تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

چهار شخصیت مهم؛ رهبر و گلستان و میری و مستور

یا لطیف

پیش‌نوشت:

1. قرار بود چهار و پنج با هم باشد و برای دو هفته‌ی دیگر. ولی من هفته‌ی بعد قطعا نمی‌توانم مرخصی داشته باشم. ضمن این که واقعه‌ای باعث شد که من چهار و پنج را تبدیل کنم به پنج و شش و البته موکولش کنم با دهه‌ی محرم. یکی دو روز مانده با عاشورا پنجمین و ششمین نفر را از لیست صدتایی‌ها معرفی خواهم کرد. 

بدن‌نوشت: 

دوستی به من پیش‌نهاد کرده بود در موردِ آقای خامنه‌ای یا به قول خودش امام خامنه‌ای بنویسم. جرقه از آن‌جا خورده شد. دیروز هم حمید با نگاه به کوتاه‌نوشت‌های «بی‌باهم‌ها» از این قلم، که هنوز جایی منتشر نشده، گفت: «پس رهبر را قبول داری»! این هم جرقه‌ی دوم. اما انفجار زمانی روی داد که «کافه کراسه» را دیدم.  

کافه آن طور که معروف است جایی است که یک عده آدم معمولا هنرمندها و روش‌فکرها و توی این مملکت دگر اندیش‌ها در آن حرف می‌زنند و چیز می‌خورند. 

همه چیز این کافه هم غربی است. از مبدا و شروعش تا امروزش. تا دکراسیونش. تا غذاهایش. تا حتی آدم‌هایش. 

یک عده آدم هم توی این مملکت پیدا شدند و این غربی بودن را شر بودن تعبیر کردند و به خلق‌الله توصیه می‌کنند که تا آن‌جایی که می‌شود از مدرنیته و اقتضائاتش دور شوید. حتی چنین اعتقادی تا کلام برخی از مراجع نقلید هم نفوذ کرده است. 

اما اصل تعلیق در این قصه کجا است. 

آنی که کافه را می‌پسندد با همه‌ی اقتضائاتش و تا تهِ ماجرا هم می‌رود و اگر پا داد استریپ‌تیز هم می‌رقصد که تکلیفش معلوم است و تعلیقی ندارد. به راحتی به کافه می‌رود و می‌نوشد و می‌خورد و هر چه بخواهد می‌گوید و می‌نویسد. 

آنی که کافه را نمی‌پسندد و آن را غربی می‌داند هم تعلیقی ندارد. می‌گوید این یک «چیز»ِ غربی است و این جور چیزها به ما نیامده. محیط، غالبا محیط فسق و گناه است. و معصیت دارد آدم پا در این جور جاها بگذارد. زیرا به نوعی دارد همه‌ی آن قبح‌شکنی‌ها را امضا می‌کند، ولو خودش مرتکب نشود. 

اما این‌ها چه ربطی دارد به آقای خامنه‌ای؟ 

بگذارید با یک مثال مطلب را روشن‌تر بکنم. 

مسابقات المپیک آسیایی 2010 یادتان است. خانم‌های ورزش‌کار ما گل کاشتند و کلی مدال درو کردند. یکی از علما به امام زمان این مساله را تسلیت گفت و بر این باور بود که زنان ایرانی را در مقابل اجنبی به نمایش درآوردند. آن هم با آن حالت ورزش و با آن لباس‌ها. در عین حال آقای خامنه‌ای حضور زنان ایرانی در این مسابقات را نشان‌دهنده‌ی پیروزی انقلاب اسلامی دانستند و به نوعی آن را به امام زمان تبریک گفتند. 

من نتیجه را خدمت‌تان عرض می‌کنم. آن هم این که: حرف آقای خامنه‌ای را پذیرفتم. به همین راحتی. آقای خامنه‌ای و مهم‌تر از او آقای خمینی از ما خواستند که بتوانیم دین‌دارانه در دنیای مدرن زندگی کنیم. ولی تاکید کردند که زندگی کنیم. این زندگی کردن اقتضائاتی دارد. از جمله کافه‌روی.

کافه‌ای گشوده شده در خیابان پورسینا، پشت دانش‌کده‌ی پزشکی دانش‌گاه تهران، حد فاصل قدس تا 16 آذر. به نام کافه کراسه. 

ما نه تنها باقی کافه‌های روشن‌فکری شهر را نمی‌بندیم، بل‌که خودمان کافه باز می‌کنیم. هر که با هر عقیده‌ای خواست به آن وارد شود. اما کیفیت فرهنگی‌اش را خودمان تعیین می‌کنیم. آن طور که باقی کافه‌ها هم چنین هستند.

یک عده بچه مذهبی خوب، پیرو حرف آقای خامنه‌ای و تبریک به امام زمان کافه‌ای افتتاح کردند. به نظرم این اولین کافه‌ی اسلامی تهران باشد. آن هم در محیط عالی و دانش‌جویی دانش‌گاه تهران. 

در کافه کراسه کتاب و سی‌دی مناسب با انقلاب اسلامی هم فروخته می‌شود. ضمن این که همه‌ی آن چیزهایی را که در کافه‌های دیگر می‌توان خورد و مشکل شرعی ندارد این‌جا هم می‌توان با قیمت ارزان‌تر خورد. مثلا گران‌ترین گلاسه‌هایش 2هزار تومان است. 

یکی از دغدغه‌های من کافه‌ نرفتن بچه مسلمان‌ها بود. تا کراسه نبود من هم از کافه‌های روشن‌فکری استفاده می‌کردم؛ به عنوان مهمان. الان از دوستان روشن‌فکرم دعوت می‌کنم به خانه‌ی ما هم سری بزنند. بالاخره هر دیدی یک بازدیدی هم دارد، ندارد؟

به نظرم این کافه اسلامی یعنی تعبیر درست حرف آقای رهبر. من به خاطر اجرای این ایده‌ی انضمامی و رو به جلو آقای خامنه‌ای را در این لیست قرار می‌دهم. به خاطر افتتاح شدن یک کافه‌ی دینی. که هم کافه است. از نورپردازی و صندلی‌های راحت با چوب مرغوب بگیرید تا آب‌راهه‌های فیروزه‌ای و تا گل سرخ و وایرلس و گلاسه و عصرانه و اسپرسوی خفن. و هم دینی. به خاطر رمان‌های رضا امیرخانی و سید مهدی و کتاب‌های تئوریک و سی‌دی‌هایی که می‌تواند پاک‌مان کند و تزکیه بدهد. تا آقا پسرهای دست‌کم با رویه‌ی مذهبی و تا خانم‌ها. لااقل پای حجاب کامل‌ها هم به کافه باز شد. دل‌تان غنج برود که خلق‌الله خودشان مردانه-زانانه می‌کنند. وگرنه چنین الزامی در آن‌جا نیست. به خاطر همه این چیزها رو به جلو درون یک محیط مدرن از آقای خامنه‌ای تشکر می‌کنم. البته اگر آقای خمینی زنده بود، وبلاگ را با جایش سرقفلی‌ او می‌کردم... دیگر یک نفر از صد نفر بودن که بحث سخیفی است...

پس‌نوشت:

1. دور و بر تاسوعا منتظرم باشید. اگر عمری باشد یک جفت اسم رو خواهم کرد. 

2. پیام‌های خصوصی هم دارد زیاد می‌شود. شماهایی که خصوصی پیام می‌گذارید، خداییش پیام‌های‌تان خصوصی نیست‌ها!


برچسب‌ها: رهبر, کافه کراسه, خامنه‌ای, خمینی, غربی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 5:13  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

ابراهیم گلستان در 90 سالگی هم‌چنان سرحال حرف می‌زند. 100 سالگی او هم دور از ذهن نیست، هم از لحاظ آمادگی جسمانی و هم از نظر جوانیِ سخن. البته نه هر سخنی. سخن او بی‌نا است. لااقل به همین یک دلیل روشن‌فکرانه است. سخن او بی‌تقلید است. این هم دلیل دوم برای روشن‌فکر خواندنش. 

فقط گلستانِ سخن. چون:

گلستان‌شناسیِ ادبی من بسی لاغر است. دو سه داستان از مجموعه‌ی «آذر ماهِ آخر پاییز»، داستان بلند «خروس»، و دو-سه دقیقه فیلم همه‌ی آن چیزی است که من از ابراهیم گلستانِ هنرمند مطالعه کرده‌ام. اما سخن‌وری. وجه‌ی که باعث شد گلستان را در این سیاهه‌ی صدتایی قرار دهد.

تا دیده‌ام خوانده‌ام. 

از «گفته‌ها» که با هوشیاری زبان‌زدش نامش را چنین گذاشته تا «نوشتن با دوربین» تا همه‌ی مصاحبه‌های در دسترسم. برخی را چند بار و چند بار... 

می‌دانی که ما بچه مسلمان‌ها سخنران زیاد داریم. به وفور. حسن عباسی، حسن رحیم‌پور، علی‌رضا پناهیان، فاطمی‌نیا، و... برو بالا. به اندازه‌ی تاریخ شیعه امروز منبری و سخنور داریم. سخنوری که تا زمانی که روی منبر پیامبر حرفِ دین می‌زند دوستش داریم.  اما ای کاش همه‌ی این سخنوران یک بار سخنرانی گلستان در دانش‌گاه شیراز را بخوانند. آدم می‌تواند یک بار حرف بزند و بعد چهل و چند سال بعد یک جوان، حمید حبیب‌اللهِ عزیز، به یک جوان دیگر، میثم امیری، ایمیل بزند و فرازی از آن سخنرانی را بنویسد:

اینکه من اینجا پیش شما هستم در واقع، باز، همان پیش ِ خودم بودن است. در حداکثر من دارم برای کسانی میان شما حرف می‌زنم که بتوانند حرف‌های خودشان را در حرف‌های من پیدا کنند و از برای سنجش این هر دو امکان تازه‌ای برایشان باشد. من هم با این به خود گفتن حرف‌هایم را دوباره ورانداز می‌کنم، با این امید که از واکنش‌هاتان من هم به نوبه‌ی خود واکنش به دست بیارم، چشم‌انداز تازه‌ای شاید، پیدا کنم برای دیدن ابعاد اطرافم، برای دیدن اجزاء و طرح فکر خودم. بعد هم اگر بشود آن را از واکنش‌هاتان غنی بکنم.
 وجه‌ سخنوری گلستان از همان دانش‌گاه شیرازش عمقِ موجه‌ای می‌یابد. بعد صریح‌ترش را در نوشتن با دوربین می‌بینیم. آن‌چنان که یزدانی خرم مطبوعاتی حرفه‌ای نشریات مدرن را بر آن می‌دارد که با او مصاحبه می‌کند. لیلا نصیری‌ها را به ساسکس بفرستد، شهروند امروز را کلفت‌تر کند، بخش‌هایی از تجربه را به او اختصاص بدهد. و بارانی از مصاحبه... تا گپ و گفتِ مسعود بهنودِ بی‌بی‌سی با او.  
و هم‌چنان گلستان حرف دارد. وقتی زبانش را باز می‌کند رطب و یابس نمی‌بافد. حرف می‌زند. سر اصلِ مطلب می‌رود. نمی‌هراسد. نمی‌هراسد از این که هم‌زمان از پرویز صیاد کمدی-هزل‌ورِ مجموعه‌های صمد تمجید کند و در عین حال کل جریان سینمای روشن‌فکری را با جایش زیر سوال ببرد. نه حتی از جریان‌سازی «یه بوس کوچلو»ی فرمان‌آرا بترسد. زبانِ صریح گلستان در «نوشتن با دوربین» چند بار تجدید چاپ می‌شود. سخنرانیِ شیرازش ترجیع‌بند مقاله‌ها می‌شود... 
صراحت گمشده‌ی سخنوری این روزگار است. سومین طلایی فرهنگ و ادب این سرزمین به همین وجه اختصاص می‌یابد. آن‌چه گلستان بدان پای‌بند است.
وقتی در 19 سالگی کتابش را دو بار بلعیدم، فهمیدم که چرا نخواندمش، بلعیدمش. چون خودش بود. افه و کلاس و سوسول‌بازی نداشت. چون تنها کافه‌روی و سبیل نیچه‌ای و موی بلند نداشت.  چون آخرین ترجمه‌ای که درآمده خوانده‌ای نداشت. چون منتظرِ آخرین کتاب فلان خرکره‌ی پس‌انداخته‌ی سرمایه‌داری نبود. چون مرعوبِ روشن‌فکری حقنه‌کننده‌ی [...] نبود. 
به عبارتی دیگر:
بیان صریحش بی‌ناموس نبود. وطن‌فروشانه نبود. مجیزگو نبود. موضعش مانند لباس زیر عوض نمی‌شد. 
بالاخره جلوی دوربین بی‌بی‌سی نشست، ولی حرفِ خودش را زد. آن چنان صریح که شاید گه‌گاه به پارگی اخلاقی هم طعنه می‌زد. آن جایی که بهنود تشر زد که بفهمد چه می‌پرسد هم‌چنان درگیرکننده است. در همان آغازش. بالای پنجاه بار دیدم: بهنود از او پرسید: «اگر بخواهید زندگی‌تان را شروع کنید از کجا شروع می‌کنید»؟ با صراحتی لخت و عور گفت: «از این که پدرم با مادرم بخوابد»‍!  و همین پاسخ چنان بهنود را هول کرد که از گلستانِ شیرازی پرسید که «آیا شعر هم می‌خواندید»؟ این سوال احمقانه نتیجه ذهن نشئه شده از صراحت گلستان بود به نظرم. سوالی که البته با تمسخری از سوی گلستان پاسخ داده شد. اما چنان اخلاق‌مدارانه که:‌ «بله. شعر هم می‌خواندم». 
قدرِ دهانم حرف بزنم. نفر سوم این سیاهه به کسی تعلق گرفته که صریح اما شرافت‌مندانه حرف می‌زند. ابرهیم گلستان.
ای خدا شور و مرادنگی که در گفته‌ی زیر از گلستان آمده گریانم کرده. ای کاش ما هم صراحت شریفی داشته باشیم. در همان دستگاه فکری خودمان. من نگرانم برای انسانیت آن‌هایی که نظام جمهوری اسلامیِ عزیز را قبول ندارند و نان‌خور سیستمش هستند. کارمندِ دولتش هستند. آخر مرد مسلمانی که از نظام حقوق می‌گیری و قبولش نداری، می‌دانی چه می‌کنی؟ تو طبق نظر اسلام با سیستم طاغوتی هم‌کاری می‌کنی که حتی دست کم تقیه هم نمی‌کنی. این منش با آن اسلامی که سنگش را به سینه می‌زنی نمی‌سازد. این ریاکاری و پنهان‌کاری و هزینه نپرداختن در حال ساختن طبقه‌ای خطرناک است در این مملکت. بگذریم از این که آن که نظام را قبول دارد هم باید مدام معترض باشد و نقد کند و دست به اصلاح بزند و برای حفظ نظام هم تلاش کند. سیاسی شد حسابی! 
اما از گلستان بشنویم. آقای گلستان حرف‌های قشنگی می‌زند. مخاطبش در زیر فقط دکتر پرویز جاهد مصاحبه کننده نیست. همه‌ی ما هستیم به نوعی: 

 من از وطن دور نیستم. این وطن، مصر عراق و شام نیست، وطن تو هر جا هست که هستی. وطن تو مسئله فکری تو هست. مسئله روحی تو هست. وطن یک فرمول روانیه، وطن توسعه و تداوم حس و علاقه‌ی توست. مسئله خاک، خوب، خاک ایران خیلی قشنگ هست. علاقه من را می‌خواهی راجع به مملکت بدونی، فصل اول ” اسرار گنج دره جنی ” را بخوان. یا مقدمه همین ” گفته‌ها ” را. خصوصا تکه آخر آن را. تو می‌خواستی راجع به سینما گفتگو کنی. این دیگه داره در می‌ره از آن موضوع. خیلی وقت هم هست که چندین بار هم در رفته. خسته‌ام. تمام. تو کتاب درست نمی‌خوانی. گوش کن. اگر خونده بودی، که من حالا برات می‌خونم، خیلی از این حرف‌ها نمی‌پرسیدی و نمی‌گفتی. گوش کن :

در روزگاری که اینها را نوشتی و گفتی، دشوار یِ اساسی و اصلی بیان حرف و گفتن اندیشه‌هایت بود. گفتن و رد پای فکر در افتنده با نظام مسلط را در آن گذاشتن بود. در هیچ یک از نوشته‌ها و فیلم‌ها، تحسین و حمد هیچ چیز و تنابنده ای نبود جز نفس سربلند انسانی، جز کار  و  زحمت و اندیشه، با اظهار نفرت از پلیدی و پستی، با دشمنی به زشتی و بیماری. جز ذکر امید شوق و بهتر شدن نمی‌کردی، نمی‌جستی، نمی‌گفتی. این کارها را با های هو نمی‌کردی. نفس چنین رفتارها با های هو و جستن شهرت و ادا در آوردن، و یا تخته پوست پهن کردن تفاوت داشت، با زنجموره و نفرین تفاوت داشت. پس رفتارت را اداره می کردی تا در حد آن چه بتوانی، نور بر چشم اندازت  بیندازی. مطلب را درست ببینی، درست بنمایی. ترس و توقعی از بعد و عاقبت نداشتی، که نفس کار در حال بود که مطرح بود. و حال بود که مطرح بود. امید و آرزو تفاوت داشت از انتظار. انتظار نداشتی، زیرا که زنده بودن و زیبایی را در نفس کشیدن می‌دیدی، در خودِ درختان نشاندن بود. مربوط بود به آینده... و خودِ درخت نشاندن، تحمل صبر و سکوت و کار اقتضا می‌کرد.

پس‌نوشت:

1. مرحله‌ی بعدی شاید دو هفته‌ی بعد باشد. ولی دو نفری خواهد بود. یعنی من چهار و پنج را با هم معرفی خواهم کرد، اگر مرخصی داشته باشم و همه چیز به راه باشد.

 2. حمید آقای حبیب‌الله فروشنده‌ی نشر افق؛ ما هم می‌توانیم گلستانِ لحظه‌ی خودت باشیم. بدانیم خدا بزرگ است. (این تکه اختصاصی بود البته!)


برچسب‌ها: ابراهیم گلستان, روشن‌فکری, بی‌بی‌سی, وطن, ریاکاری, حمید حبیب الله
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:4  توسط میثم امیری  |  نظر بدهید

یا لطیف 

پیش‌نوشت:

 یکی از حرف‌های دفعه‌ی قبلم را پس می‌گیرم و آن هم این است که این فهرست صدتایی من از بین آدم‌های فرهنگی-هنری این مملکت است نه همه‌ی جهان. آدم‌هایی که البته در قید حیات هستند.

بدن‌نوشت:

سه فیلم اول مازیار میری را ندیدم، با این قضاوت که «من قاتل پسرتان هستمِ» احمد دهقان را دوست ندارم. «کتاب قانون» او را نپسندیدم و به شدت نقدش کردم. ناامید شدم از او. از آن‌جایی که آدم بنیادگرایی هستم و خیلی از قرتی‌بازی‌های روشن‌فکری خوشم نمی‌آمد و از مازیار میریِ روشن‌فکر و ژست‌ گرفتن او خوشم نمی‌آمد، پی‌اش را نگرفتم و بی‌تفاوت شدم به این نام جوان در سینمای ایران. مخصوصا به خاطرِ «کتاب قانون». 

اما

سعادت آبادِ میری آن قدر خوب بود که من نام مازیار میری را هم در فهرست صدتایی‌های خودم قرار دادم. با «سعادت آبادِ» میری آن قدر حال کردم که سه بار دیدمش. در سه پوسته‌ی اجتماعی متفاوت؛ سینما آزادی (بیش‌تر قشر مرفه و متوسط)، سینما پارس (بیش‌تر قشر متوسط)، و سینما شکوفه (بیش‌تر قشر متوسط جنوب شهری). 

اما چرا میریِ این فیلم خوب است و چرا میری برای من یعنی میریِ «سعادت آباد»؟ آن قدر خوب که جزو صدتایی‌هایی من است. آن قدر هم عاجل که نفر دوم است در ذهنم. 

تا پیش از «سعادت آباد»، فیلم‌های ایرانی تصویر روشنی از زندگی مرفه نشان نمی‌دادند. زندگی آدم‌های مرفه فیلم‌های ایرانی جای خود را به لوکس بودن داد. گه‌گاه این فانتزی تا حد «تردید» واروژ کریم مسیحی بالا آمد و غالبا در نگاه قالبی و کلیشه‌ای خنده‌آوری عقب‌گرد کرده و می‌کند. 

اولین کاری که سعادت آباد می‌کند این است که زندگی آدم‌های مرفه را از آب پرتقال ساعت ده صبح و کافی میکس هنگام چک میل می‌کَند و با دوربینِ روی دست-که انتخابی درست و هم‌سو با محتوای فیلم بود- ما را وارد زندگی واقعی این آدم‌های می‌کند. به ما کمک می‌کند تا بتوانیم نگاه عمیق‌تری به مصائب آدم‌هایی داشته باشیم که در یک قلم، 200میلیون گردش مالی دارند. به ما کمک می‌کند تا بفهمیم که می‌توان در سعادت آباد زندگی کرد و آیینه اتاق خوابِ شکسته و خرد شده داشت. 

سعادت آباد به ما کمک می‌کند تا واردِ زندگی دهکِ یک جامعه شویم و در کنار آن‌ها دردهای این جامعه به ظاهر بی‌غم را ببینیم. ما از بیرون بالکن‌های دل‌باز، ماشین‌های آخرین مدل، و لباس‌های گران قیمت‌شان را می‌بینیم، اما نمی‌دانم جنسِ بدبختی آن‌ها با ما تفاوتی ندارد. آن‌ها هم در این که زندگی خوبی دارند یا نه دچار تردید هستند. این تردید در صورت یخ‌کرده و خسته‌ی یاسی (لیلا حاتمی) دیده می‌شود تا صدای پکر و بی‌حال بهرام (حسین یاری). حتی چنین تردیدی است که موجب می‌شود بهرام از یاسی بپرسد که آیا او از زندگی‌اش راضی است یا نه. «سعادت آباد» می‌تواند در ذهن مخاطبش این سوال را ایجاد کند که پس ممکن است آدم‌های مرفه گرفتار همین مرضی باشند که ما هستیم! گرفتار دروغ و خیانت و از هم پاشیدگیِ اخلاقی.

«سعادت آباد» داستان یک مهمانی به هم ریخته است. یک مهمانی با نفرات کم، اما با دغدغه‌ها و آدم‌های مختلفِ قشر مرفه. 6 نفری که یاسی آن‌ها را دورِ هم جمع کرده است. فیلم با یاسی شروع می‌شود و تلاش او برای خرید و هماهنگی. با صدایی که از آن مظلومیت و خیرخواهی می‌بارد. اما خیرخواهی سرکوفت‌شده‌ی خسته‌ای که نای تغییر ندارد. لیلا حاتمی این نقش را ضعیف بازی نکرده، بل‌که یاسی شخصیت منفعلی دارد. یاسی ضعیف است. شخصیتش ضعیف نیست. بل‌که جامعه او را ضعیف کرده. او شخصیتی صلح‌جو و اصلاح‌گر است اما بی‌رمق. او آدم خوبی نشان داده می‌شود. اما چه فایده؟

آن‌چه که فیلم به ما می‌گوید همین چه فایده است! تذکر نوعی دیرشدگی است؛ در پوشش نقد جسورانه‌ی وضعیت موجود. آن‌چه که میری فهمیده. و با شاغولِ بنیادگرایانه‌ی من او درست فهمیده. باز هم می‌گویم بنده این فیلم را با بنیادهای فکری خودم می‌سنجم و ستایش‌گر محتوای آنم.

در این نمونه‌ای از جامعه‌ی مرفه ایرانی (شاید همه ایرانی‌ها) محسن (حامد بهداد و شوهر یاسی) شخصیتی نیرنگ‌باز و حیله‌گر دارد. البته نه آن قدر ثابت‌قدم که بخواهد با دیگران حتی اندکی بحث جدی کند. چون با جمله‌ای که نیاز به اندک اندیشیدن دارد مشکل پیدا می‌کند. او از طبقه‌ی نوکیسه‌ای است که حتی از سرکیسه کردن بهرام هم هراسی ندارد. آن چنان نوکیسه و دریده که همسرش یاسی را در هم‌خوابگی خوش‌مزه نمی‌یابد و از پرستارِ خانه (مینا ساداتی) هم نمی‌گذرد. و چنان ریاکار که در مجلس ختم رفیقِ حکومتی‌ها هم شرکت می‌کند و با آدم‌های سیستم هم هم‌کار می‌شود. معالجه‌ی این هم‌کاری چند حبه قرصِ نعناع است تا دهان مشروب‌باره‌اش را غسل تعمید دهد. اصل درگیری در این فیلم، نه درگیری علی با لاله سر موضوعی که به ظاهر قصه‌ی فیلم معرفی می‌شود است، بل‌که اصل جدال بین این یاسی ضعیف و محسنی است که دم به دم در جامعه‌ی ایرانی قوی‌تر می‌شود. محسنی که اگر یک حرف راست زده باشد همان جمله‌ای است که در دقایق پایانی فیلم ادا می‌کند: «آب یک‌جا بماند می‌گندد» و این مانیفست محسن است. بدجنسانه‌ترین تعبیری که می‌توان از این جمله کرد راه‌بردِ اعمال محسن است.

این نوع درگیری را من در قشر مرفه تا به حال درک نکرده بودم تا ظرایفِ «سعادت آباد» را دیدم. خوش‌فکری میری در این فیلم تحسین‌برانگیز است. او به درستی تصویر کرده که آدم‌های مرفه هم گرفتار جنسِ چینی‌اند. این گرفتاری فقط مخصوصا رویه‌ی زندگی جنوب شهری‌ها نیست، بل‌که آن‌ها، مرفه‌ها، هم چینی‌ایزه شده‌اند. و این چینی بودن یعنی بی‌کیفیت بودن و یعنی شکستنی بودن. یعنی خرد شدن. چقدر زیبا این محتوا در قالب فیلم می‌نشیند. آن‌جایی که نگاه تغزلیِ مازیار میری (حرکات آهسته) اختصاص به صحنه‌ای پیدا می‌کند که لیوان آب (احتمالا به خاطر بی‌کیفیت بودن و در نتیجه چینی بودن) درون یک غذای چینی می‌شکند و سفره‌ی شام برچیده می‌شود. 

راه حل چیست؟ خیلی وقت‌ها موسیقی. موسیقی‌های شنیدنی در این فیلم شنیده شد (آن قدر شنیدنی که عمو زنجیربافِ روزبه نعمت‌اللهی را خریده‌ام به خاطر آهنگ نفس کشیدن سخته که تقریبا توسط اعاظم بازی‌گری یعنی مهناز افشار و لیلا حاتمی خوانده می‌شود). این موسیقی نوعی راه حل است که برای ختم برخی منازعات مهم ولی پنهان از سوی یاسی انتخاب می‌شود. البته موسیقی با آن حسِ داینامیک بودنِ بدونِ تعهدِ محسن هم می‌خواند. سعادت آباد به من یاد داد حتی از صمیمیتِ محسن هم بترسم. حتی اگر بگوید: «عیال»! 

در فضای فیلم، مخاطب حق را به علی می‌دهد. اما علی هم در این فیلم آدمِ قضاوت‌گری است که بدون پرسش و جستجو دیگران را متهم می‌کند. با وجود بی‌تقصیر بودنِ بهرام در داستان فیلم، او را به جرمِ این که برادرِ لاله است تادیب می‌کند و لذا تنها کسی که کتک می‌خورد ٱن است که تقصیری ندارد. اوه چه نگاه واقع‌گرایانه‌ای. با آدم‌های خاکستری.

روابطِ بین مرفه‌ها و آن نگاه‌های عاشقانه‌ی بهرام و یاسی به یکدیگر هم داستانک ظریفِ دیگری است که در دل قصه گنجانده شده. داستانکی که قطعا چندان محسنِ نوکیسه را حساس نمی‌کند، اما منِ بنیادگرا را حساس می‌کند. این رابطه‌ی دلی بین دو آدمِ صادق‌ترِ قصه، با توجه به خلاف عرف و شرع بودنش، در سعادت آباد به خوبی نمایش داده شده است. از همان ‌جایی که یاسی در ابتدای فیلم با شنیدن صدای زنگ ذوق می‌کند که «بهرامه» تا آن‌جایی که تهمینه، همسر بهرام، این رابطه‌ی محبت‌آمیز را به بهرام متلک می‌اندازد و تا آن‌جا که بهرام می‌گوید به خاطر یاسی بوده که به شوهرش کمک کرده...

موسیقی‌های آدم‌های فیلم در لحظه جواب می‌دهد. اما من از مازیار میریِ فیلم فهمیدم که بعدا جواب نمی‌دهد. چون بعدش همان «گهی بودند که قبلا بودند». همان طور که بهرام گفت. دیگر چه راه حلی وجود دارد برای این قشر؟ نمی‌دانم. شاید میری هم نداند. برای بهرام شاید شبکه‌ی ماهواره‌ای آخرِ شب راه حل باشد. برای علی، قرآن. محسن که فعلا با سکس و مشروب و حیله‌گری و خوش‌گذرانی و آن مانیفستش سر می‌کند. تهمینه هم عازم لندن است. لاله هم بعید است تغییر کرده باشد. اما آن که با خستگی کفش‌هایش را درمی‌آورد و برق‌ها را خاموش می‌کند و آب پای گُل می‌ریزد یاسی است. انسان مرفهِ اصیلِ درمانده‌ی خسته‌ی صلح‌جویِ دل‌سوزِ ایرانی، یاسی است.

من به خاطر این معرفی یاسی، فعلا میری را دوست دارم و وارد فهرستم می‌کنم و او حتی اگر از همین فردا فیلم‌فارسی‌ساز هم بشود، من کار مهمش را فراموش نمی‌کنم؛ «سعادت آباد». حالا منِ بنیادگرا با آن که چندان اهل موسیقی نیستم، ولی همان را که در فیلم توسط بهداد و یاری خوانده شده به «خودش» تقدیم می‌کنم:

وقتی باد آروم آروم موتو نوازش می‌کنه

طبیعت وجودتو اونقدر ستایش می‌کنه

وقتی که یواشکی خواب به سراغ تو می‌آد

برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه

اینهمه عاشق داری چطور حسودی نکنم

...

پس‌نوشت:

1. شرمنده از این که آخرین کتابی را که خوانده‌ام آپ‌دیت نکردم. چند تا کتاب زیر دستم است. آموزشی سنگینِ ارتش هم است. دعا کنید تا هفته‌ی بعد این توفیق را داشته باشم یکی از دو رمان محمد حسن شهسواری و یا توبیاس وولف را تمام کنم.

2. دوستی هم خودش را سلام معرفی کرده و پیام خصوصی زیبایی گذاشته. امیدوارم دوستان نام و نام‌خانوادگی‌شان را هنگام نوشتن کامنت قید کنند. چون فی‌المثل من چند دوست با نام‌های مجتبی و امیر دارم.

3. مطلب بعدی‌ام هفته‌ی بعد خواهد بود و معلوم نیست در مورد که قرار است بنویسم!

4. ضمنا برای امیرخانی، آن طور که دوستی به صورت خصوصی پیام داده است، دوست دارم بعدِ رمان قیدار، او را وارد این فهرست کنم. عمرا این آدمِ دانش‌مند را فراموش نمی‌کنم.


برچسب‌ها: سعادت آباد, مازیار میری, لیلا حاتمی, حامد بهداد, مهناز افشار, حسین یاری, طبقه متوسط, خیانت
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 21:17  توسط میثم امیری  |  نظر بدهید

شروعی دوباره. به نام خدا 

پیش‌نوشت:

یکی دو روزی است که سرباز شده‌ام. در نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران. معروف به نزاجا. در مرکز آموزش 02ی تهران. نزدیک سه راه افسریه. کنار تیپ 65 هوابرد یا کلاه سبزها. همان‌هایی که یک تیپ برگزیده در میان ارتشیان هستند. و مخصوص عملیات‌های برون‌مرزی و رهایی گروگان. (البته تاکید می‌کنم که آموزشی ما فقط نزدیک این عزیزان است.(

همین شروعی دوباره باعث شد تا موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام را زودتر از وقتی که قول داده بودم شروع کنم. (بماند که آن دو سال هم لافِ زیادی بودم و خودم هم واقفم). در موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام می‌خواهم پیرامون صد نفر صحبت کنم. پس در موج دوم بلاگ‌نویسی‌ام چیزی به نام موضوع موضوعیت ندارد. آن‌چه موضوعیت دارد همان صد نفری هستند که می‌خواهم در موردشان حرف بزنم.

راستی سنت مالوف آخرین کتابی که خوانده‌ام همچنان به روز است.

این صد نفر هم از میان آدم‌های فرهنگی و هنری دنیا هستند. منتظر پیشنهادهای شما هستم. مثلا دوست دارید من در مورد چه کسی بنویسم!

=======

بدن‌نوشت:

یادم می‌آید که می‌گفتم: «خداوند هم لر است». دوستِ لرمان که در شریف فیزیک می‌خواند می‌گفت: «چطور؟» توضیح می‌دادم: «چون وند دارد». در میان بسیاری از لرها فامیل‌های "وند"دار معروف و متداول است. مثل حسنوند یا قلاوند و... به طوری که شاید به استقرای تام بشود گفت هر "وند" داری لر است.

این‌ها چه ربطی دارد به مصطفی مستور؟ مصطفی مستور نویسنده‌ی 47 ساله و صاحب برندی است. یعنی هر چه که مستور بنویسد در اندک مدتی چند باری چاپ می‌شود و آثارش خوانده می‌شود. خوانندگان ایرانی و مخاطبان جدی ادبیات معمولا از کنار نامش به سادگی عبور نمی‌کنند.

آن‌چه که مستور را صاحب برند کرده است اولین رمان اوست؛ یعنی "روی ماه خداوند را ببوس". در یک کلام می‌خواهم جنس خدای مستور در کتاب وند دار است. یا به نوعی لری است.

آیا این لری گفتن یعنی من دارم به لرها توهین می‌کنم؟ البته امیدوارم این برداشت نشود. هر چند ساختن جوک‌های قومیتی و نسبت‌ها ناروا به همدیگر دادن این روزها بسیار متداول است. و من این مساله را زشت می‌دانم و گاهی در این باره به کسانی که جوک تعریف یا پیامک می‌کنند تذکر می‌دهم. منتها این مساله ما را نباید از مردم‌شناسی غافل کند. درست است که برای لرها، ترک‌ها، گیلکی‌ها، و یا جنوبی‌ها جوک می‌سازند تا دانسته یا نداسته در آتش خصومت بدمند و ایرانیان را با یکدیگر دشمن کنند، منتها نمی‌توان و نباید از کنار خصیصه‌های قومی و نژادی به سادگی گذشت.

با نظر به بند بالا آن‌چه که من فهمیده‌ام این است که لرها صفا و صمیمیتی رک دارند. صفا و صمیمیتی بی‌رودربایست. صمیمیتی رک و پوست‌کننده. این صمیمت را نمی‌توان با عقل منطقی سنجید. این صمیمت را نمی‌توان حتی با محاسبات دودوتا چهارتای علمی و یا شهری آزمود. این صمیمت را باید باور کرد. باور این صمیمت با محاسبات مدرن هم امکان‌پذیر نیست. از این جهت آن‌هایی که در سرزمین‌های ییلاقی مازندرانِ ما هم زندگی می‌کنند شبیه لرها هستند. گریزی هم بزنم به سینما. از این زاویه، طعم گیلاس یک دایالوگ زیبا و عالی دارد. به خاطر این یک جمله‌ی شاه‌کار هم شده این فیلم را ببینید. آن‌جایی که کارگر لری از همایون ارشادی، شخصیت نکته‌سنج و پرسنده‌ی طعم گیلاس کیارستمی، می‌پرسد آیا او هم لر هست یا نه. همایون ارشادی که نه، به‌تر است بگویم کیارستمی حرفی می‌زند که هم در این زمینه به خوبی می‌نشیند و هم در کانتکست فیلم معنای شاه‌کاری می‌یابد. آن هم این جواب است که:

»آره. همه‌ی ما یک جورهایی لریم

مثال می‌زنم از این صفا و صمیمتِ خاص. دوستی داشتم به نام سجاد کرمی. سجاد کرمی اهل کوه‌دشت لرستان بود. البته این روزها احتمالا در حال دفاع از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدش در دانش‌گاه تهران در رشته‌ی ژئو فیزیک است. بگذریم. من و سجاد هم‌ورودی بودیم و هر دو ریاضی می‌خواندیم. اوایل ترم اول سجاد بسیار رک ولی صمیمی با استادها صحبت می‌کرد. به طوری که ما با این عقل‌مان نمی‌توانستیم معنای رفتار او را درک کنیم. مثلا وقتی استاد مساله‌ای را اشتباه حل می‌کرد سجاد به او می‌گفت: «تو خودت جلسه‌ی قبل این را یک جور دیگر حل کردی». استاد هم لب‌خند می‌زد. نمی‌دانست چه بگوید. چون او هم مثل ما هنگ کرده بود. چون در لحن سجاد آمیزه‌ای از صفا و رک بودن دیده می‌شد. تازه من اوائل فکر می‌کردم او از قصد توهین‌آمیز صحبت می‌کند. بعد فهمیدم که نباید با این عقل که یک جورهایی هم مدرن و بریده از وحی شده حرف‌های او را حلاجی کرد. بل‌که باید او را باور کرد. فهمیدن او باید از جنس هم‌ذات‌پنداری باشد.

البته امیدوارم در مثال نمانید. از این زاویه، یعنی در جنس درک و تجزیه و تحلیل، خدای مستور در این کتاب خدای مستور است. آن هم از مستوری از جنسی که باید بوسیدش نه این که بتوان او را تحلیل کرد. خدای این کتاب خدا نیست، خداوند است. همان طور که از عنوانش پیدا است. (این به این معنا نیست که مستور دانسته این عنوان را برگزیده. بل‌که من به عنوان خواننده ارتباطی پیدا کردم بین عنوان کتاب و محتوای کتاب.(

آیا این خدا با آن‌چه که در معارف شیعی می‌خوانیم همگون است؟ شاید این سوال هم پرسیده شود. به نظر من از آن‌جایی که کتاب چنین ادعایی نداشته ما هم نباید چنین ادعایی را بر آن حمل کنیم.

به نظر من در مسائل فکری باید سخت بی‌رحم بود. وقتی دو مساله را با هم مرتبط می‌دانم و می‌گوییم این همان است باید به دقت آن را ثابت کنیم. به همین دلیل قبل از آن که بگوییم این کتاب همان حرفی را می‌زند که قرآن می‌گوید باید مستدل ثابت کرده باشیم که آیا مبانی این کتاب و یا مبانی همان فدئیزیمی که مستور تبلیغش می‌کند همانند مبانی قرآن و اندیشه‌های اهل بیت است. این مساله باید ثابت شود. معلوم نیست عقلانیت در مسیحیت همان عقلانیت اسلامی باشد. این مسائل نیاز به بررسی‌های دقیق دارد. این طور نیست که با کنار هم قرار دادن چند آیه و روایت و چند جمله از کتاب بلافاصله نتیجه گرفت پس این کتاب همان حرفی را می‌زند که معارف شیعی تبلیغ می‌کنند. از این مقایسه‌های ظاهری بدون در نظر گرفتن مبانی و منظومه‌های فکری باید ترسید. 

کتاب مستور کتاب خوبی است. در شناخت خدایی از این جنس، خدای لری، کتاب عمیقی است. داستان زیبایی دارد و آدمی را به فکر وا می‌دارد. ممکن است اشتراکاتی هم با معارف شیعی داشته باشد. آن‌چه مهم است این است که جنس باور صفا و صمیمیت لرها همانند جنس باور به خدایی است که مستور از ما می‌خواهد. به خاطر این جنس باور خدا دیگر آن ذات پاک احدیتِ کلام مفسرین شاید نباشد، بل‌که خدا است؛ با وند. 

=======

پس‌نوشت:

یک. این خواندنی‌ها و پیشنهادهای کناری آرام آرم پر می‌شوند. یکی از این پیشنهادها وبلاگ خودم است به زبان انگلیسی.

دو. نظرخواهی برای پست را فعلا باز نگه داشته‌ام. ممکن است بعدتر با رسیدن کامنت‌هایی حاوی مسائل توهین‌آمیز دست از این یله‌بازی بردارم و نظرها را پس تایید خودم منتشر کنم.

سه. اقتضائات دوران آموزشی این است که این پست‌ها زود به زود آپدیت نشود. مثلا هر ده روز ممکن است به روز شود.

چهار. زمانی هم ممکن است که نوشته‌های موج اول بلاگ‌نویسی‌ام را روی سایت قرار دهم.

 


برچسب‌ها: داستان, مستور, سجاد, روی ماه خدا را ببوس, طعم گیلاس
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 7:46  توسط میثم امیری  |  6 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو سه نقد فیلم درباره فرهادی و ده‌نمکی

یا لطیف

پیش از نگارش: این تحلیل، نتیجه‌ی هم‌صحبتی با سجاد، و در جاهایی با پیشنهادهای او نوشته شده است. البته این نوشته به هیچ وجه نقدِ محتوای فیلم فرهادی نیست. من از محتوای این فیلم در نوشته‌های دیگرم استفاده می‌کنم. به نظرم آمد در این‌جا تنها نکاتی را که فیلم در صددِ بیانِ آن است توضیح دهم. و اصولِ فرهادی و تفکرِ او، مشمولِ نقدهای اساسی است. بنابراین باید در مطالبِ دیگری، به عنوان یک شاهد مثال اصیل از سکولاریسم و به نحوه صحیح‌تر اخلاق‌گرایی نسبی، این تفکرات آورده شوند. اما این خانه، خانه‌ی فیلمِ است و نه آن بحث‌های مبنایی‌تر.

جدیدترین اثرِ اصغر فرهادی، یک سینمای صاحبِ حرف در روایت‌ِ از هم پاشیده شدنِ خانواده‌های طبقه‌ی متوسطِ کلان‌شهرهاست. هر چند بی‌جهت آن را به جهتِ پاره‌ای مطامعِ سیاسی، در قیاس با فیلمِ کمدی-هجوِ اخراجی‌های3 مطرح کرده‌اند، اما فارغ از این به هم‌پریدن‌های سیاسی، این اثر به عنوانِ یک فیلمِ صاحب‌حرف قابلِ مطرح شدن است. و به نظرِ من باید فیلمِ فرهادی را در چارچوبِ حرفی که بیان می‌کند بررسی کرد و نقدهای محتوایی را در جایی کلیدی‌تر یعنی در به چالش کشیدنِ مبنای تفکراتِ فیلم عرضه داشت. متاسفانه غالبِ نقدهایی که معتقدانِ به جمهوری اسلامی در ردِ این اثر نوشته‌اند، ناشی از عصبانیت‌های سیاسی و یا دینی شکلِ مسخره‌ای به خود گرفته‌اند.  

من همراه با مشتاقانِ قشرِ متوسط با قیافه‌هایی نزدیک به روشن‌فکریِ تجددخواه در سالنِ شماره‌ی 3 سینما فلسطین، فیلمِ هدف‌مندِ فرهادی را دیدم. به نظرم آمد هم خودِ فیلم و هم همین آدم‌های تماشاچی نشانه‌های مردم‌شناختی را به ما تلقین می‌کنند که تحلیل و تفسیرش بر عهده‌ی اساتیدِ مردمی جامعه‌شناسی است. این اطلاعاتِ خامِ یک ببیننده، قائل به تئوری آقای خمینی در بابِ ولایت فقیه است. شاید این مفیدترین کاری باشد که می‌توانم در قبالِ فیلم انجام دهم. و در پایان اشکالاتی را که در داستان، و فقط داستان، فیلم دیده‌ام ذکر می‌کنم.

1. در ابتدای فیلم، نتیجه‌ی فیلم چهارشنبه‌سوری را می‌بینیم. صحنه‌ای که احتمالا از تیررس بسیاری از بیننده‌ها دور مانده است: آن‌جایی که تیراژ اولِ فیلم ممزوج شده است با شناسنامه‌هایی که کپی گرفته می‌شوند، می‌بینم یکی از زوج‌هایی که برای طلاق شناسنامه‌ی خود را کپی می‌گیرند هدیه‌ تهرانی و حمید فرخ‌نژاد هستند. صحنه‌ی افتتاحیه‌ی فیلم گره خورده است با از هم پاشیدن یک خانواده‌ی قشرِ متوسطِ شهر تهران که قبلا به صورتِ پایان-باز بیننده‌ها را دل‌خوش کرده بود.

2. در صحنه‌ی اولِ فیلم قاضی پرونده نشان داده نمی‌شود. در صحنه‌ی پایانی که فیلم دوباره با همان قاضی همراه می‌شود به این نتیجه می‌رسیم که ای کاش قاضی پرونده نشان داده نمی‌شد. چون او مجری قانون است، اما متاسفانه بدونِ نگاه کردن به چهره‌ی شاکیان. وه که این نمایش بصری از قاضی توسطِ کارگردان بسی نگران‌کننده‌تر از آن تمهیدِ ابتدایی فیلم است.

3. چنان‌چه بخواهیم عنوانِ فیلم را مورد بازتفسیر قرار دهیم، درمی‌یابیم در ترکیبِ کنایی عنوانِ فیلم، شخصیتِ ترازِ فیلم  هم مشخص شده است؛ سیمین. چرا که نمی‌خوانیم جدایی سیمین از نادر، بلکه موردِ توجه قرار می‌دهیم که این نادر است که می‌خواهد از سیمین جدا شود. کارگردان می‌گوید: در این که سیمین برای رفتن از ایران (به همراه یک سی‌دی شجریان) تصمیمِ عاقلانه و طبیعی گرفته شکی نیست، اما این نادر است که نقطه‌ی تعجبِ ماجرای ماست. این که او نمی‌خواهد از ایران برود.

4. در ادامه می‌بینیم سیمین تنها شخصیت فیلم است که دروغ نمی‌گوید و به این طریق تراز بودنِ سیمین بیش‌تر نمایان می‌شود. باقی شخصیت‌ها، کم و بیش دروغ می‌گویند. و حتی شخصیتِ امروزی و هم‌فکرتر با ما، یعنی نادر، چاره‌ای جز دروغ‌گویی ندارد. این دروغ‌گویی است که زنده‌گی ما را در ایران از اعوجاج و کژی‌های خودخواسته یا حکومت‌پنداشته مصون نگه می‌دارد. و حتی این دروغ‌گویی برای ترمه تئوریزه می‌شود. و ترمه نه در لحظه‌ی آخرِ فیلم، که در گدارِ جان‌کاهِ دادگاه تصمیمش را می‌گیرد. او در یک وضعیتِ اسف‌ناک، به نظرِ کارگردان، آزادانه دروغ می‌گوید و از همین یازده ساله‌گی‌اش فهمیده که راهِ دیگری نیست اگر بخواهد در ایران بماند. و از همین روست که مادرش، می‌خواهد از این خاک برود. نه این که مادرش به زعمِ نادر آدمِ ترسویی باشد، نه. بلکه مادرش تابِ این وضعیت و منجلاب را ندارد. در صحنه‌ای از فیلم، در یک کلوزآپ دیدنی، دستانِ رنج‌کشیده‌ی سیمین را می‌بینیم که حتی از شدتِ لاغری، شریان‌هایش زده بیرون. پس سیمین ترسو یا تیتیش‌مامانی نیست که بخواهد برود. بلکه او احساس می‌کند مقاومت برای سالم زیستن در ایران برای او امکان‌پذیر نیست. پس برای این که دچارِ این وضعیتِ مخرب نشود، به دستورِ قرآن عمل می‌کند و هجرت پیشه می‌کند. فیلم فرهادی در جای‌جای خود نشانه‌هایی این‌چنینی را نشان می‌دهد و بالاخص در نماهای بصری. من این پیشرفت را که یک ترفندِ بسیار حرفه‌ای است به فرهادی تبریک می‌گویم. وگرنه بهتر از من می‌دانید سیمین خودش دو بار درباره‌ی این که چرا می‌خواهد از ایران برود سکوت می‌کند. منتها جایش را تصویرهایی پر می‌کنند که صد البته گویاتر از هر حرفی هستند. مثلا فکر کردید خانواده‌ی سیمین چگونه می‌اندیشند؟ یک جایی که اعتقاداتِ خانواده‌ی سیمین را نشان می‌دهد؛ یادتان است کدام قسمت را می‌گویم: ماهواره در مرکزِ خانه، نماز در پستو!

5. فرهادی طرفِ سیمین است. البته او نادر را به کلی تخطئه نمی‌کند. احترام به پدر و به نمایش درآوردنِ آن همه صحنه‌ی انسانی در تکریمِ پدر، منزلتی است که فرهادی به اخلاق داده است. اخلاقی که لزوما از انگاره‌های دینی بیرون نمی‌آید، بلکه نتیجه عشق و انسانیتِ انسان‌هاست، ولی در عین حال او به نادر تذکر می‌دهد که در ایران زنده‌گی می‌کند. و حتی اگر دغدغه‌ی این را داشته باشد که ترمه‌اش حرفِ درست را بپذیرد و حتی اگر نگران این باشد که حرفِ اشتباه را از هر زبان و لسانی، حتی کتاب‌های دولتی مدرسه، بیرون آمده باشد به دیوار بزند، ولی نادر باید بداند در لحظه‌ای، در گیر ودارهای بی‌حساب‌های این سرزمین چاره‌ای نیست جز زیرپا نهادن آن اصولی که خودش دغدغه‌اش را دارد. کسی چه می‌داند شاید ریش داشتنِ نادر به واسطه‌ی حضور در یک اداره‌ی دولتی باشد. وگرنه چرا چنین شمایلِ مذهبی، آن هم برای نادر، از اتاقِ طراحی چهره‌پردازی فیلم بیرون می‌آید؟

6. زنده‌گی در جنوبِ شهر جریان دارد. پاشیده شدنِ خانواده در قشر متوسط هنوز به جنوبِ شهر نرسیده یا هنوز برای قشرِ زیرِ خطِ فقر تئوریزه نشده. دو صحنه در فیلم گویای این حقیقت است. یکی آن‌جایی که سمیه گوش به شکمِ مادرش، راضیه، می‌چسباند و در یک نمای زیبا، جریانِ تولیدِ مثل و بقای نسل را در یک خانواده‌ی جنوب شهری را از مادرش می‌پرسد. و دیگری؛ آن‌جایی که همان بچه‌ی در شکمِ راضیه سقط می‌شود، مادرِ سیمین، که از قشرِ بالای متوسط است، به راضیه در یک متلکِ دقیق اشاره می‌کند که تولید چنین فررزندی برای او و شوهرش تا یک سالِ آینده به راحتی امکان‌پذیر است. این یعنی آن زنده‌گی هنوز جریان دارد.

7. حس می‌کنم نقشِ سپیده‌ی درباره‌ی الی در این‌جا به نادر محول شده. منتها دروغ‌های بی‌حساب و تقبیح‌شده‌ی سپیده کجا و حق دادنِ ما به نادر برای دروغ‌هایی که می‌گوید کجا!

اما در تطبیق با درباره‌ی الی، داستانِ این فیلم جاهایی بدونِ منطق و یا عجیب بود:

1. پنهان کردنِ یکی از وقایعِ فیلم، رندی جدایی نادر از سیمین در مقابل معصومیتِ درباره‌ی الی را نشان می‌دهد. صحنه‌ی تصادف راضیه با خودرویی در خیابان، یک گره‌ی ساده و پیشِ پا افتاده بود. و پنهان کردن آن توسطِ راضیه تنها دلیل ادامه‌ی بغرنجِ داستان بود. واقعا من نفهمیدم چرا راضیه این تکه را تا انتها پنهان نگه داشته. او می‌دانسته بیانِ این واقعیت، همه‌ی مشکلات را حل می‌کند. قصه‌ی فیلم در این‌جا سکته دارد. به همین دلیل من جدایی نادر از سیمین را به لحاظِ داستانی ناصادق‌تر از درباره‌ی الی می‌دانم.

2. راضیه برای کارِ بیرون از خانه از شوهرش و یا جای دیگر استفتا نمی‌کند، ولی برای شستنِ یک پیرمردِ لرزانِ 80 ساله استفتا می‌کند! طراحی شخصیت‌ها و کنارِ هم قرار دادنِ آن‌ها باید از یک منطقِ دقیق پیروی کند، اگر قرار است داستانی که نقل می‌شود رئال و باورپذیر باشد.

3. در صحنه‌ای از فیلم سیمین و نادر از اطلاعاتِ بیمارستان، احتمالا هم بیمارستان دولتی، حالِ بیمار را می‌پرسند و عجیب است که اطلاعاتِ بیمارستان هم می‌گوید حالِ بیمار، راضیه، خوب است!

و اما چند نکته‌ی اضافی: 

یکی این که این شهاب حسینی بهترین شهاب حسینی بود که تا به حال دیدم. واقعا چی شد که جایزه‌ی سودای سیمرغ فیلمِ فجر را نبرد نمی‌دانم.

دوم این که فقط یک نقدِ عاجل عرض کنم: صحنه‌ای که حجت در محل کار معلمِ ترمه به او تهمتِ ناموسی می‌زند، کاری نادرست و حتی ناجوان‌مردانه از سوی کارگردان بود. و با مبانی ترویجی او زاویه دارد.

سوم این که برایم عجیب بود در صحنه‌هایی که بسیار دردناک بود تماشاچیانِ سینما فلسطین می‌خندیدند!

چهارم؛ وقتی چنین سینمای اصیلی را می‌بینم بیش‌تر دلم می‌خواهد بیوتن و یا لااقل منِ‌ اوی امیرخانی فیلم شوند.

افزونه‌ها:
1. دوستی به من پیشنهاد کرد که به کتاب‌هایی که می‌خوانم نمره بدهم که پیشنهادِ‌ خوبی است. ولی رسیدن به آن معیارهایی که به آدم نشان بدهد یک کتاب خوب است هنوز برایم منقح نشده. پس تا آن موقع که شاید چند سالی طول بکشد باید صبر کنید. من آدمِ بازی کردن در معیارهای دیگران، لااقل در کتاب‌خوانی نیستم.
2. در لینکِ خواندی‌ها نامه‌ی علی مطهری به رییس جمهور را اضافه کردم و یک هشدار جالب از سوی آقای مصباح یزدی را. هشداری که به نظرِ من بسیار مهم و نگران‌کننده است. و فکر می‌کنم از زمانی که دانش‌جو شدم تا به حال، هیچ‌گاه از شنیدنِ تحلیلی این چنین متحیر نشده‌ام.
3. کتابِ بعدی که شروع به خواندنش کردم سورِ بز از ماریو بارگاس یوسا است. همان که پارسال نوبلِ ادبیات را برد.
4. مطلبِ بعدی‌ام، احتمالا ده روز دیگر و در موردِ فرهاد جعفری و پاره‌ای از مغالطاتِ او خواهد بود.
page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

فکر کنم بعد از یک سال، تقریبا برای اولین بار باشد سنت انتشارِ یک مطلب به ازای مطالعه‌ی یک کتاب را رعایت نمی‌کنم. ولی احساس می‌کنم باید در این لحظه نکاتِ مهمی در موردِ خلقیاتِ منفی ایرانی‌ها ذکر کنم. با توجه به این که روزهای عید است و سرگرمِ سرگرمی‌ها هستم، نرسم به این زودی‌ها کتابِ خواندنی و طولانی کافکا در ساحل را به اتمام برسانم.

بله. نمی‌خواستم در موردِ برنامه‌ی بفرمایید شام شبکه‌ی من و تو، عجله‌ای داشته باشم، ولی به قولِ مطهری بعضی اوقات باید در زمانِ درست تصمیم خود و نظر خود را عملی کرد. و به قولِ‌ جلال آل احمد وقتی آن سار پرید شاید دیگر دیر شده باشد.

نمی‌دانم دورِ جدید بی‌اخلاقی‌گری در این مملکت کی شتاب یافت. اما این را می‌دانم و به طورِ یقین به آن اعتقاد دارم که هر گفتمانی که تا به حال دیده‌ام، خصوصا از سایت‌های ذینفع سیاسی، در این مساله با دیگر رقبای شریک بودند و هر کدام به نوعی ردی از بی‌اخلاقی را نمایان کرده‌اند.

مرزهای اخلاق به طرزِ فجیعی در حال درنوردیده شدن است. اهمال و سستی افراد به اصطلاح مستقل، قابلِ‌ کتمان نیست. برخوردِ گزینشی در قبالِ اخلاق به طرزِ حال‌به‌هم‌زن و تهوع‌آوری، استشمام فضا را برای اندک معتقدانِ عملی به اخلاق سخت کرده است. در این نوشتار به گوشه‌ای از این مسائل اشاره می‌کنم و فکر می‌کنم در فحوای محتوا برنامه‌ی خوبِ بفرمایید شام را به عنوانِ یک مطالعه‌ی موردی در تطبیق این فضا به یاری می‌گیرم. 

با خبر شدم  یکی دو روزی است که سی‌دی اخراجی‌های 3 مسعود ده‌نمکی لو رفته است و لینکِ دانلودِ آن در بالاترین و جاهای دیگر گسترده شده تا خدای نکرده اخراجی‌های 3 ده‌نمکی دیده نشود و مردم نروند سینما و این فیلم را نببینند. یا اگر می‌خواهند ببینند به این طریق غیرِ قانونی و قاچاق مشاهده‌اش کنند. اولش هم نامِ یکی از جنبش‌های رنگی این مملکت را نوشته‌اند و به نوعی آن را جزیی از مرام‌نامه‌ی کاری خود معرفی کرده‌اند. البته ناگفته پیداست که آن‌ها با این کارِ جوازِ کپی فیلم، به راه افتادنِ قاچاقِ فیلم، ضربه زدن به سینمای ملی،‌به سینما نرفتن دیگران، و تکرار شدن این کار به دستِ افرادی دیگر برای مقاصدی دیگر را صادر کرده‌اند.

دست بر قضا، بعد از فیلمِ طلا و مس ساخته‌ی ارزشمندِ همایون اسعدیان، من بار دیگر پایم به سینما باز شد و در سینما سپهر ساری، همراه دوستِ قدیمی‌ام جواد ابراهیمیان، اخراجی‌های 3 ده‌نمکی را در فضای شاد و همراه مشتاقانِ بسیار تماشا کردم. و البته قصد دارم بعد از تعطیلات در تهران هم فیلم جدایی نادر از سیمین را در سینما و با خریدنِ بلیط ببینم. نه تنها من این گونه‌ام، بلکه غالبِ کسانی که مانند من می‌اندیشند چنین اعتقادی دارند و هنوز تا آن حد دچار اضمحلالِ اخلاقی نشده‌اند که به این باور رسیده باشند که هدف وسیله را توجیه می‌کند. آن هم هدفِ‌ فرومایه!

و اتفاقا به نظرم رسید این اولین اثر سینمایی ده‌نمکی است که قابل توصیه کردن است. یعنی اگر شما هم فیلم را دیده باشید متوجه می‌شوید که فیلمی است قابل توصیه برای دیدن. فیلمی که به نظرِ من به هیچ وجه واردِ سیاسی‌بازی‌های معمول نشده است و خیلی ساده و صریح حرفش را می‌زند. فیلمی که در صورتِ دیده شدن به همبسته‌گی ملی کمک می‌کند. مردم با دیدنِ این فیلم می‌آموزند که نباید گولِ ظاهر و یا تبلیغاتِ دیگران را بخورند. آدم‌های زیادی پیدا می‌شوند که با یک چفیه و تکرار کلماتی مانندِ آقا و دفاع مقدس به راحتی خودشان را مومن و دینی جلوه می‌دهند. از سویی دیگر غرب‌زده‌هایی هم یافت می‌شوند که اعتقادی به حکومتِ دینی ندارند و برای مطامع حزبی‌شان حاضرند دست به هر کاری بزنند. اخراجی‌های 3 در یک استعاره‌ی بسیار زیبا، که صادقانه بگویم از مسعود ده‌نمکی بعید بود، در انتهای فیلم پیام می‌دهد که مهم نیست چه کسی در انتخابات برنده شود، بلکه مهم این است که ایران حفظ شود. ایران یعنی ناموس، ایران یعنی سرزمین، ایران یعنی همدلی و شاید هم هم‌زبانی. یاد فیلم اعتراض کیمیایی به خیر که گفت سلامتی سه تن؛ ناموس و رفیق و وطن. و تلاش برای سلامتی این سه تن؛ یعنی ایران در این فیلم به خوبی نمایش داده شده است.

برای من تعجب‌آور است برخوردهای تحریمِ فیلم دوستانِ معتقد به آزادی بیان! واقعا اعتراضِ دیگران به این فیلم و برخورد غیرِ اخلاقی و غیر صادقانه با اخراجی‌ها3 به چه دلیل است. در حالی که شما در این فیلم غیر سیاسی‌باز‌ترین، مسالمت‌آمیزترین، و حرفه‌ای‌ترین مسعود ده‌نمکی را شاهد هستید.

به نظرم می‌رسد ده‌نمکی از این که فیلمش را قاچاق می‌کنند باید خوشحال باشد. به نظرم همین واکنش یعنی ده‌نمکی فیلم بهتر و موثرتری نسبت به شماره‌های قبلی تریلوژی اخراجی‌ها ساخته است. اتفاقا نتیجه‌ی برخوردِ صحیح ده‌نمکی همین تلاش مخالفان او برای حذفِ اوست. در حالی که تاریخ این مملکت ثابت کرده است که تلاش برای برخورد حذفی نتیجه‌ای نداشته. برخورد قرون وسطایی مخالفان ده‌نمکی به این معنا که «آهای مبادا بروید این را فیلم ببینید»، مبتنی بر گزاره‌ی متهجرینی که معتقدند کور شو دور شو، به یک معنا شروع بازی محسوب می‌شود که بازنده‌ی آن خودِ آنان هستند. وقتی انسان دستش از استدلال تهی باشد، دچار ضعف فکری باشد، استواری فکر نداشته باشد، قادر به اندیشیدن درباره‌ی همه چیز نباشد، چه می‌کند؟ فحش می‌دهد، ناسزا می‌گوید، و در یک کلمه تحریم می‌کند. و به بی‌اخلاقی دست می‌زند.

مخالفانِ کم‌طاقت، بی‌اخلاق، و معتقد به گزاره‌ی حذف و نابودی اخراجی‌های 3 مسعود ده‌نمکی، که به نظر من حتی مدافعانِ اصغر فرهادی هم محسوب نمی‌شوند، با یک کار نادرست جلوی نقدِ صحیحِ فیلم ده‌نمکی را گرفتند. آن‌ها اخراجی‌های 3 را تطهیر کردند. و این موجبِ ناراحتی چون منی است که در این نوشته نمی‌توانم بنایم را بر نقدِ اخراجی‌های 3 ده‌نمکی استوار کنم. چون وقتی می‌بینم که با فیلم مهم و سیاسی و به قول امیر قادری صادقانه‌ی اخراجی‌های 3 چنین می‌کنند، چاره‌ای ندارم جز دفاع از حیثیت کپی-رایت و دفاع از حقوق هنرمند وطنی. وگرنه به جای این کار می‌بایست نقدم را بیان می‌کردم و اتفاقا ثابت می‌کردم در همین کار سینمایی، ده‌نمکی ساده‌لوحی‌های بسیاری مرتکب شده و نتوانسته از همه‌ی ظرفیت‌های حتی روتین کارش استفاده کند. منتها چه می‌شود کرد وقتی کسی تبر به دست گرفته، ریشه‌ی اخلاق کپی-رایت را می‌زند و به نوعی دارد دوباره تبر را به دیگران تعارف می‌کند.

اما این همه‌ی نگرانی من نیست. همه‌ی نگرانی من به رسانه‌های داخلی برمی‌گردد که سودای اخلاق دارند. ابتدا از همین فیلم ده‌نمکی شروع می‌کنیم و سپس به یک مثالِ عینی در ساحتِ سیاست می‌رسیم. در آن‌جا نتیجه می‌گیریم تقریبا به هیچ کس نمی‌توان در فضای رسانه‌ای ایران اعتماد کرد. به خبر زیر که توسط یکی از همین سایت‌های مدعی اخلاق‌گرایی، یعنی خبرآنلاین، توجه کنید:

«شنیده‌ها حاکی از آن است که نسخه قاچاق فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» به کارگردانی مسعود ده‌نمکی در بازار غیرقانونی عرضه می‌شود.

به گزارش خبرآنلاین، در روزهایی که همه انتظار اعلام رسمی آمار فروش فیلم‌های سینمایی از سوی بنیاد سینمایی فارابی را می‌کشند تا فروش واقعی آثار روی پرده سینما روشن شود، اخباری از گوشه و کنار شنیده می‌شود که گویا برخی درصدد عرضه غیرقانونی فیلم جدید ده‌نمکی برآمده‌اند.

شکل عرضه غیرقانونی این فیلم نیز مختلف است، برخی خبرها بیانگر عرضه نسخه قاچاق فیلم در بازار دسفروش‌ها دارد؛ یعنی اتفاقی که برای «اخراجی‌ها» رخ داد و به گفته ده‌نمکی مانع رسیدن این فیلم به فروش واقعی خود شد. حالا خبرها نشان از آن دارد که «اخراجی‌ها3» فیلمی که به دلیل فروش هشت میلیاردی «اخراجی‌ها2» در رقابتی جدی با دیگر ساخته خود ده‌نمکی قرار دارد با عرضه غیرقانونی مواجه شده است.

از سوی دیگر شنیده می‌شود لینک‌های دانلود این فیلم در اینترنت در دسترس قرار گرفته و به تعبیری این لینک‌ها را کسانی که مایل نیستند فیلم ده‌نمکی بفروشد تهیه کرده‌اند.

فارغ از درستی و نادرستی این اخبار روشن است، همواره بیش از خود فیلم‌های ده‌نمکی این حواشی کارهای او بوده که موجب خبرسازی شده است.»

به نحوه‌ی تنظیم خبر دقت کنید تا به اوجِ بی‌اخلاقی پی ببرید.(هر چند 4 دقیقه‌ی بعد آن‌ها با خبر دیگری سعی در حفظ شان رسانه‌ای خود کردند. اما این خبر کاشفِ رموز جالبی است:) اولا خبر را در حد یک شایعه مطرح کرده، در حالی یافتن لینک دانلود اخراجی‌های 3 کار پیش‌پا افتاده‌ای است. و نه حتی شایعه، که به نحوی دارد می‌گوید قرار است فیلم قاچاق شود و گویی هنوز قاچاق نشده.( و البته چاره‌ای نداشتند تا خبر دیگری روی سایت بگذارند تا به نوعی این اهمال را رفع و رجوع کنند)! و بدتر از آن دارد القا می‌کند اگر این خبر راست بود شما هم از قاچاق فیلم نهراسید و این کار را انجام دهید. رسانه‌ی اخلاق‌نما که بارها دیده شده با جهت‌گیری مشخص نسبت به بی‌اخلاقی در جامعه هشدار داده است، این بی‌اخلاقی را حتی در ساده‌ترین وجه‌اش هم منکوب نمی‌کند و در کمال تعجب این کار را حواشی طبیعی فیلم ده‌نمکی می‌داند. من وقتی این خبر را در این سایت دیدم از خودم پرسیدم اگر این قاچاق خدای نکرده در مورد فیلم فرهادی( که من می‌خواهم بلیتش را بخرم و در سینما مشاهده‌اش کنم) رخ می‌داد این سایت چگونه واکنش نشان می‌داد؟ چطور ممکن است یک سایتِ حکومتی نزدیک به علی لاریجانی مردم را تشویق کند به دیدن نسخه‌ی قاچاق فیلم ده‌نمکی؟ با خودم پرسیدم مگر نه این است که با همتِ‌ وزارت ارشاد دولت نهم بساط فیلم‌های قاچاق در این کشور برچیده شد! و مگر نه این است همه‌ی سینمایی‌ها از پرستویی تا کیانیان نسبت به قاچاق فیلم‌های ایرانی هشدار داده بودند و پیام اخلاقی صادر می‌کردند، پس چطور شده که حالا که نوبت به ده‌نمکی رسید آسمان تپید؟! و سایت مدعی اخلاق، خبرش را جوری تنظیم می‌کند که خلق الله اگر قاچاقی دیدید اهمیتی ندارد. با خودم گفتم اگر فیلم فرهادی، خدای نکرده کپی می‌شد آیا سینماگران ایرانی ساکت می‌نشینند. این گونه است که به این نتیجه رسیدم گویا کسی سودای حقیقت ندارد. و در واقع آن چه مطرح است منویات شخصی افراد است و اخلاق و این حرف‌ها هم بهانه‌اند. و در این میان، آدم از کسانی که ادعای اخلاق‌مداری می‌کنند متنفرتر می‌شود. البته اگر ارزش تنفر داشته باشند!

در میانه‌ی همین اندیشه‌ها، و متاسفانه، بدبختانه، از شانس بد یادِ یک خاطره‌ی سیاسی افتادم:

یادتان است که چند وقت پیش عده‌ای از اراذل و اوباش به دختر آقای هاشمی فحاشی کردند؟ یادتان است که همین سایت‌های اخلاق‌نما چه وا اسلام‌هایی سر داده بودند؟ یادتان است علمای دینی و مراجع تقلید در این باره واکنش نشان دادند؟ یادتان است روحانیون منزجر شده بودند؟ یادتان است نماینده‌ی مجلس، پسر آقای مطهری نسبت به این کار هشدار داده بود؟ یادتان است که علی مطهری نامه‌ای به رییس دستگاه قضا نوشت و تاکید کرد با خاطیان برخورد شود؟ یادتان است رییس دستگاه قضا هم از هتکِ حرمت دختر آقای هاشمی ناراحت شد؟ یادتان است که این سایت‌ها تا چه حد این خبر را بزرگ کرده‌اند؟ و یادتان است که همین سایت‌ها از جمله خبرآنلاین در این باره چقدر خبر تنظیم کرده‌اند؟

خب الحمدالله یادتان است. همین اولش بگویم که من هم با همه‌ی این کارهای رسانه‌ای موافقم و معتقدم باید همان ارذل را دستگیر کنند، حدشان بزنند و حکم شریعت مقدس اسلام را درباره‌ی آنان جاری سازند. اما بحثم این است:

می‌دانید من، یعنی میثم امیری، فرقی با خانم فائزه هاشمی ندارم؟ چون ایشان شخصیت حقوقی ندارند؛ چونان من. ایشان یک شخصیت حقیقی و یک شهروند معمولی هستند مثل من. ضمنا هیچ کدام هم خانواده‌های‌مان را خودمان انتخاب نکردیم. یعنی این بواسطه‌ی هوش و تلاش و پشتکار ایشان نبوده که در یکی از عالی‌ترین خانواده‌های سیاسی بعد از انقلاب 57 حضور داشتند! بلکه کار خدا بود که او خانم فائزه هاشمی باشد و من میثم امیری. آیا شما به من اطمینان می‌دهید اگر فردا روزی کسی هم در خیابان به من فحش بدهد، نماینده مجلس که نماینده‌ی ما مردم است نسبت به این توهین واکنش نشان دهد؟ آیا تضمین می‌دهید در این باره فرقی بین من و دختر آقای هاشمی نباشد؟ آیا قبول دارید اگر من فقط ذره‌ای از نقش‌آفرینی خانم فائزه هاشمی را در وقایع بعد از انتخابات انجام می‌دادم سیستم قضایی ایران کاری با من نداشت؟ تضمین می‌دهید اگر من هم مانند خانم فائزه هاشمی می‌رفتم در میان معترضان به نتایج انتخابات و البته اغتشاش‌گران روز عاشورا و ضد نظام‌های روز 25 بهمن نظام جمهوری اسلامی از گل نازک‌تر به من نمی‌گفت؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی هر دو شهروند این نظامیم؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی در برخورداری از حقوق یکسانیم؟ آیا قبول دارید من و خانم فائزه هاشمی هر دو خودی محسوب می‌شویم و جزیی از نظام؟ آیا قبول دارید که اگر کسی به من و شما توهین کند، فردا روز مراجع تقلید و علمای دینی از ما حمایت خواهند کرد؟

اوضاع بدتر از این حرف‌هاست. بگذارید مثال دیگری بزنم تا قاعده روش‌تر شود.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. یک بنده خدایی بود رییس جمهور بود. یعنی رییس برآمده از رای مردمان بود. بالاخره یک عده آدم مثلا 25 میلیون بهش رای دادند. این بنده خدا البته بچه‌ی هیچ آدم مهمی هم نبود. یک آهنگرزاده بود. بعد این بنده خدا، البته یک سری معایبی هم داشت. مثلا اسم یک سری را بدونِ این که در دادگاه ثابت بشود اعلام می‌کرد. (البته درست است که اسم آن‌ها هیچ وقت توسط دادگاه اعلام نمی‌شد، ولی کار این بنده خدا هم زشت بود). ولی با این وجود رییس جمهور بود. یعنی نماینده‌ی مردم بود. و توی کشور ایرانیا این بنده خدا یک جوری نفر دوم مملکت محسوب می‌شد. یعنی خیلی از حرف‌هایش حکم قانون را داشت. بعد یک روزی یک عده که از این بنده خدا ناراضی بودند از یک عالمی که گفته می‌شد مرجع تقلید است دعوت کردند تا بیاید برای‌شان سخنرانی کند. عالم که آدم وارسته‌ای بود و از یک آدم مهم به نام امام خمینی اجازه‌ی اجتهاد داشت قبول کرد که بیاید و برای این عده سخنرانی کند. و به نوعی بگوید او هم که عالم است و مرجع تقلید است و دانا است و آگاه به احکام شرع است، ناراضی و دل‌چرکین است از این بنده‌ی خدا. عالم آمد گفت: اصلا این بنده‌ی خدا...

چه دارم می‌گویم برای‌تان؟ آن بنده‌ی خدا محمود احمدی‌نژاد بود و آن عالم و مرجع تقلید، آیت الله آقای صانعی. ایشان در سخنرانی گرگان‌شان که در وب‌سایت ایشان هم آمده به احمدی‌نژاد نسبت حرام‌زاده‌گی داد.

خب. حالا سوال:

آقای نماینده‌ی مجلس، فرزند آقای مطهری، آیا شما به رییس دستگاه قضا نامه زدی که توهین کننده‌ی به رییس جمهور حد بخورد؟ آقایان مراجع نظرتان را درباره‌ی این مساله عنوان کردید؟ آقای رییس دستگاه قضا، آیا شما نظرت را گفتی که اگر کسی به رییس جمهور مملکت نسبت حرام‌زاده‌گی بدهد حکمش چیست؟ آقای سایت خبرآنلاین و تابناک و جاهای دیگر! شماها نظرتان را درباره‌ی مساله‌ی اخلاق در این باره شفاف‌سازی کرده‌اید؟ آیا اخلاق در ایران معنا دارد؟ آیا اخلاق می‌تواند در این مملکت معنا داشته باشد وقتی توهین به یک رییس جمهور نادیده انگاشته می‌شود؟ آیا این مساله برای مردم توسط خبرآنلاین تبیین شده است که حرام‌زاده کسی است که از رابطه‌ی نامشروع پدر با یک نفر دیگر به وجود آمده است؟ آیا سایت خبرآنلاین گفته است که به عقیده‌ی یک مرجع دینی که تبیین کننده‌ی احکام شرعی و فقیه شیعه امام علی و حضرت زهرا است، کسی که 24.5 میلیون نفر به او رای داده‌اند یک زنازاده است؟ آیا کسی در این باره گفته است اخلاق چیز خوبی است؟

به نظر شما این دوگانه‌گی در برخورد حاکی از حرفِ مفت بودن اخلاق نیست؟ نشانه‌ی استفاده‌ی ابزاری از همه چیز نیست؟ آیا به نظر شما سگِ لیبرال شرف ندارد به یک انسان دینی مدعی اخلاقی؟ آیا این بود انسان تراز جامعه‌ی اسلامی که آقای خمینی وعده‌اش را داده بود؟ [...] انسانی که فرد فرهیخته‌ی جامعه‌اش می‌شود دانلود کننده‌ی فیلم روی پرده‌ی سینما؟ و انسانی که مرجع تقلیدش می‌شود کسی که یا به رییس جمهور نسبت حرام‌زاده‌گی می‌دهد! و یا این نسبت را قبول دارد و به زبان نمی‌آورد و یا در برابر چنین نسبت ناروایی سکوت می‌کند؟! این بود جامعه‌ی قرآنی آقای خمینی؟ 

من می‌خواستم در موردِ برنامه‌ی بفرمایید شام صحبت کنم. اما به نظر شما رمقی مانده برای این کار؟ درست است شما در این برنامه انواع خلقیات منفی‌ و غرب‌زده‌ی ایرانی را در یک جمع چهار نفره مشاهده می‌کنید. درست است این برنامه یک آینه مناسب برای ما ایرانی‌هاست. درست است که می‌بینید انسان لندن‌نشین برای کسب 1000 پوند دست به هر رذیله‌ی اخلاقی می‌زند. درست است که یک نفر آدم برای 1000 پوند حیثیت خودش را جلوی دوربین تلویزیونی نابود می‌کند، دروغ می‌گوید، غیبت می‌کند، تهمت می‌زند، حسادت می‌ورزد، بی‌انصافی می‌کند و در یک کلام ظلم می‌کند؛ ولی وقتی در جامعه‌ی دینی‌اش در این سوی آب، مرجع دینی و فکری و حکومتی‌اش چنین است چه انتظاری از او داریم؟ وقتی آبشخورهای مسموم داخلی دارند عقل و انصاف را زایل می‌کنند چه انتظاری از آقا و یا خانم لندن‌نشین داریم؟! درست است آرزو و نیلوفر و مهسا و سمیه برای 1000 پوند دعوا می‌افتند، ولی در ایرانِ ما، گاهی بدونِ اجر و مزد افراد یکدیگر را به لجن می‌کشند. گاهی این لجن‌مالی برای ریاست‌جمهوری توسط 4 نفر دنبال می‌شود، گاهی این لجن‌مالی در میان عالمان دینی یافت می‌شود و گاهی در عرصه‌ی فرهنگی و دانشگاهی. در همه‌ جای این خاک زیرپاکشی و دروغ‌گویی بی‌داد می‌کند. و خوشحالم که من نمردم و یکی دو مورد از موارد را شفاف بیان کردم.

===========================================

پی‌نوشت:

1. مسعود ده‌نمکی درباره‌ی کپی شدن فیلمش مطلبی در وبلاگش نوشته، که من سال‌هاست با این ادبیات مشکل دارم. بنده این نحوه‌ی نقد را دوست ندارم. هر چند حرف‌های حق‌ِ بسیار زیبایی در آن نهفته است. خواندنش را از دست ندهید که واقعیت‌های زیادی در آن موجود است. او اساسا به خوبی مطالب دیگران را در مورد اخراجی‌های 3 منعکس کرده. نظر امیر قادری، فرهادی جعفری و گبرلو جالب و خواندنی است.

2. آقای خامنه‌ای سال جاری را جهاد اقتصادی نامید. تو را قرآن، تو را به امام حسین، تو را به هر کی دوست داری آقای صدا و سیما دست از سر این پیرمرد بردار. آقای خامنه‌ای یک چیزی گفت در سخنرانی مشهدش که هنوز که هنوز است دارم می‌سوزم. آدم آتش می‌گیرد وقتی می‌بیند رهبر مملکت می‌گوید: « البته من این نکته را حتماً تذکر بدهم؛ گاهى اوقات این شعارى که ما براى سال اعلام میکنیم، بعد ناگهان مى‌بینیم همه‌ى در و دیوارهاى تهران و شهرهاى دیگر پر شده از تابلو، که این شعار رویش نوشته شده. این فایده‌اى ندارد. گاهى کارهاى پرهزینه‌اى انجام میگیرد؛ چه لزومى دارد؟ آنچه که من از مسئولین و از مردم عزیزمان توقع دارم، این است که این شعار را بشنوند، باور کنند و دنبال کنند. تابلو کردن و در و دیوار را پر کردن و عکس زدن و اینها هیچ لزومى ندارد. اگر هزینه‌اى نداشته باشد، لزومى ندارد؛ اگر هزینه داشته باشد، اشکال هم دارد. هیچ لزومى ندارد کارهاى پرهزینه را انجام بدهند.» به نظر شما این سخنان چه معنایی دارد جز انحطاط فکری و فرهنگی مسوولین ما! البته مسوولین دولتی راه‌های جدیدتری برای به لجن‌کشیدن رهبری یافته‌اند. بماند!

3. حتما پیام نوروزی باراک اوباما را ببینید. ببینید او با ما است یا نه؟! حتما ببینید. حتما.

4. منظور از استبداد در عنوان این نوشته، استبداد فکری و فرهنگی است.

5. مطلب بعدی‌ام در مورد جدایی نادر از سیمین خواهد بود. وقتی آخر هفته‌ی بعد این فیلم را در سینما، و اگر بشود سینما آزادی، دیدم. اصغر فرهادیِ درباره‌ی الی بهتر از اصغر فرهادیِ چهارشنبه‌سوری بود. امیدوارم این اصغر فرهادی بهتر از درباره‌ی الی باشد. من قبلا در + و +  درباره‌ی درباره‌ی الی حرف زدم و در + هم درباره‌ی کپی-رایت.

راستی این را هم بگویم جایِ «فرهاد جعفری» را در «پیشنهاد می‌کنم» با «از جنس خدا» عوض کردم. البته این روندِ تغییرات به صورت تدریجی گریبان حسن عباسی و رضا امیرخانی و هابیل را هم خواهد گرفت. از ابتدا هم با همین هدف گذاشتم‌شان. بخش دوستان را با بخش خواندنی‌ها عوض کردم. از دستش ندهید. سعی می‌کنم لینک‌های متفاوت و جالبی را بگذارم. که البته به معنای تایید محتوای آنان نیست. همچنبن بابتِ جمله‌ی ناورایی در موردِ علی مطهری نوشتم و البته بعدا حذفش کردم عذرخواهی می‌کنم.


page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقد کتاب ها از سال ۸۹ به قبل

یا لطیف

جیمز جویس نویسنده‌ی کم کار و پرآوزه‌ی ایرلندی و یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌های قرنِ بیستم، کتابی مشهور دارد به نامِ اولیس. این رمان که طولانی و مشهور است. منوچهر بدیعی مترجمِ نام‌آشنا و چرب‌دستِ ایرانی این رمان را ترجمه کرده است، ولی سال‌هاست که از دادنِ آن به ارشاد امتناع می‌کند.

جیمز استیورات کتابی نوشته به نامِ جیمز جویس. منوچهر بدیعی این کتابچه را در ۲۴۸ صفحه ترجمه و با الصاقِ فصلِ هفده‌ی اولیس منتشر کرده است.

توضیحاتِ استیورات در موردِ اولیس جالب و حتی خواندنی است. اما با وجودِ این که جویس فصلِ هفده‌ی رمانش را مهم‌ترین فصلِ داستانش دانسته، اما چنگی به دلم نزد. با وجودِ این که نثر قوی، توصیفاتِ خیره‌کننده و بدونِ تکرار، به همراهِ سطحِ بالای اطلاعات در این رمان مشخص است، ولی باز هم دریافتنی نیست. شاید به این خاطر که این رمان را داریم از وسطش می‌خوانیم و ادامه نمی‌دهیم.

 

«نقدِ ادبی و دموکراسی» عنوانِ کتابی است از حسین پاینده در ۲۸۸ صفحه. پاینده در این کتاب مجموعه مقالاتِ خود را در موردِ نقدِ ادبی منتشر کرده است. مجموعه مقالات او خواندنی است و به خوبی توانسته نظراتش را نماینده‌گی کند. مطالبی که در موردِ ساختار یک رمانِ پسامدرن نوشته بسیار جالب است و با قیاس‌های خوبی همراه شده است. من خواندنِ این کتاب را به نویسنده‌ها توصیه می‌کنم، علی رغمِ این که پاینده را در این کتاب بیش از حد مقهور غرب دیدم و تا این حد شیفته‌گی خود شگفت‌آور است. اما انصافا پاکیزه نوشته شده و خواندنش خالی از لطف نیست.

همهشری داستانِ این ماه در ۱۹۶ صفحه منتشر شده است. این شماره لاغر بود، ولی از شماره‌ی قبلی که چاق بود بهتر بود. حتی به نظرِ من داستان‌های آن در نسبت با گذشته خیلی بهتر بود. پوسترهایی که درباره‌ی انقلاب چاپ کرده بود بسیار جالب و درس‌آموز بود. هرچند من همچنان طرف‌دارِ بخشِ روایتِ همشهری داستان هستم.

«یونانیتدِ نفرین شده» رمانی است خواندنی و پرماجرا از دیوید پیس نویسنده‌ی جوانِ بریتانیایی در 474 صفحه. او در این رمان، درباره‌ی فوتبال صحبت می‌کند و دورانِ مربی‌گریِ برایان هوارد کلاف را تا قبل از سپتامبر 1974 موردِ توجه قرار می‌دهد. محوریت این رمان به 44 روز حضورِ تلخِ برایان کلاف در لیدز یونایتد اشاره می‌کند. برایان کلاف که دورانِ بسیار خوبی را با دوستش پیتر در داربی کانتی سپری کرده بود به الند روی می‌آید تا لیدز را در اوج نگه دارد. اما او در باشگاهی شروع به مربی‌گری  می‌کند که از آن متنفر است. نکته‌ی جالب این که رمان در موردِ نفرتِ برایان کلافِ تهورمسلک است، اما به هیچ وجه سیاه نیست. درسی است برای برخی رمان‌نویسانِ ایرانی که وقتی در موردِ عسل هم حرف می‌زنند تلخ می‌نویسند. اما دیوید پیس با تک‌گویی‌هایی مانده‌گار، شخصیتِ این مربی فوتبال را باورپذیر می‌کند.

یادم می‌آید زمانی طرف‌دارِ لیدز یونایتد بودم؛ مخصوصا در سال‌های دهه‌ی نود میلادی. که لیدز در خطِ حمله جیمی فلوید هاسل‌بنک و مارک ویدوکای جوان را داشت. اگر اشتباه نکنم در آن سال‌های جاناتان وودگیتِ بزرگ هم در این تیم بازی می‌کرد. لیدز در آن سال‌ها، در ذهنِ من، یک تیمِ جوان و کم‌پول و باانگیزه، تو مایه‌های فجر شهیدسپاسی غلام پیروانیِ خودمان، بود که در برابرِ شیاطینِ سرخ و لیورپولی‌های آشوب‌گر و آرسنالی‌های مغرور خوب دوام می‌آورد و جزو پنج تیمِ اول جدول بود. هر چند این تیم بعدا نابود شد و دورانِ سرخورده‌گی‌اش در دهه‌ی اخیر دنبال شد. لیدز تازه پارسال توانست از لیگِ یک به Championship راه یابد. شاید آن‌ها را سالِ بعد در لیگِ برتر دیدیم. فعلا آن‌ها ششم هستند.

دکتر حمیدرضا صدر کارشناسِ فوتبال و سینما این کتاب را به خوبی ترجمه کرده است. صدر توانسته لحنِ شوخ، گزنده و طوفانیِ برایان کلاف را به خوبی منتقل کند. برایان کلافِ دوست‌داشتنی، عصبی، خانواده دوست، جاه‌طلب، پاک دست و متاسفانه بسیار نوشنده.

«خرده جنایات‌های زناشوهری» نمایش‌نامه‌ای است از اریک امانوئل اشمیت در ۸۷ صفحه. با گفتگوهایی زیبا، حساب‌شده و روان‌شناسانه. این نمایش‌نامه به خوبی توسطِ شهلا حائری ترجمه شده است. داستانِ زیبا، گفتگوهای مفید، نکاتِ جالب، اسرار آرام آرام مکشوف شده از ویژه‌گی‌های خوبِ این کتابِ خوب است. این شاهکار را بخوانید؛ در موردِ خرده جنایات‌های زنا شوهری که احتمال دارد در هر خانه‌ای به وجود بیاید. نامِ این کتاب، بسیار عالی و هنرمندانه انتخاب شده است. شاید یکی از بهترین نام‌هایی که تا به حال با توجه به محتوای کتاب دیده‌ام، همین نامِ به‌جا بوده است.

«نگران نباشِ» مهسا محب‌علی رمانی نبود که بخواهد جایزه‌ی گلشیری را ببرد، ولی برد. نگران نباش رمانِ خوبی نیست، هر چند موضوعِ فوق‌العاده‌ای را برگزیده است. مهسا محب‌علی در 147 صفحه می‌خواهد در موردِ زلزله‌ی تهران صحبت کند و تاثیرِ آن بر زنده‌گی دخترِ عجیبی به نامِ شادی. شادی که بینِ لمپنیزم، جلفی، روشن‌فکری، جوانانه‌گی در رفت و آمد است. رمان در جاهایی اصلا خوب نیست و به نظرِ من وقیحانه است، با وجودِ این که فضایِ رمان و درهم‌ریخته‌گی آن ناب است. درست است زلزله بیاید همه چیز به هم می‌خورد. درست است خر تو خر می‌شود. اما این ارتباط پیدا نمی‌کند با با لحنِ «شادی» که در جاهایی بی‌ادبانه است. من شنیده‌ام این رمان توقیف شد، ولی احتمالا کذب است، چون خودِ من چاپِ زمستان 89‌اش را خریده‌ام. اما متاسفم برای خودم که باید یونایتدِ نفرین شده را بخوانم و همچنین نگران نباش محب‌علی را با هم. یونایتدِ نفرین شده در کشورِ آزاد و لیبرالی مانندِ انگلیس چاپ می‌شود؛ اما با نکاتِ درس‌آموزِ اخلاقی، و نگران نباش در کشور سانسور زده‌ای مانندِ ایران چاپ می‌شود، اما وقیح. خوب شد فهمیدم معنای سانسور را در وزارتِ فرهنگ و ارشاد، خوب شد درک کردیم معنای استبدادِ فرهنگیِ احمدی‌نژاد را! اگر استبدادِ فرهنگی و کودتایی احمدی‌نژاد این است، خدایا به تو پناه می‌برم از آزادی احمدی‌نژادی  و مشایی‌بنیاد!

پانوشت:

 ۱. بی‌بی‌سی انگلیسی مستندی دو سه ساعته در موردِ انقلابِ اسلامی ساخته است. حتما ببیندش. بسیار زیبا جریان‌شناسی می‌گوید. حیف که فقط یک سالِ اولِ دولتِ نهم  را تحتِ پوشش قرار می‌دهد. آقای خاتمی در این مستند می‌گوید: «من به دنبالِ آن دیدگاهی از اسلام هستم که با آزادی و مردم‌سالاری (یا همان دموکراسی)، استقلال و پیشرفت هم‌خوانی داشته باشد.» وقتی رییس جمهوریِ سیدِ آخوندی مثلِ آقای خاتمی این گونه می‌گوید... بگذریم. ولی باز گلی به گوشه‌ی جمالِ آقای خاتمی، شاید در برابرِ چاپِ چنین رمان‌هایی تحتِ فشار قرار می‌گرفت و چه بسا خودش می‌گفت نباید آزادی را فدای اخلاق کرد. اما الان در دوره‌ی احمدی‌نژاد و این مشاییِ غافل، چیزهایی می‌بینی که شاخ درمی‌آوری. همه چیز زیرِ سرِ این مشایی است. آقای مصباح یزدی قبل از همه بی‌خود نگفته بود: «امروز بسیاری از انحرافات فکری ریشه ای، که از دست سازهای مهارت آمیز ابلیس است، مؤمنان و مسلمانان را قانع می کند که ارزش، رفتار ملت و آباء و اجداد شما است، دیگر صحبت از اسلام نکنید.» برادر اخلاقِ ایرانی در رمانِ «نگران نباش» لکه‌دار شده است. امیدوارم این رمان به درستی و نه با کنترل+اف سانسور شود. چون هنجارهای اخلاقی جامعه‌ی ما، نمی‌گویم اسلامی، نباید این طور موردِ هجوِ نثرِ ولنگارانه‌ی خانمِ محب‌علی قرار گیرد. طرف هر چی خواست توی این رمان نوشت و دو تا جایزه‌ی مهم هم گرفت.

۲. دیروز روحانی خیلی معروفی را دیدم که پژو پارس سوار بود؛ نمی‌دانم. ولی احساس کردم جالب نیست. می‌خواستم کنارِ درِ خروجی، که داشت با پژویش عبور می‌کرد، باهاش در این باره صحبت کنم که متاسفانه دست فرمانِ حاج آقا خفن و فرز بود و در چشم برهم زدنی ناپدید شد.

۳. عبارتِ مشاییِ احمق را به مشایی غافل تغییر داده‌ام. و بابتِ به کار بردنِ لفظِ احمق برای ایشان از  اخلاق و خودم و خودت و خودش  عذرخواهی می‌کنم.

page to top
Bookmark and Share

 یالطیف

رمانِ «بادبادک‌باز»، نوشته‌ی خالد حسینی روایتی نزدیک و صمیمانه از زندگی مردمِ شریفِ افغانستان است. افغانستان، به علتِ نزدیکی‌های فرهنگی و زبانی و قومی و دینی بسیار شبیه ایران است. شاید شبیه‌ترین کشور در دنیا، از جهتِ مردمان، کشورِ دوست و برادر یعنی افغانستان باشد. متاسفم از این‌ که روشنفکرانِ کشورمان این نزدیکی را نادیده گرفتند. افغان‌ها آن طور که خالد حسینی در بادبادک‌باز تصویر نموده است بسیار شبیه ایرانیان هستند. شاید اگر جمعیتِ شیعیانِ این کشور بیشتر از این مقداری بود که الان است، مرجعیتِ مذهبی در این کشور پیچیدگی‌های علی‌الحده‌ای را برای غربی‌ها موجب می‌شد؛ همانندِ آن چه که در عراق رخ داده است.

با توجه به آن چه در بالا موردِ افغانستان نوشته‌ام، بی‌تابانه منتظرِ کتابِ امیرخانی به نام «جانستان کابلستان» هستم. از این حیث، به امیرخانی حسادت می‌کنم و دوست داشتم خودم این کتاب را می‌نوشتم. فکر می‌کنم با توجه به دقتِ مینایتوری امیرخانی در کشف وثبتِ وقایعِ جزئی پیرامونی، این کتاب می‌‍تواند جزِ بهترین و کمک‌رسان‌ترین تک‌نگاری‌ها باشد. مگر این که منتقدان و شبه روشنفکران آن را همانند داستانِ سیِستان جدی نگیرند.

در «بادبادک‌باز»، خالد حسینی روایتی شبیه آن چه که خود از سر گذرانده است را بیان می‌دارد. در جای جای کتاب زندگی و شادابی را در افغانستان می‌توان دید. شادابی که توسطِ اشغال‌گران نابود شد. او در این کتاب روایتِ زندگی یک پشتونِ روشنفکر را از کودکی تا بلوغ و روزگارِ میان‌سالی بیان داشت. در عینِ حال، این کتاب روایتی تلخ از حضورِ طالبان در افغانستان دارد. اما همانندِ بسیاری از تحلیل‌های غربی‌ها، این کتاب نیز به این سوال پاسخ نمی‌دهد که طالبان، به عنوانِ یک قومِ مذهبی وحشی و متحجر، چگونه توانست در اندک زمانی افغانستان را ببلعد؟ حتی در این کتاب، که از سال 1975 تا کنون (2003) همه چیز به شکلِ جزئی و تقریبا پشتِ سرِ هم بیان شده است، برای سال1986 تا 2001 یک شکافِ تاریخی وجود دارد. البته شاید این با توجه به موضوعِ رمان اتفاق افتاده باشد، ولی با توجه به توضیحاتِ ناضرور و توصیفاتِ اضافی در موردِ عشق و عاشقی این شکاف کمی غیرِ طبیعی می‌نماید؛ شکافی در سال‌های رشد و نموِ غیرطبیعی و دوپینگ‌وارِ طالبان. چه کسانی به طالبان موارد نیروزا دادند؟

باز هم امیرخانی. دوستی این کتاب را با «منِ او»ی امیرخانی مقایسه می‌کرد. هر چند از برخی جهات این تشابه وجود دارد، ولی «منِ او»ی امیرخانی بسیار قوی‌تر و صادقانه‌تر و شکیل‌تر است از «بادبادک‌باز». حال تو بگو این رمان در آمریکا جزِ محبوب‌ترین‌هاست و بسیار موردِ توجه منتقدان قرار گرفت. شاید اگر امیرخانی «منِ او» را به انگلیسی می‌نوشت توفیقاتِ آن بسیار بیشتر بود. حتی با وجودِ این که خالد حسینی از این آلترناتیو بهره می‌برد که بسیاری از صحنه‌هایی را که توصیف نموده خودش لمس کرده و یا دیده است.

شخصیتِ موردِ علاقه‌ی من در این رمان «حسن» است. «حسنِ هزاره»‌ای که شیعه است، و درعینِ حال یک شخصیتِ دوست‌داشتنی و پاک‌دامن است؛ حتی بیشتر از کریم ریقوی «منِ او». باید از خالدِ حسینی تشکر کرد که با این تصویر، شیعیانِ افغانی را تطهیر کرد و ظلمی که به آن‌ها روا داشته شده است را بیان نموده است. این هم از برکاتِ لیبرال بودن است؛ خصیصه‌ای که چپ‌ها از آن تهی هستند. مثلِ جریانِ شبه روشنفکری کشورمان.

«بادباک‌باز» را کسی که می‌خواهد رمانِ فارسی بنویسد باید بخواند. همان طور که «بوفِ کور» را باید بخواند. این رمانِ  368 صفحه‌ای فرهیخته را نشرِ نیلوفر و با ترجمه‌ی خوبِ مهدی غبرایی منتشر کرده است.

«جستارهایی در ادبیاتِ معاصر» نوشته‌ی شهریارِ زرشناس را هم خواندم. کتابی است 398 صفحه‌ای که به همتِ کانون اندیشه‌ی جوان منتشر شده است. فعلا سکوت می‌کنم در برابرِ نوشته‌ی زرشناس.

«در قندِ هندوانه» را ریچارد براتیگان نوشته است. رمانی سورئال، ساده و روان و خواندنی. از آن دسته از کتاب‌هایی است که می‌خواهد ثابت کند رمان نوشتن آن قدرها هم کارِ سختی نیست. هر چند این اثر علی رغم داستانِ ساده و روانش، بسیار منظم و دارای طرح‌ریزی هوشمندانه‌ای است. داستان در موردِ دهکده‌ای است به همین نام که در آن بسیاری از چیزها با قندِ هندوانه ساخته می‌شود. ضمنِ این که ظاهرا تکنولوژی در این رمان حضور ندارد؛ اما روابط پیچیده و فضا کاملا مدرن و امروزی است. این هم از هنرهای نویسنده است. خواندنِ داستانِ 184 صفحه‌ای  «در قندِ هندوانه» را با ترجمه‌ی مهدی نوید، که ترجمه‌ای خوب و بدون سکته است، و منتشره‌ی نشرِ چشمه پیشنهاد می‌کنم. داستانِ شادی است؛ خیلی شاد و البته ریلکس.

«دنیای قشنگِ نو»، رمانی است در موردِ آینده. یکی از رمان‌های مهم قرنِ بیستم همین رمان است که با «1984» جرج اورول مقایسه می‌شود. هر چند پیش‌بینی هاکسلی در این کتاب به واقعیت نزدیک‌تر است. هاکسلی از سیطره‌ی بی‌خدایی در آتیه دم می‌زند. او نتیجه‌ی زندگی بشری را یک نوعِ آزادی بی حد و حصر اما ارتدوکسی می‌داند. در این رمان، فروید به عنوانِ عاملِ گرفتاری بشر و بی‌اخلاقی‌های آتی یاد می‌شود. در عینِ حال به طرزِ صریحی از مارکس انتقاد می‌شود،  ولی او بهتر از فروید دانسته می‌شود. با این وجود، هاکسلی کوروسویی از امید در برابرمان قرار می‌دهد و معتقد است اگر چه مارکس‌هایی ممکن است یافت شوند که در برابر این روند بیاستند، ولی اصالت و تاثیرگذاری اصیل‌تر مربوط به کسانی است که مانندِ مارکس و فروید نمی‌اندیشند. او آنان را پایبندِ به اخلاق معرفی می‌کند، حتی اگر دیگران آنان را وحشی بنامند و منجر به خودکشی آنان بشوند.

رمان کمی سخت‌خوان و سنگین است، اما اصیل و کلاسیک و فلسفی است. مطالعه‌اش بسیار کمک‌کننده است برای داستان‌نویسی، غیر از این که بسیار دقیق و استادانه نوشته شده است. خدایی‌اش نثرش دست‌نیافتنی می‌نماید؛ مثلِ نثرِ جویس در «دوبلینی‌ها».

کتاب را نشرِ نیلوفر منتشر کرده است و ترجمه‌ی آن را سعید حمیدیان انجام داده است. من که چهارشاخ ماندم که حمیدیان چگونه و با چه مهارت و دانشی این اثرِ سخت، علمی، فلسفی، جانکاه، و بسیار پیچیده و مطنطن را توانست ترجمه کند. 295 صفحه‌ای که سطر سطرش حرف دارد برای گفتن؛ مثلِ «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری بزرگ. با این کارهای زیبا، ایرانی‌ها می‌توانند حرفی برای گفتن داشته باشند؟ قبول دارم «می‌شود، می‌توانیم». ولی بدونِ دانش و تلاش نمی‌توانیم. شما این اثرِ هاکسلی را بخوانید تا با صحتِ گزاره‌ام پی ببرید.

 

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

قرار بود در وبلاگ تحولی شگرف را شاهد باشیم، که به تبع آن، این تحول به بخش آخرین کتابی که خواندم سرایت می‌کرد. البته دوستِ بزرگوارم، آقای مسعود گروسیان قول داده است تا میلاد حضرت صاحب شمایلِ جدیدِ وبلاگ را بفرستد؛ به آن امید که در این شمایل جدید، مطالب بهتر و محتوای جذاب‌تری قرار دهم.

کتاب «نونِ نوشتن»، اثر محمود دولت آبادی را خواندم؛ کتابی بود خواندنی و حاوی نکاتی جالب، ولی از چند جهت برایم ناکارآمد جلوه کرد.

اول؛ من دوست داشتم بفهمم دولت آبادی سوژه‌های داستانش را چگونه می‌پروارند و بر اساسِ چه تکنیکی به نثری که در «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» درخشش آن را می‌بینیم دست یافته است. کتابِ‌ تازه‌نشر، به این سوالِ‌ من جوابِ قانع کننده‌ای نداده است.

دوم؛ ایده‌ها و خاطرات دولت‌آبادی می‌توانست جذاب باشد. این در حالی است که کتاب انباشته شده است از تحلیل‌هایی که گه‌گاه به کرات تکرار شده است. و یا جای جای اثر، آغشته است به یک سردرگمی و ابهام که مشخص نیست چرا باید چنین نثر سرپا مایوس را خواند. نثری که در بعضی جاها به زعم نگارنده از شدتِ ناامیدی و یاس و ناراحتی فقط «نوشته شده است». من که ندیدم کسی از این جماعت دل‌خوشی از جنگ و دهه‌ی شصت داشته باشد. لازم به یادآوری است که تقریبا 80 درصد کتاب مربوط است به یادداشت‌های نویسنده در دهه‌ی شصت؛ وه چه قدر این نوشته‌ها عصبانی است! شاید چنین یادداشت‌هایی، گذرگاهِ مناسبی برای شناختِ تفکراتِ آدم‌ها نباشد؛ که واقعا هم نیست.

سوم؛ علاقه‌مند بودم داستانِ روشنفکران را از زبانِ او می‌شندیم؛ آمال‌شان، روحیات‌شان، خرده فرهنگ‌‌های‌شان، و حتی نحوه‌ی ارتباطِ او با آنان. هر چند این اثر، می‌تواند تفکرات و حدیث نفس‌های روشنفکری را فاش کرده باشد؛ حتی اگر دولت‌آبای خود به دنبال چنین مقصودی نبوده باشد. 

حتما نجوای شبانه‌ی ناتالیا گینزبورگ را بخوانید. رمانی کوتاه، خواندنی و پر از لحظاتِ زنده. هرچند چندجایی، حتی در این اثر کوتاه، نویسنده پرگویی کرده است و چندجایی، شاید به عمد، شتاب‌ناک داستان را پیش برده است.

ترجمه‌ی کتاب توسط فریده لاشایی به روانی انجام شده است.

شخصیتِ مادر ِ راوی برای من بسیار شیرین بود؛ یک زن حراف، دلسوز، فضول، پر ایده، و بسیار انرژیک. 

هرچند این کتاب، به اثر ِ پربار و فلسفی و دوست‌داشتنی گینزبورگ یعنی «فضیلت‌های ناچیز» نمی‌رسد، ولی داستانش خواندنی است...

عکسِ زیر هم عکس خانم گینزبورگ است؛ چقدر قیافه‌ی خسته و درهمی دارد. از همین قیافه می‌توان معنی دوری گزیدن از جمع‌های نامربوط، کم کار نوشتن، تنهایی، درون‌مایه‌ی رمان‌هایش، و حتی سادگی و بی‌آلایشی و درجه یک بودن را فهمید.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سه رمان خواندم، ولی بگذار این‌جا کمی در موردِ «دلِ سگ» و «عاشق» صحبت کنم. صحبت پیرامون سومی را به فرصتی مناسب‌تر موکول می‌کنم.

دلِ سگ اثرِ بولگاکف، داستانی ضد انقلاب است. جز معدود داستان‌هایی بود که خواندم و در آن نویسنده بسیار صریح و بی‌پرده، انقلاب 1917 را به سخره گرفت. در این اثر، که تشخیص بخشیدن به یک سگ در دوران بلبشویی انقلاب است، خواننده با یک نثرِ کوبنده مواجهه می‌شود.

از همین کوبندگی‌اش بود که دلگیر شدم. مثل این می‌ماند که من با هزار راه شما را به این نتیجه برسانم؛ که باید به آن مفهومی که من می‌گویم آزاد باشید.

تفکرِ شبه روشن‌فکری و غرب‌گرا با توسل به هزار راه اخلاقی و غیر اخلاقی در نظر دارد که هر طور شده جامعه‌ی ایرانی را در راهی که خودش می‌پسندد رهنمون کند. در چنین شرایطی، مردم و یا ملت اسمِ مستعاری می‌شود برای دستیابی به آن چه خود می‌پسندد.

همین می‌شود که اگر کسی بخواهد غیرِ آنان در مساله‌ی آزادی و یا حقوق بشر بیا‌‌ندیشد او را متهم به ارتجاع و استبداد و تحجر می‌کنند. بدون این که بدانند در عرصه‌ی تفکرِ محض و بحثِ علمی چسباندن برچسبِ ارتجاع یک عملِ بیهوده است. حتی دیده شده که اگر عالمی خلاف آمد عادت این شبه روشنفکران حرف بزند، کاریکاتورش را می‌کشند و به غیر اخلاقی‌ترین صورت ترور شخصیتش می‌کنند. شاید الا و لابد همه محکومند به سخنانِ شبه روشن‌فکران گوش دهند و هر حرکتِ دیگری به نام آزادی سرکوب می‌شود. جالب است این‌ها می‌خواهند مجسمه‌ی آزادی را روی جمجمه‌ی مخالفان بنا کنند.

کاری که در «دلِ سگ» صورت گرفت. و بی‌راه نیست این اثر با این برخی المان غیرِ داستانی، و به خاطر ضد انقلاب روسیه بودنش، جزِ داستان‌هایی محبوب معرفی می‌شود. لابد برای این که لیبرال‌ها این طور می‌خواهند. (و البته من در این زمینه واقعیت را دقیق نشناختم.) دل سگ را مهدی غبرایی ترجمه کرده است و انصافا این کار را به خوبی انجام داده است.

اما در مقابل چنین اثرِ ناملایمی برای من، «عاشق» داستانی است گیرا، سرزنده، با توصیفاتی دقیق، و بسیار تکنیکی. آن قدر که توصیه می‌کنم این اثر کم حجم خانم مارگاریت دوراس را مطالعه فرمایید. نشر نیلوفر با ترجمه‌ی قاسم روبین این کتاب را به بازار عرضه کرده است. اجازه دهید در موردِ روایِ عاشقِ این داستان صحبتی نکنم؛ خودتان بخوانید و لذتِ خواندنِ رمانِ فرانسویِ زنانه را حس کنید!


افزونه: سبک نقد کتاب‌هایم تفاوت‌هایی پیدا کرده و انشالله به زودی شاهد تحولی شگرف در این زمینه خواهید بود.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بالاخره این بخش را آپ‌دیت کردم. نه این‌که مدت‌هاست کتاب نمی‌خوانم، بلکه بیشتر از این جهت که کتاب‌هایی که به دستم می‌رسید زخمی می‌کردم. بالاخره این سلب توفیق از من سلب شد و در هفته‌ای که گذشت موفق شدم سه کتاب را به طور کامل بخوانم؛ در سه حوزه‌ی کاملا متفاوت. (چقدر نفی در نفی دارد این بند!)

1. یکی از این سه، جلد چهارم کتابِ مهم «خاطره‌ها» بود. جلد چهارم خاطره‌های آقای ری‌شهری اختصاص به عملکرد و فعالیت‌های‌شان در جربان سید مهدی هاشمی و هادی هاشمی دارد. همان طور که می‎‍‌دانید آقای ری‌شهری در دهه‌ی شصت وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی بود. او با تکیه بر نیروهای اطلاعاتی موفق به یافتنِ سرنخ‌هایی در جریان قتل آیت‌الله شمس‌آبادی شد. داستان زمانی جالب می‌شود که ری‎‌شهری با فاجعه‌های هولناک‌تری مواجهه می‌شود که توسط سید مهدی هاشمی راهبری شده بود.

حتما  پیش خودتان می‌گویید خب چه اشکالی دارد سید مهدی هاشمی و باند جنایت‌کار او را دستگیر و مجازات می‌کردند، اما نکته‌‌ی جالب‌تر این‌جاست که سید مهدی هاشمی بسیار نزدیک به بیت آقای منتظری است و برادرش یعنی سید هادی داماد آقای منتظری است. در چنین شرایطی، بررسی این پرونده با توجه به جایگاه قائم مقام رهبری آقای منتظری با پیچیدگی‌های زیادی مواجه می‌شود. این داستان سیاسی زمانی ابعاد ملفوف‌تری به خود می‌گیرد که آقای منتظری از سید مهدی هاشمی حمایت می‌کند و امام را به تصمیماتی می‌رساند که از آن باید به عنوان بزرگترین جراحی بعد از پیروزی انقلاب نام برد.

تمام این وقایع، با جزئیات و استدلالت آقای ری‌شهری، آقای منتظری و امام به صورتی جامع و مانع در این کتاب آمده است. (حتی اعترافات سید مهدی هاشمی نیز در این اثر آورده شده است.)

این کتاب  توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در  472 صفحه به چاپ رسیده است.

تکه‌ای از متن:

مهدی هاشمی در آغاز احساس می‌کرد که با حمایت‌های آقای منتظری، دیری نخواهد پایید که آزاد خواهد شد و لذا احتمال پیگیری جدی اتهامات خود را منتفی می‌دانست. از این رو تلاش می‌کرد چیزی نگوید که سند قضایی علیه او شود... تصور کنونی از مهدی هاشمی، با تصور از وی در آن زمان، بسیار متفاوت است.

2. دو هفته‌ی قبل در اتاق‌مان بحثی بین رفقا درگرفت در مورد قمه‌زنی. چند روز پیش که در انقلاب قدم می‌زدم ناگهان برخوردم به کتاب در این باره. بدون معطلی کتاب را خریدم و مطالعه کردم. علی‌رغم اشکالاتِ عمده‌ای که در نحوه‌ی نگارش این کتاب وجود دارد، اما بحث‌های مطرح شده در آن اقناع کننده است و به طور کلی دلایل حرمت قمه‌زنی را بررسی کرده است.

کتابِ  «قمه‌زنی؛ سنت یا بدعت؟» که با طرح روی جلد نسبتا خوبی چاپ شده است، به اقامه‌ی دلیل در حرمت قمه‌زنی پرداخته است. هر چند در این راه سستی‌هایی به خرج داده است و یا برخی اظهارنظرهای غیرِ مرتبط با تخصص نویسنده در کتاب دیده می‌شود منتها به طور کلی اثر فابل قبولی است. درخشان‌ترین بخش کتاب جایی است که نظر بسیاری از مراجع و علمای دینی را با دست خطِ خودشان چاپ کرده است. نداشتن کتاب‌نامه و یا اعلام از نقاط ضعف بارز ِ این کتاب است که همین امر می‌تواند آن را بیرون از اعتبار علمی قرار دهد. 

این کتاب توسط مهدی مسائلی در 248 صفحه نوشته و توسط انتشارات گلبن چاپ شده است.

تکه‌ای از متن:

وزیر مختار فرانسه هم در خاطرات خود از روزهای آغازین مشروطیت می‌نویسد: «امسال دسته‌ها در برابر سفارت انگلستان برای ابراز قدرشناسی از سیاست بریتانیا و کمک‌هایی که به انقلاب ایران کرده بود، با شور و شوق تمام سینه و قمه زدند.»

3. «عقاید یک دلقک» رمانی بود که بالاخره خواندش را تمام کردم. این رمان از زبان یک دلقک به اتفاقات ریز و درشتی می‌پردازد که در طول زندگی شنیر به وجود آمده است. شنیر دلقک با استعدادی که آرام آرام افول کرد. بواقع بعد از این که معشوقه‌اش ماری او را ترک نمود نتواست به روزهای اوجش برگردد. بیشتر داستان در زمانی می‌گذرد که شنیر، این دلقک بی‌پول و مفلوک، در آپارتمانش افتاده است و هیچکس حاضر نیست به کمکش بشتابد. او حتی علی‌رغم اصول فکری‌اش به برخی از دوستانش رو می‌اندازد تا به او پول قرض دهند. اما حال و روز این دلقک تنها در کشور آلمان بعدِ جنگ جهانی دوم وخیم‌تر از کمک‌های بیست سی مارکی است.

این داستان پر است خرده داستان‌هایی که با مهارت در کنارهم قرار داده شده‌اند. بیشتر این خرده داستان‌ها به خاطرات پرشمار شنیر با ماری برمی‌گردد.

رمان عقاید یک دلقک یکی از خواندنی‌ترین داستان‌هایی است که در مورد افرادی نوشته شده که شغل‌شان جدی گرفته نمی‌شود. مثلا برای شما تا به حال تا چه حد عقاید یک دوره‌گرد و یا یک رفتگر ارزشمند است؟ این درحالی است که هاینریش بل، نویسنده‌ی رمان، با مطرح کردن یک دلقک ناموفق و به رخ کشیدن منطق قوی و اطلاعاتِ روشنگرانه‌اش می‌خواهد به ما بفهماند همه‌ی آدم‌ها می‌توانند مهم باشند و عقایدِ قابل طرحی داشته باشند؛ حتی یک دلقک مفلوک و شکست‌خورده.

مهمترین کنجکاوی من برای خواندنِ «عقاید یک دلقک» به کافه پیانوی فرهاد جعفری و نام بردنِ جعفری از این دلقک برمی‌گردد. درست است دلقکِ این رمان در چاچوبِ ذهنی من آدم نادرستی است، اما از آن جامعه‌ای که بل تصویرش می‌کند، شنیر می‌شود یکی از افراد شرافتمند و بی‌آزار و بی‌ادعا که اتفاقا به بسیاری از اصول اخلاقی پایبند است.

نمی‌دانستم عقاید یک دلقک را نشر چشمه منتشر کرده است، وگرنه حتمی از آن‌ها این اثر را می‌خریدم که نشر چشمه در زمینه ترجه حکمِ همان چشمه را دارد. عقاید یک دلقک 315 صفحه‌ای، نوشته‌‌ی هاینرش بل را با ترجمه‌ی شریف لنکرانی و از نشر جامی تهیه کردم. به نظرم ترجمه‌اش چندان دل‌پسند نیست.

تکه‌ای از متن:

پرسید: «راستی تو چه جور آدمی هستی؟» گفتم: «یک دلقک، و لحظات را جمع‌آوری می‌کنم. خداحافظ.» گوشی را گذاشتم.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سنتی دارم که هر هفته کتاب هایی که هفته ی قبل می خوانم را معرفی و اگرم شد نقد می کنم. هفته ی قبل به هیچ وجه برای من هفته ی خوبی از نظر ِ کتاب خوانی نبود. جون بیشتر درگیر ِ نمایشگاهِ کتاب بودم. همین شد که از هدفِ اصلی ام یعنی رمان خوانی و معرفی رمان به طرز ِ فجیعی عقب افتادم و همین طور هم دارم عقب عقب می روم. حتی همین هفته هم نمی رسم رمان بخوانم؛ امان از این خریدهای نمایشگاهی... امان. اِی روزگار... یک زمانی این جا تس دوبرویل و صد سال تنهایی و آئورا را معرفی می کردیم، حالا گیر کردیم توی کتاب هایی که...

یکی از این کتاب ها خاطراتِ شیخ حسین انصاریان است. هفته ی قبل توی نمایشگاه خریدمش. شیخ حسین را از منبرهای دلنشین و آرامش می شناسم. اصولا هفته ای و بعضی از وقت ها روزی نیست که سخنرانی شیخ را گوش نکنم. توی هر سری سخنرانی خاطراتِ ناب و ایده های جالبی را مطرح می کند...

البته پشیمانم چرا در نمایشگاه به جای این کتاب، آداب الطلابِ آیت الله مجتهدی تهرانی را نخریدم. حاج آقای مجتهدی توی تعریف کردنِ خاطراتِ تاریخی با جزئیاتی که به نثر ِ رمان نزدیک می شود سرآمد همه ی آخوندهاست. دیشب داشتم سخنرانی اش پیرامونِ احسانِ به والدین را گوش می دادم که به طلبه ها می گفت:

"زرنگ باشید. یکی حرفی به شما زد و یا مسخره تان کرد سریع جوابش را بدهید. مثلا یک بار آن قدیم ها آخوندی کنار ِ جاده ایستاده بود، منتظر ِ سواری بود. ماشینی چند متری جلوتر ترمز زد و بعد عقب عقب آمد و به آخونده گفت: عقب عقب آمده ام تا بگویم سوارت نمی کنم.

آن آخونده هم زرنگ بود، مثل ِ من نبود. برگشت به راننده گفت: بنده خدا ما از انقلابِ 57 سوارتان شدیم و حالا حالا پیاده نمی شویم... غرض این که زرنگ باشید آقا. مسخره کردن جواب شان را بدهید. بگویید نمی دانید همه چیز زیر ِ سر ِ این عمامه است. عمامه دنیا را به هم ریخته است..."

با این وجود شنیدنِ خاطراتِ شیخ حسین جالبِ توجه است. مثلا این که شیخ حسین در جبهه ها هم به عنوانِ رزمنده حضور داشت. یا کتاب های زیادی نوشته است که یکی شان دوره ی دوازده جلدی عرفان اسلامی است... خاطراتِ مفیدی را هم ذکر کرده است.

کتاب را مرکز اسناد انقلاب اسلامی در 408 صفحه منتشر کرده است.

تکه ای از متن:

با کمال تعجب مطلع شدیم آن ها (انجمن حجتیه) به شهربانی رفتند و از ما شکایت کرده اند. آن ها گفته بودند آقای انصاریان آمده تا در این جا افکار آیت الله خمینی و باند او را اشاعه دهد. واقعا جای تعجب بود که چگونه این مدعیان دین داری و وابستگی به امام زمان، پیش شهربانی رژیم طاغوت از ما شکایت کرده اند.

دیگر کتابی که دارم تمامش می کنم، ولی به علتِ ترجمه ی ضعیفِ آن سرعتم کند شده است، کتاب سلاطین نام های تجاری است. این کتاب با یک دسته بندی قابل تامل به بررسی و معرفی 100 برند معروف پرداخته است. سرگذشتِ هر یک از این برندها و حوزه ی تاثیر گذاری و توفیق ِ آن ها را بیان نموده است. مثلا موفق ترین برندِ دنیا از آنِ کوکاکولا است. جالب ترین نام تجاری هم کاترپیلار است که هم نامی او با یکی از شخصیت های صد سال تنهایی برایم جذاب بوده است. این برند، سازنده ی تجهیزاتِ ساختمان سازی و معدن،موتورهای دیزلی و... است.

شاید یکی از اشکلاتِ کتاب، ابهام هایی است که متن ِ آن آفریده است. زیرا در برخورد با برخی برندها دقیقا علت موفقیت شان را معرفی نکرده است. در عین ِ حال در بعضی موارد، متن را تا آخر می خوانی، ولی سر در نمی آوری که برندِ معرفی شده در کدام زمینه بوده است.

جالب ترین برند، و زود بازده ترین شان، ویرجین است. ویرجین در 1968 تاسیس شده است و تا به امروز با وجودِ این که دفاتر جهانی ندارد، میلیاردها دلار سود داشته است.

دیگر اشکال این کتاب برمی گردد به پیش از حد آمریکایی بودنِ آن. با وجود این که امروزه چین در دنیا، حرف های مهمی برای گفتن دارد، ولی برندهای آن در این کتاب معرفی نمی شود. شاید تنها برندهایی که از شرق در آن باشد تویوتا، یاماها و سونی و موجی و هلو کیتی باشد که همگی ژاپنی اند. (البته سامسونگِ کره ای را هم نباید فراموش کنم!) وقتی از فندکِ زیپو اسم آورده می شود، باید هم از برندهای بقیه ی جاها هم نامی برده شود. آدم احساس می کند تمام توفیقاتِ تجاری عالم از آنِ آنگلوساکسون های مو بلوند چشم آبی است.

بعضی جاها هم علتِ انتخابِ برخی برندها مشخص نیست؛ مثل ِ آیکیای سوئدی و یا بنگ اند ولافسنِ دانمارکی. 

بعضی از نام های تجاری را در ایران ندیده ام. بیشتر به این خاطر که به برند توجهی ندارم. یکی از این ها گپ است که فهمیدم معتبرترین برندِ پوشاکِ دنیا است. خاصه این که نام تجاری عام البلوایی چون لیوایز در ایرانِ متعلق به شرکتِ گپ است.

حتما داستانِ شرکتِ دل را هم بخوانید. بسیار ِ داستانِ آموزنده ای دارد. مخصوصا برای حسین عربی!

ضمنا فهمیدم شلوار لی که پارسال خریدم زارا نبوده است. آن قدر این زارای خسیس و با کیفیت بدبخت نشده است که بخواهد شلوارهایش را زیر 50 هزار تومان توی ایران بفروشد. زارا اسپانیایی است؛ همان طور که از نامش بر می آید. 

برایم عجیب بود چرا نامی از یاهو برده نشده است. زیرا قطعا توفیقاتِ تجاری اش از هات میل بیشتر است.

نکته ی جالب این که رویترز در ابتدای کارش از کبوترانِ نامه بر استفاده می کرده و امروزه روز هم 90 درصد اخبار ِ رویترز مربوط به مسائلِ اقتصادی است.

قابلِ توجه خانم ها: تیفانی اندکو هم معتبرترین برندِ جواهراتِ دنیا است.

کتاب سلاطین نام های تجاری نوشته ی مت هیگ، ترجمه ی سنبل بهمنیار، در 412 صفحه توسطِ نشر ِ سیته چاپ شده است. اما به شما پیشنهاد می کنم خودِ کتاب را از اینترنت دانلود کنید و زبان اصلی اش را بخوانید. بس که ترجمه اش ناهمخوان است. خوب است این بنده خدا داده است کتابش را ویرایش کنند. در یک نگاهِ سطحی می توانید غلط های مطبعی و غیر مطبعی در آن بیابید.

تکه ای از متن:

سی ان ان هم مثل ِ کوکاکولا «چیز واقعی» است. البته ارسال گزارش خبری کاملا بی طرف، از سوی هیچ منبعی امکان پذیر نیست؛ ولی صفحاتِ تلویزیونی سی ان ان، مملو از اخبار همزمان می باشد و سرفصل: «خبر فوری» آن، به طرز عجیبی اعتیادآور است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

کتاب هایی که در این هفته... آن طور که خودم می خواستم نشد. همین شد که تنها  توانستم یک کتاب را که خواندش را از هفته ی قبل شروع کرده بودم تا انتها بخوانم و چند کتابِ دیگر را هم زخمی کردم. البته یکی دو اثر را در این هفته شروع به خواندن کردم که هفته ی بعد به پایان می رسد. با این تفاسیر، من خواندم کتابِ موجه و دوست داشتنی:

تس (دوربرویل) اثر ِ توماس هاردی.

برای کسانی که دوست دارند فیلم ببینند می توانند فیلم تس را هم ببینند. من هم گیرم بیاید حتما این فیلم را خواهم دید. هر چه باشد رومن پولانسکی، کارگردانِ معروف هالیوود از این رمان صادقانه فیلم ساخته است. 

همان طور که از نام کتاب، تصویر ِ روی جلدِ کتاب که توسطِ انتشاراتِ معتبر پنگوئن چاپ شده، توضیحات و صفت هایی که من ذکر کرده ام بر می آید ؛ این کتاب در موردِ دختری است به نام تس. تس دختری زیبا و پاک دامن و بی ریاست. اگر بخواهم در یک جمله این کتاب را برای تان شرح دهم باید بگویم: رمان، در موردِ تنش ها و اتفاقاتی که در طول ِ زندگی تس، به خاطر ِ سیر غیر ِ افلاطونی اش از دختر (دوشیزگی) به بانو، رخ داده است می باشد. به خاطر ِ همین عدم ِ تعادل که در مرحله ی ازبین رفتن ِ دوشیزگی اش به وجود می آید اتفاقات و مشکلاتی رخ می نمایاند؛ آن هم به خاطر احمق ِ خودخواهی به نام الک که بعدتر یک جور ِ دیگری تس ِ مظلوم را گول می زند.

این رمان به شدت بومی و انگلیسی است. به نظر ِ من توماس هاردی قصه ی سرزمینش را بسیار خوب نقل می کند. مثلا، وفاداری تس به همسرش را بسیار خوب نمایش داده است، و یا فدارکاری هایی که تس انجام می دهد، هرچند چند جایی رمان، به شدت احساسی می شود. این احساساتی شدن را می توان در انتهای داستان دید. انتهایی که با شکوهی مثال زدنی برای تس به اتمام می رسد.  البته این را هم بگویم لحن ِ رمان امروزی نیست، شاید همین امر خواندش را سخت کند. آخرین رمانی که برای من چنین لحنی داشت «سیذارتا»ی «هرمان هسه» بود. البته نباید از لحن ِ «شاتو بریان» در «آتالا و رنه» گذشت که ترجمه ی دکتر «کزازی» پرتکلف ترش کرد حتما. اما در هر صورت تس، داستانی خواندنی است و به نظر ِ من از آن دسته از کتاب هایی است که باید خواندش؛ به خاطر ِ پاکیزگی اش، مفاهیم انسانی اش. نه مثل ِ خیلی از رمان های ما که... بگذریم.

این کتاب با دو ترجمه در ایران به فروش می رسد. یکی ترجمه ی ابراهیم یونسی، مترجمی معروف، که هنوز به دستم نرسیده است و دیگری ترجمه ی مینا سرابی است که من از روی این ترجمه داستان را خواندم. البته ترجمه ی مینا سرابی چنان آش ِ دهان سوزی نیست، که فکر می کنم باید به ایشان حق داد. ترجمه ی یک رمان انگلیسی انتهای قرن نوزدهم نباید خیلی هم ساده باشد.

تس نوشته ی توماس هاردی با ترجمه ی مینا سرابی توسط ِ نشر ِ دنیای نو در 420 صفحه در بازار موجود است؛ آن طور که من خواندمش.

تکه ای از متن:

مرد جوان، پس از این دعوت، نگاهی به دختران انداخت، و کوشید یکی را از میان آنها برگزیند؛ اما چون همه آنها برایش ناآشنا بودند، کار را دشوار یافت. برخلاف انتظار دختر گستاخ او را انتخاب نکرد. دست دختری را که از همه به او نزدیکتر ایستاده بود گرفت. او تس دور بی فیلد نبود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

در این نوشتار در موردِ کتاب هایی که در هفته ی جاری خواندم سخن می گوییم. از این جهت، هفته ی قبل هفته ی نسبتا پرباری برایم بود. چرا که توانستم یکی دو تا از کتاب هایی را که نیمه تمام رهای شان کرده بودم تمام کنم. 

در هفته ای که گذشت موفق شدم کتابِ  «هویت اندیشان و میراثِ فکری احمد فردید» نوشته ی «محمد منصور هاشمی» را بخوانم. این کتاب در موردِ احمد فردید و برخی از کسانی که در برهه های مختلفِ تاریخی تحتِ تاثیر تفکراتِ او بودند اختصاص یافته است. در فصل ِ اول کتاب به معرفی احمد فردید پرداخته شد و به طوری کاملا محافظه کارانه برخی اندیشه هایش نقد شد. البته شاید نشود روی جملاتی را که نویسنده ی کتاب در توضیح اندیشه های احمد فردید آورد نقد نامید. ضمن ِ این که نویسنده ی کتاب، که تا حدی متمایل به جریان روشنفکری سکولار نشان می داد، در برخی موارد به تحسین احمد فردید هم پرداخت.
در فصل های بعد کتاب، مخصوصا آن جا که نامی از جلال آل احمد به میان آمد، نقدِ هاشمی بسیار صریح تر و شاید بشود گفت تا حدی عصبی تر می نمود. نام ِ ارزیابِ شتابزده از همین روی برای فصل جلال آل احمد و غربزدگی اش انتخاب شد. در فصل های بعدی او به معرفی آثار و اندیشه های احسان نراقی، رضا داوری، داریوش آشوری، داریوش شایگان و سید جواد طباطبایی پرداخت. البته در بیانِ نظراتِ این افراد، لحن ِ نوشته بسیار محترمانه و در قبال ِ سید جواد طباطبایی به تحسین نزدیک گشت.
شاید مهمترین تقسیم بندی نویسنده را بتوان همان تقسیم بندی دین اندیشان و هویت اندیشان نامید که در مقدمه ی کتاب بدان اشاره شده است.
این کتاب را انتشاراتِ کویر در سال 83 در 416 صفحه چاپ کرده است.
تکه ای از متن:
روش ِ شناخت در اندیشه ی فردید عرفانی است، یعنی مبتنی بر تقدم حضور بر حصول. مضافاً اینکه آنچه به ذوق ِ حضور می توان دریافت الزاما به سعی حصول حاصل نمی شود، از این جمله است علم ِ به حقایق ِ اشیا و به نحو خاص شناخت حقیقت وجود.

کتابِ دیگر اما رمانِ خواندنی «شوالیه ی ناموجود» بود. این داستان همانند سایر داستان های خلاقانه ی «ایتالو کالوینو» قصه ای عجیب داشت.
داستان در موردِ شوالیه آژیولوف است که اساسا موجود نیست. یعنی شوالیه ای که همه ی خصوصیاتِ یک انسان را دارد، ولی موجود نیست. نکته ی جالب این جاست که همه ی کارها را با دقتی مثال زدنی و بدون خطا انجام می دهد. این شوالیه، سرانجام در میانه ی داستان به مشکلی برمی خورد و همین مشکل است که داستان را گیرا می کند. از جمله نکاتِ جالب دیگر این است که داستان توسطِ یک راهبه نقل می شود، که بعدتر معلوم می شود که این راهبه خودش یکی از شخصیت های داستان بوده است.
بیانِ داستان طنزآلود است. منتها نوعِ طنز ِ آن بسیار عمیق است، به طوری که رسوخ طنز را تا توصیف ها و حتی نام گذاری ها هم می توان دید.
این کتاب بوسیله نشر چشمه در 175 صفحه و با ترجمه ی پرویز شهدی منتشر شده است. البته ترجمه ی شهدی برایم آن قدر جذاب نبود که بخواهم به شما پیشنهادش را بدهم، اما مطمئنم از خواندنِ این داستان پشیمان نخواهید شد.
تکه ای از متن:
شارلمانی با پافشاری گفت: "آهای اصیل زاده دلاور، با شما هستم، چرا صورت تان را به پادشاه نشان نمی دهید؟"
صدا از شکافِ میان ِ نقاب و چانه بند به وضوح شنیده شد.
- چون من وجود ندارم، اعلیحضرتا!
امپراتور فریاد زد: "چه حرف ها، حالا دیگر شوالیه ای به کمک مان آمده که وجود ندراد! نشان بدهید ببینم."
آژیلوف لحظه ای مردد ماند؛ سپس با حرکتی مطمئن ولی کند نقاب کلاهخودش را بالا زد. کلاهخود خالی بود. توی زرهِ سپید با پرهای رنگارنگ هیچ کس نبود.

«دین، معنویت و روشنفکری دینی» را که ماحصل سه گفت و گو با مصطفی ملکیان است نیز خواندم. جذاب ترین بخش ِ این کتاب برای من مصاحبه های اول و دوم بود. چه خودِ ملکیان هم با ذوق بهتری به سوالاتِ این بخش ها پاسخ داد و به تبیین گذرای آن چه که در فلسفه ی اخلاق بدان اعتقاد دارد پرداخت. فرصتِ آن نیست که در این مختصر درباره ی مباحثِ مهم و حیاتی ملکیان گفت و گو کنیم، منتها به نظرم هر کس با هر فکر و عقیده ای که به سراغ ِ اندیشه های ملکیان در حوزه ی اخلاق و معنویت می رود، و  البته نه لزوما هر حوزه ی دیگری که ایشان اهل نظر و بحث هستند، می بایست با دقت و تامل بیشتری درباره ی سخنانِ ایشان نظر دهد. چه آن که نمی شود شتاب زده در موردِ ایده های ملکیان سخن گفت. خودم نیز احساس می کنم نیازمندِ مطالعه ی آثار ِ بیشتری از او هستم. سه نکته ی جالبِ توجه در موردِ ملکیان. اول این که؛ تحصیلاتِ آکادمیکش را ابتدا در مهندسی مکانیک اغاز کرد و سپس آن را رها کرد و به سراغ ِ فلسفه رفت و لیسانس ِ فلسفه اخذ کرد. دوم این که؛ زمانی از شاگردانِ مصباح یزدی بوده است، منتها بعدا رابطه اش با مصباح کم شد که شاید یکی از دلایلش برخی اختلاف سلیقه های فکری و سیاسی باشد. و نکته ی جالبِ دیگر این که؛ رضا امیرخانی از او بسیار به احترام یاد کرده است. دوست داشتم سخنرانی امیرخانی در موردِ مدرنیته ی را به طور کامل بخوانم و یا گوش دهم. یکی از دلایلم این بود تا ببینم تا چه حد سخنان امیرخانی با سخنرانی ملکیان که در اسفند 84 در تالار مطهری دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در موردِ مدرنیته ایراد گشته بود قرابت دارد.
این کتاب توسطِ نشر پایان در 104 صفحه به چاپ رسیده است.
به نظرم این جمله ی ملکیان که در ذیل می آید خود بیانگر یک حرفِ مهم و ایده ای درخور ِ تامل است، ولو این که من تنها یک جمله اش را بیاورم.
 تکه ای از متن:
ما در آنجا (آخرت) همان وضعی را خواهیم داشت که روانِ ما در اینجا دارد.
«این مردم نازنین»، قصه های رضا کیانیان با مردم است. کتاب با نثری صمیمی و دوست داشتنی نوشته شده است و همین امر باعث شده است که این کتاب پس از گذشتِ یک سال از چاپش به چاپِ پنجم برسد. کیانیان در این کتاب کیانیان خاطراتی را که با مردم داشته است بیان می کند. برخی از این خاطرات بسیار آموزنده هستند. ودر برخی دیگر، کیانیان به بیانِ دیدگاه های خود می پردازد. در هر صورتِ این کتاب کمتر تکه ی نچسب دارد و آن چه که بیان کرده است، روان و صمیمی و یکدست است.
البته من چاپِ پنج این کتاب را در دست دارم که طرح ِ روی جلدش کمی با طرح بالایی متفاوت است و به نظر ِ من این طرح روی جلد تغییر یافته ی در چاپ پنجم، شادتر و دوست داشتنی تر از آن چیزی است که در بالا می بینید.
کتاب در 168 صفحه توسط نشر مشکی منتشر شده است. نکته ی جالب این است که من این کتاب را یک نفس خواندم. یعنی بدونِ انقطاع. وقتی از نشر ِ ثالث توی کریمخان خریدمش، شروع به خواندش کردم تا این که توی سایت کامپیوتر مخصوص ارشدهای دانشکده ی علوم روی صندلی های چرخلوک دار تمامش کردم.
تکه ای از متن (البته یک جمله اش را به نظر ِ خودم برای به احترام اخلاق و انسان سانسور کردم.):
برای فیلم روبان قرمز مهرداد میرکیانی موهای ام را از ته زده بود و ریشم را خالی و کم پشت کرده بود. باید نقش ِ جمعه را بازی می کردم. برای مراسم چهلم پدر خدابیامرزم به مشهد رفته بودم. سر قبر پدرم، کنار مادر خدابیامرزم خیلی نزدیک و تقریبا چسبیده به او ایستاده بودم. مادرم با آرنج سقلمه ای به من زد و آهسته گفت: برو اون ورتر، مردم فکر می کنن این کیه چسبیده به این زنه.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در هفته ی گذشته دو رمانِ بسیار خواندنی را از نظر گذراندم؛ یکی آئورا نوشته ی کارل فئونتس و دومی بیگانه نوشته ی آلبر کامو.

فضل ِ تقدم آئورا به خاطر ِ موضوع ِ نابش است و نه استعداد قصه گویی که رقابت با قدرتمندی چون آلبر کامو کار پیچیده ای است.

آئورا قصه ی تاریخدانِ جوانی است که قرار است خاطراتِ ژنرالی را بازنویسی کند. البته خودِ ژنرال سال هاست که مرده است و همسر ِ وفادر و متبخترش چنین برنامه ای دارد. این جوان در خانه ی این پیرزن با برادرزاده اش آشنا می شود و دل بسته ی او می شود. ادامه ی این رمانِ کوتاه پیرامونِ تلاشی است که تاریخدان جوان انجام می دهد تا آئورا را از آن خانه ی قدیمی و کم نور نجات دهد. 

قسمتِ دوست داشتنی داستان صفحه ی آخر آن است که به طرز ِ جالبی به پایان می رسد. 

این کتاب توسطِ نشر ِ نی و با ترجمه ی عبدالله کوثری منتشر شده است و ترجمه اش به نظرم خیلی خوب و دانشورانه از آب درآمده است. 

اما بیگانه ی آلبر کامو داستان ِ مورسو است. جوانی که به خاطر ِ خونسردی بیش از حد و کم احساس بودنش با اهالی شهر و کشورش بیگانه است. این رمان با مرگِ مادر ِ مورسو آغاز می شود و عدم ِ بروز ِ احساسی خاص را از همان سطور ِ ابتدایی داستان می توان دید. در ادامه ی داستان او به جرم ِ ارتکابِ قتل بازداشت می شود وبه خاطر ِ عدم بروز احساس جرایمش سنگین تر می شود. بعد از لحظات ِ ابتدایی، که داستان سیری معمولی دارد، داستان مجددا جذاب می شود و گفتگوها در فصل ِِ محاکمه ی روسو جالب تر می شود. در عین حال، قصه گویی آلبر کامو دقیق و زیردستانه است.

اما تکه ای از متن:

از من پرسید آیا به خداوند اعتقاد دارم. جواب دادم نه. با خشم نشست. به من گفت این امر محال است و همه آدم ها به خداوند اعتقاد دارند، حتی کسانی که از چهره اش روی گردان اند... با فریاد گفت: «می خواهید زندگی ام بی معنا شود؟» از نظر ِ من اینها ربطی به من نداشت و این را به او گفتم.

این کتاب با ترجمه های متفاوتی ارائه شده است. من این کتاب را با ترجمه ی لیلی گلستان، منتشره ی نشر ِ مرکز خواندم که این ترجمه را به کس ِ دیگری توصیه نمی کنم. البته جلال آل احمد و امیر جلال الدین اعلم هم این کتاب را ترجمه کرده اند. شنیده ام که ترجمه ی اعلم بهتر از دیگران است والله اعلم.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

با تمام مشغله هایم دو رمانِ مهم در هفته ی گذشته خواندم. یکی صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز و دیگری ویکُنتِ دو نیم شده نوشته ی ایتالو کالوینو بوده است.

صد سال تنهایی مارکز، روایتِ صد ساله ی یک خانواده ی پر حادثه بوده است. در این که مکانِ روستای عجیبِ ماکاندو در آمریکای جنوبی می باشد شکی نیست، اما باید حوادثی که ماکز برای مان تعریف می کند ریشه در واقعیت داشته باشد.

احساسی که در هنگام ِ خواندن ِ این اثر داشتم این بود که انگاری یک نفر بلم نشسته و دارد صد سال ِ تنهایی یک خاندان را برایم تعریف می کند. یک خاندان که در آن افراد در حال تکرار شدن بودند. خاندانی که اعضای آن ارتباطاتِ بی پروای جنسی بی شماری داشتند. خاندانی که اعضایی از آن در پی کشفِ رمز بوده اند.

در این اثر واقعیت و غیر ِ واقعیت چنان در هم تنیده شده است که نمی شود تفکیک دقیقی بین شان صورت داد. این را بگذارید در کنار ِ خاصیت قصه گویی مارکز که به شیرینی وقایع را توضیح می دهد.

البته این را هم بگویم من این رمان را با ترجمه ی بهمن فرزانه خواندم. این ترجمه در بیرون اجازه ی نشر ندارد. اگر در بین ِ دستفروش های انقلاب این اثر را دید معطل نکنید. مترجم احتمالا بسیار وفادار به متن بوده است و از حق نباید گذشت که ترجمه ای بسیار شیرین و خواندنی ارائه داده است. من از جمله ی آئورلیانو در رمان خیلی خوشم آمد و آن این که در جای درستی از متن و بسیار جالب به کار رفت و آن این که

همه چیز معلوم است.

و اما رمان دیگر یعنی ویکنتِ دو نیم شده.

یک ژنرال ایتالیایی که در جنگی بدنش دو نیم می شود. نیمی شر و نیمی خیر. داستان در مورد همین دو نیم توضیح می دهد. البته مردم ِ روستا در ابتدا نسبت به وجود نیمه ی خیر ویکنت آگاهی ندارند و فکر می کنند هر چه هست و نیست همین نیمه ی شرش است. تا این که آرام آرام این واقعیت برای شان کشف می شود و دکتر ِ روستا متوجه می شود که این طور نیست که آن نیمه ی شر ویکنت بعضی اوقات آدم ِ خوبی باشد. بلکه ویکنت دو نیم شده است و نیمه ی خیرش اخیرا از سفر برگشته است. نقطه ی حساس داستان به این جا برمی گردد که هر دو نیمه عاشق دختری می شوند. و سرانجام... خودتان رمان را بخوانید تا بفهمید. به نظرم ایده ی به کار گرفته شده توسط ِ کالوینو ایده ای جالب و منحصر به فرد است.

رمان توسط ِ نشر چشمه و با ترجمه ی پرویز شهدی بازنشر داده شده است. البته گویا قدیم ترها بهمن محصص این اثر را با نام ویکنتِ شقه شده ترجمه کرده بود. به نظر ِ من هم ویکنت دو نیم شده نام مناسب تری است.

ایتالو کالوینو زبانی جذاب با ته مایه هایی از طنز در اثرش دارد. البته این طنز، طنزی عمیق و در عین حال هیجان آفرین است. به تکه ی زیر از متن ِ کتاب توجه کنید:

ویکنت به خودش گفت: میانِ احساس تند و تیزم، هیچ احساسی وجود ندارد که به آن چه مردم بدان عشق می گویند، مطابقت کند. اگر برای آن ها احساس چنین احمقانه ای این قدر اهمیت دارد، چیزی که در وجودِ من می تواند با آن برابری کند، به طور حتم باید بسیار باشکوه و در عین حال  وحشتناک باشد. بنابراین تصمیم گرفت عاشق ِ پاملا شود.

page to top
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند روایت تا اسفند ۸۹

یا لطیف

امروز ایمیلی برایم آمد، مبنی بر این که جوانی در سال‌های دور از علامه طباطبایی مشاور‌ه‌ی مذهبی می‌خواست. واقعیت؛ وقتی به متنِ نامه دقت کردم متوجه شدم که چه جالب؟ واقعا نویسنده نیاز به کمک داشت؟ شما این نامه را بخوانید بلکه بتوانید بنده را هم راهنمایی کنید! (البته برای دوری از فضای هزل، جوابِ علامه را هم ذیلِ نامه درج کرده‌ام.)

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک نخبه الفلاسفه آیه الله العظمی جناب آقای طباطبائی ادام الله عمرکم ماشاءالله

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. 

کوتاه سخن آنکه جوانی هستم 22 ساله، ...چنین تشخیص می دهم که تنها ممکن است شما باشید که به این سؤال من پاسخ دهید. در محیط و شرایطی که زندگی می کنم، هوای نفس و آمال و آرزوها بر من تسلط فراوانی دارند و مرا اسیر خود ساخته‌اند و سبب آن شده‌اند که مرا از حرکت به سوی الله، و حرکت در مسیر استعداد خود بازداشته و می‌دارند. درخواستی که از شما دارم، برای من بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟

یادآور می شوم نصیحت نمی خواهم و اِلّا دیگران ادعای نصحیت فراوان دارند.دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم. همان گونه که شما در تحصیلات خود در نجف پیش استاد فلسفه داشتید، همان شخصی که تسلط به فلسفه اشراق داشت. (مسموع است).

باز هم خاطرنشان می سازم که نویسنده با خود فکر می کند که شفاهاً موفق به پاسخ این سؤال نمی شود. وانگهی شرم دارم که بیهوده وقت گرانمایه شما را بگیرم. لذا تقاضا دارم پدرانه چنانچه صلاح می دانید و بر این موضوع می­توانید اصالتی قائل شوید مرا کمک کنید. در صورت منفی بودن، به فکر ناقص من لبخند نزنید و مخفیانه نامه را پاره کنید و مرا نیز به حال خود واگذارید. متشکرم.

امضا  

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

      سلام علیکم

برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در پشت ورقه مرقوم داشته‌اید لازم است همتی بر آورده و توبه نموده، به مراقبه و محاسبه بپردازید.  به این نحو که: هر روزه طرف صبح که از خواب بیدار می‌شوید، قصد جدی کنید که هر عملی  پیش آید، رضای خدا- عَزَّ اسْمُهُ- را مراعات خواهم کرد. آن وقت در هر کاری که می‌خواهید انجام دهید، نفع آخرت را منظور خواهید داشت، به طوری که اگر نفع  اخروی نداشته باشد، انجام نخواهید داد، هر چه باشد. و همین حال را تا شب، وقت خواب، ادامه خواهید داد. وقت خواب، چهار- پنج دقیقه‌ای در کارهایی که روز انجام داده‌اید، فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید، هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته، شکر کنیدو هر کدام، تخلف شده استغفار کنید و این رَویه را هر روز ادامه دهید. این روش اگر چه در بادی حال[اولِ کار]، سخت و در ذائقه نفس تلخ می‌باشد، ولی کلید نجات و رستگاری است. و هر شب، پیش از خواب توانستید سُوَر مُسبِّحات [سوره‌هایی که با تسبیح خداوند آغاز می‌شوند] یعنی: "سوره‌های حدید و حشر و صف و جمعه و تغابن" را بخوانید و اگر نتوانستید، تنها "سوره حشر" را بخوانید و پس از بیست روز از حال  اشتغال،حالات خود را برای بنده در نامه بنویسید. ان‌شاءالله موفق خواهید بود.

                                                                       محمد حسین طباطبایی

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

 چند روزی است که کارِ پارهِ وقتِ با پایانِ کارِ 10 آبان ماه پیدا کردم در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. البته من در مرکز توسعه‌ی فناوری‌ها و رسانه‌های دیجیتال وازرتِ ارشاد توی خیابانِ سمیه روبروی برجِ سپهر کار می‌کنم. البته کار به آن معنایی که توی ذهن‌تان است و فکر کنید ما هم سه‌لتی شدیم رفت پی‌ِ کارش، نیست. بیشتر یک کار مشت‌پرکن و دهان پرکن و خلاصه جالب است. جنسش به جنسِ کارهای دولتی نمی‌خورد. حتی با توضیحاتی که در ادامه می‌دهم متوجه می‌شود یک جور کارِ پژوهشی برای منِ رمان‌نویس هم می‌تواند محسوب شود.
اولش این را شفاف کنم که خودم توی پیدا کردنِ این کار هیچ نقشی نداشتم. یکی از دوستانم که توی این مرکز با همان نامِ طولانی‌اش کار می‌کند بهم زنگ زد. وقتی او تماس گرفت شمال کنارِ بالینِ پدرم بودم. مطمئنم این کار بواسطه‌ی عیادت از پدرم میسر شد، تو حالا هی مسخره کن. می‌گفتم. دوستم تماس گرفت که:
 - آقا حاضری یک کاری برای ما بکنی.
گفتم:
 - چه کار؟
گفت:
 - مرکزِ ما (که من با آن آشنا بودم) قرار است برای معرفی خودش و همین طور تبیین جایگاهِ خودش در میانِ نخبگان تا نمایشگاه و در مدتِ برگزاری نمایشگاه محتوا تولید کند، و چون تو نویسنده‌ای و الحمدالله قلمِ خوبی داری بیا با این مرکز همکاری کن.
به نظرم کارِ جالبی بود. همین شد که رفتم مرکز و سراغِ مسوول مربوطه. معلوم شد هدفِ کارشان معرفی واحد بسته‌های نرم‌افزاری مرکزشان است و همچنین مصاحبه با نخبگان و تولید خبر در زمانِ برگزاری نمایشگاه و سپس نگارشِ گزارشی برای آقای وزیر در موردِ فعالیت‌های مرکز. مسوول آن واحد و هم شخصی که من باید با کار کنم هر دو آدم‌های خوبی به نظر می‌رسند.
بنابراین در طولِ این مدت، مهمترین وظیفه‌ام را رساندنِ حرفِ نخبگانِ فرهنگی و تولیدکننده‌گانِ نرم‌افزار به این مرکز است، تا انشالله نقص‌های کارشان را برطرف کنند.
این مرکز در تلاش است تا پایان سال قانونِ کپی رایت را در موردِ نرم‌افزار عملیاتی کند. یعنی تا سالِ بعد فروختنِ نرم‌افزارهای بدونِ هلوگرامِ وزارتِ ارشاد و یا قفل شکسته و کرک شده، جرمِ قانونی محسوب شده و مجازات خواهد داشت. به نظرم این اتفاق، یک پیروزی فرهنگی فوق‌العاده در حوزه‌ی رسانه‌های دیجیتال برای کشور ما ایران است. تا به حال هم تلاش‌های خوبی صورت گرفته و دوستان، کاری‌تر و مفیدتر در نسبت با جاهای دولتی دیگری که من دیده‌ام به نظر می‌رسند. من هم ایده‌هایی در ذهنم است که در صورتِ عملیاتی شدن، به سمع و نظرتان می‌رسانم. احتمال زیاد 10 روزِ نمایشگاه را به صورتِ کامل در مصلا خواهم بود. خوشحال می‌شوم ببینم‌تان. نمایشگاه 16 روزِ دیگر شروع می‌شود.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

آدم‌ها شبیه به هم هستند.

مشهد که بودم، و در گوشه‌ی مسجد جامعِ گوهرشاد کز کرده بودم تابلویی نظرم را جلب کرد.

«نشستِ معرفتی»

رفتم در حلقه‌ی آن‌ها شرکت کردم. نکته‌ی جالب در این حلقه‌ی معرفتی، برای من کشفِ رازی جالب بود و آن این که:

چقدر آدم‌ها شبیه به هم هستند.

نه از لحاظِ سیرت که از نظر ِ صورت.

مثلا شما از همین امروز به دور و برتان نگاه کنید؛ مطمئنم مانندِ من شگفت‌زده می‌شود. مثلا کسی که کنار ِ حاج آقای بحاثِ حلقه‌ی معرفتی نشسته بود بسیار شبیهِ گابریل گارسیا مارکز بود. خداییش مو نمی‌زد. کمی آن طرف‌تر، مردی با پیراهنی آبی و ته ریشی دوست داشتنی نشسته بود که قیافه‌اش پهلو می‌زد به حاج منصور ارضی. همین که از حرم آمدم بیرون مردی را دیدم بسیار شبیه دکتر نجفی.

مثلا همین الان توی کافی‎نتی که نشسته‌ام پسری است بسیار شبیه وهاب. توی خوابگاه جوانکی است هم سیرتا و هم صورتا شبیه عزت الله دارابی. حتی حرکاتِ دست و پایش شبیه اوست.

یادم می‌آید داداشم می‌گفت بابایم خیلی شبیه عطالله مهاجرانی است و البته پدرم بابتِ این شباهت به هیچ وجه راضی نبود.

توی همان مشهد، توی رواق امام خمینی مردی بود شبیه فرهاد جعفری. حتی من یکی دوباری آدم‌هایی را دیدیم شبیه امیرخانی. انصافا امیرخانی آدم خوشگلی است.

این شبیه‌سازی در زمینه‌ی علما هم جواب می‌دهد. من کسی را دیدم بسیار شبیهِ جوانی‌های رهبر بود. همچنین یادم می‌آید امام جماعت نمازِ ظهر ِ مسجد جامع شیرگاه شبیه امام خمینی بود. شبیه احمدی نژاد هم که به خاطر از جنس مردم بودنش، طبق طبق. حتی می‌‎شود گفت آیت الله پسندیده شبیه آیت الله العظمی بروجردی است. بقیه‌ی شبیه‌سازی‌ها به عهده‌ی شما.

خودمم هم که شبیه زیاد دارم.  عمروعاص توی فیلم امام علی، آن‌جایی که فردی را پیدا کرد که به جای معاویه به میدان فرستاد، به معاویه گفت:

ابایزید! دنیا پر است از آدم‌های چاق و قد کوتاه که چشمانِ درشتی دارند.

این درحالی است که به غیر از این دنیا پر است از آدم‌هایی که تکثیر یکدیگرند.

افزونه:

۱. نکته‌ی بسیار مهم: از شبیه‌یابی باید بیشتر ترسید تا شبیه‌سازی. یعنی معاویه بسیار شبیه جیمی کارتر است؛ حتی اگر صورتا بسیار با هم فرق داشته باشند.

۲. نگارش ِ رمانِ سومم به اتمام رسید. آن را برای بعضی از دوستان فرستادم. اگر شما هم مایلید آن را برای شما هم می‌فرستم.

page to top
Bookmark and Share

پارک لاله

یالطیف

از دیروز صبح رفتیم خوابگاه داخل شهر. خوابگاه‌مان برعکس جنوب تهران، جایی است نزدیک پارک‌های قشنگ، جنب نگارخانه‌ها، مغازه‌های شیک فروش صنایع دستی، قنادی لرد که ناپلئونی‌اش به فضا می‌بردت، کتاب‌فروشی‌های آنتیک نشر چشمه و نشر نی و نشر ثالث و خانه‌ی هنرهای گویا، بغل تماشاخانه‌ها و تیاترها و کافه‌های روشن‌فکری، تو دل دکه‌های روزنامه‌فروشی، میوه‌فروشی، مغازه‌های سوپر مارکتی که من دیشب تویش ماست با طهم هلو هم پیدا کرده بودم، لپ‌تاپ فروشی،...

تهران از این جهت شهر متفاوتی است. آیا این تفاوت و مدرن شدن توی ایمان آدم‌ها هم تاثیر می‌گذارد؟

 

شاید همه‌ی شماها بگویید البته. اما من معتقدم بستگی به ایمان آدم‌ها دارد. ایمانت می‌تواند آن قدر قوی باشد که توی سرن کار کنی ولی نمازشبت ترک نشود...

مدت‌ها این مساله ذهن من رمان‌نویس را مشغول کرده. وگرنه من ریاضی‌خوان اساسا نباید کاری با این جور جک و جنفگیات داشته باشم.

افزونه:

۱. منظورم از نزدیکی خواب‌گاهم به جاهایی که برشمردم، والبته جاهایی که برنشمردم، این است که با نهایت ۲۰ دقیقه پیاده‌روی همه‌ی این مکان‌ها قابل دسترسی است. چنین چیزی برای ابر شهری مثل تهران یعنی همان بغل گوش آ‌دم بودن دیگر.

۲. حتما این مقاله‌ی محسن حسام مظاهری را بخوانید.

۳. سرن را می‌توان معتبرترین آزمایشگاه فیزیکی دنیا دانست.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

روز نمره همه حاضر می‌شوند. دیروز روزی بود که استاد راهنمایم، برگه‌های ریاضی 2 بچه‌ها را داد به من و گفت نمره‌های‌شان رد کن. البته یکی از سخت‌ترین کارهای عالم نمره دادن و قضاوت کردن است. حتی روایتی از حضرت امیر است که اگر می‌توانید از شغل قضاوت بپرهیزید. حب و بغض ریشه‌ی بسیاری از رذایل و بی‌انصافی‌ها می‌تواند باشد.

با خودم قرار گذاشتم که ارفاق‌های لازم، مثل حل تمرین‌های اضافی تا 2 نمره و کارهایی از این جهت را انجام دهم، ولی زمان محاسبه، فقط نمرات را تا حد پنج صدم گرد کنم. مثلا اگر کسی شد 13.34 به او بدهم 13.35. با این قرار شروع کردم به محاسبه و نمره دادن. اما در این روز یک اتفاق جالب افتاد.

آن هم این که همه‌ی کسانی که نمره‌شان کم شده بود، یکجوری به من پیغام دادند که استاد راهی ندارد... یعنی هر جوری بود پیدایم کردند و برایم اس‌ام‌اس فرستادند و یا به من زنگ زدند.

در این میان، یکی از بچه‌ها و دوستان خودم نمره‌اش شد 9.95. استاد هم به او گفت که اگر می‌خواهی درست را پاس کنی باید دوباره امتحان بدهی. این بنده خدا به من زنگ زد و باناراحتی عنوان کرد که یعنی جا نداشت که من به او 10 بدهم.

نمی‌دانم کار درستی کردم یا نه! ولی قرارگذاشته بودم که معیار برای همه یکسان باشد. هر چند قول نمی‌دهم که برگه‌ها را با همین رویکرد تصحیح کرده باشم. هر چند هر کسی می‌تواند برگه‌اش را ببیند و نسبت به نمره‌ی آن اعتراض کند.

نکته‌ی جالب این بود که روز نمره همه حاضر می‌شوند، حتی اگر آن روز 13 تیر باشد و دانشگاه غذا سرو نکند...

به شدت توی ذهنم روز "آشکار شدن رازها" پیچ می‌خورد.

افزونه: جا دارد از دوست نادیده و بزرگوارم آقای مهندس موذن‌زاده بابت اطلاع‌رسانی در باره‌ی سخنرانی فتنه‌ی آقای قاسمیان تشکر کنم. شما هم می‌توانید از این‌جا سخنان بی‌آلایش و بی‌ریای حاج آقا را گوش کنید. تا به حال ندیده بودم کسی این قدر عمیق در مورد منافقین بحث کند. ضمنا می‌توانید باقی سخنرانی‌های ایشان را از سایت‌شان یعنی http://qasemian.ir دریافت کنید. حاج آقای قاسمیان، فارغ التحصیل کارشناسی عمران دانشگاه شریف، رتبه‌ی اول کارشناسی ارشد، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فلسفه از دانشگاه قم، فارغ التحصیل حوزه علمیه قم، استاد دانشگاه امیرکبیر و شریف و علم و صنعت، استاد دروس مختلف حوزوی، مدیر و موسس مدرسه علمیه مشکات و … است. این «و غیره» یعنی اینکه صدای بسیار دلنشینی دارند و آواز هم تخصصی کار کرده اند، فوتبالیست قهاری هستند، در رشته پینگ پنگ همیشه غول آخر مسابقات بوده اند و کم شده که ببریم شان، قاری برجسته ی قرآن اند و یک پای ثابت بسیاری از اردوهای جهادی و...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خبرش... بگذریم. با هم بخوانیم:

دکتر احمدی نژاد که پس از ریاست جمهوری به دلیل کم شدن حضورش در دانشگاه با کاهش دریافتی خود مواجه شده است و از طرفی با توجه به بالا رفتن مهمان ها و دیدار کنندگان با وی، رئیس قوه مجریه از مدت ها پیش اقدام به دریافت وام های با اقساط پایین نموده و گذران زندگی خود را که با مشکل مواجه شده از طریق وام های قرض الحسنه به انجام می رساند.


این گزارش حاکی از آنست که تغییر مکان زندگی رئیس جمهور نیز که در خانه های سازمانی دولتی سکنی گزیده بود از دیگر نشانه های ساده زیستی رئیس جمهور در وضعیتی پایین تر از خط فقر است.

چرا که خانه وی از داشتن معمولی ترین امکانات مانند مبل و دیگر وسایل محروم بوده و چینش موکت ها و وسایل زوار در رفته به حدی چشم را آزار می دهد که در سفری که سید حسن نصرالله به ایران داشته و به عنوان مهمان وارد خانه دکتراحمدی نژاد شده بود، دبیر کل حزب الله لبنان از چنین زندگی ساده و بی آلایشی به شدت اظهار تعجب و شگفتی کرده بود.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

با یکی از دوستان قرار داشتم. گفت قرار را جایی بگذاریم که نزدیکِ  محل سکنای هر دوی مان. بهش گفتم:

- محل ِ قرار با تو. ببینم سلیقه ات چه جور است؟ 

بعدش گفت محل قرار کافی شاپ شوپی توی میدان نبوت باشد. میدان ِ نبوت یک مقدار پایین تر از میدان رسالت است. بدم نیامد. بهش گفتم:

- یعنی می توانیم یک سر تا خانه ی دکتر برویم؟

منظورم از دکتر هم کاملا مشخص بود. گفت که اگر پایه باشم این عمل را انجام می دهیم. بعدش برایش نوشتم:

- راستی سلیقه ات عالی است.

نوشت:

- چون محل قرار به خانه ی دکتر نزدیک است دیگر!

من هم نوشتم:

- نه فقط. کافی شاپ، نزدیکی به محلی که الان هستم، یک محله ی احتمالا آرام. هر چند این آهنگر زاده ی سمنانی هم بی تاثیر نیست.

دیگر جواب نداد و من رفتم توی فکر سیاست و آخرین پیشنهادِ آهنگر زاده ی سمنانی که پیشنهاد ِ رفراندم برای هدفمند سازی یارانه ها بود. توی فکر ِ تحلیل ِ این پیشنهادِ تاریخی بودم. هر چند مهلت نشد با دوستم  که منتقدِ احمدی نژاد هم هست، در این باره صحبت کنم.

بگذریم از این که من فکر می کردم کافی شاپ شوپی توی میدان نبوت باید چه لعبتی باشد. در حالی که یک کافی شاپ کاملا معمولی و بسیار خلوت بود. البته او 25 دقیقه تاخیر داشت. برخلافِ من که علی العموم وافی به عهد هستم. ناهار مهمانش بودم. پیتزا چیپس و پنیر خوردم. هر چند از هیچ رقمه از چیپس و پنیرش خوشم نیامد. تا به حال نشده است یک پرس چیپس و پنیر درست و حسابی به خوردم داده شود. بعدِ پیتزا و البته حرف هایی، بیشتر من باب سیاست، راه افتادیم سمتِ میدان 72 نارمک.

خودمانیم محله ی آهنگر زاده ی قصه ی ما بسیار دنج و ساکت و سرسبز است. مانده بودم توی مرکز شهر چه جور چنین جای دنجی یافت می شود. آن هم با میدان هایی که نمونه اش را با این ترتیب شهرسازی منظم هیچ جای دیگر ندیده ام. خانه ی رئیس جمهور انتهای یک بن بست منتهی به میدان 72 بود. به نظرم هر چه ذهنیت در موردِ میدان دارید از ذهن تان بریزید بیرون. من فکر می کنم از شدت ِ آرامش و سرسبزی جایی بود برای تمددِ اعصاب و هیچ کارکردِ دیگری نداشت.

البته ما را به درونِ بن بست راه ندادند و یک سرباز جلوی ما را گرفت. هر چند دوستم شاکی شده بود وقتی خودِ احمدی نژاد اینجا نیست، این کارها چه دلیلی دارد. هر چه بود به خاطر ِ مسائل امنیتی راه مان ندادند. هر چند خاطره ی ما با آن سرباز را هم به زمان ِ دیگری موکول می کنم. هر چه هست ایشان آن جا در حال ِ خدمت هستند. یکی از بچه های گمنام ِ آقا امام زمان به شکل ِ تابلویی از توی میدان ما را زیر نظر داشت. از حق نگذریم دقیقا کنار ِ بن بست یک واحد ِ ارتباطاتِ مردمی بود که نامه های مردم را تحویل می گرفت.

از آن جا پیاده آمدیم سمتِ خیابان ِ دماوند و سوار بی آر تی و رهسپار میدانِ انقلاب شدیم. می خواستم نرم افزار صحیفه امام را از دفتر حفظ آثار آمام بخرم که تعطیل بود. بعدش آمدیم انقلاب و دستِ دوستم را گرفتم بردمش توی انتشاراتِ کیهان. رمان های من او و بیوتن امیرخانی را خرید. خود ِ من هم دو نسخه از داستان سیستان خریدم و یکی اش را همان جا به دوستم هدیه دادم. «حتما» داستانِ سیستان را بخوانید. (آن هم در دورانی که کسی جرات نمی کند بگوید «حتما»!)

به قول حسین عربی که نصفِ فروش ِ آثار ِ امیرخانی از خریدهای من است. البته بیراه نمی گوید. تا به حال چهار تا داستان سیستان، سه بیوتن، دو ارمیا، سه من او، سه نشت نشا، دو ازبه، یک ناصر ارمنی، سه سرلوحه ها خرید های من از کتاب های امیرخانی. دارم به این نتیجه می رسم که توی نمایشگاه چند تا چند تا از من او، بیوتن، داستان سیستان و نشت نشا و سرلوحه ها بخرم.  جالب این است که آثارش توی دستم نمی ماند و مدام خیرات می شود. این غیر ِ آثاری است که تا به حال برای یکی دو جای دیگر سفارش دادم و یک سری هم برای کتابخانه ی نمازخانه ی خوابگاه خریدم.

اما مهمترین کشف ِ من توی دو روز پیش، یافتن ِ جایی فوق العاده با کیفیت برای نوشیدن ِ قهوه و ملحقاتش بود. البته من قبلا توی این کافه قنادی خرید کرده بودم، منتها تجربه شیر کاکائو «شیرینی فرانسه» توی همان راسته ی کتاب فروشی های خیابان انقلاب یک تجربه ی کم نظیر بود. همین قدر بگویم که شیرکاکائوش تلخ تر از هات چاکلت های بیرون است. فکر نکنم کار هر کسی باشد نوشیدنِ نوشیدنی های این مکان. قیمتش هم مناسب است.

افزونه:

1. یادم رفت قیمتِ گوجه را از سبزی فروشی آن جا بپرسم. حیف!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

مدت هاست درگیر حل ِ یک مساله هستم و غیر این مساله ی کیهان شناسی، با توجه حجم کاری بالایی که دارم، نوشتن در این وبلاگ برایم سخت شده است. اما با تمام این سختی ها باید نوشت. با توجه به این که نویسنده، اگر به کاری که می کند ایمان دارد، نباید منتظر ِ تشویق و ملامت دیگران بنشیند. باید کارش را انجام دهد و پس از اتمام کار آن وقت می تواند بگوید و بشنود. آن قدر کار روی سرم ریخته است که چنین حسی دارم. همین حس ِ منتظر ِ کسی نبودن. هم اکنون هم به شدت به دنبال نوشتن دو داستانِ بلندِدیگرم در ادامه ی سه گانه ام هستم. ضمن این که می خواهم سه روز ِ شمالی را هم به اتمام برسانم. که نوشتن پیرامونِ سه روز ِ شمالی دیگر در این وبلاگ نخواهد بود. و با عذرخواهی از دوستانی که این بخش را دنبال می کردند باید بگویم دعا کنند روز این تک نگاری بنده چاپ شود و اثری باشد برای معرفی زادگاه و همچنین برخی آداب و رسوم ِ آن جا به همه.

عکس ِ زیر به نشانه ی اتمام ِ سه روز ِ شمالی، که در یکی از همان سه روز گرفته شد، را خدمت تان عرضه می کنم. چه بارانی زده بود توی روز ِ دومم سفرم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

[توضیح مهم: وبلاگ را پنج مطلب در صفحه کرده ام؛ منتها به شرطِ ادامه مطلب در صفحه ی بعد. هنوز که هنوز است متظر ِ طراحی جدید وبلاگ هستم، قرار است توسطِ یکی از دوستان عزیزتر از جان صورت گیرد. این را هم بگویم... بی خیال... انشالله در طراحی جدید بایگانی زمانی هم خواهم داشت...]

به این جا رسیده بودیم که من تازه از در ِ خانه مان رفتم داخل و با پدرم احوال پرسی کردم. بعدِ احوال پرسی...

[ناگفته نماند به مناسبت شهادتِ حضرتِ رضا مطلبی در  اینجا نوشته ام...]

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

خیابان های روستای مان را برداشتند نامگذاری کنند و چهار راهِ اصلی روستا را، که مدخل ِ روستا محسوب می شود، را نیز ولی عصر نامیدند. خیابانِ امام حسین را گرفتم و آمدم پایین تا برسم به خانه مان. خانه ی ما تقریبا در جنوب غربی روستا واقع است. اما می شود گفت بین جنوب غربی و مرکز؛ نزدیکِ مسجد. همان طور که قبلا توی عکسی که از گوگل earth  انداخته بودم به این نکته نیز توجه دادم که خانه ی مان سر ِ نبش واقع است...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بعدِ حمره ی مغربیه بود رسیدم به روستای مان. تا الان باید متوجه شده باشید روستای ما در حدود 35 کیلومتری شمال غربی ساری واقع است. نام ِ آن هم طوقدار است. "دار" در زمان مازندرانی به درخت اطلاق می شود. البته این عنوان در زبان ِ فارسی تا این حد عمومیت ندارد و بیشتر یک لغت فانتزی محسوب می شود. پس طوقدار یا به عبارت ادق، طوق دار؛ یعنی جایی که در آن درختِ طوق می روید. من توی حیاطِ برخی از خانه های روستای مان درختِ طوق را دیدم. درختِ سخاوتمندی است؛ پر سایه و پر شاخه و برگ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

روستای ما یک روستای ساحلی است. البته غالب کسانی که توی طوقدار زندگی می کنند اهل سوادکوه هستند. بیشترشان دام دار و کشاورزند. دام دارهای شان بین ۲۰۰ راس تا ۱۰۰۰ راس گوسفند دارند، کمتر گاو نگه داری می کنند. برای خالی نبودن عریضه توی گله های گوسفند چند تایی هم بز می بینید. اما عام البلوا نیست. اساسا نگه داشتن بز در محیط آزاد توی جلگه و دشت کار دشواری است. بز حیوانی چموش و حتی فضول است. به خاطر ویژگی های آیرو داینامیکی اش قابل کنترل نیست. این که برخی را به خاطر کودن بودن و اهمال کاری به بز تشبیه می کنند انتسابی است مغلوط و خلاف واقع. بلکه بز حیوانی است هوشمند و نمی شود به همین راحتی ها کنترلش کرد، مشکلی که همه ی باهوش های عالم دارند.

شاید اگر بخواهم روستای مان را توصیفی بدیع کنم، شما را ارجاع می دهم به کتاب خواندنی و شاهکار لویی فردینان سلین یعنی سفر به انتهای شب. در آن جا سلین از دهاتی می گوید که از آن منتفر است، روستای ما هم قبل از این که توی دو سال قبل آسفالت شود شبیه همین دهاتی است که سلین می گوید. البته من از این ویژگی دهات خوشم می آید. 

تم ِ دهاتِ ما الان شبیه شهر شد. گاز، آب لوله کشی، کوچه و خیابان های آسفالت شده چهره ی روستا را عوض کرد. منتها شب و اول صبح صدای انواع ِ حیوانات اهلی و پرندگان هنوز خبر از دهاتی می دهد که شهر نشده است. روستای ما از لحاظِ امکانات اولیه ی زندگی در شرایطِ مطلوبی بسر می برد و آرامشش را نمی توان با شهر مقایسه کرد. روستای پدربزرگم این ها از این جهت سرآمد است.

توی زندگی جدید شهری که همه ی خانه ها اجاره ای و یا روی آسمان است آدمی ارزش ِ مُلک را بیشتر درک می کند. جایی که عرصةً و اعیانا مال ِ خودت است و احساس مالکیتی حقیقی می کنی. این طور نیست که روی هوا باشی. اگر قرار به عدمِ ملک آن چنان که موسوم ِ بسیاری از شهرها است باشد، وقتی اتفاقی بیافتد و فرض بفرمایید یک 12 واحدی کامل آوار شود روی زمین، نمی دانی روی این 300 متری چه غلطی بکنی، وقتی حداقل 12 نفر صاحب دارد.

از همین روی است که آدمی به فکر مُلک می افتد. الان داداش هایم که توی تهران و کرج توی آپارتمان زندگی می کنند به فکر مُلکند تا احساس مالکیت داشته باشند. دکتر حسن عباسی سخنرانی جذاب و شیرینی پیرامون ِ مُلکِ مهدی دارد که امیدوارم در اینترنت باشد. نکته ی جالب این که در جشنواره ی فجر بخش بین الملل دکتر عباسی جز داوران بود و در عین حال شنیدم که جز ِ اتاق ِ فکر فیلم سینمایی مُلک سلیمان محسوب محسوب می شد. مُلک سلیمان که مشتاق دیدنش هستم اولین قسمت از سری فیلم هایی در این زمینه است که قرار است توسط بحرانی ساخته شود. از آنجایی که نام مُلک از اسامی اختصاصی و کلید واژه های مهم بحث های طرح ریزی استراتژیک و تمدنی دکتر عباسی است، بنابراین حضور عباسی در اتاق ِ فکر این فیلم دور از ذهن نیست.

از ادبیات ِ توصیفی رسیدیم به... باز هم برای تان از طوقدار خواهم گفت. اتمسفری نزدیکِ دریا با دنیایی خاطره از من در دورانِ کودکی.

این هم به خاطر ِ جشنواره

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

اما روستای ما؛ یعنی طوقدار. طوقدار روستایی است که من در آن 18 سال متمادی گذارنِ عمر کردم. سال های جذاب و مشکوک نونهالی و نوجوانی من در رطوبت بالای 80 درصد گذشت؛ در سال هایی که حداقل 0.3 امش بارانی بود. در روزهایی که شب هایش را به صدای کوبیده شدنِ موج ها به ساحل به خواب رفتم. یادم می آید دوم راهنمایی که بودم و اولین شب های تنها خوابیدن را در اتاق جداگانه ام روی تشک های پشم گوسفند، لحاف هایی از همین جنس و بالش از پر مرغ تجربه می کردم، از این صدا وحشت می کردم. احساس می کردم این صدا صدای سفیر شوم و بدبختی است؛ سفیر ِ تنهایی های انسان. انسان با تمام این که می گویند اجتماعی زندگی می کند و از این جور حرف ها موجودی است به شدتِ تنها. من اولین تجربه از تنهایی هایم را توی همین شب ها داشتم. شب هایی که از کنار ِ بخاری نفتی و پرخاطره ی حال جل و پلاسم را جمع کردم و توی اتاق ِ دیگری در آن طرفِ ایوانِ خانه مان زندگی تنها را در شب هایی که همیشه ی خدا برایم سرد گذشت دنبال کردم.

دادشم هایم در بیشتر سال های طوقدار بودنم پیشم نبودم. آخرین شان پنجم ابتدایی بودم که ما را ترک گفت و دانشجو شد. دقیقا هشت سال را من تنها سپری کردم. صبحش را یا با صدای بلبل و یا جیرجیرک پا می شدم یا با خواندن پرندگانِ خوش الحانِ دیگر. البته حالت های غیر شاعرانه تری هم داشت؛ مثلِ بیدار شدن با داد و بیدادهای پدرم  که می گفت چقدر می خوابم. زجر آور ترین شان، که الان می گویم همان هم نعمتی بود، سر و صدای مرغ ها بود. زمانی که همه شان هم صدا می شدند و همین طور که آدم را یادِ قلعه حیوانات می انداختند ممتد قد قد می کردند. البته کرم ِ کارشان از خروس بود. خروش خروس آن ها را جری تر می کرد. نمی دانم به چه اعتراض داشتند. هر چه بود من از کاراشان نتوانستم سر در بیاورم. گوسفندها که سر و صدا کنندگان همیشه ی تاریخند. از صبح تا شام. مگر وقت هایی که خودشان از بع بع کردن ناامید می شوند و ترجیح می دهند بقیه شب را به استراحت بپردازند. خودم بارها دیده بودم که گوسفندهای مان حتی گدار ِ غذا خوردن هم آرام نیستند و همین طور که مخلوطِ جو و سبوس و چغندر و کاه را توی دهانِ کشیده بالا می کشند باز هم توی مخلوطِ غذاها سر و صدای شان بلند است. بارها از جنس صدای شان خنده ام می گرفت. خودتان تصور کنید که دارید غذا می خورید و هم زمان بع بع هم می کنید، حس جالبی است و خودش یک پا طنز ِ بالفطره است. سر ِ آدم تو آخور باشد و باز هم اعتراض کند... تنها زمانِ آب خوردن خبری از بع بع نیست. حیوانِ خدا این قدر محاسبه سرش می شود که دستی دستی خودش را خفه نکند. زیباترین و التماس گونه ترین بع بع گوسفندان مربوط می شود به وقتی که می خواهی بچه شان را به شان برگردانی. اهل چوپانی می دانند که برای آن که بتوان شیر ِ گوسفند را دوشید باید به مدت چند ساعت، مثل یک شب تا صبح، او را دور از بره اش نگاه داشت. وقتی که صبح شیرش را دوشیدی و می خواهی بره اش را بهش برسانی بع بع متفاوتی می کند. چشمان نجیبش را با گردنی کج سمتت می کند و می آید نزدیک و هیچ رقمه حتی با رفتارهای خشونت بارت هم ازت رَم نمی کند. صبور می ایستند تا بره اش را به او برسانی. چشمانِ گوسفند یکی از چشم های زیبایی است که تا به حال دیده ام. شاید به چشمان گاو نرسد که از شدت زیبایی آدم آرزو می کرد کاش چشم هایی به متانت گاو داشت... گاو علاوه بر چشمان زیبایش خیلی متین و آرام راه می رود. هیچ وقت نمی شود که گاوی را در حال عجله کردن ببینید. شاید ایده اش این باشد که هیچ وقت دیر نمی شود.

علاوه بر صداهایی که ذکر شد می شود به صدای اول صبح موتورها هم از جا پرید. بعضی شان صبح ِ خیلی زود نزدیکی های اذان صبح راه می افتند سمتِ دریا. صیادانی که می روند سراغِ صیدِ ماهی. این اتفاق الان در حال ِ رخ دادن است. فصل ماهی سفید و همه ی رشحاتی که دوست داشتنی است...

روستای ما را از توی google earth پیدا کردم. توی این عکس روستای ما را می بینید که فاصله ی نزدیکِ آن با دریا دیده می شود.

توی عکس دیگری که در زیر مشاهده می شود به شکل دقیق تری می توانید روستای ما را مشاهده کنید. احتمالا این عکس قدیمی باشد زیرا اکنون ساخت و سازهای بیشتری توی روستای مان شده است. با توجه به ارتفاع 538 متری دوربین از زمین می توان به طور تقریبی مساحت هسته ی مرکزی طوقدار را حدس زد. البته تا حدی این نگاهِ دوربین زاویه دارد. منتها با توجه به این که کسینوس نزدیک هایی صفر نزدیک یک است لذا می توان آن را همان ارتفاع وارد بر سطح مقطع یک خروط دانست که...(به عنوان تمرین!)


خانه ی ما که در عکس زیر مشخص است و در واقع سر نبش سه راهی پایین است، یک خانه ی روستایی با مساحت تقریبی 700 متر است. البته اعیان آن شاید 150 متر و الباقی هم عرصه است. حوصله نداشتم عکس را مارک دار کنم. به مقداری توجه نیاز دارد... آهان تقریبا همان بالای 2010 می شود خانه ی خودمان.

با ruler این نرم افزار مسافت خانه ی خودمان تا دریا را مشخص کردم. تقریبا  917 متر فاصله ی خانه ی ما تا دریا است.

انشالله که مهمانِ خانه های ما باشید؛ البته مهمان هایی خوب!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

روانه ی خانه شدم؛ خانه ی خوبی ها. ام پی 4ام شارژ تمام کرده بود و من را از فیض محروم کرد. فیض ِ انجام دادن یکی از نیکوترین اعمال عالم؛ یعنی نوحه و روضه اهل بیت. گوش دادن ِ روضه  و نوحه ی آقا امام حسین یکی از دل پذیرترین کارهای عالم است. نمی دانم چقدر بقیه با نواهای عاشورایی مانوسند، ولی احساس می کنم حیف است آدم بمیرد و لذتِ روضه و اشکِ برای اهل بیت را نبرده باشد. اشکی  که به انسان شرف می دهد. به این فکر می کردم چیزی تا برپایی محرم نمانده است. همیشه ی خدا دلتنگِ محرم هستم، دلتنگِ شال سیاه و خیمه ای که تمام هستی و شرفم از آن است. ای خدا ما را عاقبت به خیر کن و امام حسین را از ما جدا نساز. اگر او نباشد من هیچ ندارم. حسین... حسین...

20 روزی تا شبِ اول محرم مانده است. پیش خودم فکر می کنم بیست روزی تا زنده شدنِ دوباره اسلام مانده است. توی محرم همین که روضه خوان می گوید:

این روضه ها بهشتِ خدایم بر زمین/ آدم بدونِ روضه ات آدم نمی شود.

بر چشم های ما قدمی مرحمت کنید/ هر برگِ خشک قابل شبنم نمی شود.

جانم فدای اشکِ زلالی که جز به آن/ بر روی زخم های تو مرحم نمی شود.

جز در میان سینه زنانت حسین جان/ داغ لبان تشنه مجسم نمی شود.

دستانِ مادرمت به سر ِ ماست وقتِ اشک/ این ها نصیبِ عیسی مریم نمی شود.

ناباورانه می برند ای باورم تو را/ ناباور به غرقه خون تا حرم تو را

پا را مکش که شیونِ زن ها رسد به گوش/ سوگند می دهم به دلِ دخترم تو را

سخت است روی سطح عبا جمع کردنت/ پاشیده ام بس که به دور و برم تو را

************انگار همه ی صحرا شده علی اکبر***************

لبخندها بلندتر از غم می شود/ وقتی که می کشم به دو چشم ترم ترا

حالا صدای هله هله ها بلند شد/ یعنی که آمده ببرند خواهرت تو را

ای غیرتی به خاطرِ عمه بلند شو/ مگذار از میان حرامی برند تو را

جای مه شکسته ببین در میان خون/ با دستِ خود شانه زده مادرم تو را

وای از حرم که می نگرد ساعتی دگر/ بر نیزه می برند کنار ِ سرم تو را

این حس ِ روضه خوانی من سه روز ِ شمالی بر نمی گردد، مخصوص امروز 6 بهمن است:

می خواستم بغلت کنمت باز هم ولی/ تکه به تکه در بغلم می برند تو را

می دانستید علی اکبر پشتِ جبهه شهید شد. ای خدا ما چقدر از خانه رفتیم بیرون و پدر و مادرمان را در جریان نگذاشتیم. جوان برگرد بابات منتظرت است. حالا نه ما علی اکبریم، نه بابای ما حسین. پسر علی اکبر باشد... پدر حسین باشد... بیرون رفتن رو به...

می گفتند کیست این جوان. همه می گفتند نمی دانیم می گویند علی برگشته. علی اکبر اما سریع برمی گشت سمتِ پدرش... تا زمانی که... دوباره برگشت به معرکه. این ها را می گوییم... آقا دل مان غمین است:

اگر با زانو رسیدم پام دیگه توون نداره/ همینه حالِ بابایی که دیگه جوون نداره

ای عصای پیری من واسه چی تو را شکستن/ چرا با دست های نیزه اومدن چشماتو بستن

الهی هیچ کسی این جور داغ ِ بچه اش را نبینه/ بابایی نیاد کنار ِ بدنِ بچه اش بشینه

جلو چشمِ باغبونش گلُ از ریشه کشیدن/ جلوی چشم های یعقوب یوسفُ  گرگ ها دریدن

حالا من موندم جسمی که برام خیلی عزیزه/ همه ی ترسم از اینه که تنش به هم بریزه (اربا اربا وجه مشترک همه ی مقاتل است برای حضرت علی اکبر )

با یه حسرتی کنار ِ گل پر پرم می شینم/ با یک زحمتی تنش را روی یک عبا می چینم

عبا را پهن کرد، بدن را روی عبا گذاشت.

جوانان ِ بنی هاشم بیایید/ علی را بر سر خیمه رسانید

خدا داند که من طاقت ندارم/ علی را بر در ِ خیمه رسانم

(به قول  محمود کریمی اول جمعش کنید و بعد ببرید)

این هم از سه روز ِ شمالی ما، چی مان درست است که این درست باشد... یا رب الحسین، اشف صدر الحسین، به حق حسین، به ظهور الحجه.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دوستِ بزرگواری در موردِ مسحور کننده گفتند که من اشتباها محسور کننده نوشتم. باعثِ خوشحالی است که دوستان دلسوزانه اشتباهات را تذکر می دهند. بنده از این بابت ناراحت نیستم، جا دارد بگوید من دوستی را که این روزها رمانم را ویرایش می کنم بی اندازه دوست دارم. آن قدر که دقیق اشکالاتم اهم از نگارشی، منطقی عنوان می کند که خودم کف می کنم. انشالله این دوست بزرگوار که همان رسالت را در وبلاگم انجام می دهد و به صورتِ خصوصی تذکر می دهد این کار را با همان دقت انجام دهد که هیچ عبادتی بالاتر از خدمت به خلق ِ خدا نیست. ضمنا از مسعود و دل گرمی هایش ممنون. چه کامنتی گذاشت مبینِ عزیز! راستی من پاسخ آن کامنت تان را درباره  این مطلب همان جا در قمستِ کامنت ها نوشتم.

از کناره های سد باز هم وَر ِفی، که سخنش در پست پیشین رفت، آمدیم سمت جنگل. البته نه Jungle که forest. یعنی سالیانی پیشین نهال هایی را برای استفاده ی صنعتی کاشتند؛ منتها آن قدر درهم برهم و کم نظم که انگار می کردی توی جنگلی طبیعی و ازلی هستی. زیر ِ پای مان گل بود. البته از جاده ی مرطوب و آبی که این جا و آن جا جمع شده بود می شد فهمید چند روزی از دسته گل حضرت باری نمی گذرد. باری؛ ناهمواری های "داخل"(رجوع شود به نوشته ی پیشین) را بالا و پایین رفتیم که بر خستگی مان افزود. به سید پیشنهادِ اتراق دادم. منتها بی بینیه بودیم ما مسافرانِ forestی که جنگل شده بود. در اَه و اوهِ انتخابِ مکان، گله ای گوسفند بی توجه به ماسوا در حالِ عبور بودند. پیرمردی هم عشق کرده بود بزند زیر آواز.

موسیقی محلی مازندرانی چهار دستگاهِ اصلی دارد؛ با گوشه هایی متنوع و غنی. آن چهار دستگاه، اگر این واژه مسمای این نام باشد، عبارت اند از: امیری، طالبا، نجما و کتولی. شاید حسی که از خواندن و یا شنیدن اشعارِ ناب ِ امیری پازواری به آدم دست می دهد در دیگر نواها و مقام ها چنین نباشد. البته بنا بر رسمِ معمول پیرمردِ چوپان مانند بسیاری از ما مازندرانی ها می خواند: نِماشون سَرابِ من وَنگِه وَنگِه، چاربیدار دَشونه صدای زنگه، کِدوم چاربیداره برار بَهیرم، دَمادَم خبر ِ شِه یار بهیرم. اگر بخواهم در موردِ همین جملاتِ کوتاه توضیح و تفسیر ارائه دهم به پارگراف های بیشتری نیاز دارم. همین را بگویم زبانِ مازندرانی لطیف، زیبا، منعطف و شاعرانه است. می خواستم بیتی از امیری پازواری برای تان قلمی کنم، منتها مصرعِ اولش را یادم رفت. یادِ امیر عبدالهی خلج به خیر که ما نشنیدم ایشان بیتی را کامل بسرایند. احتمالا شاعرانِ ایرانی را یک دست تام و تمام توی گور لرزانده باشد.

با سید جایی را تر و گِل توی جنگل پیدا کردیم و همان جا نشستیم. هی همچین جای بدی هم نبود. گرم ِ صحبت شدیم. این گرم ِ صحبت شدن ما به سکوت انجامید؛ نه سکوتی خشک و خالی. سخنرانی از آقای صمدی آملی گوش دادیم. سخنرانی یک نکته ی خوب داشت و آن این که در مثال ها نباید ماند. این موضوع را توی ریاضیات درسطوح پیشرفته اش هم داریم. خودمان را نباید زیاد درگیر برخی مثال ها بکنیم، چون ما را دور نگه می دارد از اهداف مان. برای تبیین مساله خوب است؛ تا همین حد. دیگر نباید ادامه اش داد. مثل ِ همین بحثِ آقای صمدی. او می گفت برای تبیین حقیقت و موضوعات جبرا متوسل مثال می شویم. بالفرض از طبیعیت یا همچین چیزهایی مثال می آوریم، ولی ناگهان می بینیم مخاطب مان به جای آن که به اصل ِ مطلب بپردازد و موضوع را باز بشکافد، چسبیده است به همین مثال و بی خیالش نمی شود. این طور می شود که طرف رشد نمی کند و حرکتی صورت نمی دهد. چرا که اصل ِ مطلب را نفهمیده و بالاتر از آن باور ندارد. فکر می کند که همین مثال است که درست است، چه بسا مثال در مقوله برای تقریب به ذهن و در پاره ای از موارد من بابِ اکل میته است.

توی آخرای صحبتِ آقای صمدی آملی من نگرانِ رفتن شدم. هوا داشت رو به غروب می رفت من بیش از 100 کیلومتر از خانه مان دور بودم... آمده بودیم پدر و مادرم را ببینم، نه این که توی forest ول بچرخم.

توی راهِ سرازیری برگشت به سمتِ پایین؛ جایی که ماشین گیرمان بیاید تا رهسپار شهر شویم مشغول ِ خوردنِ میوه های محلی شدیم. از همه بیشتر روی کِنِس سرمایه گذاری کردیم. سید فرستادم روی تپه تا از آن بالا کِنِس هایی که با خست و استحکام به شاخه شان چسبیده بودند را بتکاند. با ضربه ها و تکانه های سید کنس ها چاره ای جز سقوط نداشتند؛ ترش و گِس و پاره ای از آن ها هم شیرین. این هم از مراسم کِنِس خوران و آخرای روز ِ اولم از سه روز شمالی(البته هنوز شبش مانده است!) هوا آرام آرام تاریک می شود. من باید عجله کنم تا شب نشده برسم به طوقدار.

از همان جایی که نشسته بودیم گرفتم...، آذر88

این بار از زیر ِ پایم

این هم عکسی واضح تر از سید؛ بدجوری توی فکر است


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

نکته ای خدمتِ آقا مسعود هم عرض کنم و آن این که امیدوارم که این نوشته ها خواننده های بیشتری داشته باشد. هر چند من از کیفیت خواننده هایم راضی هستم...

با عبور از طبیعتِ زیبا و محسور کننده ای که سخنش رفت قدم به دنیای کوهستان گذاشتیم. البته آن جایی که پیاده شده بودیم را نمی توان صد در صد جنگل نامید. شاید نام ِ داخل نامی برازنده و شایسته ی آن باشد. در فرهنگ اهالی سوادکوه و شاید همه ی استان مازندران "داخل" به ورودی جنگل اطلاق می شود؛ جایی که از آن جا باید قدم به پهنه ی جنگل گذاشت. یادم می آید سال ها پیش همراهِ اخوی عزیزم حاج آقا مهدی می خواستیم برویم کوه نوردی. انتخاب مان هم روستای بغلی ما بود. توی همین داخل به یکی از محلی ها برخوردیم که فاتحانه داشت روی زمینش کار می کرد. زمینی که آن قدر شیب دارد که اگر بخواهی تویش کار کنی اول باید توجه داشته باشی چه جور باید سر ِ جاذبه نیوتونی شیره بمالی. خدا قسمت تان کند، مهدی ما به آن کشاورز ورزیده ی ییلاقی گفت "آقا تا پالند چقدر راه است؟" پالند مقصدِ ما بود. کشاورز سری بلند کرد و نگاهی به ما کرد که نگاهی روستایی اندر شهری بود و بعد گفت:"اگر راهرو باشید و تند بروید 20 دقیقه در غیر این صورت نیم ساعته می رسید..." و ما چهار و نیم ساعت علاوه بر نیم ساعت مذکور رفتیم تا برسیم. احتمالا ما باید در دیدِ آن آقا در حدِ انسان های زمین گیری باشیم که بدن مان را روی خاک بکشیم، وگرنه انسان ِ عادی باید در نیم ساعت...

از یکی دو تپه ی مشرف به سد بالا رفتیم. بین ِ راه درختچه ها و درختانی که میوه های وحشی داشتند توجه ما را به خودش جلب کرد. سه نوع میوه در آن مشاهده کردیم. یکی اش ولیک بود. میوه هایی ریز و سیاه رنگ که بیشتر آدم را یادِ ساچمه می اندازد؛ البته ترش و شیرین. دیگر؛ کِنِس که البته در گویش اهل کوه تلفظ های دیگری هم دارد. معنی فارسی اش هم در هر فرهنگی شاید به نامی باشد و قدر متقین معنی آن هنوز برایم مکشوف نشده است. میوه هایی زرد رنگ به اندازی لیمو امانی و در عین ِ حال ترش و شیرین. پخته ی کنس شیرین تر است تا نرسیده اش که خوردنِ آن هم عالمی دارد. دیگری هم که ترجمه ی تحت الفظی اش می شود خرمالوی وحشی. میوه ای که من از دل خوشی ندرام. ما توی حیاط مان یک درخت تنومند و قدیمی خرمالو داریم که من هیچ وقت نشده از آن میوه ای بکنم و بخورم. خلاصه چون دل خوشی از اهلیش نداشتم، ترجیح دادم وحشی اش را هم مزه نکنم.

میوه خوری را گذاشتیم برای برگشت، هرچند سید مانند میمون به یکی از این شاخه ها آویزان شد و خنده دارتر این که وقتی روی آن تاب می خورد به من اشاره می کرد از او عکس بیاندازم. البته من هم عکس گرفتم؛ چند تایی هم به من تعارف کرد. گس بود و ترش. حتما داستان طعم گس ِ خرمالو از زویا پیرزاد را بخوانید. ای کاش یکی پیدا می شد و می نوشت طعم ِ گس ِ کنس!

از کناره ی تپه نرم نرمک رفتیم سمت سد. در گویش مازندرانی کلمه ای است به نام ِ وَر ِفی (varephi) یعنی همان کجکی خودمان می گویند، ولی من ورفی را برای این نحوه ی راه رفتن خیلی پسندیده تر دیدیم. در واقع ما ورفی رفتیم تا به سدِ البرز رسیدیم. سدی که چند سالی است پا گرفته و برای تامین آبِ مزارع همان حوالی به کار می رود. یا به قول کارشناسان برای مزارع پایین دست. قبلا من سدِ دز را دیده بودم. گمانم این است که طولِ تاج ِ سد دز حداقل دو برابرِ این سد است. دریایچه ی پشتِ سدِ دز هم عالمی داشت، ولی پهنای این دریاچه به نظرم بیشتر آمد. یعنی پهنای این سد با هسته ی رسی از دز بیشتر بود. البته احساسِ من این بود که کارِ خاک بردای به اتمام رسیده، ولی کارگران و کامیون ها همچنان مشغولِ کار بودند...

وقتی می خواستیم به سمتِ سد برویم و کوه نوردی مان را شروع کنیم به سید گفتم که کیفم را یک کاری بکنیم، مصیبتی بود بردنِ این کیف. من هر جا می رویم کیفی همراهم است که بی اندازه سنگین است... فکری به سرمان زد؛ اختفای کیف! ای کاش می شد همچین کاری هم توی تهران کرد. وقتی آدم واردِ شهر می شود کیفش را یک جایی مخفی کند و دستِ آخر آن را بردارد برود سی خودش. در آن جا یعنی جنگل تنها نگرانی حیوانات مشغول در جنگل اهم از سگ و گاو و این ها بودند، اما در تهران خطر جدی تر است.

به تماشای سد بودیم در دِ او تِک...محل تلاقی دو آب... مرج البحرین یلتقیان...

تاب خوردنِ سید، آذر88

ما به این ها می گوییم کِنِس

محل اختفای کیف

به سمتِ سد

سد البرز

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دو شب را به آرمان خواهی اختصاص دادیم. به نظر می رسد اگر بخواهیم در این روزگار روزمرگی بیش از این به آرمان خواهی بپردازیم نقض غرض کرده ایم، گرچه باید این مهم را در نظر داشت این دو مطلب هم مشابهِ مطالبی که در این باره نوشته می شود، نبود و سعی من به عنوان نگارنده و مدافع دو نوشته ی پیشین بیان نگاهی دیگر به این قضیه ی مهم بود. برای آرمان خواهی باید خوب خواند. پس از مدت ها در فضای سایبر یک نوشته ی دل افزا و آسیب شناسانه در موردِ خواندن را دوست خوبم آقای امیر عبدالهی در وبلاگِ خود  به نام ِ این طایفه ی کتاب خوان نگاشته است. موکدا توصیه می کنم این نوشته را بخوانید و به کار بندید. 

و اما بعد...

با سید قرار شد برویم سمتِ لفور. منتها وقتِ سوار شدن توی ماشین شنیدم که سید به راننده گفت آیا دِ او تِک می رود یا نه. اول ترمینولوژی این عبارت را خدمت تان عرض کنم. "دِ" یعنی دو. "او" هم به معنای آب و "تِک" به معنای قله یا بالا مستفاد می شود. بنابراین ترمینولوژی تحت الفظی قرار شد که برویم به بالای دو آب. یا بهتر بگویم قرار شد برویم به جایی که دو آب یا دو رودخانه به هم می رسند. محلِ تلاقی دو رودخانه باید جای جالبی باشد. به سید گفتم مگر قرار نبود با هم برویم به لفور تا جاذبه های آن جا را ببینیم! گفت اینجایی که می رویم محلِ سد البرز می باشد و جاذبه اش بد نیست و اگر پا داد حتی به بالاتر از آن که روستایِ خودشان یعنی بورخانی می باشد می رویم.

با این توضیح راه افتادیم. جاده از میانِ طیفِ محسور کننده ای از رنگ ها می گذشت. همیشه پاییز جاده ها را دوست داشتم، به خاطر همین طول موج های کم مانند و حتی بیشمار از رنگ های تند؛ بالاخص زرد و نارنجی. چقدر خوب بود آدمی نه طراحی طبیعی و نقاشی که حتی فتوشاپ را هم کنارِ این چشم انداز دوست داشتنی انجام می داد. در هیچ فصلِ دیگری از سال کوهستان این قدر متنوع نیست. همه چیز رنگ و وا رنگ هست. همگرایی دارد و واگرایی...

در میان این تصاویر سحرآمیز من هم شیر شدم با سید در موردِ مکانیک سماوی و کیهان شناسی ریاضی صحبت کنم.

گویند ژاک شیراک رئیس جمهور پیشین فرانسه در هر موضوعی وارد می شده بالاخره گریزی به نفت و مسائل مربوط به انرژی می زده. نفتِ صحبت های من شده است یا رمان و یا کیهان شناسی. سید را بیشتر مناسبِ کیهان دیدم تا سیاهی کاغذ و رمان نویسی. همین شد که برایش از برخورد و عدم برخورد در کیهان گفتم.

حتی از طراحی مدارهای ماهواره. این طراحی با استفاده از حلِ مساله های مهم در سیستم های دینامیکی و دستگاه های معادلاتِ دیفرانسیل مطرح است. بر اساس ِ آن حل و روش های عددی و همچنین حدس زدن مدارهای حرکت و خم جواب؛ می توانیم مسیرهای گرانشی ماهواره را بیابیم. در این جا نظریه های هندسی و مخصوصا هندسه ی منیفلد بسیار کارگشا است. آنالیز تابعی و مباحثی از این دست در تحلیل دستگاه کمک می کنند و نظریه سیستم های دینامیکی برای تحلیل فضای فاز مفیدند. در یک کلام می توان مسیرِ گرانشی یافت که ماهواره بدونِ مصرفِ سوخت در مسیرهای گرانشی حرکت کند و حتی سالیان متمادی در آن جا به کاوش مشغول باشد. کاری که اخیرا ناسا در باره ی مشتری انجام داد و یکی از آن ها نزدیک چهارسال توی همین مسیرهای گرانشی با سرعت 6 متر بر ثانیه حرکت می کرد و اطلاعاتی را در موردِ یکی از اقمارِ مشتری به نام اوروپا می داد. نکته ی جالب این است که یافتن چنین مسیر و رویه ای با استفاده از سیستم های دینامیکی و حل جواب امکان پذیر است. زیرا ماهواره باید در یک منیفلدِ خاصی حرکت کند؛ گاه روی منیفلدِ پایدار و گاه ناپایدار.

انگیزه ی لازم برای کاوش در اقمار مشتری این است که در نزدیک ترین قمر به مشتری یعنی اوروپا یک تکه یخ پیدا کردند و همین امر باعث شده که آن ها به دنبال نشانه هایی از حیات در آن جا می باشند. اما فیزیک هم اهمیت می یابد زیرا باید در یک دستگاه لخت، جایی که قوانین نیوتن برقرار است، مساله ی مکان سه ذره را یافت. آن سه ذره در نزدیکی مشتری عبارت است از مشتری، قمرِ اوروپا و ماهواره. این مساله در فیزیک و مکانیک کلاسیک به مساله ی سه جسم مقید مشهور است. به آن دلیل به آن سه جسم مقید می گویند زکه جسم سوم یعنی ماهواره جرم ناچیزی دارد و روی دو جسم دیگر نیرویی وارد نمی کند. البته در حالتی که آن دو جسم بزرگ روی سطح دایره ای بچرخند و ماهواره در هوا معلق باشد حل شده است، منتها برای شبیه سازی بهتر قضیه؛ باید مسیرِ حرکتِ مشتری و قمرش را کپلری، یعنی بیضوی، در نظر گرفت...

گویا شما هم افتادید در نفتِ صحبت هایم و آن مساله جالب و اغوا کننده، مکانیک آسمانی است. 

کوچه سید این ها توی شهر شیرگاه، آذرماه88

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

با سید قدم توی مسجدِ شهر گذاشتیم؛ مسجد جامعِ شیرگاه. مسجدی که در آن نماز جمعه ی این شهر برگذار می شود و در عین حال نماز ظهر هم به جماعت با جماعتی اندک رو به راه است. پایم را که توی مسجد گذاشتم فهمیدم هنوز مانده است تا وقتِ اذانِ ظهر. بابای سید هم گوشه ی مسجد ایستاده بود و دستانش را گرم می کرد. هوا آن قدرها هم سرد نبود. لباس خاکی بسیجی را در آورده بود لباسی رسمی به تن کرده بود. پیرمردی همین که تلاوت قرآن از رادیو به اتمام رسید، میکرفون به دست گرفت و اذان داد. اذانی که بعدا یک بار دیگر بدون میکرفون هم توسطِ او ادا شد. نمازگزاران هم شاکی شده بودند که چند بار اذان می دهد.

پیرمردی که لنگان لنگان از سمتِ درِ وردوی با حالتی جذاب سمتِ سجاده ی از قبل پهن شده می آمد پیش نمازِ نماز ظهر بود. سید بهم اشاره کرد که از نیم رخ با قیافه ی امام مو نمی زند. صورتِ جذاب و ریش های نسبتا بلندش آدم را یادِ امام می انداخت. پیرمرد عمامه ی سیاهش را تحت الحنکِ گردن کرد و با صدایی بلند گفت الله اکبر. 

نماز که به اتمام رسید پیرمردِ سید رو کرد به جمعیت و گفت آیا برنامه ای برای روز عرفه دارند یا نه. عده ای جوابش را دادند و گفتند برنامه خواهند داشت و قبلا اعلام کرده اند. سریعا بار و بندیلم را جمع کردم و خواستم از مسجد بزنم بیرون که صدای پیرمرد به گوشم خورد که از جمع می پرسید آیا دیدار دیروز بسیجان با رهبری را دیده اند یا نه. سید به من می گفت ،البته سید دوستم و نه آن پیرمردِ سید، مناطق محروم را امام زمان اداره می کند. هیچ معلوم نیست که این جور جاها چه جور چرخش می چرخد و... یادم رفت بگویم: سید جان مردم این جا آرامش دارند و لباسِ خاکی بسیجی در تنِ برخی از آن ها بی نهایت زیبا و برازنده است. آدم را یادِ بسیجی پوشه ای نمی اندازد؛ مخصوصا شلوارِ شش جیبی که صبح پای پدرت دیدم.

من یک بارِ دیگر هم با دیدنِ این مردم احساس غرور کردم. آن هم توی راهپیمایی نه دی بود. چقدر این مردم بزرگوارند. از سمتِ میدانِ انقلاب که سرازیر شده بودم سمتِ میدانِ امام حسین برای اولین بار از پیاده روی توی خیابانِ انقلاب احساس شعف کردم. وقتی دمِ غروب تازه رسیده بودم به میدانِ فردوسی... برای اولین بار آب نمای میدانِ فردوسی برایم عطرِ خدا می داد. مردم یادِ لحظه ی رهایی افتادند و شروع کردن به وضو ساختن و نماز خواندن توی میدانِ فردوسی. صحنه هایی از خنده و آرامش مردم می دیدم که دلم را برده بود. نمی دانم صدا و سیمای ما از همین نماز خواندن توی صدای شر شر آبِ میدانِ فردوسی و این همه مردم با صفا چیزی پخش کرد یا نه! البته که نه...

مردمی که غالبا از اقشار ستمدیده و مستضعف جامعه بودند... وقتی از دورِ میدانِ فردوسی عبور کردم نزدیکی های لاله زار رسیده بودم آشکارا اشک می ریختم. بیشتر به خاطر پیرزنِ ملولی که پاهای خسته اش را روی زمین می کشید و می رفت... و پیرمردی که می گفت 75 سال دارد و از میدانِ آزادی دارد پیاده می آید... چقدر این مردم با صفا هستند، چقدر این مردم گلند. واقعا حرف ندارند... از خودم خجالت کشیدم که با حضور نامانوس خودم داشتم گند می زدم به این همه صفا... از بعضی از مسئولین نظام بدم آمد که به فکرِ این مردم نیستند. مردمی که سرمایه ی نظامند، مردمی که با تمام رنج کشیدگی و استضعاف شان باز هم پای آرمان های شان ایستاده اند. مردمی که بی شمارند. مردمی که حاضرند بیاستند پای دین و اعتقادشان. مردمی که با همه ی محنت هایی که برای نظام کشیدند و فرزندانی که تقدیم کردند باز هم پای ثابتِ انقلابند. مردمی که صفا و سادگی و صمیمیت از سر و روی شان می بارد. چشمان ما... ما مدعیان آرمان و انقلاب و دین... که متاسفانه فقط ادعای مان خوب است باید شرمگین دستِ رنج کشیده ای باشد که هنوز عرقِ کارش خشک نشده گره می شود و شعار می شود علیه ضد دین. مسئولین ما باید شرمگین نگاهِ مادرانی باشند که تا ابد  چشمان شان بر کلونِ در می خشکد. شرمگین مزارعی که آباد نمی شود، شرمگین جنبشِ نرم افزاری و تولید علم بومی که ایجاد نمی گردد، شرمگین فضاسازی های دروغ و نفرت و ریا. بیایید از این مردم بیاموزید صفا و معنویت را.

مردم شعارهای شان معلوم بود، خواسته های شان هم مشخص و هویدا بود... همین شعارهای مشخص و هویدا بود که باعث شد اوضاع تلطیف شود.

توی شیرگاه... نه توی همان راهپیمایی پیرزنِ لاغراندام سبزه رویی را دیدم که روی مانتویش کفن پوشیده بود و در در بلندی ایستاده بود. پیرزن با بدن نحیف و قامت سرومانندش دستانش را بلند کرد، احتمال دادم باید مادر شهید باشد، سپس رو کرد به جمعیتی که در حالِ عبور بود و انصافا اجتماعِ گسترده ای بود. گفت:

ای مردم ممنونم از شما که تشریف آوردید... ممنونم از این که پشتِ رهبرتان محکم ایستاده اید. مردم...

با خودم می گفتم چرا من این مردم را نمی بینیم؟ این مردم کجایند؟ چرا توی رسانه ی به اصطلاح ملی جایی ندارند؟ چرا کسی دردها و آلام آن ها را نمی گوید... چرا این مردم این قدر آرامند؟

فکر کنم به خاطر این که منافع خیلی ها در دیده نشدنِ مردم است. این مردم با هیچ کس عقدِ اخوت نبسته اند. هیچ کدام شان هم عاشقِ فردِ خاصی نیستند. هیچ کدام شان عاشقِ چشم و ابروی احمدی نژاد نیستند... تنها این انتخابات نشان داد که مردم بسیار هوشیارند، کافی است به این مردم توجه شود. مردم فرق بینِ خدمتِ صادقانه و ریاکارانه را درک می کنند. کمی توجه به این مردم چنین نتیجه ای را هم در پی دارد. همین که احساس کنند شمیم عدالت به مشام شان خورده است، یا این که ببینند کسی هست که به خاطرِ آن ها شب و روز تلاش کند و خواب و زندگی نداشته باشد. همین قدر هم آن ها را آرام می کند. ولو این که احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور در برنامه هایش موفق هم نباشد، همین قدر که مردم می بینند به فکر آن هاست و دارد برای شان جان می کند همین هم مایه ی آرامش آن ها می شود. وگرنه اگر همین احمدی نژاد فردا روزی عافیت طلبی پیشه کند، از ساده زیستی دوری کند و در دام دنیا و تجملات بیافتد، و صادقانه رفتار نمی کند و تنها وعده می دهد و پایبندِ به حرف هایش نیست مردم از او هم دل می برند.

حداقل خوبی این چند ساله این بود که توانستیم مقداری سرمایه اجتماعی اندوخته کنیم. هر چند باز هم به شدت داریم از مایه می خوریم. واقعا اداره ی یک جامعه در نقطه ی جوش و مردمی با این روحیات هم کارِ دشواری است.مردمی که به نظرِ من به گردنِ اسلام و شیعه و حتی امام زمان حق دارند. مردمِ مستضعفی که همه چیزشان را برای دین بدهند البته باز هم کسی به آن ها توجه نکند، قطعا به گردنِ اسلام حق دارند و اسلام مدیونِ این هاست.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

صبحش را تا ۱۰ صبح خوابیده بودیم. خوابیدن تا ۱۰ صبح آن هم توی روستا یعنی یک چیزی تو مایه های فحش های غیر افلاطونی. اهل روستا،البته شهرهای کوچک با همان اتمسفر روستا، عادت ندارند که طلوع آفتاب را از توی رختخواب ببینند. صبح روزی که من و سید توی رختخواب بودیم و آرام آرام ساعت ۱۰ صبح از جای مان بلند شدیم، مصادف روز بسیج بود. این هم از آرمان خواهی ما که خواب تا لنگه ی ظهرمان قضا نمی شود. بابای سید را دیدم که با لباس بسیجی آمد و صبح بخیری گفت. دست و روی مان را شستیم و نشستیم پای سفره ی صبحانه. نکته ی جالب این جاست که صبحانه ساعت ۵ صبح وقتی که برای نماز بلند شده بودیم، آماده بود... صبحانه اش آن قدر خوب و مفصل بود که تمام اجزایش یادم نمانده است. انواع و اقسام  مواد لبنی و البته عسل، حلوا و چند تا چیز دیگر. حتی یک چیزهایی با همین مواد لبنی مثل پنیر دست می کنند که اسم بعضی هایش را فراموش کرده ام. با وجود این که من خودم سابقه چوپانی و دوشیدن شیر گوسفندان و از این جور چیزها را دارم، ولی هیچ وقت خدا نام بعضی از این مواد را یاد نگرفتم... حتی این مساله با ابتکارات که روستایی ها برای درست کردن مواد جدید در نظر می گیرند را نیز نباید فراموش کرد. بابا بزرگ من که سال تولدش قبل ۱۳۰۰ بود و تا سال ۸۳ هم در قید حیات علاقه ی خاصی به گر ماست داشت، مخلوطی از شیر و ماست و برنج که به نظر خودش غذای مقوی و کم مانندی بود.

صبحانه را خورده، نخورده زدیم بیرون. سید گفت بیرویم امام زاده و بعد برگردیم برای ناهار. من مخالفت کردم و گفتم که بی خیال ناهار شود. هم این که  من دوست دارم با هم برویم جنگل و هم این که می خواهم سریع تر برسم خانه، تا حداقل بعد ۳ ماه دو روزی پدر و مادرم را ببینم. برنامه ی امام زاده که روی تپه ای مشجر بالای خانه ی سید این ها بود را کنسل کردیم. آمدیم سمت پایین. پیاده افتادیم توی جاده و رفتم سمت شهر شیرگاه. خانه ی سید این ها توی گوشه ی جنوب شرقی شهر شیرگاه بود. از روی رودخانه ی تلار که از وسط شهر عبور می کرد عبور نمودیم. رودخانه ای که گل آلود است. به سید گفتم قدیم ترها تلار این قدرها هم گل آلود نبود. گویا به خاطر پروژه ای صنعتی این جوری شده بود. البته تلار از دو منبع نشات می گیرد. یکی تر و تمیز و پاکیزه و دیگری گل آلود... آن که گل آلود بود این پاکیزه را هم گل آلود کرد. رودخانه می غرید و گل و لای را به خود سمت دریا می برد، اما قطعا زورش نمی رسد که دریا را گل آلود کند.

به دریا، ببخشید مسجد رسیدم، نزدیک هنگامه ی خروشان رودخانه ی اذان بود تا گل و لای را بشوید و به دریا نرسیده طاهرش کند.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خانه ی سید این ها viewی خوبی دارد. از پنجره ی تراس خانه اش جاده ی فیروزکوه توی دست آدم بود. در عین حال کل شهر شیرگاه با خانه هایی با چراغ های خاموش را می توانستی ببینی. ساعت دوازده شب نشده بود، ولی کل شهر خوابیده بود. عادت اهل شهرستان است مثل تهران نیست که هر وقت شب بهش می گویی بخواب، می گوید تازه سرِ شبِ لات ها است... اگر  برای همه لاتی برای ما شکلاتی.

بابای سید آبگوشت را ریخته بود توی ظرف های چینی. یکی برای من و دیگری برای سید. منتها سید دوست نداشت خیلی پرخوری کند، شایدم گرسنه نبود. امور تغذیه ای را سید خیلی جدی می گیرد، هر چند بهش گفتم آب گوشت از سالم ترین غذاهاست. بابای سید از فامیل هایش پرسید که احتمال می داد توی روستای مان باشد. ویژگی غالبِ آدم های با صفای سوادکوهی است که هر جوری است یک لینکی در با هم فامیل بودن پیدا کند. یک جورایی می خواهند بگویند ما همه با هم شبکه هستیم. خیلی ساده و آرم و دوست داشتنی صحبت می کنند. هر چقدر شیب خانه ی سید این ها تند، غیر خطی و ناهموار بود، زبان و بیان و رفتارشات ساده، صریح و قابل فهمیدن و دوست داشتنی بود.

از هم صحبتی با آن ها خسته نمی شوی، افضل الامور اوسط ها را رعایت می کنند. عزاداری های تهران را ببین و با آن ها مقایسه کن. رفت و آمدها را ببین و قیاس کن. صحبت کردن ها را ببین و مقایسه کن. چرا راه دوری برویم، همین علی رحیمی پور توی وبلاگش که این بغل لینک است، بعضی خاطراتش را تعریف می کند، می بینی زبانی گنده گو و بعضی جاها پیچیده دارد، برخلاف جملات بابای سید که زیبا، ساده بود. البته من پی اثبات صریح نیستم، فقط این را بگویم مردم آن جا ساعت 11 به بعد بیدار نیستند. مگر این که من از تهران رفته باشم خانه مان و سفیر دیرخوابی در خانه مان باشم...

ساعت 5 صبح سید بیدارم کرد برای نماز... وقتی رفتم از تراس خانه شان وضو بسازم، داشت به خاطر نسیم خنک و آرامشی که در شهر دیده می شد به شان حسودیم شود. توی بعضی از خانه ها تک و توک چراغی روشن شده بود. داشتم وضو می ساختم که طنین روح بخش الله اکبر جان ِ شهر و کشور و دنیا و کل کیهان و عالم را طنین انداز می کرد. تمام ذرات عالم طنین انداز شد از همین الله اکبری که توی شیرگاه توی فضا پخش می شد. می گوید بگو خدا بزرگ تر است... چه در فکرت است؟ جن؟... بدان خدا بزرگ تر است،... مدرک؟ بدان خدا بزرگ تر است،... پول؟ خدا بزرگ تر است،... مقام؟ خدا بزرگ تر است. درد هر چه باشد خدا بزرگ تر است. تو چه مفهومی را در ذهنت بزرگ در نظر گرفتی؟ همین را بدان که خدا بزرگ تر است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

هنوز توی بای بسم الله سه روز شمالی گیر کردیم. شانس آوردیم مینی بوس حامل ما جای دیگری نیاستاد، ورگرنه احتمالا باید چند شماره از این سه روز شمالی ام به آن اختصاص می یافت.

نزدیکی ها پل سفید، سید با خانه اش تماس گرفت و گفت که کجا هستیم. رو کرد به من که پدرش می اید دنبال مان.  نمی دانم برای تان توضیح داده ام که شهری به نام سوادکوه وجود خارجی ندارد. شما که تا به حال به شمال رفته اید و حتمی از جاده ی زیبای فیروزکوه عبور کرده اید، حدود شصت الی هفتاد کیلومتر را مهمان جنگل و زیبایی های تمام نشدنی سوادکوه بوده اید. شهرستان سوادکوه از اجتماع چهار شهر ناتهی شیرگاه، زیراب، آلاشت و پل سفید تشکیل شده است. پسوند فامیلی من بشلی است و بشل از توابع شیرگاه محسوب می شود. خانه ی پدربزرگم ولی نزدیکی آلاشت در جایی به نام تیلم است که در تقسیمات سیاسی کشور جز شهر زیرآب محسوب می شود. سوادکوه همانند نام خود که کوه دارد، منطقه ای کوهستانی است و در کم ارتفاع ترین جاهایش حداقلش کوهپایه است. اگر از جاده ی فیروزکوه عبور کنید بعد از شهر شیرگاه، حواستان به کنار جاده باشد روستای بشل را خواهید دید. روستایی که به همت آقای مهندس رعیت چند سال قبل تر صاحب شهرک صنعتی شد. یعنی الان بشل شهرک صنعتی هم دارد، که در نوع خود جالب توجه است.

از سمت تهران آمدنی، ابتدا از پل سفید و از بالای پل خوش منظره و زیبای آن عبور می کند، وقتی به پلیس راه سوادکوه برسید، جاده ای منشعب از خیابان چسبیده به پلیس راه نظرتان را جلب می کند که به سمت آلاشت می رود، شهری که زادگاه رضاخان بوده است. هم اکنون مردم آن دیار به رضاخان تعلق خاطر دارند. کمی که از پلیس راه دور شوید و به سمت ساری و درو اقع دریا نزدیک شوید به زیرآب بر می خورد و بعد آن نوبت به آخرین شهر سوادکوه یعنی شیرگاه می رسد. همان جایی که من و سید پیاده شدیم و دیدم پدر سید با آردی که فکر کنم یشمی رنگ بود آن سوی خیابان منتظرمان بود.

سوار ماشین شدیم، یک بنده خدایی را هم سوار کردیم. گویا می خواست به بابل کنار برود. او را هم تا یک جایی رساندیم، فکر نمی کنم اگر آن جا می ایستاد به این راحتی ها ماشین گیرش می آمد، آن هم ۱۱ و نیم شب. یکی از مشکلات برای ما اهالی روستا این است که بعد از غروب و هر چه به سمت شب بیشتر پیش می رویم احتمال این که ماشین گیرمان بیاید به شدت کاهش می یابد. در این جور مواقع حضور یک ماشینی که آدم را تا یک جایی برساند نعمتی است خدایی!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

از سخنرانی امام شروع کرده بودیم و رسیدیم به سخنرانی حداد در موردِ فلسفه‌ی لایپ‌نیتز که پیشنهاد من بود. نسلِ غیرِ علوم انسانی در دانشگاه‌های ما همچین بساطی دارد. جامعه بی‌عمق معقول و منقول است. همان صاحبِِ اموال منقول و غیر منقول یک خانه است؛ منتها اموال بنجل. حداد عادل چند جمله درباره‌ی فلسه‌ی لایپ‌نیتز گفت که باعثِ انبساطِ خاطر سید ما شد. حالا من هر چه می‌گویم سیدجان این حرف‌ها را او با توجه و کتاب خوانده می‌زند زیرِ بار نمی‌رود و می‌گوید حداد عادل هم دارد درباره‌ی غربی‌ها غلو می‌کند. بعضی‌ها این طور درباره‌ی غربی‌ها صحبت می‌کنند و بعدتر سرشان شترغ می‌خورد به سنگ و آن وقت می‌شوند مروج فرهنگ غربی از صدر تا ذیل و به همان سبکِ میرزا ملکم خان. نه این که سیدِ ما این جوری باشد، دارم در موردِ یک جریان صحبت می‌کنم.

اما حداد عادل می‌گفت فلسفه‌ی لایپ‌نیتز عمیق، جامعه، نظام‌مند، پیچیده و زیبا است. منتها خیلی مرتب و تر و تمیز این‌ها را می‌گفت. بگذارید راهنمایی‌تان کند. سخنرانی حداد را از اینجا بگیرید و گوش دهید. الغرض تا خودِ شمال من می‌گفتم عمیق هست، جامع است، نظام‌مند است و سید می‌خندید. یک باری سید قاط زد و گفت همین جوری می‌شود که آدم تهی قالب می‌کند. آقا همین که این را گفت ما هم عمیق و نظام‌مند و... را ول کردیم و تا فردا صبحش هر چی می‌شد می‌گفتم سید تهی قالب کردی. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم پر بیراه هم نمی‌گفت. چون غربی‌ها توی خیلی از عرصه‌ها دارند یک چیزِ تهی و در واقع هیچی را به ما قالب می‌کنند. حرف سید را می‌توان این طور تصحیح کرد که غربی‌ها به آدم تهی قالب می‌کنند به طوری که آدم قالب تهی کند. می‌شود پیرامونش یک مقاله نوشت. یک آدمِ باحال می‌خواهیم که مقاله‌ای ترتیب بدهد با عنوان "تهیِ قالب و قالبِ تهی".

توی همین نظام‌مند و پیچیده و تهی و این جور داستان‌‌ها صندلی جلویی ما هم شروع کرد به خندیدن، به طوری که خندیدن ما با او هم‌بسامد شده بود. بنده خدا فکر می‌کرد ما داریم به همان سوژه‌ای که او می‌خندد می‌خندیم. شاید کمی هم تعجب کرد که چقدر آقایان اهلِ کشف و شهود هستند که با یک سریع‌الانتقالی وحشتناکی مطلب من را گرفتند ونهان‌روشانه دارند واکنش نشان می‌دهند. به قول حداد عادل این هم یک حرفی است. حداد وقتی خیلی کوتاه در حد ده ثانیه به نقدی در مورد فلسفه‌ی لایپ‌نیتز اشاره کرد، خیلی ناشیانه با بیان این که این هم یک حرفی است از آن رد شد. نمی‌دانم چه نیازی است که آدم‌ها همه چیز را باید در یک سخنرانی بگویند. این هم یک حرفی است البته.

اتوبوس علمی‌مان از فیروزکوه هم عبور کرد. دیگر دوستِ شریفیِ ما چیزی نمی‌خواند. نورور ساینس را ما خیلی خوب خوانده بودیم. شاید توی شریف هم آن طور که ما خواندیم آن‌ها نخواندند. چون ما یک اعجوبه در تدریس داشتیم به نام دکتر مجید حسن‌پور عزتی. هنوز استاد روی دستِ این آدم ندیدم. عمیق‌ترین و پیچیده‌ترین (نه از جنس حدادی لابد) را به ساده‌ترین وجه بیان می‌کند. فوق‌العاده است روش تدریسِ این مرد. یکی از افتخارات من این است که چند جلسه‌ای پای صحبت‌‌هایش درباره‌ی فیزیولوژی مغز نشسته‌ام. استادی که با تمثیل مثلِ یک منبری متبحر درس را جا می‌اندازد. شهودِ استثنایی که درباره‌ی هر مفهوم می‌دهد انسان را کیفور می‌کند. شهودی که آدم را از مثال عبور می‌دهد و به آن حقیقتی که می‌خواهد بگوید نزدیک می‌کند. (آسیب‌شناسی که آقای صمدی آملی فردا روز توی جنگل برای‌مان کرد. این طلبِ شما تا به موقع در موردش صحبت کنم.)

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

با بسته ی نان آمدیم بالا. خانمِ محترم را دیدم. همان که حجابش قوی بود، اصلش نمی شد هیچ جایش را دید. از این جا عاشق حرکت این دختر شدم. داشت از نور مینی بوس که برای پایین آمدن روشن شده بود استفاده کرد و شروع کرد به درس خواندن؛ آن هم انگلیسی. یک جوری می خواند انگار می کردی دارد در بهترین شرایط درس می خواند. به سید اشاره کردم و سید هم کفش برید. داشت یک توضیحاتی در مورد این که ما ها خیلی وقت مان را تلف می کنیم می داد و هیچ رقمه به بسته ی نان توجه ای نداشت. همین که یک لحظه نگاه کرد دید جا تر است و بچه نیست.

صندلی جلویی ما کنارِ همان مردی که قبل تر سیگار دود می کرد و هیچ خیالش نبود که این کار را دارد توی محیطِ بسته ی مینی بوس می کند، جوانکی نشسته بود. البته ک تصغیر همین طوری ظاهر شد، مخصوصا این که بدانید جوانک توی شریف شیمی می خواند و توی دستش هم مقالاتی بود در مورد شبکه های مغز. براق شدم که چه دارد می خواند و همین که دیدم دارد در مورد شبکه های مختلفِ مدل بندی شده در مغز نگاهی به صفحاتش می اندازد ازش در این باره پرسیدم و گفتم به لطفِ استادمان که توی شریف درس می خوانده آشنایی با این ساختارها بیشتر از دیدِ ریاضی پیدا کردیم و مقداری هم نورو ساینس خواندیم. گفت که این مقالات را برای داداشش می برد که مهندسی برق می خواند. نام مهندسی برق لازم بود که سید هم واردِ کار شود و یک نگاهی به مقالات بیاندازد. نکته ی جالب این که همین که داشتیم به مقالات نگاه می کردیم راننده برق را خاموش کرد. تهِ صحنه و جنب و جوش برای جنبش نرم افزاری خانمِ محجبه و زیبایی که من هیچ وقت نشد که چهره اش را ببینم با چراغ قوه ی موبایلش داشت به مطالعه ی صفحاتِ زبان انگلیسی می پرداخت.

مقالات را دیدیم به جوانکِ شریفی هم در یک صحنه یی که آدم حس می کرد کَل انداختن با دخترِ محجبه بود شروع کرد به مطالعه ی مقاله با نورِ موبایلش. عجب مینی بوسِ علمی که دو نفر تویش خوف دارم مطالعه می کنند و من سید هم حداقلش این است که دانش جوییم و داریم در مورد محدثه های مرتبطه جدل می کنیم. چه افتخاری داد سید؛ تفسیرِ سوره ی حمد ِ خمینی را گذاشت گوش دادیم. تفسیری که با وجودِ رهبری امت امام تنها 5 جلسه دوام آورد. چه تفسیری! تازه خود ایشان خیلی از این تفسیرش راضی نبود و مدام می فرمود که این طور نیست که ما بتوانیم این ها را تفسیر کنیم. می توانید تفسیرهای امام را از اینجا تهیه کنید. (البته گویا سخنرانی های دیگری را هم اضافه کردند که دم شان گرم.) انصافا کیفور کننده بود. تفسیرِ نغز و پرمحتوایِ خمینی به عنوان یکی از کسانی که به حقیقتِ قرآن نزدیک شده بود در کنار صحنه ی مطالعه ی خانم محجبه (شریفی بی خیال شد و مشغول تایپ اس ام اس شد) کلا فضای خیلی خوبی را از لحاظِ روحی برای من فراهم کرد. یک جوری می گویی عجب آدم یک سویه نگر و کثیفی هستم. این قدر کثیفی و دگمی نباشد که تمدن مان رشد نمی کند! می خواهم بگویم وقتی یک پارادیام های فکری را قبول کردی آزاد اندیشی ات هم با پارامترهای آن پارادایم سنجیده می شود. حق و تکلیف در راه حق و باطل وجود دارد. حالا برای من که می خواهم یک جورِ خاص از تمدن رشد کند، دوست دارم خانم های محجبه اش این جوری باشد. این که شریفی کم بیاورد یا نه زیاد مهم نیست.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بوفه‌ی مینی‌بوس چهار نفره بود، طبقِ قاعده‌ی غالبِ مینی‌بوس‌ها. ام‌پی‌3 پلیر در این‌جا نقشِ مهمی بازی می‌کند. دنبالِ سخنرانی ناسکولاریسمِ رحیم‌پور بودم. منتها پیدا نکردمش. بعدتر دیدم که این سخنرانی با نامِ موردِ انتظارِ من ذخیره نشده بود. یادم می‌آید حسین عربی می گفت رحیم پور برای شروع خوب است ولی برای مطالعاتِ عمیق‌تر سخنرانی‌های عمومی جواب نمی‌دهد که حرفی است پذیرفتنی. موضوع سخنرانی که یک سرِ هدفونش توی گوشِ من بود و سرِ دیگرش توی گوش سید در موردِ آقای مطهری بود. کیفیتِ صدا پایین بود و همین امر گوش دادنِ ما را ناممکن کرده بود. در چنین مواقعی تغییر یک تصمیم بهینه است.

یک سخنرانی اخلاقی از آقای مجتهدی را گوش می‌دادیم که به نظرم جذاب آمد، علی الخصوص با آن مثال‌ها و البته لحنِ شیرینی که ایشان دارند. یک نکته‌ی جالبی را فرموده بودند و این که یکی پیدا شده بود که دو جلد کتاب نوشته بود و یکی از مجلداتش گم شده بود. آن کسی که این مجلد را پیدا کرد، آن را به نامِ خودش چاپ کرد. بعدِ چاپ این بنده خدا که نویسنده‌ی کتاب بود آن مجلد دیگر را برای آن بنده خدا فرستاد و گفت من می‌خواستم این کتاب در اختیارِ عموم قرار بگیرد. حالا که شما زحمت کشیدی آن مجلد را طبع کردی، ترتیبِ این جلد را هم بده. پیشِ خودم داشتم فکر می‌کردم بد نبود کتابم همین جوری چاپ می‌شد، یک مقدار کلاسِ اخلاقی بود برای این که بدانیم همه‌ی این عناوین را یک روزی قیچی می‌کنند.

مینی‌بوس ایستاد، کنارِ یک دکه‌ی محقر و کوچک ترمز زده بود. فکر می‌کنم چند کیلومتری بیش‌تر نیست که دماوند را رد کرده‌ایم. نکته‌ی جالب این که این اولین باری بود که همچین جایی توقف می‌کنم. اتوبوس‌ها علی القاعده از جاده هراز می‌روند شمال و علی‌القاعده‌تر در چند رستوران با کیفیت نازل می‌ایستند. از همه‌ چیز جالب‌تر این که قیمتِ دکه خیلی زیاد نبود. یک چیزی خریدیم که سید اسمش را گذاشت نانِ سنتی. معلوم است این بشر بدرد تمدن‌سازی می‌خورد. گامِ اول واژه‌سازی درست و عادلانه است. کاری که این‌جا سید در این کار به ظاهر کم‌اهمیت خوب انجام داد. مزه مزه کردیم فهمیدیم که اتفاقا خیلی شبیه نان‌های سنتی است که تا به حال من خورده‌ام، کم شکر، پرشیر. این دو، دو خصیصه‌ی تمام‌نشدنی‌ همه‌ی نان‌‌های خوشمزه‌ای است که تا به حال مادرم درست کرده است. محضِ خنده دو تا آبمیوه خریدیم که در برابرِ خواص نانِ سنتی‌مان هیچ حساب می‌شد. معمولا از این بین‌ِ راهی‌ها به خاطرِ قیمتِ گزاف‌شان نباید چیزی خرید، مگر این که بخواهی ویفر یا بیسکوییت بخری که کمترین انحراف معیار را از بازار تهران دارد.

یادم رفت بگویم همین که جاجرود را رد کردیم دیدیم نفرِ جلویی‌مان دارد سیگار می‌کشد. من و سید خیلی تعجب کردیم. همچین چیزی تا به حال سابقه نداشت. سید یک جوریخودش را در موضعِ آیینه‌ی راننده قرار داد تا به این بنده خدا تذکر بدهد. راننده هم گاوگیجه گرفته بود و با لحنِ عجیبی که آقا چه کار داری می‌کنی به آن بنده خدا اعتراض کرد و او هم با خونسردی سیگار را خاموش کرد و از پنجره پرتش کرد بیرون. احترام به حقوقِ دیگران نباید تا این حد نباید نزول پیدا کند. بعد که کنارِ دکه ایستاده بودیم به آن رفیق دوباره هم‌کلام شدیم و سید بهش گفت شرمنده‌ام از این که به راننده اعتراض کردم چون توی مینی‌بوس جای سیگار کشیدن نبود. طرف هم بدون استفاده از هیج صوت یا مصوتی سر تکان داد.

لبخند جزِ فراموش نشدنی سفرِ ما تا این‌جای کار بود و یک جورایی به خنده هم ختم می‌شد و باز تبسم حالت پایدارِ خود را می‌یافت. مدارِ خنده بعضی از اوقات به خاطر دوری از نقطه‌ی تکین  و پایدار تبسم به وجود می‌آمد. خنده‌ای که شبِ بعدش نزدیک بود کار دستم بدهد. هستید و می‌بینید، دارید تواضع را؟

page to top
Bookmark and Share

یالطیف. از روضه می‌آیم بیرون. سید نماز دومش را شروع کرد. من بلند شدم کاپشن سفیدم را پوشیدم، بنابر عادتِ رایجم زیپش را کشیدم و نزدیکی در جایی که هُرمِ گرمای بخاری ایستاده مستقیم توی صورتم می‌خورد ایستاده بودم. روی میله‌ی نزدیکِ بخاری هم یک بنده خدایی جواربِ نم‌دارش را آویزان کرده بود.

- برنامه‌ات چیست؟

من هم جواب دادم برنامه‌ی سید چیست که با تواضع گفت هر چه من بگویم همان برنامه‌اش است، با تکبر ادامه دادم پس برویم. سید در حالی که دلش راضی نمی‌شد که همین طور خشک خشک، نظرِ دوستِ مخابراتی‌اش را فراموش کند اضافه کرد:

- ولی مثلِ این که این‌ها ماشین گیر آوردند. می‌گویند سواری است تا ساری 10 هزارتومان می‌گیرد.

پیشِ خودم فکر می‌کردم من ده هزار تومان یک‌جا دیده‌ام یا نه. با قاطعیت گفتم نه خیلی گران است. اگر ماشین گیرمان نیاید برمی‌گردیم دانشگاه. آیه نازل نشده‌ است که امشب برسیم شمال. سید دیگر حرفی نزد، موفقتا از دوستان خداحافظی کردیم و با ناامیدی محض از ترمینال از تک تکِ تعاونی‌ها در مورد بلیت پرسیدیم. واضح بود به نتیجه نرسیم. آمدیم بیرونِ ترمینال شرق. توی خیابان دماوند ایستاده بودیم تا اوضاع آن‌جا را هم رصد کنیم. ترمینالِ شرق برای شمال رفتن کلی سوراخ سمبه دارد که خیلی‌هایش را هنوز پیدا نکردم. با وجودِ این خبری از بیرون نبود. احساس کردم امشب از آن شب‌هایی است که باید واویلا باشد. همین طور که کنارِ خیابانِ دوماند ایستاده بودم و با نانِ خالی سق زدن سید را می‌دیدم، مثل ارشمیدش اورکایی در ذهنم جرقه زد و یادم آمد یکی از سوراخ‌های ترمینال را فراموش کرده‌ام. به سید پیشنهاد دادم برویم انتهای ترمینال. آن‌جا یک سری مینی‌بوس هست که خیلی هم ضایع نیست. راه افتادیم سمتِ ترمینال، رفقای شاهدی هنوز در برزخِ ماندن و نماندن بودند. با گام‌های سریع می‌رفتم و یک جورهایی مطمئن شدم حل است. اولین مینی‌بوس برای دماوند بود. در حالِ پرس و جو بودم که به گوشم خورد قائم‌شهر. یاد کور افتادم که از خدا چه می‌خواهد.

راننده گفت 3500. یعنی کرایه‌اش از اتوبوس‌ها هم 1000 تومانی ارزان‌تر بود. مقصدِ همیشگی‌ام ساری است ولی با سید قرار گذاشتم که شب را برویم خانه‌شان و برای فردا بزنیم به جعده. البته فردایش زدیم به جنگل. توی بوفه‌ی اتوبوس نشسته بودیم. آن‌ قدر هم نامرد نبودیم که بوفه‌ی چهار نفره را لوطی‌خور کنیم. سید با دوستِ مخابراتی‌اش زنگ زد، ولی قبول نکردند. خیلی شمِ داستان‌نویسی‌ام را به کار نگرفتم تا همه‌ی جزئیات مینی‌بوس و مسافرانی که بعدا فهمیدم منحصر به فردند را با دقت حلاجی کنم. راننده هم یک بخاری را هم عدل گذاشت وسطِ اتوبوس. فقط توصیه می‌کرد لطفا لگد نزنید! اما باز هم امیدوار بودم مینی‌بوسِ سرحالی است.  

اما چهره‌ی دانشجویی‌اش با روکشی از چادرهم روی تک صندلی ردیفِ بعدِ بوفه نشسته بود. سری بلند نکرد تا قیافش را ببینیم. اصلش تا آخر صورتش را هم ندیدم. اما چه شد که حدس زدم باید دخترِ جالبی باشد؟ بماند. ولی دلم رضا می‌دهد که برای سومین بار هم بنویسم که چهره‌ای که من ندیدمش دانشجویی بود.

page to top
Bookmark and Share

 یالطیف.

ام پی4 از همان دقایقِ اولیه‌ی توی گوشم است. نمی‌دانم شاید وقتِ تولدم توی بیمارستانِ بوعلی ساری یحتمل نافِ من را ام‌پی‌3 یا شاید 4 و شایدتر هدفون و با یکی از همین جَک و جفنگیات بریدند. الانم را نگاه نکن دارم سخنرانی فلسفی گوش می‌‌دهم، غالبِ اوقات توی این خط و خطوط نیستم. منتها الان دارم یک سخنرانی نه چندان جذاب از ابولحسن نجفی گوش می‌دهم. مترجم چیره‌دست که من چیره‌دستی‌اش را در ترجمه‌ی یک دست و روانِ رمانِ فراموش نشدنی خانوداه‌ی تیبو دیدم. 2348 صفحه را یک جوری ترجمه کرد که انگار نمی‌کنی این کتاب را دوگارِ برنده‌ی نوبل ادبیات آن را با زحمت نگاشته است. بی‌جهت نیست هرجا سخن از شازده کوچلو است غیرِ ترجمه‌ی فراموش نشدنی احمد شاملو نام ابوالحسنِ نجفی هم خودنمایی می‌کند.

خوابم برد، نفهمیدم که بنده خدا دارد چه می‌گوید. توی خواب و بیداری ملودی معروف موبایلم به صدا درآمد. با خواب‌الودگی و دهانی که یک جورهایی آغشته به بد وبیراه می‌خواهد بشود جوابِ سید را می‌دهم. گفتم توی نمازخانه نشسته‌ام. می‌خواست اصول دین بپرسد که چرا بلیت گیر نیامد و این جور حرف‌ها که محلش نگذاشتم.

دیگر خوابم نبرد، سید هم آمد. یک کیفِ دیگر هم بارش بود. گفت مالِ یکی از بچه‌‌هاست. عجب لغتی است این "مال." آدم را سوق می‌دهد به بی‌ادبی. گفت می‌رود وضو بگیرد تا نماز بخواند. این‌هایش دیگر تعریف کردنی نیست. وضو، نماز، بالا و پایین آمدن، ذکر گفتن. از دو جای نماز خیلی خوشم می‌آید یکی الله اکبر و دیگر قنوت که حتی می‌توانی با لهجه‌ی چاله میدانی رو کنی به خدا که "مرام کشمان نکن. بس است این همه مرام و معرفت. کی می‌شود ما بی‌معرفتی‌ات را مزه مزه کنیم؟ کی می‌خواهی زبان‌مان را کانه‌ی زبانِ گوسفند بکشی بیرون و بگی زر نزن سیرابی. گفتم سیرابی، دیشب چه سیرابی زدیم با رفقا، دلت بسوزد که نمی‌توانی سیرابی بخوری. آخر مردِ مومن تو بهشتت که همش شیر عسل می‌دهند. خودت گفتی! باشد آخر ما قبول داریم حکمتِ سقایی مولا را. ولی سیرابی صبح یک چیزی دیگری است، باشد برای این که تو این آخوندهایت قبول کنند می‌گویم سیرابی بعدِ نماز صبح تا بدانی ما هم دین و ایمان سرمان... هی دین و ایمان‌مان کجا بود؟ یا علی!"

چهره‌اش دانشجویی بود. آن قدر از حجب و حیا پر بود که تا سر مچش را با از این استرچ‌های سیاه پوشانده بود. آن قدر که مانتو هم رویش بود و تازه یک چادری انداخته بود روی خودش که نمی‌توانستی ببینی‌اش. می‌گویند بیشتر از یک نگاه حلال است. می‌گویم تو بنشین 100 روز نگاه کن. مگر می‌توانی چیزی ببینی که حلال باشد یا حرام. چه خوشگل، باشد گیر نده، چه زیبا.

دانشجویی که سید کیفش را آورد، همان جا نشست. تریپِ دانشجویی‌اش تابلو بود. از صورتِ لاغر، مدلِ موی ساده، شلوار لی، عینکِ بی‌فریم. نمازنخواند، به من چه؟ ولی نمازخوانی یک لطفی دارد که بی‌نمازی ندارد. آن این که ما صد جور و شاید هزار و نترسم و بگویم میلیون جور نمازخوانی دارم. ولی بی‌نمازی چه؟ کلا یک جور بیشتر نداریم. همین که نماز نخوانی می‌شود بی‌نمازی خیلی خشک و بی‌روح. اما نمازخوانی.

 یک جور نمازخوانی نشسته است، (مستحبی‌اش نصفِ قیمت محاسبه می‌شود: رجوع شود به توضیح المسائل‌ها.)  یک جور با دست‌‌های که شماره می‌اندازد توی رکعت‌‌های سوم و چهارم، یک جور هم داداشم داشت که بین دو سجده نمی‌کرد دستش را روی زانوها بگذارد بلکه کنار بدنش روی زمین می‌گذاشت، بعضی اوقات با آن همه شکیات که آدم نمی‌داند رکعت سه است یا چهار و عاشق‌ترهایش بین یک و سه هم می‌شلند، یک جور ایستاده‌ی مثلِ چوبِ خشک، یک جور خوابیده مثل نفس‌های آخر روح الله، یکی با الله اکبر بلند و دیگری با دستانِ بالا هنگامِ قنوت، یکی با دست های پرت و پلا و دور از هم مثل رهبری، دیگری مثلِ بستنِ درِ اتاق در هنگام نمازخوانی (کاری که هم‌اتاقی سید می‌کند تا مثلا ریا نشود اشک‌هایش)، یکی هم رجزخوان به سبکِ همین چاله‌میدانی بالا، یکی با شمشیری بر فرق سر در هنگام سجده‌ی صبح، دیگر نشسته کنارِ خیمه‌ی سوخته، دو نفر هم‌سن و سال، هشت-نه ساله که باید لبخند بزنی به الله اکبرشان، به سجده‌شان، به تلفظ‌های‌شان، به نگاه‌شان، به استغفرالله اتوب و الیه ‌آن‌ها که زبان‌شان می‌گیرد و شیرین‌تر می‌کنند ذکر را، باید لبخند بزنی با تسبیحاتِ اربعه‌شان که بدون جوهر می‌خوانند، لبخند بزنی به زره‌ی که مادر آورد و خیلی سنگین بود، لبخند بزنی به کلاه خودی که روی چشمان‌شان می‌افتاد، لبخند بزنی به حمایلِ شمشیر که به زمین کشیده می‌شود، لبخند بزنی به پارچه‌ای که مادرِ زیرِ کلاهِخود بست، لبخند بزنی به لباسِ سفیدِ عربی‌شان، لبخند بزنی به رجزهای‌شان با آن لحنِ کودکانه (چرا گریه می‌کنی؟ مگر لبخند ندارد که دو بچه‌ی شیرین زبان نه این که بگویند ما خواهرزاده‌های حسینیم، بلکه بگویند ما بچه‌های زینبیم)، لبخند بزنی وقتی دو بچه‌ی هشت، نه ساله بزنند به یک لشکرِ آهن،...  خودت این سه نقطه‌ها را پر کن. هنوز داری لبخند می‌زنی، ولی چه می‌کنی وقتی که می‌روند می‌جنگند و دیگر برنمی‌گردند؟ امیری حسین و نعم الامیر.

page to top
Bookmark and Share
حتما می‌گویی من چرا توی نمازخانه‌ی ترمینال نشسته‌ام و نمی‌روم پی ِ کارم؛ سوارِ ماشین نمی‌شوم و راه نمی‌افتم سمتِ شمال؟ همه چیز زیرِ سر این سیدها هست. سید جلال دوستِ شاهدی‌ام هست که منتظرش نشسته‌ام تا بیایید با هم برویم شمال. اهلِ شیرگاه است. شیرگاه هم یعنی سوادکوه. یعنی همان جایی که اصالتِ من به آن برمی‌گردد، هرچند ساکنِ یکی از روستاهای ساحلی ساری هستم. اوه اوه این را نگاه! چقدر شبیه دکتر جوادی یگانه استادِ جامعه شناسی دانشگاه تهران است. همان کسی که افتخار داد توی تابستان رمانم را با حوصله‌ با همه‌ی مغلوطاتش خواند و خیلی کمک‌رسان بود. یکی الان جلویم نشسته دارد قرآن می‌خواند که خیلی شبیهِ دکتر یگانه است. استادِ جامعه‌شناسی که یحتمل خیلی عشقِ علوم انسانی بوده است چون مهندسی برق ِ شریف را ول کرد رفت سراغِ جامعه‌شناسی. به قولِ خودش دهه‌ی 60 عزیز و این هم از زیبایی‌های دهه‌ی 60ی که ...
منتظرِ دکتر یگانه نیستم، منتظرِ بنده‌ خدایی هستم به نامِ سید جلال که توی شاهد ارشدِ برق می‌خواند؛ گرایشِ قدرت. هم سوییتی‌مان است. بچه‌ی گلی که خیلی دوست‌داشتنی است. یکی از نشانه‌‌های دوست‌داشتنی بودنش این که شب را رفتم خانه‌ی آن‌ها خوابیدم. توی شیرگاه و تو دل یک منظره‌ی رویایی و زیبا و با یک چشم‌انداز فراخ. سید جلال خیلی برایم آشناست با وجود این که تازه 2 ماه است با هم جور شده‌ایم. قیافه‌اش و علی الخصوص صورتش شبیهِ احمدی‌نژاد است. همان اندازه قد کوتاه و لاغر  و با  همان میمیک. یکی از بچه‌ها بهش می‌گوید دکتر. حالا نمی‌دانم اخلاقش به‌ز احمدی است یا نه؛ ولی خیلی بچه‌ی باصفایی است.
منتظرِ سید جلال هستم تا ببینم چه کاری می توانم بکنم توی شبی که هیچ خبری از ماشین نیست. چه رسد که ماشینی باشد سمتِ سوادکوه. توی این شبِ شلوغ یادِ این هستم که هیچ وقت نشد از ترمینال دستِ خالی برگردم و همیشه یک جوری درست می‌شود. یک جورایی باورش سخت است، اما کار نشد ندارد. شبِ عیدی هم من توانستم با یکی خوش شناسی محض سوار بنز c457 بشوم و بروم سمتِ ولایت.
 توی گوشه ی ترمینالِ شرق یک جایی هست به نامِ کتابِ شهر. از همین کتابِ شهرهایی که شهرداری این جا و آن جا بنا کرده است. حسنش این بود که خیلی گرم بود وباز هم شعرِ اخوان. البته آدم این داخل یک جورایی شرم می‌کند. اگرطرف از آدم بپرسد این داخل چه می کنی مجبور یک چیزی سر و هم کنی، چه می دانم بگویی دارم کتاب‌های‌تان را می‌بینیم و یا یک همچین چیزی. برای این که توی این مساله گیر نکنم همان اولش هدفم را گذاشتم برای کتابِ پیرمرد و دریای همینگوی. و با این حربه شروع کردم به چرخ زدن و نگاه کردن. بنده خدا هم نپرسید که چه می‌خواهم و این یعنی یک موقعیتِ عالی برای استفاده از محیطِ گرمِ کتاب‌فروشی.
الان توی نمازخانه‌ی ترمینال دارم یک نگاهی بهش می‌اندازم. آن قدر نام همینگوی اغواگر هست که بدونِ این که بخواهی نگاهی بهش بیاندازی می‌توانی بخریش. این رمانِ ایرانی‌هاست که باید با کلی تحقیق و پرسش و این طرف و آن طرف خبر گرفتن و اطمینان کسب کردن بخری. معلوم نیست که چه می‌نویسیم ما ایرانی ها؟هر لحظه ممکن است سرت کلاه برود. چون معمولا پول برای رمانِ ایرانی دادن پول آتش زدن است. ارنست همینگوی ولی این جوری نیست. پیرمرد و دریایی که در تمامی دنیا آوزه‌اش پیچیده است باید اثری خواندنی باشد. همه که عمال خبیثِ استعمار نیستند، هستند؟
سید هنوز نیامده است. نمازم را خوانده‌ام، چند صفحه‌ای از پیرمرد و دریای همینگوی را هم مثل نماز و حکما دقیق تر. سرم درد گرفته است. خیلی دوست دارم بیاندازم خودم را روی زمین و استراحتی بکنم. اتفاقا همیچن کاری هم می‌کنم. موبایلم را می‌گذارم در نزدیک‌ترین فاصله به سرم که اگر خوابم برد با صدای زنگش که یک ملودی معروف است بیدار شوم. تنظیمش روی کیفم، کنارِ سرم برای خودش یک پا داستان بود.
نکته‌ی جالب چهره‌ی یک نفرِ دیگر بود که نگذاشت بخوابم و کمی خوابیدنم را با تاخیر مواجهه کرد. خوابیدن که نمی‌شود گفت همان دراز کشیدن به سبکِ استراحت‌های بعد از ظهرِ روزهایی که کلاس دارم. آن چهره هم یکی از بچه‌های دانشگاه بود. جالب این که قاطی بچه‌های بسیج هم دیده بودمش. رفتم توی نخِ نمازی که داشت با سرعتِ زاید الوصفی می‌خواند. کارِ ما هم شد زاغ سیاه ملت را چوپ زدن. آن هم نمازِ خلق الله را. تا بیایم دو خطی بنویسم هفت رکعتش را خواند و رفت.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

[سعی می کنم این سه روز ِ شمالی را پشت ِ سر ِ هم بنویسم تا انقطاع نداشته باشد. منتها در باره ی الی بدجوری شر و بهتر است بگویم خیر شده بود.]

توی نمازخانه به فکرِ نمازِ بقیه هم بودم. خلق الله که میآمدند مینشستند من را میبردند توی فکر دخالتِ در بنده شناسی ِ خدا که آیا فلانی نماز میخواند یا نه. اعنی خودم را جای خدا مینشاندم. جوانی دیگر آمد کنارم موبایلش را زد به برق و رفت کنارِ دوستش نشست. ولی هنوز راضی نشده بود پا شود وکرایهی خدا را تا عرقِ جبین حضرتِ خق خشک نشده است بدهد.

آرام آرام خودم را آماده کردم تا نمازی به کمرم بزنم. نمازی که توی صبح ِ روزِ دوم ِ سفر قضا شد. نمازی که امروز صبح هم قضا شد. نمازی که خلق الله به امید ِ بخشایش خدا دارند میخوانند. نمازی که خدا وضع کرده است برای ... نمی دانم، بگذار حرف نزنم تا موجب ِ وهن ِ حضرت باری نشود.

اذان ِ مغرب تمام شده است. هر کس از هر تیپی و سن و حتی یک جورایی مرامی پا شده است. میخوانند شاید درست نخوانند ولی میخوانند. این که دیگر حق الله است، این جا را میشود امبد بخشایش و زیر سبیلی رد کردن از سوی خدا را داشت. نمازی که بعضی بلند الله اکبرش را میگویند و بعضی هم آن قدر آرام و توی حساند که انگاری دارند عشق بازی میکنند. کی دارد از همه تندتر میخواند؟ جالب است روحانی عجولی را میبینم که میآید سمت راستم مینشیند. چه جور وضو گرفته است که همچنان دارد با دستِ راستش روی  دستِ چپش میکشد. رسید به مسح ِ سر و نکتهی جالبِ قضیه اینجاست که آقا هنوز جورابش را هم در نیاورده است. هیچ دل نگرانی هم ندارد. جورابش را در میآورد و به هیچ از جمله قضاوتهای من نمیاندیشید. کارِ درستی میکند چون وقتِ نماز فقط باید به یادِ خدا بود. جوانکی میآید تا از نمازِ مسافر بپرسد، یکی دو جملهای تستی جوابش را میدهد. میایستد به قامت.

از روزی که روی سجاده نشستهام تا به امروز هزار جور نماز خواندن دیدهام. شاید به تعداد آدمها سبک وجود دارد برای نمازخوانی. خودِ من چند ده جورش را امتحان کردهام. عبادتِ منعطفی است. میتوانی خلاقیت به خرج بدهی و هر جور که میخواهی بخوانیاش. به همان الله اکبر گفتن توجه کنید. چند جور میشود گفت. اصلا خود ماها چند جور گفتهایم. الله اکبر یک آدم ِ خسته را مقایسه کنید با الله اکبر یک انسانِ شارژ و آمده. همین طور رکوعها. تازه من آدمهایی را دیدهام که نمازِ اول وقتشان ترک نمیشد، ولی رکوع نمیرفتند. هیچ انحرافِ ذهنی هم نداشتند. جز هیچ فرقه‌ای هم نبودند؛ دیدگاه‌‌های‌شان اصولی بود. ولی همین که با آن صفای دل‌شان می‌نشستند پای سجاده آدم حال می‌کرد از حال ِ آنان.جالب‌تر این یکی‌شان که توی روستای خودمان دیده بودم یک تابع ِ یک به یک بین مسح ِ پا و سر برقرار کرده بود. یعنی اول مسح ِ سر می‌کشید و بعد مسح ِ پای راست و دوباره مسح ِ سر می‌کشید وبعدش مسح ِ پای چپ. چند نفری هم بودند که بدون ِ رکوع صفا می‌کردند. یک دفعه می‌افتادند به سجده. باور بفرمایید من هیچ انحرافی هم در عقایدشان ندیدم. هیچ جا ندیدم یک چیزی بگویند و حتی عمل کنند که خلاف باشد، ولی خب رکوع نمی‌رفتند. پنداری می‌گفتند چه کاری است به رکوع یک دفعه باید سرت را به خاک بچسبانی و بگویی خداجان غلام تو هستم.

نمی دانی چه چیزهایی به ذهنم است از این نمازخوانی و speed آنهایی که نماز میخوانند و حتی پیشنمازهایی که دیدهام. اگر قرار به گفتن باشد سخن به درازا میکشد و پرت میشویم از سه روزِ شمالی. این فقط از یک دو نمونه از آن نمازخواندنهای بدیع بود که خدمتتان بیکلک و بدون کم و زیاد عرض کردم. نمازهایی که به حکم فقه باطل است. فقه را چه به عشق بازی.

در مذهبِ عاشقان قرار دگر است/ وین بادهی ناب را خمار دگر است.

هر علم که در مدسه حاصل گردد/ کار دگر است و عشق کار دگر است.

page to top
Bookmark and Share

[توضیح: یکی دو توضیح ̗خیلی مختصر و شایدم مفید عرض کنم. یکی این که از آقا (خانم) میم.سین.رهگذر تشکر می‌کنم که به خوانندگان ̗ وبلاگ اضافه شدم و بنده وجود خواننده‌ی حرفه‌ای را برای خودم نعمت می‌دانم. دیگر این که از امروز شروع می‌کنم به نوشتن̗ سه روز  ̗ شمالی که حکایت̗ سه روز مسافرت من توی همین عید قربان̗ گذشته به شمال است. مسافرتی که به قاعده عادی و معمولی گذشت، ولی نقل̗ همین روایت‌های عادی و به نظر̗ خودم بدون̗ روتوش می‌تواند شیرین باشد.]

غروب ـ چهارشنبه ۴/۹/۸۸

عادت ندارم. البته همین عادت نداشتن‌ها خودشان یک جورایی عادتند. چون آدمی عادت می‌کند که به یک محمول̗ خاصی عادت نکند، طرفه آن که همان محمول در موضوع مندرج است. عادت ندارم قبل̗ شمال رفتن به مادرم بگویم من دارم می آیم. نمی‌دانم بقیه چطور همچین کاری را می‌کنند. بالاخره کوچکترین اتفاقی آن‌ها را جان به لب می‌کند و مدام گیر می‌دهند به بابای بنده خدا که مرد یک کاری بکن. هروقت̗ خدا (شیطان) خواستم بروم شمال، به مادرم نمی‌گفتم و نمی‌گویم. خیلی راحت، اگرم بگوید می‌آیی یا نه، می‌گویم معلوم نیست. احتمالش کم است. این بار هم همین را گفتم. یعنی وقتی پرسید برای عید̗ قربان خانه می‌آیی یا نه. جواب دادم احتمالا نه. به قول ̗ یکی از بچه‌ها از این حیث مادران، بدبخت‌ترین موجودات̗ عالم هستند.

ترمینال‌ ̗شرق از باقی ترمینال‌های شهر تهران اوضاع̗ بهتری دارد. لااقل از ترمینال̗ جنوب که مدام باید حواست باشد تلکه‌ات نکنند، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه. سمت‌ ̗ جنوب غربی ترمینال نمازخانه‌ی متوسط و مرتبی است برای رفاه حال مسافران. (بیشتر رفاه̗ حال و البته غالبا با چند رکعتی نماز هم همراه است.) مسافر̗ بنده خدا فکر می‌کند این کرایه‌ی نمازخانه است که باید یک چند رکعتی نماز بخواند. زهی خیال باطل که خدا گنه‌کار دوست، بنده نوازتر از این حساب و کتاب‌هاست.

نمازخانه گرم و تمیز به نسبت̗ اسلاف̗ دیگرش. هر وقت در یک محیط̗ گرم قرار می‌گیرم بالافاصله یاد̗ شرم می‌افتم و هنوز درنیافتم حکمت̗ شعر̗ اخوان را که گفت گرم چون شرم.

از نزدیکی اذان̗ مغرب آمدم داخل̗ نمازخانه، قبل‌ترش توی وضوخانه یا بهتر بگویم توالت مردانه‌اش وضو ساختم. توالتی که خیلی باکلاس‌تر بود از اسلافش در سایر ترمینال‌ها. حداقل سوراخ‌های تعبیه شده روی درش ریز‌تر بود از آن چه که توی ترمینال̗ جنوب است. سوراخ̗ روی در̗ ترمینال̗ جنوب آن قدر گشاد است که آدم خجالت می‌کشد برود دست‌شویی. مگر آن که طبق̗ همان قاعده‌ی مسعود (از نوع پارسامنش) عمل کرد که کیفش را انداخت گَل̗ آویزی که روی در بود تا با این ترفند جلوی سوراخ̗ شهرآشوب را بگیرد.

فوج فوج مسافر می‌آمد نماز می‌خواندند و همه‌شان دست بسته. قبل‌تر توی دوره‌ی لیسانس در تربیت معلم دیده بودم که برداشته بودند ساعت̗ اذان̗ اهل سنت را برای ماه مبارک رمضان روی سینه‌ی دیوار سلف̗ دانشگاه چسباندند. آن‌ها از زمانی که آفتاب غروب می‌کنند مجازند نمازشان را بخوانند. جالب است بدانید این قاعده‌ی فقهی را عده‌ی قابل ̗ توجهی از علمای شیعه هم قبول دارند. همین که از زمانی که حمره‌ی مغربیه آشکار شد می‌توانی هم روزه‌ات را افطار کنی  و هم نماز̗ مغربت را بخوانی. یکی از مشهورات̗ بین̗ خودمان را این‌جا ندیدم و آن این که اهل تسنن از ما موقرتر نماز می‌خوانند. چنین قاعده‌ای را من در مشاهداتم ندیدم. بودند کسانی که با طمانینه نماز می‌گزاردند، ولی علی العموم چنین مساله‌ی صحت نداشت. حتی چند موردی دربند̗ توقف̗ چند ثانیه‌ای بین سجده‌ها نبودند. به قیافه‌های کارکرده‌ و کارگرشان می‌خورد که اهل ̗ شرق باشند، چه بسا اهل̗ شرق‌تر و افغانستان. یکی از کشورهایی که به قاعده قومی و پیچیده است همچون ایران و شایدم تر-تر از ایران.

بنده‌ خدایی هم کنار من نشسته بود و دید که من دارم یک چیزهایی می‌نویسم. نگاهی به قیافه‌ی 6 ضربدر 4 ما کرد و غیبش زد. نمی‌دانم پیش̗ خودش چه فکر می‌کرد. مردم ما قانون را اگر بشناسند به این راحتی‌ها به هر مساله‌ای پا نمی‌دهند، چه باک اگر بگویم همراه̗ قانون تاریخ را.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

توضیح:

{درست است که وبلاگ ِ من آن قدرها هم پر خواننده نیست و درست است که کسی در فضای سایبر پیگیر اندیشه های مرحوم سید احمد فردید نیست. ولی این حق اخلاقی است که موضع ِ خودم را نسبت به واژه پردازی نسبتا نادقیق ِ خودم در مطلب پیشین اعلام بدارم. در نوشته ی هفته ی قبلم کلمه ی را آورده بودم به نام "مرض ِ فردیدی گری". نمی خواهم خدای نخواسته این واژه خواننده را بر این توهم استوار بدارد که من بشدت با فردید مخالفم. در آن سطح از اندیشه یا تفکر و یا هر چیز ِ دیگری نیستم که بخواهم به معنای دقیق کلمه به نقد گفتمان مرحوم فردید بپردازم، تنها نقدم به این بود که فردیدی ها برخی از سخنان ایشان را به حوزه هایی تعمیم می دهند که معلوم نیست روح ایشان نسبت با این گونه طرح مساله ها موافق باشد. و آن؛ طرح مساله ای است که آنان در حوزه ی مداحی داشتند و قس علی هذا که سخن آن در نوشته پایینی آمده است.

به سجاد عزیزم بگویم که من پیرامون ِ نحوه ی مقابله با خرافات سخن نراندم. در حالی که عمیقا اعتقاد دارم که نوع ِ برخورد دولت با هیات های عزاداری نباید وجه سلبی پررنگی داشته باشد. نمی شود به همین راحتی در یک هیاتی را تخته کرد و یا باهاش مقابله کرد. چون نوع ِ برخورد با نهادهای مردمی باید با هوشیاری صورت بگیرد و بگیر و ببند در این زمینه به هیچ روی پسندیده نیست، حتی در قبال ِ مرحوم ِ ذاکر که اشعاری داشت که پسندیده نبود. ولی بالاخره کسی است که اشعار خوب هم دارد و نمی شود با او و یا امثال او صفر و یکی برخورد کرد، همچون هلالی که نواهای زیبا و بدون انحراف هم در کشکولش یافت می شود. با وجود این که علاقه ای به سبک مداحی ایشان ندارم و توی درایوهایم حتی یک فایل هم از همان اولش از هلالی نداشتم. ولی معتقدم در این مساله ها باید فازی برخورد کرد و در یک برخورد فازی تعطیلی و مقابله ی سلبی با یک گزاره کم سلقیگی محض است.}

اما مطلب ِ امروز ِ من که ادامه ی  شمال شهر و جنوب شهر است.

یکی از مسائل مهم در شمال شهر و جنوب شهر مساله ی کفش است. دقت در نوع ِ کفش هایی که می پوشند شاید آدم را به نتیجه ی دقیقی نرسانند. ولی نکته ی شایان توجه این است که در جنوب شهر،حداقل آنجایی که من دیده بودم، نونهالان ِ زیادی بودند که پابرهنه بود. برای من خیلی عجیب نمود که مساله ی کفش و پابرهنگی تا این حد ِ مطلب ِ جدی باشد. زمانی خمینی در مورد ِ اسلام پابرهنگان نکاتی را فرموده بود. شاید در آن موقع عده ای گفتمان روح الله را حمد ِ بر متن ِ ادبی، یا یک جورهایی پیاز داغ نوشته های سیاسی و ایجاد شور در میان جوانان قلمداد کند. اما جای تحیر دارد بعد ِ سی سال از گذشت انقلاب اسلامی همچنان این مساله یک مساله ی بدون چشم پوشی و حتی متداول در بین نونهالان ِ جنوب شهر، به عنوان ِ انسان های کوچک ِ جامعه ی ایرانی، محسوب  می شود. جای تعجب دارد که دخل و خرج در این خانواده ها آن قدر با هم نا هم خوانی دارد که مساله ی کفش و یا لاقل تهیه دمپایی برای اعضای خردسال ِ خانواده ی آنان به مساله یی عادی و بی اهمیت مبدل گشته است. {نمی خواهم نوشته ی پرشور داشته باشم یا خون ِ کسی را به جوش بیاورم، ولی احساس می کنم این مساله می تواند یک موضوع ِ خیلی خوب برای جامعه شناس و روان شناس بومی باشد. من ِ رمان نویس در مرحله ی فیش برداری و دیدن بلافاصله به نتیجه گیری نمی اندیشم؛ کمک ِ من این است که این واقعیت را به عقلای قوم بسپارند تا روزی پیرامون ِ آن تحقیق کنند.} طنز ِ قضیه زمانی بیشتر می شود که آدمی ببیند که این بچه ها حتی توی خانه شان کفش و دمپایی هم دارند. در چنین شرایطی چه عاملی باعث می شود آن ها پابرهنگی را ترجیح بدهند. تحلیل این مطلب چگونه است؟ نخواهید مثل این کارشناسان ِ برنامه های تلویزیونی نقدی کرده باشید برای این که حرفی زده باشید.

در شمال ِ شهر قضیه برعکس است. نه تنها شوق در کفش پوشیدن وجود دارد، حتی پدیده ی چسباندن ِ لوزام تزیینی به کفش هم مساله ای قابل ملاحظه و پرطرفدار است. مثلا در همین فرمانیه و حالا جاهایی از این دست اگر کودک کفش پوشیده باشد احتمال این می رود که کفشی را انتخاب کرده باشد که در زیر ِ آن شبرنگی نصب شده باشد یا دور ِ آن رقص ِ نوری باشد. این حس ِ خوشایندی برای کودک دارد که وقتی راه می رود با فشار بر کفش رقص ِ نور ِ زیبایی را مشاهده کند که دور پاشنه اش می چرخد. نمی گویم کودک ِ جنوب شهری از این احساس خوشایند گریزان است، ولی مساله قبل از آن که بخواهد پیرامون نوع ِ کفش برگردد به پوشیدن یا نپوشیدن آن رجعت می کند.

مساله ی جالب تر این که رفتار ِ کودکان همواره توجه من را به خودش جلب می کند. چه در جنوب شهر و چه در شمال شهر. این قضیه برای من هنوز حل نشده است که چرا به رفتارهای اطفال بیشتر دقت می کنم در حالی که رفتار بزرگترها باید از آگاهی بیشتری نشات گرفته است. شاید به خاطر این که توی جنوب شهر پدیده ی غالب کودکان هستند و بعدتر خانم هایی که با چادرهای سفید گلدار گاها بدون روسری نشته اند دم ِ در خانه شان و کلا فک شان به تحلیل می جنبد و نمی گویم علی العموم به غیبت و علی الخصوص به خوردن غذا.  

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دو مطلب درباره فیاض و مستندهایی از دولت‌آبادی و فرح پهلوی

یا لطیف

این روزها درسِ فلسفه‌ی علوم اجتماعی دکتر ابراهیم فیاض را می‌‌شنوم [البته باید بگویم شنیده‌ام]. این درس

در دوره‌ی کارشناسی ارشد علوم اجتماعی و علوم ارتباطات ارائه می‌شود. درسی است شیرین و دوست‌داشتنی. و با بیانِ عالمانه‌ و جزنگرِ ابراهیم فیاض زیباتر شده است. 

ابراهیم فیاض متولد 1342 کازرون است. ابتدا دروس حوزوی را تا سطح خارج در قم گذراند. سپس با شرکت در کنکور سراسری به دانشگاه تهران آمد و جامعه‌شناسی خواند. او کارشناسی ارشد مردم‌شناسی از دانشگاه تهران و دکتری ارتباطات از دانشگاه امام صادق دارد. از جمله کسانی است که با متفکرانِ روشن‌فکری چون عبدالکریم سروش هم‌کلام شده است.

ابراهیم فیاض نمونه‌ی آن دسته از دانشمندانی است که بدونِ ماله‌کشی غلط می‌گیرند. نمونه‌ی آن دسته از اساتیدی است که بدونِ هتک حرمت و یا فحاشی نقد می‌کنند. نمونه‌ی یک استادِ حزب‌الله‌ی با چشمانی باز. فیاض در این درس، و آن طور که من شنیده‌ام، بسیار اهل مطالعه، با دغدغه، و نقاد است. و این صفتِ آخری، مهم‌ترین ویژه‌گی فیاض است.فیاض بدونِ واهمه انتقاد می‌کند. این بدین معنا نیست که نظریات فیاض قابل نقد نباشد. بلکه بدین معنی است که می‌توان نحوه‌ی نقد و نگاهِ بدونِ تقلیدِ او را سرلوحه قرار داد. و در این روزگار نقدهای سطحی، فیاض گذرگاه خوبی است برای تعمیق بیشتر. شاید به همین دلیل باشد که فیاض در تلویزیون ممنوع التصویر است.

من چنان علاقه‌مند به بیانِ صریحِ فیاض هستم که وقتی شنیدم «فرهنگِ جنسی در اسلام» را در دستِ انتشار دارد، قبل از انتشار اثر، با ربط و بی‌ربط به این و آن پیامک فرستادم که چنین کتابی در راه است. هر چند بعدتر متوجه شدم که این کتاب هنوز کامل نشده و تا انتشار آن باید کمی صبر کرد. هنوز کلی کار دارد. اساسا علاقه‌ی من به فیاض، به خاطرِ اهمیتی است که او برای سکس قائل است. حتی در مصاحبه‌ی صریح و کم‌مانندی که با هابیل انجام داد از مقوله‌ای نام برد به نام سکس اسلامی.

در همه‌ی مثال‌ها فیاض، در مجموعه‌ی ساختاربندی شده‌ی مصداق‌هایش، از سکس به عنوان یک پارامتر اساسی نام می‌برد. مثلا به دانشجو می‌گوید: «شما چه چیزتان درست است؟ آن از مطالعه‌تان، آن از حرف زدن‌تان، آن از اخلاق‌تان، آن هم از سکس‌تان!»

این وارد کردنِ سکس در همه‌ی نقد-روش‌ها‌ی فیاض و مطرح ساختن آن نشان از هوشمندی فیاض می‌دهد. و من از بابت حسادت کردم به او. چون من مدت‌ها قبل، نزدیک 6 ماه پیش، در حلقه‌ی رفقای خودم خبر از موضوعی دادم که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم؛ یعنی هم‌جنس‌گرایی.

و الان مدت‌هاست که ذهنم نسبت به این مساله مشغول است. هم مطالعاتی هم انجام داده‌ام، تحقیقاتی هم صورت داده‌ام و هم نگارش رمان چهارمم را شروع کرده‌ام؛ درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی. اگر از برخی واقعیت‌های جامعه‌ی ایرانی باخبرتان کنم بی‌گمان شاخ در می‌آورید. و من پیش‌بینی کردم بحرانِ آتی جامعه‌ی ما سکس خواهد بود و نه سیاست. و آن چیزی که روزی جمهوری اسلامی را تهدید خواهد کرد شبکه‌های پورنو خواهد بود و نه جنبش‌های رنگی.

به واسطه‌ی همین درک شروع کردم به تحقیق کردن درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی. هم به خود خندیدم که سال‌ها اسیرِ نوعی جهالتِ جنسی بوده‌ام و هم صدا و سیما و حوزه‌های علمیه را در عمقِ وجدانم موردِ عتاب قرار دادم.

و بالاخره حرفی را که فکر می‌کردم درست است از زبانِ دکتر ابراهیم فیاض شنیدم:

«تا ده سال دیگر در ایران هم‌جنس‌گراها یک شبکه‌ی اجتماعی تولید می‌کنند و در خیابان‌ها تظاهرات خواهند کرد.»

فیاض درکِ صحیحی از وضعیت جامعه دارد و او نسبت به این مسائل هشدارهای اساسی می‌دهد. و با خبرمان می‌کند از تنش‌های آتی. من با زبانِ هنر جلو می‌روم و او با تئوری‌پردازی. و عجب فعلا در موضوع سکس، با رویکرد هم‌جنس‌گرایی، هم‌داستان شده‌ایم!

دو نمونه از سخنرانی‌های او را از این‌جا و این‌جا دانلود کنید.

========================================================

مطلب بعدی من در رده‌ی هنر خواهد بود و از تجربه‌های شخصی در رمان‌های جدید خواهم نوشت.

page to top
Bookmark and Share

 یا لطیف

آدم در ایران فکر می‌کند فقط صدا و سیمای ماست که احمق است. اما می‌بینید این نادانی یک سندروم اپیدمیکِ در جهانِ رسانه‌ای است. این هفته داشتم مستندِ مزخرف و نادان THE QUEEN and I را می‌دیدم؛ همچون مستندِ محمود دولت‌آبادی که بی بی سی فارسی پخش کرد. و من برای دانلود کردنش یک شب تا صبح علاف شدم.

مستند من و ملکه که توسطِ ناهید سروستانی ساخته شد آن قدر ضعیف و ناقص بود که آدم می‌گفت چقدر راحت بعضی‌ها فرصت‌های طلایی را حرام می‌کنند. فرح پهلوی یک شخصیت مهم در تاریخ معاصر ماست. حتی از جهت فکری تنها شخصیتِ قابل مطالعه‌ی دربارِ پهلوی، در میانِ نزدیکانِ شاه، محسوب می‌شود. فرح پهلوی در میانِ خانواده‌ی لمپن و بی‌کلاسِ[به جهت فکری] پهلوی تنها شخصیتِ قابل اتکا و حتی در مواردی قابل دفاع است. آن‌ها که کتاب‌های خاطراتی را درباره‌ی پهلوی مطالعه کرده‌اند حتما به این نکته برخورده‌اند.

اما متاسفانه کارگردان و مجری ناشی این مستند سطحِ فرح پهلوی را پایین آورد و او را تا حدِ یک زنِ لمپنِ هنوز عشقِ پادشاهی و اعلی حضرت تنزل داد. دوربین گذاشت توی جای جای اتاقِ فرح و بیرون رفتن‌ها، خریدها، مهمانی‌ها و در نماهای آخر سرِ قبرِ شاه رفتن را نشان داد. این یعنی نداشتن شعورِ رسانه‌ای. حتی این مستندسازِ آماتور نتوانست نقشِ یک حاشیه‌پردازِ حرفه‌ای را بازی کند. کاری که عادل فردوسی‌پورِ خودمان در نود به خوبی انجامش می‌دهد.

در این مجموعه تقریبا با هیچ شخصیتِ معروفی در موردِ فرح صحبت نکرد. این [اشتباه] نابخشودنی است. من مطمئن هستم که آدم‌هایی مانندِ داریوش شایگان، سید حسین  نصر، احسان نراقی و... در موردِ هیچ کس در میانِ شخصیت‌های پهلوی صحبت نکنند حاضرند در موردِ فرح صحبت کنند.

چه می‌شود کرد؟ وقتی ساختنِ فیلم را می‌سپارند به یک آدمِ چپ، بهتر از این درنمی‌آید. هیچ چیز به اندازه‌ی چپ‌گرایی به گذشته و حال و آینده این مملکت گند نزده و نمی‌زند و نخواهد زد.

او با این فیلم درست کردنش گند زد توی یک موضوعِ عالی. فقط به خاطرِ این که [کینه‌ی] نظامِ آخوندی را در دل دارد.[که این مساله از همان نمای اول فیلم مشخص است و به نظرم همین می‌تواند معیار باشد برای اطلاقِ این صفت.] خوب داشته باشد. او می‌توانست هنرمندانه این [کینه] را از آب دربیاورد. مثلِ فرمولِ رسانه‌ای بی بی سی فارسی که خواهم گفت برای‌تان. او آن قدر ناآشنا به قواعد حرفه‌ای بودن است که در بخش‌هایی خودش را اصلِ فیلم قرار می‌دهد. آن قدر [مبتدیانه] که طرف می‌گوید من و ملکه. نامِ فیلم، خود نشان دهنده‌ی عمقِ حماقتِ یک مستندساز است. وقتی یکی دارد در موردِ شخصیتِ فرح فیلم می‌سازد خودش چه کاره حسن است؟ [کینه‌ی نظام جمهوری اسلامی] است دیگر، کارش نمی‌شود کرد. من همین حالا حاضرم با این آماتوری‌ام و مستندنسازی‌ام ادعا کنم که فیلم در موردِ فرح بسازم. به طوری که هم فرح تطهیر شود و نظام محکوم‌تر شود و هم پیام‌ها جیغ نباشد.

واقعا فرح اشتباه کرد که حاضر شد این راش‌های خام و مزخرف اسمِ فیلم به خودش بگیرد و پخش شود. باز دمِ فرح گرم که حاضر نشد از آرایش‌گاهش فیلم تهیه کنند.

بابا فرح پهلوی یک بنیادِ مهم داشت. توی این بنیاد کارهای فکری مهمی شد. آدم‌های مهمی رفت و آمد داشتند. سووالاتِ تاریخی و ابهام‌های خوبی می‌توانست مطرح شود، مانند این که:

1. در بنیادِ فرح چه کار می‌کردید؟

2. چه کسانی با آن در ارتباط بودند؟

3. راست است برخی آخوندها، مانندِ مرتضی مطهری مرتبط با این بنیاد بودند و یا با اعضایی از آن بنیاد در ارتباط بودند؟

4. شما سخنرانی‌ها شریعتی را چطور می‌دید؟ آیا پیغام‌هایی هم برای او فرستادید؟

5. در موردِ فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی خودتان بفرمایید؟

6. شما در موردِ آن شرایطِ نزدیک انقلاب به شاه چه می‌گفتید؟ آیا این شرایطِ انقلابی را زمانی پیش‌بینی کردید؟

و خلاصه سوال سوال می‌آورد. باورتان می‌شود در موردِ بنیادِ فرح یک سوال هم نپرسید؟ مساله‌ی که برای فرح هویتِ روشن‌فکردوستانه آفرید. از بنیادِ خیریه و بنیاد کودکان و نمی‌دانم هزار جای دیگر که این خانم حتی در موردِ یکی‌شان سوال نکرد...

انصافا نگاهِ واقع‌بینانه‌ای در موردِ ایرانِ امروز به دست نمی‌دهد! فرح به نظرم منصفانه و بسیار حرفه‌ای‌تر از مجری عمل کرد و در جاهایی او بهتر بود.

و سوال‌های جذاب:

1. چقدر خاطراتی که در موردِ شما نوشته شده را قبول دارید؟

2. حسین فردوست راست گفت؟ (همراه با نقل خاطراتی که فردوست در موردِ شاه گفته!)

3. رابطه‌تان با اشرف چطور بود؟

4. بازرگان را می‌شناختید؟ آیا به دربار رفت و آمد داشت؟

5. روابطِ جنسی شاه چطور بود؟ آیا می‌شود در موردِ این موضوع صحبت کرد؟

6. امروز چطور گذرانِ زنده‌گی می‌کنید؟ منبع درآمد شما چیست؟ (با ذکر شایعاتی به نقل از بی بی سی در موردِ این که 20 میلیارد دلار را از خاکِ ایران بیرون بردید.)

7. فکر نمی‌کنید شرایطِ فرهنگی آن زمان مناسب با روحیاتِ فرهنگی مردم نبود؟

در موردِ پانزده خرداد، 17 شهرویور، خمینی و کلی سوالِ دیگر. بعضی چیزها را هم مجری نمی‌پرسد و فرح خودش می‌گوید. حتی طرف زحمت نکشید با اردشیر زاهدی که الان زنده است صحبت کند... ولش کن. من که خل شدم وقتی این مستند را دیدم. چه فرصتِ عالی را از دست داد. 

فرصتِ عالی که در مستندی که برای دولت‌آبادی ساخته شد هم دیده می‌شود. البته بی‌بی‌سی فارسی بهتر از آن مستندسازِ چپی عمل کرد. هم موسیقی مناسب و هم ساختار قابل تحمل.

دولت‌آبادی یکی از مهم‌ترین و دست‌اول‌ترین نویسنده‌گانِ ایرانی است. دولت‌آبادی با نوشتن رمان کلیدر و جای خالی سلوچ، در میانِ آن‌هایی که من خوانده‌ام، به غنای ادبیاتِ ایران کمک کرد. ولی مهم‌ترین مشکل این است که مجری در این مستند هیچ سوالی ندارد. مساله‌ای اصلی این است. در موردِ سیر نوشتن و چگونه نوشتن خوب نمی‌پرسد. حتی در موردِ تحویل گرفته نشدن روزگار سپری شده مردم سال‌خورده صحبت نکرد. مجزی از این استاد نمی‌پرسد چرا سلوک را نوشت و چرا خیلی‌ها سلوک را نقطه‌ی ضعفِ کارِ او می‌دانند. در موردِ روایت‌هایی که در موردِ کلیدر آمده بود سوال نکرد. در موردِ کلیدری که دولت‌آبادی صحبت می‌کند خوب نپرسید. در موردِ نونِ نوشتن نمی‌پرسد و حتی به درستی در موردِ زوالِ کلنل. در موردِ ادبیاتِ ایران. در موردِ فراز و فرودهایش.

من هم از اعتماد به نفس کم نیاورم. یک چیز دولت‌آبادی مثلِ من است و آن هم دیوانه‌وار کتاب خواندن. ولی این فیلم خیلی بهتر از فیلمِ ملکه است. و نریشن‌های خوبی دارد. ولی برخی سوالاتش خوب نیست. مثلا طرف می‌پرسد چرا کلیدر را کوتاه‌تر نکردید. که دولت‌آبادی ابتدا بلند خندید.

ولی دولت‌آبادی خوب جواب داد. ادبیاتِ حرف زدنش خیلی خوب و تمیز است. ولی روضه‌ی آخر را خوب خواند.

مستندهای بی‌بی‌سی فارسی، از میانِ آن‌هایی که من دیده‌ام، از قطبی و شجریان تا گلستان و دولت‌آبادی این روضه‌ی آخر را دارند. البته شجریان حرفه‌ای‌گری نکرد و از ابتدا روضه خواند و بسیار آماتور و در جاهایی توهین‌برانگیز. ولی بقیه، مخصوصا گلستان، حرفه‌ای روضه خواندند. و آن روضه‌ی آخر چیزی نیست جز انتقاد و یا قبول نداشتن و یا دست انداختن جمهوری اسلامی. دولت‌آبادی هم در این باره خوب همکاری کرد.

page to top
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

در دفاع از شریعتی

یا لطیف

عبدالحسین خسروپناه کتابی نوشته است به نامِ جریان‌شناسی فکری ایرانِ معاصر. این کتابِ ۴۱۶ صفحه‌ای به خوبی و به نیکویی به نقدِ جریان‌های فکری ایرانِ معاصر می‌پردازد. این جریان‌شناسی فارغ از نظریاتِ این‌ها در حوزه‌ی سیاست است؛ هرچند متباین با فلسفه‌ی سیاسی این جریان‌ها نیست.

او در گفتار اول به کلیاتِ بحث می‌پردازد و با بیان این که از قیاسِ استقرایی برای استدلال استفاده می‌کند، نوید می‌دهد که باید کتابِ خوش‌اسلوبی را مطالعه کنیم.

او در گامِ دوم بحثِ عقلانیتِ اسلامی را مطرح می‌کند؛ جریانِ فکری که بدان تعلق دارد و آن را هم‌پوشان با ایده‌های آقایان خیمنی و مطهری و خامنه‌ای و بهشتی می‌داند. او سپس به نقدِ سایرِ جریان‌ها می‌پردازد. او هاشمی را دارای دستگاهِ فکری دیگری می‌داند و آن را تبیین می‌کند. جریانِ تفکیک، جریانِ سنت‌گرای تجددگریز، جریانِ فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم، منظومه‌ی فکری داوری اردکانی، منظومه‌ی فکری سید حسین نصر، جریانِ روشنفکری لیبرال، و جریانِ روشنفکری دینی تجددگرا را نقد می‌کند. این نقدها دقیق، خوب و حتی در جاهایی بسیار دقیق است.

اما با کمالِ احترام، یکی از عقایدِ دکتر خسروپناه را ناصحیح می‌دانم و در صدد نقدِ آن برمی‌آیم. [نقدِ سایر اشکالاتِ کتاب، مانندِ نداشتنِ فهرستِ راهنما که یک اشکالِ نابخشودنی است، را به فرصتی دیگر و شاید دیداری حضوری وامی‌نهم.]

دکتر خسروپناه در این کتاب، در موردِ یکی برجسته‌ترین چهره‌های روشن‌فکری دینی یعنی دکتر علی شریعتی برچسبِ سنگینی می‌زند. این قلم نسبت به این برچسب انتقاد دارم. و حقِ خودم می‌دانم که نظرِ مولف را در این باره به طور منقح بدانم. اما ایشان با قیدِ این که دکتر علی شریعتی «روشن‌فکرِ التقاطی مقلدِ سوسیالیسم» است، بحثِ بیشتر را به کتابِ «آسیب‌شناسی دین‌پژوهی معاصر» حواله می‌دهند.

به نظرم با توجه به این که دکتر علی شریعتی در سپهر روشن‌فکری ایرانی، به لحاظِ تاثیرگذاری، وزنه‌ی سنگین‌تری نسبت به برخی چهره‌های روشن‌فکری لیبرال است که در این کتاب چند صفحه درباره‌ی آن‌ها بحث شده، علاقه‌مند بودم که لااقل به جای حواله دادن به کتابی دیگر، نگارنده چکیده‌ای از دلایلش را در موردِ علی شریعتی بیان می‌کرد. این ضعفِ کتابِ ایشان است که هیچ دلیلی برای برچسبی که می‌زند اقامه نمی‌کند. آیا این کار تقوای فکری است؟ و به لحاظِ حرفه‌ای درست است؟

من به طرفداری از عقایدِ شریعتی و راهی که او دنبال می‌کرد این انتقاد را به آقای خسروپناه دارم. این به معنای وارد شدن در مصداق‌ها و یا تایید همه‌ی گفته‌های مرحوم دکتر نیست. من قبلا نسبت به یکی از استدلال‌های شریعتی در همین وبلاگ در این‌جا انتقاد کردم. منتها این سوال جدی مطرح است:

آیا منظومه‌ی فکری، و غایتِ فلسفی اندیشه‌های شریعتی جدا و منفک از مطهری و یا خمینی است؟ چرا؟

این سوال مهمی است. من با یک نگاهِ کارکردگرایانه، هیچ دلیلی در این باره از خسروپناه در کتابش نخواندم. در حالی که گویا پاسخ ایشان به این سوال مثبت است. و حتی او شریعتی در زمره‌ی طرفدارن و حتی نظریه‌پردازانِ تئوری اسلامِ منهای روحانیت قرار داد. به چه دلیل؟

اما فقط در جایی از کتاب، نویسنده بر این باور است که شریعتی تعمیم جزنگری به کل‌نگری می‌داد. خسروپناه نوشته که شریعتی معتقد است که همه‌ی اسلام، انقلاب و مبارزه و شهادت و خون و جهاد است. و نباید آرامش و اصلاح تدریجی در جامعه را شاهد باشد. و خسروپناه معتقد است شریعتی به اسلامِ سلم و صلح اعتقادی ندارد.

به نظرِ من این نگاه در همه‌ی آثارِ شریعتی دیده نمی‌شود. بلکه شریعتی وضعیتِ انتقال از یک حالتِ رخوت به یک حالتِ پویا را مدنظر دارد. این طور نیست که در نگاهِ شریعتی تنها اسلام به جهاد و شهادت معنا شود. بلکه شریعتی معتقد است بسیار از مفاهیمِ دینی قلب شده و منحرف گشته و باید از آن حالت برگردد. قطعا او زیست و مسالمت را مدنظر دارد. اما آیا شرایطِ روزگاری که شریعتی صحبت می‌کرد، از نظرِ سیاسی، طوری بود که از انقلاب روی برگردانند و تنها به اصلاحاتِ مقطعی دل‌خوش کرد. آیا آقای خمینی، که آقای خسروپناه خودشان را متعلق به منظومه‌ی فکری ایشان می‌دانند، در آن زمان با یک ادبیاتِ کوبنده و درهم‌شکننده صحبت نمی‌کرد؟

آقای خسروپناه بگذارید! خودِ شریعتی سخن بگوید. او بهتر از من از خودش دفاع می‌کند. آقای شریعتی شما دنبالِ چه نوعِ اسلامی هستید. شریعتی جواب می‌دهد:

« بدانید اسلامِ رفرمیستی اسلامِ بی‌دردها است.»

ببخشید آقای دکتر شریعتی منظورِ شما چه کسانی است؟ شریعتی جواب می‌دهد:

«کسانی که با مشهوراتِ زمانه و دگم‌های جهانی عصرِ خود خو گرفته‌اند و عادت کردند. دنبال یک اسلام متناسب با آن می‌گردند و اگر نیافتند، متناسب با آن اسلام‌تراشی می‌کنند. و بدانید یک خطر دیگر اسلام مرتجعین است. کسانی که زمان و مکان را نمی‌شناسند. در برابرِ رفرمیست‌های زمان‌زده و متحجرینی که درکی از زمان ندارند، ما اسلامی دارم به نامِ اسلامِ انقلابی و یا انقلابِ اسلامی. که جهان‌بینی‌اش سازشکارانه نیست. بلکه انقلابی است. بنابراین اهدافش انقلابی است. آن وقت علمش هم جهت‌گیری انقلابی خواهد داشت.»

آقای دکتر شریعتی اسلامِ انقلابی چه ویژه‌گی‌هایی دارد؟

«اسلامِ انقلابی تابعِ مدِ زمان نمی‌شود. بلکه زمانه را تغییر می‌دهد. این اسلام ابوذری و شورشی است. توحیدش هم یک توحیدِ خنثی نیست. منظور از توحیدش هم فقط این نیست که خدا یکی است و دو تا نیست. این توحید چنان که فردی است اجتماعی است. چنان چه نظری است عملی است. زنده و همیشه‌گی است. این توحید آثار تربیتی و اجتماعی دارد. پشتِ سر این توحید قسط است. جهاد و شهادت است. فقط یک توحیدِ فلسفی نیست. بلکه یک توحید اخلاقی سیاسی اجتماعی اقتصادی اخلاقی هم هست. اصولِ اسلام هم انسانِ متعالی می‌سازد و هم انقلابِ اجتماعی می‌طلبد. فقط با شرکِ کلامی درنمی‌افتد با شرکِ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هم درمی‌افتد. چنین اسلامی اسلامِ سازش نیست. این اسلام محدود در حوزه‌های کلامی باقی نمی‌ماند.»

آقای خسروپناه جهادی که شریعتی می‌گوید با کفار است با ظلم و استکبار است. انتظار نداشته باشید ما در برابر آن‌ها دیدگاهِ مسالمت‌آمیز داشته باشیم. باید توجه داشته باشیم شریعتی معتقد به حرکتِ سمتِ عدالتِ جهانی است. او از پیروزی مقدر علم و عدل و حق می‌دهد. در چنین شرایطی که او سودای تغییر و حرکت به سمتِ زیبایی‌ها دارد چطور شما انتظارِ سازش‌کاری دارید؟ آن هم در دورانِ طاغوتِ محمدرضا.

او از ظهور خدا در سیمای انسانی خبر می‌دهد و معتقد است که ما باید تخلق به اخلاقِ خدایی داشته باشیم. شریعتی یک معلمِ اخلاق نبود که بخواهد خلق‌الله را موعظه کند. او با توجه به جایگاهی داشت و آینده‌ای که می‌خواست بسازد سخن می‌گفت. آیا این آینده بدونِ جهاد و مبارزه میسر است؟

 تقسیم شریعتی به تشیع علوی و صفوی، ممکن است در مصداق‌ها مشکل داشته باشد، ولی آیا اصلِ بحثِ دکتر اشتباه است؟ خودِ دکتر در این باره صحبت می‌کند. با هم گوش دهیم. آقای خسروپناه باید جواب دهد که آیا اسلام آمریکایی و اسلامِ نابِ محمدی آقای خمینی با این تفکیک متباین است؟ یا این که نه؛ خطِ فکری آقای خمینی و دکتر شریعتی یکی بوده و در مصداق‌ها اختلافاتی است؟ آیا از چنین جملاتی که در زیر می‌آید می‌توان نتیجه گرفت شریعتی طرف‌دارِ تزِ اسلامِ منهای روحانیت بود؟

«تشیع علوی تشیعِ شناخت است و محبت. تشیع صفوی تشیع جهل است و محبت. تشیع علوی تشیع سنت است. تشیع صفوی تشیع بدعت. تشیع علوی تشیع وحدت است. تشیع صفوی تشیع تفرقه است. تشیع علوی تشیع عدل است؛ عدل در جهان و جامعه و زنده‌گی. تشیع صفوی تشیع عدل است؛ اما فقط عدل فلسفی در روز قیامت. تشیع علوی تشیع رسم است. تشیع صفوی تشیع اسم است. تشیع علوی تشیع پیروی است. تشیع صفوی تشیع ستایش. تشیع علوی تشیع اجتهاد است. تشیع صفوی تشیع جمود. تشیع علوی تشیع مسئولیت است. تشیع صفوی تشیع تعطیلی همه‌ی مسئولیت‌هاست. تشیع علوی تشیع آزادی است. تشیع صفوی تشیع برده‌گی. تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا. تشیع صفوی تشیع فاجعه‌ی کربلا. تشیع علوی تشیع شهادت است. تشیع صفوی تشیع مرگ. تشیع علوی توسل برای تکامل است. تشیع صفوی تشیع توسل برای تقلب. تشیع علوی تشیع توحید. تشیع صفوی تشیع شرک است. تشیع صفوی تشیع جبر است. تشیع علوی تشیع اختیار. تشیع صفوی تشیع فقط گریه بر حسین است. تشیع علوی در کنار گریه بر حسین یاری حسین. تشیع صفوی تشیع سلطنت است. تشیع صفوی تشیع امامت است. تشیع صفوی تشیع انتظار منفی است. تشیع علوی تشیع انتظار مثبت و انقلابی است. تشیع صفوی تقیه‌ی بیکاره‌های ترسو. تشیع علوی تقیه‌ی مبارزان دلیر و هوشیار. تشیع صفوی تشیع آری به ظلم و استبداد و استعمار است. تشیع علوی تشیع نه به همه‌ی این‌ها.»

این طور نیست که شریعتی واقعا سوسیالیست باشد. او بارها به همین دیدگاه نقد وارد کرده. کتابِ شیعه یک حزبِ تمام را در مجموعه‌ی شیعه‌ی ایشان بخوانید. او حتی در جایی به این مساله هشدار می‌دهد و کمونیست‌ها را نقد می‌کند. ما از شریعتی می‌پرسیم چه نقدی به انقلابِ کمونیستی و سوسیالیستی دارد:

«انقلاب‌های زمینی و بشری تا پیروز می‌شوند به جای اندیشیدن به رهایی همه‌ی ملت‌های دربند و استثمارشده‌گان، به جای آن که انسانی بیاندیشند و جهانی عمل کنند، سر به آخورِ چریدنِ علوفه‌ای می‌کنند که به تیغ انقلاب درو کرده‌اند. مشغول خوردن مرده‌ریگ قدرت پیش از انقلاب می‌شوند و برای آن که دردسری پیش نیاید و تنشی به وجود نیاید، برای تنش‌زدایی و برای این که تشنج نشود، روح انقلابی به سرعت تبدیل به محافظه‌کاری و سازش و لاس زدن با قدرت‌های جهانی ضد مردم می‌شود، و شعار هم‌زیستی با اربابِ قدرت، و همکاری با کسانی را می‌دهند که  قبلا می‌گفتند آن‌ها دشمنان ملت‌ها هستند. همه‌ی انقلاب‌های مادی به این صورت منحرف شده‌اند.»

جملاتِ بالا را احمدی‌نژاد نگفته، بلکه آسیب‌شناسی دقیقی است که شریعتی ۴۰ سال پیش مطرح کرده. او در چند کتاب، از جمله‌ مجموعه‌ی شیعه، این‌ها را بیان می‌کند:

«دیدید که چطور مارکسیست‌های دو آتشه‌ی انقلابی که شعار رهایی کارگران را می‌دادند، وقتی به قدرت رسیدند شعار هم‌زیستی تز و آنتی تز را دادند. و تضادِ دیالیکتیکی‌شان را حذف کردند. چطور ماه عسل را انداختند با همان سرمایه‌داری که هزاران کتاب علیه آن‌ها نوشتند.»

شریعتی می‌گوید:

«همه‌ی شعارهای انقلابی را به لذت و امنیت و توسعه و پیشرفت فروکاستند. یادشان رفت شعار از عدالت جهانی می‌دادند.»

این دیدگاه‌ها بعدا در جمهوری اسلامی به وجود آمد و شعار این‌ها «گفتگو به جای جهاد» در دولتِ ما زمانی حاکم بود. شما مطالبِ پایین را بخوانید، ببینیم می‌توانید آرام بگیرید و راحت بگویید شریعتی مقلدِ سوسیالیست بود؟

«همه‌ی انقلاب‌های مادی و زمینی پس از مدتی به لانه‌های خود می‌خزند. درها را می‌بندند و دیوارها را بلند می‌کنند. به خودشان مشغول می‌شوند: گورِ پدرِ همه‌ی توده‌های مردم جهان. گورِ پدرِ  همه‌ی مستضعفین. گورِ پدرِ همه‌ی انقلابیون و چریک‌های عالم. گورِ پدرِ همه‌ی ملت‌های دربند و منتظر کمکِ ما. به درک که ملت‌های دیگر شعارهای ما را باور کردند و تکرار کردند و دنبال ما راه افتادند. و به ما پیوستند و ما را شاهد و امت وسطِ صحنه دانستند. و حالا معلق و بلاتکلیف رهای‌شان کنیم و به‌شان بگوییم: فریب‌تان دادیم. پایین آمدیم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود. کدام انقلاب؟»

«یک انقلاب اسلامی کشور ستان و متجاوز و قدرت‌پرست و غارت‌گر نیست، درست است که اصولا طرف‌دار سلم و صلح و گفتگو با ملت‌هاست، اما روح گسترنده‌ی جهانی و انقلابی و طبع گسترنده دارد و این ایدولوژی رهایی‌بخش متعلق به همه‌ی بشریت است. و برای تغییر جهان آمده است. از فلسطین تا بوسنی تا مراکش و مصر تا مالزی و هند و عراق و افغانستان همه‌جا به ما مربوط است.»

این حرف‌های رهبری نیست‌ها. این حرف‌های دکتر علی شریعتی کرواتی و ریش‌تراشیده است. اما درود بر شرفِ  این انسانِ مسلمان و روش‌فکرِ دینی. شریعتی می‌گوید:

«ما در مسائلِ داخلی بشریت دخالت می‌کنیم. یک ایدولوژی انقلابی آمده تا تمدن حاکم بر جهان را اصلاح کند. نباید پشتِ یک سرزمین پشتِ هیچ سیمِ خاردار، هیچ مرزِ اعتباری و هیچ دولت-ملتی متوقف بشود. هدفِ ما همه‌ی جهان است. هیچ چیز نمی‌توانید نهضتِ جهانی اسلام را محدود کند. ما باید جهانی شویم.»

به نظرِ من درباره‌ی پرچسب‌هایی که می‌چسبانیم باید بیشتر دقت کنیم. نقدی که شریعتی به دموکراسی غربی وارد می‌کند. و نقدهای دیگری که در کتابِ امت و امامت ایشان کرده. آقای خسروپناه من حاضرم کتابِ امت و امامت را بیاورم و ثابت کنم که شریعتی دارد نظریه‌ی ولایت فقیه آقای خمینی را با زبانی دیگر تئوریزه می‌کند. این‌ها حرف‌های مهمی است.

پانوشت:

۱. این مطالب نیروگرفته از یکی از سخنرانی‌های رحیم‌پور به نامِ رفرمیزم و توسعه است.

۲. تعابیرِ دکتر شریعتی، تقریبا به همان صورت است که او گفته، مگر پاره‌ای از تلخیص‌ها.

۳. این مطلب برای سایتِ آقای دکتر خسروپناه ارسال شده است.

۴. نقدی از من در این‌جا منتشر شده است درباره‌ی رمانِ مردگان باغِ سبز. از این بابت از سرکار خانمِ عرفانی تشکر می‌کنم.

۵. آقای دکتر خسروپناه به نقدِ من چنین پاسخی دادند:

«با سلام و احترام از مطالب ارایه شده سپاسگذارم ولی اجازه بدهید بحث تقوای فکری و بی تقوایی را به وقت قیامت بگذارم و شما فعلا شأن نکیر و منکر و قاضی الهی را بازی نکنید و تنها بحث علمی را دنبال نمایید نکته دیگر اینکه فهرست راهنما را هم بر ما ببخشید که اولا فهرست مطالب کافی است ثانیا فهرستهای دیگر را انشا الله دوستانی مثل شما باید زحمت بکشند من که نمی توانم همه کارها را انجام بدهم و اما در باره اقای شریعتی شما بهتر است به جای نقل و قول از دیگران هم شریعتی را بیشتر بشناسید و هم نقدهای بنده به ایشان را ببینید و خود را حواله به مطالب دیگر نکنید انگاه می توان بیشتر به گفتگو پرداخت موفق باشید خسروپناه»

و اما پاسخِ من:

انشالله کتابِ ایشان را می‌خوانم درباره‌ی علی شریعتی. استبعادی هم نیست که نظرم عوض شود. ولی به نظرم جنسِ پاسخ‌گویی ایشان به ایراداتِ بنده خوش‌آیند نیست. تا نظرِ شما چه باشد؟


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

ادعا نکن، پاک کن

یا لطیف

برای تطهیر جریانِ فرهنگی یا جهتِ فرهنگ‌سازی هنری باید از خودمان شروع کنیم. معمولا در صحبت با اهالی علاقه‌مندِ به پا گرفتن و رشد کردنِ هنر در جامعه، کم پیش می‌آید که گوینده یا گوینده‌گان، از هر دستگاهِ فکری، از خودشان شروع کنند. وقتی  با دوستان صحبت می‌کنیم معمولا در صحبت‌های‌شان از «دیگران» شروع می‌کنند. این «دیگران» بهترین راه و بهانه است برای این که از زیرِ مسولیتِ خودمان شانه خالی کنیم و بگوییم ما که ملزم نیستیم، ما که مسولیت نداریم، ما که چیزی دست‌مان نیست...

این اشکال در حتی در نفحاتِ نفتِ برادرِ بزرگ‌ترم آقای امیرخانی هم دیده می‌شود؛ نقدِ دستگاهِ فرهنگی دولتی بدونِ این که این مساله را هم به همان اندازه برجسته کند که «سستی و اهمالِ خودمان چه ربطی به دولت دارد؟!» بی‌فرهنگیِ ما هم به اندازه‌ی بی‌فرهنگی‌های دولت است. چون دولت، جریانی خارج از امت نیست. کژی‌های فرهنگیِ ما به نحوهِ دیگری در دولت تجلی می‌یابد، منتها ریشه‌های کژی همان است که همه به آن دچاریم و آن نپذیرفتنِ مسولیتِ خودمان است. همه‌ی ما با این سستی‌ها یک پا فتنه‌گریم، منتها تجلی این فتنه‌گری متفاوت است.

من به جای برادران فراموش‌کارم که این روزها به نقدِ حاکمیت مشغولند، منتها مثال‌های ساده‌ی خودمان را فراموش کرده‌اند به یکی از این نمونه‌ها اشاره می‌کنم. امیدوارم صفحاتِ کتابی انتقادی که این روزها منتشر می‌شود، لیاقتِ این را داشته باشد که بتواند جملاتم را در خودش جای دهد.

عکس از همشهری

سری به درایوهای لپ‌تاپ یا پی‌سی‌تان بزنید. بخشِ موسیقی آن را بیاورید. همین حالا همین کار را انجام دهید. مثلا من خودم در درایوِ E فایل‌های مدیایم را جای داده‌ام. یک بخش مربوط به بخشِ speech است. که در آن لکچرهای علما دیده می‌شود؛ از منبر تا مدرسه. از 10 گیگابایت سخنرانی آقای وحید خراسانی تا این عمارِ آقای خامنه‌ای  تا مستندهای بی‌بی‌سی فارسی و مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با رسانه‌های خارجی تا فیلم‌ها و کلیپ‌های انتخاباتی آقای موسوی و... بگیر تا فایلِ سخنرانی‌های اخلاقی... بخشِ دیگر این درایو به مداحی اختصاص دارد. کاملا این بخش در قبضه‌ی محمود کریمی است. تقریبا این فایل‌ها از وب‌سایتِ کریمی یعنی نای دل دانلود شده است. که همین الان هم مداحی‌های ماهِ صفرش را هم به صورتِ صوتی و تصویری آماده کرده است.

این‌ها هیچ‌کدامش مشکل ندارد. اتفاقا گوش دادن‌شان موجبِ بیداری عقل و تصحیح زنده‌گی ما می‌شود. دل را صفا می‌دهد و روح را جلا می‌بخشد. مگر دلِ عاشقِ اهل بیت می‌تواند مقاومت کند در برابر جمله‌ی آقای وحید خراسانی که «اقامه‌ی عزای کسی است که بکا علیه ما یرا و ما لا یرا. این کار برافراشتنِ پرچمِ کسی است که  اولین کسی که برای او مجلسِ عزا گرفته ذاتِ مقدسِ خداوندِ متعال است.»

پس مشکل کجاست؟ مشکل دقیقا از جایی شروع می‌شود که واردِ بخشِ صوتی موسیقی درایو E می‌شویم.

پیشِ خودم می‌گفتم «آهای میثم تو مگر کاست یا سی‌دی محسن یگانه و یا رضا صادقی و یا علی‌رضا افتخاری و یا محمد اصفهانی و یا شادمهر عقیلی، البته شادمهر مسافر و دهاتی، را خریده‌ای که آهنگ‌ها و ترانه‌های‌شان را گوش می‌دهی؟» مگر تو پول داده‌ای برای کاستِ محسن چاووشی که موسیقی‌اش را گوش می‌دهی؟ اصلا این فایل‌ها را کجا دانلود کرده‌ای؟ بعدش به خودم خندیدم. خندیدم به خودم که طرف‌دارِ تطهیرِ فرهنگی و پاکی هنری هستم. تف ریختم روی خودم در آینه که: «خاک بر سرت که طرف‌دار یک نظامِ مدرنِ اسلامیِ فرهنگی هستی!» کدام کشک، کدام آش! وقتی خودم به قاعده‌ی پشم هم ارزش قائل نیستم برای اصالتِ هنری، خواننده و فیلم‌سازِ ایرانی و به لطایف الحیل فایل‌های موسیقیایی و یا قیلم‌هایش را کپی می‌کنم، چطور می‌توانم ادعا کنم؟ چطور؟

البته الان که می‌بینی این‌ها را نوشتم، اولا شیفت دیلیت کردم همه‌ی فایل‌های موسیقیایی لپ‌تاپم را، به جز آهنگ‌هایی از سعید مدرس که از وب‌سایتِ شخصی  خودش دانلود کرده‌ام و  به غیر از فایل‌هایی از یانی و کیتارو.  شما هم شیفیت دیلیت بگیرید روی فایل‌های موسیقی که همین طوری از این طرف و آن طرف دانلود کرده‌اید. شیفیت دیلیت کنید فیلم‌های ایرانی که همین طوری دانلود کرده‌اید و یا  از این طرف و آن طرف کپی کرده‌اید. من سریال امام علی و روزی روزگاری و مختارنامه را که دانلود کرده بودم شیفت دلیت کرده‌ام. فینیش. 

اگر برایت مهم است فرهنگِ مملکت. اگر دلت می‌سوزد برای هنرمندِ ایرانی و دل‌شوره داری برای فرهنگِ این خاک، پاک کن فایل‌های بدونِ کپی رایتت را.

نکته‌ی جالب‌تر این که ما این فایل‌ها را گوش می‌دهیم و بعد می‌گوییم: «دیدی فلانی چه سبک خواند، چه چرند خواند.» این دیگر اوج بی‌اخلاقی است. مانندِ این است که بروی خانه‌ی یک نفر دزدی و بعد بگویی عجب اجناسِ بنجلی داشت...

اگر واقعا اهل موسیقی هستی، اگر دلت برای استادی مثلِ شجریان می‌تپد و دل‌نگرانش هستی، اگر عشقِ موسیقی پاپ هستی، پس اول ثابت کن دزد نیستی، بلکه برادر هستی. به غیر از وب‌سایتِ شخصی طرف، از هیچ کجای دیگر فایلی را دانلود نکن، و یا سی‌دی‌اش را بخر. پول بده برای محصولِ فرهنگی و موسیقیایی و فیلم‌های ایرانی، و بعد بگو عشقم شجریان و یا هر کسِ دیگری است.

البته من خودم خیلی اهلِ موسیقی نیستم. این‌ها برای کسانی نوشته‌ام که معمولا از «دیگران» شروع می‌کنند. برادران یک بار هم شده از خودتان شروع کنید. این یک کار را برای زنده نگه داشتن جریانِ فرهنگی که به آن تعلق دارید می‌توانید انجام دهید، نمی‌توانید؟ بعد از این که شکسته‌ای سی‌دی‌های رایتی بدونِ مجوز را، پاک کرده‌ای فایل‌های صوتی و تصویری روی سیستم‌ات را که از این طرف و آن طرف کپی کرده‌ای، بعدش بیا ادعا کن.

پانوشت:

1. این که گفتم آثار فرهنگی-هنری ایرانی، به خاطر این که خریدنِ آثار غربی با کپی رایت فعلا نه ممکن است و نه مطلوب. ممکن نیست چون ما عضو WTO نیستیم. یعنی هنوز از لحاظِ قانونی، عضوِ پروتکل‌های بین‌المللی نیستم. مطلوب نیست چون اکثرِ مراجع تقلید، به عنوان تببین‌کننده‌گان شرع، چنین کاری را مباح دانسته‌اند. یعنی گفتند تا می‌توانید از این غربی‌ها دانلود کنید. دلیلش را از خودِ آقایانِ مراجع بپرسید به من ربطی ندارد. من اگر روزی پایش بیفتاد حداقل پولِ یانی و کیتارو را خواهم داد. اما در بابِ آثارِ ایرانی، همه گفتند که باید قانونِ کپی-رایت رعایت شود. یعنی دانلود و بولوتوث و سند تو آل و نمی‌دانم این جور داستان‌ها درش تخته است و به هیچ وجه راهِ گربه‌رو و کلاه شرعی هم ندارد. مثلِ بچه‌ی آدم اول سی‌دی موسیقی محسن چاووشی را می‌خری و بعد می‌گویی خودکشی بد است.

2. گفتم شیفت دیلیت. نگفتم دیلیت. زیرا باید طوری پاک کنی که بعدا امکان ریکاوری‌اش کم باشد؛ یعنی Shift+Delete. 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقد فیلم ها از سال ۸۹ به قبل

یا لطیف

یکی از بهترین سریال‌های ساخته شده در تاریخِ رسانه‌ی ملی روزی روزگاریِ امرالله احمدجو است.  

از زمانِ اولین سریال‌های پخش شده‌ی موفق در زمانِ پهلوی چون سلطانِ صاحب‌قرانیه و یا دایی جان ناپلئونِ ناصر تقوایی، تا امروز که مختار نامه پخش می‌شود و طنزهای آب‌گوشتی، هم‌چنان روزی روزگاری بی‌ادعا می‌درخشد. روزی روزگاری به عنوانِ یک سریالِ معناگرا، پر حادثه، عبرت‌آموز، به دور از کلیشه‌های عوام‌پسند و روشن‌فکر پسند هم چنان به ما یادآوری می‌کند که برای ساختنِ هر اثرِ هنری شعور مهم‌تر از امکانات است. مخصوصا امروز که برخی آثار مبتذل، مانندِ اثرِ وقیحانه‌ی مهران مدیری در موردِ شبکه‌های ماهواره‌ای،در بازار موج می‌زنند باید یادی کنیم از روزی روزگاریِ خوب و فاتحه‌ای بخوانیم بر سریال‌های بی‌ادعای پرمعنا... 

روزی روزگاری طولانی نیست، دقیقا به مکان و یا زمانِ خاصی اشاره نمی‌کند. شعار نمی‌دهد. هزل نیست. در مقابل، در نگاهِ اول وسترنی به نظر می‌رسد. تحولِ یک شخصیت را بسیار خوب از آب در می‌آورد.  بحثِ مسخِ تاریخی را به خوبی پیشِ می‌کشد. 

طولانی نیست. چون آن زمان‌ها شاید قیچی مدیرانِ شبکه روی نگاتیوِ فیلم‌ها نبود که طوری برش دهند که 26 قسمتِ 45 دقیقه‌ای از آب درآورند. بلکه 13 قسمت است. اساسا سریال‌های موفقِ سیما چندان کش‌دار نیستند. هزار دستانِ 10 قسمتی را در نظر بگیرید تا دایی جان ناپلئونِ 13 قسمتی، تا امام علی 18 قسمتی. وقتی همین امرالله احمدجو تفنگِ سرپرِ 40 قسمتی را ساخت، باید می‌اندیشید که احتمالِ روی اوج ماندنِ یک سریالِ تاریخی تلویزیونیِ طولانی کم است. مگر این که داستان آن قدر پرحادثه، جذاب، با لوکیشن‌های متنوع باشد که سریالِ طولانیِ تاریخی را ملال‌آور نکند؛ مثلِ مختارنامه. 

به مکانِ خاصی اشاره نمی‌کند. اما در واقع دارد اشاره می‌کند. این یعنی توجه به خرده فرهنگ‌ها به طورِ صحیح. به طوری که دقیقا به موقعیتِ جغرافیایی یک مکان اشاره نمی‌کنید، اما با دقت خرده فرهنگ‌های آن ناحیه را با دقت زیرِ نظر می‌گیرد. مثلا این که دزدها وقتی صدایی را می‌شنوند بی‌حرکت می‌ایستند، از آن ریزه‌کاری‌های عجیب است. یا نحوه‌ی تکلمِ انسان‌های سریال تشخص دهنده‌ی یک خرده فرهنگ است. سریال چنان موفق است که مخاطب را کنجکاو می‌کند تا ببیند این حرف‌ها در کجای جهان زده می‌شود. عبارت‌هایی مانند «تمام شد رفت پی کارش»، «تو فهمیده‌گی نداری»، «هیچیِ هیچیِ هیچی»، و یا اضافه کردنِ واو به آخر برخی کلمه‌ها، و... همه‌گی نشان دهنده‌ی یک جای جهان است. این تشخص دهی به هر یک از آدم‌های سریال، موردی است که نایاب است در سریال‌ها و فیلم‌های ما. شاید اگر من بخواهم از دو اثر در این تشخص دهی نام ببرم یکی، فیلمِ کم‌مانندِ کیارستمی، طعمِ گیلاس است و دیگری روزی روزگاری. مشکلی که در مختارنامه هم حس می‌شود. در این فیلم آدم‌ها یک جور حرف می‌زنند. در حالی که در روزی روزگاری، کلمات و عبارات و جملاتِ خاله لیلا فرق می‌کند با حسام بیگ و مراد بیگ و نسیم بیگ و مراد بیگ. می‌خواهم بگویم حتی منطقِ این آدم‌ها هم با هم فرق می‌کند و این کارِ بزرگی است. مثلا منطقِ شعبان با قدرت خیلی فرق دارد و این در برابرِ منطقِ خالدآبادی‌ها، تا منطقِ دزدانِ گرگ‌دره، و تا منطقِ صفر بیگ تلورانسِ بیشتری می‌یابد. این تشخص‌دهی و ساختنِ آدم‌های واقعی کارِ ساده‌ای نیست. من که طلبه‌ی رمانم، تا حدی این مفهوم را درک می‌کنم و تکریم می‌کنم کارِ بزرگِ احمدجو را.  

شعار نمی‌دهد. ولی در عینِ حال وقتی کلمه‌ای مذهبی را می‌گوید آدمی از کنهِ وجودش احساسِ همدلی می‌کند. آن‌جا که دزدِ متحول‌شده به حسام بیگ می‌گوید «یاد نگرفتی روزی پنج بار شکرِ خدا کنی»، به هیچ وجه شعاری نیست. یا آن‌جا که قلی‌خان دارد از خسرانش در دنیا می‌نالد و در آن حالِ دراماتیک از دنیا می‌رود تاثیرِ عجیبی روی مخاطب می‌گذارد. آن‌جا که او می‌نالد از این که نتوانسته حتی یک «بار» را سالم  به منزل برساند، بعد از این که هزار کاروان را لخت و توبه کرده بود. آن‌جا که به دزدِ یاغی می‌گوید نان و روغنِ سفره‌ی او را بخورد تا راستِ یک روزش کم‌تر برود دوزخ. 

فیلم در عینِ حادثه‌ای بودنش خرده فرهنگ‌ها را فراموش نمی‌کند. مثلا زمانِ تحولِ مراد بیگ 40 روز در نظر گرفته می‌شود، که اشاره به سلوکِ شرقیِ 40 روزه‌ی عرفا است. در عینِ حال که در موردِ صحرا صحبت می‌کند، کُله و کتیرا و سوخت را فراموش نمی‌کند. دزدی را نشان می‌دهد، منتها از روناس هم سخن به میان می‌آورد. این در آن مونولوگِ سرزنش‌بارِ و مهیج تاجر به خوبی دیده می‌شود. که قلی خان را متهم می‌کند به کارنابلدی در بلدچیِ راه بودن. 

مسخِ تاریخی هم نشان داده می‌شود. تا بگوید مشکلاتِ بشر، مصائبِ انسان هم‌چنان ادامه دارد. و این فرصتِ برگشتن و خوب شدن برای همه‌ی آدم‌ها وجود دارد. بسیاری از صحنه‌های فیلم حداقل دو بار تکرار می‌شوند... بارِ این تکرار چند باری بر دوشِ دو شخصیتِ فیلم یعنی مخور و آدم دیده می‌شود. لحظه‌ی پایانی دقیقا به این مسخِ تاریخی و تکرارِ تاریخ اشاره می‌کند... روزی روزگاری تمام نمی‌شود تا به مخاطببگوید تاریخ ادامه دارد. این مقوله در عنوانِ سریال هم مشهود است. 

این روزها احمدجو اوسنه‌ی پادشاهی را می‌سازد. گفته این کار ادامه‌ی روزی روزگاری است... هر چند من بعید می‌دانم روزی روزگاری تکرار شود به خاطرِ خسرویِ سینمای ایران. 

page to top
Bookmark and Share

تواریخ معتبر حادثه عاشورا (تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری، انساب الاشراف، الفتوح، ارشاد؛ به نقل از دانشنامه امام حسین، و طرح و تحقیق فیلمنامه امام حسین (ع)) در بیان سکوت و تسلیم مختار می نویسند: مختار در هنگام قیام مسلم در لفقا -زمین کشاوزی مختار- بود و بعد از شنیدن خبر قیام، خود را با سرعت به کوفه رساند. چون نتوانست در مقابل نگهبانان شهر مقاومت کند، عقب کشید و به نمایندگان قبایل گفت که ورود شما به کوفه صلاح نیست، برگردید... خود تنها به منزل رفت، لباس جنگ از تن بیرون کرد و با لباس عادی به سوی دار الاماره رفت. در میدان دار الاماره چادر سرخ رنگ عمرو بن حریث بود که پرچمی بالای آن در اهتزاز بود و می گفتند: «امیر دستور داده هر کسی امروز زیر این چادر وارد شود، در امان است»... مختار همراه عبدالرحمن و زائده به چادر عمرو بن حریث رفت و با شفاعت عمرو فردای روز شهادت مسلم، به بار عام ابن زیاد رفت. ابن زیاد که کسانی را برای دستگیری مختار فرستاده بود، با دیدن او برآشفت و فریاد زد: «تو همانی که برای پسر عقیل به جمع آوری نیرو پرداختی؟» مختار پاسخ داد: «چنین نکردم. من دیشب را هم در زیر پرچم عمرو پناه داشتم و شب را تا صبح نزد او گذراندم. (لم افعل، و لکنی اقبلت و نزلت تحت رایه عمرو بن حریت، و بتّ معه و اصبحت)» (تاریخ الطبری، ج 5، ص 596) ... ابن زیاد با چوب دستی خود به صورت مختار زد که بر اثر آن پلک وی وارونه شد و خون از صورتش جاری شد. عمرو که قول داده بود تا مختار را شفاعت کند، از جایش برخاست و شهادت داد که او راست می گوید و دیشب (شب بعد از شهادت مسلم) در پناه ما بود. ابن زیاد گفت: اگر شهادت عمرو و شفاعت او نبود، گردنت را می زدم ... و دستور داد او را به زندان ببرند. مختار تا پس از شهادت امام حسین (ع) در زندان بود. آنگاه مختار از زائده بن قدامه خواست تا نزد شوهر خواهرش، عبدالله بن عمر برود و از او بخواهد نامه ای برای یزید بنویسد تا او را آزاد کند. ابن عمر نیز برای برادر همسرش، مختار وساطت کرد و وی از زندان آزاد شد. (همزمان با آزادی مختار، میثم تمار به دار کشیده شد).

این مطلب در کتاب «شمشیر سرخ، ایده سبز: بررسی شخصیت و انقلاب خونین مختار ثقفی» (نوشته نعمت الله صادقی و سید محمد حضرت موسوی) که در سال 1382 توسط مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر شده (و احتمالا یکی از متون اصلی تحقیقی نگارش فیلمنامه مختار بوده است) نیز آمده است و چندان اختلافی در آن نیست.

***

تمام داستان مختار ثقفی، در قسمت پخش شده هفته گذشته (با زندانی شدن مختار، که شرح تاریخی آن در بالا آمد) تمام شد. مختار آنگاه که باید سخن می گفت و قیام می کرد (که قطعا شهید می شد)، نگفت و نکرد. و پس از آنکه امام -جلوی چشم کوفیان و با مشارکت ناخواسته آنان- کشته شد، دیگر خون تمام عالم را هم که بریزی، توفیری ندارد، و این است که منتقم خون حسین، مهدی است نه مختار، و مختار فقط کشنده قاتلان آن حضرت است. کما اینکه شیعه پس از حسین، چهارده قرن است که به خود تشر می زند:

بی درد مردم، ما خدا، بیدرد مردم

نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوگان مصطفی را سر بریدند

مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

در جمعی که این قسمت سریال مختار را می دیدیم، یکی دو جوان هیئتی بودند که حق را به مختار دادند، و اینکه مختار عمل درستی داشت که سکوت کرد و تسلیم شد تا در آینده کینه را بپراکند. این نوع استدلال مختار و رفتار وی، در زمانی است که حسین خود به خیمه زهیر بن قین می رود و دعوت می کند عبیدالله بن حر جعفی را که با ما بیا. و وقتی عبیدالله بجای جانش، اسبش را تقدیم می کند، حسین (جان عالمی به فدایش) می گوید که ما خواستار خون توایم، نه اسب و اموالت. مختار نفهمید (که یا نخواست که بفهمد) که آنچه اسلام را زنده نگاه می دارد خون شهدای کربلاست (نه کینه و انتقام)، و خون است که تا ابد جاری است.

مختار به امید انتقام گیری بعدی، یا به هر دلیل دیگری (از جمله قدرت طلبی)، در لحظه ای که باید می ایستاد، تسلیم شد. و این همان تفاوت «لحظه» مختار و «لحظه» هانی است. مختار سکوت کرد و سریال در مقابل سکوت او هیچ موضعی نگرفت و این باعث می شود که مخاطب حق را به مختار بدهد، یا لااقل او را سرزنش نکند، و از او و سکوت او بیزار نشود (و این امر به معنای شکست سریال است).

در حالیکه در حادثه کربلا، هر کس با حسین (ع) نبود، رستگار نشد. این مطلب حتی با احتیاط در باره شخصیتی چون محمد بن حنفیه و عبدالله ابن عباس هم صادق است. از حمزه بن حمران نقل شده که در محضر امام صادق (ع)، درباره قیام امام حسین (ع) و عدم همراهی محمد بن حنفیه سخن گفتیم .امام صادق (ع) فرمود: «یا حمزه، انی ساخبرک بحدیث لاتسال عنه بعد مجلسک هذا. ان الحسین (ع) لما فصل متوجها، دعا بقرطاس و کتب: «بسم الله الرحمن الرحیم. من الحسین بن علی بن ابی طالب الی بنی هاشم، اما بعد، فان من لحق بی منکم استشهد، و من تخلف لم یبلغ مبلغ الفتح والسلام»». (ای حمزه. من تو را از حدیثی آگاه خواهم کرد که بعد از این جلسه، دیگراز آن پرسش نکنی. حسین (ع) وقتی عازم حرکت شد، کاغذی خواست و در آن نوشت :بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن علی بن ابی طالب به بنی هاشم، اما بعد، هر کس از شماها به من ملحق شود به شهادت می رسد ، و هر کس بازماند به جایگاه فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام.)

عظمت حادثه کربلا و هنر اباعبدالله (ع) در آن است که آنچنان حادثه را دو قطبی کرد که هیچ کس در میانه نماند، یا بر حق بود یا بر باطل. و مختار در صف حق نبود. و سریال نتوانست که این تردید را نشان دهد، تردیدی که منجر به سقوط شد.

و سریال شاید نشان از ناخودآگاه شیعه دارد که همواره پرهیز می کند از پرداختن به سکوت کوفیان، و دستی که در خون اباعبدالله داشتند. و اینهمه تاکید بر شهدا و نپرداختن به مردود شدگان شیعی (چون سلیمان ابن صرد و مختار) شاید گریز از این واقعیت باشد که ما بیشتر شبیه کوفیانیم، تا اصحاب امام حسین. و همه قوت این سریال می توانست در این باشد که نشان دهد «وقتی که در لحظه تصمیم نمی گیری، هر چه هم که بعد از آن شمشیر بزنی و جانفشانی کنی، دیگر دیر شده است». و مختار قهرمانی است که دیر رسیده است و آنکه دیر می رسد، شجاعت او به هیچ کار نمی آید و همه عالم نیز خونبهای خون مقدس حسین نیست.

نمایش تاریخ در تلویزیون به چه دردی می خورد، اگر نشود هسته مرکزی عاشورا را نشان داد. هسته مرکزی قیام کربلا، شخصیت حسین (ع) است که تلویزیون نمی تواند به آن بپردازد. و جلوه دیگر آن، خباثت امویان است و سکوت کوفیان. و وقتی سریال به سرعت از لحظه لغزش مختار می گذرد، یعنی که تلویزیون نیز به فرار مختار از این لحظه، کمک می کند و لابد بعدا سعی دارد تا بر انتقام گیری مختار از قاتلان حسین پس از عاشورا تاکید کند و از این طریق از مختار یک قهرمان بسازد، و این گریز دیگری است از اصل ماجرا. تمام زندگی مختار همان لحظه ای بود که در مقابل ابن زیاد سکوت کرد و جان خود را خرید. مانند دیگرانی که می توانستند در حادثه کربلا حضور داشته باشند ولی لغزیدند و همه عمر پشیمانی آن لحظه را داشتند.

این «لحظه» مختار باید به صد هزار زبان بیان می شد، تا شرمساری بعدی او درست در بیاید (یا بیزاری از سکوت مختار و همراهی اش با ابن زیاد و عبدالله ابن عمر) و کم وزن بودن انتقام گیری اش در مقایسه با پا پس کشیدنش از همراهی با امام حسین (ع). اما این لحظه در سریال در نیامده است. یعنی به سرعت گذر کرد و حتی کسی (مثلا کیان، قهرمان ایرانی)، به عنوان وجدان جمع و سریال، مختار را سرزنش نکرد و مختار خود دچار تردید نشد، بلکه با استواری سخن گفت و نظری داد که بر ابهام ها افزود، تا ما نتوانیم با قاطعیت مختار را سرزنش کنیم. و این نقص در بنیان سریالی است که بناست چند ده قسمت دیگر از مختار را نشان دهد که انتقام خون حسین (ع) را با کشتار قاتلان آن حضرت می گیرد. ولی در اندیشه شیعی، این همه تلاش به یکی از آن سی سرباز حسین نمی رسد که شب عاشورا از لشگر کوفه به لشگر حسین آمدند.

***

وقتی نمی توان دغدغه های یک شخصیت را نشان داد و وقتی که نتیجه سریال بجای عبرت، می شود قهرمان سازی، چه سود از اینهمه نمایش و هزینه.

آنهم در زمانی که بزرگترین حماسه جمعی ایرانیان (آیین عاشورا)، سالانه با موفقیت، و بدون هر گونه دخالت حکومت برگزار می شود. و تقلای رسانه و حکومت برای همپایی با این حماسه جمعی پیشاپیش محکوم به شکست است. نگاه کنید به این روزها که اندک اندک خیمه های عزا برپا می شود، و هیچ هیئتی نیست که شب اول محرم، سخنران نداشته باشد یا در مداح یا در سیستم پذیرایی و مداحی و صوتی آن نقصی باشد، و مقایسه کنید با نحوه ساخت سریال های مناسبتی سیما، که هنوز هم لحظه آخر می رسد.

و اصولا چه نیازی است به ساخت سریال در باره مختار. اینهمه موضوع هست که در باره آن هیچ نمی دانیم، سلمان هست و تاریخ قرون اولیه هست و تاریخ شکست های دو سده اخیر و پیروزی درخشان امام خمینی و... و رسانه دست روی چیزی گذاشته که هیچ نمی تواند بگوید، جز برخی اطلاعات اضافی که تاثیری در اصل ماجرا ندارند. چون اصل ماجرا تلویزیونی نیست. و حتی مداحان برجسته نیز «فاش» روضه نمی خوانند.

و باز هم آفرین به فهم سنت مذهبی ایران که هرگز مختار را برجسته نکرده و او را در صف اصحاب و اهل بیت حسین قرار نداده است.

مقاتل از مرگ معاویه آغاز می شود و با بازگشت اسرا به کوفه تمام می شود. در این مقاتل، تنها کسانی در حماسه عاشورا نقش دارند، که در «این  فاصله» سخن گفته اند و جنگیده اند، و این شامل کسانی هم هست که پس از عاشورا به شهادت رسیده اند، مانند عبدالله بن عفیف ازدی، و فرستاده قیصر روم در دربار یزید. و اینهاست که شیعه سالانه از آنها یاد می کند. و اصل حرکت مختار برای «بعد» از این دوره است، و دوره مختار فقط بخشی از «تاریخ» است، نه «حماسه عاشورا» و چقدر میان این دو تفاوت زیاد است. و چه اهمیتی دارد تاریخ، وقتی که شیعه، حماسه عاشورا را به زیبایی می کند. مختار شهید نیست، کشته شده است.

مختار پس از این قسمت تمام شده است. به دنبال اتفاق تازه ای در زندگی مختار نگردید. از او عبرت بگیرید، او یک قهرمان نیست. می توانست «شهید» باشد، ولی در لحظه، پا پس کشید و ترسید.

------------------------------

پانوشت: بعضی وقت‌ها دکتر یگانه می‌ترکاند.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

طلا و مس فیلمی شبیه درباره ی الی است، و من عاشق این جور فیلم‌ها با رویکرد تجربه‌گرایانه‌ی جزیی هستم. آن‌چه در طلا و مس موضوعیت دارد نه دسته‌بندی خوب-بد آدم‌ها است، بلکه نشان دادن جریان معمولی زندگی انسان‌هایی است که از ابلیس تا جبرائیل درحال نوسان هستند. (به نظرم این نوسان در زندگی تهرانی‌ها شدید است.) خوشحالم از این که نسل جدیدی از کارگردان‌ها درحال رویش هستند که فهمیده‌اند جامعه را همان‌گونه که هست باید ببینند و اصالتا پیش‌فرض‌های ذهنی‌شان را نباید عاملی برای سردرگمی‌ بیننده قرار دهند. (به قول یکی از رفقا موقع دیدن این فیلم اذیت نمی‌شوی!)

البته این بدین معنا نیست که اسعدیان روایت‌های مورد علاقه‌ی خود را وارد داستان نکرده است و یا نسبت به اتفاقات داستان بی‌تفاوت است. اما نباید کتمان کرد او نسبت به اسلاف خود حریت بیشتری به خرج داده است و حالتی ریاکارانه و مزورانه در نمایش صحنه‌ها به خرج نداده است. گذاشته است سید عصبانی شود، ولی به هیچ روی سید را آدمی جاه‌طلب و روحانی ریاکار نشان نداده است. (منظورم این است که اگر قرار است اثر، زندگی معمولی طلبه‌ها را نشان دهد، فاسد نشان دادن آن‌ها دردی را دوا نمی‌کند.) البته من بخش‌هایی از فیلم، مخصوصا آن‌جایی که سرشیفت پرستاران بیمارستان قدم در خانه‌ی فقیرانه‌ی سید می‌گذارد را واقعی و رئال نمی‌بینم. اما هر چه باشد در برابر این جور نمایش‌های فانتزی بازهم عصبانیت و یا نای نای کردن سید را ارجح می‌دانم درمقابل برخی نمایش‌های کارت پستالی غیر واقعی که در چند جایی از فیلم دیده می‌شود.

رویکرد طلا و مس و نگاه دوست‌داشتنی‌اش به طلبه‌ها و روحانیت درمقایسه با آثار مارکتی و بازاری چون مارمولک نشان از توسعه‌ی فهم سینماگران  ایرانی در برخورد با موضوعات بومی دارد. (دلیلم این است که تهیه‌کننده‌ی هر دو فیلم یک نفر است.) چه آن‌که، مارمولک نمی‌تواند به بطن زندگی طلبه‌ها وارد شود و در حد برخی شوخی‌های کم‌عمق و کمدی موقعیت‌ها دست و پا می‌زند، اما طلا و مس با تمام سادگی‌اش ما را به دنیای زندگی واقعی قاطبه‌ی طلبه‌ها نزدیک می‌کند.

به نظر من با فیلم‌هایی چون طلا و مس، به همین سادگی، به رنگ ارغوان و... می‌توان نوید یک سینمای بومی را داد. هرچند این  سینما دوران جنینی خودش را می‌گذراند و اساسا وارد موضوعات جدی‌تر ایران ما نشده است منتها افزایش پراکندگی ساخت چنین فیلم‌هایی به نسبت دوران سینمایی قبل‌تر امیدوارکننده است.

در یک فرایند منقطع از تاریخ، طلا و مس چندان فیلم قوی نیست، اما در حال و روز سینمای گیشه‌پرست امروز، روایت زندگی غالب طلبه‌ها شیرین و قابل ستایش است. به نظرم سینمای ما باید آثار واقعی‌تری از زندگی طلبه‌ها بسازد، اما این اتفاق خرسند هنوز نیفتاده است و طلا و  مس از چنین روایت صادقانه‌ای فاصله دارد. شاید باید خود طلبه‌ها بیشتر از این دست به کار شوند. چون ناآشنایی کارگردان با جو حوزه در چند جایی از اثر قابل دیدن است. مخصوصا این اتفاق سورئال که یک طلبه تنها به خاطر درس اخلاق یک نفر از نیشابور بلند می‌شود و می‌آید تهران و یا این‌که حاضر نیست منبر برود، نشان از کم‌اطلاعی اسعدیان با حوزه دارد. هر چند پرداختن به چنین ضعف‌هایی هدف این نوشتار نبوده است و غرض تمجید از طلا و مس بود. فیلمی که موقع دیدنش اذیت نمی‌شوی!

page to top
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یا حسین، میرحسین؛ یا علی، سید علی

یا لطیف

آقای دکتر محسن رضایی

سلام سردار

شنیده‌ام چند وقتی است علیهِ آقای هاشمی رفسنجانی و آقایان موسوی و کروبی مصاحبه می‌کنید. شنیده‌ام در مصاحبه‌ای که با وب‌سایتِ خودتان انجام داده‌اید، موسوی و کروبی را با جبهه‌ی ملی مقایسه کرده‌اید و گفته‌اید این‌ها دچار ارتداد شده‌اند. عجب؟ حتما می‌دانید که حکمِ ارتداد در دینِ اسلام چیست! اگر  نمی‌دانید بپرسید. شنیده‌ام در برنامه‌ی دیروز امروز فردا از این که هاشمی، رهبر را تنها بگذارد احساس نگرانی کرده‌اید. عجب! خودتان هستید سردار؟ آیا همین شما نبودید که رهبر مملکت را که الان سنگش را به سینه‌تان می‌زنید تنها گذاشته‌اید؟ همین شما نبودید که بعدِ ۹ دی به رهبر مملکت نامه نوشتید و گفتید میرحسین بچه‌ی خوبی است؟ همین شما نبودید که مساله‌ی حکمیت را مطرح کردید؟

ای آقا عجب دنیایی است. حالا این‌ها شده‌اند فتنه‌گر. برادر! دیر شده است. موضع‌گیری در این شرایط را نمی‌گویند بصیرت. از شما بعید بود که یارِ انقلاب و استوانه‌ی نظام را تنها بگذارید!!

آقای دکتر رضایی

شما همان کسی هستید که فردای انتخابات گفته‌اید که تقلب شده است و نماینده‌ی شما خواهان ابطالِ انتخابات شده است. این در حالی بود که شما کم‌تر از ۲ درصد آرا را به دست آورده بودید و فاصله‌ی شما با نفر اول ۲۳.۸ میلیون رای بود. عجب. من آن موقع به حاجی میرحسین حق می‌دادم که معترض باشد، چون نفر دوم بود و نفر دوم حق داشت اعتراض کند و حتی بگوید تقلب شده است. اما شما که آرای‌تان قابلِ صرف‌نظر کردن بود چطور چنین ادعایی کرده‌اید؟

من شما را آدمِ خوبی می‌دانم، اما به شدت از این تاکتیک‌تان منزجر هستم. از این که به موسوی می‌گویید فتنه‌گر و خواهانِ محاکمه‌ی آنان هستید.

این وسط گوشتِ قربانی آقای خامنه‌ای است. که مواضعش در روز اول با امروز فرقی نکرده. نه تند بود و نه کند. واقعا بگذریم.

آقای دکتر خباز عزیز

انتظار نداشتم دوستان خودتان را تنها بگذارید. خیانت رسم زشتی است. شما که عضو مرکزی ستاد انتخاباتی کروبی بودید در نطق‌تان در مجلس ۲۶ بهمن، شیخ اصلاحات و آقای موسوی را فتنه‌گر نامیدید و از آن‌ها اعلام برائت کردید. گفتید که پیروِ آقای خامنه‌ای هستید.

عجب رسم زشتی دارد سیاستِ شما آقای خباز!

 عجب رسمِ پلیدی دارد. این سیاستِ تابعِ باد، حالِ آدم را بهم می‌زند. شما تغییر نکرده‌اید و نگفته‌اید خط‌تان تغییر کرده است، فقط اعلام کرده‌اید که جهت‌تان را عوض کرده‌اید. دارم بالا می‌آورم از این سیاستِ زشتِ شما. حالم بهم خورد وقتی اصلاح‌طلبان، بخوانید منفعت‌طلبانِ مجلس، آقای موسوی را تنها گذاشتند.

بیش‌تر از این چوپ توی این نامردی نزنم بهتر است.

آقای مهندس موسوی

درود به شرفت. تو از جهاتی از خیلی از این سیاست‌مدارانِ مجلسی و غیره بهتری. تو پای حرفت می‌ایستی. عقیده‌ات را به اوضاع نمی‌فروشی. فقط بازی را بلد نیستی. اگر بلد بودی، الان هم حرفت را می‌زدی و هم محبوب بودی و یا دستِ کم منفورِ عده‌ای نمی‌شدی. همان طور که طرفدارانِ اغتشاش‌گر و رادیکالت شعاری علیه‌ِ احمدی‌نژاد نداده‌اند، تو هم می‌توانستی طوری برخورد کنی که طرفدارانِ حتی رادیکالِ حکومت به تو فحش ندهند.

میرحسین عزیز

تو از خاتمی هم بهتری. خاتمی هم تو را تنها گذاشته است. خاتمی هم دورت زد. خاتمی هم زیر پایت را خالی کرد. برای این که زنده بماند. برای این که بتواند نفس بکشد. ولی تو شرف و آبرویت را کفِ دستت گذاشته‌ای تا از آن‌چه بدان باور داری دفاع کنی. این ایستاده‌گی ارزش دارد. درست است هنوز سیاست‌مدارِ خوبی نشده‌ای، اما واقعا بی‌هراسی.

آقای موسوی

من تا به حال به تو فتنه‌گر و منافق نگفته‌ام. از این به بعد هم سعی می‌کنم نگویم. فتنه‌گر و منافق آن کسی است که مثلِ زیر شلواری ایدئولوژی‌اش را عوض می‌کند. خوشم آمد که تابع باد نبودی و نیستی. هنوز هم بیانیه می‌دهی و از امام و آرمان‌هایش می‌گویی... عجب استقامتی! 

میرحسین جان

تو از بیگانگان و اقتدارگریان و راستی‌های ننال، که با تو هر چه کرد آن آشنا کرد. این آشنایان منافق. آشنایانی که برای حفظ موقعیتِ خفت‌بارِ سیاسی‌شان تو را فروختند. خباز و دیگرانی که به پوستِ خیاری فروختند. این همه از تو پول و اعتبار گرفتند که برایت تبلیغ کنند و حامی‌ات باشند، ولی منافع‌شان را به عقایدشان ترجیح دادند.

میرحسین آقا

این دوستانِ شما دستِ کم می‌توانستند سکوت کنند. ولی چه فایده که انتخاباتِ مجلس نزدیک است و حمایت از تو و یا سکوت دردی را دوا نمی‌کند. کما این که مطمئن باش این موضع‌گیری‌های ظاهری‌شان نجات‌شان نمی‌دهد.

مهندس میرحسین

این مانده‌گاری روی عقیده‌ات همانند محمود احمدی‌نژاد است. وقتی همه‌ی جریان‌های حامی و همسو با دولت مانندِ سرلشکر فیروزآبادی و طائب و خیلی‌های دیگر به او فشار آوردند که دست از سر مشایی بردارد، باز هم احمدی‌نژاد دوستش را نفروخت و از او حمایت کرد. او حاضر شد اصلی‌ترین حامیانش را از دست بدهد ولی دوستش و حرفش را نفروشد.

پانوشت:

باید بگویم به نظرم خطِ اصیل انقلاب در نظراتِ موسوی و برخی عقایدِ احمدی‌نژاد نیست.

این نوشته در موردِ درستی و یا نادرستی عقاید آقای موسوی و احمدی‌نژاد نیست.

بلکه تکریمی بود از ایستاده‌گی روی مواضع. این آدم‌ها، همچون خامنه‌ای رهبر، می‌توانند و جگرش را دارند که مقابل غرب بیاستند و ایرانی مستقل بسازند. درود بر آن‌ها!


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یکی از معیارهای عوامی دانشجویان

یا لطیف

توی پست قبلی‌ام یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا به جمع‌های دانشجویی می‌گویم عوام؟ در این مطلب، من دراین باره توضیح می‌دهم که چرا به نظرِ من این جماعت متوهمند که چیزی می‌دانند. این مطلب، را با الهام از دوستِ بزرگوار و فاضلم، جناب آقای امیر عبداللهی خلج می‌نویسم. که روزگاری این عزیزِ دل در دانشگاهِ تربیت معلم تهران مسوول بسیجِ دانشجویی بود. سرنخ‌های این نوشته، از سخنان آن بزرگوار است. حرف‌هایی که با این درجه از حکمت و دقت کم‌تر از فردِ دیگر دیده و یا شنیده‌ام. خدا امیر را که آن روزها فیزیک می‌خواند و این روزها کارشناسی ارشدِ فلسفه‌ی اخلاق حفظ کند. که جوان به این بصیری کم‌تر دیده‌ام. خوش به حالِ همسرش. مطالبی که از امیر آمده درون "" محصور شده است.(کمی هم گفته‌های امیر را با سلیقه‌ی خودم ویرایش کردم.)

هر کس در نوشته‌اش مبنا و approachی دارد. Approach من از دیدگاهِ کتاب‌خوانی است. این وضعیت را با یکدیگر در جمع‌های دانشجویی، چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی، موردِ مداقه قرار می‌دهیم.

پس داریم از این دیدگاه بحث می‌کنیم که آن که می‌خواهد عوام نباشد و چیزی بداند لااقل باید اهلِ مطالعه و خواندن باشد. پس دانشجویی مرادِ ماست که اولا و به‌الذات با کتاب و مطالعه بیگانه نیست.

بندِ بالا اسمش است اصلِ موضوعه.

امیر می‌گفت: "بدیهی است که همگان کتاب نمی‌خوانند! اما آن عده هم که می‌خوانند، با انگیزه‌های متفاوت و گوناگونی بدین کار می‌پردازند. چنان که می‌توان کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را به این گروه‌ها ]مثلاً[ دسته بندی کرد":

نمی‌دانم این گروه‌بندی کامل و مانع و جامع است، ولی من که به این دقت و جامعیت شاخصه‌بندی ندیده‌ام. و اما گروهِ اول:

1. "سرسری خوان‌ها که بدونِ دقت و تأمل کافی یک نوشته را ]حتی گاه تا انتها[ می‌بلعند!"

به طرف می‌گویی این را که خواندی فهمیدی چه می‌گوید! با قاطعیت می‌گوید آره فهمیدم! مثلا چند وقتِ پیش با یکی از دوستانِ حسن‌عباسی‌بنیاد  بحث می‌کردم. بهش گفتم آخرین حرفِ حسن چیست؟ می‌گفت این که کتاب‌های شهید مطهری به دردِ همان برنامه‌های از من بپرس و از او سکه بگیر می‌خورد. این بنده خدا کاملا مشخص است که سرسری خوانده. او به جای آن که حرفِ عباسی را بفهمد و هضم کند، در بندِ مثالی از سخنانِ او مانده که یقینا در میانِ بحث مطرح شده و هیچ رقمه محورِ بحث نبوده و نمی‌تواند باشد. یکی این دسته که در فهم، اصل را درنمی‌یابند و در بندِ مثالِ گرفتارند تا روزِ الست خدای نکرده.

2. "فله‌ای خوان‌ها که هر موضوعی را به صورت هرچه پیش آید خوش آید، به مطالعه می‌گیرند!"

 جانا سخن از دلِ ما می‌گویی. من اسمش را می‌گذارم هوسِ مطالعه. طرف مطالعه می‌کند. به این فکر نمی‌کند به دردش می‌خورد یا نه. در جهتِ کار و زنده‌گی‌اش یا نه. بهش بگویی این زهرِ مار را بخوان، می‌خواند. این خطر وجود دارد در جمع‌های ما، طبق طبق.

3. "یک‌سویه خوان‌ها که تنها به یکی از رده های کتاب‌ها ابراز علاقه می‌کنند مثلاً فقط و فقط رمان می‌خوانند!"

واقعا. مثلِ کسانی که نمی‌خواهند رمان‌نویس شوند، و مشخص نیست چرا فقط رمان و یا شعر می‌خوانند. دوری می‌کنند از کتاب‌های تحلیلی. در حالی که برای بسیاری از گرایش‌های مثلا علوم انسانی خواندنِ انواعِ کتاب‌های جدی و تحلیلی نیاز است. اما به طورِ کلی من حتی یک‌سویه‌خوانی را معیارِ به طورِ غلیظ اشتباهی در نظر نمی‌گیرم. فکر می‌کنم بندهای یک و دو فعلا پرمشتری است. و شاید برای کشورِ کتاب‌نخوانی مثلِ ما، این بند خیلی هم آسیب نباشد.

4. "مقطعی خوان‌ها که گاهی، به مطالعه‌ی بخشی از موضوعی، در کتابی، روی خوش نشان می‌دهند!"

یک وقتی منطق، یک وقتی فلسفه، یک وقتی فیزیکِ اتم، یک وقتی طنز، یک وقتی نمایش‌نامه‌های کلاسیک، یک وقتی هم مقتلِ علی‌اکبرِ امام حسین...

5. "سربندی خوان‌ها که تنها برای سرگرم بودن] و نه آموختن و فهمیدن[ کتابی را به دست می‌گیرند!"

نشریه می‌خواند، روزنامه می‌خواند، سایتِ خبری می‌خواند، مقالاتِ کم‌اعتبار می‌خواند، بعد خیال می‌کند روشن‌فکر است.

6.  "تندخوان‌ها که این گروه اگر برای بهره‌وری بیش‌تر از زمان و البته همراه با درک مطالب، مطالعه کنند بسیار خوب است، اما اگر صرفاً برای آن که کتابی را پیش از موعد بخوانند، به کتاب خواندن بپردازند، بهره چندانی نخواهند یافت!"

7. "تفننی خوان‌ها که پراکنده، بی برنامه و فقط بر سبیل تفنن چیزی را می‌خوانند و مطالعه در برنامه‌های روزانه آنان جایگاه تعریف شده‌ی خاصی ندارد!"

مثلِ خیلی از ماها یک روز ده ساعت مطالعه داریم و ده روز یک ساعت هم لایِ کتابی را باز نمی‌کنیم. در حالی که برای یک اهلِ مطالعه، کتاب، باید جزیی از جریانِ سیالِ زنده‌گی‌اش باشد. من تا کتاب دستم نباشد بیرون نمی‌روم. چند روز پیش که رفته بودم یک جایی، برای محکم‌کاری دو رمان توی کیفم گذاشتم و البته در فرصت‌های مرده، مثل توی مترو، خواندم.

8. "سیاسی خوان‌ها که تنها به مطالعه آثار و مسایل سیاسی می‌پردازند و از دیگر مسایل خود را محروم می‌کنند."

نیاز به توضیح ندارد. خودتان می‌دانید که ما چقدر الکی سیاسی‌کاریم.

9. "کم خوان‌ها که هیچ علاقه و انگیزه‌ای به مطالعه‌ی مدون و حتی به پایان رساندنِ یک کتاب ندارند، بلکه تنها به مطالعه صفحه یا سطرهایی چند، بسنده می‌کنند!"

مثلِ همان مقطعی‌خوان‌ها دیگر امیرجان. البته با اختلال‌خوانی، حتی شاید با انحراف‌خوانی.

10. "جایزه‌ای خوان‌ها که تنها به مطالعه‌ی کتاب‌هایی می‌پردازند که براساس آن‌ها مسابقه‌ای ترتیب داده شده باشد، آن هم به قصدِ قربت برای برخوردار شدن از جایزه ]به قید یا بی‌قیدِ قرعه!["

11. "مصلحتی خوان‌ها که بنابر مصالحی ]که گاه خودشان تشخیص می دهند[ اثری را به شرف مطالعه مفتخر می‌کنند!"
جدی من دیده‌ام آدم‌هایی را که واقعا حاضر نیستند کتابِ مخالف‌شان را بخوانند. این مخصوصا در بینِ همین کسانی که به روشن‌فکری معروف‌ترند، شایع‌تر است. چند نمونه‌‌اش را خودم به عینه دیدم. که یارو برگشته بود و راست راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت عمرا من از فلانی کتاب بخوانم. خوب، همین معیار برای عوامی کفایت نمی‌کند؟

12. "درسی خوان‌ها، که فقط و فقط والا و بلا باید تنها کتاب‌های درسی را نوشِ جانِ اندیشه خود کنند و اصلاً هم به روی مبارک‌شان نیاورند که در پهنه‌ی هستی غیر از کتاب‌های درسی، چیز دیگری هم برای خواندن وجود دارد!"
ای کاش واقعا درسی‌خوان بودند؟ خیلی‌ها هیچی‌خوانند.

13. "عادتی خوان‌ها که برحسبِ انجام وظیفه براساس عادت، به کتاب و کتاب خوانی نظرِ لطف دارند."

البته من این بند را نفهمیدم، دروغ چرا!

و اما چند گروه در یک دسته که بسیار شبیه به هم هستند:

14. "غیرِ مکتوب خوان‌ها که نظرِ مساعدی به کتاب‌های چاپی ندارند، بلکه بیش‌تر به مطالعاتِ اینترنتی می‌پردازند! روزنامه خوان‌ها که دل‌شان نمی‌آید جز مطالب روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگر و یا کتابی را از نظرِ مبارک بگذرانند! بازاری خوان‌ها که خوش ندارند مطلبی را بخوانند که درک و تحلیل و بهره‌وری از آن، نیاز به تفکر و تعمق داشته باشد، بلکه به چند موضوع برجسته‌ای که هرازگاهی مدگونه، به وسیله ناشرانی آگاه به بازار مصرف! و گاهی هم بسیار مسرفانه منتشر می‌شود، چشم می‌دوزند!"
به این‌ها اضافه کنید معتادینِ به تلویزیون را. من نمی‌دانم آدمی که خاص است و اهلِ عمق و تحلیل و کارِ حسابی، روی چه مبنایی ساعت‌هایی از عمرِ شریفش را روزانه پایِ تی.وی و یا روزنامه و یا سایت‌های خبری هدر می‌دهد؟

15. "خوابی خوان‌ها که وقتی به دلایلی خواب به چشمان‌شان نمی‌آید، اثری را مطالعه می‌کنند تا بخوابند ]برخلاف کسانی که کتابی را می‌خوانند تا به خواب نروند!["

16. "موضوعی خوان‌ها که براساس علاقه یا رشته و تخصص و مهارت خود، تنها به مطالعه در همان زمینه اهتمام می‌ورزند."

17. "برگزیده خوان‌ها که به شیوه‌هایی گوناگون از آثار برگزیده و برجسته در یک یا چند زمینه خاص اشراف می‌یابند و به سوی مطالعه آن‌ها می‌شتابند!"
البته لزوما برگزیده‌خوانی معضل نیست. به نظرِ من، در مواردی لازم است.

18. "خوب خوان‌ها که افزوده بر داشتن برنامه‌ی مطالعاتی، روشن بودن هدف خواندن، استاد بودن در گزینش کتاب خوب و یادداشت برداری از مطالب  لازم و مفید، هر اثری را با تفکر، تأمل و با دیدی منتقدانه می‌خوانند تا پیوسته برترین سخن‌ها و معانی را بیابند و برگزینند و در مجموع از خواندنی علم‌افزا، اندیشه‌زا، درست و ثمربخش برخوردار شوند."
التماسِ دعا باید گفت به این گروه و دست بر سرشان کشید. که تبرکند. و همچنین یادتان باشد که عوامی که عوام است بهتر است از عوامی که خیال می‌کند خواص است.

 

 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری