تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

دست گذاشتن روی نقطه‌ی حسّاس

یا لطیف

کلاسِ دیروزم که شروع شده بود مطلبی برای گفتن نداشتم. چون جای یک نفر دیگر رفته بودم کلاس. این جور وقت‌ها نمی‌دانم چه کار کنم. با وجودِ این که تازه مطلبِ کلاسِ نویسندگی سداریس را از کتابِ معروفش خوانده بودم. ترجیح دادم کلاس را به گروه‌های چهار نفره تقسیم کنم. این دستِ کم 5 دقیقه از وقتِ کلاس را می‌گرفت و می‌توانست تنفّسی باشد تا بفهمم که چه باید بگویم. نگاهم به کلاس نبود. به‌شان اجازه داده بودم موقعِ جابه‌جایی حسابی سروصدا کنند و تا می‌توانند وقت تلف کنند.

تازه هوای تهران پاکیزه شده بود و من می‌توانستم از کلاسِ مرتفعم روی تپّه‌ای مرغوب در تهرانِ عزیز برج سه‌پره‌ی تهران را ببینم و به این علاقه‌مندی‌ام فکر کنم که بتوانم بالای بالاترین اتاق این برج رمانِ پایین‌تنه جولان بنویسم. با رویکردِ اسلامی. به عنوانِ دینی که به شهادتِ اجوبه‌ها به شدّت اروتیک است.

کلاس منتظرم بود. روی تخته سفید، ماژیکِ بی‌کیفیّت را به رقص درآوردم. همین طوری و بدونِ هدف نوشتم: «همه‌ی اعضای هیئتِ دولت». همه مثلِ من بعد از ر-جمهوری، نامِ مشایی را فکر کردند که دیگر عضو این هیئت نیست. قبلش هم عددِ یک را گذاشتم. بعدش ناگهان به یادِ برنامه‌ی خاله شادونه‌ی دیروز افتادم که از تلویزیون قدیمیِ اتاقی ناگهانی دیده بودم. خنده‌ام گرفت از کرّه خری که با هزار سال سن در این برنامه به عنوان شکوفه‌ی در حال رشد جا زده شده بود و خاله هم «پسرم» به نافش می‌بست.
ولی این را ننوشتم. جلوی ذهنیّتم را گرفتم و نوشتم: «همه‌ی نویسنده‌های مهم.» عنوانی آماتور و نامعلوم. پشتش هم 2. سپس «همه‌ی سرلشکرهای ن.م» را نوشتم با عددِ 3 و به ذهنم رسید «4. همه‌ی کارگردان‌های مهمِّ هالیوود» و دستِ آخر یادِ مارکز افتادم و کتابی از او... مثلِ خاله شادونه از کنارِ این «به یاد آمدن» به سادگی نگذشتم و وفاداری‌ام را به حافظه‌ام نشان دادم و هک کردم «زنده‌ام تا...». با سه نقطه‌هایی که می‌خواستم پُرش کنند. به یادِ کتابِ مارکز؛ زنده‌ام تا روایت کنم.

ازشان خواستم به این سؤال‌های بی‌ربط و کاملاً یک‌هویی جواب دهند. آن‌ها فکر می‌کردند من چه در سر دارم و از این رهگذر چه نتیجه‌های عجیب‌وغریبی می‌خواهم بگیرم. ولی درستش این بود که هیچ هدفِ بعدی در ذهنم نبود. حتّی هیچ تمهید یا نتیجه‌گیریِ قابل ذکری. این بین ص.ب، یکی از دانشجوها، توی خودش بود. مطلب می‌نوشت. به من، کلاس، و گروه بی‌توجّه بود. بهش گفتم: «آقای صاد شما همکاری کن». درآمد: «اسمِ یکی از وزرا را من گفته‌ام استاد». دوباره سرش را کرد لای برگه‌هاش و به نوشتن ادامه داد. یکی از بچّه‌ها گفت: «اگر اسمِ یکی از کارگردان‌های هالیوود را بنویسیم که شما بلد نباشی چه؟» حرفِ حساب جواب نداشت. تازه مگر همه‌ی سینماسازانِ مهمِّ هالیوود را می‌توان در این مدّتِ کم نوشت. تکبّر کردم: «برایم جالب است بدانم که کدام کارگردان است که شما می‌شناسی و من نمی‌شناسم.» صاد سرش را بلند کرد. لبخند زد و متلک پراند: «استاد می‌خواهی اطّلاعاتت را به رخ‌مان بکشی.» با این حدسِ درست و حمله‌ی صحیح سرش را کرد لای برگه‌ها و دوباره مشغول شد.

*

کلاس به آخرش نزدیک می‌شد. همه پخش نشسته بودند. چند نفر رفته بودند. چند نفر هم مشغول کارهاشان بودند و بقیّه واردِ بحث با من شدند. این که کارگردانِ خوب چه کارگردانی است. بحث رفت سمتِ جوک‌ها و قومیّت‌ها و نمی‌دانم چی شد که از جیرفت و حاج قاسم سلیمانی بحث رفت سمتِ مراغه و این که بلاخره ما نفهمیدیم که «حق با بنابی‌هاست یا مراغه‌ای‌ها.» صاد را که فقط اسمش را می‌شناختم و از اوّل کلاس کلِّ هیکلم را به طحالش گرفته بود و یک بار هم خرابم کرد سر برآورد: «استاد می‌دانی مراغه چند سال تاریخ دارد؟» شروع کرد. به قولِ خودش نهج‌المراغه‌اش را باز کرد. حرف زد. حرف زد. توجّه کرد. توجّه کرد. پایین‌تنه‌اش تاب برداشته بود. خُل شده بود. استاد استاد کرد. حرص خورد. جوش خورد. از ترک‌ها دفاع کرد. از تراختور دفاع کرد. ییل یاتار، طوفان یاتار سر کشید. نگذاشت کسی از لرستان بگوید یا کرمانی از جیرفت تعریف کند و... حرف زد. از زنجان شروع کرد تا مراغه. کلاس تمام شد. پی‌ام آمد. از مراغه گفت. از روستای جوران داستان‌ها ساخت. بنابی‌ها را به خسّت متّهم کرد. از فرودگاهی گفت که برای مراغه است. «اگر آن هم نباشد، رصدخانه که ملکِ طلق‌شان است.» وقتی به زحمت ازش خداحافظی کردم، گفت تبریزی است. «ولی می‌دانید استاد مراغه چه جور جایی است. مراغه...»

**

پس‌نوشت:

1. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

احمدی‌نژاد


یا لطیف

روزِ اوّل که دیدمش نامش توجّه‌ام را جلب کرد؛ «محمودِ ... نژاد». جایِ نقطه‌چین هر چه دوست دارید بگذارید. البته جایِ نقطه‌چین هر چیزی بود جز احمدی. او را با همان نامِ معلومش می‌خواندند. بدونِ اندک ذوقی. من که دیدمش، بلافاصله بعد از اوّلین دیدار نامش را کشف کردم؛ «احمدی‌نژاد». گفتم: «احمدی‌نژاد بیا کارت دارم. لوحه را از جناب سروان بگیر و برو دنبالِ نگهبان‌ها.» متعجّب نگاهم کرد. همین طور جناب سروان ف. لبخند زدم: «باز که این‌جا ایستاده‌ای. بدو برو دیگر.» جناب سروان ف می‌گوید: «برو (می‌خواهد نامِ خانوادگی‌اش را بگوید تته پته می‌کند و به کمکِ من می‌گوید) احمدی‌نژاد. تو امروز معاونِ آقای امیری هستی.» خندیدم: «جناب سروان ف مورچه چه است که فشار خون داشته باشد». ف خندید. احمدی‌نژاد احترامِ پرپیچ‌وتابی داد و از در رفت بیرون پیِ نگهبان‌ها.

*

یکی از سرهنگ‌های اداره‌ی آموزش از کنارم رد شد. احترامم را نادیده گرفت. عجله داشت. به سرعتِ شهرتی که پراکنده بودم فکر می‌کردم. چون جناب سرهنگ فریاد کشید: «احمدی‌نژادِ دربه‌در کجایی. بیا کارت دارم.» خندیدم: «جناب سرهنگ شما خیلی خوش‌شانس هستید؟» برگشت. دستی به چانه‌ی زنجانی‌اش کشید: «چطور؟» خنده‌ام قطع نشد: «رییس جمهور مملکت زیرِ دستت کار می‌کندها...» حیرت نکرد. من هم حیرت نکردم.

**

ف‌ی پش هم در صبح‌گاه نزدیکش شد. احمدی‌نژاد سعی کرد صاف بایستد. کمرِ تابان دارد. انگار کلِّ پایش یکسان عریض شده است؛ آن هم خیلی کم. پنداری باسن نداد. حالتِ خبردار ایستادنش، لب‌هاش را ناودیس کرده بود. گوش‌هاش را سرخ. چشمانش کوچک‌بزرگ بود و پاهاش عجیب ناپایدار. ف‌ی پش به یک قدمی‌اش رسید لرزش را در حرکاتِ او حس کردم. ف‌ی پش با تحکّم باهاش حرف زد: «سریع روکشِ کلاهت را در بیاور و توی کلاهت بگذار احمدی‌نژاد.»

***

پس‌نوشت:

1. احمدی‌نژاد هم دارد به میم.میم در این مملکت تبدیل می‌شود. حالا میم.میم خیلی سریع طردخواه نامیده شد. شاید هم خواسته‌اش همین بود. ولی احمدی‌نژاد بدجوری گرفتار غضنفربازی‌های ما شده. مایی که، 88 می‌خواستیم، دو هفته‌ای مملکت را به آمریکا بفروشیم. مایی که می‌خواهیم الان هم جو یک‌جوری متشنّج بشود تا دو روزه تسلیمِ دشمن شود. و سعی می‌کنیم احمدی‌نژاد را هم به این سمت هل دهیم. این غیرِ از استعدادِ ذاتی این بشر است.

2. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو نانه

یا لطیف

دستم را جلو می‌برم. جایزه‌ام را عقب نگه می‌دارد. مجبورم پای راستم را جلوتر بگذارم. تقریباً توی بغلِ حاجی‌ام. لبخند که هیچ، عصبی هم بشود، دندان‌های نیشش بیرون است. به من که می‌خواهد جایزه بدهد، می‌خندد و نزدیک است قاه‌قاهش گوشم را بیازارد. کمی صورتم را عقب می‌کشم. ولی باید جایزه‌ام را بگیرم. حتّی فکر می‌کنم باید جایزه‌ام را بقاپم. می‌فهمم که بی‌خود نیست من را سمتِ خودش می‌کشد. تمهیدش است که زیر گوشم با خنده‌ی بلند بگوید:

- شبیه ساندویج دو نانه است.

جایزه‌ام، تی‌شرتی‌ست که آرمِ سوسمار را رویش دوخته‌اند. به رنگِ آبیِ خوش‌رنگِ آسمانی. کادوپیچ شده است. شبیهِ ساندویجِ دو نانه. تشبیهِ درستی است. از قضا ظریف هم هست. 

*

سرهنگِ قاف صدایم می‌کنم. بدو رو به سمتش می‌روم. نزدیکش می‌ایستم، پای چپم را بالا می‌آورم، می‌کوبم و پای راستم را کنارش آرام می‌کنم و دستانم را نزدیک شقیقه می‌آورم. قاف دستش را جلو می‌آورد. دست می‌دهم. کنارش حاج آقا با سه دندانی که بیرون است می‌خندد:

- ساندویج دو نانه را خوردی، این طور چاق شده‌ای.

داستان را برای قاف تعریف کرد. به شکمم نگاه می‌کنم که موجی روی بَتِلم انداخته است.

**

سروان ت تازه از مکّه آمده است. حجِّ تمتّع. به دیدارش می‌روم. حاج آقا با سه دندانِ نیشِ بیرون خطابم می‌کند:

- بیا این‌جا.

می‌روم.

- ساندویج دو نانه خوش‌مزه بود. 

داستان را برای سروان ت تعریف می‌کند.

***

حاج آقا با سه دندانِ نیشِ بیرون، صدایم می‌کند. ف‌ی خدمات هم هست. برایش تعریف می‌کند. رو می‌کند به من:

- ساندویجِ دو نانه‌اش نرم هم بود انصافاً.

****

می‌بینمش. ف‌ی هنگ کنارش ایستاده است. راهم را کج می‌کنم. نزدیک نمی‌شوم. از آن طرف می‌روم. می‌بیندم. دستم را بالا می‌آورم و سرعتم را بیش‌تر می‌کنم و از موضع دور می‌شوم. نمی‌دانم چه لذّتی می‌برد از «آزردن»ام.

*****

حاج آقا با سه دندانِ نیش، با تکرار آن جوکش را بی‌مزه کرده است... ولی می‌فهمم این از خوش‌مشربی‌اش است و از سادگی‌اش. این را وقتی می‌فهمم که بالای منبر می‌رود. بعد از زیارت عاشورای پنج‌شنبه. نه آیه‌ی خاصّی می‌خواند و نه روایتِ صعبی را و نه را تفسیرِ نویی را. بدونِ ذرّه‌ای اغماض می‌گوید:

- زیارت عاشوراهایی را که ما می‌خوانیم از محتوا خالی شده است و دیگر شباهتی به زیارتِ عاشورا ندارد.

خوشم می‌آید. از صراحت و از دین‌دردی‌اش.

- استادِ ما این طور زیارت عاشورا را تأیید نمی‌کرد. 

مستقیم نمی‌گوید استادش آقای بهجت (رحمه الله علیه) است. بعدِ منبر می‌روم سراغش. دستش را به گرمی می‌فشارم:

- حاج آقا استفاده کردم.

- ممنونم. ولی ساندویجِ دو نانه ندارم ازت پذیرایی کنم.

پس‌نوشت:

1. واقعیّت این است که از بینِ روایت‌ها جدا کرده‌ام. وگرنه حدِّاقل حاجی 8 باری با ساندویجِ دو نانه درباره‌ام صحبت کرد.

2. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خانمِ نون

یا لطیف

خانم نون، نهایت 35 ساله، وارد که می‌شود، هیاهو هم وارد می‌شود. حرف می‌زند. در آنِ واحد سه نفر را به کار می‌گیرد. من را که ناآشناتر می‌یابد هم:

- پسرم این دیگ‌ها را بگذار آن طرف‌تر. باید جا باز شود، این‌جا می‌خواهیم آش پخش کنیم.

منتظرِ عکس‌العملِ من نمی‌شود. حتّی توجّهی به نگاهِ هاج‌ و واجم نکرد. برگشتِ سمتِ درِ حسینیّه که دو جوانِ سیاه‌پوش ایستاده بودند. خانم نون که من را با26  سال سن، پسرم خطاب کرده بود، آن دو جوان را که شاید دستِ بالا 3 سال از من بزرگ‌تر باشند را عمو صدا کرد:

- عمو مجید، برو عمو چنگیز را صدا کن. او حریفِ برنج ریختنِ امشب می‌شود.

و به جوانِ بغل دستی گفت که بهم کمک کند تا برنج‌ها را جابه‌جا کنیم. برنج‌ها را به کمک سیاه‌پوش در انتهای حسینیّه، کنارِ هم می‌چینیم.

هنوز سه ساعت از حضورم در روستا نمی‌گذرد. حتّی وقت نشد مادرم را ببینم .مستقیم آمده‌ام حسینیّه. همه جز من سیاه پوشیده‌اند و من حیرت‌زده از جنب و جوش خانم نون که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. و نمی‌دانم چه اصراری دارد که من را «پسرم» خطاب کند. آش‌ِ شیرین و زیتونی‌رنگ را توی کاسه‌های بزرگ می‌ریزیم. روغنِ گوسفندی را روی برنج‌ها می‌ریزیم و یکی از دستیارهای خانم نون آن را هم می‌زند. با رعایتِ نکات ایمنی:

- ببین مهناز. حواست را جمع کن. هر کی هر کاری گفت، وظیفه‌ی خودت یادت نرود.

دخترک سمبه‌ای به دست می‌گیرد که انتهای آن دو شاخه‌ی کج با زوایه‌ی نود درجه دارد. و با این میله‌ی آهنی برنج را مخلوط می‌کند. که هم انبوه‌های به هم چسبیده از هم جدا شوند و هم روغن به جانِ برنج بنشیند. خودش هم به من اشاره می‌کند:

- پسرم آن ظرف آبی‌رنگ را بده به من.

ظرفِ آبی پر از کشمش پخته شده است. کشمش‌ها را در لگنِ فراخی سرریز می‌کند. برنج را رویش می‌ریزد و هم‌زمان مقدارِ زیادی روغن. نایلون پر از زرشک را برمی‌دارد و همه‌اش را خالی می‌کند در لگن و به «عمو» مجید می‌گوید که آن را هم بزند. چون «دست»اش «درد می‌کند».

بعد از اختلاطِ رنگِ برنج، نوبتِ گوشت است. خانمِ نون به کمک من و یک نفر دیگر از «عمو»ها ربِ انار را به خوردِ گوشتِ مرغ می‌دهد. کنارش می‌نشینم و ظرف‌های گوشت را، که کنارش اسفناجِ پخته هم اضافه می‌شود، از دستش می‌گیرم و در مجمع‌ها می‌چینم. یکی از دستیارانش، حینِ مرتّب کردن اوضاع برای صرفِ شام، عرقِ پیشانیِ خانمِ نون را پاک می‌کند، نان در دهانش می‌گذارد. به «عمو» چنگیز می‌گوید برنج‌ها را اندازه بریزد، به مهناز رو می‌کند، هر کاری غیر از ریختنِ رنگِ برنج‌ها می‌کند با او در میان بگذارد. از «عمو» رضا می‌خواهد آمارِ مهمانانِ شبِ تاسوعا را بهش بگوید. به من می‌گوید:

- حواست باشد مجمع کم نیاوری. می‌بینی دارد تمام می‌شود به عمو رضا بگو تا مجمع‌های خالی را برگرداند.

و من مستِ شبِ ابوالفضل بهش نگاه می‌کنم. حس می‌کنم در هر قدمم، در هر بشقابی که می‌چینم، برکت را می‌فهمم. و خانمِ نون تذکّر می‌دهد که درست بچینم. ربِ انارش شُره نکند داخلِ مجمع. با دستِ راستم آرام ظرفِ گوشت را در کناره‌ی مجمع، چسبیده به قرنیزش می‌چینم. تذکّر می‌دهد به جوانانِ دمِ در که در را بندند. سردش شده است. به عموها می‌گوید آش‌ها را تُنُک‌تر پهن کنند. هر 20 نفر یک کاسه. نکته‌سنجی می‌کند مبادا قاشق‌هایش با قاشق‌های حسینیّه مخلوط نشود. به «عمو» رضا می‌گوید چند تا از آن زن‌های جوانِ تنبل را از طبقه‌ی بالا بیاورد پایین تا «دیس‌»های چرب را بشورند. به «عمو» چنگیز می‌گوید آن قدر برنج‌ها را نزدیکِ در نچیند. سرد می‌شود. به رعنا می‌گوید آن طور درِ آش طاق‌باز نگذارد. سرد می‌شود. بچرخاندش.

خانمِ نون نگرانِ سردی است، نگرانِ بی‌نظمی است. نگرانِ مهمانان است. نگرانِ طولانی شدن است. تذکّر می‌دهد که غذا را زودتر پخش کنند. 

*

خانمِ نون هیچ‌کاره بود. فقط غذاها را پخته بود. آشپز بود. تازه بابتِ هر پرس غذا هم پولش را می‌گیرد... امّا همه به او گوش می‌دادند. اطاعت می‌کردند. احترام می‌کردند. ابالفضل این طور به آدم احترام می‌دهد. این است فرقِ آشپزِ حسین (ع) با آشپزِ عزا، با آشپزِ عروسی...آشپزِ یزید که بماند.

پس‌نوشت:

1. صحبت‌های چند شب پیش طائبِ تاریخ‌شناس در تلویزیون فوق‌العاده بود. گریه‌ی سلطانیِ مجری و رجبیِ دوانیِ کارشناس به زور کنترل شده بود.

2. رادیو فنگ یکی از لینک‌های اضافه شده است. فیلتر است. آن هم به دلایلی که در شماره 23 توضیح داده شده است. رادیو فنگ، رادیوی یک مشت بچّه سوسیالیستِ باهوش است. زیاد گوش می‌دهم. خصوصاً اخیراً که در پدافندِ 2شان دیهیمی باقی نگذاشتند. این هم از دوستی با حمید حبیب‌الله.

3. داستانِ محمود کریمی و شش‌خون‌های با سازش، داستانی شده است. شش‌ خونِ بی‌سازش را نزدِ رهبر خواند، خیلی کوتاه و گذرا. نظرِ منبری‌ها هم متفاوت است. حاج آقا ریاضت موافق است و حاج آقا قاسمیان مخالف. به نظرِ من حاج آقا قاسمیان به نکته‌ی جالبی اشاره کرد؛ تنوّع‌طلبی در عزای امام حسین پسندیده نیست...

4. پدرم می‌پرسد: «مختار سنّی بود؟» می‌گویم: «نه.» ادامه می‌دهد: «زنِ آخوندِ مرحومِ روستا این را گفته است.» و بعدش ادامه می‌دهد: «ملّا خدا بیامرزدش. اهلِ مطالعه نبود. حرفش درست نیست.»

5. مطلبِ بعدی‌ام را «آخرِ هفته» می‌نویسم.

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رسته‌ی یا حسین


یا لطیف

رسته عنوانِ شغلی در ارتش. از نشانیِ دوخته شده روی یقه‌ی پیراهن، یا یقه‌ی بَتِل، یا یقه‌ی فرنچ، یا یقه‌ی اُوِرکت می‌توان نوع رسته را فهمید. اگر دو اسلحه متقابل به رأس باشند، رسته‌ی نفر پیاده است. اگر یک عدد شیپور باشد، رسته‌ی نفر موزیک است. رسته‌ها تقریباً در همه جای جهان شکل‌هایی شبیه به هم دارند. در ایرانِ ما هم رسته‌ها از این داستان مستثنی نیستند. دژبان، عاملِ چک‌کننده و نظم‌دهنده‌ی این رسته‌هاست.

دژبان یا انتظامات موظّف است بر وضعیّت ظاهری و حسن اجرای قوانین نظامی نظارت کند و با تخلّفاتِ احتمالی به نحوِ مقتضی برخورد کند. 

آن‌جایی که من خدمت می‌کنم، میم دژبانِ سرسختی است. به سختی پا می‌دهد، راهِ ندیدگرفتن‌هاش از «بوفه» نمی‌گذرد. وضعیّتِ ظاهری را به دقّت بررسی می‌کند. کسی از تیررس‌اش دور نیست.  سرِ سوزنی اهلِ امساک نیست. سه شب پیش واردِ دژبانی شدم. میم را دیدم که روی نیمکت نشسته است. پس از گذشتِ 11 ماه از حضورم در یگان، میم باهام صمیمی شده است و «توی مخم» نمی‌رود. شوخی کردم:

- «سهمیه‌ات آمده» که روی نیمکت می‌نشینی؟ «آش‌خور»!

خندید. امّا ادامه نداد. عجیب بود که میم اهلِ کَل‌کَل نباشد. میم اهلِ گفت‌وگوی پینگ‌پنگی بود.

- الان باید توی هیئت باشم!

دردِ میم را فهمیدم. فحش داد به فرمانده‌شان که بهش دو روز زودتر مرخّصی نداده تا به شهرشان برود و محرّم را زنده نگه دارد.

*

واردِ سالنِ تربیت‌بدنی که شدم همه جا را ساکت یافتم. اوّلین کاری که کردم این بود که چراغ‌ها را روشن کردم و بلافاصله آمپلی‌فایر را. فِلِش مموری‌ام را درآوردم. ابلق بود. سیاه و سفید. هنوز به دستگاه نچسبانده بودم که مدّاح غرید:

- برخیز علمدارِ رشیدِ لشکرِ من...

آهنگ را با دکمه‌ی سفتِ نِکست روی آمپلی‌فایر عوض می‌کردم. از شور می‌رفتم و به واحد و از واحد به زمینه و از زمینه به دودمه... ناگهان میم را دیدم که پشتِ سرم ایستاده و سینه می‌زد. حتّی یک کلمه هم نگفت که چرا فلش آورده‌ام و مگر نمی‌دانم آوردنِ فلش ممنوع است... فقط سینه زد. اشک در چشمانش جمع شده بود. گفت حتما حتما فردا شب به این هیئت خواهد رفت.

**

میم پیراهنِ سیاهی به تن کرده بود. روی یقه‌ی پیراهنش زائده‌ای فلزّی و نقره‌ای رنگ با سینه زدنش بالا و پایین می‌رفت. رسته‌ی پیراهنِ هیئتیِ میمِ دژبان «یا حسین» بود.

پس‌نوشت:

1. حوصله‌ی انتزاع ندارم. آن‌چه نوشته‌ام تا 5 درصد هم خارج از متن نبود.

2. آقا یا خانم m برایم پیامی گذاشته‌اند. پاسخم به ایشان که از دادن یک ایمیل هم دریغ می‌کند این است: به نظرِ من این چیزی که شما پرسیده‌اید، بیش‌تر شبیهِ متنِ استفتایی‌ست که باید از مرجع تقلیدتان بپرسید. این منطقی‌تر است. بعدش متوجّه نشدم منظورتان از فایلِ پیوست چیست؟! ضمناً حقیر فکر می‌کنم آن کاری که وجدانِ علمی حکم می‌کند این است که روشنایی‌بخش باشید و از این که کسی در جهل بماند راضی نباشید. راستی دوست داشتم شما که خواننده‌ی قدیمی مطالب‌تان هستید، بیش‌تر خودتان را معرّفی کنید. تا من هم بشناسم‌تان و از شما هم مطالبی بخوانم.

3. مطلبِ بعدی‌ام را سه روز بعد می‌نویسم.

4. فیلم‌خانه و کتابخانه را هم‌زمان با هر مطلب به‌روز می‌کنم.

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

تیلم و موجِ سوّمِ وبلاگ‌نویسی

یا لطیف

چهار سال پیش وبلاگ‌نویسی را به طور جدّی شروع کرده بودم. آن روزها به این که مطلبِ بعد‌ی‌ام چه باشد، به کلّی بی‌توجّه بوده‌ام. سمت‌وسویِ نوشته‌هام هر بار به رنگی در می‌آمد. درباره‌ی هر چه فکرش را کنی چیز می‌نوشتم. به نظرم بلاگ‌نویسی‌ام تجربه‌ای شکسته خورده نبود. بعد به این فکر رسیدم که درباره‌ی 100 نفر آدمی که در زندگی‌ام اثر داشته‌اند حرف بزنم. این امّا به 30 نفر بیشتر نرسید و حتماً پروژه‌ای زمین‌خورده و ناموفّق بود. 

در نظر داشتم پیش از این واردِ این فضا شوم. شاید دقیقاً از نمایش‌گاهِ رسانه‌های دیجیتال این قصّه شروع شد و با ارسالِ دعوت‌نامه‌ای از مسعودِ گروسیانِ عزیز این‌جا را راه انداختم. تا هم از پروژه‌ی قبلی کنده شوم و هم در این فضای پویاتر نفس بکشم. هنوز دقیقاً نمی‌دانم که می‌خواهم درباره‌ی چه چیزهایی بنویسم. امّا دوست دارم روایت‌هایی از زنده‌گی را بنویسم. به نظرم آن قدر زندگی تکّه‌های با مزه دارد که بتوانم هفته به هفته این‌جا را به‌روز کنم. از همین جهت اسمش را گذاشته‌ام تیلم. به عنوان جایی برای زندگی. تیلم؛ نامِ ییلاقِ ماست که امیدوارم همه‌ی شما رفقا را به آن‌جا ببرم.

پس‌نوشت:

مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یک مطلب

یست و نه. شمقدریِ پسر

Description: http://mirasealberta.ir/wp-content/gallery/behind_the_scenes/mirase_alberta_behind_119.jpg
یا لطیف

1. در گیر نوشتنم. قبل‌تر هم گفتم. همین شده که ماهی یک بار آپ می‌کنم؛ نوشتن در موضوعی دیگر، شما را باز می‌دارد از این که درباره‌ی چیزِ دیگری صحبت کنید. به طور ویژه در داستان این مساله رنگ و بوی ناموسی‌تر دارد. داستان هوو نمی‌پسندد؛ رمان سیاه‌چاله‌ای‌ست که شما را مدام به خودش فرا می‌خواند. انگار کسی یا چیزی درونِ رمان فریاد می‌زند که «بیا من را بخوان و درباره‌ی من حرف بزن و من را بگو». این عاملی می‌شود تا همین الان که بعد از یک ماه دارم درباره‌ی موضوعی خارج از قصّه‌ام حرف می‌زنم احساس عذاب وجدان کنم و حس کنم گویی به داستانم دارد خیانت می‌شود.

2. قصّه‌ی آقازاده در این خاک شیرین نیست؛ شهرزادِ قصّه‌گویی هم پیدا نمی‌شود که آن را برای ما نقل کند؛ چون دستِ کم ویژیگی شهرزاد حوصله‌اش است. آقازاده‌ها در این مملکت عقب‌تر از آقایانِ والد هستند. مطهّریِ پسر نه تنها در عالمِ فلسفه و تولیدِ اندیشه‌ی نو فرسنگ‌ها از پدرِ شهیدش عقب‌تر است که در عالمِ سیاست هم کیلومترها از او دورتر است. پیش‌رویِ سیاسیِ مرتضی مطهّری در سکناتِ سیاسی آقا پسرشان دیده نمی‌شود... علی فرزند مرتضی در نزدِ راسخ‌ترین هوادارانش از مرتضی عقب‌تر است. فرزندانِ بهشتی از نظرِ فکری شاید حال و روزِ بهتری در مقایسه با علی مطهّری داشته باشند، امّا با حمایت از میرحسین از سپهرِ فکری و سیاسی ایران کنار زده شده‌اند. یعنی اگر در عالمِ نظر از فرزندِ مرتضی جلوتر باشند، در عرصه‌ی عمل هم از علی و هم از پدرِ فعّال و شجاع‌شان بسیار عقب‌ترند. فرزندِ مفتّح در بهترین حالت، مدیرانِ خوبِ اقتصادی‌اند. پسرِ حداد تا به حال هیچ نبوغِ قابلِ ذکری در محافلِ علمی نداشته؛ دستِ کم در حدِّ «فرهنگ برهنگیِ» پدر. پسرِ احمدِ توکّلی وضع بهتری دارد؛ امّا تاثیرِ اجتماعی‌اش قابل قیاس با آن پدر نیست. خبری از فرزندانِ بزرگانِ اصلاحات در خانه‌ی اوّلِ ذهنم نیست. فرزندانِ اصول‌گریان در بهترین حالت ادامه دهنده‌ی راهِ پدرشان هستند؛ همانندِ تیولِ مهدوی کنی در اداره‌ی دانشگاه امام صادق (ع). فرزندانِ آن پدیده‌ی هزاره‌ی سوّم هم محجوب‌تر از اینند که معروف شوند. فرزندِ رهبرِ سابق در بینِ ما نیست؛ خنده‌دار است سیّد حسن را آقازاده‌ی امام خطاب کنیم. گم‌نامی، راهی‌ست که اولادِ سیّدِ علیِ رهبر برگزیده‌اند. بنون و بناتِ شیخ الرّیس هم که بیش‌تر از آن که علمی و عمیق باشند، سیاسی‌ند و جنجالی.

3. در عرصه‌ی سینمایی؛ پولاد مانده به کیما برسد، گلشیفته به گل نشست، شریفی‌نیا پدرخوانده‌تر از این است که مهواره و ملیکا نامی بتوانند عرضِ اندام کنند، لیلا حتمی نامی مستقل از آن پدر است ولی خداییش فراتر از آن نیست. چنین است مانی حقیقی. پگاه آهنگرانی و باران کوثری و رضا داونژاد را دیده‌ام، ولی خودتان قضاوت کنید. القصّه؛ همان بهتر که جلال فرزندی نداشت.

4. حسینِ شمقدری در دو اثر بهتر از پدر نشان داد؛ یک برخوردِ فرهنگی چند سویه. او لحاظ کننده‌ی جوانب است، امّا آدمِ بی‌طرفی نیست. فکر کنم به همین خاطر هم نماز خواندنش را در راهِ اردوی جنوب نشان می‌دهد. این نمایشِ صادقانه یعنی این که درست است که «من همه‌ی سویه‌ها را در فیلمم نشان داده‌ام، امّا خودم نظر دارم. این نظر را آشکارا فریاد می‌زنم». کاری که حسین شمقدری انجام داد. من از این موضع داشتن خوشم آمد. در نظر حقیر بهترین صحنه‌های مستندِ خوبِ میراثِ آلبرتا، یکی نماز خواندن راوی‌ست و دیگری پاسخی‌ست که او به یک موافقِ مهاجرتِ نخبگان می‌دهد. پاسخی که روی تصاویری از برج‌های تهران مونتاژ شده است. این موضع داشتن در برابر آوردن اقوالِ مختلف در این قصّه (حتّی از آهنگِ سیاوش تا تصنیفِ قربانی در اختتامیه جشنواره‌ی فیلم فجر) نمایش‌گر داشتنِ خطِّ فکری در کنارِ انصاف است. البته این مهم در یزدان تفنگ ندارد ضعیف‌تر است. امّا در همان جا هم دغدغه و مساله داشتن را می‌فهمیم. می‌توان آقازاده‌ای را معرّفی کرد که بالاتر از والد است؛ حسین شمقدری. صاحبِ سبکی جدید در فیلم ساختن در میانِ حامیان انقلاب اسلامی. مبارک باشد.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جعفری؛ فرهاد

یالطیف:

بدن‌نوشت:

«فرهاد جعفری» اندیشه‌پردازی است سترگ استدلال‌ و، با کمالِ ادب، متوهّم‌گون. او توانسته منظومه‌ی شناختی بنا کند؛ و در آن دایره‌ی شناختی حرف بزند. و سعی هم می‌کند چونان مفسّرانِ قرآن که همه چیز را با کلامِ الهی می‌سنجند، همه‌ی اتّفاقات و روی‌دادهای سیاسیِ ایرانِ پرحادثه را در همان دایره معنا کند. اگر هم زمانی و جایی، چیزکی از این دایره بیرون افتاده است، به هر جان کندنی است آن را به آن دایره بکشاند. و در آن دایره معنا کند. من که این را می‌گویم بالای یک میلیون واژه از او خوانده‌ام و با اشراف بر آن چه می‌گوید سخن می‌‌گویم. فرهاد جعفری گه‌گاه چونان خطبای افراطی نماز جمعه که همه چیز را به دشمن نسبت می‌دهند؛ او هم وقایعی را، حوادثِ عادی را حتی، به الیگارشی نسبت می‌دهد، به اسلامِ سیاسی و به واژگانی از این دست که قبل‌تر جایی، گوشه‌ای آن‌ها را ساخته است.

دایره‌ی تحلیل‌های سیاسی فرهادِ جعفری در همین دایره، بسیار تکراری از آب درآمده است. تحلیل‌های او به شکل ذوق‌زننده‌ای تکرار می‌شود. مکرر در مکرر. آیا خودش خسته نشده است این قدر الیگارشی الیگارشی گفته، این قدر اسلام سیاسی اسلام سیاسی تکرار کرده، این قدر راستِ سبز، چپِ مذهبی، پرچمیِ سکولار فرموده؟ تا چه حد این حقایق در منظومه‌ی فکری‌اش مهم است که دست از سرِ این واژه‌ها برنداشته؟ آیا مگر نه این است که فیل‌َسوف یا روشن‌فکر، می‌بایست مدام باید در حال انداختنِ طرحی نو در روش، غایت، یا موضوع حرفش باشد؟ مگر نه این است که یک نویسنده باید زندگیِ تجربیِ خلاقّانه داشته باشد؟ مگر نه این است که حرف نزند، سخن نگوید، مگر زمانی که موضوعی، روشی، بیانی، غایتی به نظرش مکتوم مانده و کسی بدان توجه ندارد. مگر ابراهیم حاتمی‌کیا در سال 85 در حضورِ رهبری سخن می‌گوید، به خاطرِ این نیست که حرفش را کسِ دیگری نزده است؟ قاعده‌ی روشن‌فکری این نیست که جایی چیزی را به یاد آوری که همه فراموش کرده‌اند؟ یا نه این قاعده نیست و من در اشتباهم. اگر قاعده تکرارِ حرفِ نگفته باشد، جعفری در سپهرِ سیاستِ ما حرفِ نگفته‌ای را تکرار نمی‌کند.

فرهاد در ادبیّاتِ سیاسی این مملکت زیاد اهلِ تکرارِ واژه‌هایش است و این تازه‌گیِ حرفش را می‌پژمرد. این تاز‌ه‌گی، مربوط به زمانی بس دور بود. تیر 84 یا نهایت در دورانی نزدیک به خرداد 88. من معقتدم جعفری که گه‌گاه مطالبِ غیرِ سیاسی می‌نوشت، شیرین می‌نمود. همین که از وضعیّتِ فرهنگی می‌نوشت. اما فرهاد الان به کلی سیاسی‌نویس شده است و نمی‌دانم چه اصراری دارد بر این همه تحلیل پشتِ تحلیل، اغلب هم تکراری. فکر نمی‌کنم خفیّه‌ای مانده باشد از منظومه‌ی شناختیِ سیاسیِ فرهاد. به نقلِ از حمیدِ حبیب‌الله، به قولِ فرّخ‌نژاد در چهارشنبه‌سوری: «این زنه دَهَنَمو زد». به انصاف باید گفت، فرهاد با این همه تکرارِ نظرهایِ سیاسی‌اش «دهان‌مان را زد».

این از انتقادم به فرهاد.

اما عجب از فرهاد در داستان‌نویسی. داستان‌نویسیِ فرهاد من را دوست‌دارِ نویسنده‌گی کرد. یادم می‌آید آن روزها بیوتنِ رضا درآمده بود. کسی هم بود که ادعا می‌کرد کتابش بهتر از رضا می‌‌فروشد. تعجّب کرده بودم. به وبلاگش رفتم. دیدم در آن‌جا حرف‌هایی را به رضا بسته که درست نیست. یعنی کاملا بر اساس همان ذهنِ متوهم‌پردازِ سیاسی‌اش، داستان را بیش از آن که فرهنگی کند، سیاسی کرد. جوابِ حرف‌هایش را هم بعدتر گرفت. و الان حتمی فرهاد فهمیده که رضا در مواردِ بسیاری مانندِ او می‌اندیشد و بی‌زار از مدیریّتِ نفتی است. چون در این‌باره کتاب نوشته و به بخشی از حاکمیّت، شاید هم به کلّش، انتقاد وارد کرده است.

اما کتابش خوب می‌فروخت. من از فرهاد بدم آمده بود. چون حرفش در موردِ رضا دروغ بود. ولی وقتی روزی در گذرِ فرهنگیِ انقلاب، فکر می‌کنم در کتاب‌فروشیِ مولا و یا کتاب‌فروشی خوارزمی، چشمم به کتابِ زیتونی‌رنگش خورد، پیشِ خودم فکردم انصاف این است که کارش را بخوانم. چاپ دهم بود در پاییز 87. این یعنی یک توفیقِ عالی. ولی مقایسه‌ی فروشش با بیوتن کارِ عبثی‌ست. چون ژانرشان یک‌سان نیست. بیوتن 254 صفحه بیش‌تر بود، به نسبتِ صفحه‌هایش ارزان‌تر بود، موضوعش خاص‌تر بود، و... همه‌ی این‌ها یعنی خیلی نباید این دو را با هم مقایسه کرد. ولی اگر به تعداد صفحه‌های خوانده شده‌ی این دو کتاب بنگریم. می‌توانیم این نیتجه را صائب بدانیم که کافه پیانو بیش‌تر خوانده شده است. زیرا بیوتن ده بار چاپ شده. ده ضرب‌در 4400 ضرب‌در 480 می‌شود: 21 میلیون و 120 هزار صفحه. اما برای کافه پیانو با میانگین 2500 تیراژ در هر بار نشر می‌توان گفت: 34 ضرب‌در 2500 ضرب‌در 266 می‌شود: 22 میلیون و 610 هزار صفحه. بهتر است بگوییم این دو وضعیّتی برابر دارند. هیچ‌کدام از این دو کتاب هم فروشِ سالِ اوّل‌شان را ندارند. 

کتاب را خریدم. گفتم بخوانمش ببینم چه می‌گوید این مرد. از بندِ اوّلِ قصه، معلوم کرد چه می‌خواهد بگوید. بندِ اوّلِ قصه نشان داد که لیبرال است و این منشِ اوست. کلِّ قصه هم اثبات همین بند بود. همه‌ی توانِ قصّه هم در این راه صرف شد. به نظرم موفّق هم شد این حرف را ثابت کند. فرصتی دیگر می‌خواهم درباره‌ی این رمان حرف بزنم. امّا کافه پیانو به حتم کارِ خوبی است. به طور قطع رمان است و همه‌ی ویژگی‌های یک رمان را دارد. تحوّلِ شصیّت‌هایش معنادار است. زبان و لحنش قوی‌ست. ادابازی ندارد. گران‌قیمت است؛ چون برندهای زیادی را تبلیغ می‌کند. پایش زحمت کشیده شده است. آن قدر خوب بود که وقتی خواندمش، پوزخندی زدم و گفتم: «اِه؛ چه ساده؟ من هم می‌توانم هم‌چین چیزی بنویسم اگر عمه‌ی یکی از بچه‌ها نتواند.» دست به کار شدم. شروع کردم به نوشتن. هر چه جلوتر می‌آیم می‌فهمم نوشتنِ کاری مانند کافه پیانو تا چه حد سخت است. این یعنی کافه پیانو قصّه‌ی خوبی‌ست. به قول رضا رضاییِ مترجم، که ترجمه‌هایش آسِ آس است، نویسنده‌ی خوب، نویسنده‌ای‌ست که ابزارِ نوشتن‌اش معلوم نباشد. مانندِ یک خودروی راحت. شما وقتی در یک خودروی راحت می‌نشینید، بسیار برای‌تان راحت جلوه می‌کند و خوش‌خوشان‌تان می‌شود. ولی نمی‌دانید پشتِ این راحتی چه زحمتی توسّطِ مهندس‌ها کشیده شده است. داستانِ خوب هم این ویژگی را باید داشته باشد. یعنی شما نباید بفهمی که برای نوشتن‌ش چه سختی کشیده شده است. مگر این که روزی بخواهی خودت شبیه‌اش را بنویسی. هی زور می‌زنی می‌بینی نمی‌شود. آن وقت می‌بینی نوشتن چه کارِ سختی است و راحت‌نوشتن چقدر سخت‌تر است. آن هم راحت‌نویسی که عمق دارد؛ مانندِ رمانِ کافه پیانو. البته بعضی قصّه‌ها ساختمانِ پیچیده‌اش از همان بادیِ امر پیداست؛ مانند جنگ و صلح. عیبی ندارد. این هم نقص نیست. اما این که قصّه‌ای موضوع و محتوای پیچیده‌ای داشته باشد، این پیچیده‌گی با دقّت در زوایای قصّه هم هویدا باشد، ولی ظاهرِ قصّه بسیار ساده و خوش‌خوان باشد، به یقین حُسن محسوب می‌شود.

جعفری، من را برد به سمتِ نویسنده‌گی. یعنی شروعِ کارم با یک توهّم بود. ادامه‌اش چه خواهد بود نمی‌دانم. ولی از فرهاد ممنونم از این که من را واردِ فضایِ رمان کرد. بسیار ازش ممنون هستم. و به همین خاطر او را جزو صد نفر دوست‌داشتنیِ زندگی‌ام می‌دانم. این که توانست با قصّه‌ی به ظاهر ساده‌اش من را مجذوبِ رمان کند. امیدوارم باز هم از او قصّه بخوانیم. از او می‌خواهم کمی از سخت‌گیری‌اش بکاهد، و داستانِ دویّمش را منتشر کند. فرهادِ توصیف‌کننده‌ی چرخِ خیّاطی در وبش برایم شیرین‌تر است تا فرهادی که همه‌اش دارد سیاسی می‌نویسد. هر چند هنوز هم کلمه‌به‌کلمه‌ی وبش را می‌خوانم.

پس‌نوشت:

مطلبِ بعدی‌ام را حدودِ 10 تیر خواهم نوشت. درگیرِ کاری از جنسِ نوشتن شده‌ام. دعایم کنید.


برچسب‌ها: فرهاد جعفری, رضا امیرخانی, کافه پیانو, الیگارشی, داستان
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 14:18  توسط میثم امیری  |  2 نظر

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو نفر دیگر؛ رضا امیرخانی و مهدی دانشمند

1024x768 یالطیفبدن‌نوشت: رضای امیرخانی: نویس‌انده‌ی مهمِّ انقلاب اسلامی، آن طور که می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. مقاله‌نویسِ مهمِّ انقلاب اسلامی، آن طور که می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. شاعر ورشکسته‌ی انقلاب اسلامی، آن طورکه می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. سفرنامه‌نویسِ سودامندِ بلادِ نو و کشف‌های جدید، آن طور که می‌گویند، کی به کی‌ست، ما هم می‌گوییم. +++ بار ِ اوّلی که رضا را دیدم، در جلسه‌ی نقدِ کتابی در ابن‌بابویه‌ی شهرِ ری بود؛ درباره‌ی «منِ او». در آن جلسه‌ی نقد، یک سؤال دیگران می‌پرسیدند، و یکی هم من. و چقدر دوست داشتم که فقط خودم می‌پرسیدم. او هم جواب نمی‌داد. یا به قولِ خودش «بی‌گفتی» می‌کرد. تنها می‌پرسیدم، که چرا چنین است و چنان. این پرسش و پاسخ در عام‌الفتنه هم بود. ازش پرسیدم: «به نظرت آقا دارد درست عمل می‌کند»؟ این سؤال را از این جهت پرسیدم که ببینم بقیّه‌ای که جزو حامیانِ آقا شناخته می‌شوند چه می‌گویند؛ آن هم در دورانی که خودم هم در کورانِ گدازه‌های سختی بودم؛ تردید در راهبریِ آقا. شک در طیِّ طریقِ انقلابِ اسلامی، آفت محسوب نمی‌شود؛ به شرطی که به زودی تصمیم بگیری و مثلِ خیلی‌ها دچار التقاط نشوی. و من هم چنین کردم. به طور حتم، میثم امیریِ امروز آن میثم امیریِ قبل از فتنه نیست! لااقل یاد گرفته‌ام التقاط نکنم... و سعی نکنم همه چیز را با اسلام توجیه کنم (این خودش یکی از آموزه‌های انقلاب و به طور مشخّص مطهّری بود). به تعبیرِ بسیاری از دوستان، امیرخانی جزوِ ساکتین فتنه بود؛ حتی آن‌هایی که می‌خواهند در شدّدِ این سکوت تاکید کنند؛ می‌گویند او جزوِ «سُکّاتِ»! فتنه بود. به نظرم نباید از آن سال و حوادثش به سادگی گذشت. نمی‌گویم بگوییم که کی فتنه‌گر است و کی انحرافی و کی ضدِّ انقلاب است. اگر هم خیلی اصرار داری اصلا نگوییم فتنه! ولی این سؤال هنوز تهِ ذهنم، که نه، تهِ حلقم است. برخی اوقات که می‌خواهم بپرسم بغضی ملال‌انگیز من را در هم می‌فشارد. این را هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند.  همین الان هم که می‌خواهم بیانش کنم تا می‌شود کم‌رنگش می‌کنم. همین که: «چه اتفاقی در این مملکت افتاد که در کورانِ فتنه در مرداد 88 آقای [...]، که جملاتش تبّرکِ استدلال‌های‌مان است، آمد وسط و از تریبونِ عمومی آقای خامنه‌ای را مسخره کرد»؟ و به طور قطع و با ایمان نداشته‌ام، با تمام وجودم می‌گویم: «او رهبر این مملکت را مسخره کرد»! هر که هم می‌گوید این طور نیست، سخنان ایشان را در تیر 88  دوباره بخواند. ببیند، چطور و با چه صراحتی استدلالِ «قانون فصل‌الخطاب است» را دست انداخت. ما که کبک نیستیم و سرمان را زیر برف کنیم و بگوییم: «نه، چیزی نبود، ولش کن». یا به قولِ استدلالِ ساده‌لوحانه‌ی رضا در نفحات: «دعوای سبز و مهرورز هم نفتی است». من نمی‌گویم بیا ببینیم که اسم آن حوادثِ مزخرف چه بود؛ فتنه بود یا هر چیز دیگری. می‌گویم این مساله باید به درستی بررسی شود که یکی از مهم‌ترین ایدئولوگ‌های نظریه‌ی ولایتِ فقیه، مصداق این نظریه را به قول شمالی‌ها «دست‌کا» کرد. +++ آن روز سوارِ خودروی مسافربری شدیم. نفری 400 کرایه‌مان بود که رضا حساب کرد؛ از کیفِ پولِ چرمی‌اش که از جیبِ پشتِ شلوارِ جین‌اش بیرون زده بود. +++ دفعه‌ی بعد قرار شد در جلسه‌ی سخنرانی‌اش شرکت کنیم در دانشگاه تهران و به همّتِ انجمنِ محترمِ اسلامی‌. رضا قرار بود درباره‌ی جغرافیای داستان‌هایش صحبت کند. ما، یعنی من و دوستانم، را راه ندادند. گفتند: «اصلا قرار نیست چنین برنامه‌ای برگزار شود. یا در اصل با ما هماهنگ نشده است». گفتیم: «این کارت دانشجویی‌ای ماست، راه‌مان بدهید». گفتیم: «این کارت ملّی‌مان است. راه‌مان بدهید». راه ندادند. چرا راه ندادند؟ واضح است. چون انجمن اسلامی بانی‌اش بود. می‌ترسیدند ما چهار نفر یک‌هو جلسه را سیاسی کنیم و دست‌بندِ سبزمان را دربیاوریم و نظام سقوط کند. راه‌مان ندادند. حالا اگر بسیج بانی این مراسم بود، بدون کارت راه‌مان می‌دادند. این را بر حسبِ تجربه‌ام در بسیجِ دانشجویی عرض می‌کنم. گویا در آن جلسه رضا درباره‌ی هم‌دلی ایرانیان حرف زده بود. چه جالب؟ مثالِ نقضِ حرف‌های رضا، در خیابان پورسینا، با حراست درگیر شده بود. وقتی نمی‌گذارند همین حرفِ وحدت‌بخشِ رضا را بشنویم، کدام هم‌دلی؟ بعدتر می‌خواستم با انجمنِ اسلامیِ یکی از دانشگاه‌های تهران صحبت کنم، بهم می‌گویند: «ما به شما اعتماد نداریم». کدام هم‌دلی رضاجان؟ وقتی به بچه‌های انجمن اسلامی می‌گویم: «چرا اعتماد ندارید؟ ما فقط می‌خواهیم برای یک جلسه‌ی سخنرانی با هم فعّالیّت کنیم، چرا اعتماد ندارید؟» می‌گویند: «از بس همین طوری ما را دور زده‌اند. اولش گفتند داستان این‌جوری است، بعد دوستان بدقولی کردند. همان طور که شما هم الان دارید شرط و شروط به میان می‌آورید». بعد رضا می‌گوید هم‌دلی. به بچه‌های بسیجِ دانشگاه می‌گویم: «خب بیاید این کار را انجام بدهیم»، می‌گویند: «نه بابا. همه فکر می‌کنند ما داریم قضیه را امنیّتی می‌کنیم». می‌گویم: «جان! امنیّتی!» حالا آن کار چه بود: «صدورِ کارتِ دعوت برای بچه‌های انجمن». بعد همین بسیجی‌ها دورمان زدند، طوری که هنوز داریم دور می‌خوریم. طوری که بعید می‌دانم دیگر با بسیج آن دانشکده من یکی هم‌کاری کنم. چون هنوز دارم دورِ خودم می‌چرخم. برادر! حاضر نیستم هم‌کاری کنم؛ چه رسد به هم‌دلی! +++ از جلسه که بیرون آمد دیدمش. همان تی‌شرتِ سفیدرنگِ ابن‌بابویه تنش بود؛ با شلوارِ جین. با همان کیفِ پولِ سواری‌های ابن‌بابویه به جوان‌مردِ قصّاب. دو سال از عام‌الفتنه می‌گذشت. از دسته‌دسته کردنِ مردمان می‌نالید. به حراست دانشگاه هم متلکی انداخت: «چرا بچه‌ها را راه نداده‌اید، ما قدیم قدیم‌ها این‌جا نماز جمعه می‌خواندیم». او به ما گفت: «حالا کجا برویم؟» احساسِ ناراحتی می‌کرد از این که ما ناراحت شدیم. این احساسش ادا نبود، فیلم بازی نمی‌کرد. خدایی ناراحت بود. با هم رفتیم به کتاب‌فروشیِ هدهد؛ توی ادوارد بروان که الان تعطیل شده است. با هم نشستیم. من و سجّاد و حیدر و عظیم بودیم. امیرخانی آن‌جا کتاب «میکله‌ی عزیز»ِ ناتالیا گینزبورگ را برایم خرید. که هنوز نخوانده‌ام. +++ داستان بعدیِ ما هم مربوط به همین چند روز پیش بوده است. جلسه‌ای به نام آ-رمان در حظیفی در پاسداران برگزار شد. من و بهنام هم به آن جلسه رفتیم. در آن‌جا باز هم رضای امیرخانی درباره‌ی هم‌دلی صحبت کرد و این که موافق هر کسی است که آدم‌های بیشتری را سوار قطارِ انقلابِ اسلامیِ موافقِ آرمان‌های امام کند. آیا در واقع این اتفاق می‌افتد؟ آیا جمع قابل توجه‌ای از مردم در پایه، موافقِ آرمان‌های امام هستند؟ فرض کنیم که 20 میلیون در این مملکت می‌گویند ما آرمان‌های امام را قبول نداریم، این تعداد را چطور سوارِ قطار کنیم؟ طرف می‌گوید من ایده‌ی امام در باب حجابِ اجباری، ولایت فقیه، دخالت دین را در کنش‌هایِ عمومیِ مردمان نمی‌پسندم. این بابا یا مامان را چطور سوار قطار انقلاب کنیم؟ طرف قطار را با جایش قبول ندارد، با چه حربه‌ای او را سوار قطار کنیم؟ اگر این جوری است چرا خودِ امام نتوانست خیلی‌ها را سوارِ همین قطار کند؟ چرا آقای خامنه‌ای نتوانست خیلی‌ها را سوارِ این قطار کند! بالاخره انقلابِ اسلامی سیاه‌چاله نیست که فقط جذب کند. دافعه هم دارد. حالا تو بگو این دافعه باید حداقلی باشد. با این کلمات که مشکلِ ما حل نمی‌شود. من قبل‌تر از این هم گفتم، که این مساله در بنیانش حل نمی‌شود مگر با تغییر آرمان‌ها. لخت نشدن کنارِ دریا در هوای 35 درجه سلسیوسِ شمال یعنی دافعه! چه معنی دارد لبِ ساحل، در هوای 35 درجه سلسیوس  آدم‌ها لباس‌های‌شان را درنیاورند؟ این همه جای دنیا یعنی دافعه! توی مملکتِ اسلام یعنی حفظٌ حریم‌الشرایع عندَ حکومتِ الشریعه. +++ بعدِ آن جلسه رضا ما را رساند. با وجودِ این که خودش جایی دعوت داشت. با وجود این که وقتش پر بود. با وجودِ این که نویسنده‌ی بزرگی مثلِ او راننده‌ی شخصی ما که نیست! ولی حاضر شد مسیرش را دور کند. خودش را گرفتارِ پیچ‌وواپیچ‌های ازگلِ تهران کند تا ما را به مقصدمان، روبه‌روی محلِ دقیقِ زندگی‌مان برساند. با وجود این که خودش باید می‌رفت پاسداران، نمی‌دانم شیان یا لویزان، یا هر جای دیگری! اما آخرِ مرام و معرفت است رضا. این برای من مهم‌تر است. این آنی است که عنوان مطلب را معنادار می‌کند. این که داریوش آشوریِ بزرگ از آن طرف‌ِ دنیا، با آن مقام و مرتبتش بهم ایمیل می‌زند و اظهار لطف می‌کند، بسیار برایم باارزش‌تر است تا کتاب‌های‌اش. این که رضا چنین مرامی را به خرج داد برایم گواراترست از آثاری که نوشته. آن آثار ایرادهایی دارد، مگر باقی آثار حتی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی ایراد ندارد؟! آثارِ رضا نقص‌هایی دارد، مگر اثرِ بی‌نقص هم داریم؟! سفرنامه‌ی افغانستانی نوشته که به نظرم از سفرنامه‌ی 8 سالِ پیشش عقب‌تر است. به جهنم باشد. این که به قولِ جلال او با این «گوی چه می‌کند» کم‌اهمیت‌تر است از این که خودش چه جور آدمی است. اهمیت ندارد قیدار کارِ خوبی است یا نه، ولی مهم این است که خودش یک پا قیدار است. من 5 بار رضا را دیدم. هر بار یک جوان‌مردی از او مشاهده کردم. یک رفتاری که آقای ملکیان به آن می‌گوید «مبتنی بر غم‌خواری و نه عدالت». و این برایم بااهمیت‌تر است از حتی «چقدر جنبش نرم‌افزاری‌»اش. درست است که آن آثار هم به واسطه‌ی این آدمِ خوب و باهوش و نویسنده و مستعد درجه یک از آب درمی‌آید، اما آن خوبی‌ خودش و اصلش، فضلِ تقدم و فضلِ همه‌چیز دارد بر آثارش. این آن چیزی است که من شاید در هیچ یک از 25 نفر قبلی، به جز سیدِ دل‌ها، معرفی‌شان می‌کنم ندیدم. یعنی خودِ طرف را بی‌پوشیه‌ و روبندِ آثارش. خودِ خودش را و اصل احوالش را دوست داشتم ببینم. خودِ خودش برایم مهم‌تر است تا آثارش. همه‌ی ما هم باید این طور باشیم. خودمان از آثارمان به‌تر باشیم. وگرنه بدجوری باخته‌ایم. اگر روزی دوستِ خوبی را دیدیم و از آن طرف یوسا و بورخس و مارکز و سلینجر را باهم دیدیم، با آن‌ها بگوییم: «من دوست دارم با این دوستم قدم بزنم. انشالله بعدتر با شما هم قدم می‌زنم». این را بتوانیم حفظ کنیم خیلی مهم‌تر است. چون یک دوستِ خوب و صادق، اهمیت‌‌اش از نویسنده‌هایی که فقط آثارشان را خوانده‌ایم مهم‌تر است. رضا دوستِ خوبی می‌تواند باشد. برای همه‌ی ما. این دوستی و رفاقت به قولِ خودش «گودی و غیرِ گودی‌ بردار نیست». (بگذریم که من چون داداشم 52‌ای است نسبت به همه‌ی 52‌ای‌ها حسِّ خوبی دارم). من نام امیرخانی را وارد نکرده‌ام که نویسنده و مقاله‌نویس و شاعر و سفرنامه‌نویس است. نامِ کسی را وارد کرده‌ام که واقعا دوست است. به قول مجتبی سمنانی «گُل» است. وگرنه من خودم خیلی به آثار رضا انتقاد دارم. و طبیعی هم است. منتها این مزخرفات توی دنیای خشکِ ادبیّات معنی دارد، بیرون از آن نه. امیرخانی آنی بود که همیشه دوست داشتم هر چه زودتر نامش را وارد کنم. ولی دنبالِ یک بهانه‌ی خوب بودم. چه بهانه‌ای به‌تر از این که نامِ  یک رفیق را این‌جا وارد کنم. دوستان بهم می‌گویند تو بدجوری امیرخانی‌زده‌ای. تو از او بت درست کرده‌ای. ادبیّاتت تحتِ تاثیرِ رضا است. به درک. باشد. اصلش بگذار تحتِ تاثیر تهِ ‌دیگِ آثارِ رضا باشد. آدم نباید کتمان کنم. اتفاقا من از رضا یاد گرفتم خودم باشم. خودِ خودم را ارائه بدهم. نترسم از این که شبیه یک آدمِ خُل‌وضع! بشوم. به جهنم بشوم. من حتما از رضا تاثیر پذیرفته‌ام، ولی ازش تقلید نمی‌کنم. چون آموزه‌ی نوشته‌های رضا این است که بگویی من از هیچ کس تقلید نمی‌کنم. من هم در این حکم مقلّدِ رضا هستم. یاد گرفتن هم غیر از تقلید است. مثلِ همین تشدیدهایی که من از داریوش آشوری یاد گرفته‌ام. این غیر از تقلید است. من علاقه‌ام به داستان‌نویسی را به طور مستقیم، مدیونِ دو نفر هستم. یکی رضا امیرخانی و دیگری هم فرهادِ جعفری. ولی به خاطر نشانه‌ی مهم‌تری از یک اظهارِ دین این نوشته را منتشر می‌کنم. آن هم نشانه‌ای است به عظمتِ دریا؛ به نامِ رفاقت. این اظهار برای رضا لطفی نداشته باشد که ندارد؛ برای من بزرگ است. دفعه‌ی بعد، 10 خرداد، می‌خواهم درباره‌ی همان نشانه‌ی کم‌اهمیّت‌تر یعنی اظهارِ دین بنویسم. دوست دارم درباره‌ی فرهاد جعفری بنویسم.  
برچسب‌ها: رضا امیرخانی, مرام, قیدار, خامنه‌ای, هم‌دلی, داستان, رفاقت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ بی‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که علاقه‌مندِ رمان‌نویسی هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند (بنگرید به کلیپِ عالی او به نام زنده باد خروس).

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز(منظورم حجت‌الاسلام-دکتر است). یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی. البته با تکیه‌ی سدید و محکم بر اصول دینی.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی را 20 اردی‌بهشت خواهم نوشت.


برچسب‌ها: مهدی دانشمند, منبر, شوخی, داستان, روحانیِ درست
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:58  توسط میثم امیری  |  2 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

از داریوش آشوری تا شهاب مرادی

یا لطیف 

پیش‌نوشت:

رسم‌الخطِ (یا به قول استاد زبان‌نگاره‌) این نوشته از هم‌پوشی در جاهایی با زبان‌نگاره‌ی استاد بسیار ذوق‌زده است. این شاید مهم‌ترین وجه انتخاب این قلم بود در گزینش و معرفی آقای داریوش آشوری.

بدن‌نوشت:

در میان روشن‌فکریِ ایرانی ادای دقیق‌نویسی و درست‌گویی بسیار دیده می‌شود. منتها این محک وقتی در بوته‌ی نقدِ دیگر روشن‌فکری از همان نوع سنجش می‌شود، سست بودن کار آن که ادا درمی‌آورده معلوم می‌شود. این اتفاق، اگر به روند بدل شود، و اگر از خصومت و کینه‌خواهی دوری کند به رشد و بالغ شدن جریان‌های فکری مملکت کمک خواهد کرد. خاصه این که نقد بین هم‌نظرها باشد. یعنی آقای «آ» که با خانم «ب» هم‌نظر است، نقدی را درباره‌ی دیدگاه‌های او پیرامون موضوعی خاص بنویسد. اگر خانم «ب» خیرخواه باشد فارغ از این که نقد آقای «آ» وارد است یا نه، از این که هم‌فکرش به او رحم نکرده، می‌بایست ابراز خوش‌حالی کند. چون رحم‌نکردن آقای «آ»، در صورت حسن‌نیت، به معنای نشان بلوغ در آن جریان فکری است. و حتی می‌توان چنین استنباط کرد که آقای «آ» هم سرِ خودش کلاه نخواهد گذاشت و قبل از هر کسی می‌تواند ضعف‌های خود را بفهمد و بدان اقرار کند. اگر چنین اقراری با اصول، استوار و با محکی‌های روشنی باشد، چنان محققی را در نظرم موجه و با ثبات و دارای منظومه‌ی فکری جلوه می‌دهد.

به حتم شما هم خوش‌حال می‌شوید با چنین «آ»یی آشنا شوید. این «آ» داریوش آشوری است. لازم به ذکر است این قلم این‌جاوآنجا به دنبال آن خانمِ «ب» یا آقای «ب» می‌گردد. اما نیافته است. چنان‌چه آن‌گونه که دیده است آن‌هایی که از نقدِ آشوری در امان نبودند، بر وی تاختند و یا با تمسخر و نقض غرض به او پاسخ گفتند. اما آشوری خود سعی کرده به تنقیح و شفاف‌سازی عقاید گذشته‌اش بپردازد و کتمان نکند که در دوره‌ای بنا به ایجاب‌های هم‌چون شور و جوانی، متاثر از احمد فردید بوده است. اما اکنون که سنی از او گذشته، جهان‌دیده‌تر شده، بیش‌تر خوانده، اصولی در اندیشه یافته، در آن گذشته بازنگری می‌کند. و حتی  احمد فردید را با پرسش‌های بی‌امانش نقدباران می‌کند. این جهان‌دیده‌گی داریوش آشوری درست است یا آن سرزندگی سال‌های تازه‌گی‌اش؟ بنا به سنت مالوفم در رسته‌ی صدتایی‌هایم، نمی‌خواهم ارزشی نظر بدهم. بل‌که می‌خواهم به عنوان یک انسان یا به دیده‌ی دیگران به عنوان یک حزب‌اللهی، از جهت دستِ کم پیاده‌سازی شنآن قوم بنا به دستور قرآن، آن‌چه که از دیگرانِ هم‌عصرم، البته دیگرانی که ایرانی‌اند، می‌آموزم بیان کنم. و در این میان برای هم‌چو منی، دیدن آدم‌هایی با اصول فکری و منظومه‌ای خوش‌بنیان درس‌آموز است. چنان که طبیعت دهه‌ی 20 زندگی‌ام است. مخصوصا این که کاملا هم‌نوایی دارد با این شعار که «یادگیری در هر لحظه به شرط خلاقیت در هر لحظه».

از چنین نگاهی، آشوری به عنوان پژوهش‌گری صاحب‌رای مورد احترام است. چه این که او توانسته با منطقی یک‌دست به زبانی دست یابد که آن زبان بیان‌گر حالات و نظرهایش است. زبانی که در آن زبان‌نگاره‌ی نوینی به کار گرفته شده است. 

البته توانایی‌های آشوری به نگاه ویژه‌اش به مدرنیته و غرب نیز بازمی‌گردد. این نگاه را می‌توانید در سایتِ خوبش ببینید. یعنی جستار. تاییدِ نوع نگاهِ آشوری به غرب، بدون مطالعه‌ی تاریخ تمدن و علم و فلسفه‌ی غرب، از ساده‌انگاری هر خواننده‌ای است. اما این که آشوری فهمیده که برای فهم مدرنیته باید منطق حاکم بر آن را فهمید عمقِ نگاه و بهره‌بری از منظومه‌ی معرفتیِ منظم را نوید می‌دهد. البته نوع فهم او بیش‌تر در ستایش مدرنیته است. اما نگاه بدبینانه‌اش به روشن‌فکری ایرانی و بدتر از آن روشن‌فکری دینی در این کتاب خوانشِ جدیدی در نقد مدرنیست‌های وطنی به دست می‌دهد.

نوشتن بیش از این را جفا به آشوری می‌دانم که کم‌تر از 1000 صفحه مطلب، در قطع رقعی و با فونت 14ی بی‌میترا، از او خوانده‌ام. منتها همین اندک مطالعه‌ی دانش‌های رنگ نوشتار به خود گرفته‌ی آشوری نشان می‌دهد که باید وارد نمایه‌ی صدنفره‌ام شود و از دقتش ستایش شود و از زبان‌نگاره‌اش ذوق‌زده شوم.

پس‌نوشت:

آشوری در چند جای نوشته‌هایش عباراتی را به کار برده که منطقش برایم روشن نیست. شاید پس از مطالعه‌ی کتابِ «بازاندیشی زبان فارسی» پاسخم را بیابم. اما با توجه به منطق این نوشته که ستایش‌گر نگاه نقادانه‌ی آشوری به روشن‌فکریِ ایرانی است، حقیر هم نظرهایش، یا همان نقدهایش، را بیان کند. 

1. با توجه به این که هیچ کلمه‌ای در زبان فارسی تشدید ندارد، مشخص نیست که به چه علت داریوش آشوری روی حرف «واو» در کلمه‌های فارسیِ «دوم» و «سوم» تشدید گذاشته است. 

2. چرا جدانویسی او سلیقه‌ای به نظر می‌رسد. فی‌المثل او «هیچ‌گاه» را جدا نوشته، ولی «پای‌گاه» را سرهم نوشته است. از این دست سلیقه‌ها در نوشتارش بسیار به کار رفته. برخلاف امیرخانی که قاعده‌ای یک‌سان در جدانویسی به کار گرفته، آشوری جاهایی که به وضوح تضادی با جدانویسی‌اش ندارد، سرهم نوشته است. به عنوان نمونه او «روشن‌فکر»، «سیاست‌مدار»، و «تهی‌دست» را سرهم نوشته است.

این مساله در کلمه‌هایی که در آن «بن»ِ گذشته یا حال به کار رفته است هم دیده می‌شود. به عنوان مثال او «پای‌بست» را جدا نوشته، با توجه به این که در آن بنِ «بست» به عنوان فعل به کار رفته. چنین است «شکست‌خورده» و یا «فراموش‌شده». ولی «بنیان‌گذار» را که در آن از فعل «گذار» استفاده شده و حتی با توجه به معناداریِ «بنیان» سرهم نوشته‌ است. که تعجب‌آور است. 

مطلب بعدی‌ام، روز 5 اردی‌بهشت نگاشته خواهد شد. هم‌چنین عضو سایتی شده‌ام به نام goodreads. آن را روی عکسم در پیش‌نهادهایم لینک کرده‌ام. حتما شما هم عضو شوید هر چند متاسفانه فیلتر است.


برچسب‌ها: داریوش آشوری, روشن‌فکری, دقیق‌نویسی, زبان‌نگاره, جدانویسی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 16:21  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

جماعت کتاب‌خوان در بین جوانان کم نیست. ولی این جماعت غالبا از بین بچه‌های هم‌فکرم نیست. این جماعت از کسانی است که نه در سلیقه‌ی سیاسی، که در غایت هستی‌شناختی هم با این قلم انطباق ندارد. آن‌ها درست فکر می‌کنند یا من؟ البته این سوال با معلوم کردن مبانی و غایت و انتظارات، «معنادار» است. منتها نمی‌خواهم این‌جا به قضاوت بنشینم و بگوییم چه کسی درست می‌گوید و کدام نوشته به صواب نزدیک‌تر است و در این میان کدام یک در جستجوی درستی بی‌غل و غش‌تر است. البته همه‌ی این‌ها قابل بررسی است. و باید بررسی شود. و اگر آن‌ها بررسی نکنند که گویا نمی‌کنند، آن‌هایی که می‌گویند و ادعا می‌کنند پیِ تفکر دینی هستند باید به این مورد اهتمام بورزند که از ویژگی‌های تفکر دینی، فرزندانِ دلیل بودن است و احتجاج به شرط استدلال است.

متاسفانه می‌بینم آن‌هایی که خودشان را به اصطلاح «وارثان روح الله» می‌دانند و در ظاهر محاسنی به‌هم زده‌اند و در باطن استغفار دارند و در نیمه‌ی شب نافله‌ی سوزناک می‌خوانند، در عمل اندیشه‌ای سکولار دارند. آن هم سکولاری خطرناک‌تر از سکولار واقعا سکولار. این نوع سکولاریسم گویی به جدایی عرصه‌ی دین از عرصه‌ی تعقل فتوا می‌دهد. یعنی تصریح می‌کند تو تمام مناسک دینی را انجام بده، در عرصه‌ی اخلاق هم پای‌بند دین باش، ولی در عرصه‌ی فکر و نظر کار خودت را بکن. یعنی بدون این که ملکیان و سروش را بخوانی، بکوب. یعنی بدون این که کتاب‌های «آ» و «ب» و «پ» را بخوانی، نقدشان کن و فتوا به بی‌دینی‌شان بده. فیلمِ «جدایی فلان از فلان»، «گشتِ فلان»، «گزارش یک فلان» را بدون این که بیبینی به دیوار بزن.

این تصویر بدون رتوش بچه مذهبی‌هاست. این تصویر با رتوش دعا برای ظهور، دل‌نوشته برای امام حسین، حضور در هیات و حتی دل‌پاکی ممکن است رتوش شود، ولی به زودی رنگ می‌بازد و پارازیت‌ها و خَش‌ها خودشان را نشان می‌دهند.

یکی از وظیفه‌های بچه مذهبی‌ها کتاب‌خوانی است. ولی تعداد سایت‌ها و بلاگ‌های بچه مذهبی‌هایی که کتاب‌خوان هستند کم‌تر از انگشتان یک دست است. چون اگر چنین باشد باید بلاگ‌هایی باشد از تجربه‌های مطالعه‌ی بچه‌های انقلاب اسلامی که قرار است وارث خون شهدا باشند. این قلم یک وبلاگ بچه مذهبی دیده‌ام که تجربه‌های کتاب‌خوانی‌اش را نوشته و آن هم تازه متهم است به جریان انحرافی! این وبلاگ البته اهداف دیگری دارد، ولی نشان می‌دهد که نویسنده‌اش که کارشناس ارشد هنر دارد به این مساله پای‌بند است که کتاب بخواند.

بگذریم علی رغم اعتراضم به پارسینه که من را در + بلاگر حزب‌اللهی خوانده، آن‌ها هنوز بر سبیل غلط‌پنداری‌شان استوارند و در کمال بی‌تقوایی بنده را حزب‌اللهی نامیده‌اند. من قطعا حزب‌اللهی‌ای نیستم که کتاب «دیگران» را نمی‌خواند و سرش به کتاب‌های خودش گرم است؛ کتاب‌های گروه خودش، دسته‌ی خودش.

اما آن طرف کولاک است. بچه‌های‌شان خیلی خوب کتاب می‌خوانند. البته این به این معنا نیست که همه باید تجربه‌های کتاب‌خوانی‌شان را بنویسند، ولی وقتی معدل می‌گیری می‌بینی آن طرفی‌ها پرخوان‌تر هستند. مطمئنا رفقایم مانند حمید و مهدی و تورج و... هم کتاب‌خوان هستند، ولی تجربه‌های‌شان را چندان منتشر نمی‌کنند. ولی دوستانی را که من ندیده‌‎ام مانند + و + و + و + و + همگی کتاب‌خوان هستند (بعضی از این‌ها هم متاسفانه به علت استفاده از بلاگ‌اسپات فیلتر هستند)، و البته نوع دیگری می‌اندیشند. که باید به آن نوع دیگر هم فکر کرد. به این‌ها اضافه کنید بلاگ‌هایی چون «کرم کتاب»، «لذت متن»، «یک فنجان کتاب گرم» و به قول جلال الخ.

اما در میان این‌ها من مدت‌هاست مشتری وبلاگ فرانک هستم. که نوشته دختر خانمی است از اصفهان و کارشناس ارشد و به نظرم خوره‌ی کتاب. او از سه و نیم سال قبل به این ور لااقل 900 کتاب خوانده است که آماری خیره‌کننده است. او ابتدا داستان را نقل می‌کند، بعد نقد خودش را عنوان می‌کند و سپس تکه‌های زیبایی از متن را به انتخاب خودش منتشر می‌کند. منظم و لاینقطع کتاب می‌خواند. حتی اگر از نویسنده‌ای مانند رضا امیرخانی خوشش نیاید، باز هم کتاب‌های دیگرش را نیز می‌خواند که این نشان دهنده‌ی نوعی تفکر دینی است. یعنی به این راحتی‌ها از کسی ناامید نشدن. همین کارش این پیام اخلاقی را برایم دارد که اگر از «نگران نباش» مهسا محب‌علی متنفرم، کارهای دیگرش را هم بخوانم. شاید در آن‌ها او به‌تر عمل کرده. دوست دارم شما هم وبلاگ فرانک را بخوانید و درس بگیرید که باید بخوانید. ضمنا ایده‌ی این بخش «آخرین کتابی که خوانده‌ام» وبلاگم از فرانک نشات می‌گیرد. تنها ناراحتی‌ام این است که نتوانسته‌ام این بخش را بایگانی کنم و هر بار مجبورم عوضش کنم.

متاسفانه بنده نه عکسی از ایشان دارم و نه ایشان را می‌شناسم. ولی به نظرم انسان قابل احترامی است و امیدوارم با قدرت به نوشتن ادامه دهد و درسی باشد برای ما کتاب‌نخوان‌ها.

و به همین دلیل نام او را هم در بین صدتایی‌های این خاک قرار داده‌ام. و اولین خانمی است که در این لیست وارد شده (قابل توجه طرلان).

پس‌نوشت:

«خصوصی» و «گشت ارشاد» را دیده‌ام. هر دوی‌شان را بی‌جهت می‌زنند. «خصوصی» موضوع جدی‌تری دارد و «گشت ارشاد» ساخت و پرداخت بهتری. سریال «چک برگشتی» شبکه‌ی یک هم مطلوب بود و «کلاه قرمزی» ایام عید هم مثل همیشه خوب بود؛ مخصوصا با هنرنمایی فامیل دور. مطلب بعدی را بیست و ششم فروردین خواهم نوشت.


برچسب‌ها: فرانک, داستان, کتاب‌خوانی, روشن‌فکری, حزب‌الله
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 14:28  توسط میثم امیری  |  6 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

یکی از پرسش‌هایی که ممکن است از این نوشته‌ها بشود این است که به چه دلیل من دارم از صد نفر دیگر می‌نویسم. صد نفری که یقینا «من «نیستند. و نه تنها من نیستند، که در جاهایی خلاف «من» هم هستند. و شاید حتی خلاف مبانی فکری «من» هم باشند. پس تکریم آنان به واقع گول زدن خودم نیست؟ از بی‌اندیشگی یا حرف نداشتن خودم نیست؟ از مبنا نداشتنم نیست؟ این پرسش به وضوح ذهنم را درگیر کرده است. منتها ادعا می‌کنم لااقل یک پاسخ برای آن یافته‌ام. آن هم این که می‌توانم از این صد نفر به عنوان آیینه‌ای استفاده کنم که خودم را بازآرایی می‌کند. من را به من می‌نمایاند. و به من نشان می‌دهد که که هستم و چگونه می‌اندیشم و شخصیتم چگونه شکل گرفته است. و این بازنمایی به تصحیحم کمک می‌کند. به درست شدنم یاری می‌رساند. و به خود را گول نزدن می‌رسد. و به ساختن مبانی فکری‌ام منجر می‌شود و غیر از این راه دیگری ندارم. و به نظرم چاره‌ی دیگری ندارم. مدام این ساختن و تجدید نظر کردن و دوباره دیدن به کارم می‌آید. من زمانی مطالبی را می‌نوشتم که مطمئنم دوباره آن‌ها را نخواهم نوشت. و مطمئن نیستم که روزی هم این مطالب را، با همین جنس و ادبیات، بنویسم. ولی آنی را که همیشه قبول دارم و دوست دارم که قبول داشته باشم، غیر از قضیه‌ی امام حسین و روضه، این است که سر خودم کلاه نگذارم. پزِ الکی ندهم.  امروز که ممکن است به بعضی حرف‌های حسن آقای رحیم‌پور ازغدی بخندم معنی‌اش این نباشد که ایشان هیچ تاثیری روی شالوده‌ی فکری من نگذاشته است. وقتی سالیانی به جد سخنرانی ایشان را دنبال می‌کرده‌ام، قطعا ذهنم هم در جاهایی از او تاثیر پذیرفته است. لاجرم می‌گردم و آن تاثیر را می‌یابم و معرفی می‌کنم. تا هم از او تکریم کرده باشم، هم حسابِ خودم دستم باشد و هم مبانی فکری‌ام و طریقه‌ی اندیشیدنم شفاف باشد. بدون این درنظر گرفتن و با اغماض از کهنه‌ها قطعا هیچ گهی نخواهم شد. و می‌فهمم که اگر می‌خواهم یک گهی بشوم حتما باید بدانم قبلا چه بوده‌ام و حتما باید حواسم به کهنه‌ها باشد. به نظرم به این علت خود جناب گه در نظر شما مشمئز کننده است که او فراموش کرده چه بوده. اگر گه می‌دانست که قبلا غذاهای لذیذی بوده و اگر گه می‌فهمید که اطعمه‌های گلچین‌شده‌ای او را ساخته‌اند قطعا این قدر در نظر شما منفور نبود. او منفور است چون نشانی از آن چه بوده ندارد. و به نظرم آدمی یا جریانی یا گروهی که بخواهد بریده از آن چه قبلا بوده عمل کند سرنوشت بهتری در تطبیق با گه نخواهد داشت. البته این یادآوری و این بیان تاثیرها باید به هدف بهینه شدن و تغییر صورت بگیرد. و می‌دانم که از این‌جا به بعد هر چه بنویسم شکل شعار به خودش می‌گیرد و در این تنها بی‌بنیه پوچ‌ساز معرفتی همه‌ی ما یک جورهایی استادیم. حال با چنین پاسخی است که صدتایی‌هایم معنادار می‌شود. منظورم عدد صد در این استدلال نیست، بلکه تاثیری است که از تاثیرگذاران گرفته‌ام؛ البته عجالتا با وطنی‌ها شروع کرده‌ام. یک عهد دیگر را پابرجا خواهم داشت و آن این که از مرده‌ها چیزی نگویم. حیف شد سیمین رفت. شاید اگر دو سه اثر دیگر ازش می‌خواندم، مثل غروب جلال، او را هم به این لیست اضافه می‌کردم.

بدن‌نوشت:

دوست داشتم یک بار دیگر نام استاد مصطفی ملکیان را هم دوباره ذکر کنم. چون نثرش، کلامش، دقیقا همان فرمی است که می‌خواهم و دوست دارم.

از همین مقدمه می‌خواهم نتیجه بگیریم کاری که شهاب مرادی با من کرد. کاری بس مهم. چیزی که از او یاد گرفتم. شهاب مرادی را حتما می‌شناسید. بله آخوند است. و از این آخوند دیجیتالی‌ها است. یا از این آخوند انژکتوری‌هاست. یعنی اگر آخوندهای قبلی را آنالوگ و کاربراتور حساب کنیم، آدم‌هایی از جنس شهاب، و با ادبیات و لحن او می‌شوند جدید. آدم‌ها که می‌توانند صمیمی با مخاطب ارتباط برقرار کنند و او را پای گیرنده بنشانند. او از این جنس آخوندهاست. برنامه‌اش هم بیننده دارد. سایتش هم پربیننده است به طوری که به سهولت مشخص است که آمار بازدیدکننده‌هایش از بلاگرهای حرفه‌ای هم بیشتر است. 

تا این‌جا شهاب مرادی یعنی یک آخوندِ حرفه‌ای که هم خوب صحبت می‌کند و هم نشان می‌دهد که حرف خوب می‌زند. ارتباط عالی با دوربین برقرار می‌کند و این احساس را در مخاطب می‌آفریند که آن که روبروی دروبین نشسته برایش احترام قائل است و به واقع به او پاسخ‌گو است. 

اما آن‌چه که من از شهاب آموخته‌ام این‌ها نیست. بلکه صداقتِ صریحش است. نترسیدن و حرف خود را زدن است. ولو این که حرفش هم حرفی غلط باشد: «هر چه آمریکایی بپسندد من نمی‌پسندم». که قطعا حرفی است بی‌منطق و ضعیف. بنابراین من به اصلِ گفته کاری ندارم، بلکه به نترسیدن و حرف زدن اهمیت می‌دهم. هرچند متاسفم برای آخوند مطلعی مثل ایشان که فیلم جدایی نادر از سیمین را ندیده است. بالاخره فیلم جدی که اسکار برده و توی این مملکت هم اکران شده و بالای 2 میلیون نفر هم دیدنش، حتما برای آخوندی مثل شهاب هم باید جدی باشد. ولی غیر از این، به دست نیاوردن چهار تا جوان روشن‌فکر آن مطلب مورد نظرم است.

حتما فهمیده‌اید که به برنامه‌ی شب عید شبکه‌ی دو اشاره دارم. در حالی که تنها 10 دقیقه به تحویل سال مانده، باز هم شهاب مرادی با جدیت و صراحت و صداقت حرفش را زد. شاید برای هر آخوندی در این لحظه بهتر این بود که هم‌نوای مردم شود. تازه دل کلی آدم که دارند برنامه‌ی احسان علیخانی را می‌بینند به دست آورد. می‌توانست عجالتا سکوت کند و از کنار اسکار جدایی نادر از سیمین بگذرد و یا دست کم نکوبدش. آنتن چند میلیون بیننده‌ی آن شب را برای تبلیغ دین استفاده کند. اما شهاب مرادی چنین کرد. به نظرم مردانگی کرد. او کاری کرد حتی بسیاری از علاقه‌مندانش هم با شنیدن حرف‌هایش درباره‌ی اسکار و سخنان ضد آمریکایی‌اش، شبکه را عوض کردند و ترجیح دادند با سالار عقیلی شبکه‌ی چهار حال کنند یا با [...] فرزاد حسنی تحویل عید را شاهد باشند.

اما شهاب این کار را نکرد. شهاب ایستاد. شهاب محکم هم ایستاد و با ایمان حرفش را زد. خودسانسوری نکرد. نخواست دل‌رحم حرف بزند. نخواست الکی همه چیز را توجیه کند. زه نزد. التقاط نکرد. ادبیات شهاب، ادبیات نهج البلاغه و بیت المال و تقوا و روضه‌ی ارباب و شش ماهه و بصیرت و علمداری است. برای چنین کسی التقاط است که بخواهد از اسکار خوشش بیاید. مراسمی که دست کم حجاب زنانش، دیدنش را برای مرید علی محال می‌کند. شهاب به درستی تفسیر حرف‌های آنتی آمریکایی آقای خامنه‌ای است. شهاب زودتر از پیام نورزی رهبر، حرف‌هایش را تفسیر کرد و آن را همه فهم ایراد نمود. مهم جملات شهاب نبود، مهم منظومه‌ی فکری بود که شهاب داشت و فهمید که آن که در شخصیتش و علایقش تناقض نباشد موفق است.

شهاب مرادیِ شبِ عید مهمان استودیوی پر زرق و برق سیمای نظام با مخاطب میلیونی، همان شهاب مرادی هیات ثارالله‌ی محمود کریمی بود که اول مجلس اشاره می‌کرد دوربین را خاموش کنند تا او ضعف‌های بچه مذهبی را خیلی خودمانی تذکر بدهد.

این روراستی نعمت است. و بعدا در وبلاگش هم کوتاه نیامد. مدام توضیح داد:

غلیظ بودن در برابر دشمن توصیه خدا و روش رسول خدا بوده. لطفا دقت کنید مسئله من امریکاست؛ به عنوان یک دشمن جدی و بازی های فرهنگی و موج سازی هایش، نه آقای فرهادی و امثال ایشون.

یا در ذیل نقد زیر جواب نوشت:

براتون متاسفم که فیلم جدایی رو ندیدن. براتون متاسفم که حضور یک فیلم ایرانی در مهم‌ترین جشنواره سینمایی در جهان را بی‌ارزش می‌دونید. براتون متاسفم که درک درستی از این اتفاق ندارید. برای جوان‌هایی که پای حرف‌های شما می‌شینند متاسفک که فکر می‌کنند شما یک روحانی متفاوت هستید.


شهاب مرادی : سلام/ سال نو مبارک امیدوارم این سال، سال مهربانی و رفاقت باشد.
 
روحانی متفاوت؟! این یعنی بی هویت؟
 
لحن شما با من تندتره یا لحن من در مورد امریکا؟ ببینید حتی سلام نکردید...
 
لطفا در مورد موضوع اسکار بیشتر مطالعه کن و فکر کن و بررسی کن در مورد مقدمات و مؤخرات آن و سهم برد تبلیغی دشمن از این اتفاق اخیر.
 
- اما دشمن، کلمه ای که این روزها خیلی ها ازش فرار می کنند و دوست دارند مثل کبک سر زیر برف کنند و همه را دوست بپندارند! اما تو از این کلمه نترس و با شجاعت و آزادگی، منابع مختلف را بخوان و فکر کن آن وقت به هر چه رسیدی عمل کن. 
 

 مجدد قضاوت کردن خوب می دانم. من هم مکرر مسائل را بررسی می کنم و تامل می کنم تا از بیان سخنان شیک، پر طرفدار اما ناحق که شاید اکثریتی را همراه می کند، پرهیز کنم.

جالب‌ترینش هم جواب او به خواننده‌ای از انگلیس بود:

سلام...جناب مرادی شما فکر می کنی کی هستی ؟ که مراسم بین المللی اسکار برات مهم باشه یا نه ؟ این مراسم ربطی به آمریکا و بازی های سیاسی شما نداره و از ترکیب فرهنگ های مختلف تشکیل میشه ... این چه حرفی بود که زدید ؟ واقعا که آبروی حوزه و روحانیت را بردید ... کمی قبل از حرف زدن فکر کنید 
...


شهاب مرادی : سلام/ اگر ربطی به آمریکا نداشت، اوباما در پیام نوروزیش به اون اشاره نمی کرد. اسکار یا همون جایزه آکادمی، کاملا آمریکایی است نه جهانی، منکر اعتبار جهانی آن نمی شوم اما تاکید می کنم مربوط است به سینمای امریکا در پنج حوزه با یک بخش زبان خارجی. 
 
تعبیر اوباما از این اسکار: بالاترین افتخار آمریکایی برای یک فیلم خارجی.
 
یک سرچ ساده در اینترنت کنید و یا مثلا صفحه اسکار را سایت ویکی پدیا بخوانید و یا سایت رسمی اسکار.
 
نقد من به اسکار و موج سازی و قهرمان سازی های غیر واقعی آن بود.
 
اگر نظرم برای شما مهم نبوده پس این واکنش و ... ؟!
 

به هرحال از توجه و توصیه شما به فکر کردن متشکرم. امیدوارم شما هم این توصیه را عمل کنید و مسائل را به دور از خشم و تعصب تحلیل و بررسی کنید. موفق و پیروز باشید. سال نو مبارک.

این بی‌باکی و سرخورده نبودن یکی از الطاف آقای خمینی به روحانیت بود. همین نترسی است که باعث می‌شود کسی پیدا شود و از اسکار انتقاد کند. آن هم در لحظه‌ی عید، آن هم در جایی که آدم‌های مخالف نظام هم دارند سیمای ما را می‌بینند. اما این کوتاه نیامدن و در هر لحظه اصول داشتن بسیار برایم مغتنم است. چه توصیه‌ی خوبی است این توصیه‌ی خودت باش. اگر آدم خودش باشد، حتما می‌تواند به حقیقت هم نزدیک شود. چون حواسش است کلاه سر خودش نگذارد و علی رغم وجدانش کار نکند و با صداقت پیش برود.

پس‌نوشت:

از بابت برخی کلمات آمده در متن هم عذرخواهی را لازم می‌دانم از آنان که با دهانی پاک حرف می‌زنند. برخی را پاک کرده‌ام، اما یکی دو مورد را علی رغم هتاک بودن، مجبورم در استخدام نوشته‌ام زنده بدارم.

در + هم مطلبم منتشر شده؛ با این توضیح که من خودم رابلاگر حزب اللهی نمی‌دانم.


برچسب‌ها: شهاب مرادی, منبر, فرهادی, روضه, محمود کریمی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 3:2  توسط میثم امیری  |  4 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری