تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

مطالبم درباره‌ی تولید علم از دی 87 تا اسفند 89

یا لطیف

همشهری جوان در شماره‌ی  این هفته‌اش رفته سراغِ بازیگرانِ معروف و قیمتِ آن‌ها را منتشر کرده است. تعجب می‌کنم از این که این نشریه برای چندمین بار سراغِ این موضوع نخ‌نما شده رفته. احتمالا همشهری جوان مظنه‌ی بازیگران را اعلام می‌کند تا بعدِ هدفمندی یارانه‌ها آخرین قیمتِ آنان از تیررس مخاطبین خارج نشود.

فرض کنیم این حرکت درست باشد و این اعلام یک اتفاق مهم محسوب شود و ارزشِ ژورنالیستی داشته باشد. [که البته بعد از چند بار تکرار، حتی ارزشِ حرفه‌ای هم ندارد.] اما چرا عزیزانِ همشهری جوان سراغِ طیفِ سخنرانان نمی‌روند و مظنه‌ی آنان را اعلام نمی‌کنند؟

اگر ملاک جذابیت و آوانگارد بودن است چرا سراغِ این موضوع نمی‌روند تا مجبور نشوند مکررات گذشته را چاپ کنند؟ آن از ویژه‌نامه‌ی کارتون که یک کارِ تکراری و حتی بعضا حاوی یادادشت‌های قدیمیِ نویسنده‌گان آن است، این هم از این کارِ کم‌ارزش و زرد.

هرچند از دیدگاهِ من:

همشهری جوان و مجله‌هایی از این دست، مثل چلچراغ، شبه زرد هستند و  همان طور که در این‌جا گفته‌ بودم برای کسی که واقعا اهلِ علوم انسانی و یا هنر باشند، خواندنِ آن وقت تلف کردن است. (مگر استثنائاتی) اما آن‌ها حتی برای حفظِ خود دست به موضوعاتِ تکراری می‌زنند که به زرد بودن پهلو می‌زنند. [البته هنوز که هنوز است من عاشق نشریه‌ی تخصصی و جذابِ همشهری داستان هستم؛ چون خیر سرم می‌خواهم داستان‌نویس باشم.]

شاید به خاطرِ این که بازیگران و فوتبالیست‌ها نه پناهی دارند و نه پشتوانه و نه دست‌شان به جایی بند است که بخواهند حق‌خواهی کنند.

فرض می‌کنیم که کارِ همشهری جوانی‌ها درست است. فرض می‌کنیم این حق مردم است که بدانند که بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند.

حتی با این فرض‌ها، تکرار این پرونده کاری عبث و بی‌رنگ و لعاب است. رعایت نکردنِ قاعده‌ی حرفه‌ای بودن است.

فرض می‌کنیم فرض‌های دو بند بالاتر درست باشد و حقِ مردم باشد که بدانند بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند. با همین مبنا:

چرا مردم نباید بدانند که روحانیون و سخنرانان و مداحان بابتِ هر جلسه چقدر پول دریافت می‌کنند؟ 

خدا وکیلی این مساله نه ربطی به بی‌بصیرتی دارد و نه  ربطی به ضد انقلاب. این یک مساله‌ی قابلِ بررسی است. همان طور که این کار برای فوتبالیست‌ها و بازیگران درست است، برای روحانیون و مداح‌ها هم باید درست باشد. مثلا پر بیراه نیست اگر همه‌ی ما بدانیم فلان حاج آقایی که توی تلویزیون حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند و خاطرات حتی عرفانی نقل می‌کند، برای هر بار منبر رفتن چقدر می‌گیرد. یا چه شد توی شمیرانات 10هزار مترمربع زمین را بالا کشید. آیا این حقِ ما نیست که یدانیم؟

نمی‌گویم این‌ها را بدون اجازه‌ی سخنرانان و مداحان منتشر کنند. بلکه به دفتر تک تک‌شان مراجعه کنند و بگویند: «آیا این چیزهایی که نوشته‌ایم درست است یا نه؟» و اگر دیدند طرف قبول دارد که این‌ها درست است و نمی‌تواند از زیرش دربرود چاپ‌شان کنند. حتی اگر فلان روحانی یا مداح ناراحت شود. خب ناراحت شود. به جهنم. آن وقتی که برای یک سخنرانی 40 دقیقه‌ای داشت یک میلیون می‌گرفت باید فکرِ این‌جایش را هم می‌کرد. به این می‌گویند روزنامه‌نگاری حق‌مدارانه. و به این می‌گویند گردش آزادِ اطلاعات.

اصلا به دفتر روحانیون و مداحان و سخنران‌های زیر مراجعه کنند و از خودِ دفتر حاج آقا بپرسند که برای هر سخنرانی یا روضه چقدر دریافت می‌کند. و بعد بروند درستی ادعای‌شان را بررسی کنند.

آقایان سخنران:

علیرضا پناهیان، ناصر نقویان، سید عبداله فاطمی‌نیا، محسن قرائتی، حسن رحیم‌پور ازغدی، حسن عباسی، مرتضی ادیب یزدی، مهدی دانشمند، سید حسین مومنی، کاظم صدیقی، حسین انصاریان، مرتضی آقاتهرانی، سید حسین هاشمی‌نژاد، ناصر رفیعی، راشد یزدی، عالی، حسن بلخاری، حبیب اله فرحزاد، دهنوی، انجوی‌نژاد، ماندگاری، میرباقری، شهاب مرادی، صمدی آملی، حاج علی اکبری، سید احمدی خاتمی، علم الهدی، محمود امجد، رنجبر، شب زنده‌دار، مهدی طائب، عبدالحسین خسروپناه، رائفی‌پور، محمدرضا زائری، و سعید قاسمی.

آقایان مداح:

منصور ارضی، علی انسانی، سعید حدادیان، محمود کریمی، حسین سازور، ذبیح‌الله ترابی، محمدرضا طاهری، حسن خلج، سید مهدی میرداماد، مهدی سلحشور، عبدالرضا هلالی، سید مجید بنی‌فاطمه، حسین سیب‌سرخی، احمد اثنی عشران، احمد واعظی، مهدی مختاری،مهدی اکبری، اسلام میرزایی، سلیم موذن‌زاده، ابولفضل بختیاری، مهدی سماواتی، روح الله بهمنی، حمید علیمی، نریمان پناهی، حسین فخری، سید محمد موسوی، صادق آهنگران، نزار قطری، کویتی‌پور، و احمد نیکبختیان.

می‌بینید که همچین لیستِ کوچکی هم نیست.

البته قبول دارم که:

دادن با گرفتن فرق می‌کند. بعضی وقت‌ها است که صاحب مجلس دوست دارد پولِ خوبی به سخنران یا مداح بدهد. این بحثِ جداگانه‌ای است در نسبت با قیمتی که  هر کدام از این عزیزان، بای دیفالت، تعریف کرده‌اند. و اگر پاکت از آن حد سبک‌تر باشد نمی‌پذیرند که صحبت کنند.

مثل حاج آقای «...» که داداشم این‌ها، توی یک مجموعه‌ی نظامی، دعوتش کردند برای سخنرانی. بعد از جلسه هم یک سکه‌ی تمام بهار آزادی به‌شان دادند. دفعه‌ی بعد که خواستند دعوت‌شان کنند از سبک بودنِ پاکت گله کردند و به مسئول دفترشان گفتند که دیگر جوابِ این‌ها را ندهد. این در حالی است که این حاج آقا خودش مسئولیتِ حکومتی دارد و این طور نیست که فقط از راهِ منبر درآمد کسب کند.  

همشهری جوانی‌ها در این باره می‌توانند پرونده‌ی خوبی ترتیب بدهند در موردِ حاج آقاهایی که بالای 400هزار تومان برای هر منبر دریافت می‌کنند. همین طور اشاره کنند به سخنرانانی که علی رغم شهرت‌شان پولِ زیادی دریافت نمی‌کنند.

بنده با تسامح تا 400هزار تومان دریافت کردن برای هر منبر را امری طبیعی و حق روحانیون دانسته‌ام. ملاکم برای 400هزار تومان این بود که امروز هر خانواده‌ی متوسطِ روی خطِ فقر در کشور ما می‌تواند تقریبا 800هزار تومان در ماه کسب کند. و فرض هم می‌کنیم روحانیون ماهی دو بار منبر بروند و  غیر از منبر هیچ دریافتی دیگری نداشته باشند. که البته بهتر از من می‌دانید همه‌ی این مفروضات دستِ بالا و با تسامح انتخاب شده است.

ضمنِ این که فراموش هم نمی‌کنیم تقریبا همه‌ی روحانیون امام جماعتِ جایی هستند و برای آن هم حقوق می‌گیرند. ضمنِ این که تقریبا همه‌ی آن‌ها از سهمِ امام هم بهره می‌برند.

ضمن این که می‌دانیم «سطحِ زنده‌گی و مصرفِ» روحانیون نباید از قشر متوسط بهتر باشد. چون اگر باشد، فحشش را مردم می‌دهند. خلافِ دین هم  است.

و ضمن این که می‌دانیم آدم هر قدر که کار می‌کند باید مزد بگیرد. و در این میان آیا سخنران‌هایی که بالای یک میلیون برای هر منبر دریافت می‌کنند، به واقع هم‌وزنِ کارشان مزد دریافت کرده‌اند؟ امروز اساتیدِ دانشگاهی هستند که حقوق یک ماه‌شان کم‌تر از یک منبر حاج آقای یک میلیونی است. مثلا یک استادیار به طور متوسط 1.2 میلیون، یک دانشیار به طور متوسط 1.8 میلیون و یک استاد به طور متوسط 2.2 میلیون دریافت می‌کند. ولی متاسفانه روحانیونِ مشهورِ ما، آن طور که من شنیده‌ام و منابعِ قابل اعتماد مثل اخوی بنده نقل کرده‌اند، برای هر منبر بیش از 800 هزار دریافت می‌کنند.

در این باره به این مطلب فرهاد جعفری هم توجه کنید. جعفری می‌نویسد:

«راستش را بخواهید؛ داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. از اینکه سخنرانان محترم در دانشگاه‌ها و اماکن فرهنگی دیگر، برای انجام یک سخنرانی نیم‌ساعته تا یک ساعته؛ چیزی بین 1 تا 2 میلیون تومان دریافت می‌کنند! (و این تازه صرف‌نظر از هزینه‌ی رفت و آمد و اقامت‌سخنران است).»

و در ادامه نتیجه گرفته است:

«نه فقط برای حاکمان و دولتمردان که بر سر منابع عظیم مالی، در این‌جا و آنجا نشسته‌اند؛ بلکه حتا برای این یا آن آقای کارشناس و استاد و فاضل و فرهیخته و روشنفکر. مثلاً‌ تصور کنید سخنران محترم و حرفه‌ایی را که کافی‌ست در هر ماه، به ده سخنرانی دعوت شود و بابت هر سخنرانی، مثلاً یک‌ونیم تا دو میلیون‌تومان دستمزد دریافت کند! (خدا بدهد برکت. می‌شود 15 تا 20 میلیون تومان در ماه. تازه هم فال است و هم تماشا!).
کارشناس و سخنرانی که بارها و بارها، بهتر از من و امثال من «حقیقت» را می‌داند و از «واقعیت» خبر دارد؛ اما منافع شخصی‌اش ایجاب می‌کند که «حقیقت و واقعیت» را نبیند و چنان سخن بگوید که خوشایندِ «پسندِ حاکم» یا «پسندِ دعوت‌کننده» باشد. تا بازهم دعوت شود، سخن بگوید و خللی در درآمد ماهانه‌اش ایجاد نشود!

و این تازه حکایتِ آن کسی‌ست که «خلاف اخلاق و عرف و شرع» هم عمل نمی‌کند. بلکه به‌زعم خودش، «مال حلال» هم می‌برد سر سفره‌ی زن و فرزندش. و می‌تواند مطمئن باشد که در آن دنیا هم بازخواست نخواهد شد. چون رفته سخنرانی کرده، اختلاس که نکرده!»

مرد باشید روی این موضوع‌ کار کنید آقایان همشهری جوان. به این می‌گویند عدالت‌خواهی؛ این که چرا یک سخنران و یا یک مداح برای هر جلسه‌اش بیش از یک میلیون تومان دریافت کند.

--------------------------------------------

پانوشت:

1. حقوق اساتید دانشگاه را بر حسبِ تجریه نوشته‌ام. البته مبالغی که من تا به حال در فیش حقوقی اساتید دیده‌ام  حتی کم‌تر از این مقدارها است.

2. لازم به یادآوری است که حسن عباسی را به دانشگاه دورانِ لیسانسم آوردیم. سخنرانی‌اش بیش از 140 دقیقه‌ طول کشید. سالن هم پر از جمعیت بود. اکثر دانشجویان هم راضی بودند. حتی بعضی‌های‌شان از ما تشکر کردند. آخرش هم ساعتِ 12 شب، بعد از این که دیدار چهره به چهره تمام شد، شام هم نخورد. و گفت بدونِ خانمش شام نمی‌خورد. نه تنها پول نگرفت که حتی بنده خدا می‌خواست پولِ آژانس را هم خودش حساب کند. این تجربه‌ی عینی من بود از رفتار مردانه‌ی آقای عباسی. که من یک بار پا به خانه‌ی اجاره‌ایش هم گذاشته‌ام. ولی با این وجود او را از لیست خارج نکرده‌ام، چون باید تحقیق صورت گیرد.

3. سعی کردم در لیستم اسامی معروف را بیاورم و البته سخت‌گیر باشم. شاید تنها نامی که حذف کردم آقای جاودان بود. چون ندیده‌ام ایشان این طرف و آن طرف سخنرانی کنند. حالا آن را هم بیاورید. کی بخیل است؟

4. محمدرضا زائری هم رفتار مردانه‌ای چون حسن داشته. حتی بچه‌های یکی از دانشگاه‌ها به ایشان بدهکارند. چون نشد که پولِ رفت و آمدش را حساب کنند. با این وجود، می‌شود تحقیق کرد.

5. سعی کردم سخنرانِ سیاسی را واردِ لیست نکنم. هر چند این اسامی هم متباین با گرایش‌های سیاسی نیستند.

6. این نوشته برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان ارسال شده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

بالاخره شاهد بودیم بعد از رویکردِ تخصص‌گرای مجله‌ی هابیل، نشریه‌ی دیگری هم با رویکردی مشخص، هدفمند و قوی منتشر شده است. نشریه‌ای با نرم‌های حرفه‌ای و دوست‌داشتنی و ادبیاتی خوب.

شماره‌‎ی جدیدِ نشریه‌ی «سوره‌ی اندیشه» را بخرید. این اولین شماره از تیمِ جدیدِ بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» است. بچه‌هایی که تحتِ مدیریت مهدی مظفری‌نیا در گروهی معروف به علم و دین با عقایدی نزدیک به فرهنگستانِ علوم اسلامی قم چند سالی است مشغول به فعالیت هستند. «سوره‌ی اندیشه» منتشر شده نویدِ یک نشریه‌ی حرفه‌ای و حتی بالاتر از نرم‌های حرفه‌ای را می‌دهد. ایشان در شماره‌ی اول در کنارِ 288 صفحه مجله‌ی سوره، 152 صفحه ویژه‌نامه‌ی ادبی به نامِ اقالیمِ قلم منتشر کرده‌اند.

کافی است به بخش‌های مختلفِ «سوره‌ی اندیشه» جدید توجه کنید:

خبر و گزارش، سبک زنده‌گی، نظام اجتماعی، نظریه‌ی اجتماعی، تفکر، هنر و رسانه، و تاریخ.

مهدی مظفری‌نیا سردبیر این نشریه در دوره‌ی جدید نظامِ نشریه را، که در بالا معرفی شد، چنین تبیین می‌کند:

«سبک زندگی، ظاهر تمدن و مرئیترین وجه آن است و تجلی آنچه تمدن در باطن دارد می‌باشد. نظام اجتماعی وجه باطنی سبک زندگی است و سبک زندگی را در میان خود گرفته است و بر اساس مبنا، غایت و ساختار آن، شیوه و سبک زندگی رقم می‌خورد. نظام اجتماعی، لایه‌های عمیق‌تر از سبک زندگی در واکاوی جامعه است و هر دو حوزه تشکیل دهنده عمل اجتماعی‌ا‌ند. زیربنای نظام اجتماعی نیز نظریه‌های اجتماعی‌اند که آن را شکل داده‌اند. نظریه کاربردی‌ترین لایه نظر است و تفصیل، تنظیم و ساخت و ساز و سامان دادن به عینیت را بر عهده دارد. تفکر ره‌آموز نظریه‌ها و عمل اجتماعی است. تفکر است که امکان‌های گوناگون را در اختیار نظریه و عمل می‌گذارد و باطنی‌ترین حوزه نظری است. عرفان، باطنی‌ترین وجه تمدن است که در هنر تجلی می‌یابد و تفکر که ره‌آموز تمدن است خود رهین ذکر و عرفان است. تاریخ هم تمام ساحات فوق را به شیوه‌ها‌‌ی تحلیلی تطبیقی در طول زمان مورد بررسی قرار خواهد داد.

در تمام این حوزه‌ها بر اساس افق ترسیم شده سعی بر آن است که به صورت‌بندی مؤلفه‌های هر ساحت اشاره شود که ماهیت امروزین آن چیست؟ چگونه و در چه بستر تاریخی و بر اثر چه عوامل فلسفی، جامعه شناختی و تاریخی اینگونه شده است؟ با این وضعیت به چه سو می‌رود و چه چشم‌انداز و آینده‌ای برای آن قابل تصور است؟ چگونه نسبتی با صورت‌بندی‌های حوزه‌های دیگر و با حوزه‌های رقیب خود در تمدن دیگر دارد؟ طرح‌های تحول‌آفرین و نو در آن حوزه چیست و ارزیابی از آن چگونه است؟ بدین سان رویکرد ما در بررسی ساحات اجتماعی فوق، تاریخی، جامعه-شناختی و فلسفی است.»

اولین بار است که می‌بینم یکی اولِ نشریه‌اش می‌گوید چه می‌خواهد بنویسد و چرا! این یعنی شما تنها تورق نمی‌زنید، بلکه یک نشریه‌ی فکرشده را مطالعه می‌کنید که می‌تواند به گسترشِ افقِ شما کمک کند. می‌تواند مطلع‌تان کند. شاید زمانی روزنامه‌ی شرق این‌چنین بود. ولی بعدا آن هم به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی افتاد.

اگر کسی امروز روز همشهری جوان می‌خواند و یا چلچراغ و یا هر نشریه‌ی شبه‌زردِ دیگری، بهتر است دست از این نشریه‌های کم‌عمق بردارد و به چنین نشریاتی نظر بیافکند.

در ادامه کمی در موردِ «سوره‌ی اندیشه» و مطالبش صحبت خواهم کرد. من به نوبه‌ی خودم به آقای مومنی شریف تبریک می‌گویم و معتقدم بعدِ آقای آوینی نشریه‌ی سوره حرفِ جدیدی نزد. تا این که جوانانی خوب و کاربلد آن را احیا کرده‌اند. انشالله به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی و یا ابتذال نیافتند و این روندِ بسیار خوب و انتقادی را ادامه دهند. مخصوصا ادبیاتِ سردبیران بسیار زیبا و آموزنده است. من در این نوشتار به هیچ روی نقدهایی را که به این جریان دارم بیان نمی‌کنم و فقط می‌خواهم از آنان تمجید کنم. که فرصت برای نقد فراوان است. ولی تمجیدِ درست و حسابی را نیاموخته‌ایم. انشالله نقدم را به این نشریه در فرصتِ مقتضی، یعنی بعدِ شماره‌ی دو، خواهم نوشت. بعدِ هابیل چشم‌مان خشک شده بود برای یک نشریه‌ی خوبِ دغدغه‌مند. واقعا معقتدم نشریاتِ ایرانی از ولایی تا اصلاح‌طلب، از حامی رهبری تا حامی سبزها همه‌گی زردند. مهرنامه‌ی لیبرال‌ها هم نتوانسته حرفه‌ای باشد. یک حرفه‌ای بومی.

«سوره‌ی اندیشه» در بخشِ اقالیمِ قلم، که ضمیمه‌ی آن است درباره‌ی شعر و شاعری، روایت، ادبیاتِ داستانی، طنز و فکاهه و... سخن می‌گوید. ولی هنوز ضمیمه‌اش به دستم نرسید. زیرا من فقط مجله را از یکی از بچه‌ها، رسول جوهریِ عزیز، گرفته‌ام و البته قول می‌دهم فردا بخرمش. بابا می‌ارزد نزدیکِ 350 صفحه کارِ خوب می‌خوانی. کارِ فکرشده.

در بخشِ خبر و گزارش برخی خبرها در حوزه‌ی اندیشه را می‌بینیم. همچنین برخی یادداشت‌ها مربوط به برخی چهره‌های عقلانیتِ دینی و نزدیک به این گروه هستند. همچنین مصاحبه‌ی بسیار زیبایی با دکتر سعید زیباکلام انجام شده است: با رویکردی انتقادی نسبت به همایش جهانی فلسفه. زیباکلام به خوبی به نقدِ این همایش پرداخت و نحوه‌ی اجرای پرخرجِ آن را نشانه‌ی حقارتِ ایرانی‌ها دانست.

بخشِ بعدی آن در موردِ سبک زنده‌گی است. می‌خواهد بگوید سبکِ زنده‌گی در خارج از ایران چطور است و چرا ما در این زمینه توفیق نیافته‌ایم. البته من تا به حال تا صفحه‌ی 72 این نشریه را خوانده‌ام. ولی برخی مطالبِ آتی را هم از نظر گذرانده‌ام. به نظرم بخشِ سبکِ زنده‌گی آن زیبا و دوست‌داشتنی است. مطالبِ خوبی دارد و به مطالبِ مهمی توجه نشان داده است. هر چند من برخی از این دیدگاه‌ها را قبول ندارم که فعلا در این جای‌گاه نیستم که بخواهم نقد کنم. اما مطالبش جدید است.  مطلبش در موردِ تلویزیون مرا یادِ انتقادِ امیرخانی به تلویزیون انداخت. همچنین مصاحبه‌ی آن با دکتر فکوهی جالب و مشخص است بدونِ سانسور چاپ شده است.

بخشِ بعدی در موردِ نظام اجتماعی است و به نظرم باید بخشِ جالبی باشد. مخوصا حرف‌های دکتر مسعود درخشان که قبلا یک مطلبِ حرفه‌ای از ایشان خوانده بودم. مصاحبه‌ای با دکتر فرشاد مومنی و یادداشتی از دکتر سبحانی در این بخش دیده می‌شود.

جالب است که با وجودِ این که سوره‌ای‌ها به خوبی و با درستی گفته‌اند به هیچ وجه بی‌طرف نیستند. و به نظرِ من به یک متدِ مشخصِ آنتی غربی مسلحند، ولی تضاربِ آرا را به خوبی رعایت کرده‌اند.

در بخشِ نظریه‌ی اجتماعی مطالبی از دکتر داوری اردکانی، دکتر کچوئیان، و دکتر پارسانیا به چشم می‌خورد. اما جنجالی‌ترین نوشته‌ی این بخش، به نظرم و با قضاوتِ کنونی‌ام در کلِ نشریه، مربوط است به یک چهره‌ی بدونِ تقلید، خوش‌فکر، و منتقد در سپهرِ علوم اجتماعی ایران؛ یعنی دکتر ابراهیم فیاض. فیاض در این مطلب، که گفتگو است، به خوبی انتقاد کرده است. او بدونِ سیاست‌زده‌گی و با فکر، در موردِ حوزه‌های علمیه صحبت کرده است. او از آقای جوادی آملی تا آقای مصباح و تا دانشگاه امام صادق به طورِ صریح انتقاد کرده است. حتما این مطلب را بخوانید. نه به دیدِ این که ببینید موافق و یا مخالف او هستید، بلکه به این دید که می‌شود با احترام، متفاوت و علمی نگاه کرد. جدای از این که فیاض دردِ دلِ من و خیلی از کسانی را که مثلِ من می‌اندیشند، مثل سید حسین حسینیِ دانشجوی دکترای فیزیک،  به خوبی زده است. در یک کلمه: «حوزه چرا ضعیف است؟» یک انسانِ خیر پیدا شود و این نقد را به آقای جوادی برساند. خدایی نقدِ به‌جایی کرده. گویا فیاض همچنان بهترین چهره‌ی حوزه‌ی را آقای مطهری می‌داند. فیاض  امسال کتابی به نامِ «تولیدِ علم و علوم انسانی» نوشته است. به نظرم باید خواندنی باشد.

اما بخشِ تفکر یک سورپرایزِ فوق‌العاده دارد: «گفتگوی دو نفره‌ی 14 صفحه‌ای بینِ آقای میرباقری و دکتر داوری اردکانی»؛ یکی رییس فرهنگستانِ علوم و دیگری رییس فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم. خیلی دوست دارم هر چه زودتر به این بخش برسم. ولی آسیاب به نوبت. مطلبِ فیاض را سرپا بعدِ این که نشریه را باز کرده‌ام خواندم. بخشِ تکفرِ این نشریه طولانی و پرپیمان به نظر می‌رسد.

در بخشِ هنر و رسانه جستارهایی در موردِ فارسی وان، رابطه‌ی هنر و سیاست، چارچوب‌بندی موضوع کاریکاتور پیامبر اسلام، سینمای ایران، و میزگردِ رسانه دیده می‌شود.

در بخشِ تاریخ هم مطالبِ چهره‌های مهمی مانندِ دکتر کریم مجتهدی، شهریار زرشناس، و دکتر سلیمان حشمت دیده می‌شود.

هر یکی از این بخش‌ها، از سبکِ زنده‌گی تا تاریخ، زیربخشی به نامِ آینده دارند. خلاصه هر چه در این‌جا می‌بینید فکر شده است. مخصوصا پوسترهایی که در این نشریه طراحی شده است. پوسترهایی بعضا انتزاعی و کارا و حرفه‌ای. باید به مسعود گروسیان نشان‌شان بدهم.

در پشتِ جلدِ آن نوشته شده:

«کاش مسافری بودیم از جنسِ ستارگانی که پَر به شهاب خورشید سوختند. و راستی انسان این سرزمین، مگر نه از صُلبِ همان حقیقتی است که جهان را به لرزه درآورده، و حقیقت خویش را بر جهان شناساند؟ از پس او اما روزگار ما در مسیری دیگر افتاد؛ مسیری که بر سیرت خود خواهد رفت و پی فطرت خویش خواهد گشت.»

بچه‌ها مذهبی:

بخوانید. شما که بقیه‌ی را می‌خوانید به قصدِ سرگرمی و وقت تلف کردن. این را بخوانید به قصدِ فکر کردن. مشکلِ اساسی بچه مذهبی‌های امروز فکر نکردن است. اگر فکر کنید می‌توانید شروع کنید. املای نانوشته غلط ندارد. بخوانید و بنویسید. ببینید این نشریه مشکلاتی دارد، من هم با بخشی از آن موافق نیستم. در هر صورت کار خوب را باید فهمید و ارج نهاد. مهم هم نیست کی و کجا دارد این کار را می‌کند. فقط کار تولیدی باید هدفمند، با برنامه و حسابی باشد.

آدم حال کند وقتی می‌فهمد طرف به همه جای کارش فکر کرده. دست مریزاد بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» و آقای مظفری‌نیا.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

برای تطهیر جریانِ فرهنگی یا جهتِ فرهنگ‌سازی هنری باید از خودمان شروع کنیم. معمولا در صحبت با اهالی علاقه‌مندِ به پا گرفتن و رشد کردنِ هنر در جامعه، کم پیش می‌آید که گوینده یا گوینده‌گان، از هر دستگاهِ فکری، از خودشان شروع کنند. وقتی  با دوستان صحبت می‌کنیم معمولا در صحبت‌های‌شان از «دیگران» شروع می‌کنند. این «دیگران» بهترین راه و بهانه است برای این که از زیرِ مسولیتِ خودمان شانه خالی کنیم و بگوییم ما که ملزم نیستیم، ما که مسولیت نداریم، ما که چیزی دست‌مان نیست...

این اشکال در حتی در نفحاتِ نفتِ برادرِ بزرگ‌ترم آقای امیرخانی هم دیده می‌شود؛ نقدِ دستگاهِ فرهنگی دولتی بدونِ این که این مساله را هم به همان اندازه برجسته کند که «سستی و اهمالِ خودمان چه ربطی به دولت دارد؟!» بی‌فرهنگیِ ما هم به اندازه‌ی بی‌فرهنگی‌های دولت است. چون دولت، جریانی خارج از امت نیست. کژی‌های فرهنگیِ ما به نحوهِ دیگری در دولت تجلی می‌یابد، منتها ریشه‌های کژی همان است که همه به آن دچاریم و آن نپذیرفتنِ مسولیتِ خودمان است. همه‌ی ما با این سستی‌ها یک پا فتنه‌گریم، منتها تجلی این فتنه‌گری متفاوت است.

من به جای برادران فراموش‌کارم که این روزها به نقدِ حاکمیت مشغولند، منتها مثال‌های ساده‌ی خودمان را فراموش کرده‌اند به یکی از این نمونه‌ها اشاره می‌کنم. امیدوارم صفحاتِ کتابی انتقادی که این روزها منتشر می‌شود، لیاقتِ این را داشته باشد که بتواند جملاتم را در خودش جای دهد.

عکس از همشهری

سری به درایوهای لپ‌تاپ یا پی‌سی‌تان بزنید. بخشِ موسیقی آن را بیاورید. همین حالا همین کار را انجام دهید. مثلا من خودم در درایوِ E فایل‌های مدیایم را جای داده‌ام. یک بخش مربوط به بخشِ speech است. که در آن لکچرهای علما دیده می‌شود؛ از منبر تا مدرسه. از 10 گیگابایت سخنرانی آقای وحید خراسانی تا این عمارِ آقای خامنه‌ای  تا مستندهای بی‌بی‌سی فارسی و مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با رسانه‌های خارجی تا فیلم‌ها و کلیپ‌های انتخاباتی آقای موسوی و... بگیر تا فایلِ سخنرانی‌های اخلاقی... بخشِ دیگر این درایو به مداحی اختصاص دارد. کاملا این بخش در قبضه‌ی محمود کریمی است. تقریبا این فایل‌ها از وب‌سایتِ کریمی یعنی نای دل دانلود شده است. که همین الان هم مداحی‌های ماهِ صفرش را هم به صورتِ صوتی و تصویری آماده کرده است.

این‌ها هیچ‌کدامش مشکل ندارد. اتفاقا گوش دادن‌شان موجبِ بیداری عقل و تصحیح زنده‌گی ما می‌شود. دل را صفا می‌دهد و روح را جلا می‌بخشد. مگر دلِ عاشقِ اهل بیت می‌تواند مقاومت کند در برابر جمله‌ی آقای وحید خراسانی که «اقامه‌ی عزای کسی است که بکا علیه ما یرا و ما لا یرا. این کار برافراشتنِ پرچمِ کسی است که اولین کسی که برای او مجلسِ عزا گرفته ذاتِ مقدسِ خداوندِ متعال است.»

پس مشکل کجاست؟ مشکل دقیقا از جایی شروع می‌شود که واردِ بخشِ صوتی موسیقی درایو E می‌شویم.

پیشِ خودم می‌گفتم «آهای میثم تو مگر کاست یا سی‌دی محسن یگانه و یا رضا صادقی و یا علی‌رضا افتخاری و یا محمد اصفهانی و یا شادمهر عقیلی، البته شادمهر مسافر و دهاتی، را خریده‌ای که آهنگ‌ها و ترانه‌های‌شان را گوش می‌دهی؟» مگر تو پول داده‌ای برای کاستِ محسن چاووشی که موسیقی‌اش را گوش می‌دهی؟ اصلا این فایل‌ها را کجا دانلود کرده‌ای؟ بعدش به خودم خندیدم. خندیدم به خودم که طرف‌دارِ تطهیرِ فرهنگی و پاکی هنری هستم. تف ریختم روی خودم در آینه که: «خاک بر سرت که طرف‌دار یک نظامِ مدرنِ اسلامیِ فرهنگی هستی!» کدام کشک، کدام آش! وقتی خودم به قاعده‌ی پشم هم ارزش قائل نیستم برای اصالتِ هنری، خواننده و فیلم‌سازِ ایرانی و به لطایف الحیل فایل‌های موسیقیایی و یا قیلم‌هایش را کپی می‌کنم، چطور می‌توانم ادعا کنم؟ چطور؟

البته الان که می‌بینی این‌ها را نوشتم، اولا شیفت دیلیت کردم همه‌ی فایل‌های موسیقیایی لپ‌تاپم را، به جز آهنگ‌هایی از سعید مدرس که از وب‌سایتِ شخصی  خودش دانلود کرده‌ام و  به غیر از فایل‌هایی از یانی و کیتارو.  شما هم شیفیت دیلیت بگیرید روی فایل‌های موسیقی که همین طوری از این طرف و آن طرف دانلود کرده‌اید. شیفیت دیلیت کنید فیلم‌های ایرانی که همین طوری دانلود کرده‌اید و یا  از این طرف و آن طرف کپی کرده‌اید. من سریال امام علی و روزی روزگاری و مختارنامه را که دانلود کرده بودم شیفت دلیت کرده‌ام. فینیش. 

اگر برایت مهم است فرهنگِ مملکت. اگر دلت می‌سوزد برای هنرمندِ ایرانی و دل‌شوره داری برای فرهنگِ این خاک، پاک کن فایل‌های بدونِ کپی رایتت را.

نکته‌ی جالب‌تر این که ما این فایل‌ها را گوش می‌دهیم و بعد می‌گوییم: «دیدی فلانی چه سبک خواند، چه چرند خواند.» این دیگر اوج بی‌اخلاقی است. مانندِ این است که بروی خانه‌ی یک نفر دزدی و بعد بگویی عجب اجناسِ بنجلی داشت...

اگر واقعا اهل موسیقی هستی، اگر دلت برای استادی مثلِ شجریان می‌تپد و دل‌نگرانش هستی، اگر عشقِ موسیقی پاپ هستی، پس اول ثابت کن دزد نیستی، بلکه برادر هستی. به غیر از وب‌سایتِ شخصی طرف، از هیچ کجای دیگر فایلی را دانلود نکن، و یا سی‌دی‌اش را بخر. پول بده برای محصولِ فرهنگی و موسیقیایی و فیلم‌های ایرانی، و بعد بگو عشقم شجریان و یا هر کسِ دیگری است.

البته من خودم خیلی اهلِ موسیقی نیستم. این‌ها برای کسانی نوشته‌ام که معمولا از «دیگران» شروع می‌کنند. برادران یک بار هم شده از خودتان شروع کنید. این یک کار را برای زنده نگه داشتن جریانِ فرهنگی که به آن تعلق دارید می‌توانید انجام دهید، نمی‌توانید؟ بعد از این که شکسته‌ای سی‌دی‌های رایتی بدونِ مجوز را، پاک کرده‌ای فایل‌های صوتی و تصویری روی سیستم‌ات را که از این طرف و آن طرف کپی کرده‌ای، بعدش بیا ادعا کن.

پانوشت:

1. این که گفتم آثار فرهنگی-هنری ایرانی، به خاطر این که خریدنِ آثار غربی با کپی رایت فعلا نه ممکن است و نه مطلوب. ممکن نیست چون ما عضو WTO نیستیم. یعنی هنوز از لحاظِ قانونی، عضوِ پروتکل‌های بین‌المللی نیستم. مطلوب نیست چون اکثرِ مراجع تقلید، به عنوان تببین‌کننده‌گان شرع، چنین کاری را مباح دانسته‌اند. یعنی گفتند تا می‌توانید از این غربی‌ها دانلود کنید. دلیلش را از خودِ آقایانِ مراجع بپرسید به من ربطی ندارد. من اگر روزی پایش بیفتاد حداقل پولِ یانی و کیتارو را خواهم داد. اما در بابِ آثارِ ایرانی، همه گفتند که باید قانونِ کپی-رایت رعایت شود. یعنی دانلود و بولوتوث و سند تو آل و نمی‌دانم این جور داستان‌ها درش تخته است و به هیچ وجه راهِ گربه‌رو و کلاه شرعی هم ندارد. مثلِ بچه‌ی آدم اول سی‌دی موسیقی محسن چاووشی را می‌خری و بعد می‌گویی خودکشی بد است.

2. گفتم شیفت دیلیت. نگفتم دیلیت. زیرا باید طوری پاک کنی که بعدا امکان ریکاوری‌اش کم باشد؛ یعنی Shift+Delete. 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

توی پست قبلی‌ام یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا به جمع‌های دانشجویی می‌گویم عوام؟ در این مطلب، من دراین باره توضیح می‌دهم که چرا به نظرِ من این جماعت متوهمند که چیزی می‌دانند. این مطلب، را با الهام از دوستِ بزرگوار و فاضلم، جناب آقای امیر عبداللهی خلج می‌نویسم. که روزگاری این عزیزِ دل در دانشگاهِ تربیت معلم تهران مسوول بسیجِ دانشجویی بود. سرنخ‌های این نوشته، از سخنان آن بزرگوار است. حرف‌هایی که با این درجه از حکمت و دقت کم‌تر از فردِ دیگر دیده و یا شنیده‌ام. خدا امیر را که آن روزها فیزیک می‌خواند و این روزها کارشناسی ارشدِ فلسفه‌ی اخلاق حفظ کند. که جوان به این بصیری کم‌تر دیده‌ام. خوش به حالِ همسرش. مطالبی که از امیر آمده درون "" محصور شده است.(کمی هم گفته‌های امیر را با سلیقه‌ی خودم ویرایش کردم.)

هر کس در نوشته‌اش مبنا و approachی دارد. Approach من از دیدگاهِ کتاب‌خوانی است. این وضعیت را با یکدیگر در جمع‌های دانشجویی، چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی، موردِ مداقه قرار می‌دهیم.

پس داریم از این دیدگاه بحث می‌کنیم که آن که می‌خواهد عوام نباشد و چیزی بداند لااقل باید اهلِ مطالعه و خواندن باشد. پس دانشجویی مرادِ ماست که اولا و به‌الذات با کتاب و مطالعه بیگانه نیست.

بندِ بالا اسمش است اصلِ موضوعه.

امیر می‌گفت: "بدیهی است که همگان کتاب نمی‌خوانند! اما آن عده هم که می‌خوانند، با انگیزه‌های متفاوت و گوناگونی بدین کار می‌پردازند. چنان که می‌توان کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را به این گروه‌ها ]مثلاً[ دسته بندی کرد":

نمی‌دانم این گروه‌بندی کامل و مانع و جامع است، ولی من که به این دقت و جامعیت شاخصه‌بندی ندیده‌ام. و اما گروهِ اول:

1. "سرسری خوان‌ها که بدونِ دقت و تأمل کافی یک نوشته را ]حتی گاه تا انتها[ می‌بلعند!"

به طرف می‌گویی این را که خواندی فهمیدی چه می‌گوید! با قاطعیت می‌گوید آره فهمیدم! مثلا چند وقتِ پیش با یکی از دوستانِ حسن‌عباسی‌بنیاد بحث می‌کردم. بهش گفتم آخرین حرفِ حسن چیست؟ می‌گفت این که کتاب‌های شهید مطهری به دردِ همان برنامه‌های از من بپرس و از او سکه بگیر می‌خورد. این بنده خدا کاملا مشخص است که سرسری خوانده. او به جای آن که حرفِ عباسی را بفهمد و هضم کند، در بندِ مثالی از سخنانِ او مانده که یقینا در میانِ بحث مطرح شده و هیچ رقمه محورِ بحث نبوده و نمی‌تواند باشد. یکی این دسته که در فهم، اصل را درنمی‌یابند و در بندِ مثالِ گرفتارند تا روزِ الست خدای نکرده.

2. "فله‌ای خوان‌ها که هر موضوعی را به صورت هرچه پیش آید خوش آید، به مطالعه می‌گیرند!"

 جانا سخن از دلِ ما می‌گویی. من اسمش را می‌گذارم هوسِ مطالعه. طرف مطالعه می‌کند. به این فکر نمی‌کند به دردش می‌خورد یا نه. در جهتِ کار و زنده‌گی‌اش یا نه. بهش بگویی این زهرِ مار را بخوان، می‌خواند. این خطر وجود دارد در جمع‌های ما، طبق طبق.

3. "یک‌سویه خوان‌ها که تنها به یکی از رده های کتاب‌ها ابراز علاقه می‌کنند مثلاً فقط و فقط رمان می‌خوانند!"

واقعا. مثلِ کسانی که نمی‌خواهند رمان‌نویس شوند، و مشخص نیست چرا فقط رمان و یا شعر می‌خوانند. دوری می‌کنند از کتاب‌های تحلیلی. در حالی که برای بسیاری از گرایش‌های مثلا علوم انسانی خواندنِ انواعِ کتاب‌های جدی و تحلیلی نیاز است. اما به طورِ کلی من حتی یک‌سویه‌خوانی را معیارِ به طورِ غلیظ اشتباهی در نظر نمی‌گیرم. فکر می‌کنم بندهای یک و دو فعلا پرمشتری است. و شاید برای کشورِ کتاب‌نخوانی مثلِ ما، این بند خیلی هم آسیب نباشد.

4. "مقطعی خوان‌ها که گاهی، به مطالعه‌ی بخشی از موضوعی، در کتابی، روی خوش نشان می‌دهند!"

یک وقتی منطق، یک وقتی فلسفه، یک وقتی فیزیکِ اتم، یک وقتی طنز، یک وقتی نمایش‌نامه‌های کلاسیک، یک وقتی هم مقتلِ علی‌اکبرِ امام حسین...

5. "سربندی خوان‌ها که تنها برای سرگرم بودن] و نه آموختن و فهمیدن[ کتابی را به دست می‌گیرند!"

نشریه می‌خواند، روزنامه می‌خواند، سایتِ خبری می‌خواند، مقالاتِ کم‌اعتبار می‌خواند، بعد خیال می‌کند روشن‌فکر است.

6.  "تندخوان‌ها که این گروه اگر برای بهره‌وری بیش‌تر از زمان و البته همراه با درک مطالب، مطالعه کنند بسیار خوب است، اما اگر صرفاً برای آن که کتابی را پیش از موعد بخوانند، به کتاب خواندن بپردازند، بهره چندانی نخواهند یافت!"

7. "تفننی خوان‌ها که پراکنده، بی برنامه و فقط بر سبیل تفنن چیزی را می‌خوانند و مطالعه در برنامه‌های روزانه آنان جایگاه تعریف شده‌ی خاصی ندارد!"

مثلِ خیلی از ماها یک روز ده ساعت مطالعه داریم و ده روز یک ساعت هم لایِ کتابی را باز نمی‌کنیم. در حالی که برای یک اهلِ مطالعه، کتاب، باید جزیی از جریانِ سیالِ زنده‌گی‌اش باشد. من تا کتاب دستم نباشد بیرون نمی‌روم. چند روز پیش که رفته بودم یک جایی، برای محکم‌کاری دو رمان توی کیفم گذاشتم و البته در فرصت‌های مرده، مثل توی مترو، خواندم.

8. "سیاسی خوان‌ها که تنها به مطالعه آثار و مسایل سیاسی می‌پردازند و از دیگر مسایل خود را محروم می‌کنند."

نیاز به توضیح ندارد. خودتان می‌دانید که ما چقدر الکی سیاسی‌کاریم.

9. "کم خوان‌ها که هیچ علاقه و انگیزه‌ای به مطالعه‌ی مدون و حتی به پایان رساندنِ یک کتاب ندارند، بلکه تنها به مطالعه صفحه یا سطرهایی چند، بسنده می‌کنند!"

مثلِ همان مقطعی‌خوان‌ها دیگر امیرجان. البته با اختلال‌خوانی، حتی شاید با انحراف‌خوانی.

10. "جایزه‌ای خوان‌ها که تنها به مطالعه‌ی کتاب‌هایی می‌پردازند که براساس آن‌ها مسابقه‌ای ترتیب داده شده باشد، آن هم به قصدِ قربت برای برخوردار شدن از جایزه ]به قید یا بی‌قیدِ قرعه!["

11. "مصلحتی خوان‌ها که بنابر مصالحی ]که گاه خودشان تشخیص می دهند[ اثری را به شرف مطالعه مفتخر می‌کنند!"
جدی من دیده‌ام آدم‌هایی را که واقعا حاضر نیستند کتابِ مخالف‌شان را بخوانند. این مخصوصا در بینِ همین کسانی که به روشن‌فکری معروف‌ترند، شایع‌تر است. چند نمونه‌‌اش را خودم به عینه دیدم. که یارو برگشته بود و راست راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت عمرا من از فلانی کتاب بخوانم. خوب، همین معیار برای عوامی کفایت نمی‌کند؟

12. "درسی خوان‌ها، که فقط و فقط والا و بلا باید تنها کتاب‌های درسی را نوشِ جانِ اندیشه خود کنند و اصلاً هم به روی مبارک‌شان نیاورند که در پهنه‌ی هستی غیر از کتاب‌های درسی، چیز دیگری هم برای خواندن وجود دارد!"
ای کاش واقعا درسی‌خوان بودند؟ خیلی‌ها هیچی‌خوانند.

13. "عادتی خوان‌ها که برحسبِ انجام وظیفه براساس عادت، به کتاب و کتاب خوانی نظرِ لطف دارند."

البته من این بند را نفهمیدم، دروغ چرا!

و اما چند گروه در یک دسته که بسیار شبیه به هم هستند:

14. "غیرِ مکتوب خوان‌ها که نظرِ مساعدی به کتاب‌های چاپی ندارند، بلکه بیش‌تر به مطالعاتِ اینترنتی می‌پردازند! روزنامه خوان‌ها که دل‌شان نمی‌آید جز مطالب روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگر و یا کتابی را از نظرِ مبارک بگذرانند! بازاری خوان‌ها که خوش ندارند مطلبی را بخوانند که درک و تحلیل و بهره‌وری از آن، نیاز به تفکر و تعمق داشته باشد، بلکه به چند موضوع برجسته‌ای که هرازگاهی مدگونه، به وسیله ناشرانی آگاه به بازار مصرف! و گاهی هم بسیار مسرفانه منتشر می‌شود، چشم می‌دوزند!"
به این‌ها اضافه کنید معتادینِ به تلویزیون را. من نمی‌دانم آدمی که خاص است و اهلِ عمق و تحلیل و کارِ حسابی، روی چه مبنایی ساعت‌هایی از عمرِ شریفش را روزانه پایِ تی.وی و یا روزنامه و یا سایت‌های خبری هدر می‌دهد؟

15. "خوابی خوان‌ها که وقتی به دلایلی خواب به چشمان‌شان نمی‌آید، اثری را مطالعه می‌کنند تا بخوابند ]برخلاف کسانی که کتابی را می‌خوانند تا به خواب نروند!["

16. "موضوعی خوان‌ها که براساس علاقه یا رشته و تخصص و مهارت خود، تنها به مطالعه در همان زمینه اهتمام می‌ورزند."

17. "برگزیده خوان‌ها که به شیوه‌هایی گوناگون از آثار برگزیده و برجسته در یک یا چند زمینه خاص اشراف می‌یابند و به سوی مطالعه آن‌ها می‌شتابند!"
البته لزوما برگزیده‌خوانی معضل نیست. به نظرِ من، در مواردی لازم است.

18. "خوب خوان‌ها که افزوده بر داشتن برنامه‌ی مطالعاتی، روشن بودن هدف خواندن، استاد بودن در گزینش کتاب خوب و یادداشت برداری از مطالب لازم و مفید، هر اثری را با تفکر، تأمل و با دیدی منتقدانه می‌خوانند تا پیوسته برترین سخن‌ها و معانی را بیابند و برگزینند و در مجموع از خواندنی علم‌افزا، اندیشه‌زا، درست و ثمربخش برخوردار شوند."
التماسِ دعا باید گفت به این گروه و دست بر سرشان کشید. که تبرکند. و همچنین یادتان باشد که عوامی که عوام است بهتر است از عوامی که خیال می‌کند خواص است.

 

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ کم‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که رمان‌نویس هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند.

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز. یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی.

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

در شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان، بحث‌هایی در موردِ مهاجرت مطرح شده بود. عده‌ای از نویسنده‌گانِ جوان موافق با مهاجرت و ترکِ وطن بودند و دسته‌ای دیگر مخالف. در میانِ مخالفانِ ترکِ ایران و مهاجرت به کشورِ دیگر، نامِ دکتر ایمان افتخاری نظرم را جلب کرد. افتخاری دارنده‌ی دو مدالِ طلای المپیادِ ریاضی، پرافتخارترین المپیادی در رشته‌ی ریاضی، است. با وجودِ این که تازه ۳۰ سالش شده، در دانشگاهِ هاروارد در رشته‌ی توپولوژی در دوره‌ی پسا دکترا تحصیل و حتی سه سال هم در آن دانشگاه تدریس کرده است. افتخاری، که از ریاضی‌دانانِ جوان و برجسته‌ی کشورمان است، آمریکا را ترک کرده، زیرا معتقد بود زنده‌گی در ایران به فطرتِ آدم نزدیک‌تر است. او در ادامه از این که در آمریکا باشد و ماهانه مالیاتی بدهد که بمب ‌بشود روی سرِ عراقی‌ها و افغانی‌ها، اعلام انزجار کرده. افتخاری را در عکسِ پایین، در سمتِ راست مشاهده می‌کنید.

حال این سوال پیش می‌آید که آیا مهاجرت خوب است یا نه؟

این از آن سوالاتی است که به طرزِ فجیعی بسته‌گی دارد. اساسا نمی‌شود این تقسیم‌بندی را آدم بر مبنای تصوارت و تطوارت و زاویه‌ی دیدش به دنیا به دیگران تعمیم دهد. نمی‌توان به طورِ کلی حکم داد که مهاجرت خوب است یا بد! این بسته‌گی، قبل از آن که بخواهد به مقصد بسته باشد، به شخص بسته است. یعنی وقتی در موردِ مهاجرت سخن می‌گوییم، مرادِ ما از مهاجرت برای چه کسانی است. مثلا این مهاجرت برای یک ترمه‌دوزِ یزدی به غرب ریسک محسوب شود. زیرا شاید بازارِ سنتی که در یزد نزدِ خریداران دارد در آن سوی دنیا برایش یافت نشود. ولی در عینِ حال این مهاجرت برای کسی که احساس می‌کند بازارِ کاریش در آن سوی دنیا بهتر و پرسودتر است، توجیه‌پذیر می‌شود.

 توصیه برای ترکِ ایران، یا ماندنِ در این خاک، یک توصیه‌ی کلی و یکسان نمی‌تواند باشد. نمی‌شود به همه توصیه کرد که بمانند و یا به همه توصیه کرد که بروند. ماندن و یا رفتن، مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن وابسته به دستگاهِ فکری آدم‌ها و وابسته به برنامه‌ی آن‌هاست.

مثلا برای کسی که می‌خواهد در زمینه سکس شاپ، مشروب‌فروشی، و بالاخره از این جور وسایلِ ممنوعه تجارت کند، ایرانِ فعلی جهنم است. بنابراین برای چنین فردی باید توصیه کرد که به جایی برود که این صنعت کاراتر است. نمی‌شود برای چنین آدمی سخن از ماندن و سرمایه‌گذاری در داخلِ وطن کرد.

یا به قولِ دکتر روان‌پزشکی که چند روزِ پیش با او هم‌سخن شده بودم: «من به هم‌جنس‌گراها توصیه می‌کنم ایران را ترک کنند. و ترجیحا به کانادا و یا سوئد بروند.» (البته هم‌جنس‌گرا و هم‌جنس‌باز در نظرِ او دو مقوله‌ی جدا از هم بود. که بحثِ بیش‌تر را وا می‌نهم به فحوای رمانم.)

برای دختری که می‌خواهد آزاد باشد. حجاب برایش نامفهوم  است و یا دستِ کم مقوله‌ای معنوی محسوب نمی‌شود، ایرانِ فعلی جای مناسبی نیست. چون مغایرت دارد با راحت زنده‌گی کردنش. (حاضرم شرط ببندم که یکی از دلایلی که توریست در ایران، به نسبتِ جاذبه‌های گردشگری‌اش، کم مسافرت می‌کند همین قانونی است که در موردِ پوشش وجود دارد.)

برای پسرِ نخبه‌ای که می‌خواهد از جدیدترین متدها و روش‌های علمی سر دربیاورد و کارکردِ واقعی‌اش را در صنعت و زنده‌گی مردم ببیند. و همچنین علاقه‌مند است با بهترین اساتیدِ دنیا در این زمینه دیدار داشته باشد، باز هم ایران جای خوبی نیست.

برای صنعت‌گرِ درجه‌ی یک، یک مدیرِ باتجربه، یک خبرنگارِ زبده، یک کارگردانِ خلاق، ایرانِ ملکِ مناسبی نیست. یا حداقل ایرانِ امروز ملکِ مناسبی نیست. (بحثِ نویسنده‌ها جدا است. اگر می‌شد رمانِ انگلیسی بنویسم، نویسنده شدنِ را هم اضافه می‌کردم. هر چند معتقدم چیز نوشتن و نویسنده شدن در ایران، احمقانه‌ترین کار در بینِ هنرها است. کاری که من و خیلی‌های دیگر انجام می‌دهیم.)

مشکلی ندارد. همه جای دنیا می‌شود نماز خواند، روزه گرفت، خیمه‌ی عزا به پا کرد، خمس داد، و حتی اصول‌گرا و احمدی‌نژادی بود.

البته در این تقسیم‌بندی‌ها بچه مذهبی عاشقِ جمهوری اسلامی را جدا نگه داشته‌ام. چرا که قصه‌ی اینان مقوله‌ی جداگانه‌ای است. تقسیم‌بندیِ من و ترجیع‌بندِ ایران جای خوبی نیست، ناظر به قشرِ متدوالِ دانشجویی است که نه آن قدر بسیجی و عاشقِ جمهوری اسلامی است و البته نه آن قدر بی‌تفاوت به اسلام و ایران.

ولی به نظرِ من فقط یک دلیل برای ماندنِ در ایران توجیه دارد؛ آن هم ایثار است. البته اگر دوست داشته باشید می‌توانید اسامی دیگری چون خریت، از دیدگاهِ مادی یقینا، هم رویش بگذارید. تنها این مساله برای داخلِ کشور ماندن توجیه دارد که این‌جا آدم‌های زیادی را می‌شود نجات داد.

یعنی در این دریای کولاک، و در این آشفته‌بازار، جوانان و مردمانی را می‌بینی که دارند غرق می‌شوند. (در ریاضی، فیزیک، برق، جامعه‌شناسی، هنر و یا هر چیزِ دیگری.) اما نمی‌بینی که کسی باشد که آن‌ها را نجات دهد. ولی اگر شبیه این اتفاق در آمریکا بیافتد ناگهان صدها نفر در آن تخصص و رشته هستند که به دادِ مردم و کشورشان برسند. ولی در این‌جا، در همه‌ی تخصص‌ها و حتی علوم دینی، آدم‌ها دارند غرق می‌شوند و آن که باید با تخصصش به دادِ مردم برسد، نیست. 

تنها ایثار است که حضورِ یک متخصص را در ایران توجیه‌پذیر می‌کند، وگرنه باقی اباطیل را خودتان می‌دانید و نمی‌خواهم آن مکررات را خدمت‌تان عرض کنم. 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

مردادِ امسال با خودم قرار گذاشتم که از خانه پولِ توجیبی نگیرم. از بچه‌ها پول قرض می‌کردم، می‌رفتم دنبالِ کار، بازاریابی، پولِ حلِ تمرینِ دانشگاه به دستم رسید... دورانِ مفلوکی بود. دورانِ بی‌پولی و رمان‌نویسی و کتاب‌خوانی. باید کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. باید تجربه می‌کردم. دورانِ کارهای بی‌ثمر. دورانِ بی‌پولی‌ها. این دورانِ سخت چنان بر من گذشت که نهایتا تصمیم گرفتم کتاب‌هایم، مخصوصا رمان‌هایم، را بفروشم. این تصمیم عملی نشد. البته من رفتم تا کتاب‌فروشی‌های دستِ دوم انقلاب، منتها معامله جوش نخورد. یک نفری که حاضر شده بود کتاب‌هایم، یعنی سرمایه‌هایم، را 40 درصدِ پشتِ جلد بخرد، ناگهان گفت که در دخلش پولی نیست و همین شد که احتمالا کارِ خدا، کتاب‌ها را نفروختم.

تا امروز

امروز رفتم تا کتاب‌هایم را از شدتِ کم‌پولی بفروشم. کتاب‌هایم یعنی بعضی از رمان‌هایی که در کم‌پولی خریدم و به نظرم خیلی برایم با ارزش بود. رمان‌هایی مانندِ

غرور و تعصبِ جین آستین، دل سگِ بولگاکف، بالاتر از هر بلند بالاییِ سالینجر، آئورای فوئنتس، من گنجشک نیستمِ مستور، یوسف‌آباد، خیابان سی و سومِ سینا دادخواه، مبانی داستانِ کوتاهِ مستور، هویتِ کوندرا، من قاتل پسرتان هستمِ دهقان، فرهنگ بر و بچه‌های ترونِ احمدی، لیدی الِ رومن گاری، ویکنتِ دو نیم شده‌ی کالوینو، کافه پیانو‌ی جعفری، سفر به گرای 270 درجه‌ی دهقان، غرب‌زدگی‌ِ جلال، کرشمه خسروانیِ شجاعی، دنیای قشنگِ نوی هاکسلی، هیسِ کاتب، نوشتن با دوربینِ جاهد، نونِ نوشتنِ دولت آبادی، محاقِ کوشان، دیگر اسمت را عوض کنِ قیصری، مسخِ کافکا، پدروپاراموی رولفو، این مردمِ نازنینِ کیانیان، سنگ‌اندازانِ غارِ کبودِ غفارزاده‌گان، ناطورِ دشتِ سالینجر.

که این آخری واقعا داغِ دلم بود فروختنش. تنها کتابی که نگه داشتم صد سال تنهاییِ مارکز بود. (البته کارتون‌هایی از کتاب‌هایم را نگاه نکردم... ) جالب این است که بدانید من تا به حال خیلی کتاب هدیه داده‌ام. حتی نمایشگاهی کوچک از کتاب‌هایم در روزِ کتاب‌خوانی سالِ گذشته توی دانشکده راه انداختم و بعضی از کتاب‌هایم را بینِ بچه‌ها، مفت و مسلم تقسیم کردم. تا بروند بخوانند، بلکه دانا شوند و بفهمند که هویتِ آدمی به ملیتش نیست، به اندیشه‌اش است. بخوانند تا بدانند دنیای محلِ گذر است. محلِ گذرِ دلِ سگ، محلِ گذرِ هولدن کالفید، گذرِ کریم رود...

گفتم کریم رود و یادم آمد برخی از کتاب‌های که توی این هیر و ویر لوطی‌خور شدند. بچه‌ها کلی کتاب ازم گرفتند که پس نیاوردند. من تا به حال دو یا حتی بعضا سه سری از همه‌ی آثارِ امیرخانی را خریده‌ام، اما هیچکدامش به دستم نیست. برخی‌ها را بسیجی‌هایی بردند که تا به حال خیری به ما نرسانده‌اند. مثلا لبخندِ مسیحِ عرفانی را آنان بردند، که اگر نبرده بودند امروز جزو لیستِ فروش بود؛ همین طور روی ماه خداوند ببوسِ مستور. همین طوری خیلی‌های دیگر. من حتی حاضر بودم نفحات، زبانم لال بیوتن را هم بفروشم، چه می‌شود کرد؟ طلبه‌ی رمانم. (یادش بخیر از خاطراتِ علمایی که می‌گفتند در زمانِ طلبه‌گی‌شان از شدتِ بی‌پولی کتاب‌های‌شان را می‌فروختند. آیا این سنتِ پسندیده هنوز هم در حوزه رایج است؟)

این را هم بگویم: از وقتی دستم خوب در داستان‌نویسی می‌چرخد و جولان می‌دهد که مستقل شده‌ام و از کسی پولِ یامفت نگرفته‌ام. و البته تا به حال شرفم، انسانیتم، و ارزشم را به قیمتِ «تخمِ باقلا» به هیچ بنی بشری نفروخته‌ام. این شد که وقتی نوشتم داستانِ علی را در آرمانِ علی، در بازنویسی‌هایم، خیلی حال کردم. مخصوصا آن‌جایی را که علی می‌رود کتاب‌هایش را بفروشد کاری است شاهکار در ادبیاتِ فارسی. نه به خاطرِ این که علی، میثم است. به خاطرِ این که علی واقعا به این نتیجه رسیده که باید کتاب‌هایش را بفروشد.

می‌گفتم رفقا. امروز هم شکرِ خدا معامله‌ام نشد. با وجودِ این که دست‌هایم از کت و کول افتاده بود و یک جوری می‌خواستم از شرِ سنگینیِ کتاب‌ها خلاص شوم، باز هم نشد که بشود.یعنی همانی که قبلا گفته بود 40 درصد می‌خرد، امروز زد زیرش و گفت از این خبرها نیست و کذا و کذا.

الان روی میزِ اتاقم همین کتاب‌ها دارند چشمک می‌زنند. خوشحالم که به کتاب‌ها را در کنارم دام و نارحتم بابتِ برخی از اتفاقاتی که در پیرامونم افتاده است. ناراحتم از این که به خاطرِ برخی  ملاحظات کاری را که دوست داشتم نتوانستم انجام دهم. ای خدا... بماند. یادم باشد لبخندِ مسیح را از بسیجی‌ها بگیرم، منِ او را از... یادم نمی‌آید. راستی همچنانِ ناطورِ دشت، کرشمه‌ی خسروانی و... چشمک می‌زنند... 

افزونه:

موسیقی رپی توسطِ آقا و یا خانمِ m پیشنهاد داده شده. جالب است، یا لااقل از مشابه‌های فارسی‌اش بهتر است. لهجه‌ی خواننده‌ی شمالی‌اش به اطرافِ ساری نزدیک است، یا به قولی جلگه‌ای است و نه ییلاقی. این نوع از موسیقی رپ آرام است، هر چند مفهومش عشقی کلاسیک و البته استفاده شده است.

در هر صورت من شِه احساسی آدِم...

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف


ما که ریاضی می‌خوانیم و یا حداقل «ادا»یش را در می‌آوریم که می‌خوانیم، می‌بایست لااقل آدم‌های منطقی باشیم. که هستیم. یعنی من آن طور که خودم دیده‌ام از این لحاظ، ریاضی خوانده‌ها، علی العموم، منطقی‌تر از فنی‌ها هستند. این البته به شرطی است که آن ریاضی‌خوانده‌ها واقعا منطقی باشند و تحت تاثیرِ نام‌ها و ابهتِ تبلیغات و عظمتِ پروپاگاندا قرار نگیرند. تاثیر و ابهت و عظمت در این روزگار روی وهمیات قوی‌تر است تا از  رویِ واقعیات. 

دیروز روزی در جمعِ رفقای ریاضی بحث گرم گرفته بود من بابِ جمله‌ای از علی شریعتی. حالا هر چه سعی کردم نتوانستم حرفم را مبنی بر منطقی نبودنِ گزاره‌ی علی شریعتی، و اساسا برخی گزاره‌های آن مرحوم، به کرسی بنشانم. معتقد بوده و هستم که دوزِ شاعرانه‌گی در کلامِ دکتر شریعتی بالاتر است از دوزِ منطقی بودن. یعنی دقتی که مرحومِ شریعتی در انتخابِ شاعرانه‌ی کلمات داشتند، قوی‌تر بود از دقتی که می‌بایست روی منطقِ نوشته‌شان اعمال می‌کردند. (نشان به آن نشانی که عده‌ای که فهم و گستره‌ی دانشِ شریعتی را نداشتند، گروهِ خطرناکی درست کردند به نامِ فرقان. در حالی که اینان به واقع سخنانِ شریعتی را درک نکردند، یا متوجه‌ی برخی اشکالاتِ شریعتی نبودند، به بدترین وجهِ ممکن به سخنانِ شریعتی جامه‌ی عمل پوشاندند و از سخنان دکتر شریعتی  بدترین برداشتِ ممکن را کردند. همین باعث شد که این گروه دست به اسلحه ببرند و روشن‌فکرترین روحانی صاحبِ متدِ دینی، یعنی مطهری، را ترور کنند.)

به این گزاره بنگرید:

«من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.»

دوستان می‌گفتند نگاه کن حرفِ درستی می‌زند. من هم گفتم باید ببینید از چه زاویه‌ای می‌خواهید به آن نگاه کنید.

در این‌جا، من فقط جهتِ شاهد مثال، به هدفِ این که همه‌ی ما در انتخابِ تعابیرِ ادبی به وجهِ فلسفی و منطقیِ آن دقت داشته باشیم، این گزاره را باز می‌کنم. البته بنده چنین تقسیم‌بندی برای دوستان نکردم، و فقط سخنانم گزاره‌هایی بودند پراکنده از این تقسیم‌بندی. باری این هم از خصوصیاتِ گعده‌های دانشجویی است، که بعدا آدم در موردِ حرف‌هایش فکر می‌کند و روی رزولوشنِ حرف‌هایش تامل می‌کند و شفاف‌تر و منطقی‌ترش می‌کند. و اما آن فرض‌ها:

1. علی شریعتی قبول دارد که تراشیدنِ ریش، یعنی با تیغ، ژیلت و یا هر وسیله‌ی بُرّای دیگری، مشکلِ شرعی دارد و علما حکمِ به حرمتِ آن دادند.

2. علی شریعتی نظرِ علمای دینی را در این باره قبول ندارد و معتقد است که سخنِ عالمانِ دینی در این باره من‌درآوردی است و ربطی به قرآن و سنتِ اهلِ بیت ندارد.

اگر گزاره‌ی 1 صادق باشد؛ یعنی علی شریعتی پذیرفته است که تراشیدنِ ریش مشکلِ شرعی دارد. چرا که او با توجه به وسعتِ مطالعاتی‌اش، نسبت به نظرِ فقها در این باب، آشنایی کامل دارد، و می‌داند که این عمل حرام است.

در این صورت جمله‌ای او خَش دارد. مغالعه است. زیرا آدمی نمی‌تواند بگوید من گناهِ کوچکی انجام می‌دهم، ولی گناهِ بزرگ‌تری مرتکب نمی‌شوم. مثلِ این می‌ماند که آدمی بگوید من به خودم آسیب می‌رسانم و با بقیه کاری ندارم. یا مثلِ این می‌ماند که بگویم: من خودکشی می‌کنم، ولی مردم را نمی‌کشم. درست است که گناهِ کشتنِ دیگران بسیار بیشتر است از خودکشی و عرشِ خدا از این که بنده‌ای بی‌گناه کشته شود به لرزه در می‌آید، ولی آیا این مساله خودکشی را نتیجه می‌دهد؟ بنابراین اگر گزاره‌ی 1 درست باشد، جمله‌ی شریعتی با جمله‌ی من در باره‌ی خودکشی فرقی ندارد. پس سوالِ اساسی این است که: آیا جمله‌ای درست، اگر بپذیرم که تراشیدنِ ریش مشکل دارد، این نیست که: «من نه ریشم را می‌تراشم و نه مردم را تیغ می‌زنم»؟ درست است جمله‌ی شریعتی شاعرانه و مسجع است، ولی آیا به همان اندازه منطقی و بدونِ مغالطه است؟

و اما فرضِ دوم؛ شریعتی انسانی است که قبول ندارد که تراشیدنِ ریش حرام است. بلکه معتقد است تراشیدنِ ریش مشکل ندارد و چیزهایی که فقها بر مبنای آن مثلِ «تَشّبُه به نسا» حکم می‌دهند از واقعیتِ دینی به دور است. یعنی آن‌ها دارند چیزی را به اسلام نسبت می‌دهند که در اسلام نیست، و روایاتی هم که در مذمتِ تراشیدنِ ریش از ائمه‌ی هدی نقل شده یا ساخته‌گی است و یا سندِ ضعیفی دارد.

با این فرض، جمله‌ی شریعتی بدونِ توجیه و زاید است. وقتی آدم قبول دارد که تراشیدنِ ریش مشکل ندارد چرا باید جمله‌ی «من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.» را بگوید؟ این جمله در صورتی درست که آدمی باور داشته باشد که مقدمِ جمله فاسد است، ولی تالیِ آن افسد است و او دارد دفعِ افسد به فاسد می‌کند. در این صورت است که جمله معنا دارد. (که البته پر واضح است که دفعِ افسد به فاسد در عسر و حرج و یا موقعیتی خاص است، نه در روزگاری که همه می‌توانند انواعِ مدل‌های ریش را به نمایش بگذارند و یا حتی دین‌فروشی کنند.) بنابراین اگر شریعتی باور داشته باشد که تراشیدنِ ریش مشکلی ندارد، جمله‌ای بدونِ مناقشه و به نظرِ من بی‌مصرف گفته است. مانندِ این است که من بگویم: «من پرتقال می‌خورم، ولی پرتقال دزدی نمی‌کنم.» چنین جمله‌ای شاید درست باشد، ولی به همان اندازه هم اضافه و مضحک به نظر می‌رسد.

بزرگوارن! هر چه می‌خوانید دقیق بخوانید. و به منطقِ پشتِ آن فکر کنید. خیلی از حرف و مثل‌هایی که مشهور شده‌اند مشکلِ منطقی دارند و ما متاسفانه نیاندیشده آن‌ها را به کار می‌بریم؛ مانند: آب از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.

افزونه:

عکسِ با سیگارِ دکتر شریعتی، که کم از یک متفکرِ شهید زحمت نکشید، را از این جهت گذاشتم که بگویم او اشتباه کرده سیگار می‌کشیده!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این هم یک نوع دردِ فرهنگی است؛ یک نوع مرضِ فکری. همین بت‌سازی و ذلیل‌سازی.

یک زمانی سجاد خوب شده بود و از این مرض‌ها دوری جسته بود، ولی الان دوباره مرضش اوت کرده. چرا؟ نمی‌دانم. یک زمانی بود می‌گفت حسن عباسی و دکتر فیاض بحث‌های فرهنگی‌شان خوب است و بحث‌های سیاسی‌شان موردِ قبولم نیست. الان ولی اصلا هیچ‌کدامش را قبول ندارد و معتقد است آش با جایش خراب است. برای این که می‌گوید چرا علیه مشایی موضع‌گیری نکرده؟ انگاری معیارِ حق و باطل این است که مشایی را یا رد کنی و یا تایید. خودِ این معیار غلط است. حالا اگر من بگویم حسن عباسی بارها علیه مشایی موضع‌گیری کرده و او را عنصرِ نامطلوبی نامیده قبول نمی‌کند. چون سجاد قبلا بدونِ تحقیق نظرش را صادر کرده. هیچ وقت هم نرفته تحقیق کند و بعد حرف بزند. اگر هم من بگویم مشرق نیوز وابسته به دکتر عباسی بارها مکتبِ ایرانی را نقد کرده قبول نمی‌کند. چون من هم دروغ می‌گویم. چون او قبلا تصمیم گرفته عباسی در این باره حرف نزده است. هزاری من بگویم دروغ‌گو هستم. اگر بگویم رحیم‌پور هیچ وقت در بحث‌های انتقادی نامِ افراد را نمی‌آورد باز هم متهم می‌شوم به دروغ‌گویی. هزاری هم من بگویم بابا رحیم‌پور همیشه مفاهیم را نقد می‌کند نه مصداق‌ها را، متهم می‌شوم  به مزخرف‌گویی.

البته من خودِ این معیار را قبول ندارم. به نظرِ من هر کسی آزاد است این مساله را تحلیل کند و آیه نازل نشده که همه باید مثلِ سجاد فکر کنند. من خودم به شخصه انحرافِ خاصی در مشایی مشاهده نکردم. تازه کسی که هنوز شرفش را به رسانه‌های غربی نفروخته، من به این راحتی‌ از دستش نمی‌دهم؛ چه مشایی، چه میرحسین.

ولی دردم این است چرا بچه‌ها مارکسیستی فکر می‌کنند؟ همین که یک سری را بت کنند. اگر من این‌جا رهبری را نقد کنم ناراحت نمی‌شوند، ولی اگر عملکردِ خاتمی و یا سید حسن و یا هاشمی را نقد کنم متهم می‌شوم به توهین به بزرگان. انگاری این بزرگان العیاذ به الله معصوم هستند. جالب این جاست من در این وبلاگ هنوزخاتمی و سید حسن و حتی هاشمی را نقد نکردم، ولی حداقل یک بار آقای خامنه‌ای، رهبری عزیزِ جمهوری اسلامی، را نقد کرده‌ام و درود به بچه‌ بسیجی‌هایی که خواندند و ایراد نگرفتند، مثلِ امیر عبداللهی. شما هزار بار از اصلاح‌طبلان روشنفکرترید.

همین می‌شود که سجاد می‌گوید یا باید یکی را کامل قبول داشت یا رد کرد. همین می‌شود که می‌گوید چرا فرهاد جعفری را لینک کرده‌ای. در حالی که من فرهاد جعفری را به طور مبنایی قبول ندارم، به هیچ وجه آبِ من با سکولارها توی یک جوی نمی‌رود. ولی من بسیاری از تحلیل‌هایش را شنیدنی می‌دانم. همین. بدا به به حالِ کسی که از عینکِ نفرت‌آمیز چپ و مارکسیستی به قضایا نگاه کند. انشالله هیچ کس برای ما بت نباشند، برای این که این مساله را ثابت کنیم همین حالا اولین پستِ وبلاگ‌مان را اختصاص بدهیم به نقدِ کسی که طرفدارش هستیم.

من دو سه روزِ پیش رفتم به وبلاگ محمد حبیبی و بهش هشدار دادم لیبرال نشود، لیبرال از نوعِ مارکسیستی. این درد از دردِ سجاد هم عمیق‌تر است. طرف به طور مارکسیستی لیبرال شده. واقعا نوبر است این پدیده. البته او بدتر از لیبرال، دارد لیبرال‌ مالیده می‌شود. نوعِ لیبرالیسم جعفری بسیار آگاهانه‌تر و اصیل‌تر است از امثالِ محمد.

جالب است او همین حرفِ رییس‌جمهور را که در نیویورک گفت تکرار می‌کند. او و احمدی‌نژاد هر دو غلط می‌کنند می‌گویند با هر گونه کشتن مخالفند.

بهش گفتم:

اسلام خشونت مقدس دارد. آیات قرآنی را نخوانده‌ای؟

محمد می‌گوید در اسلام خشونتِ مقدس نداریم. در حالی که رسما حاشا می‌کند. ببخشید آقای حبیبی قصاص اگر خشونت نیست، پس چیست؟ این همه جنگی که پیامبر و علی کردند اگر خشونت نبود پس چه بود؟ همت و باکری توی جبهه چه کار می‌کردند؟ نقشه می‌کشیدند، برای چه؟ واضح است برای آدم‌کشی! این وجه همیشه مغفول بوده است. آقا محسن رضایی فرمانده جنگ بوده. خب، ایشان قطعا سعی می‌کرد عملیاتی طراحی کند که تعدادِ بیشتری از دشمن بکشد. این یک مساله‌ی طبیعی است. آدم در جنگ چه کار می‌کند؟ معلوم است. خشونت می‌ورزد، آدم می‌کشد. ولی چون این آدم‌کشی برای دفاع از دین و ناموس است ارزش دارد. وقتی شمشیر زدن در راهِ اسلام و برای دفاع از عدالت و انسان باشد مقدس است. نامِ این نوع خشونت و یا تروریسم، می‌شود خشونتِ مقدس. مثلِ جنگ‌های حضرتِ امیر، که اتفاقا همه‌ی آن‌ها با لشکرکشی خودِ حضرت همراه بوده،ولی خشونتِ نازنینی بود؛ مثلِ جنبش‌های فلسطینی و لبنانی که از عزت‌شان دفاع می‌کنند.

بعد، آقای حبیبی می‌گوید خشونتِ مقدس نداریم. بعد برای من از الیگارشی می‌گوید. برای من که روستایی‌زاده و دانشجوی معمولی و بدونِ رانت هستم از الیگارشی می‌گوید، خیلی خنده‌دار است. این در حالی است که این مطلب هیچ ربطی به الیگارشی ندارد. جالب است آیه قرآن هم بخوانی ربطت می‌دهند به الیگارشی. محمد به طرزِ افراطی این حرف را از فرهاد جعفری تقلید می‌کند. در حالی که بحثِ من هیچ ربطی به الیگارشی ندارد و خیلی صریح بگویم حتی همین مفهومِ الیگارشی هم به نظرِ من نادقیق و غیر ِعلمی به کار گرفته شده است. این دلیل نمی‌شود هر کسی با نظرت مخالفت کرد بشود الیگارشی.

بعد احمد، که احتمالا آقای بهمنی باشد، من را متهم می‌کند به پست‌فطرتی، چون گفتم در قرآن جایی است که برای کشتن اذن داده. چون گفتم شرایطی ممکن است پیش بیاید ما آدم بکشیم و این آدم‌کشی‌مان بشود مقدس. البته این که پست‌فطرت هستم هیچ شکی در آن نیست. من خودم امید به رحمتِ خدا دارم. خداییش، بدونِ قصدِ ریبه و یا ریا، خودم را پست فطرت می‌دانم، ولی امیدوارم اشاره‌ی دوست‌مان به قرآن نباشد. چون هر کسی که به قرآن بگوید پست‌فطرت کلامِ خدا را نشناخته. خیلی نامردی طلب می‌کند آدم به قرآنِ خدا بگوید پست‌فطرت. این را برای این می‌گویم چون حرفم در موردِ خشونتِ مقدس طبقِ آیاتِ کتابِ خدا بود.

در چنین شرایطی، آدم‌هایی که دستگاهِ فکری سالمی دارند، مثلِ علی مطهری، احمد توکلی و این‌ها به خوبی شرایط را تبیین می‌کنند و بقیه همه گرفتارِ مالیده‌گی می‌شوند.

پانوشت: گفتم علی مطهری و یا توکلی فکر نکنی هر چی این‌ها گفتند درست است، نه. فقط گفتم دستگاهِ فکری‌شان سالم است؛ مثلِ آقای رحیم‌پور و یا بسیاری از مراجعِ معظمِ تقلید که وظیفه‌شان را می‌شناسند و آن هم دفاع از یک حقیقتِ مطلق است به نامِ قرآن و ائمه.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سلام رفقا

از این که ساعتِ ۳:۵۰ بامداد را گذاشتم برای نوشتنِ این متن، دلیل واضحی است بر در اولویت نبودن نوشتن در وبلاگ در ایام الله ماه رمضان. (نمی‌دانم وقتی ۲۲ بهمن و ۱۳ آبان و ۱۲ فروردین ایام الله است، چرا ماه مبارک چنین نباشد.) اما آن‌چه من را نصفه شبی باعث داشت تا با شوق این کلمات را بنویسم، وبلاگی شدن حسین عربی است. بگذار بگویم این پدیده، اگر خواننده پیدا کند در فضای وب و یا فضای فرهنگی و یا علمی، قطعا گفتمان‌ساز خواهد شد. نمی‌خواهم خودشیرینی کنم، ولی من معتقدم حسین از جمله کسانی است که می‌تواند، اگر دقت تئوریکش را فدای عصبانیتِ لحظه‌ای نکند، یک گفتمانِ بی‌مغالطه در انقلاب بسازد.

حسین اولین پستِ وبلاگِ عصبانی‌اش، یعنی کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد، را اختصاص داد به نقدهایی از جنسِ خودش.

http://www.pakhshe-zendeh.blogfa.com/

خارج از محتوای نوشته‌ی حسین، که به عنوان جزیی از منظومه‌ی فکری‌اش بسیار حساب شده است، امیدوارم حسین دست به نوشتن را فراموش نکند. 

امیدوارم حسین، این اجزا را در خدمتِ  کلِ حساب‌شده‌اش بنویسد تا بفهمید این جور انتقادها یک نوع گزارش و یا نقد ژورنالیستی نیست.

افزونه:

بگذار  دو تا حرفی که  سرِ دلم مانده را صریحا بگویم. 

۱.  آقای خامنه‌ای به دولت توصیه‌هایی کرد. احمدی‌نژاد ۲۵ میلیون که سهل است، ۷۵ میلیون هم رای آورده باشد با آرای باطله فرقی ندارد؛ اگر بخواهد متعهد به ولایتِ فقیه امام خمینی نباشد. (مانند عدم تکین یک هفته‌ای به حکمِ حکومتی آقا درباره‌ی مشایی.)

فرهاد جعفری گفته بود خیلی‌ها احمدی‌نژادی نیستند و اشتباها در این دسته قرار گرفته‌اند، به نظرم آقای جعفری درست گفته. با آن معنایی که او فهم کرده من احمدی‌نژادی نبوده و نیستم.

۲. من یکی در موردِ حاج منصور اشتباه می‌کردم. به نظرم، داشتم برخی اشتباهات حاج منصور را، اشتباه از نظر ِ خودم البته، بی‌جهت بزرگ می‌کردم. منصور یک مداح دل‌سوخته‌ی مردمی است که احتمالا در بسیاری از مسائل حکیمانه حرف می‌زند. این را شبِ نوزدهم که برای اولین بار در مجلسش شرکت کردم فهمیدم.

راستی گفتم فرهاد جعفری، پستش را در مورد روز قدس بخوانید بد نیست.

به زودی می‌آیم با روایتِ ماه مبارک امسالم.

 

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این روزها خیلی سرم شلوغ است، انشالله اگر فرصت شد، درباره‌ی این روزهای عجیب که از سر می‌گذرانم حرف خواهم زد. مطلب امروز هم ایمیلی بود که یک بنده خدایی از یک بنده خدای دیگر برایم فروارد کرد. چاپ مطالبِ دیگران، در یک دموکراسی ِ فرهنگی ِ واقعی ِ بدونِ قصدِ ریبه، به هیچ وجه تایید سخنان نویسنده نیست. این را یادتان باشد و مطلب زیر را بخوانید.

من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی که می‌آید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :

اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند.

دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.

 سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !

 پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

 ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

 هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند،  خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.

 هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.

نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

 دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.

 یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

 دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

 سیزدهم :

 به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.

 به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.

و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان)باشد.  

این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال ، واقعا سخت است ؟!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

برای خالی نبودنِ عریضه، فعلا مطلبِ زیر را بخوانید. من خیلی سرم شلوغ است.

فهرستی از برخی از مجلات کم اعتبار

فکر کنم این یکی از مفیدترین مطالبی است که تا به حال توی وبلاگم گذاشته‌ام. دیگر نمی‌گویم توی همین تربیت معلم کاربردی‌های‌شان گُر گُر مقاله توی یکی از همین کم‌اعتبارها چاپ می‌کنند و ادامه نمی‌دهم که چند هزار مقاله‌ از ایران توی این نشریات در هر سال چاپ می‌شود.

2004

2005

2006

2007

2008

total

Journal name



205

407

136

811

Pakistan Journal of Biological Sciences (ISI)

54

119

183

186

57

634

Applied Mathematics and Computation (ISI)

12

78

81

159

108

481

Asian Journal of Chemistry (ISI)



49

113

136

298

Journal of Applied Sciences (ISI)



38

90

60

222

Pakistan Journal of Medical Sciences ??




23

79

110

American Journal of Applied Sciences (ISI)


31

35

11

1

78

Wseas Transactions on Systems



16

20

2

38

Wseas Transactions on Circuits and Systems



13

3

2

34

Wseas Transactions on Computers



from: http://www.scopus.com/scopus/home.url

چه رابطه‌ی معنی داری بین ضعیف بودن داوری مجله+ آی‌اس‌ای بودن آن و هجوم ایرانیان به چاپ مقاله در این مجلات دیده می‌شود!
ضمناً اثری از مجله‌ی WASJ در این پایگاه نیست.

راستی این را هم بگویم منبع این نمودارها و همین مطلبِ ایرانیک بالا از وبلاگِ استادان علیه تقلب است. ضمن این که در تهیه و تدارک این نمودارها زحمـتِ‌ اصلی بر دوشِ آقای دکتر قدسی، استادِ مهندسی کامپیوتر دانشگاه شریف، است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این ایمیلی بود که امروز برای برخی از دوستانم فرستادم.

سلام دوستان

فایلی که برای شما ارسال می‌کنم نوشته‌ی آقای دکتر امید نقشینه ارجمند است.

او دکترای ریاضی از شریف دارد و همچنین دارنده‌ی مدال طلای جهانی در المپیاد ریاضی می‌باشد. او در این مقاله به بررسی انتخابات ریاست جمهوری دهم و به بحث در موردِ ادعای تقلبِ شاکیان پرداخته است. در نگارش این مقاله، برخی دوستان شریفی‌اش مثل دکتر علیشاهی، دکتر رزوان و... مشاوره داده‌اند.

نکته‌ی جالب این که نگارش و ویرایش چندباره‌ی این مقاله‌ی 43 صفحه‌ای حدود ده ماه زمان برده است.

این را نه برای مقابله با کسانی که تقلب را مطرح کرده‌اند برای شما می‌فرستم، بلکه به این نیت که می‌توان وقایع پیرامونی را بدون در نظر گرفتنِ التهابات سیاسی و هیجانات کاذب به دیده‌ی تحقیق و عالمانه نگریست. در چنن شرایطی، هر بحثِ طلبگی و دانشجویی و علمی هم ممکن است و هم مطلوب و هم باعث رشد.

انشاالله در این ایامِ عزیز و میلادِ اسوه‌های پاک‌باختگی و صفا دعا کنیم که خداوند دل‌های ما را مملو از شور ایمان قرار دهد؛ همان طور که معصوم فرمود:

«الهى هب لى قلبا یدنیه منک شوقه و لسانا یرفع الیک ذکره» یا «صدقه و نظرا یقرّبه منک حقّه»؛ خدایا دلى به من بده که شوق و عشق، آن را به تو نزدیک کند.

موفق و سربلند باشید

میثم امیری بشلی

مقاله‌ی مزبور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

گور پدر سنت و مدرنیته. حرفِ ما این است...

افزونه: دانلود مصاحبه‌ی یک مجله با دکتر فیاض. فوق‌العاده است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف
من خیلی اهل دنبال کردنِ به‌روز اخبار و اطلاعات و انتقالِ آن‌ها به شکلِ خفن نیستم. همین می‌شود پی دوم فاز از گفتارهای حکیمانه‌ی روز عقبم.
چندی پیش آقای خامنه‌ای برای اساتید بسیجی صحبت کردند که به نظرم حاوی نکاتِ جالبی بود. با وجودِ این‌که بینِ این حرف‌ها و عمل مسولان محترم فاصله وجود دارد، ولی برای یادآوری و انتقال این سخنانِ کارگشا در موردِ یکی دو جمله از آن‌ها تکمله‌هایی قلمی می‌کنم.

یکی از آن حرف‌های اصولی که به نظرِ من امروز روز باید بسیار باید بر آن تاکید شود این است که تفاوت ماهوی بین سنت و مدرنیته ایجاد نکنیم. بی‌جهت به یکی رنگ تقدس نبخشیم و بر دیگری مارک کفر نچسبانیم. خلعتِ دانشمندِ بومی ایرانی شایسته‌ی این رداهای تنگ نباید باشد. تا زمانی که گفتمانِ سنت مدرنیته به عنوانِ دعوای حکومت با دانشمندان برقرار باشد، انتظارِ تولید دانشِ بومی امری ناممکن به نظر می‌رسد. انشالله همه‌ی منکران و شیفتگانِ غرب به این بخش از سخنان آقای خامنه‌ای به دقت توجه کنند. (مخصوصا منکرانِ غرب و تجدد که خودشان را ولایی هم می‌دانند!)

ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوی با آن سرسختى، چه ترکیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یک چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینکه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل.

از آقای خامنه‌ای می‌پرسیم جهاد با نفس یعنی چه؟ جواب می‌دهد:

جهاد با نفس این است که از تفریحتان بزنید، از آسایش جسمانیتان بزنید، از فلان کار پرپول و پردرآمد - به قول فرنگى‌ها پول‌ساز - بزنید و تو این محیط علمى و تحقیقى و پژوهشى صرف وقت کنید تا یک حقیقت زنده‌ى علمى را به دست بیاورید و مثل دسته‌ى گل به جامعه‌تان تقدیم کنید.

اما همچنان آقای خامنه‌ای دل‌گیر است...

 من بارها گفته‌ام: ظلم نکنیم. این هم یکى از آن اساسى‌ترین کارهاست. ظلم چیز بدى و چیز خطرناکى است. ظلم فقط این نیست که آدم توى خیابان به یکى کشیده بزند. گاهى یک کلمه‌ى نابجا علیه یک کسى که مستحقش نیست، یک نوشته‌ى نابجا، یک حرکت نابجا، ظلم محسوب میشود. این طهارت دل را و طهارت عمل را خیلى بایستى ملاحظه کرد.

حتی برای این امر روایتی از پیامبر نقل می‌کند:

پیغمبر اکرم ایستاده بودند یک کسى را که حد رجمِ زنا را بر او جارى میکردند، میدیدند؛ بعضى‌ها هم ایستاده بودند؛ دو نفر با همدیگر حرف میزدند؛  یکى به یکى دیگر گفت که مثل سگ تمام کرد و جان داد - یک همچین تعبیرى - بعد پیغمبر به سمت منزل یا مسجد راه افتادند و این دو نفر هم همراه پیغمبر بودند. توى راه که میرفتند، رسیدند به یک جیفه‌ى مردارى - به یک مردارى، حالا جسد سگى بود، درازگوشى بود، هر چى بود - که مرده بود و آنجا افتاده بود. پیغمبر به این دو نفر رو کردند و گفتند: گاز بگیرید و یک مقدارى از این میل کنید. گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما را تعارف به مردار میکنید؟! فرمود: آن کارى که با آن برادرتان کردید، از این گاز زدن به این مردار بدتر بود. حالا آن برادر کى بوده؟ برادرى که زناى محصنه کرده بوده و رجم شده و اینها درباره‌اش آن دو جمله را گفته‌اند و پیغمبر اینجور ملامتشان میکند!

بالاخره عده‌ای هم می‌گویند که ما انقلابی هستیم. یا ما پای جمهوری اسلامی ایستاده‌ایم. ولی رهبر می‌گوید:

اینجور نیست که ما چون مجاهدیم، چون مبارزیم، چون انقلابى هستیم، بنابراین هر کسى که از ما یک ذره - به خیال ما و با تشخیص ما - کمتر است، حق داریم که درباره‌اش هر چى که میتوانیم بگوئیم؛ نه، اینجورى نیست. بله، ایمانها یکسان نیست، حدود یکسان نیست و بعضى بالاتر از بعضى دیگر هستند. خدا هم این را میداند و ممکن است بندگان صالح خدا هم بدانند؛ لکن در مقام تعامل و در مقام زندگى جمعى، باید این اتحاد و این انسجام حفظ بشود و این تمایزها کم بشود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

داشتم خودم را برای نقد طلا و مس آماده می‌کردم که نابه‌گاه تحلیلی خواندنی در یکی از سایت‌ها دیدم در مورد جامعه‌شناسی اشرافیتِ بعد از انقلاب. نامردی‌‍ام را کامل می‌کنم و نمی‌گویم این مقاله توسط چه کسی و در کجا نشر یافته است. بهتر است بدون پیش‌داوری این متن را بخوانید.

=============================================

اول انقلاب با نهج‌البلاغه شروع کردیم، ولی در ادامه به «وبر» و «پاپر» و این آخر‌ها «فوکو» التجا بردیم. در تمام طول تاریخ وقتی اداره‌کنندگان جامعه از اقشار مردم فاصله پیدا می‌کنند، دچار یک نوع سوژه‌زدگی می‌شوند؛ سوژه‌هایی معقول ولی محصور در برج عاج. جالب است «کارل مارکس» که امروزه او را پدیدارشناس اقتصاد می‌نامند، به حکومت‌هایی آنچنانی مشکوک بود. مارکس تفکری انضمامی داشت و همواره با مردم و واقعیت‌های زندگی ایشان به سر می‌برد.

«فروید»، فلاسفه بی‌توجه به مردم را انسان‌هایی عقده‌ای می‌داند. او نیز متفکری زندگی‌گرا بود. «نیچه» نیز به افکار کاملاً ذهنی اشکال می‌گرفت، هرچند او نیهلیستی خراب افتاده بود، ولی توجه به زندگی مردم تفکر او و دیگران را گرم و زنده می‌کند. به تهران نگاه کنید. معمولاً نام عرفا را بر خیابان‌های پائین‌شهر می‌گذارند، حافظ و ابوسعید و مولوی؛ اما ملاصدرا و میرداماد در شمال شهر هستند. گویا تصادفی نیست، بلکه به نظر می‌رسد درگیری عرفان و فلسفه، تا حدی یک نوع درگیری طبقاتی نیز هست. ابن‌سینا و ملاصدرا از خانواده‌های سطح بالا بودند که می‌توانستند کتاب برای خواندن و چراغ برای دود خوردن فراهم کنند، اما کار صوفی با زاویه و لباس پشمی و روزه و تسبیح راست می‌شود که این‌همه نیازی به مکنت ندارد و پس از صفویه نیز همین درگیری ادامه داشت.

اصولاً علمایی که به مردم نزدیک بودند، یعنی اخباری‌ها و کسانی که به مرکزیت فقه در گفتمان اسلامی اعتقاد داشتند، به مردم تقرب می‌جستند، ولی فلاسفه و سپس اصولیان که بیشتر عقل‌گرا بودند، غالباً به نخبگان نزدیک می‌شدند. در همان دوره در غرب فلاسفه‌ای مانند «کانت» و «فیخته» و «هگل»، کسب و کاری جز تدریس به شاهزادگان نداشتند، ولی بودند اشخاصی نظیر «شوپنهاور» و «مارکس» که دور از مال و منال زندگی می‌کردند و تفکری در انتقاد به عقل‌گرایان داشتند. در ایران نیز از فتحعلی‌شاه تا ناصرالدین‌شاه، اصولگرایان پیروز می‌شوند. البته «شیخ انصاری» تلاش می‌کرد علم اصول را به قید فقه به عنوان دانش اصلی درآورد، اما در ادامه اصولگرایان از یک‌سو بر استقلال علم اصول صحه می‌گذارند و از سوی دیگر در عمل با مشروطه‌خواهان همراه می‌گردند. گاه آدم فکر می‌کند مرحوم نائینی و مرحوم آخوند خراسانی و... توجیه‌کنندگان مشروطه غربی بودند. در مقابل «کاظم یزدی» و «شیخ فضل‌الله نوری» مشروعه‌خواه و ضد‌مشروطه از آب درآمدند. شاید این‌طور باشد که فقها که بیشتر شرعی هستند، به مردم نزدیک‌اند، ولی اصولیین (که بیشتر عقلی هستند) به نخبگان و سرچشمه نخبگی جدید، یعنی غرب نزدیک بودند. عجیب اینجاست که بسیاری از مشروطه‌خواهان با دوره اول رضاشاه هم کنار می‌آیند (قبل از کشف حجاب).

این در حالی بود که فقها همواره با بدبینی به مشروطه رضاخان نگاه می‌کردند. برای مثال آقا شیخ عبدالکریم حائری با نوعی سکوت و مقاومت منفی از کنار همه ماجرا گذشت و حوزه علمیه قم را بنا کرد که هیچ‌گاه اصولی و یا غربگرا نشد.

هنوز اصولیان قم، نجفی هستند. مثل آقا شیخ وحید خراسانی، یعنی حال و احوال قم فقهی است. بعضی از اصولیان که به شکلی از اشرافیت علمی نزدیک بودند، حتی با مدرنیزاسیون محمدشاه هم ساختند. مثلاً بیت آقای خویی هنوز هم با انگلیسی‌ها و پهلوی‌ها نشست و برخاست دارند.
این غربگرایی به قدری شدید بود که وقتی «عبدالمجید خویی» به عراق برگشت، توسط مردم کشته شد، زیرا انگلیسی بود و با مردم عراق خوب نبود.

در جلد سوم «نهضت امام خمینی»، حمید روحانی می‌نویسد: وقتی امام در نجف به حرم حضرت علی‌(ع) مشرف می‌شد، یکی از افراد بیت آقای خویی می‌آمد به قصد آزار مقابل او می‌ایستاد تا نتواند زیارت کند. یا به یاد دارم وقتی فرح پهلوی نزد آقای خویی رفت، وی انگشتری برای شاه فرستاد. در همان زمان روزنامه‌ها تبلیغ زیادی روی این موضوع کردند. سیدحسین نصر هم تلاش می‌کرد حکومت شاه را بازتولید نظری کند. او این کار را به کمک فلسفه ملاصدرا انجام می‌داد. شاید به این خاطر باشد که فلسفه ملاصدرا ترکیبی از فلسفه یونانی و عرفان استدلالی ابن عربی بود.

یک نوع عرفان‌گرایی و فقه‌گرایی مردمی از یک طرف و یک نوع فلسفه‌گرایی و اصولگرایی متمایل به نخبگان غربزده از سوی دیگر در تاریخ ما از دیر تا امروز حضور دارد. همه اینها دو ساختار قابل تأمل را می‌سازد.

امام به عنوان کسی که به آموزه‌های شیخ انصاری تکیه دارد، مبنایی ضداشرافی در فقه خویش بنا گذاشت. وی عرفان و اصول و فلسفه را در فقه حل نمود، با شاه مخالفت کرد، ولی مبارزه با شاه را در قالب جنگ مسلحانه یا حزبی ادامه نداد، بلکه به مردم تقرب جست، زیرا باور داشت که آنها باید شاه را سرنگون کنند.

از 15 خرداد که مردم به هواداری وی شهید دادند، مجاهدین ادعا کردند این نهضت کور است و امثال «حنیف‌نژاد» ادعا کردند که می‌خواهند نهضتی روشن بنا کنند، ولی درگیری‌های چریکی آنها در فوج مردم منحل شدند.

وقتی شاه را سید‌حسین نصر و شایگان و احسان نراقی و... تئوریزه می‌کردند، انقلاب شد. امام آخوندهای درباری و اسلام سلطنتی را به باد انتقاد گرفت. در این اوضاع کسانی شروع به کار سازمانی کردند که رنگ و بوی روشنفکری داشتند. کسانی چون بازرگان و سحابی و حتی مذهبی‌هایی نظیر آیت‌الله طالقانی در همین عداد بودند. افرادی مانند بهشتی و رفسنجانی سازمان‌گرایی و نشست و برخاست با روشنفکران را تا جایی ادامه دادند که مطهری (که فقه‌گرا و مردمی بود) اعتراض کرد.

برخورد مطهری و بهشتی بر سر قرابت بهشتی با نهضت آزادی در خاطرات «مهدوی کنی» آمده. همه اینها در حزب‌گرایی یک عده و مردمی بودن گروه دیگر مشخص بود. همان زمان در قم به رفتار بهشتی اعتراض می‌شد و بعدها یک نوع چپ‌گرایی از حاشیه زندگی وی جاری شد.

بهشتی و مشکینی و منتظری طرفدار اجرای بند ج قانون اساسی یعنی مصادره ملک و زمین خان‌ها بودند. در مقابل آیت‌الله گلپایگانی اعلام کرد اگر چنین کنند، کفن‌پوش بیرون می‌آید و ما در آستانه یک بحران خیلی جدی‌تر قرار گرفتیم تا اینکه امام مداخله کرد و مسائل را فیصله داد. این بند همچنین مورد حمایت حزب توده بود. بهشتی شهید شد و در ادامه افرادی مانند رفسنجانی و بسیاری از چپ‌ها تبدیل به چپ‌های شرمگینی شدند که بشدت لیبرال و سرمایه‌دار گشتند.

افرادی مانند موسوی در چپ بودن چندان پروای حمایت از توده را نداشتند، بلکه گرایش‌های فکری و سوسیالیستی در ایشان غلبه داشت. گویا چپ از اول در ایران خیلی مردمی نبود و همین، چپ بودن را بی‌معنا می‌کرد. به یاد دارم که در کازرون چپ‌ها روزنامه رستاخیز (که روزنامه شاه بود) را پخش می‌کردند. در حالی که سایر روزنامه‌ها با یک روز تأخیر به دکه‌ها می‌رسید. حمایت کمونیست‌ها از روزنامه رسمی شاه عجیب است و پس از انقلاب هم طرفداری چپ‌های قدیمی از سیاست‌های سرمایه‌دارانه عجیب‌تر است. سرنوشت چپ‌گرایی در ایران قابل مطالعه است.
به نظر می‌رسد پیوست آنها به لیبرالیسم تحت تأثیر اشرافیت‌گرایی معرفتی آنها است. چپ، فلاسفه و همه کسانی که نوعی ذهن‌گرایی استعلایی دارند، رفته رفته از مردم فاصله می‌گیرند.

این ساختار تا پایان جنگ ادامه داشت. پس از 8 سال دفاع مقدس، چپ‌ها با واسطه سروش در لیبرالیسم مستحیل شدند. سروش با روزنامه سلام (روزنامه‌ای چپ) درگیر بود که در ادامه تبدیل به روزنامه‌ای عملاً راست‌گرا و لیبرال شد. «بشیریه» نیز خود را چپ می‌دانست، ولی ناگهان اعلام می‌کند لیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست. از این سنخ چپ‌های سرمایه‌داری! در امریکا زیاد هستند. هاشمی از سال‌های پایان جنگ به سرمایه‌داری گرایش پیدا کرد، طوری که در قامت یک لیبرال مکانیکی و بسیار کلاسیک ظاهر شد. اعتقاد به مکانزیم تعدیل اقتصادی به آن صورت مکانیکی است. علاقه وی به غرب از سال‌ها پیش وجود داشت.

یک ماه قبل از انقلاب در امریکا چرخ می‌زند و بعدها با اصرار به همراه شهید باهنر به ژاپن سفر می‌کند. در همین سفرها لباس آخوندی خود را در می‌آورد که عکس‌های آن موجود است. مشکل اینجاست که لیبرالیسم این افراد لیبرالیسم عقلانی غربی نیست، بلکه یک‌جور خانواده‌گرایی اشرافی سرمایه‌دارانه است.

هاشمی رفسنجانی در بازگشت از ژاپن گفته بود الگوی ما در بازسازی، ژاپن است، ژاپن کشور سرمایه‌داری خانوادگی است. نه ژاپنی‌ها و نه هاشمی نگفتند که در طول آن سال‌های بازسازی، ژاپن چقدر زد و بندهای پشت‌پرده با امریکایی‌ها (چه در بعد سیاسی چه در بعد اقتصادی) وجود داشت. نگفتند که چگونه فرهنگی شرقی از حافظه مردم سرزمین آفتاب رفت، نگفتند چگونه مردم فقیر در حاشیه توکیو از بیماری و گرسنگی مردند، نگفتند با چه ذلتی سربازان امریکایی را تحمل می‌کردند، در حالی که هنوز هیروشیما و ناکازاکی هزینه بمباران اتمی را با دنیا آمدن کودکان ناقص می‌پردازد.

فقط برادر هاشمی فیلمی به نام «سال‌های دور از خانه» مشهور به «اوشین» را نشان داد که مربوط به سرگذشت یک «گیشا» (فاحشه‌ای اشرافی) می‌شد. گیشایی که از هیچ، تبدیل به صاحب فروشگاه‌های زنجیره‌ای شد، شاید فکر می‌کردند همان‌طور که با سانسور فیلم او و زندگی‌اش را غسل تعمید داده‌اند، می‌توانند بدون آلوده دامنی، ایران را به سرزمین صنعتی و تجاری تبدیل کنند. ژاپنی‌ها می‌خواستند بگویند که از میان چه نکبتی به اینجا رسیده‌اند و این همان حرفی بود که ما از همان فیلم قیچی کردیم.

اشرافیت خانوادگی در دوم خرداد به اوج رسید. شاهد این مدعا تلاشی است که هاشمی برای انتخاب خاتمی مبذول داشت.

خاتمی مثل هاشمی نبود. روشنفکری بود که سعی می‌کرد به حاق مسائل دینی و اندیشه‌ای راه یابد، ولی در زیرساخت‌های اقتصادی دربست به اختیار نظام اقتصادی پیشین درآمده بود. در نتیجه آنچه اتفاق افتاد، این بود که ساختارشکنی عملی در سطح اقتصادی در دوران هاشمی به‌وجود آمد و در دوره خاتمی تئوریزه شد. با اینکه خاتمی طی اولین سخنرانی در میدان «نقش جهان اصفهان» از عدالت سخن گفت، در ادامه کاری جز پرداختن به موضوع آزادی نداشت. این دوره چارچوب اشرافیت معرفتی، با نوعی غرب‌گرایی فربه گشت.

آنچه به عنوان یک جریان اجتماعی در نتیجه همین رفتارها بازتولید شد، این بود که بخشی از طبقه متوسط به عنوان کسانی که صاحب دانش بودند، بدل به افرادی شدند که کار‌و‌بار متمولان را رتق و فتق می‌کردند.
آرزو می‌کنم روزی خاتمی صادقانه خاطرات خود را بنویسد. تکیه‌گاه او شخصی چون «مسجدجامعی» بود تا «مهاجرانی». او نمی‌خواست نقش کاتالیزور واسطه را برای ریاست جمهوری مهاجرانی بازی کند.
خاتمی بیشتر اروپایی بود تا امریکایی (سیستم هاشمی) تقابل روحیه امریکایی و اروپایی باعث شد خاتمی در سال‌های آخر مقاومت خود را از دست بدهد و امور را رها کند.

در همان زمان «حجاریان» از اطرافیان خواست که به کار تئوریک بپردازند، زیرا فهمیده بود تبدیل به یک حمل‌کننده تاریخی شده است. آنها 8 سال کار روزمرگی کردند، 6 ماه قبل از ترور شدن به او گفتم: «گسل‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی که به‌وجود آورده در حال عمیق شدن و بزرگ شدن هستند، مراقب باش که توی یکی از آنها نیفتی.» گفت: «آن را پر می‌کنیم»، گفتم: «نمی‌توانید». درآمد که: «درگیر انتخاب شهردار هستیم. بعداً بیا تا با هم در همین مورد صحبت کنیم.» من خداحافظی کردم، در حالی که می‌دانستم هیچ‌وقت به سراغش نمی‌روم، چه که او چنان درگیر روزمرگی‌زدگی شده بود که سخنی را به گوش نمی‌گرفت. به یاد دارم دو هفته پس از دوم خرداد در دانشگاه در یک جمع خصوصی حجاریان تحلیلی ارائه کرد مبنی بر اینکه ما از دوران سنت در حال عبور به مدرنیته و مدرنیسم هستیم. به او گفتم:‌ «بر‌اساس تحلیل او بزودی خود وی نیز حذف می‌شود، زیرا هنوز هاله‌ای از سنت در اطراف او هست. در ادامه نیز نهضت آزادی حذف می‌شود تا اینکه به یک نوع حکومت شاهنشاهی بشدت غرب‌گرا می‌رسیم.» در اینجا سکوت کرد. در اوخر دوران خاتمی غرب‌گرایی تا جایی شدت گرفت که بعضی از نماینده‌ها به سفارت‌های مختلف نزدیک می‌شدند.

روزی کمال خرازی گزارشی نصفه و نیمه از موضوعی در مجلس ارائه کرد. نقل می‌کنند وقتی از مجلس بیرون می‌آمد، کسی سؤال می‌کند چرا گزارش کامل نبود، جواب می‌دهد: «نمی‌خواهم گفته‌هایم از سفارتخانه‌ها سردربیاورد.» همه می‌دانستند که این وضع، وضعیت سالمی نیست. حتی مردم هم خبر داشتند. در ماجرای انتخابات شوراها که هیچ نظارت استصوابی و... در کار نبود، مردم شرکت نکردند.
شخصاً شاهد بودم یکی از بزرگان مشارکت به مردم فحش می‌داد. آنها آنقدر اوج گرفته بودند که دیگر نمی‌توانستند رفتار ملت خویش را تحلیل کنند و در عوض فحاشی می‌کردند. سقوط اینها از همان زمان شروع شد.
در آستانه انتخابات، هاشمی، ولایتی را جلو انداخت و بدون اطلاع وی خود نیز وارد شد (که ولایتی را برای همیشه با یک کار غیر‌اخلاقی از بازی سیاسی بیرون گذاشت). انتخابات در میان ناباوری نخبگان به رقابت هاشمی و احمدی‌نژاد کشیده شد.

همان دوست مشارکتی (که به مردم فحش می‌داد) را در راهرو دانشگاه دیدم که بشکن می‌زد و آواز می‌خواند که ما پشت هاشمی جمع شدیم. آنها می‌دانستند که برنده نمی‌شوند. در این دوره هم می‌دانستند انقلاب دوباره با نوعی مردم‌گرایی بازگشته بود و اشرافیت را کنار می‌زد. احمدی‌نژاد دست به اعمالی مردم‌گرایانه زد و اشراف خشمگینانه وی را ریاکار خطاب کردند. جالب است که از منظر آنها هر زندگی غیر‌متمولانه‌ای ریاکارانه است. این نشان از عمق روحیه ایشان دارد. اینها نسبت به غرب و غربی خاضعانه‌ترین رفتارها را نشان می‌دهند و در برابر توده مردم با نوعی نخوت و تفرعن برخورد می‌کنند. هیچ از یاد نمی‌برم که در همایش گفت‌و‌گوی تمدن‌ها مهاجرانی چگونه در برابر امریکایی‌ها خضوع می‌کرد و در این کار چنان افراط می‌ورزید که من از ناراحتی مریض شدم.

در دور دوم انتخابات همه اینها علیه احمدی‌نژاد صف‌آرایی کردند. تمام روشنفکران پشت‌سر کسی جمع شدند که کمترین رأی را آورد. آنها حتی از فهمیدن و ترجمه فلاسفه غربی هم ناتوان هستند. ببینید کدام کتاب کانت و هگل را (حتی) ترجمه کرده‌اند. یک مشت داستان خیالی درباره فلاسفه آن هم در جمع‌های خودمانی بافتن که معقولیت نیست. اعتراض آنها اعتراض کپی‌های حدوداً ضعیف فلسفه غربی بر یک جریان عملی برای شناخت و کنش فعال در جهان است. آنها سر به شورش برداشتند، زیرا این انقلاب پارادایمی را تاب نمی‌آوردند. نمی‌خواستند از دست بروند، در حالی که دیگر واقعاً محلی از اعراب نداشتند. چه کسانی که در انتخابات پیروز شدند و چه کسانی که شکست خوردند، اگر تغییر پارادایمی ایران را در نیابند، دچار اشتباهات فاحشی خواهند شد.

تفکری که راهبری اجتماعی در ایران را دارد، تحولی بی‌سابقه را از سر می‌گذراند و این با تغییر نقش ایران در جهان هماهنگ است. توافق ایران با ترکیه و برزیل نشان از رویش ساختارهای جدیدی دارد که رهبری قدیمی امریکا و انگلیس و فرانسه را تضعیف می‌کند.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

نمی دانم چرا احساس می کنم برخی امامان در نظر ما معصوم ترند. حالا اگر ترک باشی می فهمی یکی معصوم تر است که اساسا معصوم نیست. البته من نمی خواهم دنبال مقصر بگردم و کاهلی علمای حوزه ی علمیه را در معرفی همه ی ائمه (همان طور که خودشان می گویند کل نور واحد) به تان گوشزد کنم. چون اساسا به آن ها که خودشان را مبلغ دین اسلام می دانند و پول می گیرند برای همین جور کارها تذکر بدهی، سریعا شما از سر خودشان می رهانند و می گویند چرا به صدا و سیما نمی گویی؟ چرا به دولت نمی گویی؟ چرا به خودت نمی گویی؟ و همین می شود که مثل همیشه حوزه ازت طلبکار می شود و بهتر است تا انگ ضد دین را بهت نچساندند صحنه را ترک کنی.

خب، با این تفسیر بهتر است منتظر هیچ کس نمانیم. خودمان دست به کار شویم و به قول امیرخانی مظاهر شرک خفی را بشکنیم و بی خیال حوزه علمیه شویم. (اگر این استدلال اشتباه است، پس استدلال مشابه امیرخانی در مورد دولت هم بیشتر به یک طنز شبیه است!)

از همین حالا شروع کنیم و اثبات کنیم ائمه کل هم نور واحد. مثلا همین امروز که من لباس سیاه به تن کردم. دکتر نجفی، یکی از رفقای ارشد فیزیولوژی و یکی دو نفر دیگر ازم پرسیدند چرا سیاه پوشیدم. خب، به نظرتان اگر ایام عاشورا و یا شهادت حضرت امیر بود کسی چنین سوالی می پرسید؟

ما این قدر که برای رباب گریه کردیم، به امام هادی سلام الله علیه توسل پیدا کردیم؟ تا به حال چند تا مداحی در ذکر مناقب امام هادی گوش دادیم؟ اصلا کسی پیدا شد برای تان از غریبی امام هادی بخواند؟ شده تا به حال میزان الحکمه و یا اصول کافی را باز کنید و چند تا حدیث از امام هادی بخوانید؟

اما بی خیال این حرف ها. دست به کار شویم، حتی برای همین یک روز...

 سیاه بپوشید... می توانید دسک تاپ سیستم تان را ببرید به سامرا... به دوستان تان اس ام اس  بدهید...دعایی از امام هادی بخوانید... خودتان حدیث بخوانید، بلکه آدم تر شوید...

همین. خیلی کار سختی نیست این اعمال! 

راستی:

من مخلص همه ترک ها و قمر منیر بنی هاشم هستم، هدف چیز دیگری بود. وگرنه کیست که نداند:

حالا که مشکت شده پاره/ دیگه ابری نمی باره/ دل زینب بی قراره

من آفتابم و تو برای من قمری/ نبود شرط وفا بری منو نبری

ای یارم مرو تنها/ دلدارم مرو تنها/ سردارم! مرو تنها علمدارم.

ای بابا باز هم همه چیز دارد عاشورایی می شود... قبول دارم گریزی از عاشورا نیست، ولی این چند تا حدیث با رفرنس را بخوانید تا بلکه آدم ترتر شوید و زندگی قشنگ تری داشته باشید:

چهل حدیث و روایت از حضرت امام هادی (ع) :

1- قالَ الإمامُ أبوالحسن علىّ النقی الهادی (علیه السلام) : مَنِ اتَّقىَ اللهَ یُتَّقى، وَمَنْ أطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَمَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.([1])
حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود: کسى که تقوى الهى را رعایت نماید و مطیع احکام و مقرّرات الهى باشد، دیگران مطیع او مى شوند و هر شخصى که اطاعت از خالق نماید، باکى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت; و چنانچه خداى متعال را با معصیت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است که مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گیرد.

 

2- قالَ (علیه السلام): مَنْ أنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَهُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَهُ مِنَ النّاسِ.([2])
فرمود: کسى که با خداوند متعال مونس باشد و او را أنیس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى کند.
و علامت و نشانه أنس با خداوند وحشت از مردم است ـ یعنى از غیر خدا نهراسیدن و از مردم احتیاط و دورى کردن ـ .

 

3- قالَ(علیه السلام): السَّهَرَ أُلَذُّ الْمَنامِ، وَ الْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.([3])
فرمود: شب زنده دارى، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند; و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید ـ یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود ـ .

 

4- قالَ(علیه السلام): لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ، فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.([4])
فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى، صمیّمیت و محبّت مجوى.
همچنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى، نصیحت و موعظه طلب نکن، چون که دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.

 

5- قالَ(علیه السلام): الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّهٌ سَیِّئَهٌ.([5])
فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.
تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.
عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.
بخیل بودن بدترین اخلاق است; و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

 

6- قالَ(علیه السلام): الْهَزْلُ فکاهَهُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَهُ الْجُهّالِ.([6])
فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.

 

7- قالَ(علیه السلام): الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.([7])
فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن ـ براى آخرت ـ سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

 

8- قالَ(علیه السلام): النّاسُ فِی الدُّنْیا بِالاْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَهِ بِالاْعْمالِ.([8])
فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

 

9- قالَ(علیه السلام): مُخالَطَهُ الاْشْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.([9])
فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.

 

10- قالَ(علیه السلام): أهْلُ قُمْ وَ أهْلُ آبَهِ مَغْفُورٌ لَهُمْ ، لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا (علیه السلام) بِطُوس، ألا وَ مَنْ زارَهُ فَأصابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَهٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.([10])
فرمود: أهالى قم و أهالى آبه ـ یکى از روستاهاى حوالى ساوه ـ آمرزیده هستند به جهت آن که جدّم امام رضا (علیه السلام)را در شهر طوس زیارت مى کنند.
و سپس حضرت افزود: هر که جدّم امام رضا (علیه السلام) را زیارت کند و در مسیر راه صدمه و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.

 

11- عَنْ یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَألْتُ أبَاالْحَسَنِ الْهادی(علیه السلام): ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إلاّ غَضاضَه؟
قالَ (علیه السلام): إنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمان دُونَ زَمان، وَلالِناس دُونَ ناس، فَهُوَ فى کُلِّ زَمان جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلى یَوْمِ الْقِیامَهِ.([11])
یکى از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى(علیه السلام)سؤال کردم: چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى شود; بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟
امام (علیه السلام) فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص قرار نداده است; بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد.

 

12- قالَ (علیه السلام): الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.([12])
فرمود: غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

 

13- قالَ(علیه السلام): یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَهِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.([13])
فرمود: علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

 

14- قالَ(علیه السلام): لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإنَّهُ حارٌّ فى وَقْتِ الْحَرارَهِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَهِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْوقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حال.([14])
به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است; و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است.

 

15- قالَ(علیه السلام): التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأسِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِىءُ الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثهَ وَ الْعَمُورَ.([15])
فرمود: شانه کردن موها به وسیله شانه عاج، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد، همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و لثه ها مى گردد.

 

16- قالَ(علیه السلام): اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ أهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.([16])
فرمود: بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى ـ و ثروتى ـ نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

 

17- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْحَرامَ لا یَنْمی، وَإنْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَ ما أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إلَى النّارِ.([17])
فرمود: همانا ـ اموال ـ حرام، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.
و آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد أجر و پاداشى برایش نیست و هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.

 

18- قالَ(علیه السلام): اَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَهِ.([18])
فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

 

19- قالَ(علیه السلام): مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.([19])
فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد.

 

20- قالَ(علیه السلام): اَلْمُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان.([20])
فرمود: مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است; ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت.

 

21- قالَ(علیه السلام): اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ أنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.([21])
فرمود: براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسین (علیه السلام) خواهد بود.

 

22- قالَ(علیه السلام): اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.([22])
فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.

 

23- قالَ(علیه السلام): مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأمَنْ شَرَّهُ.([23])
فرمود: هرکس به خویشتن إهانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در أمان ندان.

 

24- قالَ(علیه السلام): اَلتَّواضُعُ أنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.([24])
فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.

 

25- قالَ(علیه السلام): اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.([1])
فرمود: همانا اجسام، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است.

 

26- قالَ(علیه السلام): لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ أحْسَنَ الاْسْماء.([2])
فرمود: خداوند از أزَل، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده، و بهترین نام ها را براى خود برگزید.

 

27- قالَ(علیه السلام): اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد (علیه السلام)وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَهَ.([3] )
فرمود: زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى نماید; همانند حضرت داود (علیه السلام) که از دلیل و شاهد سؤال نمى فرماید.

 

28- قالَ(علیه السلام): مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.([4])
فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

 

29- قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ وَالاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَهُ مِرْآتٌ صافَیهٌ.([5])
فرمود: علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است، ادب زیباترین نیکى ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است.

 

30- قالَ (علیه السلام) : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داع إلىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.([6])
فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.

 

31- قالَ(علیه السلام): لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.([7])
فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت.

 

32- قالَ(علیه السلام): الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.([8])
فرمود: (مواظب باش که) عتاب و پرخاش گرى، مقدّمه و کلید غضب است، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه، ضررهاى خظرناک ترى را در بردارد).

 

33- وَ قالَ(علیه السلام) : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.([9])
فرمود: شخص طمّاع و حریص ـ نسبت به اموال و تجمّلات دنیا ـ هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت.

 

34- قالَ(علیه السلام): الْغِنى قِلَّهُ تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّهُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّهُ إتّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.([10])
فرمود: بى نیازى و توانگرى در آن است که کمتر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل، اهمیّت دادن به امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است، اگر چه ناچیز و کم باشد.

 

35- قالَ(علیه السلام): الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.([11])
فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم) حسن; و بعد از او فرزندش مهدى ـ موعود(علیهما السلام)ـ مى باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم گشته باشد.

 

36- قالَ(علیه السلام): إذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أغْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أنْ یُظُنَّ بِأحَد سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.([12])
فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد.

 

37- قالَ(علیه السلام): إنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَهٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّهِ الْبِحارِ الْغامِرَهِ.([13])
فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه أمنى مى باشد که چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى) فایق آیند.

 

38- قالَ(علیه السلام) : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إنَّ تارِکَ التَّقیَّهَ کَتارِکِ الصَّلاهِ لَکُنتَ صادِقاً.([14])
حضرت به یکى از اصحابش - به نام داود صرّمى - فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است، صادق خواهى بود.

 

39- قالَ: سَألْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ (علیه السلام) : هُوَ أنْ تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إلاّ مَعَ الْقُدْرَهِ.([15])
یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤال نمود؟
حضرت در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان مقابله با شخصى را داشته باشى.

 

40- قالَ (علیه السلام): اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْخِرَهَ دارَ عُقْبى، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْخِرَهِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْخِرَهِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.([16])
فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد; و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید.

 

 

[1] - بحارالأنوار: ج 57، ص 81، ح 51، به نقل از توحید شیخ صدوق. [2] - بحارالانوار: ج 57، ص 83، ح 64، به نقل از احتجاج طبرسى. [3] - بحارالأنوار: ج 50، ص 264، ح 24، به نقل از مناقب و خرائج. [4] - بحارالأنوار: ج 50، ص 177، ح 56، و ج 71، ص 182 ح 41. [5] - بحارالأنوار: ج 71، ص 324، مستدرک الوسائل: ج 11، ص 184، ح 4. [6] - بحارالأنوار: ج 75، ص 369، س 4. [7] - بحارالأنوار: ج 75، ص 173، ح 2. [8]- نزهه النّاظر: ص 139، ح 12، بحارالأنوار: ج 78، ص 368، ضمن ح 3. [9]- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 21، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 336، ح 11. [10]- الدّرّه الباهره: ص 14، نزهه الناظر: ص 138، ح 7، بحار: ج 75، ص 109، ح 12. [11]- بحارالأنوار: ج 50، ص 239، ح 4، به نقل از إکمال الدین صدوق. [12]- بحارالأنوار: ج 73، ص 197، ح 17، به نقل از الدّرّه الباهره: ص 42، س 10. [13]- بحارالأنوار: ج 50، ص 215، ح 1، س 18، به نقل از أمالى شیخ طوسى. [14]- وسائل الشّیعه: ج 16، ص 211، ح 21382، مستطرفات السّرائر: ص 67، ح 10. [15]- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 138، ح 5، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 304، ح 17. [16] - تحف العقول: ص 358.[1] - بحارالأنوار: ج 68، ص 182، ح 41، أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39. [2] - عُدّه الداعى مرحوم راوندى: ص 208. [3] - بحارالانوار: ج 84 ص 172 به نقل از أعلام الدین دیلمى. [4] - بحار الأنوار: ج 75، ص 369، ح 4، أعلام الدّین: ص 312، س 14. [5] - بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27. [6] - الدرّه الباهره: ص 42، س 5، بحارالأنوار: ج 75، ص 369، ح 20. [7] - أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39، تحف العقول: ص 438. [8] - أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39، بحارالأنوار: ج 17. [9] - مستدرک الوسائل: ج 12، ص 308، ح 14162. [10] - عیون أخبار الرّضا(علیه السلام): ج 2، ص 260، ح 22. [11] - أمالى شیخ طوسى: ج 2، ص 580، ح 8. [12]- مستدرک الوسائل: ج 12، ص 11، ح 13376. [13]- بحارالأنوار: ج 2، ص 6، ضمن ح 13. [14] - کافى: ج 6، ص 373، ح 2، وسائل الشّیعه: ج 25، ص 210، ح 31706. [15] - بحارالأنوار: ج 73، ص 115، ح 16. [16] - أعلام الدّین: ص 311، س 16، بحارالأنوار: ج 75، ص 369، ح 4. [17] - کافى: ج 5، ص 125، ح 7. [18] - نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 23، أعلام الدّین: ص 311، س 20. [19] - بحارالأنوار: ج 69، ص 316، ح 24. [20] - أعلام الدّین: ص 311، س 4، بحارالأنوار: ج 75، ص 369. [21] - تحف: ص 357، بحارالأنوار: ج 98، ص 130، ح 34. [22] - تحف: ص 358، بحارالأنوار: ج 59، ص 2، ضمن ح 6. [23] - تحف العقول: ص 383، بحارالأنوار: ج 75، ص 365. [24] - محجّه البیضاء: ج 5، ص 225.

 ------------------------------------------------------------------

پوستری مرتبط با شهادت حضرت هادی، که من خیلی عاشقش هستم.

عکس را با سایز واقعی می توانید از اینجا دریافت کنید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

اولش بروید سراغ یک وبلاگ خوب و بعد سراغ یک مطلب خوب تر از یک نویسنده ی خوب ترتر. منظورم نوشته ی جناب حسام مظاهری با نام مارماهی است. اگر آن را بخوانید می توانید ادامه ی نوشته ی حقیر را بخوانید، وگرنه تو را قرآن نخوانید نقدم را.

----------------------------------------------------------

سلام آقا محسن حسام (مظاهری)

حجت الاسلام دکترها را گفتی. ماها را نگفتی. از دورانِ طفولیتم پدربزرگم علاقه مند بود که بروم حوزه درس بخوانم. یعنی بارها شده بود که این حرف را به والدینم گفته بود. مخصوصا از زمانی که من برایش از روی کتاب های درسی حکایات تاریخی و احادیث و قصه های دینی را می خواندم، باورش محکم تر شد که بیانم به شیوایی یک سخنور ِ خوب و باسواد می تواند باشد. اما کو گوش ِ شنوا؟ در عین حال که من هم احساس ِ خاصی نسبت به حوزه نداشتم.

رسیدم به دانشگاه. یعنی همان مدرسه ی بزرگ. یعنی همان جایی که کارکردِ مدرسه را هم ندارد. یعنی همان جایی که از داخلش متفکر خارج نمی شود. یعنی همان جایی که تو نمی توانی به من یک چهره ی برجسته ی علمی را نشان بدهی که «توی دنیا روی حرفِ این بابا حساب می کنند.» یعنی همان جایی که ارتباطی با مردم ندارد. یعنی همان جایی که نتواسته است یک دانشمندِ بومی تحویل ملت بدهد. یعنی همان جایی که غربی ها را مثل وحی منزل درس می دهند. یعنی همان جایی که متفکر تربیت نمی کند، مترجم پس می اندازد. یعنی یک جای همین حوالی خودمان... یعنی همین جایی که من توی خوابگاه زیر بادِ کولرش نشسته ام و دارم برایت تایپ می کنم. با دستانی پر گناه.

ترم دوم بودم که یکی را دیدم به نام ابوالفضل میرزاپور. الان فکر کنم از دانشگاه خواجه نصیر در رشته ی شیمی ارشد گرفته باشد. غالبا توی مسجد بیتوته می کرد. روزها شیمی می خواند و شب ها حوزه. روزها دانشجو بود و شب ها طلبه. آن قدر این کلاس های حوزه دانشجویی را رفت تا از آن جا هم فارغ التحصیل شد. بعدش هم که ارشد قبول شد و الان هم فکر می کنم قاطی سیاست باشد. (اسلامی یا مدرنش را هنوز غور نکرده ام. ولی یحتمل باید با همین رنگ و بوی سیاسی اطرافِ خومان باشد.)

قاپِ من توسطِ ایشان دزدیده نشد و نرفتم حوزه. ترم ششم بود که باز به کله ام زد که بروم حوزه. تابستان هشتاد و شش، پریدم رفتم حوزه ی آقای مجتهدی. قبول نکردند. گفتند یا حوزه یا دانشگاه. تازه لیسانسه ها را این جا راه نمی دهیم. باید بروید قم. تازه به من گفت اگر خیلی پایه علوم دینی هستی. می توانی شب ها و یا بعد از ظهرها یا خلاصه وقتی که کلاس درس برقرار نیست بیایی این جاو از سال بالایی ها ضرب ضربا ضربو یاد بگیری.

نرفتم حوزه.

هر ساله شب تاسوعا خانواده و خاندان امیری مراسم احیا دارند و شام می دهند و خلاصه دل چهارتا فقیر را شاد می کنند. توی شب تاسوعا همان سال عموهای دکتر و مهندس و باقی ایشان به من گیر دادند می خواهی بروی حوزه؟ فکر می کردند من هم از در ِ تکذیب وارد می شوم و می گویم: «نه، کی گفته؟ بلا به دور.» من هم خیلی ریلکس جواب دادم بدم نمی آید. شروع کردند به سخنرانی و تکه پرانی...

زد و من ارشدِ ریاضی قبول شدم. الان هم دارم شبانه روز توی این رشته شنا می کنم و مدام در پی حل مسائل زیبای ریاضی هستم.

نشد که نشد. (بابابزرگم هم به رحمت الهی رفته است!)

الان پیش خودم می گویم اگر یک روزی قسمتِ ما شد و بخت مان خواند حتمی می رویم حوزه و دلی از عزای کتاب های دینی در می آوریم.

جالب است ایده ام در رفتن به حوزه هنوز تغییر نکرده است. با وجود این که 24 سالم است و می خواهم آزمون ِ دکترا شرکت کنم و درسم را ادامه بدهم هنوز حس حوزه رفتن و توهم عالم دین شدن در من وجود دارد.

===================================

پس یک دسته ی دیگر هم داریم به نام دکتر حجت الاسلام ها.

===================================

ببین بردار!

1. مشکل در حجت الاسلام دکتر  و یا دکتر حجت الاسلام و یا آیت الله اش نیست. مشکل در این القاب نیست. مشکل در آدم هاست. مشکل این نیست که مثلا یکی هم دکتر باشد و هم حجت الاسلام. مشکل در روند تولیدِ علم در علوم انسانی و فهم غلطِ آن است. مشکل در خودِ مدرک گرایی است.

کدام دکتری از پستویش بیرون آمده است و با جامعه اش دایالوگ برقرار کرده است که حالا حجت الاسلام دکترش نکرده است. همین روحانی دکتری که توی قم سخنرانی می کند کم مخاطب دارد؟ جامعه حرف آیت الله دکتر بهشتی را نمی فهمید؟ حجت الاسلام دکتر باهنر کارکردی نداشت؟ آیت الله دکتر مفتح نتوانست از پستویش بیرون بیاید؟ (حالا حجت الاسلام دکترهای امروزی گل نمی کنند دلیلی دیگری دارد. یکی از عللی که این ها گل کرده اند این است که شهید شده اند. اگر شهید نمی شدند این قدر گل نمی کردند. گل کردن امثال مطهری نه فقط در طروات فکر دینی و سوادِ آن ها که در شهادت شان هم بوده است. مطهری بعدِ شهادتش بیشتر برجسته شد تا قبل ِ آن. پس نمی شود نظام دینی را متهم کرد که نتواسته است متفکر تحویل بدهد. رسانه ای شدن آرای یک متفکر نه لزوما به معنای قوت نظراتِ او که ملهم  از فضای اطراف و اتمسفری که آن متفکر زیست می کند نیز می تواند باشد. )

2. مهم ترین ایرادِ نوشته ی جناب عالی در این است که نامش را گذاشته ای مارماهی. من هم با مرتضای روحانی موافقم که این نام وجه مثبتی برای حجت الاسلام دکترهاست. باید نام نوشته ات را می گذاشتی شترمرغ.

مشکل نه در ذاتِ مساله که در لوازمِ مساله است. مشکل این نیست که حجت الاسلام، دکتر می شود. مشکل این است که آن حجت الاسلام یا دکتر کارش را خوب انجام نمی دهد. همین. عین ِ شترمرغ. شنیدی که به شترمرغ گفتند بپر، گفت شترم. گفتند بار ببر گفت مرغم.

قضیه ی برخی از حجت الاسلام دکترها  همین است. شترمرغند. همین است که برخی شان نه منبری خوبی می شوند و نه دکتر خوبی. کما این که اگر همان حجت الاسلام خالص و یا دکتر خالی هم می شدند توفیقی نمی یافتند. آن که اهل کار و بحث باشد می ترکاند. و چه کسی بهتر از حجت الاسلام دکتر زمینه و قدرت دارد برای ترکاندن؟ به نظر ِ من کمتر کسی.

تازه، چطور بهشتی می تواند آیت الله دکتر باشد و تاثیرگذار، ولی آدم های امروزی نمی توانند حجت الاسلام دکتر باشند و موثر؟

مشکل در این است که کار نمی کنیم. همان جامعه شناسی دانشگاه تهران چند تا استادِ خوبِ دلسوزِ ـ کاری باسوادـ مرتبط با جریان های مردمی دارد که موسسه پژوهشی امام ندارد؟

نقدت یک طرفه است. اگر کل ِ جریان را با هم ببینی و بعد در جزئیت هر کدام شان بحث کنی می فهمی که مشکل در این نیست که یکی هم حجت اسلام است و هم دکتر. مشکل در این است که آدم ها وظایف شان را به خوبی انجام نمی دهند.

ساده لوحی دیگر ِ نوشته ات به این برمی گردد که توجه ندارد که خیلی از حجت الاسلام دکترها از همین دانشگاه های معتبر فارغ التحصیل شده اند. اساتید امام صادق و موسسه پژوهشی امام و باقرالعلوم از پشکل آباد دکترا نگرفتند، از دانشگاه تهران و تربیت مدرس و بهشتی و چندتایی هم از کانادا و آمریکا مدرک گرفتند. توان ِ علمی و قدرتِ دانش شان از بقیه ی اساتید دانشگاه های تهران کمتر نیست. ولی مشکل این است که خودِ این اساتید دانشگاه های تهران چه گلی بر سر ِ علوم انسانی زده اند که این بنده خداها نزده اند. (البته که این گروه باید بیشتر شماتت شوند چون از آلترناتیو دین هم خوب بهره نگرفتند. اما بحثِ من با شما برمی گردد به این که تحلیل تان شقِ دیگری هم دارد که ندیدی اش.)

3. فهم مساله ی علم دینی بدون شناختِ منابع معرفت آن میسور نیست. درست است علم باید منطقی و تجربی باشد. سلمنا. ولی برای این که دینی باشد؛ به دردِ جامعه ی بشری بخورد، می بایست مرتبطِ با وحی نیز تعریف شود. در چنین شرایطی اگر بخواهیم علم دینی (به همین معنایی که گفته شده) تولید کنیم نیازمند چنین لینک ها و لولاهایی نیز می باشیم. کسانی که دو طرف را خوب بشناسند. به نظر ِ من، چاره ی دیگری نداریم. این معادل با حجت الاسلام دکتر بودن نیست (مثل رحیم پور ازغدی)، ولی حجت الاسلام دکترهای باسواد را شامل می شود (مثل حجت الاسلام دکتر شیخ شعاعی).

اگر به مفهومی به نام علم دینی آن طور که ذکر کرده ام باور نداری این بند می شود «زر ِ مفت».

4. از من می شنوی کلاس های حوزه ات را ادامه بده. حیف است آدمی روی جامعه شناسی جامعه ی دینی کار کند و آشنایی با علوم دینی نداشته باشد و حوزه اش را نشناسد.

ببین محسن حسام!

می شود تو، جامعه شناسی حوزه بکنی، ولی خودت چند سالی در حوزه خاک نخورده باشی؟ باید توی حوزه بلولی تا بتوانی جامعه ی حوزوی ها و فضای حوزه را نقد کنی.

اگر امیرخانی سمپادی نبود می توانست با آن نوشته اش آن طور گرد و خاک کند؟ نمی تواست.

این مساله ی مهمی است که:

تجربه  در جامعه ی ما برای دانشمندان ما بیشتر به یک طنز شبیه است! در حالی که تجربه خودش می تواند منبع یافته های علمی باشد.

همین چند صباح درس خواندنت در حوزه نبود، جرات می کردی مارماهی بنویسی؟!

(راستی از من می شنوی مارماهی را بکن شترمرغ. به جایی هم برنمی خورد. حجت الاسلام دکترها اگر مار ماهی باشند خوب است، خدا کند شترمرغ نباشند.چه باغ ِ وحشی شد این جا؟)

5. انصاف بده محسن حسام!

برای نتیجه گیری خیلی زود است. قبول کن که باید این جریان حجت الاسلام دکترها پا بگیرد. تلفات و راه های نرفته و خطاهایش را انجام بدهد و بعد باید منتظر ِ نتیجه بود. خیلی عجله داری برای نتیجه گیری. قبول دارم تبِ دهه ی شصتی ها تند است، ولی دیگر نه این قدر. برادر صبر کن تازه 31 سال است انقلاب کردیم. این جریان برای معرفی و پا گرفتن و صعود حداقل 50 سال دیگر وقت می خواهد. اسفناج نیست که وقتی بار گذاشتی اش تا دو ساعتِ بعد جا بیافتد. نمی شود از یک جریان تمدن سازی دینی نو، در یک نبرد نابرابر و با نیروی اندک در برابر با غرب، خیلی زود انتظار ِ نتیجه داشت. باید دندان روی جگر گذاشت. باید مهلت داد. این جریان آن قدر باید کتاب های بی مسما و بی لیاقت و قلمبه سلمبه بنویسد تا از دلش چهار تا اثر ِ خوب بیرون بیاید.

6. مطهری زیاد داریم. ای کاش تفکر مطهری نقد می شد! ای کاش نقدِ تفکر ِ مطهری زودتر شروع شود. اسطوره سازی از مرده ها تخصص همه ی ماست. والا... تا زنده بود کسی بهش نمی گفت استاد مطهری. همین که شهید شد یک دفعه شد استاد شهید مطهری که با طروات به نیازهای روز پاسخ می داد. عین بهشتی.

نه داداش من!

روحانیون و حجت الاسلام دکترها زیادی هستند که توانستند مخاطبانی را جذب کنند که مطهری نتواسته بود جذب شان کند.

مثل این که یادت نیست که خیل عظیمی از همین جوانان دوران طاغوت به مطهری هم برچسب امل می زدند. (رجوع شود به سخنرانی رحیم پور در مورد مطهری و شریعتی با نام کمیته بیداری اسلامی)

این همه روحانی پرمخاطب توی جامعه وجود دارد. نمی بینی شان؟! بعضی از این ها حجت الاسلام دکتر هستند. نمی بینی شان؟! خب، چشم هایت را باز کن.

6. در این بخش این ها را که قرمز کرده ای جواب بدهم. چون حتما مهم بودند که قرمزشان کرده ای. من هم که می میرم برای حرفِ مهم.

واقعیت آن است که دین و علوم دینی یک دنیا است و علومی از جنس علوم انسانی و خاصه علوم اجتماعی دنیایی دیگر است. (اگر نگوییم هم‌چنین دینی دیگر.) هرکدام این دو دنیا مجموعه قواعد و رسم و رسوم و آداب و قوانین و ارزش‌های خاص خود را دارند. و به همین اقتضا هرکدام «انسان» خود را می‌خواهند و می‌پرورند. یک انسان به حکم آن‌که یک عمر در دنیا بیش‌تر ندارد، می‌تواند ساکن یکی از این دو عالم باشد. گرچه می‌تواند مثال گردش‌گران، هر از گاه به وقت نیاز یا طلب یا هوس، سرکی به عالم دیگر کشد و چندصباحی به سیاحت در آن بپردازد. نیز می‌تواند دل از یکی برکند و رخت برگیرد و رحل اقامت در دیگری افکند. اما نمی‌توان شهروند هر دو شهر بود و در یک‌ زمان ساکن هر دو وادی.

ارجاعت می دهم به مقاله ی دین و دنیای رحیم پور ازغدی. وقتی یک نفر بهتر از من جواب داده است. مریضم به مغزم فشار بیاورم. (مثل این که من غیر ِ رحیم پور چیز ِ دیگری نخوانده ام. نه به خدا. این نوشته این جوری شد. وگرنه من یک سال است که پنج تا سخنرانی  هم از او گوش نداده ام و دو تا مقاله از حسن (رحیم پور) نخوانده ام.)

اینان در بهترین حالت می‌شوند استادی یا نویسنده و محققی در عرضِ (اگر نه پایین‌تر از) اساتید و نویسندگان و محققان دیگر آن علم و فقط با تفاوتی در لباس! و این‌که حضرت حجت‌الاسلام دکتر پس از سال‌ها قال‌الصادق و قال‌الباقر خواندن، در دانش‌گاه به تدریس "فلسفه‌ی غرب" می‌پردازد،

مگر قرار است چیزی دیگری بشوند؟ یا مگر انتظار ِ دیگری از این ها داریم؟

راستی پس از این‌همه سال که از اتخاذ چنین رویکرد‌هایی در حوزه می‌گذرد آیا زمان آن نرسیده که این روند مورد یک ارزیابی جامع و دقیق قرار گیرد و مشخص گردد واقعاً تحصیل علوم جدید غربی چه اندازه در توفیق روحانیت و حوزه در امر فهم و تبلیغ دین ـ که رسالت اصلی‌اش است ـ مؤثر بوده و چه سان آن دو را از هدف اصلی دور کرده است؟ چرا سی سال از انقلاب می‌گذرد و ما هنوز که هنوز است داریم از آثار کسی چون شهید مطهری بهره می‌بریم؟ چرا حوزه‌ی علمیه‌ی ما پس از انقلاب ما نتوانسته مطهری‌های دیگر بسازد؟

هر لحظه باید ارزیابی کرد. ارزیابی یک سیستم می بایست یک عمل بطئی و همیشگی باشد. در این که نیست، شکی وجود ندارد. در این که ارزیابی باید کرد پایه ات هستم، ولی برای نتیجه گیری خیلی زود است. کدام تمدنی در دوران جنینی و 31 سال اولش به شکوفایی رسیده است که ما بخواهیم چنین بکنیم؟... اندکی صبر و مهربانی برادر.

آقای حوزه! آقای روحانیت! چرا سی سال است هنوز وقتی از تو سوآل دینی می‌کنیم آدرس کتاب‌ها و سخن‌رانی‌های دهه‌ی چهل و پنجاه مطهری را نشان‌مان می‌دهی؟

لزوما این گونه نیست... باید از تجربه ی بقیه استفاده کرد.. وقتی مبلغ تلاش گر و مجتهدِ کاملی مثل مطهری خیلی از این بحث ها را بهتر از غلظت تلفظ صاد من در الله صمد توضیح داده است، خر کله ام را سق نزده است که همان حرف ها را با بیان گنجشک پرانِ خودم برای جوانِ بیچاره بلغور کنم. که هم حرف مطهری را ضایع کنم و هم جوان را گیج. باید بهینه عمل کرد. این رفرنس دادن به مطهری لزوما کار ِ اشتباهی نیست. می دانم که می دانی در همه ی موارد علمای محترم ماها را به مطهری ارجاع نمی دهند.

مطهری، آیت‌الله مطهری بود نه آیت‌الله دکتر مطهری.

بهشتی، هم آیت الله دکتر بهشتی بود نه آیت الله بهشتی.

می‌توان ادعا کرد کارنامه‌ی این سال‌های این جماعت نه در تبلیغ دین و ساحت تولید علوم دینی توفیق چندانی به دست‌ آورده و نه در عرصه‌ی علوم انسانی‌ای که به‌شان ورود کرده نقش مهمی ایفا کرده است.

اگر در این زمینه تحقیق میدانی انجام داده اید حتما منتشرشان کنید. وگرنه نفس این گونه ادعاها با انصاف و اتقان علمی در تناقض است.

«دکتر» و «پروفسور» در معنای اصلی به کسی اعطا می‌شود که صاحب درجه‌ی اجتهاد در علمی شده است. مجتهد در یک علم یعنی کسی که دایماً، صبح و شام، حاضر است و در آن علم حضور دارد و در دنیای آن علم می‌زید. این زیستن هماره، چونان نفس‌کشیدن است. اگر لحظه‌ای منقطع شود، به موت می‌انجامد. برای همین مجتهد باید دایماً در فضا باشد، آن‌لاین و برخط باشد، بیدار و به‌گوش و به‌هوش باشد، تا جدیدترین اتفاقات و وقایع را بفهمد و دریابد و در گنجینه‌ای که کسب کرده، غور کند و موضعی در قبال آن اخذ کند و در مقام اجتهاد برآید. هر دنیا هم تحرکات و قواعد و قوانین خود را دارد.

در بند بالا هیچ تناقضی بین دکتر و مجتهد نیست. همان طور که یک مجتهد باید در یک علم حضور داشته باشد و مدام باید در آن فضا در تکاپو باشد، دکتر هم چنین است. مثل استاد راهنمای خودم که دکتر است و نه مجتهد. اما کاری کرده است که من شب ها وقتی می خواهم بخوابم برنامه ی سنگین maple را اجرا می کنم تا صبح تنیجه بدهد. کاری که هیچ مجتهدی نمی کند.

نمی‌شود هم حجت‌الاسلام و آیت‌الله علوم دینی بود هم دکتر علوم غیردینی!

چرا؟ به نظرم می شود. لیبرال شده ای برادر؟! (بیخود نیست فرهاد جعفری لینکت کرده است![لبخند])

هر علم، دنیای خود را دارد، آدم خود را می‌خواهد و مکان خود را هم.

پس این هایی که بین رشته ای کار می کنند در لامکان سیر می کنند لابد... آن هم در دنیای امروز که به سمت بین رشته ای شدن می رود این حرف ها کهنه به نظر می رسد.


موفق و سربلند باشی محسن حسام عزیز و عاشق حقیقت

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

«زلزله»؛ کلمه ای است که این روزها در کنار ِ خیلی «چیز»های دیگر واردِ ادبیاتِ ما ایرانی ها شده است. تهرانِ ما این روزها تهدید به زلزله می شود. بیشتر از سوی مذهبی ها و اساتید اخلاق. اولین بار آیت الله خوشوقت نسبتِ به کثرتِ گناه و وقوع زلزله به نماینده ی مردمِ ایران هشدار داد. هشداری که به عنوانِ پیغام برای مردم گفته شد.

بیانِ احتمالِ وقوع ِ زلزله توسطِ رییس جمهور، البته با بیانی سیرتا متفاوت از آن چه که آیت الله ی اخلاق گفته بود، واکنش های متفاوتی در پی داشت. هر چند، بیانِ رییس جمهور به اندازه ی جملاتِ آیت الله خوشوقت مبنی بر وقوع ِ زلزله تنش زا نبود، ولی واکنش های سیاسی و فرهنگی در پی داشت. (چون آیت الله خوشوقت به گناه اشاره کرده بود و رییس جمهور به چیزی دیگر!)

بیرون از متن: [واکنش هایی که افرادِ زیادی را از لانه ی شان بیرون کشید. افرادی که ماه ها فتنه را عرصه ی کشمکش ِ قدرت بین خامنه ای و رفسنجانی می دانستند، عقیده دارند بیانِ احتمالِ زلزله توسطِ رییس جمهور کاری درست نبود. باز خدا را شکر از لانه های شان بیرون آمدند...]

این ها را برای چه نوشتم؛ به من چه ربطی دارد؟

تازه من که تهرانی نیستم... البته انسان هستم... دوست دارم باشم... 

من هم معتقدم بیانش توسطِ رییس جمهور، حتی با سیرتی متفاوت از آن چه استادِ اخلاق گفته بود، کاری صحیح نبود.

اما... اتفاق ِ جالبی در این کشمکش افتاده است...

همه چیز از دیشب آغاز شد. دیشب با علی رحیمی پور، سجاد نوروزی، حیدر نظری و علی (دوست علی رحیمی پور) رفتیم عزاداری. تا این جایش هیچ اتفاق ِ بدی نیافتد. اتفاقا گریه برای فاطمه ی زهرا ثواب هم دارد. سخنرانی مراسم هم بر عهده ی آقای نقویان بود. به نظرم خیلی خوب صحبت نکرد. شاید تحتِ تاثیر جمع قرار گرفت.

ایشان از منبر آمد پایین.

بعدش، سعید حدادیان شروع به مداحی کرد. این هم پدیده ی عجیبی نیست. اتفاقا روضه ی خیلی خوبی خواند که می توانید از اینجا با کلیک راست و باقی قضایا دانلودش کنید. 

منظور ِ من و رفقایم که دیشب با هم در موردش بحث کردیم 20 دقیقه ی آخر فایل ِ صوتی فوق است. جایی که سعید در موردِ تهران می خواند.

آره درست شنیدید در موردِ تهران سخن می گوید. بعدِ تهرانِ علی حاتمی در هزاردستان، خانی آباد من ِ اوی امیرخانی، یوسف آبادِ سینا دادخواه، قصه های اسماعیل فصیح و خیلی های دیگر، این بار نوبت به مداحی رسید.

یک بار دیگر اتفاق را با هم مرور می کنیم:

سعید حدادیان، مداح ِ اهل بیت، شبِ شهادتِ حضرتِ صدیقه طاهره، در مدحِ تهران شعر خواند و تهران را ستایش کرد. او خواند:

« نسیم ِ عشق و رحمت می وزه از شهر ِ تهروون/ برامون اومده مهمون/ یه کاروان مجنون اومده/ لیلی مهمون اومده/ نمی خاد آب و جارو کنی/ نم نم بارون اومده/ زمزم های فاطمیه ذکر ِ لبِ روح ِ خداست/ ای دل ِ عاشق یادت نره/ هر چی داریم از شهداست/... نماز ِ عیدِ فطر ِ شهر ِ تهروون بی نظیره/ دلم آروم می گیره/ الهی تو مصلی/ یک نماز ِ عاشقونه/ برای مردم ِ ما حضرتِ مهدی بخونه/  تهروون شهر ِ صاحبِ زمونه/ هر عاشق اینو می دونه (گریه)/ نگین ِ تهروون رهبرمونه/ اینو هر عاشق می دونه/ تهروون نزدیکِ آسمونه/ اینو هر عاشقی می دونه/ تهروون با مولا مهربونه/ اینو هر عاشقی می دونه... تهروون شهر ِ دلداده ها/ دلداده های علقمه/ تهروون شهر ِ امام زاده ها/ سلاله های زهرا/ تهروون حرم ِ پیر ِ خمینه/ همش مال ِ امام حسینه»

(البته این بخشی از آن چه او خوانده بود می باشد... تازه خواند:«شهرم نور ِ خدا داره/ شور ِ نینوا داره/ تو دلش کربلا داره... »)

نمی دانم این ابیات خوب است یا نه و اساسا مناسبت دارد یا نه؟ البته من هنوز نتوانستم معنی انجامِ هر کاری در جای خودش را یاد بگیرم. اما رسما از این که مدح ِ تهران، برای دوری از بلا خوانده شود خوب است. شاید فردا دیر باشد... می گویند احتمال ِ استجابِ دعای مردم وقتی یک جایی جمعند بیشتر است.

در ثانی مداح باید برای مردم بخواند و در عین ِ حال روح ِ زندگی و امید به جامعه تزریق کند.

فرض کنیم تهران، متکثر ِ از گناه های رنگارنگ باشد. گفتن ِ آن چه دردی را دوا می کند؟ بهتر نیست گامی عملی برداشته شود و همه ی مان از کرده های مان استغفار کنیم. در عین ِ حال فراموش نکنیم تهران پایتختِ ایران است... آن قدرها هم وضعیت خراب نیست که می گویند... مشکلات و گناه ها وجود دارد... این ها قبول... ولی توی همه ی این کوچه پس کوچه ها کلی مرد و زنِ معنوی و مومن هستند.  قرار نیست که این جور چیزها را از روی قیافه ی آدم ها تشخیص بدهیم. یادتان باشد ظاهر و قیافه به هیچ وجه معیار ِ کافی برای شناختن ِ آدم ها نیست. حتی به نظر ِ من، قیافه و ظاهر آدم ها شرطِ کافی هم نیست. چون ممکن است ظاهر ِ هر آدم، منبعثِ از اتفاقاتِ گوناگون باشد. بنابراین من اساسا این داد و بیدادها را خیلی قبول ندارم و معتقدم تهران، شهر ِ آدم های پاک و دل های آمده ی زیادی است... برخلافِ بسیاری از رفقا و مردمی که در روضه ی دیشب بودند، از حرکتِ سعید خوشم آمد. «تهروون رو عشق است.» ضمن ِ این که سعید باز هم در کاری پیشگام شد...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

یادداشتِ امروز درباره ی امر ِ مقدس است. به نظر ِ شما امر ِ مقدس به چه معنایی است و در ادبیات واژگانی ما و همچنین دینی به چه معناست؟! اصالتا چه چیز مقدس است و چه چیز نامقدس؟

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

من سه نکته ی به نظرم خودم مهم خدمت ـ رفقا عرض کنم برای سه روزانه های امروز.

۱. یکی از داستان کوتاه های من در وب سایت لوح چاپ شده است. می توانید به اینجا بروید و آن را مطالعه بفرمایید و اگر دوست داشتید نظرتان را نیز ابراز کنید. نام داستان بلوتوثت را روشن کن است. یک اتفاق مهم ـ دیگر هم برای من رخ داد و آن این که رمانی که برای چاپ به انجمن قلم ایران فرستاده بودم به خاطر گیر ـ محتوایی رد شد. یعنی یک جورایی خلاف خطوط قرمز و مبانی دینی است. آن ها گفتند ما همچین چیزی را نمی توانیم چاپ کنیم. لابد به خاطر ـ بعضی حرف ها. انشالله من تلاشم می کنم که این اثر را بدون ـ سانسور در نشر ـ دیگری چاپ کنم. تا خدا چه بخواهد.

۲. من شنیدم آن چه آقای ا.ح.ن درباره ی چرا نقد چه فرمودند. جواب این مساله هم تقریبا آماده است. ایشان فرموده بودند:

."چه کسی این نویسنده ی محترم را از نقد افکار اندیشوران بزرگ تاریخ منع ساخته؟ شما هم نقد کنید، بنویسید و مثل خیلی های دیگر نقدهایتان را از "البوبر" یا هر که دوست دارید و لازم می بینید چاپ کنید."  

خدمت دوست ـ خوبم عرض کنم به هیچ وجه مساله تا آن جایی که من خبر دارم و دنبال کردم به پوپر یا دیگران بر نمی گردد. مساله ی اصلی چاپ کردن نیست. مساله ی اصلی مفاهمه و جلسات ـ نقد ـ مشترک برای زدودن ـ التقاطی است که می خواهند بر چهره ی دین بنشانند. شرایط ـ زیر را تصور کنید.

"از سال ـ ۶۹ و بعدتر ۷۰ مجله ی کیان راه می افتد. نظرات کارل ریموند پوپر و دیگران در فضای روشن فکری طنین انداز می شود. آرای مکتب لیبرال پروتستان در ابواب ـ مختلف گشوده می شود. افرادی مانند رحیم پور ازغدی که فقط ۲۷ سال دارند (یعنی در محدوده ی سنی جوانی) شروع می کنند به نقد ـ این نظریات. هیچکدام از نقدهای اینان در رسانه های منادی آزادی فکر منتشر نمی شود. شرایطی را در نظر بگیرید که به مدت چند سال شما برای یک نشریه نقد ـ خود را بفرستید و آن ها جواب ندهند.

رحیم پور ۲۱ بار از سروش، ۱۲ بار از کدیور و مجتهد شبستری و چندین بار از سایرین مانند مهاجرانی و دیگران در خواست ـ مناظره می کند ولی آنان نمی پذیرند. کدیور می گوید شخص مناظره کننده را باید خودم انتخاب کنم. خنده دارتر این که یک بار به بهانه ی سرماخوردگی حاضر به مناظره نشد. در حالی که در همان شب در جای دیگری به سخنرانی پرداخت.

سخنرانی آذرماه ۷۹ رحیم پور در دانشگاه صنعتی شریف را با عنوان ترس از نقد شدن بیماری بزرگ روزگار ما را بشنوید. اصلا لینکش اینجا است. دانلودش کنید. "

سخن این نیست که کسی نمی تواند نقد کند. سخن این است که به قول نویسنده سرنوشت آب و سراب را جز گفتگو و مناظره ی رو در رو می توان تشخیص داد. از کجا می شود عیار دانش ـ افراد را می توان سنجید؟ غیر از گفتگوی مستقیم. اتفاقا رحیم پور می گوید:

"آیا در دانشگاه های دنیا این گونه بحث می کنند؟ در دانشگاه ویرجینیا، آکسفورد و جاهای دیگر در غرب که دارند آجر به آجر بنای شان را بالا می برند با منتقد این گونه برخورد می کنند؟ به کسی که خلاف عقیده ی شما حرف بزند می گویند تو بی سوادی، املی، نادانی و ... هستی؟"

نقد رحیم پور به خودمان باز می گردد و نه به غرب. می خواهم بگویم:

"این روش ها نمی گذارد علم در کشورمان به جلو برود. این روش ها حوزه ی ما و دانشگاه ما را به لجن می کشد و ساقط می کند و اگر الان نکند تا ۲۰ سال دیگر خواهد کرد. این روش ها مانع تفکر و اجتهاد است. این روش ها عین تحجر است. تحجر یعنی این که نگذاری سوال شود و حاضر به پاسخ گویی نباشی."

آیا در حوزه ی نظری افراد بابت ـ حرفی که می زنند نباید پاسخگو باشند؟ نباید از آن ها سوال شود چرا این حرف را گفتی؟ از فلان کس که در کیان قلم می زند نباید پرسید چرا می گویی نظریه خمینی در باب ولایت فقیه یک نظریه استبدادی است؟ آیا این فرد بابت این حرفش نباید پاسخگو باشد. کسانی که ده سال قر و غمزه می آیند برای یک مناظره. من اگر جای رحیم پور بودم اولین سرمقاله از کتاب نقد را از این هم تندتر می نوشتم. جالب تر این که:

"بعد از راه اندازی کتاب نقد هیچکدام از آقایان حاضر نشدند بیایند نظراتشان را چاپ کنند. ما از همه شان دعوت کردیم که بیایند نظرتشان را چاپ کنند. برای همه شان دعوت نامه فرستادیم ولی هیچکدام قبول نکردند."

به قول رحیم پور:

"دو پهلو حرف زدن اگر مشکل نظریه را حل نکند، مشکل ـ نظریه پرداز را حل می کند. چرا باید حرف ها در یک ابهام مقدس پوشاند؟ چرا امروز هر گروهی در اتاق خودش مشغول تکرار دگم های خودش است؟ چرا همه ی ما در حوزه ی حکمت گردن کلفتیم؟"

من قبول دارم که

"در غرب قرنهاست ست که کسی فیلوسوفوس- دیکسیت را منشأ احتجاج نمی داند ولی اینجا ما هنوز "قال الفقیه الکبیر" و "قال الولی الفقیه" را با چه تقدّس خشک و بیمغزی بکار می‌بریم. أولو کان الشیطان یدعوهم إلی عذاب السعیر؟"

و البته جملات تان در باب فقه با بی انصافی صورت گرفت. قرن هاست که نظریات فقهی فقها نقد می شود و هیچ رابطه ی مریدی و مردای در فضای عمومی حوزه در فقه و اصول و فلسفه حاکم نیست. از جهت نقد حوزه از دانشگاه جلوتر است. منتها من به آنجا هم گیرهایی دارم که در بخش سوم عارض می شوم.

با این فضایی که من تصویر کردم فکر کنم مشخص شد چه کسانی بر فضای قرون وسطایی دامن می زنند. این بلیه در هر دو گروه است. حال یکی ادعایش را دارد و دیگری ادعایی ندارد. مقایسه نوشته ی ایشان با نثرهای کلاسیک قرون وسطایی بدون شناختن اتمسفری که این سخن در آن منعقد شد، از منتقد ـ دقیقی چون شما بعید بود. چون ایشان فرمودند این نوشته:

." صدهاهزار شبیه آن و آرتیکوله تر از آن در قرون وسطا نوشته شده و امروزه بعض آنها در زمره‌ی آثار کلاسیک اند."

۳. اما بخش سوم بر می گردد به کتاب ـ غیر علمی آقای مکارم شیرازی مرجع تقلید خودم. ایشان سال ۵۰ کتابی نوشتند به نام مشکلات جنسی جوانان. چند روز پیش که داشتم وسایلم را جا به جا می کردم آن را یافتم و باز هم مانند سال های نوجوانی بخش هایی از آن را خواندم. و ناراحت شدم که چرا باید چنین کتاب ـ ضعیف و غیر علمی باید در جامعه منتشر شود. به هیات منصفه های فکری می اندیشیدم که باید در جامعه ی ما در حوزه های مختلف ایجاد شود تا اجازه ی نشر هر اثری را ندهد. هیات منصفه هایی که در آمریکا وجود دارد و به شدت مراقب کیفیت بازار نشر است. نه مثل کشور ما که هر چرندی چاپ می شود و به هیچ روی عیاری برای سنجه ی قدرت علمی و یا هنری آن نیست.

حرف هایی در این کتاب در باره ی خود ارضایی زده شده است که امروز کاملا رد شده است. ضعیفی چشم، سرگردانی، تاثیر بد در روحیه، خمودگی، مشکل هضم، تنگی نفس، حسادت، تغییر اخلاق و ... گزاره های دیگر که همگی امروز بیشتر از آن که مورد توجه باشد خنده دار است. انشالله بیت ایشان و انتشارات مسجد امام علی بن ابیطالب بر این باشد که این کتاب منسوخ با حجم عظیمی از مطالب غیر علمی را جمع آوری کنند تا بیش از این به وجه علمایی آقای مکارم لطمه نخورد. بر آنم که همین نوشته را برای پایگاه اینترنتی ایشان هم بفرستم. کتاب ـ گناهان کبیره ی شهید دستغیب هم پر از همین مطالب غیر علمی در مورد خود ارضایی است. من هم قبول دارم که خود ارضایی حرام شرعی است و دلیل آن را هم می دانم که به این چیزها بر نمی گردد. منتها، این نوشته ها تماما امروز رد شده است و بسیاری از روان شناسان خود ارضایی را توصیه می کنند و در بسیاری از مدارس غرب حتی شیوه ی صحیح آن را آموزش می دهند. که این البته دلایل دیگری دارد.

بی جهت نیست که شاگردان آقای مصباح که از موسسه ی ایشان رفتند به دانشگاه های معتبری چون کالیفورنیای آمریکا و یا مک گیل کانادا و دکتری روان شنانسی گرفتند چنین بی پروا سخن نمی گویند.

شهید مطهری می گوید:

"از اسلام با یک نیرو می شود دفاع کرد و آن علم است با آزادی دادن به افکار مخالف اسلام به شرط مواجهه ی صریح با آن."

با این کلام آقای مطهری، از همه ی علمایی که چنین بی پروا در مورد پدیده ها نظر می دهند می خواهم با دانش وارد شوند. تازه چرا مرجع عزیزم آقای مکارم به این نمی اندیشند که کتابی که ۳۸ سال پیش چاپ شد اکنون نیاز به ویرایش ندارد؟

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

۱. اینترنت خوابگاه تمام ـ عالم و آدم را می گیرد الا بلاگفا. بنابراین اگر جمعه ی مان شنبه شد خیلی گیر نباشید. قول می دهم شنبه را دیگر از دست ندهم. درست است که پیام های کمی گذاشته می شود ولی احساس می کنم همچین بی مخاطب هم نیستم.

۲. این آقا مسعود ما هم نیست. یک قرار مدارهایی داشتیم ولی گویا سرش شلوغ است. انشالله که گعده های ما برقرار باشد.

۳. یکی از بهترین مقالاتی که در عمرم خواندم همین پایینی است. نامی از نویسنده ی آن نمی آورم تا بدون پیش داوری به مطالعه ی آن بپردازید. مدت ها بود که این بخش اسلام و علوم انسانی را فعال نکرده بودم. در راستای فعال سازی این بخش، این مقاله ی بسیار قوی و زیبا را خدمت تان تقدیم می کنم. جالب است بدانید  سر مقاله ی بعدی آن بنده خدایی که این مقاله را نوشت به عنوان بهترین سر مقاله ی سال شناخته شد. (که به علت ـ تخصصی بودن از آوردن آن در این زمینه خودداری می کنم ولی مقاله ای است ها، به نام دین و دنیا. برگزیده ی سال ۷۷ در جشنوراه ی مطبوعات.) یک نوشته آن قدر باید کار درست باشد که در دوران وزارت دکتر مهاجرانی علی رغم مشی فکری او و وزارت خانه اش مورد توجه و حتی تقدیر قرار گریرد. مثل دین و دنیا. حالا شاید یک وقتی آوردمش.

اما پایینی مثل ـ بالایی مورد تقدیر قرار نگرفت. زیرا حرف هایش گزنده، درد ـ دل و سوزناک و ...  بخوانید و لذت ببرید. تقدیم به همه ی آن ها که دلشان برای استدلال لک زده است و مانده اند تا حرف حساب و منطقی و زیبا بشنوند. پس بشنوند:(ایرانیک شده هایش توسط ـ خودم است.)    

  چرا نقد؟!
نقد، با "شک" آغاز می‌شود و منتقد، با بیدارکردن‌ شک، می‌کوشد تا پایه‌های‌ "یقین" را استوار کند. کار او آزادکردن‌ "حقیقت" از بند "جزمیت" است‌ و امروز، بنیادگرایی‌ "لیبرال"، با همان‌ جزمیت‌ بنیادگرایی‌ مارکسیستی‌ (فوندامنتالیزم‌ متعلق‌ به‌ دهه‌های‌ پیشین) سربرافراشته‌ و ساحت‌ تفکر را به‌ تعطیل‌ و تسلیم‌ فرامی‌خواند.
ما در عصر ترجمه‌ و تقلید به سر می‌بریم. کسی‌ "متفکرتر" دانسته‌ می‌شود که‌ "مترجم‌تر" است. جرئت‌ "اجتهاد در برابر غرب"، دوباره‌ به تدریج‌ از ما سلب‌ می‌شود. ما اجازه‌ نخواهیم‌ داشت‌ که‌ در عرض‌ فرهنگ‌ "ترجمه"، بیاندیشیم؛ محکوم‌ شده‌ایم‌ که‌ در طول‌ آن‌ بیندیشیم. اما آیا "تمدن‌سازی" بدون‌ برخورد انتقادی‌ با "تفکر ترجمه‌ای" و با زبان‌ مبدء (غرب)، امکان‌ دارد؟!
امروز "ترجمه"، در علوم‌ سیاسی، اقتصاد، حقوق‌ و حتی‌ ادبیات‌ و الهیات، "تابو"های‌ بسیاری‌ تراشیده‌ است‌ که‌ حتی‌ نگاه‌ انتقادی‌ به‌ آنان، جزء محرمات‌ عصر جدید درآمده‌ است. یک‌ رفرنس‌ معنعن‌ (با سلسله‌‌ی‌ سندی‌ هرچه‌ غربی‌تر)، کار هزار اندیشه‌‌ی‌ اجتهادی‌ را می‌کند. هم‌ اعتباری، بیش‌ دارد و هم‌ خلل‌ برنمی‌دارد؛ زیرا "استاد فرموده"1 را نمی‌توان‌ به‌ زیر مهمیز سؤ‌ال‌ کشید!
تألیفات‌ جامعه‌شناسان، متألهان، متکلمان‌ و حقوقدانان‌ و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در این‌جا بدل‌ به‌ متون‌ مقدس‌ شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ ما و محافل‌ آکادمیک‌ شرق، فکرکردن‌ را کنار گذارده‌اند؛ زیرا ترجمه‌ (اغلب‌ با ارجاع‌ و در سایر موارد، بدون‌ رفرنس) ما را از زحمت‌ تفکر، راحت‌ کرده‌ است.
"تحجر جدید"، همانا "تجدد" است‌ که‌ به‌ اندازه‌‌ی‌ تحجر قدیم‌ یا بیشتر، راه‌ "اجتهاد" را سد‌ کرده ‌است. اگر تحجر قدیم، راه‌ را بر "اجتهاد" نمی‌بست، تجدد، میدان‌ نمی‌یافت؛ و امروز که‌ میدان‌ یافته، تفکر انتقادی‌ و "اجتهاد در برابر غرب"، کاری‌ بس‌ خطرناک‌ و در معرض‌ توهین‌ و فشار می‌باشد.
نوگرایی‌ براساس‌ آنچه‌ غرب، "نو" می‌خواند، چنان‌ حالت‌ ارتدوکسی‌ و جمود به خود گرفته‌ است‌ که‌ رابطه‌‌ی‌ ما (برخی‌ از ما) با "روند ترجمه"، از رابطه‌‌ی‌ "معلم‌- شاگرد" نیز تنزل‌ کرده‌ و به‌ رابطه‌‌ی‌ "مرشد- مرید"، بدل‌ شده‌ است. حتی‌ انسان‌های‌ با استعداد که‌ قادر به‌ جریان‌ دادن‌ "گفتمان"های‌ جدید در محافل‌ روشنفکری‌ ما می‌شوند، همه‌‌ی‌ استعداد خود را در "تقلید" هر چه‌ شبیه‌تر با نسخه‌‌ی‌ اصل، مصروف‌ می‌دارند و خطوط‌ قرمز! را قرمزتر می‌کنند.
کمیته‌های‌ نظارتی‌ بداخلاق، تنگ‌چشم‌ و خودجوشی! تشکیل‌ شده‌ است‌ که‌ با غربالی‌ ریزبافت، همه‌‌ی‌ آنچه‌ را برخلاف‌ آیات‌ مقدس‌ عصر جدید غرب، در معدود نشریات‌ دینی‌ منتشر می‌شود، بیخته‌ و "روحیه‌‌ی‌ اجتهاد" را سرکوب‌ و استهزاء می‌کند که: "علمی‌ نیست"! "به‌ متون‌ خارجی، ارجاع‌ نداده‌ است"، "لحن‌ ایدئولوژیک‌ دارد" و...
این‌ کمیته‌ها در برخی‌ محافل‌ دانشگاهی‌ و مطبوعاتی، چنان‌ بسته عمل‌ می‌کنند که‌ به جز وفاداری‌ بی‌قید و شرط‌ به‌ آنچه‌ در زبانی‌ خاص، معمول‌ است، چیزی‌ را نمی‌پذیرند و اگر معیار یک‌ داوری‌ ایدئولوژیک، همانا قضاوت‌ جانبدار و به‌ دور از انصاف‌ باشد، علیرغم‌ مخالفت‌ ایشان‌ با ایدئولوژی، از قضا ایدئولوژیک‌ترین‌ لحن‌ را در نگاشته‌های‌ همینان باید سراغ‌ گرفت.
در این‌ سال‌های‌ اخیر، بسیار دقیق‌ شده‌ایم‌ که‌ آیا فضای‌ روشنفکری‌ ما "اجازه‌‌ی‌ اجتهاد" می‌دهد و توان‌ یا تحمل‌ چالش‌ با اساتید غربی‌ خود را دارد؟! آیا در دورانی‌ که‌ کدهای‌ مارکسیستی‌ در فضای‌ روشنفکری‌ حاکم‌ بود و امروز که‌ دوباره‌ بسان‌ صدر مشروطه، جزم‌های‌ لیبرالی‌ (لیبرالیسم‌ قرن‌ هجدهمی) در این‌ اتمسفر، سیطره‌ یافته، آیا رخصت‌ حرکت‌ برخلاف‌ جریان‌ غالب‌ را به‌ کسی‌ یا نشریه‌ای‌ داده‌ یا می‌دهند؟ مأیوسانه‌ باید گفت: حاشا.
روزی‌ امثال‌ شریعتی‌ و آل‌احمد در برابر "پدرخواندگان‌ عالم‌ روشنفکری" (من‌ تعبیر "مافیای‌ روشنفکری" را دوست‌ ندارم)، قیام‌ کردند اما تا هم‌ امروز نیز به‌ قبر ایشان، سنگ‌ می‌زنند که‌ چرا سنت‌های‌ جاری‌ روشنفکری‌ و سیطره‌‌ی لیبرالی‌ حاکم‌ بر آن‌ را زیر سؤ‌ال‌ بردند؟!
آری،‌ عصر تیرگی‌ جدید، باز منتظر یا محتاج "عصر روشنگری" دیگری‌ است‌ تا سنت‌های‌ فسیل‌ شده‌‌ی‌ سده‌های‌ اخیر را در هم ‌بشکند و بگذارد صدای‌ بلبلان‌ نوخاسته‌‌ی‌ عصر جدید اسلامی‌ نیز لابه‌‌لای‌ نعره‌‌ی‌ دایناسورهای‌ "تمدن‌ پیر مغرب‌ زمین" شنیده‌ شود.
تئوری‌های‌ جدید در غرب، به‌جای‌ (و بسان) مابعدالطبیعه‌‌ی‌ کلیسایی، در نقدناپذیری‌ نشسته‌اندDogma).)  "قال‌البوبر" و قال‌ "الهیدجر" در ردیف‌ "قال‌الله" نشسته ‌است. دیگر با متواترات‌ روشنفکری‌ نمی‌توان‌ چانه‌ زد. ذهن‌ ما پر شده‌ است‌ از سمعیات‌ غیرمدلل‌ که‌ در خواب‌ هم‌ نباید به‌ آنان‌ شک‌ کرد. ما علی‌الدوام، "متأثر"یم‌ و معلوم‌ نیست‌ که‌ پس‌ چه‌ وقت، باید "مؤ‌ثر" بود؟
در اثر فرهنگ‌ ترجمه، زبانی‌ سرشار از منقولات‌ تعبدی، تحت‌تأثیر مستمر‌ متفکران‌ غرب‌ پیدا کرده‌ایم. "انگیزایسیونِ" روشنفکری‌ غرب با وسواسی‌ هزار بار شدیدتر و موهن‌تر، مراقب‌ فکرکردن‌ ماست. هر کس‌ به‌ این‌ مقدسات، کفر ورزد یا مرتد‌ شود، به‌ صلیب‌ کشیده‌ خواهد شد. (توتالیتریزم‌ فرهنگ‌ مسلط؟!)
آورندگان‌ شرمنده‌‌ی‌ پیام‌ مغرب‌ زمین، به‌ برکت‌ رسانه‌های‌ جهانی‌ غرب، در عالم‌ فرهنگ چنان‌ "حکومت‌ نظامی"‌ ایجاد کرده‌اند که‌ انتقاد از یک‌ عالِم‌ علوم‌ اجتماعی‌ غرب‌ یا از یک‌ فیلسوف‌ تحلیل‌ زبانی‌ یا یک‌ کشیش‌ متجدد انگلیسی، از انکار خدا و اخلاق‌ و حقیقت‌ در "عصر اعتقاد" صدبار خطیرتر شده‌ است؛ گرچه‌ آن‌ انکارها، امروز مجازترین‌ انکارهایند.
آیا مؤ‌لف‌ "نقد خردناب"- ایمانوئل‌ کانت‌- هرگز گمان‌ می‌کرد که‌ با این‌ کتاب، بنیاد یکی‌ از جزمی‌ترین‌ "اصول‌ عقاید" را در طول‌ تاریخ‌ گذارده‌ است؟! امروز، ساده‌ترین‌ حرف‌های‌ غربی‌ را در ابهامی‌ مقدس‌ می‌پوشانند و حقّ‌ داوری‌ را از خواننده‌‌ی‌ جهان‌ سومی! سلب‌ می‌کنند.
امروز، بسیار شده‌ایم‌ کسانی‌که‌ می‌نویسیم‌، بی‌آنکه‌ دلالات‌ واقعی‌ آنچه‌ را می‌نویسیم، در نظر داشته‌ باشیم. افکار خود را فکر نمی‌کنیم. خود، حرف‌ می‌زنیم‌ اما حرف‌های‌ خود را نمی‌زنیم. ما فکر نمی‌کنیم. ما فکر می‌شویم!
خواهیم‌ دید که‌ به‌تدریج‌ در جنب‌ توده‌‌ی‌ تفکرات‌ و مکالمات‌ ترجمه‌ای، تدریس‌ نظریه‌های‌ جدید- به‌ محض‌ آن‌که‌ غربی‌ نباشند- در فرهنگ‌ جامعه‌‌ی‌ علمی‌ ما ممنوع‌ خواهد شد و صاحبان‌ اصلی‌ و غربی‌ افکار، اختیار نشر نظریات‌ خود را به‌ مباشران‌ بومی‌ تفویض‌ می‌کنند تا رعایای‌ عصر جدید، کار را به‌ مراتب‌ عادی‌تر و موجه‌تر ادامه‌ دهند.

‌چرا نقد ملتزم؟!
در دورانی‌ که‌ این‌ متن‌ نگاشته‌ می‌شود، فضایی‌ بر بخشی‌ از محافل‌ علمی، حکومت‌ می‌کند که‌ غیرت‌ نسبت‌ به‌ "حقیقت" را نمی‌پسندد. گمان‌ می‌شود- و این‌ گمان‌ رواج‌ دارد- که‌ آنچه‌ در آن‌ به سر می‌بریم، یک‌ بازی‌ است و مثل‌ هر بازی‌ دیگری، قواعدی‌ دارد. این‌ تفنن، برای‌ آنان‌ که‌ از راه‌ تفکر و تألیف‌ و ترجمه‌ و مناظره، ارتزاق‌ می‌کنند، از خود "حقیقت" جدی‌تر شده‌ است. آنچه‌ اصالت‌ یافته، خود "گفت‌ و شنود" است. سرنوشت‌ آب‌ و سراب‌ یا حق‌ و باطل، مهم‌ نیست. بهتر است‌ بازی‌ ادامه‌ یابد. خاصه‌ که‌ دگم‌های‌ اپیستمولوژی‌ جدید به‌ ما آموخته‌ که‌ دیگر حق‌ و باطلی، معلوم‌ و اساساً‌ مطرح‌ نیست. اما "معیشت" و "وجاهت"، واقعیتی‌ تمام‌عیار است‌ که‌ مقتضیات‌ آن‌ باید لزوماً‌ مراعات‌ شود!
باید چیزهایی‌ ترجمه‌ شود. عده‌ای‌ به‌ موافقت‌ و عده‌ای‌ به‌ مخالفت، کنفرانس‌ بدهند، چیز بنویسند، نشریاتی‌ منتشر شود، حق‌التألیف‌ها و دستمزدهایی‌ بر اساس‌ جدول‌ وزارتخانه‌ها مبادله‌ شود، محافل‌ موافق، درباره‌‌ی‌ آن غلو‌ کنند و محافل‌ مخالف، آن‌ را به‌ سطحیت‌ و بی‌سوادی‌ متهم‌ کنند و... تا یک‌ بازی‌ تمام‌ عیار جمعی، گرم‌ شود و عده‌ای‌ را سرگرم، گروهی‌ را مشهور و زندگی‌ عده‌ای‌ دیگر را تأمین‌ کند. این‌ها همه، خصایص‌ تفکر غیرمتعهدانه‌ است. "حقیقت" به مثابه‌‌‌ ماده‌ای‌ برای‌ گفت‌وگو! و البته‌ معیشت. برخلاف‌ "تفکر ملتزم"، که‌ به‌ "حقیقت" به‌ مثابه‌‌‌ "مرکزی‌ برای‌ زندگی" می‌نگرد.
در این‌ نگره، "علمی‌بودن"، "بی‌تفاوت" بودن‌ است. درجه‌‌ی‌ علمیت، به‌ درجه‌‌ی‌ بی‌طرف‌ماندن‌ است. ولی‌ ما می‌گوییم‌ "علمی‌بودن" یعنی‌ منصف‌ بودن‌ و دقیق‌بودن‌ در اسنادها و استنادها. "بی‌موضع‌ بودن"، در هیچ‌کجای‌ تعریف‌ "علمی‌بودن" وجود ندارد.
هیچ‌ جریان‌ اجتماعی‌ و حتی‌ فلسفی‌ مثبت‌ یا منفی در تاریخ، به‌ دست‌ بی‌طرف‌ها پای‌ نگرفته‌ است. برای‌ "فضلای‌ حرفه‌ای"، که‌ حرفه‌شان‌ "فاضل‌بودن" است، شؤونات‌ خودشان‌ در کانون‌ اهمیت‌ است‌ و نه‌ شأن‌ دین‌ خدا و حقیقت‌ بزرگ‌ زندگی‌ بشری.
در برابر این‌ جماعت‌ کثیر، فاضلان‌ حساس‌ و دردمند و موضع‌گیر قرار دارند که‌ عافیت‌ و ایمنی‌ آکادمی‌ را رها کرده‌ و تن‌ به‌ گرداب‌ می‌سپارند و خطاب‌ به‌ فاضلانی‌ که‌ جهت‌ ندارند، "درد" ندارند و فقط‌ فضل‌ دارند، استدلال‌ می‌کنند که: تفکر، تفکر ارادی‌ و عمیق، اتفاقاً‌ از جایی‌ شروع‌ می‌شود که‌ آرمانی‌ هست. پس‌ تفکر بدون‌ غرض‌ نداریم. باید غرض‌ها را دسته‌بندی‌ و ارزیابی‌ کرد. غرض‌های‌ متعالی‌ از قبیل‌ "کشف‌ حقیقت" و سپس‌ "دفاع‌ سرسختانه" از آن؛ و اغراض‌ سافل، از قبیل‌ "جاه‌خواهی‌ علمی" و "اشتغال‌ ذهنی" و "گسترش‌ معیشت".
پس‌ منصف‌ بودن، نباید با بی‌طرف‌ بودن، مشتبه‌ شود. شورمندی‌ و آرمانداری، ضد ارزش‌ نیست. ما نباید همه‌‌ی‌ نیروی‌ خود را- نیروی‌ فردی‌ و نیروی‌ تاریخی‌ جامعه‌ را- صرف‌ اظهار فضل‌ کنیم. در برابر انحرافات‌ واقعی، نباید سکوت‌ کرد. سکوت، نوعی‌ موضع‌گیری‌ است. سکوت‌ می‌تواند به منزله‌‌ی‌ دروغ، تلقی‌ شود. سکوت‌ در برابر مسؤولیت، به‌ مسؤولیت‌ در برابر سکوت‌ منجر خواهد شد. اندیشمندانی‌ که‌ می‌ترسند که‌ اگر نظر قاطع‌(مستدل‌ اما قاطع‌ و روشن بدهند و با بدعت‌ و خرافات‌ (هر دو) درافتند، ممکن‌ است‌ که‌ فضل‌ ایشان‌ لَک‌ بردارد و علمیت‌ ایشان‌ رقیق‌ به‌ نظر آید، ملتفت‌ باشند که‌ (خود بدانند یا ندانند) در "طرح‌ جامع" دیگران‌ قرارگرفته‌ و ساحل‌ خود را گم‌ می‌کنند و هر بادی‌ که‌ در بادبانشان‌ خواهد افتاد، از این‌ سوی، بدان‌ سویشان‌ خواهد غلتاند و آنچه‌ به‌ قصد اظهار فضل‌ و برای‌ فتح‌ چشم‌ها و گوش‌ها و زبان‌ها نوشته‌ می‌شود با آنچه‌ بوی‌ صداقت‌ می‌دهد و به‌ دل‌ها سرازیر می‌شود و برای‌ حل‌ مسائل‌ واقعی‌ مخاطب‌ بشری‌ نگاشته‌ می‌شود، تفاوت‌ دارد؛ و این‌ تفاوت‌ را، حتی‌ خواننده‌‌ی‌ عامی‌ متوجه‌ است.
اگر "کتمان‌ ما أنزل‌ الله" شود و اگر یک‌ متفکر دینی‌ در برابر بدعت‌های‌ قدیم‌ و خرافات‌ جدید، تماوش‌ و تماوت‌ کند، فَلیتبوء مقعده‌ فی‌النار. آری، خیلی‌ زود، دیر می‌شود و آنان که‌ حقایق‌ الهی‌ را فدای‌ یک‌ تار موی‌ خود کردند، در زبان‌ پیام‌آوران‌ خداوند، نفرین‌ شدگانند. "وجیه ‌بودن"، خوب‌ است‌ اما اصیل‌ نیست.
می‌دانیم‌ که‌ امروز، باد در جهت‌ عکس‌ حرکت‌ "منتقد" می‌وزد و پیشروی‌ سخت‌ است. منتقد اصلاح‌طلب، با ملامت‌ ملامتگران، سینه‌ به‌ سینه‌ است‌، ولی‌ طاقت‌ باید. باد نیز تغییر جهت‌ خواهد داد. صبر لازم‌ است‌ اما "صبری‌ فعال" نه‌ "صبر منفعل".
چنانچه‌ روزی‌ روزگاری از "ادبیات‌ ملتزم" و "هنر ملتزم" می‌گفتند، امروز باید از "نقد ملتزم" نیز گفت. نقد اجزاء، در شرایطی‌ که‌ یک‌ کلیت‌ غلط‌ و یک‌ چگونگی‌ عام‌ رو به‌ خطا در فضای‌ فرهنگی‌ کشور وجود دارد، "نقد متفنن" است. نقد به‌ قصد خودنمایی‌ نیز، به‌ اندازه‌‌ی‌ "نظریه‌پردازی‌ غیرملتزم" در ردیف‌ تفریحات‌ سالم! و مربوط‌ به‌ اوقات‌ فراغت‌ خواهد بود نه‌ یک‌ رسالت‌ اجتماعی.
اگر فعالیت‌ فرهنگی، تبدیل‌ به‌ مؤ‌سسه‌ انتفاعی شود، ما تاجر هستیم‌ به‌ جای‌ آن‌که‌ عالِم‌ باشیم. به هوش‌ باشیم‌ که‌ "مرزهای‌ خلوص‌ فکر" با پرتاب‌ ایده‌های‌ خود به‌ جلو، تعیین‌ می‌شود. پرتابی‌ آرش‌وار که‌ در آن، تیر از چله و جان‌ از غلاف‌، توأمان‌ برآید. زیرا پیام‌ فرهنگی مثبت‌ یا منفی، به زودی در جامعه تبدیل‌ به‌ نیرو می‌گردد و زمام‌ جامعه‌ را این‌ سوی‌ و آن‌ سوی‌ می‌کند. باید دقیق‌ بود که‌ (علاوه‌ بر معنای‌ لغوی‌ و وضعی)، راستای‌ تأثیر و معنای‌ اجتماعی‌ هر حرف، کدام‌ است؛‌ زیرا هر پیام، خواستار "پذیرش‌ و باورداشت" است‌ و در دورانی‌ که‌ "اصل‌ حقیقت" انکارمی‌شود، اشتغال‌ به‌ خاتم‌کاری‌ "حواشی‌ حقیقت"، کاری‌ غیرمسؤولانه‌ و بی‌توجیه‌ است.
من‌ می‌دانم‌ که‌ امروز و هر روز، خرمن‌ امتیازات‌ و افتخارات‌ را به پای‌ افراد بی‌طرف‌ و بی‌ضرر می‌ریزند و به‌ اهل‌ فضل‌ هم‌ توصیه‌ نمی‌کنم‌ که‌ نابردبار، تنگ‌ افق‌ و تجاوز پیشه‌ باشند. می‌گوییم‌ که‌ "نقد ملتزم"، راست‌ فتنه‌انگیز است‌ اما امروز، راست‌ فتنه‌انگیز از دروغ‌ مصلحت‌آمیز، بالاتر است.
در دورانی‌ که‌ بضاعت‌ یا جرأت‌ نقد "غرب" را ندارند، مردان‌ و زنانی‌ فرهیخته‌ و دقیق‌ باید، تا به‌ این‌ مجاهدت‌ علمی‌ برخیزند و با شک‌ در داده‌های‌ انبوه، خواب‌ ذهنی‌ جامعه‌‌ی‌ علمی‌ کشور را برآشوبند. گرچه‌ منتقد جد‌ی، همواره‌ تنهاست‌ و کمترین‌ توطئه‌ای‌ که‌ او را هدف‌ خواهد گرفت، توطئه‌‌ی‌ "سلب‌ اعتبار" است. به‌خصوص‌ که‌ می‌بینیم‌ مکتوبات‌ آقای‌ "ماکیاولی"، کتاب‌ بالینی‌ عده‌ای‌ از ما شده‌ و اخلاقیات‌ ایلی، به‌ طبقه‌بندی‌های‌ جدیدی‌ در ساحت‌ فرهنگی‌ جامعه‌ انجامیده‌ است.
اینک‌، بسیاری می‌خواهند همه‌چیز به‌ سرگرمی‌ و تفریح، کاهش‌ یابد و هیچ‌کس‌ جد‌ی‌ نباشد، اما آفرینش‌ بی‌آرمان، تحقیق‌ و تألیف‌ بی‌هدف‌ و نیز نقد بی‌سمت‌ و سو، هرچند فنی‌ و هرچند سنگین‌ از ارجاعات‌ غلاظ‌ و شداد، اما کاری‌ غیرمتعالی‌ است‌ و عقل‌ و ایمان‌ را خشک‌ می‌کند. در چاه‌ خشک، اگر صد دلو هم‌ بیندازیم، جز سنگ‌ بالا نمی‌آید.
در میان‌ اهل‌ علم، امثال‌ مطهری‌ و بهشتی‌ و باهنر، اگر وارد عرصه‌‌ی‌ نبرد نظری‌ نمی‌شدند و اگر "فاضل‌ حرفه‌ای" می‌ماندند، چیزی‌ در حد‌ بسیاران‌ بودند. علامه‌ طباطبایی(رض) چرا آستین‌ بالا زد و وضع‌ گرفت؟! از مردان‌ خدا بگذریم.
حتی‌ متفکر پیچیده‌ای‌ چون‌ سارتر (اگزیستانسیالیست‌ ملحد)، وقتی‌ مجله‌اش‌ (Lets Temps Modernes) را راه‌انداخت‌ (1945)، اعلامیه‌ای‌ داد و نوشت: "وقتی‌ یک‌ نویسنده، قلم‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و شناخته‌ شد، به‌ محض‌ آن‌که‌ در مورد مسئله‌ی‌ معینی‌ سکوت‌ کند، همه‌‌ی‌ خوانندگان، حق‌ دارند یقه‌اش‌ را بگیرند که‌ چرا سکوت‌ کردی؟!"
آری‌ به‌ راحتی‌ می‌توان‌ با تصنع‌ لفظی، مطالب‌ ساده‌ را گنگ‌ و مغلق‌ ساخت‌ تا عامه‌ فهم‌ نباشد و مضامین‌ را از کتاب‌ها به‌ دفترها و از دفترها به‌ کتاب‌ها کاسه‌ به‌ کاسه‌ کرد ولی‌ مخاطب‌ شما دیر یا زود متوجه‌ ماجرا خواهد شد که‌ چه‌ کسانی‌ خواندند و نوشتند تا گذران‌ زندگی‌ و کسب‌ وجاهت‌ کنند و چه‌ کسانی‌ ادای‌ رسالت‌ کردند و سوختند تا تاریکی‌ها را عقب‌ زنند و ذهن‌های‌ خاموش‌ را برافروزند و در برابر بدعت‌ها بایستند؟!
ناقد ملتزم‌ نیز می‌تواند نظاره‌کنان، تفاضل‌ کند اما زبان‌ حال‌ او این‌ است‌ که: "من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ انسان باید عکس‌العمل‌ نشان‌ دهم‌، وگرنه‌ انسانیت‌ من، مشکوک‌ خواهد شد؛ زیرا کلمات، معنی‌ دارند و من‌ نیز شعور دارم. بنابراین‌ طبیعی‌ است‌ که‌ حس‌ وظیفه‌ در من‌ بیدار شود؛ و بیدار می‌شود اگر من‌ بگذارم‌ و اگر مطامع‌ غیر متعالی، مانع‌ نشوند."
هر کلامی‌ و حتی‌ فکری، هویتی‌ و مآلی‌ دارد و این‌ مآل اگر الهی‌ نباشد، حتماً‌ شیطانی‌ است. فاضل‌ بی‌درد و بی‌مسئله‌ و غایب‌ از صحنه که‌ جز در ازای‌ "ما به ازای‌ شخصی" (حق‌الزحمه‌ یا تشویق‌ محافل)، حاضر- بلکه‌ قادر- به‌ فکرکردن‌ و نوشتن‌ نیست‌ و نه‌ هرگز برای‌ اصول، رنج‌ نوشتن‌ می‌برد و نه‌ در راه‌ دفاع‌ از "حقیقت"، اِحرام‌ تفکر می‌بندد، هیچ‌ مسئله‌‌ی‌ تازه‌‌ی‌ علمی‌ را نیز حل‌ نخواهد کرد. زیرا مسئله‌ها را متفکران‌ دردمندند که‌ حل‌ می‌کنند و تا بوده، چنین‌ بوده‌ است. آنان‌ که تا ذائقه‌‌ی‌ مستعمین‌ را محک‌ نزنند، لَب‌ تَر نمی‌کنند و همه‌ چیزشان‌ بر مدار محاسبات‌ می‌چرخد، تاجران‌ عالم‌ "اندیشه"اند.2 اما می‌دانم‌ آنچه‌ گفته‌ آمد، "خلاف‌ آمدی" در اوضاع‌ تلقی‌ می‌شود و به‌ رسته‌‌ی‌ "عصبیت"، ملحق‌ می‌گردد.

‌چرا کتاب‌ نقد؟!
تفاوتی‌ است‌ میان‌ چاقوی‌ جر‌احی‌ و ساتور قصابی. طرفین‌ یک‌ نقد، هر دو باید ملتفت‌ این‌ تفاوت‌ باشند. انتقاد، هرچه‌ هم‌ رادیکال‌ و ریشه‌ای، باید از نوع‌ اول‌ باشد... احساس‌ کردیم‌ که‌ محافل‌ مطبوعاتی‌ ما احتیاج‌ به‌ هیئت‌های‌ منصفه‌‌ی‌ فکری‌ نیز دارند. جایی‌ که‌ در آن، بر روی‌ عبارات، ذره‌بین‌ بگذارند و از نظر فلسفی‌- نه‌ حقوقی‌- به‌ مداقه‌ بر روی‌ مدلول‌ و نیز دلایل‌ آنچه‌ به‌ جامعه‌ عرضه‌ می‌شود، بپردازند.
این کار باعث‌ نوعی‌ "مشروطیت" در نظریه‌پردازی‌ می‌شود و همه، احساس‌ خواهند کرد که‌ تنها مطالعه‌ نمی‌کنند، بلکه‌ مطالعه‌ نیز می‌شوند. بنابراین، همه‌‌ی‌ حرف‌ها زده‌ می‌شوند اما مشروط. مشروط‌ به‌ آن‌که‌ در برابر نقد، تاب‌ بیاورند و این‌ "مشروطیت"، قانون‌ یک‌ مباحثه‌‌ی‌ علمی‌ است.
نقد، همچنین با بازجویی‌ و تفتیش، متفاوت‌ است‌ و نباید چنین‌ تلقی‌ نیز از آن‌ شود. اما در عین‌ حال، بالاخره افکار را، اشخاص‌ هستند که‌ نشر می‌دهند و نقد "فکر"، مآلاً‌ متضمن‌ نقد "فرد" نیز خواهد شد. برای‌ فهم‌ یک‌ سخن باید "من‌ قال" را از "ما قال" تفکیک‌ کرد اما در مقام‌ نقد، تعرض‌ به‌ فکر، حتی‌ بدون‌ قصد ناقد، تعرض‌ به‌ "ناشر فکر" نیز محسوب‌ می‌شود. این‌ جنبه، خاص‌ طبیعت‌ "نقد" است‌ زیرا "مطلب"، کالبدی‌ است‌ که‌ باید تشریح‌ شود و اگر در حین‌ تشریح، مقداری‌ چرکابه‌ یا خون نشت‌ کند، نباید جر‌اح‌ را جلاد نامید.
مضافاً‌ این‌که‌ نحوه‌‌ی‌ اعمال‌ هر کس، به‌ نحوه‌‌ی‌ افکار او آغشته‌ است. نمی‌توان‌ به‌کلی‌ بند ناف‌ یک‌ نظریه‌ را از صاحب‌ آن‌ برید. جدا از اختیارات‌ ما، بخشی‌ از تحلیل‌ "صاحب‌ نظریه"، مندرج‌ در تحلیل‌ خود نظریه‌ خواهد بود و نمی‌توان‌ خواننده‌ را از غور در ضمیر یک‌ نظریه، منع‌ کرد. به‌خصوص‌ که‌ وقتی‌ مقدماتِ‌ یک‌ قضاوت‌ فراهم‌ شود، تکوین‌ آن‌ قضاوت، قطعی‌ و لابد‌ی‌ خواهد بود؛ و از جمله، بدین‌ علت‌ است‌ که‌ همواره‌ یکی‌ از واژه‌های‌ نیرومند و تحریک‌کننده، واژه‌‌ی‌ "نقد" بوده‌ است.
ما می‌کوشیم‌ با گشودن‌ باب‌ "نقد"، زمینه‌های‌ اندیشیدن‌ را فراهم‌ کنیم. کار ما این‌ است‌ که‌ بنویسیم‌ و سؤ‌ال‌ ایجاد کنیم‌؛ زیرا مطمئنیم‌ که‌ سؤ‌ال‌های‌ موجود در یک‌ جامعه، کماً‌ و کیفاً، در باروری‌  و تعیین‌ سطح‌ فرهنگ‌ آن‌ جامعه، به‌ جِد موثر است‌ و این‌جاست‌ که‌ "تعقل"، جای‌ "عاطفه" را و "تعلیم"، جای‌ "تبلیغ" را تنگ‌ خواهد کرد و نویسندگان‌ و گویندگان‌ و مد‌عیان‌ حرف‌ تازه‌ را، عملاً‌ به‌ دقت‌ در گفتار و نوشتار، توصیه‌ بلکه‌ مجبور می‌کند.
کش‌مکش‌ تقریباً‌ مداومی‌ که‌ در عالم‌ بحث، وجود دارد، باید قانون‌مند و منضبط‌ باشد و هر کس‌ سخنی‌ می‌گوید، با صداقت‌ و صراحت، پای‌ آنچه‌ گفته‌ است، بایستد و به‌ منتقدین‌ پاسخ‌ دهد. یا دفاع‌ کند؛ بدون‌ تعصب؛ و یا عذر بخواهد؛ بدون‌ تکبر.
شجاعت‌ در پذیرش‌ خطا، شجاعتی‌ انسانی‌ و قابل‌ تحسین‌ است‌ و از کمتر محققی‌ مشاهده‌ می‌شود که‌ با عباراتی‌ سلیس‌ بگوید: "خطا کردم". زیرا به‌ زبان‌ آوردن‌ این‌ عبارت، به‌ مقدار معتنابهی‌ "کرامت‌ انسانی" منوط‌ است‌ که‌ به‌ دست‌ آوردن‌ آن، کار همه‌‌ی‌ ما نیست. به‌ویژه‌ که‌ شایعه‌ای‌ بر سر زبان‌ها است‌ که‌ می‌گوید: "خطا"، از جمله‌ مایملک‌ خصوصی‌ هر کسی‌ است‌ که‌ باید پنهانش‌ کرد!
پس‌ بی‌دلیل‌ نیست‌ که‌ "فرهنگ‌ نقدپذیری" در میان‌ نخبگان‌ و اهل‌ فضل، کمتر از هر صنف‌ دیگری‌ است. نقد را فحش‌ می‌پندارند، حال‌ آن‌که‌ نقد، "خدمت" است. البته‌ طبیعی‌ است‌ که‌ هتاکان،‌ هتک‌ می‌شوند ولی‌ نقادان، مستحق‌ چیزی‌ بیش‌ از "نقد" نیستند.
نقادی، خصومت‌ با شخص‌ نیست. "هو و جنجال" یا نفرت‌پراکنی‌ با اغراض‌ فردی‌ یا صنفی‌ نیست. آرمان‌ ما، تشدید "دقت‌ شنیداری‌ و گفتاری" جامعه‌ در ساحت‌ تفکر است‌ تا گوینده‌‌ی‌ یک‌ حرف‌ و نویسنده‌‌ی‌ یک‌ دعوی‌ مهم‌ نظری، نسبت‌ به‌ آنچه‌ می‌گوید و می‌نویسد، احساس‌ مسؤولیت‌ کند. نه‌ آن‌که‌ سنگی‌ بپراند و پی‌ کار خویش‌ رود و حتی‌ به‌ فرهنگی‌ترین‌ لوازم‌ گفته‌ها و کرده‌های‌ خویش‌ نیز ملتزم‌ نباشد و خود را به‌ محض‌ آن‌که‌ هدف‌ اعتراض‌ و انتقاد مستدل‌ قرار گیرد، در پرده‌‌ی‌ قدس‌ بپیچد.
در میزان‌ "نقد"، صاحب‌ یک‌ نظر نمی‌تواند از نظر خویش، فاصله‌ گیرد و نسبت‌ خود با آن‌ را انکار کند. نَفَس‌ به‌ گنجایش‌ سینه، باید کشید. حرفی‌ را نباید زد که‌ نمی‌توان‌ به‌ آن‌ تن‌ داد... "نقد"، انفعال‌ نیز نیست. مبارزه‌ با کلی‌گویی‌های‌ دبستانی‌ و دفاع‌ از شعور خوانندگان‌ است. "ناقد"، خواننده‌ای‌ است‌ که‌ شعور بیش‌ از حد! نشان‌ می‌دهد...

پی‌نوشت‌ها:
1. "Philosophusdixit"، "حکیم‌ فرموده" و استناد به‌ اقتداری‌ ذاتاً‌ مشروع‌ که‌ نه‌ محتاج‌ به‌ حجیت، بلکه‌ خود منشأ حجیت‌ها باشد. امروز، نظریات‌ متفکران‌ غربی‌ برای‌ روشنفکران‌ و مؤ‌لفان‌ جهان‌ سوم، چنین‌ حالتی‌ تحقیرآمیز و آمرانه‌ یافته‌ است.
2. دکتر محمد غلاب، رئیس‌ دانشکده‌‌ی‌ فلسفه‌‌ی‌ دانشگاه‌ قاهره، در نامه‌ای‌ خطاب‌ به‌ مرحوم‌ علامه‌‌ی‌ امینی‌(رض)، در تجلیل‌ از "الغدیر"، این‌ کار را سترگ‌ می‌شمارد "...لا سیما الیوم‌... و اَن‌ الحرکتین‌ العلمیه‌‌ی‌ و الأدبیه‌‌ی‌ قَد تَحوَّلَتا إلی‌ حرکه‌‌ی‌ تجاریه‌‌ی‌ بَحته‌‌ی. (تغریظات‌ الغدیر)

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. تقسیم بندی مدرن- سنتی را نباید خیلی در باب تئوری تولید علم بومی وارد کرد. عارض شدم که این مورد برای جامعه اوروپایی و غربی علی الاصول برقرار است. اما در داخل معرفت شناسی علمی اسلامی چنین تقسیم بندی غیر قابل قبول است. چون نوع دعوت به تولید علم در لسان شارع مقدس و اهل بیت عصمت (صلوات اله علیهم اجمعین)با نظریات مدرن در این باب خیلی فرق نمی کند. برای تعریفی از علم که امروز ارائه می شود، ده ها روایت وجود دارد. این تعریف را به طرز معنی داری جدید خواندند، جفای در حق اهل بیت است. از احادیث پیامبر تا امامان ما مملو از این نوع تعریف هاست. از قول امام حسین نقل شده است "کسی عالم تر است که بیشتر نقد کند و به راحتی حرفی را نپذیرد." هر چه باشد "الحکمه ضاله المومن" و احادیث بسیار دیگر در این باب از امام صادق و امام رضا که بسیارپویاتر و جامع تر از تفسیرهای مدرن است. متأسفانه حرف هایی که در این باب زده می شود، احتمالاً از روی ناآگاهی گوینده است. مناسب دیدم برای یک تنفسی در این باب و بستن موضوع کمی هم به رد بعضی از نظریات آقای منصوری بپردازم.

۲.  یکی از دلائل درجازدگی جوامع اسلامی، پس از حدود 200 سال آشنایی با غرب و تحولات صنعتی دنیا، همین عجین شدن علم با دین است.این نوع توصیف یا بهتر بگویم تحریف آقای منصوری معنی دار است و در روزهای قبل این نظریه را کاملاً رد کردیم.

۳.مفهوم تحول و دینامیک، درک و فرمولبندی آن، با نیوتون شروع می شود. این نظر را نیز مورد نقد قرار دادیم و ادعا کردیم بحث هایی در تاریخ علوم سانسور شده است. این جور حرف ها و ساختن چنین پدرهایی برای علم جز مشهوراتی است که باید در صدق آن شک کرد.

۴. 4.  وجود تقدس در علم سنتی و نبود آن در علم نوین    این را هم را بشدت رد می کنیم. در تقسیم بندی تاریخی سنتی- مدرن امام سوم به عنوان یکی از منابع اصیل دین ما مربوط به دوران سنت می شود. در حالی که روایت مطرح شده از امام سوم چنین نظری را رد می کنم. بنده عادت دارم حرف ها وپاسخ ها را از منابع اصیل دین بگیرم.

۵.علم نوین، بنابر تعریف، نسبت به دین خنثی است، همان گونه که تجارت، یا هر حرفه دیگرهم خنثی است؛ تجارت امری دنیوی وناسوتی است و قداست برنمی دارد. خیلی خوشحال می شدم منظور آقای منصوری از قداست را می دانستم. این قداست چیست، که از آن چماقی درست کردند و بر سر دین می زنند. جملات بالا جز مشهوراتی است که گویا باید حرف آقای منصوری را بدون فکر و استدلال پذیرفت. هر چه باشد گویی استدلال برای تازه کارهاست!! این علم نوین چرا نوین است؟ چرا نسبت به دین خنثی است؟ یعنی علوم انسانی هم نسبت به دین خنثی است؟ استاد دانشگاه شریف نیاز به استدلال ندارد، هر چه گفت باید پذیرفت!!

۶.اگر هم ارزشهایی به وجود می آورد ثانویه است، به تبع روشهای علمی و مبتنی بر اعتقادها و ارزشهای اولیه جامعه است. این ارزشهای ثانویه ناسوتی اند نه الهی و نه مقدس. همین مشخص نکردن حوزه بحث و عدم تعریف امر مقدس این اشکالات را  نیز دارد. چرا اصلاً ثانویه و اولیه؟ چرا این تفکیک باید صورت بگیرد؟ ما آخر نفهمیدیم این قداست چیست؟ کجا باید پیدایش کرد؟ من می دانم قداست در مفهوم اسلامی آن یعنی چه. دردم این است چرا به قداست که می رسیم. یک تعبیر کلی، مجمل و مبهم از آن ارائه می دهیم و نسبت به تفاوت قداست اسلامی با مسیحی که از ارض تا سما است بی تفاوت هستیم.

۷. تلفیق مفهوم علم با امر الهی دین و علم دین، که در تاریخ جوامع اسلامی رخ داده است، تفکیک ارزشهای اولیه قدسی را از ارزشهای ثانویه ناشی از علم ناسوتی مشکل، اگرنه غیرممکن، می کند. جوامع اسلامی همگی به درجات مختلف گرفتار قدسی شدن ارزشهای ثانویه ناشی از تعمیم مفهوم علم دین به مطلق علم هستند و هنوز نتوانسته اند خود را از این مهلکه خودساخته برهانند. این هم از آن مشهورات غلط است. ببینید همه این قسمت ها از مقاله به چوب قداست رانده می شودف بدون اینکه بفهمیم این قداست مورد نظر ایشان چیست. همان جمله نورانی که "دو پهلو حرف زدن اگر مشکل نظریه را حل نکند، مشکل نظریه پرداز را حل می کند."

شاید نتیجه بحث ایشان به نظر شما منطقی به نظر آید. ولی این آدم زیرک با ایجاد خلاهای مبهم در مقاله اش حرف هایی را می زند تا شما را هم داستان خودش کند. هیچ وقت نمی شود از فرض مبهم و گاه نادرست به حکم واضح و درست رسید. او فرضی که در ذهنش است و به نظر من غلط است را مبنا می گیرد و سپس نتیجه اش را از من می پرسد. بارک الله به این روش زیرکانه. این ها روش علمی نیست. این ها فقط یک "چیز"ی است. و مقاله ایشان بر پایه همین یک"چیز"هاست.

۸. تا پایین مقاله ایشان همینطور مبهم پیش می رود و پر از اشکال است. ولی برای جلوگیری از اطاله کلام ادامه نمی دهم. هرچند حق آن است این صحبت ها را دقیق نقد کنم. فقط چند بحث که نقدش را ضروری می دانم مورد تفقد قرار می دهم!!

در مورد رویت هلال ایشان بحثی را مدنظر دارند که محل اشکال من است. اولاً و بالذات علم فقه به عنوان یک علم صرفاً دینی یکی از مثال نقض های خوب برای تهمت های ایشان به نسبت علم و دین است.مانند هر علم دیگری اگر دو مورد در فقه رعایت شد، مسئله حل است. در هر علمی برای نظر در مورد آن علم و در مورد مسائل درون آن علم می بایست اولاً اصول موضوعه و قطعیات آن علم را بپذیرید. دوم آنکه در آن علم به تخصص برسید. در صورت رعایت این دو مولفه شما حق نظریه پردازی دارید. این قانون در فقه بیشتر از هر علم و حتی علوم به اصطلاح نوین رعایت می شود.

 شما در مورد موسیقی ملاحظه کردید که بنده نظر فقها را رساندم. به وضوح نظرهای مختلف را دیدید بدون اینکه هیچ کدام "مقدس" باشد. هیچکدام "برحق"بودن ادعایی داشته باش بدون اینکه "در مقابل خلاقیت" باشد. اتفاقاً خلاقیت در آن بود. پویا بود ولی بر اساس روش فقه جواهری استنباط شد. همنطور که در علوم مختلف بر یک اساسی استباط می شود.

 شما اصول و قطعیات مشخص قرآنی را آنهم با دلیل و برهان و عقلانی نه به صورت آن "مقدس مسخره آقای منصوری" بپذیر و بعد بر اساس همان عقلی که داری به تخصص برس. یعنی منابع دین را مطالعه کن. بعد هر چه می خواهی بگو. الان در حوزه علمیه قم حضرت آیت الله صانعی(حفظ الله) به عنوان مرجع تقلید "دیه زن ومرد" را یکسان انگاشته یا "سن تکلیف برای دختران را ۱۳ سال" اعلام کردند. هیچ مشکلی نیست. به هیچ جای دین برنخورد. دیدید که اسلام هم نابود نشد.

 اگر یکی از مراجع فردا بگوید "استنباط من این است خود ارضایی اشکالی ندارد" خب بگوید اگر آن مرجع در آن صلاحیت باشد می تواند چنین حکمی دهد که البته نمی دهد. اگر کسی حکم جدیدی داد دلیل بر به روز تر  بودن آن مرجع نیست. این استنباط شخصی اوست نه اینکه او نو اندیش تر است. یکی از این نشریات دوم خردادی دنبال این بود که ثابت کند آقای صانعی از بقیه مراجع به روز تر  و پویاتر است چون احکامش به روز تر است. خود آقای صانعی با وجود همفکری سیاسی با این جریان، چنین نظری را رد می کند و من از این به هوش بودن ایشان خوشم آمد. ایشان هم عین استدلال من را کرد و به آن خبرنگار(هفته نامه شهروند امروز) گفت "مغالعه نکنید. این دلیل پویاتر یا به روز تر بودن من نیست. این استنباط شخصی من است"(نقل به مضمون).

در مسئله رویت هلال هم همین است. روش این است که با چشم غیر مسلح دیده شود. چرا با چشم مسلح دیده نشود؟ خب واضح است نه به خاطر اینکه دین با تکنولوژی مخالف باشد. یا اینکه اینها شر باشند یا چون علوم نوین و مدرن هستند. خود مقام معظم رهبری فرمودند "سینما یک هنر متعالی است."  نگاه کنید هنر کاملاً مدرن سینما در نظر یک مرجع دینی مانند ایشان متعالی دیده می شود. پس بحث سنت -مدرنیته نیست. آنچه که درست است باید صورت بگیرد، خواه سنتی خواه مدرن. هیچ فرقی نمی کند. بنابراین این ربطی به دعوای علم و دین ندارد. خود دین اسلام اگر در هیچ علمی کار نکرده باشد و هیچ دانشمندی نداشته باشد، در نجوم کار کرده است و منجمین زیادی داشته است. پس بحث آقای منصوری کاملاً باطل و به نظر من حتی بی ارتباط با بحث ایشان است.

چرایی این قضیه را باید از علما و خود رهبری پرسید. من فکر می کنم دیدن با چشم غیر مسلح غیر از آنکه یک سنت پسندیده است و ممکن است دلایل معنوی هم داشته باشد، دلیل عقلی هم دارد. حالا یک مرجعی عالم است، با تقوا است، همه خصوصیات را دارد ولی پول نداشت تلسکوپ بخرد چه؟ احکام اسلام طوری است که بدون امکانات قابل اجراست واین فوق العاده است (جز ازدواج!!). اگر دیدن ماه تلسکوپی شود شاید خود جامعه دچار عسر و حرج شود. شاید خطایی در محاسبات باشد.

شاید با تلسکوپ  بدون خطا باشد و متقن هم باشد دقیق تر هم باشد. شاید نیاز نباشد همه مراجع اینکار را کنند و انجمن نجوم این کار را کند. مردم هم از بلاتکلیفی شب عید در بیایند.

 ولی اسلام به دلایلی اجتماعی بر دیدن غیر مسلح تاکید می کند. همه جوانب را باید در نظر گرفت و نباید اینگونه بحث کرد. آقای منصوری حتی یک دلیل از علما هم نمی آورد. نمی دانم چرا؟

 همین مراکز استهلال که مخصوص رهبری نیست و همه علما هم دارند و مربوط به الان هم نیست، بحث علمی و دیدن با چشم مسلح در آنجا صورت می گیرد. برای چای خوردن که دور هم جمع نمی شوند. آقای منصوری طوری گفتند گویی هیچ گاه این بحث مطرح نبوده و فقهای با تقوای ما نسبت به آن بی خبر بودند. همه مراجع مطرح مرکز استهلال دارند از قدیم هم بر وجود چنین مراکزی تاکید می شده است. نه اینکه رهبری یک دفعه خلاقیت به خرج دهد و مرکز استهلال ایجاد کند.

با تمام این تفاسیر اگر مرجعی بگوید با چشم مسلح هم دیدید، اشکالی ندارد، بازهم مشکلی پیش نمی آید و تناقضی حاصل نمی شود. احتمالاً در آن صورت آقای منصوری باید به دنبال یک مصداق دیگر بگردند!!

۹. این چهار نظر ایشان در پایان بحث باطل و مطرود است که دنباله روی، تحدید خردورزی،کنترل تفکرو خشکیدن خلاقیت که مخاطرات علم دینی خوانده می شود. این ها تهمت به اسلام عزیز است و تماماً مردود است. خدایی سرم درد گرفت وگرنه همه را نقد می کردم. باز هم باید نقد کرد و دقیق تر شد ولی من در همین حد بسنده می کنم.

عقلانیت علمی در میان مسلمانان را از سخنرانی های آقای ازغدی در http://www.yasinmedia.com/fa/sokhanrani/rahimpoor-3.html دانلود کنید. مخصوصاً موضوعات مربوط به تولید علم را. بعضی از آنها مستقیماً پاسخ منصوری است. البته این صحبت های او حداقل ۳ سال زودتر از مقاله منصوری صورت گرفت. هرچه باشد فبشر عبادالذین  یستمعون ... واقعیت من هنوز مقاله آقای جوادی آملی را نخواندم. چون می خواستم خودم حتی المقدور فکر کنم و جواب دهم البته رحیم پور ازغدی این اجازه را نداد!!! مباحثی که قبلاً از ایشان گوش کردم خیلی به من کمک کرد. ولی حتماً مقاله آقای جوادی آملی را می خوان و با شناختی که از ایشان دارم می دانم احتمالاً مو لای درزش نرود.

۱۰ باز هم به تولید علمی خواهم پرداخت ولی به تفاخر حالم. مسئله ما و غرب را خواهم گشود. تا ببینم چه پیش آید. در مورد مسئله ما وغرب خیلی حرف برای گفتن دارم. در پست بعدی در مورد این اندیشکده اعتلا که لینک کردم صحبت می کنم. این را بی خود به عنوان پیوند نیاوردم.

۱۱. مسعود جان میفلد نه، منیفلد. یک اتفاقی برایم افتاد در امتحان منیفلد که خیلی جالب بود. ولی امتحان جانکاهی بود، پوستم کنده شد. بخش دوم منیفلد را قرار است ۱۹ بهمن امتحان بدهم. پنج شنبه هم خیر سرم پایان ترم آنالیز حقیقی دارم. (انتگرال لبگ، فضای ال پی، فضای باناخ، اندازه علامت دار جز مباحث شیرین امتحانی است.)

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. اگر یک زمانی بعضی از بحث ها را ادامه نمی دهم به خاطر عدم ضرورت است. چون احساس می کنم وظیفه من این است که نظرم را شفاف بیان کنم. بنابراین مسئول نظر دیگران نیستم. مثل همین پرواگاندا. شما حرف هایتان را زدید من هم زدم و تمام. قضاوت بیشتر با مخاطب. البته بحث هایی هست که تا شفاف نشود، دست بردار نیستم. بعد از آن دیگر تمام.اهل این نیستم خودم را جر بدهم تا یکی موافقم شود. البته نه دنبال زیاد کردن مخالفینم نه به دنبال تکثیر مرتدین.

۲. مسعود جان، به این مقایسه ایران و غرب هم می رسیم. لطفاً خودت را کنترل کن. دختر مردم ببخشید مطلب مردم صاحاب دارد (ارجاع به فیلم دیوانه ای از قفس پرید به کارگردانی احمدرضا معتمدی، صحنه مربوط به گفتگوی عزت اله انتظامی و علی نصیریان.)

۳. زکات علم نشر آن است. ده ها روایت در مورد اهمیت علم و حتی متد علم در اسلام است که باور نکردنی است. یکی از همین روایات همین جمله اول است. فوق العاده است. این را اگر با دنیای امروز مقایسه کنیم، می فهمیم که برخورد اسلام در نشر علم بسیار انسانی است. به همه بیاموز، اهم از هر فرهنگ، دین، نژاد، ملیت، جنسیت و طبقه. بدون چشم داشت بیاموز. به همه. یکی از کارهای متفکرین مسلمان در دوران شکوفایی این بود که همه چیز را ترجمه می کردند ولی در ترجمه متوقف نمی ماندند. مسلمین یافته های علمی خود را نیز برای استفاده سایر ملل هم ترجمه می کردند، بدون چشم داشت. این فوق العاده است. یعنی یک گروهی به علمی می رسید، غیر از بیان آن به زبان عربی که زبان علمی دنیا بود، خودشان به زبان های دیگر ترجمه کنندو مثل این می ماندکه امروز خود غربی ها علمشان را به زبان فارسی هم منتشر کنند.

۴. رحیم پور ازغدی می گفت "مسلمین وقتی متنی از غرب را می خوانند، آن را محترمانه نقد می کردند." رحیم پور ادامه داد "من بارها در پایین صفحه نسخ خطی علمی مسلمین دیدم که نوشته اقول انا" به این معنا که بعد از مطالعه نظر خود را عنوان می کردند. یعنی تو این را گفتی، اشکالی ندارد ولی اقوا انا (من هم این را می گویم). امروز این "اقول انا" از روش علمی ما حذف شده است. چقدر ما بدبختیم.

۵.دوستان فیزیکی  ما به مطالعه نسخ علمی ما بپردازند. بچه ها یک کاری کنید که تاریخ علوم مستقلی را بسازیم. نیاز به هیچ کاری نیست. فقط کتاب ها قدما را بیابید و بازنویسی کنید. کتاب های آقای ولایتی در حوزه تاریخ تمدن به همراه کتاب آقای گوستاو لوبون و دیگران کارگشا است. با اینکه گوستاو لوبون چند بار به اسلام حمله می کند ولی گویا از بقیه منصف تر است. کارهای مسلمین در حوزه "فرموله کردن قوانین حرکت"، "هواشناسی"، "نورشناسی"، "مکانیک و شناخت سازه ها"و ...(کارهای ریاضی اش با من. در حوزه "جبر"، "محاسبات عددی و درون یابی" و ...) جالب است سنتی در میان مسلمین بود که در هیچ جای هیچ تمدنی نبود و آن اینکه خانواده های علمی در میان امت اسلام بود. شما حتماً در مورد خانواده ی برنولی شنیدید که یک خانواده هشت نفری و همه ریاضیدان بودند. چنین خانواده هایی در اسلام به وفور بودند و خاک بر سر ما که زحمت معرفی اینها را به جامعه علمی و عامه ی خودما ندادیم. یعنی ما در اسلام خانواده های فیزیکدان، پزشک، شیمیدان و ... داشتیم. یک مورد آن که من از زبان رحیم پور شنیدم خانواده موسی بن شاکر است که همه متخصص فیزیک و مکانیک بودند و همین خانواده بیش از ۱۰۰ رساله در فیزیک نوشتند.

۶. در تاریخ اسلام هیچگاه دانشمند سوزی نداشتیم. واضح است اسلام با علمی که بر تجربه، آزمایش و عقلانیت استوار باشد، تعارضی ندارد. این در اوروپا اتفاق افتاد چون دین آنها تاب علم را نداشت. چنین مشکلاتی در دنیای اسلام نبوده است. چون خود اسلام توصیه کننده علمی است "که بر پایه خلاقیت، آزمایش، تصرف در طبیعت و ..." باشد. این مورد را من در پست ها بعدی بیشتر باز خواهم کرد.

۷. فردا امتحان ترم منیفلد دارم. بنابراین احتمالاً فرصت خواهید داشت، راحت تر بخوانید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. اما حذف برگ‌هایی از تاریخ علم. حتماً از پداران علم جدید شنیده‌اید. پدرانی که غرب ساخته است. از کپرنیک و گالیله و کپلر تا داروین و آگوست کنت و لاوازیه. این‌ها را به عنوان پدران علم جدید به خورد ما کردند. یک کار خوب فرهنگ غرب این بود که در اولین گام همه چیز را به نام خود در فرهنگ‌های خود و در تاریخ علم خود مصادره کرده و وارد ادبیات آموزشی خود بلکه تمام دنیا کرده‌اند. بسیار کار خوب و دقیقی است. همان که ما از آن غفلت می‌کنیم و فکر می‌کنیم ارزشی ندارد. گویی هیچ‌گاه این حرف‌ها در هیچ جا مطرح نبوده است و هرچه هست محصول همین مدرنیته از عصر دکارت به این طرف است. دوران قبل از مدرنیته دوران تاریکی جهان بود و ناگهان با جدا سازی نهاد دین از علم و به حاشیه راندن کلیسا علوم جدید معرفی شد.

۲. هیچ گاه نباید پرسیده شود که حرف‌هایی که مسلمین در علم الجتماع یا علم النفس به نام ابن خلدون و دیگران مطرح کرده‌اند به اندازه کارهای آگوست کنت در جامعه شناسی و هم عصرانش در روان شناسی مهم و در خور توجه بوده. کسی نباید بداند که نظریه خورشید مرکزی پیش از آنکه ابداع کپرنیک باشد توسط ابوریحان قرن‌ها قبل مطرح شده‌است. نظریه چرخش بیضوی سیارات کپلر یا نظریه گالیه به عنوان نظریات بنیادین و مهم نجوم در عصر مدرن قرن‌ها قبل در آثار عالمان اسلامی بوده است.

۳. پزشکی را یکی از دستاورد های مدرنیته می‌دانند. در حالی که از قرن اول هجری یعنی سال ۸۸ هجری هم عصر امام پنجم اولین بیمارستان در بلاد اسلامی تأسیس شد. بیمارستان های اسلامی در قرون بعد شامل بخش‌های ویژه تخصصی بوده است. نزدیک به هزار سال قبل زمانی که در اوروپا مردم با آفتابه آب می‌خوردند، بیمارستان‌های اسلامی بخش‌های تخصصی، بخش ویژه جراحان، زنان و زایمان، دارو سازی، داندانپزشکی، عمومی،  اعصاب و روان داشته‌است. در کنار هر بیمارستان دانشگاه‌های علوم پزشکی وجود داشته است. به نقل از جرجی زیدان بیمارستان‌ها اسلامی بسیار زیباتر، تخصصی تر، بهداشتی‌تر از بیمارستان‌های قرن ۱۹ اوروپا بوده است. این جملات را کتاب‌های تاریخ تمدن خواهید یافت. همه‌ی اینها نظرات غربی‌ها و متفکران مسیحی است. در بیمارستان‌های اسلامی هر نوع بیماری سالن خاصی داشت. گوستاو لوبون نقل می‌کند که بیمارستان‌های اسلامی در فضای سبز و در پارک‌ها بوده است. در بیمارستان‌های اسلامی محوطه زیبا و دلنوازی ترتیب داده شد.محوطه مخصوص کودکان ساخته شده بود تا فرزندان ملاقات کنندگان در آن به تفریح بپردازند. برای بیماران که بی‌خواب بودند کسانی بودند که شغلشان قصه گویی بود. یعنی هر شب از این اتاق به آن اتاق می‌رفتند و برای بیماران کم خواب یا بی خواب قصه می‌گفتند. برای بیماران بخش اعصاب و روان موسیقی لایت و آرام‌بخش پخش می‌شد. (شاید باورتان نشود ولی این متعلق به حداقل ۶ قرن قبل است. ) هر بیمارستان کتابخانه تخصصی وجود داشت و بعضی از بیمارستان‌ها در شهرهای مهم بیش از یک میلیون جلد کتاب داشتند. باور کردنی نیست یک میلیون جلد کتاب خطی. در بیمارستان‌های ایران صدها پزشک متخصص بودند. داروسازانی در بیمارستان‌های ایران بودند که بیش از ۱۰۰۰ نوع دارو ساخته بودند. جراح، اورتوپد در بیمارستان‌های ایران بود. پیچیده‌ترین جراحی‌ها انجام می‌شد. یک سیاح اوروپایی می‌گفت "عمل آب مروارید و سزارین  در ایران صورت می‌گیرد ". اینها همه مربوط قرن‌ها قبل است. همه‌ی اینها بود و کسی دعوای مسخره علم و دین را راه نیانداخته بود. واضح است که دعوای بین علم و دین یک دعوای کاملاً اوروپایی-مسیحی هست و هیچ ارتباطی با اسلام ندارد.

۴. همین‌طور کتاب‌های زیادی در باره پدران واقعی علم شیمی و فیزیک وجود دارد و پیشرفت‌های مسلمین در این زمینه که باور کردنی نیست. چرا این برگ‌ها نیست. چرا پدران علوم تغییر کرده‌اند؟ در سراسر بلاد اسلامی زبان دین و زبان علم یکی بود. همینطور روش‌شناسی. در اوروپا بود که حتی زبان دین و علم یکی نبود.  ان شالله در فرصت بعدی به یکی دیگر از دغدغه‌هایم خواهم پرداخت. عقلانیت دینی و علمی.

-----------

این حرف‌ها نوستالوژی نیست. این حرف‌ها برای این هم نیست که پشت استخوان‌های اجدادمان پنهان شویم. این حرف ها اثبات چند چیز است.

نیاز نیست آن تفکیک مسخره مدرن- سنتی را داشته باشیم. آن دعوا برای آنهایی که دینشان مشکل دارد و تحریف شده است. دیگر آنکه چون یکبار ما چنین تجربه موفقی را داشته‌ایم پس باز هم می‌توانیم. سوم اینکه ساختن یک تمدن دینی امری شدنی است.  برای نوشته‌های من رجوع به کتاب‌های چند جلدی دکتر ولایتی هم می‌تواند گره‌گشا باشد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

فونت نوشته‌ها ۲ است و از قبل هم ۲ بود.

۱. اینجا میز فلسفه است نه دفتر روزنامه. در دفتر روزنامه می توان گفت "کلاْ قبول دارم، در مجموع موافقم" اما روی میز فلسفی بدون پرده پوشی و با تمام سختگیری نقد می‌کنند و استدلال می‌آورند. بله این بحث ها را بهتر از من و مستدل تر از من آقای رحیم پور ازغدی هم نقل می‌کنند و من بسیار از این گفته ها را وام‌دار اطلاعات ایشان هستم.

۲.منتظرم مسعود آن "صداقت" را کمی باز کند. تا آنجاییکه من می دانم صداقت بار معنایی مثبتی دارد حالا منظور مسعود چیست امری علی الحده است. صبر می‌کنم تا جواب بشنوم. فکر می‌کنم تا حدی جواب مسئله هست اما کامل نیست.

۳. اما آن پروپا گاندا. اول از ریشه شناسی پروپاگاندا فاکتور می‌گیریم(اتیمولوژی). خود پروپا گاندا هم تعریف مشخصی دارد(ترمینولوژی). آنچه واضح است پروپاگاندا تبلیغات دروغین است. یعنی نوعی جو سازی اطلاعاتی خلاف واقع. پروپاگاندای معهود چه بود؟ خب فرموده بودید: "پروپاگاندای حکومت در سواستفاده از علوم دهن پرکنی مثل هسته ای و نانو و سلول هاو حتی روبوت های دبیرستانی.."

یعنی آنچه که حکومت به طور رسمی از تربیون های خود تبلیغ می‌کند آن چیزی نیست که باید باشد. یک سری الفاظ دهان پرکن بدون اینکه واقعیت داشته باشد عنوان می‌شود. با قرار دادن نعل به نعل پروپاگاندا تفسیر فوق از حرف های دکتر کاملاً طبیعی است مگر اینکه تفسیر دیگری غیر از آن ارائه دهید که در آن صورت کلمه‌ای غیر از پروپاگاندا باید بر آن نهاد. البته من مفهوم حکومت را در این جا باز نمی‌کنم. چون به راحتی می‌توان تشخیص داد که چه فرد یا افرادی به این پروپاگاندا دست می‌زنند. اگر چنین باشد که برای جمهوری اسلامی متأسفم و این یکی از نشانه‌های تبلیغاتی دروغین و نمایشی سردمدارن حکومت به اصطلاح دینی در ایران است.

اما اگر حرف منصوری درست نباشد که فکر می‌کنم نیست در آن صورت بیان وتبلیغ واقعیتی که هست در بالا بردن اعتماد به نفس ملی (اعتماد به نفس فوق استراتژیک) امری ممدوح بلکه واجب است. بالاخره ملت ببینند که می‌شود کارهایی کرد. از سه قطعنامه تصویب شده در شورای امنیت کذایی و فشارهای بیش از حد به ایران می‌توان فهمید که این قضایا پروپاگاندا نیست. ممکن است در اظهار نظرها و تبلیغات کمی در سطح و اهمیت مسائل  نه در خود مسائل هسته‌ای یا نانو اغراق شود ولی پروپاگاندا نیست. بالاخره کلمات معنی دارند و بار معنایی پروپاگاندا بسیار منفی است.

۴. ان شاالله در فرصت بعدی کمی در مورد  "اول نوشته پیشین" یعنی تاریخ واقعی علم سخن می‌گویم. تا بعد آرام آرم وارد بحث شوم و به آن "صداقت" هم خواهیم رسید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌خواهم بگویم و بپرسم  ...

۱. چرا تاریخ علم جدید را دستکاری می‌کنید؟ چرا انکار؟ چرا کتمان؟ آیا علم یک بچه سر راهی بود که ناگهان در قرن ۱۶ یا ۱۷ پیدا شود؟ پدران راستین علومی که جدید نامیده می‌شوند چه کسانی هستند؟ چرا برگ هایی در تاریخ علوم کنده شده است؟ چرا قسمت هایی نیست؟ چرا سانسور شد؟

۲.یک بار کردیم شد. چرا یکبار دیگر نکنیم. وقتی یک تجربه خارجی و ملموس داشتیم چرا دوباره این تجربه دست یافتنی نباشد؟

۳.چرا نهضت تولید علم توسط خودمان مسخره می شود؟ چرا علوم انسانی با نگاه اسلامی نه؟ چطور هرکسی می تواند نظری یا ایده ای در علوم انسانی ارائه می کنید ولی به اسلام که می رسیم ناگهان جهت تغییر می کند؟ چطور اقتصاد، جامعه شناسی، فلسفه، روان شناسی و سایر علوم انسانی تعبیری اسلامی ندارد؟ وقتی نسبیت سرتاسر علوم را فراگرفته و هیچ نظر علمی در علوم انسانی قطعی نیست و در هر باب در هر رشته علوم انسانی چند نظریه ولو متضاد وجود دارد، اما سخن گفتن از تعبیر اسلامی ضد علم تلقی می شود؟ چطور نظریه های متضاد با هم علمی خوانده می شود ولی تعبیری اسلامی از علوم انسانی غیر علمی است؟

۴. چرا هر کس بیشتر ترجمه کند، دانشمند تر است؟ چرا متون علمی در کشور ما تبدیل به متون مقدس شبه مسیحی  شده است؟ چرا وقتی می گوییم "این حرف غلط است" یک استاد دانشگاه ما می‌گوید "نه آقا فلانی گفته است، چطور غلط است؟" خب مرد حسابی فلانی بگوید ولی من هم می‌توانم بگویم.

۵. می خواهم بگویم این تقدیر ما نیست که مصرف کننده و مقلد آنان باشیم. ما باید این سنت را در هم بریزم.چرا عده‌ای امروز از مدنیته بت ساختند؟ چه کسی گفته مدرنیته راه درست است؟ چرا برای سعادت و توسعه باید مدرن شد؟ چرا محافل روشنفکری ما تبدیل به تسمه نقاله کارخانه سنتی مدرنیته شده اند؟ (ویژگی خوب تسمه نقاله این است که از آنطرف وارد می‌کند و از این طرف خارج می‌کند.) چرا روشنفکران ما کسانی هستند که خوب ترجمه می‌کنند؟ چرا اکنون سنت جدیدی بین روشنفکران ما باب شده که مطلب از غربیان می‌نویسند با قلق عدم رفرنس دادن؟(که این در نوع خود نوعی جنایت اخلاقی محسوب می شود.)

۶.چرا در ابتدایی ترین چیزهایمان گوش به زنگ غربیم؟ چرا اینقدر خلاقیت نداریم که مدل مو، لباس از خودمان داشته باشیم؟ این چه دردی است که کلمات لاتین به عنوان با کلاس جلوه دادن خودمان جایگزین فرهنگ خودمان شده است؟ چرا خودمان را جدی نمی‌گیریم؟

۷. چرا عقلانیت ابزاری را خارج از عقلانیت الهی تعریف می‌کنید؟ چرا عقل معاش را در طول عقل معاد تعریف نمی‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید باید در این حوزه تفکیک کرد؟ چرا چیزهایی که در اسلام نیست را به زور به آن قالب می کنید؟ چرا اسلام را دینی جلوه می دهید که نیست؟ چرا اسلام را در کنار بقیه ادیان به چوب دین می رانید؟ چرا بخش هایی مهمی از اسلام را نا دیده می‌گیرید؟ چرا دوره‌هایی از اسلام را نمی‌بینید؟ چرا سعی دارید دهانی را کلام اسلام را با آیات و روایات نقل می‌کند خفه کنید؟ یا اگر توفیق به این کار ندارید چرا پنبه در گوش خود می‌کنید تا نوای اسلام را نشنوید؟ چرا اسلام را از سایر ادیان تحریف شده تفکیک نمی‌کنید؟ چرا مبهم و نا دانسته یا مغرضانه می‌گویید "دین چنین است"؟ چرا اعراض نمی‌دارید که دینی است که حرف دیگری دارد؟

۸. چرا غرب پیشرفت کرد؟ چه شد که آنها از ما جلوترند؟ عللش چیست؟ چرا ما عقب تریم؟ آیا غرب در همه زمینه ها از ما جلوتر است؟

۹. آیا غرب از تفکیک بین ایمان و عقل ضرر نکرد؟ بخشی از موفقیت‌های آنها به خاطر استفاده درست از عقل ابزاری است نه به خاطر جدا کردن عقل ابزاری از عقل الاهی. ما موفق می‌شویم هم به خاطر استفاده از عقل ابزاری هم عدم تفکیک آن با عقل الاهی. هم خدا و هم تصرف و تجربه و آزمایش با هم.

 

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

مسعود جان خیلی ممنون. الان تو رو به اندازه یک چهارم آیس پک دوست دارم. این خیلی مقام بالایی است و تا به حال به کسی این مقام را ندادم.

 مطلب محمد را خواندم ولی اول باید نظر خودم را بیان کنم و بعد انعقاد مطلب با هم بحث می کنیم. در موردپیش فرض ها با هم صحبت کردیم. البته من در نوشتن به آنچه که مسعود گفت خیلی مقید نیستم. من سبک خودم را دارم و فکر می کنم به اندازه کافی شفاف صحبت می کنم. البته این شماره گذاری هم برای همین چیزی است که مسعود می گوید و البته نه با آن دقت که معمولاً انگلیسی ها در نوشته های شان رعایت می کنند. چیز خوبی است ولی من سبک خاص خودم را دارم. هر چند آنچه مسعود گفت کاملاً خوب و نوع نوشتنی است که الان در خارج تدریس می شود و حتی در ایران هم به دانشجویان زبان انگلیسی درس داده می شود. تاپیک، بادی، کانکلوژن، ۴ - ۷ جمله در هر بند و قس علی هذا.

 نمی خواهم بگویم ...(به ابتدای هر شماره این عبارت متقدم را اضافه کنید. )

۱.در غرب خبری نیست.

۲. اگر در غرب خبری هست همه بواسطه ماست. هر چه تلاش کردند نون بازوی دانشمندان مسلمان را خوردند.

۳. آنها بدند ما خوبیم.

۴.الهی غربی ها حناق بگیرند و کوفتشون بشه.

۵.عقل ابزاری و یا روش تحقیقات علمی آنها بد است.

اما چه می خواهم بگویم. چه می خواهم بگویم را در پست بعدی می نویسم.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

 پیش فرض های بحثم را مطرح کنم. و بعد بگویم چه می خواهم بگویم و چه نمی خواهم بگویم. گیر دکتر منصوری نباشید. من حرف های خودم را می زنم بعد خودتان عاقلید و فهمیده و می توانید با مقاله دکتر در مورد علم سنتی و علم نوین مقایسه کنید. پس اساس حرف های خودم است گاه مرتبط با اظهارات منصوری و گاه بی ارتباط.

امروز پیش فرض ها را مطرح می کنم. این اصول موضوعه من است.

۱. بدون تولید علم نمی توان تمدن سازی کرد. ترجمه و شاگردی کردن خوب است ولی برای تثبیت یک تمدن به هیچ وجه کافی نیست.

۲. اساساً چیزی به نام تمدن اسلامی با معنی است. یعنی علاوه بر معنی دار بودن امر قابل تحقق است. کما اینکه قبلاً وجود خارجی داشته.

۳. اسلام یک امر آبجکتیو و اجتماعی هم هست. غیر از آنکه امری درونی، فردی و ذهنی هم هست. دین اسلام ممنوع الورود در مناسبات مهم اجتماعی نیست. اسلام می تواند به عنوان یک دین عاملی برای جلو بردن یک تمدن و یک جامعه باشد. نقش آن، اساسی است نه تشریفاتی و دکوری.

۴. تمدن اسلامی قبلاً ظرفیت تمدن سازی را داشته و یک بار این کار را کرده است پس باز هم می تواند. زمانی (قرون ۹-۱۵ میلادی) قبضه تمدن و علم و فرهنگ را بدست داشته است. امری که متفکران اوروپایی با نا مردی از دوران تاریکی جهان یاد می کنند. آن دوران تاریکی آنان بود نه کل جهان.

۵.اکنون بذر و اقتدار تمدن سازی وجود دارد. اکنون این ظرفیت در بلاد اسلامی هست تا بار دیگر بپا خیزد. دلیل این امر انقلاب خودمان است. در دورانی که شرق دین را تریاک توده ها می دانست و غرب دین را امری شخصی و تشریفاتی می شناخت و دین شناسان در موزه ها به دنبال دین می‌گشتند، ناگهان نهضتی با رویکردی دینی و با رهبری فردی دینی دنیا را غافلگیر کرد. اگر امام خمینی توانست اسلام را در ابعاد سیاسی و اجتماعی آن احیا کند بنابراین این توانایی وجود دارد که اسلام در عرصه های دیگر به میدان آید. در دورانی که هیچکس امیدی به دین نداشت و کسی جایگاهی برای اسلام نمی شناخت ناگهان امام خمینی اسلام را مطرح کرد و نظریه پردازان غربی علی رغم میل خود انقلاب ایران را با ماهیتی دینی دانستند. الان وضعیت نسبت به چند دهه قبل بسیار بهتر شده است و نگاه به اسلام تلطیف شده است بنابراین یقیناً باز هم اسلام می تواند ما را به بازی برگرداند. پس مخلص کلام این ظرفیت بالقوه برای دوباره مطرح شدن هست. 

 

۶. اسلام دینی است که بر خلاف تبلیغات موجود و شانتاژ غربیان و غربزده ها دینی است که به بشر" اجازه تصرف، تجربه و فکر در طبیعت را می دهد. درست برخلاف مسیحیت" 

۷. استقرا، تجربه، عدم قطعیت برای غربیان است که جدید خوانده می شود در حالی که این در دین اسلام از اول بوده و این دقیقاً روش علمی عالمان مسلمان در دوره خواب و خرافه پرستی اوروپا بوده است و این در ادبیات اسلام نه تعریف جدیدی است و نه قبلاً تعریفی بوده است که بخواهد سنتی باشد. این بازی ها برای مسحیت درست است ولی در اسلام از همان قرآن کریم، سخنان پیامبر و اهل بیت ایشان بر این مورد تکیه دارد. بالغ بر صدها رویات و آیه برای روش بحث و تحقیق علمی در کلام و سیره ائمه وجود دارد. در اینجا با وجود سانسور عجیب حاکمان جور در نسبت با ائمه، نقش امیرالمونین و امام صادق پررنگ تر است. یادتان باشد آب اسلام را از سرچشمه های اصلی معرفت (قرآن، پیامبر و اهل بیت) آن بنوشید که پاک پاک است.  

۸. نقد کنید بدون رودربایستی. این هم پیش فرض است. همین که فقط یک چیز مقدس است و آن هم آیس پک است.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دل‌چاپ‌های سیاسی‌ام از پاییز 88 تا بهمن 89

یا لطیف

آقای دکتر محسن رضایی

سلام سردار

شنیده‌ام چند وقتی است علیهِ آقای هاشمی رفسنجانی و آقایان موسوی و کروبی مصاحبه می‌کنید. شنیده‌ام در مصاحبه‌ای که با وب‌سایتِ خودتان انجام داده‌اید، موسوی و کروبی را با جبهه‌ی ملی مقایسه کرده‌اید و گفته‌اید این‌ها دچار ارتداد شده‌اند. عجب؟ حتما می‌دانید که حکمِ ارتداد در دینِ اسلام چیست! اگر نمی‌دانید بپرسید. شنیده‌ام در برنامه‌ی دیروز امروز فردا از این که هاشمی، رهبر را تنها بگذارد احساس نگرانی کرده‌اید. عجب! خودتان هستید سردار؟ آیا همین شما نبودید که رهبر مملکت را که الان سنگش را به سینه‌تان می‌زنید تنها گذاشته‌اید؟ همین شما نبودید که بعدِ ۹ دی به رهبر مملکت نامه نوشتید و گفتید میرحسین بچه‌ی خوبی است؟ همین شما نبودید که مساله‌ی حکمیت را مطرح کردید؟

ای آقا عجب دنیایی است. حالا این‌ها شده‌اند فتنه‌گر. برادر! دیر شده است. موضع‌گیری در این شرایط را نمی‌گویند بصیرت. از شما بعید بود که یارِ انقلاب و استوانه‌ی نظام را تنها بگذارید!!

آقای دکتر رضایی

شما همان کسی هستید که فردای انتخابات گفته‌اید که تقلب شده است و نماینده‌ی شما خواهان ابطالِ انتخابات شده است. این در حالی بود که شما کم‌تر از ۲ درصد آرا را به دست آورده بودید و فاصله‌ی شما با نفر اول ۲۳.۸ میلیون رای بود. عجب. من آن موقع به حاجی میرحسین حق می‌دادم که معترض باشد، چون نفر دوم بود و نفر دوم حق داشت اعتراض کند و حتی بگوید تقلب شده است. اما شما که آرای‌تان قابلِ صرف‌نظر کردن بود چطور چنین ادعایی کرده‌اید؟

من شما را آدمِ خوبی می‌دانم، اما به شدت از این تاکتیک‌تان منزجر هستم. از این که به موسوی می‌گویید فتنه‌گر و خواهانِ محاکمه‌ی آنان هستید.

این وسط گوشتِ قربانی آقای خامنه‌ای است. که مواضعش در روز اول با امروز فرقی نکرده. نه تند بود و نه کند. واقعا بگذریم.

آقای دکتر خباز عزیز

انتظار نداشتم دوستان خودتان را تنها بگذارید. خیانت رسم زشتی است. شما که عضو مرکزی ستاد انتخاباتی کروبی بودید در نطق‌تان در مجلس ۲۶ بهمن، شیخ اصلاحات و آقای موسوی را فتنه‌گر نامیدید و از آن‌ها اعلام برائت کردید. گفتید که پیروِ آقای خامنه‌ای هستید.

عجب رسم زشتی دارد سیاستِ شما آقای خباز!

 عجب رسمِ پلیدی دارد. این سیاستِ تابعِ باد، حالِ آدم را بهم می‌زند. شما تغییر نکرده‌اید و نگفته‌اید خط‌تان تغییر کرده است، فقط اعلام کرده‌اید که جهت‌تان را عوض کرده‌اید. دارم بالا می‌آورم از این سیاستِ زشتِ شما. حالم بهم خورد وقتی اصلاح‌طلبان، بخوانید منفعت‌طلبانِ مجلس، آقای موسوی را تنها گذاشتند.

بیش‌تر از این چوپ توی این نامردی نزنم بهتر است.

آقای مهندس موسوی

درود به شرفت. تو از جهاتی از خیلی از این سیاست‌مدارانِ مجلسی و غیره بهتری. تو پای حرفت می‌ایستی. عقیده‌ات را به اوضاع نمی‌فروشی. فقط بازی را بلد نیستی. اگر بلد بودی، الان هم حرفت را می‌زدی و هم محبوب بودی و یا دستِ کم منفورِ عده‌ای نمی‌شدی. همان طور که طرفدارانِ اغتشاش‌گر و رادیکالت شعاری علیه‌ِ احمدی‌نژاد نداده‌اند، تو هم می‌توانستی طوری برخورد کنی که طرفدارانِ حتی رادیکالِ حکومت به تو فحش ندهند.

میرحسین عزیز

تو از خاتمی هم بهتری. خاتمی هم تو را تنها گذاشته است. خاتمی هم دورت زد. خاتمی هم زیر پایت را خالی کرد. برای این که زنده بماند. برای این که بتواند نفس بکشد. ولی تو شرف و آبرویت را کفِ دستت گذاشته‌ای تا از آن‌چه بدان باور داری دفاع کنی. این ایستاده‌گی ارزش دارد. درست است هنوز سیاست‌مدارِ خوبی نشده‌ای، اما واقعا بی‌هراسی.

آقای موسوی

من تا به حال به تو فتنه‌گر و منافق نگفته‌ام. از این به بعد هم سعی می‌کنم نگویم. فتنه‌گر و منافق آن کسی است که مثلِ زیر شلواری ایدئولوژی‌اش را عوض می‌کند. خوشم آمد که تابع باد نبودی و نیستی. هنوز هم بیانیه می‌دهی و از امام و آرمان‌هایش می‌گویی... عجب استقامتی! 

میرحسین جان

تو از بیگانگان و اقتدارگریان و راستی‌های ننال، که با تو هر چه کرد آن آشنا کرد. این آشنایان منافق. آشنایانی که برای حفظ موقعیتِ خفت‌بارِ سیاسی‌شان تو را فروختند. خباز و دیگرانی که به پوستِ خیاری فروختند. این همه از تو پول و اعتبار گرفتند که برایت تبلیغ کنند و حامی‌ات باشند، ولی منافع‌شان را به عقایدشان ترجیح دادند.

میرحسین آقا

این دوستانِ شما دستِ کم می‌توانستند سکوت کنند. ولی چه فایده که انتخاباتِ مجلس نزدیک است و حمایت از تو و یا سکوت دردی را دوا نمی‌کند. کما این که مطمئن باش این موضع‌گیری‌های ظاهری‌شان نجات‌شان نمی‌دهد.

مهندس میرحسین

این مانده‌گاری روی عقیده‌ات همانند محمود احمدی‌نژاد است. وقتی همه‌ی جریان‌های حامی و همسو با دولت مانندِ سرلشکر فیروزآبادی و طائب و خیلی‌های دیگر به او فشار آوردند که دست از سر مشایی بردارد، باز هم احمدی‌نژاد دوستش را نفروخت و از او حمایت کرد. او حاضر شد اصلی‌ترین حامیانش را از دست بدهد ولی دوستش و حرفش را نفروشد.

پانوشت:

باید بگویم به نظرم خطِ اصیل انقلاب در نظراتِ موسوی و برخی عقایدِ احمدی‌نژاد نیست.

این نوشته در موردِ درستی و یا نادرستی عقاید آقای موسوی و احمدی‌نژاد نیست.

بلکه تکریمی بود از ایستاده‌گی روی مواضع. این آدم‌ها، همچون خامنه‌ای رهبر، می‌توانند و جگرش را دارند که مقابل غرب بیاستند و ایرانی مستقل بسازند. درود بر آن‌ها!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

دانشکده‌ی علوم، گروهِ ریاضی

دفاعیه‌ی پایان‌نامه جهتِ اخذِ مدرکِ کارشناسی ارشد

در رشته‌ی ریاضیِ محض، گرایشِ سیستم‌های دینامیکی

 

 

تکینگی در مساله‌ی N-جسم نیوتونی

 

و ساختارِ مدارهای حرکتِ ماهواره

 

 

 

ارائه‌دهنده: میثم امیری بشلی

استاد رهنما: دکتر بهروز رئیسی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

استاد مشاور: دکتر بهزاد نجفی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

داورِ داخلی: دکتر سید حجت‌الله مومنی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

داورِ خارجی: دکتر میرعباس جلالی (دانشیارِ دانشکده‌ی مهندسی مکانیکِ دانشگاهِ صنعتیِ شریف)

چکیده:

حرکت، ماهیتِ فیزیک و مطلوبِ سیستم‌های دینامیکی است. در این پایان‌نامه، نظر به اهمیتِ معادلاتِ حرکت در فیزیک و مدل‌سازی در سیستم‌های دینامیکی، به معرفی و بررسی مفاهیمِ مهمی در مکانیکِ سماوی و ردیابی ساختارِ سراسری مدارهای ماهواره پرداخته‌ایم. در هر مساله‌ی سماوی بررسی مفاهیمِ تکینگی، حرکتِ نهایی به همراهِ تحلیل‌های دینامیکی همچون نظریه‌ی پایداری و انشعاب و حتی آشوب مرسوم است. تحلیلِ دینامیکی یک دستگاهِ ذراتِ سماوی، در فصلِ پایانی، هدفِ ما بوده است.

 

کلمات کلیدی مکانیکِ سماوی، سیستم‌های دینامیکی، تکینگی، حرکت نهایی، ساختار سراسری مدارهای ماهواره.

 

مکان: آمفی تئاتر دانشکده‌ی علوم

 

زمان: شنبه، دوم بهمن ماهِ ۱۳۸۹

 

ساعت ۱۴:۰۰ تا ۱۵:۰۰

 

=============================================================

 

 

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

سه‌شنبه این هفته، بعدِ سمینارِ فضایی‌ام، رفتم کتاب‌فروشی هدهد. این کتاب‌فروشی داخلِ خیابانِ کم‌مغازه‌ی ادوارد بروان، متصل‌کننده‌ی ۱۶ آذر و کارگر شمالی، دوست‌داشتنی و دنج است. کتاب‌فروشی، مخصوصا همانندِ یک جایی مثلِ هدهد، جزو یکی از آن مشاغلی است که می‌خواهم در مدینه‌ی فاضله داشته باشم.

چون چنین جایی، یعنی یک کتاب‌فروشیِ دنج همانندِ هدهد، چند خاصیتِ عالی دارد برای شناختنِ این جهانِ مغشوش:

۱. آدم می‌تواند تویش بحث کند با آدم‌های باحال و کتاب‌خوان. صحبت کند با یک سری جوانِ با شور و با حال. که همه جورش را می‌توان توی یک جماعتِ جوانِ دانشجوی کتاب‌خوان سق زد. از دانشجوی بسیجیِ آرمان‌خواه که دنبالِ مطالبه‌ی حرف‌های آقا در بخش‌های مختلف است تا دانش‌جوی دگراندیشی که معتقد است باید در همه چیز شک کرد و دوباره شروع کرد و شخم زد. و معتقد است باید یک جورایی اسلام را نمود عقلانی. البته‌ فقط این دو گروهِ آرمان‌خواه از میانِ دانش‌جویان مشتری چنین کتاب‌فروشی نخواهند بود. بلکه دانش‌جویانِ دیگری از هم نحله‌های فکری دیگری هستند که می‌توان لیبلِ یکی از این دو گروهِ معروف را به تن‌شان چسباند. البیته این لیبل، بسته به نوعِ نزدیکی‌شان به این دو گروهِ جوان و آرمان‌خواه، می‌تواند پررنگ و کم‌رنگ باشد. بعید است کسی در این میان لیبلِ بی‌رنگ بچسبد بهش. چقدر دوست‌داشتنی است صحبت کردن با این دست دانش‌جویانِ کف‌آلود. چون جامعه‌ی ما آغشته به کف‌آلوده‌گی است. چون جمعِ دانش‌جویانِ ما، که متاسفانه بدجوری عوام است، مبتلای به این سندروم است. کف‌آلوده‌گی در میانِ جوانانِ دانشجویی، مخصوصا آش‌خورانِ جوجه‌ترمی، یک ویژیگیِ بارز و یک اپیدیمیِ تاسف‌بار است. حتی کتاب‌خوانی این جماعت نتوانسته مشکلِ کف‌آلوده‌گی را حل کند. چون کتاب، وقتی عمیق خوانده نشود، بیشتر کف می‌آورد. چون امر بر دانشجوی جوجه مشتبه می‌شود که فهمیده است کتابی را و خوانده است مقاله‌ای را. در حالی که چون انسجام در خواندن و موضوع‌بندیِ متقنی ندارد و هر کتاب خوب و مزخرفی را می‌خواهد بخواند، پس به جای عمقِ بیشتر، کفِ بیشتر در وجانتش متجلی می‌شود.

 وقتی نخوانده است بحث با چنین دانشجویی راحت‌تر است. وقتی می‌خواند مگر می‌شود باهاش بحث کرد؟ الا و لابد می‌گوید: «همینی است که من فهمیده‌ام.»  این برای منِ رمان‌نویس موقعیتِ خوبی است. چون دوست دارم برای دانش‌جویان بنویسم، چه کاری از این فراهم‌تر و بهتر؟ می‌نشینی توی کتاب‌فروشی، که فقط تویش رمان دارند تقریبا مثلِ هدهد، و با جوانان و دانش‌جویانِ اهلِ کتاب به بحث می‌نشینی. و شاید هم تاسف بخوری به کف‌آلوده‌گی‌شان. البته منظور من از کف‌آلوده‌گی، یک عارضه‌ی فرهنگی در بینِ جوانانِ آرمان‌خواه و کتاب‌خوان است. وگرنه کف‌آلوده‌گی شقوق دیگری هم دارد. که تا روابطِ ناجور دختر-پسر، پسر-پسر، دختر-دختر کش می‌آید.

۲. هدهد نزدیکِ دانشگاهِ قدیمیِ تهران است. اگر این شرط نباشد، نه مدینه‌ی فاضله می‌خواهم و نه  کتاب‌فروشی.

۳. کتاب خواندن. یک داستان‌نویس باید کتاب بخواند. چه جای بهتر از این جا. البته به نظرِ من هر فروشنده‌ای باید کتابی را که می‌خواند بخرد. چون هدف خریده شدن و اشاعه‌ی فرهنگِ خواندن است. نمی‌دانم اهالی جوان و آرمان‌خواهِ هدهد بدین بند پای‌بند هستند یا نه. ولی خوب باید باشند. به قیافه‌های نورانی‌شان می‌خورد که کتابی را که می‌خوانند بخرند. این احترام گذاشتن به کتاب، قدِ یک پیتزا است. می‌خری، می‌خونی و یا می‌خوری. چه بسا همان خواندن را هم بشود به نوعی خوردن معنا کرد. به شرطی که از موضعِ مغالطه که در این جور تشبیهات ملس است دوری نمود. و الله اعلم.

این همه آدم‌ها بی‌دلیل کارها را انجام می‌دهند، شما به سه دلیل راضی نمی‌شوید؟

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

کسی ۵۵ هزار تومان به حسابم ریخته است. منتها پرینتِ حساب هم به دادم نرسید و نتوانستم بفهمم این پول از کجا ریخته شده. البته حدس‌هایی می‌زنم... در هر صورت خوشم نیامد از این که کسی بخواهد این جوری کمکم کند. نه این که از کمک کردن بدم بیاید و یا از این جور حرف‌ها. ولی از این که نگفته و ندانسته کسی پول به حسابم بریزد احساسِ خوبی ندارم. شاید هم دست‌مزدِ کاری باشد که انجام داده‌ام. که در این صورت امری علی‌الحده است و باید بدانم دست‌مزدِ چه کاری است. در هر صورت آن دوستِ بزرگوار که این کار را کردند به من اعلام کنند.

افزونه:

این بغل، در موردِ ابراهیم گلستان، یکی از کیس‌های جالب و با سوادِ روشن‌فکری، مطالبی گفتم. مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی را از

 http://www.7rokh.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=139 دانلود کنید. (تو را قرآن سریع نتیجه نگیرد که فلانی دستگاهِ فکری گلستان را قبول دارد و از او بت می‌سازد و این حرف‌ها. نه من گلستان را به خاطرِصداقت و هوشش تحسین می‌کنم. وگرنه حداقل، کمِ کمش، کسی را که به صورتِ آهنگین به بقیه فحش بدهد و یا مستقیم بکوبد، را ممشای خود قرار نمی‌دهم. )

واقعا هم توی جای خوش آب و هوایی زنده‌گی می‌کند. چند عکس از ساسکس هم گذاشتم تا بگویم باید دید این دنیای زیبا را. مخصوصا اگر به قولِ محمد ابراهیمِ فیلمِ مادر حسابِ آخرت‌مان هم یازده-یازده است. عکسِ اول هم توی حیاطِ خانه‌ی گلستان با حضورِ مهاجرانی و خانمش است. آن پیرمردِ موسپیدِ خندان، ابراهیم گلستان است.

بقیه عکس‌ها هم از ساسکس است. ساکس را مثلِ کفِ دست می‌شناسم. بگوید که کجایش را می‌خواهید تا عکسش را همین جا بزنم. حیف که باید توی ایران بمانم، ولی کجا بهتر از ساسکس؟!

http://en.wikipedia.org/wiki/Sussex

از این‌جا داستانش را بخوانید. داستانِ ساسکس را.

 

که این آخری هم نقشه‌ی ساسکس است.

page to top
Bookmark and Share
 

یا لطیف

این‌جا مطلبی از من چاپ شده است که درآن چند رمانِ کلیدیِ جهان را معرفی کرده‌ام. مناطِ این معرفی، همان کتابِ رمان‌های کلیدیِ جهان است که به نظرِ من به خاطرِ نداشتنِ نمایه به شدت کارِ من را سخت کرده بود.

این روزها سرم حسابی شلوغ است، هم از جهتِ کارهای علمیِ عقب افتاده‌ام؛ فکر کنم طاقتِ استادم را طاق کرده و هم دیتا جمع کردن در موردِ هم‌جنس‌گرایی و رمانی در این باب. فکر کنم این رمان برای آماده سازی خیلی بیشتر از آن چیزی که من فکر می‌کنم وقت می‌طلبد.

این را هم لو بدهم که وقتی کتابِ جدیدی بخوانم وبلاگم را آپ می‌کنم. اگر زود به زود کتاب بخوانم، این وبلاگ زود به زود آپ می‌شود، و اگر هم دیر به دیر، دیر به دیر. البته حالا حالا سراغِ مجموعه‌های عظیم (رمان) نمی‌روم.

دیگر چی را باید اعتراف کنم؟

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف 


بد رفتاری با اثرِ داستانی این قلم در انتشارتِ سوره‌ی مهر نابخشودنی نیست، منتها دردمندی و تنهایی بچه‌هایی را که مثلِ من فکر می‌کنند بیشتر می‌کند. فکر نمی‌کردم روزی سوره‌ی محترمِ مهر، که خود به گفته‌ی رییسش سودای بهترین ناشرِ کشور بودن را در سر می‌پروراند، و خودش را ملتزمِ به هنرِ مضمون‌محورِ مذهبی می‌داند، با بد اخلاقی با اثرِ داستانی یک جوانِ تازه‌کار برخورد کند.

من الحمد الله بدهکارِ هیچ جریان و انتشاراتی نیستم و به همین دلیل باکیم نیست که بی‌پروا حرفم را بزنم. آتیه‌ای داشته باشم در آسمانِ شلوغِ ولی کم‌محتوای ادبِ ایران مهم نیست، اثرم چاپ شود یا نشود هم مهم نیست، مهم این چیزهایی است که می‌بینم و وظیفه‌ی خود می‌دانم که بیانش کنم. 

البته من هنوز انتشاراتی که «این‌ها» می‌گویند مافیای چاپ و نشر را برعهده دارند نیازمودم.  شاید این انتشارت، مانند چشمه و مرکز و این‌ها اخلاق‌بنیان‌تر باشند از امثالِ سوره‌ی مهر در قبالِ داستانم.

می‌خواستم با چاپِ اثرم خودم را، آینده‌ام را، داشته‌هایم را، هنرم را، وخیلی چیزهای دیگرم را گره بزنم با ادبیاتِ موافقِ جریانِ فکری‌ام. اما این دوستان چنان تلخ برخورد کردند که باید برای همیشه سودای سوره را به عطای نویسنده‌گانی که مناسبِ حالِ سوره می‌نویسند رها کنم.

من میثم امیری مقلد آیت الله مکارم شیرازی در کشوری که رهبرش را به عنوانِ رهبر، و نه بیشتر و نه کمتر، قبول دارم نمی‌خواهم ادبیاتم نه متهد به اسلام باشد و نه متعهد به غرب. من نمی‌خواهم فضای کافکایی و مارکزی را بازتولید کنم و نه داستان‌های دینی را بازنشر دهم، تنها می‌خواهم قصه‌ی مردمم را بنویسم. اگر چاره‌ای باشد و اگر روزی روزگاری انتشارتی پیدا شود که چاپ‌شان کند. می‌خواهم قصه‌ی مردمم را در همین آزادی، انقلاب، شوش، فرمانیه، چیذر، قلهک، دروس، شهرکِ غرب، باقرشهر، شاه عبدالعظیم، روستا، ییلاق، ساری و... بنویسم با موضوعِ مشخص. 

و اما بعد...

بعد از حدود چهل روز از سوره‌ی مهر تماس گرفتند. یکی از کسانی که کتابم را بررسی کرده بود، و البته نویسنده‌ی مهمی محسوب می‌شد، اشاره کرد که کتابِ خوبی نوشته‌ام، منتها پاره‌ای از اشکالات را متذکر شد که باید تصحیح‌شان کنم. من هم گفتم آن اصلاحات را باید ببینم تا بتوانم تصحیح‌اش کنم و ندیده نمی‌توانم این پیشنهاد را قبول و یا رد کنم. او، یعنی همان نویسنده‌ی مهم، اشاره کرد به کلاس‌های آموزشِ داستان‌نویسی و این جور چیزها. من که تازه دو ریالی‌ام افتاده بود، نه گذاشتم و نه برداشتم، مثلِ یک آدمِ خرِ بی‌سیاست پوزخندی زدم و گفتم وقتِ این کارها را ندارم. او هم گفت پس منتظر باش یک نفر دیگر اثر را بخواند و «بعد نظرمان را اعلام کنیم». نیم گرم شعور کافی بود تا من بفهمم که اگر جنگ و صلح هم نوشته باشم، چاپ نخواهد شد که نخواهد شد.

چند روزِ پیش، تقریبا بیست روز بعدِ آن جریان، بیمارستان بودم که خانمی زنگ زد و گفت کارِ من تصویب نشده است. پرسید پستش کنند یا خودم بیایم سوره؟ گفتم من می‌آیم و شما زحمت نکشید.

داستان را که گرفتم تویش عینا این جملات نوشته شده بود:

جناب آقای میثم امیری بشلی

با سلام

اثر شما نشان از استعدادتان دارد اما برای این که از نظر ساختار و محتوا به مرحله چاپ برسد نیاز به حک و اصلاح و صرف وقت دارد.

با این امید که برای رسیدن به نقطه مطلوب از مطالعه‌ آثار ادبی خارجی و ایرانی غفلت نفرموده و زیر نظر استادی مشکلات اثرتان را رفع فرمایید.

کارشناس قصه

مرکز آفرینش‌های ادبی

می‌بینید تو را به خدا! چقدر دقیق و موشکافانه اشکالاتِ اثر به من گوشزد شده! من نمی‌دانم کارشناسِ محترم وقتی می‌گوید ساختار و محتوا منظورش چیست؟ دقیقا چه اشکلاتی را مدِ نظر داشته؟ فکر نمی‌کنید این نامه را بر هر رمانی می‌توان صادر کرد؟ چه تاکیدِ جزئی شده است تا من بفهمم کجای کار می‌لنگد و ساختار و محتوا چه اشکالی دارد؟ من نه، شما، خدا وکیلی چه می‌فهمید از این نامه؟ واقعا اگر داستانِ بنده نقدی شده، بگویید ما هم بدانیم.

بندِ دوم نامه تعیین تکلیف می‌کند برای آدم. می‌گوید آثارِ ادبی مطرح را بخوانم. چه جالب! خوب شد گفتند، وگرنه من چه کار باید می‌کردم! دوستان محترم در مرکز آفرینش‌های ادبی، و آقای فردی، که این بی‌تدبیری‌ها و بی‌هنری‌ها، در زیر مجموعه‌ی کاری ایشان اتفاق می‌افتد می‌شود بفرمایند هفته 2.5 رمانِ مطرح خواندن معیارِ مناسبیاست برای این گفته یا نه؟ هفته‌ای چند رمان بخوانم خوب است؟

طنزِ دیگر می‌گوید با استادی مشکلات‌تان را مطرح کنید. فکر کنم منظور ایشان از استاد، همان نویسنده‌ای است که در یک کارِ بسیار غیرِ تخصصی و به قول یکی از داستان‌نویسانِ مطرحِ کشورمان غیرِ حرفه‌ای، با بنده تماس گرفتند! منظورشان این استاد است یا کسِ دیگری؟ اصلا به شما چه ربطی دارد من اشکالاتم را چطور مرتفع می‌کنم؟ مگر شما اشکالاتم را گفتید که برای من نسخه می‌پیچید؟ منظورتان کدام اشکالات است؟

بگذریم.  غیرِ از اشکالاتِ ویرایشی که کارشناسِ محترمِ قصه در این نامه‌ی کوتاه از آن دریغ نکردند، فجایعِ دیگری هم رخ نموده است. (واقعا نامه را یک بارِ دیگر بخوانید، نه ویرگولی، نه یای اضافه‌ای، تازه استفاده از افعالِ منسوخی مانندِ فرمودن به جای کردن، را فاکتور می‌گیرم. )

و اما آن فجایعِ دیگر:

داستان را باز کردم تا ببینم آن داستان‌نویسِ مهمِ سوره‌ی مهری زیرِ چه عبارتی را خط کشیده است.

چشم‌تان روزِ بد نبیند. (غیر از اشکالاتِ نگارشی که جمعا به بیست مورد هم نمی‌رسد و من از این بابت سپاس‌گزارم) زیرِ عبارتِ زیادی خط کشیده شده است. چند نمونه‌اش را در زیر می‌آورم:

هم‌خوابگی با دخترکان

جمهوری اسلامی (علیه ااسلام!)

اجباری بودنِ چادر

فارغ شدی؟

لباس شنای یک تکه‌ام

تخم

حکومت... دروغ می‌گوید.

نخبه‌هایی که فرارِ مغزها می‌کنند

پاسور

اجوبه‌ی آقا

آلاتِ قمار

بابا فشار!

هم‌جنس‌بازها

پشتِ تیره‌ی کمر

زن‌های فاحشه

چقدر جنبشِ نرم‌افزاری ... رضا امیرخانی

و...

داشتم آتش می‌گرفتم وقتی ارتباطِ بینِ این مفاهیم را که مثلا باید تصحیح می‌شد می‌فهمیدم.

من با سایتِ لوح، همکاری دارم. این همکاری فقط به خاطرِ خانمِ عرفانی است. آن هم به خاطرِ این که ایشان اولین داستان کوتاهم را آن‌جا چاپ کرد، بدونِ هیچ لابی. من در خدمت‌شان هستم و برای‌شان مطلب می‌فرستم، هر وقت هم عذرِ ما را بخواهند باز هم خوبی‌های‌شان را فراموش نمی‌کنم و سعی می‌کنم قدرشناس باشم. 

آن چه که در این جا نوشتم قابلِ تعمیم به هیچ یک از اتفاقاتِ دیگرِ سوره‌ی مهر نیست. من فقط این مساله را فعلا برای اثرِ خودم صحیح می‌دانم، امیدوارم بغضِ کسی نسبت به سوره باعث نشود این نوشته را تعمیم دهد. اگر از تحدید استفاده کنید خیلی بهتر است تا تعمیم.

هدفم از این نوشته فقط احقاقِ حقِ خودم بود. فقط به خاطرِ خودم نوشتم و به فکر هیچ کسِ دیگری هم نبودم که مثلا بخواهم راهنمایی‌اش کنم. نوشتم چون در برابرِ رمانم و حسین عربی مسوولم. نوشتم چون معتقدم نباید با کسی تعارف داشت و همه باید در عینِ حفظِ ارتباطات‌مان با یکدیگر، حرف‌مان را هم بزنیم.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف. چون جوابِ کامنتِ سجاد طولانی شد، توی این پست حرفم را می‌زنم.

سجاد نوشت:

سلام
اصلن این فرهاد کی هست؟ می دونه نوع تفراتش چه جوریاس؟ آدم خطرناکیه؟زیاد اهل ایمان و اسلام و این حرف ها نیست. لینک حرومش نکن برادر.
حسن عباسی اطلاعاتیه یا فرهنگی ؟ سینماییه یا نظامی؟ چرا سر هر موضوعی حرف بی اساس می زنه و پررویی می کنه اما خطر مکتب مشایی رو فریاد نمی زنه؟ فیاض و رحیم پور هم همین طور. وصل اند به حکومت.
[خط فاصله]

من گفتم:

علیکِ سلام برادر!
1. همان طور که شما لینک هستید، فرهاد هم لینک است و لینکِ هر دوی شما به معنای تایید هر دوی‌تان نیست. اهلِ ایمان بودن را هم خدا می‌داند نه ما. اسلامِ ظاهری فرهاد هم مثلِ همه‌ی ما معمولی است. سکولار است، ولی شرف دارد به خدا!
2. حسن عباسی یکی از کارشناسانی است که من به او احترام می‌گذارم. نظراتش را در برخی زمینه‌ها حرفِ دلم می‌دانم. اصلا هم مهم نیست کارشناسِ نظامی است و یا کارشناس فرهنگی و یا شکنجه‌گر وزارت اطلاعات و یا یک مولتی میلیاردر...
3. حکومتی بودن هم شد دلیل، آقا سجاد؟ قدیم‌ترها ملاکِ پذیرفتن حرف‌ها سنجه‌ی خرد بود. به نظر ِ من حکومتی بودن یا نبودن به هیچ وجه معیارِ متقنی نیست. چون نمی‌شود گفت حکومتی‌ها  هر حرفی می‌زنند خلافِ واقع است. خودِ امام خمینی کسی بود که از همه بیشتر حکومتی بود ما هم صحیفه‌ی امام را می‌خوانیم و یاد می‌گیریم استدلال کردن را.
بالاخره همین فیاض کسی است که تندترین انتقادها را به صدا و سیما داد.
البته در همان هابیل هم کسانِ دگیری با بک‌گراندهای فکری دیگری هم مقاله دادند. 
۴. به نظر ِ من از وجهِ منفی حکومتی کسی است که تکنوکرات‌های بی‌خاصیت درست کرد تا تراکم بفروشند و خونِ ملت توی شیشه کنند. حکومتیِ منفی کسی است که با پولِ بیت‌المال جاسوس درست کرد توی نهادهای وابسته به دولت و صادر کرد به رادیو آمریکا. حکومتی کسی بود که وزیر بود و از همه‌ی مزایا استفاده کرد و بعد توی بی‌بی‌سی ملتش را مسخره کرد. حکومتی این‌ها بودند، حکومتی خیلی از همین سپاهی‌ها تن‌پرور هستند، نه حسن عباسی که خانه‌اش اجاره‌ای است و نه فیاض که یک استادِ دانشگاه است. حکومتی کسانی هستند که توی همین شمالِ خودمان زمین‌خورای کردند و به نظرم معلوم است چراقوه‌ی قضاییه نمی‌تواند با آن‌ها برخورد کند.

۵. حکومتی من هستم که با تمام وجودم دفاع می‌کنم ازحکومتِ عدلِ امیرالمومنین... همه‌ یک جوری  حکومتی هستیم... شما هم اگر یک کسِ دیگری بیاید سرِ کار و با پولِ بیت‌المال نشریه بنویسد بهش نمی‌گویی حکومتی؟... اگر مثلا سید حسن نشریه چاپ کند بهش نمی‌گویی حکومتی؟!...

اولین ویژگی حکومتی بودن آن هم از منظرِ شما باید این باشد که طرف از حکومت پول دریافت کند...
ولی من باید حقیقت را بگویم و آن این که هابیل از بیت‌المال پول نمی‌گیرد.

 وه، که چقدر این دین‌داری فرهنگی و دوست‌داشتنی است... تازه بعضی از هابیلی‌ها توی انتخابات سبز بودند، ولی درود به شرف‌شان، که غیرت‌شان را به رسانه‌های جنایت‌کارِ (و یا لااقل غبارافکن) غربی نفروختند و مردانه فحش خوردند، ولی متاع‌شان را ارزان نفروختند و ایستادند. از این جهت من هم مثلِ آنان دوست دارم سبز باشم... این سبز زیبا است.
راستی به قولِ رحیم‌پور ازغدی:
مواظب باشیم مارکسیسم مالیده نشویم. والا به خدا... محمد حبیبی که دارد لیبرالیسم مالیده می‌شود، این هم از سجاد که شخصی فرهنگی است و من نمی‌دانم چرا دارد از عینک نفرت‌پرورِ مارکسیستی مسائل را می‌بینید. به نظر من خطر ِ مارکسیسم از لیبرالیسم بیشتر است و باید مواظب بود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

جدی خیلی بی‌غیرتیم. خامنه‌ای و خمینی به کنار، به امیرالمونین نسبتی روا داشته می‌شود، یک نفر نمی‌آید نه تبیین، نه توضیح، حتی یک تذکر به آدم بدهد که آقا حواست کجاست... یا چه می‌دانم قضیه را خوب نفهمیدی، یا لا اقل بگوید لطفا دروغ نگو. هیچی هیچی هیچی...

البته مطلب قبلی من عاری از حقیقت نبود، ولی ایراداتی هم داشت. کج‌فهمی‌هایی هم داشت ولی هیچ کس توجه نکرد. باز دم m گرم، یک کامنتی گذاشت. فعلا این مطلب را از من بخوانید تا ببینیم در برخورد با فضای وب چه غلطی باید بکنم.

http://www.tmu-math83.blogfa.com/

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

معذرت از بابتِ تاخیرم. واقعیت این که یک مقداری بابام ناخوش احوال بود، برای همین نوشتن در وبلاگ و به طور کلی کارهایم کمی با تاخیر مواجه شده.

اولش؛

سلام و درود بر شما خوانندگانِ وبلاگم. این‌ها که می‌بینی طراحی جدید وبلاگم است با قدرتِ تمام نشدنی دوستِ باورنکردنی‌ام یعنی مسعود گروسیان. تشکر و سپاس‌گذاری مثل منی از حاج مسعود کاری است عبث و بی‌بته. انشالله که خدا او را جز شهدایِ رکابِ مهدی فاطمه قرار بدهد.دومش؛

مسعود این وبلاگ را با فکر طراحی کرده است. احتمال دارد تغییراتِ اندکی در آن داده شود، ولی هر آن چه که می‌بینی، حتی همان میثم امیری کج و معوج گوشه‌ی سمتِ چپ افتاده، با نوآوری و ایده طراحی شده است. یک جورایی می‌توانم قول بدهم تکنیک‌های در طراحی این بلاگ به کار رفته است که مانندش را پیش از این توی بلاگفا ندیده‌اید.

سومش؛

فکر نکنی من در ایام ماهِ مبارک تعطیل بودم و کاری نکردم. یکی این که مطلبی در شماره‌ی جدید هابیل از این قلم چاپ شده است که رویکردی است انتقادی به طرح جلدِ نشریات در ایران. اگر حوصله داشتم توی یک پست این مطلب را خواهم گذاشت. سه مطلب از من در لوح چاپ شد.

http://www.louh.com/content/4071/default.aspx

http://www.louh.com/content/4090/default.aspx

http://www.louh.com/content/4073/default.aspx

یکی از این سه مطلب که در موردِ رمانِ گتسبی بزرگ و بیوتن است مورد توجه واقع شده. ضمن این که داستانِ آرمانِ علی را ویرایش کردم. داستانی که پایش زحمت زیاد کشیده شده است.

چهارم؛

رفتم اورمیه و در آن‌جا در موردِ

Bifurcation of Hill Regions in Restricted Collisional N+1-Body problem

در چهل و یکمین کنفرانس بین‌المللی ریاضی صحبت کردم. خیلی سمینار خوبی بود برایم.

پنجم؛

در شب‌های ماه مبارکِ رمضان بحث‌های مسجد امام صادقِ آقای صمدی آملی را دنبال می‌کردم. البته صحبت در موردِ ایشان را به پستی مفصل‌تر وا می‌نهم.

ششم؛

شبِ نوزدهم با منصور، شبِ بیست و یک با محمود، و شبِ بیست و سه با هیاتِ امیرخانی حال کردیم. هر چند آن شب توفیقِ دیدارش دست نداد.

هفتم؛

حتما هابیلِ جدید را بخرید. مخصوصا آقای نوروزی. بیشتر به خاطر ِ رویکردی که به طور ِ مفصل در مورد مساله‌ی سکس دارد. در نظر دارم رمانِ بعدی‌ام که نگارشش سالِ بعد شروع می‌شود در مورد انحرافاتِ جنسی پسران، بالاخص همجنس‌بازی، اختصاص یابد. محتاجِ دعا هستم.

هشتم؛

قرآن سوزی را محکوم کنیم تا برای‌مان حرف درنیاورند.

نهم؛ 

پایه می‌خواهم که باهاش بروم منشور کوروش را ببینم. موافقم با حرف‌های پر‌یشبِ احمدی‌نژاد. در مورد روح خودباوری ایرانی و منشور کوروش.البته انتقادهای آقای مطهری هم قابل تامل و درست است.

دهم؛

روزی روزگاری را هم یک بار دیگر کامل دیدم. ببیندش ضرر نمی‌کنید.

یازدهم؛

روزنامه ایران دیروز ویژه‌نامه‌ی رمز عبور 4 را منتشر کرد. حتما گیر بیاوردش. در موردِ دیپلماسی در 30 سال گذشته است. انصافا هم سعی کرده است نگاهِ کارشناسی داشته باشد. مصاحبه‌هایش خیلی خوب بود، مخصوصا مصاحبه با ابوشریف. ای کاش در بخش مردانِ بدونِ مرز یادی هم از امام موسی صدر می‌کرد.

دوازدهم؛ 


مصاحبه علی مطهری با یالثارات را از دست ندهید.

فایل صوتی آقای مشایی در جلسه‌ی پاسخگویی با روحانیون را گوش دادم. فایلی که آخرش فهمیدم خودِ مشایی گفته از علنی شدنِ این دیدار راضی نبوده است. به نظرم فایلِ روشنگرانه‌ای است، هر چند باید از آقای مشایی حلالیت بطلبم.

سیزدهم؛

ای کاش می‌شد یک روزی ضد انقلاب شوم تا بتوانم در مورد علی خامنه‌ای صحبت کنم. ولی پیشنهاد موکد می‌کنم صحبت‌های او در حضور هیات دولت را مطالعه کنید.مخصوصا آخرهاش را.

چهاردم؛

حیف شد فرهاد جعفری فیلتر شد. با این حساب من هم رفتم جز فیلترشکنان.

پانزدهم؛

این وبلاگ نو شد، دعا کنید مطالبش هم نو شود.

شانزدهم؛

برای سلامتی مسعود گروسیان صلوات بفرستید، آی قربانِ آن گیفتت بروم من.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

چشم؛ یعنی جایی که می‌توانی با آن خیلی چیزها را ببینی. یعنی جایی که باید خیلی وقت‌ها آدم‌ها را ناامید نکنی. چشم؛ یعنی دو تکه جواهر که همه خواهانِ نگاهش هستند. چشم که بچرخانی باید ببخشی بر بی‌مبالاتان و دعا کنی برای بد حجابان؛ که آن‌ها در پسِ ذهن‌شان آرزومندِ نگاهت هستند. آن‌ها می‌خواهند نگاهت را. با همه‌ی مشکلات‌شان و همه‌ی گناهان‌شان. دقت کنی به حالِ پیرزنِ سیاه‌‌سوخته‌ای که شربت به تو تعارف می‌کند. چشم یعنی جایی که حتی باید نگاه کنی به منحرفانی که بد فهمیده‌اند معنایت را. چشم؛ یعنی دو الماسِ گران‌بهایی که نگاه کند به منِ گناه‌کار که حتی هنوز نتواسته‌ام چشمانم را پاک کنم. من زبانِ آلوده‌ای را با چشمانِ آلوده‌ام عوض کنم. کار با زبان راحت‌تر است تا کار با چشمان. پیشِ خدا که کم نمی‌آید. می‌خواهم چشمانت را. 

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

گوش؛ یعنی بشنو. همان طور که قرآن می‎گوید. آدم باید خوب بشنود. پس بشنو. آدمی هستم در به در. علاقه‌مندت. آدمی هستم گرفتار. معتاد شده‌ام. گه‌گاه مشروب هم می‌زنم. تا به حال یکی دو تا خانم هم بلند کرده‌ام. آدمی هستم پر از گناه. می‌شنوی... می‌شنوی؟ خانم جلسه‌ای هستم. اهلِ فیس و افاده. اهلِ غیبتِ در و همسایه. اهلِ دروغ گفتن برای کم نیاوردن. نمازم را در حضور بقیه آرام‌تر می‌خوانم. قیافه‌ی خیرخواهی می‌گیرم، ولی عشقم دوبه‌هم‌زنی است. همه را نصیحت می‌کنم. اهل ِ امر به معروف و نهی از منکر. اهلِ... گوشت با من است. جوانی هستم به ظاهر مذهبی؛ ولی دارای گرایشاتِ هم‌جنس‌بازانه. علاقه‌مندم یک جای خالی گیر بیاورم و سری به سایت‌های مستهجن ِ گی بزنم. بسیار چشانم مریض است. شرمم می‌آید از این که بگویم وقتی جوانِ خوشگلی را می‌بینم نگاهم به کدام سمت می‌رود. شرمم می‌آید از این که بگویم خودم را مذهبی و مسجدی جا زده‌ام، ولی...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

لب باز کن. تا کی می‌خواهی تنها ببینی و بشنوی. بالاخره باید دست به کار شوی یا نه. همین طور تا ابدالدهر می‌خواهی بشنوی. مگر نگفتی هیچ کس بهتر از من سخن نمی‌گوید. خب، پس حرف بزن. تازه مگر نگفته‌اند هیچ کسی بهتر تو نمی‌تواند حرف بزند. حرف بزن. من حرف‌هایم را زدم. صحبت‌هایم را انجام داده‌ام. نکند می‌خواهی بگویی فقط با امثالِ مقدسِ اردبیلی سخن می‌گویی. در این صورت که هنر نکرده‌ای. هنر این است که به من نگاه کنی و با من حرف بزنی. هنر این است با منِ دختر خیابانی حرف بزنی. هنر این است با منِ چشم‌چران صحبت کنی. هنر این است با من ِ رقاص حرف بزنی. حرف بزن. لب باز کن. البته ما آدم‌های نامردی هستیم. تا به حال بارها از این لب‌بازکردن‌ها سو استفاده کرده‌ایم. شده است دهانی را پر از تیر کنیم وقتِ حرف زدن. ولی من آن قدر بدبختم که بی‌آزار شده‌ام. دارم می‌ترکم. من ِ غرق ِ گناه، نهایتا بتوانم بزنم توی سرم. بیشترین از این ازم برنمی‌آید. تفسیر کن حرفِ خدا را. تفسیر کن...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

سر؛ بگذار سرت را توی دستم بگیرم و زلف‌هایت را ببویم. بگذار عطر ِ بهشت را از مویت استشمام کنم. بگذار با بوییدن مویت آرزویم تمام شود. من اصلا جهنمی... من را بنداز تهِ تهِ مستراحِ جهنم. فقط بگذار یک بار مویت را ببویم. بگذار فقط یک بار موی سرت را شانه کنم. همین. بگذار توی زلف‌هایت مدتی گریه کنم. زار بزنم. آره من همان سیاست‌مدار دروغ‌مداری هستم که هدفم کلاه گذاشتنِ سر ِ مردم بود. من این‌ها را قبول دارم. فقط بگذار سرت را توی دستانم بگیرم و ببویم موهایت را. همین. اصلا قبل از این که بخواهی شمشیر فرود بیاوری روی فرق ِ سرم، اجازه بده موهایت را ببویم. می‌دانم تا دنیا دنیا است آن بو همیشه در خاطرم می‌ماند.

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

پیراهن. همین که پیراهنت را شستی آن را بتکان طرفِ ما. شاید از نم ِ پیراهنِ تو ما هم آدم شویم. پیراهنت را بتکان توی صورتم. آره من همان فروشنده‌ای پیراهنی هستم که جنسِ چینی را به جای ترک و ایتالیا به ملت قالب می‌کردم. پیراهنت را نده به من؛ فقط بعدِ شستنت آن را بتکان توی صورتم. خدا کند نم ِ تقوایش بیدارم می‌کند. آره، من قبول دارم آدمِ گندی هستم. قبول دارم من اهلِ فسق و فجور و پارتی و موسیقی‌های شهوانی هستم، ولی تو دستم را بگیر...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

گفتم دست. تو فکر کردی فقط عمویت باید دست بگیرد. ای آقا... تو خودت آخر ِ دست‌گیرهای عالم هستی. دستت را آقا بده به من ببوسم. نه... نه... این دهان آن دستان را آلوده می‌کند... نه... نه... بده ببوسم. چرا دهانِ من دستانت را آلوده کند، وقتی دستانِ تو دهان ِ من را طاهر می‌کند. قبول دارم بعضی وقت‌ها دست‌ها را جدا می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم با طنابی می‌بندنش. بعضی وقت‌ها هم با لگدی دستان را زمین گیر و بی‌حس می‌کنند...

شبِ میلاد... شبِ خوشحالی... من ِ خر می‌خواهم چه خوشحالی کنم شبِ میلاد، وقتی خمینی و مقدس اردبیلی و صلحا می‌خندند... یعنی من هم دهانم را باز کنم بخندم برای میلادت. امشبِ شبِ بدبختی من است... شبِ نداشته‌هایم... شبِ حسرت... اگر قرار است من این جوری ادامه بدهم همین امشب جانم را بگیر. اگر قرار است نمبینمت... اگر قرار است نبویمت... اگر قرار است نم ِ پیراهنت به من نخورد... پیش ِ خدا وساطت کن همین امشب جانم را بگیرد. این را که می‌توانی آقا، یا بقیه‌الله؟

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

رضا امیرخانی را خیلی دوست دارم، پس بگذار انتقاد کنم از رضا بابت این که در مصاحبه با پنجره اذعان داشته است نباید به او برچسب خواص بی‌بصیرت زد چون:

«بعد بازگشتش از آمریکا، اولین کتابی که نوشت داستان سیستان بود، پس...»

این استدلال محل اشکال است. چون از لحاظ منطقی و عقلانی، ملاک، امروز آدم‌ها و نوع تصمیم‌گیری‌شان در شرایط امروز است نه گذشته‌شان. نمی‌خواهم او را متهم کنم به بی‌بصیرتی. چون برای این اتهام به اندازه‌ی کافی دیتا ندارم.

ولی می‌خواهم بگویم رضا که سهل است، من به جایش از رهبر و مرجعم انتقاد می‌کنم بنابراین به رضا و همه‌ی کسانی که به گذشته‌ی خود می‌بالند باید عرض کنم:

«داشتیم داشتیم را بی‌خیال. داریم داریم را بچسب.»

افزونه:

1. این گفته شامل همه‌ی ما می‌شود. ای کاش امام علی پیدا می‌شد و همه‌ی ما را دوباره غربال می‌کرد.

2. یکی از معانی فتنه آزمایش است. 

3. از این‌جا می‌توانید انتقادهایم از رهبر را ببینید.

4. یادتان که نرفته است:

داشتیم داشتیم را بی‌خیال، داریم داریم را بچسب.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

اگر الان می توانیم بدون امام زمان زندگی کنیم، بعد از ظهور هم می توانیم! نمی توانیم؟

(توی دورانی که تنها کسی که عضو بیت آقای خمینی  نیست خودِ آقای خمینی است، قطعا شیعیان هم می توانند بدون حضرت صاحب زندگی کنند؛ مثل ِ همین دور و برمان.)

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مدت هاست که درگیر درس و بحث هستم. همین شد که دور باشم از فضای وبلاگی. اما امروز می خواهم در موردِ یکی از علائق نامکشوفم سخن بگویم. صحبتِ من نه در مورد یک موضوع مهم و حیاتی و یا سیاسی و مذهبی که پیرامون مستطیل سبز است. یعنی فوتبال.

فوتبال دوست داشتنی است برایم. برای این که داریم به جام جهانی نزدیک می شویم پس بگذار برایت از فوتبال و تیم جدیدم سخن بگویم.

سال ها به علت عشق و علاقه ی داداش فوتبالی ام ابتدا عاشق سنتی آلمان و فوتبال سنتی اش شده بوم. فوتبال فانتزی شاید عنوان درست تری باشد. آلمان با هافبک های مطمئن و مهاجمانی فرصت طلب. همین عشق داداش بزرگه ی ما باعث شد تا آندریاس برمه در یاد ما بماند که در سال ۹۲ با بازی جانانه اش آلمان را قهرمان کرد.

همین آلمان دوست داشتنی با آن بازی زیبایش و کلیزمن و فولر تمام نشدنی شان شد جز فیویریت هایم. این روند تا یورو ۹۶ با درخشش خیره کننده بیرهوف در فینال ادامه یافت.

دوست داشتن آلمان برایم ماند تا به همین حالا. مخصوصا این که در سال ۲۰۰۶ فوتبالش زیباتر شد.

اما در این بین، بعضی اوقات به دلایل خاص طرفدار یک تیم خاص می شوم و آن هم به خاطر یک فرد. مثلا در سال ۲۰۰۶ فرانسه را دوست داشتم به خاطر زیدان.

به همین علت، امسال هم تیمی شده است علاقه ی من که به نظرم می تواند بترکاند. مارادونا. من منتظر آرژانتین و غوغایش هستم. آن هم فقط به خاطر مارادونا!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف
امسال دو باری رفتم نمایشگاه و از سال های قبلش نظم بهتری داشت و غرفه ها بهتر پخش شده بود. احتمال دارد یک روز دیگر هم بروم؛ چون امسال، بخش خارجکی اش خیلی خوب است و کلی کتاب آورده است.

اما: 

این هم عکسی که... به نظرم به سوژه و شیطنتم پی برده اید!

-----------------------------------------------------

پانوشت: شهادتِ بی بی نزدیک است؛ حتما خطبه ی حضرت صدیقه را مطالعه نمایید. توی کتب تاریخی هم می توانید از جلد اول احتجاج طبرسی صفحات 101 تا 109 بهره بگیرد.

خدا توفیق دهد حتما در موردِ حضرتش می نویسم؛ شاید باعث شود آدم شوم. شاید...شاید!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

یکی از دوستان، یکی دو روز ِ قبل مطلبی برایم فرستاد در موردِ استخدام های جدید آموزش و پرورش. به نظرم اول مطلب را بخوانید و بعد اگر راغب بودید و حرف هایم گوش های تان را نمی آزرد و حوصله تان را سرنمی برد افاضات اضافه ی من را هم مطالعه کنید. جز یکی دو مورد اصلاح اشتباهات تایپی، هیچ دخل و تصرفی در مطلبِ رفیق مان نکردم.

========================================

باسمه تعالی

امسال یک خبر خوش دل بسیاری از دانش‌‌آموخته‌های علوم انسانی را شاد کرد و آن هم خبر استخدام 40000 (چهل هزار) نفر نیروی جدید در آموزش پرورش بود. برای دانش‌آموخته‌های علوم انسانی که احتمال پیدا شدن شغل دولتی برای آنها برابر است با احتمال پیدا شدن چراغ جادوی علاءالدین در انباری خانه شما، 40هزار فرصت شغلی چیزی کم از معجزه نیست.

این مساله که در کشور ما نه علوم انسانی خوانده‌ها خودشان را در سطح سایر رشته‌ها می‌دانند و نه تحصیل کرده‌های سایر رشته‌ها برای مدرک دانش‌آموختگان علوم انسانی ارزشی قایل‌اند (البته واقعی تر این است که حتی برای تفکر و شخصیت علوم‌انسانی‌ها نیز ارزشی برابر قایل نیستند) مساله‌ای جدی است و شاید جزء top ten مساله‌های جاری کشور باشد؛ اما اینکه این معضل فرهنگی از کجا نشات می‌گیرد و چه راه حل‌هایی دارد موضوع بحث من نیست.

1. نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی،

2. روش‌ها و فنون راهنمایی و مشاوره،

3. مقدمات راهنمایی و مشاوره،

4. روانشناسی شخصیت،

5. رویکرد مشاوره و روان‌درمانی غایت‌نگر،

6. گامی در مسیر تربیت اسلامی جلد 1 و 2

7. جامعه‌شناسی انحرافات

به نظر شما آنچه در بالا آورده‌ام چیست؟ احتمالا حدس شما این است که این‌ها واحد‌های درسی رشته‌هایی مانند مشاوره یا روانشناسی است. اگر این حدس را زده‌اید تا حدی درست است اما دقیق‌تر این است که این‌ها مواد تخصصی آزمون استخدامی آموزش و پرورش برای رشته‌ی شغلیِ "مشاور تحصیلی" است.

طبق اطلاعیه‌ی آموزش و پرورش افرادی می‌توانند به عنوان داوطلب شغل "مشاور تحصیلی" ثبت‌نام کنند که یکی از این مدارک را داشته باشند:

1. کارشناسی و و کارشناسی ارشد مشاوره یا روانشناسی(کلیه‌ی گرایش‌ها)

2. مدرک تحصیلی حوزوی سطح 2 و بالاتر

خوب حالا از شما خواننده عزیز یک قضاوت منطقی می‌خواهم، در ارتباطِ بین رشته‌های مشاوره و روانشناسی

با مواد امتحانی ذکر شده شکی نیست ولی سوال جدی این است که بین مدرک حوزوی سطح 2 با دروس ذکر شده چه همایندی و تناسبی وجود دارد؟

البته اینکه در کشور ما در اغلب موارد، دانشِ افرادی که در علوم انسانی تحصیل و تحقیق کرده‌اند به سخره گرفته می‌شود چیز جدیدی نیست تا جایی که؛ در حالی که ما در کشورمان فارغ التحصیلان فراوانی دررشته‌های مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی یا برنامه‌ریزی آموزش عالی آن هم در سطح دکتری داریم یک مهندس، وزیر آموزش و پرورش می‌شود و یا یک پزشک وزیر علوم می‌شود(از این مثال‌ها در دولت فعلی وجود دارد و در همه‌ی دولت‌های گذشته نیز وجود داشته است و منظور من دولت خاصی نیست. این یک تفکر شایع و فضای فرهنگیِ حاکم بر جامعه‌ی ماست). اما چرا این آیین نامه‌ی استخدامی مرا نگران کرده است؟ در انتخاب وزیر و تایید صلاحیت او وضعیت علمیِ فرد یک معیار دسته چندمی است و تایید صلاحیت وزیر بر اساس وضعیت سیاسی، لابی‌های مختلف و سلیقه‌ی نمایندگان است و در فضای کشور ما هم تقریبا کسی انتظار استفاده از معیارهای عقلی و علمی برای انتخاب وزیر و یا انتصاب سایر مدیران کشور را ندارد. اما اینکه متخصصان روانشناسی -که یک رشته‌ی جدی در اداره‌ی دنیای امروز است- به صورت رسمی و قانونی با افرادی همسان دانسته شوند که تخصص‌شان در علم فقه و اصول و حدیث است(و البته در جای خود علم بسیار مهمی است) اقدامی است که به تفکر غلطِ حاکم بر جامعه که در بالا به آن اشاره کردم دامن می‌زند. آیا مسوولانی که این آیین نامه‌ی استخدامی را نوشته اند حاضرند برای یک پروژه‌ی عمرانیِ ملی که نه، حتی برای خرید یک کامپیوترِ شخصی از یک روحانی مشاوره بگیرند؟

اینکه محتوای روانشناسی در دانشگاه‌های ما باید تصحیح شود، اینکه بسیاری از روانشناسی خوانده‌ها حتی برای جامعه‌ی ما مضر هستند و هزاران مطلب از این دست چیزهایی است که من خود بدان معتقد هستم، ولی اینکه یک وزارت‌خانه که قرار است پایه‌ی علمیِ تمامی فرزندان این مرز و بوم را شکل دهد این‌گونه کاری انجام می‌دهد که نه تنها غیر علمی است که بر خلاف عقل سلیم است به شدت انسان را نگران می‌کند.

از سوی دیگر این شیوه‌ی استخدام کم کاریِ دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه را در تربیتِ متخصصان روانشناسی که حداقل خلاف فرهنگِ جامعه‌ی ما عمل نکنند می‌پوشاند. قضیه‌ جایی خطرناک‌تر می‌شود که مسوولان آموزش و پرورش ناکارآمد بودن بسیاری از دانش‌آموختگان روانشناسی را دلیلی برای استخدام روحانیون به عنوان مشاور تحصیلی بدانند که به نظر من از چاله در آمدن و به چاه افتادن است. روانشناس ناکارآمد نوجوان را به روانشناسی بدبین می‌کند در حالی که روحانی ناکارآمد، در جایگاه مشاور تحصیلی، نوجوان را از دین ناامید خواهد کرد.

از روحانیون عزیز که حقیقتا با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کنند نیز انتظار می‌رود که باز هم صبر پیشه کنند و بر اساس آموزه‌های دینی و اخلاقی از پذیرفتن مسوولیتی که در آن تخصص ندارند بپرهیزند.

سعادتمند باشید

التماس دعای خیر

==============================================
این دست نقد و نظرها، از جنس نقدهای رضا امیرخانی است که الان 18 ساعت است درگیرم کرده با نفحاتش و انشالله تا امشب ماحصل ِ این درگیری های 18 ساعته را که تا آن موقع به نزدیکی های 26 ساعت خواهد رسید قلمی خواهم کرد.
اما در موردِ مطلبِ نوشته شده، من با دو چیز مشکل دارم!
یکی مواد آزمونی که وزارتِ فخیمه آموزش و پرورش (بر وزنِ بقیه ی چیزهای فخیمه ی  مملکت)  و دیگری با شرکت کننده گان در آن آزمون است.
به نظرم می آید  هم آن چه به عنوانِ موادِ آزمون ذکر شده است انتزاعی و دور از واقعیت های جامعه است و هم کسانی که حق شرکت در این رشته را دارند به نظرم بسیار محدود شده به نظر می آیند.
برای خودِ من سووال است که تا کی قرار است روندِ مدرک گرایی در این بوم ادامه یابد؟ یعنی برای آموزش و پرورش ِ ما این مدارک هستند که حرف می زنند و نه انسان ها؟
بنابراین اعتقاد دارم:
1. مساله ی گزینش و تایید صلاحیت در این باره، نه برمبنای مخالفت های سیاسی، که بر مبنای وجدانِ کاری و تعهدِ اجتماعی فرد قرار گیرد. مثلا حسن توانسته در مرحله ی اول آزمون پذیرفته شود. نیکوست برای مرحله دوم برای جذبِ چنین نیرویی میزانِ موفقیتِ فرد در وظایفی که داشته است و یا رفتار ِ اجتماعی و اخلاقی و یا خیلی دینی فکر می کنم ملاک های تقوی اش ملاک قرار گیرد. خواه مسلمان باشد، خواه مسیحی. نیازی نمی بینم که طرف حتما ملتزم ِ به ولایت ِ فقیه باشد، که اگر نباشد هم در محیطی ریاپرور ملتزم می کنندش، نیاز است تا فرد نسبت به بچه های مردم احساس ِ مسوولیت داشته باشد و حالی شان کند که بتوانند در آینده با یک شخصیت اجتماعی قابل قبول پای به عرصه ی اجتماع بگذارند.
2. در موادِ آزمون نیاز به تجدید نظر می بینم. (ولی خداییش جایگزینی مناسب در ذهنم نیست با این که با جذمیت می دانم این دست علوم انسانی تجربه گرای ابتدای قرن ِ بیستمی کمترین کارکرد را در این بوم دارد.) اما برای یک مورد نظری دارم. غیر ِ موادِ عمومی آزمون، می بایست احکام اسلامی را هم به این آزمون افزود. بعید نیست دانش آموزان از این معلم ِ مشاوره تازه استخدام شده بخواهند احکام ِ غسل ِ جنابت، وضوی جبیره، استبرا و از این جور چیزها را بپرسند. من در دورانِ دبیرستانم معلمان مشاوره مان را خیلی بهتر از پیش نماز نمازخانه می شناختم. اصالتا قیافه ی پیش نمازمان در خاطرم نمانده است، اما آقایان سعیدی و حسن پور همچنان در خانه ی اول ذهنم هستند. پس، معلمان مشاوره در غیابِ کاهلی حوزه ی ما باید این نقیصه را جبران کنند و دانش آموزان را با برخی احکام ِ شرعی موردِ نیازشان بدون رودربایستی آشنا نمایند. یا حداقل این قدر اطلاعات داشته باشند که اگر دانش آموزی از آنان چیزی پرسید بتوانند جوابش را بدهند.
3. نقدِ اصلی ام به این نوشته این است که کی گفته فقط روحانیون حوزه و دانش آموختگان ِ مشاوره و روان شناسی حق ِ شرکت در این آزمون را دارند؟ به من بود می گفتم همه ی فرزندانِ این ملک! تنها چیزی که نیاز است همان حدِ سنی است تا سیستم نخواهد بچه ی 18 ساله و مردِ 50 ساله را استخدام کند. بجز این محدودیت، هیچ محدودیتِ مدرکی و سوادی دیگر نیاز نیست. منتها آزمون را باید واقعی برگزار کرد؛ همین. چه بسیار آدم هایی که روان شناسی بلندند و کار کرده اند و تجربه ها اندوخته اند. چرا این افراد با تیغ ِ داموکلسِ لیسانیس و فوق و از این جور چیزها، که در برخی دانشگاه ها و حوزه ها کمینه ارزش و کیفیتِ علمی را هم دارا نیست، باید سرشان بریده شود و لایق ِ مشاوره و راهنمایی فرزندانِ این ملت نباشند. اتفاقا به من باشد می گویم روحانیون جز، آیات عظام، علمایی که در موسسات نور و روح و حنا فعالیت می کنید، بجنبید برای یک رقابت نفس گیر و واقعی. حیف که چنین نیست و وقتی موادِ امتحانی آزمون واقعی نیست، خاتم کاری افرادِ شرکت کننده در آن کم سلیقگی می خواهد که خواسته.
page to top
Bookmark and Share

حضرت آیت‌الله آملی لاریجانی
با سلام واحترام

من، مادر حسین درخشان، به حضور شما عرض کوتاهی دارم. دومین عید دربند بودن حسین ما در حالی رقم می‌خورد که هنوز از شرح اتهامات او  بی‌اطلاعیم، نمی‌دانیم قرار است در چه تاریخی و در کجا پرونده او به کدام دادگاه تقدیم شود و تا کی قرار است دامنه وعده‌های مکرر مسوولان قضایی در محیط صبر و حوصله ما وسعت بگیرد.

جناب قاضی‌القضات
من از بی‌توجهی‌های مکرر دستگاه تحت‌الامر شما به قاضی‌الحاجات شکایت می‌برم. دعا می‌کنم هیچ‌گاه خانواده‌ای، حتی خانواده مسوولانی که این‌قدر در مشخص‌شدن تکلیف مردم اهمال می‌کنند و تقصیر دارند، هرگز اینچنین به بی‌پناهی ما دچار نشوند.

 ۸ ماه است در تمام رسانه‌ها اعلام می‌کنید کسانی را که قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگیر کرده‌اید. شب عید که می‌شود، همه آنهایی را که عاملان اصلی فتنه می‌خوانید آزاد می‌کنید، اما حسین درخشان هنوز از نظر شما مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از کسانی که می‌فرمایید براندازند جرمش سنگین‌تر بوده؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟

بیش از ۵۰۰ روز است حسین در زندان شماست. و ما بیرون زندان «هر روز» منتظرش بوده‌ایم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جدید داده‌اید. اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید که حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و یا احیانا چند سال دیگر در این بلاتکلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی که قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌ کشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش می‌شود؟

٢۶/١٢/١٣٨٨
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

متاسفانه برخی از تفکراتِ جاهلی همچنان در اندیشه های ما وجود دارد. وقتی سال نو می شود، فقط لباس های ما نو می شود و از همین روی هیچ یک از ما به لوازم نوشدگی مجهز نمی شویم. مثالِ عینی اش می شود همین مطالبی که درونِ واژگان سیاسی شنیده می شود. شما روزاروز مطلبی نیست که در موردِ خانواده ی فلان شهید، بیتِ فلان فرد و دلسوزانِ انقلاب نشنوید.

متاسفانه این تفکرات ریشه در عهدِ جاهلیت دارد. (و به نظر ِ من در کودتای سقیفه تقویت شد.) نمی دانم چه دردی است که این دردِ مزمن همچنان به نسل های بعد منتقل می شود و نمی توانم بفهمم چرا ما ایرانی ها در برخوردِ با تعالیم ِ اسلامی برخی رسومِ جاهلیت را هم پذیرفتم و این تفکرات کهنه و پوسیده به نامِ سکه ی اسلام به خوردِ ما داده شد.

جالب است تحصیل کرده ها و آن هایی که خیلی خودشان را اهل ِ فکر و درد و تحقیق می دانند بیشتر از عوام به این درد دچار هستند. یاد نگرفتند که آدم ها را فارغ ازنام، نژاد، طبقه ی اجتماعی و تحصیلات ببینند و بشناسند. این شاید برای گروه های سیاسی که نیازمندِ بقای خود در یک محیطِ جهالت زده هستند کافی باشد، ولی برای دوستانی که می خواهند اهل ِ درد و علم باشد جای تعجب دارد. به همین دلیل است که بنده اعتقاد دارم کلمه ی نخبه و کارشناس در کشور ِ ما بسیار بد جا افتاده است و به نظر می رسد اصالتا در معنای خود به کار نمی رود. 

غیر از این باید تعصب های جاهلی، حرف های فاقدِ استدلال، اظهار نظرهای توهین آمیز را نیز به مجموعه ی این نظرها اضافه کرد. با این تفسیر آیا می توان صاحب ِ سخن حائز ِ این وِیژگی ها را فردی دانا و نخبه نامید.

مثلا این روزها جملاتی شنیده و گفته می شود در مورد بیتِ امام. این حرفِ فاقد مبنا و حتی یک استدلال است. می گویند فلانی بیتِ امام است. خب، باشد. مگر ملاکِ برخورد بینِ آدم ها بیتِ امام و یا کس دیگر بودن است؟ چرا فلان دهاتی و روستایی شریف، یا فلان تولید کننده و صاحبِ سرمایه ی دست و دل پاک عضوی از بیتِ امام نیست؟ اگر کسانی که نسبتِ نسبی با امام دارند و عضوی از بیتِ او محسوب می شوند، در این صورت مثال نقض های زیادی را می توان درونِ پارادایم ِ اسلامی یافت. مثال عینی اش می شود بیتِ پیامبر. یعنی کسی که بیتِ امام است، به واسطه ی این که بیت امام است نمی تواند بی توجه و خائن به منافع امت باشد؟ چه تضمینی وجود دارد؟

برای افعالی که برای اکتسابِ آن ها زحمت کشیده نشده است، می شود امتیازی قائل شد؟ مگر سید حسن خمینی خودش انتخاب کرده است که بیتِ امام باشد؟ یعنی خودش ویژگی هایی داشته است که به خاطر ِ این ویژگی ها این امتیاز به او داده شده و به عنوان ِ نوه ی امام شناخته شده است؟ قطعا خیر. او فقط از لحاظِ نسبی نوه ی امام است.

وگرنه نوه ی امام هزارن ِ هزار پابرهنه و مستضعف و انسان های شریفی هستند که نام شان را امام با افتخار می آورد. نوه ی امام آن مسئول و وکیلی است که همچنان به ساده زیستی و دوری از زخارفِ دنیوی پایبند است. نوه ی امام خونِ سرخِ شهید است. نوه ی امام دستِ تلاش گر صنعت گران است. نوه ی امام دستِ پینه بسته ی پدر ِ کشاورزم است. نوه ی امام دردهای وقت و بی وقتِ کلیه و قلب ِ پدرم است. نوه ی امام برادر ِ ارتشی ام است که برای حفظِ تمامیتِ ارضی کشور وقت و بی وقت، این جا و آن جا در حال ماموریت است. نوه ی امام من هستم که نام ِ امام را زنده می کنم. صحیفه ی او را باز می کنم و صفحه صفحه ی آن را دوباره بازخوانی می کنم و همه ی کسانی را که می خواهند امام دیده نشود را با معرفی دوباره ی امام به زباله دانِ تاریخ می فرستم؛ حتی نوه ی امام و نخست وزیر  امام و رئیس جمهور ِ امام.

برای من خیلی تعجب آور است وقتی می بینیم در روزنامه در موردِ بیتِ امام حرف هایی گفته می شود و کسی اعتراض نمی کند و یا نقدی نمی نویسد. اگر هتکِ حرمت و توهین زشت است، برای همه ی اقشار و افراد زشت است و نه بیتِ امام. اگر ناحق ساختنِ حقی زشت است برای همه زشت است و از جمله بیتِ امام. چرا اجازه نمی دهند تفکراتِ بیتِ امام نقد شود؟ از لحاظِ تفکری چه ارتباطی بینِ بیتِ امام و خودِ امام وجود دارد؟ به نظر ِ من در وهله ی اول هیچ ارتباطی وجود ندارد. بعدتر است که بواسطه ی معرفی اندیشه ی بیتِ امام می شود ارتباطِ آن را با خودِ امام سنجید. هرچند در دنیای سیاست زده ی امروز جهالت تا بدان جا پیش رفته که نوه ی امام حسن ذاتی یافته است و ارزشش از امام بیشتر شده است.

این حرف ها برای بقیه هم صادق است. برای خانواده ی شهدا، و دیگر خانواده ها. مثلا چرا باید فردی مثل ِ علی مطهری معروف شود؟ چرا باید فرزندانِ شریعتی بیشتر توی چشم باشند؟ چرا محمد قوچانی عکس فرزندانِ شریعتی و سروش را روی جلدِ مجله اش کار می کند و مثلا عکس سید جوادِ طباطبایی را به عنوانِ روی جلد منتشر نمی کند؟ چرا ارتباطاتِ قومی و ارثی و فامیلی ارزش شده است؟ مجله ی همشهری جوان که در ویژه نامه ی نوروزی اش برای علی مطهری تیتر می زند: مردی از جنس ِ پدر، می شود توضیح دهد که علی مطهری چه کار ِ مهم ِ علمی و یا پژوهشی و یا کدام کتابِ محبوب را نوشته است که شده است مردی از جنس پدر؟ (این را بگویم بنده شخصا علی مطهری را دوست دارم و این مصاحبه اش را هم قبول دارم و به نظرم حرف های خوبی زده است.)  اما می خواهم بگویم چرا افراد بواسطه ی نام پدرشان رشد می کنند و منزلت می یابند؟

چرا ما شهدا را دسته بندی کرده ایم؟ برخی شده اند سردار ِ شهید و برخی همچنان گمنام مانده اند. چرا؟ و چرا؟ چرا کلمه دلسوزانِ انقلابِ برای افرادی خاص برده می شود؟ آیا افرادی که همگی املاکِ و مستقلات شان سر به ثریا می زند و توی خانه های وسیع و رفاه زده شان آبمیوه ی ساعتِ ده شان را فراموش نمی کنند دلسوز ِ انقلابند و بقیه ی مردم که هشت شان گروِ نه شان است دشمنِ انقلابند؟ دلسوزانِ انقلاب مردمند. دلسوزانِ انقلاب کسانی هستند که با خونِ سرخ شان انقلابِ را یاری کرده اند. دلسوزانِ انقلاب...

خاطره ای بگویم. یکی از دوستانم، استادش را دید که برای خواندنِ دوره دکتری زبان انگلیسی به شهر ِ ملبورن مهاجرت کرده است. از او پرسید چرا نمی خواهی برگردی؟ و استاد جواب داد: می خواهم فرزندانم در یک جامعه ی متمدن رشد کنند.

و به نظر ِ من خیلی هم حرف ِ بیراهی نزده است. جاهلیت از سر و روی خیلی ها می بارد؛ مخصوصا آن هایی که بیشتر از بقیه پز ِ روشن فکری می دهند.

افزونه ها:

1. از دوستان می خواهم از نوشتنِ کامنت ها توهین آمیز بپرهیزند. چون مجبور شدم  بخشی از کامنتِ سجاد مربوط به مطلبِ دکتر احمدی نژاد را حذف کنم. انصافا دور از اخلاق است که رئیس جمهور مردم که متکی به آرای ملت است و نزدیک به پنج سال است اداره ی دولت را در دست دارد کولی زاده بنامیم. در بسیاری از فرهنگ ها، مخصوصا فرهنگِ غرب کشور، کولی زاده به کسانی گفته می شود که والدینش مشخص نیستند. حیف که بیکار نیستم، وگرنه حتما این مساله را پیگیری می کردم. چون توهین و بستن افترا به رییس جمهور و یا هر کس ِ دیگری جرم محسوب می شود و مجازاتش بین شش ماه تا سه سال زندان است. خیلی زشت است که آدم ها توهین کنیم. (خواه احمدی نژاد، خواه موسوی و کروبی.)

2. راستی آقا سجاد کی گفته اگر کسی توسطِ ناپدری تربیت شود، ناخلف است؟ مردِ حسابی پیامبر ِ دینت پدر نداشت، حالا گیر می دهی به این جور مسائل ِ سخیف. مگر ارزش آدم ها پدر داشتن و یا نداشتن است. مگر ارزش آدم ها به طبقه ی اجتماعی آن هاست، ولو کولی باشند؟ مگر ارزش ِ آدم ها به این چیزهاست؟ چون یکی کولی زاده است، پس انسانِ فاسدی است؟ چون یکی توسطِ عمویش تربیت شده، انسانِ بی دینی است؟ لطفا از این کم لطفی ها دست بردار.

انصافا وقتی این کامنت را خواندم کم نمانده بود سرم را بزنم به دیوار که چرا تفکراتِ جاهلی تا این حد رسوخ یافته است. آن قدر سجاد و محاسنِ اخلاقی و دینی و ایمانی اش برایم مهم بود که می خواستم از دستش شکایت کنم. اگر با تمام وجود سجاد را دوست داشتم حتما از دستش شکایت می کردم. متاسفم از این که برای سجاد دوستِ خوبی نیستم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در زیر نامه ام به رهبری، قبول دارم با لحنی محافظه کارنه، می آید که البته بخش کوچکی از آن چیزی است که می خواهم به رهبری بگویم. خوشحال می شوم که جوابِ برخی از سوالات مطرح شده را دوستان بدهند و انشالله که رفقا با دیدی انتقادی نامه ام به رهبر را مطالعه کنند. ضمنا هرجا نامی از طرفداران به میان آمده است من را هم جز همان طرفداران حساب نمایید. این نامه ی کسی است که خودش آقای خامنه ای را قبول دارد و حرفِ او برایش سند است.

تمام عکس ها مربوط به سال 1388 می باشد.

=======================

سلام آقای خامنه ای

احوالات تان خوب است؟ چهار ستون بدن تان سالم است انشالله! دست چپ تان چطور است؟ البته پرسیدن از دست راست تقریبا بی معنا است. هرچند در روز حشر هر کدام از ما نسبت به از دست داده های مان در درگاه خدای بزرگ سرافکنده ایم. بابتِ قصورهای مان. بابتِ این که ماها از این که امانتی های خدا را سالم تحویل نمی دهیم. فکر می کنم تنها چیزی از شما که سالم و تر و تمیز به پروردگار تحویل داده شود همان دست راست تان است. چون این دست را دشمنان تان از شما گرفته اند و نسبت به از کارافتادگی اش شما مقصر نیستید. می خواهم بگویم در «جسم ناقص تان» سالم ترین عضو، دستِ راست تان است. ناگفته نماند که در این جور مواقع چه حالی می برند شهدا!

راستی نظر شما در موردِ سنت نامه نگاری علنی به حضرت عالی چیست؟ هر چند بارها از این که کسی علنا از شما انتقاد کند استقبال کردید و گفتید «هیچ از این بابت ناراحتی» ندارید. بنا بر همین گفته ی شما این جانب این نوشته را خدمت حضرت عالی ارسال می کنم. همچنین علی رغم میل باطنی ام آن را در این جا منتشر می کنم. زیرا بر این باورم که همه ی انتقادها از حاکم جامعه ی اسلامی را نمی توان علنی بیان کرد.

اما می خواهم بنویسم تا؛

همه یاد بگیرند با شما بی پیرایه و بدون رودر بایستی صحبت کنند که «نصحیت به پیشوای مسلمین سزاوار است.»


امیدوارم همه یاد بگیرند از شما انتقاد کنند. به نظر من اگر کسی از شما انتقاد دارد و آن را به شما اطلاع ندهد مقصر است. همه ی ما وظیفه داریم به شما کمک کنیم و نظرات مان را بدون ترس برای شما ارسال کنیم. نامه ای که به صندوق پستی قابل ارسال است.

آقای خامنه ای

در سخنرانی نوروزی تان یک بار به جای قوه ی مقننه  گفتید قوه قضاییه. البته این اشتباه لُپی بود و من هم آدم ایرادگیری نیستم. قطعا چنین اشتباهاتی قبلا هم رخ داده است. این را برای این گفتم که برخی از هوادران شما به یاد داشته باشند که شما هم ممکن است اشتباه کنید. به هیچ وجه شما از اشتباه دور نیستید. نمی دانم تا چه حد شهامتِ معذرت خواهی را دارید. تا چه حد شجاعتِ این را دارید که وقتی جریانی را اشتباه تحلیل کرده اید به مردم بگویید و از این بابت عذرخواهی کنید. بدانید مردم آن قدر انصاف دارند که اشتباه حکمران شان را ببخشند. ولی من سال هاست منتظر ِ موقعیتی هستم که حضرت عالی از مردم به خاطر ِ یکی از تحلیل های تان عذرخواهی کنید. آن چه در این میان اهمیت دارد این است که  پیشگامی شما در این  حرکت، فرهنگِ خود انتقادی را در میان مردم ایران جا خواهد انداخت و کلمه ی «اشتباه کردم» خیلی راحت تر از اکنون به کار خواهد رفت. کلمه ی که  کمبودش بیش از هر چیزی در سیاستِ دور از اخلاق ما دیده می شود.

آقای خامنه ای

من بعد از انتخابات به مدیریت شما اطمینانِ بیشتری حاصل کردم و متوجه شدم که حضرت عالی می دانید سیستم را چگونه اداره کنید. و این مرحله ی سخت را با تدبیر سپری کردید.

بنابراین همچنان انتظار دارم:

این مدیریت شما ادامه یابد و خدای نکرده دچار نقصان و یا سستی نشود. شما یک بار گفتید هیچ حرفِ در گوشی با کسی ندارید. به همین دلیل انتظار داریم که باز هم حرفِ درگوشی با کسی نداشته باشید و همچون 29 خرداد شفاف با مردم سخن بگویید. این را از این بابت می گویم که این روزها برخی شایعه ها شنیده می شود که گویا جناب عالی می خواهید برخی مسائل را با ریش سفیدی، و نه به مر ِ قانون و مصلحت مردم، رفع و رجوع کنید؛ که البته از شما به دور است. خودتان گفتید حرفِ در گوشی با کسی ندارید.


انتظار دارم رهبرم به گروه های سیاسی دل نبدد و دلش در گرو ِ عامه ی مردم باشد که این گروه ستون های استوار جامعه هستند و پایداری شان از خواص بیشتر است. بسیاری از خواص در پایداری از حق، عدالت و ارزش ها از عوام سست تر هستند.

آقای خامنه ای

همه ی ما در جامعه در هر حال و در هر لحظه  در حال ِ ولایت پذیری هستیم. یا ولایت شیطان را قبول می کنیم و یا ولایت الله را. به همین مناسبت تا زمانی که حضرت عالی به ولایت الله دل بسته اید و به آن پایبند هستید، پایبندی مردم به ولایت فقیه، ولایت الله معنا می شود و به رنگِ الهی در می آید و اگر خدای نکرده حضرت عالی دل در مصلحت اندیشی های غیر حق و بر خلاف مصالح امت داشته باشید مصداق ولایت فقیه ولایت شیطان می شود. بنابراین از نظر من ولایت فقیه یک ولایت مشروطه است که می تواند ولایت الله یا ولایت شیطان باشد.
در این میان انتقاد می کنم از آن چه شما و طرفدران تان «ولایت پذیری» می نامید و معتقدم این شعار خنثی است. چه آن که ولایت پذیری می تواند مصداق ولایت شیطان باشد.

چه زمانی این ولایت، ولایت شیطان خواهد بود؟

پاسخ به این سوال کار سختی است. البته خود حضرت عالی بارها در مورد ولایت طاغوت و ناحق سخن به میان آوردید که بنده آن ها را درست می پندارم و خوانندگان نامه را به سخنرانی های شما در این باره ارجاع می دهم که انصافا جامع و مانع است. جهتِ نمونه همین مطلبِ زیرین که از شماست و در همین سال 88 عنوان شد را از نظر می گذرانیم.

«ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درایت. علم، آگاهى مى‏آورد؛ تقوا، شجاعت مى‏آورد؛ درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین مى‏کند؛ اینها ضابطه‏هاى اصلى است برطبق مکتب سیاسى اسلام. کسى که در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکى از این ضابطه‏ها از او سلب شود و فاقد یکى از این ضابطه‏ها شود، چنانچه همه‏ى مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد. رأى مردم تأثیر دارد، اما در چارچوب این ضابطه. کسى که نقش رهبرى و نقش ولى‏فقیه را بر عهده گرفته، اگر ضابطه‏ى علم یا ضابطه‏ى تقوا یا ضابطه‏ى درایت از او سلب شد، چنانچه مردم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحیت مى‏افتد و نمى‏تواند این مسؤولیت را ادامه دهد. از طرف دیگر کسى که داراى این ضوابط است و با رأى مردم که به‏وسیله‏ى مجلس خبرگان تحقق پیدا مى‏کند - یعنى متصل به آراء و خواست مردم - انتخاب مى‏شود، نمى‏تواند بگوید من این ضوابط را دارم؛ بنابراین مردم باید از من بپذیرند. «باید» نداریم. مردم هستند که انتخاب مى‏کنند. حق انتخاب، متعلق به مردم است.»


آقای خامنه ای

چرا در میان منصوبانِ شما افرادی از نسل جوان و پوسته های جدید دیده نمی شود؟ همچنان چشمانِ ما خشک شد تا ببینیم چه زمانی جوانان و نخبگانی که واردِ چرخه ی مدیریتی تحتِ امر ِ شما می شوند. به عنوان نمونه مجمع تشخیص مصلحت نظام برای تشیخص مردم ِ ایران می بایست عصاره ای از همه ی نیروهای زبده ی جامعه باشد. در حالی که امروز در این مجمع تنها بازنشسته های سیاسی دیده می شوند که مشخص نیست دقیقا به مصلحت امت و منافع امت گام بردارند. چه بسا حضور نخبگان جوان و کارآمد در کنار نیروهای باتجربه  و دلسوز می تواند مجمع مردمی تری را رقم بزند. چرا نباید در میان ِ اعضای این مجمع حضور بانوانِ محترم را دید؟ آیا در میان مردم ایران زمین یک زن نیست که بتواند صلاحیت حضور در این مجمع را داشته باشد؟


آقای خامنه ای 

انتظار دارم بیش از این در سخنرانی های تان از امام امت سخن بگویید. به نظر من بیان دیدگاه های امام خمینی که رهبر پیش از شما بودند ذهن ها را بیدار و اندیشه ها را در دفاع از مردم سالاری دینی استوارتر می سازد. از این میان می توان به نظراتِ امام در باب مسائل مختلف اهم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی توجه داشت. در روزگار ِ ما آقای رحیم پور ازغدی با خواندن متوالی صفحاتی  از صحیفه ی امام امت نقش ِ برجسته ای را ایفا می کند. امید دارم که حضرت عالی از امام خمینی بیش از این سخن بگویید.

آن چه باید برای شما مهم باشد و انشالله تا به حال چنین بوده است، خشنودی عوام است. چرا که خشنودی عوام خشم خواص را بی اثر می سازد.


آقای خامنه ای

انتظار دارم همچنان روحیه ی امید و خودباوری را در جامعه بدمید. یک جامعه ی مرده هیچ کاری نخواهد توانست بکند. عیب پوشی شما از عیوب ما ایرانیان یکی از ویژگی های برجسته ی شما است. چون مطمئنا شما نه در مقام پرده پوشی که در مقام اصلاح می بایست گام بردارید.

امروز در حلقه ی مشاورانِ شما، آن طور که ما می بینیم، یک گروه دیده می شود که نباید دیده شوند و گروهی دیده نمی شوند که باید دیده شوند.

و اما گروهی که دیده می شوند، در حالی که نباید دیده شوند:

گروهی که در استقامت و پایداری آن در پیگیری آرمان های جمهوری اسلامی تردید جدی وجود دارد. چه آن که برخی از آنان بعضا هم کاسه ی بیگانگان شده اند.

گروهی دیگر که دیده نمی شوند، در حالی که باید دیده شوند:

منتقدین دلسوز  و عالم که هر چند عیب جوی برخی رفتارهای شما هستند، منتها دوستدار ِ نظام اسلامی هستند و خواهانِ اصلاح ِ برخی نارسایی ها هستند. هر چند زبان شان به انتقاد گشوده شده است، منتها هم پالگی با بیگانگان و جاسوسان و اشرار را در پرونده ی خود ندارند.

آقای خامنه ای

یکی از سوالاتی که در ذهن ِ من مدت هاست نقش بسته است این است که چرا حضرت عالی دیداری با صنعت گران، تجار، کشاورزان و اساسا مولدان سرمایه ندارید؟ به نظر ِ در کنار مسائل فرهنگی و تربیتی و سیاسی، مسائل اقتصادی هم مهم است و دیدار با صاحبان صنایع و کشاورزان و دامداران می تواند گره گشای برخی از مشکلات باشد.

آقای خامنه ای...  حرف بسیار دارم ولی... انشالله در یک فرصتِ بهتر.

آقای خامنه ای

محاسن ِ بسیاری در شما قابل رویت است که هدفِ این نوشتار نبوده است.


امیدوارم خدا همه ی ما را موفق بدارد. التماس دعا داریم که دعای مردان ِ صالح خدا در حق مردمان مستجاب است انشالله.

میثم امیری بشلی

بهار89

==============

افزونه

1. یکی از دوستان به طرز خصوصی نوشته است:

سلام
نوروزتان مبارک.
آقا اینو حذف کن. دنبال دردسر میگردی؟
یه مشت آدمی میآیند اینرا می خوانند که این حرفها سرشان نمی شود میگرند بلا ملا سر هممون میارند ناروا.

من در ذهن ِ خودم موردی را نمی بینم که نشود در موردش حرف زد. در اسلام در مورد ِ هر چیزی می توان سخن گفت و اساسا امر ِ مقدس امری است که جیز نباشد. حتی اگر به قیمتِ بگیر و ببند ِ این جانب تمام شود. 

2. گویا این نقد خیلی زود اثر کرده است و یکی از نتایجش را همین امروز دیدم، یعنی:

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز از یک مرکز بزرگ صنعتی در حوزه خودرو سازی و خط تولید موتور ملی بازدید کردند.

page to top
Bookmark and Share

   تنها چند جمله از امام خمینی پیرامونِ طریقیت و شریعت. برای این که بدانیم برای دستیابی به مقامات معنوی حفظ ظواهر شرعی هم اهمیت دارد. در این باره کتاب های شرح حدیث جنود عقل و جهل و همچنین چهل حدیث آقای خمینی راهگشاست.

 « طریقت و حقیقت جز از راه شریعت حاصل نخواهد شد زیرا ظاهر را نیل به باطن است.»

 و کسانی را که اینگونه توهم می کنند مورد شماتت قرار می دهند؛

« آنان که فکر مى کردند یا فکر مى کنند که بدون شریعت مى توانند به مقصود برسند، هیچ شاهد و دلیلى ندارند، زیرا ذات اقدس اله که راهنماست ، تنها راه کمال و سعادت را عمل به شریعت مى داند. اما آنان که مى پندارند از طریق عمل به شریعت نمى توان به طریقت رسید، آنان نیز شریعت را درست نشناخته اند و درست و صحیح به آن عمل نکرده اند و کسانى که با سیر و سلوک و شریعت و طریقت هماهنگ شدند، ولى به حقیقت بار نیافتند، براى آن است که به درستى منازل پیشین سائران و سالکان را طى نکرده اند.»

     همچنین  امام (ره) در تفسیر دعای سحر طریقت و حقیقت بدون شریعت را همانند پیکر بدون روح و دنیای بدون آخرت می دانند؛ « ظاهر بدون باطن و صورت بدون معنی مانند پیکری است بدون روح و دنیاست بدون آخرت.»

-------------------------------------------------

پانوشت: در اینجا هم مطلبی نوشتم به نام  تحلیلی روان شناسانه بر شخصیت مجازی می شناسیدم که امیدورام مقبول افتد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

این چند روزه حسابی سرم شلوغ است. آخرِ سال است و فصل حساب کتاب ها. الان که نشسته بودم گفتم با خودم ببینم چه کارهایی توی سال 88 کردم و از کدام هایش پشیمانم. چند تا از کارهایی که از انجامش پشیمان هستم را خواستم لیست کنم. بالاخره آدمی که این همه جوالدوز به دیگران می زند، بد نیست سوزنی هم به خودش بزند. طبق ِ روال باید بروید به ادامه ی مطلب، البته با اجازه دوستِ کم مانندم، جناب آقای حسین عربی.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلبِ زیر را از یکی از وبلاگ ها پیدا کردم. نام وبلاگ هم پیاده رو و نویسنده ی آن هم گویا آیدا نامی است. مطلبِ آیدا با همه ی تعلیقات و نظراتی که برای آن آمده است برای تان می گذارم؛ الا یکی دو بندِ آخر را، چرا که بی ارتباط با هدفم می پندارم. چند کامنت را به علت توهین آمیز بودن حذف کردم. چیزی که هست در جامعه با این نگاه مواجه هستیم.  البته این دو پارگی در عرصه ی اجتماع تازگی ندارد و شاید به اندازه ی عمر بشر باشد. 

===============

روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.

اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.

 دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.

سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.

چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.

من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.

شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.

 یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.

کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به “بچه سوسول”  و ” بچه بسیجی” . همه این­ها کاش است.

=====================

البته مساله کم شدن فاصله ها آن گونه که این نوشته ادعای آن را دارد مساله ای درست و دقیق است. هرچند چه از میان آن ها، و چه از میان ما این دیدگاه کمتر طرفدار دارد. حتی با انتقادهایی که در کامنت ها بدان شده است می شود فهمید نویسنده ی این مطلب با نگارش این نوشته تا حدی از خود گذشتگی به خرج داده است. زیرا این نگاه توسطِ دوستانش هم تخطئه می شود. پیش از این در کافه گرامافون به دوستانِ مسعود گروسیان هم همین را گفتم. گفتم باید این فاصله ها کم شود و ما بتوانیم به هم نزدیک تر شویم. البته شاید آن ها از حرف های آن روز ِ من خوش شان نیامده باشد، اما من پیش از آن که بخواهم ناراحتِ عقایدِ آن ها باشم، دلسرد از خودمان بودم که گروهی را دست کم گرفتیم و یا با آن ها ارتباط برقرار نکردیم.

اما تا این لحظه 61 نفر برای این مطلب کامنت گذاشته اند. بیش از 25 نفر از این تعداد دارای وبلاگ و یا وبسایت و در یک کلمه دارای رسانه هستند.[البته فکر می کنم پنج تا از آنان فیلتر باشند؛ اللهم فک کل اسیر.] از آنجایی که چند نفری تکراری کامنت گذاشته اند، می توان نتیجه گرفت حدود نیمی از این تعداد دل مشغولی های خود را می نویسند. هیچ کس از دیدگاهِ مخالف در این نظرها وجود ندارد. یعنی همه از یک طیفِ فکری هستند و این البته خطرناک است. (توی وبلاگِ هر یک از این رفقا رفتم اولش سری زدم به خردادماه 88 تا ببینم در ایامِ انتخابات و به خصوص بعدِ جمعه ی تاریخی دیدگاه های شان چه جور است. شاید تنها نظرات وبلاگِ تقسیم برایم مشخص نبود.)

و اما مخالفِ جدی نداشتن، خطری که وبلاگ های ما را هم تهدید می کند و هر از چند گاهی خوشحالم که هستند کسانی که بیایند و برایم نظر ِ مخالف بگذارند.

البته بنده در این جا به نقد و یا تبیین نوشته ی آیدا و کامنت ها نمی پردازم. تنها به گزارش ِ آن چه دیدم می پردازم. البته می توان حدس زد که کسانی که برای این نوشته کامنت گذاشته اند از یک طبقه ی اجتماعی خاص و احتمالا مرفه هستند. زیرا بعدِ این همه وب گردی دغدغه های این کاستِ اجتماعی دستم آمده است.  مثلا یکی از این ها در وبلاگش به نام خسته گی (یاسمن اکبرپور) گفته بود که برای عیدش می خواهد لپ تاپ ایسر، لنز ِ واید و ویلون سوزوکی بخرد. (البته نمی خواهم با این حرف ها تفسیرهای سوسیالیستی ارائه دهم، ولی واقعیتی است که امروز ما داریم اختلافِ فکر بین دو گروه فقیر و غنی را می بینیم پیش از آن که بخواهیم ارزش گذاری کنیم.) وگرنه توی نوشته های همین بنده خدا که در انتخابات از حامیان موسوی بوده و گویا هنوز هم بر عهد خود مانده است آمده:

"بعد ناگهان یاد آن بیت مورد علاقه ام می افتم :‏

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم هر زمان یاد خمینی به سر ما افتد / دور سیدعلی خامنه ای می گردیم این روز ها عجیب در دلم آشوب به پا شده . ‏ از طرفی به عقیده ای که دارم ایمان دارم و از طرفی می بینم که ایمان من ، در مقابل ولی فقیه قرار می گیرد و نه در کنارش . ‏ این روز ها تشخیص راه درست برای ام سخت شده است . تمام کار های ام را با شک انجام می دهم . ‏ یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر در این تظاهراتی که شرکت می کنم ، اتفاقی برای ام بیفتد ، آیا راهم ارزش کشته شدن داشته است ؟ ما اگر کشته شویم ، مقام شهید نداریم . آنهایی که انقلاب کردند و کشته شدند شهید هستند ؛ نه مایی که یکی در میان از بین مان خواستار ِ : "جمهوری اسلامی نابود باید گردد " هست ..‏‏ من هنوز کشورم را دوست دارم و آن را بدون جمهوری اسلامی نمی خواهم . بدون ولایت فقیه نمی خواهم . ‏ و من هنوز رهبر ام را دوست دارم ....."

گروهی که از شدت رسانه داشتن گهگاه می خواهد از این دنیای "لعنتی" بگریزد. نگاهی به رسانه های اطراف تان بزنید به میزانِ صدق ِ این گفتار پی می برید. (به غیر از صدا و سیمای ما که در واقع  برای مردمان ساخته نشده گویی!) این را مقایسه کنید با دردهای ما که در رسانه ی به اصطلاح ملی هم جایی ندارد. نمی دانم برنامه ی دیشب حاج سعید قاسمی از شبکه ی 3 را دیدید یا نه.  نمی گویم حرف های حاج سعید تماما درست بود، ولی یقینا دیشب از معدود شب هایی بود که راضی از صدا و سیما به رخت و خواب رفتم. راضی این که بالاخره این سعید قاسمی را راهش دادند تا حرفش را بزند. دو نفر بودند که برنامه شان به دلم چسبید در این ایام؛ یکی حاج سعید قاسمی و دیگری وحید جلیلی.

در میان وبلاگ های این دوستان، شکلاتِ تلخ از همه شان فکر شده تر به نظر می رسد.

و اما کامنت ها

============

  1. امین گفته است :

    کاملا درست میگی ولی ما سنگ رو به کسی که باهامون تفاوت داره پرت نکردیم ما هیچوقت خواهان وضع بوجود امده نیستیم برای ما تفاوتهامون مانع دوستی با هیچ کس نیست …
    این همه بسیجی صبح تا شب دارن بین مردم رفت امد میکنن کدومشون میتونن ادعا کنن که بهشون توهین شده …
    همه ما تجربه ای با مثل تو با ادمهایی مثل دختر شماره ۴ داریم هر روز…
    ولی تصور کن تو همون خوابگاهی که گفتی دختر شماره ۴ هر روز با تو سر جنگ داشت یه روز به صورتت گاز فلفل میزد به خاطر… یا روزه دیگه ای تورو حرامزاه و… میخوند به مشکلاته دیگه ای و کلا اگه این اتفاقاتی که تو ایران افتاد اون شماره۴ باهات میکرد الان این تو نبودی که مروج تساهل و تسامح بودی و بهمون میگفتی به تفاوت احترام بزاریم
    تا قبل از دیروز هر بسیجی به راحتی بین مردم سبز رفت امد میکرد ولی هیچ کس نمیتونه تصور کنه اگه یه ادم سبز بین دولتیها پیداش بشه چه بلایی سرش میاد
    اگه به سمت کسی سنگی پرت شد واقعا لایقش بوده اگه به سمته کسی سنگی نشانه رفت به خاطر این بود که اون ادم با قمه پارت نکنه لطفا متوجه باش دیگه با این شرایط نمیشه سکوت کرد من دیگه نمیتونم کیسه بکس یه ادم عقدهای باشم که به تفاوتهام با اون ادم احترام بذارم

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۹ ب.ظ

  2. خاطرات زندگیم در هلند گفته است :

    ولی من با اینکه تو خوابگاه هم اتاقی بسیجی هم داشته ام، هنوز نتوانسته ام عقایدشان را قبول کنم. این از من…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۶ ب.ظ

  3. niki گفته است :

    من هم در خوابگاه بودم اما متاسفانه شماره چهار ما مثل شماره ۴ شما “گفتگوی تمدنها ” بلد نبود اگر چای برایمان می ریخت در برابرش بردگی می خواست ،نماز می خواست و من نماز خواندم البته یادم نیست چقدر نماز و روزه الکی خواندم و گرفتم و چقدر نمازجماعتشان را خراب کردم چون وادارم کردندو من بی وضو و نجش خم و راست شدم ،چون نمی خواستم تحصیلاتم را از دست بدهم.آیدای عزیز راستش من فکر میکنم این آدمهایی که تو می بینی این روزها سبزها به آنها حمله میکنند از دسته همان شماره چهار خوابگاه من هستند که حالا شوهرش شهردار فلان شهر بزرگ است و قبلا رئیس بسیج آن یکی شهر بزرگ بود.می دانی شماره چهار ما، دوستم را برای این که لنز طبی می گذاشت فرستاد حراست تا اثبت کند لنز طبی را برای جلب توجه مردان نگذاشته است و برای من گزارشی رد کرد که مجبور شدم در اداره منحوس گزینش در امتحان کتاب حجاب مطهری و کتاب امر به معروف و نهی از منکر خمینی شرکت کنم و قبولی در این امتحان شرط ادامه تحصیلم شود.معلوم هم هست که چرا این دو کتاب را به من معرفی کردند چون فکر میکردند من نماز می خوانم اما بد حجابم و با نهی از منکرهای شماره ۴ سعی در مباحثه دارم و مثل بز نیستم
    آیدا! من هم با این رفتار مخالفم اماما تنها ۵۰% جریان هستیم .آن شماره ۴ رو به رویی هم باید قبول کند که بعضی وقتها ،بعضی ها دلشان میخواهد با رضایت به جهنم بروند و این به کسی ربطی ندارد.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۳ ب.ظ

  4. بامدادی گفته است :

    درود بر تو.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  5. Tweets that mention پیاده رو » ما برای وصل کردن آمدیم -- Topsy.com گفته است :

    [...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, lord386. lord386 said: ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو http://ff.im/-dt237 [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۹ ب.ظ

  6. Nima گفته است :

    You in Canada are sad,it is ridiculous
    Your answer is here:
    http://nakam.blogsky.com/1388/10/08/post-12/

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ب.ظ

  7. لینک‌های روز: سرزمین فرصت‌های سرمایه‌گذاری « بامدادی گفته است :

    [...] ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم. [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۷ ب.ظ

  8. Mr.crazy گفته است :

    این تفاوت و گسیختگی ملت کار امروز و دیروز نیست خانوم…
    خیلی وقته ملت ایران شده دو قسمت! ما و اونها…
    اونا انقلاب و جنگ و دین رو به اسم خودشون مصادره کردن و ما هم فرهنگ و روشن فکری و دموکراسی رو!
    حالا کدوم حاکمیت بر حق داره الله اعلم!
    چیزی که هست اینه که اون بالا بالایی ها میخوان ما یه ملت نباشیم…میخوان ما و اونها داشته باشیم….تفرقه بینداز و حکومت کن!
    حضرت”آقا” یه جور…احمدی نژاد یه جور…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ب.ظ

  9. persieneyes گفته است :

    من هم دلم گرفته :(

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ب.ظ

  10. مینا گفته است :

    من هم سنگ دیدم, ترسیدم, سنگدلی ترسناکی توی هوا بود, سنگ ها آسمان را گرفته بودند و کور فرود می آمدند ترسیدم خیلی ترسناک بود
    اما قمه هم دیدم, باتوم فراوان بود, خشم توی چشم ها خون شده بود
    شک کردم, به خودم به سبز , شک کردم به آنچه می خواستیم و آنچه می شد

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ب.ظ

  11. مجتبی گفته است :

    می دانم چه می گویی آیدا جان. اما آیدا، همه شماره چهارها مثل هم نیستند. من هم شماره ۴های زیادی را دوست داشتم حتی و دارم، هر چند شماره ۱ بودم. اصل بر انسانیت است شمارة ۱٫ مرزهای انسانیت که بشکند، چه توسط شماره ۱ و چه توسط شماره ۴، دیگر نمی توان با او و در کنار او زیست. ولی تایید و تاکید می کنم که این دلیل انسان نبودن نیست! ولی می شود با یک حیوان صحبت و گفتگو کرد و او را از حمله به خود منصرف کرد؟ یا باید با تهدید و تحدید او را وادار به این کار کرد؟
    به خدا نمی دونم! نمی دونم! نمی دونم!

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ب.ظ

  12. علیرضا مترصد گفته است :

    برادری با زننده ترین رفتار ها که از قرون وسطی بر میخیزد، دوستی با حیوانی ترین رفتار ها که رحمی ندارد، رفاقت با کسی که میزند…نمیداند فقط میزند…! این زیباست؟ دوست باش با کسی که خواهرت زیر زنجیرش کبود میشود… دشمن دشمن است….همه جا یک خوابگاه و همه چیز به سادگی روز های صورتی شما نیست….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ

  13. یک خواننده گفته است :

    دوست عزیزی که از دور دستی بر آتش داری!
    من بخش عمده ی تظاهرات عاشورا را در خیابان طالقانی بودم که از میدان امام حسین که راندندمان به داخل کوچه ها و فرعی ها سرانجام جماعتی شدیم در طالقانی. در تمام مدت دوساعتی که راه پیمودیم مطلقا نه خشونتی بود نه سنگ پرانی ای. سهل است، حتی همان تظاهرات در “سکوت” را هم بخشهایی از مسیر اجرا کردیم. تا نزدیکیهای نجات اللهی که سگ های هار رهبر به ما حمله ور شدند…
    دوست عزیز! وقتی مورد حمله قرار می گیری باید “دفاع” کنی. اگر نکنی کسی نمی گوید اوه! نگاه کنید چه انسان متمدنیست! خیر می گویند طفلی عجب گوسفند زبان بسته ایست! جان می دهد برای قربانی کردن و سر بریدن!
    همان مملکت همسایه اتان، ایالات متحده را می گویم، حمل اسلحه را برای عموم مردم براساس قانون و طی مراحل قانونی جهت “دفاع” کاملا مجاز می داند. نکند ما حالا که تازه تازه از قعر چاه ۱۴۰۰ ساله ای که درش غنوده ایم سر برآورده ایم یکمرتبه قرار است از آنها هم متمدنتر شویم!؟ ها؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ق.ظ

  14. یک خواننده گفته است :

    راستی اگر این مطلب را نخوانده اید بخوانید. ضرر ندارد:
    http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_180.html

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظ

  15. سلاله گفته است :

    «من این جمله یا شکل من باش با هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.»

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظ

  16. یک‌پی‌کی گفته است :

    به نیکی و دیگران:
    شاید این شما بودین که مشکل داشتین و اهل گفتگوی تمدن‌ها نبودین… :)
    آیدا منم مثل تو…دلم برای زندگیِ با هم تنگ شده…

    + گاهی خودمون رو هم دادگاهی کنیم…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ق.ظ

  17. سارا گفته است :

    سلام عزیزم:
    بسیار از نوشتنت لذت بردم. قبلا هم در گودر امیرحسین ازت مطلب دیده بودم و راستش را بخواهی امروز برای دومین بار پستت رو برای دوستانم ایمیل کردم.البته با نام خانه ات. راضی باش و قوی.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۹ ق.ظ

  18. زنده باد غذای خوشمزه گفته است :

    متن به دلم چسبید و دلم را از غم پر کرد و دلم را….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ق.ظ

  19. a.k. گفته است :

    in matne shoma zibast amma ba tajrobe man hamkhan nist. Bayad begam shoma shans avordi khahar!

    Man 4 ta baradar boodim, man misham baradare shomare yek, baradar shomare char be man migft to ke seyyed hasti chera namaz nemikhunio? amma doost dasht fiolm porno negah kone. hamishe ham migft man mamanam o vel kardam biam ba to molhed zendegi konam!

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ق.ظ

  20. a.k. گفته است :

    این متن شما زیباست اما با تجربه من همخوان نیست. باید بگم شما شانس آوردی خواهر! قصّه من مال خوابگاه شریف هست…

    ما ۴ تا برادر بودیم، من از قشر متوسط بودم که از جهت نظری شبیه رشنفکرا بودم از جهت عملی‌ هم نماز و روزه تو خونم نبود. بحث هم میشد من به روشنی نظر خودم رو می‌گفتم، اما خوب اطاق من تمیز می‌کردم خیلی‌ کارها رو هم من می‌کردم که بقیه برادرا ما رو تحمل میکردن. برادر شماره چهار به من میگفت تو که سید هستی‌ چرا نماز نمیخونی؟ اما خودش دوست داشت فیلم پورنو نگاه کنه. من هم بهش می‌گفتم، خوشم نمیاد از چیزا حرف میزنی اونم سر سفر غذا، بهش به شدت بر میخورد. همیشه هم میگفت من مامانم اوو ول کردم بیام با تو ملحد زندگی‌ کنم! مدام هم قرآن با صدای بلند گوش میکرد که اعصاب ما … رفت. در نهیات، بردار شماره ۳، یک روز به قصد کشت اینو زدش،

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ق.ظ

  21. ناشناس گفته است :

    تو تمرین نوشتن نمی کنی تو می نویسی و چه زیبا می نویسی. حالا من خوش حالم که هم وطنی همچون تو دارم

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۸ ق.ظ

  22. سانی گفته است :

    به یک خواننده:

    ۲٫ اینکه این قانون در آمریکا وجود داره باعث نمیشه که این قانون خوبی باشه.
    ۱٫ حمل سلاح در آمریکا مجاز نیست! شما می توانید اسلحه بخرید و بگذارید تو خونه تون و در صورت لزوم از خونه تون دفاع کنید ولی اجازه ندارید با خودتون حملش کنید.

    ۳٫ فرقه بین اینکه برای دفاع سنگ بزنی یا وقتی طرف گیر افتاد هم بزنیمش. من نمیگم که حالت دوم اتفاق افتاده اما مهمه که نخواهیم پیش بیاد.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ق.ظ

  23. nahal گفته است :

    I shared your post in facbook

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۴ ق.ظ

  24. مهناز گفته است :

    ممنون آیدا. دلم گرفته قرار نبود اینجوری جنبش سبزمون به آتیش زدن و هوچیگری شناخته بشه. کاش میشد یه جوری خودمون رو از اینا جدا کنیم این خیلی فکر منو مشغول کرده. تو که از دور داری ما رو می بینی پیشنهادی نداری؟ یاد بحث های قبل از انتخابات تا نصف شب تو خیابونا بخیر….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۴ ق.ظ

  25. roshanak گفته است :

    shoma azizam omran daste avali bashi , har harkatii mostalzeme fariade ba sokot dige kari dorost nemishe , age mikhaie tamrine neveshtan koni to en weblog aval tamrine sedaghat kon kalamet …..

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۸ ق.ظ

  26. آیدین احدیانی گفته است :

    کاش می شد …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۱ ق.ظ

  27. آیدین احدیانی گفته است :

    نظرات این پست رو هم خیلی دوست داشتم از اینکه به این زیبایی مردم ما حرف های دلشون رو می زنن تعجب می کنم چون می بینم کسی حاضر نیست حرف های به این صاف و سادگی رو بشنوه !

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۹ ق.ظ

  28. سپیده گفته است :

    قشنگ بود و فکر کردنی
    ممنون

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ق.ظ

  29. Nasim گفته است :

    It was an amazing piece, I wish we could share it with everyone in Iran. We all have the same memories, we just need to remember …..Thanks again for the amazing note

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ

  30. افتخار گفته است :

    من هم همه اش دارم به همین فکر می کنم که چه قدر ظلم آخر باید بشود که مردم در این حد جانشان به لبشان برسد و یکدیگر را تکه پاره کنند؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

  31. هما گفته است :

    کسانی که حضور داشتند می گفتند آنها اول از بالای پل شروع به پرتاب سنگ کردند و جمعیت هم شروع به دفاع کردند
    یه چیز دیگه:
    طرفدارای ا.ن که عموما افراد پیر و مومن هستند، علت اینکه طرفدارش هستند این است که جوانانی را می بینند که دست می زنند سوت می زنند، و حس می کنند یه عده اوباش آمده اند دینشان را بگیرند ای کاش برای این راه حلی بود، چقدر این دو گروه هم را نمی شناسند
    یاد به دار زدن بهنود اوفتادم، در حال که خانواده بهنود به سازمان حقوق بشر و حرکتهای انسان دوستانه و به اصطلاح مال آدم فرهیخته ها متوسل شده بودند، مادر مقتول می گفت، اونا می خواستند با سازمان حقوق بشر و سایر حرکتهای باکلاسانه من ببخشم،…
    می دونی چقدر فاصله است، گروهی که دنبال آزادی است و گروهی دیگر که فقط ظاهرشان را برانداز می کند و سریعا می خواهد از دینش مراقبت کند…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ

  32. soso گفته است :

    ” یکشنبه خونین ”

    چشمام پُر از اشک بود ، از فرط سرفه های مداوم ، اشک از چشمام جاری شده بود
    تمام وجودم داشت می سوخت انگار
    صدای نخراشیده اش توی سرم می پیچید :
    …. کدومشون بود؟؟!!!
    (صدای برخورد باتوم لعنتیش با میله های اتوبوس )
    … هان ، این یکی ؟
    ( باتومش رو به طرف صورتهامون میگرفت تا اون یکی از بیرون نشون بده کدوممون بودیم که فریاد زدیم نزنینش !!!)
    … پیاده شید تا بهتون بگم ولایت یعنی چی …
    ( یکی از بیرون اومد کنار پنجره روی پاهاش پرید تا بتونه دوباره اسپری فلفل رو به خوردمون بده …)
    … بهتون میگم گمشید پایین … یالا !!!!!!!!
    احساس میکردم الانه که هرچی درونمه بالا میارم … سرفه های مداوم امونم رو بریده بود
    اشاره کرد به فیلمبردارشون … بگیر فیلمشون رو بگیر …
    خواستیم صورتهامون رو بپوشونیم ،
    که دوباره عربده کشید : واسه چی صورتتو می پوشونی هــــــــان بازش کن !!!!!!!!!!
    مات و مبهوت به لنز دوربین نگاه می کردیم …
    (صدای ضربه باتوم …) ( یه لندِهور دیگه بهشون اضافه شد و باز اسپری فلفل ….)
    صدای سرفه هامون و صدای ضربه های باتوم و عربده های پی در پی اون لندِهور … هی توی سرم می پیچید
    داشتم فکر میکردم که چطور روی پاهام وایسم …
    حتی نمی تونستم فکر کنم که یک ثانیه بعد چی میشه …
    ….
    یکی دیگه بهشون اضافه شده ، جثه ریزی تری داشت … آروم گفت ولشون کن … ولشون کن… بریم …
    دستشو کشید و برد …
    باورم نمی شد ،
    اتوبوس حرکت کرد ….
    برگشتم به عقب نگاه کردم ، فیلمبردارشون کثیف ترین لبخند ممکن رو تحویلم داد …
    چهره هاشون رو هرگز از یاد نخواهم برد … هرگز …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ

  33. soso گفته است :

    راست میگی آیدا
    کاش میتونستیم اینگونه باشیم

    کاش صدامون به گوش هم می رسید…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

  34. سارا گفته است :

    من خوابگاهی نبودم اما همه چیزهایی را کعه نوشته ایی در دانشگاه تجربه کردم.همکلاسی فرزند شهید چشم و گوش بسته من که ترم اول حتی جاضر نبود با من همکلام بشود و علنن به خاتمی فحش میداد الان یکی از دوستهای خوب من است .چادر را کنار گذاشته و از طرفداران دو آتشه خاتمی است.بیشتر این آدمهای با ما متفاوت در واقع آدمهای خوبی هستند که در فقر اطلاعاتی و فرهنگی نگهداشته شده اند.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ب.ظ

  35. ستایش گفته است :

    اخ گفتی

    راستش هیچ کس بهمون نگفت موفق باشی همه گفتن کتک کاری در ایران به نظر من چیزی کم تر نبود جنبش داره از راه اصل منحرف میشه کاشکی بعضی ها بفهمن که تظاهرات جای دق دلی خالی کردن نیست

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۰ ب.ظ

  36. گلنوش علوی گفته است :

    دست مریزاد !
    آفرین به این قلم.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ

  37. Neda گفته است :

    hum…
    ma ham ha rooz ba amsale dokhtare No.4 barkhord darim, ama be in iman daram ke hamashoon mesle dokhtare No.4 ghessseye shoma nistan Aida joon

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ب.ظ

  38. Setayesh گفته است :

    قشنگ بود، خیلی. و می تونم بگم که حق با تو.
    اما به یه چیز اعتقاد بیشتری دارم

    اگر مایه ی زندگی بندگی است
    دو صد باره مردن به از زندگی است
    بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
    برون سر از این بار ننگ آوریم
    —–
    باید جنگید

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  39. علی گفته است :

    . . .دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. . .

    تبدیل شدیم. تبدیلمان کردند.
    یه جور حس نگرانی دارم. این که حکومت این جوری راحت تر میتونه ما رو کنار بزنه.
    این که حکومت از ما همین رو میخواد.

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ق.ظ

  40. می! گفته است :

    خیلی جالب بود

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۱ ق.ظ

  41. یاسمن اکبرپور گفته است :

    با تمام نفرتی که از تند رو ها دارم اما حاضر نیستیم یک مو از سر شون کم بشه . اونا ما رو چی فرض کردن که آرزوی سلاخی شدن و قتل عام شدن ما رو دارن ؟

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ق.ظ

  42. شکلات تلخ گفته است :

    عالی بود. اگرچه اشک ما رو درآوردی ولی درود بر شما

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ق.ظ

  43. سارا گفته است :

    همانطور که گفتی مادر شدن روی نوشته هات تاثیر گذاشته کاملا احساسی با این قضیه برخورد کردی…شاید اگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو می دیدی متوجه اون شکاف عظیم میشدی…دیگه اون دختر شماره چهاری که قبلا میشناختی وجود نداره متاسفم

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ب.ظ

  44. حس ارغوانی گفته است :

    متاسفانه این روزها ایران دو بعدی شده مثل جنگ استقلال و پرسپولیس اما اگه اونا به کندن صندلی استادیومها و شکستن اتوبوسها ختم می‌شد این یکی به کندن دل از عزیزان و شکستن قلبها ختم می‌شه

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ب.ظ

  45. وحید گفته است :

    جان سخن از زبان ما میگویی …

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ق.ظ

  46. تب گفته است :

    حرف دلم رو گفتی پیاده رو
    برای این روز ها نه
    برای زندگی
    که تعصب هر کدام از ما با هم عقیده زندگی رو برای دیگران زهر میکنه
    برای خودمون
    بعضی ها به دین تعصب دارند وظیفه میدونن که بقیه رو نجس بدونن
    بعضی ها به بی دینی تعصب دارند وظیفه میدونن که به هر عقیده ای و دین و مسلک و هرکسی توهین کنند و مسخره کنند و نفی کنند
    این انحصارگراها هیچ وقت نمیفهمند اگر جور دیگری رفتار می کردند چقدر زندگی قابل تحمل تر بود

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۰ ق.ظ

  47. Mahda گفته است :

    ای کاش ایران ما همه جاش این جوری می‌شد.
    درود بر تو که این وقت شبی روح ما رو با نوشته‌ت تازه کردی. ممنون. :)

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ب.ظ

  48. ما برای وصل کردن آمدیم « روزنوشت های یک Teenager گفته است :

    [...] از وبلاگ پیاده رو (لینک متن): [...]

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۰ ب.ظ

  49. پدرام گفته است :

    ولی همه یکجور نیستند…

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۹ ق.ظ

  50. مولی گفته است :

    در مورد پاراگراف آخر:
    همه رو میدونی، ولی سنگ نخوردی، چاقو نخوردی، بهت تجاوز نشده، باتوم نخوردی.. پس میبینی، دونستن خالی کافی نیست..
    تفاوت بسیار است بین دانستن و فهمیدن..

    هر چیزی اندازه داره.. حتی مهربونی خدا هم اندازه داره.. برای همینه که خدا هم رحمان ِ و هم قهار..

    مردم تا جایی که میتونن سعی میکن مسالمت آمیز باشه، ولی نمیشه از همه انتظار داشت صبرشون زیاد باشه.. هر کسی ایوب نیست..

    متن قشنگی بود ولی خوب این تقصیر حقیقته که با حرفهای قشنگت سازگار نیست..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۹ ب.ظ

  51. مولی گفته است :

    یادم رفت بگم:

    مولوی در مورد قبول مسئله اختیار در مرحله آخر میگه وقتی کسی اختیار رو همه جور انکار میکنه و نمیخواد قبول کنه باید اون رو گرفت زیر کتک و گفت: من از خودم اختیاری ندارم، بنابراین تو نباید چیزی بگی..

    حالا اگر این دولت نخواد این رو قبول کنه که مردم نمیخوان، میرسیم به مرحله آخر کهدیگه چاره ای نداریم..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۷ ب.ظ

  52. matin گفته است :

    قشنک بود!! مرسی! اما همیشه هم همینطور نیست!!

    دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۵ ق.ظ

  53. maryam گفته است :

    in joda khat keshidan bein e mazhabi-gheyr e mazhabi va ghezavat kardan bar in asas dorost hamoon karie ke jomhoori eslami mikone,dorost mese tark e zamin e koshty ast chon harif Esraeelie!!!mazhab jozve ahval e shakhsie ast mese melliat mese sexuality..man behtarin doostanam pesaran e besiar mazhabi hastan ke man beheshoon cinema paradizo kado midam o oona be man mafatih!!!basiji ham ke mibinam na bekhatere mazhabesh bekhatere nezam e aghidaty va raftarish bahash marzbandi mikonam na bekhatere mazhabesh!!!

    دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ق.ظ

  54. کوچه نادری گفته است :

    عزیزم چقدر خوب حس و حال امروز را نوشتی و چه منصفانه و آگاهانه تحلیل کردی. من بهای سنگینی برایش پرداختم. امیدوارم جوانها نخواهند بهایی بپردازند که سالها در چرایی اش بمانند.

    دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۳ ق.ظ

  55. aref گفته است :

    delam gereft
    tamame harfayi ro zadi ke tu dele ma ham hast….

    دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۹ ب.ظ

  56. ناشناس گفته است :

    هیچ تضمینی نیست که برادر شماره ۴ جزو اونایی باشه که به سبزها می گن اغتشاشگر. منظورم اینه هر کسی با هر اعتقادی اگه یه جو “آدم” باشه به سبزها برچسب اغتشاشگر نمی چسبونه. دوم اینکه اونایی که به سبزها میگن اغتشاشگر به هیچ وجه انتحاری نیستند. مزدورن. وقتی قمه و اسلحه و باتوم دستته و طرف مقابل دستش خالیه دیگه نمی شه اسمتو گذاشت انتحاری.

    دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ ب.ظ

  57. sharare گفته است :

    زیبا بود و تاثیرگذار

    دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

    ===================================

    این را هم بگویم امشب دلم برای رضا امیرخانی سوخت. عشق ِ داستان نویسی ما که دیگر در میانِ طرفدارنش هم شاید احساس راحتی نمی کند... چه می شود کرد ما از هر کسی به اندازه ی خودش انتظار داریم. این انتظار را خودش در ما به وجود دارد. و رضا امیرخانی که من می شناسم قطعا در میانِ منتقدین ما هم طرف داری ندارد. زیرا خیلی های شان اصلا او را نمی شناسند و دیدگاه های او را ارج نمی نهند. خودِ رضا هم به کرات و مرات نشان داده است به تفکراتی که در کامنت های بالا مطرح شده است تعلق ِ خاطری ندارد. از سویی دیگر... به قول محسن حسام در میانه ی میدان زیستن هم عالمی دارد. خدا به خیر کند. کاش می شد که آدم می توانست توی این وبلاگ مخاطبانش را می شناخت و برخی از حرف های کمتر گفته شده را می زد... نمی شود... شاید یک وعده چیپس و پنیر با کسانی که در میانه ی میدان می زیند را می طلبد. تهِ دلم مانده است تا از میانه میدانی ها بیشتر بدانم...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

یکی از دوستان پرسیده بودند که رییس صدا و سیما را چه کسی انتخاب می کند؛ باید بگویم رهبری. اهل فلسفه بافی نیستم، ولی احساس می کنم شاید پرسنده می خواهد بگوید خب، پس اشکال از جای دیگری است! از آن جایی که سوال بسیار موجز پرسیده شده، لذا چاره ای نیست جز این که حالات مختلف را بررسی کنیم. به علتِ وجود حالات مختلف من تنها به دو حالتِ مهم می پردازم.

حالتِ اول؛ اگر امروز مشکلی در صدا و سیما است و به نظرِ ما نقدِ آن خوانده می شود، این مشکل به رهبری بر می گردد که رییس ِ لایقی را برای آن بر نمی گزیند.

باید گفت این را خودِ رهبری باید جواب دهند. اگر اشکالی مطرح می شود به مشکلاتِ موجود است تا رفع شود و این یعنی ولایت پذیری. همین می شود که یک استاد حزب اللهی آرام نمی نشیند و برای اصلاح ساختار و نه شخص بر روندِ معیوب صدا و سیما نقد وارد می سازد. وگرنه هیچ یک از اساتید و چهره های شبه روشن فکری دیگر چنین نقدهایی را در سخنان خود نمی آورند، اتفاقا هر کس در این جا اشکلاتِ صدا و سیما و برنامه های آن را عنوان می کند، نشان می دهد که دلش برای کشور می سوزد و از بقیه پایبندی بیشتری به اسلام دارد. وگرنه استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران به راحتی می توانست از کنار ِ این پدیده رد شود.

پس؛ اشکال به این نیست که چرا فلان فرد رییس سازمان است، بلکه اشکال به این است که چرا روندِ درستی در آن دیده نمی شود. چه بسا اگر فردِ دیگری رییس سازمان بود مشکلات بیشتر بود و اوضاع وخیم تر می شد. جالب است بدانید پیام رهبری در انتصابِ آقای ضرغامی ناظر بر همین مشکلات است و حتی ایشان این مشکلات را می بینند و بر آن وقوف دارند. به جنس ِ کلمات دقت کنید:

جناب آقای مهندس عزت الله ضرغامی

با پایان گرفتن دوره‌ی ریاست پنجساله جنابعالی بر سازمان صداوسیما،  با قدردانی از تلاشهای طاقت فرسائی که در مدیریت این رسانه‌ی گسترده و فراگیر به کار برده و خدماتی که شما و همکارانتان در زمینه‌های گوناگون به انجام رسانیده‌اید، برای دوره ئی دیگر شما را به ادامه‌ی این کار سنگین و حساس میگمارم.
برجستگیها و نقاط قوّت  کنونی صدا و سیما در کنار کمبودها و نقاط ضعف آن باید پیوسته در برابر چشم جنابعالی و دیگر مدیران آن سازمان و در معرض ملاحظه و مقایسه قرار گیرد و همت بر روند نقص زدائی، به هیچ رو کاهش و سستی نیابد.
سفارش اساسی اینجانب نزدیک کردن و رساندن این رسانه‌ی فرهنگ‌ساز، به طراز رسانه‌ئی است که دین وَ  اخلاق وَ امید وَ آگاهی،  بارزترین نمود آن باشد و رفتار اجتماعی مخاطبان و نیز نهاد حساس و مهمی چون خانواده  بر اساس آن شکل گیرد و هنر و شیوه‌های گوناگون حرفه ئی و آزموده  شده یا نوپدید، یکسره در خدمت رشد این شاخصها در آید.

بندِ بالا یعنی  رهبری دارند از صدا و سیما مطالبه می کنند. اگر صدا وسیما در این زمینه مشکلی نداشت چه دلیلی داشت در حکم انتصاب رهبری این جملات دیده شود؟ رهبری همان مطالباتی را از صدا و سیما می خواهند که ما بدان نقد داریم. باید بگویم با توجه به مطلبِ پیشین مطالباتِ رهبری گسترده تر و نقدهای ایشان ریشه ای تر است. قطعا تصدیق می فرمایید که رهبر باید سیاست های کلان را پی ریزی کند و به هیچ روی شایسته نیست که ایشان به طور ِ مستقیم در تصمیم ها دخالت کنند. بلکه باید راه را نشان دهند و به نیروهای شان بگویند حرکت کنید. این مشی امام راحل هم بود. مگر در مورادِ جزیی رهبران در مدیریت زیر دستِ خود اعمال فشار نمی کنند. نمونه اش سه روزنامه اطلاعات، کیهان و جمهوری اسلامی. هر سه روزنامه زیر نظر ولایت فقیه است و جالب است که مشی هر سه روزنامه با هم متفاوت و حتی متضاد است. کیهان همان روزنامه ای است که بر خاتمی می تازد و اطلاعات همان روزنامه ای است که کیک یک متری برای خاتمی می گیرد و در موسسه اش تولد خاتمی  را با حضور او گرامی می دارد... هر دو روزنامه هم زیر نظر ولی فقیه است.
برای اولین بار بود من دیدم رهبری حکمی را با لحن ِ زیر صادر کرد. این یعنی اوضاع صدا و سیما به شدت درام است. ایشان در حکم شان آورده اند:
از تجربه‌های موفق یا ناموفقِ دوره‌ی پنجساله‌ی باید برای رساندن این رسانه به این کیفیت برتر سود ببرید و با زمانبندی برنامه‌ها و تعیین شاخصهای قابل اندازه‌گیری، حرکت مجموعه را تکمیل یا تصحیح نمائید. انتظار دارد نشانه‌های این تحول در اولین سال مسئولیت جنابعالی مشاهده شود . توفیق شما را از خداوند متعال خواستارم.

حالتِ دوم؛ چرا به مجموعه ای که زیر نظر رهبری است نقد وارد می کنید؟ مگر شما رهبری را قبول ندارید که به مجموعه ی تحتِ مدیریت ِ ایشان نقد وارد می کنید؟

در پاسخ باید گفت چون رهبری را قبول داریم به مجموعه ی تحتِ مدیریتِ ایشان نقد وارد می کنیم. ما وظیفه داریم که نقدهای خودمان را ابراز کنیم. این نقدها نه تنها شامل مجموعه ی تحت مدیریت ِ رهبری می شود که حتی شامل خودِ رهبری هم می شود. یعنی می توان خودِ ایشان را هم نقد و نصیحت کرد؛ اما لزومی ندارد این موردِ آخر رسانه ای باشد. اگر نقد مشفقانه و دلسوازنه باشد، باید به خودِ مجموعه ی بیتِ ایشان ارسال شود. و اگر کسی نقدی به رهبری دارد و آن را برای ایشان ارسال نکند در حقش جفا کرده است. این ها که دارم می گویم خطبه امیرالمونین است. ما در مکتبِ علی یاد گرفتیم که کژی ها را به گوش ِ حاکم برسانیم. در همین مکتبِ امیرالمومنین یاد گرفتیم که در زمانِ جهاد و انجام حدود و دستوراتِ الهی گوش به فرمانِ ولی خودمان باشیم، حتی اگر دستور دهد قرآن ها را در هم بریزد و به خیمه نفاق بزنید... این هر دو هم نقد حاکم و فرمان پذیری از حاکم در خطبه ی حضرت امیر آمده است و جز حقوق حاکم بر مردم است.

به نظر ِ من کسی که منتقدِ دلسوزِ اجزای سیستم باشد و آن را عنوان کند بالاترین خدمت را به ولایت فقیه کرده است. زیرا نظریه ولایت فقیه امام خمینی قدرتش در بیداری امت است، وگرنه یک امت بی تفاوت و خمود و درمانده بهترین خبر برای غرب است و آن روز، یعنی روز ِ بی نقدی و رضایت از وضعیت صدا و سیما و قوه قضاییه یعنی روز ِ مرگِ ولایت فقیه.

وقتی جملاتِ دکتر فیاض را در مقاله ی که در زیر می بینید خواندم، ایمان آوردم هنوز انسان های ولایت مدار توی دانشگاه ها حضور دارند و هنوز ولایت فقیه زنده است. امثال دکتر جوادی یگانه و دکتر فیاض و... توی آن دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هستند که آدمی به آینده امید دارد...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

امیرخانی نوشته ای زیبا و منطقی و در عین حال منتقدانه نسبت به برخوردهای اشتباه دولتِ نهم در موردِ سمپاد نوشته است که انشالله با مطالعه ی آن لذت ببرید. همچنان ضعف های فرهنگی دولت که از ابتدای کار گریبان گیر ِ آن بوده است ادامه دارد و شاید... بهتر است نقدِ امیرخانی را بخوانیم که به نقدِ رفتارهای نادرست دولت ها با سمپاد و به خصوص دولتِ احمدی نژاد می پردازد. انشالله این نوشته به رویت مسئولین آموزشی و دولتی برسد.

-----

این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌که خدا نکند حنجره‌شان خش بردارد- که مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی.
این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یک نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یک میل‌گرد است که سرش یک تکه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...

***
من -‌با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ کم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم که با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌کاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیرکی نگاه‌مان می‌کردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه کنار می‌گذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چکید و معلمان‌شان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌کرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله که نوشتم، تا همین تای تمت که می‌نویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه کامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا کتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...
و که بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌کرد که "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود که در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌کرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌کرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه که کم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست که در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همین‌ها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی می‌کردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند که از موشک واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم...
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و کم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درخت‌های کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ برکلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌کرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوان‌مردی می‌کرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این که نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالکل! ما این‌گونه قد می‌کشیدیم...
نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم که مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌کردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسه‌ی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمع‌مان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ کم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به کله‌مان زد. کلاس‌ها را تعطیل کردیم تا نمایش‌گاهی درست کنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی که قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یک ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یک معبد سیک را جواب می‌داد که از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت کردند که از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یک نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع کرد و پروژه‌ای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینکی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکی‌ترها که قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینکی‌ها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکی‌ترین، یک‌هو زمان‌سنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهل‌ش می‌دانند که این فشردنِ دکمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکی‌ها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریک‌خانه، عکسِ استروبوسکپی می‌گرفتم که هنوز هم فکر می‌کنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همان‌جا حسابِ کار دست‌مان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمی‌شده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر که خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -‌و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فکرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دکترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینکی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفه‌ای که نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملکِ تکه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای که حجه‌الاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعه‌‌ی کیفی پیدا کنند و با ملاک‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ کم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌کلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشک‌سالی‌ها دستِ کم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها کشانده بودند که سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یک‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یک‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم که آب‌کش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کف‌گیر دستِ دیگری است که همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌کند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سال‌های دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...
می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد که مدارس سمپاد موفق‌ترند...
می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از کشور، کم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبنده‌ی زورکی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌کشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از کشور هم مومن است...
تا می‌گفتیم خارج از کشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا که انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم که هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه کمک می‌کنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برای‌شان از کیا می‌گفتیم که مهم‌ترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابک می‌گفتیم که در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم که صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشکیِ کشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم که نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم که حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی کند و اختراع‌ش در سطحی است که بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخک‌ها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد که کارت ندارد!!
برای‌شان می‌گفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد که همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌کرد... چرا که استعدادهای درخشان را آن‌جور که دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا کف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم که ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی که پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند که می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ کودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی می‌کرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق که آزاده‌گی صفتی است که سمپادی را متمایز می‌کند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌کند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است که به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا که جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط که همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌کرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش کردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌کرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه هم‌واره از فقدانِ امکانات و کم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یک‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مرکزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند که اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند!
باید از سمپادی بنویسم که موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد می‌آید که حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نکرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیک می‌داند که مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصله‌ی یک عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...
page to top
Bookmark and Share

یالیطف. دیشب نامه ی محسن حسام مظاهری به میرحسین را از اینجا خواندم. محسن حسام مظاهری در انتخابات به آقای موسوی رای دادند. من هم گفتم از ایشان حمایت کنم و سنگ هایم را با آقای موسوی وا بکنم. چون خودم در همین پست های پیشین خشتکِ بسیجی ها را پرچم کرده ام که چرا با مخالف خودش نمی تواند مفاهمه کند، لذا بد است آدم خودش پایبند نباشد. برای همین می خواهم نامه ای برای آقای موسوی بنویسم.

سلام آقای مهندس میرحسین موسوی

انشالله که در صحت و سلامت باشید. امیدوارم که در پناهِ ایزد تعالی به مقامات عالیه انسانی دست یابید. نمی دانم شما این روزها حالی از من می پرسید.

راستی گفتم من. اول بگذارید خودم را برای شما معرفی کنم. (از این به بعد می خواهم به جای شما به شما تو بگویم. این جوری با شما راحت ترم. این از احساس صمیمت من است با تو؛ عینِ حالتی که خیلی وقت ها خودم با خدا و مردان صالحش دارم.)

من میثم امیری بشلی اهلِ مازندرانِ هستم؛ فرزند کشاورزی روستایی. احتمالا آبا و اجداد من هم کشاورز و دامدار بوده اند. جد اندر جد هم روستایی هستیم. این را گفتم تا فکر نکنی از این دولتی ها هستم یا به نام دین دکان باز کرده ایم. خیر؛ ما دکانی توی روستایی داریم که آن هم تعویض روغنی است و اجاره می دهیم و هیچ ارتباطی با دین ندارد. در ضمن پدر ِ من هم نظامی بوده که سال هاست بازنشسته شده است. البته پدر ِ من از این سپاهی پاسدار نبود که پول بگیرد بیاستد، او ارتشی بود. الان هم مشغولِ کشاورزی است و هیچگاه در نظام سیاسی کشور هم کاره ای نبوده؛ همان طور که من. البته او در انتخابات به احمدی نژاد رای داد؛ همان بنده خدایی که 24 و نیم میلیون رای آورد و شما به پشم هم حساب نکردید. (این پشمی که این جا گفتم توهین آمیز نیست. لطفا این لینک را دانلود کنید، در این جا خودِ آقای منتظری در دقیقه ی سیزدهم  فیلم می گوید که به آقای بروجردی گفته بود که بقیه پشم نیستند و از آن جا که سخنان آقای منتظری نباید گزاف و سخیف باشد من این پشم را از آن جا استخراج کردم. تازه که شما مرجع تقلید شیعیان نیستید، در حالی که آقای منتظری این حرف را به مرجع تقلید شیعیان گفته بود.)

من الان دانشجوی کارشناسی ارشد ریاضی دانشگاه شاهد (همان دانشگاهی که شما طراحی اش کردی و خیلی از دوستان شما این جا استاد هستند) هستم. یک دوستی دارم که نامش سید حسین حسینی شکوه است و او در دانشگاه علم و صنعت دانشجوی ارشد فیزیک اتمی است، دوستی دارم در دانشگاه تهران به نام محمد فاضل حبیبی که او الان  دانشجوی ارشد فیزیک اتمی دانشگاه تهران است و شاگرد اول فیزیک دانشگاه تربیت معلم بود. دوستی دیگرم... می خواهم بگویم ما منتقد دیدگاه های شما هستیم. مدارک و عنوان های مان را گفتیم تا فکر نکنی هر کسی که جوات است با احمدی نژاد است. می بینی که این تحصیل کرده هایی  که توی چند خط نام شان نوشته شده است منتقد رفتارهای شما هستند. فقط این را بگویم من از بقیه دوستانم نرم تر با شما دارم صحبت می کنم؛ سید و محمد خیلی از دستت کفری هستند. می دانم که باز هم به پشم حساب می کنید. (آقای منتظری خودش گفته.)

من تا الان دو تا رمان نوشته ام. درست است که هیچ کدامش چاپ نشده است؛ اما بالاخره نویسنده ام. به قول ِ فرهاد جعفری نویسنده ام و شاید خوب ننویسم.  راستی فرهاد جعفری را که می شناسی کسی که پرفروش ترین رمان کشور را در چند سال اخیر نوشت و با رمانش در محافل معروف شد. او هم در انتخابات به احمدی نژاد رای داد. پس تا به حال دو تا نویسنده پیدا شدند که به شما رای ندادند. (نمی دانم چرا این صمیمت بین من و شما هی کم می شود. پس جمله ام را اصلاح می کنم:) دو تا نویسنده پیدا شدند که به تو رای ندادند. اگر یک جایی خواستی بگویی همه نویسنده ها از من حمایت کردند نام ِ من و فرهاد جعفری را قلم بگیر. بگو به غیرِ این دو نفر.

میر حسینِ عزیزم، سیدِ بزرگوار! در سراسر این نوشته بگردی هیچگاه کلمه ای نمی بینی که من به شما نقد داشته باشم، فقط خواستم از خودم دفاع کنم. نمی خواهم شما را نصیحت کنم و یا رفتارتان را نقد کنم. هر چند یک زمانی این کار را خواهم کرد، ولی این جا خواستم به عنوان یک دوست با شما صحبت کنم. چون تو خیلی به سن ِ پدرم نزدیک هستی. یعنی از او 3 سال بزرگتری؛ همان پدری که سال 78 بازنشسته شد. الان هم با شما صحبت می کنم با این حس که انگار دارم با پدری صحبت می کنم که برخی از رفتارهایش را نمی پسندم. چون تو پسر نداری، بنابراین عادت نداری که پسری با تو با لحن پسر و پدری باهات صحبت کند. شاید این کشفِ بابی باشد برای این که طرفدارانت با این لحن با تو صحبت کنند. 

آقای موسوی! نامه ی محسن حسام مظاهری به شما اشکالاتی دارد که آن را این جا بیان می کنم:

این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر می‌دانست‌تان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت.

به نظرِ من اشکال ندارد که کسی طرفدار شما باشد و سبز بپوشد. من نسبت به این مساله نقد دارم و معتدم این نقدِ آقای حسام مظاهری در انتخابِ زنگِ سبز را درست نمی دانم. به نظر من هیچ اشکالی ندارد کسی سبز بپوشد و یا حسین بگوید و من مخالفِ این رفتار نیستم، اگرم یک زمانی مخالف بودم اشتباه می کردم. چون مساله ی اصلی در این ها نیست، مساله ی اصلی جای دیگری است. اما حسام مظاهری نوشت:

این جماعت، در تمام این ماه‌ها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدای‌ش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)

تن‌ش از باتوم جهل و بی‌تدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دل‌ش از دست خنجر لجاجت و بی‌منطقی شما خون. در میانه‌ی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیش‌تر می‌ماند. و این جماعت مجنون‌صفت‌اند.

نمی دانید چه حسی دارد خواندنِ این جملات. نمی دانی... فهمیدم که نمی دانی... البته بگذار نقدت نکنم. 

ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوام‌فریبی و دکان‌بازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچه‌ی سبز و الله‌اکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانون‌شکنی و گردن‌کلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعه‌ی طوفان‌زده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمه‌ی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه این‌که خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچ‌کس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دست‌مان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان اداره‌ی کشور به جای هیجان و احساسات و بی‌منطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آن‌که خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بی‌منطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پی‌اش بودیم. 

باز هم بگویم که من به نقدی که شال سبز وارد می شود، نقد دارم. بحث، بحثِ شال سبز و الله اکبر نیست. بحث را منحرف نکنید آقای حسام مظاهری. میرحسین بزرگوار به این ها بگو که مساله ی اصلی چیست؟ نکند این ها پشم هستند. من به بخش های دیگری از نوشته ی بالا نقدِ جدی دارم؛ منتها می گذرم تا بگذرد. محسن در ادامه می گوید:

چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعه‌ی ۲۹خرداد خانه‌نشین شدیم.

 

و چه‌قدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاست‌مداری آینده‌نگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات می‌گفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایت‌ام انصراف می‌دهم. و خانه‌نشین می‌شدید و در این سیاست بی‌اخلاق ما، سنگ‌بنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت می‌کردید.

هر کسی که در اقوام ما، یعنی خانوده ی امیری ها به مقامی سیاسی و اداری دست یافته بود از شما حمایت کرد. یکی شان در همین دوران احمدی نژاد رییس دانشکده بود، ولی از شما طرفداری می کرد، فامیل های دیگری هم به همین منوال. آن هایی که در طول حیاتِ نظام سیاسی کشور به مقام و نوایی دست بافته بودند طرف دار ِ شما بودند. می خواهم بگویم هر وقت خاصی نام دولتی ها را بیاوری و آن ها را به یک چوپ برانی این ها را سوا کنی. راستی خودت می دانی از مجموعه ی دولت چقدر طرفدار داشتی. خلاصه مواظب باش دولتی ها را نکوبی چون خیلی های شان طرفدار شما بودند. البته این یارو هست 24 و نیم میلیون رای آورد، همین دکتره که رییس دولت است. تا می توانی بکوبش، تا می توانی لهش کن. هر طوری که پا می دهد تخریبش کن. بی خیال ِ دین ِ اسلام که می گوید آبروی کفار و اعدامی را هم باید حفظ کرد... او واجب الفحش است...!! واسفا!

نزدیک بود با بندِ زیر حامی جوان ِ شما آقای محسن حسام مظاهری چند دقیقه ای گریه کنم.  درست شنیدی من هم این قدر احساس دارم که بتوانم گریه کنم. آره ما هم دل داریم. ما هم انسانیم. ما هم یک ذره احساس داریم. میرحسین جان، عزیز دلم من هم عاشورای امسال برای ارباب گریه کردم. به خدا قسم دوست داریم بی ریا حسین و فاطمه را دوست داشته باشیم. ما هم از صفا بویی برده ایم. میرحسین من هم خسته ام. محسن حسام مظاهری را نکوبی. او دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران است. او هم به تو رای داده بود. ولی چقدر زیبا نوشته است، چقدر انسانی:

نمی‌دانم بین شما و خدای‌تان چه خبر است. نمی‌خواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاق‌سنج هم ندارم که دیگران را بسنجم‌. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همه‌ی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً‌ خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظه‌ای خلوت‌گزینی با خود و خدای‌ت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجه‌ای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:

صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساس‌شان روزی به شما رأی دادم حالا وامی‌داردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

بگذار میرحسین عزیزم یک چیزی بگویم. به عکس های زیر دقت کن:

چه می خواهم بگویم. می خواهم بگویم:

از روزِ بعدِ انتخابات تو و احمدی نژاد رفتارهایی داشتید. یک بار دیگر برگرد این دو رفتارها را مقایسه کن. یعنی کارهایی که تو کردی و حرف هایی که تو زدی و کارهایی که  مردی از جنس مردم انجام داده و حرف هایی که او زده است. برگرد این دو تا را مقایسه کن. ببین نتیجه اش چه می شود. حداقل فرقش این است که احمدی می تواند در انظار ظاهر شود، ولی تو چه. عزیز ِ دل ِ من تو نمی توانی بگویی همه ی کسانی که با تو مخالف هستند مزدورند، نگاه کن من کلی برایت مثال آوردم. از کلی آدم از خودم، از حسینی شکوه از محمد فاضل، از پدرم، از محسن... من هم دوست داشتم که تو هم می رفتی توی انظار عین ِ قبل از انتخابات حرفت را می زدی، دو چرخه سواری ات را می کردی، عزاداریت هم به راه بود. همه چیز هم درست می شد. می توانستی این طوری رفتار کنی... احمدی نژاد روز ِ بعد ِ انتخابات توی همان جملاتی که تو نادرستش می دانی و در همان پارگراف معروف خس و خاشاک، که بسیار در موردِ آن دروغ گفتی مثل ِ بیانیه 17، گفت:

«در انتخابات ایران 40 میلیون نفر خودشان بازیگر اصلی و تعیین کننده اصلی بوده‌اند. حالا چهار تا خس و خاشاک این گوشه ها کاری می کنند بدانید این رودخانه زلال ملت جایی برای خودنمایی آنان نخواهد گذاشت. 70 میلیون ملت ایران و 40 میلیون شرکت کننده در انتخابات همه عزیزند، همه ملت ایرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت ها به پایان رسید و دوره دوستی‌ها و ساختن‌ها آغاز شد»

تو چه پاسخی به آن دادی، همانی را که من پر رنگ کرده ام... مردم را به نام راهپیمایی سکوت ریختی توی خیابان...

احمدی نژاد دیگر نگفت. مشغول ِ کارش شد. اگرم وزارت اطالاعات کاری انجام داده هم باید انجام می داده. زیرا وظیفه داشته که امنیت را برقرار کند. تو که انتظار نداری برخی از چهره های برجسته حامی تو توی خانه های تیمی شان اسلحه داشته باشند و وزارت اطلاعات بی غیرت به آن ها نگاه کند...

راستی در مورد ِ خون های ریخته شده. محسن حسام مظاهری حرف هایی زد. نمی دانم قبولش داری یا نه. من یک بخشی اش را قبول دارم:

و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمه‌های آشوب برخاست، تدبیر می‌کردید که این راه فرجام‌ش کجاست؟ و نمی‌گذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق می‌کند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله می‌کردی و عقب می‌نشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی می‌گزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاد و رگ‌های برآمده‌ی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت می‌کردی با خود، به میدان می‌آمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباه‌ت در باور به تقلب و اشاعه‌ی آن معترف می‌شدی. و چه‌قدر آرزو کردیم کهولت سن آن‌سان متأثرت نمی‌ساخت که این هلهله و غلغله‌ی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگ‌های در کمین آبادی نبینی. و چه‌قدر آرزو کردیم حس مادری‌ات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریف‌ت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)

من فکر نمی کنم این خون ها توسطِ حامی های تو و احمدی ریخته باشد. این ها از اسلحه هایی مشکوک خارج شد. هر چند مدتی است که شما به چیزی به نام توطئه اعتقادی نداری. یعنی از دیدِ شما امکان ندارد که کسی از بیرون مرزها اسلحه به دست بگیرد و برای انداختن تفرقه از دو طرف آدم بکشد.کسی را زیر بگیرد...

میرحسین احمدی چند روز قبل به همکارانش... شاید خوشت نیاید من این قدر از احمدی بگویم. اشکالی ندارد حداقلش این است که برای تزکیه نفس خوب است. بگذار عین خبر را بیاورم:

حجم بالای فعالیت دولت همزمان با تخریب بی سابقه زحمات دولتمردان توسط برخی رسانه ها و جریانات سیاسی، باعث ناراحتی و دلسردی تعدادی از مسئولین اجرایی کشور شده است.
در همین زمینه خبرنگار جهان با خبر شد، چند تن از وزرا و معاونین رئیس جمهور در حاشیه یکی از جلسات هیات دولت، به دلیل کثرت تخریب ها همزمان با حجم زیاد فعالیتها بویژه برنامه های سنگین سفرهای استانی به رئیس جمهور گلایه کردند.
بنابراین گزارش، رئیس جمهور با اشاره به رسالت اصلی دولت در خدمت کردن به مردم ضمن بیان سخنان روحیه بخش به این افراد اعلام داشت: همه ما باید بی تفاوت به حجم گسترده تخریبها علیه دولت در مدت باقی مانده تمام تلاش خود را برای خدمت کردن به مردم به کار ببریم و خستگی و دلسردی در این شرایط معنایی ندارد.
رئیس جمهور به شوخی عنوان کرد: چند وقت پیش ساعت 10 شب با یکی از وزرا کار داشتم بعد متوجه شدم به منزل رفته است. تلفنی به او گفتم چه معنا دارد در این دولت کسی ساعت 10 شب در خانه باشد!
رئیس جمهور در ادامه از این افراد خواست با قوت به کار خود ادامه دهند و افزود:اگر فعالیتهایمان برای رضای خدا باشد خستگی معنایی پیدا نمی کند.

تو را خدا کمی توجه کن. او هم از انسانیت بو برده است و مردی شرافتمند و خوش قلب است؛ با همه ی خامی هایش. من منتظر آغاز شدن دوران دوستی ها هستم... ای کاش دوران رقابت ها به اتمام برسد. همه اش فکر نکن بقیه مثل احمدی نژاد سیاه هستند. نه آن هم خاکستری است؛ مثل ِ خودت، مثل ِ خودم، مثل ِ خودش. حالا یکی کدرتر و دیگری روشن تر.

با آرزوی توفیقات الهی

یاعلی

پس نوشت: عکس های آقای موسوی مربوط به قبل از انتخابات و عکس های آقای احمدی مربوط به بعدِ انتخابات است. ضمنا من پس فردا بخش دوم امتحان جبر پیشرفته را باید امتحان بدهم، با این 230 دقیقه ای که پای این مطلب صرف کردم، بیافتم گردنِ آقای موسوی است. بالاخره این همه چیز را گردن او انداختیم، این هم رویش.

دیگر این که تازه مطلبِ آقای ا.ح.ن را من بابِ تحت الحنک دیدم و نقد ایشان را بابتِ آن جمله وارد می دانم و ممنونم از کسانی که مطالبم را با دقت می خوانند و تصحیح می کنند. آن مساله ی دعا را هم کلا حذف کردم برای جلوگیری از به وجود آمدن شبهه و تمسخر؛ هرچند والله اعلم. البته روحِ مطلب در خاتم کاری حواشی آن نیست!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بعدِ پستی که برای عکس های مسعود نوشتم شیر شدم که در موردِ امیر عبدالهی خلج هم بنویسم. البته این را هم اضافه کنم خیلی قبل تر می خواستم این پست را بنویسم منتها مدام یادم می رفت. تا این که الان ساعت 1 بامداد شنبه با این که فردا امتحان جبر پیشرفته دارم، ولی گور پدر دنیا... بگذار از امیر برایت بگویم و اتفاق جالبی که اخیرا برای این دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه ی اخلاق افتاد. 

حرف مهمم را اول بنویسم. امیر عبدالهی ازدواج کرد.

امیر توی تربیت معلم فیزیک می خواند. من ترم های 3 و 4 با این مرد هم اتاق بودم. باور ندارید اگر بگویم که شخصیتِ امیر و سیر تحولی او در این دو ترم من را به فکر وا داشت. فکری که شاید من را یک بار به سراغ امیر برگرداند و آرمان خواهی او را دست مایه ی رمانی قرار دهد. همه ی این ها با اجازت حاج امیر است. هر چند از آن جایی که من برای بقیه ی کارهایم منتظر اجازه نمی مانم مثل نوشتنِ همین پست، دیر نیست که رمانی را با محوریت شخصیت امیر عبدالهی خلج بنویسم و روانه ی بازار کنم.

امیر از همان اولش یک شخصیت قوی و مستحکم داشت. همین استحکام در تصمیم گیری و صراحت او در کارهایی که می پذیرفت باعث شد که خیلی راحت رشته اش را عوض کند. خودش را درگیر ساز و کارهای موجود نمی کرد. حتی من یادم است شبِ امتحان توی ترم سوم به آتیه ی خودش فکر می کرد و این که چرا آمده است فیزیک خوانده است. سوالی را که شاید از لحاظِ زمانی بد، ولی بسیار به جا از خودش پرسید. همین باعث شد بعدِ چند ترم فعالیت های سنگین فرهنگی توی دانشگاه فلسفه ی علم را پیش روی خودش بگذارد. امیر برای فلسفه ی علم خیز برداشته بود، ولی بعدِ امتحان ِ ارشدش با کمی جا به جایی سر از فلسفه ی اخلاق در آورد. جایی که من مطمئنم برای امیر مناسب است. چون با خودم فکر می کردم ای کاش به جای فلسفه ی علم امیر به فلسفه ی مضافِ دیگری چنگ می زد تا مشکلات عاجل ما را پاسخ گوید و از این رو فلسفه ی اخلاق انتخابِ برازنده ای است.

امیر از ترم سوم به مدت دو ترم دبیر انجمن علمی فیزیک بود. انجمنی که به شهادت دوستانش توسط امیر پا گرفت و رونق یافت و البته کمکِ دوستان بی ادعایش. من یادم است او ترم دوم بود که سمیناری در فیزیک داده بود و آدم به این فعالی ندیده بودم... منتها آرام آرام از ترم سوم دل سرد شد. از فیزیک دل برید و سودای کارِ فرهنگی و سیاسی را در سر پرورانید. سال بعدش مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شد. انتخابی که غیر مترقبه بود و من فکرش را نمی کردم.(فکر کنم توی همین ترم چهارم بود که با هم رفته بودیم جلوی سفارت انگلیس و شبش امیر توسط بچه های وزارت اطلاعات دستگیر شده بود... )

یک سال کار در بسیج دانشجویی امیر را از بسیاری از فعالیت هایش جدا کرده بود. اما قطعا بواسطه ی این یک سال تجارب ارزشمندی کسب کرد. تجاربی که فقط باید مسئول بسیج دانشجویی باشی تا به آن دست یازی. توی این یک سال مراوده ی من با امیر خیلی کم شد. اصولا هر کسی که مسئول بسیج می شد یا کاره ای می شود من ِ خر  با او فاصله می گیرم و یا خودم را خیلی درگیر طرف نمی کنم. هر چند به فراخور ِ نیاز امیر چند تا مقاله برای بسیج نوشتم. یکی دو تا از آن مقالات بد جوری جریان مخالف را عصبی کرده بود، ولی هیچ وقت معلوم نشد که من آن ها را نوشتم. اتفاقی که توی ترم آخر هم تکرار شد. مقاله ای را نوشتم که حتی خود بچه های بسیج نفهمیده بودند کی آن را نوشته بود و در سطح وسیع پخش کردم. بگذریم ،صحبت از امیر بود.

بعدِ اتمام ماموریتش توی بسیج امیر به فعالیت های فرهنگی دیگری پرداخت... در آن جا هم کم توفیق نبود. ولی اساسا بیشتر شاید دنبال مطالعات خودش بود. از همین جاها بود که علاقه به فلسفه ی علم پیدا کرد. من دوباره سطح ِ روابطم را با امیر گسترش دادم. البته امیر با آن چه که من برای اولین بار در ترم اول دیده بودم فرق کرده بود. امیر خلعتِ فیزیک در آورد و ردای علوم انسانی پوشید.

وبلاگِ امیر به نام  اسلام ناب می تواند گویای دغدغه های او باشد. توی شرایطی که من نگران ِ آبروی خودم بودم و آبرویم برایم شده بود حجاب تا اظهار ِ نظر صریحی در موردِ شرایط فتنه نکنم، امیر باز هم مثل همیشه صریح و بدون تعارف نظرش را گفت.

نمی دانم خانم امیر این مطالب را می خواند یا نه. ولی امیدوارم این مطالب را بخواند چون می خواهم آن چیزهایی را که می شود علنی گفت را این جا بگویم:

1. امیر با توجه به ذهن تحلیل گیر و روشنش می تواند دست به کارهای بزرگی بزند. امیر شخصیتی است که من خیلی بدان امید دارم لذا همسر او بودن کمی از این جهت نیاز به ایثار دارد. چون مردانِ بزرگ قطعا همسرانِ ایثارگری داشته اند. (مرادم از مردان بزرگ اشاره به منظومه معرفتی آدم های بزرگ در ساختن جامعه ی مهدوی است؛ همچون مطهری.)

2. امیر بچه ی باهوش و سریع الانتقالی است. شاید آدم فکر کند که او توجه ندارد، ولی فی الواقعه همه چیز تحت نظرش است.

3. بچه ی مقتصدی و صرفه جویی است. یادم است از این بابت من و محمد حبیبی (دوست مشترک مان) چقدر او را اذیت می کردیم. یعنی حساب کتاب همه چیز دستش بود.

4. بچه ی آرام و متواضعی است. به نظر من هر کسی که می خواهد در علوم انسانی به فضل برسد باید این دو ویژگی را داشته باشد. عالم علوم انسانی باید قرتی و گردن کلفت نباشد. باید آرام باشد و متواضع؛ و البته صریح.

5. امیر خیلی تغییر کرده است، ولی اصل کاریش هنوز پا برجا و مستدام است. یعنی از همان اول اصل کاری را خوب رعایت می کرد. اصالتش تغییر نکرد. او از یک جهت بی تغییر، قوام یافته و برای من دوست داشتنی بود از همان ترم اول. و این چیزی نیست جز:

نماز بی ولایت، بی نمازی است/ تعبد نیست، نوعی حقه بازی است.

از همان اولش پیوند محکم و ناگسستنی با ولایت داشت و این پیوند هنوز هم در وجودش ریشه دار است. و انشالله همین هم برایش بماند که آخر ِ عاقبت به خیری است.

6. می خواستم از چهار راه طالقانی کرج برای دوستم ادکلون بخرم؛ به عنوان هدیه. نام مغازه توی چهار راه طالقانی کرج "لیدی" نام داشت. امیر هم همراه من بود. سوالی ازش پرسیدم. گفتم آیا حاضر است یک روز از همین مغازه برای خانمش ادکلون بخرد. دوست دارم یک بار دیگر این سوال ازش پرسیده شود...  خب، بابا قبول دارم آدم بدجنسی هستم.

7. خیلی خوب گوش می دهد. این هم از ویژگی های خوب ِ او.

8. وای به حال روزی که از دستِ آدم برنجد...

9. ویژگی فوق العاده ی امیر این است که  بی ریا یاد می دهد. این ویژگی او گوهر نابی است در بین بچه های دانشجو. البته به قول دکتر بهار ذهنش از قلمش بهتر کار می کند. همین جا از امیر می خواهم بیشتر بنویسد، از هیچ چیز هم نهراسد.

من خیلی از یادگیری ها در کامپیوتر را مدیون امیر هستم، همین طور در عرصه مطالعه خیلی چیزها را او به من پیشنهاد کرد. اگر آن حدیث ِ حضرت مولا علی (ع) سندیت داشته باشد، امیر من را بنده ی خود کرده است؛ به کرّات و مرّات.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مناظره ی دیشب مصطفی کواکبیان و حسین شریعتمداری نکات دل پذیری داشت. حداقل نکته اش برای من این بود که حسین شریعتمداری همچین هم موجود خطرناکی نیست. خیلی مهربان و آرام حرف هایش را می زد و به قول خودش صدای بلند بخشی از استدلال نیست. اما می خواهم بگویم:

صدا و سیما این مناظره را باید در سطح وسیع تری دنبال کند. دعوت از پای کارهایی که مسولیت کارهای خود را بپذیرند کار مناسب تری است. هم کواکبیان حق داشت که بگوید نماینده ی کسی نیست و هم حسین شریعتمداری. مساله ی اصلی این است که افرادی مثل ثمره هاشمی از میان حامیان احمدی نژاد و ابوالفضل فاتح از میان حامیان موسوی می تواند ترکیب خوبی برای مناظره باشد. حتی صدا و سیما باید به این سمت حرکت کند که از چهره های اصلی همچون موسوی و خاتمی برای مناظره دعوت نماید. بالاخره نظام باید به این ظرفیت برسد که با این آقایان به گفتگو بنشیند. البته من پیشنهاد لویی جرگه را خلاف می دانم. تشکیل لویی جرگه یعنی ایجاد بی قانونی محض. با این کار بعد از این هر کسی از سران سیاسی به خودش اجازه می دهد هر بلایی که دلش می خواهد با سرمایه اجتماعی بیاورد و بعدش نسبت با کس هم پاسخگو نباشد. اتفاقا من موافق برخورد قانونی با طرفین ماجرا هستم، در عین حال که قائل به حضور آقایان در تلویزیون نیز می باشم.

آقای یامین پور مجری جوان و مودب برنامه نیز تلاشش این باشد موضوعات را تخصصی تر بکند. مثلا یک جلسه را کامل بگذارد برای رفتارهای احمدی نژاد قبل و بعد از انتخابات. یک برنامه را به بیانیه های موسوی اختصاص دهد. با این کار حقایق بیشتری مکشوف می شود.

و اما...

اسلحه های ترور از باز هم فرزندی از ایران زمین را از بین ما گرفت. نمی دانم محمد حبیبی که توی دانشگاه تهران فیزیک اتمی می خواند، آقای دکتر علی محمدی را می شناخت یا نه. ولی رویه ی ترور اگر بنا باشد ادامه یابد نوید دهنده ی اتفاقاتِ خطرناکی است. من نمی دانم چه دردی است که دشمن به ترور روی می آورد. نکته ی جالب این است که عده ای معتقدند چیزی به نام توطئه توهم است. این توهم نیست، این جنازه که بر روی زمین افتاده است توهم نیست... کار ِ غلط صورت می گیرد و استدلال ها تراشیده می شود. ببیند حماقت انجمن های غیر انسانی را که چگونه قتل استاد فیزیک را برعهده می گیرند...

 گروهک موسوم به انجمن پادشاهی ایران ترور مسعود علی‌محمدی استاد فیزیک دانشگاه تهران را بر عهده گرفت.

به گزارش خبرگزاری فارس، اعضای انجمن پادشاهی ایران در جریان فتنه‌های پس از انتخابات 22 خرداد نیز با ورود به کشور در تخریب اموال عمومی و اغتشاش نقش داشتند.

اعضای این انجمن ضمن حضور در اغتشاشات، وظیفه آموزش شیوه ساخت کوکتل‌ مولوتف و آتش زدن اماکن عمومی را به اغتشاشگران بر عهده داشتند که در جریان دادگاه افشا شد.

انجمن پادشاهی ایران طی اطلاعیه‌ای با تأکید بر اینکه "ما با افتخار اعلام می‌کنیم که محاربیم، آری ما محاربیم "، ترور مسعود علی‌‌محمدی از اساتید دانشگاه تهران را به عهده گرفت.

در اطلاعیه این گروهک آمده است که محمدی در حوادث اخیر به عنوان لباس شخصی نقش مؤثر و فعال داشته است.

 آقای دکتر علی محمدی در انتخابات از آقای موسوی حمایت کرده بود. به نظر من ترور مشکوکی بود، معلوم نیست که آیا این انجمن پادشاهی هم راست بگوید. شاید این ها برای رد گم کنی بیانیه دادند. وای به حال روزی که ترور در این کشور راه بیافتد... اهمیت ندارد که این بنده خدا در چه جناح و یا خطی بوده است، مساله این است که ترور دارد حالات پیچیده ای می گیرد و انگیزه های قتل برای آدم معلوم نیست. رهبری گفت که اوضاع دارد سخت تر می شود و به نظر می رسد تشخیص در این راه کار پیچیده ای است ولی هر چه هست، این زنگ خطری برای اتفاقات ناگواری می تواند باشد...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دیشب نگارش اولیه ی رمان دوم به اتمام رسید. صفحه ی عنوان و صفحه تقدیم نامه چه و صفحه ی اول رمانم را این جا می گذارم. الهی به امید تو...

اما صفحه ی تقدیم نامه چه

 

و اما صفحه ی اول رمانم در البته نگارش اولیه ی آن!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دو سه هفته قبل مجله ی پنجره را خریدم. در آن گفتگوی مفصلی کرده با رضا امیرخانی. امیرخانی در آن گفتگو حرف های جالبی مطرح کرد. باز هم اطمینان پیدا کردم که امیرخانی یک جامعه شناس تمام عیار است. زیرا او از سفر خود به افغانستان گفته بود و نکاتی اشاره کرد که نشان از هوش بالا و نگاه عمیقش دارد. می توانید به وب سایت پنجره بروید و این گفتگوی خواندنی را مورد مطالعه قرار دهید. هر چند باز هم این گفتگو به گفتگوی زهیر تولکی با امیرخانی نمی رسد. همان که اسفندماه پارسال در مجله ی هابیل منتشر شد و به زعم من سیر تا پیاز بیوتن را امیرخانی آنجا بیان کرده است.

اما چه شد که به یاد امیرخانی افتادم و این نوشتار را به او اختصاص دادم. بیشتر به خاطر عکس های امیرخانی در گفتگو با پنجره. در گفتگویی که امیدی سرور انجام داده بود، سه چهار عکس از امیرخانی تویش بود. یکی عکس روی جلد، دیگری عکس صفحه ی اول گفتگو، عکس دیگر عکسی بود که وسط های پرونده کار شده بود بعلاوه ی عکسی که روی مطلب سجاد صاحبان زند قرار گرفته بود. چهار عکس غمناک، کافی است کمی توجه کنید.

نتوانستم عکس ها را با کیفیت خوب در اینترنت پیدا کنم. ولی همین که عکس ها را دیدم نگران شدم. شایدم توهم زده باشم ولی احساس می کنم امیرخانی در عکس ها بسیار غمیگن است.

توی این عکس نشان می دهد که ذهنش را نتوانسته خالی کند تا روبروی دوربین بنشیند. یک غم عجیبی در آن دیده می شود. آن هم از امیرخانی که برای ما مایه ی امید بود و همواره کلام و داستان و روایت او برای من و هم نسلان هم فکر من حائز اهمیت بود و البته هنوز هم هست.

 آقای امیرخانی ما با همه ی آثارت ساخته ایم. ما تعدادمان شاید کم باشد ولی دوست دار نوشتار تو هستیم. ما با بیوتن تو، سوزی رقاص و عارفت، با فرازی از دعای حضرت سجاد، با من ـ او و عشق پاک علی فتاح، با ارمیایت ...

با همه ی شخصیت های هضم شده در فرهنگ غرب، شخصیت های سردرگم و ناآشنا و شخصیت های قوی و استوارت زندگی کردیم. تو متعلق به خود ـ خودت نیستی که بخواهی اخم کنی (بهتر است بگویم زانوی غم بغل بگیری) و جلوی دوربین بنشینی. البته شاید من هم فردا همین جوری باشم. ولی شاید حتی من اگر هم داستان نویس باشم این حق را دارم که غمزده جلوی دوربین چماپتمه مانند بنشینم. چون من امیرخانی نیستم. امیرخانی قرار است طلایه دار نویسندگانی باشد که از خمینی آموختند و آن آموخته ها را می خواهند اطلاع دهند.

وقتی این چهار عکس را دیدم بسیار ناراحت شدم. آن وقتی که توی بیوتن ارمیا را کردی جگر زلیخا روی دل ما و به قول خودت کف دست گرفتی و نه داخل بهشت زهرا که توی استیت به استیت یو اس آ چرخاندی، ناراحت نشدیم. آن جایی که گام به گام با خشی ات ارمیای دل ما را ضایع کردی و پوزه اش را به خاک مالیدی ناراحت نشدیم. چون می دانستیم در برابر همه ی این صحنه های داستانی مردی با درجه ای از حکمت به نام امیرخانی نشسته است. ولی همین که تسبیح را دور دستت می چرخاندی و سر به جیب و پشت به کاشی های خوش آب و رنگ داشتی بیشتر دل مان شکست، چون احساس کردیم آن حکیم پر شور داستان سیستان دارد می شکند.

وقتی در ابتدای مصاحبه گفتی من از مرگ برمی گردم، فهمیدم پر بیراه نبود این احساسم. نمی دانم شاید این قدرها ناراحت و در هم نباشی. اگر این جوری نباشد دیگر بدتر. اگر ناراحت نیستی  روی چه حسابی این طور کز کرده ای که من به شوخی همراه با بغض گفتم نگاه کن عین مادر مرده نشسته است به عزای ...  امیدوارم این غمت از توهم من باشد و این گونه نباشی. ای کاش مطالب من در اینجا خلاف واقع باشد.

ولی نشان می دهی به عزا نشسته ای ... .به عزای کی می خواهی بنشینی، اگر ما فرزندان بیوتن امیرخانی باشیم که هنوز نمرده ایم تو بخواهی عزادار فرزندان قصه نویسی ات باشی. آقا رضا یک یا علی بگو و بدان حواس مخاطبانت بد جوری به توست و مخاطبانت مثل من نمی خواهند به جاده خاکی بزنند ... ما نمی خواهیم در جاده خاکی رانندگی کنیم ...

این پایینی هم عکسی از امیرخانی است در همان روزی که دیدمش.(شهریور امسال) من هم همین بغل ایستاده بودم کنار عکاس. آن روز باز بهتر بود در نسبت با عکس های غمگینش در گفتگو با پنجره. انگاری می خواهد بگرید در آن چهار عکس ... شاید هم واقعا انگاری. خدا کند.

 

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سلام احمدی نژاد

میلاد ـ امام هشتم را به ملت ایران و خودت تبریک می گویم. با خودم گفتم از وقتی به تو رای دادم، هر چند ماه یک بار یک نقدی بر عملکردت بنویسم. قصد هم نداشتم که مطلبی بنویسم، منتها دلم برات سوخت. می دانی چرا؟

چون ۶ آبان روز ـ تولد ـ تو بود و خبری از جشن تولد تو نبود. آن چه بود این بود که هر یک از اعضای هیات دولت را فرستادی به یکی از شهرهای خراسان ـ رضوی. وقتی هم رفتی مشهد هیچ کدام را همراه ـ خودت نبردی. تو توی مشهد بودی و آن ها هر کدام شان در شهری داشتند مشکلات ـ مردم را پیگیری می کردند. یکی در تربت حیدریه، دیگری در جوین وجغتای، یکی شان در سبزوار، بعدی در کاشمر، وزیری در چناران و ... این هم از لطف ـ روز ـ تولدت به همکاران.

البته حق همین بود که کسی برایت جشن تولد نگیرد. چون رنج کشیدگان نمی دانند روز ـ تولد خودشان چه روزی است تا روز ـ تولد تو را بدانند. غیر ـ از یکی دو کیک ـ خودجوش ـ دانشجویی خبری از کیک برای مردی از جنس خلق الله نبود. ما که مثل ـ بعضی ها عقده ی کیک نداریم که در ایام شهادت امام جعفر توی یک موسسه ی دولتی برایت کیک تولد بگیریم. (جالب است کیک ـ مذکور شبیه سنگ قبر بود تا کیک. بروید بزنید جشن تولد خاتمی و خودتان کیکش را ببینید.)

نمی دانم از کجایت انتقاد کنم. آن قدر جا به جای سیستمت می لنگد که زبان ـ آدم قاصر می شود. این قدر نقطه ضعف داری که آدم نمی داند کدامش را بگوید. از تصمیم های عجولانه تا مشایی، رحیمی و سخنان ـ تحریک آمیز و ...

توی مشهد از طرح هدفمند کردن گفتی. احمدی نژاد بدان که شجاعت همیشه برای اجرای تصمیمات کافی نیست. بلکه دانش نیز لازم است. درست است اجرای این طرح نیاز به شجاعت دارد و تو را ترسی از اقدامات تحول آمیز نیست ولی هم سخنی با دانشمندان و عالمان را ترک نکن. می دانم که چنین رویکردی داری. حداقل این که توی دو هفته با اساتید دانشگاه علم و صنعت و بعد دانشگاه شریف و بعدتر بازرگانان و تجار و بعدترک با نخبگان ـ جوان دیدار داشتی. این نشانه ی خوبی است. از روحانیون هم برای اموری که بدان تخصص دارند استفاده کن. این رویکرد ـ بهتری است.

روز ـ تولدت به بازرگانان گفتی آقایان دولت در کنار شماست. شما هم بروید جلو. آبروی تان را بگیرد کف دستتان و بروید جلو تا به قانون درست و پاکی دست یابیم. گفتی که عدالت باید اجرا شود. گفتی ... خوب گفتی. من از جملات خوبت حمایت می کنم و البته انتقاد می کنم از عدم اطلاع رسانی شفاف در گفتگو با آمریکا. هر چند یک حرکت ـ هوشمندانه این بود که گفتی ما سر ـ درصد سوخت هسته ای با هم صحبت می کنیم. این یعنی پرونده ی هسته ای ایران تمام شده است و ما سر حواشی اش صحبت می کنیم. این یعنی همان چیزی که دو سال پیش گفتی که پرونده ی هسته ای بسته شده است و بسیاری به تو خندیدند و اکنون آمریکا با پذیرش هفت هزار سانتیریفیوژ می آید سخن می گوید.

خمینی گفت این ها شیطان بزرگند. یکی از ویژگی های شیطان این است هر چه بیشتر پا  بدهی و ذلت را بپذیری او راضی نمی شود. یعنی تو اگر بگویی تعلیق دائم. او می ایستد تا گام بعدی را در ذلت برداری و اصلا کوتاه نمی آید و قانع نمی شود. بعد حتی با وجود این همه همکاری با شیطان می آید تو را محور ـ شرارت را می خواند. اما چه حالی می دهد اگر مقابل شیطان بیاستی. هر چه بیشتر بترسانی اش بیشتر پا می دهد و چه حالی می دهد اگر از شیطان امتیاز بگیری. البته خیلی ها تعبیر ـ خمینی را قبول ندارند ولی من قبول دارم و می بینم نتیجه می دهد.

راستی احمدی نژاد حواست باشد فریفته ی مدیریت و مقام و پست و ثناگویی چاپلوسان نشوی. دیدم در مشهد گفتی ما همان قدر که خدمت می کنیم مدیریم. این کلام از دهان ـ کسی بیرون می آید که بدان پایبند باشد. انشالله که چنین باد.

احمدی ما تو را انتخاب نکردیم که برایت جشن تولد بگیریم حتی اگر نزدیک میلاد و نه شهادت امام خوبی ها باشد. ما تو را انتخاب کردیم تا شیون ـ خودسوزی دخترکان این مرز و بوم را از میان نعره های بانو صلح نوبل بشنوی. ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی دخترکانی که از ورزش و شرایط تندرسی و سالم بودن به دورند و صدای میلیون میلیون این دختران در برابر خواسته ی فلان بزک کرده برای دوچرخه سواری در چیتگر نادیده گرفته می شود.

ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی آن کسانی که چشمشان به نگین انگشتری ما بود و ما از واهمه ی نگاه شان به رکوع های طولانی و قنوت های آتشین گریختیم. و زنگ خانه را وقتی از ما کمک می خواستند به بهانه ی بلند بودن صدای ختم انعام و زیارت عاشورایمان نشنیدیم. این ها تو را انتخاب کردند تا ...

ما تو را انتخاب کردیم تا ... نگذار تا بگویم که من انحراف در نوع ـ سلوکت می بینم. حواست باشد گرفتار معنویت های توخالی نشوی. همه چیز را از خمینی یاد بگیر. خودت یک باری گفتی اولین بار که خمینی را دیدی اصلا نفهمیدی او چه می گوید از بس در مغناطیس قوی خمینی جذب شده بودی و مقهور عظمت پیرمرد شده بودی.

یادت باشد مسولان جهنمی پرورش ندهی. یادت باشد مسولان ـ ابلهی مثل ـ وزیر علوم نداشته باشی که هر سال مقاله ی چاپ شده در آی اس آی را ملاک پیشرفت بداند. او که به عنوان وزیر علوم دولت چنین می گوید یا خائن است یا نادان. کدام انسان ـ عاقلی که ادعای گفتمان سازی و آرمان خواهی دارد مقاله ی چاپ شده در نشریات خارجی را ملاک توسعه می گیرد؟

راستی یادم رفت روز ـ تولدت را مبارک بگویم. بگذار نگویم. ته ـ دلم راضی نمی شوم به تو تبریک بگویم. نمی خواهم حتی برای مصلحتی دروغ بگویی. تنها به ریسمان حقیقت چنگ زن. از عرفان ـ مشایی دوری کن و به عرفان ـ خمینی پایبند باش.

احمدی نژاد یادت باشد:

همان قدر به تو انتقاد دارم که دوستت دارم.

و بدان که چقدر ازت انتقاد دارم.

پانوشت:

۱. یکی از بندها با الهام از یکی از نوشته های وحید جلیلی نوشتم.

۲. این نوشته را در سایت احمدی نژاد هم لینک کردم.

۳. یکی از رفقای فاضلم ایرادی از یکی از کلمات ـ پانوشت نوشته ی قبلی ام گرفت. او معتقد است Philosophus-dixit باید باشد نه آن چیزی که من آوردم. احتمالا حق با او باشد. من که در جستجوگر گوگل سرچ کردم، نتیجه ای عایدم نشد ولی با توجه به دانش ـ این عزیزمان، قریبا باید حق باشد. به خصوص که ایشان تخصصی در لغات ـ یونانی دارند. جای بسی افتخار است که ایشان هم از خوانندگان سه روزانه ها هستند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دیروز نتواتنستم طبق روال، سه روزانه ها را آپ کنم. داستانش از هم اتاقی ام شروع می شود این بنده خدا سرمای خفنی خورد و ما را هم سرما داد. سر درد و تب و کلا حالا بسوز و عطسه کن کی نکن. همین شد که دست به دامن ـ داروهایش شدم. دیشب هم سویتی ام که بچه ی شیرگاه است و برق می خواند یک چیزهای عجیب و غریبی به من داد و گفت بخور بده خوب است. آقا ما هم گرمش کردیم و عین معتادها افتادیم رویش و یک پتو روی خودمان و کتری دادیم و آن قدر مصمم بودم که بینی ام سرخ شد. جالب این جاست که اینترنت دانشگاه هم دیروز قطع بود و حال بهتری از حال گند من نداشت. صبحی استاد هندسه به یکی از بچه ها اس ام اس داد که امروز کلاس شان تشکیل نمی شود. هم اتاقی های من باهاش منیفلد دارند. من که پاس کردمش. یکی از بچه ها نوشت چرا استاد انشالله خیر است. آقای دکتر نجفی هم برایش نوشت امان از جواد عبدی. (اشاره به هم اتاقی من یک دانشگاه را ویروسی کرد.)

چند تا پیام خصوصی ام را هم خواندم. همه ی آن کسانی که که پیام گذاشتم عاشقانه دوست دارم و چیزی بیشتر از این هم ندارم که بگویم. یکی از آن ها پیشنهادی بود برای تغییر فونت وبلاگم که هی پر بدک هم نیست. شاید عوضش کردم.

من همچنان پایه ی سه روزانه هایم هستم حتی با همین حال نزار و بیمار. جای تان خالی صبحی تخم آب پز کردیم خوردیم چه حالی داد. من توی دهان بچه ها انداختم که نگویند تخم مرغ بلکه بگویند تخم. الان تقریبا این مساله دارد کل سویت را می گیرد و همه هم می گوییم تخم. به بوفه دار گفتم تخم داری؟ گفت نه کشیدند. فهمیدم برای آنهایی که توی باغ نیستند نباید گفت. چقدر این زمستانی دلم تنگ آیس پک است. بدجوری خوردیم به پیسی ...

راستی من این ترم یک کلاس مبانی ریاضیات هم دارم. یعنی هفته ای دو ساعت. یک جورهایی حل تمرین با اتوریته ی ۴ نموره. هفته ی قبل از بچه ها امتحان گرفتم. باورتان می شود. امتحان گرفتم ... دهان بنده خداها سرویس شده. حداقلش این است که تا به حال سوال زبان اصلی هم بهشان می دهم. امیدوارم زده نشوند. منتها خودشان هم دارند پایه بازی در می آورند و ما هم کم نمی آوریم ...

می بینید که توی پست نوشتن هم کم نمی آوریم. راستی فونتش چطور است؟

راستی من این مطالب گاندی را بگذارم که خیلی حال می دهد:


من می ‌توانم خوب باشم،
من می‌ توانم بد باشم،
من می توانم خائن باشم یا وفادار،
من می توانم فرشته‌خو باشم یا شیطان‌صفت،
من می توانم تو را دوست داشته  باشم،
من می توانم از تو متنفر باشم،
    من می توانم پاسخت را بدهم،
من می توانم سکوت کنم،
من می توانم نادان باشم،
من می توانم دانا باشم،
  چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
به یاد داشته باش، من نباید
چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش ،من اینجا نیستم
که چیزى باشم که تو می خواهى وتوهم.
به یاد داشته باش، من شاید  نقابى
بر صورتم داشته باشم و تو هم.
به یاد داشته باش، من را خود از خودم ساخته ام،
    تو را دیگرى باید برایم بسازد و تو هم.

به یاد داشته باش،
    منى که من از خود ساخته ام آمال من است و تو هم.
به یاد داشته باش، تویى که تواز من می سازى آرزوهایت و یا   کمبودهایت هستند.
به یاد داشته باش، لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان.
به یاد داشته باش، من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى وتوهم.
به یاد داشته باش ، می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش که تو می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که
هستم و من هم.

به یاد داشته باش که تو میتوانی از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى
و من هم.
به یاد داشته باش که ما هر دوانسانیم..
و به یاد داشته باش که این جهان مملو از انسانهاست ،
    پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

همه‌ی روایت‌هایم از پاییز 88 تا اسفند 89

یا لطیف

امروز ایمیلی برایم آمد، مبنی بر این که جوانی در سال‌های دور از علامه طباطبایی مشاور‌ه‌ی مذهبی می‌خواست. واقعیت؛ وقتی به متنِ نامه دقت کردم متوجه شدم که چه جالب؟ واقعا نویسنده نیاز به کمک داشت؟ شما این نامه را بخوانید بلکه بتوانید بنده را هم راهنمایی کنید! (البته برای دوری از فضای هزل، جوابِ علامه را هم ذیلِ نامه درج کرده‌ام.)

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک نخبه الفلاسفه آیه الله العظمی جناب آقای طباطبائی ادام الله عمرکم ماشاءالله

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. 

کوتاه سخن آنکه جوانی هستم 22 ساله، ...چنین تشخیص می دهم که تنها ممکن است شما باشید که به این سؤال من پاسخ دهید. در محیط و شرایطی که زندگی می کنم، هوای نفس و آمال و آرزوها بر من تسلط فراوانی دارند و مرا اسیر خود ساخته‌اند و سبب آن شده‌اند که مرا از حرکت به سوی الله، و حرکت در مسیر استعداد خود بازداشته و می‌دارند. درخواستی که از شما دارم، برای من بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟

یادآور می شوم نصیحت نمی خواهم و اِلّا دیگران ادعای نصحیت فراوان دارند.دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم. همان گونه که شما در تحصیلات خود در نجف پیش استاد فلسفه داشتید، همان شخصی که تسلط به فلسفه اشراق داشت. (مسموع است).

باز هم خاطرنشان می سازم که نویسنده با خود فکر می کند که شفاهاً موفق به پاسخ این سؤال نمی شود. وانگهی شرم دارم که بیهوده وقت گرانمایه شما را بگیرم. لذا تقاضا دارم پدرانه چنانچه صلاح می دانید و بر این موضوع می­توانید اصالتی قائل شوید مرا کمک کنید. در صورت منفی بودن، به فکر ناقص من لبخند نزنید و مخفیانه نامه را پاره کنید و مرا نیز به حال خود واگذارید. متشکرم.

امضا  

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

      سلام علیکم

برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در پشت ورقه مرقوم داشته‌اید لازم است همتی بر آورده و توبه نموده، به مراقبه و محاسبه بپردازید.  به این نحو که: هر روزه طرف صبح که از خواب بیدار می‌شوید، قصد جدی کنید که هر عملی  پیش آید، رضای خدا- عَزَّ اسْمُهُ- را مراعات خواهم کرد. آن وقت در هر کاری که می‌خواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت، به طوری که اگر نفع  اخروی نداشته باشد، انجام نخواهید داد، هر چه باشد. و همین حال را تا شب، وقت خواب، ادامه خواهید داد. وقت خواب، چهار- پنج دقیقه‌ای در کارهایی که روز انجام داده‌اید، فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید، هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته، شکر کنیدو هر کدام، تخلف شده استغفار کنید و این رَویه را هر روز ادامه دهید. این روش اگر چه در بادی حال[اولِ کار]، سخت و در ذائقه نفس تلخ می‌باشد، ولی کلید نجات و رستگاری است. و هر شب، پیش از خواب توانستید سُوَر مُسبِّحات [سوره‌هایی که با تسبیح خداوند آغاز می‌شوند] یعنی: "سوره‌های حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن" را بخوانید و اگر نتوانستید، تنها "سوره حشر" را بخوانید و پس از بیست روز از حال  اشتغال،حالات خود را برای بنده در نامه بنویسید. ان‌شاءالله موفق خواهید بود.

                                                                       محمد حسین طباطبایی

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

 چند روزی است که کارِ پارهِ وقتِ با پایانِ کارِ 10 آبان ماه پیدا کردم در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. البته من در مرکز توسعه‌ی فناوری‌ها و رسانه‌های دیجیتال وازرتِ ارشاد توی خیابانِ سمیه روبروی برجِ سپهر کار می‌کنم. البته کار به آن معنایی که توی ذهن‌تان است و فکر کنید ما هم سه‌لتی شدیم رفت پی‌ِ کارش، نیست. بیشتر یک کار مشت‌پرکن و دهان پرکن و خلاصه جالب است. جنسش به جنسِ کارهای دولتی نمی‌خورد. حتی با توضیحاتی که در ادامه می‌دهم متوجه می‌شود یک جور کارِ پژوهشی برای منِ رمان‌نویس هم می‌تواند محسوب شود.
اولش این را شفاف کنم که خودم توی پیدا کردنِ این کار هیچ نقشی نداشتم. یکی از دوستانم که توی این مرکز با همان نامِ طولانی‌اش کار می‌کند بهم زنگ زد. وقتی او تماس گرفت شمال کنارِ بالینِ پدرم بودم. مطمئنم این کار بواسطه‌ی عیادت از پدرم میسر شد، تو حالا هی مسخره کن. می‌گفتم. دوستم تماس گرفت که:
 - آقا حاضری یک کاری برای ما بکنی.
گفتم:
 - چه کار؟
گفت:
 - مرکزِ ما (که من با آن آشنا بودم) قرار است برای معرفی خودش و همین طور تبیین جایگاهِ خودش در میانِ نخبگان تا نمایشگاه و در مدتِ برگزاری نمایشگاه محتوا تولید کند، و چون تو نویسنده‌ای و الحمدالله قلمِ خوبی داری بیا با این مرکز همکاری کن.
به نظرم کارِ جالبی بود. همین شد که رفتم مرکز و سراغِ مسوول مربوطه. معلوم شد هدفِ کارشان معرفی واحد بسته‌های نرم‌افزاری مرکزشان است و همچنین مصاحبه با نخبگان و تولید خبر در زمانِ برگزاری نمایشگاه و سپس نگارشِ گزارشی برای آقای وزیر در موردِ فعالیت‌های مرکز. مسوول آن واحد و هم شخصی که من باید با کار کنم هر دو آدم‌های خوبی به نظر می‌رسند.
بنابراین در طولِ این مدت، مهمترین وظیفه‌ام را رساندنِ حرفِ نخبگانِ فرهنگی و تولیدکننده‌گانِ نرم‌افزار به این مرکز است، تا انشالله نقص‌های کارشان را برطرف کنند.
این مرکز در تلاش است تا پایان سال قانونِ کپی رایت را در موردِ نرم‌افزار عملیاتی کند. یعنی تا سالِ بعد فروختنِ نرم‌افزارهای بدونِ هلوگرامِ وزارتِ ارشاد و یا قفل شکسته و کرک شده، جرمِ قانونی محسوب شده و مجازات خواهد داشت. به نظرم این اتفاق، یک پیروزی فرهنگی فوق‌العاده در حوزه‌ی رسانه‌های دیجیتال برای کشور ما ایران است. تا به حال هم تلاش‌های خوبی صورت گرفته و دوستان، کاری‌تر و مفیدتر در نسبت با جاهای دولتی دیگری که من دیده‌ام به نظر می‌رسند. من هم ایده‌هایی در ذهنم است که در صورتِ عملیاتی شدن، به سمع و نظرتان می‌رسانم. احتمال زیاد 10 روزِ نمایشگاه را به صورتِ کامل در مصلا خواهم بود. خوشحال می‌شوم ببینم‌تان. نمایشگاه 16 روزِ دیگر شروع می‌شود.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

آدم‌ها شبیه به هم هستند.

مشهد که بودم، و در گوشه‌ی مسجد جامعِ گوهرشاد کز کرده بودم تابلویی نظرم را جلب کرد.

«نشستِ معرفتی»

رفتم در حلقه‌ی آن‌ها شرکت کردم. نکته‌ی جالب در این حلقه‌ی معرفتی، برای من کشفِ رازی جالب بود و آن این که:

چقدر آدم‌ها شبیه به هم هستند.

نه از لحاظِ سیرت که از نظر ِ صورت.

مثلا شما از همین امروز به دور و برتان نگاه کنید؛ مطمئنم مانندِ من شگفت‌زده می‌شود. مثلا کسی که کنار ِ حاج آقای بحاثِ حلقه‌ی معرفتی نشسته بود بسیار شبیهِ گابریل گارسیا مارکز بود. خداییش مو نمی‌زد. کمی آن طرف‌تر، مردی با پیراهنی آبی و ته ریشی دوست داشتنی نشسته بود که قیافه‌اش پهلو می‌زد به حاج منصور ارضی. همین که از حرم آمدم بیرون مردی را دیدم بسیار شبیه دکتر نجفی.

مثلا همین الان توی کافی‎نتی که نشسته‌ام پسری است بسیار شبیه وهاب. توی خوابگاه جوانکی است هم سیرتا و هم صورتا شبیه عزت الله دارابی. حتی حرکاتِ دست و پایش شبیه اوست.

یادم می‌آید داداشم می‌گفت بابایم خیلی شبیه عطالله مهاجرانی است و البته پدرم بابتِ این شباهت به هیچ وجه راضی نبود.

توی همان مشهد، توی رواق امام خمینی مردی بود شبیه فرهاد جعفری. حتی من یکی دوباری آدم‌هایی را دیدیم شبیه امیرخانی. انصافا امیرخانی آدم خوشگلی است.

این شبیه‌سازی در زمینه‌ی علما هم جواب می‌دهد. من کسی را دیدم بسیار شبیهِ جوانی‌های رهبر بود. همچنین یادم می‌آید امام جماعت نمازِ ظهر ِ مسجد جامع شیرگاه شبیه امام خمینی بود. شبیه احمدی نژاد هم که به خاطر از جنس مردم بودنش، طبق طبق. حتی می‌‎شود گفت آیت الله پسندیده شبیه آیت الله العظمی بروجردی است. بقیه‌ی شبیه‌سازی‌ها به عهده‌ی شما.

خودمم هم که شبیه زیاد دارم.  عمروعاص توی فیلم امام علی، آن‌جایی که فردی را پیدا کرد که به جای معاویه به میدان فرستاد، به معاویه گفت:

ابایزید! دنیا پر است از آدم‌های چاق و قد کوتاه که چشمانِ درشتی دارند.

این درحالی است که به غیر از این دنیا پر است از آدم‌هایی که تکثیر یکدیگرند.

افزونه:

۱. نکته‌ی بسیار مهم: از شبیه‌یابی باید بیشتر ترسید تا شبیه‌سازی. یعنی معاویه بسیار شبیه جیمی کارتر است؛ حتی اگر صورتا بسیار با هم فرق داشته باشند.

۲. نگارش ِ رمانِ سومم به اتمام رسید. آن را برای بعضی از دوستان فرستادم. اگر شما هم مایلید آن را برای شما هم می‌فرستم.

page to top
Bookmark and Share

پارک لاله

یالطیف

از دیروز صبح رفتیم خوابگاه داخل شهر. خوابگاه‌مان برعکس جنوب تهران، جایی است نزدیک پارک‌های قشنگ، جنب نگارخانه‌ها، مغازه‌های شیک فروش صنایع دستی، قنادی لرد که ناپلئونی‌اش به فضا می‌بردت، کتاب‌فروشی‌های آنتیک نشر چشمه و نشر نی و نشر ثالث و خانه‌ی هنرهای گویا، بغل تماشاخانه‌ها و تیاترها و کافه‌های روشن‌فکری، تو دل دکه‌های روزنامه‌فروشی، میوه‌فروشی، مغازه‌های سوپر مارکتی که من دیشب تویش ماست با طهم هلو هم پیدا کرده بودم، لپ‌تاپ فروشی،...

تهران از این جهت شهر متفاوتی است. آیا این تفاوت و مدرن شدن توی ایمان آدم‌ها هم تاثیر می‌گذارد؟

 

شاید همه‌ی شماها بگویید البته. اما من معتقدم بستگی به ایمان آدم‌ها دارد. ایمانت می‌تواند آن قدر قوی باشد که توی سرن کار کنی ولی نمازشبت ترک نشود...

مدت‌ها این مساله ذهن من رمان‌نویس را مشغول کرده. وگرنه من ریاضی‌خوان اساسا نباید کاری با این جور جک و جنفگیات داشته باشم.

افزونه:

۱. منظورم از نزدیکی خواب‌گاهم به جاهایی که برشمردم، والبته جاهایی که برنشمردم، این است که با نهایت ۲۰ دقیقه پیاده‌روی همه‌ی این مکان‌ها قابل دسترسی است. چنین چیزی برای ابر شهری مثل تهران یعنی همان بغل گوش آ‌دم بودن دیگر.

۲. حتما این مقاله‌ی محسن حسام مظاهری را بخوانید.

۳. سرن را می‌توان معتبرترین آزمایشگاه فیزیکی دنیا دانست.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

روز نمره همه حاضر می‌شوند. دیروز روزی بود که استاد راهنمایم، برگه‌های ریاضی 2 بچه‌ها را داد به من و گفت نمره‌های‌شان رد کن. البته یکی از سخت‌ترین کارهای عالم نمره دادن و قضاوت کردن است. حتی روایتی از حضرت امیر است که اگر می‌توانید از شغل قضاوت بپرهیزید. حب و بغض ریشه‌ی بسیاری از رذایل و بی‌انصافی‌ها می‌تواند باشد.

با خودم قرار گذاشتم که ارفاق‌های لازم، مثل حل تمرین‌های اضافی تا 2 نمره و کارهایی از این جهت را انجام دهم، ولی زمان محاسبه، فقط نمرات را تا حد پنج صدم گرد کنم. مثلا اگر کسی شد 13.34 به او بدهم 13.35. با این قرار شروع کردم به محاسبه و نمره دادن. اما در این روز یک اتفاق جالب افتاد.

آن هم این که همه‌ی کسانی که نمره‌شان کم شده بود، یکجوری به من پیغام دادند که استاد راهی ندارد... یعنی هر جوری بود پیدایم کردند و برایم اس‌ام‌اس فرستادند و یا به من زنگ زدند.

در این میان، یکی از بچه‌ها و دوستان خودم نمره‌اش شد 9.95. استاد هم به او گفت که اگر می‌خواهی درست را پاس کنی باید دوباره امتحان بدهی. این بنده خدا به من زنگ زد و باناراحتی عنوان کرد که یعنی جا نداشت که من به او 10 بدهم.

نمی‌دانم کار درستی کردم یا نه! ولی قرارگذاشته بودم که معیار برای همه یکسان باشد. هر چند قول نمی‌دهم که برگه‌ها را با همین رویکرد تصحیح کرده باشم. هر چند هر کسی می‌تواند برگه‌اش را ببیند و نسبت به نمره‌ی آن اعتراض کند.

نکته‌ی جالب این بود که روز نمره همه حاضر می‌شوند، حتی اگر آن روز 13 تیر باشد و دانشگاه غذا سرو نکند...

به شدت توی ذهنم روز "آشکار شدن رازها" پیچ می‌خورد.

افزونه: جا دارد از دوست نادیده و بزرگوارم آقای مهندس موذن‌زاده بابت اطلاع‌رسانی در باره‌ی سخنرانی فتنه‌ی آقای قاسمیان تشکر کنم. شما هم می‌توانید از این‌جا سخنان بی‌آلایش و بی‌ریای حاج آقا را گوش کنید. تا به حال ندیده بودم کسی این قدر عمیق در مورد منافقین بحث کند. ضمنا می‌توانید باقی سخنرانی‌های ایشان را از سایت‌شان یعنی http://qasemian.ir دریافت کنید. حاج آقای قاسمیان، فارغ التحصیل کارشناسی عمران دانشگاه شریف، رتبه‌ی اول کارشناسی ارشد، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فلسفه از دانشگاه قم، فارغ التحصیل حوزه علمیه قم، استاد دانشگاه امیرکبیر و شریف و علم و صنعت، استاد دروس مختلف حوزوی، مدیر و موسس مدرسه علمیه مشکات و … است. این «و غیره» یعنی اینکه صدای بسیار دلنشینی دارند و آواز هم تخصصی کار کرده اند، فوتبالیست قهاری هستند، در رشته پینگ پنگ همیشه غول آخر مسابقات بوده اند و کم شده که ببریم شان، قاری برجسته ی قرآن اند و یک پای ثابت بسیاری از اردوهای جهادی و...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خبرش... بگذریم. با هم بخوانیم:

دکتر احمدی نژاد که پس از ریاست جمهوری به دلیل کم شدن حضورش در دانشگاه با کاهش دریافتی خود مواجه شده است و از طرفی با توجه به بالا رفتن مهمان ها و دیدار کنندگان با وی، رئیس قوه مجریه از مدت ها پیش اقدام به دریافت وام های با اقساط پایین نموده و گذران زندگی خود را که با مشکل مواجه شده از طریق وام های قرض الحسنه به انجام می رساند.


این گزارش حاکی از آنست که تغییر مکان زندگی رئیس جمهور نیز که در خانه های سازمانی دولتی سکنی گزیده بود از دیگر نشانه های ساده زیستی رئیس جمهور در وضعیتی پایین تر از خط فقر است.

چرا که خانه وی از داشتن معمولی ترین امکانات مانند مبل و دیگر وسایل محروم بوده و چینش موکت ها و وسایل زوار در رفته به حدی چشم را آزار می دهد که در سفری که سید حسن نصرالله به ایران داشته و به عنوان مهمان وارد خانه دکتراحمدی نژاد شده بود، دبیر کل حزب الله لبنان از چنین زندگی ساده و بی آلایشی به شدت اظهار تعجب و شگفتی کرده بود.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

با یکی از دوستان قرار داشتم. گفت قرار را جایی بگذاریم که نزدیکِ  محل سکنای هر دوی مان. بهش گفتم:

- محل ِ قرار با تو. ببینم سلیقه ات چه جور است؟ 

بعدش گفت محل قرار کافی شاپ شوپی توی میدان نبوت باشد. میدان ِ نبوت یک مقدار پایین تر از میدان رسالت است. بدم نیامد. بهش گفتم:

- یعنی می توانیم یک سر تا خانه ی دکتر برویم؟

منظورم از دکتر هم کاملا مشخص بود. گفت که اگر پایه باشم این عمل را انجام می دهیم. بعدش برایش نوشتم:

- راستی سلیقه ات عالی است.

نوشت:

- چون محل قرار به خانه ی دکتر نزدیک است دیگر!

من هم نوشتم:

- نه فقط. کافی شاپ، نزدیکی به محلی که الان هستم، یک محله ی احتمالا آرام. هر چند این آهنگر زاده ی سمنانی هم بی تاثیر نیست.

دیگر جواب نداد و من رفتم توی فکر سیاست و آخرین پیشنهادِ آهنگر زاده ی سمنانی که پیشنهاد ِ رفراندم برای هدفمند سازی یارانه ها بود. توی فکر ِ تحلیل ِ این پیشنهادِ تاریخی بودم. هر چند مهلت نشد با دوستم  که منتقدِ احمدی نژاد هم هست، در این باره صحبت کنم.

بگذریم از این که من فکر می کردم کافی شاپ شوپی توی میدان نبوت باید چه لعبتی باشد. در حالی که یک کافی شاپ کاملا معمولی و بسیار خلوت بود. البته او 25 دقیقه تاخیر داشت. برخلافِ من که علی العموم وافی به عهد هستم. ناهار مهمانش بودم. پیتزا چیپس و پنیر خوردم. هر چند از هیچ رقمه از چیپس و پنیرش خوشم نیامد. تا به حال نشده است یک پرس چیپس و پنیر درست و حسابی به خوردم داده شود. بعدِ پیتزا و البته حرف هایی، بیشتر من باب سیاست، راه افتادیم سمتِ میدان 72 نارمک.

خودمانیم محله ی آهنگر زاده ی قصه ی ما بسیار دنج و ساکت و سرسبز است. مانده بودم توی مرکز شهر چه جور چنین جای دنجی یافت می شود. آن هم با میدان هایی که نمونه اش را با این ترتیب شهرسازی منظم هیچ جای دیگر ندیده ام. خانه ی رئیس جمهور انتهای یک بن بست منتهی به میدان 72 بود. به نظرم هر چه ذهنیت در موردِ میدان دارید از ذهن تان بریزید بیرون. من فکر می کنم از شدت ِ آرامش و سرسبزی جایی بود برای تمددِ اعصاب و هیچ کارکردِ دیگری نداشت.

البته ما را به درونِ بن بست راه ندادند و یک سرباز جلوی ما را گرفت. هر چند دوستم شاکی شده بود وقتی خودِ احمدی نژاد اینجا نیست، این کارها چه دلیلی دارد. هر چه بود به خاطر ِ مسائل امنیتی راه مان ندادند. هر چند خاطره ی ما با آن سرباز را هم به زمان ِ دیگری موکول می کنم. هر چه هست ایشان آن جا در حال ِ خدمت هستند. یکی از بچه های گمنام ِ آقا امام زمان به شکل ِ تابلویی از توی میدان ما را زیر نظر داشت. از حق نگذریم دقیقا کنار ِ بن بست یک واحد ِ ارتباطاتِ مردمی بود که نامه های مردم را تحویل می گرفت.

از آن جا پیاده آمدیم سمتِ خیابان ِ دماوند و سوار بی آر تی و رهسپار میدانِ انقلاب شدیم. می خواستم نرم افزار صحیفه امام را از دفتر حفظ آثار آمام بخرم که تعطیل بود. بعدش آمدیم انقلاب و دستِ دوستم را گرفتم بردمش توی انتشاراتِ کیهان. رمان های من او و بیوتن امیرخانی را خرید. خود ِ من هم دو نسخه از داستان سیستان خریدم و یکی اش را همان جا به دوستم هدیه دادم. «حتما» داستانِ سیستان را بخوانید. (آن هم در دورانی که کسی جرات نمی کند بگوید «حتما»!)

به قول حسین عربی که نصفِ فروش ِ آثار ِ امیرخانی از خریدهای من است. البته بیراه نمی گوید. تا به حال چهار تا داستان سیستان، سه بیوتن، دو ارمیا، سه من او، سه نشت نشا، دو ازبه، یک ناصر ارمنی، سه سرلوحه ها خرید های من از کتاب های امیرخانی. دارم به این نتیجه می رسم که توی نمایشگاه چند تا چند تا از من او، بیوتن، داستان سیستان و نشت نشا و سرلوحه ها بخرم.  جالب این است که آثارش توی دستم نمی ماند و مدام خیرات می شود. این غیر ِ آثاری است که تا به حال برای یکی دو جای دیگر سفارش دادم و یک سری هم برای کتابخانه ی نمازخانه ی خوابگاه خریدم.

اما مهمترین کشف ِ من توی دو روز پیش، یافتن ِ جایی فوق العاده با کیفیت برای نوشیدن ِ قهوه و ملحقاتش بود. البته من قبلا توی این کافه قنادی خرید کرده بودم، منتها تجربه شیر کاکائو «شیرینی فرانسه» توی همان راسته ی کتاب فروشی های خیابان انقلاب یک تجربه ی کم نظیر بود. همین قدر بگویم که شیرکاکائوش تلخ تر از هات چاکلت های بیرون است. فکر نکنم کار هر کسی باشد نوشیدنِ نوشیدنی های این مکان. قیمتش هم مناسب است.

افزونه:

1. یادم رفت قیمتِ گوجه را از سبزی فروشی آن جا بپرسم. حیف!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

مدت هاست درگیر حل ِ یک مساله هستم و غیر این مساله ی کیهان شناسی، با توجه حجم کاری بالایی که دارم، نوشتن در این وبلاگ برایم سخت شده است. اما با تمام این سختی ها باید نوشت. با توجه به این که نویسنده، اگر به کاری که می کند ایمان دارد، نباید منتظر ِ تشویق و ملامت دیگران بنشیند. باید کارش را انجام دهد و پس از اتمام کار آن وقت می تواند بگوید و بشنود. آن قدر کار روی سرم ریخته است که چنین حسی دارم. همین حس ِ منتظر ِ کسی نبودن. هم اکنون هم به شدت به دنبال نوشتن دو داستانِ بلندِدیگرم در ادامه ی سه گانه ام هستم. ضمن این که می خواهم سه روز ِ شمالی را هم به اتمام برسانم. که نوشتن پیرامونِ سه روز ِ شمالی دیگر در این وبلاگ نخواهد بود. و با عذرخواهی از دوستانی که این بخش را دنبال می کردند باید بگویم دعا کنند روز این تک نگاری بنده چاپ شود و اثری باشد برای معرفی زادگاه و همچنین برخی آداب و رسوم ِ آن جا به همه.

عکس ِ زیر به نشانه ی اتمام ِ سه روز ِ شمالی، که در یکی از همان سه روز گرفته شد، را خدمت تان عرضه می کنم. چه بارانی زده بود توی روز ِ دومم سفرم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

[توضیح مهم: وبلاگ را پنج مطلب در صفحه کرده ام؛ منتها به شرطِ ادامه مطلب در صفحه ی بعد. هنوز که هنوز است متظر ِ طراحی جدید وبلاگ هستم، قرار است توسطِ یکی از دوستان عزیزتر از جان صورت گیرد. این را هم بگویم... بی خیال... انشالله در طراحی جدید بایگانی زمانی هم خواهم داشت...]

به این جا رسیده بودیم که من تازه از در ِ خانه مان رفتم داخل و با پدرم احوال پرسی کردم. بعدِ احوال پرسی...

[ناگفته نماند به مناسبت شهادتِ حضرتِ رضا مطلبی در  اینجا نوشته ام...]

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

خیابان های روستای مان را برداشتند نامگذاری کنند و چهار راهِ اصلی روستا را، که مدخل ِ روستا محسوب می شود، را نیز ولی عصر نامیدند. خیابانِ امام حسین را گرفتم و آمدم پایین تا برسم به خانه مان. خانه ی ما تقریبا در جنوب غربی روستا واقع است. اما می شود گفت بین جنوب غربی و مرکز؛ نزدیکِ مسجد. همان طور که قبلا توی عکسی که از گوگل earth  انداخته بودم به این نکته نیز توجه دادم که خانه ی مان سر ِ نبش واقع است...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بعدِ حمره ی مغربیه بود رسیدم به روستای مان. تا الان باید متوجه شده باشید روستای ما در حدود 35 کیلومتری شمال غربی ساری واقع است. نام ِ آن هم طوقدار است. "دار" در زمان مازندرانی به درخت اطلاق می شود. البته این عنوان در زبان ِ فارسی تا این حد عمومیت ندارد و بیشتر یک لغت فانتزی محسوب می شود. پس طوقدار یا به عبارت ادق، طوق دار؛ یعنی جایی که در آن درختِ طوق می روید. من توی حیاطِ برخی از خانه های روستای مان درختِ طوق را دیدم. درختِ سخاوتمندی است؛ پر سایه و پر شاخه و برگ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

روستای ما یک روستای ساحلی است. البته غالب کسانی که توی طوقدار زندگی می کنند اهل سوادکوه هستند. بیشترشان دام دار و کشاورزند. دام دارهای شان بین ۲۰۰ راس تا ۱۰۰۰ راس گوسفند دارند، کمتر گاو نگه داری می کنند. برای خالی نبودن عریضه توی گله های گوسفند چند تایی هم بز می بینید. اما عام البلوا نیست. اساسا نگه داشتن بز در محیط آزاد توی جلگه و دشت کار دشواری است. بز حیوانی چموش و حتی فضول است. به خاطر ویژگی های آیرو داینامیکی اش قابل کنترل نیست. این که برخی را به خاطر کودن بودن و اهمال کاری به بز تشبیه می کنند انتسابی است مغلوط و خلاف واقع. بلکه بز حیوانی است هوشمند و نمی شود به همین راحتی ها کنترلش کرد، مشکلی که همه ی باهوش های عالم دارند.

شاید اگر بخواهم روستای مان را توصیفی بدیع کنم، شما را ارجاع می دهم به کتاب خواندنی و شاهکار لویی فردینان سلین یعنی سفر به انتهای شب. در آن جا سلین از دهاتی می گوید که از آن منتفر است، روستای ما هم قبل از این که توی دو سال قبل آسفالت شود شبیه همین دهاتی است که سلین می گوید. البته من از این ویژگی دهات خوشم می آید. 

تم ِ دهاتِ ما الان شبیه شهر شد. گاز، آب لوله کشی، کوچه و خیابان های آسفالت شده چهره ی روستا را عوض کرد. منتها شب و اول صبح صدای انواع ِ حیوانات اهلی و پرندگان هنوز خبر از دهاتی می دهد که شهر نشده است. روستای ما از لحاظِ امکانات اولیه ی زندگی در شرایطِ مطلوبی بسر می برد و آرامشش را نمی توان با شهر مقایسه کرد. روستای پدربزرگم این ها از این جهت سرآمد است.

توی زندگی جدید شهری که همه ی خانه ها اجاره ای و یا روی آسمان است آدمی ارزش ِ مُلک را بیشتر درک می کند. جایی که عرصةً و اعیانا مال ِ خودت است و احساس مالکیتی حقیقی می کنی. این طور نیست که روی هوا باشی. اگر قرار به عدمِ ملک آن چنان که موسوم ِ بسیاری از شهرها است باشد، وقتی اتفاقی بیافتد و فرض بفرمایید یک 12 واحدی کامل آوار شود روی زمین، نمی دانی روی این 300 متری چه غلطی بکنی، وقتی حداقل 12 نفر صاحب دارد.

از همین روی است که آدمی به فکر مُلک می افتد. الان داداش هایم که توی تهران و کرج توی آپارتمان زندگی می کنند به فکر مُلکند تا احساس مالکیت داشته باشند. دکتر حسن عباسی سخنرانی جذاب و شیرینی پیرامون ِ مُلکِ مهدی دارد که امیدوارم در اینترنت باشد. نکته ی جالب این که در جشنواره ی فجر بخش بین الملل دکتر عباسی جز داوران بود و در عین حال شنیدم که جز ِ اتاق ِ فکر فیلم سینمایی مُلک سلیمان محسوب محسوب می شد. مُلک سلیمان که مشتاق دیدنش هستم اولین قسمت از سری فیلم هایی در این زمینه است که قرار است توسط بحرانی ساخته شود. از آنجایی که نام مُلک از اسامی اختصاصی و کلید واژه های مهم بحث های طرح ریزی استراتژیک و تمدنی دکتر عباسی است، بنابراین حضور عباسی در اتاق ِ فکر این فیلم دور از ذهن نیست.

از ادبیات ِ توصیفی رسیدیم به... باز هم برای تان از طوقدار خواهم گفت. اتمسفری نزدیکِ دریا با دنیایی خاطره از من در دورانِ کودکی.

این هم به خاطر ِ جشنواره

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

اما روستای ما؛ یعنی طوقدار. طوقدار روستایی است که من در آن 18 سال متمادی گذارنِ عمر کردم. سال های جذاب و مشکوک نونهالی و نوجوانی من در رطوبت بالای 80 درصد گذشت؛ در سال هایی که حداقل 0.3 امش بارانی بود. در روزهایی که شب هایش را به صدای کوبیده شدنِ موج ها به ساحل به خواب رفتم. یادم می آید دوم راهنمایی که بودم و اولین شب های تنها خوابیدن را در اتاق جداگانه ام روی تشک های پشم گوسفند، لحاف هایی از همین جنس و بالش از پر مرغ تجربه می کردم، از این صدا وحشت می کردم. احساس می کردم این صدا صدای سفیر شوم و بدبختی است؛ سفیر ِ تنهایی های انسان. انسان با تمام این که می گویند اجتماعی زندگی می کند و از این جور حرف ها موجودی است به شدتِ تنها. من اولین تجربه از تنهایی هایم را توی همین شب ها داشتم. شب هایی که از کنار ِ بخاری نفتی و پرخاطره ی حال جل و پلاسم را جمع کردم و توی اتاق ِ دیگری در آن طرفِ ایوانِ خانه مان زندگی تنها را در شب هایی که همیشه ی خدا برایم سرد گذشت دنبال کردم.

دادشم هایم در بیشتر سال های طوقدار بودنم پیشم نبودم. آخرین شان پنجم ابتدایی بودم که ما را ترک گفت و دانشجو شد. دقیقا هشت سال را من تنها سپری کردم. صبحش را یا با صدای بلبل و یا جیرجیرک پا می شدم یا با خواندن پرندگانِ خوش الحانِ دیگر. البته حالت های غیر شاعرانه تری هم داشت؛ مثلِ بیدار شدن با داد و بیدادهای پدرم  که می گفت چقدر می خوابم. زجر آور ترین شان، که الان می گویم همان هم نعمتی بود، سر و صدای مرغ ها بود. زمانی که همه شان هم صدا می شدند و همین طور که آدم را یادِ قلعه حیوانات می انداختند ممتد قد قد می کردند. البته کرم ِ کارشان از خروس بود. خروش خروس آن ها را جری تر می کرد. نمی دانم به چه اعتراض داشتند. هر چه بود من از کاراشان نتوانستم سر در بیاورم. گوسفندها که سر و صدا کنندگان همیشه ی تاریخند. از صبح تا شام. مگر وقت هایی که خودشان از بع بع کردن ناامید می شوند و ترجیح می دهند بقیه شب را به استراحت بپردازند. خودم بارها دیده بودم که گوسفندهای مان حتی گدار ِ غذا خوردن هم آرام نیستند و همین طور که مخلوطِ جو و سبوس و چغندر و کاه را توی دهانِ کشیده بالا می کشند باز هم توی مخلوطِ غذاها سر و صدای شان بلند است. بارها از جنس صدای شان خنده ام می گرفت. خودتان تصور کنید که دارید غذا می خورید و هم زمان بع بع هم می کنید، حس جالبی است و خودش یک پا طنز ِ بالفطره است. سر ِ آدم تو آخور باشد و باز هم اعتراض کند... تنها زمانِ آب خوردن خبری از بع بع نیست. حیوانِ خدا این قدر محاسبه سرش می شود که دستی دستی خودش را خفه نکند. زیباترین و التماس گونه ترین بع بع گوسفندان مربوط می شود به وقتی که می خواهی بچه شان را به شان برگردانی. اهل چوپانی می دانند که برای آن که بتوان شیر ِ گوسفند را دوشید باید به مدت چند ساعت، مثل یک شب تا صبح، او را دور از بره اش نگاه داشت. وقتی که صبح شیرش را دوشیدی و می خواهی بره اش را بهش برسانی بع بع متفاوتی می کند. چشمان نجیبش را با گردنی کج سمتت می کند و می آید نزدیک و هیچ رقمه حتی با رفتارهای خشونت بارت هم ازت رَم نمی کند. صبور می ایستند تا بره اش را به او برسانی. چشمانِ گوسفند یکی از چشم های زیبایی است که تا به حال دیده ام. شاید به چشمان گاو نرسد که از شدت زیبایی آدم آرزو می کرد کاش چشم هایی به متانت گاو داشت... گاو علاوه بر چشمان زیبایش خیلی متین و آرام راه می رود. هیچ وقت نمی شود که گاوی را در حال عجله کردن ببینید. شاید ایده اش این باشد که هیچ وقت دیر نمی شود.

علاوه بر صداهایی که ذکر شد می شود به صدای اول صبح موتورها هم از جا پرید. بعضی شان صبح ِ خیلی زود نزدیکی های اذان صبح راه می افتند سمتِ دریا. صیادانی که می روند سراغِ صیدِ ماهی. این اتفاق الان در حال ِ رخ دادن است. فصل ماهی سفید و همه ی رشحاتی که دوست داشتنی است...

روستای ما را از توی google earth پیدا کردم. توی این عکس روستای ما را می بینید که فاصله ی نزدیکِ آن با دریا دیده می شود.

توی عکس دیگری که در زیر مشاهده می شود به شکل دقیق تری می توانید روستای ما را مشاهده کنید. احتمالا این عکس قدیمی باشد زیرا اکنون ساخت و سازهای بیشتری توی روستای مان شده است. با توجه به ارتفاع 538 متری دوربین از زمین می توان به طور تقریبی مساحت هسته ی مرکزی طوقدار را حدس زد. البته تا حدی این نگاهِ دوربین زاویه دارد. منتها با توجه به این که کسینوس نزدیک هایی صفر نزدیک یک است لذا می توان آن را همان ارتفاع وارد بر سطح مقطع یک خروط دانست که...(به عنوان تمرین!)


خانه ی ما که در عکس زیر مشخص است و در واقع سر نبش سه راهی پایین است، یک خانه ی روستایی با مساحت تقریبی 700 متر است. البته اعیان آن شاید 150 متر و الباقی هم عرصه است. حوصله نداشتم عکس را مارک دار کنم. به مقداری توجه نیاز دارد... آهان تقریبا همان بالای 2010 می شود خانه ی خودمان.

با ruler این نرم افزار مسافت خانه ی خودمان تا دریا را مشخص کردم. تقریبا  917 متر فاصله ی خانه ی ما تا دریا است.

انشالله که مهمانِ خانه های ما باشید؛ البته مهمان هایی خوب!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

روانه ی خانه شدم؛ خانه ی خوبی ها. ام پی 4ام شارژ تمام کرده بود و من را از فیض محروم کرد. فیض ِ انجام دادن یکی از نیکوترین اعمال عالم؛ یعنی نوحه و روضه اهل بیت. گوش دادن ِ روضه  و نوحه ی آقا امام حسین یکی از دل پذیرترین کارهای عالم است. نمی دانم چقدر بقیه با نواهای عاشورایی مانوسند، ولی احساس می کنم حیف است آدم بمیرد و لذتِ روضه و اشکِ برای اهل بیت را نبرده باشد. اشکی  که به انسان شرف می دهد. به این فکر می کردم چیزی تا برپایی محرم نمانده است. همیشه ی خدا دلتنگِ محرم هستم، دلتنگِ شال سیاه و خیمه ای که تمام هستی و شرفم از آن است. ای خدا ما را عاقبت به خیر کن و امام حسین را از ما جدا نساز. اگر او نباشد من هیچ ندارم. حسین... حسین...

20 روزی تا شبِ اول محرم مانده است. پیش خودم فکر می کنم بیست روزی تا زنده شدنِ دوباره اسلام مانده است. توی محرم همین که روضه خوان می گوید:

این روضه ها بهشتِ خدایم بر زمین/ آدم بدونِ روضه ات آدم نمی شود.

بر چشم های ما قدمی مرحمت کنید/ هر برگِ خشک قابل شبنم نمی شود.

جانم فدای اشکِ زلالی که جز به آن/ بر روی زخم های تو مرحم نمی شود.

جز در میان سینه زنانت حسین جان/ داغ لبان تشنه مجسم نمی شود.

دستانِ مادرمت به سر ِ ماست وقتِ اشک/ این ها نصیبِ عیسی مریم نمی شود.

ناباورانه می برند ای باورم تو را/ ناباور به غرقه خون تا حرم تو را

پا را مکش که شیونِ زن ها رسد به گوش/ سوگند می دهم به دلِ دخترم تو را

سخت است روی سطح عبا جمع کردنت/ پاشیده ام بس که به دور و برم تو را

************انگار همه ی صحرا شده علی اکبر***************

لبخندها بلندتر از غم می شود/ وقتی که می کشم به دو چشم ترم ترا

حالا صدای هله هله ها بلند شد/ یعنی که آمده ببرند خواهرت تو را

ای غیرتی به خاطرِ عمه بلند شو/ مگذار از میان حرامی برند تو را

جای مه شکسته ببین در میان خون/ با دستِ خود شانه زده مادرم تو را

وای از حرم که می نگرد ساعتی دگر/ بر نیزه می برند کنار ِ سرم تو را

این حس ِ روضه خوانی من سه روز ِ شمالی بر نمی گردد، مخصوص امروز 6 بهمن است:

می خواستم بغلت کنمت باز هم ولی/ تکه به تکه در بغلم می برند تو را

می دانستید علی اکبر پشتِ جبهه شهید شد. ای خدا ما چقدر از خانه رفتیم بیرون و پدر و مادرمان را در جریان نگذاشتیم. جوان برگرد بابات منتظرت است. حالا نه ما علی اکبریم، نه بابای ما حسین. پسر علی اکبر باشد... پدر حسین باشد... بیرون رفتن رو به...

می گفتند کیست این جوان. همه می گفتند نمی دانیم می گویند علی برگشته. علی اکبر اما سریع برمی گشت سمتِ پدرش... تا زمانی که... دوباره برگشت به معرکه. این ها را می گوییم... آقا دل مان غمین است:

اگر با زانو رسیدم پام دیگه توون نداره/ همینه حالِ بابایی که دیگه جوون نداره

ای عصای پیری من واسه چی تو را شکستن/ چرا با دست های نیزه اومدن چشماتو بستن

الهی هیچ کسی این جور داغ ِ بچه اش را نبینه/ بابایی نیاد کنار ِ بدنِ بچه اش بشینه

جلو چشمِ باغبونش گلُ از ریشه کشیدن/ جلوی چشم های یعقوب یوسفُ  گرگ ها دریدن

حالا من موندم جسمی که برام خیلی عزیزه/ همه ی ترسم از اینه که تنش به هم بریزه (اربا اربا وجه مشترک همه ی مقاتل است برای حضرت علی اکبر )

با یه حسرتی کنار ِ گل پر پرم می شینم/ با یک زحمتی تنش را روی یک عبا می چینم

عبا را پهن کرد، بدن را روی عبا گذاشت.

جوانان ِ بنی هاشم بیایید/ علی را بر سر خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم/ علی را بر در ِ خیمه رسانم

(به قول  محمود کریمی اول جمعش کنید و بعد ببرید)

این هم از سه روز ِ شمالی ما، چی مان درست است که این درست باشد... یا رب الحسین، اشف صدر الحسین، به حق حسین، به ظهور الحجه.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دوستِ بزرگواری در موردِ مسحور کننده گفتند که من اشتباها محسور کننده نوشتم. باعثِ خوشحالی است که دوستان دلسوزانه اشتباهات را تذکر می دهند. بنده از این بابت ناراحت نیستم، جا دارد بگوید من دوستی را که این روزها رمانم را ویرایش می کنم بی اندازه دوست دارم. آن قدر که دقیق اشکالاتم اهم از نگارشی، منطقی عنوان می کند که خودم کف می کنم. انشالله این دوست بزرگوار که همان رسالت را در وبلاگم انجام می دهد و به صورتِ خصوصی تذکر می دهد این کار را با همان دقت انجام دهد که هیچ عبادتی بالاتر از خدمت به خلق ِ خدا نیست. ضمنا از مسعود و دل گرمی هایش ممنون. چه کامنتی گذاشت مبینِ عزیز! راستی من پاسخ آن کامنت تان را درباره  این مطلب همان جا در قمستِ کامنت ها نوشتم.

از کناره های سد باز هم وَر ِفی، که سخنش در پست پیشین رفت، آمدیم سمت جنگل. البته نه Jungle که forest. یعنی سالیانی پیشین نهال هایی را برای استفاده ی صنعتی کاشتند؛ منتها آن قدر درهم برهم و کم نظم که انگار می کردی توی جنگلی طبیعی و ازلی هستی. زیر ِ پای مان گل بود. البته از جاده ی مرطوب و آبی که این جا و آن جا جمع شده بود می شد فهمید چند روزی از دسته گل حضرت باری نمی گذرد. باری؛ ناهمواری های "داخل"(رجوع شود به نوشته ی پیشین) را بالا و پایین رفتیم که بر خستگی مان افزود. به سید پیشنهادِ اتراق دادم. منتها بی بینیه بودیم ما مسافرانِ forestی که جنگل شده بود. در اَه و اوهِ انتخابِ مکان، گله ای گوسفند بی توجه به ماسوا در حالِ عبور بودند. پیرمردی هم عشق کرده بود بزند زیر آواز.

موسیقی محلی مازندرانی چهار دستگاهِ اصلی دارد؛ با گوشه هایی متنوع و غنی. آن چهار دستگاه، اگر این واژه مسمای این نام باشد، عبارت اند از: امیری، طالبا، نجما و کتولی. شاید حسی که از خواندن و یا شنیدن اشعارِ ناب ِ امیری پازواری به آدم دست می دهد در دیگر نواها و مقام ها چنین نباشد. البته بنا بر رسمِ معمول پیرمردِ چوپان مانند بسیاری از ما مازندرانی ها می خواند: نِماشون سَرابِ من وَنگِه وَنگِه، چاربیدار دَشونه صدای زنگه، کِدوم چاربیداره برار بَهیرم، دَمادَم خبر ِ شِه یار بهیرم. اگر بخواهم در موردِ همین جملاتِ کوتاه توضیح و تفسیر ارائه دهم به پارگراف های بیشتری نیاز دارم. همین را بگویم زبانِ مازندرانی لطیف، زیبا، منعطف و شاعرانه است. می خواستم بیتی از امیری پازواری برای تان قلمی کنم، منتها مصرعِ اولش را یادم رفت. یادِ امیر عبدالهی خلج به خیر که ما نشنیدم ایشان بیتی را کامل بسرایند. احتمالا شاعرانِ ایرانی را یک دست تام و تمام توی گور لرزانده باشد.

با سید جایی را تر و گِل توی جنگل پیدا کردیم و همان جا نشستیم. هی همچین جای بدی هم نبود. گرم ِ صحبت شدیم. این گرم ِ صحبت شدن ما به سکوت انجامید؛ نه سکوتی خشک و خالی. سخنرانی از آقای صمدی آملی گوش دادیم. سخنرانی یک نکته ی خوب داشت و آن این که در مثال ها نباید ماند. این موضوع را توی ریاضیات درسطوح پیشرفته اش هم داریم. خودمان را نباید زیاد درگیر برخی مثال ها بکنیم، چون ما را دور نگه می دارد از اهداف مان. برای تبیین مساله خوب است؛ تا همین حد. دیگر نباید ادامه اش داد. مثل ِ همین بحثِ آقای صمدی. او می گفت برای تبیین حقیقت و موضوعات جبرا متوسل مثال می شویم. بالفرض از طبیعیت یا همچین چیزهایی مثال می آوریم، ولی ناگهان می بینیم مخاطب مان به جای آن که به اصل ِ مطلب بپردازد و موضوع را باز بشکافد، چسبیده است به همین مثال و بی خیالش نمی شود. این طور می شود که طرف رشد نمی کند و حرکتی صورت نمی دهد. چرا که اصل ِ مطلب را نفهمیده و بالاتر از آن باور ندارد. فکر می کند که همین مثال است که درست است، چه بسا مثال در مقوله برای تقریب به ذهن و در پاره ای از موارد من بابِ اکل میته است.

توی آخرای صحبتِ آقای صمدی آملی من نگرانِ رفتن شدم. هوا داشت رو به غروب می رفت من بیش از 100 کیلومتر از خانه مان دور بودم... آمده بودیم پدر و مادرم را ببینم، نه این که توی forest ول بچرخم.

توی راهِ سرازیری برگشت به سمتِ پایین؛ جایی که ماشین گیرمان بیاید تا رهسپار شهر شویم مشغول ِ خوردنِ میوه های محلی شدیم. از همه بیشتر روی کِنِس سرمایه گذاری کردیم. سید فرستادم روی تپه تا از آن بالا کِنِس هایی که با خست و استحکام به شاخه شان چسبیده بودند را بتکاند. با ضربه ها و تکانه های سید کنس ها چاره ای جز سقوط نداشتند؛ ترش و گِس و پاره ای از آن ها هم شیرین. این هم از مراسم کِنِس خوران و آخرای روز ِ اولم از سه روز شمالی(البته هنوز شبش مانده است!) هوا آرام آرام تاریک می شود. من باید عجله کنم تا شب نشده برسم به طوقدار.

از همان جایی که نشسته بودیم گرفتم...، آذر88

این بار از زیر ِ پایم

این هم عکسی واضح تر از سید؛ بدجوری توی فکر است


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

نکته ای خدمتِ آقا مسعود هم عرض کنم و آن این که امیدوارم که این نوشته ها خواننده های بیشتری داشته باشد. هر چند من از کیفیت خواننده هایم راضی هستم...

با عبور از طبیعتِ زیبا و محسور کننده ای که سخنش رفت قدم به دنیای کوهستان گذاشتیم. البته آن جایی که پیاده شده بودیم را نمی توان صد در صد جنگل نامید. شاید نام ِ داخل نامی برازنده و شایسته ی آن باشد. در فرهنگ اهالی سوادکوه و شاید همه ی استان مازندران "داخل" به ورودی جنگل اطلاق می شود؛ جایی که از آن جا باید قدم به پهنه ی جنگل گذاشت. یادم می آید سال ها پیش همراهِ اخوی عزیزم حاج آقا مهدی می خواستیم برویم کوه نوردی. انتخاب مان هم روستای بغلی ما بود. توی همین داخل به یکی از محلی ها برخوردیم که فاتحانه داشت روی زمینش کار می کرد. زمینی که آن قدر شیب دارد که اگر بخواهی تویش کار کنی اول باید توجه داشته باشی چه جور باید سر ِ جاذبه نیوتونی شیره بمالی. خدا قسمت تان کند، مهدی ما به آن کشاورز ورزیده ی ییلاقی گفت "آقا تا پالند چقدر راه است؟" پالند مقصدِ ما بود. کشاورز سری بلند کرد و نگاهی به ما کرد که نگاهی روستایی اندر شهری بود و بعد گفت:"اگر راهرو باشید و تند بروید 20 دقیقه در غیر این صورت نیم ساعته می رسید..." و ما چهار و نیم ساعت علاوه بر نیم ساعت مذکور رفتیم تا برسیم. احتمالا ما باید در دیدِ آن آقا در حدِ انسان های زمین گیری باشیم که بدن مان را روی خاک بکشیم، وگرنه انسان ِ عادی باید در نیم ساعت...

از یکی دو تپه ی مشرف به سد بالا رفتیم. بین ِ راه درختچه ها و درختانی که میوه های وحشی داشتند توجه ما را به خودش جلب کرد. سه نوع میوه در آن مشاهده کردیم. یکی اش ولیک بود. میوه هایی ریز و سیاه رنگ که بیشتر آدم را یادِ ساچمه می اندازد؛ البته ترش و شیرین. دیگر؛ کِنِس که البته در گویش اهل کوه تلفظ های دیگری هم دارد. معنی فارسی اش هم در هر فرهنگی شاید به نامی باشد و قدر متقین معنی آن هنوز برایم مکشوف نشده است. میوه هایی زرد رنگ به اندازی لیمو امانی و در عین ِ حال ترش و شیرین. پخته ی کنس شیرین تر است تا نرسیده اش که خوردنِ آن هم عالمی دارد. دیگری هم که ترجمه ی تحت الفظی اش می شود خرمالوی وحشی. میوه ای که من از دل خوشی ندرام. ما توی حیاط مان یک درخت تنومند و قدیمی خرمالو داریم که من هیچ وقت نشده از آن میوه ای بکنم و بخورم. خلاصه چون دل خوشی از اهلیش نداشتم، ترجیح دادم وحشی اش را هم مزه نکنم.

میوه خوری را گذاشتیم برای برگشت، هرچند سید مانند میمون به یکی از این شاخه ها آویزان شد و خنده دارتر این که وقتی روی آن تاب می خورد به من اشاره می کرد از او عکس بیاندازم. البته من هم عکس گرفتم؛ چند تایی هم به من تعارف کرد. گس بود و ترش. حتما داستان طعم گس ِ خرمالو از زویا پیرزاد را بخوانید. ای کاش یکی پیدا می شد و می نوشت طعم ِ گس ِ کنس!

از کناره ی تپه نرم نرمک رفتیم سمت سد. در گویش مازندرانی کلمه ای است به نام ِ وَر ِفی (varephi) یعنی همان کجکی خودمان می گویند، ولی من ورفی را برای این نحوه ی راه رفتن خیلی پسندیده تر دیدیم. در واقع ما ورفی رفتیم تا به سدِ البرز رسیدیم. سدی که چند سالی است پا گرفته و برای تامین آبِ مزارع همان حوالی به کار می رود. یا به قول کارشناسان برای مزارع پایین دست. قبلا من سدِ دز را دیده بودم. گمانم این است که طولِ تاج ِ سد دز حداقل دو برابرِ این سد است. دریایچه ی پشتِ سدِ دز هم عالمی داشت، ولی پهنای این دریاچه به نظرم بیشتر آمد. یعنی پهنای این سد با هسته ی رسی از دز بیشتر بود. البته احساسِ من این بود که کارِ خاک بردای به اتمام رسیده، ولی کارگران و کامیون ها همچنان مشغولِ کار بودند...

وقتی می خواستیم به سمتِ سد برویم و کوه نوردی مان را شروع کنیم به سید گفتم که کیفم را یک کاری بکنیم، مصیبتی بود بردنِ این کیف. من هر جا می رویم کیفی همراهم است که بی اندازه سنگین است... فکری به سرمان زد؛ اختفای کیف! ای کاش می شد همچین کاری هم توی تهران کرد. وقتی آدم واردِ شهر می شود کیفش را یک جایی مخفی کند و دستِ آخر آن را بردارد برود سی خودش. در آن جا یعنی جنگل تنها نگرانی حیوانات مشغول در جنگل اهم از سگ و گاو و این ها بودند، اما در تهران خطر جدی تر است.

به تماشای سد بودیم در دِ او تِک...محل تلاقی دو آب... مرج البحرین یلتقیان...

تاب خوردنِ سید، آذر88

ما به این ها می گوییم کِنِس

محل اختفای کیف

به سمتِ سد

سد البرز

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دو شب را به آرمان خواهی اختصاص دادیم. به نظر می رسد اگر بخواهیم در این روزگار روزمرگی بیش از این به آرمان خواهی بپردازیم نقض غرض کرده ایم، گرچه باید این مهم را در نظر داشت این دو مطلب هم مشابهِ مطالبی که در این باره نوشته می شود، نبود و سعی من به عنوان نگارنده و مدافع دو نوشته ی پیشین بیان نگاهی دیگر به این قضیه ی مهم بود. برای آرمان خواهی باید خوب خواند. پس از مدت ها در فضای سایبر یک نوشته ی دل افزا و آسیب شناسانه در موردِ خواندن را دوست خوبم آقای امیر عبدالهی در وبلاگِ خود  به نام ِ این طایفه ی کتاب خوان نگاشته است. موکدا توصیه می کنم این نوشته را بخوانید و به کار بندید. 

و اما بعد...

با سید قرار شد برویم سمتِ لفور. منتها وقتِ سوار شدن توی ماشین شنیدم که سید به راننده گفت آیا دِ او تِک می رود یا نه. اول ترمینولوژی این عبارت را خدمت تان عرض کنم. "دِ" یعنی دو. "او" هم به معنای آب و "تِک" به معنای قله یا بالا مستفاد می شود. بنابراین ترمینولوژی تحت الفظی قرار شد که برویم به بالای دو آب. یا بهتر بگویم قرار شد برویم به جایی که دو آب یا دو رودخانه به هم می رسند. محلِ تلاقی دو رودخانه باید جای جالبی باشد. به سید گفتم مگر قرار نبود با هم برویم به لفور تا جاذبه های آن جا را ببینیم! گفت اینجایی که می رویم محلِ سد البرز می باشد و جاذبه اش بد نیست و اگر پا داد حتی به بالاتر از آن که روستایِ خودشان یعنی بورخانی می باشد می رویم.

با این توضیح راه افتادیم. جاده از میانِ طیفِ محسور کننده ای از رنگ ها می گذشت. همیشه پاییز جاده ها را دوست داشتم، به خاطر همین طول موج های کم مانند و حتی بیشمار از رنگ های تند؛ بالاخص زرد و نارنجی. چقدر خوب بود آدمی نه طراحی طبیعی و نقاشی که حتی فتوشاپ را هم کنارِ این چشم انداز دوست داشتنی انجام می داد. در هیچ فصلِ دیگری از سال کوهستان این قدر متنوع نیست. همه چیز رنگ و وا رنگ هست. همگرایی دارد و واگرایی...

در میان این تصاویر سحرآمیز من هم شیر شدم با سید در موردِ مکانیک سماوی و کیهان شناسی ریاضی صحبت کنم.

گویند ژاک شیراک رئیس جمهور پیشین فرانسه در هر موضوعی وارد می شده بالاخره گریزی به نفت و مسائل مربوط به انرژی می زده. نفتِ صحبت های من شده است یا رمان و یا کیهان شناسی. سید را بیشتر مناسبِ کیهان دیدم تا سیاهی کاغذ و رمان نویسی. همین شد که برایش از برخورد و عدم برخورد در کیهان گفتم.

حتی از طراحی مدارهای ماهواره. این طراحی با استفاده از حلِ مساله های مهم در سیستم های دینامیکی و دستگاه های معادلاتِ دیفرانسیل مطرح است. بر اساس ِ آن حل و روش های عددی و همچنین حدس زدن مدارهای حرکت و خم جواب؛ می توانیم مسیرهای گرانشی ماهواره را بیابیم. در این جا نظریه های هندسی و مخصوصا هندسه ی منیفلد بسیار کارگشا است. آنالیز تابعی و مباحثی از این دست در تحلیل دستگاه کمک می کنند و نظریه سیستم های دینامیکی برای تحلیل فضای فاز مفیدند. در یک کلام می توان مسیرِ گرانشی یافت که ماهواره بدونِ مصرفِ سوخت در مسیرهای گرانشی حرکت کند و حتی سالیان متمادی در آن جا به کاوش مشغول باشد. کاری که اخیرا ناسا در باره ی مشتری انجام داد و یکی از آن ها نزدیک چهارسال توی همین مسیرهای گرانشی با سرعت 6 متر بر ثانیه حرکت می کرد و اطلاعاتی را در موردِ یکی از اقمارِ مشتری به نام اوروپا می داد. نکته ی جالب این است که یافتن چنین مسیر و رویه ای با استفاده از سیستم های دینامیکی و حل جواب امکان پذیر است. زیرا ماهواره باید در یک منیفلدِ خاصی حرکت کند؛ گاه روی منیفلدِ پایدار و گاه ناپایدار.

انگیزه ی لازم برای کاوش در اقمار مشتری این است که در نزدیک ترین قمر به مشتری یعنی اوروپا یک تکه یخ پیدا کردند و همین امر باعث شده که آن ها به دنبال نشانه هایی از حیات در آن جا می باشند. اما فیزیک هم اهمیت می یابد زیرا باید در یک دستگاه لخت، جایی که قوانین نیوتن برقرار است، مساله ی مکان سه ذره را یافت. آن سه ذره در نزدیکی مشتری عبارت است از مشتری، قمرِ اوروپا و ماهواره. این مساله در فیزیک و مکانیک کلاسیک به مساله ی سه جسم مقید مشهور است. به آن دلیل به آن سه جسم مقید می گویند زکه جسم سوم یعنی ماهواره جرم ناچیزی دارد و روی دو جسم دیگر نیرویی وارد نمی کند. البته در حالتی که آن دو جسم بزرگ روی سطح دایره ای بچرخند و ماهواره در هوا معلق باشد حل شده است، منتها برای شبیه سازی بهتر قضیه؛ باید مسیرِ حرکتِ مشتری و قمرش را کپلری، یعنی بیضوی، در نظر گرفت...

گویا شما هم افتادید در نفتِ صحبت هایم و آن مساله جالب و اغوا کننده، مکانیک آسمانی است. 

کوچه سید این ها توی شهر شیرگاه، آذرماه88

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

با سید قدم توی مسجدِ شهر گذاشتیم؛ مسجد جامعِ شیرگاه. مسجدی که در آن نماز جمعه ی این شهر برگذار می شود و در عین حال نماز ظهر هم به جماعت با جماعتی اندک رو به راه است. پایم را که توی مسجد گذاشتم فهمیدم هنوز مانده است تا وقتِ اذانِ ظهر. بابای سید هم گوشه ی مسجد ایستاده بود و دستانش را گرم می کرد. هوا آن قدرها هم سرد نبود. لباس خاکی بسیجی را در آورده بود لباسی رسمی به تن کرده بود. پیرمردی همین که تلاوت قرآن از رادیو به اتمام رسید، میکرفون به دست گرفت و اذان داد. اذانی که بعدا یک بار دیگر بدون میکرفون هم توسطِ او ادا شد. نمازگزاران هم شاکی شده بودند که چند بار اذان می دهد.

پیرمردی که لنگان لنگان از سمتِ درِ وردوی با حالتی جذاب سمتِ سجاده ی از قبل پهن شده می آمد پیش نمازِ نماز ظهر بود. سید بهم اشاره کرد که از نیم رخ با قیافه ی امام مو نمی زند. صورتِ جذاب و ریش های نسبتا بلندش آدم را یادِ امام می انداخت. پیرمرد عمامه ی سیاهش را تحت الحنکِ گردن کرد و با صدایی بلند گفت الله اکبر. 

نماز که به اتمام رسید پیرمردِ سید رو کرد به جمعیت و گفت آیا برنامه ای برای روز عرفه دارند یا نه. عده ای جوابش را دادند و گفتند برنامه خواهند داشت و قبلا اعلام کرده اند. سریعا بار و بندیلم را جمع کردم و خواستم از مسجد بزنم بیرون که صدای پیرمرد به گوشم خورد که از جمع می پرسید آیا دیدار دیروز بسیجان با رهبری را دیده اند یا نه. سید به من می گفت ،البته سید دوستم و نه آن پیرمردِ سید، مناطق محروم را امام زمان اداره می کند. هیچ معلوم نیست که این جور جاها چه جور چرخش می چرخد و... یادم رفت بگویم: سید جان مردم این جا آرامش دارند و لباسِ خاکی بسیجی در تنِ برخی از آن ها بی نهایت زیبا و برازنده است. آدم را یادِ بسیجی پوشه ای نمی اندازد؛ مخصوصا شلوارِ شش جیبی که صبح پای پدرت دیدم.

من یک بارِ دیگر هم با دیدنِ این مردم احساس غرور کردم. آن هم توی راهپیمایی نه دی بود. چقدر این مردم بزرگوارند. از سمتِ میدانِ انقلاب که سرازیر شده بودم سمتِ میدانِ امام حسین برای اولین بار از پیاده روی توی خیابانِ انقلاب احساس شعف کردم. وقتی دمِ غروب تازه رسیده بودم به میدانِ فردوسی... برای اولین بار آب نمای میدانِ فردوسی برایم عطرِ خدا می داد. مردم یادِ لحظه ی رهایی افتادند و شروع کردن به وضو ساختن و نماز خواندن توی میدانِ فردوسی. صحنه هایی از خنده و آرامش مردم می دیدم که دلم را برده بود. نمی دانم صدا و سیمای ما از همین نماز خواندن توی صدای شر شر آبِ میدانِ فردوسی و این همه مردم با صفا چیزی پخش کرد یا نه! البته که نه...

مردمی که غالبا از اقشار ستمدیده و مستضعف جامعه بودند... وقتی از دورِ میدانِ فردوسی عبور کردم نزدیکی های لاله زار رسیده بودم آشکارا اشک می ریختم. بیشتر به خاطر پیرزنِ ملولی که پاهای خسته اش را روی زمین می کشید و می رفت... و پیرمردی که می گفت 75 سال دارد و از میدانِ آزادی دارد پیاده می آید... چقدر این مردم با صفا هستند، چقدر این مردم گلند. واقعا حرف ندارند... از خودم خجالت کشیدم که با حضور نامانوس خودم داشتم گند می زدم به این همه صفا... از بعضی از مسئولین نظام بدم آمد که به فکرِ این مردم نیستند. مردمی که سرمایه ی نظامند، مردمی که با تمام رنج کشیدگی و استضعاف شان باز هم پای آرمان های شان ایستاده اند. مردمی که بی شمارند. مردمی که حاضرند بیاستند پای دین و اعتقادشان. مردمی که با همه ی محنت هایی که برای نظام کشیدند و فرزندانی که تقدیم کردند باز هم پای ثابتِ انقلابند. مردمی که صفا و سادگی و صمیمیت از سر و روی شان می بارد. چشمان ما... ما مدعیان آرمان و انقلاب و دین... که متاسفانه فقط ادعای مان خوب است باید شرمگین دستِ رنج کشیده ای باشد که هنوز عرقِ کارش خشک نشده گره می شود و شعار می شود علیه ضد دین. مسئولین ما باید شرمگین نگاهِ مادرانی باشند که تا ابد  چشمان شان بر کلونِ در می خشکد. شرمگین مزارعی که آباد نمی شود، شرمگین جنبشِ نرم افزاری و تولید علم بومی که ایجاد نمی گردد، شرمگین فضاسازی های دروغ و نفرت و ریا. بیایید از این مردم بیاموزید صفا و معنویت را.

مردم شعارهای شان معلوم بود، خواسته های شان هم مشخص و هویدا بود... همین شعارهای مشخص و هویدا بود که باعث شد اوضاع تلطیف شود.

توی شیرگاه... نه توی همان راهپیمایی پیرزنِ لاغراندام سبزه رویی را دیدم که روی مانتویش کفن پوشیده بود و در در بلندی ایستاده بود. پیرزن با بدن نحیف و قامت سرومانندش دستانش را بلند کرد، احتمال دادم باید مادر شهید باشد، سپس رو کرد به جمعیتی که در حالِ عبور بود و انصافا اجتماعِ گسترده ای بود. گفت:

ای مردم ممنونم از شما که تشریف آوردید... ممنونم از این که پشتِ رهبرتان محکم ایستاده اید. مردم...

با خودم می گفتم چرا من این مردم را نمی بینیم؟ این مردم کجایند؟ چرا توی رسانه ی به اصطلاح ملی جایی ندارند؟ چرا کسی دردها و آلام آن ها را نمی گوید... چرا این مردم این قدر آرامند؟

فکر کنم به خاطر این که منافع خیلی ها در دیده نشدنِ مردم است. این مردم با هیچ کس عقدِ اخوت نبسته اند. هیچ کدام شان هم عاشقِ فردِ خاصی نیستند. هیچ کدام شان عاشقِ چشم و ابروی احمدی نژاد نیستند... تنها این انتخابات نشان داد که مردم بسیار هوشیارند، کافی است به این مردم توجه شود. مردم فرق بینِ خدمتِ صادقانه و ریاکارانه را درک می کنند. کمی توجه به این مردم چنین نتیجه ای را هم در پی دارد. همین که احساس کنند شمیم عدالت به مشام شان خورده است، یا این که ببینند کسی هست که به خاطرِ آن ها شب و روز تلاش کند و خواب و زندگی نداشته باشد. همین قدر هم آن ها را آرام می کند. ولو این که احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور در برنامه هایش موفق هم نباشد، همین قدر که مردم می بینند به فکر آن هاست و دارد برای شان جان می کند همین هم مایه ی آرامش آن ها می شود. وگرنه اگر همین احمدی نژاد فردا روزی عافیت طلبی پیشه کند، از ساده زیستی دوری کند و در دام دنیا و تجملات بیافتد، و صادقانه رفتار نمی کند و تنها وعده می دهد و پایبندِ به حرف هایش نیست مردم از او هم دل می برند.

حداقل خوبی این چند ساله این بود که توانستیم مقداری سرمایه اجتماعی اندوخته کنیم. هر چند باز هم به شدت داریم از مایه می خوریم. واقعا اداره ی یک جامعه در نقطه ی جوش و مردمی با این روحیات هم کارِ دشواری است.مردمی که به نظرِ من به گردنِ اسلام و شیعه و حتی امام زمان حق دارند. مردمِ مستضعفی که همه چیزشان را برای دین بدهند البته باز هم کسی به آن ها توجه نکند، قطعا به گردنِ اسلام حق دارند و اسلام مدیونِ این هاست.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

صبحش را تا ۱۰ صبح خوابیده بودیم. خوابیدن تا ۱۰ صبح آن هم توی روستا یعنی یک چیزی تو مایه های فحش های غیر افلاطونی. اهل روستا،البته شهرهای کوچک با همان اتمسفر روستا، عادت ندارند که طلوع آفتاب را از توی رختخواب ببینند. صبح روزی که من و سید توی رختخواب بودیم و آرام آرام ساعت ۱۰ صبح از جای مان بلند شدیم، مصادف روز بسیج بود. این هم از آرمان خواهی ما که خواب تا لنگه ی ظهرمان قضا نمی شود. بابای سید را دیدم که با لباس بسیجی آمد و صبح بخیری گفت. دست و روی مان را شستیم و نشستیم پای سفره ی صبحانه. نکته ی جالب این جاست که صبحانه ساعت ۵ صبح وقتی که برای نماز بلند شده بودیم، آماده بود... صبحانه اش آن قدر خوب و مفصل بود که تمام اجزایش یادم نمانده است. انواع و اقسام  مواد لبنی و البته عسل، حلوا و چند تا چیز دیگر. حتی یک چیزهایی با همین مواد لبنی مثل پنیر دست می کنند که اسم بعضی هایش را فراموش کرده ام. با وجود این که من خودم سابقه چوپانی و دوشیدن شیر گوسفندان و از این جور چیزها را دارم، ولی هیچ وقت خدا نام بعضی از این مواد را یاد نگرفتم... حتی این مساله با ابتکارات که روستایی ها برای درست کردن مواد جدید در نظر می گیرند را نیز نباید فراموش کرد. بابا بزرگ من که سال تولدش قبل ۱۳۰۰ بود و تا سال ۸۳ هم در قید حیات علاقه ی خاصی به گر ماست داشت، مخلوطی از شیر و ماست و برنج که به نظر خودش غذای مقوی و کم مانندی بود.

صبحانه را خورده، نخورده زدیم بیرون. سید گفت بیرویم امام زاده و بعد برگردیم برای ناهار. من مخالفت کردم و گفتم که بی خیال ناهار شود. هم این که  من دوست دارم با هم برویم جنگل و هم این که می خواهم سریع تر برسم خانه، تا حداقل بعد ۳ ماه دو روزی پدر و مادرم را ببینم. برنامه ی امام زاده که روی تپه ای مشجر بالای خانه ی سید این ها بود را کنسل کردیم. آمدیم سمت پایین. پیاده افتادیم توی جاده و رفتم سمت شهر شیرگاه. خانه ی سید این ها توی گوشه ی جنوب شرقی شهر شیرگاه بود. از روی رودخانه ی تلار که از وسط شهر عبور می کرد عبور نمودیم. رودخانه ای که گل آلود است. به سید گفتم قدیم ترها تلار این قدرها هم گل آلود نبود. گویا به خاطر پروژه ای صنعتی این جوری شده بود. البته تلار از دو منبع نشات می گیرد. یکی تر و تمیز و پاکیزه و دیگری گل آلود... آن که گل آلود بود این پاکیزه را هم گل آلود کرد. رودخانه می غرید و گل و لای را به خود سمت دریا می برد، اما قطعا زورش نمی رسد که دریا را گل آلود کند.

به دریا، ببخشید مسجد رسیدم، نزدیک هنگامه ی خروشان رودخانه ی اذان بود تا گل و لای را بشوید و به دریا نرسیده طاهرش کند.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خانه ی سید این ها viewی خوبی دارد. از پنجره ی تراس خانه اش جاده ی فیروزکوه توی دست آدم بود. در عین حال کل شهر شیرگاه با خانه هایی با چراغ های خاموش را می توانستی ببینی. ساعت دوازده شب نشده بود، ولی کل شهر خوابیده بود. عادت اهل شهرستان است مثل تهران نیست که هر وقت شب بهش می گویی بخواب، می گوید تازه سرِ شبِ لات ها است... اگر  برای همه لاتی برای ما شکلاتی.

بابای سید آبگوشت را ریخته بود توی ظرف های چینی. یکی برای من و دیگری برای سید. منتها سید دوست نداشت خیلی پرخوری کند، شایدم گرسنه نبود. امور تغذیه ای را سید خیلی جدی می گیرد، هر چند بهش گفتم آب گوشت از سالم ترین غذاهاست. بابای سید از فامیل هایش پرسید که احتمال می داد توی روستای مان باشد. ویژگی غالبِ آدم های با صفای سوادکوهی است که هر جوری است یک لینکی در با هم فامیل بودن پیدا کند. یک جورایی می خواهند بگویند ما همه با هم شبکه هستیم. خیلی ساده و آرم و دوست داشتنی صحبت می کنند. هر چقدر شیب خانه ی سید این ها تند، غیر خطی و ناهموار بود، زبان و بیان و رفتارشات ساده، صریح و قابل فهمیدن و دوست داشتنی بود.

از هم صحبتی با آن ها خسته نمی شوی، افضل الامور اوسط ها را رعایت می کنند. عزاداری های تهران را ببین و با آن ها مقایسه کن. رفت و آمدها را ببین و قیاس کن. صحبت کردن ها را ببین و مقایسه کن. چرا راه دوری برویم، همین علی رحیمی پور توی وبلاگش که این بغل لینک است، بعضی خاطراتش را تعریف می کند، می بینی زبانی گنده گو و بعضی جاها پیچیده دارد، برخلاف جملات بابای سید که زیبا، ساده بود. البته من پی اثبات صریح نیستم، فقط این را بگویم مردم آن جا ساعت 11 به بعد بیدار نیستند. مگر این که من از تهران رفته باشم خانه مان و سفیر دیرخوابی در خانه مان باشم...

ساعت 5 صبح سید بیدارم کرد برای نماز... وقتی رفتم از تراس خانه شان وضو بسازم، داشت به خاطر نسیم خنک و آرامشی که در شهر دیده می شد به شان حسودیم شود. توی بعضی از خانه ها تک و توک چراغی روشن شده بود. داشتم وضو می ساختم که طنین روح بخش الله اکبر جان ِ شهر و کشور و دنیا و کل کیهان و عالم را طنین انداز می کرد. تمام ذرات عالم طنین انداز شد از همین الله اکبری که توی شیرگاه توی فضا پخش می شد. می گوید بگو خدا بزرگ تر است... چه در فکرت است؟ جن؟... بدان خدا بزرگ تر است،... مدرک؟ بدان خدا بزرگ تر است،... پول؟ خدا بزرگ تر است،... مقام؟ خدا بزرگ تر است. درد هر چه باشد خدا بزرگ تر است. تو چه مفهومی را در ذهنت بزرگ در نظر گرفتی؟ همین را بدان که خدا بزرگ تر است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

هنوز توی بای بسم الله سه روز شمالی گیر کردیم. شانس آوردیم مینی بوس حامل ما جای دیگری نیاستاد، ورگرنه احتمالا باید چند شماره از این سه روز شمالی ام به آن اختصاص می یافت.

نزدیکی ها پل سفید، سید با خانه اش تماس گرفت و گفت که کجا هستیم. رو کرد به من که پدرش می اید دنبال مان.  نمی دانم برای تان توضیح داده ام که شهری به نام سوادکوه وجود خارجی ندارد. شما که تا به حال به شمال رفته اید و حتمی از جاده ی زیبای فیروزکوه عبور کرده اید، حدود شصت الی هفتاد کیلومتر را مهمان جنگل و زیبایی های تمام نشدنی سوادکوه بوده اید. شهرستان سوادکوه از اجتماع چهار شهر ناتهی شیرگاه، زیراب، آلاشت و پل سفید تشکیل شده است. پسوند فامیلی من بشلی است و بشل از توابع شیرگاه محسوب می شود. خانه ی پدربزرگم ولی نزدیکی آلاشت در جایی به نام تیلم است که در تقسیمات سیاسی کشور جز شهر زیرآب محسوب می شود. سوادکوه همانند نام خود که کوه دارد، منطقه ای کوهستانی است و در کم ارتفاع ترین جاهایش حداقلش کوهپایه است. اگر از جاده ی فیروزکوه عبور کنید بعد از شهر شیرگاه، حواستان به کنار جاده باشد روستای بشل را خواهید دید. روستایی که به همت آقای مهندس رعیت چند سال قبل تر صاحب شهرک صنعتی شد. یعنی الان بشل شهرک صنعتی هم دارد، که در نوع خود جالب توجه است.

از سمت تهران آمدنی، ابتدا از پل سفید و از بالای پل خوش منظره و زیبای آن عبور می کند، وقتی به پلیس راه سوادکوه برسید، جاده ای منشعب از خیابان چسبیده به پلیس راه نظرتان را جلب می کند که به سمت آلاشت می رود، شهری که زادگاه رضاخان بوده است. هم اکنون مردم آن دیار به رضاخان تعلق خاطر دارند. کمی که از پلیس راه دور شوید و به سمت ساری و درو اقع دریا نزدیک شوید به زیرآب بر می خورد و بعد آن نوبت به آخرین شهر سوادکوه یعنی شیرگاه می رسد. همان جایی که من و سید پیاده شدیم و دیدم پدر سید با آردی که فکر کنم یشمی رنگ بود آن سوی خیابان منتظرمان بود.

سوار ماشین شدیم، یک بنده خدایی را هم سوار کردیم. گویا می خواست به بابل کنار برود. او را هم تا یک جایی رساندیم، فکر نمی کنم اگر آن جا می ایستاد به این راحتی ها ماشین گیرش می آمد، آن هم ۱۱ و نیم شب. یکی از مشکلات برای ما اهالی روستا این است که بعد از غروب و هر چه به سمت شب بیشتر پیش می رویم احتمال این که ماشین گیرمان بیاید به شدت کاهش می یابد. در این جور مواقع حضور یک ماشینی که آدم را تا یک جایی برساند نعمتی است خدایی!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

از سخنرانی امام شروع کرده بودیم و رسیدیم به سخنرانی حداد در موردِ فلسفه‌ی لایپ‌نیتز که پیشنهاد من بود. نسلِ غیرِ علوم انسانی در دانشگاه‌های ما همچین بساطی دارد. جامعه بی‌عمق معقول و منقول است. همان صاحبِِ اموال منقول و غیر منقول یک خانه است؛ منتها اموال بنجل. حداد عادل چند جمله درباره‌ی فلسه‌ی لایپ‌نیتز گفت که باعثِ انبساطِ خاطر سید ما شد. حالا من هر چه می‌گویم سیدجان این حرف‌ها را او با توجه و کتاب خوانده می‌زند زیرِ بار نمی‌رود و می‌گوید حداد عادل هم دارد درباره‌ی غربی‌ها غلو می‌کند. بعضی‌ها این طور درباره‌ی غربی‌ها صحبت می‌کنند و بعدتر سرشان شترغ می‌خورد به سنگ و آن وقت می‌شوند مروج فرهنگ غربی از صدر تا ذیل و به همان سبکِ میرزا ملکم خان. نه این که سیدِ ما این جوری باشد، دارم در موردِ یک جریان صحبت می‌کنم.

اما حداد عادل می‌گفت فلسفه‌ی لایپ‌نیتز عمیق، جامعه، نظام‌مند، پیچیده و زیبا است. منتها خیلی مرتب و تر و تمیز این‌ها را می‌گفت. بگذارید راهنمایی‌تان کند. سخنرانی حداد را از اینجا بگیرید و گوش دهید. الغرض تا خودِ شمال من می‌گفتم عمیق هست، جامع است، نظام‌مند است و سید می‌خندید. یک باری سید قاط زد و گفت همین جوری می‌شود که آدم تهی قالب می‌کند. آقا همین که این را گفت ما هم عمیق و نظام‌مند و... را ول کردیم و تا فردا صبحش هر چی می‌شد می‌گفتم سید تهی قالب کردی. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم پر بیراه هم نمی‌گفت. چون غربی‌ها توی خیلی از عرصه‌ها دارند یک چیزِ تهی و در واقع هیچی را به ما قالب می‌کنند. حرف سید را می‌توان این طور تصحیح کرد که غربی‌ها به آدم تهی قالب می‌کنند به طوری که آدم قالب تهی کند. می‌شود پیرامونش یک مقاله نوشت. یک آدمِ باحال می‌خواهیم که مقاله‌ای ترتیب بدهد با عنوان "تهیِ قالب و قالبِ تهی".

توی همین نظام‌مند و پیچیده و تهی و این جور داستان‌‌ها صندلی جلویی ما هم شروع کرد به خندیدن، به طوری که خندیدن ما با او هم‌بسامد شده بود. بنده خدا فکر می‌کرد ما داریم به همان سوژه‌ای که او می‌خندد می‌خندیم. شاید کمی هم تعجب کرد که چقدر آقایان اهلِ کشف و شهود هستند که با یک سریع‌الانتقالی وحشتناکی مطلب من را گرفتند ونهان‌روشانه دارند واکنش نشان می‌دهند. به قول حداد عادل این هم یک حرفی است. حداد وقتی خیلی کوتاه در حد ده ثانیه به نقدی در مورد فلسفه‌ی لایپ‌نیتز اشاره کرد، خیلی ناشیانه با بیان این که این هم یک حرفی است از آن رد شد. نمی‌دانم چه نیازی است که آدم‌ها همه چیز را باید در یک سخنرانی بگویند. این هم یک حرفی است البته.

اتوبوس علمی‌مان از فیروزکوه هم عبور کرد. دیگر دوستِ شریفیِ ما چیزی نمی‌خواند. نورور ساینس را ما خیلی خوب خوانده بودیم. شاید توی شریف هم آن طور که ما خواندیم آن‌ها نخواندند. چون ما یک اعجوبه در تدریس داشتیم به نام دکتر مجید حسن‌پور عزتی. هنوز استاد روی دستِ این آدم ندیدم. عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین (نه از جنس حدادی لابد) را به ساده‌ترین وجه بیان می‌کند. فوق‌العاده است روش تدریسِ این مرد. یکی از افتخارات من این است که چند جلسه‌ای پای صحبت‌‌هایش درباره‌ی فیزیولوژی مغز نشسته‌ام. استادی که با تمثیل مثلِ یک منبری متبحر درس را جا می‌اندازد. شهودِ استثنایی که درباره‌ی هر مفهوم می‌دهد انسان را کیفور می‌کند. شهودی که آدم را از مثال عبور می‌دهد و به آن حقیقتی که می‌خواهد بگوید نزدیک می‌کند. (آسیب‌شناسی که آقای صمدی آملی فردا روز توی جنگل برای‌مان کرد. این طلبِ شما تا به موقع در موردش صحبت کنم.)

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

با بسته ی نان آمدیم بالا. خانمِ محترم را دیدم. همان که حجابش قوی بود، اصلش نمی شد هیچ جایش را دید. از این جا عاشق حرکت این دختر شدم. داشت از نور مینی بوس که برای پایین آمدن روشن شده بود استفاده کرد و شروع کرد به درس خواندن؛ آن هم انگلیسی. یک جوری می خواند انگار می کردی دارد در بهترین شرایط درس می خواند. به سید اشاره کردم و سید هم کفش برید. داشت یک توضیحاتی در مورد این که ما ها خیلی وقت مان را تلف می کنیم می داد و هیچ رقمه به بسته ی نان توجه ای نداشت. همین که یک لحظه نگاه کرد دید جا تر است و بچه نیست.

صندلی جلویی ما کنارِ همان مردی که قبل تر سیگار دود می کرد و هیچ خیالش نبود که این کار را دارد توی محیطِ بسته ی مینی بوس می کند، جوانکی نشسته بود. البته ک تصغیر همین طوری ظاهر شد، مخصوصا این که بدانید جوانک توی شریف شیمی می خواند و توی دستش هم مقالاتی بود در مورد شبکه های مغز. براق شدم که چه دارد می خواند و همین که دیدم دارد در مورد شبکه های مختلفِ مدل بندی شده در مغز نگاهی به صفحاتش می اندازد ازش در این باره پرسیدم و گفتم به لطفِ استادمان که توی شریف درس می خوانده آشنایی با این ساختارها بیشتر از دیدِ ریاضی پیدا کردیم و مقداری هم نورو ساینس خواندیم. گفت که این مقالات را برای داداشش می برد که مهندسی برق می خواند. نام مهندسی برق لازم بود که سید هم واردِ کار شود و یک نگاهی به مقالات بیاندازد. نکته ی جالب این که همین که داشتیم به مقالات نگاه می کردیم راننده برق را خاموش کرد. تهِ صحنه و جنب و جوش برای جنبش نرم افزاری خانمِ محجبه و زیبایی که من هیچ وقت نشد که چهره اش را ببینم با چراغ قوه ی موبایلش داشت به مطالعه ی صفحاتِ زبان انگلیسی می پرداخت.

مقالات را دیدیم به جوانکِ شریفی هم در یک صحنه یی که آدم حس می کرد کَل انداختن با دخترِ محجبه بود شروع کرد به مطالعه ی مقاله با نورِ موبایلش. عجب مینی بوسِ علمی که دو نفر تویش خوف دارم مطالعه می کنند و من سید هم حداقلش این است که دانش جوییم و داریم در مورد محدثه های مرتبطه جدل می کنیم. چه افتخاری داد سید؛ تفسیرِ سوره ی حمد ِ خمینی را گذاشت گوش دادیم. تفسیری که با وجودِ رهبری امت امام تنها 5 جلسه دوام آورد. چه تفسیری! تازه خود ایشان خیلی از این تفسیرش راضی نبود و مدام می فرمود که این طور نیست که ما بتوانیم این ها را تفسیر کنیم. می توانید تفسیرهای امام را از اینجا تهیه کنید. (البته گویا سخنرانی های دیگری را هم اضافه کردند که دم شان گرم.) انصافا کیفور کننده بود. تفسیرِ نغز و پرمحتوایِ خمینی به عنوان یکی از کسانی که به حقیقتِ قرآن نزدیک شده بود در کنار صحنه ی مطالعه ی خانم محجبه (شریفی بی خیال شد و مشغول تایپ اس ام اس شد) کلا فضای خیلی خوبی را از لحاظِ روحی برای من فراهم کرد. یک جوری می گویی عجب آدم یک سویه نگر و کثیفی هستم. این قدر کثیفی و دگمی نباشد که تمدن مان رشد نمی کند! می خواهم بگویم وقتی یک پارادیام های فکری را قبول کردی آزاد اندیشی ات هم با پارامترهای آن پارادایم سنجیده می شود. حق و تکلیف در راه حق و باطل وجود دارد. حالا برای من که می خواهم یک جورِ خاص از تمدن رشد کند، دوست دارم خانم های محجبه اش این جوری باشد. این که شریفی کم بیاورد یا نه زیاد مهم نیست.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بوفه‌ی مینی‌بوس چهار نفره بود، طبقِ قاعده‌ی غالبِ مینی‌بوس‌ها. ام‌پی‌3 پلیر در این‌جا نقشِ مهمی بازی می‌کند. دنبالِ سخنرانی ناسکولاریسمِ رحیم‌پور بودم. منتها پیدا نکردمش. بعدتر دیدم که این سخنرانی با نامِ موردِ انتظارِ من ذخیره نشده بود. یادم می‌آید حسین عربی می گفت رحیم پور برای شروع خوب است ولی برای مطالعاتِ عمیق‌تر سخنرانی‌های عمومی جواب نمی‌دهد که حرفی است پذیرفتنی. موضوع سخنرانی که یک سرِ هدفونش توی گوشِ من بود و سرِ دیگرش توی گوش سید در موردِ آقای مطهری بود. کیفیتِ صدا پایین بود و همین امر گوش دادنِ ما را ناممکن کرده بود. در چنین مواقعی تغییر یک تصمیم بهینه است.

یک سخنرانی اخلاقی از آقای مجتهدی را گوش می‌دادیم که به نظرم جذاب آمد، علی الخصوص با آن مثال‌ها و البته لحنِ شیرینی که ایشان دارند. یک نکته‌ی جالبی را فرموده بودند و این که یکی پیدا شده بود که دو جلد کتاب نوشته بود و یکی از مجلداتش گم شده بود. آن کسی که این مجلد را پیدا کرد، آن را به نامِ خودش چاپ کرد. بعدِ چاپ این بنده خدا که نویسنده‌ی کتاب بود آن مجلد دیگر را برای آن بنده خدا فرستاد و گفت من می‌خواستم این کتاب در اختیارِ عموم قرار بگیرد. حالا که شما زحمت کشیدی آن مجلد را طبع کردی، ترتیبِ این جلد را هم بده. پیشِ خودم داشتم فکر می‌کردم بد نبود کتابم همین جوری چاپ می‌شد، یک مقدار کلاسِ اخلاقی بود برای این که بدانیم همه‌ی این عناوین را یک روزی قیچی می‌کنند.

مینی‌بوس ایستاد، کنارِ یک دکه‌ی محقر و کوچک ترمز زده بود. فکر می‌کنم چند کیلومتری بیش‌تر نیست که دماوند را رد کرده‌ایم. نکته‌ی جالب این که این اولین باری بود که همچین جایی توقف می‌کنم. اتوبوس‌ها علی القاعده از جاده هراز می‌روند شمال و علی‌القاعده‌تر در چند رستوران با کیفیت نازل می‌ایستند. از همه‌ چیز جالب‌تر این که قیمتِ دکه خیلی زیاد نبود. یک چیزی خریدیم که سید اسمش را گذاشت نانِ سنتی. معلوم است این بشر بدرد تمدن‌سازی می‌خورد. گامِ اول واژه‌سازی درست و عادلانه است. کاری که این‌جا سید در این کار به ظاهر کم‌اهمیت خوب انجام داد. مزه مزه کردیم فهمیدیم که اتفاقا خیلی شبیه نان‌های سنتی است که تا به حال من خورده‌ام، کم شکر، پرشیر. این دو، دو خصیصه‌ی تمام‌نشدنی‌ همه‌ی نان‌‌های خوشمزه‌ای است که تا به حال مادرم درست کرده است. محضِ خنده دو تا آبمیوه خریدیم که در برابرِ خواص نانِ سنتی‌مان هیچ حساب می‌شد. معمولا از این بین‌ِ راهی‌ها به خاطرِ قیمتِ گزاف‌شان نباید چیزی خرید، مگر این که بخواهی ویفر یا بیسکوییت بخری که کمترین انحراف معیار را از بازار تهران دارد.

یادم رفت بگویم همین که جاجرود را رد کردیم دیدیم نفرِ جلویی‌مان دارد سیگار می‌کشد. من و سید خیلی تعجب کردیم. همچین چیزی تا به حال سابقه نداشت. سید یک جوریخودش را در موضعِ آیینه‌ی راننده قرار داد تا به این بنده خدا تذکر بدهد. راننده هم گاوگیجه گرفته بود و با لحنِ عجیبی که آقا چه کار داری می‌کنی به آن بنده خدا اعتراض کرد و او هم با خونسردی سیگار را خاموش کرد و از پنجره پرتش کرد بیرون. احترام به حقوقِ دیگران نباید تا این حد نباید نزول پیدا کند. بعد که کنارِ دکه ایستاده بودیم به آن رفیق دوباره هم‌کلام شدیم و سید بهش گفت شرمنده‌ام از این که به راننده اعتراض کردم چون توی مینی‌بوس جای سیگار کشیدن نبود. طرف هم بدون استفاده از هیج صوت یا مصوتی سر تکان داد.

لبخند جزِ فراموش نشدنی سفرِ ما تا این‌جای کار بود و یک جورایی به خنده هم ختم می‌شد و باز تبسم حالت پایدارِ خود را می‌یافت. مدارِ خنده بعضی از اوقات به خاطر دوری از نقطه‌ی تکین  و پایدار تبسم به وجود می‌آمد. خنده‌ای که شبِ بعدش نزدیک بود کار دستم بدهد. هستید و می‌بینید، دارید تواضع را؟

page to top
Bookmark and Share

یالطیف. از روضه می‌آیم بیرون. سید نماز دومش را شروع کرد. من بلند شدم کاپشن سفیدم را پوشیدم، بنابر عادتِ رایجم زیپش را کشیدم و نزدیکی در جایی که هُرمِ گرمای بخاری ایستاده مستقیم توی صورتم می‌خورد ایستاده بودم. روی میله‌ی نزدیکِ بخاری هم یک بنده خدایی جواربِ نم‌دارش را آویزان کرده بود.

- برنامه‌ات چیست؟

من هم جواب دادم برنامه‌ی سید چیست که با تواضع گفت هر چه من بگویم همان برنامه‌اش است، با تکبر ادامه دادم پس برویم. سید در حالی که دلش راضی نمی‌شد که همین طور خشک خشک، نظرِ دوستِ مخابراتی‌اش را فراموش کند اضافه کرد:

- ولی مثلِ این که این‌ها ماشین گیر آوردند. می‌گویند سواری است تا ساری 10 هزارتومان می‌گیرد.

پیشِ خودم فکر می‌کردم من ده هزار تومان یک‌جا دیده‌ام یا نه. با قاطعیت گفتم نه خیلی گران است. اگر ماشین گیرمان نیاید برمی‌گردیم دانشگاه. آیه نازل نشده‌ است که امشب برسیم شمال. سید دیگر حرفی نزد، موفقتا از دوستان خداحافظی کردیم و با ناامیدی محض از ترمینال از تک تکِ تعاونی‌ها در مورد بلیت پرسیدیم. واضح بود به نتیجه نرسیم. آمدیم بیرونِ ترمینال شرق. توی خیابان دماوند ایستاده بودیم تا اوضاع آن‌جا را هم رصد کنیم. ترمینالِ شرق برای شمال رفتن کلی سوراخ سمبه دارد که خیلی‌هایش را هنوز پیدا نکردم. با وجودِ این خبری از بیرون نبود. احساس کردم امشب از آن شب‌هایی است که باید واویلا باشد. همین طور که کنارِ خیابانِ دوماند ایستاده بودم و با نانِ خالی سق زدن سید را می‌دیدم، مثل ارشمیدش اورکایی در ذهنم جرقه زد و یادم آمد یکی از سوراخ‌های ترمینال را فراموش کرده‌ام. به سید پیشنهاد دادم برویم انتهای ترمینال. آن‌جا یک سری مینی‌بوس هست که خیلی هم ضایع نیست. راه افتادیم سمتِ ترمینال، رفقای شاهدی هنوز در برزخِ ماندن و نماندن بودند. با گام‌های سریع می‌رفتم و یک جورهایی مطمئن شدم حل است. اولین مینی‌بوس برای دماوند بود. در حالِ پرس و جو بودم که به گوشم خورد قائم‌شهر. یاد کور افتادم که از خدا چه می‌خواهد.

راننده گفت 3500. یعنی کرایه‌اش از اتوبوس‌ها هم 1000 تومانی ارزان‌تر بود. مقصدِ همیشگی‌ام ساری است ولی با سید قرار گذاشتم که شب را برویم خانه‌شان و برای فردا بزنیم به جعده. البته فردایش زدیم به جنگل. توی بوفه‌ی اتوبوس نشسته بودیم. آن‌ قدر هم نامرد نبودیم که بوفه‌ی چهار نفره را لوطی‌خور کنیم. سید با دوستِ مخابراتی‌اش زنگ زد، ولی قبول نکردند. خیلی شمِ داستان‌نویسی‌ام را به کار نگرفتم تا همه‌ی جزئیات مینی‌بوس و مسافرانی که بعدا فهمیدم منحصر به فردند را با دقت حلاجی کنم. راننده هم یک بخاری را هم عدل گذاشت وسطِ اتوبوس. فقط توصیه می‌کرد لطفا لگد نزنید! اما باز هم امیدوار بودم مینی‌بوسِ سرحالی است.  

اما چهره‌ی دانشجویی‌اش با روکشی از چادرهم روی تک صندلی ردیفِ بعدِ بوفه نشسته بود. سری بلند نکرد تا قیافش را ببینیم. اصلش تا آخر صورتش را هم ندیدم. اما چه شد که حدس زدم باید دخترِ جالبی باشد؟ بماند. ولی دلم رضا می‌دهد که برای سومین بار هم بنویسم که چهره‌ای که من ندیدمش دانشجویی بود.

page to top
Bookmark and Share

 یالطیف.

ام پی4 از همان دقایقِ اولیه‌ی توی گوشم است. نمی‌دانم شاید وقتِ تولدم توی بیمارستانِ بوعلی ساری یحتمل نافِ من را ام‌پی‌3 یا شاید 4 و شایدتر هدفون و با یکی از همین جَک و جفنگیات بریدند. الانم را نگاه نکن دارم سخنرانی فلسفی گوش می‌‌دهم، غالبِ اوقات توی این خط و خطوط نیستم. منتها الان دارم یک سخنرانی نه چندان جذاب از ابولحسن نجفی گوش می‌دهم. مترجم چیره‌دست که من چیره‌دستی‌اش را در ترجمه‌ی یک دست و روانِ رمانِ فراموش نشدنی خانوداه‌ی تیبو دیدم. 2348 صفحه را یک جوری ترجمه کرد که انگار نمی‌کنی این کتاب را دوگارِ برنده‌ی نوبل ادبیات آن را با زحمت نگاشته است. بی‌جهت نیست هرجا سخن از شازده کوچلو است غیرِ ترجمه‌ی فراموش نشدنی احمد شاملو نام ابوالحسنِ نجفی هم خودنمایی می‌کند.

خوابم برد، نفهمیدم که بنده خدا دارد چه می‌گوید. توی خواب و بیداری ملودی معروف موبایلم به صدا درآمد. با خواب‌الودگی و دهانی که یک جورهایی آغشته به بد وبیراه می‌خواهد بشود جوابِ سید را می‌دهم. گفتم توی نمازخانه نشسته‌ام. می‌خواست اصول دین بپرسد که چرا بلیت گیر نیامد و این جور حرف‌ها که محلش نگذاشتم.

دیگر خوابم نبرد، سید هم آمد. یک کیفِ دیگر هم بارش بود. گفت مالِ یکی از بچه‌‌هاست. عجب لغتی است این "مال." آدم را سوق می‌دهد به بی‌ادبی. گفت می‌رود وضو بگیرد تا نماز بخواند. این‌هایش دیگر تعریف کردنی نیست. وضو، نماز، بالا و پایین آمدن، ذکر گفتن. از دو جای نماز خیلی خوشم می‌آید یکی الله اکبر و دیگر قنوت که حتی می‌توانی با لهجه‌ی چاله میدانی رو کنی به خدا که "مرام کشمان نکن. بس است این همه مرام و معرفت. کی می‌شود ما بی‌معرفتی‌ات را مزه مزه کنیم؟ کی می‌خواهی زبان‌مان را کانه‌ی زبانِ گوسفند بکشی بیرون و بگی زر نزن سیرابی. گفتم سیرابی، دیشب چه سیرابی زدیم با رفقا، دلت بسوزد که نمی‌توانی سیرابی بخوری. آخر مردِ مومن تو بهشتت که همش شیر عسل می‌دهند. خودت گفتی! باشد آخر ما قبول داریم حکمتِ سقایی مولا را. ولی سیرابی صبح یک چیزی دیگری است، باشد برای این که تو این آخوندهایت قبول کنند می‌گویم سیرابی بعدِ نماز صبح تا بدانی ما هم دین و ایمان سرمان... هی دین و ایمان‌مان کجا بود؟ یا علی!"

چهره‌اش دانشجویی بود. آن قدر از حجب و حیا پر بود که تا سر مچش را با از این استرچ‌های سیاه پوشانده بود. آن قدر که مانتو هم رویش بود و تازه یک چادری انداخته بود روی خودش که نمی‌توانستی ببینی‌اش. می‌گویند بیشتر از یک نگاه حلال است. می‌گویم تو بنشین 100 روز نگاه کن. مگر می‌توانی چیزی ببینی که حلال باشد یا حرام. چه خوشگل، باشد گیر نده، چه زیبا.

دانشجویی که سید کیفش را آورد، همان جا نشست. تریپِ دانشجویی‌اش تابلو بود. از صورتِ لاغر، مدلِ موی ساده، شلوار لی، عینکِ بی‌فریم. نمازنخواند، به من چه؟ ولی نمازخوانی یک لطفی دارد که بی‌نمازی ندارد. آن این که ما صد جور و شاید هزار و نترسم و بگویم میلیون جور نمازخوانی دارم. ولی بی‌نمازی چه؟ کلا یک جور بیشتر نداریم. همین که نماز نخوانی می‌شود بی‌نمازی خیلی خشک و بی‌روح. اما نمازخوانی.

 یک جور نمازخوانی نشسته است، (مستحبی‌اش نصفِ قیمت محاسبه می‌شود: رجوع شود به توضیح المسائل‌ها.)  یک جور با دست‌‌های که شماره می‌اندازد توی رکعت‌‌های سوم و چهارم، یک جور هم داداشم داشت که بین دو سجده نمی‌کرد دستش را روی زانوها بگذارد بلکه کنار بدنش روی زمین می‌گذاشت، بعضی اوقات با آن همه شکیات که آدم نمی‌داند رکعت سه است یا چهار و عاشق‌ترهایش بین یک و سه هم می‌شلند، یک جور ایستاده‌ی مثلِ چوبِ خشک، یک جور خوابیده مثل نفس‌های آخر روح الله، یکی با الله اکبر بلند و دیگری با دستانِ بالا هنگامِ قنوت، یکی با دست های پرت و پلا و دور از هم مثل رهبری، دیگری مثلِ بستنِ درِ اتاق در هنگام نمازخوانی (کاری که هم‌اتاقی سید می‌کند تا مثلا ریا نشود اشک‌هایش)، یکی هم رجزخوان به سبکِ همین چاله‌میدانی بالا، یکی با شمشیری بر فرق سر در هنگام سجده‌ی صبح، دیگر نشسته کنارِ خیمه‌ی سوخته، دو نفر هم‌سن و سال، هشت-نه ساله که باید لبخند بزنی به الله اکبرشان، به سجده‌شان، به تلفظ‌های‌شان، به نگاه‌شان، به استغفرالله اتوب و الیه ‌آن‌ها که زبان‌شان می‌گیرد و شیرین‌تر می‌کنند ذکر را، باید لبخند بزنی با تسبیحاتِ اربعه‌شان که بدون جوهر می‌خوانند، لبخند بزنی به زره‌ی که مادر آورد و خیلی سنگین بود، لبخند بزنی به کلاه خودی که روی چشمان‌شان می‌افتاد، لبخند بزنی به حمایلِ شمشیر که به زمین کشیده می‌شود، لبخند بزنی به پارچه‌ای که مادرِ زیرِ کلاهِخود بست، لبخند بزنی به لباسِ سفیدِ عربی‌شان، لبخند بزنی به رجزهای‌شان با آن لحنِ کودکانه (چرا گریه می‌کنی؟ مگر لبخند ندارد که دو بچه‌ی شیرین زبان نه این که بگویند ما خواهرزاده‌های حسینیم، بلکه بگویند ما بچه‌های زینبیم)، لبخند بزنی وقتی دو بچه‌ی هشت، نه ساله بزنند به یک لشکرِ آهن،...  خودت این سه نقطه‌ها را پر کن. هنوز داری لبخند می‌زنی، ولی چه می‌کنی وقتی که می‌روند می‌جنگند و دیگر برنمی‌گردند؟ امیری حسین و نعم الامیر.

page to top
Bookmark and Share
حتما می‌گویی من چرا توی نمازخانه‌ی ترمینال نشسته‌ام و نمی‌روم پی ِ کارم؛ سوارِ ماشین نمی‌شوم و راه نمی‌افتم سمتِ شمال؟ همه چیز زیرِ سر این سیدها هست. سید جلال دوستِ شاهدی‌ام هست که منتظرش نشسته‌ام تا بیایید با هم برویم شمال. اهلِ شیرگاه است. شیرگاه هم یعنی سوادکوه. یعنی همان جایی که اصالتِ من به آن برمی‌گردد، هرچند ساکنِ یکی از روستاهای ساحلی ساری هستم. اوه اوه این را نگاه! چقدر شبیه دکتر جوادی یگانه استادِ جامعه شناسی دانشگاه تهران است. همان کسی که افتخار داد توی تابستان رمانم را با حوصله‌ با همه‌ی مغلوطاتش خواند و خیلی کمک‌رسان بود. یکی الان جلویم نشسته دارد قرآن می‌خواند که خیلی شبیهِ دکتر یگانه است. استادِ جامعه‌شناسی که یحتمل خیلی عشقِ علوم انسانی بوده است چون مهندسی برق ِ شریف را ول کرد رفت سراغِ جامعه‌شناسی. به قولِ خودش دهه‌ی 60 عزیز و این هم از زیبایی‌های دهه‌ی 60ی که ...
منتظرِ دکتر یگانه نیستم، منتظرِ بنده‌ خدایی هستم به نامِ سید جلال که توی شاهد ارشدِ برق می‌خواند؛ گرایشِ قدرت. هم سوییتی‌مان است. بچه‌ی گلی که خیلی دوست‌داشتنی است. یکی از نشانه‌‌های دوست‌داشتنی بودنش این که شب را رفتم خانه‌ی آن‌ها خوابیدم. توی شیرگاه و تو دل یک منظره‌ی رویایی و زیبا و با یک چشم‌انداز فراخ. سید جلال خیلی برایم آشناست با وجود این که تازه 2 ماه است با هم جور شده‌ایم. قیافه‌اش و علی الخصوص صورتش شبیهِ احمدی‌نژاد است. همان اندازه قد کوتاه و لاغر  و با  همان میمیک. یکی از بچه‌ها بهش می‌گوید دکتر. حالا نمی‌دانم اخلاقش به‌ز احمدی است یا نه؛ ولی خیلی بچه‌ی باصفایی است.
منتظرِ سید جلال هستم تا ببینم چه کاری می توانم بکنم توی شبی که هیچ خبری از ماشین نیست. چه رسد که ماشینی باشد سمتِ سوادکوه. توی این شبِ شلوغ یادِ این هستم که هیچ وقت نشد از ترمینال دستِ خالی برگردم و همیشه یک جوری درست می‌شود. یک جورایی باورش سخت است، اما کار نشد ندارد. شبِ عیدی هم من توانستم با یکی خوش شناسی محض سوار بنز c457 بشوم و بروم سمتِ ولایت.
 توی گوشه ی ترمینالِ شرق یک جایی هست به نامِ کتابِ شهر. از همین کتابِ شهرهایی که شهرداری این جا و آن جا بنا کرده است. حسنش این بود که خیلی گرم بود وباز هم شعرِ اخوان. البته آدم این داخل یک جورایی شرم می‌کند. اگرطرف از آدم بپرسد این داخل چه می کنی مجبور یک چیزی سر و هم کنی، چه می دانم بگویی دارم کتاب‌های‌تان را می‌بینیم و یا یک همچین چیزی. برای این که توی این مساله گیر نکنم همان اولش هدفم را گذاشتم برای کتابِ پیرمرد و دریای همینگوی. و با این حربه شروع کردم به چرخ زدن و نگاه کردن. بنده خدا هم نپرسید که چه می‌خواهم و این یعنی یک موقعیتِ عالی برای استفاده از محیطِ گرمِ کتاب‌فروشی.
الان توی نمازخانه‌ی ترمینال دارم یک نگاهی بهش می‌اندازم. آن قدر نام همینگوی اغواگر هست که بدونِ این که بخواهی نگاهی بهش بیاندازی می‌توانی بخریش. این رمانِ ایرانی‌هاست که باید با کلی تحقیق و پرسش و این طرف و آن طرف خبر گرفتن و اطمینان کسب کردن بخری. معلوم نیست که چه می‌نویسیم ما ایرانی ها؟هر لحظه ممکن است سرت کلاه برود. چون معمولا پول برای رمانِ ایرانی دادن پول آتش زدن است. ارنست همینگوی ولی این جوری نیست. پیرمرد و دریایی که در تمامی دنیا آوزه‌اش پیچیده است باید اثری خواندنی باشد. همه که عمال خبیثِ استعمار نیستند، هستند؟
سید هنوز نیامده است. نمازم را خوانده‌ام، چند صفحه‌ای از پیرمرد و دریای همینگوی را هم مثل نماز و حکما دقیق تر. سرم درد گرفته است. خیلی دوست دارم بیاندازم خودم را روی زمین و استراحتی بکنم. اتفاقا همیچن کاری هم می‌کنم. موبایلم را می‌گذارم در نزدیک‌ترین فاصله به سرم که اگر خوابم برد با صدای زنگش که یک ملودی معروف است بیدار شوم. تنظیمش روی کیفم، کنارِ سرم برای خودش یک پا داستان بود.
نکته‌ی جالب چهره‌ی یک نفرِ دیگر بود که نگذاشت بخوابم و کمی خوابیدنم را با تاخیر مواجهه کرد. خوابیدن که نمی‌شود گفت همان دراز کشیدن به سبکِ استراحت‌های بعد از ظهرِ روزهایی که کلاس دارم. آن چهره هم یکی از بچه‌های دانشگاه بود. جالب این که قاطی بچه‌های بسیج هم دیده بودمش. رفتم توی نخِ نمازی که داشت با سرعتِ زاید الوصفی می‌خواند. کارِ ما هم شد زاغ سیاه ملت را چوپ زدن. آن هم نمازِ خلق الله را. تا بیایم دو خطی بنویسم هفت رکعتش را خواند و رفت.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

[سعی می کنم این سه روز ِ شمالی را پشت ِ سر ِ هم بنویسم تا انقطاع نداشته باشد. منتها در باره ی الی بدجوری شر و بهتر است بگویم خیر شده بود.]

توی نمازخانه به فکرِ نمازِ بقیه هم بودم. خلق الله که میآمدند مینشستند من را میبردند توی فکر دخالتِ در بنده شناسی ِ خدا که آیا فلانی نماز میخواند یا نه. اعنی خودم را جای خدا مینشاندم. جوانی دیگر آمد کنارم موبایلش را زد به برق و رفت کنارِ دوستش نشست. ولی هنوز راضی نشده بود پا شود وکرایهی خدا را تا عرقِ جبین حضرتِ خق خشک نشده است بدهد.

آرام آرام خودم را آماده کردم تا نمازی به کمرم بزنم. نمازی که توی صبح ِ روزِ دوم ِ سفر قضا شد. نمازی که امروز صبح هم قضا شد. نمازی که خلق الله به امید ِ بخشایش خدا دارند میخوانند. نمازی که خدا وضع کرده است برای ... نمی دانم، بگذار حرف نزنم تا موجب ِ وهن ِ حضرت باری نشود.

اذان ِ مغرب تمام شده است. هر کس از هر تیپی و سن و حتی یک جورایی مرامی پا شده است. میخوانند شاید درست نخوانند ولی میخوانند. این که دیگر حق الله است، این جا را میشود امبد بخشایش و زیر سبیلی رد کردن از سوی خدا را داشت. نمازی که بعضی بلند الله اکبرش را میگویند و بعضی هم آن قدر آرام و توی حساند که انگاری دارند عشق بازی میکنند. کی دارد از همه تندتر میخواند؟ جالب است روحانی عجولی را میبینم که میآید سمت راستم مینشیند. چه جور وضو گرفته است که همچنان دارد با دستِ راستش روی  دستِ چپش میکشد. رسید به مسح ِ سر و نکتهی جالبِ قضیه اینجاست که آقا هنوز جورابش را هم در نیاورده است. هیچ دل نگرانی هم ندارد. جورابش را در میآورد و به هیچ از جمله قضاوتهای من نمیاندیشید. کارِ درستی میکند چون وقتِ نماز فقط باید به یادِ خدا بود. جوانکی میآید تا از نمازِ مسافر بپرسد، یکی دو جملهای تستی جوابش را میدهد. میایستد به قامت.

از روزی که روی سجاده نشستهام تا به امروز هزار جور نماز خواندن دیدهام. شاید به تعداد آدمها سبک وجود دارد برای نمازخوانی. خودِ من چند ده جورش را امتحان کردهام. عبادتِ منعطفی است. میتوانی خلاقیت به خرج بدهی و هر جور که میخواهی بخوانیاش. به همان الله اکبر گفتن توجه کنید. چند جور میشود گفت. اصلا خود ماها چند جور گفتهایم. الله اکبر یک آدم ِ خسته را مقایسه کنید با الله اکبر یک انسانِ شارژ و آمده. همین طور رکوعها. تازه من آدمهایی را دیدهام که نمازِ اول وقتشان ترک نمیشد، ولی رکوع نمیرفتند. هیچ انحرافِ ذهنی هم نداشتند. جز هیچ فرقه‌ای هم نبودند؛ دیدگاه‌‌های‌شان اصولی بود. ولی همین که با آن صفای دل‌شان می‌نشستند پای سجاده آدم حال می‌کرد از حال ِ آنان.جالب‌تر این یکی‌شان که توی روستای خودمان دیده بودم یک تابع ِ یک به یک بین مسح ِ پا و سر برقرار کرده بود. یعنی اول مسح ِ سر می‌کشید و بعد مسح ِ پای راست و دوباره مسح ِ سر می‌کشید وبعدش مسح ِ پای چپ. چند نفری هم بودند که بدون ِ رکوع صفا می‌کردند. یک دفعه می‌افتادند به سجده. باور بفرمایید من هیچ انحرافی هم در عقایدشان ندیدم. هیچ جا ندیدم یک چیزی بگویند و حتی عمل کنند که خلاف باشد، ولی خب رکوع نمی‌رفتند. پنداری می‌گفتند چه کاری است به رکوع یک دفعه باید سرت را به خاک بچسبانی و بگویی خداجان غلام تو هستم.

نمی دانی چه چیزهایی به ذهنم است از این نمازخوانی و speed آنهایی که نماز میخوانند و حتی پیشنمازهایی که دیدهام. اگر قرار به گفتن باشد سخن به درازا میکشد و پرت میشویم از سه روزِ شمالی. این فقط از یک دو نمونه از آن نمازخواندنهای بدیع بود که خدمتتان بیکلک و بدون کم و زیاد عرض کردم. نمازهایی که به حکم فقه باطل است. فقه را چه به عشق بازی.

در مذهبِ عاشقان قرار دگر است/ وین بادهی ناب را خمار دگر است.

هر علم که در مدسه حاصل گردد/ کار دگر است و عشق کار دگر است.

page to top
Bookmark and Share

[توضیح: یکی دو توضیح ̗خیلی مختصر و شایدم مفید عرض کنم. یکی این که از آقا (خانم) میم.سین.رهگذر تشکر می‌کنم که به خوانندگان ̗ وبلاگ اضافه شدم و بنده وجود خواننده‌ی حرفه‌ای را برای خودم نعمت می‌دانم. دیگر این که از امروز شروع می‌کنم به نوشتن̗ سه روز  ̗ شمالی که حکایت̗ سه روز مسافرت من توی همین عید قربان̗ گذشته به شمال است. مسافرتی که به قاعده عادی و معمولی گذشت، ولی نقل̗ همین روایت‌های عادی و به نظر̗ خودم بدون̗ روتوش می‌تواند شیرین باشد.]

غروب ـ چهارشنبه ۴/۹/۸۸

عادت ندارم. البته همین عادت نداشتن‌ها خودشان یک جورایی عادتند. چون آدمی عادت می‌کند که به یک محمول̗ خاصی عادت نکند، طرفه آن که همان محمول در موضوع مندرج است. عادت ندارم قبل̗ شمال رفتن به مادرم بگویم من دارم می آیم. نمی‌دانم بقیه چطور همچین کاری را می‌کنند. بالاخره کوچکترین اتفاقی آن‌ها را جان به لب می‌کند و مدام گیر می‌دهند به بابای بنده خدا که مرد یک کاری بکن. هروقت̗ خدا (شیطان) خواستم بروم شمال، به مادرم نمی‌گفتم و نمی‌گویم. خیلی راحت، اگرم بگوید می‌آیی یا نه، می‌گویم معلوم نیست. احتمالش کم است. این بار هم همین را گفتم. یعنی وقتی پرسید برای عید̗ قربان خانه می‌آیی یا نه. جواب دادم احتمالا نه. به قول ̗ یکی از بچه‌ها از این حیث مادران، بدبخت‌ترین موجودات̗ عالم هستند.

ترمینال‌ ̗شرق از باقی ترمینال‌های شهر تهران اوضاع̗ بهتری دارد. لااقل از ترمینال̗ جنوب که مدام باید حواست باشد تلکه‌ات نکنند، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. سمت‌ ̗ جنوب غربی ترمینال نمازخانه‌ی متوسط و مرتبی است برای رفاه حال مسافران. (بیشتر رفاه̗ حال و البته غالبا با چند رکعتی نماز هم همراه است.) مسافر̗ بنده خدا فکر می‌کند این کرایه‌ی نمازخانه است که باید یک چند رکعتی نماز بخواند. زهی خیال باطل که خدا گنه‌کار دوست، بنده نوازتر از این حساب و کتاب‌هاست.

نمازخانه گرم و تمیز به نسبت̗ اسلاف̗ دیگرش. هر وقت در یک محیط̗ گرم قرار می‌گیرم بالافاصله یاد̗ شرم می‌افتم و هنوز درنیافتم حکمت̗ شعر̗ اخوان را که گفت گرم چون شرم.

از نزدیکی اذان̗ مغرب آمدم داخل̗ نمازخانه، قبل‌ترش توی وضوخانه یا بهتر بگویم توالت مردانه‌اش وضو ساختم. توالتی که خیلی باکلاس‌تر بود از اسلافش در سایر ترمینال‌ها. حداقل سوراخ‌های تعبیه شده روی درش ریز‌تر بود از آن چه که توی ترمینال̗ جنوب است. سوراخ̗ روی در̗ ترمینال̗ جنوب آن قدر گشاد است که آدم خجالت می‌کشد برود دست‌شویی. مگر آن که طبق̗ همان قاعده‌ی مسعود (از نوع پارسامنش) عمل کرد که کیفش را انداخت گَل̗ آویزی که روی در بود تا با این ترفند جلوی سوراخ̗ شهرآشوب را بگیرد.

فوج فوج مسافر می‌آمد نماز می‌خواندند و همه‌شان دست بسته. قبل‌تر توی دوره‌ی لیسانس در تربیت معلم دیده بودم که برداشته بودند ساعت̗ اذان̗ اهل سنت را برای ماه مبارک رمضان روی سینه‌ی دیوار سلف̗ دانشگاه چسباندند. آن‌ها از زمانی که آفتاب غروب می‌کنند مجازند نمازشان را بخوانند. جالب است بدانید این قاعده‌ی فقهی را عده‌ی قابل ̗ توجهی از علمای شیعه هم قبول دارند. همین که از زمانی که حمره‌ی مغربیه آشکار شد می‌توانی هم روزه‌ات را افطار کنی  و هم نماز̗ مغربت را بخوانی. یکی از مشهورات̗ بین̗ خودمان را این‌جا ندیدم و آن این که اهل تسنن از ما موقرتر نماز می‌خوانند. چنین قاعده‌ای را من در مشاهداتم ندیدم. بودند کسانی که با طمانینه نماز می‌گزاردند، ولی علی العموم چنین مساله‌ی صحت نداشت. حتی چند موردی دربند̗ توقف̗ چند ثانیه‌ای بین سجده‌ها نبودند. به قیافه‌های کارکرده‌ و کارگرشان می‌خورد که اهل ̗ شرق باشند، چه بسا اهل̗ شرق‌تر و افغانستان. یکی از کشورهایی که به قاعده قومی و پیچیده است همچون ایران و شایدم تر-تر از ایران.

بنده‌ خدایی هم کنار من نشسته بود و دید که من دارم یک چیزهایی می‌نویسم. نگاهی به قیافه‌ی 6 ضربدر 4 ما کرد و غیبش زد. نمی‌دانم پیش̗ خودش چه فکر می‌کرد. مردم ما قانون را اگر بشناسند به این راحتی‌ها به هر مساله‌ای پا نمی‌دهند، چه باک اگر بگویم همراه̗ قانون تاریخ را.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

توضیح:

{درست است که وبلاگ ِ من آن قدرها هم پر خواننده نیست و درست است که کسی در فضای سایبر پیگیر اندیشه های مرحوم سید احمد فردید نیست. ولی این حق اخلاقی است که موضع ِ خودم را نسبت به واژه پردازی نسبتا نادقیق ِ خودم در مطلب پیشین اعلام بدارم. در نوشته ی هفته ی قبلم کلمه ی را آورده بودم به نام "مرض ِ فردیدی گری". نمی خواهم خدای نخواسته این واژه خواننده را بر این توهم استوار بدارد که من بشدت با فردید مخالفم. در آن سطح از اندیشه یا تفکر و یا هر چیز ِ دیگری نیستم که بخواهم به معنای دقیق کلمه به نقد گفتمان مرحوم فردید بپردازم، تنها نقدم به این بود که فردیدی ها برخی از سخنان ایشان را به حوزه هایی تعمیم می دهند که معلوم نیست روح ایشان نسبت با این گونه طرح مساله ها موافق باشد. و آن؛ طرح مساله ای است که آنان در حوزه ی مداحی داشتند و قس علی هذا که سخن آن در نوشته پایینی آمده است.

به سجاد عزیزم بگویم که من پیرامون ِ نحوه ی مقابله با خرافات سخن نراندم. در حالی که عمیقا اعتقاد دارم که نوع ِ برخورد دولت با هیات های عزاداری نباید وجه سلبی پررنگی داشته باشد. نمی شود به همین راحتی در یک هیاتی را تخته کرد و یا باهاش مقابله کرد. چون نوع ِ برخورد با نهادهای مردمی باید با هوشیاری صورت بگیرد و بگیر و ببند در این زمینه به هیچ روی پسندیده نیست، حتی در قبال ِ مرحوم ِ ذاکر که اشعاری داشت که پسندیده نبود. ولی بالاخره کسی است که اشعار خوب هم دارد و نمی شود با او و یا امثال او صفر و یکی برخورد کرد، همچون هلالی که نواهای زیبا و بدون انحراف هم در کشکولش یافت می شود. با وجود این که علاقه ای به سبک مداحی ایشان ندارم و توی درایوهایم حتی یک فایل هم از همان اولش از هلالی نداشتم. ولی معتقدم در این مساله ها باید فازی برخورد کرد و در یک برخورد فازی تعطیلی و مقابله ی سلبی با یک گزاره کم سلقیگی محض است.}

اما مطلب ِ امروز ِ من که ادامه ی  شمال شهر و جنوب شهر است.

یکی از مسائل مهم در شمال شهر و جنوب شهر مساله ی کفش است. دقت در نوع ِ کفش هایی که می پوشند شاید آدم را به نتیجه ی دقیقی نرسانند. ولی نکته ی شایان توجه این است که در جنوب شهر،حداقل آنجایی که من دیده بودم، نونهالان ِ زیادی بودند که پابرهنه بود. برای من خیلی عجیب نمود که مساله ی کفش و پابرهنگی تا این حد ِ مطلب ِ جدی باشد. زمانی خمینی در مورد ِ اسلام پابرهنگان نکاتی را فرموده بود. شاید در آن موقع عده ای گفتمان روح الله را حمد ِ بر متن ِ ادبی، یا یک جورهایی پیاز داغ نوشته های سیاسی و ایجاد شور در میان جوانان قلمداد کند. اما جای تحیر دارد بعد ِ سی سال از گذشت انقلاب اسلامی همچنان این مساله یک مساله ی بدون چشم پوشی و حتی متداول در بین نونهالان ِ جنوب شهر، به عنوان ِ انسان های کوچک ِ جامعه ی ایرانی، محسوب  می شود. جای تعجب دارد که دخل و خرج در این خانواده ها آن قدر با هم نا هم خوانی دارد که مساله ی کفش و یا لاقل تهیه دمپایی برای اعضای خردسال ِ خانواده ی آنان به مساله یی عادی و بی اهمیت مبدل گشته است. {نمی خواهم نوشته ی پرشور داشته باشم یا خون ِ کسی را به جوش بیاورم، ولی احساس می کنم این مساله می تواند یک موضوع ِ خیلی خوب برای جامعه شناس و روان شناس بومی باشد. من ِ رمان نویس در مرحله ی فیش برداری و دیدن بلافاصله به نتیجه گیری نمی اندیشم؛ کمک ِ من این است که این واقعیت را به عقلای قوم بسپارند تا روزی پیرامون ِ آن تحقیق کنند.} طنز ِ قضیه زمانی بیشتر می شود که آدمی ببیند که این بچه ها حتی توی خانه شان کفش و دمپایی هم دارند. در چنین شرایطی چه عاملی باعث می شود آن ها پابرهنگی را ترجیح بدهند. تحلیل این مطلب چگونه است؟ نخواهید مثل این کارشناسان ِ برنامه های تلویزیونی نقدی کرده باشید برای این که حرفی زده باشید.

در شمال ِ شهر قضیه برعکس است. نه تنها شوق در کفش پوشیدن وجود دارد، حتی پدیده ی چسباندن ِ لوزام تزیینی به کفش هم مساله ای قابل ملاحظه و پرطرفدار است. مثلا در همین فرمانیه و حالا جاهایی از این دست اگر کودک کفش پوشیده باشد احتمال این می رود که کفشی را انتخاب کرده باشد که در زیر ِ آن شبرنگی نصب شده باشد یا دور ِ آن رقص ِ نوری باشد. این حس ِ خوشایندی برای کودک دارد که وقتی راه می رود با فشار بر کفش رقص ِ نور ِ زیبایی را مشاهده کند که دور پاشنه اش می چرخد. نمی گویم کودک ِ جنوب شهری از این احساس خوشایند گریزان است، ولی مساله قبل از آن که بخواهد پیرامون نوع ِ کفش برگردد به پوشیدن یا نپوشیدن آن رجعت می کند.

مساله ی جالب تر این که رفتار ِ کودکان همواره توجه من را به خودش جلب می کند. چه در جنوب شهر و چه در شمال شهر. این قضیه برای من هنوز حل نشده است که چرا به رفتارهای اطفال بیشتر دقت می کنم در حالی که رفتار بزرگترها باید از آگاهی بیشتری نشات گرفته است. شاید به خاطر این که توی جنوب شهر پدیده ی غالب کودکان هستند و بعدتر خانم هایی که با چادرهای سفید گلدار گاها بدون روسری نشته اند دم ِ در خانه شان و کلا فک شان به تحلیل می جنبد و نمی گویم علی العموم به غیبت و علی الخصوص به خوردن غذا.  

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقدهایم از بهمن 87 تا بهمن 89

یا لطیف

عبدالحسین خسروپناه کتابی نوشته است به نامِ جریان‌شناسی فکری ایرانِ معاصر. این کتابِ ۴۱۶ صفحه‌ای به خوبی و به نیکویی به نقدِ جریان‌های فکری ایرانِ معاصر می‌پردازد. این جریان‌شناسی فارغ از نظریاتِ این‌ها در حوزه‌ی سیاست است؛ هرچند متباین با فلسفه‌ی سیاسی این جریان‌ها نیست.

او در گفتار اول به کلیاتِ بحث می‌پردازد و با بیان این که از قیاسِ استقرایی برای استدلال استفاده می‌کند، نوید می‌دهد که باید کتابِ خوش‌اسلوبی را مطالعه کنیم.

او در گامِ دوم بحثِ عقلانیتِ اسلامی را مطرح می‌کند؛ جریانِ فکری که بدان تعلق دارد و آن را هم‌پوشان با ایده‌های آقایان خیمنی و مطهری و خامنه‌ای و بهشتی می‌داند. او سپس به نقدِ سایرِ جریان‌ها می‌پردازد. او هاشمی را دارای دستگاهِ فکری دیگری می‌داند و آن را تبیین می‌کند. جریانِ تفکیک، جریانِ سنت‌گرای تجددگریز، جریانِ فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم، منظومه‌ی فکری داوری اردکانی، منظومه‌ی فکری سید حسین نصر، جریانِ روشنفکری لیبرال، و جریانِ روشنفکری دینی تجددگرا را نقد می‌کند. این نقدها دقیق، خوب و حتی در جاهایی بسیار دقیق است.

اما با کمالِ احترام، یکی از عقایدِ دکتر خسروپناه را ناصحیح می‌دانم و در صدد نقدِ آن برمی‌آیم. [نقدِ سایر اشکالاتِ کتاب، مانندِ نداشتنِ فهرستِ راهنما که یک اشکالِ نابخشودنی است، را به فرصتی دیگر و شاید دیداری حضوری وامی‌نهم.]

دکتر خسروپناه در این کتاب، در موردِ یکی برجسته‌ترین چهره‌های روشن‌فکری دینی یعنی دکتر علی شریعتی برچسبِ سنگینی می‌زند. این قلم نسبت به این برچسب انتقاد دارم. و حقِ خودم می‌دانم که نظرِ مولف را در این باره به طور منقح بدانم. اما ایشان با قیدِ این که دکتر علی شریعتی «روشن‌فکرِ التقاطی مقلدِ سوسیالیسم» است، بحثِ بیشتر را به کتابِ «آسیب‌شناسی دین‌پژوهی معاصر» حواله می‌دهند.

به نظرم با توجه به این که دکتر علی شریعتی در سپهر روشن‌فکری ایرانی، به لحاظِ تاثیرگذاری، وزنه‌ی سنگین‌تری نسبت به برخی چهره‌های روشن‌فکری لیبرال است که در این کتاب چند صفحه درباره‌ی آن‌ها بحث شده، علاقه‌مند بودم که لااقل به جای حواله دادن به کتابی دیگر، نگارنده چکیده‌ای از دلایلش را در موردِ علی شریعتی بیان می‌کرد. این ضعفِ کتابِ ایشان است که هیچ دلیلی برای برچسبی که می‌زند اقامه نمی‌کند. آیا این کار تقوای فکری است؟ و به لحاظِ حرفه‌ای درست است؟

من به طرفداری از عقایدِ شریعتی و راهی که او دنبال می‌کرد این انتقاد را به آقای خسروپناه دارم. این به معنای وارد شدن در مصداق‌ها و یا تایید همه‌ی گفته‌های مرحوم دکتر نیست. من قبلا نسبت به یکی از استدلال‌های شریعتی در همین وبلاگ در این‌جا انتقاد کردم. منتها این سوال جدی مطرح است:

آیا منظومه‌ی فکری، و غایتِ فلسفی اندیشه‌های شریعتی جدا و منفک از مطهری و یا خمینی است؟ چرا؟

این سوال مهمی است. من با یک نگاهِ کارکردگرایانه، هیچ دلیلی در این باره از خسروپناه در کتابش نخواندم. در حالی که گویا پاسخ ایشان به این سوال مثبت است. و حتی او شریعتی در زمره‌ی طرفدارن و حتی نظریه‌پردازانِ تئوری اسلامِ منهای روحانیت قرار داد. به چه دلیل؟

اما فقط در جایی از کتاب، نویسنده بر این باور است که شریعتی تعمیم جزنگری به کل‌نگری می‌داد. خسروپناه نوشته که شریعتی معتقد است که همه‌ی اسلام، انقلاب و مبارزه و شهادت و خون و جهاد است. و نباید آرامش و اصلاح تدریجی در جامعه را شاهد باشد. و خسروپناه معتقد است شریعتی به اسلامِ سلم و صلح اعتقادی ندارد.

به نظرِ من این نگاه در همه‌ی آثارِ شریعتی دیده نمی‌شود. بلکه شریعتی وضعیتِ انتقال از یک حالتِ رخوت به یک حالتِ پویا را مدنظر دارد. این طور نیست که در نگاهِ شریعتی تنها اسلام به جهاد و شهادت معنا شود. بلکه شریعتی معتقد است بسیار از مفاهیمِ دینی قلب شده و منحرف گشته و باید از آن حالت برگردد. قطعا او زیست و مسالمت را مدنظر دارد. اما آیا شرایطِ روزگاری که شریعتی صحبت می‌کرد، از نظرِ سیاسی، طوری بود که از انقلاب روی برگردانند و تنها به اصلاحاتِ مقطعی دل‌خوش کرد. آیا آقای خمینی، که آقای خسروپناه خودشان را متعلق به منظومه‌ی فکری ایشان می‌دانند، در آن زمان با یک ادبیاتِ کوبنده و درهم‌شکننده صحبت نمی‌کرد؟

آقای خسروپناه بگذارید! خودِ شریعتی سخن بگوید. او بهتر از من از خودش دفاع می‌کند. آقای شریعتی شما دنبالِ چه نوعِ اسلامی هستید. شریعتی جواب می‌دهد:

« بدانید اسلامِ رفرمیستی اسلامِ بی‌دردها است.»

ببخشید آقای دکتر شریعتی منظورِ شما چه کسانی است؟ شریعتی جواب می‌دهد:

«کسانی که با مشهوراتِ زمانه و دگم‌های جهانی عصرِ خود خو گرفته‌اند و عادت کردند. دنبال یک اسلام متناسب با آن می‌گردند و اگر نیافتند، متناسب با آن اسلام‌تراشی می‌کنند. و بدانید یک خطر دیگر اسلام مرتجعین است. کسانی که زمان و مکان را نمی‌شناسند. در برابرِ رفرمیست‌های زمان‌زده و متحجرینی که درکی از زمان ندارند، ما اسلامی دارم به نامِ اسلامِ انقلابی و یا انقلابِ اسلامی. که جهان‌بینی‌اش سازشکارانه نیست. بلکه انقلابی است. بنابراین اهدافش انقلابی است. آن وقت علمش هم جهت‌گیری انقلابی خواهد داشت.»

آقای دکتر شریعتی اسلامِ انقلابی چه ویژه‌گی‌هایی دارد؟

«اسلامِ انقلابی تابعِ مدِ زمان نمی‌شود. بلکه زمانه را تغییر می‌دهد. این اسلام ابوذری و شورشی است. توحیدش هم یک توحیدِ خنثی نیست. منظور از توحیدش هم فقط این نیست که خدا یکی است و دو تا نیست. این توحید چنان که فردی است اجتماعی است. چنان چه نظری است عملی است. زنده و همیشه‌گی است. این توحید آثار تربیتی و اجتماعی دارد. پشتِ سر این توحید قسط است. جهاد و شهادت است. فقط یک توحیدِ فلسفی نیست. بلکه یک توحید اخلاقی سیاسی اجتماعی اقتصادی اخلاقی هم هست. اصولِ اسلام هم انسانِ متعالی می‌سازد و هم انقلابِ اجتماعی می‌طلبد. فقط با شرکِ کلامی درنمی‌افتد با شرکِ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هم درمی‌افتد. چنین اسلامی اسلامِ سازش نیست. این اسلام محدود در حوزه‌های کلامی باقی نمی‌ماند.»

آقای خسروپناه جهادی که شریعتی می‌گوید با کفار است با ظلم و استکبار است. انتظار نداشته باشید ما در برابر آن‌ها دیدگاهِ مسالمت‌آمیز داشته باشیم. باید توجه داشته باشیم شریعتی معتقد به حرکتِ سمتِ عدالتِ جهانی است. او از پیروزی مقدر علم و عدل و حق می‌دهد. در چنین شرایطی که او سودای تغییر و حرکت به سمتِ زیبایی‌ها دارد چطور شما انتظارِ سازش‌کاری دارید؟ آن هم در دورانِ طاغوتِ محمدرضا.

او از ظهور خدا در سیمای انسانی خبر می‌دهد و معتقد است که ما باید تخلق به اخلاقِ خدایی داشته باشیم. شریعتی یک معلمِ اخلاق نبود که بخواهد خلق‌الله را موعظه کند. او با توجه به جایگاهی داشت و آینده‌ای که می‌خواست بسازد سخن می‌گفت. آیا این آینده بدونِ جهاد و مبارزه میسر است؟

 تقسیم شریعتی به تشیع علوی و صفوی، ممکن است در مصداق‌ها مشکل داشته باشد، ولی آیا اصلِ بحثِ دکتر اشتباه است؟ خودِ دکتر در این باره صحبت می‌کند. با هم گوش دهیم. آقای خسروپناه باید جواب دهد که آیا اسلام آمریکایی و اسلامِ نابِ محمدی آقای خمینی با این تفکیک متباین است؟ یا این که نه؛ خطِ فکری آقای خمینی و دکتر شریعتی یکی بوده و در مصداق‌ها اختلافاتی است؟ آیا از چنین جملاتی که در زیر می‌آید می‌توان نتیجه گرفت شریعتی طرف‌دارِ تزِ اسلامِ منهای روحانیت بود؟

«تشیع علوی تشیعِ شناخت است و محبت. تشیع صفوی تشیع جهل است و محبت. تشیع علوی تشیع سنت است. تشیع صفوی تشیع بدعت. تشیع علوی تشیع وحدت است. تشیع صفوی تشیع تفرقه است. تشیع علوی تشیع عدل است؛ عدل در جهان و جامعه و زنده‌گی. تشیع صفوی تشیع عدل است؛ اما فقط عدل فلسفی در روز قیامت. تشیع علوی تشیع رسم است. تشیع صفوی تشیع اسم است. تشیع علوی تشیع پیروی است. تشیع صفوی تشیع ستایش. تشیع علوی تشیع اجتهاد است. تشیع صفوی تشیع جمود. تشیع علوی تشیع مسئولیت است. تشیع صفوی تشیع تعطیلی همه‌ی مسئولیت‌هاست. تشیع علوی تشیع آزادی است. تشیع صفوی تشیع برده‌گی. تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا. تشیع صفوی تشیع فاجعه‌ی کربلا. تشیع علوی تشیع شهادت است. تشیع صفوی تشیع مرگ. تشیع علوی توسل برای تکامل است. تشیع صفوی تشیع توسل برای تقلب. تشیع علوی تشیع توحید. تشیع صفوی تشیع شرک است. تشیع صفوی تشیع جبر است. تشیع علوی تشیع اختیار. تشیع صفوی تشیع فقط گریه بر حسین است. تشیع علوی در کنار گریه بر حسین یاری حسین. تشیع صفوی تشیع سلطنت است. تشیع صفوی تشیع امامت است. تشیع صفوی تشیع انتظار منفی است. تشیع علوی تشیع انتظار مثبت و انقلابی است. تشیع صفوی تقیه‌ی بیکاره‌های ترسو. تشیع علوی تقیه‌ی مبارزان دلیر و هوشیار. تشیع صفوی تشیع آری به ظلم و استبداد و استعمار است. تشیع علوی تشیع نه به همه‌ی این‌ها.»

این طور نیست که شریعتی واقعا سوسیالیست باشد. او بارها به همین دیدگاه نقد وارد کرده. کتابِ شیعه یک حزبِ تمام را در مجموعه‌ی شیعه‌ی ایشان بخوانید. او حتی در جایی به این مساله هشدار می‌دهد و کمونیست‌ها را نقد می‌کند. ما از شریعتی می‌پرسیم چه نقدی به انقلابِ کمونیستی و سوسیالیستی دارد:

«انقلاب‌های زمینی و بشری تا پیروز می‌شوند به جای اندیشیدن به رهایی همه‌ی ملت‌های دربند و استثمارشده‌گان، به جای آن که انسانی بیاندیشند و جهانی عمل کنند، سر به آخورِ چریدنِ علوفه‌ای می‌کنند که به تیغ انقلاب درو کرده‌اند. مشغول خوردن مرده‌ریگ قدرت پیش از انقلاب می‌شوند و برای آن که دردسری پیش نیاید و تنشی به وجود نیاید، برای تنش‌زدایی و برای این که تشنج نشود، روح انقلابی به سرعت تبدیل به محافظه‌کاری و سازش و لاس زدن با قدرت‌های جهانی ضد مردم می‌شود، و شعار هم‌زیستی با اربابِ قدرت، و همکاری با کسانی را می‌دهند که قبلا می‌گفتند آن‌ها دشمنان ملت‌ها هستند. همه‌ی انقلاب‌های مادی به این صورت منحرف شده‌اند.»

جملاتِ بالا را احمدی‌نژاد نگفته، بلکه آسیب‌شناسی دقیقی است که شریعتی ۴۰ سال پیش مطرح کرده. او در چند کتاب، از جمله‌ مجموعه‌ی شیعه، این‌ها را بیان می‌کند:

«دیدید که چطور مارکسیست‌های دو آتشه‌ی انقلابی که شعار رهایی کارگران را می‌دادند، وقتی به قدرت رسیدند شعار هم‌زیستی تز و آنتی تز را دادند. و تضادِ دیالیکتیکی‌شان را حذف کردند. چطور ماه عسل را انداختند با همان سرمایه‌داری که هزاران کتاب علیه آن‌ها نوشتند.»

شریعتی می‌گوید:

«همه‌ی شعارهای انقلابی را به لذت و امنیت و توسعه و پیشرفت فروکاستند. یادشان رفت شعار از عدالت جهانی می‌دادند.»

این دیدگاه‌ها بعدا در جمهوری اسلامی به وجود آمد و شعار این‌ها «گفتگو به جای جهاد» در دولتِ ما زمانی حاکم بود. شما مطالبِ پایین را بخوانید، ببینیم می‌توانید آرام بگیرید و راحت بگویید شریعتی مقلدِ سوسیالیست بود؟

«همه‌ی انقلاب‌های مادی و زمینی پس از مدتی به لانه‌های خود می‌خزند. درها را می‌بندند و دیوارها را بلند می‌کنند. به خودشان مشغول می‌شوند: گورِ پدرِ همه‌ی توده‌های مردم جهان. گورِ پدرِ  همه‌ی مستضعفین. گورِ پدرِ همه‌ی انقلابیون و چریک‌های عالم. گورِ پدرِ همه‌ی ملت‌های دربند و منتظر کمکِ ما. به درک که ملت‌های دیگر شعارهای ما را باور کردند و تکرار کردند و دنبال ما راه افتادند. و به ما پیوستند و ما را شاهد و امت وسطِ صحنه دانستند. و حالا معلق و بلاتکلیف رهای‌شان کنیم و به‌شان بگوییم: فریب‌تان دادیم. پایین آمدیم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود. کدام انقلاب؟»

«یک انقلاب اسلامی کشور ستان و متجاوز و قدرت‌پرست و غارت‌گر نیست، درست است که اصولا طرف‌دار سلم و صلح و گفتگو با ملت‌هاست، اما روح گسترنده‌ی جهانی و انقلابی و طبع گسترنده دارد و این ایدولوژی رهایی‌بخش متعلق به همه‌ی بشریت است. و برای تغییر جهان آمده است. از فلسطین تا بوسنی تا مراکش و مصر تا مالزی و هند و عراق و افغانستان همه‌جا به ما مربوط است.»

این حرف‌های رهبری نیست‌ها. این حرف‌های دکتر علی شریعتی کرواتی و ریش‌تراشیده است. اما درود بر شرفِ  این انسانِ مسلمان و روش‌فکرِ دینی. شریعتی می‌گوید:

«ما در مسائلِ داخلی بشریت دخالت می‌کنیم. یک ایدولوژی انقلابی آمده تا تمدن حاکم بر جهان را اصلاح کند. نباید پشتِ یک سرزمین پشتِ هیچ سیمِ خاردار، هیچ مرزِ اعتباری و هیچ دولت-ملتی متوقف بشود. هدفِ ما همه‌ی جهان است. هیچ چیز نمی‌توانید نهضتِ جهانی اسلام را محدود کند. ما باید جهانی شویم.»

به نظرِ من درباره‌ی پرچسب‌هایی که می‌چسبانیم باید بیشتر دقت کنیم. نقدی که شریعتی به دموکراسی غربی وارد می‌کند. و نقدهای دیگری که در کتابِ امت و امامت ایشان کرده. آقای خسروپناه من حاضرم کتابِ امت و امامت را بیاورم و ثابت کنم که شریعتی دارد نظریه‌ی ولایت فقیه آقای خمینی را با زبانی دیگر تئوریزه می‌کند. این‌ها حرف‌های مهمی است.

پانوشت:

۱. این مطالب نیروگرفته از یکی از سخنرانی‌های رحیم‌پور به نامِ رفرمیزم و توسعه است.

۲. تعابیرِ دکتر شریعتی، تقریبا به همان صورت است که او گفته، مگر پاره‌ای از تلخیص‌ها.

۳. این مطلب برای سایتِ آقای دکتر خسروپناه ارسال شده است.

۴. نقدی از من در این‌جا منتشر شده است درباره‌ی رمانِ مردگان باغِ سبز. از این بابت از سرکار خانمِ عرفانی تشکر می‌کنم.

۵. آقای دکتر خسروپناه به نقدِ من چنین پاسخی دادند:

«با سلام و احترام از مطالب ارایه شده سپاسگذارم ولی اجازه بدهید بحث تقوای فکری و بی تقوایی را به وقت قیامت بگذارم و شما فعلا شأن نکیر و منکر و قاضی الهی را بازی نکنید و تنها بحث علمی را دنبال نمایید نکته دیگر اینکه فهرست راهنما را هم بر ما ببخشید که اولا فهرست مطالب کافی است ثانیا فهرستهای دیگر را انشا الله دوستانی مثل شما باید زحمت بکشند من که نمی توانم همه کارها را انجام بدهم و اما در باره اقای شریعتی شما بهتر است به جای نقل و قول از دیگران هم شریعتی را بیشتر بشناسید و هم نقدهای بنده به ایشان را ببینید و خود را حواله به مطالب دیگر نکنید انگاه می توان بیشتر به گفتگو پرداخت موفق باشید خسروپناه»

و اما پاسخِ من:

انشالله کتابِ ایشان را می‌خوانم درباره‌ی علی شریعتی. استبعادی هم نیست که نظرم عوض شود. ولی به نظرم جنسِ پاسخ‌گویی ایشان به ایراداتِ بنده خوش‌آیند نیست. تا نظرِ شما چه باشد؟

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

جیمز جویس نویسنده‌ی کم کار و پرآوزه‌ی ایرلندی و یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های قرنِ بیستم، کتابی مشهور دارد به نامِ اولیس. این رمان که طولانی و مشهور است. منوچهر بدیعی مترجمِ نام‌آشنا و چرب‌دستِ ایرانی این رمان را ترجمه کرده است، ولی سال‌هاست که از دادنِ آن به ارشاد امتناع می‌کند.

جیمز استیورات کتابی نوشته به نامِ جیمز جویس. منوچهر بدیعی این کتابچه را در ۲۴۸ صفحه ترجمه و با الصاقِ فصلِ هفده‌ی اولیس منتشر کرده است.

توضیحاتِ استیورات در موردِ اولیس جالب و حتی خواندنی است. اما با وجودِ این که جویس فصلِ هفده‌ی رمانش را مهم‌ترین فصلِ داستانش دانسته، اما چنگی به دلم نزد. با وجودِ این که نثر قوی، توصیفاتِ خیره‌کننده و بدونِ تکرار، به همراهِ سطحِ بالای اطلاعات در این رمان مشخص است، ولی باز هم دریافتنی نیست. شاید به این خاطر که این رمان را داریم از وسطش می‌خوانیم و ادامه نمی‌دهیم.

 

«نقدِ ادبی و دموکراسی» عنوانِ کتابی است از حسین پاینده در ۲۸۸ صفحه. پاینده در این کتاب مجموعه مقالاتِ خود را در موردِ نقدِ ادبی منتشر کرده است. مجموعه مقالات او خواندنی است و به خوبی توانسته نظراتش را نماینده‌گی کند. مطالبی که در موردِ ساختار یک رمانِ پسامدرن نوشته بسیار جالب است و با قیاس‌های خوبی همراه شده است. من خواندنِ این کتاب را به نویسنده‌ها توصیه می‌کنم، علی رغمِ این که پاینده را در این کتاب بیش از حد مقهور غرب دیدم و تا این حد شیفته‌گی خود شگفت‌آور است. اما انصافا پاکیزه نوشته شده و خواندنش خالی از لطف نیست.

همهشری داستانِ این ماه در ۱۹۶ صفحه منتشر شده است. این شماره لاغر بود، ولی از شماره‌ی قبلی که چاق بود بهتر بود. حتی به نظرِ من داستان‌های آن در نسبت با گذشته خیلی بهتر بود. پوسترهایی که درباره‌ی انقلاب چاپ کرده بود بسیار جالب و درس‌آموز بود. هرچند من همچنان طرف‌دارِ بخشِ روایتِ همشهری داستان هستم.

«یونانیتدِ نفرین شده» رمانی است خواندنی و پرماجرا از دیوید پیس نویسنده‌ی جوانِ بریتانیایی در 474 صفحه. او در این رمان، درباره‌ی فوتبال صحبت می‌کند و دورانِ مربی‌گریِ برایان هوارد کلاف را تا قبل از سپتامبر 1974 موردِ توجه قرار می‌دهد. محوریت این رمان به 44 روز حضورِ تلخِ برایان کلاف در لیدز یونایتد اشاره می‌کند. برایان کلاف که دورانِ بسیار خوبی را با دوستش پیتر در داربی کانتی سپری کرده بود به الند روی می‌آید تا لیدز را در اوج نگه دارد. اما او در باشگاهی شروع به مربی‌گری  می‌کند که از آن متنفر است. نکته‌ی جالب این که رمان در موردِ نفرتِ برایان کلافِ تهورمسلک است، اما به هیچ وجه سیاه نیست. درسی است برای برخی رمان‌نویسانِ ایرانی که وقتی در موردِ عسل هم حرف می‌زنند تلخ می‌نویسند. اما دیوید پیس با تک‌گویی‌هایی مانده‌گار، شخصیتِ این مربی فوتبال را باورپذیر می‌کند.

یادم می‌آید زمانی طرف‌دارِ لیدز یونایتد بودم؛ مخصوصا در سال‌های دهه‌ی نود میلادی. که لیدز در خطِ حمله جیمی فلوید هاسل‌بنک و مارک ویدوکای جوان را داشت. اگر اشتباه نکنم در آن سال‌های جاناتان وودگیتِ بزرگ هم در این تیم بازی می‌کرد. لیدز در آن سال‌ها، در ذهنِ من، یک تیمِ جوان و کم‌پول و باانگیزه، تو مایه‌های فجر شهیدسپاسی غلام پیروانیِ خودمان، بود که در برابرِ شیاطینِ سرخ و لیورپولی‌های آشوب‌گر و آرسنالی‌های مغرور خوب دوام می‌آورد و جزو پنج تیمِ اول جدول بود. هر چند این تیم بعدا نابود شد و دورانِ سرخورده‌گی‌اش در دهه‌ی اخیر دنبال شد. لیدز تازه پارسال توانست از لیگِ یک به Championship راه یابد. شاید آن‌ها را سالِ بعد در لیگِ برتر دیدیم. فعلا آن‌ها ششم هستند.

دکتر حمیدرضا صدر کارشناسِ فوتبال و سینما این کتاب را به خوبی ترجمه کرده است. صدر توانسته لحنِ شوخ، گزنده و طوفانیِ برایان کلاف را به خوبی منتقل کند. برایان کلافِ دوست‌داشتنی، عصبی، خانواده دوست، جاه‌طلب، پاک دست و متاسفانه بسیار نوشنده.

«خرده جنایات‌های زناشوهری» نمایش‌نامه‌ای است از اریک امانوئل اشمیت در ۸۷ صفحه. با گفتگوهایی زیبا، حساب‌شده و روان‌شناسانه. این نمایش‌نامه به خوبی توسطِ شهلا حائری ترجمه شده است. داستانِ زیبا، گفتگوهای مفید، نکاتِ جالب، اسرار آرام آرام مکشوف شده از ویژه‌گی‌های خوبِ این کتابِ خوب است. این شاهکار را بخوانید؛ در موردِ خرده جنایات‌های زنا شوهری که احتمال دارد در هر خانه‌ای به وجود بیاید. نامِ این کتاب، بسیار عالی و هنرمندانه انتخاب شده است. شاید یکی از بهترین نام‌هایی که تا به حال با توجه به محتوای کتاب دیده‌ام، همین نامِ به‌جا بوده است.

«نگران نباشِ» مهسا محب‌علی رمانی نبود که بخواهد جایزه‌ی گلشیری را ببرد، ولی برد. نگران نباش رمانِ خوبی نیست، هر چند موضوعِ فوق‌العاده‌ای را برگزیده است. مهسا محب‌علی در 147 صفحه می‌خواهد در موردِ زلزله‌ی تهران صحبت کند و تاثیرِ آن بر زنده‌گی دخترِ عجیبی به نامِ شادی. شادی که بینِ لمپنیزم، جلفی، روشن‌فکری، جوانانه‌گی در رفت و آمد است. رمان در جاهایی اصلا خوب نیست و به نظرِ من وقیحانه است، با وجودِ این که فضایِ رمان و درهم‌ریخته‌گی آن ناب است. درست است زلزله بیاید همه چیز به هم می‌خورد. درست است خر تو خر می‌شود. اما این ارتباط پیدا نمی‌کند با با لحنِ «شادی» که در جاهایی بی‌ادبانه است. من شنیده‌ام این رمان توقیف شد، ولی احتمالا کذب است، چون خودِ من چاپِ زمستان 89‌اش را خریده‌ام. اما متاسفم برای خودم که باید یونایتدِ نفرین شده را بخوانم و همچنین نگران نباش محب‌علی را با هم. یونایتدِ نفرین شده در کشورِ آزاد و لیبرالی مانندِ انگلیس چاپ می‌شود؛ اما با نکاتِ درس‌آموزِ اخلاقی، و نگران نباش در کشور سانسور زده‌ای مانندِ ایران چاپ می‌شود، اما وقیح. خوب شد فهمیدم معنای سانسور را در وزارتِ فرهنگ و ارشاد، خوب شد درک کردیم معنای استبدادِ فرهنگیِ احمدی‌نژاد را! اگر استبدادِ فرهنگی و کودتایی احمدی‌نژاد این است، خدایا به تو پناه می‌برم از آزادی احمدی‌نژادی  و مشایی‌بنیاد!

پانوشت:

 ۱. بی‌بی‌سی انگلیسی مستندی دو سه ساعته در موردِ انقلابِ اسلامی ساخته است. حتما ببیندش. بسیار زیبا جریان‌شناسی می‌گوید. حیف که فقط یک سالِ اولِ دولتِ نهم  را تحتِ پوشش قرار می‌دهد. آقای خاتمی در این مستند می‌گوید: «من به دنبالِ آن دیدگاهی از اسلام هستم که با آزادی و مردم‌سالاری (یا همان دموکراسی)، استقلال و پیشرفت هم‌خوانی داشته باشد.» وقتی رییس جمهوریِ سیدِ آخوندی مثلِ آقای خاتمی این گونه می‌گوید... بگذریم. ولی باز گلی به گوشه‌ی جمالِ آقای خاتمی، شاید در برابرِ چاپِ چنین رمان‌هایی تحتِ فشار قرار می‌گرفت و چه بسا خودش می‌گفت نباید آزادی را فدای اخلاق کرد. اما الان در دوره‌ی احمدی‌نژاد و این مشاییِ غافل، چیزهایی می‌بینی که شاخ درمی‌آوری. همه چیز زیرِ سرِ این مشایی است. آقای مصباح یزدی قبل از همه بی‌خود نگفته بود: «امروز بسیاری از انحرافات فکری ریشه ای، که از دست سازهای مهارت آمیز ابلیس است، مؤمنان و مسلمانان را قانع می کند که ارزش، رفتار ملت و آباء و اجداد شما است، دیگر صحبت از اسلام نکنید.» برادر اخلاقِ ایرانی در رمانِ «نگران نباش» لکه‌دار شده است. امیدوارم این رمان به درستی و نه با کنترل+اف سانسور شود. چون هنجارهای اخلاقی جامعه‌ی ما، نمی‌گویم اسلامی، نباید این طور موردِ هجوِ نثرِ ولنگارانه‌ی خانمِ محب‌علی قرار گیرد. طرف هر چی خواست توی این رمان نوشت و دو تا جایزه‌ی مهم هم گرفت.

۲. دیروز روحانی خیلی معروفی را دیدم که پژو پارس سوار بود؛ نمی‌دانم. ولی احساس کردم جالب نیست. می‌خواستم کنارِ درِ خروجی، که داشت با پژویش عبور می‌کرد، باهاش در این باره صحبت کنم که متاسفانه دست فرمانِ حاج آقا خفن و فرز بود و در چشم برهم زدنی ناپدید شد.

۳. عبارتِ مشاییِ احمق را به مشایی غافل تغییر داده‌ام. و بابتِ به کار بردنِ لفظِ احمق برای ایشان از  اخلاق و خودم و خودت و خودش  عذرخواهی می‌کنم.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

یکی از بهترین سریال‌های ساخته شده در تاریخِ رسانه‌ی ملی روزی روزگاریِ امرالله احمدجو است. 

از زمانِ اولین سریال‌های پخش شده‌ی موفق در زمانِ پهلوی چون سلطانِ صاحب‌قرانیه و یا دایی جان ناپلئونِ ناصر تقوایی، تا امروز که مختار نامه پخش می‌شود و طنزهای آب‌گوشتی، هم‌چنان روزی روزگاری بی‌ادعا می‌درخشد. روزی روزگاری به عنوانِ یک سریالِ معناگرا، پر حادثه، عبرت‌آموز، به دور از کلیشه‌های عوام‌پسند و روشن‌فکر پسند هم چنان به ما یادآوری می‌کند که برای ساختنِ هر اثرِ هنری شعور مهم‌تر از امکانات است. مخصوصا امروز که برخی آثار مبتذل، مانندِ اثرِ وقیحانه‌ی مهران مدیری در موردِ شبکه‌های ماهواره‌ای،در بازار موج می‌زنند باید یادی کنیم از روزی روزگاریِ خوب و فاتحه‌ای بخوانیم بر سریال‌های بی‌ادعای پرمعنا...

روزی روزگاری طولانی نیست، دقیقا به مکان و یا زمانِ خاصی اشاره نمی‌کند. شعار نمی‌دهد. هزل نیست. در مقابل، در نگاهِ اول وسترنی به نظر می‌رسد. تحولِ یک شخصیت را بسیار خوب از آب در می‌آورد.  بحثِ مسخِ تاریخی را به خوبی پیشِ می‌کشد.

طولانی نیست. چون آن زمان‌ها شاید قیچی مدیرانِ شبکه روی نگاتیوِ فیلم‌ها نبود که طوری برش دهند که 26 قسمتِ 45 دقیقه‌ای از آب درآورند. بلکه 13 قسمت است. اساسا سریال‌های موفقِ سیما چندان کش‌دار نیستند. هزار دستانِ 10 قسمتی را در نظر بگیرید تا دایی جان ناپلئونِ 13 قسمتی، تا امام علی 18 قسمتی. وقتی همین امرالله احمدجو تفنگِ سرپرِ 40 قسمتی را ساخت، باید می‌اندیشید که احتمالِ روی اوج ماندنِ یک سریالِ تاریخی تلویزیونیِ طولانی کم است. مگر این که داستان آن قدر پرحادثه، جذاب، با لوکیشن‌های متنوع باشد که سریالِ طولانیِ تاریخی را ملال‌آور نکند؛ مثلِ مختارنامه.

به مکانِ خاصی اشاره نمی‌کند. اما در واقع دارد اشاره می‌کند. این یعنی توجه به خرده فرهنگ‌ها به طورِ صحیح. به طوری که دقیقا به موقعیتِ جغرافیایی یک مکان اشاره نمی‌کنید، اما با دقت خرده فرهنگ‌های آن ناحیه را با دقت زیرِ نظر می‌گیرد. مثلا این که دزدها وقتی صدایی را می‌شنوند بی‌حرکت می‌ایستند، از آن ریزه‌کاری‌های عجیب است. یا نحوه‌ی تکلمِ انسان‌های سریال تشخص دهنده‌ی یک خرده فرهنگ است. سریال چنان موفق است که مخاطب را کنجکاو می‌کند تا ببیند این حرف‌ها در کجای جهان زده می‌شود. عبارت‌هایی مانند «تمام شد رفت پی کارش»، «تو فهمیده‌گی نداری»، «هیچیِ هیچیِ هیچی»، و یا اضافه کردنِ واو به آخر برخی کلمه‌ها، و... همه‌گی نشان دهنده‌ی یک جای جهان است. این تشخص دهی به هر یک از آدم‌های سریال، موردی است که نایاب است در سریال‌ها و فیلم‌های ما. شاید اگر من بخواهم از دو اثر در این تشخص دهی نام ببرم یکی، فیلمِ کم‌مانندِ کیارستمی، طعمِ گیلاس است و دیگری روزی روزگاری. مشکلی که در مختارنامه هم حس می‌شود. در این فیلم آدم‌ها یک جور حرف می‌زنند. در حالی که در روزی روزگاری، کلمات و عبارات و جملاتِ خاله لیلا فرق می‌کند با حسام بیگ و مراد بیگ و نسیم بیگ و مراد بیگ. می‌خواهم بگویم حتی منطقِ این آدم‌ها هم با هم فرق می‌کند و این کارِ بزرگی است. مثلا منطقِ شعبان با قدرت خیلی فرق دارد و این در برابرِ منطقِ خالدآبادی‌ها، تا منطقِ دزدانِ گرگ‌دره، و تا منطقِ صفر بیگ تلورانسِ بیشتری می‌یابد. این تشخص‌دهی و ساختنِ آدم‌های واقعی کارِ ساده‌ای نیست. من که طلبه‌ی رمانم، تا حدی این مفهوم را درک می‌کنم و تکریم می‌کنم کارِ بزرگِ احمدجو را. 

شعار نمی‌دهد. ولی در عینِ حال وقتی کلمه‌ای مذهبی را می‌گوید آدمی از کنهِ وجودش احساسِ همدلی می‌کند. آن‌جا که دزدِ متحول‌شده به حسام بیگ می‌گوید «یاد نگرفتی روزی پنج بار شکرِ خدا کنی»، به هیچ وجه شعاری نیست. یا آن‌جا که قلی‌خان دارد از خسرانش در دنیا می‌نالد و در آن حالِ دراماتیک از دنیا می‌رود تاثیرِ عجیبی روی مخاطب می‌گذارد. آن‌جا که او می‌نالد از این که نتوانسته حتی یک «بار» را سالم  به منزل برساند، بعد از این که هزار کاروان را لخت و توبه کرده بود. آن‌جا که به دزدِ یاغی می‌گوید نان و روغنِ سفره‌ی او را بخورد تا راستِ یک روزش کم‌تر برود دوزخ. 

فیلم در عینِ حادثه‌ای بودنش خرده فرهنگ‌ها را فراموش نمی‌کند. مثلا زمانِ تحولِ مراد بیگ 40 روز در نظر گرفته می‌شود، که اشاره به سلوکِ شرقیِ 40 روزه‌ی عرفا است. در عینِ حال که در موردِ صحرا صحبت می‌کند، کُله و کتیرا و سوخت را فراموش نمی‌کند. دزدی را نشان می‌دهد، منتها از روناس هم سخن به میان می‌آورد. این در آن مونولوگِ سرزنش‌بارِ و مهیج تاجر به خوبی دیده می‌شود. که قلی خان را متهم می‌کند به کارنابلدی در بلدچیِ راه بودن.

مسخِ تاریخی هم نشان داده می‌شود. تا بگوید مشکلاتِ بشر، مصائبِ انسان هم‌چنان ادامه دارد. و این فرصتِ برگشتن و خوب شدن برای همه‌ی آدم‌ها وجود دارد. بسیاری از صحنه‌های فیلم حداقل دو بار تکرار می‌شوند... بارِ این تکرار چند باری بر دوشِ دو شخصیتِ فیلم یعنی مخور و آدم دیده می‌شود. لحظه‌ی پایانی دقیقا به این مسخِ تاریخی و تکرارِ تاریخ اشاره می‌کند... روزی روزگاری تمام نمی‌شود تا به مخاطببگوید تاریخ ادامه دارد. این مقوله در عنوانِ سریال هم مشهود است.

این روزها احمدجو اوسنه‌ی پادشاهی را می‌سازد. گفته این کار ادامه‌ی روزی روزگاری است... هر چند من بعید می‌دانم روزی روزگاری تکرار شود به خاطرِ خسرویِ سینمای ایران.

page to top
Bookmark and Share

تواریخ معتبر حادثه عاشورا (تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری، انساب الاشراف، الفتوح، ارشاد؛ به نقل از دانشنامه امام حسین، و طرح و تحقیق فیلمنامه امام حسین (ع)) در بیان سکوت و تسلیم مختار می نویسند: مختار در هنگام قیام مسلم در لفقا -زمین کشاوزی مختار- بود و بعد از شنیدن خبر قیام، خود را با سرعت به کوفه رساند. چون نتوانست در مقابل نگهبانان شهر مقاومت کند، عقب کشید و به نمایندگان قبایل گفت که ورود شما به کوفه صلاح نیست، برگردید... خود تنها به منزل رفت، لباس جنگ از تن بیرون کرد و با لباس عادی به سوی دار الاماره رفت. در میدان دار الاماره چادر سرخ رنگ عمرو بن حریث بود که پرچمی بالای آن در اهتزاز بود و می گفتند: «امیر دستور داده هر کسی امروز زیر این چادر وارد شود، در امان است»... مختار همراه عبدالرحمن و زائده به چادر عمرو بن حریث رفت و با شفاعت عمرو فردای روز شهادت مسلم، به بار عام ابن زیاد رفت. ابن زیاد که کسانی را برای دستگیری مختار فرستاده بود، با دیدن او برآشفت و فریاد زد: «تو همانی که برای پسر عقیل به جمع آوری نیرو پرداختی؟» مختار پاسخ داد: «چنین نکردم. من دیشب را هم در زیر پرچم عمرو پناه داشتم و شب را تا صبح نزد او گذراندم. (لم افعل، و لکنی اقبلت و نزلت تحت رایه عمرو بن حریت، و بتّ معه و اصبحت)» (تاریخ الطبری، ج 5، ص 596) ... ابن زیاد با چوب دستی خود به صورت مختار زد که بر اثر آن پلک وی وارونه شد و خون از صورتش جاری شد. عمرو که قول داده بود تا مختار را شفاعت کند، از جایش برخاست و شهادت داد که او راست می گوید و دیشب (شب بعد از شهادت مسلم) در پناه ما بود. ابن زیاد گفت: اگر شهادت عمرو و شفاعت او نبود، گردنت را می زدم ... و دستور داد او را به زندان ببرند. مختار تا پس از شهادت امام حسین (ع) در زندان بود. آنگاه مختار از زائده بن قدامه خواست تا نزد شوهر خواهرش، عبدالله بن عمر برود و از او بخواهد نامه ای برای یزید بنویسد تا او را آزاد کند. ابن عمر نیز برای برادر همسرش، مختار وساطت کرد و وی از زندان آزاد شد. (همزمان با آزادی مختار، میثم تمار به دار کشیده شد).

این مطلب در کتاب «شمشیر سرخ، ایده سبز: بررسی شخصیت و انقلاب خونین مختار ثقفی» (نوشته نعمت الله صادقی و سید محمد حضرت موسوی) که در سال 1382 توسط مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر شده (و احتمالا یکی از متون اصلی تحقیقی نگارش فیلمنامه مختار بوده است) نیز آمده است و چندان اختلافی در آن نیست.

***

تمام داستان مختار ثقفی، در قسمت پخش شده هفته گذشته (با زندانی شدن مختار، که شرح تاریخی آن در بالا آمد) تمام شد. مختار آنگاه که باید سخن می گفت و قیام می کرد (که قطعا شهید می شد)، نگفت و نکرد. و پس از آنکه امام -جلوی چشم کوفیان و با مشارکت ناخواسته آنان- کشته شد، دیگر خون تمام عالم را هم که بریزی، توفیری ندارد، و این است که منتقم خون حسین، مهدی است نه مختار، و مختار فقط کشنده قاتلان آن حضرت است. کما اینکه شیعه پس از حسین، چهارده قرن است که به خود تشر می زند:

بی درد مردم، ما خدا، بیدرد مردم

نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوگان مصطفی را سر بریدند

مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

در جمعی که این قسمت سریال مختار را می دیدیم، یکی دو جوان هیئتی بودند که حق را به مختار دادند، و اینکه مختار عمل درستی داشت که سکوت کرد و تسلیم شد تا در آینده کینه را بپراکند. این نوع استدلال مختار و رفتار وی، در زمانی است که حسین خود به خیمه زهیر بن قین می رود و دعوت می کند عبیدالله بن حر جعفی را که با ما بیا. و وقتی عبیدالله بجای جانش، اسبش را تقدیم می کند، حسین (جان عالمی به فدایش) می گوید که ما خواستار خون توایم، نه اسب و اموالت. مختار نفهمید (که یا نخواست که بفهمد) که آنچه اسلام را زنده نگاه می دارد خون شهدای کربلاست (نه کینه و انتقام)، و خون است که تا ابد جاری است.

مختار به امید انتقام گیری بعدی، یا به هر دلیل دیگری (از جمله قدرت طلبی)، در لحظه ای که باید می ایستاد، تسلیم شد. و این همان تفاوت «لحظه» مختار و «لحظه» هانی است. مختار سکوت کرد و سریال در مقابل سکوت او هیچ موضعی نگرفت و این باعث می شود که مخاطب حق را به مختار بدهد، یا لااقل او را سرزنش نکند، و از او و سکوت او بیزار نشود (و این امر به معنای شکست سریال است).

در حالیکه در حادثه کربلا، هر کس با حسین (ع) نبود، رستگار نشد. این مطلب حتی با احتیاط در باره شخصیتی چون محمد بن حنفیه و عبدالله ابن عباس هم صادق است. از حمزه بن حمران نقل شده که در محضر امام صادق (ع)، درباره قیام امام حسین (ع) و عدم همراهی محمد بن حنفیه سخن گفتیم .امام صادق (ع) فرمود: «یا حمزه، انی ساخبرک بحدیث لاتسال عنه بعد مجلسک هذا. ان الحسین (ع) لما فصل متوجها، دعا بقرطاس و کتب: «بسم الله الرحمن الرحیم. من الحسین بن علی بن ابی طالب الی بنی هاشم، اما بعد، فان من لحق بی منکم استشهد، و من تخلف لم یبلغ مبلغ الفتح والسلام»». (ای حمزه. من تو را از حدیثی آگاه خواهم کرد که بعد از این جلسه، دیگراز آن پرسش نکنی. حسین (ع) وقتی عازم حرکت شد، کاغذی خواست و در آن نوشت :بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن علی بن ابی طالب به بنی هاشم، اما بعد، هر کس از شماها به من ملحق شود به شهادت می رسد ، و هر کس بازماند به جایگاه فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام.)

عظمت حادثه کربلا و هنر اباعبدالله (ع) در آن است که آنچنان حادثه را دو قطبی کرد که هیچ کس در میانه نماند، یا بر حق بود یا بر باطل. و مختار در صف حق نبود. و سریال نتوانست که این تردید را نشان دهد، تردیدی که منجر به سقوط شد.

و سریال شاید نشان از ناخودآگاه شیعه دارد که همواره پرهیز می کند از پرداختن به سکوت کوفیان، و دستی که در خون اباعبدالله داشتند. و اینهمه تاکید بر شهدا و نپرداختن به مردود شدگان شیعی (چون سلیمان ابن صرد و مختار) شاید گریز از این واقعیت باشد که ما بیشتر شبیه کوفیانیم، تا اصحاب امام حسین. و همه قوت این سریال می توانست در این باشد که نشان دهد «وقتی که در لحظه تصمیم نمی گیری، هر چه هم که بعد از آن شمشیر بزنی و جانفشانی کنی، دیگر دیر شده است». و مختار قهرمانی است که دیر رسیده است و آنکه دیر می رسد، شجاعت او به هیچ کار نمی آید و همه عالم نیز خونبهای خون مقدس حسین نیست.

نمایش تاریخ در تلویزیون به چه دردی می خورد، اگر نشود هسته مرکزی عاشورا را نشان داد. هسته مرکزی قیام کربلا، شخصیت حسین (ع) است که تلویزیون نمی تواند به آن بپردازد. و جلوه دیگر آن، خباثت امویان است و سکوت کوفیان. و وقتی سریال به سرعت از لحظه لغزش مختار می گذرد، یعنی که تلویزیون نیز به فرار مختار از این لحظه، کمک می کند و لابد بعدا سعی دارد تا بر انتقام گیری مختار از قاتلان حسین پس از عاشورا تاکید کند و از این طریق از مختار یک قهرمان بسازد، و این گریز دیگری است از اصل ماجرا. تمام زندگی مختار همان لحظه ای بود که در مقابل ابن زیاد سکوت کرد و جان خود را خرید. مانند دیگرانی که می توانستند در حادثه کربلا حضور داشته باشند ولی لغزیدند و همه عمر پشیمانی آن لحظه را داشتند.

این «لحظه» مختار باید به صد هزار زبان بیان می شد، تا شرمساری بعدی او درست در بیاید (یا بیزاری از سکوت مختار و همراهی اش با ابن زیاد و عبدالله ابن عمر) و کم وزن بودن انتقام گیری اش در مقایسه با پا پس کشیدنش از همراهی با امام حسین (ع). اما این لحظه در سریال در نیامده است. یعنی به سرعت گذر کرد و حتی کسی (مثلا کیان، قهرمان ایرانی)، به عنوان وجدان جمع و سریال، مختار را سرزنش نکرد و مختار خود دچار تردید نشد، بلکه با استواری سخن گفت و نظری داد که بر ابهام ها افزود، تا ما نتوانیم با قاطعیت مختار را سرزنش کنیم. و این نقص در بنیان سریالی است که بناست چند ده قسمت دیگر از مختار را نشان دهد که انتقام خون حسین (ع) را با کشتار قاتلان آن حضرت می گیرد. ولی در اندیشه شیعی، این همه تلاش به یکی از آن سی سرباز حسین نمی رسد که شب عاشورا از لشگر کوفه به لشگر حسین آمدند.

***

وقتی نمی توان دغدغه های یک شخصیت را نشان داد و وقتی که نتیجه سریال بجای عبرت، می شود قهرمان سازی، چه سود از اینهمه نمایش و هزینه.

آنهم در زمانی که بزرگترین حماسه جمعی ایرانیان (آیین عاشورا)، سالانه با موفقیت، و بدون هر گونه دخالت حکومت برگزار می شود. و تقلای رسانه و حکومت برای همپایی با این حماسه جمعی پیشاپیش محکوم به شکست است. نگاه کنید به این روزها که اندک اندک خیمه های عزا برپا می شود، و هیچ هیئتی نیست که شب اول محرم، سخنران نداشته باشد یا در مداح یا در سیستم پذیرایی و مداحی و صوتی آن نقصی باشد، و مقایسه کنید با نحوه ساخت سریال های مناسبتی سیما، که هنوز هم لحظه آخر می رسد.

و اصولا چه نیازی است به ساخت سریال در باره مختار. اینهمه موضوع هست که در باره آن هیچ نمی دانیم، سلمان هست و تاریخ قرون اولیه هست و تاریخ شکست های دو سده اخیر و پیروزی درخشان امام خمینی و... و رسانه دست روی چیزی گذاشته که هیچ نمی تواند بگوید، جز برخی اطلاعات اضافی که تاثیری در اصل ماجرا ندارند. چون اصل ماجرا تلویزیونی نیست. و حتی مداحان برجسته نیز «فاش» روضه نمی خوانند.

و باز هم آفرین به فهم سنت مذهبی ایران که هرگز مختار را برجسته نکرده و او را در صف اصحاب و اهل بیت حسین قرار نداده است.

مقاتل از مرگ معاویه آغاز می شود و با بازگشت اسرا به کوفه تمام می شود. در این مقاتل، تنها کسانی در حماسه عاشورا نقش دارند، که در «این فاصله» سخن گفته اند و جنگیده اند، و این شامل کسانی هم هست که پس از عاشورا به شهادت رسیده اند، مانند عبدالله بن عفیف ازدی، و فرستاده قیصر روم در دربار یزید. و اینهاست که شیعه سالانه از آنها یاد می کند. و اصل حرکت مختار برای «بعد» از این دوره است، و دوره مختار فقط بخشی از «تاریخ» است، نه «حماسه عاشورا» و چقدر میان این دو تفاوت زیاد است. و چه اهمیتی دارد تاریخ، وقتی که شیعه، حماسه عاشورا را به زیبایی می کند. مختار شهید نیست، کشته شده است.

مختار پس از این قسمت تمام شده است. به دنبال اتفاق تازه ای در زندگی مختار نگردید. از او عبرت بگیرید، او یک قهرمان نیست. می توانست «شهید» باشد، ولی در لحظه، پا پس کشید و ترسید.

------------------------------

پانوشت: بعضی وقت‌ها دکتر یگانه می‌ترکاند.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف
 دوستانِ صبورِ وبلاگم، نبودنم را ببخشید. البته خدایی‌ عذرش موجه است. عذرِ نبودنم بیماری یکی از عزیزان است. من هم هر شب باید پیشش باشم و به همین خاطر فرصت نشد که روی سرِ این وبلاگ دست بکشم.

اما نکته‌ای به ذهنم رسید که خیلی برادرانه به دوستانِ عزیزی که در سایت‌های خبری سبز فعالیت می‌کنند بگویم. البته غیرِ حرفه‌ای بودنِ این رفقا آدم را متعجب می‌کند. شاید هم به خاطر این باشد که این عزیزان از حداقلِ زیرکی‌های رسانه‌ای به علتِ کینه و نفرتی که از رهبری نظام دارند برخوردار نیستند.
این‌ها که می‌نویسم تنها به جهتِ کمک به بازیابی حیثیت خدشه‌دار شده و رعایتِ اصولِ رسانه‌های حرفه‌ای است، که متاسفانه یکی از سایت‌های شاخص جنبش سبز، یعنی جرس آن را رعایت نمی‌کند. این یک نقدِ ایدولوژیک نیست، تنها یک تذکرِ رسانه‌ای است. تذکری که به نظرِ من باید از سرِ صدق و صفا به آن نگریسته شود. گفتیم یک بار هم شده به دوستانِ سبزمان کمک کرده باشیم.

فقط من یک نمونه خدمت‌تان عرض کنم و خلاص: آن هم سفرِ رهبری به قم.
از وقتی که رهبر عزمِ قم کرده بود من هم به طورِ مدام سایتِ جرس را دنبال می‌کردم. اولش نوشت که مراجعِ مهمِ تقلید نمی‌خواهند با رهبری دیدار کنند. فقط یکی دو نفری مثلِ نوری همدانی و مکارم شیرازی شاید به این دیدار راضی باشند. همین شد که برای این که حرفِ خود را ثابت کنند نامه نوشتند به مراجع که یک وقتی نروید پیشِ رهبر. در عینِ حال محمدرضا خاتمی هم به سید حسن نصرالله نامه می‌نویسد که احمدی‌نژاد را آدم حساب نکند. من نمی‌دانم چرا باید برای سید حسنی که اعتبارِ خود را از آقای خامنه‌ای می‌گیرد از این جور نامه‌ها نوشت. سید حسن بارها و آشکارا از سیاست‌های بین‌المللی احمدی‌نژاد حمایت کرده. فکر کنم آقای محمد رضا خاتمی جوابش را همان فردا گرفت. وقتی که سید حسن به احمدی‌نژاد سلاح هدیه داد. 

برگردیم به ماجرای قم
بعدش رهبری واردِ قم شد. گفتند 50 درصد استقبال کننده‌گان غیرِ قمی بودند. البته هیچگاه مرجع این آمار مشخص نشد. (البته مگر این‌ها حتی برای یکی از آمارهای‌ این‌جوری‌شان مرجع داده‌اند که این دومی باشد؟) البته غیرِ قمی بودنِ غیر از مستقبلین به دلیل مذهبی بودنِ شهرِ قم تا حدی طبیعی است.
نکته‌ی جالب این است که گرداننده‌ی این سایت، یعنی جرس، عطالله مهاجرانی است که خودش زمانی وزیرِ ارشاد بوده. غیرِ حرفه‌ای بودنی که از سر و روی این سایت می‌بارد به آدم می‌فهماند که مهاجرانی تا چه حد به اصولِ رسانه‌ای آشنا بوده. وزیرِ ارشاد بودنِ چنین آدمی، مانندِ رییس مجلس بودنِ کروبی، مایه‌ی تاسف است. البته به نظر من وزیرِ ارشادِ فعلی هم از چنین غیرِ  حرفه‌ای بودنی رنج می‌برد. هستیم و می‌بینیم.
عرض می‌کردم:
رهبری با روحانیون دیدار کرد. جرس عینا نوشت:

همچنین روحانیونی که در دیدار با رهبری اجتماع کرده بودند بخش زیادی از طلاب مبتدی استان ها و شهرهای مجاور بوده اند. 

واقعا من نفهمیدم چنین واقعیت و خبری چگونه حاصل شد. انصافا دست مریزاد به این نحوه‌ی تنظیمِ خبر که جز خدشه‌دار کردنِ اعتبارِ رسانه‌ای برای جرس هیج رهاوردِ دیگری ندارد. مثلا از عکس زیر چطور می‌شود فهمید که که سطح طلبه‌ها چقدر است؟


بعدش دیدیم که آقای جوادی آملی جز اولین کسانی بود که با رهبری دیدار کرد. جرس با خودش گفت ای بابا این هم که خراب کرد. این در حالی است که نفس دیدار علما با یک نفرِ دیگر ثابت کننده‌ی هیچ چیزی نیست. خب این را جرس واقعا درک نمی‌کند. مثلا مگر آیت الله بروجردی با شاه دیدار نداشت؟ البته یک فرقی وجود دارد آن هم این که شاه به دیدارِ مراجع می‌رفت، ولی در وضعیتِ فعلی مراجع به منزلِ آقای خامنه‌ای در قم می‌روند.

بعدش آقای مکارم شیرازی و سبحانی هم با رهبری دیدار کردند. نکته‌ی جالب دیدارِ رهبری با آقای جوادی آملی و مکارم عکس‌هایی است که از بگو بخندِ این بزرگوارن با رهبری منشر شده است. بعد جرس در یک بی‌پروایی محض و بدونِ رعایتِ اخلاقِ رسانه‌ای نوشت:

دیگر دیدارهای مهم انجام شده هم همگی به تعارف و گرفتن عکس یادگاری برگزار شده است و طرفین از برکت این ملاقاتها بهره مند شده اند و ترمیم مشروعیت از دست رفته از یک سو و تسهیلات و امکانات حکومتی از سوی دیگر ره آورد این ملاقاتها است. از این قبیل است دیدار حضرات آیات شیخ ناصر مکارم شیرازی، شیخ عبدالله جوادی آملی، شیخ حسین نوری همدانی و شیخ جعفر سبحانی.

یعنی اگر آقای جوادی آملی و آقای مکارم و این‌ها با رهبر دیدار می‌کنند برای بودجه گرفتن است. این از آن حرف‌ها است که به نظرِ من بیشتر از آن که مخربِ رهبری باشد، به شدت چهره‌ی علمایی چون آقای جوادی را مخدوش می‌کند.خب، این هم یک نمونه‌ی دیگر از سوتی‌های غیرِ حرفه‌ای و می‌شود گفت دروغ‌پردازنه.

بعد در جرس خواندم که از بینِ مراجعی که جامعه مدرسین تعیین کرده، یعنی 6 نفر، تنها 2 نفرشان با رهبری دیدار کردند. این دیگر اوجِ بی‌شرمی و گافِ رسانه‌ای است. جرس نمی‌گوید از این 6 نفر، تنها یک نفر دیدار نکرده و آن هم آقای وحید خراسانی است. بلکه می‌گوید تنها دو نفر دیدار کرده‌اند. جالب این‌جاست که سه نفر از این 6 نفر، یعنی آقایان فاضل لنکرانی، میرزا جواد تبریزی و بهجت رحلت کردند. و نمی‌دانم رهبر چطور باید با کسانی که فوت کرده‌اند دیدار کند.

بعدش نوشت که مراجع امنیتی نگذاشتند آقای وحید خراسانی به مشهد برود. چون آقای وحید می‌خواست به مشهد برود ولی اطلاعاتی‌ها جلوی مرجع را گرفتند که مثلا تو باید قم باشی و بروی پیش رهبر.

من احترامِ زیادی برای آقای وحید قائلم. به نظرِ من ایشان یکی از مراجع صالح و دین‌مداری است که دغدغه‌ی دین و شیعه دارد. ولی واقعا برایم قابل قبول نیست که آقای وحید در برابرِ مثلا فشار نیروهای امنیتی کوتاه بیاید و حرفی نزند. یعنی خدای نخواسته ایشان ناتوان از این هستند که افشاگری کنند و این‌ها را سرجای‌شان بنشاند. نکته‌ی جالبِ توجه این‌جاست که رییس قوه قضاییه یعنی آقای آملی لاریجانی هم دامادِ آقای وحید است. واقعا خجالت‌آور است که یک مرجع تقلیدِ شیعه، که دامادش هم قاضی‌القضاتِ کشور است نمی‌تواند به زیارتِ امام ثامن برود و بعد صدایش هم در نیاید.(البته من خیلی رک بگویم که  با این نحوه‌ی تنظیم خبر در جرس، هیچ اعتمادی به سایرِ اخبارشان ندارم.)

جرس در موردِ دیدارِ آقای شبیری زنجانی با رهبری هم چیزی نگفت، یا در موردِ دیدارِ آقای صافی. عکس‌های دیدارِ آقای صافی با رهبری را ببینید. انصافا خیال می‌کنید دو تا رفیق خیلی جور بعد از مدت‌ها یکدیگر را دیده‌اند.

جرس با ناامیدی تمام نوشت:

اما مراجعی که تا کنون علیرغم فشار سنگین نهادهای امنیتی به دیدار رهبری نرفته اند عبارتند: از حضرات آیات شیح حسین وحید خراسانی، سید محمد صادق روحانی، سید صادق حسینی شیرازی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، شیخ یوسف صانعی، شیخ محمد صادقی تهرانی، شیخ محمد علی گرامی قمی و شیخ اسدالله بیات زنجانی.

البته من، به عنوان یک دانشجوی مذهبی دنبال کننده‌ی اخبارِ حوزه، بعضی از این آقایان را نمی‌شناسم. ضمن این که نباید انتظار داشت که دیدارِ رهبری با آقای صانعی و یا بیات را شاهد باشیم.

بعد جرس نوشت امکانِ طرحِ مسائل حوزه و سیاست در دیدار رهبری با مراجع فراهم نشد. دلیلش را من هم نمی‌دانم. خب مطرح می‌شد. این از آن حرف‌ها است. بعد گفته رهبر ملاقات‌هایش به طور مکرر با مقتدایی و مصباح و یزدی است. البته این هم از آن حرف‌های ثابت نشده است. ضمن این که رهبری هر روز چند دیدارِ مهم در قم دارند که چندان توسط جرس پوشش نمی‌یابد. 

حالا روشِ بی‌بی‌سی را ببینید.

که تیتر می‌زند: 

هشدار آیت الله خامنه‌ای در مورد تغییر روش اجتهاد در حوزه‌ها

شما بروید سایتِ بی‌بی‌سی را زیر و رو کنید تا بفهمید کارِ حرفه‌ای یعنی چه. در موردِ همین سفرِ رهبری به قم، بی‌بی‌سی برخی از دیدارها را مهم جلوه داد و در موردِ خیلی چیزهای دیگر چیزی ننوشت. بی‌بی‌سی این رویداد را دارای چنان ارزشِ خبری نمی‌دید که بخواهد برایش راست و دروغ به هم ببافد. هر چه باشد بی‌بی‌سی هم بیشتر از جرس مخاطب دارد و هم متنوع‌تر از جرس. برای بی‌بی‌سی کنسرتِ گوگوش در کردستان عراق هم ارزشِ خبری دارد، چون حرفه‌ای است. ولی جرس...
page to top
Bookmark and Share

 یالطیف

رمانِ «بادبادک‌باز»، نوشته‌ی خالد حسینی روایتی نزدیک و صمیمانه از زندگی مردمِ شریفِ افغانستان است. افغانستان، به علتِ نزدیکی‌های فرهنگی و زبانی و قومی و دینی بسیار شبیه ایران است. شاید شبیه‌ترین کشور در دنیا، از جهتِ مردمان، کشورِ دوست و برادر یعنی افغانستان باشد. متاسفم از این‌ که روشنفکرانِ کشورمان این نزدیکی را نادیده گرفتند. افغان‌ها آن طور که خالد حسینی در بادبادک‌باز تصویر نموده است بسیار شبیه ایرانیان هستند. شاید اگر جمعیتِ شیعیانِ این کشور بیشتر از این مقداری بود که الان است، مرجعیتِ مذهبی در این کشور پیچیدگی‌های علی‌الحده‌ای را برای غربی‌ها موجب می‌شد؛ همانندِ آن چه که در عراق رخ داده است.

با توجه به آن چه در بالا موردِ افغانستان نوشته‌ام، بی‌تابانه منتظرِ کتابِ امیرخانی به نام «جانستان کابلستان» هستم. از این حیث، به امیرخانی حسادت می‌کنم و دوست داشتم خودم این کتاب را می‌نوشتم. فکر می‌کنم با توجه به دقتِ مینایتوری امیرخانی در کشف وثبتِ وقایعِ جزئی پیرامونی، این کتاب می‌‍تواند جزِ بهترین و کمک‌رسان‌ترین تک‌نگاری‌ها باشد. مگر این که منتقدان و شبه روشنفکران آن را همانند داستانِ سیِستان جدی نگیرند.

در «بادبادک‌باز»، خالد حسینی روایتی شبیه آن چه که خود از سر گذرانده است را بیان می‌دارد. در جای جای کتاب زندگی و شادابی را در افغانستان می‌توان دید. شادابی که توسطِ اشغال‌گران نابود شد. او در این کتاب روایتِ زندگی یک پشتونِ روشنفکر را از کودکی تا بلوغ و روزگارِ میان‌سالی بیان داشت. در عینِ حال، این کتاب روایتی تلخ از حضورِ طالبان در افغانستان دارد. اما همانندِ بسیاری از تحلیل‌های غربی‌ها، این کتاب نیز به این سوال پاسخ نمی‌دهد که طالبان، به عنوانِ یک قومِ مذهبی وحشی و متحجر، چگونه توانست در اندک زمانی افغانستان را ببلعد؟ حتی در این کتاب، که از سال 1975 تا کنون (2003) همه چیز به شکلِ جزئی و تقریبا پشتِ سرِ هم بیان شده است، برای سال1986 تا 2001 یک شکافِ تاریخی وجود دارد. البته شاید این با توجه به موضوعِ رمان اتفاق افتاده باشد، ولی با توجه به توضیحاتِ ناضرور و توصیفاتِ اضافی در موردِ عشق و عاشقی این شکاف کمی غیرِ طبیعی می‌نماید؛ شکافی در سال‌های رشد و نموِ غیرطبیعی و دوپینگ‌وارِ طالبان. چه کسانی به طالبان موارد نیروزا دادند؟

باز هم امیرخانی. دوستی این کتاب را با «منِ او»ی امیرخانی مقایسه می‌کرد. هر چند از برخی جهات این تشابه وجود دارد، ولی «منِ او»ی امیرخانی بسیار قوی‌تر و صادقانه‌تر و شکیل‌تر است از «بادبادک‌باز». حال تو بگو این رمان در آمریکا جزِ محبوب‌ترین‌هاست و بسیار موردِ توجه منتقدان قرار گرفت. شاید اگر امیرخانی «منِ او» را به انگلیسی می