها را نوشتی و گفتی، دشوار یِ اساسی و اصلی بیان حرف و گفتن اندیشه‌هایت بود. گفتن و رد پای فکر در افتنده با نظام مسلط را در آن گذاشتن بود. در هیچ یک از نوشته‌ها و فیلم‌ها، تحسین و حمد هیچ چیز و تنابنده ای نبود جز نفس سربلند انسانی، جز کار  و  زحمت و اندیشه، با اظهار نفرت از پلیدی و پستی، با دشمنی به زشتی و بیماری. جز ذکر امید شوق و بهتر شدن نمی‌کردی، نمی‌جستی، نمی‌گفتی. این کارها را با های هو نمی‌کردی. نفس چنین رفتارها با های هو و جستن شهرت و ادا در آوردن، و یا تخته پوست پهن کردن تفاوت داشت، با زنجموره و نفرین تفاوت داشت. پس رفتارت را اداره می کردی تا در حد آن چه بتوانی، نور بر چشم اندازت  بیندازی. مطلب را درست ببینی، درست بنمایی. ترس و توقعی از بعد و عاقبت نداشتی، که نفس کار در حال بود که مطرح بود. و حال بود که مطرح بود. امید و آرزو تفاوت داشت از انتظار. انتظار نداشتی، زیرا که زنده بودن و زیبایی را در نفس کشیدن می‌دیدی، در خودِ درختان نشاندن بود. مربوط بود به آینده... و خودِ درخت نشاندن، تحمل صبر و سکوت و کار اقتضا می‌کرد.

پس‌نوشت:

1. مرحله‌ی بعدی شاید دو هفته‌ی بعد باشد. ولی دو نفری خواهد بود. یعنی من چهار و پنج را با هم معرفی خواهم کرد، اگر مرخصی داشته باشم و همه چیز به راه باشد.

 2. حمید آقای حبیب‌الله فروشنده‌ی نشر افق؛ ما هم می‌توانیم گلستانِ لحظه‌ی خودت باشیم. بدانیم خدا بزرگ است. (این تکه اختصاصی بود البته!)


برچسب‌ها: ابراهیم گلستان, روشن‌فکری, بی‌بی‌سی, وطن, ریاکاری, حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:4  توسط میثم امیری  |  نظر بدهید

یا لطیف 

پیش‌نوشت:

 یکی از حرف‌های دفعه‌ی قبلم را پس می‌گیرم و آن هم این است که این فهرست صدتایی من از بین آدم‌های فرهنگی-هنری این مملکت است نه همه‌ی جهان. آدم‌هایی که البته در قید حیات هستند.

بدن‌نوشت:

سه فیلم اول مازیار میری را ندیدم، با این قضاوت که «من قاتل پسرتان هستمِ» احمد دهقان را دوست ندارم. «کتاب قانون» او را نپسندیدم و به شدت نقدش کردم. ناامید شدم از او. از آن‌جایی که آدم بنیادگرایی هستم و خیلی از قرتی‌بازی‌های روشن‌فکری خوشم نمی‌آمد و از مازیار میریِ روشن‌فکر و ژست‌ گرفتن او خوشم نمی‌آمد، پی‌اش را نگرفتم و بی‌تفاوت شدم به این نام جوان در سینمای ایران. مخصوصا به خاطرِ «کتاب قانون». 

اما

سعادت آبادِ میری آن قدر خوب بود که من نام مازیار میری را هم در فهرست صدتایی‌های خودم قرار دادم. با «سعادت آبادِ» میری آن قدر حال کردم که سه بار دیدمش. در سه پوسته‌ی اجتماعی متفاوت؛ سینما آزادی (بیش‌تر قشر مرفه و متوسط)، سینما پارس (بیش‌تر قشر متوسط)، و سینما شکوفه (بیش‌تر قشر متوسط جنوب شهری). 

اما چرا میریِ این فیلم خوب است و چرا میری برای من یعنی میریِ «سعادت آباد»؟ آن قدر خوب که جزو صدتایی‌هایی من است. آن قدر هم عاجل که نفر دوم است در ذهنم. 

تا پیش از «سعادت آباد»، فیلم‌های ایرانی تصویر روشنی از زندگی مرفه نشان نمی‌دادند. زندگی آدم‌های مرفه فیلم‌های ایرانی جای خود را به لوکس بودن داد. گه‌گاه این فانتزی تا حد «تردید» واروژ کریم مسیحی بالا آمد و غالبا در نگاه قالبی و کلیشه‌ای خنده‌آوری عقب‌گرد کرده و می‌کند. 

اولین کاری که سعادت آباد می‌کند این است که زندگی آدم‌های مرفه را از آب پرتقال ساعت ده صبح و کافی میکس هنگام چک میل می‌کَند و با دوربینِ روی دست-که انتخابی درست و هم‌سو با محتوای فیلم بود- ما را وارد زندگی واقعی این آدم‌های می‌کند. به ما کمک می‌کند تا بتوانیم نگاه عمیق‌تری به مصائب آدم‌هایی داشته باشیم که در یک قلم، 200میلیون گردش مالی دارند. به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که می‌توان در سعادت آباد زندگی کرد و آیینه اتاق خوابِ شکسته و خرد شده داشت. 

سعادت آباد به ما کمک می‌کند تا واردِ زندگی دهکِ یک جامعه شویم و در کنار آن‌ها دردهای این جامعه به ظاهر بی‌غم را ببینیم. ما از بیرون بالکن‌های دل‌باز، ماشین‌های آخرین مدل، و لباس‌های گران قیمت‌شان را می‌بینیم، اما نمی‌دانم جنسِ بدبختی آن‌ها با ما تفاوتی ندارد. آن‌ها هم در این که زندگی خوبی دارند یا نه دچار تردید هستند. این تردید در صورت یخ‌کرده و خسته‌ی یاسی (لیلا حاتمی) دیده می‌شود تا صدای پکر و بی‌حال بهرام (حسین یاری). حتی چنین تردیدی است که موجب می‌شود بهرام از یاسی بپرسد که آیا او از زندگی‌اش راضی است یا نه. «سعادت آباد» می‌تواند در ذهن مخاطبش این سوال را ایجاد کند که پس ممکن است آدم‌های مرفه گرفتار همین مرضی باشند که ما هستیم! گرفتار دروغ و خیانت و از هم پاشیدگیِ اخلاقی.

«سعادت آباد» داستان یک مهمانی به هم ریخته است. یک مهمانی با نفرات کم، اما با دغدغه‌ها و آدم‌های مختلفِ قشر مرفه. 6 نفری که یاسی آن‌ها را دورِ هم جمع کرده است. فیلم با یاسی شروع می‌شود و تلاش او برای خرید و هماهنگی. با صدایی که از آن مظلومیت و خیرخواهی می‌بارد. اما خیرخواهی سرکوفت‌شده‌ی خسته‌ای که نای تغییر ندارد. لیلا حاتمی این نقش را ضعیف بازی نکرده، بل‌که یاسی شخصیت منفعلی دارد. یاسی ضعیف است. شخصیتش ضعیف نیست. بل‌که جامعه او را ضعیف کرده. او شخصیتی صلح‌جو و اصلاح‌گر است اما بی‌رمق. او آدم خوبی نشان داده می‌شود. اما چه فایده؟

آن‌چه که فیلم به ما می‌گوید همین چه فایده است! تذکر نوعی دیرشدگی است؛ در پوشش نقد جسورانه‌ی وضعیت موجود. آن‌چه که میری فهمیده. و با شاغولِ بنیادگرایانه‌ی من او درست فهمیده. باز هم می‌گویم بنده این فیلم را با بنیادهای فکری خودم می‌سنجم و ستایش‌گر محتوای آنم.

در این نمونه‌ای از جامعه‌ی مرفه ایرانی (شاید همه ایرانی‌ها) محسن (حامد بهداد و شوهر یاسی) شخصیتی نیرنگ‌باز و حیله‌گر دارد. البته نه آن قدر ثابت‌قدم که بخواهد با دیگران حتی اندکی بحث جدی کند. چون با جمله‌ای که نیاز به اندک اندیشیدن دارد مشکل پیدا می‌کند. او از طبقه‌ی نوکیسه‌ای است که حتی از سرکیسه کردن بهرام هم هراسی ندارد. آن چنان نوکیسه و دریده که همسرش یاسی را در هم‌خوابگی خوش‌مزه نمی‌یابد و از پرستارِ خانه (مینا ساداتی) هم نمی‌گذرد. و چنان ریاکار که در مجلس ختم رفیقِ حکومتی‌ها هم شرکت می‌کند و با آدم‌های سیستم هم هم‌کار می‌شود. معالجه‌ی این هم‌کاری چند حبه قرصِ نعناع است تا دهان مشروب‌باره‌اش را غسل تعمید دهد. اصل درگیری در این فیلم، نه درگیری علی با لاله سر موضوعی که به ظاهر قصه‌ی فیلم معرفی می‌شود است، بل‌که اصل جدال بین این یاسی ضعیف و محسنی است که دم به دم در جامعه‌ی ایرانی قوی‌تر می‌شود. محسنی که اگر یک حرف راست زده باشد همان جمله‌ای است که در دقایق پایانی فیلم ادا می‌کند: «آب یک‌جا بماند می‌گندد» و این مانیفست محسن است. بدجنسانه‌ترین تعبیری که می‌توان از این جمله کرد راه‌بردِ اعمال محسن است.

این نوع درگیری را من در قشر مرفه تا به حال درک نکرده بودم تا ظرایفِ «سعادت آباد» را دیدم. خوش‌فکری میری در این فیلم تحسین‌برانگیز است. او به درستی تصویر کرده که آدم‌های مرفه هم گرفتار جنسِ چینی‌اند. این گرفتاری فقط مخصوصا رویه‌ی زندگی جنوب شهری‌ها نیست، بل‌که آن‌ها، مرفه‌ها، هم چینی‌ایزه شده‌اند. و این چینی بودن یعنی بی‌کیفیت بودن و یعنی شکستنی بودن. یعنی خرد شدن. چقدر زیبا این محتوا در قالب فیلم می‌نشیند. آن‌جایی که نگاه تغزلیِ مازیار میری (حرکات آهسته) اختصاص به صحنه‌ای پیدا می‌کند که لیوان آب (احتمالا به خاطر بی‌کیفیت بودن و در نتیجه چینی بودن) درون یک غذای چینی می‌شکند و سفره‌ی شام برچیده می‌شود. 

راه حل چیست؟ خیلی وقت‌ها موسیقی. موسیقی‌های شنیدنی در این فیلم شنیده شد (آن قدر شنیدنی که عمو زنجیربافِ روزبه نعمت‌اللهی را خریده‌ام به خاطر آهنگ نفس کشیدن سخته که تقریبا توسط اعاظم بازی‌گری یعنی مهناز افشار و لیلا حاتمی خوانده می‌شود). این موسیقی نوعی راه حل است که برای ختم برخی منازعات مهم ولی پنهان از سوی یاسی انتخاب می‌شود. البته موسیقی با آن حسِ داینامیک بودنِ بدونِ تعهدِ محسن هم می‌خواند. سعادت آباد به من یاد داد حتی از صمیمیتِ محسن هم بترسم. حتی اگر بگوید: «عیال»! 

در فضای فیلم، مخاطب حق را به علی می‌دهد. اما علی هم در این فیلم آدمِ قضاوت‌گری است که بدون پرسش و جستجو دیگران را متهم می‌کند. با وجود بی‌تقصیر بودنِ بهرام در داستان فیلم، او را به جرمِ این که برادرِ لاله است تادیب می‌کند و لذا تنها کسی که کتک می‌خورد ٱن است که تقصیری ندارد. اوه چه نگاه واقع‌گرایانه‌ای. با آدم‌های خاکستری.

روابطِ بین مرفه‌ها و آن نگاه‌های عاشقانه‌ی بهرام و یاسی به یکدیگر هم داستانک ظریفِ دیگری است که در دل قصه گنجانده شده. داستانکی که قطعا چندان محسنِ نوکیسه را حساس نمی‌کند، اما منِ بنیادگرا را حساس می‌کند. این رابطه‌ی دلی بین دو آدمِ صادق‌ترِ قصه، با توجه به خلاف عرف و شرع بودنش، در سعادت آباد به خوبی نمایش داده شده است. از همان ‌جایی که یاسی در ابتدای فیلم با شنیدن صدای زنگ ذوق می‌کند که «بهرامه» تا آن‌جایی که تهمینه، همسر بهرام، این رابطه‌ی محبت‌آمیز را به بهرام متلک می‌اندازد و تا آن‌جا که بهرام می‌گوید به خاطر یاسی بوده که به شوهرش کمک کرده...

موسیقی‌های آدم‌های فیلم در لحظه جواب می‌دهد. اما من از مازیار میریِ فیلم فهمیدم که بعدا جواب نمی‌دهد. چون بعدش همان «گهی بودند که قبلا بودند». همان طور که بهرام گفت. دیگر چه راه حلی وجود دارد برای این قشر؟ نمی‌دانم. شاید میری هم نداند. برای بهرام شاید شبکه‌ی ماهواره‌ای آخرِ شب راه حل باشد. برای علی، قرآن. محسن که فعلا با سکس و مشروب و حیله‌گری و خوش‌گذرانی و آن مانیفستش سر می‌کند. تهمینه هم عازم لندن است. لاله هم بعید است تغییر کرده باشد. اما آن که با خستگی کفش‌هایش را درمی‌آورد و برق‌ها را خاموش می‌کند و آب پای گُل می‌ریزد یاسی است. انسان مرفهِ اصیلِ درمانده‌ی خسته‌ی صلح‌جویِ دل‌سوزِ ایرانی، یاسی است.

من به خاطر این معرفی یاسی، فعلا میری را دوست دارم و وارد فهرستم می‌کنم و او حتی اگر از همین فردا فیلم‌فارسی‌ساز هم بشود، من کار مهمش را فراموش نمی‌کنم؛ «سعادت آباد». حالا منِ بنیادگرا با آن که چندان اهل موسیقی نیستم، ولی همان را که در فیلم توسط بهداد و یاری خوانده شده به «خودش» تقدیم می‌کنم:

وقتی باد آروم آروم موتو نوازش می‌کنه

طبیعت وجودتو اونقدر ستایش می‌کنه

وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو می‌آد

برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه

اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم

...

پس‌نوشت:

1. شرمنده از این که آخرین کتابی را که خوانده‌ام آپ‌دیت نکردم. چند تا کتاب زیر دستم است. آموزشی سنگینِ ارتش هم است. دعا کنید تا هفته‌ی بعد این توفیق را داشته باشم یکی از دو رمان محمد حسن شهسواری و یا توبیاس وولف را تمام کنم.

2. دوستی هم خودش را سلام معرفی کرده و پیام خصوصی زیبایی گذاشته. امیدوارم دوستان نام و نام‌خانوادگی‌شان را هنگام نوشتن کامنت قید کنند. چون فی‌المثل من چند دوست با نام‌های مجتبی و امیر دارم.

3. مطلب بعدی‌ام هفته‌ی بعد خواهد بود و معلوم نیست در مورد که قرار است بنویسم!

4. ضمنا برای امیرخانی، آن طور که دوستی به صورت خصوصی پیام داده است، دوست دارم بعدِ رمان قیدار، او را وارد این فهرست کنم. عمرا این آدمِ دانش‌مند را فراموش نمی‌کنم.


برچسب‌ها: سعادت آباد, مازیار میری, لیلا حاتمی, حامد بهداد, مهناز افشار, حسین یاری, طبقه متوسط, خیانت
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:17  توسط میثم امیری  |  نظر بدهید

شروعی دوباره. به نام خدا 

پیش‌نوشت:

یکی دو روزی است که سرباز شده‌ام. در نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران. معروف به نزاجا. در مرکز آموزش 02ی تهران. نزدیک سه راه افسریه. کنار تیپ 65 هوابرد یا کلاه سبزها. همان‌هایی که یک تیپ برگزیده در میان ارتشیان هستند. و مخصوص عملیات‌های برون‌مرزی و رهایی گروگان. (البته تاکید می‌کنم که آموزشی ما فقط نزدیک این عزیزان است.(

همین شروعی دوباره باعث شد تا موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام را زودتر از وقتی که قول داده بودم شروع کنم. (بماند که آن دو سال هم لافِ زیادی بودم و خودم هم واقفم). در موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام می‌خواهم پیرامون صد نفر صحبت کنم. پس در موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام چیزی به نام موضوع موضوعیت ندارد. آن‌چه موضوعیت دارد همان صد نفری هستند که می‌خواهم در موردشان حرف بزنم.

راستی سنت مالوف آخرین کتابی که خوانده‌ام همچنان به روز است.

این صد نفر هم از میان آدم‌های فرهنگی و هنری دنیا هستند. منتظر پیشنهادهای شما هستم. مثلا دوست دارید من در مورد چه کسی بنویسم!

=======

بدن‌نوشت:

یادم می‌آید که می‌گفتم: «خداوند هم لر است». دوستِ لرمان که در شریف فیزیک می‌خواند می‌گفت: «چطور؟» توضیح می‌دادم: «چون وند دارد». در میان بسیاری از لرها فامیل‌های "وند"دار معروف و متداول است. مثل حسنوند یا قلاوند و... به طوری که شاید به استقرای تام بشود گفت هر "وند" داری لر است.

این‌ها چه ربطی دارد به مصطفی مستور؟ مصطفی مستور نویسنده‌ی 47 ساله و صاحب برندی است. یعنی هر چه که مستور بنویسد در اندک مدتی چند باری چاپ می‌شود و آثارش خوانده می‌شود. خوانندگان ایرانی و مخاطبان جدی ادبیات معمولا از کنار نامش به سادگی عبور نمی‌کنند.

آن‌چه که مستور را صاحب برند کرده است اولین رمان اوست؛ یعنی "روی ماه خداوند را ببوس". در یک کلام می‌خواهم جنس خدای مستور در کتاب وند دار است. یا به نوعی لری است.

آیا این لری گفتن یعنی من دارم به لرها توهین می‌کنم؟ البته امیدوارم این برداشت نشود. هر چند ساختن جوک‌های قومیتی و نسبت‌ها ناروا به همدیگر دادن این روزها بسیار متداول است. و من این مساله را زشت می‌دانم و گاهی در این باره به کسانی که جوک تعریف یا پیامک می‌کنند تذکر می‌دهم. منتها این مساله ما را نباید از مردم‌شناسی غافل کند. درست است که برای لرها، ترک‌ها، گیلکی‌ها، و یا جنوبی‌ها جوک می‌سازند تا دانسته یا نداسته در آتش خصومت بدمند و ایرانیان را با یکدیگر دشمن کنند، منتها نمی‌توان و نباید از کنار خصیصه‌های قومی و نژادی به سادگی گذشت.

با نظر به بند بالا آن‌چه که من فهمیده‌ام این است که لرها صفا و صمیمیتی رک دارند. صفا و صمیمیتی بی‌رودربایست. صمیمیتی رک و پوست‌کننده. این صمیمت را نمی‌توان با عقل منطقی سنجید. این صمیمت را نمی‌توان حتی با محاسبات دودوتا چهارتای علمی و یا شهری آزمود. این صمیمت را باید باور کرد. باور این صمیمت با محاسبات مدرن هم امکان‌پذیر نیست. از این جهت آن‌هایی که در سرزمین‌های ییلاقی مازندرانِ ما هم زندگی می‌کنند شبیه لرها هستند. گریزی هم بزنم به سینما. از این زاویه، طعم گیلاس یک دایالوگ زیبا و عالی دارد. به خاطر این یک جمله‌ی شاه‌کار هم شده این فیلم را ببینید. آن‌جایی که کارگر لری از همایون ارشادی، شخصیت نکته‌سنج و پرسنده‌ی طعم گیلاس کیارستمی، می‌پرسد آیا او هم لر هست یا نه. همایون ارشادی که نه، به‌تر است بگویم کیارستمی حرفی می‌زند که هم در این زمینه به خوبی می‌نشیند و هم در کانتکست فیلم معنای شاه‌کاری می‌یابد. آن هم این جواب است که:

»آره. همه‌ی ما یک جورهایی لریم

مثال می‌زنم از این صفا و صمیمتِ خاص. دوستی داشتم به نام سجاد کرمی. سجاد کرمی اهل کوه‌دشت لرستان بود. البته این روزها احتمالا در حال دفاع از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدش در دانش‌گاه تهران در رشته‌ی ژئو فیزیک است. بگذریم. من و سجاد هم‌ورودی بودیم و هر دو ریاضی می‌خواندیم. اوایل ترم اول سجاد بسیار رک ولی صمیمی با استادها صحبت می‌کرد. به طوری که ما با این عقل‌مان نمی‌توانستیم معنای رفتار او را درک کنیم. مثلا وقتی استاد مساله‌ای را اشتباه حل می‌کرد سجاد به او می‌گفت: «تو خودت جلسه‌ی قبل این را یک جور دیگر حل کردی». استاد هم لب‌خند می‌زد. نمی‌دانست چه بگوید. چون او هم مثل ما هنگ کرده بود. چون در لحن سجاد آمیزه‌ای از صفا و رک بودن دیده می‌شد. تازه من اوائل فکر می‌کردم او از قصد توهین‌آمیز صحبت می‌کند. بعد فهمیدم که نباید با این عقل که یک جورهایی هم مدرن و بریده از وحی شده حرف‌های او را حلاجی کرد. بل‌که باید او را باور کرد. فهمیدن او باید از جنس هم‌ذات‌پنداری باشد.

البته امیدوارم در مثال نمانید. از این زاویه، یعنی در جنس درک و تجزیه و تحلیل، خدای مستور در این کتاب خدای مستور است. آن هم از مستوری از جنسی که باید بوسیدش نه این که بتوان او را تحلیل کرد. خدای این کتاب خدا نیست، خداوند است. همان طور که از عنوانش پیدا است. (این به این معنا نیست که مستور دانسته این عنوان را برگزیده. بل‌که من به عنوان خواننده ارتباطی پیدا کردم بین عنوان کتاب و محتوای کتاب.(

آیا این خدا با آن‌چه که در معارف شیعی می‌خوانیم همگون است؟ شاید این سوال هم پرسیده شود. به نظر من از آن‌جایی که کتاب چنین ادعایی نداشته ما هم نباید چنین ادعایی را بر آن حمل کنیم.

به نظر من در مسائل فکری باید سخت بی‌رحم بود. وقتی دو مساله را با هم مرتبط می‌دانم و می‌گوییم این همان است باید به دقت آن را ثابت کنیم. به همین دلیل قبل از آن که بگوییم این کتاب همان حرفی را می‌زند که قرآن می‌گوید باید مستدل ثابت کرده باشیم که آیا مبانی این کتاب و یا مبانی همان فدئیزیمی که مستور تبلیغش می‌کند همانند مبانی قرآن و اندیشه‌های اهل بیت است. این مساله باید ثابت شود. معلوم نیست عقلانیت در مسیحیت همان عقلانیت اسلامی باشد. این مسائل نیاز به بررسی‌های دقیق دارد. این طور نیست که با کنار هم قرار دادن چند آیه و روایت و چند جمله از کتاب بلافاصله نتیجه گرفت پس این کتاب همان حرفی را می‌زند که معارف شیعی تبلیغ می‌کنند. از این مقایسه‌های ظاهری بدون در نظر گرفتن مبانی و منظومه‌های فکری باید ترسید. 

کتاب مستور کتاب خوبی است. در شناخت خدایی از این جنس، خدای لری، کتاب عمیقی است. داستان زیبایی دارد و آدمی را به فکر وا می‌دارد. ممکن است اشتراکاتی هم با معارف شیعی داشته باشد. آن‌چه مهم است این است که جنس باور صفا و صمیمیت لرها همانند جنس باور به خدایی است که مستور از ما می‌خواهد. به خاطر این جنس باور خدا دیگر آن ذات پاک احدیتِ کلام مفسرین شاید نباشد، بل‌که خدا است؛ با وند. 

=======

پس‌نوشت:

یک. این خواندنی‌ها و پیشنهادهای کناری آرام آرم پر می‌شوند. یکی از این پیشنهادها وبلاگ خودم است به زبان انگلیسی.

دو. نظرخواهی برای پست را فعلا باز نگه داشته‌ام. ممکن است بعدتر با رسیدن کامنت‌هایی حاوی مسائل توهین‌آمیز دست از این یله‌بازی بردارم و نظرها را پس تایید خودم منتشر کنم.

سه. اقتضائات دوران آموزشی این است که این پست‌ها زود به زود آپدیت نشود. مثلا هر ده روز ممکن است به روز شود.

چهار. زمانی هم ممکن است که نوشته‌های موج اول بلاگ‌نویسی‌ام را روی سایت قرار دهم.

 


برچسب‌ها: داستان, مستور, سجاد, روی ماه خدا را ببوس, طعم گیلاس
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 7:46  توسط میثم امیری  |  6 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو سه نقد فیلم

یا لطیف

پیش از نگارش: این تحلیل، نتیجه‌ی هم‌صحبتی با سجاد، و در جاهایی با پیشنهادهای او نوشته شده است. البته این نوشته به هیچ وجه نقدِ محتوای فیلم فرهادی نیست. من از محتوای این فیلم در نوشته‌های دیگرم استفاده می‌کنم. به نظرم آمد در این‌جا تنها نکاتی را که فیلم در صددِ بیانِ آن است توضیح دهم. و اصولِ فرهادی و تفکرِ او، مشمولِ نقدهای اساسی است. بنابراین باید در مطالبِ دیگری، به عنوان یک شاهد مثال اصیل از سکولاریسم و به نحوه صحیح‌تر اخلاق‌گرایی نسبی، این تفکرات آورده شوند. اما این خانه، خانه‌ی فیلمِ است و نه آن بحث‌های مبنایی‌تر.

جدیدترین اثرِ اصغر فرهادی، یک سینمای صاحبِ حرف در روایت‌ِ از هم پاشیده شدنِ خانواده‌های طبقه‌ی متوسطِ کلان‌شهرهاست. هر چند بی‌جهت آن را به جهتِ پاره‌ای مطامعِ سیاسی، در قیاس با فیلمِ کمدی-هجوِ اخراجی‌های3 مطرح کرده‌اند، اما فارغ از این به هم‌پریدن‌های سیاسی، این اثر به عنوانِ یک فیلمِ صاحب‌حرف قابلِ مطرح شدن است. و به نظرِ من باید فیلمِ فرهادی را در چارچوبِ حرفی که بیان می‌کند بررسی کرد و نقدهای محتوایی را در جایی کلیدی‌تر یعنی در به چالش کشیدنِ مبنای تفکراتِ فیلم عرضه داشت. متاسفانه غالبِ نقدهایی که معتقدانِ به جمهوری اسلامی در ردِ این اثر نوشته‌اند، ناشی از عصبانیت‌های سیاسی و یا دینی شکلِ مسخره‌ای به خود گرفته‌اند.  

من همراه با مشتاقانِ قشرِ متوسط با قیافه‌هایی نزدیک به روشن‌فکریِ تجددخواه در سالنِ شماره‌ی 3 سینما فلسطین، فیلمِ هدف‌مندِ فرهادی را دیدم. به نظرم آمد هم خودِ فیلم و هم همین آدم‌های تماشاچی نشانه‌های مردم‌شناختی را به ما تلقین می‌کنند که تحلیل و تفسیرش بر عهده‌ی اساتیدِ مردمی جامعه‌شناسی است. این اطلاعاتِ خامِ یک ببیننده، قائل به تئوری آقای خمینی در بابِ ولایت فقیه است. شاید این مفیدترین کاری باشد که می‌توانم در قبالِ فیلم انجام دهم. و در پایان اشکالاتی را که در داستان، و فقط داستان، فیلم دیده‌ام ذکر می‌کنم.

1. در ابتدای فیلم، نتیجه‌ی فیلم چهارشنبه‌سوری را می‌بینیم. صحنه‌ای که احتمالا از تیررس بسیاری از بیننده‌ها دور مانده است: آن‌جایی که تیراژ اولِ فیلم ممزوج شده است با شناسنامه‌هایی که کپی گرفته می‌شوند، می‌بینم یکی از زوج‌هایی که برای طلاق شناسنامه‌ی خود را کپی می‌گیرند هدیه‌ تهرانی و حمید فرخ‌نژاد هستند. صحنه‌ی افتتاحیه‌ی فیلم گره خورده است با از هم پاشیدن یک خانواده‌ی قشرِ متوسطِ شهر تهران که قبلا به صورتِ پایان-باز بیننده‌ها را دل‌خوش کرده بود.

2. در صحنه‌ی اولِ فیلم قاضی پرونده نشان داده نمی‌شود. در صحنه‌ی پایانی که فیلم دوباره با همان قاضی همراه می‌شود به این نتیجه می‌رسیم که ای کاش قاضی پرونده نشان داده نمی‌شد. چون او مجری قانون است، اما متاسفانه بدونِ نگاه کردن به چهره‌ی شاکیان. وه که این نمایش بصری از قاضی توسطِ کارگردان بسی نگران‌کننده‌تر از آن تمهیدِ ابتدایی فیلم است.

3. چنان‌چه بخواهیم عنوانِ فیلم را مورد بازتفسیر قرار دهیم، درمی‌یابیم در ترکیبِ کنایی عنوانِ فیلم، شخصیتِ ترازِ فیلم  هم مشخص شده است؛ سیمین. چرا که نمی‌خوانیم جدایی سیمین از نادر، بلکه موردِ توجه قرار می‌دهیم که این نادر است که می‌خواهد از سیمین جدا شود. کارگردان می‌گوید: در این که سیمین برای رفتن از ایران (به همراه یک سی‌دی شجریان) تصمیمِ عاقلانه و طبیعی گرفته شکی نیست، اما این نادر است که نقطه‌ی تعجبِ ماجرای ماست. این که او نمی‌خواهد از ایران برود.

4. در ادامه می‌بینیم سیمین تنها شخصیت فیلم است که دروغ نمی‌گوید و به این طریق تراز بودنِ سیمین بیش‌تر نمایان می‌شود. باقی شخصیت‌ها، کم و بیش دروغ می‌گویند. و حتی شخصیتِ امروزی و هم‌فکرتر با ما، یعنی نادر، چاره‌ای جز دروغ‌گویی ندارد. این دروغ‌گویی است که زنده‌گی ما را در ایران از اعوجاج و کژی‌های خودخواسته یا حکومت‌پنداشته مصون نگه می‌دارد. و حتی این دروغ‌گویی برای ترمه تئوریزه می‌شود. و ترمه نه در لحظه‌ی آخرِ فیلم، که در گدارِ جان‌کاهِ دادگاه تصمیمش را می‌گیرد. او در یک وضعیتِ اسف‌ناک، به نظرِ کارگردان، آزادانه دروغ می‌گوید و از همین یازده ساله‌گی‌اش فهمیده که راهِ دیگری نیست اگر بخواهد در ایران بماند. و از همین روست که مادرش، می‌خواهد از این خاک برود. نه این که مادرش به زعمِ نادر آدمِ ترسویی باشد، نه. بلکه مادرش تابِ این وضعیت و منجلاب را ندارد. در صحنه‌ای از فیلم، در یک کلوزآپ دیدنی، دستانِ رنج‌کشیده‌ی سیمین را می‌بینیم که حتی از شدتِ لاغری، شریان‌هایش زده بیرون. پس سیمین ترسو یا تیتیش‌مامانی نیست که بخواهد برود. بلکه او احساس می‌کند مقاومت برای سالم زیستن در ایران برای او امکان‌پذیر نیست. پس برای این که دچارِ این وضعیتِ مخرب نشود، به دستورِ قرآن عمل می‌کند و هجرت پیشه می‌کند. فیلم فرهادی در جای‌جای خود نشانه‌هایی این‌چنینی را نشان می‌دهد و بالاخص در نماهای بصری. من این پیشرفت را که یک ترفندِ بسیار حرفه‌ای است به فرهادی تبریک می‌گویم. وگرنه بهتر از من می‌دانید سیمین خودش دو بار درباره‌ی این که چرا می‌خواهد از ایران برود سکوت می‌کند. منتها جایش را تصویرهایی پر می‌کنند که صد البته گویاتر از هر حرفی هستند. مثلا فکر کردید خانواده‌ی سیمین چگونه می‌اندیشند؟ یک جایی که اعتقاداتِ خانواده‌ی سیمین را نشان می‌دهد؛ یادتان است کدام قسمت را می‌گویم: ماهواره در مرکزِ خانه، نماز در پستو!

5. فرهادی طرفِ سیمین است. البته او نادر را به کلی تخطئه نمی‌کند. احترام به پدر و به نمایش درآوردنِ آن همه صحنه‌ی انسانی در تکریمِ پدر، منزلتی است که فرهادی به اخلاق داده است. اخلاقی که لزوما از انگاره‌های دینی بیرون نمی‌آید، بلکه نتیجه عشق و انسانیتِ انسان‌هاست، ولی در عین حال او به نادر تذکر می‌دهد که در ایران زنده‌گی می‌کند. و حتی اگر دغدغه‌ی این را داشته باشد که ترمه‌اش حرفِ درست را بپذیرد و حتی اگر نگران این باشد که حرفِ اشتباه را از هر زبان و لسانی، حتی کتاب‌های دولتی مدرسه، بیرون آمده باشد به دیوار بزند، ولی نادر باید بداند در لحظه‌ای، در گیر ودارهای بی‌حساب‌های این سرزمین چاره‌ای نیست جز زیرپا نهادن آن اصولی که خودش دغدغه‌اش را دارد. کسی چه می‌داند شاید ریش داشتنِ نادر به واسطه‌ی حضور در یک اداره‌ی دولتی باشد. وگرنه چرا چنین شمایلِ مذهبی، آن هم برای نادر، از اتاقِ طراحی چهره‌پردازی فیلم بیرون می‌آید؟

6. زنده‌گی در جنوبِ شهر جریان دارد. پاشیده شدنِ خانواده در قشر متوسط هنوز به جنوبِ شهر نرسیده یا هنوز برای قشرِ زیرِ خطِ فقر تئوریزه نشده. دو صحنه در فیلم گویای این حقیقت است. یکی آن‌جایی که سمیه گوش به شکمِ مادرش، راضیه، می‌چسباند و در یک نمای زیبا، جریانِ تولیدِ مثل و بقای نسل را در یک خانواده‌ی جنوب شهری را از مادرش می‌پرسد. و دیگری؛ آن‌جایی که همان بچه‌ی در شکمِ راضیه سقط می‌شود، مادرِ سیمین، که از قشرِ بالای متوسط است، به راضیه در یک متلکِ دقیق اشاره می‌کند که تولید چنین فررزندی برای او و شوهرش تا یک سالِ آینده به راحتی امکان‌پذیر است. این یعنی آن زنده‌گی هنوز جریان دارد.

7. حس می‌کنم نقشِ سپیده‌ی درباره‌ی الی در این‌جا به نادر محول شده. منتها دروغ‌های بی‌حساب و تقبیح‌شده‌ی سپیده کجا و حق دادنِ ما به نادر برای دروغ‌هایی که می‌گوید کجا!

اما در تطبیق با درباره‌ی الی، داستانِ این فیلم جاهایی بدونِ منطق و یا عجیب بود:

1. پنهان کردنِ یکی از وقایعِ فیلم، رندی جدایی نادر از سیمین در مقابل معصومیتِ درباره‌ی الی را نشان می‌دهد. صحنه‌ی تصادف راضیه با خودرویی در خیابان، یک گره‌ی ساده و پیشِ پا افتاده بود. و پنهان کردن آن توسطِ راضیه تنها دلیل ادامه‌ی بغرنجِ داستان بود. واقعا من نفهمیدم چرا راضیه این تکه را تا انتها پنهان نگه داشته. او می‌دانسته بیانِ این واقعیت، همه‌ی مشکلات را حل می‌کند. قصه‌ی فیلم در این‌جا سکته دارد. به همین دلیل من جدایی نادر از سیمین را به لحاظِ داستانی ناصادق‌تر از درباره‌ی الی می‌دانم.

2. راضیه برای کارِ بیرون از خانه از شوهرش و یا جای دیگر استفتا نمی‌کند، ولی برای شستنِ یک پیرمردِ لرزانِ 80 ساله استفتا می‌کند! طراحی شخصیت‌ها و کنارِ هم قرار دادنِ آن‌ها باید از یک منطقِ دقیق پیروی کند، اگر قرار است داستانی که نقل می‌شود رئال و باورپذیر باشد.

3. در صحنه‌ای از فیلم سیمین و نادر از اطلاعاتِ بیمارستان، احتمالا هم بیمارستان دولتی، حالِ بیمار را می‌پرسند و عجیب است که اطلاعاتِ بیمارستان هم می‌گوید حالِ بیمار، راضیه، خوب است!

و اما چند نکته‌ی اضافی: 

یکی این که این شهاب حسینی بهترین شهاب حسینی بود که تا به حال دیدم. واقعا چی شد که جایزه‌ی سودای سیمرغ فیلمِ فجر را نبرد نمی‌دانم.

دوم این که فقط یک نقدِ عاجل عرض کنم: صحنه‌ای که حجت در محل کار معلمِ ترمه به او تهمتِ ناموسی می‌زند، کاری نادرست و حتی ناجوان‌مردانه از سوی کارگردان بود. و با مبانی ترویجی او زاویه دارد.

سوم این که برایم عجیب بود در صحنه‌هایی که بسیار دردناک بود تماشاچیانِ سینما فلسطین می‌خندیدند!

چهارم؛ وقتی چنین سینمای اصیلی را می‌بینم بیش‌تر دلم می‌خواهد بیوتن و یا لااقل منِ‌ اوی امیرخانی فیلم شوند.

افزونه‌ها:
1. دوستی به من پیشنهاد کرد که به کتاب‌هایی که می‌خوانم نمره بدهم که پیشنهادِ‌ خوبی است. ولی رسیدن به آن معیارهایی که به آدم نشان بدهد یک کتاب خوب است هنوز برایم منقح نشده. پس تا آن موقع که شاید چند سالی طول بکشد باید صبر کنید. من آدمِ بازی کردن در معیارهای دیگران، لااقل در کتاب‌خوانی نیستم.
2. در لینکِ خواندی‌ها نامه‌ی علی مطهری به رییس جمهور را اضافه کردم و یک هشدار جالب از سوی آقای مصباح یزدی را. هشداری که به نظرِ من بسیار مهم و نگران‌کننده است. و فکر می‌کنم از زمانی که دانش‌جو شدم تا به حال، هیچ‌گاه از شنیدنِ تحلیلی این چنین متحیر نشده‌ام.
3. کتابِ بعدی که شروع به خواندنش کردم سورِ بز از ماریو بارگاس یوسا است. همان که پارسال نوبلِ ادبیات را برد.
4. مطلبِ بعدی‌ام، احتمالا ده روز دیگر و در موردِ فرهاد جعفری و پاره‌ای از مغالطاتِ او خواهد بود.
page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

فکر کنم بعد از یک سال، تقریبا برای اولین بار باشد سنت انتشارِ یک مطلب به ازای مطالعه‌ی یک کتاب را رعایت نمی‌کنم. ولی احساس می‌کنم باید در این لحظه نکاتِ مهمی در موردِ خلقیاتِ منفی ایرانی‌ها ذکر کنم. با توجه به این که روزهای عید است و سرگرمِ سرگرمی‌ها هستم، نرسم به این زودی‌ها کتابِ خواندنی و طولانی کافکا در ساحل را به اتمام برسانم.

بله. نمی‌خواستم در موردِ برنامه‌ی بفرمایید شام شبکه‌ی من و تو، عجله‌ای داشته باشم، ولی به قولِ مطهری بعضی اوقات باید در زمانِ درست تصمیم خود و نظر خود را عملی کرد. و به قولِ‌ جلال آل احمد وقتی آن سار پرید شاید دیگر دیر شده باشد.

نمی‌دانم دورِ جدید بی‌اخلاقی‌گری در این مملکت کی شتاب یافت. اما این را می‌دانم و به طورِ یقین به آن اعتقاد دارم که هر گفتمانی که تا به حال دیده‌ام، خصوصا از سایت‌های ذینفع سیاسی، در این مساله با دیگر رقبای شریک بودند و هر کدام به نوعی ردی از بی‌اخلاقی را نمایان کرده‌اند.

مرزهای اخلاق به طرزِ فجیعی در حال درنوردیده شدن است. اهمال و سستی افراد به اصطلاح مستقل، قابلِ‌ کتمان نیست. برخوردِ گزینشی در قبالِ اخلاق به طرزِ حال‌به‌هم‌زن و تهوع‌آوری، استشمام فضا را برای اندک معتقدانِ عملی به اخلاق سخت کرده است. در این نوشتار به گوشه‌ای از این مسائل اشاره می‌کنم و فکر می‌کنم در فحوای محتوا برنامه‌ی خوبِ بفرمایید شام را به عنوانِ یک مطالعه‌ی موردی در تطبیق این فضا به یاری می‌گیرم. 

با خبر شدم  یکی دو روزی است که سی‌دی اخراجی‌های 3 مسعود ده‌نمکی لو رفته است و لینکِ دانلودِ آن در بالاترین و جاهای دیگر گسترده شده تا خدای نکرده اخراجی‌های 3 ده‌نمکی دیده نشود و مردم نروند سینما و این فیلم را نببینند. یا اگر می‌خواهند ببینند به این طریق غیرِ قانونی و قاچاق مشاهده‌اش کنند. اولش هم نامِ یکی از جنبش‌های رنگی این مملکت را نوشته‌اند و به نوعی آن را جزیی از مرام‌نامه‌ی کاری خود معرفی کرده‌اند. البته ناگفته پیداست که آن‌ها با این کارِ جوازِ کپی فیلم، به راه افتادنِ قاچاقِ فیلم، ضربه زدن به سینمای ملی،‌به سینما نرفتن دیگران، و تکرار شدن این کار به دستِ افرادی دیگر برای مقاصدی دیگر را صادر کرده‌اند.

دست بر قضا، بعد از فیلمِ طلا و مس ساخته‌ی ارزشمندِ همایون اسعدیان، من بار دیگر پایم به سینما باز شد و در سینما سپهر ساری، همراه دوستِ قدیمی‌ام جواد ابراهیمیان، اخراجی‌های 3 ده‌نمکی را در فضای شاد و همراه مشتاقانِ بسیار تماشا کردم. و البته قصد دارم بعد از تعطیلات در تهران هم فیلم جدایی نادر از سیمین را در سینما و با خریدنِ بلیط ببینم. نه تنها من این گونه‌ام، بلکه غالبِ کسانی که مانند من می‌اندیشند چنین اعتقادی دارند و هنوز تا آن حد دچار اضمحلالِ اخلاقی نشده‌اند که به این باور رسیده باشند که هدف وسیله را توجیه می‌کند. آن هم هدفِ‌ فرومایه!

و اتفاقا به نظرم رسید این اولین اثر سینمایی ده‌نمکی است که قابل توصیه کردن است. یعنی اگر شما هم فیلم را دیده باشید متوجه می‌شوید که فیلمی است قابل توصیه برای دیدن. فیلمی که به نظرِ من به هیچ وجه واردِ سیاسی‌بازی‌های معمول نشده است و خیلی ساده و صریح حرفش را می‌زند. فیلمی که در صورتِ دیده شدن به همبسته‌گی ملی کمک می‌کند. مردم با دیدنِ این فیلم می‌آموزند که نباید گولِ ظاهر و یا تبلیغاتِ دیگران را بخورند. آدم‌های زیادی پیدا می‌شوند که با یک چفیه و تکرار کلماتی مانندِ آقا و دفاع مقدس به راحتی خودشان را مومن و دینی جلوه می‌دهند. از سویی دیگر غرب‌زده‌هایی هم یافت می‌شوند که اعتقادی به حکومتِ دینی ندارند و برای مطامع حزبی‌شان حاضرند دست به هر کاری بزنند. اخراجی‌های 3 در یک استعاره‌ی بسیار زیبا، که صادقانه بگویم از مسعود ده‌نمکی بعید بود، در انتهای فیلم پیام می‌دهد که مهم نیست چه کسی در انتخابات برنده شود، بلکه مهم این است که ایران حفظ شود. ایران یعنی ناموس، ایران یعنی سرزمین، ایران یعنی همدلی و شاید هم هم‌زبانی. یاد فیلم اعتراض کیمیایی به خیر که گفت سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن. و تلاش برای سلامتی این سه تن؛ یعنی ایران در این فیلم به خوبی نمایش داده شده است.

برای من تعجب‌آور است برخوردهای تحریمِ فیلم دوستانِ معتقد به آزادی بیان! واقعا اعتراضِ دیگران به این فیلم و برخورد غیرِ اخلاقی و غیر صادقانه با اخراجی‌ها3 به چه دلیل است. در حالی که شما در این فیلم غیر سیاسی‌باز‌ترین، مسالمت‌آمیزترین، و حرفه‌ای‌ترین مسعود ده‌نمکی را شاهد هستید.

به نظرم می‌رسد ده‌نمکی از این که فیلمش را قاچاق می‌کنند باید خوشحال باشد. به نظرم همین واکنش یعنی ده‌نمکی فیلم بهتر و موثرتری نسبت به شماره‌های قبلی تریلوژی اخراجی‌ها ساخته است. اتفاقا نتیجه‌ی برخوردِ صحیح ده‌نمکی همین تلاش مخالفان او برای حذفِ اوست. در حالی که تاریخ این مملکت ثابت کرده است که تلاش برای برخورد حذفی نتیجه‌ای نداشته. برخورد قرون وسطایی مخالفان ده‌نمکی به این معنا که «آهای مبادا بروید این را فیلم ببینید»، مبتنی بر گزاره‌ی متهجرینی که معتقدند کور شو دور شو، به یک معنا شروع بازی محسوب می‌شود که بازنده‌ی آن خودِ آنان هستند. وقتی انسان دستش از استدلال تهی باشد، دچار ضعف فکری باشد، استواری فکر نداشته باشد، قادر به اندیشیدن درباره‌ی همه چیز نباشد، چه می‌کند؟ فحش می‌دهد، ناسزا می‌گوید، و در یک کلمه تحریم می‌کند. و به بی‌اخلاقی دست می‌زند.

مخالفانِ کم‌طاقت، بی‌اخلاق، و معتقد به گزاره‌ی حذف و نابودی اخراجی‌های 3 مسعود ده‌نمکی، که به نظر من حتی مدافعانِ اصغر فرهادی هم محسوب نمی‌شوند، با یک کار نادرست جلوی نقدِ صحیحِ فیلم ده‌نمکی را گرفتند. آن‌ها اخراجی‌های 3 را تطهیر کردند. و این موجبِ ناراحتی چون منی است که در این نوشته نمی‌توانم بنایم را بر نقدِ اخراجی‌های 3 ده‌نمکی استوار کنم. چون وقتی می‌بینم که با فیلم مهم و سیاسی و به قول امیر قادری صادقانه‌ی اخراجی‌های 3 چنین می‌کنند، چاره‌ای ندارم جز دفاع از حیثیت کپی-رایت و دفاع از حقوق هنرمند وطنی. وگرنه به جای این کار می‌بایست نقدم را بیان می‌کردم و اتفاقا ثابت می‌کردم در همین کار سینمایی، ده‌نمکی ساده‌لوحی‌های بسیاری مرتکب شده و نتوانسته از همه‌ی ظرفیت‌های حتی روتین کارش استفاده کند. منتها چه می‌شود کرد وقتی کسی تبر به دست گرفته، ریشه‌ی اخلاق کپی-رایت را می‌زند و به نوعی دارد دوباره تبر را به دیگران تعارف می‌کند.

اما این همه‌ی نگرانی من نیست. همه‌ی نگرانی من به رسانه‌های داخلی برمی‌گردد که سودای اخلاق دارند. ابتدا از همین فیلم ده‌نمکی شروع می‌کنیم و سپس به یک مثالِ عینی در ساحتِ سیاست می‌رسیم. در آن‌جا نتیجه می‌گیریم تقریبا به هیچ کس نمی‌توان در فضای رسانه‌ای ایران اعتماد کرد. به خبر زیر که توسط یکی از همین سایت‌های مدعی اخلاق‌گرایی، یعنی خبرآنلاین، توجه کنید:

«شنیده‌ها حاکی از آن است که نسخه قاچاق فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» به کارگردانی مسعود ده‌نمکی در بازار غیرقانونی عرضه می‌شود.

به گزارش خبرآنلاین، در روزهایی که همه انتظار اعلام رسمی آمار فروش فیلم‌های سینمایی از سوی بنیاد سینمایی فارابی را می‌کشند تا فروش واقعی آثار روی پرده سینما روشن شود، اخباری از گوشه و کنار شنیده می‌شود که گویا برخی درصدد عرضه غیرقانونی فیلم جدید ده‌نمکی برآمده‌اند.

شکل عرضه غیرقانونی این فیلم نیز مختلف است، برخی خبرها بیانگر عرضه نسخه قاچاق فیلم در بازار دسفروش‌ها دارد؛ یعنی اتفاقی که برای «اخراجی‌ها» رخ داد و به گفته ده‌نمکی مانع رسیدن این فیلم به فروش واقعی خود شد. حالا خبرها نشان از آن دارد که «اخراجی‌ها3» فیلمی که به دلیل فروش هشت میلیاردی «اخراجی‌ها2» در رقابتی جدی با دیگر ساخته خود ده‌نمکی قرار دارد با عرضه غیرقانونی مواجه شده است.

از سوی دیگر شنیده می‌شود لینک‌های دانلود این فیلم در اینترنت در دسترس قرار گرفته و به تعبیری این لینک‌ها را کسانی که مایل نیستند فیلم ده‌نمکی بفروشد تهیه کرده‌اند.

فارغ از درستی و نادرستی این اخبار روشن است، همواره بیش از خود فیلم‌های ده‌نمکی این حواشی کارهای او بوده که موجب خبرسازی شده است.»

به نحوه‌ی تنظیم خبر دقت کنید تا به اوجِ بی‌اخلاقی پی ببرید.(هر چند 4 دقیقه‌ی بعد آن‌ها با خبر دیگری سعی در حفظ شان رسانه‌ای خود کردند. اما این خبر کاشفِ رموز جالبی است:) اولا خبر را در حد یک شایعه مطرح کرده، در حالی یافتن لینک دانلود اخراجی‌های 3 کار پیش‌پا افتاده‌ای است. و نه حتی شایعه، که به نحوی دارد می‌گوید قرار است فیلم قاچاق شود و گویی هنوز قاچاق نشده.( و البته چاره‌ای نداشتند تا خبر دیگری روی سایت بگذارند تا به نوعی این اهمال را رفع و رجوع کنند)! و بدتر از آن دارد القا می‌کند اگر این خبر راست بود شما هم از قاچاق فیلم نهراسید و این کار را انجام دهید. رسانه‌ی اخلاق‌نما که بارها دیده شده با جهت‌گیری مشخص نسبت به بی‌اخلاقی در جامعه هشدار داده است، این بی‌اخلاقی را حتی در ساده‌ترین وجه‌اش هم منکوب نمی‌کند و در کمال تعجب این کار را حواشی طبیعی فیلم ده‌نمکی می‌داند. من وقتی این خبر را در این سایت دیدم از خودم پرسیدم اگر این قاچاق خدای نکرده در مورد فیلم فرهادی( که من می‌خواهم بلیتش را بخرم و در سینما مشاهده‌اش کنم) رخ می‌داد این سایت چگونه واکنش نشان می‌داد؟ چطور ممکن است یک سایتِ حکومتی نزدیک به علی لاریجانی مردم را تشویق کند به دیدن نسخه‌ی قاچاق فیلم ده‌نمکی؟ با خودم پرسیدم مگر نه این است که با همتِ‌ وزارت ارشاد دولت نهم بساط فیلم‌های قاچاق در این کشور برچیده شد! و مگر نه این است همه‌ی سینمایی‌ها از پرستویی تا کیانیان نسبت به قاچاق فیلم‌های ایرانی هشدار داده بودند و پیام اخلاقی صادر می‌کردند، پس چطور شده که حالا که نوبت به ده‌نمکی رسید آسمان تپید؟! و سایت مدعی اخلاق، خبرش را جوری تنظیم می‌کند که خلق الله اگر قاچاقی دیدید اهمیتی ندارد. با خودم گفتم اگر فیلم فرهادی، خدای نکرده کپی می‌شد آیا سینماگران ایرانی ساکت می‌نشینند. این گونه است که به این نتیجه رسیدم گویا کسی سودای حقیقت ندارد. و در واقع آن چه مطرح است منویات شخصی افراد است و اخلاق و این حرف‌ها هم بهانه‌اند. و در این میان، آدم از کسانی که ادعای اخلاق‌مداری می‌کنند متنفرتر می‌شود. البته اگر ارزش تنفر داشته باشند!

در میانه‌ی همین اندیشه‌ها، و متاسفانه، بدبختانه، از شانس بد یادِ یک خاطره‌ی سیاسی افتادم:

یادتان است که چند وقت پیش عده‌ای از اراذل و اوباش به دختر آقای هاشمی فحاشی کردند؟ یادتان است که همین سایت‌های اخلاق‌نما چه وا اسلام‌هایی سر داده بودند؟ یادتان است علمای دینی و مراجع تقلید در این باره واکنش نشان دادند؟ یادتان است روحانیون منزجر شده بودند؟ یادتان است نماینده‌ی مجلس، پسر آقای مطهری نسبت به این کار هشدار داده بود؟ یادتان است که علی مطهری نامه‌ای به رییس دستگاه قضا نوشت و تاکید کرد با خاطیان برخورد شود؟ یادتان است رییس دستگاه قضا هم از هتکِ حرمت دختر آقای هاشمی ناراحت شد؟ یادتان است که این سایت‌ها تا چه حد این خبر را بزرگ کرده‌اند؟ و یادتان است که همین سایت‌ها از جمله خبرآنلاین در این باره چقدر خبر تنظیم کرده‌اند؟

خب الحمدالله یادتان است. همین اولش بگویم که من هم با همه‌ی این کارهای رسانه‌ای موافقم و معتقدم باید همان ارذل را دستگیر کنند، حدشان بزنند و حکم شریعت مقدس اسلام را درباره‌ی آنان جاری سازند. اما بحثم این است:

می‌دانید من، یعنی میثم امیری، فرقی با خانم فائزه هاشمی ندارم؟ چون ایشان شخصیت حقوقی ندارند؛ چونان من. ایشان یک شخصیت حقیقی و یک شهروند معمولی هستند مثل من. ضمنا هیچ کدام هم خانواده‌های‌مان را خودمان انتخاب نکردیم. یعنی این بواسطه‌ی هوش و تلاش و پشتکار ایشان نبوده که در یکی از عالی‌ترین خانواده‌های سیاسی بعد از انقلاب 57 حضور داشتند! بلکه کار خدا بود که او خانم فائزه هاشمی باشد و من میثم امیری. آیا شما به من اطمینان می‌دهید اگر فردا روزی کسی هم در خیابان به من فحش بدهد، نماینده مجلس که نماینده‌ی ما مردم است نسبت به این توهین واکنش نشان دهد؟ آیا تضمین می‌دهید در این باره فرقی بین من و دختر آقای هاشمی نباشد؟ آیا قبول دارید اگر من فقط ذره‌ای از نقش‌آفرینی خانم فائزه هاشمی را در وقایع بعد از انتخابات انجام می‌دادم سیستم قضایی ایران کاری با من نداشت؟ تضمین می‌دهید اگر من هم مانند خانم فائزه هاشمی می‌رفتم در میان معترضان به نتایج انتخابات و البته اغتشاش‌گران روز عاشورا و ضد نظام‌های روز 25 بهمن نظام جمهوری اسلامی از گل نازک‌تر به من نمی‌گفت؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی هر دو شهروند این نظامیم؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی در برخورداری از حقوق یکسانیم؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی هر دو خودی محسوب می‌شویم و جزیی از نظام؟ آیا قبول دارید که اگر کسی به من و شما توهین کند، فردا روز مراجع تقلید و علمای دینی از ما حمایت خواهند کرد؟

اوضاع بدتر از این حرف‌هاست. بگذارید مثال دیگری بزنم تا قاعده روش‌تر شود.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. یک بنده خدایی بود رییس جمهور بود. یعنی رییس برآمده از رای مردمان بود. بالاخره یک عده آدم مثلا 25 میلیون بهش رای دادند. این بنده خدا البته بچه‌ی هیچ آدم مهمی هم نبود. یک آهنگرزاده بود. بعد این بنده خدا، البته یک سری معایبی هم داشت. مثلا اسم یک سری را بدونِ این که در دادگاه ثابت بشود اعلام می‌کرد. (البته درست است که اسم آن‌ها هیچ وقت توسط دادگاه اعلام نمی‌شد، ولی کار این بنده خدا هم زشت بود). ولی با این وجود رییس جمهور بود. یعنی نماینده‌ی مردم بود. و توی کشور ایرانیا این بنده خدا یک جوری نفر دوم مملکت محسوب می‌شد. یعنی خیلی از حرف‌هایش حکم قانون را داشت. بعد یک روزی یک عده که از این بنده خدا ناراضی بودند از یک عالمی که گفته می‌شد مرجع تقلید است دعوت کردند تا بیاید برای‌شان سخنرانی کند. عالم که آدم وارسته‌ای بود و از یک آدم مهم به نام امام خمینی اجازه‌ی اجتهاد داشت قبول کرد که بیاید و برای این عده سخنرانی کند. و به نوعی بگوید او هم که عالم است و مرجع تقلید است و دانا است و آگاه به احکام شرع است، ناراضی و دل‌چرکین است از این بنده‌ی خدا. عالم آمد گفت: اصلا این بنده‌ی خدا...

چه دارم می‌گویم برای‌تان؟ آن بنده‌ی خدا محمود احمدی‌نژاد بود و آن عالم و مرجع تقلید، آیت الله آقای صانعی. ایشان در سخنرانی گرگان‌شان که در وب‌سایت ایشان هم آمده به احمدی‌نژاد نسبت حرام‌زاده‌گی داد.

خب. حالا سوال:

آقای نماینده‌ی مجلس، فرزند آقای مطهری، آیا شما به رییس دستگاه قضا نامه زدی که توهین کننده‌ی به رییس جمهور حد بخورد؟ آقایان مراجع نظرتان را درباره‌ی این مساله عنوان کردید؟ آقای رییس دستگاه قضا، آیا شما نظرت را گفتی که اگر کسی به رییس جمهور مملکت نسبت حرام‌زاده‌گی بدهد حکمش چیست؟ آقای سایت خبرآنلاین و تابناک و جاهای دیگر! شماها نظرتان را درباره‌ی مساله‌ی اخلاق در این باره شفاف‌سازی کرده‌اید؟ آیا اخلاق در ایران معنا دارد؟ آیا اخلاق می‌تواند در این مملکت معنا داشته باشد وقتی توهین به یک رییس جمهور نادیده انگاشته می‌شود؟ آیا این مساله برای مردم توسط خبرآنلاین تبیین شده است که حرام‌زاده کسی است که از رابطه‌ی نامشروع پدر با یک نفر دیگر به وجود آمده است؟ آیا سایت خبرآنلاین گفته است که به عقیده‌ی یک مرجع دینی که تبیین کننده‌ی احکام شرعی و فقیه شیعه امام علی و حضرت زهرا است، کسی که 24.5 میلیون نفر به او رای داده‌اند یک زنازاده است؟ آیا کسی در این باره گفته است اخلاق چیز خوبی است؟

به نظر شما این دوگانه‌گی در برخورد حاکی از حرفِ مفت بودن اخلاق نیست؟ نشانه‌ی استفاده‌ی ابزاری از همه چیز نیست؟ آیا به نظر شما سگِ لیبرال شرف ندارد به یک انسان دینی مدعی اخلاقی؟ آیا این بود انسان تراز جامعه‌ی اسلامی که آقای خمینی وعده‌اش را داده بود؟ [...] انسانی که فرد فرهیخته‌ی جامعه‌اش می‌شود دانلود کننده‌ی فیلم روی پرده‌ی سینما؟ و انسانی که مرجع تقلیدش می‌شود کسی که یا به رییس جمهور نسبت حرام‌زاده‌گی می‌دهد! و یا این نسبت را قبول دارد و به زبان نمی‌آورد و یا در برابر چنین نسبت ناروایی سکوت می‌کند؟! این بود جامعه‌ی قرآنی آقای خمینی؟ 

من می‌خواستم در موردِ برنامه‌ی بفرمایید شام صحبت کنم. اما به نظر شما رمقی مانده برای این کار؟ درست است شما در این برنامه انواع خلقیات منفی‌ و غرب‌زده‌ی ایرانی را در یک جمع چهار نفره مشاهده می‌کنید. درست است این برنامه یک آینه مناسب برای ما ایرانی‌هاست. درست است که می‌بینید انسان لندن‌نشین برای کسب 1000 پوند دست به هر رذیله‌ی اخلاقی می‌زند. درست است که یک نفر آدم برای 1000 پوند حیثیت خودش را جلوی دوربین تلویزیونی نابود می‌کند، دروغ می‌گوید، غیبت می‌کند، تهمت می‌زند، حسادت می‌ورزد، بی‌انصافی می‌کند و در یک کلام ظلم می‌کند؛ ولی وقتی در جامعه‌ی دینی‌اش در این سوی آب، مرجع دینی و فکری و حکومتی‌اش چنین است چه انتظاری از او داریم؟ وقتی آبشخورهای مسموم داخلی دارند عقل و انصاف را زایل می‌کنند چه انتظاری از آقا و یا خانم لندن‌نشین داریم؟! درست است آرزو و نیلوفر و مهسا و سمیه برای 1000 پوند دعوا می‌افتند، ولی در ایرانِ ما، گاهی بدونِ اجر و مزد افراد یکدیگر را به لجن می‌کشند. گاهی این لجن‌مالی برای ریاست‌جمهوری توسط 4 نفر دنبال می‌شود، گاهی این لجن‌مالی در میان عالمان دینی یافت می‌شود و گاهی در عرصه‌ی فرهنگی و دانشگاهی. در همه‌ جای این خاک زیرپاکشی و دروغ‌گویی بی‌داد می‌کند. و خوشحالم که من نمردم و یکی دو مورد از موارد را شفاف بیان کردم.

===========================================

پی‌نوشت:

1. مسعود ده‌نمکی درباره‌ی کپی شدن فیلمش مطلبی در وبلاگش نوشته، که من سال‌هاست با این ادبیات مشکل دارم. بنده این نحوه‌ی نقد را دوست ندارم. هر چند حرف‌های حق‌ِ بسیار زیبایی در آن نهفته است. خواندنش را از دست ندهید که واقعیت‌های زیادی در آن موجود است. او اساسا به خوبی مطالب دیگران را در مورد اخراجی‌های 3 منعکس کرده. نظر امیر قادری، فرهادی جعفری و گبرلو جالب و خواندنی است.

2. آقای خامنه‌ای سال جاری را جهاد اقتصادی نامید. تو را قرآن، تو را به امام حسین، تو را به هر کی دوست داری آقای صدا و سیما دست از سر این پیرمرد بردار. آقای خامنه‌ای یک چیزی گفت در سخنرانی مشهدش که هنوز که هنوز است دارم می‌سوزم. آدم آتش می‌گیرد وقتی می‌بیند رهبر مملکت می‌گوید: « البته من این نکته را حتماً تذکر بدهم؛ گاهى اوقات این شعارى که ما براى سال اعلام میکنیم، بعد ناگهان مى‌بینیم همه‌ى در و دیوارهاى تهران و شهرهاى دیگر پر شده از تابلو، که این شعار رویش نوشته شده. این فایده‌اى ندارد. گاهى کارهاى پرهزینه‌اى انجام میگیرد؛ چه لزومى دارد؟ آنچه که من از مسئولین و از مردم عزیزمان توقع دارم، این است که این شعار را بشنوند، باور کنند و دنبال کنند. تابلو کردن و در و دیوار را پر کردن و عکس زدن و اینها هیچ لزومى ندارد. اگر هزینه‌اى نداشته باشد، لزومى ندارد؛ اگر هزینه داشته باشد، اشکال هم دارد. هیچ لزومى ندارد کارهاى پرهزینه را انجام بدهند.» به نظر شما این سخنان چه معنایی دارد جز انحطاط فکری و فرهنگی مسوولین ما! البته مسوولین دولتی راه‌های جدیدتری برای به لجن‌کشیدن رهبری یافته‌اند. بماند!

3. حتما پیام نوروزی باراک اوباما را ببینید. ببینید او با ما است یا نه؟! حتما ببینید. حتما.

4. منظور از استبداد در عنوان این نوشته، استبداد فکری و فرهنگی است.

5. مطلب بعدی‌ام در مورد جدایی نادر از سیمین خواهد بود. وقتی آخر هفته‌ی بعد این فیلم را در سینما، و اگر بشود سینما آزادی، دیدم. اصغر فرهادیِ درباره‌ی الی بهتر از اصغر فرهادیِ چهارشنبه‌سوری بود. امیدوارم این اصغر فرهادی بهتر از درباره‌ی الی باشد. من قبلا در + و +  درباره‌ی درباره‌ی الی حرف زدم و در + هم درباره‌ی کپی-رایت.

راستی این را هم بگویم جایِ «فرهاد جعفری» را در «پیشنهاد می‌کنم» با «از جنس خدا» عوض کردم. البته این روندِ تغییرات به صورت تدریجی گریبان حسن عباسی و رضا امیرخانی و هابیل را هم خواهد گرفت. از ابتدا هم با همین هدف گذاشتم‌شان. بخش دوستان را با بخش خواندنی‌ها عوض کردم. از دستش ندهید. سعی می‌کنم لینک‌های متفاوت و جالبی را بگذارم. که البته به معنای تایید محتوای آنان نیست. همچنبن بابتِ جمله‌ی ناورایی در موردِ علی مطهری نوشتم و البته بعدا حذفش کردم عذرخواهی می‌کنم.


page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری