تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

دو مطلب

یا لطیف

این روزها درسِ فلسفه‌ی علوم اجتماعی دکتر ابراهیم فیاض را می‌‌شنوم [البته باید بگویم شنیده‌ام]. این درس

در دوره‌ی کارشناسی ارشد علوم اجتماعی و علوم ارتباطات ارائه می‌شود. درسی است شیرین و دوست‌داشتنی. و با بیانِ عالمانه‌ و جزنگرِ ابراهیم فیاض زیباتر شده است. 

ابراهیم فیاض متولد 1342 کازرون است. ابتدا دروس حوزوی را تا سطح خارج در قم گذراند. سپس با شرکت در کنکور سراسری به دانشگاه تهران آمد و جامعه‌شناسی خواند. او کارشناسی ارشد مردم‌شناسی از دانشگاه تهران و دکتری ارتباطات از دانشگاه امام صادق دارد. از جمله کسانی است که با متفکرانِ روشن‌فکری چون عبدالکریم سروش هم‌کلام شده است.

ابراهیم فیاض نمونه‌ی آن دسته از دانشمندانی است که بدونِ ماله‌کشی غلط می‌گیرند. نمونه‌ی آن دسته از اساتیدی است که بدونِ هتک حرمت و یا فحاشی نقد می‌کنند. نمونه‌ی یک استادِ حزب‌الله‌ی با چشمانی باز. فیاض در این درس، و آن طور که من شنیده‌ام، بسیار اهل مطالعه، با دغدغه، و نقاد است. و این صفتِ آخری، مهم‌ترین ویژه‌گی فیاض است.فیاض بدونِ واهمه انتقاد می‌کند. این بدین معنا نیست که نظریات فیاض قابل نقد نباشد. بلکه بدین معنی است که می‌توان نحوه‌ی نقد و نگاهِ بدونِ تقلیدِ او را سرلوحه قرار داد. و در این روزگار نقدهای سطحی، فیاض گذرگاه خوبی است برای تعمیق بیشتر. شاید به همین دلیل باشد که فیاض در تلویزیون ممنوع التصویر است.

من چنان علاقه‌مند به بیانِ صریحِ فیاض هستم که وقتی شنیدم «فرهنگِ جنسی در اسلام» را در دستِ انتشار دارد، قبل از انتشار اثر، با ربط و بی‌ربط به این و آن پیامک فرستادم که چنین کتابی در راه است. هر چند بعدتر متوجه شدم که این کتاب هنوز کامل نشده و تا انتشار آن باید کمی صبر کرد. هنوز کلی کار دارد. اساسا علاقه‌ی من به فیاض، به خاطرِ اهمیتی است که او برای سکس قائل است. حتی در مصاحبه‌ی صریح و کم‌مانندی که با هابیل انجام داد از مقوله‌ای نام برد به نام سکس اسلامی.

در همه‌ی مثال‌ها فیاض، در مجموعه‌ی ساختاربندی شده‌ی مصداق‌هایش، از سکس به عنوان یک پارامتر اساسی نام می‌برد. مثلا به دانشجو می‌گوید: «شما چه چیزتان درست است؟ آن از مطالعه‌تان، آن از حرف زدن‌تان، آن از اخلاق‌تان، آن هم از سکس‌تان!»

این وارد کردنِ سکس در همه‌ی نقد-روش‌ها‌ی فیاض و مطرح ساختن آن نشان از هوشمندی فیاض می‌دهد. و من از بابت حسادت کردم به او. چون من مدت‌ها قبل، نزدیک 6 ماه پیش، در حلقه‌ی رفقای خودم خبر از موضوعی دادم که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم؛ یعنی هم‌جنس‌گرایی.

و الان مدت‌هاست که ذهنم نسبت به این مساله مشغول است. هم مطالعاتی هم انجام داده‌ام، تحقیقاتی هم صورت داده‌ام و هم نگارش رمان چهارمم را شروع کرده‌ام؛ درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی. اگر از برخی واقعیت‌های جامعه‌ی ایرانی باخبرتان کنم بی‌گمان شاخ در می‌آورید. و من پیش‌بینی کردم بحرانِ آتی جامعه‌ی ما سکس خواهد بود و نه سیاست. و آن چیزی که روزی جمهوری اسلامی را تهدید خواهد کرد شبکه‌های پورنو خواهد بود و نه جنبش‌های رنگی.

به واسطه‌ی همین درک شروع کردم به تحقیق کردن درباره‌ی هم‌جنس‌گرایی. هم به خود خندیدم که سال‌ها اسیرِ نوعی جهالتِ جنسی بوده‌ام و هم صدا و سیما و حوزه‌های علمیه را در عمقِ وجدانم موردِ عتاب قرار دادم.

و بالاخره حرفی را که فکر می‌کردم درست است از زبانِ دکتر ابراهیم فیاض شنیدم:

«تا ده سال دیگر در ایران هم‌جنس‌گراها یک شبکه‌ی اجتماعی تولید می‌کنند و در خیابان‌ها تظاهرات خواهند کرد.»

فیاض درکِ صحیحی از وضعیت جامعه دارد و او نسبت به این مسائل هشدارهای اساسی می‌دهد. و با خبرمان می‌کند از تنش‌های آتی. من با زبانِ هنر جلو می‌روم و او با تئوری‌پردازی. و عجب فعلا در موضوع سکس، با رویکرد هم‌جنس‌گرایی، هم‌داستان شده‌ایم!

دو نمونه از سخنرانی‌های او را از این‌جا و این‌جا دانلود کنید.

========================================================

مطلب بعدی من در رده‌ی هنر خواهد بود و از تجربه‌های شخصی در رمان‌های جدید خواهم نوشت.

page to top
Bookmark and Share

 یا لطیف

آدم در ایران فکر می‌کند فقط صدا و سیمای ماست که احمق است. اما می‌بینید این نادانی یک سندروم اپیدمیکِ در جهانِ رسانه‌ای است. این هفته داشتم مستندِ مزخرف و نادان THE QUEEN and I را می‌دیدم؛ همچون مستندِ محمود دولت‌آبادی که بی بی سی فارسی پخش کرد. و من برای دانلود کردنش یک شب تا صبح علاف شدم.

مستند من و ملکه که توسطِ ناهید سروستانی ساخته شد آن قدر ضعیف و ناقص بود که آدم می‌گفت چقدر راحت بعضی‌ها فرصت‌های طلایی را حرام می‌کنند. فرح پهلوی یک شخصیت مهم در تاریخ معاصر ماست. حتی از جهت فکری تنها شخصیتِ قابل مطالعه‌ی دربارِ پهلوی، در میانِ نزدیکانِ شاه، محسوب می‌شود. فرح پهلوی در میانِ خانواده‌ی لمپن و بی‌کلاسِ[به جهت فکری] پهلوی تنها شخصیتِ قابل اتکا و حتی در مواردی قابل دفاع است. آن‌ها که کتاب‌های خاطراتی را درباره‌ی پهلوی مطالعه کرده‌اند حتما به این نکته برخورده‌اند.

اما متاسفانه کارگردان و مجری ناشی این مستند سطحِ فرح پهلوی را پایین آورد و او را تا حدِ یک زنِ لمپنِ هنوز عشقِ پادشاهی و اعلی حضرت تنزل داد. دوربین گذاشت توی جای جای اتاقِ فرح و بیرون رفتن‌ها، خریدها، مهمانی‌ها و در نماهای آخر سرِ قبرِ شاه رفتن را نشان داد. این یعنی نداشتن شعورِ رسانه‌ای. حتی این مستندسازِ آماتور نتوانست نقشِ یک حاشیه‌پردازِ حرفه‌ای را بازی کند. کاری که عادل فردوسی‌پورِ خودمان در نود به خوبی انجامش می‌دهد.

در این مجموعه تقریبا با هیچ شخصیتِ معروفی در موردِ فرح صحبت نکرد. این [اشتباه] نابخشودنی است. من مطمئن هستم که آدم‌هایی مانندِ داریوش شایگان، سید حسین  نصر، احسان نراقی و... در موردِ هیچ کس در میانِ شخصیت‌های پهلوی صحبت نکنند حاضرند در موردِ فرح صحبت کنند.

چه می‌شود کرد؟ وقتی ساختنِ فیلم را می‌سپارند به یک آدمِ چپ، بهتر از این درنمی‌آید. هیچ چیز به اندازه‌ی چپ‌گرایی به گذشته و حال و آینده این مملکت گند نزده و نمی‌زند و نخواهد زد.

او با این فیلم درست کردنش گند زد توی یک موضوعِ عالی. فقط به خاطرِ این که [کینه‌ی] نظامِ آخوندی را در دل دارد.[که این مساله از همان نمای اول فیلم مشخص است و به نظرم همین می‌تواند معیار باشد برای اطلاقِ این صفت.] خوب داشته باشد. او می‌توانست هنرمندانه این [کینه] را از آب دربیاورد. مثلِ فرمولِ رسانه‌ای بی بی سی فارسی که خواهم گفت برای‌تان. او آن قدر ناآشنا به قواعد حرفه‌ای بودن است که در بخش‌هایی خودش را اصلِ فیلم قرار می‌دهد. آن قدر [مبتدیانه] که طرف می‌گوید من و ملکه. نامِ فیلم، خود نشان دهنده‌ی عمقِ حماقتِ یک مستندساز است. وقتی یکی دارد در موردِ شخصیتِ فرح فیلم می‌سازد خودش چه کاره حسن است؟ [کینه‌ی نظام جمهوری اسلامی] است دیگر، کارش نمی‌شود کرد. من همین حالا حاضرم با این آماتوری‌ام و مستندنسازی‌ام ادعا کنم که فیلم در موردِ فرح بسازم. به طوری که هم فرح تطهیر شود و نظام محکوم‌تر شود و هم پیام‌ها جیغ نباشد.

واقعا فرح اشتباه کرد که حاضر شد این راش‌های خام و مزخرف اسمِ فیلم به خودش بگیرد و پخش شود. باز دمِ فرح گرم که حاضر نشد از آرایش‌گاهش فیلم تهیه کنند.

بابا فرح پهلوی یک بنیادِ مهم داشت. توی این بنیاد کارهای فکری مهمی شد. آدم‌های مهمی رفت و آمد داشتند. سووالاتِ تاریخی و ابهام‌های خوبی می‌توانست مطرح شود، مانند این که:

1. در بنیادِ فرح چه کار می‌کردید؟

2. چه کسانی با آن در ارتباط بودند؟

3. راست است برخی آخوندها، مانندِ مرتضی مطهری مرتبط با این بنیاد بودند و یا با اعضایی از آن بنیاد در ارتباط بودند؟

4. شما سخنرانی‌ها شریعتی را چطور می‌دید؟ آیا پیغام‌هایی هم برای او فرستادید؟

5. در موردِ فعالیت‌های انسان‌دوستانه‌ی خودتان بفرمایید؟

6. شما در موردِ آن شرایطِ نزدیک انقلاب به شاه چه می‌گفتید؟ آیا این شرایطِ انقلابی را زمانی پیش‌بینی کردید؟

و خلاصه سوال سوال می‌آورد. باورتان می‌شود در موردِ بنیادِ فرح یک سوال هم نپرسید؟ مساله‌ی که برای فرح هویتِ روشن‌فکردوستانه آفرید. از بنیادِ خیریه و بنیاد کودکان و نمی‌دانم هزار جای دیگر که این خانم حتی در موردِ یکی‌شان سوال نکرد...

انصافا نگاهِ واقع‌بینانه‌ای در موردِ ایرانِ امروز به دست نمی‌دهد! فرح به نظرم منصفانه و بسیار حرفه‌ای‌تر از مجری عمل کرد و در جاهایی او بهتر بود.

و سوال‌های جذاب:

1. چقدر خاطراتی که در موردِ شما نوشته شده را قبول دارید؟

2. حسین فردوست راست گفت؟ (همراه با نقل خاطراتی که فردوست در موردِ شاه گفته!)

3. رابطه‌تان با اشرف چطور بود؟

4. بازرگان را می‌شناختید؟ آیا به دربار رفت و آمد داشت؟

5. روابطِ جنسی شاه چطور بود؟ آیا می‌شود در موردِ این موضوع صحبت کرد؟

6. امروز چطور گذرانِ زنده‌گی می‌کنید؟ منبع درآمد شما چیست؟ (با ذکر شایعاتی به نقل از بی بی سی در موردِ این که 20 میلیارد دلار را از خاکِ ایران بیرون بردید.)

7. فکر نمی‌کنید شرایطِ فرهنگی آن زمان مناسب با روحیاتِ فرهنگی مردم نبود؟

در موردِ پانزده خرداد، 17 شهرویور، خمینی و کلی سوالِ دیگر. بعضی چیزها را هم مجری نمی‌پرسد و فرح خودش می‌گوید. حتی طرف زحمت نکشید با اردشیر زاهدی که الان زنده است صحبت کند... ولش کن. من که خل شدم وقتی این مستند را دیدم. چه فرصتِ عالی را از دست داد. 

فرصتِ عالی که در مستندی که برای دولت‌آبادی ساخته شد هم دیده می‌شود. البته بی‌بی‌سی فارسی بهتر از آن مستندسازِ چپی عمل کرد. هم موسیقی مناسب و هم ساختار قابل تحمل.

دولت‌آبادی یکی از مهم‌ترین و دست‌اول‌ترین نویسنده‌گانِ ایرانی است. دولت‌آبادی با نوشتن رمان کلیدر و جای خالی سلوچ، در میانِ آن‌هایی که من خوانده‌ام، به غنای ادبیاتِ ایران کمک کرد. ولی مهم‌ترین مشکل این است که مجری در این مستند هیچ سوالی ندارد. مساله‌ای اصلی این است. در موردِ سیر نوشتن و چگونه نوشتن خوب نمی‌پرسد. حتی در موردِ تحویل گرفته نشدن روزگار سپری شده مردم سال‌خورده صحبت نکرد. مجزی از این استاد نمی‌پرسد چرا سلوک را نوشت و چرا خیلی‌ها سلوک را نقطه‌ی ضعفِ کارِ او می‌دانند. در موردِ روایت‌هایی که در موردِ کلیدر آمده بود سوال نکرد. در موردِ کلیدری که دولت‌آبادی صحبت می‌کند خوب نپرسید. در موردِ نونِ نوشتن نمی‌پرسد و حتی به درستی در موردِ زوالِ کلنل. در موردِ ادبیاتِ ایران. در موردِ فراز و فرودهایش.

من هم از اعتماد به نفس کم نیاورم. یک چیز دولت‌آبادی مثلِ من است و آن هم دیوانه‌وار کتاب خواندن. ولی این فیلم خیلی بهتر از فیلمِ ملکه است. و نریشن‌های خوبی دارد. ولی برخی سوالاتش خوب نیست. مثلا طرف می‌پرسد چرا کلیدر را کوتاه‌تر نکردید. که دولت‌آبادی ابتدا بلند خندید.

ولی دولت‌آبادی خوب جواب داد. ادبیاتِ حرف زدنش خیلی خوب و تمیز است. ولی روضه‌ی آخر را خوب خواند.

مستندهای بی‌بی‌سی فارسی، از میانِ آن‌هایی که من دیده‌ام، از قطبی و شجریان تا گلستان و دولت‌آبادی این روضه‌ی آخر را دارند. البته شجریان حرفه‌ای‌گری نکرد و از ابتدا روضه خواند و بسیار آماتور و در جاهایی توهین‌برانگیز. ولی بقیه، مخصوصا گلستان، حرفه‌ای روضه خواندند. و آن روضه‌ی آخر چیزی نیست جز انتقاد و یا قبول نداشتن و یا دست انداختن جمهوری اسلامی. دولت‌آبادی هم در این باره خوب همکاری کرد.

page to top
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خون سبزهایم از پاییز 88 تا آذر 89

یا لطیف

سلام آقای خامنه‌ای

نامه‌ی اولم به شما را در ابتدایِ سال نوشتم. و الحمدالله هیچ اتفاقِ غیرِ منتظره‌ای نیافتد. چنان که در آن نامه هم هدفِ من بود، توهین و یا تهمت به شما نبود؛ همان طور که هم همین حالا هم چنین هدفی را به پیگیری نمی‌کنم.

مرادِ از نوشتنِ این نامه و البته آن نامه، صحبت کردنِ صریح و صمیمانه با رهبرم است. معتقدم در کشورِ افراط و تفریط‌زده‌ای چون ایران، نیازمندِ آنیم معتدلانه با یکدیگر به هم‌سخنی بنشینیم. و درست و صحیح اشکالاتِ یکدیگر را برای هم توضیح دهیم. اصلا هم تعجب ندارد که من با رهبرم صمیمانه صحبت کنم و در عین حال نقدش کنم. البته و صد البته هنوز چنین تفکری در داخلِ ایران به وجود نیامده است. و متاسفانه رسانه‌ها در کشورمان به شما به دیده‌ی یک قدیس و یا یک منحرف  نگاه می‌کنند و نیاموختند که راهِ سومی هم قابلِ تعریف است.

اگر معیار را عملِ درست و خردورزی بگیریم، به ساده‌گی و بدونِ تمسکِ بی‌هیچ فرد و یا جریانِ دیگری می‌توان شما را با توجه به مبانی که بدان اعتقاد دارید نقد کرد. مثلا برای نقدِ شما، نیاز نداریم به جریانِ راست و چپ و یا هر جریانِ سیاسیِ دیگر تکیه کنیم. چرا که آن تکیه، و یا دیدن با آن عینک بیش از آن که به حق قرار دادنِ مفاهیم نزدیک گردد، به حق قرار دادنِ جریان‌ها و اشخاص برمی‌گردد.

آقای خامنه‌ای

متاسفانه باید خدمتِ شما عرض کنم، در وضعیتِ امروزِ ایران، هر گروه و یا دسته‌ای با متمسک قرار دادنِ آدم‌ها و یا جریان‌هایی اجازه‌ی نقدِ منصفانه و تحلیل مستقل‌بنیاد را از انسان‌های آزاد و عاقل سلب کرده. حتی گروه و یا دسته‌ای که به ظاهر نشان می‌دهد که می‌خواهد راهِ سومی را برگزیند متاسفانه در این راه برای خود تابوهایی آفریده‌. به طوری که نمی‌توان به آن تابوها و یا حتی اسطوره‌های دایناسورمآب‌ها نزدیک شد. البته کتمان نمی‌کنم تک و توک افرادی هستند که نشان می‌دهند واقعا اصول‌گرا هستند و وام‌دارِ شخص و یا جریانی نیستند. (هم‌نامی این اصول‌گرایی با جریانی سیاسی در کشور ناخواسته است و دور است چیزی بیش‌تر از یک مشترک لفظی باشد.)

در نامه‌ی قبل گفته بودم که معتقدم سالم‌ترین عضوِ بدن‌تان دستِ راست است. امروز که روزگاری از آن نامه می‌گذرد و تجربه‌هایی دیگر از خاکِ ایران به اندوخته‌های من اضافه شد، بر این باور استوارتر شده‌ام که عجب حکایتی است دستِ معیوبِ شما. چه داستانی است آن دستِ زیبا. خیلی‌ها هستند که شاید آرزو می‌کردند ای کاش آن دست از آنِ آنان بود... غافل از این که افتخار می‌خواهد آدمی در قافله‌ی دست‌های عاشورایی قرار گیرد. الان که در ایامِ محرم هستم، به عظمتِ این دست‌ها بیش‌تر پی می‌برم. این دست‌ها در شیعه دست دارند. البته بعضی‌ها که عاشق‌تر بودند، دو دست‌ دادند برای امام‌شان و گاهی که فرصتی نصیب‌شان می‌شد، خیلی‌ چیزهای دیگر هم دادند. امروز هم دوباره تاکید می‌کنم به حقِ همان دستی که در راهِ اسلام خشکید به این نوشته‌، به مثابه‌ی دل‌نوشته‌ی یک جوانِ مسلمان بنگرید.

کم‌ترین لطفِ مکتبِ شیعه برای من، صراحت با پیشوایم است. و معتقدم آن‌هایی که می‌دانند، و می‌اندیشند، همان طور که خودتان گفتید، آن چه را که می‌دانند باید بگویند. علی الخصوص این دانسته‌ها را باید به پیشوای‌شان بگویند؛ چرا که در شنیدنِ این دانسته‌ها و نقدها از همه سزاوارتر است. این دقیقا ایرادی بود که من به نویسنده‌گان وروشن‌فکرانِ شیعیِ ساکت، پس از جریانِ انتخاباتِ پارسال وارد کردم؛ همچون رضا امیرخانی. چرا که بر این باور بوده و هستم که اگر فرد یا افرادی از ایشان، همچون امیرخانی، نظری درباره‌ی مسائلِ کشور و یا نقدی به رفتارِ شما دارند بی‌پوشیه این نظر را ابراز کنند. تا هم حاکم از این نظر بهره‌مند گردد و هم جماعت‌. در چنین مواقعی، که وقتِ گردنه‌های فرهنگی و گدارهای عقیدتی، و جابه‌جایی اندیشه‌های مردم است، روشن‌گرِ تحلیل‌نویس، در هر بابی از سرلوحه تا نفحات، می‌بایست حاکم را نیز راه‌نمایی کند و مردمان را از آن‌چه می‌اندیشد آشنا کند تا راهِ صواب به آنان نشان داده شود. سکوتِ انسانی که معتقد است در عرصه‌های گونه‌گون حرفی برای گفتن و یا بهتر بگویم شنیدن دارد، بر تعدادِ بصیرت‌پیشه‌گان نمی‌افزاید. حتی اگر فرد یا افرادی از این جماعت، روشن‌گرِ شیعی مثلِ امیرخانی و یا هر صاحب عقیده‌ی دیگری در عرصه‌های مربوط به مدیریت و حکومت، شک کرده بر نحوه‌ی حکمرانیِ شما باز هم باید بگوید... چه جای سکوت است که باید لااقل بگوید که شک کرده است.

البته من رابطه‌ی دوستانه‌ای با دوستانِ امیرخانی‌بنیاد، و البته خودِ جنابِ ایشان و بسیاری از دوست‌دارنِ ولایی شما، و حتی منتقدانِ و شکاکانِ به ولایتِ شما دارم. این رابطه، کمینه مزه‌اش این است که راه را برای گفت و شنود باز نگه می‌دارد.

پس از بیانِ این مقدمه، واردِ بدنه‌ی نامه می‌شوم و می‌خواهم برخی از نظراتِ خود را که به نقص‌های فرهنگی نحوه‌ی رهبری شما برمی‌گردد عنوان کنم. اگر عمری بود ورودِ به عرصه‌های دیگر را بعید نمی‌دانم در نامه‌های آتی که یحتمل در سال‌های آتی رغم می‌خورد. اگر امروز آقای خمینی به جای شما در جایگاه رهبری نشسته بود، باز هم نامه می‌نوشتم و کاستی‌های حاکمیتی را گوش‌زد می‌کردم که قطعا حاکم در شنیدنِ این کاستی‌ها، از همه سزاوارتر است. کتمان نمی‌کنم که برخی از کاستی‌ها باید علنی فاش نشود؛ در برخی مواردِ مهم و راهبردی، کاستی باید مخفیانه به گوشِ حاکم برسد تا اوضاع متلاشی و وضع دگرگون نگردد.

امروز امرِ دولتِ فرهنگی و فرهنگِ دولتی یکسان می‌نماید. این هم‌کاسه شدن در عرصه‌ی فرهنگی در کنارِ گنگ بودنِ رهیافت‌های فرهنگی سندِ چشم‌انداز که به امضا و تاییدِ جناب‌عالی هم رسیده، موجبِ تعجب و تحیر است. به واقع، انتظارِ راهبردی از فرهنگ، کوتاه و راه‌های دست‌یابی به آن پرخدشه است. با سایه انداختن فرهنگِ حکومتی از سویی و افراز شدنِ بنیادهای فرهنگی به موافق و مخالفِ حکومت، تولیدِ فرهنگی این کشور را با مشکل مواجه خواهد کرد.

چرا که نگاهِ فرهنگی‌ِ هر یک از این دو گروه به امت، به خاستگاهِ فکری‌شان رجعت می‌کند. این رجعت، مخاطراتِ فرهنگی برای جامعه به بار می‌آورد. چون هر دو حالت، وقتی کاری فرهنگی و یا هنری تولید می‌کنند، صدایِ خود را محق می‌دانند و آن را نظرِ جامعه می‌پندارند. این در حالی است که آنان به جای آن که گوش باشند، یک‌سره زبانند.

این مهم‌ترین آسیب و نقصی است که امروز در نحوه‌ی حکمرانیِ حکومتی نیز دیده می‌شود. راهِ حل چنین نقصی را در پایان عنوان خواهم کرد. شاید در مصادیقِ آن بشود بحث کرد، اما معتقدم هر چه سریع‌تر باید جهتِ حرکتِ فرهنگی را به سمتِ راهِ حل‌هایی از این دست، که خواهم گفت، هدایت کرد. در غیر این صورت در آتیه، پاره‌های فرهنگیِ جامعه از یک‌دیگر دورتر و دگم‌ها گسترده‌تر، و واقعیات کم‌توجه‌تر می‌شوند. نقدم به جناب‌عالی این است که چنین رویکرد و یا راهِ حل‌هایی از این دست، ممشای تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاریِ فرهنگی، آن طور که وظیفه‌تان است، قرار نگرفته و توصیه‌های فرهنگیِ جناب‌عالی از چنین پیشنهادهایی، که عرض خواهد شد، کم‌رنگ است. معتقدم باید چنین توصیه‌هایی را پررنگ‌تر پی گیرد، تا مشخص شود توصیه‌ی موکدِ شما بر این امور است.

اما برگردیم به مشکلی که در دو بند بالاتر مطرح کرده‌ام. ابتدا نگاه‌مان را بر دستگاه‌های فرهنگی حکومت متمرکز کنیم بهتر است. جدا کردنِ لفظِ دولت از حکومت، به اشتباه انداختنِ مخاطب است؛ در این نوشتار بینِ این دو لفظ، هیچ تفاوتی ماهوی وجود ندارد. (در هر نوشته‌ی دیگری که نقدی کلان و ساختاری به دولت دیده می‌شود، تفکیکِ حکومت از دولت تنها شیره مالیدن بر سرِ مخاطب است.)

کارگزارنِ فرهنگیِ حکومتی، در تولیدِ آثارِ فرهنگی رضایتِ مسوولانِ بالادستی را طلب می‌کنند. مثلا یک انتشاراتِ دولتی به دنبالِ آن است که منویاتِ ساختِ حاکم را در تولیداتِ هنری‌اش لحاظ کند. در چنین شرایطی، اگر اثرِ فرهنگی تولید شده هم‌سازِ با ساختِ حاکم، یا باج‌دهِ به ساختِ حاکم، گل کرد و پر مخاطب شد، اعلی علیینِ هنرمندان حکومتی خواهد بود. اگر در این بین، مسوولِ حکومتی دلسوز نسبت به مسائلِ مردمش باشد، نگرانِ انتقالِ واقعیاتِ جامعه با بیانِ هنری باشد، آن‌چه منتشر می‌شود به حقیقت نزدیک است و هنرِ بومی شکل می‌گیرد. اما چنان چه مسوولِ فرهنگی، به دنبالِ بازسازی آرمان‌شهرِ فکری، یا علائقِ شخصی خودش باشد، که هست و می‌بینیم، تولیدِ هنریِ حاصل نسبتِ ضعیف‌تری با حقیقت دارد. مواردِ قابلِ اعتراض، به نحوه‌ِ مضحکی کثیر است. در کشوری یوسفِ پیامبر، با آن ضعف‌های کتمان‌ناپذیرش؛ مختارنامه، با توصیفِ یک شخصیتِ کم‌اثرِ تاریخی؛ اخراجی‌ها، با قلبِ مفاهیم و ادبیاتِ چاله‌میدانی و.. ساخته می‌شود و دستگاهِ فرهنگی حاکم تبلیغاتِ گسترده‌ای در این باره می‌کند  و تولیدِ فرهنگی پرمخاطب می‌شود. شما در سخنانِ خود از چنین آثارِ سخیفی تجلیل می‌کنید و چفیه به یوسف هدیه می‌دهید و گرایِ معیوبِ فرهنگی خود را به هنرمندانِ دیگر نشان می‌دهد. شاید نمی‌دانید که این کار در بلند مدت چه ضربه‌ای به ساختارِ فرهنگی و عاداتِ اجتماعی جامعه می‌زند، و البته نه آنان که می‌دانند نسبت به چنین انحرافاتی به امامِ مسلمین هشدار می‌دهند. این در حالی است که باید بدانید، در بسیاری از موارد فرهنگِ دولتی و نگاهِ سیطره‌افکنِ حکومتی، دغدغه‌ی جامعه و دین ندارد. آن‌ها، پر کردنِ بیلانِ کاری، گزارش‌های کذایی به مسوول بالادستی دادن، و پزِ این که آقا دیدی ما داریم نظراتِ شما را مو به مو اجرا می‌کنیم، را به هر کارِ خداپسندانه‌ای ترجیح می‌دهند. این روند تا بدان جا پیش می‌رود که هر دستگاهی، حتی اداره‌ی آب و فاضلابِ فلان شهر، هم کنگره‌ی جنگِ نرم برگذار می‌کند و سخنران از تهران دعوت می‌کند. تا یحتمل بر تعدادِ بصیران بیافزاید.

اما این دستگاه آن چنان آگاهی ندارد که بداند که افزایشِ تعدادِ بصیران با حضورِ در میانِ مردم، و با انتقالِ هنری زنده‌گی مردم، بهتر  و ساده‌تر به دست می‌آید تا به ضربِ چلوهایی که مدعیانِ بصیرت در این کنگره با نانِ اضافه و در آن همایش با دوغِ نعنایی میل می‌فرمایند.

دستگاهِ فرهنگیِ حکومت، امروز جدا از مردم نمی‌زید، اما سیاست‌گذارهای فرهنگی و اولویت‌های دولتی، نسبتی با وضعیتِ مردم ندارد. اگر نگاهی به وضعیتِ فرهنگی مردم بیاندازیم و برخی گمانه‌های ملموس، ناظر به واقعیات، را بیان کنیم به این نکته پی می‌بریم که مردم بر دینِ حاکمانِ خود هستند. اگر نسبت به وضعیت‌های هشداردهنده‌ی فرهنگی احساسِ نگرانی می‌کنید، باید بدانید این وضعیت نتیجه‌ی حاکمیتِ اسلام در دوره‌ی آقای خمینی و جناب‌عالی است. این وضعیت، که از سالِ ۶۸ دادِ سخن آن دارید و نسبت به آن هشدار داده‌اید، نتیجه‌ی ساخته‌ نشدنِ داستانِ مردم، فیلمِ مردم، تئاترِ مردم، موسیقیِ مردم، نقاشیِ مردم است. یعنی در این بین، مردم موضوع نبودند. چه آن که هنرمندان خود از میانِ مردم به این جرگه پیوستند، ولی سازمان بابِ طبعِ حاکم و دولت، آنان را از خاستگاهِ مردمی‌شان جدا کرده و به خاستگاهِ فکری بفرموده گره زده. در این گره، آن که ضرر کرده مردم است.

برای برون‌رفتِ از این وضعیت، پیش‌نهادهایی دارم، اما اجازه دهید که بخشِ دوم از فرهنگ را که مقابلِ فرهنگِ حکومتی است باز نگشایم. (نمونه‌ی خوبِ یکی از این انتقادات، همانی است که اخیرا وحید جلیلی مطرح کرد). البته از این بخش، و افتراق‌هایش با جریانِ اصیلِ مردمی سخن بسیار رفته و سخن در موردِ آنان را تکرارِ مکررات می‌دانم، به خصوص که چنین نقدی به نقدِ شما، مستقیما، منجر نمی‌شود. تنها این را بگویم که آن‌چه که در آن طرفِ گود رخ می‌دهد، که عمیق‌تر و هنرمندانه‌تر از این سوی حکومتیِ گود پردازش شده، خود نیز به مشکلاتی از جنسِ اشکالاتِ فرهنگِ حکومتی گرفتار است. البته بعید است خودِ هر دو دسته بر این باور باشند که مشکل دارند.

اما در چینن شرایطی، چه باید کرد؟

آقای خامنه‌ای

1. نشست‌های خود را با اهالیِ فرهنگ، متراکم‌تر کنید. این تراکم، باید واقعی و متنوع باشد. مثلا به شدت نیاز است که شما دیدارها و سخنانی با ناشران، موزیسین‌ها، اهالی تئاتر، و هنرمندانِ تجسمی و... داشته باشید. این دیدار، به آن‌ها روحیه می‌دهد و نتیجه‌ی آن هر چه باشد خوب است. چون به شناختِ دقیق‌تر از یکدیگر منتج می‌شود. شبیه این دیدار را با کاگردان‌ها داشته‌اید. حال این نیاز احساس می‌شود که جهتِ تنقیحِ جوِ فرهنگی، چنین دیداری و سخنانی ضروری است. حتی شاید برخی از این دیدارها به تصدیعِ وقتِ شما منجر شود، ولی باید این کار را به طور متراکم شروع کرد. تا هم جبرانِ عدمِ دیالوگِ آقای خمینی با این دسته از هنرمندان شود و هم جبرانِ برخیِ کم‌توجی‌ها در این 20 سال. در این دیدارها، همه‌ی ناشران و اهالی فرهنگ را به پرداختن به نیازهای واقعی مردم نصیحت کنید. و آنان را نسبت به انتقالِ صحیح عاداتِ اجتماعی مردم، به قصدِ اصلاح‌گری تذکر دهید.

2. حمایت از توسعه‌ی سخت‌افزاری فرهنگ. به نظرِ من امروز وظیفه‌ی حکومت گسترشِ مراکزِ فرهنگی است؛ گسترشِ سخت‌افزاری! بدین معنا که ناشران، انجمن‌ها، دسته‌های فرهنگیِ حکومتی، از حکومت فاصله بگیرند و بنا بر شایسته‌گی‌های خودشان واردِ رقابت با دیگران شوند. اگر نهادی در این میان نتوانست روپا بایستد مشکلِ خودش است؛ ورشکست می‌شود تا یاد بگیرد کارِ جذابِ باکیفیت ارائه دهد. بنابراین به جای توصیه‌های نرم‌افزاری، توصیه‌های سخت‌افزاری بکنید. تشویق کنید که حکومت هر چه بیش‌تر کتاب‌فروشی، تئاتر، تالار، تماشاخانه، خانه‌ی سی‌دی و نرم‌افزار بسازد و بدهد دستِ مردم. یعنی از رویکردِ فعلیِ دولتِ دهم، که در برخی عرصه‌ها مانندِ رسانه‌های دیجیتال و دارالقرآن‌ها به جد پیگیری می‌شود، و توسعه‌ی سخت‌افزاری مدِ نظرِ ایشان است تقدیر شود. به عنوانِ یک مصداقِ روشن، می‌توان سوره‌ی مهر یا چنین نهادهای عظیمِ دولتی را با مکانیزمی بدهند به بخشِ خصوصی و در عوض شرایطی فراهم آورند که همه‌ی کتاب‌ها در همه‌ی جای کشور خوانده شود، همه‌ی موسیقی‌ها، همه‌ی تئاتر‌ها، همه‌ی نقاشی‌ها و... دیده شوند. در عینِ حال از همه بخواهند که یکدیگر را جدی بگیرند. پولِ یامفتی که به کارهای بی‌کیفیتِ دولتی هبه می‌شود، صرفِ ساختِ سخت‌افزار شود. سالن بسازند، کتاب‌فروشی بسازند، سینما بسازند، آن هم در همه‌ی جای کشور. در این صورت می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد آقای خامنه‌ای؟ در مدتِ کم‌تر از دو سال، بیش‌تر شهرهای ایران، کتاب‌فروشیِ فعال، سینمای آباد، گالری‌های مدرن و... دارند. در چنین شرایطی، هنرمندان سعی می‌کنند کاری را بسازند که جذاب‌تر باشد و در عینِ حال هنرِ مردمی به دستِ مردم شکل می‌گیرد و بین‌شان مبادله می‌شود. متاسفانه در بیانِ حضرت‌عالی توصیه به امورِ سخت‌افزاری بسیار کم دیده می‌شود. در حالی که باید بدانید در جامعه‌ی دینی ایران، هر چه بیش‌تر مراکزِ فرهنگی به وجود آید، کارهای با کیفیت‌تری تولید می‌شود. در چنین شرایطی، آن‌چه زائد است فرهنگِ دولتی و حکومتی است. و آن‌چه موجبِ فخر است مردمِ همه‌ی ولایاتِ این خاک است که هم‌زمان با شهرِ کتابِ ونک، جدیدترین آثارِ فرهنگی را می‌خواند و هم‌پای سینمای آزادی جدیدترین فیلم‌ها را می‌بیند و در چنین شرایطی رشدِ فرهنگی و کیفی به بار می‌نشیند. آن وقت بیا و این میوه‌های آب‌دارِ سالم را ببین و حظ کن.

3. لطفا توصیه کنید در امورِ فرهنگی سخت‌گیری ممیزها از این بیش‌تر شود. رویکردِ ممیزی در ایران وارونه است. در این کشور، رمان‌های بی‌کیفیت و داستان‌های آب‌بندی کم‌شماری هر ساله با مجوزِ ارشاد چاپ می‌شود. فیلم‌های مبتذلِ بسیاری مجوزِ پخش می‌گیرند. این در حالی است که برخی آثارِ فاخرِ فرهنگی هر ساله به دستِ مخاطب نمی‌رسد و  در ممیزی می‌ماند. به نظر من مهم‌تر از بررسی و ممیزیِ دینی یک اثر، باید ممیزی محتوایی و ساختاری آثارِ فرهنگی هم موردِ توجه قرار گیرد. حتما می‌دانید که بسیاری از رمان‌هایی که در ایران چاپ می‌شود، چنان بی‌کیفیت‌اند که باید چاپِ آنان را در غربِ عالم به صورتِ یک رویا پنداشت. نحوه‌ی تغییر ممیزی، مستلزمِ موضعِ مشخصی از سوی شما است تا این وضعیت ناهمگون سامان یابد. چون این وضعیتِ ممیزی، یکی از دلایلِ کج‌روی‌های فرهنگی در ایران است.

4. رذالت‌های فرهنگی این کشور، بیش از این حرف‌هاست چنان که توجه‌ام را به ریشه‌ی این مسائل متمرکز کرده‌ام.  لطفا اجازه دهید و بیان کنید تا نقدِ سیاست‌های شما آزادانه در سایت‌ها و روزنامه‌ها صورت گیرد. باور بفرمایید چنین تصمیم‌گیری، تاثیراتِ فرهنگیِ زیادی خواهد داشت. البته باید از زمانِ آقای خمینی چنین مساله‌ای آغاز می‌شد که به عللی، خصوصا چپ‌گرایی مذهبی، چنین هدفی در دسترس نبود. امروز البته وضعیتِ نقدِ دستگاه‌های تحتِ امرِ رهبری، بسیار گسترده‌تر و بهتر و بازتر از دوره‌ی حاکمیتِ آقای خمینی صورت می‌گیرد. این انتقاد که به طورِ علنی، توسطِ دوست‌دارنِ انقلاب، با نقدِ شدیدِ حسن عباسی در سال 83 نسبت به قوه قضاییه و نیروهای مسلح آغاز شد، اکنون می‌بایست به بیتِ رهبری راه یابد. چون استمرارِ نظریه‌ی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی در گروِ تصمیاتی از این دست توسطِ شما است. این خود یک تصمیم فرهنگیِ بزرگ می‌تواند باشد که تاثیراتِ شگفتی در آینده‌ی سیاسی و فرهنگی ایران خواهد داشت. سید محمد خاتمی فضای خوبی ایجاد کرد تا نقدِ دولت صورت بگیرد، و دروه‌ی احمدی‌نژاد اوجِ نقدِ دولت و شکستنِ جبروتِ رییس جمهور بود. شاید اگر آن شروع توسطِ خاتمی آغاز نمی‌گشت، که البته اجتناب‌ناپذیر می‌نمود، امروز چنین نقدها و حتی نفی‌هایی را شاهد نبودیم. نمی‌گویم شما احمدی‌نژاد باشید. چون جایگاه و وظایفِ رهبری از نظرِ راهبردی با هر کسِ دیگری متفاوت است، اما می‌توان این باب‌ها را بازتر نمود. منتظرم که صریح‌تر از قبل در این باره نظر دهید. هر چند فتوای شما  در موردِ ضدِ ولایتِ فقیه یک شروعِ عالی و امیدوارکننده بود. این فتوا که به نظرِ من یک شروعِ بسیار مهم در روزگارِ فعلی و ادامه‌ی همان خطبه‌ی معروفِ نماز جمعه‌ی شما در زمانِ آقای خمینی بود، می‌تواند بسیار راه‌گشا باشد. البته قبول دارم که بسیاری دچارِ خودسانسوری هستند، وگرنه به نظرِ من بسیاری از حرف‌ها را راحت می‌توان به گوشِ رهبری رساند.

۵. شورای فرهنگیِ فقهی نیازِ جامعه است. چنین شواریی می‌تواند به عنوانِ بالِ مشورتی رهبری نقشِ توازن را بینِ حوزه و حکومت ایجاد کند. این افراد که می‌توانند از حوزه و با انتخابِ حوزه انتخاب گردند می‌توانند نقشِ هماهنگ‌سازی را بینِ حکومت و حوزه را ایجاد کنند تا احکامِ اجتماعی و فرهنگی مراجع تناقض‌ساز نشود. اکنون آقایانِ سازمان تبلیغات بخش‌نامه می‌کنند که کسی نباید برهنه شود، از آن طرف آقای صافی گلپایگانی فتوا می‌دهد که لخت شدن، اگر به دیده‌ی نامحرم نرسد، اجر و ثواب هم دارد. حتما بابتِ  چنین ناهماهنگی‌هایی چاره‌ای بیاندیشید. چاره‌ها در هنگامِ ماجراها است که پیش می‌آید و قانون می‌سازد، وگرنه آن قانونِ اساسیِ سی سالِ پیش وحیِ نبی نیست. شواریِ فرهنگیِ فقهی پیش‌نهادِ من بود. می‌توان هر نامِ دیگری بر این بنده خدا گذاشت. ولی حتما باید برای این کار چاره اندیشید.

امید است فرهنگِ ایرانِ امروزِ ما، با تدابیرِ بهتر و نافع‌ترِ جناب عالی راهِ بهتری را طی کند.

امیدوارم خدا همه‌ی ما را از مواضعِ تهمت دور نگه دارد. من با اعتقاد به این که برای نائبِ حضرتِ صاحب نامه می‌نویسم، این مطالب را نوشتم. و بر آن نبودم که بر مبنای شایعاتی که حولِ شما و خانواده‌تان رواج دارد سخن بگویم، بلکه بر مبانی گفته‌ها، رفتارها و روش‌های شما نقدم را نوشتم و پیش‌نهاداتی دادم.

همین قدر بگویم که قیمه‌های بیتِ شما خیلی خوش‌مزه است. اگر سعادت داشتم، در مراسمِ عزایِ عاشورایِ شما، با سخنوریِ عالمانه‌ی حسین انصاریان  و مداحی محمود کریمی مزاحم‌ می‌شوم.

بگذار این قدر هم بگویم:

هیاتی فرهنگی و خصوصی در شمالِ تهران خیمه‌ی عزا به پا می‌کند که از نخبه‌گان واقعا نخبه هم در آن حضور دارند. که شاید در یکی از شب‌های آتی مهمانش باشم؛ که شعارش است: ابالفضل علم‌دار؛ خامنه‌ای نگاه دار، حسین سید و سالار؛ خامنه‌ای نگه دار.

===============================

این نامه برای رهبریِ نظام نیز از طریقِ سایتِ رسمی‌شان ارسال شده است.

و همچنین از من داستانی با موضوعِ عاشورا، در این‌جا منتشر شده.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

همان طور که می‌بینید احمدی‌نژاد در حالِ تکثیر است. حتی تا باراک اوباما.(چهارشنبه 24 نوامبر شب قبل از روز شکرگذاری در آمریکا باراک اوباما و خانواده‌اش در شهر واشنگتن و در بنیاد خیریه مارتاز تیبل بسته‌های غذا را میان افراد فقیر توزیع کردند.) یک متفکرِ هلندی بر این باور است که احمدی‌نژاد «اِف.یو.سی.کا» جهان را. به نظر می‌رسد آن چیزی که مهم است این است که احمدی‌نژاد این کار را انجام داده. پس از دورانِ خاتمی، بازگشت به زمانِ قبلِ خاتمی ممکن نبود. این البته بیشتر از آن که مولودِ نحوه‌ی مدیریتِ خاتمی باشد، نتیجه‌ی وضعِ دگرِ جهان بود. جهان واقعا «دیگر» شده بود و پدیده‌هایی مثلِ اینترنت و موبایل فضای زنده‌گی مردم را تغییر داده بودند. اما احمدی‌نژاد رییسِ دولتی از جنسِ قبلی‌ها نبود که بخواهد محدود و یا منتظر باشد به تغییراتِ پیرامونی. بلکه دست به کار شد، تا آن جا که متفکری هلندی درباره‌ی وی چنین گفت. 

این هم فرهاد جعفری با قیافه‌ی جدیدش. گفته:

«امروز به آرایشگاه رفتم و موهای سرم را از ته تراشیدم. و تا هروقت که زنان ایرانی، «حق انتخاب آزادانه‌ی پوشش خود» را [که قریب سی سال است توسطِ «اسلام سیاسی» و «الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» و «دست‌نشاندگانِ همپیمان‌شان»‌ از آنان سلب شده] بازنیابند؛ هر ماه چنین خواهم کرد.»

و دلیلش را این دانسته که:

«نه «کشف حجاب اجباری» موافق «حقوق انسان معاصر» است و نه «حجاب اجباری» می‌تواند با چنان حقوق بدیهی و اولیه‌ای، موافقت داشته باشد. پس تا هرگاه که «زن ایرانی» از این حق مسلم خود، به‌دلیل «خواست و اراده‌ی جمع معدودی از روحانیون اسلام سیاسی» محروم است؛ من نیز ترجیح می‌دهم از «حقی نسبتاً مشابه» محروم باشم.»

اگر کارِ جعفری را ریشه‌یابی کنیم، برمی‌گردد به این که زنانِ ایرانی در رقابت‌های آسیایی 14 مدال از 59 مدال ما را کسب کردند. که در بعدِ از انقلاب خیره‌کننده و بی‌نظیر است. یا به قولِ فرهاد جعفری:

«شک ندارم که بخش بزرگی از این پیروزیِ خیره‌کننده‌ی زنان ایرانی، مدیون اعتماد‌به‌نفسی باشد که پس از «گماردن یک زن ایرانی به تصدی یک وزارتخانه» بدان دست یافته‌اند. اقدامی از سوی محمود احمدی‌نژاد که به‌شدت با مخالفتِ «روحانیون اسلام سیاسی» و دنباله‌های رسانه‌‌ای‌‌شان روبرو شد. که همچنان خواسته و می‌خواهند که زنان ایرانی را در حصار تنگِ «سبک زندگی مطلوب خود» نگاه دارند.

همچنان‌که شک ندارم: چنانچه فعالیت‌های اجتماعی زنان ایرانی، با «محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های به‌جامانده از دوران حکومتِ الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» توأم نباشد؛ نتایج عملکردِ آنان، از این هم خیره‌کننده‌تر خواهد بود و زنان ایرانی خواهند توانست چه در مجامع بین‌المللی و چه در صحنه‌های داخلی، به تراز و سهمی که شایسته‌ی آن هستند دست یابند.»

شنیدم آقای صافی گلپایگانی، از مراجعِ قم، نسبت به این که دخترانِ ورزش‌کارِ ما در چین حضور پیدا کردند معترض بودند؛ همان طور که نسبت به تصدی وزیرِ زن معترض بودند و می‌گفتند ولایت به زن نمی‌رسد. این در حالی است که معادل دانستنِ وزارت با ولایت، آن هم در وزارتِ بهداشت، مساله‌ی قابلِ قبولی به نظر نمی‌رسد. خلق‌الله ولایت را برای ولی فقیه قبول ندارند، آن وقت مرجع محترم آن را تا حدِ وزارت قابلِ بسط می‌دانند. در هر صورت من از دفترِ آقای صافی استفتا خواهم کرد که چرا زنِ ورزش‌کارِ ما نمی‌تواند در ورزشِ قهرمانی حضور داشته باشد؟ البته کارِ مشابهِ من، یعنی استفتا از مراجع، برای ریاست جمهوری زنان به نتیجه نرسید.

page to top
Bookmark and Share
 یا لطیف

 چرا یک لیبرال نمی‌بینم؟ کسی که واقعا لیبرال باشد.

باری، افرادِ زیادی که توسطِ حکومت لیبرال نامیده می‌شوند و یا بعضا عده‌ای خود را لیبرال می‌خوانند، واقعا لیبرال نیستند.

البته هدفِ نگارنده در این نوشته، بحثِ ارزشی در موردِ لیبرالیسم نیست، که بحث در این باره ضروری است و به نظرِ من لیبرالیسم، علی رغم برخی اختلافاتِ مبنایی، در روش‌ها اشتراکاتِ زیادی با اسلام دارد. یا حداقل اشتراکاتش از سایرِ مکاتبِ مشهورِ بشری بیشتر است. در این باره فرهاد جعفری، به عنوانِ یک لیبرال مسلمان، مرام‌نامه‌ای منتشر کرده است که این مرام‌نامه را می‌توان مرام‌نامه‌ی یک لیبرال، واقعا لیبرال، دانست.

اما من می‌خواهم ثابت کنم افرادِ زیادی که می‌گویند لیبرال هستند و یا این ادبیات را تبلیغ می‌کنند، واقعا لیبرال نیستند. بلکه فقط درحدِ حرف است که می‌گوید لیبرال و یا سکولار هستند. ولی به واقع به این ادبیات پای‌بند نیستند. بلکه پای‌بندیِ آنان در حدِ پذیرشِ بی‌حد و مرزِ غرب و آمریکا، به عنوانِ ام‌القرایِ غرب، درست است. افراطِ آنان در تحسینِ دولت‌های غربی به حدی است که حتی تا این اندازه از دل‌بسته‌گی از لیبرال جماعت به شهادتِ نوشته‌ی جعفری هم بعید است.

هفته‌ی پیش، در دانشگاهِ علم و صنعت میهمانِ دوستِ خوبم سید حسین حسینی شکوه بودم. او در باره‌ی سخنانِ تمسخرآمیزِ رفقای دانشجویش در موردِ عقایدش با من سخن می‌گفت. او جملاتِ دوستانش را که بسیار به چپ‌گرایی پهلو می‌زد برایم نقل کرد که در عینِ حال لفظا خود را سکولار می‌داستند.

به همین علت، و جهتِ تنویرِ افکارِ عمومی، بخش‌هایی از مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری را در این نوشته موردِ توجه قرار می‌دهم تا خلق‌اللهی که می‌گویند لیبرال هستیم دقیقا بدانند به چه مکتبی مومن هستند. تا آن‌جایی که من از لیبرالیسم از زبانِ ادبیات و فیلم و اندیشمندان و حتی مخالفانش شنیده‌ام، مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری، اتفاقا به شهرِ خورشیدِ مکتبِ لیبرالی بسیار نزدیک است و با تسامحی لیبرالی می‌توان آن را قانون‌نوشتِ پابلیکِ لیبرالی دانست که همچون رساله‌ی عملیه‌ای قابلِ اتکا برای هر لیبرالِ واقعا لیبرال است.  البته من همه‌ی آن‌چه که فرهادِ عزیز نوشته است را نمی‌آورم، منتها بخش‌هایی را موردِ توجه قرار می‌دهم. شما می‌توانید به سایتِ فرهاد جعفری از همین کنار بروید و در صفحه‌ی اولِ آن دیباچه‌ای بر آزادی‌خواهی و برابرطلبی اخلاق‌مدار را مطالعه کنید.

و اما آن بندها و البته در بینِ آن مقایسه‌های منِ نالیبرال:

[01] هیچ ایرانی، غیرخودی نیست. به هیچ دلیل مگر به حکم قانون عادلانه توسط محکمه‌ای عادلانه!
با همین بند، خیلی‌ها لیبرال نمی‌شوند. مثلا  همین کسانی که آرزوی مرگ برای رقیب خود می‌کنند که به نظرِ من آرزو و حرفی است درشت‌تر از غیرِ خودی. مثلا همین دانشجویانی که با سیدِ عزیزمان بحث می‌کنند و ...

[03] وسایل باید پاک، و راه باید به‌نحو قانونی و اخلاقی طی شود!

فراموش نمی‌کنم سایتِ بالاترین، که فعالینش دعوی سکولار بودن دارند، در  سالِ گذشته زنانِ بدحجابی را که در راه‌پیماییِ نهِ دی شرکت کرده بودند، بدونِ شطرنجی کردنِ تصاویرشان، منتشر کرد و روسپی‌شان معرفی کرد. که در ازای دریافتِ پول عکسِ آقای خامنه‌ای و آقای خمینی را بالا گرفته بودند. تا آقای مخملباف که در مقاله‌ی رازهای خامنه‌ای حرف‌های جالبی زده است که بعید است هم‌سازِ گزاره‌ی بالا باشد.

[04] خطا، خطاست. پذیرفته و بخشوده نخواهد شد. از دوست و همفکر، هرگز!
من چیزی در این باره نمی‌گویم. در این باره ما بسیار عقب‌تر از این بندیم. خوشحالی‌ها فرهاد جان؟!

[05] انتقاد به هر امر غیرمنصفانه و ناعادلانه؛ می‌بایست محترمانه و مسالمت‌آمیز بیان شود!

اگر قیاس کنیم وضعِ داعیانِ دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم را با این بند، بی‌شک متوجه‌ی تناقضِ دردناکی می‌شود.

[06] در تحقیر و نامهربانی و تهمت و افترا؛‌ از اقدام متقابل خودداری کن!

وضعِ این بند بسیار آشفته است در کشورمان. کم دیده‌ام کسی را که در حرف زدنش تحقیر نکند و فحش ندهد. در این باره سریال‌های تاریخی مانندِ مختارنامه کانه کاتلیزور و توجیه‌گر در جامعه عمل می‌کنند. به ادبیاتِ فحشانه‌ی مختار دقت کنید.

[07] «دشمن»، اگر هم وجود داشته باشد؛ درخارج از مرزهاست! نامهربان‌ترین هم‌وطنان، فقط «رقیب»‌اند!
فرهادِ عزیز! فکر کنم برای مدعیانِ سکولاریسم این وضع، کاملا عکس است.

دیدید وضعیت را. اساسا نیاز به توضیحِ من هم نیست، به راحتی می‌توان تناقض‌ها را دریافت. در عینِ حال چند بندِ دیگر را می‌آوریم.

[11] هیچ امر زمینی، مقدس نیست!
و یا

[16] خشونت کلامی، دردناک‌تر از خشونت مادی‌ست. با «مهربانی و منطق» بر رقیب خود چیره شو!

و یا

[17] با ظلم نمی‌توان عدالت برقرار کرد!
ویا

[21] اسامی و مدل‌های نظام‌های سیاسی تعیین‌کننده نیستند. ماهیت و عملکرد‌شان تعیین‌کننده است!
و یا

[27] برای دستیابی به وضع مطلوب؛ هیچ نیازی به حمله‌ی بیگانگان نیست!
به نظرِ من هر لیبرال و هر انسانِ منصفی تایید می‌کند که حکومت باید در برابرِ بیگانه‌گان مستحکم و قوی و عزت‌مند باشد.

[28] هر موضوع منافع ملی؛ بر منافع شخصی و جریانی، و بر هر وضعیتِ مطلوبی ترجیح دارد!
نمونه‌اش تیمِ پرافتخارِ ایران. ایران تا به حال ۸ طلا گرفته است از المپیکِ آسیایی. از مجموع ۲۸ مدالی که گرفته ۱۱ مدالش را خانم‌ها گرفتند. چنین افتخاری هیچ‌گاه، از سوی انسان‌های به اصطلاح آزاداندیش منعکس نمی‌شود. ولی اگر ایرانِ ما مدالی نمی‌گرفت ببینید چه الم شنگه‌ای به پا می‌کردند. وقتی ایرانی افتخار می‌آفریند، چون دورانِ احمدی‌نژاد است، سکوت می‌کنند و اگر ایرانی جایی نتیجه نگیرد، شیپور دست می‌گیرند. وضع واقعا اسف‌بار است. این در حالی است که افتخارتِ ملی باید فراتر از جبهه‌بندی‌های سیاسی باشد.

[30] انگاره‌ها و لطیفه‌های قومی، نژادی یا زبانی را ترویج نکن و اشاعه نده!
حالا هی لطیفه علیه همدیگر درست کنید و ارسال کنید!

[32] سیستم‌ها؛ از توان بیش‌تری برای آلودنِ افراد برخوردارند تا آنها در برابر سیستم‌ها!
یا

 [35] جدل‌ها تابه‌این اندازه دوام نمی‌آوردند؛ اگر که تنها یک‌طرف مقصر بود!
یا

[43] تمرکز بر خوبی‌ها و زیبایی‌ها؛ زیبایی و درستی را افزون و تفاهم بر سر آینده‌ را آسان‌تر می‌کند!
یا

[48] اصرار نداشته باش همه مانند تو باشند، مانند تو بیندیشند یا مانند تو عمل کنند!
 همه‌ی این‌ها حرف‌هایی است که متاسفانه در جامعه‌ی لیبرال‌اندیشان دیده نمی‌شود.

[53] اگر فقط یک چیز زمینی مقدس باشد؛ حوزه‌ی خصوصی زندگی رقیب است!

یا
[56] انقلاب، انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی را محکوم و طرد کن!
برای این که سوء تفاهم پیش نیاید، توضیحِ جعفری در موردِ این بند را می‌آورم. لازم به یادآوری است که همه‌ی اصل‌ها را جعفری توضیح داده است که من از آن توضیحات اجتناب کرده‌ام.  و اما توضیحِ فرهاد:

یک «آزادی‌خواه و برابری‌طلب» کسی‌ست که درهرجا که هست، هرکار که می‌کند؛ «انقلاب»، «انسان انقلابی»، «انقلابی‌گری» و «انقلابی‌مآبی» را از طریق استناد به پیامدهای ناخوشایند و نامطلوب آن در گذشته و در جای‌جای این جهان، به چالش می‌کشد تا زمینه برای «مسالمت و مسالمت‌گرا»، «آشتی و آشتی‌گرا»، «مدارا و مداراگر»، «مصالحه و مصالحه‌جو»، «مذاکره و گفتگو»، دم‌به‌دم، فراخ و فراخ‌تر و زمینه برای «دستیابی به وضع مطلوب» فراهم‌تر شود.

[57] خوش‌بین باش و رفتارهای رقیب را از روی حسن‌نیّت تفسیرکن!

و یا این اصلِ فازیِ زیبا:

[59] میان صفر و یک اعداد بسیاری هستند!
و

[63] نه شیفته‌ی کسی، و‌ نه از کسی متنفر باش!
 و...

می‌توانید به سایتی که سخنش رفت بروید و همه‌ی این اصول را کامل با توضیحاتش مشاهده کنید. لیبرال بودنِ جامعه‌ی ایرانی و یا سکولارخواه بودنش بیشتر به یک مطایبه شبیه است. باور ندارید اصل‌ها را دوباره بخوانید.

افزونه:

دمِ بچه‌های ورزشکار، مخصوصا خانم‌ها، گرم. تازه هنوز کشتی و کاراته مانده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

چند روزِ قبل سید مهران از من پرسید چرا رمان می‌نویسم. البته او این سوال را از طریقِ اس‌ام‌اس از من پرسید. شاید انتظار داشت من هم به همین سوال مهم از طریق اس‌ام‌اس جواب بدهم. این در حالی بود که علی الاصول جوابِ من برای چنین سوالی باید حجمی بیشتر از یک اس‌ام‌اس چند صد کارکتری داشته باشد. همین شد که گفتم جوابی را که می‌خواهم برای سید مهران، که اهلِ رشت است، ارسال کنم همین جا بنویسم. در عینِ حال گوشه چشمی داشته باشم به نقدِ سجاد، که به نظرِ من نگاهِ بی‌تقلیدی است.

علتِ اصلی که باعث شده است رمان بنویسم ندانستن است. اگر روزی این جهالت از من برداشته شود، شاید دیگر به عصای رمان تکیه نکنم که پوسیده است. «جهالت»ی که باعث شده است من داستان بنویسم ریشه در عدمِ شناختِ پیرامونم دارد. ریشه در عطشِ به دانستن دارد.

مدت‌ها بود که مغشوش بودم در شناختِ پیرامونم. نمی‌دانستم آن چیزی را که در پیرامونم می‌بینم چطور تحلیل کنم. سالِ اولِ کارشناسی ارشد بود؛ پاییزِ 1387. مانده بودم که چطور باید روایت کنم جهانی را که در آن زیست می‌کنم. راهِ حل چیست؟ آیا دنیای که در آن زنده‌گی می‌کنم در نظرِ بقیه هم همین طور است. همین طور که من جهان را تفسیر می‌کنم آنان هم تفسیر می‌کنند.

این جهالت از شک می‌آید. و من با تفسیرِ حسن عباسی از نقدِ سروش که او را تجربه‌گرا نامیده بود، رسما تجربه‌گرا شدم. گفتم عجب منتقدِ مفیدی است این حسن عباسی. اشکالی را به سروش گوشزد می‌کند که به نظرم نقطه‌ی قوت است. البته مشکوکم به این که سروش به همین تجریه‌گرایی، که از فرزندانِ مهم و خلفِ مدرنیته است، وفادار مانده باشد.

شک در لحظه می‌تواند دستگاهِ فکری صائبی برایم بسازد. شک باعث می‌شود جسور باشم؛ بالغ‌پرورترین سوال در من ایجاد شود و آن این که چرا؟ این چرا، چرای شناخت است.

پاییزِ 87 بود. تا این که در سیرِ کتاب‌خوانی‌ام کافه پیانوی فرهاد جعفری به دستم رسید. به محضِ خواندنش که دو سه بارِ دیگری هم اتفاق افتاد، داستان‌نویس شدم. چون دیدم که جعفری چقدر راحت و بی‌غل و غش جهانی را که می‌بینید می‌نویسد. شروع کردم به نوشتنِ داستانی که یک زمانی توی همین وبلاگ نشرش دادم که موضوعِ سخیفی داشت. نوشتم داستانِ کوتاهِ دیگری که به همتِ خانمِ عرفانی در لوح چاپ شد؛ که نفهمیدم خوب بود یا نه. هر چند معتقدم آن بهترین داستان کوتاهم بود. بعدِ آن هیچ وقت داستان کوتاه خوبی ننوشتم.

دوباره سرد شدم. آن‌هایی را که نوشته بودم تنها یک حس بود. هنوز این حس به ممشا تبدیل نشده بود. تا این که شبِ عیدِ 88 فهمیدم که باز هم می‌توانم بنویسم. فهمیدیم که داستان، برای من یعنی بیانِ تجربه‌ی اجتماعی. یعنی همان امپرسیستی که عباسی به سروش نسبت داد.

من با بنیادِ امپرسیست که نمی‌دانم مدرن، شیطان‌پرستانه و یا هر زهرِ مارِ دیگری است نوشتم. اصلا هم مهم نبود و نیست انگی که بقیه به من می‌چسبانند. گفتم من می‌خواهم چیزی را که لمس می‌کنم بنویسم. شاید این مطلوبِ هیچ یک از جریان‌های فکری نباشد. مهم نیست. اما تجربه‌گرایانه‌ای را که من می‌گویم در نوشته‌ی هیچ کس مشاهده نکردم. حتی فرهاد جعفری در کافه پیانو، مستور در روی ماه خدا...، امیرخانی در منِ او، پیرزاد در چراغ‌ها را من...، هدایت در بوفِ کور، چوبک در سنگِ صبور، جلال در مدیر مدرسه و ... در حالِ بازتولیدِ دنیای خود بودند. می‌خواستند حرف‌های خود را بزنند و جهانِ داستانی‌شان کوچک بود و در اهدافِ خودشان بیشتر مستغرق بودند تا تهران و ایران. البته حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم بیوتن امیرخانی را نمی‌توان در این دسته جای داد، ولی بیوتن قصه‌اش در اقلیمِ دیگری است، با وجودِ این که به شدت ایرانی است.

کارِ اولم اساسا با چنین رویکردی نوشته شد، که به نظرم کارِ سخیفی بود. بعد آرمانِ علی را نوشتم، که به نسبت به کارِ اولم کارِ بهتری بود، ولی اشکالاتِ اساسی دارد که سجاد بعضی‌هایش را گفت. جالب است  بدانید آن‌جایی را که سجاد خوشش نیامد، ساخته‌ی ذهنِ خودم بود، آن‌جایی را که به نظرش خوب رسید، به شدت واقعی بود.

همین عطشِ دانستن باعث شد که توی نوشته‌ام به شدت اسم‌گرا باشم. مدام می‌خواهم هویتِ تهران و  یا جایی را که در آن می‌نویسم بازگو کنم. به نظرم باید این کار صورت بگیرد. اساسا نوشتنِ برندها را در این میان، مدیونِ جعفری در کافه پیانو هستم. منتها برندنویسی او حساب کتاب دارد و مثلِ رمانِ سینا دادخواه کثیر و بی‌دلیل نیست.

هویتِ شهری برای من مهم است. به نظرِ من این اتفاقِ بدی نیست. این جزء اصولِ نوشتنم است. حتی دارم وسوسه می‌شوم که از این به بعد به این مساله بیشتر پای‌بند باشم  و داستان را طوری بنویسم که واقعی‌تر به نظر بیاید.

برخی از رویاهایم را هم در رمان‌هایم وارد کردم. و شاید همین مساله به من ضربه زد. این را باید کمتر کنم. مثلا همسرِ علی در همین آرمانِ علی خواسته‌‎ی خودم بود و رویایم. 

این را هم بگویم من در اثرم با یکی دو نفر کار دارم و بقیه حکمِ آدم‌های عادی را دارند که دلیل ندارد که همه چیز را درباره‌ی‌شان بدانیم. از این جهت ناطور دشت شاهکارِ سالینجر فوق‌العاده است. دکترها و مجید و خیلی از بچه‌ها در حدِ توصیفِ یک صحنه به کار می‌آیند. برای من خیلی وقت‌ها بسیاری از شخصیت‌های داستانم با چوب و صندلی فرقی ندارند.

داستان‌نویسی من ریشه در نشناختن دارد. شاید از این شناخت یا گزارش‌نویسی بقیه هم چیزی عایدشان شود. این هم لطفِ چاپش است. برای همین در نظر دارم آرمانِ علی را به دستِ چند جامعه‌شناس و روان‌شناس و آخوند برسانم. و اگر بشود به دستِ همه برسانم.

دنیای پیرامون دنیای پیچیده‌ای است. جای این پیچیده‌گی جامعه و انسانِ ایرانی در رمان‌های ایرانی خالی است. رمان‌های ایرانی بسیار ساده هستند. من می‌خواهم ایرانِ پیرامونم را بهتر ببینم. این شاید برّنده‌ترین دلیل است برای نوشتنم؛ که در این راه کمکم می‌کند؛ کلاسیک و غیرِ کلاسیکش را نمی‌دانم. همین را می‌دانم:

که «خمینی ابوذر و سلمان را بهم رساند»، یا «چهار راهی در چیذر است که یک راهش می‌رود به سمتِ فرمانیه، یک راهش می‌رود به سمتِ امام‌زاده علی اکبر، و راهِ دیگرش به سمتِ کامرانیه و...»

همین را می‌دانم:

«این‌جا صدای زن حرام نیست، چون...»

این را می‌دانم که:

«آبِ این‌جا هم ا‌س‌پ‌ر‌م دارد...»

نمی‌دانم نشرِی پیدا می‌شود از ادبیات موافق و مخالفِ انقلاب که این به قولِ صادق هدایت «معلومات» را چاپ کند. این را چندان امید ندارم. بعضی‌ها از واقعیاتِ اجتماعی خوش‌شان نمی‌آید و بعضی‌ها هم از خمینی و هیات و این جور برنامه‌ها.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

می‌خواهیم خاکستری نگاه کنیم:

1. تذکر به راه؛ به خاطر ِ مطالبی که به نظر ِ من بسیار مفید بودند. حتما راه 46 و مقاله‌ی «اقتصاد دزدان دریایی» را بخوانید.

2. بیوتن امیرخانی نشان می‌دهد او دارد یک تمدن را با جدیت، و البته منصفانه نقد می‌کند. ای کاش یکی بابتِ این مطلب، به آقایان توضیح می‌داد. اگر کسی با دقت بیوتن را بخواند خود متوجه‌ی این مطلب می‌شود. تابلوترین مطلبِ بیوتن، توضیح جالبی است که ارمیا در موردِ مرگ بر آمریکا می‌دهد.

3.رحیم‌پور ازغدی در دیدار با فرماندران و اعضای شورای تامین استان تهران دو بار عنوان کرد: «گشادبازی نکنید!»

4. رضا امیرخانی در مصاحبه با پنجره گفت: «خطر در کار من، دروغ گفتن است نه اشتباه کردن.»

5. یک حرف حساب دیگر از امیرخانی: «اشراف کلمه‌ای نیست که با اولیگارشی ترجمه‌ای، نسبت یک به یک داشته باشد. اشراف اصیل قبایل، در سنت جوانمردی، مانند سایر مردم می‌زیستند، اما دستگیر افتادگان بوده‌اند. خان و خان‌زاده‌های ما هم اگر خیلی دور از سنت جوانمری می‌زیستند، به‎جای انقلاب اسلامی، کشورمان دچار انقلاب طبقاتی می‌شد.»

6. حرف حساب رییس جمهور ایرانیان: «زیاد به من می‌گویند که عده زیادی رفتارشان نادرست و خارج از محدوده و ضابطه است که به نظر من این مساله دو علت دارد، علت اول آن است که ما دایره و محدوده را درست تنظیم نکرده‌ایم، به همین خاطر عده زیادی از همان ابتدا تصور می‌کنند خارج از دایره ارزش‌ها و آرمان‌ها قرار دارند. ما کراوات زدن را مسخره می‌کردیم و حتی کار کفرآمیز شد در حالی که هیچ مرجعی فتوا به حرمت کراوات نداده بود نمی‌گویم کار خوبی است. نباید مشابه بیگانه بود و یا ما می‌دیدیم اساتید مسلمان و انقلابی‌مان از اساتیدی که مثلا ریش‌شان را تراشیده بودند فاصله می‌گرفتند، در حالی که برخی از مراجع تراشیدن ریش را فاقد اشکال می‌دانند.»

7. این شماره را هم شما پر کنید. ببینم سلیقه‌تان چه طور است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

میزان ِ ولایت پذیری از سخنانِ آقای خامنه ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی (با همه ی کلیت شان) جز ِ شعارهای حامیانِ نظام اسلامی درآمده است.

 کمتر جایی است که چند نفر ِ آدم ِ ولایت پذیر نباشند و بقیه را به ولایت پذیری یا عدمِ ولایت پذیری از آقای خامنه ای متهم نکنند.

البته در این جایگاه، به ارزش دهی به چنین گزاره ای نخواهیم پرداخت. چه آن که بخواهیم منطقی بحث کنیم و ریشه ها و استدلال های طرفین (موافقان و مخالفان ولایت فقیه) را بازبینی کنیم، به نظر نمی رسد بتوانیم به نتایج دلخوش کننده ای برسیم.

و با چنین فرایندی، تنها کسانی که پیروانِ واقعی ولایت آقای خامنه ای (حفظ الله) خلاصه می شود به همین پابرهنه ها و پاپتی ها و مستضعفین که با دل های پاک شان دلداده های واقعی اسلام هستند. و این طور نیست که آگاه نباشند، بلکه تحت تاثیر تبلیغات قرار نمی گیرند. چون خدا را خیلی ساده تر از چرتکه ها و حساب و کتاب ها  و راه های پرپیچ و خم فلسفی و سیاسی شناخته اند. فهمیده اند که تاریخ و سیاست و الباقی چیزها توهم اند و آن چه حقیقت است خدا است. همین می شود که عاشق ِ مردانِ خدا (از دید خود) می شوند. زمانی همین دلدادگی را در پیروی از امام امت نشان داده اند و امروز هم همان مردم و با تکیه بر همان دیدگاه، آقای خامنه ای را پسندیده اند.

بگذریم، هدفم سخن گفتن از دلداده های واقعی آقای خامنه ای نیست. می خواهم برای تان از کسانی بگویم که خودشان را آدم هایی ولایی می دانند. و در لا به لای سخنان شان اذعان می کنند که ولایت نه برای آن ها یک امر سیاسی، که یک امر اعتقادی است. اما همین افراد، پیروی از آقای خامنه ای را تماما در سرلوحه ی کار ِ خود قرار نمی دهند. هر جا که به نفع شان نباشد و یا حرفِ رهبری را نپسندند، آن را بدون هیچ گونه عذاب وجدانی وتو می کنند. در چنین حالتی نظر و بیانِ رهبری، برای آنان اهمیت نمی یابد.

برای چنین دسته ای که کم نیستند:

رهبری ابزاری برای خفه کردن، سرزنش، و سرکوب دیگران است. همین که پای پیروی از فرامین رهبری به میان می رسد، چندان به آن گفته ها وقعی نمی نهند. انگار نه انگار که رهبری مستقیما داشت به این ها توصیه می کرد.

یکی از این دسته ها مداحان اهل بیت هستند. این بزرگوران به سخنرانی سالیانه ی رهبری در مورد مداحی که در روز میلاد حضرت صدیقه ی طاهره عنوان می شود، دل نمی سپرند. سخنان آقای خامنه ای را گوش نمی دهند و یا با سطحی نگری از کنار ِ آن رد می شوند و اساسا توجهی به سخنان ایشان نمی کنند. مثلا رهبری چند سال قبل فرمودند که مداحان در میلاد اهل بیت و در مراسمات شادی روضه نخوانند، اما مداحان به این سخن توجهی نکردند. همین مداحانی که خودشان را طرف دارنِ ولایت آقای خامنه ای می دانند، در همه ی مولودی ها، بدون استثنا، روضه می خوانند.

یک نمونه اش را همین امسال شاهد بودیم که آقای خامنه ای فرموند:

« البته این را هم به شما عرض بکنم؛ اینکه آقایان مداحها، و سابقها روضه‌خوانها - که ما حالا کمتر توفیق پیدا میکنیم ببینیم، اما در مواردى از افاضات مداحها مستفیض میشویم - اصرار میکنند که بلند گریه کنید، لزومى ندارد؛ خوب، آرام گریه کنید. وقتى میخواهند سینه بزنند، اصرار بر اینکه «صدا، صداى این جمعیت نیست»؛ یا وقتى مردم میخواهند صلوات بفرستند، اصرار بر اینکه «صلوات، صلوات این جمعیت نیست»! شما بخواهید مردم صلوات بفرستند، ولو توى دلشان. گرم شدن مجلس به این شیوه‌ها، اصل نیست؛ کارى کنید که دلهاى مستمع را در اختیار بگیرید. دل مستمع وقتى در اختیار شما آمد، مقصود حاصل است؛ اگر آهسته هم گریه کند، باز مقصود حاصل است؛ اگر به شما توجه کرد، باز مقصود حاصل است.»

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سجادِ عزیز، من جوابِ حرف هایت را دقیقا نمی دانم. شاید به خاطر این است که سوالت را خوب درک نکرده ام. بنابراین همچنان به همان مطلبِ پیشین اکتفا می کنم. شاید همان حرف ها جوابِ مطالبِ شما باشد.

شنیدم امروز آقای جنتی در نماز جمعه دولت را به سستی و اهمال در امر ِ حجاب متهم کرد. البته این که دولت آن طور که آقای جنتی و مذهبی انتظار دارند عمل نمی کند حرفِ درستی است. ولی من نظر ِ رییس جمهور را بیشتر قبول دارم. این ها که این زیر می خوانی نظرات محمود احمدی نژاد است که دیروز در جمع حوزوی ها بیان کرده است:

« ساخته شدن انسان نیازمند رعایت چند نکته اساسی است، اولین و مهمترین نکته برای حرکت در این راستا، احترام به کرامت انسانها و به رسمیت شناختن کرامت نوع انسان است. اگر بهترین تبلیغات و بیان را داشته باشید اما در کلام و رفتار شما نهایت احترام به کرامت طرف مقابل وجود نداشته باشد، تبلیغات شما هیچ تاثیری نخواهد داشت.
 در امر به معروف و نهی از منکر نیز احترام به کرامت انسانی مورد تاکید قرار دارد. محال است شخصیت کسی خرد شود و انتظار داشت آن شخص به توصیه ها گوش کند.
 دومین عامل در مسیر ساخته شدن انسان، وجود عشق و علاقه به مردم است. مجرای انتقال ارزش های اخلاقی و فرهنگ متعالی عشق است، محال است بدون عشق به طرف مقابل از وجود شما ارزشی به طرف مقابل منتقل شود.»

من هم نظرم همین است.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

بیراه نیست افرازی چهار مجموعه ی در موردِ زنان صورت دهیم.

در عالم ریاضیات؛ افراز به معنای تقسیم یک کل به جزهای کوچکتر است، به شرطی که آن اجزا مجتمعا کل را تشکیل دهند و خودشان هم با یکدیگر اشتراک نداشته باشند. 

زنان را به چهار بخش افراز می کنم. هرچند:

در عالَم ِ علوم انسانی به دقت ریاضی نمی توان افرازهای روان شناختی و یا جامعه شناختی ارائه داد. زیرا در این مقام، سخن از انسان است و این موجود دو پا آن قدر پیچیده، عاقل و باهوش هست که در افرازهای ما نگنجد. افرازهای جامعه شناختی، روان شناختی بعضا بسیار متصلبانه است که با انعطاف های انسانی جور در نمی آید. این جور جاها مارکسیست ها از همه کم رحم تر هستند.

با این تفسیر، و این تذکره، خانم های عالم را در کلیت شان، نه در جزئیت، و بالعموم، نه بالخصوص، به چهار مجموعه ی ناتهی، پد و مادردار افراز می کنیم.

دسته ی اول:

خانم های جانمی جانِ الکی خوش و خوشحال. همان ها که به شان می گویی باشخصیت. یعنی شخصیتِ آن ها در تبرج ِ جنسی و زنانیت بیش از سایر خصیصه های شان قابل رصد است. یک جور لمپن های روشنفکرنما. لمپن هستند؛ چون فکر می کنند روشنفکری به ادا است و قِر. همان ها که علی شریعتی اسم شان را گذاشته لُمپن. لمپن های مدرن. همین هایی که توی جامعه ما زیاد می بیندی شان. بهتر است ازشان بپرسی آخرین کتابی خوانده است چیست تا به تو جواب بدهد آخرین شویی که دیده است چه بوده است. زنانِ فیلم فارسی های قبل از انقلاب. زنان فیلم های گیشه ای بعدِ انقلاب.

محترم نیستند:

چرا هستند. من هیچ شاخصه ی برجسته ی ظاهری برای شان ذکر نکرده ام که فردا توی خیابان دیدی شان، راحت تشخیص شان دهی. پس آن چه من می گویم کمتر امری آفاقی است. پس، این حکم ِ شرعی برای تند نوشتن در عرصه ی انفسی جات. وه که چقدر این انفسی به نفسانیت نزدیک است.

و اما دسته ی دوم: 

زنان پشتِ در ِ خانه. زنان ِ روضه، و نه همه ی زنان ِ روضه، و ختم انعام ، و نه همه ی زنان ختم انعام، و به قول حسین ختم اندام. زنان ِ مذهبی کم فکر. زنان مذهبی لُمپن. اگر نشانه های ظاهری شان را بدهم هم نمی توانی توی اجتماع تشخیص شان دهی. چون اصلا توی جامعه نیستند. زنان ِ کم خرد. یک جور احمدی نژادی هایی که عقل شان توی چشم شان است. احمدی نژادی های فاقدِ خلاقیت. آن هایی که قبول دارند که خنگند. قبول دارند ضعیفه اند. قبول دارند از دنده ی چپِ آدم خلق شان کرده اند. آن هایی که فقط دوست دارند گریه کنند. همان هایی که البته بعضی های شان خیلی عاشقند و وفادارند. و همین ارجح شان می دارد بر زنان دسته ی اول در دستگاهِ لَختِ فکری من. (دستگاه لَخت؛ دستگاهی است که در آن قوانین عمومی نیوتن برقرار است.)

دسته ی سوم:

زنان تلاش گر و ساعی و اجتماعی؛ ولی بی توجه به بسیاری از دستوراتِ اسلام. زنانِ آزمایشگاه های مدرن. زنانِ مهمانی و پارتی ها، ولی از نوع ِ محترمانه. قبول دارند که انسان بودن مهم تر از زن یا مرد بودن است، ولی بسیاری از قوانین اسلام را برنمی تابند. زنان واقعا روشن فکر و خلاق و مبدع. زنانی که می خواهند برای شکوفا کردنِ استعدادهای شان از این خراب شده بروند بیرون. زنان اهل ِ مطالعه. زنانی که از مصاحبتِ با آنان، فرهنگ، و نه لزوما ادب، شان لذت می بری. چون مملو از مهربانی و اطلاعات مفید هستند. هیچ رقمه هم با لمپن ها حال نمی کنند. اهل ِ اجتماع و سیاست و دغدغه مند در موردِ ایرانِ مدرن. علاقه مند به حکومتی دموکراتیک. دوست دار حقوق بشر و جدی گرفته شدنِ آزادی های فردی. عین ِ دختر ِ علامه حلی که الان استادِ کامل ِ ریاضی پرنیستون است و همکار ِ پرفسور وایلز ِ بزرگ. دخترهایی که اهل ِ دفاع ِ متقارنِ منفی در زمینِ حریف و همچنین دفاع ِ نامتقارنِ منفی در زمینِ خودمان هستند. پس، می شود گفت هویتِ اسلامی رنگ می بازد در برابرِ هویت غربی شان.

دسته ی چهارم:

دسته ی خوبی ها. دسته ای که من دوست شان دارم و رده ای در حدِ بهترین ها. دخترانِ عاقل. سروران ِ همه ی زن های جهان و کنیزان ِ فاطمه. دختر محجبه ای که اسکی بازش می شود مرجان کلهر. جانمی جان های علمی شان می شود یک چیزی در حد و قوراه های دکتری خانم و ریاضی دان.  اولین دکتر ریاضی ایرانی در دانشگاه شریف. بچه ی اولش وقتی دانشجوی لیسانس ِ شریف بود متولد شد، بچه ی دومش وقتی دانشجوی فوق لیسانس شریف بود چشم باز کرد و بچه ی آخرش وقتی متولد شد که خانم خانمای فاطمی ما دانشجوی دکتری ریاضی شریف بود. زنانِ پاکدامن و مهربان و اهل ِ مجاهدت. سلوک شان فاطمی است؛ روح ِ خانه و اجتماع. زنانِ با ادب. ادبِ در محضر را درک کرده اند. گفت که عالم محضر اوست...

البته اگر به همین خانم های فاطمی باشد، حاضرند همان خانم های قدرتمند و بزرگوار ِ دسته ی سوم را به کار بگیرند.

افزونه ها:

1. ای کاش آهنگرزاده ی سمنانی، منظورم دکتر احمدی نژاد است، عقل می کرد و شجاعت و این خانمِ دسته ی چهارم را bold می کرد برای انتخاباتِ یازدهم. اگر این خانم که معرفی کردمش، همچنان در خطِ فاطمه بماند، و اگر همچنان پر قدرت به کار مشغول باشد و اگر یاد بگیرد که بتواند با نخبگان کار کند و به نخبگان کار بسپارد؛ من خودم حاضرم برایش تبلیغ کنم. 

خانم ِ دادش ِ اولم در دانشگاه الزهرا، 18 واحد با او گذراند و می گفت بسیار خانم ِ با پرستیژی است.

خیلی خوشحال می شوم که یک از این خانم ها بشود رییس جمهور مان؛ با اتیکتِ فاطمی. 

2. روضه نخوانیم که نمی شود. ناراحت می شوم از این که کسانی روضه را پایین می انگارند و می گویند مثلا این کتاب با سخنرانی اندازه ی چندتا روضه می ارزد. یکی شان همین رحیم پور ازغدی می گفت یک سخنرانی خوب اندازه ی چند تا روضه می ارزد. خوب، بنده خدا نمی فهمد ارزش ِ روضه را. او نمی داند روضه کارخانه ی انسان سازی است. اساسا جنس ِ روضه با جنس ِ مراسمات دیگر فرق می کند و از این جهت قابل قیاس نیستند، چون از دو سنخ ِ متفاوت هستند. بگذریم... روضه بخوانیم:

من همچنان نگرانم... نگرانِ امروز که فاطمه در بستر خفته است... نگرانِ دو روز ِ دیگر. نگرانِ روزی که برای همیشه ی تاریخ باید شیوخ را توبیخ کرد که چه کردید با فاطمه... البته این قوم معصوم کش قاعده اش همین است.

به این فکر کردی که اگر بخواهی کسی را پیدا کنی باید بروی دنبالش و دنبال ِ جای پایش بگردی.

اما ظالمین پیدا شدند که این سنت را در برهه ای از تاریخ تغییر داده اند.

اگر می خواهی دنبال ِ اهل بیت بگردی باید جای دست بگردی؛

باور نداری؟

خب بیا با هم برررسی کنی.

حیوانِ وحشی به نام مُغیره و بعد جانور ِ دیگری به نام قُمفُز کاری کردند که در کوچه ی بنی هاشم از زمین بوی بهشت می شنوی. نگاه می کنی می بینی جای پنجه های دست این جا و آن جا دیده می شوند و همین ها خاک را معطر کرده اند...یا زهرا.

می آیی در سال چهل هجری و مسجدِ کوفه، علی را می بینی که غرق ِ در خونش به سمتِ منزل حرکت می کند و بعید نیست جای دستانِ آغشته به خونِ سرش را در کوچه های کوفه ببینی.

تا زمانی که دختران نابغه و نامرد (جعده و عایشه) حسن بن علی را زمین گیر کردند و حضرت...

کربلا را که خودت می دانی... در خودِ مقاتل نوشته اند... حسین دنبال ِ نعش ِ برادر می گشت... اول رسید به یک دست... کمی جلوتر رسید به دستِ دیگری...

...

حتی امام رضا را که خودمان در فیلم دیده ایم. وقتی حضرت افتان و خیزان از بارگه مامون بیرون آمد و عروج کرد.

یا زهرا.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

از همان اولین روز ِ شروع ِ داستان انتخابات این سوال در ذهنم بوده است که آیا وقتی حادثه ای در حال وقوع است، می توان از تاریخ اسلام شاهد مثال آورد؟ آیا می توان شبیه یابی تاریخی کرد و در هر لحظه و مکانی نسبت به حق و باطل با توجه به دیتاهای تاریخی اظهار ِ نظر کرد؟

مثلا در همین وقایعی که در سال 88 اتفاق افتاد آیا می توان سراغ ِ تاریخ اسلام رفت و اعلام نمود که موقعیت هایی شبیه به این قبلا در تاریخ بوده است؟ 

بارها گفته شده است که «عرصه ی منازعاتِ سیاسی در کشور ِ ما عرصه ی نبردِ حق و باطل است. در این میان، عده ای یزیدی و گروهی حسینی و یا علوی هستند.» این تحلیل در بین ِ کسانی که به انگاره های دینی توجه بیشتری نشان می دهند مشهودتر است. اما سوالی مهم در این جا مطرح است و آن این که آیا می توان چنین تفکیکی کرد؟ 

هر ذهن ِ منصفی در این باره به فکر فرو می رود و در برابر ِ این سوالات و با توجه به اتفاقاتِ عرصه ی سیاسی کشور نظراتی اعلام می کند و یا به تحلیل های می رسد. البته سابقه و پارادایم ِ فکری هر کسی در نوع ِ تحلیل های او تاثیر ِ بسزایی دارد. از این روست که عده ای، همچون بسیاری از چهره های سیاسی و فرهنگی میانه ی میدان مخصوصا غالبِ آن هایی که به محسن رضایی رای دادند، معتقدند:

«اساسا درگیری های سیاسی در ایران بر سر ِ قدرت است و در این میان نقش ِ چهره های سیاسی چون اهدافِ قدرت طلبانه ای را در بر می گیرد به هیچ روی با وقایع ِ تاریخی شخصیت های موجه ِ صدر ِ اسلام قابل مقایسه نیست. چون دو گروه ِ منازعه طلب و یا درگیر در کشور اساسا جوش ِ منافع ِ خودشان را می خورند و به هیچ وجه به کمال و اعتلای کلمه الله هی العلیا نمی اندیشند و از همین روی است که مقایسه و یا مثال آوردن ِ از صدر ِ اسلام کاری بیهوده است. چه در آن زمان مردی حق جو مانندِ حضرت علی بود که برایش سعادتِ دینی و ایمانی امت مطرح بوده است. چرا که در نبردِ درون دینی زمانِ خلافت علی، حق با علی بوده است، در حالی که در نبردهای کنونی بعد از انتخابات حق با هیچ کدام نیست و در واقع هر دو گروه باطلند و یا به یک اندازه حق دارند. از همین جهت، مقایسه ی تاریخی امری نادرست است.»

امیدوارم اعتقادِ این عده را به خوبی بیان کرده باشم. اما عده ای دیگر که در گفتمانِ بعدِ انتخابات در ردیفِ حامیانِ ولایت فقیه و رهبری قرار می گیرند معتقدند:

«امروز افرادی می بایست پیدا شوند که نقشی عمارگونه را برای امام خامنه ای بازی کنند. ماها باید در این شرایطِ فتنه خیز حقیقت را برای مردم تبیین کنیم و تلاش نماییم هویتِ باطل ِ مخالفان مان و سبزها را به همه نشان دهیم. آن ها چون حمایت های خارجی و دولت های مستکبر را در پرونده ی خودشان داشتند می بایست به همه گان معرفی شوند... در این میان نمره ی آقا 20، و نمره ی مخالفانِ آقا در جنبش ِ سبز زیر صفر و منفی است. همه باید توجه داشته باشیم که جفای به ولایت نکینم و با اقتدار در خطِ ولایت باقی بمانیم و در این میدانِ جهاد و شهادت از هیچ چیز نهراسیم...»

و اما گروهی دیگر، که غالبا از میان سبزها هستند و البته نه همه ی سبزها، اعتقاد دارند:

«خامنه ای خودش منشا بی عدالتی در جامعه است و ما باید با قدرت در برابر ِ معاویه ی زمان بیاستیم و در این میان به کمکِ همه احتیاج داریم. در این میان، باید به کمکِ میرحسین بشتابیم که بعد از 20 سال خانه نشینی، علی وار در برابر ِ ظلم های جامعه و بی قانونی قیام کرده است. ما دشمن ِ ریاکارنی هستیم که به نام ِ دین به مردم ظلم می کنند.»

اما من هم برای این مساله پاسخی دارم. اینجانب معتقدم:

«1. حتما باید تاریخ ِ صدر ِ اسلام را خواند. کسانی در تاریخ ِ اسلام بوده اند که از پیامبر لقب دریافت کرده بودند، ولی آرام آرام ذهن شان منحرف گشت و اسیر ِ وسوسه های نفس ِ خود شده اند. بنابراین سابقه ی خوب و انقلابی افراد نمی تواند معیاری برای سنجش ِ حال ایشان باشد. اگر قبول کنیم که کسانی که در برابر ِ علی ایستاند و یا فاطمه ی عزیز را به شهادت رساندند از نزدیک ترین صحابه ی پیامبر بودند، پس امروز هم می توان انتظار ِ خیانت از افرادِ خوش سابقه را داشت. مگر نه آن که تاریخ برای عبرت پذیرفتن است. پس، همان طور که انحراف تا نزدیک ترین صحابه ی پیامبر رسوخ کرد و آن ها را موردِ لعن ِ ابدی قرار داد، به چه دلیل در میانِ شخصیت های سیاسی ما نفوذ نکند. (اگر قبول ندارید آیاتِ ابتدایی سوره ی مبارکه ی عنکبوت را بخوانید.)

2. معتقدم که هیچ یک از دو گروه ِ درگیر حق  مطلق و باطل ِ مطلق نبودند. (منظورم از دو گروهِ درگیر کاملا مشخص است و به هیچ وجه اشاره به دوگانه ی احمدی نژاد-موسوی ندارم، زیرا معتقدم رای دادنِ به یک نفر بنا به انگیزه های مختلفی صورت می پذیرد. بنابراین من از آن دو گروهِ انتخاباتی صحبت نمی کنم. افرازم عمیق تر و ریشه ای تر است. هرچند با آن دوگانه اشتراکاتی دارد.)

3. معتقدم وقایع  پارسال یک فتنه بود. (اگر هر یک از تحلیل های حاضر در جامعه را بپذیرم باز هم وقایع اخیر یک فتنه بود. البته آن طور که امام علی فتنه را تعریف و توصیف می کند.)

4. پس تا به حال معتقدم تاریخ را به قصدِ کشفِ حقایق ِ اخیر باید خواند، حتی می بایست امکانِ وقوع ِ برخی حوادث و یا ظهور ِ شخصیت های مشابه (همچون عایشه، طلحه، زیبر، معاویه، خوارج، خلفای سه گانه و...) را محتمل دانست.

5. از همه ی این حرف ها مهم تر نظر ِ قرآن است. اگر قبول کنیم که دو جناح ِ درگیر حق و باطل ِ مطلق نیستند، ولی باز هم باید به این فرمانِ قرآنی گوش فرا دهیم. فرمانی که البته مثل ِ همیشه منطقی و استدلالی است. خشم ِ من از سکوتِ برخی به خاطر ِ این است که عمری برای تفسیر ِ قرآن صرف کردند، اما این گزاره ی صریح ِ قرآنی را به خاطر ِ جهل و بی بصیرتی شان ندیدند. به نظرم بصیرت اینجاست که معنا پیدا می کند. قرآن می فرماید:

اگر بین ِ دو گروه از مردم نزاعی در گرفت. بین ِ آن ها آشتی برقرار سازید. اگر گروهی بر گروهی دیگر ستم و تعدی نمود با آن گروه که ستم می کند بجنگید تا به فرمانِ خدا در آید و حکم ِ او را گردن نهد. 9:49

درست است که ممکن است هر دو گروه حق و یا باطل ِ مطلق نباشد، اما یکی به حق نزدیک تر است. آن را دریابید و به آن گروه بپیوندید تا صلاح برقرار شود.

در این میان سکوت کنندگانی که آن گروهِ نزدیک تر به حق  و خدا را می شناسند و سکوت می کنند خسران شان از جاهلان بیشتر است.»

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خشم دوست داشتنی سید علی خامنه ای در مقابل ِ اظهاراتِ غیرمسولانه و جنگ طلبانه ی بارک اوباما:

 مجامع جهانى حق ندارند این تهدید رئیس جمهور آمریکا را رها کنند، حق ندارند این را به فراموشى بسپرند؛ باید دنبال کنند، باید گریبان او را بگیرند. چرا تهدید هسته‌اى میکنید؟ چرا دنیا را به ویرانه شدن تهدید میکنید؟ چرا جرأت میکنید چنین غلطى بکنید؟ هیچ کس نباید جرأت کند بشریت را با یک چنین تهدیدهائى مواجه کند. به زبان آوردنش هم غلط است؛ ولو خودشان بگویند نه، ما نیتش را نداریم؛ اشتباه کردیم به زبان آوردیم. به زبان هم نباید بیاورند. از اظهارات اینچنینى که تهدید صلح بشرى است، تهدید امنیت جامعه‌ى جهانى است، نمیشود به‌آسانى گذشت.

این سخنرانی یک ویژگی خوبِ دیگر هم داشت و آن این که رهبر به طرز ِ ادیبانه و عمیقی در موردِ حضرتِ زینب  سخنرانی کردند که من کمتر دیدم کسی شخصیتِ عقیله ی بنی هاشم را با این دقت و عمق تحلیل ارائه دهد.

لینکِ تصویری سخنرانی ایشان را از اینجا و لینکِ صوتی آن را از اینجا به طور مستقیم با save target as دانلود نمایید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

باز هم از خمینی؛ جلد 15 صفحه ی 29:

=================

نباید ما فراموش کنیم که در جنگ با امریکا هستیم. ما در جنگ با امریکا و تفاله‏هاى امریکا [هستیم‏]، این تفاله‏هایى که قالب زدند خودشان را و ما غفلت کردیم، الآن هم هستند.

باید هر یک از اینها را شناسایى کنید و به دادگاهها معرفى کنید، ننشینید که باز یک جایى را آتش بزنند. اینها مى‏خواهند خرابى کنند کار ندارند به این که کى کشته بشود و کى از بین برود، دشمنى خصوصى هم با هیچ کدام ندارند. خوب، هفتاد و چند نفر از بهترین جوانان ما را که از بین بردند، اینها با افرادشان یک آشنایى نداشتند، نمى‏شناختند، امّا مى‏خواستند یک شلوغى بشود، یک انفجارى حاصل بشود و مردم از صحنه بیرون بروند و دیدند که خیر، عکس شد مطلب مردم. این شهادت اسباب این شد که همه با هم منسجم بشوند.

این اسباب این شد که مشت این ادعاکن‏ها که ما براى آزادى و براى کذا مى‏خواهیم زحمت بکشیم و باید این ملت آزاد باشد و کذا، مشت اینها باز شد که اینها از چه سنخ آزادى مى‏خواهند؛ آزادى انفجار! آزادى انفجار اینها مى‏خواهند. اینها مى‏خواستند که این منافقین هم آزاد بیایند توى مردم و بعد از یک سال دیگر بسیارى از جوانهاى ما را منحرف کنند آزادانه و بسیارى از کارهایى که مى‏خواهند مخفیانه انجام بدهند، آزادانه انجام بدهند، براى اینکه، آزادى است!

بیجهت نیست که در آن نطقهاى با اجتماع زیاد روز عاشورا سوت مى‏زنند و کف مى‏زنند. امام مظلوم ما به شهادت رسیده، روز شهادت امام مظلوم ما، پاى نطق و سخنرانى یک نفر آدمى که با آنها دوست است کف مى‏زنند و سوت مى‏کشند و امریکا را از یاد مى‏برند. خط این بود که اصلًا امریکا منسى بشود. یک دسته شوروى را طرح مى‏کردند تا امریکا منسى بشود، یک دسته «اللَّه اکبر» را کنار مى‏گذاشتند، سوت مى‏زدند و کف مى‏زدند آن هم روز عاشورا. خط این بود که این قضیه مرگ بر امریکا منسى بشود.

و اما معیار امام در صفحه ی 250 از جلد 17 صحیفه:

خطر بزرگ این است که امروز احتمال مى‏رود که آن خطر براى ما باشد، این است که یک وقت ملت از حکومت برگردد. ملت را دیگران نمى‏توانند برگردانند. امریکا هر چه‏ به حکومت ما فحش بدهد و به مجلس ما فحش بدهد یا به افراد فحش بدهد، پیش مردم، اینها معتبرتر مى‏شوند. و از آن طرف دیگران، منحرفین هر چه شما را بدگویى کنند برایتان بهتر است. مصیبت آن وقت بود که از شما تعریف کنند. اگر چهار مرتبه امریکا، من آن اوایل مى‏گفتم این را که اینها نمى‏فهمند چطور اشخاص را زمین بزنند، چهار دفعه تعریف کنند از یک کسى، تعریف کنند از یک چیزى، وقتى تعریف کردند، مردم مى‏فهمند این عیبى دارد که اینها تعریف مى‏کنند از او، لکن خدا خواسته است که اینها نفهمند.

===============================

افزونه: برای آن که کج فهمی در مساله ی دشمن شاد کردن به وجود نیایده، این جا را هم بخوانید.  البته این مطلب، نقایصی دارد که برخی از آن در این جا نقد شده است.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلب زیر بازنشری از مقاله ای در مجله ی NS یا همان newscientist است. ابتدا مقاله را بخوانید:

=============

It might be the Chinese year of the tiger, but scientifically, 2010 is looking like Iran's year.

Scientific output has grown 11 times faster in Iran than the world average, faster than any other country. A survey of the number of scientific publications listed in the Web of Science database shows that growth in the Middle East – mostly in Turkey and Iran – is nearly four times faster than the world average.

Science-Metrix, a data-analysis company in Montreal, Canada, has published a detailed report (PDF) on "geopolitical shifts in knowledge creation" since 1980. "Asia is catching up even more rapidly than previously thought, Europe is holding its position more than most would expect, and the Middle East is a region to watch," says the report's author, Eric Archambault.

World scientific output grew steadily, from 450,000 papers a year in 1980 to 1,500,000 in 2009. Asia as a whole surpassed North America last year.

Nuclear, nuclear, nuclear

Archambaut notes that Iran's publications have emphasised inorganic and nuclear chemistry, nuclear and particle physics and nuclear engineering. Publications in nuclear engineering grew 250 times faster than the world average – although medical and agricultural research also increased.

Science-Metrix also predicts that this year, China will publish as many peer-reviewed papers in natural sciences and engineering as the US. If current trends continue, by 2015 China will match the US across all disciplines – although the US may publish more in the life and social sciences until 2030.

China's prominence in world science is known to have been growing, but Science-Metrix has discovered that its output of peer-reviewed papers has been growing more than five times faster than that of the US.

Euro-puddings

Meanwhile, "European attitudes towards collaboration are bearing fruit", writes Archambaut. While Asia's growth in output was mirrored by North America's fall, Europe, which invests heavily in cross-border scientific collaboration, held its own, and now produces over a third of the world's science, the largest regional share. Asia produces 29 per cent and North America 28 per cent.

Scientific output fell in the former Soviet Union after its collapse in 1991 and only began to recover in 2006. Latin America and the Caribbean together grew fastest of any region, although its share of world science is still small. Growth in Oceania, Europe and Africa has stayed at about the same rate over the past 30 years. Only North American scientific output has grown "considerably slower" than the world as a whole.

"The number of papers is a first-order metric that doesn't capture quality," admits Archambaut. There are measures for quality, such as the number of times papers are cited, and "Asian science does tend to be less cited overall".

But dismissing the Asian surge on this basis is risky, he feels. "In the 1960s, when Japanese cars started entering the US market, US manufacturers dismissed their advance based on their quality" – but then lost a massive market share to Japan. The important message, he says, is that "Asia is becoming the world leader in science, with North America progressively left behind".

If you would like to reuse any content from New Scientist, either in print or online, please contact the syndication department first for permission. New Scientist does not own rights to photos, but there are a variety of licensing options available for use of articles and graphics we own the copyright to.

می خواهم بگویم  طبق آن چه که در ISI منتشر می شود ما بیشترین رشد علمی در جهان را داریم. البته می توانید مجله ی science-metrix را از این لینک دانلود کنید.

البته من هم شک داشتم که چنین چیزی حقیقت داشته باشد تا این که لینک بالا را در صفحه ی وب دکتر محمد قدسی در دانشگاه صنعتی شریف دیدم. دکتر قدسی از برجسته ترین اساتید کام‍‍‍پیوتر است که اولین بار برنامه ی مهم FTex را نوشت. یکی دو نموادر همین مجله را این جا می گذارم.

page to top
Bookmark and Share

داستانِ خریدنِ سی دی صحیفه ی امام هم برای خودش داستانی است، انشالله این داستان را به وقتش خدمت تان عرض می کنم. منتها تصمیم گرفتم نظراتِ امام را در بابِ مسائل خاص منعکس کنم؛ مخصوصا آن دسته از نظرهایی که تا به حال کمتر شنیده شده است.(ج21، ص281.)

========================================

دسته‏اى دیگر از روحانى‏نماهایى که قبل از انقلاب دین را از سیاست جدا مى‏دانستند و سر به آستانه دربار مى‏ساییدند، یکمرتبه متدین شده و به روحانیون عزیز و شریفى که براى اسلام آن همه زجر و آوارگى و زندان و تبعید کشیدند تهمت وهابیت و بدتر از وهابیت زدند. دیروز مقدس‏نماهاى بیشعور مى‏گفتند دین از سیاست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز مى‏گویند مسئولین نظام کمونیست شده‏اند! تا دیروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براى ظهور امام زمان- ارواحنا فداه- را مفید و راهگشا مى‏دانستند، امروز از اینکه در گوشه‏اى خلاف شرعى که هر گز خواست مسئولین نیست رخ مى‏دهد، فریاد «وا اسلاما» سر مى‏دهند! دیروز «حجتیه‏اى» ها  مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابى‏تر از انقلابیون شده‏اند! «ولایتى» هاى دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمین را ریخته‏اند، و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته‏اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است، امروز خود را بانى و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را مى‏خورند! راستى اتهام امریکایى و روسى و التقاطى، اتهام حلال کردن حرامها و حرام کردن حلالها، اتهام کشتن زنان آبستن و حِلیّت قمار و موسیقى از چه کسانى صادر مى‏شود؟ از آدمهاى لا مذهب یا از مقدس‏نماهاى متحجر و بیشعور؟! فریاد تحریم نبرد با دشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهیدان و اظهار طعنها و کنایه‏ها نسبت به مشروعیت نظام کار کیست؟ کار عوام یا خواص؟ خواص از چه گروهى؟ از به ظاهر معممین یا غیر آن؟ بگذریم که حرف بسیار است. همه اینها نتیجه نفوذ بیگانگان در جایگاه و در فرهنگ حوزه‏هاست، و برخورد واقعى هم با این خطرات بسیار مشکل و پیچیده است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

فرصتِ نوشتنِ مطلبِ جدیدی را ندارم. تنها اکتفا می کنم به سخنان امام راحل در موردِ... خودتان بخوانید. (صحیفه امام، ج16، صص 20 الی 23)

=====================================

باید ما متوجه باشیم، ملت ما متوجه باشند که وقتى که مجلسشان یک مجلسى است که از طبقه متوسط است و توى این مجلس آن «دوله» ها و «سلطنه» ها و «سلطنتى» ها را نداریم و در دولت هم آن طور دولتهایى که افراد مرفه سرمایه‏دار کذا باشند نداریم، در ارتش هم آن افراد سپهبد و کذایى که املاک بى‏اندازه داشتند و آپارتمانهاى چندین طبقه داشتند نداریم، این مملکت محفوظ مى‏ماند.

آن روزى که هر یک از شماها را ملت دید که دارید از مرتبه متوسط مى‏غلتید به طرف مرفه و دنبال این هستند که یا قدرت پیدا بکنید یا تمکن پیدا کنید، مردم باید توجه داشته باشند و این طور افرادى که بتدریج ممکن است یک وقتى خداى نخواسته پیدا بشود، آنها را سر جاى خودشان بنشاند. اگر ملت مى‏خواهد که این پیروزى تا آخر برسد و به منتهاى پیروزى که آمال همه است برسد، باید مواظب آنهایى که دولت را تشکیل مى‏دهند، آن که رئیس جمهور است، آن که مجلس هست، مجلسى هست، همه اینها را توجه بکنند که مبادا یک وقتى از طبقه متوسط به طبقه بالا و به اصطلاح خودشان مرفه به آن طبقه برسد.

بدانید که اگر دولت این طور باشد و اگر ملت این طور باشد، و اگر مجلس و امثال اینها این طور باشد، اگر یک قدرتى بخواهد هجمه کند به اینجا، مواجه با سى میلیون جمعیت هست و نخواهد توانست؛ نمى‏تواند آن وقت پیدا کند یک کسى که قدرتمند باشد و آن‏ قدرتمند را وادار کند که ملت را به استضعاف بکشند و بچاپند ملت را براى آنها، تاریخ همین طور بوده. مادامى که این ملتها در بینشان افرادى پیدا نشده است که به آن مرتبه برسد در بین آنها که قدرت مالى یا قدرت دیگرش زیاد بشود و به مردم حکومت کند، نمى‏توانند آنها این ملت را از بین ببرند و حکومت بر آنها کنند. و بالاخره یک وقت یک ابرقدرتى مواجه با یک نفر، دو نفر، صد نفر، پانصد نفر هست که آنها را سیر مى‏کند و آنها به جان مردم مى‏افتند و خودش هم کنار مى‏نشیند و حکومت بالاتر را خودش دارد، حکومت پایینتر را به این آدمى که، یا این آدمهایى که در این کشور هستند واگذار مى‏کند.

اساس استضعاف ملتها از خودشان و از قدرتمندان بین خودشان بوده و شما شکر کنید که یک همچو مجلسى دارید که از طبقه مرفه توى آن هیچ نیست.

آن طبقه‏اى که اگر مالش را تقسیم کند بین ملت ما، ملت ما ثروتمند مى‏شوند، ندارید حالا. در دولت هم ندارید یک همچو ثروتمندانى و یک همچو قدرتمندانى، ندارد دولت یک همچو قدرتى. رئیس جمهور یک همچو قدرتى که بتواند یک چیز انحرافى را به ملت تحمیل کند، یک همچو مجلسى نداریم که بتواند یا بخواهد یک امر انحرافى را تصویب کند و دولت هم مجرى او باشد. مادامى که این حد متوسط محفوظ است این جمهورى محفوظ است و امکان مقابله نیست ما بین قدرتهاى بزرگ با همچو دولتى؛ بخواهند کودتا کنند، با کى کودتا کنند؟ بخواهند از خارج وارد کنند، مواجه با کى مى‏شوند؟ مواجه با یک ملتى مى‏شوند که همه‏شان از این طبقه‏اى هستند که این نهضت را به پیش بردند و با آن قدرت و با آن عظمت به پیش بردند. آنها مطالعه امور را مى‏کنند و اقدام مى‏کنند. آنها الآن درصدد اینند که در بین خود این مردم یک بساطى درست کنند و اختلافاتى درست کنند و بعد تو این اختلافات یک نفر پیدا بکنند که آن، آن نفرى که پیداست، در یک طرف واقع بشود و آنها هم به او قدرت بدهند، تا آنکه کم کم با قدرت داخلى، این کشور کم کم ضعیف بشود، و مردم روحیه‏شان ضعیف بشود و بعد تقدیم کنند به آنها. تا کشور ما این مقام را دارد که بحمد اللَّه از آن طبقه مرفه بالایى که امور را در دست گرفته‏اند مبرّى‏ هست. و امور کشور ما به دست امثال شماها و امور کشور ما به دست امثال این «رئیس‏      
جمهور» ها و «رئیس مجلس» ها و «نخست وزیر» ها و وزرا و وکلا هست، شما مطمئن باشید که نخواهد توانست یک قدرت خارجى این پیروزى را از بین ببرد.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در نظر دارم ترین های سال 88 را انتخاب کنم. این انتخاب بر اساس ِ سلیقه ی خودم می باشد و در روزگاری که هر کس برای خودش یک پا leader است، انتسابِ چنین حقی به این قلم چندان هم بیراه نیست. ضمنا انتخاب ها شاید با لحن ِ طنز باشد، ولی به هیچ روی شوخی نیست.

1. روشنفکرانه ترین حرکت سال

روشنفکرانه ترین حرکتِ سال، ضمن تقدیر از حرکتِ ابراهیم حاتمی کیا هنگام دریافتِ سیمرغ بلورین بهترین کارگردان جشنواره فجر، تقدیم می شود به:

سرکار خانم مهندس اعظم السادات فرحی

به خاطر سخنرانی عالمانه و پرانرژی در اجلاس فائو با موضوع ("امنیت غذایی ونقش زنان دردسترسی منابع") و همچنین نامه ی ایشان به سوازن مبارک، همسر رئیس جمهور مصر.

2. عوامانه ترین جمله ی سال

این عنوان ضمن تقدیر از آقای مهندس اسفندیار رحیم مشایی به خاطر اظهار نظرهای غیر کارشناسی، تقدیم می شود به:

سرکار خانم دکتر زهرا رهنورد 

به خاطر ایرادِ جمله ی عوامانه ی "مگر می شود مردم آذربایجان به فرزند ِ خود و مردم لرستان به دامادِ خودشان رای ندهند؟"

در مصاحبه با شبکه ی ماهواره ای بی بی سی فارسی در تاریخ 88/3/23. 

3. مطهرترین علی سال

ضمن قدردانی از  علی کریمی به خاطر کمک و مساعدت به خانواده های بی سرپرست و مستضعف، این عنوان با اختلافِ معنا داری نسبت به بقیه ی مسئولین جمهوری اسلامی تقدیم می شود به:

آیت الله آقای سید علی حسینی خامنه ای

به علت توانایی ایشان در تبلور عینی ویژگی های رهبری در سالی که پر از فتنه بود. 

4. پیچیده ترین سیاست مدار سال

با توجه به وجودِ رقیبِ پیچیده ای چون باراک اوباما، این عنوان تقدیم می شود به:

آیت الله آقای اکبر هاشمی بهرمانی

به علتِ اتخاذ مواضع متفاوت و بعضا دوپهلو در سالی که گذشت. 

5. تابلوترین شخصیت سال

با وجود ایفای نقش تحسین برانگیز محمد عطریانفر و سید محمد علی ابطحی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر سعید حجاریان

به خاطر ِ تغییر مواضع صریح و دقیقا متضاد در عرض چند هفته. (آن هم به خاطر زندان های بیدار کننده ی جمهوری اسلامی لابد!)

6. شوم ترین دروغ ِ سال

ضمن تقدیر از برخی طرفدارنِ همه ی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری که در این عنوان مشترکند، این مقام با کمال امتنان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی خامنه


به خاطر بیان جمله ی «با اعتقاد به ولایت فقیه وارد صحنه شدم: ولایت فقیه بزرگ‌ترین نقش را در پیروزی انقلاب داشته است و ما در این 30 سال، بدون این اصل هر لحظه ممکن بود به فضای قبل از انقلاب غلت بزنیم. ولایت فقیه، ما را در مقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است. من با قبول این مساله وارد عرصه انتخابات شده‌ام.» در دانشگاه فردوسی مشهد و قبل از انتخابات.

7. ضعیف ترین سازمان

ضمن قدردانی از وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و همچنین شورای عالی انقلاب فرهنگی، این عنوان تقدیم می شود به:

موسسه حفظ و نشر آثار امام خمینی


به علتِ ضعف مفرط در حفظِ شخصیت و کم کاری های محسوس در نشر ِ آثار ِ امام خمینی.

8. پدیده ی امسال

ضمن تقدیر از رویش شخصیتی چون حسین قدیانی در ایام انتخابات، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس سعید مدرس


به علتِ خواندن ترانه های معنی دار و زیبا. 

9. متهورانه ترین حرکت سال

ضمن تقدیر از آقای سعید علی حسینی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد


به علت بیان برخی سخنانِ مهم در موردِ مدیریت کشور در مناظره ی تاریخی با آقای مهندس موسوی و همچنین گماردنِ اولین وزیر ِ زن در تاریخ جمهوری اسلامی. 

10. مستدل ترین نوشته های اینترنتی

ضمن تقدیر از آقایان مهندس رضا امیرخانی، دکتر محمدرضا جوادی یگانه و محسن حسام مظاهری، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای فرهاد جعفری


به علتِ نوشتن تحلیل های سیاسی و اجتماعی قَدَر و بعضا واقع بینانه؛ که هر تحلیل ِ ایشان مجهز به دلایل ِ زیادی است.

11. زیباترین صحنه ای که دیدم

با وجودِ این که دیدنِ صحنه های فیلم درباره ی الی، نماز جمعه 29 خرداد، صحنه هایی از مستند ایران سبز برایم خاطرانگیز بوده است، این عنوان تقدیم می شود به:

هم قدم شدن با پیرمردی هفتاد و پنجساله 


که در روز ِ نه دی از آزادی تا میدان امام حسین را با قدم های خود طی کرده بود و از روزهای جبهه ی خود می گفت و از فتنه گران...

پانوشت:

1. ممکن است طی یکی دو روز ِ آتی بر این تعداد افزوده شود. 

2. عکس ِ خانم رهنورد را در کنار ِ همسرش چاپ کردم تا خدای نکرده از این  بابت، همسرشان ناراحت نشود.

3. ترین پنجم در مورد آقای حجاریان ممکن است اشتباه باشد.

4. انتخابِ سعید علی حسینی به خاطر برخی افشاگری های او در مورد وزنه برداری بوده است.

5. رضا امیرخانی به خاطر کتاب سرلوحه ها، دکتر جوادی یگانه به خاطر زیبایی بخشی از تحلیل های ایشان در ویژه نامه نوروزی پنجره، و محسن حسام مظاهری به خاطر مقاله ی مصاف حاشیه و متن شماره یک به عنوان ِ مستدل ترین ها در فضای وب شناخته شدند.

6. ذکر ِ این نکته برای ما ایرانی ها ضروری است که محاسن و یا ضعف های دیگر در هر قسمت مد نظرم نیست و لذا ترین یاد شده نافی آن نقاط مثبت یا منفی در آن فرد نیست. مثلا حتما خانم رهنورد محاسنی دارد و یا می توان گفت فرهاد جعفری هم معایبی دارد.

7. راستی یکی از دوستان سوالی از من پرسید که پاسخش را نمی دانستم. به نظر شما گذاشتن حلقه در انگشتر وسط معنای خاصی دارد؟ (البته نتیجه ی جستجوهای من می گفت نشان دهنده ی این است که فرد می خواهد هویتِ خود را حفظ کند.)

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سال نوی شما مبارک. هیچ رقمه وقت ندارم. فقط همین که این زیر آمده است. آن هم مقاله ای است از آقای مطهری منش.

دانش‌نامهٔ اینترنتی «ویکی‌پدیا» که این روزها مقالات ضد نظام جمهوری اسلامی‌اش در حوزه‌های مختلف، سیر صعودی یافته است، در صفحه‌ای با عنوانِ «فرار مغزها» این‌ گونه می‌نویسد: «به پدیده مهاجرت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و دانشمندان یک کشور یا جامعه به کشورهای دیگر، اصطلاحاً فرار مغزها گفته می‌شود، که معمولا به خاطر کمبود موقعیت های شغلی، درگیری های سیاسی و نظامی، و خطرات جانی رخ می دهد.»

و بعد، نویسندهٔ این مقالهٔ «خُرد» از کشورهای ایران و عراق به عنوان کشورهای مبتلا به این ابتلای فرهنگی-علمی نام می‌برد. اما سر کار را که می‌گیری به این نکته می‌رسی که این مقاله در حقیقت گزیده‌ای از مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» است. و این یعنی، نویسندهٔ مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» یا فرد دیگری، اساس موضوع فرار مغزها را از اصطلاحی وطنی گرفته و با ثبتش در ویکی‌پدیا، خواسته تا طوری وجاهت علمی به آن بدهد.
اما خوب که نگاه می‌کنی، می‌بینی زیر این عنوانِ ژورنالیستی، زخم‌هایی هست. زخم‌هایی که بارها، نخبگان مملکت ما و هوشمندان جوان‌مان را آزرده تا آن‌جا که وادارشان کرده تا سفر کنند... تا با قهر بروند.
نیازی به حجتِ ویکی‌پدیا نیست؛ چه آن‌که این روزها در این دانش‌نامه -صرف نظر از دسته‌بندی سیاسی و فکری- مقالاتِ ناقص و ادعاهایِ ثابت نشده بسیار است. یک چرخ که در فامیل و دوست و آشنا بزنیم، بالاخره یک «مهاجر» قهر کرده می‌یابیم. حالا در نخبه بودن یا نبودنش، حرف بسیار است. اما این موضوع، موضوعِ تازه‌ای نیست و حرف زدن درباره‌اش نیز، تازگی ندارد؛ اما حرفِ وطنی دربارهٔ این موضوع بسیار کم است و آن‌چه هست، بیش‌تر ادعا و ابراز تأسف است تا حرفِ حسابی.

در این میان، رضا امیرخانی در روزگاری که دوباره موضوعِ فرار مغزها، موضوعِ داغی شده بود، کتابی نوشت با عنوان «نشتِ نشا» و ذیل عنوانش نوشت: «جستاری در پدیدهٔ فرار مغزها» بعد، در متنِ کتاب «فرار» را همراه با بارِ منفیِ معنایی خواند و حرف و حدیث دربارهٔ «مغز» بودنِ مهاجران را هم زیاد دانست. پس، نوشت: «نشا همان قلمه‌ای است که می‌زنند تا پسان فردا که گرفت، محصول‌شان بدهد.» و بعد آورد: «کنایتی است از زحمتی که نظامِ آموزشی ما برای بر و بچه‌ها می‌کشد» بعد دربارهٔ «نشت» هم نوشت: «نشت را در فرهنگ معنا کرده‌اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر.» تا بگوید که این جریان، جریانِ نرمی است با تبعاتِ خسارت‌بار.

نشتِ نشای امیرخانی، حرفِ ویژه یا نظریه‌پردازیِ فوق‌العاده‌ای نیست. حرفی است که چون نویسنده در میانهٔ گود بوده، خود به خود بر قلمش آمده. امیرخانی نشتِ نشاهایی که دوست و هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی‌اش بوده‌اند را دیده و با نوشتن این مقالهٔ بلند، می‌خواسته وظیفهٔ وجدانی‌اش را به انجام برساند و بگوید که منشأ این درد کجاست.

در نشتِ نشا که اول‌بار کم‌کم در جایی به صورت پاورقی منتشر شد، تلاش می‌کند موضوع را از بالاتر ببیند و از «زمین»ی که نظام آموزشی ما بر آن بنا شده و دارد در آن «نشا» می‌کارد بگوید. و خب، انصافاً نگاهِ نویسندهٔ این اثر، نگاهِ درستی است که با زبانِ شیرین و نقادانه بیان شده است.
نویسنده در این اثر از «ترجمه» می‌گوید. از «علم بومی» و «نظامِ آموزشیِ بومی»، بعد هم «ضعف در علوم انسانی» را به رخ می‌کشد و یادآوری می‌کند که هرچه می‌کشیم، از این ضعف است...

شاید خوانش این اثر، بُتِ «دانشگاه» را در نظر بسیاری بشکند. به همین دلیل، اگر از آن دسته‌اید که 13 روزِ عیدشان را در حبسِ کتاب‌های تست و کلاس‌های تست می‌گذرانند یا فرزندی دارید که چنین است، به خواندنِ «نشت نشا» دعوت‌تان می‌کنم. این کتاب مال شما است اگر دانشجوئید، یا دانشجو خواهید شد، یا دوستان و فرزندانی دارید که در پی دانشجو شدن‌اند. و شاید کسی را به تفکر وادارد...ضمنا «نشت ‌نشا» را انتشارات قدیانی منتشر کرده است.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

برخی اوقات وقت نمی کنم مطلبی بنویسم. مخصوصا این روزها که درگیر دو مقاله و یک کتاب هستم و عملا با توجه به حجم کاری پایان نامه و دو کلاسی که در هفته تدریس شان را بر عهده دارم، عملا فرصتی برای وبلاگ نمی ماند. با این وجود این مطلب را برای تان می گذارم از وبلاگ آقای حدادی. دو مطلب. یکی این که این مطلب در وبلاگ آقای محسن حدادی، سردبیر بخش نسل سوم روزنامه کیهان است (باز هم درود بر شریعتمداری) و دیگر این که نوشته ای است از آقای شهبازی در قبال برخی بی صفتی ها. نمی خواهم به نفی و یا اثبات این مطلب بپردازم که بعید می دانم این مطلب خلاف واقع باشد، تنها می خواهم هر از چند گاهی خودمان را بیدار نگه داریم و بگویم دل خوش تفاسیر بسته بندی شده نباشیم.

---------------------------------------------------------------------------       

جناب آقای محسن حدادی عزیز

من از مشتریان وبلاگ تان هستم و قلم تان را می شناسم. این ایمیل را درد دل تلقی کنید که ساعت 5 صبح جمعه نوشتم پس از خواندن یادداشت آخری تان که خیلی به دلم چسبید. نمی‌دانم چرا برای شما می‌نویسم. بهرحال می‌نویسم چون خیلی دلم گرفته است.

راستش را بخواهید، من از ده بیست سال پیش می‌گفتم "نظام" دو نوع فرزند دارد. یکی بچه‌های زن "عقدی" است و دیگری بچه های زن "صیغه ای". من همیشه می‌گفتم: من بچه صیغه ای "نظام" هستم!

سال‌ها پیش می‌گفتم این حرف را. زمانی که به درد آمده بودم از کارهای شبانه‌روزی خودم و حالم بهم می‌خورد از تعریف ها و تمجیدها و تجلیلهایی که فقط حرف بود.

می‌دیدم من این همه زحمت میکشم و فلان طلبه یا غیرطلبه "دهاتی" که تا دیروز به اتاقم راهش نمی‌دادم و خدا شاهد است بعضی شان را یک سال معطل می‌کردم برای یک جلسه دیدار، ناگهان می‌شود معاون وزیر. نه این‌که حسادت می‌کردم. خیر. از برکشیده شدن آدم‌های دون و بی‌سواد حرصم می‌گرفت. ضمناً منظورم از "دهاتی" اهانت به روستائیان نیست که خودم جد اندر جد روستایی که نه، عشایر، هستم. یعنی اگر روستائیان ساکن بودند و یکجانشین، پدران من چادرنشین بودند و از کوه بالا و پائین می‌رفتند برای یک لقمه نان!

برای من وضع فرق نکرده. چه "داخل نظام" باشم چه "خارج نظام"! قبلاً که "داخل نظام" بودم، که انشاءالله هنوز هم هستم، حق التالیفم را می دزدیدند (از چاپ چهاردهم حق‌التألیف ظهور و سقوط را به من ندادند. طبق قرارداد ده در صد است. الان چاپ بیست و هشتم است!)، کتاب‌هایم را بدون ذکر نام نویسنده چاپ می‌کنند و یا روی آن می‌نویسند "جمعی از پژوهشگران"! مثل دو جلد "مطالعات سیاسی" و غیره!

زمانی فهمیدم بچه صیغه ای هستم که مؤسسه‌ای به‌نام مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران را در سه هزار مترمربع زمین در خیابان فرشته به پا کردم و برای ده سال پروژه تعریف کردم و قرارداد بستم. چقدر بنیاد دوست داشت این زمین‌ها را بکوبد و برج بسازد! بهترین نقطه تهران است. سری بزنید و ببینید.

به مقاله "اقبال لاهوری" نگاه کنید. این را پائیز 75 نوشتم. باید سرمقاله فصلنامه ای می بود به‌نام "مطالعات تاریخ معاصر ایران". تا سه شماره را بستم و آماده چاپ کردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن‌قدر اذیتم کردند که استعفا دادم. از خدا می‌خواستند. فوراً آقای... را، که از نیویورک آمده بود و علاف بود، گذاشتند به جای من. از شماره اوّل فصلنامه اسم او به عنوان سردبیر درج شد. حتی از من [در فصلنامه] تشکر هم نکردند در حالی‌که بعضی مقالات سه شماره اوّل فصلنامه را اصلاً ویرایش که چه عرض کنم، بازنویسی کرده بودم برای نویسندگانی که اوّلین مطلب شان بود [...]

این است سازوکار تحقیق در این مملکت. سال‌ها پیش علامه تجلی اردکانی گفته:

در خراب آباد ایران هستی ام بر باد رفت/ تا تجلی بخش تجریدم سوی بنگاله شد

زمان شاه عباس دوّم صفوی این را گفته. فکر می‌کنید چرا این همه شعرا و معمارها و متفکران ما به هند می‌رفتند به دستگاه این و آن امیر و شاه هندی ولی در ایران نمی ماندند. چون شبه قاره هند، مثل اروپا، مثکثر بود و صدها حکومت مستقل و نیمه مستقل داشت و می‌شد از دست این به آن یکی پناه برد. ولی در ایران نمی‌شد. یعنی کمتر می‌شد. یا باید "داخل نظام" باشی یا "خارج از نظام". و "خارج از نظام" یعنی یا باید بمیری یا مهاجرت کنی.

به خدا، نمی‌توانم در خارج زندگی کنم. شش ماه پیش رفتم سری به نیویورک زدم. یک ماهی بودم. در مسیرم ترکیه و دولت اردوغان را خیلی فرهیخته تر از خودمان دیدم. هم مردمش، هم دولتش را. نیویورک واقعاً قلب جهان امروز است. همه چیز آنجاست. عصاره بدترین ها و بهترین های جهان است. از بزرگ‌ترین گانگسترها تا بزرگ‌ترین نوابغ خوب.

نگذاشتند در نیویورک هم یکی دو ماه راحت باشم. شایع کردند که فلانی به آمریکا پناهنده شده. زود برگشتم!

"دغدغه معاش" را می فهمم. در پنجاه و چهار سالگی حاصل یک عمر تلاش تحقیقی ام عملاً مصادره شده (حق‌التألیف و حق و حقوقی در کار نیست) و ارثیه ای هم از پدرم داشتم. زمین هایی بود که به علت گسترش شهر گران شد. از سپاه سراغم آمدند. خوب، سپاهی بودند و عزیز! قرارداد بستند که آبادش کنند و درصدی به من بدهند. به شیراز آمدم. پاسداران عزیز با یک عده دلال و کلاه‌بردار حرفه‌ای بدنام، که پدران‌شان ساواکی بودند و نسل اندر نسل شغل شریف شان آدم فروشی و مال مردم خوری، شریک شدند و بخش عمده مال و اموال من و خواهران و برادرانم را، که با ریسمان من رفتند به ته چاه، خوردند. خواهران و برادرانم شکایت کردند. نشانی به آن نشانی که بعد از سه چهار سال هنوز حتی یک جلسه دادگاه شان، حتی یک جلسه، برگزار نشده. من شکایت نکردم و کتابی نوشتم در 1460 صفحه به‌نام "زمین و انباشت ثروت" و هو کردم آقایان را. نتیجه البته خوب بود از نظر آگاهی مردم و بردن آبروی یک مشت آدم بی آبرو. ولی برای من سودی نداشت. من ماندم و یک پرونده. در دادگاه بدوی پنج ماه محکوم شدم به جرم "نشر اکاذیب و توهین و افترا". آقای قاضی خیلی متعهد حتی زحمت نکشید شهود من را، مثل داوود احمدی‌نژاد، بخواهد یا صحت اسنادم را پرس‌و‌جو کند. رفته دادگاه تجدید نظر. تصوّر نمی‌کنم جرئت کنند مرا زندانی کنند ولی "نظام" است دیگر! دیدی ناگهان رفتی زندان! مهم نیست.

با این اوصاف شما فکر می کنید من کی "داخل نظام" بودم که الان "خارج از نظام" باشم؟ و اصولاً بودن و نبودن برایم چه توفیری داشته؟

زمانی، همان عزیزی که گفتم، و انصافاً پسر بامعرفت و خوبی است و دوستش دارم ولی فرهنگ و مکانیسم رشد در مملکت ما همین است و گریزی از آن نیست، در جلسه‌ای گفت: «من بچه آخوندم و این نظام مال من است.» خندیدم و گفتم: نظام که مال بچه آخوندها نیست. زمانی که من و امثال من در زندان ساواک بودیم تو کجا بودی؟

واقعاً این تلقی وجود دارد. خویشاوندسالاری (نپوتیسم) یعنی همین. یک عده بچه زن سوگلی هستند و یک عده از زنان صیغه ای. دسته اوّل شاه می‌شوند مثل محمد شاه، و دسته دوّم باید جنگ کنند برای "شاه کاکا" و هرات را بگیرند ولی سودش را آدم‌های بی هوّیت هرهری مذهب بخورند مثل میرزا آقاخان نوری صدراعظم!

می‌گویند: "تا بوده همین بوده و تا هست همین هست." جز این است آقای حدادی عزیز!

ارادتمند

عبدالله شهبازی

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

نمی دانم از روزنامه ی کیهان خوشتان می آید یا نه. روزنامه ی کیهان الان توی ذهن ِ شما چگونه جای گرفته؛ این هم زیاد مهم نیست. فقط می خواهم از یک واقعه ی جالب برای شما سخن بگویم.

دوستِ بزرگواری به نام ِ محسن همتی، با ادبیاتی نزدیک به آن چه در سایت ارمیا نیز شاهدش هستیم، از وظیفه ی روشنفکر بود گفته بود که باید حقایق مکتوم را بگوید. البته آن چه من می خواهم بگویم نه به عنوان یک روشن فکر، که معتقدم روشنفکر ِ بدون پسوند وجود ندارد و مآلا فحش محسوب می شود، به عنوانِ کسی که اخبار  و تحولاتِ ایران را رصد می کند می خواهم سخنی را عنوان کنم. فکر می کنم این گفته همان بیانِ حقیقتِ مکتوم باشد...


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

تا به حال تنی چند از دوستانم به من پیشنهاد کردند که آثار نوشته شده ام را بدهم به انتشارتِ سوره مهر تا آن را موردِ بررسی و کارشناسی قرار دهد. البته خودم تا چندی پیش چنین قصدی داشتم که اثرم را به نشر ِ سوره برای چاپ بدهم و خدا را شاکرم که این کار نکردم. در این میان اثر ِ اولم را به یک انتشاراتِ دولتی دادم که از چاپِ آن سر باز زدند. خدا را شکر که چنین کردند. احساس می کنم خدا بغلم کرده است که اثرم را یک جای دولتی چاپ نکرده است. انشالله عقیده مندم که از این پس هم هیچ دولتی را شایسته ی چاپ کتاب هایم ندانم. 

پیش از این نیز از فرهنگِ دولتی بیزار بودم و آن را فرهنگِ نفتی جیره پرور می دانستم. یک نویسنده باید به این توانایی دست یابد که در شرایطِ عادلانه و برابر با دیگر ِ رقبایش به انتشارِ آثارش دست زند. نه این که با رانتِ انتشارتِ سوره ی مهر، به خاطر سیستمِ پخش نظام مند و تبلیغات گسترده و پولی که پای فرهنگ می ریزد، آثارش را نشر دهد. در این میان این جانب به کتبِ منتشره ی آن انتشارات مشکوکم؛ حتی اگر آن کتاب ها، روایت های دستِ اول و کم مانندی همچون "دا"، "بابا نظر" و رمان هایی چون "سفر به گرای 270" و یا "من ِ او" باشد. در این میان آماری که از فروش ِ دا و یا بابانظر و خاطرات عزت شاهی نقل می شود مخدوش است. زیرا سیستم ِ توزیع ِ دولتی انتشارتِ سوره مهر، تبلیغاتِ کارساز، و مراکزی که این کتاب ها را می فروشند در رقابتی ناعادلانه عرصه را بر دیگر نشرها تنگ می کند. هر چند با سر زدن به میدانِ انقلاب می توان حضور مافیای دیگری از آن سوی قصه را شاهد بود که جریان شبه روشن فکری آن را هدایت می کند. و در این میان خدا به دادِ ما برسد.

در این میان طیفِ خوش فکر نویسنده در سوره مهر، همشهری و جاهایی از این دست حتی اگر بهترین آثار را خلق کنند، قوی ترین داستان ها را بیان کنند و صادقانه ترین خاطرات را نشر دهند باز هم به علتِ حضور در رانتِ دولت آدمی را نسبت به آن کار  بدبین می کند.

نکته ی جالب این جاست که بسیاری از نویسندگانی که در همین سیستم های دولتی قلم می زنند مخالفِ محمود احمدی نژاد هستند. بسیاری از آن جز ِ هم پیمانان ِ جنبش نه احمدی نژاد بودند. این مساله ای است که چرایی آن برای من مشخص نیست. هر چند مخالفت نویسنده هایی که تا کنون آثار خود را با رانتِ دولت چاپ کرده اند بدین معنا هم مستفاد می شود که احمدی نژاد در این عرصه فعالیت های نیکویی صورت داده، حتی اگر ما ندانیم چه کرده است.

یکی از آن فعالیت های احمدی نژاد، که در بسیاری از نظام های پیشرفته ی غربی نیز سالیان ِ سال است انجام می شود، واقعی کردن ِ قیمت کاغذ بود. رئیس جمهور دستور به قطع یارانه ی کاغذ برای انتشاراتی ها داد. این مهم؛ قطعا بسیاری از انتشاراتی های ضعیف، بزن در رو، غیر فرهنگی را آشفته ساخت. زیرا در دولتِ آقای خاتمی به لطایف الحیلی به اصحاب فرهنگ مجوز ِ نشر داده می شد. جالب است تنها گزارش ِ زیر را بخوانید که آقای امیرخانی در یکی از نوشته هایش بدان اشاره داشته است. تنها همین را داشته باشید. خواهید فهمید به هر ننه قمری مجوز دادن یعنی چه:

جمعیت امریکای شمالی را با جمعیت کشورمان قیاس می‌کنیم. جمعیت امریکا و کانادا حدوداً ٧/٤ برابر جمعیت کشور ماست. به تعدادِ عناوینِ کتاب (١١٠٠٠ و ٣١٠٠٠) دوباره نظر می‌اندازیم. اگر تعدادِ عناوین را -به درستی- هم‌بسته با تعدادِ نویسنده‌ها بدانیم، ما ١٣ برابر بیش‌تر نویسنده داریم. آیا این بدان معنا است که به لحاظِ فرهنگی بالنده‌گیِ بیش‌تری داریم؟ ١٣ برابر نویسنده داشتن آیا ضامنِ کیفیتِ کتبِ ما نیز هست؟ اصالتاً چه برداشت‌هایی از این رقم می‌توان داشت؟
اولی، خوش‌بینانه‌ترین برخورد: چون ما ١٣ برابر نویسنده داریم، پس بیش‌تر اهلِ مطالعه و تحقیق هستیم. نویسنده‌گانِ فعال‌تری داریم. مولدِ علم و حرفِ تازه هستیم. حرف داریم و مجبوریم کتاب چاپ کنیم و از این دست.
دومی، برخوردِ عرفی از جنسِ روان‌شناسانِ برنامه‌های خانواده‌گی: مردمِ ما بیش‌تر گوینده‌اند تا شنونده‌. بی‌راه نیست که تعدادِ نویسنده‌گانِ‌مان بیش‌تر است اما تعدادِ خواننده‌گانِ‌مان کم‌تر. این یک خصیصه‌ی فرهنگی است. -شاید هم به فراخورِ روزگار این خصیصه‌ی فرهنگی بدل بشود به یک خاصه‌ی تمدنی که گفت‌گویی هم کرده باشیم!
سومی، برخورد واقع‌بینانه است؛ از آمارِ مذکور به صورتِ مستقیم و بی هیچ اما و اگر و ان‌قلتی می‌توان نتیجه گرفت که در ایران نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن، اصالتاً ١٣ برابر راحت‌تر از امریکا است. یعنی هر کسی که با حضرتِ ننوی‌اش قهر کند، سه سوت می‌تواند پرت و پلایی بنویسد و آن را در ایکی ثانیه به چاپ بسپارد. دقت داریم که این سه سوت و ایکی ثانیه در ینگه دنیا به ترتیب تبدیل می‌شوند به ٣٩ سوت و ئیرمی آلتی ثانیه!!! و پر بدیهی است که در چنین شرایطی نویسنده‌ی میان‌مایه عطای این حرفه را به لقایش می‌بخشد و عاقبت به خیر می‌شود. به خلافِ مملکتِ ما که نویسنده‌ی بی‌استعداد تا صور اسرافیل قلم از کاغذ بر نمی‌گیرد که مبادا تخم‌دوزرده‌اش حرام شود...
باز هم در یک نگاهِ واقع‌بینانه می‌توان دریافت که ناشران به صورتِ غیرِ حرفه‌ای کتاب چاپ می‌کنند. آگاه یا نیاگاه، تعددِ عناوین با شماره‌گانِ پایین را ترجیح می‌دهند به عناوینِ کم با شماره‌گانِ بالا. تئوری‌های اقتصادی در زمینه‌ی سرمایه‌گذاریِ سهام، دلیل هم‌چه تمایلی را این گونه شرح می‌دهند: "وقتی جایی ریسک‌فاکتور و تهدید روی سرمایه بالا برود، کوچک کردنِ سبدهای سرمایه‌گذاری به‌ترین روش برای نوعی تجارت با سودِ مطمئن و ریسکِ پایین است." و خوب می‌دانیم که اگر شرایط بهنجار باشد و کیفیتِ آثار درست سنجیده شده باشند، عناوین کم و شماره‌گانِ بالا بیش‌ترین سودآوری را خواهد داشت.

ناشرِ غیرِ حرفه‌ای: ناشر اولین و مهم‌ترین ارزیابِ اثرِ مکتوب است و اگر او در این ارزیابی دچارِ خبط و خطایی شود، نه فقط خود، که جامعه‌ی نویسنده‌گان و مخاطبان را نیز آزار خواهد داد. از همان منبعی که آمارِ بالا اخذ شده بود، آمارِ دیگری به دست آورده‌ایم. فقط در حیطه‌ی ادبیاتِ داستانی و فقط در قسمتِ رمان و فقط در قسمت رمانِ عاشقانه، در امریکا در سالِ ٢٠٠٠ حدودِ ٢٣٠٠ رمان چاپ شده است. و طرفه آن که از میانِ این ٢٣٠٠ رمان، ١٩٨٧ عنوان توسط ١٢ و فقط ١٢ ناشر -گروهِ انتشاراتی- چاپ شده است. یعنی هر ناشرِ این دسته به طورِ متوسط ١٦٦ رمان چاپ زده است. این یعنی نشرِ حرفه‌ای! کسی که یاد بگیرد در سال ١٦٦ رمان چاپ بزند، و -نه مثلِ ناشرانِ دولتیِ ما- به فکرِ سودآوریِ فروشش هم باشد، به طورِ طبیعی صاحبِ تشکیلاتی می‌شود که در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای ارزیابی می‌کنند، در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای چاپ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای برای آن تبلیغ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای آن را می‌فروشند... این یعنی نشرِ حرفه‌ای و بی‌هوده نیست که این ٢٣٠٠ رمانِ عاشقانه می‌توانند در یک سال بیش از یک میلیارد دلار فروش داشته باشند.

البته آمار فوق مربوط به سال 2000 است. اما در ایران چه تعداد ناشر ِ آثار داستانی داریم و چرا؟  جالب است در آمریکا بیش از 50 درصد کتاب های منتشره رمان است، اما در ایران در سال 87 در ایران طبق ِ آمار خانه کتاب کمتر از 18 درصد آثار مربوط به ادبیات داستانی است. و در همین 18 درصد هم آثاری که ارزش ِ چاپ ندارند را نیز اضافه کنید. در آمریکای شمالی، یعنی آمریکا و کانادا، کتب ِ منتشره در هر سال در نسبت به جامعه ایران کمتر از 1/13 است. یعنی ما سالانه 13 برابر آمریکای شمالی کتاب نشر می دهیم. این در حالی است که همه به سیستم ِ مجوز دهی وزارتِ ارشاد گیر دارند که چرا معطل می کند. مجوز بدهد زودتر خلق الله آثارشان را چاپ کنند. عمده ی این 13 برابر چگونه چاپ می شوند. دور از انصاف نیست اگر بگوییم این 13 برابر ناشی شده است از کتبی است که توسطِ نشرهای غیر حرفه ای و انتشارتی که در فضای خر تو خر دوم خرداد مجوز گرفته اند و یا انتشارتِ دولتی هستند که نسبت به تولید هر چیزی از جمله کتاب اهتمام ویژه ای می ورزند. 

یک دیگر از اعجایب نشر در ایران، نشر ِ کتاب به شرطِ حق الزحمه به ناشران است. در هیچ سیستم ِ دقیق و طراحی شده ی فرهنگی چنین پدیده ای را نمی توان شاهد بود. و آن این که به انتشاراتی پول بدهی تا کتابت را چاپ کنند. یعنی انتشارتی هستند که حیاتِ آن ها متضمن ِ پول ِ نویسنده هایش است و نه مخاطبانش. چنین انتشاراتی همین الان در تهران به وفور یافت می شوند و با توجه به قطع یارانه ها توسطِ دولت احمدی نژاد می بایست جز ِ مخالفان "نخبه"ی! او باشند. البته این قلم به هیچ روی ادعای این ندارد که نخبگان واقعی جامعه، نه آنان که لافِ نخبگی می زنند، موافق احمدی نژاد هستند. قطع به یقین درصد قابل ملاحظه ای از نخبگان منتقدِ رئیس جمهور هستند. ولی می خواهم بگویم برخی مخالفت ها در این میان که به نام سکه ی تقلبی نخبگی ضرب می شود، در واقع مخالفت هایی است که در به خطر افتادن منافع افراد به وجود آمده است. با توجه به بحثی که داشتیم چنین انتظاری دور از ذهن نیست. انتشارتی که به صورتِ فله ای و بدون داشتن ِ لیاقتِ لازم و بدون رعایت نُرمِ حرفه ای مجوز می گیرند، اکنون که یارانه ی کاغذ را به سوی خود کم لم یکن می بینند بایدم از احمدی نژاد متنفر باشند. حرفِ حرفه ای و مطلوبی که احمدی نژاد در مناظره با رضایی زد نشان از سطح ِ درکِ او دارد. در آن جا رئیس جمهور گفت: "شما می گویی برخی از کارخانه جات تعطیل شده اند. خب، کارخانه ای که دارد ضرر می رساند و نمی تواند با بقیه رقابت کند باید هم تعطیل شود."

این البته به شرطی است که فضای رقابتی در کشور ایجاد شود. در یک شرایطِ عادلانه و بدون ِ رانتِ ویژه ای آن هایی که به ناحق کارخانه ای تاسیس کرده اند و یا مجوز انتشارتی را گرفته اند، اکنون باید از صحنه کنار بروند. زیرا عرصه اقتصادی، نباید جولانگاه حضور ِ کسانی باشد که با حیله و مکر پا گرفته اند و همچنان می خواهند با مکیدنِ خونِ دیگران خودشان را سرپا نگه دارند. 

به قول ِ فرهاد جعفری:

من شخصاً؛ دوسه استادِ دانشگاه می‌شناسم (از همان قماشی که در نتیجه‌ی رانت حکومتی در 26 سال نخست به این فرصت دست یافته‌اند وگرنه حتا برای معلمی دبستان یک روستای دور افتاده هم صلاحیت ندارند) که علاوه بر سمت استادی و عضویت در هیات علمی یکی از دانشگاه‌ها (و دریافت حقوق‌های کلان میلیونی) صاحب امتیاز یک انتشاراتی هم هستند.

که کارشان چیست؟!
چاپ و انتشار جزوات تحقیقی یا پایان‌نامه‌های دانشجویان‌شان در قبال دریافت مبالغی بین دو تا پنج میلیون تومان از دانشجوی مزبور! (کجای دنیا یک بنگاه انتشاراتی از نویسنده حق العمل دریافت می‌کند مگر در ایرانی که الیگارشی آن را ساخته است؟!).

اما این همه‌ی درآمد این قبیل انتشاراتی‌ها از قبال چاپ چنین کتاب‌هایی نیست. بلکه تا همین چندی پیش، بسته به تیراژ و تعداد صفحات کتاب، سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی (یارانه) هم از دولت دریافت می‌کردند. اما دولتِ احمدی‌نژاد، در جهتِ اصلاح بنیادهای اقتصادِ دولت‌زده‌ی ایران، مدتی‌ست که «سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی» این قبیل انتشاراتی‌ها را حذف و در نتیجه دستِ صاحب چنین بنگاه‌هایی را از اموال عمومی کوتاه کرده است.

پس بسیار طبیعی‌ست که شمار زیادی از صاحبان چنین بنگاه‌‌هایی، سایه‌ی احمدی‌نژاد را با تیر بزنند و از او منزجر باشند. این است که وقتی گفته می‌شود «نخبگان و فرزانگان و روشنفکران» با احمدی‌نژاد مخالف هستند؛ باید بدانید که «نه همه»، اما «شمار زیادی» از این «ناشران و اساتید» از کدام قماش نخبگان و فرزانگان و روشنفکران هستند!

دکتر بهار، استاد فیزیک دانشگاه تربیت معلم، از استادِ خود دکتر گلستانیان خاطره ای نقل می کرد با این مضمون که "سعی کن چیزی بنویسی که در هر سیستمی قابل چاپ باشد." البته با کمی دقت می تواند به باطن ِ حکیمانه ی این  گفته پی ببرد. یعنی اگر آدمی خود را از سیستم های دولتی که با پول ِ نفت سرپا نگه داشته اند دور نگه دارد، قادر خواهد بود در هر نظامی حرفش را به کرسی بناشند؛ همچون کتابِ ولایت فقیه امام خمینی. کتابی که در حکومتِ طاغوت خوانده شد و زنده ماند و چه بسیار آثار ِ دولتی که در جمهوری اسلامی تولید می شود  و هم زمان با تولید خود به مرگ می رسد. 

انشالله فرهنگ دولتی کم سوتر و روش مندتر شود و در عین حال شاهدِ دولتِ فرهنگی باشیم، که این دولت نیز همچون اسلافش کمتر فرهنگی است...

===========

می توانید به اینجا بروید و آسیب شناسی دقیق رضا امیرخانی را ببینید. 

فرهادِ جعفری نیز در این میان مطلبِ جالبی نوشته است. که می توانید این را هم از اینجا ببینید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف
مطلبِ زیر را امیر عبدالهی برایم فرستاد. همچنان مصرم که این مطلبِ امیر را از دست ندهید؛ مطبی پیرامونِ کتاب خوانی. اما مطلبِ زیر، با این که صد در صد با همه ی حرف هایش موافق نیستم، ولی به علت پسندیده بودن روح مطلب آن را تقدیم حضور می کنم.
- - - - - - - - - -
دیشب/ سازمان هواشناسی گزارش داد/ «اینک در بهار آزادی» / همه جا آفتابی است/ و «فردا چو بهار آید صدلاله به بار آرد»/ و همه جاده‌های کشور باز است/ الا جاده انقلاب/ که در آن چند بهمن افتاده به این بزرگی/ از برف رشته‌کوه بی‌بصیرتی / جاده مه‌آلود است/ و از ماموران پرتلاش اداره راه/ کاری ساخته نیست/ در مسیر شمال به جنوب/ عده‌ای از راننده‌ها/ از بس بوق زدند/ کوه ریزش کرد/ در جاده انقلاب/ روی یکی از تابلوها نوشته بود/ یکی بود یکی نبود/ غیر از خدای مهربون/ هیچ‌کی نبود/ جاده لغزنده است/ دشمنان مشغول کارند/ با احتیاط برانید/ سبقت ممنوع/ دیر رسیدن به پست ریاست‌جمهوری/ بهتر از هرگز نرسیدن به امام است/ حداکثر سرعت مجاز، سرعت حرکت ولی‌فقیه است/ اگر پشتیبان ولایت‌فقیه نیستید/ لااقل کمربند دشمن را نبندید/ با دنده لج حرکت نکنید/ با وضو وارد شوید/ این جاده مطهر به خون شهداست/ «قسم به اسم آزادی، به لحظه‌ای که جان دادی»/ «که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید»/ به دلم افتاده/ امسال امام زودتر می‌آید/ الان خمینی/ خودش در پاریس است/ و دلش اینجا/ اما اینجا/ عده‌ای در شمال تهران هستند و دلشان با BBC است/ و من دارم «در دل تار شب ای شهیدان» / سرود «خمینی ای امام» را/ تمرین می‌کنم/ و به روح‌الله می‌گویم/ تو از «تبار حسین شهیدی» / «از دیار سرور و خدایی» / «ما در ره اسلام، پیمان خون بستیم»/ اوباما خیال کرده/ «ما نوگل بهاریم»/ «اما امام ما گفت»/ هر چه فریاد دارید/ بر سر آمریکا بکشید/ «ای مجاهد، ای مظهر شرف»/ رسمش این نبود که در جاده انقلاب/ غائله برپا کنی/ این صندلی که بر آن تکیه زدی/ «از اشک یتیمان است از خون شهیدان است»/ «آمده موسم فتح و ایمان»/ الان چه وقت پرپر کردن لاله‌هایی است/ که «سر زد ز خون شهیدان؟!»/ «دشمن ما منطق ضدبشر دارد»/ «بحر وطن! نوکر اجنبی»/ «خود تو بگو، چه ثمر دارد؟»/ سارکوزی می‌خواهد/ نوفل لوشاتو را بفروشد/ و با پولش/ در ایران/ انقلاب مخملی راه بیندازد/ دیشب وقتی/ اخبار ساعت 9 را گوش دادم/ «ما همه پیرو خط رهبریم» نبود/ و تیتراژ خبر تغییر کرده بود/ و به جای «انجز وعده»/ ادای BBC را درآورده بود/ ما اگر بر صف دشمنان حمله می‌بردیم/ در صفوف خودی رخنه ایجاد نمی‌شد/ و بهمن، جاده انقلاب را نمی‌بست/ من عاشق بهمن انقلابم/ نه بهمن جاده چالوس/ و در دهه فجر به دنیا آمده‌ام/ من با انقلاب هم‌سن‌ام/ جشن تولد ما در یک روز است/ یار دبستانی من انقلاب است/ من و انقلاب/ چند روز دیگر/ وارد سی ‌و دومین سال بهار زندگی‌مان خواهیم شد/ و چه زجری کشیدند/ آنها که من و انقلاب را/ از آب و گل درآوردند/ من نمک‌نشناس نیستم/ فقط یک سوال دارم/ «این بانگ آزادی کز خاوران خیزد»/ یا از نیاوران؟!/ و «حرف امام این بود، در سرزمین ایران، پاینده‌ است اسلام» / من رانندگی را در همین جاده انقلاب/ یاد گرفته‌ام/ اما راننده فرمول یک هم/ نمی‌تواند چشم بسته حرکت کند/ شوماخر هم خلاف کند/ پلیس باید به «مرّ قانون» عمل کند/ مگر اینکه رشوه گرفته باشد! / ماشین من/ بیمه آسیا نیست/ «بیمه انقلاب» است/ و پدرم اول انقلاب در کمیته بود/ و خوب شد که در جنگ شهید شد/ و از کمیته X سر درنیاورد/ من جلوی آینه ماشین/ علامت X نگذاشته‌ام/ پلاک پدرم را آویزان کرده‌ام/ و وصیتنامه‌اش/ هنوز هم/ آویزه گوشم است/ وصیتنامه پدرم/ نامه‌ای بود خطاب به امام/ که هم سلام داشت/ و هم والسلام/ سرگشاده نبود/ الان سختگیرترین ویراستارها هم/ که از همین دل‌نوشت/ هزار و یک غلط درمی‌آورند/ نمی‌توانند از وصیتنامه بابااکبر/ یک غلط بگیرند/ غلط - غلوط/ در نامه‌های شیخ زیاد است/ من دیکته را / از معلم سال اولم یاد گرفتم/ نه از آقای جین شارپ! / و پدرم عاشق امام بود/ و با «پرواز انقلاب»/ بال درآورد/ و رفت مهرآباد که در فضایش / «بوی عطر شقایق پیچید» ه بود / من می‌خواهم به آن خلبان بگویم/ امسال دست امام را محکم‌تر بگیرد/ و امام را زودتر بیاورد/ من دلم برای خمینی تنگ شده/ هوای روح‌الله افتاده به سرم/ پدرم بعد از جمعه سیاه می‌گفت/ «که راه ما باشدا راه تو ای شهید»/ پدرم «دست قهار خلق خدا بود» / و قبل از انقلاب/ عکس خمینی را/ به طلق موتورش زده بود/ و چند بار از ساواک کتک خورد/ نوش جانش/ مامور ساواک می‌گفت/ به خمینی فحش بدهی/ ولت می‌کنم/ و پدرم به شاه فحش داد/ و گفت/ «ما بچه‌های ایران جنگیم تا رهایی فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد»/ ...
... پدرم/ در ره منزل لیلی/ مجنون بود/ و می‌گفت/ «آنکه بر ظلم شب حمله‌ور شد»/ خمینی بود/ «سران فتنه» بعدا آمدند!/ من یک روز/ وصیتنامه پدرم را چاپ می‌کنم/ الان زود است/ می‌ترسم با این نامه‌ها و بیانیه‌ها/ اشتباه گرفته شود/ و می‌ترسم بیفتد زیر بهمن جاده انقلاب/ و دیده نشود که «در زمستان / بهاران آمد / آدم از قعر دوران آمد».
«خمینی ای امام، خمینی ای امام»/ امسال زودتر بیا/ من می‌دانم امسال هم که بیایی/ اول می‌آیی به ما سر می‌زنی/ و بعد ای «حبل‌المتین توده‌های آرزومند»/ باز هم می‌روی بهشت‌زهرا(س)/ و برای شهدای راه انقلاب/ فاتحه می‌خوانی/ شهدایی که قرآن گفت زنده‌اند، شهیدان اسلام‌اند/ و امروز/ عده‌ای می‌خواهند/ از زنده‌هایی که راست‌راست راه می‌روند/ شهید بسازند/ گوش من فقط «ندا»ی هل من ناصر ولایت را می‌شنود/ امسال زودتر بیا خمینی/ «مقدمت را اماما! شهیدان با نثار تن خود گشودند»/ بیا خمینی/ من دلم برای تو تنگ شده/ و برای «الله‌اکبر»ی که «مرتضایی‌فر» گفت/ اماما! دیروز عده‌ای معدود/ پشت‌بام رفتند/ و الله‌اکبر گفتند/ که ترجمه‌اش این بود/ آمریکا بزرگ‌تر از آن است که وصف می‌شود!/ امروز /اماما! /«ما نغمه الله‌اکبر بر زبان داریم»/ و البته قرائت‌ها از دین زیاد شده/ و کم مانده VOA بر «چهل حدیث» تو/ تفسیر بنویسد/ اماما! من از طرف آنها/ که عکست را پاره کردند/ معذرت می‌خواهم/ آنچه در موزه رفت/ «ایسم»‌هایی بودند که دچار «ایست» قلبی شدند/ جای تو در قلب ماست/ که بت‌شکن بودی/ و نترسیدی که CNN/ تو را مخالف حقوق بشر بخواند/ اماما! با وجود تو بود/ که «در زمستان بهاران آمد» / من از طرف آنها که/ به تو جام زهر دادند/ معذرت می‌خواهم/ اماما! امسال زودتر بیا/ «پرواز انقلاب» را جلو بینداز/ من با «بصیرت»ام/ و کام تو را شیرین خواهم کرد/ اماما! امسال زودتر بیا/ لااقل به خاطر خامنه‌ای/ مگر نگفتی که سیدعلی/ چون خورشید می‌درخشد/ اینجا اما عده‌ای پشتیبان آمریکا شده‌اند/ و به خورشید پشت کرده‌اند/ و بر اصل ولایت‌فقیه/ شعار مرگ می‌دهند/ و عده‌ای از تو دم می‌زنند/ تا او را بکوبند/ و از همت حرف می‌زنند/ تا مرا بکوبند/ بنشین اماما! در همان صندلی معروف/ کنار مزار شهدا/ و باز هم به پشتیبانی ما/ توی دهان‌شان بزن/ اماما! / دولتی که تو تعیین کردی/ به پشتیبانی رای ما بود/ اما امروز/ می‌خواهند رای ما را به انقلاب/ به پشتوانه سفارت انگلیس/ نادیده بگیرند/ و در جاده انقلاب/ حتی از تو/ از اسلام ناب/ عبور کنند. اماما! باز هم بیا/ امسال زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران‌جانی»/ «غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشن‌زبان داریم»/ که تو گفتی لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دل‌مان برای تو تنگ می شود/ خامنه‌ای را نگاه می‌کنیم/ «دشمن بداند ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف به صف ما آهنین چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم».
«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای امام، خمینی ای امام».
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

اما بخشِ دوم مطلب درباره ی آرمان خواهی. از گزندگی و لات بازی در کلام عذرخواهی می کنم. گفت به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد و یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سوادت خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه و یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟. این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلبِ قبلی ام اشاره به همین دغدغه ی من داشت، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس نوشت: سجاد گفت خیلی دلِ پری دارم که باید بگویم گل گفتی. هم طیفی های من البته آن هایی نبودند که در نوشته ی قبل هدف گرفتم. هم طیفی های من جونان دوست داشتنی بسیجی و مذهبی هستند که من نسبتِ به آینده ی آنان نگرانم. در نوشته ی قبلی روی سخنم با کسانِ دیگری بود و نه رفقای خودم، البته آن هم موردِ نقدِ من هستند؛ مانند این نوشته.

دوستِ دیگری به نامِ احسان که بنده افتخارِ آشنایی با ایشان را احتمالا ندارم نقدی را وارد نمودند. انشالله آقا احسان ایمیلی بدهند که از آن پل ارتباطی برخی حرف ها را منتقل کنم. علی الاجمال باید بگویم دسته بندی مذهبی، غیرِ مذهبی را دقیق نمی دانم و اگر در نوشتارم از آن استفاده می کنم مسامحتا و جهتِ تقریب به ذهن است. وگرنه چنین دسته بندی از اساس اشکال دارد. دیگر این که باید سعی کنم درست بنویسم، شاید این درست نویسی و بیانِ رئال ماجرا به تندنویسی هم بیانجامد. بنابراین تند یا صریح نویسی ذاتا پدیده ای شوم نیست، بلکه عیار آن در مقایسه با واقعیت سنجش می شود. منتها بابتِ بی ادبی باید بگویم حق با شماست، احساسم این است که چندجایی را با به کار بردنِ تعابیری سخیف نوشتم. از این بابت عذرخواهی می کنم، با وجود این که بخش هایی از نوشته ام را حذف کردم، باز هم ماحصلِ آن در برخی عبارات زننده شد. ولی من آن قدرها هم بی ادب نیستم، این زیاده روی در به کار بردنِ عبارت زننده که خودم هم بر آن اعتراف دارم موید حکمِ کلی من بابِ بی ادبی نیست. اساسا با یک نوشته نمی توان به این مهم پی برد. بی ادبی باید در پروسه ای از نوشته ها دیده شود، وگرنه قضاوت با یک نوشته داوری محکم و ثقه ای نیست. انشالله که دوستِ عزیزم باز هم خواننده ی مطالبم باشند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها.

اما...

دوستِ بزرگواری فرمودند:

سلام. یه سوال دارم. چرا معمولا نوشته های شما هیچ نظری ندارن؟ به نظرم اینقدر طولانی و خارج از حوصله می نویسید که خواننده های خیلی کمی جذب مطالبتون می شن و کار اصلا به نظر دادن نمی رسه.

به نظرم باید در پستِ دیگری در موردِ گردن صحبت کنم. مساله ی گردن، ران پا و بازو با هم هم ارزند...

خرابه چراغونه امشب/ قناری غزل خونه امشب/ موهام فرش مهمونه امشب/ دلم خونه امشب.

آقا ببین که دارند دینِ بچه ها را می برند. برخی با بحث های انحرافی خود به نام دین دارند تمدن ِ اسلامی را نابود می کنند. آقا حیفِ شمشیری که می خواهید بر فرق کسانی بکوبید که مغرضانه تمدنِ اسلامی را زمین گیر می کنند.

page to top
Bookmark and Share

{پیش نوشت:

اول این را بگویم که وبلاگم یک ساله شد، توی یک سال اخیر یعنی ۴/۱۰/۸۷ تا امروز ۱۷۹ پست نوشتم و در عین حال ۵۰۰۰ بازدید کننده داشتم، خدا قبول کند و از امام زمان می خواهم مثل شب های قدر سال های قبل با پرونده ام برخورد نکند که تا به دستش رسید پاره پاره اش کند و بریزد توی سطل آشغال و اعصابش به هم بریزد بابت این همه فضاحتی که به بار آوردم. از حضرت صاحب می خواهم شفاعت کند که این نوشته ها هیزم جهنم من نباشد، یا صاحب الزمان!

و اما بعد، تشکر و قدردانی می کنم از همه ی رفقایی که کامنت گذاشتند، مخصوصا آقا سجاد گل که پس از مدت ها پیدای شان شد و من مشتاق دیدار و نظراتش بودم. واقعیت امر این است که احساس می کنم در مسائل مهم نظر مراجع را بدانیم و مراجع بدور از اسلام حکومتی و باندی، می بایست مدام در حال تطبیق اتفاق های مهم اجتماعی با حکومت اسلامی باشند، تمام حرف همین است. به هیچ وجه بحث تغییر مرجع مطرح نیست، آیت الله مکارم شیرازی، از اورع و اتقیای مراجع است که به علم دین و تلاش صدقانه و عالمانه شهره است. بنابراین جای تغییر مرجع نیست و تازه این که تغییر مرجع یک مساله ی دل بخواهی نیست و اگر کسی که هنوز درجه ی اجتهادش پابرجا است و دلیلی بر عدم عدالتش توسط علما و حوزه اعلام نشده است، بنابراین تعویض آن غیرممکن و از لحاظ شرعی حرام است. اگر کسی بخواهد چنین کاری کند اساسا نیاز به مرجع ندارد. چون از عدالت ساقط شدن مرجع در توان مکلف نیست. از این روی تا زمانی که آقای مکارم مورد تایید حوزه باشد، بنابراین برای من که به تحقیق این شخصیت برجسته را انتخاب کردم واجب است که از ایشان تقلید کنم.

مساله ی اصلی این است که من حق دارم در مسائل مختلف روز از مرجع سوال و استفتا کنم و حتی نسبت به پاره ای از رفتارهایش سوال داشته باشم. آن، در دین مسیحیت است که پاپ یک قلمبه نور است، ولی در اسلام همه ی ما نسبت به هم مسئولیم و باید به هم تذکر دهیم. این تذکر وجه تمایز ما و مسیحیت است. بنابراین من روحی فداک هیچ مرجعی نیستم، بلکه تنها همه ی ما روح و جان مان باید فدای اسلام باشد. پس با کمال احترام و مورد قبول بودن جایگاه علمایی، فقهی همه ی بزرگوران لازم می دانم برخوردی فازی کنم. من عاشق برخورد فازی و نسبی هستم و معتقدم همین مطلق بینی در حوزه ی نظر درباره ی دیگران پدر ما را در آورده است. مطلق بینی می گوید چون یک انتقاد از مرجعت کردی پس عوضش کن (عین رفتار رادیکال عده ای که اکنون... چه بگویم؟) من می گویم قبول می کنم در برابر علمایی چون آقای جوادی، آقای مکارم  و سایر اعاظم هیچ هستم و اصلا کسی محسوب نمی شوم. این ها انسان هایی متقی، بزرگوار، عالم و حتی تمدن ساز هستند. فقط با کمال احترام راه سوال پرسیدن و اندیشیدن را نمی بندم و با کمال امتنان و احترام از ایشان سوال می پرسم و نقد می کنم. این نقد هر چند هم سطحی باشد، بواسطه ی پاسخ جدیدی که آقایان می دهند و فکری که می کنند باعث ارتقای جایگاه شان در پیشگاه حضرت باری می شود. همین!}

یالطیف

می خواهم امروز که روز سوم ارباب بی کفن مان است یک روای بشوم از قصه ی آقا. فرض کنید من میثم امیری شده ام یکی از فقهای زمان امام حسین. من را یکی از فقیهان توی کوفه در نظر بگیرید که آمده ام سر درس و بحث و می خواهم برای شاگردانم از احکام جهاد بگویم. (رابطه ام با عمر سعد هم هی بدک نیست.) نشسته ام توی کرسی تدریس و به عنوان یکی از فقها که درس خارج فقه توی کوفه دارد شروع می کنم به تدریس درس امروز که فقه الجهاد باشد، این را هم بگویم که الان دو روز بعد از عاشورای ۶۱ است و اما درس گفتار امروز من فقیه دو روز بعد از روز عاشورای ۶۱ و توی کوفه:

 طلبه های فاضل توجه داشته باشید می خواهم چند حکم در مورد جهاد را امروز به شما معرفی کنم. موجب امتنان است که نظرات تان را بی پرده بگویید.

۱. در اسلام آمده است مسلمان در جهاد با کفار در ماه های حرام نجنگد. (یکی از طلبه ها بلند شد و گفت: ببخشید حاج آقا پس چرا الان علیه حسین لشکر کشی کردند، مگر محرم ماه حرام نیست؟)

ادامه می دهم:

۲. زمانی جهاد مسلمان در مقابل کفار واجب است که جمعیت مسلمانان یک به ده باشد. یعنی به ازای یک مسلمان، ۱۰ کافر در جبهه باشد. (همان طلبه: پس چرا حکم وجوب جهاد علیه حسین داد، شنیده ایم که حسین با کل سپاهش ۷۲ نفر بوده است!)

۳. مسلمانان در جهاد با کفار فقط باید سر از بدنش جدا کنند، و حق ندارند بین سر و بدنش فاصله بیاندازند. (همان طلبه: آقا پس سر حسین بالای نیزه ها چه کار می کند؟!)

یک مقدار چپ چپ به طلبه نگاه می کنم و ادامه می دهم و مخاطبم را صریح تر بر می گزینم:

۴. مسلمان! اگر کافری را کشتی، مبادا بدنش را مثله کنی! (همان طلبه بلند شد، با تند خویی بهش گفته ام: دیگر چه می گویی، نکند می خواهی بدن حسین را مثله کردند؟ طلبه خنده ی نمکینی کرد و گفت: نه آقا مثله نکردند، فقط وقتی زینب رفت بالای بدن حسین با تعجب گفت: اه، انت اخی؟)

۵. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا آب را به روی او ببندی! (به طلبه گفتم که دیگر نظم کلاس را به هم نزند، بگذارد اول احکام را بگویم بعد از کلاس با هم بحث می کنیم.)

۶. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا به کودکان و زنان بی احترامی کنی!

۷. مسلمان اگر با کافری جنگیدی و آن کافر از بزرگان قومش بود، مبادا به زن و بچه هایش آسیبی برسانی!

۸. مسلمان عهد و عیال کافر را که به اسارت گرفتی توی کوچه نچرخانی ها (خیالتان تخت باشد... به هیچ کس بی احترامی نشد!)

۹. مسلمان مبادا متعرض زن و بچه هایش  بشوی ها...

همان طلبه گفت:

آقا بگذار احکام جهاد را گفتی من هم احکام ذبح را بگویم و گرنه می میرم:

۱. مسلمان قربانی باید ۶ ماهش تمام شده باشد!

۲. مسلمان قبل از ذبح به قربانی آب بدهید!

۳. مسلمان سر از بدن را سریع جدا کنید!

۴. مسلمان چاقویت تیز باشد!

مسلمان، مسلمان، خواستی کافر را بکشی...

و فدینـه بذبح عظیم

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share

{صحبت درباره ی عاشورا بود ولی من دلم راضی نمی شود که یک نکته ی مهم را خدمت تان عرض نکنم. این را بگویم و ادامه بحث را خدمت تان عرض کنم. وظیفه ی مرجع تقلید چیست؟ آیا غیر از این است که باید به تبیین یک حقیقت مطلق بپردازد. غیر از این وظیفه ای ندارد. انتظار ما این است که او هر جا کجروی دید آن را فریاد زند. وقتی یک مرجع محترم تقلید درباره ی پاره ای از مسائل سکوت می کند، آدم شک می کند. این یک سوال جدی است. چرا درباره ی شعارهایی که توی قم داده شد هیچکدام شان غیر از آقای نوری همدانی موضع نگرفتند؟ بعضی از مراجع خودشان را وارد مسائل روز به معنای اعلام موضع صریح نمی کنند. این پذیرفتنی است. مثلا آیت الله آقای وحید خراسانی در فوتِ آقای بهجت هم پیام تسلیت نفرستاد. ایشان بیشتر به بحث و تببین آن حقیقت مطلق در درس شان می پردازند و تذکرات را خصوصی می دهند. توی سایت ایشان بروید برای زندگینامه شان هم نوشتند"جز قصور و تقصیر چیزى ندارم . . ." من روی سخنم با مفسران و مراجع تقلید است که در هر مساله ای دخالت می کنند، الا آن مساله ای که به آن ها مربوط است.

چرا این سیاست یک بام و دو هوا دیده می شود؟ هنوز این مساله برای من حل نشده است که چرا بعضی از مسئولان به قم نزد مراجع می روند؟ این قضیه برای من مبهم است. مسئول مملکتی وظیفه دارد بر اساس قانون عمل کند و به مردم پاسخگو باشد. توی خبرها دیدم مثلا به مناسبت روز اهدای خون، رییس اداره ی انتقال خون قم با همکارنش رفتند سراغ مراجع. مساله ای به نظر من غیر قابل توجیه. یک روز کار و اداره را تعطیل می کنند بروند خدمت مراجع که چه بشود؟ که آقا بگویند انتقال خون خوب است. همین! شما بروید توی سایت شان نگاه کنید اگر حرف بیشتری زدند! جالب است آن روز را روز کاری حساب می کنند! اگر خیلی عاشق مراجع هستید و می خواهید واقعا دیدار کنید بعد از وقت اداری و بدون حضور رسانه ها این کار را انجام دهید. کاری که وزیر دوست داشتنی بهداشت دولت نهم کرد. آقای دکتر لنکرانی بدون حضور رسانه ها رفت خدمت آقای بهجت (ره). این مساله خیلی با اهمیت است، توی شرایط فتنه یک انسان روستایی می فهمد که اگر کسی بخواهد با کفش، و دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند اشکال دارد. این مساله را یک روستایی می فهمد، ولی بعضی از مراجع و مفسران قرآن نمی فهمند. اگر نماز خواندن با کفش، و مختلط با آن وضع حجاب خلاف دستوارت دینی است، چرا اعلام موضع نکردند؟ چرا 60 سال درس و بحث برای آن ها که مدام در حال نظر دادن در مورد مسائل روز هستند این قدر بصیرت نیاورد که این را ببینند؟ فقط بلدند به احمدی نژاد گیر دهند که آقا چرا وزیر زن می گذاری؟ و بعدش توی رسانه ها بگویند علمای دینی در ایران تفکرات قرون وسطایی دارند. مهم نیست که چه کسی عکس امام را پاره کرد، مهم نیست آن ها که توی قم شعار دادند چه کسانی بودند، مهم نیست دختر و پسر، مختلط و با کفش نماز خواندند از چه گروهی بودند، مهم این است  مرجع تقلیدی که درباره ی مسائل مختلف نظر می دهد، بگوید نظرش در باره ی این کارها چیست. توی هر دو دسته من رفقایی دارم، هم سبزی های بزرگوار و هم دسته ی مقابل. ولی مساله ی اصلی این است چرا این اعمال محکوم نمی شود؟

امام خمینی ولایت فقیه را به عنوان یک مساله ی اعتقادی مطرح کرد. برای من ولایت فقیه یک مساله ی سیاسی نیست که بخواهد خوشم بیاید یا نه، طبق نظر امام ولایت فقیه یک مساله اعتقادی است. حالا آقایان به این بخش از تفکرات امام پشت می کنند. وقتی به حرف رهبر توجه نمی کنند، یعنی عدم تمکین به این بخش از نظر امام، آن وقت ... راستی اگر ولایت فقیه را از امام برداریم از ایشان چه می ماند؟ بعضی از علما به ولایت فقیه امام نقد دارند. این یک بحث دیگری است. ولی مراجعی که این نظر امام را قبول دارند چرا نسبت به عدم تکین آقایان علی رغم ادعای پیروی از خط امام تذکر نمی دهند؟ یعنی این ها به اندازه ی محسن رضایی بصیرت نداشتند به آقایان تذکر بدهند؟

این مهم نیست که این ها رنگ شان چیست. حالا این ها سلیقه به خرج داند یک مقدار هم مکر و رنگ سبز را انتخاب کردند. اشکالی ندارد، این زیاد مهم نیست. مساله ای اصلی این نیست که بعضی مثل مدیر کیهان بگویند این سبزی مثل قرآن بالای نیزه کردن است. من این نظر را قبول ندارم. بالاخره احمدی نژاد هم توی انتخابات پرچم ایران را انتخاب کرد. او که خوش سلیقه تر عمل کرد.  مساله این نیست. مهم تفکر است. حتی با خود این رفقا هم مشکلی ندارم. خیلی حس خوبی ندارم که به آن ها ضد انقلاب گفته شود. نه... نباید این حرف را زد. ( ضد انقلاب را قالیباف گفت.)  این جور بحث ها انحرافی است. بحث اصلی این است که مراجعی که در مورد انتقال خون، اسلامی کردن علم، هزار تا چیز مشابه حرف می زنند، در حوزه ای که وظیفه ی آن هاست تا تبیین کنند سکوت اختیار می کنند. این خیلی جالب است. باز دم علامه آقای جوادی گرم که با پی دوم اختلاف  فاز (بعد از 4 ماه) در باره ی جمهوی ایرانی نظرش را گفت. دست مریزاد. چرا بقیه ی آقایان در مورد انحراف های جدی حرف نمی زنند؟ اصلا چرا بگویم انحراف، می گویم شبهه. شاید نماز خواندن با کفش درست باشد، شاید با حجاب آن جوری نماز خواندن درست باشد، شاید دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند درست باشد، شاید شعار علنی علیه ولایت و دین دادن درست باشد،... اگر درست است چرا خوف می کنید؟ بیایید بگویید درست است. از مسولین هم خواهش می کنم طبق قانون وظیفه شان را انجام دهند و لازم نکرده بروند قم. اگر می خواهند خدمت مراجع برسند در خارج از وقت اداری بروند. این ها خیلی مسائل مهمی است و مردم همه ی این ها را دنبال می کنند؛ شاید سکوت می کنند ولی همه چیز را می بینند. من خودم مقلد آقای مکارم هستم ولی تقلید من در مسائل مبتلابه فقهی است و انشالله این حق را برای من قائل هستید که تقلید فکری نکنم و نظرم را صریح اعلام کنم. آرام آرام دارم توهم می زنم که مراجع محترم به خاطر پاره ای از سیاسی کاری ها سکوت می کنند. همان طور که حضور زنان در ورزشگاه که دستور احمدی نژاد بود و به نظر آقایان خلاف بود را مورد هجمه قرار دادند، بیایند در باره ی برخی دیگر از مسائل که شبهه ناک است حرف شان را بگویند.}

یالطیف

حرف های بالای من از بقیه ی حرف هایم مهمتر است. فکر کردی رمقی دارم که برایت از جوان 18 ساله ی فرمانده بگویم. نمی دانم چه دردی است که علی اکبر حسین را اندازه ی هولدن کالفید ناطور دشت نمی شناسیم. خوف نمی کنید اگر بگویم کالفید را بیشتر دوست داریم. چرا؟ این جوان 18 ساله که بالاترین عبادت یعنی جهاد در راه خدا را انجام داد.

"اربا اربا"

فکر نکنید این کلمه ی بالا را همین طوری نوشتم و از خودم در آوردم. این وجه مشترک بسیاری از تاریخ ها حتی ارشاد شیخ مفید است. وقتی علی اکبر...

می دانستی جوان فرمانده که رفته بود بجنگد زیر تیر حرامیان قرار گرفت. علی اکبر روی اسب می جنگید ولی تیرها یکی پس از دیگری می آمدند. گفته اند مقتل علی اکبر پشت جبهه بود. چون وقتی که سر افتاد روی اسب و داشتند می زدند... حسین از آن طرف می دید دست ها می رود بالا و می آید پایین... توی همان لحظه سینه ی علی اکبر روی اسب سالم مانده بود. نامردها ارفاق نمی کردند. یکی دهانه ی اسب را گرفت و برد سمت پشت جبهه ی کفر و گفت "آوردمش بزنیدش." 

بروید از توی یک معجم عربی معنای "اربا اربا" را در بیاورید. باور کنید نمی توانم بیشتر بنویسم. همه ی آن چیزهایی که می خواستم بنویسم ماند. فقط همین را بدان علی اکبر "اربا اربا."

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

{پیش نوشت: باید بگویم دوستی که برای مطلب قبلی کامنت گذاشتند سخن به حقی فرمودند. باید روضه ها دقیق و از روی مقاتل معتبر همچون لهوف باشد؛ عارضم که اشعار هم از میان مداحی سال قبل محمود کریمی انتخاب شده بود و حق بود که بنده رفرنس می دادم. دیگر نکته این که دو ماه قبل مطلبی از آقای دکتر جوادی یگانه عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران خوانده بودم که به نظرم قابل نقد رسید. نقدی بر سخنان ایشان نوشتم و ابتدا از ارسال آن امتناع کردم و بعد دل را زدم به دریا و برای شان فرستادم. می توانید به اینجا بروید و مطلب بنده را مشاهده نمایید. به جاست از ایشان به خاطر درج این مطلب در وب سایت شان تشکر کنم و لازم است همه ی ما قدردان و مروج فرهنگ پذیرش نقد باشیم. }

پای کیبورد نشسته ام و دارم با کلیدهایش ور می روم تا از این بارداری کلماتی تولید کنم پیرامون همان دلیلی که امروز چهارمین شماره اش رقم خورد، خونین بودن واقعه ی عاشورا. جالب است که مدت کمی است از هیات ثارالله آمده ام بیرون و بعد خوردن غذای نذری حضرت دست و دلم به نوشتن نمی رود. می دانی چیست تمام این بازی ها و wh quastion ها بر می گردد به این که بتوانم چهارخط روضه بنویسم، حالا با نگاهی دیگر. چه می شود کرد از نهایت بی توفیقی که من دارم در نوشتن روضه های فرزندان حضرت قاسم. نمی دانم الانه دارم برون دینی می نویسم یا درون دینی، هر چه باشد این را می دانم که به هیچ جای این واقعه ی خونین نمی شود نزدیک شد.

چطور این واقعه نمی تواند خونین باشد که فرمانده ی اصلی به شکلی که شاید توفیق بیانش را پیدا کنم، از دست می رود. چطور نمی تواند خونین باشد که دو ماه تشنه که خواهرزده هایش هستند را بی فروغ می کنند و از دم تیغ و نیزه می گذرانند. چطور خونین بودنش متفاوت نیست وقتی می رسیم که برادرزاده های حسین. دو آهویی که مورد هجوم و چنگال نامردان قرار می گیرند.

از قصه فرمانده ی اصلی فقط برایت این را گفتم که یک دختر سه ساله داشت که دق مرگ شد... اصلا... حوصله ام سر رفته است، حال فلسفه بافی ندارم. این حسین یک پسر 6 ماه دارد که توی بغل حسین جان می دهد. همین، علی اصغر را توی بغل حسین شهید می کنند. حالا با یک چیزی، چه کار داری فرض کن تیر سه شعبه ای که... حوصله ندارم که برای تان بنویسم. از چه بنویسم؟ از این که یک پسرک 6 ماهه را در بغل پدرش در حالی که تشنه و شیر نخورده و پژمرده است می کشند و کله اش را می پرانند. حالا نمی گویم مادری دارد که هی همچین بی خبر نیست. خواهر فرمانده به اهل حرم می گوید به فرمانده بگوید که یک مقدار توی این صحرا با این بچه ی کله پرانده بچرخد تا ما مادرش را آرام کنیم. اهل حرم نگران از زینب می پرسند ما تشنه مان هست؟خب، اشکال ندارد مگر ندیدید که سقا رفت آب بیاورد. الان بر می گردد تشنگی شما هم رفع می شود. فقط بزرگترها به حسین بگویید که فعلا با بچه ی 6 ماه اش یک جوری سر کند تا ما رباب را آرام کنیم.

...

شب شده است، باید به رباب گفت بی خیال رباب. رباب بی خیال شو، رباب جان چرا داری دستت را تکان می دهی، بچه ای در کار نیست که دستانت را گهواره مانند می چرخانی! آرام باش، چه می گویی؟ کجای فردا را شاید نرسم نقل کنم، جریان پسری که دیگر با رفتن او حسین... نه هنوز سقا هست، هنوز علم دار هست. 

بگذارید قصه ی این علم دار را بگویم. علم دار برادر ناتنی حسین است. اسمش ابالفضل است. خیلی قوی و قدرمند بود. در تاریخ آمده وقتی روی اسب می نشست پاهایش موازی گوش های اسب می شد. حالا فقط همین نیست.  ادبش است، وفاداری اش است. بگذار محرم سال بعد را به عباس اختصاص دهم...

به هیچ جای این واقعه نمی شود نزدیک شد. توی خیمه بروی زینب است و آن همه داغ، به خواهی سمت علقمه برگردی که عباس است و آن مصیبت. نگاهی به نیزه ها بخواهی بکنی باز... به پشت لشکر بخواهی نظر بیافکنی مقتل علی اکبر را می بینی، به گهواره سری بزنی پر خون می بینی و بدون بچه، به آسمان بنگری گریه ی  فرشتگان، به زیر سم اسب ها هم نمی توانی نگاه کنی، به وسطِ میدان که اصلا حرفش را نزن، گودی قتل گاه را ببینی یاس پر شکسته با فرزندی... ای خدا... ای خدا من از کجای عاشورا بگویم، از کجایش نقل کنم که کمی بهتر باشد. حتی به خرابه هم نمی توانی بروی که اگر چنین کنی سه ساله ای را می بینی...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سخن از عاشورا بود. فقط می خواستم بگویم چرا عاشورا؟ و فقط می خواهم یک دلیل را بیان کنم و آن این که آیا این واقعه حتی در بعد تراژیکش یک واقعه ی منحصر به فرد است. یعنی از جهت متفاوت خونین بودن. چه آن که فرمانده ی اصلی کشته می شود، سفیرش را بر دار می کنند، دختر ساله اش بعدتر در اثر غم پدر جان می دهد. اما این همه ی ماجراست؟

خواهر فرمانده ی اصلی یعنی زینب خود جایگاه والایی در عاشورا دارد. زینب دو بچه ی خردسال دارد. الان احتمالا می گویی "نکند می خواهیی بگویی که آن ها هم شهید شدند." این دو بچه شیر با صلابت با ۸ سال و ۱۰ سال سن. بگذارید قصه شان را بگویم تا بفهمید که همین "متفاوت خونین بودن" این واقعه کفایت می کند برای همه ی بحث ها، چر رسد اگر بخواهیم بقیه ی دلیل ها را ردیف کنم در پاسخ این که چرا عاشورا را گرامی می داریم! اما قصه:

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده/ برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفس های من هم این آنند/ قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی، دو علی خو، دو فاطمی صولت/ دو زینبی، دو حسن رو، دو بی کرانه شده

دو زینبی، دو علی اکبری، دو عباسی/ دو ذوالفقار نبردی که بی کرانه شده

راستی برای تان گفته بودم که همه رفته بودند کشته شده بودند ولی حسین اجازه نمی داد این دو فرزند به میدان نبرد بروند تا این که مادرشان گفت:

مزن به سینه شان دست رد در این میدان/ به جان یاس شکسته، به جان مادرتان

قصه ی یاس شکسته را که گفته بودم، اسلام شیوخ منحرف و دینی که از آن جا فاطمه تبلیغ می کرد بسیار تفاوت داشت. خدایا این جمله ی نورانی را کجا شنیده ام که "برای نابود کردن یک تفکر، به جای مقابله با آن، آن را منحرف کنید." مادر داشت می گفت:

قبول کن که پای تو بریزند سر را/ که دیده اند نفس های سرخ اکبر را

قبول کن که مرا هم رکاب خود سازی/ خدا کند که نبینم غم برادر را

گفت "داداش این ها طاقت ندارند." و حسین هنوز جواب نمی دهد و تنها می گوید "که چه". پاسخ می شنوند:

قبول کن که نبینند تشنه می بوسی/ شکاف تیر سه شعبه گلوی پر پر را

مخواه تشنه ببینند در دل گودال/ که می زند نوک سر نیزه حرف آخر را

مخواه بی تو ببینند ساربان برده/ لباس کهنه، انگشتری مطهر را

مخواه بی تو بمانند و دق کنند/ آن دم که می کشند آتش خیام و معجر را

مخواه بی تو بمیرند از نگاه رباب/ که روی نیزه نشان کرده راس اصغر را

فقط نه این دو که خواهر فدای داغت باد/ که چه غم که رفت سر ما، سرت به سلامت باد

می خواهم بگویم:

می جنگه هر کسی که مرده/ هر کی میره بر نمی گرده

میشه فدایی/ اذن جهاد نمیده دایی

بچه ها می گویند:

مادر تو آخرین امید مایی/ مادر کجایی

بیا سفارشی بکن تا بعد تو/ بریم بیافتیم روی پای ارباب

برو به آقامان بگو به خون اکبر کبوترهای خواهر رو دریاب/ بریم بیافتیم رو پای ارباب 

اما این لابه ها نتیجه داد، این ها عازم میدان شدند:

دشمنا میگن این دو تا دو پهلوونند/ با چه حرارتی دارن رجز می خونن

امیری حسین و نعم الامیر

دیگه تو خیمه می مونه زینب/ از نعره های دشمنا آخر کار رو می خونه زینب

صد گرگ زخمی، دو ماه تشنه/ انبوه نیزه، شمشیر و تیر و سنگ و دشنه

شکر خدا که مادر تو خیمه مونده

به تان گفتم که مادر لباس رزم را چگونه تن فرزندانش کرد. فقط می گویم نتیجه این شد: وقتی به میدان می آمدند نوک غلاف به زمین کشیده می شد، خود روی سرشان بازی می کرد البته مادر پارچه ای بست که خیلی بازی نکند، با دو لباس عربی! این بچه ها تاب زره نداشتند. وقتی آمدند به میدان همه مبهوت این دو بچه شدند. نگفتند ما خواهر زاده های فرمانده ایم، بلکه گفتند ما فرزندان زینبیم. ولی دو آقازاده صبر نکردند و زدند به یک لشکر آهن. لشکر دارند نگاه می کنند"این ها دیگر کی هستند؟"  زبان به رجز گشودند:

امیری حسین و نعم الامیر

بله این ها هم رفتند و نمی دانم چطور حسین دست تنها دو نوجوان پاره پاره را به خیمه برگداند! یا حسین!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

نمی دانم چرا بلاگم بهم ریخته است؟ خلاصه شرمنده!

گفتم قصد دارم در این چند روز به این نکته بپردازم که چرا عاشورا مهم است؟ (این یکی از همان ۶ WH Qustion معروف بود.) در دلیل این مساله به "متفاوت خونین بودن" این واقعه اشاره شد. در اولین دلیل از این متفاوت خونین بودن به این نکته اشاره شد که فرمانده و رهبر اصلی در جنگ کشته شد و نه یک کشته شدن عادی. (این در تمام جنگ های تاریخ کم سابقه است.) در عین دلیل آوردن به دو نوع نگاه درون و برون دینی هم پرداخته می شود تا شیوه ی استدلال را برای مخاطبان متفاوت آزمایش کرده باشیم.

گفتم که فرمانده ی اصلی کشته شده است و آیا این تنها دلیل در متفاوت بودن این واقعه است، باز هم نه. دلایلم را ذکر می کنم. این فرمانده ی اصلی (یعنی حسین) یک سفیری را چند روز زودتر به کربلا فرستاد. در تمام جنگ ها و نبردها به دعوت مردم مختلف فرماندهان سفرایی را می رستند تا مردم آن سامان را دعوت به همراهی کنند. در این واقعه هم دعوت های فراوانی از یکی از شهرها (بنا بر اقوال تاریخی ۱۸۰۰۰ نامه) به سمت فرمانده ی اصلی فرستادند و از او دعوت کردند.

حسین هم فردی به نام مسلم را به سمت آن شهر فرستاد. مسلم در ابتدا با خیل گسترده ی مردم روبرو شد. ولی همین که ایستاد به نمازگزاردن (یکی از اعمال عبادی مسلمین) نگاهی به جمعیت انداخت، ولی مردم دلهره و ترس حاکم شهرشان را داشتند. جالب است بدانید وقتی اعمال عبادی تمام شد و مسلم به پشت سر خود نگاه کرد دید همه در رفتند. حتی یک نفر هم نماند.

مسلم توی کوچه های شهر غریبانه می چرخد بدون این که کسی به او پناهی بدهد و حتما زیر لب می گوید حسین به کجا می آیی این مردم شرف ندارند. حسین به نزدیکی کوفه که رسید دید دو باد سوار از سمت شهر می آیند و او احوال شهر را از آنان پرسید. آن دو نفر خبر کشته شدن (شهادت) مسلم را به حسین دادند. {این هم یک دلیل دیگر برای همین متفاوت خونین بودن که مردم با سفیر فرمانده ای که خودشان دعوت کردند چه کردند!} حسین از مسلم پرسید که با او چه کردند. آن دو نفر با حالت منقلب خود گفتند که "جنازه اش مثله کردند و در کوچه ها می کشیدند." راستی می دانی مثله یعنی چه؟ مثله طبق آن چه در دایرالمعادف دهخدا آمده است یعنی "بریدن گوش و بینی یا چیزی دیگر از اطراف تن . بریدن عضوی از اعضای تن کسی " ما در دین مان داریم که رسول خدا فرمود حتی جنازه ی سگ را مثله نکنید.

این یک قسمت دیگر از این متفاوت خونین بودن. آیا به همین جا ختم می شود، یقینا خیر! خیلی کوتاه بگویم که مسلم یعنی سفیری حسین دو فرزند داشت که هر دو نونهال بودند. هر دو فرزند را انسان سنگ دلی سر برید و نزد حاکم شهر برد.

اما حکایت فرزندان فرمانده ی اصلی، خود مفصل تر از این حرف هاست. بعید می دانم جنگی در تاریخ باشد که فرمانده ی اصلی کشته شده باشد و جنگی باشد که چند فرزند فرمانده ی اصلی هم کشته شوند. این فرمانده یک دختری دارد! دختری که بعدا بر اثر شکنجه های جناح رقیب جان می دهد. دختری که پس از شهادت پدر انتظار او را می کشد. البته عده ای این نقل ها را در مورد این دختر قبول ندارد. این که دختربچه ای باشد که سیلی بخورد را قبول ندارند، دختر بچه ای باشد که لکنت زبان بگیرد را قبول ندارند، دختربچه ای باشد که گیسوانش در آتش بسوزد، کسی باشد که... این دختربچه سه سال بیشتر نداشت و سرانجام پس از باری نه با اسباب بازی که با سر بریده اش پدرش جان داد.   

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌گویند در موردِ هر پدیده‌ای باید از wh question استفاده کرد. {آسمان تکیه بر دستانِ تو زد، گهواره خالی است و قنداقه خونین، دلم برات شده بابات می‌آید...} می‌خواهم در مورد عاشورا از از همین نوع سوالات استفاده کنیم، البته می‌توانید جای عاشورا از کربلا استفاده کنید.

چرا عاشورا؟ چگونه عاشورا؟(how) کجا عاشورا؟ چه عاشورا؟ کی عاشورا؟ چه کسانی عاشورا؟

 پاسخ به این سوالات عاشورا را برای ما می‌شناساند. آن وقت شاید برای ما معلوم شود که چرا می‌گوییم {عمه‌ی سادات بی‌قراره} آن وقت معلوم می‌شود{رویای لبِ اهلِ زمینه/ مشکِ خالی از آبِ ابالفضل!}  می‌خواهم در شماره بندی‌های عاشورایی‌ام که از سالِ پیش آغاز شد در این رهگذر به این سوالات بپردازم. آیا فایده‌ای دارد؟ نمی‌دانم، هدفم این است که جملاتی بگوییم که یادتان بماند، بلکه یک زمانی که یادِ حسین افتادید از من نیز یاد کنید.

اما چرا عاشورا؟ چرا عاشورا مهم شد؟ چرا در میانِ این همه واقعه‌ی تاریخی عاشورا دارای اهمیت گشت؟ حتما می‌گویی یکی از دلایلِ آن برمی‌گردد به خونین بودن این واقعه.

می‌خواهم در موردِ خونین بودن همین واقعه صحبت کنم. این دلیل خالی از اتقان نیست، ولی احوط این است که بگوییم "متفاوت بودنِ این خونین بودن" است که عاشورا را برجسته می کند.

همه‌ی وقایع خونین عالم، قطعا دو جبهه دارد. هر دو جبهه دارای فرماندهانی است. یعنی دو فرمانده‌ی اصلی. مثلِ هیتلر و روسای جمهور انگلیس و ایتالیا و فرانسه. خمینی و صدام. اسکندر و خشایارشاه و...

 اما حرکتِ عاشورا از این جهت متفاوت است که فرمانده‌ی اصلی یک طرف کشته می‌شود. بنگرید به غزوات پیامبر و جنگ‌های حضرتِ امیر. در هیچ‌کدام‌شان فرماندهان کشته نشدند. نه در جنگ‌های پیامبر، ایشان کشته شدند و نه در جنگ‌های سه‌گانه‌ی امیرالمومنین. خیلی کم اتفاق می‌افتد که فرماندهانِ اصلی در جنگ کشته شوند. حتی در روزگارِ ما چنین اتفاقاتی رخ نمی‌دهد؛ کما این که در روزگارِ گذشته چنین واقعه‌ای اتفاق نیافتاد. حالا گیریم حضرتِ امام حسین را به عنوان یکی از فرماندهانِ اصلی. الان حتی این را نمی‌گیریم که حسین جزِ بهترین آدم‌های روی کره‌ی زمین است. این را نمی‌گیریم که حسین معصوم است. این پارامتر را در نظر نمی‌گیریم که حسین بهترین جملات از هم‌سخنی‌های او با خدا در دعای عرفه بدست آمده است. نمی‌گوییم که همانی است که مادرش برترینِ زنانِ عالم است، حالا درست است که مادرش را در 6سالگی به خاطر شیوخِ منحرف با اسلام‌های مغلوط بینِ در و دیوار از دست داد. پدرش برترین آدم‌های زمین است که کلامش با کتابِ مقدسِ مسلمین نزدیکی می‌کند و شخصیتش نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به رسول اکرم بوده است. هر چند...

خب، چنین آدمی را کشتند. (داریم در مورد whها می‌پرسیم. رسیدیم به اولین wh که چرا عاشورا بود؟ در همین امر به اولین دلیل پرداختیم که متفاوت بودنِ خونین بودن این واقعه است. در اولین دلیلِ این اولین چرا از این متفاوت خونین بودن رسیدیم به این که خودِ فرمانده‌ی اصلی کشته شده است. {قابلِ توجه‌ی عده‌ای که فکر می‌کنند محرم حرفِ خاصی برای گفتن ندارد. ما تازه توی اولین دلیل از 1.1.1 بحث‌مان هستیم که تازه این مقدمه‌ای است برای شناختِ عاشورا.})

از نگاهِ برون دینی به این اشاره شد که فرمانده‌ی اصلی کشته شد و از نگاه درون دینی به این نکته رسیدیم او که کشته شد یک معصوم است. یک انسانی است که او را جزِ انسانِ مافوق و برگزیده‌ی خدا نامیدیم.

از نگاه برون دینی، فرماندهانِ اصلی را نمی‌شناسم که در جنگ به طورِ مستقیم کشته‌ شده باشند. حالا فرض کنیم که فرماندهانی بودند که به طورِ مستقیم کشته شدند. کشته شدند این فرمانده را مقایسه کنید با کشته شدنِ حسین. {دارم بد پیش می‌روم روزِ اولی داریم می‌خوریم به روضه‌های سنگین!}

یک فرمانده‌ای که نگاه می‌کند به صحرا! فرمانده‌ای که نگرانِ هیچ چیز نیست الا خواهری که از همین الان دارد بوی جدایی را حس می‌کند. رسیدیم به خواهر. این خواهر کیست؟ نمی‌دانم برون دینی نگاه کنم یا درون دینی! بگذارید برون دینی بیان کنم. این خواهر خیلی دوست‌دارِ بردارش است. خواهرش خیلی با حسین اختلاف سن ندارد. همان زمانی که مادرِ جوان‌شان بواسطه‌ی اسلام فتنه‌بارِ شیخ‌های زر و زور و تزویر خرد شد. همان شیوخی که روزی جزِ اصحابِ همان پیامبرِ قبلی بودند و جز خواص و پایه‌ها و انقلابی‌های پیامبر محسوب می‌شدند و تنها چند روز بعدِ (نه چند ماه یا چند سال) به همه‌ی آن‌ آرمان‌ها پشت کردند و عوض شدند و بواسطه‌ی اعمال فتنه‌بارِ آنان مادرِ حسین به شهادت رسید. {با زخم بر بدن بواسطه‌ی شلاقِ جانوری وحشی به نام مغیره و سینه‌ی آسیب‌دیده‌ از ماندن بینِ در و دیوار بواسطه‌ی لگدِ... به در و صورتِ سیلی خورده و ...} این خواهر از همان لحظه براق شد که باید همراه حسین باشد. کنجکاوِ رازِ حسین باشد. می‌دانید چرا؟ چون لحظه‌ی مرگِ مادر اتفاقی جالی افتاد. {بواسطه‌ی همان بالایی‌ها ... آن قدر می‌گویم تا عده‌ای نگویند شهادت مادر افسانه است. چون توی دینِ ما بعضی اعتقاد به شهادتِ مادر ندارند...}  داشتم لحظه‌ی مرگِ مادر را می‌گفتم که دخترش که خواهر حسین باشد را صدا کرد و گفت: برو آن کفن‌ها را بیاور. یکیش برای من است و دیگری برای پدرت علی و آن یکی برای برادرت حسن و... خواهر هر چه گوش کرد سخنی از مادر در موردِ حسین و کفنش به میان نیاورد.

از همین جا شک کرد چرا مادر در موردِ کفنِ حسین حرف نمی‌زند. مگر قرار نیست او روزی بمیرد؟ بالاخره زندگی ابدی ندارد، دارد؟ شاید از همین جا بود که خواهر که نامش زینب بود شد یار و هم‌دلِ حسین. ما توی تاریخ داریم که سه روز بود که زینب رفته بود خانه‌ی بخت و داشت دق می‌کرد... سه روز بود بردارش را نمی‌دید. اگر مخاطبِ درون دینی بودید به‌تان می‌گفتم این حسین چنان دسته‌گلی است که اگرانسان او را بشناسد حاضر نیست یک لحظه بی‌او زندگی کند. همان فرمانده ی اصلی...

حسین امروز روزی یعنی اول محرم، نشسته است به نظاره‌ی صحرا و نگاه می‌کند به جایی که باید... بگذار نگویم. تمامِ ناراحتی از همین زینب شروع می‌شود. داغِ دلِ زینب است که این چنین دارد ما را به هم می ریزد. این را دارم برای درون دینی‌ها می‌گویم. هیچ وقتی از خودتان پرسید که چرا تمام عزادری‌های ما تا 10 محرم ادامه می‌یابد؟ بعدِ دهم محرم خبری از عزاداری به صورتِ جدی مثلِ همین ده روز نیست. به قولِ یکی از رفقا  امام را کشتید و راحت شدید! واقعیتش همان وقت که حسین توی گودالِ قتل‌گاه به خواهرش اشاره کرد که آرام باشد، ما هم آرام می شویم. زینبی که در تمامِ این ده روز دل‌شوره داشت یک‌هو آرام می‌گیرد.

حسین فرمانده‌ی اصلی یک سپاه است که خودش کشته می‌شود... اما ماجرا فقط این نیست...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

مطلبی را چندی قبل به  نشانی الکترونیکی دفتر ِ آقای مکارم نوشتم که در آن از رویکرد ِ ایشان در کتاب ِ قدیمی مشکلات ِ جنسی جوانان انتقاد کردم. چند روز پیش از طرف ِ دفتر ایشان پاسخی آمد که آن را عینا خدمتان تقل می کنم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

:: با اهداء سلام و تحیت؛

جواب :  آنچه در آنجا نوشته شده نتیجه تجربیاتی است که در اینگونه افراد دیده شده و آنچه شما می گویید ادعای جمعی از روانشناسان و اطبای غربی است که طرفدار اینگونه زشتی ها هستند. خوب است مستقل فکر کنید و دنباله رو آنها نباشید.

همیشه موفق باشید               

دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی: / بخش استفتاءات

 از نحوه ی پاسخ گویی دفتر ایشان زیاد لذت نبردم. احساس می کنم برای جواب ِ به یک سوال و یا انتقاد از روش های دیگری هم می توان بهره گرفت.  نیاز نیست برای پاسخ گویی خواننده را به وابستگی متهم کرد. در حالی که به نظر ِ من این وابستگی خیلی هم نمی تواند بد باشد. بالاخره اطبای غربی  و روانشناسان نمی توانند جز ِ انسان های هوسران آن جامعه باشند.

اگر قرار است نوشته ای بر اساس تجربه ی بعضی افراد صائب باشد، چرا نوشته ی دیگری از تجربیات بعضی از افراد دیگر  که خلاف استدلالت آقایان باشد نباید صائب باشد؟ اگر تجربه برای نوشتن ِ یک کتاب آن هم برای یک عالم دینی معرفت بخش است، به چه دلیل همین تجربه برای فلان طبیب ِ غربی معرفت بخش نباشد؟نکند جنس تجربه  ها فرق می کند؟!

وظیفه ی ما چیست؟ نسل ِ ما چه کار باید بکند؟ از میان ِ این سخنان کدام را برگزیند؟ مهمترین چالش همین است.  بحث ِ سر ِ حلال و حرام بودن ِ یک عمل نیست. حداقلش این است که آدمی تعبدا مساله را می پذیرد. و  این نوع پذیرش عقلانی هم هست.  اگر قرار باشد مساله ای را تعبدا بپذیرم بهتر است از اهل بیت پذیریم. در این شکی نیست. منتها سوال اساسی این جاست که چرا بعضی از علمای ما روش ِ غلطی را برای اثبات ِ  سخنان اهل بیت برمی گزینند؟

از همین جاست که مشکل سر بر می آورد. جوانان ِ مخلص و فداکار ِ زیادی بودند که در جبهه ها جنگیدند، بعضا جانباز هم شدند و حتی بارها تا مرز ِ شهادت هم پیش رفتند، ولی چرا بسیاری از همینان منتقد ِ احکام  و نظریات ِ اسلام شده اند.

مطمئنا مشکل ایمان یا کمبود ِ اخلاص نداشتند. دلشان هم پاک بود. بالاخره کسانی بودند که جان شان را دست شان گرفته بودند و در میدان ِ حرب به مبارزه می پرداختند.  مثال ِ چنین شخصیت هایی بسیار فروان در آدم های مشهور امروزی که مورد تکریم محافل غربی هستند را می شناسیم. چرا این گونه شدند.

یادم می آید پارسال حوالی اسفندماه در دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران توی امیرآباد با محمد حبیبی و مسعود گروسیان  در باره ی موضوعات ِ مختلف هم صحبت شده بودیم. یادم می آید که بحث ِ امیر عبدالهی پیش آمد. البته این بحث ِ بین ِ من و محمد بود؛ وگرنه یادم می آید در آن لحظات مسعود گرم ِ صحبت با موبایل بود. اتفاقا همان روز با امیر توی امیر کبیر هم قرار داشتیم. محمد قصه ی امیر و این که  می خواهد فلسفه ی علم بخواند  را تحلیل می کرد. (امیر  عبدالهی از بچه های گل ِ روزگار و از دانشجویان ِ مستعد ِ فیزیک بود که به علت سرخوردگی از جو حاکم بر فیزیک از این رشته کند و رفت سراغ ِ فلسفه ی علم و  نتیجه آن چرخش این شد که این روزها دارد ارشد فلسفه ی اخلاق توی قم را مورد مطالعه قرار می دهد.) الغرض؛ به محمد گفتم:

"همیشه هوش، استعداد، انگیزه و حتی اخلاص همه ی مشکلات ِ آدم را حل نمی کند. یعنی ممکن  است آدمی حائز همه ی این ها باشد ولی به بیراه برود."

محمد هم حرفم را تایید کرد. حالا منظورم شخص ِ امیر نبود و کلا گفتم. دارم می بینیم آدم هایی که همه ی این ها را دارند و راهشان دارد کج می شود. فقط به خاطر ِ نبود دانش. یا آن چیزی که می شود بهش بصیرت هم گفت.  وقتی بصیرت نباشد راه گم می شود و چه بسا همان هوش و انگیزه و اخلاص بشود بلای ِ آدم. افرادی رفتند توی جبهه جنگیدند و امروز در همان صف و  دسته ای رفتند که روزگاری خودشان بر علیه آن داشتند می جنگیدند. نمی دانم این تیتر تضاد با خویشتن را کجا دیدم ولی به نظرم خیلی با مسما آمد.

مشکل همه ی ما اهم از دانشجو و طلبه و جوان و مرجع تقلید و مجتهد و آیت الله همین است. همین که فکر می کنیم خیلی چیزها را فهمیدم و توانایی حلاجی همه چیز را داریم. از همین روی فقط به واسطه ی فقه خواندن و اصول فراگرفتن و تفسیر پاس کردن می شویم انسان ِ متقی و عمرا دیگر مشکلی نیست که نتوانیم حلش کنیم. و از همین روی برای خودمان حاشیه ی مقدسی می سازیم. (مصداق ِ عینی اعتراض من  برمی گردد به همین جریان ِ انتخابات و این که نفهمیدم چرا صندوق را می برند توی اتاق ِ کار و کنار ِ رختخواب مرجع تقلید تا رایش را بیاندازد. مگر او چه فرقی با بقیه ی مردم دارد؟  خدا عمر بدهد به رحیم پور. یک حرفی زد باید با آب طلا در ِ مدرسه ی فیضیه ی قم بنویسند: عالم دینی مصونیت ِ بیشتر ندارد مسولیت بیشتر دارد.)

راحت می گویم که شاید بالغ بر ۷۰ درصد آن چه من از دین فهمیدم اشتباه است. یعنی ممکن است اشتباه باشد. همین باعث می شود که بر اساس یک تناقض و  یا یک شبهه بنیان ِ فکری من نرود روی هوا. به همین دلیل که درصدی فکر کنم  دارم اشتباه فکر می کنم و  یا این طرز ِ تفکرم اشتباه است.  وای به حال ِ روزی که آدم فکر کند هر چه می اندیشد درست است و بنیان هایش خدشه دار نیست.

یادم می آید روزی به یکی از همین جوان هایی که خیلی به خامنه ای انتقاد می کرد گفتم:

"آیا مساله ی ولایت فقیه را توانستی برای خودت حل کنی؟"

خیلی سریع گفت که بله و با خود ِ قضیه مشکلی ندارد. تبسمی کردم و خیلی لطیف گفتم:

"خوش به حالت. چون من هنوز نتوانستم مساله ی ولایت فقیه را برای خودم حل کنم. اگر هم فکر کنم من الان ولی فقیه را قبول دارم توهم زدم. چون هنوز خود ِ قضیه برای من روشن  نیست."

البته من خودم یادم نمی آید به خامنه ای انتقادی کرده باشم و اتفاقا قبولش دارم. منتها مساله این است که احساس می کنم بدتر از ولایت فقیه من توی خداشناسی ِ شیعه مانده ام چه رسد به باقی قضایا ...

همه ی بحث ِ من این است که اگر امروز از یک کتاب ِ مرجع تقلید ِ خودم برگردم خیلی بهتر است از این که فردا روزی منتقد ِ همه ی  اجزای اسلام شوم و دین ِ خدا را به سخره بگیرم.  شایدم این کتاب واقعا برگشتن داشته باشد؛ یعنی حق این باشد که من قبولش نداشته باشم.

تقدس ِ آدم ها، فلان عالم یا فلان ملا چنین  مشکلاتی را در پی دارد. با یک شبهه آدم بیچاره می شود.  یکی به من می گفت که رهبر آن تقدس سابقش را برایم ندارد. من هم گفتم:

"مقصر خودت بودی که برای این بنده خدا تقدس ایجاد کردی."

سر ِ همین قضیه هاله ی نور و این ماجراها من انتقادم به شخص آیت الله جوادی آملی برمی گشت. حالا بعضی ها ممکن است بگویند:

"اِه، ... خجالت نمی کشی به  آقای جوادی تعرض می کنی!" 

خوب، طرف آقای جوادی باشد. عالم ِ الهی و  ربانی باشد. ولی توی این دنیا در اشتباهات ِ مردان ِ بزرگ چیزهایی دیدم که آدم می ماند. خیلی از کسانی که مقابل ِ علی جنگیدند از شخص ِ پیامبر اکرم لقب گرفته بودند. حالا آقای جوادی که از شخص ِ پیامبر درجه نگرفته است. (شایدم گرفته باشد و ما بی خبر باشیم، چون خیلی آدمِ کاردرستی است.)

نمی خواهم شبیه سازی کنم. این کار را اشتباه می دانم. این که بگویم فلانی طلحه است و آن یکی زیبر است. چنین مصداق یابی را اشتباه می دانم.  ولی می توان تاریخ را خواند و شبیه یابی و نه شبیه سازی کرد. اگر تاریخ را بخوانی می فهمی برای هیچ کسی نباید تقدس سازی کنی. همین که تقدس ایجاد کردی بیچاره ای. دکتر سروش جمله ای دارد که می گوید ایدولوژی حجاب است. من تا یک جایی این حرف را قبول دارم. نمی دانم دکتر سروش به چه مقصودی این حرف را زد ولی احساس می کنم از نقطه عزیمت ِ جالبی به مساله نگاه کرد. تقدس برای شخصیت هایی که ممکن است اشتباه کنند، (به نظر ِ من مثل ِ آقای جوادی در قضیه هاله ی نور)  عذاب ِ دردناکی است. زیرا وقتی آن فردی که شما برایش تقدس قائل شدی می زند به خاکی  و شما هم همراه ِ او می زنی به خاکی.  یک دفعه می بینی پشت ِ مرجع ِ تقلیدی مثل ِ عمر سعد ایستاده ای و داری سرِ حسین را می بری.

توی انقلاب ِ ما هم همین اتفاق روی داد. مرجع ِ تقلید در حد میلیون مجتهد داشتیم که می خواست علیه خمینی کودتا کند.

دین، نماز، روزه، انفاق، حج، جهاد و ... هیچکدام ملاک نیست.  یادم باشد که من می توانم نماز بخوانم، جهاد کنم،  طرفدار ِ عدالت باشم، روزه بگیریم، با اخلاق و بو به قول ِ خودم با تقوا باشم، ریش بگذارم، روزی ده ساعت هم تفسیر ِ قرآن درس بدهم، ساده زیست باشم ... ولی در عین حال احمق و منافق باشم.

نه درد ِ خالی مشکل را حل می کند و نه فضل ِ خالی. خیلی از علمای ما امروز روز فقط فضل دارند، خیلی از جوانان هم فقظ صادقند و درد دارند ... باید هم درد داشت و هم فضل؛ مثل ِ مطهری.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

نمی دانم آن زیر این مطلب نمایش داده شده است یا نه. به طریق اولی این جا نظر دوست ـ خوب و فاضلم جناب آقای ا.ح.ن را در مورد ـ ترکیب ـ یونانی که ذکر کرده بودند آورده ام.

(سلام
ترکیب Philosophus-dixit لاتین است و نه یونانی. البته این مبتلابه است که لاتین و یونانی را یک چیز فرض می کنند ولی لاتین زبانی است که ایتالیایی ی کنونی ادامه ی مستقیم آن است و بسیاری از لغات انگلیسی ریشه در آن دارد (البته غیر از اخبار واتیکان و مطالعات فلسفی و متون مذهبی لاتین استفاده نمیشود؛ بعبارتی حیات عمومی ندارد).
"Philosophus" به معنای "فیلسوف" است (یا همان philosopher در انگلیسی).
"dixit" یعنی: "گفته است" (diction در انگیسی از همین ریشه است) والبته میتوان آنرا درحالت آکوزاتیو هم بکار برد. پس یا باید نوشت: Philosophus-dixit که باید ترجمه شود به "فیلسوف ـگفته/فیلسوف ـگفتار" یا باید نوشت : Philosophus dixit که باید ترجمه شود: "فیلسوف گفته است" در هرحال Philosophusdixit یک غلط چاپی است یا بقول لاتین یک lapsus calami است.
((میثم خان حالا اگر دوست داشتی منتشرش کن))
شاد باشی و پیروز.

ا ح ن.)

اما مطلب ـ امروز:

روزهای سرد زمستان ـ ۸۵ بود و همه ی ما نگران ـ جو زدگی در فضای فکری ایران که چه کار می خواهد بکند برای تمدن سازی. غیر از حرف های زیادی که صورت می گیرد، آن کارهای کم کجا و چگونه رخ می نمایاند. این دغدغه برای من و همه ی کسانی که مثل ـ من می اندیشند وجود داشت و دارد. منتها اخباری که از یک مرکز دکترینال ـ جمع و جور با کلی جوان خوش آتیه، باهوش و باسواد به گوش می رسید هم مسرت بخش بود و هم تسکین دهنده ی آلام ما. اتفاقا قسمت برون داد ـ این پروژه در دانشگاه تربیت معلم رقم خورد. آن هم توسط ـ حسن عباسی.

عباسی را خیلی ها می شناسند. بیشتر با سخنرانی ها جنجالی و انتقادی. کسی که ۱۸۰۰۰ دقیقه برنامه ی زنده ی تلویزیونی داشت قبل از ممنوع التصویر شدن. عباسی بیش از ۵۵۰۰ سخنرانی دانشگاهی دارد و در حالی که کمتر از ۳۹ سال داشت ده ها پایان نامه ی ارشد و دکتری در سپاه راهنمایی کرده بود و تازه ۴۳ سال دارد.

عباسی چهار مجموعه ی درست و درمان برای تمدن سازی در مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ایجاد کرد. در هر مجموعه هم چندین کارگروه فعالیت می کنند. گویا عباسی به خاطر چند تئوری اش در علوم استراتژیک در مراکز استراتژیک غرب معروف است و به او لقب کسینجر اسلام را داده اند.

کلاس های عباسی در زمستان ۸۵ در تربیت معلم شروع شد. منتها جنس کلاس های او طوری نبود که مورد قبول جریان رایج دانشگاه ها باشد و حتی در زمان دولت احمدی نژاد دیگر اجازه ی برگذاری کلاس در تربیت معلم را به او نداند. عباسی با آن همه جوان مشتاق و جویای کار و فکر عازم ـ یک چلوکبابی پایین تر از میدان فردوسی شد. در یک محیط گرم، بسته و محقر صبح های هر پنج شنبه کلاس های او برقرار می شد. جریان تدریس عباسی در چلوکبابی حکایت دردناکی است از سخت بودن ـ زدن ـ حرف ـ متفاوت و حکایت از روشنفکران فسیل شده ای می دهد که همچنان خودشان را پدر خواندگان ترجمه ی علوم غربی می دانند. وه که چه طنز خطرناکی، پدرخواندگان ترجمه و بابا بزرگان ـ ضبط ـ صوت.

بالاخره عباسی از چلوکبابی در آمد و کلاس هایش در دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران برگزار شد. پس چندی از آن جا کوچ کرد و کلاس هایش را در دانشگاه سوره دایر کرد.

نزدیکی سال ۸۸ کلاس هایش تعطیل شد. با وجود این که عباسی در دولت احمدی نژاد با بی مهری مواجه شد و ۱۱۰ برنامه ی دانشگاهی او را وزارت اطلاعات دولت نهم به تعطیلی کشاند، باز هم تمام قد به صحنه ی انتخابات وارد شد و چند سخنرانی بسیار پر شور کرد که زیباترین آن بیست سال خامنه ایسم بود که در سه خرداد در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ی فنی ایراد کرد.

عباسی سلسله بحث های خود را با نام کلبه ی کرامت از هفته ی پیش در دانشگاه تهران پی گرفت. اگر می خواهید یک بار هم شده جهت آزمایش هم شده است در کلاس های او حضور یابید می توانید به همین لینک ـ بغل بروید. فقط بگویم نزدیک ۱۷۰ جلسه از کلاس های عباسی تا به حال برگزار شده است و تا به حال بیش از ۲۰۰۰ پلات در طرح ریزی یک تمدن و مدل زندگی تدریس کرده است. کلاس های او قرار است هر پنج شنبه از ۸ تا ۱۲ در دانشگاه تهران، دانشکده ی حقوق برگزار شود.
سلوک شخصی عباسی، اخلاق مهربان و دوری کردن از زخارف دنیوی جز ویژگی های مثبت اوست. من که این را می گویم بارها در کلاسش شرکت کرده ام هم پا به خانه ی اجاره اش گذاشتم و هم از زبان تند و منتقد او نسبت به همه ی ارکان حکومت آگاهم. نمونه اش این که همین هفته ی قبل وزارت علوم دولت نهم را با خاک یکسان کرد. چنان انتقادات تندی می کرد که کسی باور نمی کرد این همان حسن دوره ی انتخابات است.

نمی دانم چرا همه این حرف ها را باید بعد از مرگ یک نفر بزنند. من همین حالا می گویم که او شب ها تا صبح بیدار است و مطالعه و تفکر مشغول است و بعد از اذان صبح می خوابد تا ساعت ۱۰. اتفاقا خیلی خوش لباس و تر و تمیز هم هست. خودتان بروید توی کلاس هایشان ببیندش. خوشحالم یک چهره ی حرفه ای و علمی در ایران را شناختم که خوب و پرتلاش است. در عین حال عیب و نقص هم دارد که من اکنون در مقام مرکز او و اقداماتش هستم. اگر توانستید پنج شنبه های حسن را از دست ندهید.

چندتا تصویر هم برای تان می گذارم. اولی، یکی از مستر پلن های کلی و البته مهم طراحی شده توسط تیم حسن عباسی است و بعدی طرحی درباره ی فلسفه ی سیستم اجوکیشن و دیگری حکمت نظام شناسی ادب است. به قول حسن بعد از آن نوبت به طراحی مکاتب نظام شناسی ادب و بعدتر قواعد نظام شناسی ادب است. عباسی می گفت هر ماه با مراجع و علما دیدار دارد، از جمله علامه ی حکیم آقای جوادی آملی.

 

و بعدی فلسفه ی سیستم اجوکیشن (به قول حسن نباید این ها را ترجمه کرد زیرا ان چه ما می گوییم عین ـ آن نیست و این مطلب را در کلاس هایش ثابت می کند.)

 

و حکمت نظام شناسی ادب:

 

page to top
Bookmark and Share
میثم امیری بشلی هستم؛
متولدِ 1365.
گستـــــــره‌ی نوشتنم غیر از این وبلاگ، از رمــــــان تا مکانیک کیهانی و مطالعه‌ی دینامیکِ آن در نوسان است.
meysam amiri میثم امیری
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

مطالبم درباره‌ی تولید علم از دی 87 تا اسفند 89

یا لطیف

همشهری جوان در شماره‌ی  این هفته‌اش رفته سراغِ بازیگرانِ معروف و قیمتِ آن‌ها را منتشر کرده است. تعجب می‌کنم از این که این نشریه برای چندمین بار سراغِ این موضوع نخ‌نما شده رفته. احتمالا همشهری جوان مظنه‌ی بازیگران را اعلام می‌کند تا بعدِ هدفمندی یارانه‌ها آخرین قیمتِ آنان از تیررس مخاطبین خارج نشود.

فرض کنیم این حرکت درست باشد و این اعلام یک اتفاق مهم محسوب شود و ارزشِ ژورنالیستی داشته باشد. [که البته بعد از چند بار تکرار، حتی ارزشِ حرفه‌ای هم ندارد.] اما چرا عزیزانِ همشهری جوان سراغِ طیفِ سخنرانان نمی‌روند و مظنه‌ی آنان را اعلام نمی‌کنند؟

اگر ملاک جذابیت و آوانگارد بودن است چرا سراغِ این موضوع نمی‌روند تا مجبور نشوند مکررات گذشته را چاپ کنند؟ آن از ویژه‌نامه‌ی کارتون که یک کارِ تکراری و حتی بعضا حاوی یادادشت‌های قدیمیِ نویسنده‌گان آن است، این هم از این کارِ کم‌ارزش و زرد.

هرچند از دیدگاهِ من:

همشهری جوان و مجله‌هایی از این دست، مثل چلچراغ، شبه زرد هستند و  همان طور که در این‌جا گفته‌ بودم برای کسی که واقعا اهلِ علوم انسانی و یا هنر باشند، خواندنِ آن وقت تلف کردن است. (مگر استثنائاتی) اما آن‌ها حتی برای حفظِ خود دست به موضوعاتِ تکراری می‌زنند که به زرد بودن پهلو می‌زنند. [البته هنوز که هنوز است من عاشق نشریه‌ی تخصصی و جذابِ همشهری داستان هستم؛ چون خیر سرم می‌خواهم داستان‌نویس باشم.]

شاید به خاطرِ این که بازیگران و فوتبالیست‌ها نه پناهی دارند و نه پشتوانه و نه دست‌شان به جایی بند است که بخواهند حق‌خواهی کنند.

فرض می‌کنیم که کارِ همشهری جوانی‌ها درست است. فرض می‌کنیم این حق مردم است که بدانند که بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند.

حتی با این فرض‌ها، تکرار این پرونده کاری عبث و بی‌رنگ و لعاب است. رعایت نکردنِ قاعده‌ی حرفه‌ای بودن است.

فرض می‌کنیم فرض‌های دو بند بالاتر درست باشد و حقِ مردم باشد که بدانند بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند. با همین مبنا:

چرا مردم نباید بدانند که روحانیون و سخنرانان و مداحان بابتِ هر جلسه چقدر پول دریافت می‌کنند؟ 

خدا وکیلی این مساله نه ربطی به بی‌بصیرتی دارد و نه  ربطی به ضد انقلاب. این یک مساله‌ی قابلِ بررسی است. همان طور که این کار برای فوتبالیست‌ها و بازیگران درست است، برای روحانیون و مداح‌ها هم باید درست باشد. مثلا پر بیراه نیست اگر همه‌ی ما بدانیم فلان حاج آقایی که توی تلویزیون حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند و خاطرات حتی عرفانی نقل می‌کند، برای هر بار منبر رفتن چقدر می‌گیرد. یا چه شد توی شمیرانات 10هزار مترمربع زمین را بالا کشید. آیا این حقِ ما نیست که یدانیم؟

نمی‌گویم این‌ها را بدون اجازه‌ی سخنرانان و مداحان منتشر کنند. بلکه به دفتر تک تک‌شان مراجعه کنند و بگویند: «آیا این چیزهایی که نوشته‌ایم درست است یا نه؟» و اگر دیدند طرف قبول دارد که این‌ها درست است و نمی‌تواند از زیرش دربرود چاپ‌شان کنند. حتی اگر فلان روحانی یا مداح ناراحت شود. خب ناراحت شود. به جهنم. آن وقتی که برای یک سخنرانی 40 دقیقه‌ای داشت یک میلیون می‌گرفت باید فکرِ این‌جایش را هم می‌کرد. به این می‌گویند روزنامه‌نگاری حق‌مدارانه. و به این می‌گویند گردش آزادِ اطلاعات.

اصلا به دفتر روحانیون و مداحان و سخنران‌های زیر مراجعه کنند و از خودِ دفتر حاج آقا بپرسند که برای هر سخنرانی یا روضه چقدر دریافت می‌کند. و بعد بروند درستی ادعای‌شان را بررسی کنند.

آقایان سخنران:

علیرضا پناهیان، ناصر نقویان، سید عبداله فاطمی‌نیا، محسن قرائتی، حسن رحیم‌پور ازغدی، حسن عباسی، مرتضی ادیب یزدی، مهدی دانشمند، سید حسین مومنی، کاظم صدیقی، حسین انصاریان، مرتضی آقاتهرانی، سید حسین هاشمی‌نژاد، ناصر رفیعی، راشد یزدی، عالی، حسن بلخاری، حبیب اله فرحزاد، دهنوی، انجوی‌نژاد، ماندگاری، میرباقری، شهاب مرادی، صمدی آملی، حاج علی اکبری، سید احمدی خاتمی، علم الهدی، محمود امجد، رنجبر، شب زنده‌دار، مهدی طائب، عبدالحسین خسروپناه، رائفی‌پور، محمدرضا زائری، و سعید قاسمی.

آقایان مداح:

منصور ارضی، علی انسانی، سعید حدادیان، محمود کریمی، حسین سازور، ذبیح‌الله ترابی، محمدرضا طاهری، حسن خلج، سید مهدی میرداماد، مهدی سلحشور، عبدالرضا هلالی، سید مجید بنی‌فاطمه، حسین سیب‌سرخی، احمد اثنی عشران، احمد واعظی، مهدی مختاری،مهدی اکبری، اسلام میرزایی، سلیم موذن‌زاده، ابولفضل بختیاری، مهدی سماواتی، روح الله بهمنی، حمید علیمی، نریمان پناهی، حسین فخری، سید محمد موسوی، صادق آهنگران، نزار قطری، کویتی‌پور، و احمد نیکبختیان.

می‌بینید که همچین لیستِ کوچکی هم نیست.

البته قبول دارم که:

دادن با گرفتن فرق می‌کند. بعضی وقت‌ها است که صاحب مجلس دوست دارد پولِ خوبی به سخنران یا مداح بدهد. این بحثِ جداگانه‌ای است در نسبت با قیمتی که  هر کدام از این عزیزان، بای دیفالت، تعریف کرده‌اند. و اگر پاکت از آن حد سبک‌تر باشد نمی‌پذیرند که صحبت کنند.

مثل حاج آقای «...» که داداشم این‌ها، توی یک مجموعه‌ی نظامی، دعوتش کردند برای سخنرانی. بعد از جلسه هم یک سکه‌ی تمام بهار آزادی به‌شان دادند. دفعه‌ی بعد که خواستند دعوت‌شان کنند از سبک بودنِ پاکت گله کردند و به مسئول دفترشان گفتند که دیگر جوابِ این‌ها را ندهد. این در حالی است که این حاج آقا خودش مسئولیتِ حکومتی دارد و این طور نیست که فقط از راهِ منبر درآمد کسب کند.  

همشهری جوانی‌ها در این باره می‌توانند پرونده‌ی خوبی ترتیب بدهند در موردِ حاج آقاهایی که بالای 400هزار تومان برای هر منبر دریافت می‌کنند. همین طور اشاره کنند به سخنرانانی که علی رغم شهرت‌شان پولِ زیادی دریافت نمی‌کنند.

بنده با تسامح تا 400هزار تومان دریافت کردن برای هر منبر را امری طبیعی و حق روحانیون دانسته‌ام. ملاکم برای 400هزار تومان این بود که امروز هر خانواده‌ی متوسطِ روی خطِ فقر در کشور ما می‌تواند تقریبا 800هزار تومان در ماه کسب کند. و فرض هم می‌کنیم روحانیون ماهی دو بار منبر بروند و  غیر از منبر هیچ دریافتی دیگری نداشته باشند. که البته بهتر از من می‌دانید همه‌ی این مفروضات دستِ بالا و با تسامح انتخاب شده است.

ضمنِ این که فراموش هم نمی‌کنیم تقریبا همه‌ی روحانیون امام جماعتِ جایی هستند و برای آن هم حقوق می‌گیرند. ضمنِ این که تقریبا همه‌ی آن‌ها از سهمِ امام هم بهره می‌برند.

ضمن این که می‌دانیم «سطحِ زنده‌گی و مصرفِ» روحانیون نباید از قشر متوسط بهتر باشد. چون اگر باشد، فحشش را مردم می‌دهند. خلافِ دین هم  است.

و ضمن این که می‌دانیم آدم هر قدر که کار می‌کند باید مزد بگیرد. و در این میان آیا سخنران‌هایی که بالای یک میلیون برای هر منبر دریافت می‌کنند، به واقع هم‌وزنِ کارشان مزد دریافت کرده‌اند؟ امروز اساتیدِ دانشگاهی هستند که حقوق یک ماه‌شان کم‌تر از یک منبر حاج آقای یک میلیونی است. مثلا یک استادیار به طور متوسط 1.2 میلیون، یک دانشیار به طور متوسط 1.8 میلیون و یک استاد به طور متوسط 2.2 میلیون دریافت می‌کند. ولی متاسفانه روحانیونِ مشهورِ ما، آن طور که من شنیده‌ام و منابعِ قابل اعتماد مثل اخوی بنده نقل کرده‌اند، برای هر منبر بیش از 800 هزار دریافت می‌کنند.

در این باره به این مطلب فرهاد جعفری هم توجه کنید. جعفری می‌نویسد:

«راستش را بخواهید؛ داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. از اینکه سخنرانان محترم در دانشگاه‌ها و اماکن فرهنگی دیگر، برای انجام یک سخنرانی نیم‌ساعته تا یک ساعته؛ چیزی بین 1 تا 2 میلیون تومان دریافت می‌کنند! (و این تازه صرف‌نظر از هزینه‌ی رفت و آمد و اقامت‌سخنران است).»

و در ادامه نتیجه گرفته است:

«نه فقط برای حاکمان و دولتمردان که بر سر منابع عظیم مالی، در این‌جا و آنجا نشسته‌اند؛ بلکه حتا برای این یا آن آقای کارشناس و استاد و فاضل و فرهیخته و روشنفکر. مثلاً‌ تصور کنید سخنران محترم و حرفه‌ایی را که کافی‌ست در هر ماه، به ده سخنرانی دعوت شود و بابت هر سخنرانی، مثلاً یک‌ونیم تا دو میلیون‌تومان دستمزد دریافت کند! (خدا بدهد برکت. می‌شود 15 تا 20 میلیون تومان در ماه. تازه هم فال است و هم تماشا!).
کارشناس و سخنرانی که بارها و بارها، بهتر از من و امثال من «حقیقت» را می‌داند و از «واقعیت» خبر دارد؛ اما منافع شخصی‌اش ایجاب می‌کند که «حقیقت و واقعیت» را نبیند و چنان سخن بگوید که خوشایندِ «پسندِ حاکم» یا «پسندِ دعوت‌کننده» باشد. تا بازهم دعوت شود، سخن بگوید و خللی در درآمد ماهانه‌اش ایجاد نشود!

و این تازه حکایتِ آن کسی‌ست که «خلاف اخلاق و عرف و شرع» هم عمل نمی‌کند. بلکه به‌زعم خودش، «مال حلال» هم می‌برد سر سفره‌ی زن و فرزندش. و می‌تواند مطمئن باشد که در آن دنیا هم بازخواست نخواهد شد. چون رفته سخنرانی کرده، اختلاس که نکرده!»

مرد باشید روی این موضوع‌ کار کنید آقایان همشهری جوان. به این می‌گویند عدالت‌خواهی؛ این که چرا یک سخنران و یا یک مداح برای هر جلسه‌اش بیش از یک میلیون تومان دریافت کند.

--------------------------------------------

پانوشت:

1. حقوق اساتید دانشگاه را بر حسبِ تجریه نوشته‌ام. البته مبالغی که من تا به حال در فیش حقوقی اساتید دیده‌ام  حتی کم‌تر از این مقدارها است.

2. لازم به یادآوری است که حسن عباسی را به دانشگاه دورانِ لیسانسم آوردیم. سخنرانی‌اش بیش از 140 دقیقه‌ طول کشید. سالن هم پر از جمعیت بود. اکثر دانشجویان هم راضی بودند. حتی بعضی‌های‌شان از ما تشکر کردند. آخرش هم ساعتِ 12 شب، بعد از این که دیدار چهره به چهره تمام شد، شام هم نخورد. و گفت بدونِ خانمش شام نمی‌خورد. نه تنها پول نگرفت که حتی بنده خدا می‌خواست پولِ آژانس را هم خودش حساب کند. این تجربه‌ی عینی من بود از رفتار مردانه‌ی آقای عباسی. که من یک بار پا به خانه‌ی اجاره‌ایش هم گذاشته‌ام. ولی با این وجود او را از لیست خارج نکرده‌ام، چون باید تحقیق صورت گیرد.

3. سعی کردم در لیستم اسامی معروف را بیاورم و البته سخت‌گیر باشم. شاید تنها نامی که حذف کردم آقای جاودان بود. چون ندیده‌ام ایشان این طرف و آن طرف سخنرانی کنند. حالا آن را هم بیاورید. کی بخیل است؟

4. محمدرضا زائری هم رفتار مردانه‌ای چون حسن داشته. حتی بچه‌های یکی از دانشگاه‌ها به ایشان بدهکارند. چون نشد که پولِ رفت و آمدش را حساب کنند. با این وجود، می‌شود تحقیق کرد.

5. سعی کردم سخنرانِ سیاسی را واردِ لیست نکنم. هر چند این اسامی هم متباین با گرایش‌های سیاسی نیستند.

6. این نوشته برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان ارسال شده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

بالاخره شاهد بودیم بعد از رویکردِ تخصص‌گرای مجله‌ی هابیل، نشریه‌ی دیگری هم با رویکردی مشخص، هدفمند و قوی منتشر شده است. نشریه‌ای با نرم‌های حرفه‌ای و دوست‌داشتنی و ادبیاتی خوب.

شماره‌‎ی جدیدِ نشریه‌ی «سوره‌ی اندیشه» را بخرید. این اولین شماره از تیمِ جدیدِ بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» است. بچه‌هایی که تحتِ مدیریت مهدی مظفری‌نیا در گروهی معروف به علم و دین با عقایدی نزدیک به فرهنگستانِ علوم اسلامی قم چند سالی است مشغول به فعالیت هستند. «سوره‌ی اندیشه» منتشر شده نویدِ یک نشریه‌ی حرفه‌ای و حتی بالاتر از نرم‌های حرفه‌ای را می‌دهد. ایشان در شماره‌ی اول در کنارِ 288 صفحه مجله‌ی سوره، 152 صفحه ویژه‌نامه‌ی ادبی به نامِ اقالیمِ قلم منتشر کرده‌اند.

کافی است به بخش‌های مختلفِ «سوره‌ی اندیشه» جدید توجه کنید:

خبر و گزارش، سبک زنده‌گی، نظام اجتماعی، نظریه‌ی اجتماعی، تفکر، هنر و رسانه، و تاریخ.

مهدی مظفری‌نیا سردبیر این نشریه در دوره‌ی جدید نظامِ نشریه را، که در بالا معرفی شد، چنین تبیین می‌کند:

«سبک زندگی، ظاهر تمدن و مرئیترین وجه آن است و تجلی آنچه تمدن در باطن دارد می‌باشد. نظام اجتماعی وجه باطنی سبک زندگی است و سبک زندگی را در میان خود گرفته است و بر اساس مبنا، غایت و ساختار آن، شیوه و سبک زندگی رقم می‌خورد. نظام اجتماعی، لایه‌های عمیق‌تر از سبک زندگی در واکاوی جامعه است و هر دو حوزه تشکیل دهنده عمل اجتماعی‌ا‌ند. زیربنای نظام اجتماعی نیز نظریه‌های اجتماعی‌اند که آن را شکل داده‌اند. نظریه کاربردی‌ترین لایه نظر است و تفصیل، تنظیم و ساخت و ساز و سامان دادن به عینیت را بر عهده دارد. تفکر ره‌آموز نظریه‌ها و عمل اجتماعی است. تفکر است که امکان‌های گوناگون را در اختیار نظریه و عمل می‌گذارد و باطنی‌ترین حوزه نظری است. عرفان، باطنی‌ترین وجه تمدن است که در هنر تجلی می‌یابد و تفکر که ره‌آموز تمدن است خود رهین ذکر و عرفان است. تاریخ هم تمام ساحات فوق را به شیوه‌ها‌‌ی تحلیلی تطبیقی در طول زمان مورد بررسی قرار خواهد داد.

در تمام این حوزه‌ها بر اساس افق ترسیم شده سعی بر آن است که به صورت‌بندی مؤلفه‌های هر ساحت اشاره شود که ماهیت امروزین آن چیست؟ چگونه و در چه بستر تاریخی و بر اثر چه عوامل فلسفی، جامعه شناختی و تاریخی اینگونه شده است؟ با این وضعیت به چه سو می‌رود و چه چشم‌انداز و آینده‌ای برای آن قابل تصور است؟ چگونه نسبتی با صورت‌بندی‌های حوزه‌های دیگر و با حوزه‌های رقیب خود در تمدن دیگر دارد؟ طرح‌های تحول‌آفرین و نو در آن حوزه چیست و ارزیابی از آن چگونه است؟ بدین سان رویکرد ما در بررسی ساحات اجتماعی فوق، تاریخی، جامعه-شناختی و فلسفی است.»

اولین بار است که می‌بینم یکی اولِ نشریه‌اش می‌گوید چه می‌خواهد بنویسد و چرا! این یعنی شما تنها تورق نمی‌زنید، بلکه یک نشریه‌ی فکرشده را مطالعه می‌کنید که می‌تواند به گسترشِ افقِ شما کمک کند. می‌تواند مطلع‌تان کند. شاید زمانی روزنامه‌ی شرق این‌چنین بود. ولی بعدا آن هم به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی افتاد.

اگر کسی امروز روز همشهری جوان می‌خواند و یا چلچراغ و یا هر نشریه‌ی شبه‌زردِ دیگری، بهتر است دست از این نشریه‌های کم‌عمق بردارد و به چنین نشریاتی نظر بیافکند.

در ادامه کمی در موردِ «سوره‌ی اندیشه» و مطالبش صحبت خواهم کرد. من به نوبه‌ی خودم به آقای مومنی شریف تبریک می‌گویم و معتقدم بعدِ آقای آوینی نشریه‌ی سوره حرفِ جدیدی نزد. تا این که جوانانی خوب و کاربلد آن را احیا کرده‌اند. انشالله به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی و یا ابتذال نیافتند و این روندِ بسیار خوب و انتقادی را ادامه دهند. مخصوصا ادبیاتِ سردبیران بسیار زیبا و آموزنده است. من در این نوشتار به هیچ روی نقدهایی را که به این جریان دارم بیان نمی‌کنم و فقط می‌خواهم از آنان تمجید کنم. که فرصت برای نقد فراوان است. ولی تمجیدِ درست و حسابی را نیاموخته‌ایم. انشالله نقدم را به این نشریه در فرصتِ مقتضی، یعنی بعدِ شماره‌ی دو، خواهم نوشت. بعدِ هابیل چشم‌مان خشک شده بود برای یک نشریه‌ی خوبِ دغدغه‌مند. واقعا معقتدم نشریاتِ ایرانی از ولایی تا اصلاح‌طلب، از حامی رهبری تا حامی سبزها همه‌گی زردند. مهرنامه‌ی لیبرال‌ها هم نتوانسته حرفه‌ای باشد. یک حرفه‌ای بومی.

«سوره‌ی اندیشه» در بخشِ اقالیمِ قلم، که ضمیمه‌ی آن است درباره‌ی شعر و شاعری، روایت، ادبیاتِ داستانی، طنز و فکاهه و... سخن می‌گوید. ولی هنوز ضمیمه‌اش به دستم نرسید. زیرا من فقط مجله را از یکی از بچه‌ها، رسول جوهریِ عزیز، گرفته‌ام و البته قول می‌دهم فردا بخرمش. بابا می‌ارزد نزدیکِ 350 صفحه کارِ خوب می‌خوانی. کارِ فکرشده.

در بخشِ خبر و گزارش برخی خبرها در حوزه‌ی اندیشه را می‌بینیم. همچنین برخی یادداشت‌ها مربوط به برخی چهره‌های عقلانیتِ دینی و نزدیک به این گروه هستند. همچنین مصاحبه‌ی بسیار زیبایی با دکتر سعید زیباکلام انجام شده است: با رویکردی انتقادی نسبت به همایش جهانی فلسفه. زیباکلام به خوبی به نقدِ این همایش پرداخت و نحوه‌ی اجرای پرخرجِ آن را نشانه‌ی حقارتِ ایرانی‌ها دانست.

بخشِ بعدی آن در موردِ سبک زنده‌گی است. می‌خواهد بگوید سبکِ زنده‌گی در خارج از ایران چطور است و چرا ما در این زمینه توفیق نیافته‌ایم. البته من تا به حال تا صفحه‌ی 72 این نشریه را خوانده‌ام. ولی برخی مطالبِ آتی را هم از نظر گذرانده‌ام. به نظرم بخشِ سبکِ زنده‌گی آن زیبا و دوست‌داشتنی است. مطالبِ خوبی دارد و به مطالبِ مهمی توجه نشان داده است. هر چند من برخی از این دیدگاه‌ها را قبول ندارم که فعلا در این جای‌گاه نیستم که بخواهم نقد کنم. اما مطالبش جدید است.  مطلبش در موردِ تلویزیون مرا یادِ انتقادِ امیرخانی به تلویزیون انداخت. همچنین مصاحبه‌ی آن با دکتر فکوهی جالب و مشخص است بدونِ سانسور چاپ شده است.

بخشِ بعدی در موردِ نظام اجتماعی است و به نظرم باید بخشِ جالبی باشد. مخوصا حرف‌های دکتر مسعود درخشان که قبلا یک مطلبِ حرفه‌ای از ایشان خوانده بودم. مصاحبه‌ای با دکتر فرشاد مومنی و یادداشتی از دکتر سبحانی در این بخش دیده می‌شود.

جالب است که با وجودِ این که سوره‌ای‌ها به خوبی و با درستی گفته‌اند به هیچ وجه بی‌طرف نیستند. و به نظرِ من به یک متدِ مشخصِ آنتی غربی مسلحند، ولی تضاربِ آرا را به خوبی رعایت کرده‌اند.

در بخشِ نظریه‌ی اجتماعی مطالبی از دکتر داوری اردکانی، دکتر کچوئیان، و دکتر پارسانیا به چشم می‌خورد. اما جنجالی‌ترین نوشته‌ی این بخش، به نظرم و با قضاوتِ کنونی‌ام در کلِ نشریه، مربوط است به یک چهره‌ی بدونِ تقلید، خوش‌فکر، و منتقد در سپهرِ علوم اجتماعی ایران؛ یعنی دکتر ابراهیم فیاض. فیاض در این مطلب، که گفتگو است، به خوبی انتقاد کرده است. او بدونِ سیاست‌زده‌گی و با فکر، در موردِ حوزه‌های علمیه صحبت کرده است. او از آقای جوادی آملی تا آقای مصباح و تا دانشگاه امام صادق به طورِ صریح انتقاد کرده است. حتما این مطلب را بخوانید. نه به دیدِ این که ببینید موافق و یا مخالف او هستید، بلکه به این دید که می‌شود با احترام، متفاوت و علمی نگاه کرد. جدای از این که فیاض دردِ دلِ من و خیلی از کسانی را که مثلِ من می‌اندیشند، مثل سید حسین حسینیِ دانشجوی دکترای فیزیک،  به خوبی زده است. در یک کلمه: «حوزه چرا ضعیف است؟» یک انسانِ خیر پیدا شود و این نقد را به آقای جوادی برساند. خدایی نقدِ به‌جایی کرده. گویا فیاض همچنان بهترین چهره‌ی حوزه‌ی را آقای مطهری می‌داند. فیاض  امسال کتابی به نامِ «تولیدِ علم و علوم انسانی» نوشته است. به نظرم باید خواندنی باشد.

اما بخشِ تفکر یک سورپرایزِ فوق‌العاده دارد: «گفتگوی دو نفره‌ی 14 صفحه‌ای بینِ آقای میرباقری و دکتر داوری اردکانی»؛ یکی رییس فرهنگستانِ علوم و دیگری رییس فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم. خیلی دوست دارم هر چه زودتر به این بخش برسم. ولی آسیاب به نوبت. مطلبِ فیاض را سرپا بعدِ این که نشریه را باز کرده‌ام خواندم. بخشِ تکفرِ این نشریه طولانی و پرپیمان به نظر می‌رسد.

در بخشِ هنر و رسانه جستارهایی در موردِ فارسی وان، رابطه‌ی هنر و سیاست، چارچوب‌بندی موضوع کاریکاتور پیامبر اسلام، سینمای ایران، و میزگردِ رسانه دیده می‌شود.

در بخشِ تاریخ هم مطالبِ چهره‌های مهمی مانندِ دکتر کریم مجتهدی، شهریار زرشناس، و دکتر سلیمان حشمت دیده می‌شود.

هر یکی از این بخش‌ها، از سبکِ زنده‌گی تا تاریخ، زیربخشی به نامِ آینده دارند. خلاصه هر چه در این‌جا می‌بینید فکر شده است. مخصوصا پوسترهایی که در این نشریه طراحی شده است. پوسترهایی بعضا انتزاعی و کارا و حرفه‌ای. باید به مسعود گروسیان نشان‌شان بدهم.

در پشتِ جلدِ آن نوشته شده:

«کاش مسافری بودیم از جنسِ ستارگانی که پَر به شهاب خورشید سوختند. و راستی انسان این سرزمین، مگر نه از صُلبِ همان حقیقتی است که جهان را به لرزه درآورده، و حقیقت خویش را بر جهان شناساند؟ از پس او اما روزگار ما در مسیری دیگر افتاد؛ مسیری که بر سیرت خود خواهد رفت و پی فطرت خویش خواهد گشت.»

بچه‌ها مذهبی:

بخوانید. شما که بقیه‌ی را می‌خوانید به قصدِ سرگرمی و وقت تلف کردن. این را بخوانید به قصدِ فکر کردن. مشکلِ اساسی بچه مذهبی‌های امروز فکر نکردن است. اگر فکر کنید می‌توانید شروع کنید. املای نانوشته غلط ندارد. بخوانید و بنویسید. ببینید این نشریه مشکلاتی دارد، من هم با بخشی از آن موافق نیستم. در هر صورت کار خوب را باید فهمید و ارج نهاد. مهم هم نیست کی و کجا دارد این کار را می‌کند. فقط کار تولیدی باید هدفمند، با برنامه و حسابی باشد.

آدم حال کند وقتی می‌فهمد طرف به همه جای کارش فکر کرده. دست مریزاد بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» و آقای مظفری‌نیا.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

برای تطهیر جریانِ فرهنگی یا جهتِ فرهنگ‌سازی هنری باید از خودمان شروع کنیم. معمولا در صحبت با اهالی علاقه‌مندِ به پا گرفتن و رشد کردنِ هنر در جامعه، کم پیش می‌آید که گوینده یا گوینده‌گان، از هر دستگاهِ فکری، از خودشان شروع کنند. وقتی  با دوستان صحبت می‌کنیم معمولا در صحبت‌های‌شان از «دیگران» شروع می‌کنند. این «دیگران» بهترین راه و بهانه است برای این که از زیرِ مسولیتِ خودمان شانه خالی کنیم و بگوییم ما که ملزم نیستیم، ما که مسولیت نداریم، ما که چیزی دست‌مان نیست...

این اشکال در حتی در نفحاتِ نفتِ برادرِ بزرگ‌ترم آقای امیرخانی هم دیده می‌شود؛ نقدِ دستگاهِ فرهنگی دولتی بدونِ این که این مساله را هم به همان اندازه برجسته کند که «سستی و اهمالِ خودمان چه ربطی به دولت دارد؟!» بی‌فرهنگیِ ما هم به اندازه‌ی بی‌فرهنگی‌های دولت است. چون دولت، جریانی خارج از امت نیست. کژی‌های فرهنگیِ ما به نحوهِ دیگری در دولت تجلی می‌یابد، منتها ریشه‌های کژی همان است که همه به آن دچاریم و آن نپذیرفتنِ مسولیتِ خودمان است. همه‌ی ما با این سستی‌ها یک پا فتنه‌گریم، منتها تجلی این فتنه‌گری متفاوت است.

من به جای برادران فراموش‌کارم که این روزها به نقدِ حاکمیت مشغولند، منتها مثال‌های ساده‌ی خودمان را فراموش کرده‌اند به یکی از این نمونه‌ها اشاره می‌کنم. امیدوارم صفحاتِ کتابی انتقادی که این روزها منتشر می‌شود، لیاقتِ این را داشته باشد که بتواند جملاتم را در خودش جای دهد.

عکس از همشهری

سری به درایوهای لپ‌تاپ یا پی‌سی‌تان بزنید. بخشِ موسیقی آن را بیاورید. همین حالا همین کار را انجام دهید. مثلا من خودم در درایوِ E فایل‌های مدیایم را جای داده‌ام. یک بخش مربوط به بخشِ speech است. که در آن لکچرهای علما دیده می‌شود؛ از منبر تا مدرسه. از 10 گیگابایت سخنرانی آقای وحید خراسانی تا این عمارِ آقای خامنه‌ای  تا مستندهای بی‌بی‌سی فارسی و مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با رسانه‌های خارجی تا فیلم‌ها و کلیپ‌های انتخاباتی آقای موسوی و... بگیر تا فایلِ سخنرانی‌های اخلاقی... بخشِ دیگر این درایو به مداحی اختصاص دارد. کاملا این بخش در قبضه‌ی محمود کریمی است. تقریبا این فایل‌ها از وب‌سایتِ کریمی یعنی نای دل دانلود شده است. که همین الان هم مداحی‌های ماهِ صفرش را هم به صورتِ صوتی و تصویری آماده کرده است.

این‌ها هیچ‌کدامش مشکل ندارد. اتفاقا گوش دادن‌شان موجبِ بیداری عقل و تصحیح زنده‌گی ما می‌شود. دل را صفا می‌دهد و روح را جلا می‌بخشد. مگر دلِ عاشقِ اهل بیت می‌تواند مقاومت کند در برابر جمله‌ی آقای وحید خراسانی که «اقامه‌ی عزای کسی است که بکا علیه ما یرا و ما لا یرا. این کار برافراشتنِ پرچمِ کسی است که اولین کسی که برای او مجلسِ عزا گرفته ذاتِ مقدسِ خداوندِ متعال است.»

پس مشکل کجاست؟ مشکل دقیقا از جایی شروع می‌شود که واردِ بخشِ صوتی موسیقی درایو E می‌شویم.

پیشِ خودم می‌گفتم «آهای میثم تو مگر کاست یا سی‌دی محسن یگانه و یا رضا صادقی و یا علی‌رضا افتخاری و یا محمد اصفهانی و یا شادمهر عقیلی، البته شادمهر مسافر و دهاتی، را خریده‌ای که آهنگ‌ها و ترانه‌های‌شان را گوش می‌دهی؟» مگر تو پول داده‌ای برای کاستِ محسن چاووشی که موسیقی‌اش را گوش می‌دهی؟ اصلا این فایل‌ها را کجا دانلود کرده‌ای؟ بعدش به خودم خندیدم. خندیدم به خودم که طرف‌دارِ تطهیرِ فرهنگی و پاکی هنری هستم. تف ریختم روی خودم در آینه که: «خاک بر سرت که طرف‌دار یک نظامِ مدرنِ اسلامیِ فرهنگی هستی!» کدام کشک، کدام آش! وقتی خودم به قاعده‌ی پشم هم ارزش قائل نیستم برای اصالتِ هنری، خواننده و فیلم‌سازِ ایرانی و به لطایف الحیل فایل‌های موسیقیایی و یا قیلم‌هایش را کپی می‌کنم، چطور می‌توانم ادعا کنم؟ چطور؟

البته الان که می‌بینی این‌ها را نوشتم، اولا شیفت دیلیت کردم همه‌ی فایل‌های موسیقیایی لپ‌تاپم را، به جز آهنگ‌هایی از سعید مدرس که از وب‌سایتِ شخصی  خودش دانلود کرده‌ام و  به غیر از فایل‌هایی از یانی و کیتارو.  شما هم شیفیت دیلیت بگیرید روی فایل‌های موسیقی که همین طوری از این طرف و آن طرف دانلود کرده‌اید. شیفیت دیلیت کنید فیلم‌های ایرانی که همین طوری دانلود کرده‌اید و یا  از این طرف و آن طرف کپی کرده‌اید. من سریال امام علی و روزی روزگاری و مختارنامه را که دانلود کرده بودم شیفت دلیت کرده‌ام. فینیش. 

اگر برایت مهم است فرهنگِ مملکت. اگر دلت می‌سوزد برای هنرمندِ ایرانی و دل‌شوره داری برای فرهنگِ این خاک، پاک کن فایل‌های بدونِ کپی رایتت را.

نکته‌ی جالب‌تر این که ما این فایل‌ها را گوش می‌دهیم و بعد می‌گوییم: «دیدی فلانی چه سبک خواند، چه چرند خواند.» این دیگر اوج بی‌اخلاقی است. مانندِ این است که بروی خانه‌ی یک نفر دزدی و بعد بگویی عجب اجناسِ بنجلی داشت...

اگر واقعا اهل موسیقی هستی، اگر دلت برای استادی مثلِ شجریان می‌تپد و دل‌نگرانش هستی، اگر عشقِ موسیقی پاپ هستی، پس اول ثابت کن دزد نیستی، بلکه برادر هستی. به غیر از وب‌سایتِ شخصی طرف، از هیچ کجای دیگر فایلی را دانلود نکن، و یا سی‌دی‌اش را بخر. پول بده برای محصولِ فرهنگی و موسیقیایی و فیلم‌های ایرانی، و بعد بگو عشقم شجریان و یا هر کسِ دیگری است.

البته من خودم خیلی اهلِ موسیقی نیستم. این‌ها برای کسانی نوشته‌ام که معمولا از «دیگران» شروع می‌کنند. برادران یک بار هم شده از خودتان شروع کنید. این یک کار را برای زنده نگه داشتن جریانِ فرهنگی که به آن تعلق دارید می‌توانید انجام دهید، نمی‌توانید؟ بعد از این که شکسته‌ای سی‌دی‌های رایتی بدونِ مجوز را، پاک کرده‌ای فایل‌های صوتی و تصویری روی سیستم‌ات را که از این طرف و آن طرف کپی کرده‌ای، بعدش بیا ادعا کن.

پانوشت:

1. این که گفتم آثار فرهنگی-هنری ایرانی، به خاطر این که خریدنِ آثار غربی با کپی رایت فعلا نه ممکن است و نه مطلوب. ممکن نیست چون ما عضو WTO نیستیم. یعنی هنوز از لحاظِ قانونی، عضوِ پروتکل‌های بین‌المللی نیستم. مطلوب نیست چون اکثرِ مراجع تقلید، به عنوان تببین‌کننده‌گان شرع، چنین کاری را مباح دانسته‌اند. یعنی گفتند تا می‌توانید از این غربی‌ها دانلود کنید. دلیلش را از خودِ آقایانِ مراجع بپرسید به من ربطی ندارد. من اگر روزی پایش بیفتاد حداقل پولِ یانی و کیتارو را خواهم داد. اما در بابِ آثارِ ایرانی، همه گفتند که باید قانونِ کپی-رایت رعایت شود. یعنی دانلود و بولوتوث و سند تو آل و نمی‌دانم این جور داستان‌ها درش تخته است و به هیچ وجه راهِ گربه‌رو و کلاه شرعی هم ندارد. مثلِ بچه‌ی آدم اول سی‌دی موسیقی محسن چاووشی را می‌خری و بعد می‌گویی خودکشی بد است.

2. گفتم شیفت دیلیت. نگفتم دیلیت. زیرا باید طوری پاک کنی که بعدا امکان ریکاوری‌اش کم باشد؛ یعنی Shift+Delete. 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

توی پست قبلی‌ام یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا به جمع‌های دانشجویی می‌گویم عوام؟ در این مطلب، من دراین باره توضیح می‌دهم که چرا به نظرِ من این جماعت متوهمند که چیزی می‌دانند. این مطلب، را با الهام از دوستِ بزرگوار و فاضلم، جناب آقای امیر عبداللهی خلج می‌نویسم. که روزگاری این عزیزِ دل در دانشگاهِ تربیت معلم تهران مسوول بسیجِ دانشجویی بود. سرنخ‌های این نوشته، از سخنان آن بزرگوار است. حرف‌هایی که با این درجه از حکمت و دقت کم‌تر از فردِ دیگر دیده و یا شنیده‌ام. خدا امیر را که آن روزها فیزیک می‌خواند و این روزها کارشناسی ارشدِ فلسفه‌ی اخلاق حفظ کند. که جوان به این بصیری کم‌تر دیده‌ام. خوش به حالِ همسرش. مطالبی که از امیر آمده درون "" محصور شده است.(کمی هم گفته‌های امیر را با سلیقه‌ی خودم ویرایش کردم.)

هر کس در نوشته‌اش مبنا و approachی دارد. Approach من از دیدگاهِ کتاب‌خوانی است. این وضعیت را با یکدیگر در جمع‌های دانشجویی، چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی، موردِ مداقه قرار می‌دهیم.

پس داریم از این دیدگاه بحث می‌کنیم که آن که می‌خواهد عوام نباشد و چیزی بداند لااقل باید اهلِ مطالعه و خواندن باشد. پس دانشجویی مرادِ ماست که اولا و به‌الذات با کتاب و مطالعه بیگانه نیست.

بندِ بالا اسمش است اصلِ موضوعه.

امیر می‌گفت: "بدیهی است که همگان کتاب نمی‌خوانند! اما آن عده هم که می‌خوانند، با انگیزه‌های متفاوت و گوناگونی بدین کار می‌پردازند. چنان که می‌توان کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را به این گروه‌ها ]مثلاً[ دسته بندی کرد":

نمی‌دانم این گروه‌بندی کامل و مانع و جامع است، ولی من که به این دقت و جامعیت شاخصه‌بندی ندیده‌ام. و اما گروهِ اول:

1. "سرسری خوان‌ها که بدونِ دقت و تأمل کافی یک نوشته را ]حتی گاه تا انتها[ می‌بلعند!"

به طرف می‌گویی این را که خواندی فهمیدی چه می‌گوید! با قاطعیت می‌گوید آره فهمیدم! مثلا چند وقتِ پیش با یکی از دوستانِ حسن‌عباسی‌بنیاد بحث می‌کردم. بهش گفتم آخرین حرفِ حسن چیست؟ می‌گفت این که کتاب‌های شهید مطهری به دردِ همان برنامه‌های از من بپرس و از او سکه بگیر می‌خورد. این بنده خدا کاملا مشخص است که سرسری خوانده. او به جای آن که حرفِ عباسی را بفهمد و هضم کند، در بندِ مثالی از سخنانِ او مانده که یقینا در میانِ بحث مطرح شده و هیچ رقمه محورِ بحث نبوده و نمی‌تواند باشد. یکی این دسته که در فهم، اصل را درنمی‌یابند و در بندِ مثالِ گرفتارند تا روزِ الست خدای نکرده.

2. "فله‌ای خوان‌ها که هر موضوعی را به صورت هرچه پیش آید خوش آید، به مطالعه می‌گیرند!"

 جانا سخن از دلِ ما می‌گویی. من اسمش را می‌گذارم هوسِ مطالعه. طرف مطالعه می‌کند. به این فکر نمی‌کند به دردش می‌خورد یا نه. در جهتِ کار و زنده‌گی‌اش یا نه. بهش بگویی این زهرِ مار را بخوان، می‌خواند. این خطر وجود دارد در جمع‌های ما، طبق طبق.

3. "یک‌سویه خوان‌ها که تنها به یکی از رده های کتاب‌ها ابراز علاقه می‌کنند مثلاً فقط و فقط رمان می‌خوانند!"

واقعا. مثلِ کسانی که نمی‌خواهند رمان‌نویس شوند، و مشخص نیست چرا فقط رمان و یا شعر می‌خوانند. دوری می‌کنند از کتاب‌های تحلیلی. در حالی که برای بسیاری از گرایش‌های مثلا علوم انسانی خواندنِ انواعِ کتاب‌های جدی و تحلیلی نیاز است. اما به طورِ کلی من حتی یک‌سویه‌خوانی را معیارِ به طورِ غلیظ اشتباهی در نظر نمی‌گیرم. فکر می‌کنم بندهای یک و دو فعلا پرمشتری است. و شاید برای کشورِ کتاب‌نخوانی مثلِ ما، این بند خیلی هم آسیب نباشد.

4. "مقطعی خوان‌ها که گاهی، به مطالعه‌ی بخشی از موضوعی، در کتابی، روی خوش نشان می‌دهند!"

یک وقتی منطق، یک وقتی فلسفه، یک وقتی فیزیکِ اتم، یک وقتی طنز، یک وقتی نمایش‌نامه‌های کلاسیک، یک وقتی هم مقتلِ علی‌اکبرِ امام حسین...

5. "سربندی خوان‌ها که تنها برای سرگرم بودن] و نه آموختن و فهمیدن[ کتابی را به دست می‌گیرند!"

نشریه می‌خواند، روزنامه می‌خواند، سایتِ خبری می‌خواند، مقالاتِ کم‌اعتبار می‌خواند، بعد خیال می‌کند روشن‌فکر است.

6.  "تندخوان‌ها که این گروه اگر برای بهره‌وری بیش‌تر از زمان و البته همراه با درک مطالب، مطالعه کنند بسیار خوب است، اما اگر صرفاً برای آن که کتابی را پیش از موعد بخوانند، به کتاب خواندن بپردازند، بهره چندانی نخواهند یافت!"

7. "تفننی خوان‌ها که پراکنده، بی برنامه و فقط بر سبیل تفنن چیزی را می‌خوانند و مطالعه در برنامه‌های روزانه آنان جایگاه تعریف شده‌ی خاصی ندارد!"

مثلِ خیلی از ماها یک روز ده ساعت مطالعه داریم و ده روز یک ساعت هم لایِ کتابی را باز نمی‌کنیم. در حالی که برای یک اهلِ مطالعه، کتاب، باید جزیی از جریانِ سیالِ زنده‌گی‌اش باشد. من تا کتاب دستم نباشد بیرون نمی‌روم. چند روز پیش که رفته بودم یک جایی، برای محکم‌کاری دو رمان توی کیفم گذاشتم و البته در فرصت‌های مرده، مثل توی مترو، خواندم.

8. "سیاسی خوان‌ها که تنها به مطالعه آثار و مسایل سیاسی می‌پردازند و از دیگر مسایل خود را محروم می‌کنند."

نیاز به توضیح ندارد. خودتان می‌دانید که ما چقدر الکی سیاسی‌کاریم.

9. "کم خوان‌ها که هیچ علاقه و انگیزه‌ای به مطالعه‌ی مدون و حتی به پایان رساندنِ یک کتاب ندارند، بلکه تنها به مطالعه صفحه یا سطرهایی چند، بسنده می‌کنند!"

مثلِ همان مقطعی‌خوان‌ها دیگر امیرجان. البته با اختلال‌خوانی، حتی شاید با انحراف‌خوانی.

10. "جایزه‌ای خوان‌ها که تنها به مطالعه‌ی کتاب‌هایی می‌پردازند که براساس آن‌ها مسابقه‌ای ترتیب داده شده باشد، آن هم به قصدِ قربت برای برخوردار شدن از جایزه ]به قید یا بی‌قیدِ قرعه!["

11. "مصلحتی خوان‌ها که بنابر مصالحی ]که گاه خودشان تشخیص می دهند[ اثری را به شرف مطالعه مفتخر می‌کنند!"
جدی من دیده‌ام آدم‌هایی را که واقعا حاضر نیستند کتابِ مخالف‌شان را بخوانند. این مخصوصا در بینِ همین کسانی که به روشن‌فکری معروف‌ترند، شایع‌تر است. چند نمونه‌‌اش را خودم به عینه دیدم. که یارو برگشته بود و راست راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت عمرا من از فلانی کتاب بخوانم. خوب، همین معیار برای عوامی کفایت نمی‌کند؟

12. "درسی خوان‌ها، که فقط و فقط والا و بلا باید تنها کتاب‌های درسی را نوشِ جانِ اندیشه خود کنند و اصلاً هم به روی مبارک‌شان نیاورند که در پهنه‌ی هستی غیر از کتاب‌های درسی، چیز دیگری هم برای خواندن وجود دارد!"
ای کاش واقعا درسی‌خوان بودند؟ خیلی‌ها هیچی‌خوانند.

13. "عادتی خوان‌ها که برحسبِ انجام وظیفه براساس عادت، به کتاب و کتاب خوانی نظرِ لطف دارند."

البته من این بند را نفهمیدم، دروغ چرا!

و اما چند گروه در یک دسته که بسیار شبیه به هم هستند:

14. "غیرِ مکتوب خوان‌ها که نظرِ مساعدی به کتاب‌های چاپی ندارند، بلکه بیش‌تر به مطالعاتِ اینترنتی می‌پردازند! روزنامه خوان‌ها که دل‌شان نمی‌آید جز مطالب روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگر و یا کتابی را از نظرِ مبارک بگذرانند! بازاری خوان‌ها که خوش ندارند مطلبی را بخوانند که درک و تحلیل و بهره‌وری از آن، نیاز به تفکر و تعمق داشته باشد، بلکه به چند موضوع برجسته‌ای که هرازگاهی مدگونه، به وسیله ناشرانی آگاه به بازار مصرف! و گاهی هم بسیار مسرفانه منتشر می‌شود، چشم می‌دوزند!"
به این‌ها اضافه کنید معتادینِ به تلویزیون را. من نمی‌دانم آدمی که خاص است و اهلِ عمق و تحلیل و کارِ حسابی، روی چه مبنایی ساعت‌هایی از عمرِ شریفش را روزانه پایِ تی.وی و یا روزنامه و یا سایت‌های خبری هدر می‌دهد؟

15. "خوابی خوان‌ها که وقتی به دلایلی خواب به چشمان‌شان نمی‌آید، اثری را مطالعه می‌کنند تا بخوابند ]برخلاف کسانی که کتابی را می‌خوانند تا به خواب نروند!["

16. "موضوعی خوان‌ها که براساس علاقه یا رشته و تخصص و مهارت خود، تنها به مطالعه در همان زمینه اهتمام می‌ورزند."

17. "برگزیده خوان‌ها که به شیوه‌هایی گوناگون از آثار برگزیده و برجسته در یک یا چند زمینه خاص اشراف می‌یابند و به سوی مطالعه آن‌ها می‌شتابند!"
البته لزوما برگزیده‌خوانی معضل نیست. به نظرِ من، در مواردی لازم است.

18. "خوب خوان‌ها که افزوده بر داشتن برنامه‌ی مطالعاتی، روشن بودن هدف خواندن، استاد بودن در گزینش کتاب خوب و یادداشت برداری از مطالب لازم و مفید، هر اثری را با تفکر، تأمل و با دیدی منتقدانه می‌خوانند تا پیوسته برترین سخن‌ها و معانی را بیابند و برگزینند و در مجموع از خواندنی علم‌افزا، اندیشه‌زا، درست و ثمربخش برخوردار شوند."
التماسِ دعا باید گفت به این گروه و دست بر سرشان کشید. که تبرکند. و همچنین یادتان باشد که عوامی که عوام است بهتر است از عوامی که خیال می‌کند خواص است.

 

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ کم‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که رمان‌نویس هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند.

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز. یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی.

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

در شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان، بحث‌هایی در موردِ مهاجرت مطرح شده بود. عده‌ای از نویسنده‌گانِ جوان موافق با مهاجرت و ترکِ وطن بودند و دسته‌ای دیگر مخالف. در میانِ مخالفانِ ترکِ ایران و مهاجرت به کشورِ دیگر، نامِ دکتر ایمان افتخاری نظرم را جلب کرد. افتخاری دارنده‌ی دو مدالِ طلای المپیادِ ریاضی، پرافتخارترین المپیادی در رشته‌ی ریاضی، است. با وجودِ این که تازه ۳۰ سالش شده، در دانشگاهِ هاروارد در رشته‌ی توپولوژی در دوره‌ی پسا دکترا تحصیل و حتی سه سال هم در آن دانشگاه تدریس کرده است. افتخاری، که از ریاضی‌دانانِ جوان و برجسته‌ی کشورمان است، آمریکا را ترک کرده، زیرا معتقد بود زنده‌گی در ایران به فطرتِ آدم نزدیک‌تر است. او در ادامه از این که در آمریکا باشد و ماهانه مالیاتی بدهد که بمب ‌بشود روی سرِ عراقی‌ها و افغانی‌ها، اعلام انزجار کرده. افتخاری را در عکسِ پایین، در سمتِ راست مشاهده می‌کنید.

حال این سوال پیش می‌آید که آیا مهاجرت خوب است یا نه؟

این از آن سوالاتی است که به طرزِ فجیعی بسته‌گی دارد. اساسا نمی‌شود این تقسیم‌بندی را آدم بر مبنای تصوارت و تطوارت و زاویه‌ی دیدش به دنیا به دیگران تعمیم دهد. نمی‌توان به طورِ کلی حکم داد که مهاجرت خوب است یا بد! این بسته‌گی، قبل از آن که بخواهد به مقصد بسته باشد، به شخص بسته است. یعنی وقتی در موردِ مهاجرت سخن می‌گوییم، مرادِ ما از مهاجرت برای چه کسانی است. مثلا این مهاجرت برای یک ترمه‌دوزِ یزدی به غرب ریسک محسوب شود. زیرا شاید بازارِ سنتی که در یزد نزدِ خریداران دارد در آن سوی دنیا برایش یافت نشود. ولی در عینِ حال این مهاجرت برای کسی که احساس می‌کند بازارِ کاریش در آن سوی دنیا بهتر و پرسودتر است، توجیه‌پذیر می‌شود.

 توصیه برای ترکِ ایران، یا ماندنِ در این خاک، یک توصیه‌ی کلی و یکسان نمی‌تواند باشد. نمی‌شود به همه توصیه کرد که بمانند و یا به همه توصیه کرد که بروند. ماندن و یا رفتن، مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن وابسته به دستگاهِ فکری آدم‌ها و وابسته به برنامه‌ی آن‌هاست.

مثلا برای کسی که می‌خواهد در زمینه سکس شاپ، مشروب‌فروشی، و بالاخره از این جور وسایلِ ممنوعه تجارت کند، ایرانِ فعلی جهنم است. بنابراین برای چنین فردی باید توصیه کرد که به جایی برود که این صنعت کاراتر است. نمی‌شود برای چنین آدمی سخن از ماندن و سرمایه‌گذاری در داخلِ وطن کرد.

یا به قولِ دکتر روان‌پزشکی که چند روزِ پیش با او هم‌سخن شده بودم: «من به هم‌جنس‌گراها توصیه می‌کنم ایران را ترک کنند. و ترجیحا به کانادا و یا سوئد بروند.» (البته هم‌جنس‌گرا و هم‌جنس‌باز در نظرِ او دو مقوله‌ی جدا از هم بود. که بحثِ بیش‌تر را وا می‌نهم به فحوای رمانم.)

برای دختری که می‌خواهد آزاد باشد. حجاب برایش نامفهوم  است و یا دستِ کم مقوله‌ای معنوی محسوب نمی‌شود، ایرانِ فعلی جای مناسبی نیست. چون مغایرت دارد با راحت زنده‌گی کردنش. (حاضرم شرط ببندم که یکی از دلایلی که توریست در ایران، به نسبتِ جاذبه‌های گردشگری‌اش، کم مسافرت می‌کند همین قانونی است که در موردِ پوشش وجود دارد.)

برای پسرِ نخبه‌ای که می‌خواهد از جدیدترین متدها و روش‌های علمی سر دربیاورد و کارکردِ واقعی‌اش را در صنعت و زنده‌گی مردم ببیند. و همچنین علاقه‌مند است با بهترین اساتیدِ دنیا در این زمینه دیدار داشته باشد، باز هم ایران جای خوبی نیست.

برای صنعت‌گرِ درجه‌ی یک، یک مدیرِ باتجربه، یک خبرنگارِ زبده، یک کارگردانِ خلاق، ایرانِ ملکِ مناسبی نیست. یا حداقل ایرانِ امروز ملکِ مناسبی نیست. (بحثِ نویسنده‌ها جدا است. اگر می‌شد رمانِ انگلیسی بنویسم، نویسنده شدنِ را هم اضافه می‌کردم. هر چند معتقدم چیز نوشتن و نویسنده شدن در ایران، احمقانه‌ترین کار در بینِ هنرها است. کاری که من و خیلی‌های دیگر انجام می‌دهیم.)

مشکلی ندارد. همه جای دنیا می‌شود نماز خواند، روزه گرفت، خیمه‌ی عزا به پا کرد، خمس داد، و حتی اصول‌گرا و احمدی‌نژادی بود.

البته در این تقسیم‌بندی‌ها بچه مذهبی عاشقِ جمهوری اسلامی را جدا نگه داشته‌ام. چرا که قصه‌ی اینان مقوله‌ی جداگانه‌ای است. تقسیم‌بندیِ من و ترجیع‌بندِ ایران جای خوبی نیست، ناظر به قشرِ متدوالِ دانشجویی است که نه آن قدر بسیجی و عاشقِ جمهوری اسلامی است و البته نه آن قدر بی‌تفاوت به اسلام و ایران.

ولی به نظرِ من فقط یک دلیل برای ماندنِ در ایران توجیه دارد؛ آن هم ایثار است. البته اگر دوست داشته باشید می‌توانید اسامی دیگری چون خریت، از دیدگاهِ مادی یقینا، هم رویش بگذارید. تنها این مساله برای داخلِ کشور ماندن توجیه دارد که این‌جا آدم‌های زیادی را می‌شود نجات داد.

یعنی در این دریای کولاک، و در این آشفته‌بازار، جوانان و مردمانی را می‌بینی که دارند غرق می‌شوند. (در ریاضی، فیزیک، برق، جامعه‌شناسی، هنر و یا هر چیزِ دیگری.) اما نمی‌بینی که کسی باشد که آن‌ها را نجات دهد. ولی اگر شبیه این اتفاق در آمریکا بیافتد ناگهان صدها نفر در آن تخصص و رشته هستند که به دادِ مردم و کشورشان برسند. ولی در این‌جا، در همه‌ی تخصص‌ها و حتی علوم دینی، آدم‌ها دارند غرق می‌شوند و آن که باید با تخصصش به دادِ مردم برسد، نیست. 

تنها ایثار است که حضورِ یک متخصص را در ایران توجیه‌پذیر می‌کند، وگرنه باقی اباطیل را خودتان می‌دانید و نمی‌خواهم آن مکررات را خدمت‌تان عرض کنم. 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

مردادِ امسال با خودم قرار گذاشتم که از خانه پولِ توجیبی نگیرم. از بچه‌ها پول قرض می‌کردم، می‌رفتم دنبالِ کار، بازاریابی، پولِ حلِ تمرینِ دانشگاه به دستم رسید... دورانِ مفلوکی بود. دورانِ بی‌پولی و رمان‌نویسی و کتاب‌خوانی. باید کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. باید تجربه می‌کردم. دورانِ کارهای بی‌ثمر. دورانِ بی‌پولی‌ها. این دورانِ سخت چنان بر من گذشت که نهایتا تصمیم گرفتم کتاب‌هایم، مخصوصا رمان‌هایم، را بفروشم. این تصمیم عملی نشد. البته من رفتم تا کتاب‌فروشی‌های دستِ دوم انقلاب، منتها معامله جوش نخورد. یک نفری که حاضر شده بود کتاب‌هایم، یعنی سرمایه‌هایم، را 40 درصدِ پشتِ جلد بخرد، ناگهان گفت که در دخلش پولی نیست و همین شد که احتمالا کارِ خدا، کتاب‌ها را نفروختم.

تا امروز

امروز رفتم تا کتاب‌هایم را از شدتِ کم‌پولی بفروشم. کتاب‌هایم یعنی بعضی از رمان‌هایی که در کم‌پولی خریدم و به نظرم خیلی برایم با ارزش بود. رمان‌هایی مانندِ

غرور و تعصبِ جین آستین، دل سگِ بولگاکف، بالاتر از هر بلند بالاییِ سالینجر، آئورای فوئنتس، من گنجشک نیستمِ مستور، یوسف‌آباد، خیابان سی و سومِ سینا دادخواه، مبانی داستانِ کوتاهِ مستور، هویتِ کوندرا، من قاتل پسرتان هستمِ دهقان، فرهنگ بر و بچه‌های ترونِ احمدی، لیدی الِ رومن گاری، ویکنتِ دو نیم شده‌ی کالوینو، کافه پیانو‌ی جعفری، سفر به گرای 270 درجه‌ی دهقان، غرب‌زدگی‌ِ جلال، کرشمه خسروانیِ شجاعی، دنیای قشنگِ نوی هاکسلی، هیسِ کاتب، نوشتن با دوربینِ جاهد، نونِ نوشتنِ دولت آبادی، محاقِ کوشان، دیگر اسمت را عوض کنِ قیصری، مسخِ کافکا، پدروپاراموی رولفو، این مردمِ نازنینِ کیانیان، سنگ‌اندازانِ غارِ کبودِ غفارزاده‌گان، ناطورِ دشتِ سالینجر.

که این آخری واقعا داغِ دلم بود فروختنش. تنها کتابی که نگه داشتم صد سال تنهاییِ مارکز بود. (البته کارتون‌هایی از کتاب‌هایم را نگاه نکردم... ) جالب این است که بدانید من تا به حال خیلی کتاب هدیه داده‌ام. حتی نمایشگاهی کوچک از کتاب‌هایم در روزِ کتاب‌خوانی سالِ گذشته توی دانشکده راه انداختم و بعضی از کتاب‌هایم را بینِ بچه‌ها، مفت و مسلم تقسیم کردم. تا بروند بخوانند، بلکه دانا شوند و بفهمند که هویتِ آدمی به ملیتش نیست، به اندیشه‌اش است. بخوانند تا بدانند دنیای محلِ گذر است. محلِ گذرِ دلِ سگ، محلِ گذرِ هولدن کالفید، گذرِ کریم رود...

گفتم کریم رود و یادم آمد برخی از کتاب‌های که توی این هیر و ویر لوطی‌خور شدند. بچه‌ها کلی کتاب ازم گرفتند که پس نیاوردند. من تا به حال دو یا حتی بعضا سه سری از همه‌ی آثارِ امیرخانی را خریده‌ام، اما هیچکدامش به دستم نیست. برخی‌ها را بسیجی‌هایی بردند که تا به حال خیری به ما نرسانده‌اند. مثلا لبخندِ مسیحِ عرفانی را آنان بردند، که اگر نبرده بودند امروز جزو لیستِ فروش بود؛ همین طور روی ماه خداوند ببوسِ مستور. همین طوری خیلی‌های دیگر. من حتی حاضر بودم نفحات، زبانم لال بیوتن را هم بفروشم، چه می‌شود کرد؟ طلبه‌ی رمانم. (یادش بخیر از خاطراتِ علمایی که می‌گفتند در زمانِ طلبه‌گی‌شان از شدتِ بی‌پولی کتاب‌های‌شان را می‌فروختند. آیا این سنتِ پسندیده هنوز هم در حوزه رایج است؟)

این را هم بگویم: از وقتی دستم خوب در داستان‌نویسی می‌چرخد و جولان می‌دهد که مستقل شده‌ام و از کسی پولِ یامفت نگرفته‌ام. و البته تا به حال شرفم، انسانیتم، و ارزشم را به قیمتِ «تخمِ باقلا» به هیچ بنی بشری نفروخته‌ام. این شد که وقتی نوشتم داستانِ علی را در آرمانِ علی، در بازنویسی‌هایم، خیلی حال کردم. مخصوصا آن‌جایی را که علی می‌رود کتاب‌هایش را بفروشد کاری است شاهکار در ادبیاتِ فارسی. نه به خاطرِ این که علی، میثم است. به خاطرِ این که علی واقعا به این نتیجه رسیده که باید کتاب‌هایش را بفروشد.

می‌گفتم رفقا. امروز هم شکرِ خدا معامله‌ام نشد. با وجودِ این که دست‌هایم از کت و کول افتاده بود و یک جوری می‌خواستم از شرِ سنگینیِ کتاب‌ها خلاص شوم، باز هم نشد که بشود.یعنی همانی که قبلا گفته بود 40 درصد می‌خرد، امروز زد زیرش و گفت از این خبرها نیست و کذا و کذا.

الان روی میزِ اتاقم همین کتاب‌ها دارند چشمک می‌زنند. خوشحالم که به کتاب‌ها را در کنارم دام و نارحتم بابتِ برخی از اتفاقاتی که در پیرامونم افتاده است. ناراحتم از این که به خاطرِ برخی  ملاحظات کاری را که دوست داشتم نتوانستم انجام دهم. ای خدا... بماند. یادم باشد لبخندِ مسیح را از بسیجی‌ها بگیرم، منِ او را از... یادم نمی‌آید. راستی همچنانِ ناطورِ دشت، کرشمه‌ی خسروانی و... چشمک می‌زنند... 

افزونه:

موسیقی رپی توسطِ آقا و یا خانمِ m پیشنهاد داده شده. جالب است، یا لااقل از مشابه‌های فارسی‌اش بهتر است. لهجه‌ی خواننده‌ی شمالی‌اش به اطرافِ ساری نزدیک است، یا به قولی جلگه‌ای است و نه ییلاقی. این نوع از موسیقی رپ آرام است، هر چند مفهومش عشقی کلاسیک و البته استفاده شده است.

در هر صورت من شِه احساسی آدِم...

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف


ما که ریاضی می‌خوانیم و یا حداقل «ادا»یش را در می‌آوریم که می‌خوانیم، می‌بایست لااقل آدم‌های منطقی باشیم. که هستیم. یعنی من آن طور که خودم دیده‌ام از این لحاظ، ریاضی خوانده‌ها، علی العموم، منطقی‌تر از فنی‌ها هستند. این البته به شرطی است که آن ریاضی‌خوانده‌ها واقعا منطقی باشند و تحت تاثیرِ نام‌ها و ابهتِ تبلیغات و عظمتِ پروپاگاندا قرار نگیرند. تاثیر و ابهت و عظمت در این روزگار روی وهمیات قوی‌تر است تا از  رویِ واقعیات. 

دیروز روزی در جمعِ رفقای ریاضی بحث گرم گرفته بود من بابِ جمله‌ای از علی شریعتی. حالا هر چه سعی کردم نتوانستم حرفم را مبنی بر منطقی نبودنِ گزاره‌ی علی شریعتی، و اساسا برخی گزاره‌های آن مرحوم، به کرسی بنشانم. معتقد بوده و هستم که دوزِ شاعرانه‌گی در کلامِ دکتر شریعتی بالاتر است از دوزِ منطقی بودن. یعنی دقتی که مرحومِ شریعتی در انتخابِ شاعرانه‌ی کلمات داشتند، قوی‌تر بود از دقتی که می‌بایست روی منطقِ نوشته‌شان اعمال می‌کردند. (نشان به آن نشانی که عده‌ای که فهم و گستره‌ی دانشِ شریعتی را نداشتند، گروهِ خطرناکی درست کردند به نامِ فرقان. در حالی که اینان به واقع سخنانِ شریعتی را درک نکردند، یا متوجه‌ی برخی اشکالاتِ شریعتی نبودند، به بدترین وجهِ ممکن به سخنانِ شریعتی جامه‌ی عمل پوشاندند و از سخنان دکتر شریعتی  بدترین برداشتِ ممکن را کردند. همین باعث شد که این گروه دست به اسلحه ببرند و روشن‌فکرترین روحانی صاحبِ متدِ دینی، یعنی مطهری، را ترور کنند.)

به این گزاره بنگرید:

«من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.»

دوستان می‌گفتند نگاه کن حرفِ درستی می‌زند. من هم گفتم باید ببینید از چه زاویه‌ای می‌خواهید به آن نگاه کنید.

در این‌جا، من فقط جهتِ شاهد مثال، به هدفِ این که همه‌ی ما در انتخابِ تعابیرِ ادبی به وجهِ فلسفی و منطقیِ آن دقت داشته باشیم، این گزاره را باز می‌کنم. البته بنده چنین تقسیم‌بندی برای دوستان نکردم، و فقط سخنانم گزاره‌هایی بودند پراکنده از این تقسیم‌بندی. باری این هم از خصوصیاتِ گعده‌های دانشجویی است، که بعدا آدم در موردِ حرف‌هایش فکر می‌کند و روی رزولوشنِ حرف‌هایش تامل می‌کند و شفاف‌تر و منطقی‌ترش می‌کند. و اما آن فرض‌ها:

1. علی شریعتی قبول دارد که تراشیدنِ ریش، یعنی با تیغ، ژیلت و یا هر وسیله‌ی بُرّای دیگری، مشکلِ شرعی دارد و علما حکمِ به حرمتِ آن دادند.

2. علی شریعتی نظرِ علمای دینی را در این باره قبول ندارد و معتقد است که سخنِ عالمانِ دینی در این باره من‌درآوردی است و ربطی به قرآن و سنتِ اهلِ بیت ندارد.

اگر گزاره‌ی 1 صادق باشد؛ یعنی علی شریعتی پذیرفته است که تراشیدنِ ریش مشکلِ شرعی دارد. چرا که او با توجه به وسعتِ مطالعاتی‌اش، نسبت به نظرِ فقها در این باب، آشنایی کامل دارد، و می‌داند که این عمل حرام است.

در این صورت جمله‌ای او خَش دارد. مغالعه است. زیرا آدمی نمی‌تواند بگوید من گناهِ کوچکی انجام می‌دهم، ولی گناهِ بزرگ‌تری مرتکب نمی‌شوم. مثلِ این می‌ماند که آدمی بگوید من به خودم آسیب می‌رسانم و با بقیه کاری ندارم. یا مثلِ این می‌ماند که بگویم: من خودکشی می‌کنم، ولی مردم را نمی‌کشم. درست است که گناهِ کشتنِ دیگران بسیار بیشتر است از خودکشی و عرشِ خدا از این که بنده‌ای بی‌گناه کشته شود به لرزه در می‌آید، ولی آیا این مساله خودکشی را نتیجه می‌دهد؟ بنابراین اگر گزاره‌ی 1 درست باشد، جمله‌ی شریعتی با جمله‌ی من در باره‌ی خودکشی فرقی ندارد. پس سوالِ اساسی این است که: آیا جمله‌ای درست، اگر بپذیرم که تراشیدنِ ریش مشکل دارد، این نیست که: «من نه ریشم را می‌تراشم و نه مردم را تیغ می‌زنم»؟ درست است جمله‌ی شریعتی شاعرانه و مسجع است، ولی آیا به همان اندازه منطقی و بدونِ مغالطه است؟

و اما فرضِ دوم؛ شریعتی انسانی است که قبول ندارد که تراشیدنِ ریش حرام است. بلکه معتقد است تراشیدنِ ریش مشکل ندارد و چیزهایی که فقها بر مبنای آن مثلِ «تَشّبُه به نسا» حکم می‌دهند از واقعیتِ دینی به دور است. یعنی آن‌ها دارند چیزی را به اسلام نسبت می‌دهند که در اسلام نیست، و روایاتی هم که در مذمتِ تراشیدنِ ریش از ائمه‌ی هدی نقل شده یا ساخته‌گی است و یا سندِ ضعیفی دارد.

با این فرض، جمله‌ی شریعتی بدونِ توجیه و زاید است. وقتی آدم قبول دارد که تراشیدنِ ریش مشکل ندارد چرا باید جمله‌ی «من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.» را بگوید؟ این جمله در صورتی درست که آدمی باور داشته باشد که مقدمِ جمله فاسد است، ولی تالیِ آن افسد است و او دارد دفعِ افسد به فاسد می‌کند. در این صورت است که جمله معنا دارد. (که البته پر واضح است که دفعِ افسد به فاسد در عسر و حرج و یا موقعیتی خاص است، نه در روزگاری که همه می‌توانند انواعِ مدل‌های ریش را به نمایش بگذارند و یا حتی دین‌فروشی کنند.) بنابراین اگر شریعتی باور داشته باشد که تراشیدنِ ریش مشکلی ندارد، جمله‌ای بدونِ مناقشه و به نظرِ من بی‌مصرف گفته است. مانندِ این است که من بگویم: «من پرتقال می‌خورم، ولی پرتقال دزدی نمی‌کنم.» چنین جمله‌ای شاید درست باشد، ولی به همان اندازه هم اضافه و مضحک به نظر می‌رسد.

بزرگوارن! هر چه می‌خوانید دقیق بخوانید. و به منطقِ پشتِ آن فکر کنید. خیلی از حرف و مثل‌هایی که مشهور شده‌اند مشکلِ منطقی دارند و ما متاسفانه نیاندیشده آن‌ها را به کار می‌بریم؛ مانند: آب از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.

افزونه:

عکسِ با سیگارِ دکتر شریعتی، که کم از یک متفکرِ شهید زحمت نکشید، را از این جهت گذاشتم که بگویم او اشتباه کرده سیگار می‌کشیده!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این هم یک نوع دردِ فرهنگی است؛ یک نوع مرضِ فکری. همین بت‌سازی و ذلیل‌سازی.

یک زمانی سجاد خوب شده بود و از این مرض‌ها دوری جسته بود، ولی الان دوباره مرضش اوت کرده. چرا؟ نمی‌دانم. یک زمانی بود می‌گفت حسن عباسی و دکتر فیاض بحث‌های فرهنگی‌شان خوب است و بحث‌های سیاسی‌شان موردِ قبولم نیست. الان ولی اصلا هیچ‌کدامش را قبول ندارد و معتقد است آش با جایش خراب است. برای این که می‌گوید چرا علیه مشایی موضع‌گیری نکرده؟ انگاری معیارِ حق و باطل این است که مشایی را یا رد کنی و یا تایید. خودِ این معیار غلط است. حالا اگر من بگویم حسن عباسی بارها علیه مشایی موضع‌گیری کرده و او را عنصرِ نامطلوبی نامیده قبول نمی‌کند. چون سجاد قبلا بدونِ تحقیق نظرش را صادر کرده. هیچ وقت هم نرفته تحقیق کند و بعد حرف بزند. اگر هم من بگویم مشرق نیوز وابسته به دکتر عباسی بارها مکتبِ ایرانی را نقد کرده قبول نمی‌کند. چون من هم دروغ می‌گویم. چون او قبلا تصمیم گرفته عباسی در این باره حرف نزده است. هزاری من بگویم دروغ‌گو هستم. اگر بگویم رحیم‌پور هیچ وقت در بحث‌های انتقادی نامِ افراد را نمی‌آورد باز هم متهم می‌شوم به دروغ‌گویی. هزاری هم من بگویم بابا رحیم‌پور همیشه مفاهیم را نقد می‌کند نه مصداق‌ها را، متهم می‌شوم  به مزخرف‌گویی.

البته من خودِ این معیار را قبول ندارم. به نظرِ من هر کسی آزاد است این مساله را تحلیل کند و آیه نازل نشده که همه باید مثلِ سجاد فکر کنند. من خودم به شخصه انحرافِ خاصی در مشایی مشاهده نکردم. تازه کسی که هنوز شرفش را به رسانه‌های غربی نفروخته، من به این راحتی‌ از دستش نمی‌دهم؛ چه مشایی، چه میرحسین.

ولی دردم این است چرا بچه‌ها مارکسیستی فکر می‌کنند؟ همین که یک سری را بت کنند. اگر من این‌جا رهبری را نقد کنم ناراحت نمی‌شوند، ولی اگر عملکردِ خاتمی و یا سید حسن و یا هاشمی را نقد کنم متهم می‌شوم به توهین به بزرگان. انگاری این بزرگان العیاذ به الله معصوم هستند. جالب این جاست من در این وبلاگ هنوزخاتمی و سید حسن و حتی هاشمی را نقد نکردم، ولی حداقل یک بار آقای خامنه‌ای، رهبری عزیزِ جمهوری اسلامی، را نقد کرده‌ام و درود به بچه‌ بسیجی‌هایی که خواندند و ایراد نگرفتند، مثلِ امیر عبداللهی. شما هزار بار از اصلاح‌طبلان روشنفکرترید.

همین می‌شود که سجاد می‌گوید یا باید یکی را کامل قبول داشت یا رد کرد. همین می‌شود که می‌گوید چرا فرهاد جعفری را لینک کرده‌ای. در حالی که من فرهاد جعفری را به طور مبنایی قبول ندارم، به هیچ وجه آبِ من با سکولارها توی یک جوی نمی‌رود. ولی من بسیاری از تحلیل‌هایش را شنیدنی می‌دانم. همین. بدا به به حالِ کسی که از عینکِ نفرت‌آمیز چپ و مارکسیستی به قضایا نگاه کند. انشالله هیچ کس برای ما بت نباشند، برای این که این مساله را ثابت کنیم همین حالا اولین پستِ وبلاگ‌مان را اختصاص بدهیم به نقدِ کسی که طرفدارش هستیم.

من دو سه روزِ پیش رفتم به وبلاگ محمد حبیبی و بهش هشدار دادم لیبرال نشود، لیبرال از نوعِ مارکسیستی. این درد از دردِ سجاد هم عمیق‌تر است. طرف به طور مارکسیستی لیبرال شده. واقعا نوبر است این پدیده. البته او بدتر از لیبرال، دارد لیبرال‌ مالیده می‌شود. نوعِ لیبرالیسم جعفری بسیار آگاهانه‌تر و اصیل‌تر است از امثالِ محمد.

جالب است او همین حرفِ رییس‌جمهور را که در نیویورک گفت تکرار می‌کند. او و احمدی‌نژاد هر دو غلط می‌کنند می‌گویند با هر گونه کشتن مخالفند.

بهش گفتم:

اسلام خشونت مقدس دارد. آیات قرآنی را نخوانده‌ای؟

محمد می‌گوید در اسلام خشونتِ مقدس نداریم. در حالی که رسما حاشا می‌کند. ببخشید آقای حبیبی قصاص اگر خشونت نیست، پس چیست؟ این همه جنگی که پیامبر و علی کردند اگر خشونت نبود پس چه بود؟ همت و باکری توی جبهه چه کار می‌کردند؟ نقشه می‌کشیدند، برای چه؟ واضح است برای آدم‌کشی! این وجه همیشه مغفول بوده است. آقا محسن رضایی فرمانده جنگ بوده. خب، ایشان قطعا سعی می‌کرد عملیاتی طراحی کند که تعدادِ بیشتری از دشمن بکشد. این یک مساله‌ی طبیعی است. آدم در جنگ چه کار می‌کند؟ معلوم است. خشونت می‌ورزد، آدم می‌کشد. ولی چون این آدم‌کشی برای دفاع از دین و ناموس است ارزش دارد. وقتی شمشیر زدن در راهِ اسلام و برای دفاع از عدالت و انسان باشد مقدس است. نامِ این نوع خشونت و یا تروریسم، می‌شود خشونتِ مقدس. مثلِ جنگ‌های حضرتِ امیر، که اتفاقا همه‌ی آن‌ها با لشکرکشی خودِ حضرت همراه بوده،ولی خشونتِ نازنینی بود؛ مثلِ جنبش‌های فلسطینی و لبنانی که از عزت‌شان دفاع می‌کنند.

بعد، آقای حبیبی می‌گوید خشونتِ مقدس نداریم. بعد برای من از الیگارشی می‌گوید. برای من که روستایی‌زاده و دانشجوی معمولی و بدونِ رانت هستم از الیگارشی می‌گوید، خیلی خنده‌دار است. این در حالی است که این مطلب هیچ ربطی به الیگارشی ندارد. جالب است آیه قرآن هم بخوانی ربطت می‌دهند به الیگارشی. محمد به طرزِ افراطی این حرف را از فرهاد جعفری تقلید می‌کند. در حالی که بحثِ من هیچ ربطی به الیگارشی ندارد و خیلی صریح بگویم حتی همین مفهومِ الیگارشی هم به نظرِ من نادقیق و غیر ِعلمی به کار گرفته شده است. این دلیل نمی‌شود هر کسی با نظرت مخالفت کرد بشود الیگارشی.

بعد احمد، که احتمالا آقای بهمنی باشد، من را متهم می‌کند به پست‌فطرتی، چون گفتم در قرآن جایی است که برای کشتن اذن داده. چون گفتم شرایطی ممکن است پیش بیاید ما آدم بکشیم و این آدم‌کشی‌مان بشود مقدس. البته این که پست‌فطرت هستم هیچ شکی در آن نیست. من خودم امید به رحمتِ خدا دارم. خداییش، بدونِ قصدِ ریبه و یا ریا، خودم را پست فطرت می‌دانم، ولی امیدوارم اشاره‌ی دوست‌مان به قرآن نباشد. چون هر کسی که به قرآن بگوید پست‌فطرت کلامِ خدا را نشناخته. خیلی نامردی طلب می‌کند آدم به قرآنِ خدا بگوید پست‌فطرت. این را برای این می‌گویم چون حرفم در موردِ خشونتِ مقدس طبقِ آیاتِ کتابِ خدا بود.

در چنین شرایطی، آدم‌هایی که دستگاهِ فکری سالمی دارند، مثلِ علی مطهری، احمد توکلی و این‌ها به خوبی شرایط را تبیین می‌کنند و بقیه همه گرفتارِ مالیده‌گی می‌شوند.

پانوشت: گفتم علی مطهری و یا توکلی فکر نکنی هر چی این‌ها گفتند درست است، نه. فقط گفتم دستگاهِ فکری‌شان سالم است؛ مثلِ آقای رحیم‌پور و یا بسیاری از مراجعِ معظمِ تقلید که وظیفه‌شان را می‌شناسند و آن هم دفاع از یک حقیقتِ مطلق است به نامِ قرآن و ائمه.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سلام رفقا

از این که ساعتِ ۳:۵۰ بامداد را گذاشتم برای نوشتنِ این متن، دلیل واضحی است بر در اولویت نبودن نوشتن در وبلاگ در ایام الله ماه رمضان. (نمی‌دانم وقتی ۲۲ بهمن و ۱۳ آبان و ۱۲ فروردین ایام الله است، چرا ماه مبارک چنین نباشد.) اما آن‌چه من را نصفه شبی باعث داشت تا با شوق این کلمات را بنویسم، وبلاگی شدن حسین عربی است. بگذار بگویم این پدیده، اگر خواننده پیدا کند در فضای وب و یا فضای فرهنگی و یا علمی، قطعا گفتمان‌ساز خواهد شد. نمی‌خواهم خودشیرینی کنم، ولی من معتقدم حسین از جمله کسانی است که می‌تواند، اگر دقت تئوریکش را فدای عصبانیتِ لحظه‌ای نکند، یک گفتمانِ بی‌مغالطه در انقلاب بسازد.

حسین اولین پستِ وبلاگِ عصبانی‌اش، یعنی کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد، را اختصاص داد به نقدهایی از جنسِ خودش.

http://www.pakhshe-zendeh.blogfa.com/

خارج از محتوای نوشته‌ی حسین، که به عنوان جزیی از منظومه‌ی فکری‌اش بسیار حساب شده است، امیدوارم حسین دست به نوشتن را فراموش نکند. 

امیدوارم حسین، این اجزا را در خدمتِ  کلِ حساب‌شده‌اش بنویسد تا بفهمید این جور انتقادها یک نوع گزارش و یا نقد ژورنالیستی نیست.

افزونه:

بگذار  دو تا حرفی که  سرِ دلم مانده را صریحا بگویم. 

۱.  آقای خامنه‌ای به دولت توصیه‌هایی کرد. احمدی‌نژاد ۲۵ میلیون که سهل است، ۷۵ میلیون هم رای آورده باشد با آرای باطله فرقی ندارد؛ اگر بخواهد متعهد به ولایتِ فقیه امام خمینی نباشد. (مانند عدم تکین یک هفته‌ای به حکمِ حکومتی آقا درباره‌ی مشایی.)

فرهاد جعفری گفته بود خیلی‌ها احمدی‌نژادی نیستند و اشتباها در این دسته قرار گرفته‌اند، به نظرم آقای جعفری درست گفته. با آن معنایی که او فهم کرده من احمدی‌نژادی نبوده و نیستم.

۲. من یکی در موردِ حاج منصور اشتباه می‌کردم. به نظرم، داشتم برخی اشتباهات حاج منصور را، اشتباه از نظر ِ خودم البته، بی‌جهت بزرگ می‌کردم. منصور یک مداح دل‌سوخته‌ی مردمی است که احتمالا در بسیاری از مسائل حکیمانه حرف می‌زند. این را شبِ نوزدهم که برای اولین بار در مجلسش شرکت کردم فهمیدم.

راستی گفتم فرهاد جعفری، پستش را در مورد روز قدس بخوانید بد نیست.

به زودی می‌آیم با روایتِ ماه مبارک امسالم.

 

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این روزها خیلی سرم شلوغ است، انشالله اگر فرصت شد، درباره‌ی این روزهای عجیب که از سر می‌گذرانم حرف خواهم زد. مطلب امروز هم ایمیلی بود که یک بنده خدایی از یک بنده خدای دیگر برایم فروارد کرد. چاپ مطالبِ دیگران، در یک دموکراسی ِ فرهنگی ِ واقعی ِ بدونِ قصدِ ریبه، به هیچ وجه تایید سخنان نویسنده نیست. این را یادتان باشد و مطلب زیر را بخوانید.

من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی که می‌آید همینجور ادامه دهد . بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :

اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند.

دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.

 سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات !

چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !

 پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از پنجاه کیلومتر در هیچ شرایطی تجاوز نکند.

 ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.

 هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند،  خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز.

 هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم ببینند.

نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.

 دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای ... نیست.

 یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.

 دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.

 سیزدهم :

 به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.

 به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.

و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان)باشد.  

این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال ، واقعا سخت است ؟!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

برای خالی نبودنِ عریضه، فعلا مطلبِ زیر را بخوانید. من خیلی سرم شلوغ است.

فهرستی از برخی از مجلات کم اعتبار

فکر کنم این یکی از مفیدترین مطالبی است که تا به حال توی وبلاگم گذاشته‌ام. دیگر نمی‌گویم توی همین تربیت معلم کاربردی‌های‌شان گُر گُر مقاله توی یکی از همین کم‌اعتبارها چاپ می‌کنند و ادامه نمی‌دهم که چند هزار مقاله‌ از ایران توی این نشریات در هر سال چاپ می‌شود.

2004

2005

2006

2007

2008

total

Journal name



205

407

136

811

Pakistan Journal of Biological Sciences (ISI)

54

119

183

186

57

634

Applied Mathematics and Computation (ISI)

12

78

81

159

108

481

Asian Journal of Chemistry (ISI)



49

113

136

298

Journal of Applied Sciences (ISI)



38

90

60

222

Pakistan Journal of Medical Sciences ??




23

79

110

American Journal of Applied Sciences (ISI)


31

35

11

1

78

Wseas Transactions on Systems



16

20

2

38

Wseas Transactions on Circuits and Systems



13

3

2

34

Wseas Transactions on Computers



from: http://www.scopus.com/scopus/home.url

چه رابطه‌ی معنی داری بین ضعیف بودن داوری مجله+ آی‌اس‌ای بودن آن و هجوم ایرانیان به چاپ مقاله در این مجلات دیده می‌شود!
ضمناً اثری از مجله‌ی WASJ در این پایگاه نیست.

راستی این را هم بگویم منبع این نمودارها و همین مطلبِ ایرانیک بالا از وبلاگِ استادان علیه تقلب است. ضمن این که در تهیه و تدارک این نمودارها زحمـتِ‌ اصلی بر دوشِ آقای دکتر قدسی، استادِ مهندسی کامپیوتر دانشگاه شریف، است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

این ایمیلی بود که امروز برای برخی از دوستانم فرستادم.

سلام دوستان

فایلی که برای شما ارسال می‌کنم نوشته‌ی آقای دکتر امید نقشینه ارجمند است.

او دکترای ریاضی از شریف دارد و همچنین دارنده‌ی مدال طلای جهانی در المپیاد ریاضی می‌باشد. او در این مقاله به بررسی انتخابات ریاست جمهوری دهم و به بحث در موردِ ادعای تقلبِ شاکیان پرداخته است. در نگارش این مقاله، برخی دوستان شریفی‌اش مثل دکتر علیشاهی، دکتر رزوان و... مشاوره داده‌اند.

نکته‌ی جالب این که نگارش و ویرایش چندباره‌ی این مقاله‌ی 43 صفحه‌ای حدود ده ماه زمان برده است.

این را نه برای مقابله با کسانی که تقلب را مطرح کرده‌اند برای شما می‌فرستم، بلکه به این نیت که می‌توان وقایع پیرامونی را بدون در نظر گرفتنِ التهابات سیاسی و هیجانات کاذب به دیده‌ی تحقیق و عالمانه نگریست. در چنن شرایطی، هر بحثِ طلبگی و دانشجویی و علمی هم ممکن است و هم مطلوب و هم باعث رشد.

انشاالله در این ایامِ عزیز و میلادِ اسوه‌های پاک‌باختگی و صفا دعا کنیم که خداوند دل‌های ما را مملو از شور ایمان قرار دهد؛ همان طور که معصوم فرمود:

«الهى هب لى قلبا یدنیه منک شوقه و لسانا یرفع الیک ذکره» یا «صدقه و نظرا یقرّبه منک حقّه»؛ خدایا دلى به من بده که شوق و عشق، آن را به تو نزدیک کند.

موفق و سربلند باشید

میثم امیری بشلی

مقاله‌ی مزبور را می‌توانید از این‌جا دریافت کنید.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

گور پدر سنت و مدرنیته. حرفِ ما این است...

افزونه: دانلود مصاحبه‌ی یک مجله با دکتر فیاض. فوق‌العاده است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف
من خیلی اهل دنبال کردنِ به‌روز اخبار و اطلاعات و انتقالِ آن‌ها به شکلِ خفن نیستم. همین می‌شود پی دوم فاز از گفتارهای حکیمانه‌ی روز عقبم.
چندی پیش آقای خامنه‌ای برای اساتید بسیجی صحبت کردند که به نظرم حاوی نکاتِ جالبی بود. با وجودِ این‌که بینِ این حرف‌ها و عمل مسولان محترم فاصله وجود دارد، ولی برای یادآوری و انتقال این سخنانِ کارگشا در موردِ یکی دو جمله از آن‌ها تکمله‌هایی قلمی می‌کنم.

یکی از آن حرف‌های اصولی که به نظرِ من امروز روز باید بسیار باید بر آن تاکید شود این است که تفاوت ماهوی بین سنت و مدرنیته ایجاد نکنیم. بی‌جهت به یکی رنگ تقدس نبخشیم و بر دیگری مارک کفر نچسبانیم. خلعتِ دانشمندِ بومی ایرانی شایسته‌ی این رداهای تنگ نباید باشد. تا زمانی که گفتمانِ سنت مدرنیته به عنوانِ دعوای حکومت با دانشمندان برقرار باشد، انتظارِ تولید دانشِ بومی امری ناممکن به نظر می‌رسد. انشالله همه‌ی منکران و شیفتگانِ غرب به این بخش از سخنان آقای خامنه‌ای به دقت توجه کنند. (مخصوصا منکرانِ غرب و تجدد که خودشان را ولایی هم می‌دانند!)

ببینید دانشمند فیزیک پلاسماىِ در درجه‌ى عالى، در کنار شخصیت یک گروهبانِ تعلیم دهنده‌ى عملیات نظامى، آن هم با آن احساسات رقیق، آن هم با آن ایمان قوی با آن سرسختى، چه ترکیبى میشود. دانشمند بسیجى این است؛ استاد بسیجى یک چنین نمونه‌اى است. این نمونه‌ى کاملش است که ما از نزدیک مشاهده کردیم. در وجود یک چنین آدمى، دیگر تضاد بین سنت و مدرنیته حرف مفت است؛ تضاد بین ایمان و علم خنده‌آور است. این تضادهاى قلابى و تضادهاى دروغین - که به عنوان نظریه مطرح میشود و عده‌اى براى اینکه امتداد عملى آن برایشان مهم است دنبال میکنند - اینها دیگر در وجود یک همچنین آدمى بى‌معنا است. هم علم هست، هم ایمان؛ هم سنت هست، هم تجدد؛ هم نظر هست، هم عمل؛ هم عشق هست، هم عقل.

از آقای خامنه‌ای می‌پرسیم جهاد با نفس یعنی چه؟ جواب می‌دهد:

جهاد با نفس این است که از تفریحتان بزنید، از آسایش جسمانیتان بزنید، از فلان کار پرپول و پردرآمد - به قول فرنگى‌ها پول‌ساز - بزنید و تو این محیط علمى و تحقیقى و پژوهشى صرف وقت کنید تا یک حقیقت زنده‌ى علمى را به دست بیاورید و مثل دسته‌ى گل به جامعه‌تان تقدیم کنید.

اما همچنان آقای خامنه‌ای دل‌گیر است...

 من بارها گفته‌ام: ظلم نکنیم. این هم یکى از آن اساسى‌ترین کارهاست. ظلم چیز بدى و چیز خطرناکى است. ظلم فقط این نیست که آدم توى خیابان به یکى کشیده بزند. گاهى یک کلمه‌ى نابجا علیه یک کسى که مستحقش نیست، یک نوشته‌ى نابجا، یک حرکت نابجا، ظلم محسوب میشود. این طهارت دل را و طهارت عمل را خیلى بایستى ملاحظه کرد.

حتی برای این امر روایتی از پیامبر نقل می‌کند:

پیغمبر اکرم ایستاده بودند یک کسى را که حد رجمِ زنا را بر او جارى میکردند، میدیدند؛ بعضى‌ها هم ایستاده بودند؛ دو نفر با همدیگر حرف میزدند؛  یکى به یکى دیگر گفت که مثل سگ تمام کرد و جان داد - یک همچین تعبیرى - بعد پیغمبر به سمت منزل یا مسجد راه افتادند و این دو نفر هم همراه پیغمبر بودند. توى راه که میرفتند، رسیدند به یک جیفه‌ى مردارى - به یک مردارى، حالا جسد سگى بود، درازگوشى بود، هر چى بود - که مرده بود و آنجا افتاده بود. پیغمبر به این دو نفر رو کردند و گفتند: گاز بگیرید و یک مقدارى از این میل کنید. گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما را تعارف به مردار میکنید؟! فرمود: آن کارى که با آن برادرتان کردید، از این گاز زدن به این مردار بدتر بود. حالا آن برادر کى بوده؟ برادرى که زناى محصنه کرده بوده و رجم شده و اینها درباره‌اش آن دو جمله را گفته‌اند و پیغمبر اینجور ملامتشان میکند!

بالاخره عده‌ای هم می‌گویند که ما انقلابی هستیم. یا ما پای جمهوری اسلامی ایستاده‌ایم. ولی رهبر می‌گوید:

اینجور نیست که ما چون مجاهدیم، چون مبارزیم، چون انقلابى هستیم، بنابراین هر کسى که از ما یک ذره - به خیال ما و با تشخیص ما - کمتر است، حق داریم که درباره‌اش هر چى که میتوانیم بگوئیم؛ نه، اینجورى نیست. بله، ایمانها یکسان نیست، حدود یکسان نیست و بعضى بالاتر از بعضى دیگر هستند. خدا هم این را میداند و ممکن است بندگان صالح خدا هم بدانند؛ لکن در مقام تعامل و در مقام زندگى جمعى، باید این اتحاد و این انسجام حفظ بشود و این تمایزها کم بشود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

داشتم خودم را برای نقد طلا و مس آماده می‌کردم که نابه‌گاه تحلیلی خواندنی در یکی از سایت‌ها دیدم در مورد جامعه‌شناسی اشرافیتِ بعد از انقلاب. نامردی‌‍ام را کامل می‌کنم و نمی‌گویم این مقاله توسط چه کسی و در کجا نشر یافته است. بهتر است بدون پیش‌داوری این متن را بخوانید.

=============================================

اول انقلاب با نهج‌البلاغه شروع کردیم، ولی در ادامه به «وبر» و «پاپر» و این آخر‌ها «فوکو» التجا بردیم. در تمام طول تاریخ وقتی اداره‌کنندگان جامعه از اقشار مردم فاصله پیدا می‌کنند، دچار یک نوع سوژه‌زدگی می‌شوند؛ سوژه‌هایی معقول ولی محصور در برج عاج. جالب است «کارل مارکس» که امروزه او را پدیدارشناس اقتصاد می‌نامند، به حکومت‌هایی آنچنانی مشکوک بود. مارکس تفکری انضمامی داشت و همواره با مردم و واقعیت‌های زندگی ایشان به سر می‌برد.

«فروید»، فلاسفه بی‌توجه به مردم را انسان‌هایی عقده‌ای می‌داند. او نیز متفکری زندگی‌گرا بود. «نیچه» نیز به افکار کاملاً ذهنی اشکال می‌گرفت، هرچند او نیهلیستی خراب افتاده بود، ولی توجه به زندگی مردم تفکر او و دیگران را گرم و زنده می‌کند. به تهران نگاه کنید. معمولاً نام عرفا را بر خیابان‌های پائین‌شهر می‌گذارند، حافظ و ابوسعید و مولوی؛ اما ملاصدرا و میرداماد در شمال شهر هستند. گویا تصادفی نیست، بلکه به نظر می‌رسد درگیری عرفان و فلسفه، تا حدی یک نوع درگیری طبقاتی نیز هست. ابن‌سینا و ملاصدرا از خانواده‌های سطح بالا بودند که می‌توانستند کتاب برای خواندن و چراغ برای دود خوردن فراهم کنند، اما کار صوفی با زاویه و لباس پشمی و روزه و تسبیح راست می‌شود که این‌همه نیازی به مکنت ندارد و پس از صفویه نیز همین درگیری ادامه داشت.

اصولاً علمایی که به مردم نزدیک بودند، یعنی اخباری‌ها و کسانی که به مرکزیت فقه در گفتمان اسلامی اعتقاد داشتند، به مردم تقرب می‌جستند، ولی فلاسفه و سپس اصولیان که بیشتر عقل‌گرا بودند، غالباً به نخبگان نزدیک می‌شدند. در همان دوره در غرب فلاسفه‌ای مانند «کانت» و «فیخته» و «هگل»، کسب و کاری جز تدریس به شاهزادگان نداشتند، ولی بودند اشخاصی نظیر «شوپنهاور» و «مارکس» که دور از مال و منال زندگی می‌کردند و تفکری در انتقاد به عقل‌گرایان داشتند. در ایران نیز از فتحعلی‌شاه تا ناصرالدین‌شاه، اصولگرایان پیروز می‌شوند. البته «شیخ انصاری» تلاش می‌کرد علم اصول را به قید فقه به عنوان دانش اصلی درآورد، اما در ادامه اصولگرایان از یک‌سو بر استقلال علم اصول صحه می‌گذارند و از سوی دیگر در عمل با مشروطه‌خواهان همراه می‌گردند. گاه آدم فکر می‌کند مرحوم نائینی و مرحوم آخوند خراسانی و... توجیه‌کنندگان مشروطه غربی بودند. در مقابل «کاظم یزدی» و «شیخ فضل‌الله نوری» مشروعه‌خواه و ضد‌مشروطه از آب درآمدند. شاید این‌طور باشد که فقها که بیشتر شرعی هستند، به مردم نزدیک‌اند، ولی اصولیین (که بیشتر عقلی هستند) به نخبگان و سرچشمه نخبگی جدید، یعنی غرب نزدیک بودند. عجیب اینجاست که بسیاری از مشروطه‌خواهان با دوره اول رضاشاه هم کنار می‌آیند (قبل از کشف حجاب).

این در حالی بود که فقها همواره با بدبینی به مشروطه رضاخان نگاه می‌کردند. برای مثال آقا شیخ عبدالکریم حائری با نوعی سکوت و مقاومت منفی از کنار همه ماجرا گذشت و حوزه علمیه قم را بنا کرد که هیچ‌گاه اصولی و یا غربگرا نشد.

هنوز اصولیان قم، نجفی هستند. مثل آقا شیخ وحید خراسانی، یعنی حال و احوال قم فقهی است. بعضی از اصولیان که به شکلی از اشرافیت علمی نزدیک بودند، حتی با مدرنیزاسیون محمدشاه هم ساختند. مثلاً بیت آقای خویی هنوز هم با انگلیسی‌ها و پهلوی‌ها نشست و برخاست دارند.
این غربگرایی به قدری شدید بود که وقتی «عبدالمجید خویی» به عراق برگشت، توسط مردم کشته شد، زیرا انگلیسی بود و با مردم عراق خوب نبود.

در جلد سوم «نهضت امام خمینی»، حمید روحانی می‌نویسد: وقتی امام در نجف به حرم حضرت علی‌(ع) مشرف می‌شد، یکی از افراد بیت آقای خویی می‌آمد به قصد آزار مقابل او می‌ایستاد تا نتواند زیارت کند. یا به یاد دارم وقتی فرح پهلوی نزد آقای خویی رفت، وی انگشتری برای شاه فرستاد. در همان زمان روزنامه‌ها تبلیغ زیادی روی این موضوع کردند. سیدحسین نصر هم تلاش می‌کرد حکومت شاه را بازتولید نظری کند. او این کار را به کمک فلسفه ملاصدرا انجام می‌داد. شاید به این خاطر باشد که فلسفه ملاصدرا ترکیبی از فلسفه یونانی و عرفان استدلالی ابن عربی بود.

یک نوع عرفان‌گرایی و فقه‌گرایی مردمی از یک طرف و یک نوع فلسفه‌گرایی و اصولگرایی متمایل به نخبگان غربزده از سوی دیگر در تاریخ ما از دیر تا امروز حضور دارد. همه اینها دو ساختار قابل تأمل را می‌سازد.

امام به عنوان کسی که به آموزه‌های شیخ انصاری تکیه دارد، مبنایی ضداشرافی در فقه خویش بنا گذاشت. وی عرفان و اصول و فلسفه را در فقه حل نمود، با شاه مخالفت کرد، ولی مبارزه با شاه را در قالب جنگ مسلحانه یا حزبی ادامه نداد، بلکه به مردم تقرب جست، زیرا باور داشت که آنها باید شاه را سرنگون کنند.

از 15 خرداد که مردم به هواداری وی شهید دادند، مجاهدین ادعا کردند این نهضت کور است و امثال «حنیف‌نژاد» ادعا کردند که می‌خواهند نهضتی روشن بنا کنند، ولی درگیری‌های چریکی آنها در فوج مردم منحل شدند.

وقتی شاه را سید‌حسین نصر و شایگان و احسان نراقی و... تئوریزه می‌کردند، انقلاب شد. امام آخوندهای درباری و اسلام سلطنتی را به باد انتقاد گرفت. در این اوضاع کسانی شروع به کار سازمانی کردند که رنگ و بوی روشنفکری داشتند. کسانی چون بازرگان و سحابی و حتی مذهبی‌هایی نظیر آیت‌الله طالقانی در همین عداد بودند. افرادی مانند بهشتی و رفسنجانی سازمان‌گرایی و نشست و برخاست با روشنفکران را تا جایی ادامه دادند که مطهری (که فقه‌گرا و مردمی بود) اعتراض کرد.

برخورد مطهری و بهشتی بر سر قرابت بهشتی با نهضت آزادی در خاطرات «مهدوی کنی» آمده. همه اینها در حزب‌گرایی یک عده و مردمی بودن گروه دیگر مشخص بود. همان زمان در قم به رفتار بهشتی اعتراض می‌شد و بعدها یک نوع چپ‌گرایی از حاشیه زندگی وی جاری شد.

بهشتی و مشکینی و منتظری طرفدار اجرای بند ج قانون اساسی یعنی مصادره ملک و زمین خان‌ها بودند. در مقابل آیت‌الله گلپایگانی اعلام کرد اگر چنین کنند، کفن‌پوش بیرون می‌آید و ما در آستانه یک بحران خیلی جدی‌تر قرار گرفتیم تا اینکه امام مداخله کرد و مسائل را فیصله داد. این بند همچنین مورد حمایت حزب توده بود. بهشتی شهید شد و در ادامه افرادی مانند رفسنجانی و بسیاری از چپ‌ها تبدیل به چپ‌های شرمگینی شدند که بشدت لیبرال و سرمایه‌دار گشتند.

افرادی مانند موسوی در چپ بودن چندان پروای حمایت از توده را نداشتند، بلکه گرایش‌های فکری و سوسیالیستی در ایشان غلبه داشت. گویا چپ از اول در ایران خیلی مردمی نبود و همین، چپ بودن را بی‌معنا می‌کرد. به یاد دارم که در کازرون چپ‌ها روزنامه رستاخیز (که روزنامه شاه بود) را پخش می‌کردند. در حالی که سایر روزنامه‌ها با یک روز تأخیر به دکه‌ها می‌رسید. حمایت کمونیست‌ها از روزنامه رسمی شاه عجیب است و پس از انقلاب هم طرفداری چپ‌های قدیمی از سیاست‌های سرمایه‌دارانه عجیب‌تر است. سرنوشت چپ‌گرایی در ایران قابل مطالعه است.
به نظر می‌رسد پیوست آنها به لیبرالیسم تحت تأثیر اشرافیت‌گرایی معرفتی آنها است. چپ، فلاسفه و همه کسانی که نوعی ذهن‌گرایی استعلایی دارند، رفته رفته از مردم فاصله می‌گیرند.

این ساختار تا پایان جنگ ادامه داشت. پس از 8 سال دفاع مقدس، چپ‌ها با واسطه سروش در لیبرالیسم مستحیل شدند. سروش با روزنامه سلام (روزنامه‌ای چپ) درگیر بود که در ادامه تبدیل به روزنامه‌ای عملاً راست‌گرا و لیبرال شد. «بشیریه» نیز خود را چپ می‌دانست، ولی ناگهان اعلام می‌کند لیبرالیسم یک ایدئولوژی نیست. از این سنخ چپ‌های سرمایه‌داری! در امریکا زیاد هستند. هاشمی از سال‌های پایان جنگ به سرمایه‌داری گرایش پیدا کرد، طوری که در قامت یک لیبرال مکانیکی و بسیار کلاسیک ظاهر شد. اعتقاد به مکانزیم تعدیل اقتصادی به آن صورت مکانیکی است. علاقه وی به غرب از سال‌ها پیش وجود داشت.

یک ماه قبل از انقلاب در امریکا چرخ می‌زند و بعدها با اصرار به همراه شهید باهنر به ژاپن سفر می‌کند. در همین سفرها لباس آخوندی خود را در می‌آورد که عکس‌های آن موجود است. مشکل اینجاست که لیبرالیسم این افراد لیبرالیسم عقلانی غربی نیست، بلکه یک‌جور خانواده‌گرایی اشرافی سرمایه‌دارانه است.

هاشمی رفسنجانی در بازگشت از ژاپن گفته بود الگوی ما در بازسازی، ژاپن است، ژاپن کشور سرمایه‌داری خانوادگی است. نه ژاپنی‌ها و نه هاشمی نگفتند که در طول آن سال‌های بازسازی، ژاپن چقدر زد و بندهای پشت‌پرده با امریکایی‌ها (چه در بعد سیاسی چه در بعد اقتصادی) وجود داشت. نگفتند که چگونه فرهنگی شرقی از حافظه مردم سرزمین آفتاب رفت، نگفتند چگونه مردم فقیر در حاشیه توکیو از بیماری و گرسنگی مردند، نگفتند با چه ذلتی سربازان امریکایی را تحمل می‌کردند، در حالی که هنوز هیروشیما و ناکازاکی هزینه بمباران اتمی را با دنیا آمدن کودکان ناقص می‌پردازد.

فقط برادر هاشمی فیلمی به نام «سال‌های دور از خانه» مشهور به «اوشین» را نشان داد که مربوط به سرگذشت یک «گیشا» (فاحشه‌ای اشرافی) می‌شد. گیشایی که از هیچ، تبدیل به صاحب فروشگاه‌های زنجیره‌ای شد، شاید فکر می‌کردند همان‌طور که با سانسور فیلم او و زندگی‌اش را غسل تعمید داده‌اند، می‌توانند بدون آلوده دامنی، ایران را به سرزمین صنعتی و تجاری تبدیل کنند. ژاپنی‌ها می‌خواستند بگویند که از میان چه نکبتی به اینجا رسیده‌اند و این همان حرفی بود که ما از همان فیلم قیچی کردیم.

اشرافیت خانوادگی در دوم خرداد به اوج رسید. شاهد این مدعا تلاشی است که هاشمی برای انتخاب خاتمی مبذول داشت.

خاتمی مثل هاشمی نبود. روشنفکری بود که سعی می‌کرد به حاق مسائل دینی و اندیشه‌ای راه یابد، ولی در زیرساخت‌های اقتصادی دربست به اختیار نظام اقتصادی پیشین درآمده بود. در نتیجه آنچه اتفاق افتاد، این بود که ساختارشکنی عملی در سطح اقتصادی در دوران هاشمی به‌وجود آمد و در دوره خاتمی تئوریزه شد. با اینکه خاتمی طی اولین سخنرانی در میدان «نقش جهان اصفهان» از عدالت سخن گفت، در ادامه کاری جز پرداختن به موضوع آزادی نداشت. این دوره چارچوب اشرافیت معرفتی، با نوعی غرب‌گرایی فربه گشت.

آنچه به عنوان یک جریان اجتماعی در نتیجه همین رفتارها بازتولید شد، این بود که بخشی از طبقه متوسط به عنوان کسانی که صاحب دانش بودند، بدل به افرادی شدند که کار‌و‌بار متمولان را رتق و فتق می‌کردند.
آرزو می‌کنم روزی خاتمی صادقانه خاطرات خود را بنویسد. تکیه‌گاه او شخصی چون «مسجدجامعی» بود تا «مهاجرانی». او نمی‌خواست نقش کاتالیزور واسطه را برای ریاست جمهوری مهاجرانی بازی کند.
خاتمی بیشتر اروپایی بود تا امریکایی (سیستم هاشمی) تقابل روحیه امریکایی و اروپایی باعث شد خاتمی در سال‌های آخر مقاومت خود را از دست بدهد و امور را رها کند.

در همان زمان «حجاریان» از اطرافیان خواست که به کار تئوریک بپردازند، زیرا فهمیده بود تبدیل به یک حمل‌کننده تاریخی شده است. آنها 8 سال کار روزمرگی کردند، 6 ماه قبل از ترور شدن به او گفتم: «گسل‌های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی که به‌وجود آورده در حال عمیق شدن و بزرگ شدن هستند، مراقب باش که توی یکی از آنها نیفتی.» گفت: «آن را پر می‌کنیم»، گفتم: «نمی‌توانید». درآمد که: «درگیر انتخاب شهردار هستیم. بعداً بیا تا با هم در همین مورد صحبت کنیم.» من خداحافظی کردم، در حالی که می‌دانستم هیچ‌وقت به سراغش نمی‌روم، چه که او چنان درگیر روزمرگی‌زدگی شده بود که سخنی را به گوش نمی‌گرفت. به یاد دارم دو هفته پس از دوم خرداد در دانشگاه در یک جمع خصوصی حجاریان تحلیلی ارائه کرد مبنی بر اینکه ما از دوران سنت در حال عبور به مدرنیته و مدرنیسم هستیم. به او گفتم:‌ «بر‌اساس تحلیل او بزودی خود وی نیز حذف می‌شود، زیرا هنوز هاله‌ای از سنت در اطراف او هست. در ادامه نیز نهضت آزادی حذف می‌شود تا اینکه به یک نوع حکومت شاهنشاهی بشدت غرب‌گرا می‌رسیم.» در اینجا سکوت کرد. در اوخر دوران خاتمی غرب‌گرایی تا جایی شدت گرفت که بعضی از نماینده‌ها به سفارت‌های مختلف نزدیک می‌شدند.

روزی کمال خرازی گزارشی نصفه و نیمه از موضوعی در مجلس ارائه کرد. نقل می‌کنند وقتی از مجلس بیرون می‌آمد، کسی سؤال می‌کند چرا گزارش کامل نبود، جواب می‌دهد: «نمی‌خواهم گفته‌هایم از سفارتخانه‌ها سردربیاورد.» همه می‌دانستند که این وضع، وضعیت سالمی نیست. حتی مردم هم خبر داشتند. در ماجرای انتخابات شوراها که هیچ نظارت استصوابی و... در کار نبود، مردم شرکت نکردند.
شخصاً شاهد بودم یکی از بزرگان مشارکت به مردم فحش می‌داد. آنها آنقدر اوج گرفته بودند که دیگر نمی‌توانستند رفتار ملت خویش را تحلیل کنند و در عوض فحاشی می‌کردند. سقوط اینها از همان زمان شروع شد.
در آستانه انتخابات، هاشمی، ولایتی را جلو انداخت و بدون اطلاع وی خود نیز وارد شد (که ولایتی را برای همیشه با یک کار غیر‌اخلاقی از بازی سیاسی بیرون گذاشت). انتخابات در میان ناباوری نخبگان به رقابت هاشمی و احمدی‌نژاد کشیده شد.

همان دوست مشارکتی (که به مردم فحش می‌داد) را در راهرو دانشگاه دیدم که بشکن می‌زد و آواز می‌خواند که ما پشت هاشمی جمع شدیم. آنها می‌دانستند که برنده نمی‌شوند. در این دوره هم می‌دانستند انقلاب دوباره با نوعی مردم‌گرایی بازگشته بود و اشرافیت را کنار می‌زد. احمدی‌نژاد دست به اعمالی مردم‌گرایانه زد و اشراف خشمگینانه وی را ریاکار خطاب کردند. جالب است که از منظر آنها هر زندگی غیر‌متمولانه‌ای ریاکارانه است. این نشان از عمق روحیه ایشان دارد. اینها نسبت به غرب و غربی خاضعانه‌ترین رفتارها را نشان می‌دهند و در برابر توده مردم با نوعی نخوت و تفرعن برخورد می‌کنند. هیچ از یاد نمی‌برم که در همایش گفت‌و‌گوی تمدن‌ها مهاجرانی چگونه در برابر امریکایی‌ها خضوع می‌کرد و در این کار چنان افراط می‌ورزید که من از ناراحتی مریض شدم.

در دور دوم انتخابات همه اینها علیه احمدی‌نژاد صف‌آرایی کردند. تمام روشنفکران پشت‌سر کسی جمع شدند که کمترین رأی را آورد. آنها حتی از فهمیدن و ترجمه فلاسفه غربی هم ناتوان هستند. ببینید کدام کتاب کانت و هگل را (حتی) ترجمه کرده‌اند. یک مشت داستان خیالی درباره فلاسفه آن هم در جمع‌های خودمانی بافتن که معقولیت نیست. اعتراض آنها اعتراض کپی‌های حدوداً ضعیف فلسفه غربی بر یک جریان عملی برای شناخت و کنش فعال در جهان است. آنها سر به شورش برداشتند، زیرا این انقلاب پارادایمی را تاب نمی‌آوردند. نمی‌خواستند از دست بروند، در حالی که دیگر واقعاً محلی از اعراب نداشتند. چه کسانی که در انتخابات پیروز شدند و چه کسانی که شکست خوردند، اگر تغییر پارادایمی ایران را در نیابند، دچار اشتباهات فاحشی خواهند شد.

تفکری که راهبری اجتماعی در ایران را دارد، تحولی بی‌سابقه را از سر می‌گذراند و این با تغییر نقش ایران در جهان هماهنگ است. توافق ایران با ترکیه و برزیل نشان از رویش ساختارهای جدیدی دارد که رهبری قدیمی امریکا و انگلیس و فرانسه را تضعیف می‌کند.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

نمی دانم چرا احساس می کنم برخی امامان در نظر ما معصوم ترند. حالا اگر ترک باشی می فهمی یکی معصوم تر است که اساسا معصوم نیست. البته من نمی خواهم دنبال مقصر بگردم و کاهلی علمای حوزه ی علمیه را در معرفی همه ی ائمه (همان طور که خودشان می گویند کل نور واحد) به تان گوشزد کنم. چون اساسا به آن ها که خودشان را مبلغ دین اسلام می دانند و پول می گیرند برای همین جور کارها تذکر بدهی، سریعا شما از سر خودشان می رهانند و می گویند چرا به صدا و سیما نمی گویی؟ چرا به دولت نمی گویی؟ چرا به خودت نمی گویی؟ و همین می شود که مثل همیشه حوزه ازت طلبکار می شود و بهتر است تا انگ ضد دین را بهت نچساندند صحنه را ترک کنی.

خب، با این تفسیر بهتر است منتظر هیچ کس نمانیم. خودمان دست به کار شویم و به قول امیرخانی مظاهر شرک خفی را بشکنیم و بی خیال حوزه علمیه شویم. (اگر این استدلال اشتباه است، پس استدلال مشابه امیرخانی در مورد دولت هم بیشتر به یک طنز شبیه است!)

از همین حالا شروع کنیم و اثبات کنیم ائمه کل هم نور واحد. مثلا همین امروز که من لباس سیاه به تن کردم. دکتر نجفی، یکی از رفقای ارشد فیزیولوژی و یکی دو نفر دیگر ازم پرسیدند چرا سیاه پوشیدم. خب، به نظرتان اگر ایام عاشورا و یا شهادت حضرت امیر بود کسی چنین سوالی می پرسید؟

ما این قدر که برای رباب گریه کردیم، به امام هادی سلام الله علیه توسل پیدا کردیم؟ تا به حال چند تا مداحی در ذکر مناقب امام هادی گوش دادیم؟ اصلا کسی پیدا شد برای تان از غریبی امام هادی بخواند؟ شده تا به حال میزان الحکمه و یا اصول کافی را باز کنید و چند تا حدیث از امام هادی بخوانید؟

اما بی خیال این حرف ها. دست به کار شویم، حتی برای همین یک روز...

 سیاه بپوشید... می توانید دسک تاپ سیستم تان را ببرید به سامرا... به دوستان تان اس ام اس  بدهید...دعایی از امام هادی بخوانید... خودتان حدیث بخوانید، بلکه آدم تر شوید...

همین. خیلی کار سختی نیست این اعمال! 

راستی:

من مخلص همه ترک ها و قمر منیر بنی هاشم هستم، هدف چیز دیگری بود. وگرنه کیست که نداند:

حالا که مشکت شده پاره/ دیگه ابری نمی باره/ دل زینب بی قراره

من آفتابم و تو برای من قمری/ نبود شرط وفا بری منو نبری

ای یارم مرو تنها/ دلدارم مرو تنها/ سردارم! مرو تنها علمدارم.

ای بابا باز هم همه چیز دارد عاشورایی می شود... قبول دارم گریزی از عاشورا نیست، ولی این چند تا حدیث با رفرنس را بخوانید تا بلکه آدم ترتر شوید و زندگی قشنگ تری داشته باشید:

چهل حدیث و روایت از حضرت امام هادی (ع) :

1- قالَ الإمامُ أبوالحسن علىّ النقی الهادی (علیه السلام) : مَنِ اتَّقىَ اللهَ یُتَّقى، وَمَنْ أطاعَ اللّهَ یُطاعُ، وَ مَنْ أطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقینَ، وَمَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقینَ.([1])
حضرت امام هادی (علیه السلام) فرمود: کسى که تقوى الهى را رعایت نماید و مطیع احکام و مقرّرات الهى باشد، دیگران مطیع او مى شوند و هر شخصى که اطاعت از خالق نماید، باکى از دشمنى و عداوت انسان ها نخواهد داشت; و چنانچه خداى متعال را با معصیت و نافرمانى خود به غضب درآورد، پس سزاوار است که مورد خشم و دشمنى انسان ها قرار گیرد.

 

2- قالَ (علیه السلام): مَنْ أنِسَ بِاللّهِ اسْتَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَعَلامَهُ الاُْنْسِ بِاللّهِ الْوَحْشَهُ مِنَ النّاسِ.([2])
فرمود: کسى که با خداوند متعال مونس باشد و او را أنیس خود بداند، از مردم احساس وحشت مى کند.
و علامت و نشانه أنس با خداوند وحشت از مردم است ـ یعنى از غیر خدا نهراسیدن و از مردم احتیاط و دورى کردن ـ .

 

3- قالَ(علیه السلام): السَّهَرَ أُلَذُّ الْمَنامِ، وَ الْجُوعُ یَزیدُ فى طیبِ الطَّعامِ.([3])
فرمود: شب زنده دارى، خواب بعد از آن را لذیذ مى گرداند; و گرسنگى در خوشمزگى طعام مى افزاید ـ یعنى هر چه انسان کمتر بخوابد بیشتر از خواب لذت مى برد و هر چه کم خوراک باشد مزّه غذا گواراتر خواهد بود ـ .

 

4- قالَ(علیه السلام): لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ، وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ، فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ.([4])
فرمود: از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى، صمیّمیت و محبّت مجوى.
همچنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى، نصیحت و موعظه طلب نکن، چون که دیدگاه و افکار دیگران نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى باشد.

 

5- قالَ(علیه السلام): الْحَسَدُ ماحِقُ الْحَسَناتِ، وَالزَّهْوُ جالِبُ الْمَقْتِ، وَالْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ داع إلَى الْغَمْطِ وَالْجَهْلِ، وَالبُخْلُ أذَمُّ الاْخْلاقِ، وَالطَّمَعُ سَجیَّهٌ سَیِّئَهٌ.([5])
فرمود: حسد موجب نابودى ارزش و ثواب حسنات مى گردد.
تکبّر و خودخواهى جذب کننده دشمنى و عداوت افراد مى باشد.
عُجب و خودبینى مانع تحصیل علم خواهد بود و در نتیجه شخص را در پَستى و نادانى نگه مى دارد.
بخیل بودن بدترین اخلاق است; و نیز طَمَع داشتن خصلتى ناپسند و زشت مى باشد.

 

6- قالَ(علیه السلام): الْهَزْلُ فکاهَهُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَهُ الْجُهّالِ.([6])
فرمود: مسخره کردن و شوخى هاى - بى مورد - از بى خردى است و کار انسان هاى نادان مى باشد.

 

7- قالَ(علیه السلام): الدُّنْیا سُوقٌ رَبِحَ فیها قَوْمٌ وَ خَسِرَ آخَرُونَ.([7])
فرمود: دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن ـ براى آخرت ـ سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.

 

8- قالَ(علیه السلام): النّاسُ فِی الدُّنْیا بِالاْمْوالِ وَ فِى الاْخِرَهِ بِالاْعْمالِ.([8])
فرمود: مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

 

9- قالَ(علیه السلام): مُخالَطَهُ الاْشْرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَنْ یُخالِطُهُمْ.([9])
فرمود: همنشین شدن و معاشرت با افراد شرور نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود.

 

10- قالَ(علیه السلام): أهْلُ قُمْ وَ أهْلُ آبَهِ مَغْفُورٌ لَهُمْ ، لِزیارَتِهِمْ لِجَدّى عَلىّ ابْنِ مُوسَى الرِّضا (علیه السلام) بِطُوس، ألا وَ مَنْ زارَهُ فَأصابَهُ فى طَریقِهِ قَطْرَهٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.([10])
فرمود: أهالى قم و أهالى آبه ـ یکى از روستاهاى حوالى ساوه ـ آمرزیده هستند به جهت آن که جدّم امام رضا (علیه السلام)را در شهر طوس زیارت مى کنند.
و سپس حضرت افزود: هر که جدّم امام رضا (علیه السلام) را زیارت کند و در مسیر راه صدمه و سختى تحمّل کند خداوند آتش را بر بدن او حرام مى گرداند.

 

11- عَنْ یَعْقُوبِ بْنِ السِّکیتْ، قالَ: سَألْتُ أبَاالْحَسَنِ الْهادی(علیه السلام): ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إلاّ غَضاضَه؟
قالَ (علیه السلام): إنَّ اللّهَ تَعالى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمان دُونَ زَمان، وَلالِناس دُونَ ناس، فَهُوَ فى کُلِّ زَمان جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلى یَوْمِ الْقِیامَهِ.([11])
یکى از اصحاب حضرت به نام ابن سِکیّت گوید: از امام هادى(علیه السلام)سؤال کردم: چرا قرآن با مرور زمان و زیاد خواندن و تکرار، کهنه و مندرس نمى شود; بلکه همیشه حالتى تازه و جدید در آن وجود دارد؟
امام (علیه السلام) فرمود: چون که خداوند متعال قرآن را براى زمان خاصّى و یا طایفه اى مخصوص قرار نداده است; بلکه براى تمام دوران ها و تمامى اقشار مردم فرستاده است، به همین جهت همیشه حالت جدید و تازه اى دارد و براى جوامع بشرى تا روز قیامت قابل عمل و اجراء مى باشد.

 

12- قالَ (علیه السلام): الْغَضَبُ عَلى مَنْ لا تَمْلِکُ عَجْزٌ، وَ عَلى مَنْ تَمْلِکُ لُؤْمٌ.([12])
فرمود: غضب و تندى در مقابل آن کسى که توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل کسى که توان مقابله و رو در روئى او را دارى علامت پستى و رذالت است.

 

13- قالَ(علیه السلام): یَاْتى عَلماءُ شیعَتِنا الْقَوّامُونَ بِضُعَفاءِ مُحِبّینا وَ أهْلِ وِلایَتِنا یَوْمَ الْقِیامَهِ، وَالاْنْوارُ تَسْطَعُ مِنْ تیجانِهِمْ.([13])
فرمود: علماء و دانشمندانى که به فریاد دوستان و پیروان ما برسند و از آن ها رفع مشکل نمایند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آن ها مى درخشد.

 

14- قالَ(علیه السلام): لِبَعْضِ قَهارِمَتِهِ: اسْتَکْثِرُوا لَنا مِنَ الْباذِنْجانِ، فَإنَّهُ حارٌّ فى وَقْتِ الْحَرارَهِ، بارِدٌ فى وَقْتِ الْبُرُودَهِ، مُعْتَدِلٌ فِى الاْوقاتِ کُلِّها، جَیِّدٌ عَلى کلِّ حال.([14])
به بعضى از غلامان خود فرمود: بیشتر براى ما بادمجان پخت نمائید که در فصل گرما، گرم و در فصل سرما، سرد است; و در تمام دوران سال معتدل مى باشد و در هر حال مفید است.

 

15- قالَ(علیه السلام): التَّسْریحُ بِمِشْطِ الْعاجِ یُنْبُتُ الشَّعْرَ فِى الرَّأسِ، وَ یَطْرُدُ الدُّودَ مِنَ الدِّماغِ، وَ یُطْفِىءُ الْمِرارَ، وَ یَتَّقِى اللِّثهَ وَ الْعَمُورَ.([15])
فرمود: شانه کردن موها به وسیله شانه عاج، سبب روئیدن و افزایش مو مى باشد، همچنین سبب نابودى کرم هاى درون سر و مُخ خواهد شد و موجب سلامتى فکّ و لثه ها مى گردد.

 

16- قالَ(علیه السلام): اُذکُرْ مَصْرَعَکَ بَیْنَ یَدَىْ أهْلِکَ لا طَبیبٌ یَمْنَعُکَ، وَ لا حَبیبٌ یَنْفَعُکَ.([16])
فرمود: بیاد آور و فراموش نکن آن حالت و موقعى را که در میان جمع اعضاء خانواده و آشنایان قرار مى گیرى و لحظات آخر عمرت سپرى مى شود و هیچ پزشکى و دوستى ـ و ثروتى ـ نمى تواند تو را از آن حالت نجات دهد.

 

17- قالَ(علیه السلام): إنَّ الْحَرامَ لا یَنْمی، وَإنْ نَمى لا یُبارَکُ فیهِ، وَ ما أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ، وَ ما خَلَّفَهُ کانَ زادَهُ إلَى النّارِ.([17])
فرمود: همانا ـ اموال ـ حرام، رشد و نموّ ندارد و اگر هم احیاناً رشد کند و زیاد شود برکتى نخواهد داشت و با خوشى مصرف نمى گردد.
و آنچه را از اموال حرام انفاق و کمک کرده باشد أجر و پاداشى برایش نیست و هر مقدارى که براى بعد از خود به هر عنوان باقى گذارد معاقب مى گردد.

 

18- قالَ(علیه السلام): اَلْحِکْمَهُ لا تَنْجَعُ فِى الطِّباعِ الْفاسِدَهِ.([18])
فرمود: حکمت اثرى در دل ها و قلب هاى فاسد نمى گذارد.

 

19- قالَ(علیه السلام): مَنْ رَضِىَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السّاخِطُونَ عَلَیْهِ.([19])
فرمود: هر که از خود راضى باشد بدگویان او زیاد خواهند شد.

 

20- قالَ(علیه السلام): اَلْمُصیبَهُ لِلصّابِرِ واحِدَهٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان.([20])
فرمود: مصیبتى که بر کسى وارد شود و صبر و تحمّل نماید، تنها یک ناراحتى است; ولى چنانچه فریاد بزند و جزع کند دو ناراحتى خواهد داشت.

 

21- قالَ(علیه السلام): اِنّ لِلّهِ بِقاعاً یُحِبُّ أنْ یُدْعى فیها فَیَسْتَجیبُ لِمَنْ دَعاهُ، وَالْحیرُ مِنْها.([21])
فرمود: براى خداوند بقعه ها و مکان هائى است که دوست دارد در آن ها خدا خوانده شود تا آن که دعاها را مستجاب گرداند که یکى از بُقْعه ها حائر و حرم امام حسین (علیه السلام) خواهد بود.

 

22- قالَ(علیه السلام): اِنّ اللّهَ هُوَ الْمُثیبُ وَالْمُعاقِبُ وَالْمُجازى بِالاَْعْمالِ عاجِلاً وَآجِلاً.([22])
فرمود: همانا تنها کسى که ثواب مى دهد و عِقاب مى کند و کارها را در همان لحظه یا در آینده پاداش مى دهد، خداوند خواهد بود.

 

23- قالَ(علیه السلام): مَنْ هانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلا تَأمَنْ شَرَّهُ.([23])
فرمود: هرکس به خویشتن إهانت کند و کنترل نفس نداشته باشد خود را از شرّ او در أمان ندان.

 

24- قالَ(علیه السلام): اَلتَّواضُعُ أنْ تُعْطَیَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.([24])
فرمود: تواضع و فروتنى چنان است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو آن کنند.

 

25- قالَ(علیه السلام): اِنّ الْجِسْمَ مُحْدَثٌ وَاللّهُ مُحْدِثُهُ وَ مُجَسِّمُهُ.([1])
فرمود: همانا اجسام، جدید و پدیده هستند و خداوند متعال به وجود آورنده و تجسّم بخش آن ها است.

 

26- قالَ(علیه السلام): لَمْ یَزَلِ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَیْئىٌ مَعَهُ، ثُمَّ خَلَقَ الاَْشْیاءَ بَدیعاً، وَاخْتارَ لِنَفْسِهِ أحْسَنَ الاْسْماء.([2])
فرمود: خداوند از أزَل، تنها بود و چیزى با او نبود، تمام موجودات را با قدرت خود آفریده، و بهترین نام ها را براى خود برگزید.

 

27- قالَ(علیه السلام): اِذا قامَ الْقائِمُ یَقْضى بَیْنَ النّاسِ بِعِلْمِهِ کَقَضاءِ داوُد (علیه السلام)وَ لا یَسْئَلُ الْبَیِّنَهَ.([3] )
فرمود: زمانى که حضرت حجّت (عجّ) قیام نماید در بین مردم به علم خویش قضاوت مى نماید; همانند حضرت داود (علیه السلام) که از دلیل و شاهد سؤال نمى فرماید.

 

28- قالَ(علیه السلام): مَنْ اَطاعَ الْخالِقَ لَمْ یُبالِ بِسَخَطِ الْمَخْلُوقینَ وَ مَنْ أسْخَطَ الْخالِقَ فَقَمِنٌ أنْ یَحِلَّ بِهِ الْمَخْلُوقینَ.([4])
فرمود: هرکس مطیع و پیرو خدا باشد از قهر و کارشکنى دیگران باکى نخواهد داشت.

 

29- قالَ(علیه السلام): اَلْعِلْمُ وِراثَهٌ کَریمَهٌ وَالاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَالْفِکْرَهُ مِرْآتٌ صافَیهٌ.([5])
فرمود: علم و دانش بهترین یادبود براى انتقال به دیگران است، ادب زیباترین نیکى ها است و فکر و اندیشه آئینه صاف و تزیین کننده اعمال و برنامه ها است.

 

30- قالَ (علیه السلام) : الْعُجْبُ صارِفٌ عَنْ طَلَبِ الْعِلْمِ، داع إلىَ الْغَمْطِ وَ الْجَهْلِ.([6])
فرمود: خودبینى و غرور، انسان را از تحصیل علوم باز مى دارد و به سمت حقارت و نادانى مى کشاند.

 

31- قالَ(علیه السلام): لا تُخَیِّبْ راجیکَ فَیَمْقُتَکَ اللّهُ وَ یُعادیکَ.([7])
فرمود: کسى که به تو امید بسته است ناامیدش مگردان، وگرنه مورد غضب خداوند قرار خواهى گرفت.

 

32- قالَ(علیه السلام): الْعِتابُ مِفْتاحُ التَّقالى، وَالعِتابُ خَیْرٌ مِنَ الْحِقْدِ.([8])
فرمود: (مواظب باش که) عتاب و پرخاش گرى، مقدّمه و کلید غضب است، ولى در هر حال پرخاش گرى نسبت به کینه و دشمنى درونى بهتر است (چون کینه، ضررهاى خظرناک ترى را در بردارد).

 

33- وَ قالَ(علیه السلام) : مَا اسْتَراحَ ذُو الْحِرْصِ.([9])
فرمود: شخص طمّاع و حریص ـ نسبت به اموال و تجمّلات دنیا ـ هیچگاه آسایش و استراحت نخواهد داشت.

 

34- قالَ(علیه السلام): الْغِنى قِلَّهُ تَمَنّیکَ، وَالرّضا بِما یَکْفیکَ، وَ الْفَقْرُ شَرَهُ النّفْسِ وَ شِدَّهُ القُنُوطِ، وَالدِّقَّهُ إتّباعُ الْیَسیرِ وَالنَّظَرُ فِى الْحَقیرِ.([10])
فرمود: بى نیازى و توانگرى در آن است که کمتر آرزو و توقّع باشد و به آنچه موجود و حاضر است راضى و قانع گردى، ولیکن فقر و تهى دستى در آن موقعى است که آرزوهاى نفسانى اهمیّت داده شود، امّا دقّت و توجّه به مسائل، اهمیّت دادن به امکانات موجود و مصرف و استفاده صحیح از آن ها است، اگر چه ناچیز و کم باشد.

 

35- قالَ(علیه السلام): الاِْمامُ بَعْدى الْحَسَنِ، وَ بَعْدَهُ ابْنُهُ الْقائِمُ الَّذى یَمْلاَُ الاَْرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً کَما مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً.([11])
فرمود: امام و خلیفه بعد از من (فرزندم) حسن; و بعد از او فرزندش مهدى ـ موعود(علیهما السلام)ـ مى باشد که زمین را پر از عدل و داد مى نماید، همان طورى که پر از ظلم و ستم گشته باشد.

 

36- قالَ(علیه السلام): إذا کانَ زَمانُ الْعَدْلِ فیهِ أغْلَبُ مِنَ الْجَوْرِ فَحَرامٌ أنْ یُظُنَّ بِأحَد سُوءاً حَتّى یُعْلَمَ ذلِکَ مِنْهُ.([12])
فرمود: در آن زمانى که عدالت اجتماعى، حاکم و غالب بر تباهى باشد، نباید به شخصى بدگمان بود مگر آن که یقین و معلوم باشد.

 

37- قالَ(علیه السلام): إنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَهٌ، لَوْ سَلَکُوا بِها فى لُجَّهِ الْبِحارِ الْغامِرَهِ.([13])
فرمود: همانا ولایت ما اهل بیت براى شیعیان و دوستانمان پناهگاه أمنى مى باشد که چنانچه در همه امور به آن تمسّک جویند، بر تمام مشکلات (مادّى و معنوى) فایق آیند.

 

38- قالَ(علیه السلام) : یا داوُدُ لَوْ قُلْتَ: إنَّ تارِکَ التَّقیَّهَ کَتارِکِ الصَّلاهِ لَکُنتَ صادِقاً.([14])
حضرت به یکى از اصحابش - به نام داود صرّمى - فرمود: اگر قائل شوى که ترک تقیّه همانند ترک نماز است، صادق خواهى بود.

 

39- قالَ: سَألْتُهُ عَنِ الْحِلْمِ؟ فَقالَ (علیه السلام) : هُوَ أنْ تَمْلِکَ نَفْسَکَ وَ تَکْظِمَ غَیْظَکَ، وَ لا یَکُونَ ذلَکَ إلاّ مَعَ الْقُدْرَهِ.([15])
یکى از اصحاب از آن حضرت پیرامون معناى حِلم و بردبارى سؤال نمود؟
حضرت در پاسخ فرمود: این که در هر حال مالک نَفْس خود باشى و خشم خود را فرو برى و آن را خاموش نمائى و این تحمّل و بردبارى در حالى باشد که توان مقابله با شخصى را داشته باشى.

 

40- قالَ (علیه السلام): اِنّ اللّهَ جَعَلَ الدّنیا دارَ بَلْوى وَالاْخِرَهَ دارَ عُقْبى، وَ جَعَلَ بَلْوى الدّنیا لِثوابِ الاْخِرَهِ سَبَباً وَ ثَوابَ الاْخِرَهِ مِنْ بَلْوَى الدّنیا عِوَضاً.([16])
فرمود: همانا خداوند، دنیا را جایگاه بلاها و امتحانات و مشکلات قرار داد; و آخرت را جایگاه نتیجه گیرى زحمات، پس بلاها و زحمات و سختى هاى دنیا را وسیله رسیدن به مقامات آخرت قرار داد و اجر و پاداش زحمات دنیا را در آخرت عطا مى فرماید.

 

 

[1] - بحارالأنوار: ج 57، ص 81، ح 51، به نقل از توحید شیخ صدوق. [2] - بحارالانوار: ج 57، ص 83، ح 64، به نقل از احتجاج طبرسى. [3] - بحارالأنوار: ج 50، ص 264، ح 24، به نقل از مناقب و خرائج. [4] - بحارالأنوار: ج 50، ص 177، ح 56، و ج 71، ص 182 ح 41. [5] - بحارالأنوار: ج 71، ص 324، مستدرک الوسائل: ج 11، ص 184، ح 4. [6] - بحارالأنوار: ج 75، ص 369، س 4. [7] - بحارالأنوار: ج 75، ص 173، ح 2. [8]- نزهه النّاظر: ص 139، ح 12، بحارالأنوار: ج 78، ص 368، ضمن ح 3. [9]- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 21، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 336، ح 11. [10]- الدّرّه الباهره: ص 14، نزهه الناظر: ص 138، ح 7، بحار: ج 75، ص 109، ح 12. [11]- بحارالأنوار: ج 50، ص 239، ح 4، به نقل از إکمال الدین صدوق. [12]- بحارالأنوار: ج 73، ص 197، ح 17، به نقل از الدّرّه الباهره: ص 42، س 10. [13]- بحارالأنوار: ج 50، ص 215، ح 1، س 18، به نقل از أمالى شیخ طوسى. [14]- وسائل الشّیعه: ج 16، ص 211، ح 21382، مستطرفات السّرائر: ص 67، ح 10. [15]- نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 138، ح 5، مستدرک الوسائل: ج 2، ص 304، ح 17. [16] - تحف العقول: ص 358.[1] - بحارالأنوار: ج 68، ص 182، ح 41، أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39. [2] - عُدّه الداعى مرحوم راوندى: ص 208. [3] - بحارالانوار: ج 84 ص 172 به نقل از أعلام الدین دیلمى. [4] - بحار الأنوار: ج 75، ص 369، ح 4، أعلام الدّین: ص 312، س 14. [5] - بحارالأنوار: ج 69، ص 199، ح 27. [6] - الدرّه الباهره: ص 42، س 5، بحارالأنوار: ج 75، ص 369، ح 20. [7] - أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39، تحف العقول: ص 438. [8] - أعیان الشّیعه: ج 2، ص 39، بحارالأنوار: ج 17. [9] - مستدرک الوسائل: ج 12، ص 308، ح 14162. [10] - عیون أخبار الرّضا(علیه السلام): ج 2، ص 260، ح 22. [11] - أمالى شیخ طوسى: ج 2، ص 580، ح 8. [12]- مستدرک الوسائل: ج 12، ص 11، ح 13376. [13]- بحارالأنوار: ج 2، ص 6، ضمن ح 13. [14] - کافى: ج 6، ص 373، ح 2، وسائل الشّیعه: ج 25، ص 210، ح 31706. [15] - بحارالأنوار: ج 73، ص 115، ح 16. [16] - أعلام الدّین: ص 311، س 16، بحارالأنوار: ج 75، ص 369، ح 4. [17] - کافى: ج 5، ص 125، ح 7. [18] - نزهه النّاظر و تنبیه الخاطر: ص 141، ح 23، أعلام الدّین: ص 311، س 20. [19] - بحارالأنوار: ج 69، ص 316، ح 24. [20] - أعلام الدّین: ص 311، س 4، بحارالأنوار: ج 75، ص 369. [21] - تحف: ص 357، بحارالأنوار: ج 98، ص 130، ح 34. [22] - تحف: ص 358، بحارالأنوار: ج 59، ص 2، ضمن ح 6. [23] - تحف العقول: ص 383، بحارالأنوار: ج 75، ص 365. [24] - محجّه البیضاء: ج 5، ص 225.

 ------------------------------------------------------------------

پوستری مرتبط با شهادت حضرت هادی، که من خیلی عاشقش هستم.

عکس را با سایز واقعی می توانید از اینجا دریافت کنید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

اولش بروید سراغ یک وبلاگ خوب و بعد سراغ یک مطلب خوب تر از یک نویسنده ی خوب ترتر. منظورم نوشته ی جناب حسام مظاهری با نام مارماهی است. اگر آن را بخوانید می توانید ادامه ی نوشته ی حقیر را بخوانید، وگرنه تو را قرآن نخوانید نقدم را.

----------------------------------------------------------

سلام آقا محسن حسام (مظاهری)

حجت الاسلام دکترها را گفتی. ماها را نگفتی. از دورانِ طفولیتم پدربزرگم علاقه مند بود که بروم حوزه درس بخوانم. یعنی بارها شده بود که این حرف را به والدینم گفته بود. مخصوصا از زمانی که من برایش از روی کتاب های درسی حکایات تاریخی و احادیث و قصه های دینی را می خواندم، باورش محکم تر شد که بیانم به شیوایی یک سخنور ِ خوب و باسواد می تواند باشد. اما کو گوش ِ شنوا؟ در عین حال که من هم احساس ِ خاصی نسبت به حوزه نداشتم.

رسیدم به دانشگاه. یعنی همان مدرسه ی بزرگ. یعنی همان جایی که کارکردِ مدرسه را هم ندارد. یعنی همان جایی که از داخلش متفکر خارج نمی شود. یعنی همان جایی که تو نمی توانی به من یک چهره ی برجسته ی علمی را نشان بدهی که «توی دنیا روی حرفِ این بابا حساب می کنند.» یعنی همان جایی که ارتباطی با مردم ندارد. یعنی همان جایی که نتواسته است یک دانشمندِ بومی تحویل ملت بدهد. یعنی همان جایی که غربی ها را مثل وحی منزل درس می دهند. یعنی همان جایی که متفکر تربیت نمی کند، مترجم پس می اندازد. یعنی یک جای همین حوالی خودمان... یعنی همین جایی که من توی خوابگاه زیر بادِ کولرش نشسته ام و دارم برایت تایپ می کنم. با دستانی پر گناه.

ترم دوم بودم که یکی را دیدم به نام ابوالفضل میرزاپور. الان فکر کنم از دانشگاه خواجه نصیر در رشته ی شیمی ارشد گرفته باشد. غالبا توی مسجد بیتوته می کرد. روزها شیمی می خواند و شب ها حوزه. روزها دانشجو بود و شب ها طلبه. آن قدر این کلاس های حوزه دانشجویی را رفت تا از آن جا هم فارغ التحصیل شد. بعدش هم که ارشد قبول شد و الان هم فکر می کنم قاطی سیاست باشد. (اسلامی یا مدرنش را هنوز غور نکرده ام. ولی یحتمل باید با همین رنگ و بوی سیاسی اطرافِ خومان باشد.)

قاپِ من توسطِ ایشان دزدیده نشد و نرفتم حوزه. ترم ششم بود که باز به کله ام زد که بروم حوزه. تابستان هشتاد و شش، پریدم رفتم حوزه ی آقای مجتهدی. قبول نکردند. گفتند یا حوزه یا دانشگاه. تازه لیسانسه ها را این جا راه نمی دهیم. باید بروید قم. تازه به من گفت اگر خیلی پایه علوم دینی هستی. می توانی شب ها و یا بعد از ظهرها یا خلاصه وقتی که کلاس درس برقرار نیست بیایی این جاو از سال بالایی ها ضرب ضربا ضربو یاد بگیری.

نرفتم حوزه.

هر ساله شب تاسوعا خانواده و خاندان امیری مراسم احیا دارند و شام می دهند و خلاصه دل چهارتا فقیر را شاد می کنند. توی شب تاسوعا همان سال عموهای دکتر و مهندس و باقی ایشان به من گیر دادند می خواهی بروی حوزه؟ فکر می کردند من هم از در ِ تکذیب وارد می شوم و می گویم: «نه، کی گفته؟ بلا به دور.» من هم خیلی ریلکس جواب دادم بدم نمی آید. شروع کردند به سخنرانی و تکه پرانی...

زد و من ارشدِ ریاضی قبول شدم. الان هم دارم شبانه روز توی این رشته شنا می کنم و مدام در پی حل مسائل زیبای ریاضی هستم.

نشد که نشد. (بابابزرگم هم به رحمت الهی رفته است!)

الان پیش خودم می گویم اگر یک روزی قسمتِ ما شد و بخت مان خواند حتمی می رویم حوزه و دلی از عزای کتاب های دینی در می آوریم.

جالب است ایده ام در رفتن به حوزه هنوز تغییر نکرده است. با وجود این که 24 سالم است و می خواهم آزمون ِ دکترا شرکت کنم و درسم را ادامه بدهم هنوز حس حوزه رفتن و توهم عالم دین شدن در من وجود دارد.

===================================

پس یک دسته ی دیگر هم داریم به نام دکتر حجت الاسلام ها.

===================================

ببین بردار!

1. مشکل در حجت الاسلام دکتر  و یا دکتر حجت الاسلام و یا آیت الله اش نیست. مشکل در این القاب نیست. مشکل در آدم هاست. مشکل این نیست که مثلا یکی هم دکتر باشد و هم حجت الاسلام. مشکل در روند تولیدِ علم در علوم انسانی و فهم غلطِ آن است. مشکل در خودِ مدرک گرایی است.

کدام دکتری از پستویش بیرون آمده است و با جامعه اش دایالوگ برقرار کرده است که حالا حجت الاسلام دکترش نکرده است. همین روحانی دکتری که توی قم سخنرانی می کند کم مخاطب دارد؟ جامعه حرف آیت الله دکتر بهشتی را نمی فهمید؟ حجت الاسلام دکتر باهنر کارکردی نداشت؟ آیت الله دکتر مفتح نتوانست از پستویش بیرون بیاید؟ (حالا حجت الاسلام دکترهای امروزی گل نمی کنند دلیلی دیگری دارد. یکی از عللی که این ها گل کرده اند این است که شهید شده اند. اگر شهید نمی شدند این قدر گل نمی کردند. گل کردن امثال مطهری نه فقط در طروات فکر دینی و سوادِ آن ها که در شهادت شان هم بوده است. مطهری بعدِ شهادتش بیشتر برجسته شد تا قبل ِ آن. پس نمی شود نظام دینی را متهم کرد که نتواسته است متفکر تحویل بدهد. رسانه ای شدن آرای یک متفکر نه لزوما به معنای قوت نظراتِ او که ملهم  از فضای اطراف و اتمسفری که آن متفکر زیست می کند نیز می تواند باشد. )

2. مهم ترین ایرادِ نوشته ی جناب عالی در این است که نامش را گذاشته ای مارماهی. من هم با مرتضای روحانی موافقم که این نام وجه مثبتی برای حجت الاسلام دکترهاست. باید نام نوشته ات را می گذاشتی شترمرغ.

مشکل نه در ذاتِ مساله که در لوازمِ مساله است. مشکل این نیست که حجت الاسلام، دکتر می شود. مشکل این است که آن حجت الاسلام یا دکتر کارش را خوب انجام نمی دهد. همین. عین ِ شترمرغ. شنیدی که به شترمرغ گفتند بپر، گفت شترم. گفتند بار ببر گفت مرغم.

قضیه ی برخی از حجت الاسلام دکترها  همین است. شترمرغند. همین است که برخی شان نه منبری خوبی می شوند و نه دکتر خوبی. کما این که اگر همان حجت الاسلام خالص و یا دکتر خالی هم می شدند توفیقی نمی یافتند. آن که اهل کار و بحث باشد می ترکاند. و چه کسی بهتر از حجت الاسلام دکتر زمینه و قدرت دارد برای ترکاندن؟ به نظر ِ من کمتر کسی.

تازه، چطور بهشتی می تواند آیت الله دکتر باشد و تاثیرگذار، ولی آدم های امروزی نمی توانند حجت الاسلام دکتر باشند و موثر؟

مشکل در این است که کار نمی کنیم. همان جامعه شناسی دانشگاه تهران چند تا استادِ خوبِ دلسوزِ ـ کاری باسوادـ مرتبط با جریان های مردمی دارد که موسسه پژوهشی امام ندارد؟

نقدت یک طرفه است. اگر کل ِ جریان را با هم ببینی و بعد در جزئیت هر کدام شان بحث کنی می فهمی که مشکل در این نیست که یکی هم حجت اسلام است و هم دکتر. مشکل در این است که آدم ها وظایف شان را به خوبی انجام نمی دهند.

ساده لوحی دیگر ِ نوشته ات به این برمی گردد که توجه ندارد که خیلی از حجت الاسلام دکترها از همین دانشگاه های معتبر فارغ التحصیل شده اند. اساتید امام صادق و موسسه پژوهشی امام و باقرالعلوم از پشکل آباد دکترا نگرفتند، از دانشگاه تهران و تربیت مدرس و بهشتی و چندتایی هم از کانادا و آمریکا مدرک گرفتند. توان ِ علمی و قدرتِ دانش شان از بقیه ی اساتید دانشگاه های تهران کمتر نیست. ولی مشکل این است که خودِ این اساتید دانشگاه های تهران چه گلی بر سر ِ علوم انسانی زده اند که این بنده خداها نزده اند. (البته که این گروه باید بیشتر شماتت شوند چون از آلترناتیو دین هم خوب بهره نگرفتند. اما بحثِ من با شما برمی گردد به این که تحلیل تان شقِ دیگری هم دارد که ندیدی اش.)

3. فهم مساله ی علم دینی بدون شناختِ منابع معرفت آن میسور نیست. درست است علم باید منطقی و تجربی باشد. سلمنا. ولی برای این که دینی باشد؛ به دردِ جامعه ی بشری بخورد، می بایست مرتبطِ با وحی نیز تعریف شود. در چنین شرایطی اگر بخواهیم علم دینی (به همین معنایی که گفته شده) تولید کنیم نیازمند چنین لینک ها و لولاهایی نیز می باشیم. کسانی که دو طرف را خوب بشناسند. به نظر ِ من، چاره ی دیگری نداریم. این معادل با حجت الاسلام دکتر بودن نیست (مثل رحیم پور ازغدی)، ولی حجت الاسلام دکترهای باسواد را شامل می شود (مثل حجت الاسلام دکتر شیخ شعاعی).

اگر به مفهومی به نام علم دینی آن طور که ذکر کرده ام باور نداری این بند می شود «زر ِ مفت».

4. از من می شنوی کلاس های حوزه ات را ادامه بده. حیف است آدمی روی جامعه شناسی جامعه ی دینی کار کند و آشنایی با علوم دینی نداشته باشد و حوزه اش را نشناسد.

ببین محسن حسام!

می شود تو، جامعه شناسی حوزه بکنی، ولی خودت چند سالی در حوزه خاک نخورده باشی؟ باید توی حوزه بلولی تا بتوانی جامعه ی حوزوی ها و فضای حوزه را نقد کنی.

اگر امیرخانی سمپادی نبود می توانست با آن نوشته اش آن طور گرد و خاک کند؟ نمی تواست.

این مساله ی مهمی است که:

تجربه  در جامعه ی ما برای دانشمندان ما بیشتر به یک طنز شبیه است! در حالی که تجربه خودش می تواند منبع یافته های علمی باشد.

همین چند صباح درس خواندنت در حوزه نبود، جرات می کردی مارماهی بنویسی؟!

(راستی از من می شنوی مارماهی را بکن شترمرغ. به جایی هم برنمی خورد. حجت الاسلام دکترها اگر مار ماهی باشند خوب است، خدا کند شترمرغ نباشند.چه باغ ِ وحشی شد این جا؟)

5. انصاف بده محسن حسام!

برای نتیجه گیری خیلی زود است. قبول کن که باید این جریان حجت الاسلام دکترها پا بگیرد. تلفات و راه های نرفته و خطاهایش را انجام بدهد و بعد باید منتظر ِ نتیجه بود. خیلی عجله داری برای نتیجه گیری. قبول دارم تبِ دهه ی شصتی ها تند است، ولی دیگر نه این قدر. برادر صبر کن تازه 31 سال است انقلاب کردیم. این جریان برای معرفی و پا گرفتن و صعود حداقل 50 سال دیگر وقت می خواهد. اسفناج نیست که وقتی بار گذاشتی اش تا دو ساعتِ بعد جا بیافتد. نمی شود از یک جریان تمدن سازی دینی نو، در یک نبرد نابرابر و با نیروی اندک در برابر با غرب، خیلی زود انتظار ِ نتیجه داشت. باید دندان روی جگر گذاشت. باید مهلت داد. این جریان آن قدر باید کتاب های بی مسما و بی لیاقت و قلمبه سلمبه بنویسد تا از دلش چهار تا اثر ِ خوب بیرون بیاید.

6. مطهری زیاد داریم. ای کاش تفکر مطهری نقد می شد! ای کاش نقدِ تفکر ِ مطهری زودتر شروع شود. اسطوره سازی از مرده ها تخصص همه ی ماست. والا... تا زنده بود کسی بهش نمی گفت استاد مطهری. همین که شهید شد یک دفعه شد استاد شهید مطهری که با طروات به نیازهای روز پاسخ می داد. عین بهشتی.

نه داداش من!

روحانیون و حجت الاسلام دکترها زیادی هستند که توانستند مخاطبانی را جذب کنند که مطهری نتواسته بود جذب شان کند.

مثل این که یادت نیست که خیل عظیمی از همین جوانان دوران طاغوت به مطهری هم برچسب امل می زدند. (رجوع شود به سخنرانی رحیم پور در مورد مطهری و شریعتی با نام کمیته بیداری اسلامی)

این همه روحانی پرمخاطب توی جامعه وجود دارد. نمی بینی شان؟! بعضی از این ها حجت الاسلام دکتر هستند. نمی بینی شان؟! خب، چشم هایت را باز کن.

6. در این بخش این ها را که قرمز کرده ای جواب بدهم. چون حتما مهم بودند که قرمزشان کرده ای. من هم که می میرم برای حرفِ مهم.

واقعیت آن است که دین و علوم دینی یک دنیا است و علومی از جنس علوم انسانی و خاصه علوم اجتماعی دنیایی دیگر است. (اگر نگوییم هم‌چنین دینی دیگر.) هرکدام این دو دنیا مجموعه قواعد و رسم و رسوم و آداب و قوانین و ارزش‌های خاص خود را دارند. و به همین اقتضا هرکدام «انسان» خود را می‌خواهند و می‌پرورند. یک انسان به حکم آن‌که یک عمر در دنیا بیش‌تر ندارد، می‌تواند ساکن یکی از این دو عالم باشد. گرچه می‌تواند مثال گردش‌گران، هر از گاه به وقت نیاز یا طلب یا هوس، سرکی به عالم دیگر کشد و چندصباحی به سیاحت در آن بپردازد. نیز می‌تواند دل از یکی برکند و رخت برگیرد و رحل اقامت در دیگری افکند. اما نمی‌توان شهروند هر دو شهر بود و در یک‌ زمان ساکن هر دو وادی.

ارجاعت می دهم به مقاله ی دین و دنیای رحیم پور ازغدی. وقتی یک نفر بهتر از من جواب داده است. مریضم به مغزم فشار بیاورم. (مثل این که من غیر ِ رحیم پور چیز ِ دیگری نخوانده ام. نه به خدا. این نوشته این جوری شد. وگرنه من یک سال است که پنج تا سخنرانی  هم از او گوش نداده ام و دو تا مقاله از حسن (رحیم پور) نخوانده ام.)

اینان در بهترین حالت می‌شوند استادی یا نویسنده و محققی در عرضِ (اگر نه پایین‌تر از) اساتید و نویسندگان و محققان دیگر آن علم و فقط با تفاوتی در لباس! و این‌که حضرت حجت‌الاسلام دکتر پس از سال‌ها قال‌الصادق و قال‌الباقر خواندن، در دانش‌گاه به تدریس "فلسفه‌ی غرب" می‌پردازد،

مگر قرار است چیزی دیگری بشوند؟ یا مگر انتظار ِ دیگری از این ها داریم؟

راستی پس از این‌همه سال که از اتخاذ چنین رویکرد‌هایی در حوزه می‌گذرد آیا زمان آن نرسیده که این روند مورد یک ارزیابی جامع و دقیق قرار گیرد و مشخص گردد واقعاً تحصیل علوم جدید غربی چه اندازه در توفیق روحانیت و حوزه در امر فهم و تبلیغ دین ـ که رسالت اصلی‌اش است ـ مؤثر بوده و چه سان آن دو را از هدف اصلی دور کرده است؟ چرا سی سال از انقلاب می‌گذرد و ما هنوز که هنوز است داریم از آثار کسی چون شهید مطهری بهره می‌بریم؟ چرا حوزه‌ی علمیه‌ی ما پس از انقلاب ما نتوانسته مطهری‌های دیگر بسازد؟

هر لحظه باید ارزیابی کرد. ارزیابی یک سیستم می بایست یک عمل بطئی و همیشگی باشد. در این که نیست، شکی وجود ندارد. در این که ارزیابی باید کرد پایه ات هستم، ولی برای نتیجه گیری خیلی زود است. کدام تمدنی در دوران جنینی و 31 سال اولش به شکوفایی رسیده است که ما بخواهیم چنین بکنیم؟... اندکی صبر و مهربانی برادر.

آقای حوزه! آقای روحانیت! چرا سی سال است هنوز وقتی از تو سوآل دینی می‌کنیم آدرس کتاب‌ها و سخن‌رانی‌های دهه‌ی چهل و پنجاه مطهری را نشان‌مان می‌دهی؟

لزوما این گونه نیست... باید از تجربه ی بقیه استفاده کرد.. وقتی مبلغ تلاش گر و مجتهدِ کاملی مثل مطهری خیلی از این بحث ها را بهتر از غلظت تلفظ صاد من در الله صمد توضیح داده است، خر کله ام را سق نزده است که همان حرف ها را با بیان گنجشک پرانِ خودم برای جوانِ بیچاره بلغور کنم. که هم حرف مطهری را ضایع کنم و هم جوان را گیج. باید بهینه عمل کرد. این رفرنس دادن به مطهری لزوما کار ِ اشتباهی نیست. می دانم که می دانی در همه ی موارد علمای محترم ماها را به مطهری ارجاع نمی دهند.

مطهری، آیت‌الله مطهری بود نه آیت‌الله دکتر مطهری.

بهشتی، هم آیت الله دکتر بهشتی بود نه آیت الله بهشتی.

می‌توان ادعا کرد کارنامه‌ی این سال‌های این جماعت نه در تبلیغ دین و ساحت تولید علوم دینی توفیق چندانی به دست‌ آورده و نه در عرصه‌ی علوم انسانی‌ای که به‌شان ورود کرده نقش مهمی ایفا کرده است.

اگر در این زمینه تحقیق میدانی انجام داده اید حتما منتشرشان کنید. وگرنه نفس این گونه ادعاها با انصاف و اتقان علمی در تناقض است.

«دکتر» و «پروفسور» در معنای اصلی به کسی اعطا می‌شود که صاحب درجه‌ی اجتهاد در علمی شده است. مجتهد در یک علم یعنی کسی که دایماً، صبح و شام، حاضر است و در آن علم حضور دارد و در دنیای آن علم می‌زید. این زیستن هماره، چونان نفس‌کشیدن است. اگر لحظه‌ای منقطع شود، به موت می‌انجامد. برای همین مجتهد باید دایماً در فضا باشد، آن‌لاین و برخط باشد، بیدار و به‌گوش و به‌هوش باشد، تا جدیدترین اتفاقات و وقایع را بفهمد و دریابد و در گنجینه‌ای که کسب کرده، غور کند و موضعی در قبال آن اخذ کند و در مقام اجتهاد برآید. هر دنیا هم تحرکات و قواعد و قوانین خود را دارد.

در بند بالا هیچ تناقضی بین دکتر و مجتهد نیست. همان طور که یک مجتهد باید در یک علم حضور داشته باشد و مدام باید در آن فضا در تکاپو باشد، دکتر هم چنین است. مثل استاد راهنمای خودم که دکتر است و نه مجتهد. اما کاری کرده است که من شب ها وقتی می خواهم بخوابم برنامه ی سنگین maple را اجرا می کنم تا صبح تنیجه بدهد. کاری که هیچ مجتهدی نمی کند.

نمی‌شود هم حجت‌الاسلام و آیت‌الله علوم دینی بود هم دکتر علوم غیردینی!

چرا؟ به نظرم می شود. لیبرال شده ای برادر؟! (بیخود نیست فرهاد جعفری لینکت کرده است![لبخند])

هر علم، دنیای خود را دارد، آدم خود را می‌خواهد و مکان خود را هم.

پس این هایی که بین رشته ای کار می کنند در لامکان سیر می کنند لابد... آن هم در دنیای امروز که به سمت بین رشته ای شدن می رود این حرف ها کهنه به نظر می رسد.


موفق و سربلند باشی محسن حسام عزیز و عاشق حقیقت

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

«زلزله»؛ کلمه ای است که این روزها در کنار ِ خیلی «چیز»های دیگر واردِ ادبیاتِ ما ایرانی ها شده است. تهرانِ ما این روزها تهدید به زلزله می شود. بیشتر از سوی مذهبی ها و اساتید اخلاق. اولین بار آیت الله خوشوقت نسبتِ به کثرتِ گناه و وقوع زلزله به نماینده ی مردمِ ایران هشدار داد. هشداری که به عنوانِ پیغام برای مردم گفته شد.

بیانِ احتمالِ وقوع ِ زلزله توسطِ رییس جمهور، البته با بیانی سیرتا متفاوت از آن چه که آیت الله ی اخلاق گفته بود، واکنش های متفاوتی در پی داشت. هر چند، بیانِ رییس جمهور به اندازه ی جملاتِ آیت الله خوشوقت مبنی بر وقوع ِ زلزله تنش زا نبود، ولی واکنش های سیاسی و فرهنگی در پی داشت. (چون آیت الله خوشوقت به گناه اشاره کرده بود و رییس جمهور به چیزی دیگر!)

بیرون از متن: [واکنش هایی که افرادِ زیادی را از لانه ی شان بیرون کشید. افرادی که ماه ها فتنه را عرصه ی کشمکش ِ قدرت بین خامنه ای و رفسنجانی می دانستند، عقیده دارند بیانِ احتمالِ زلزله توسطِ رییس جمهور کاری درست نبود. باز خدا را شکر از لانه های شان بیرون آمدند...]

این ها را برای چه نوشتم؛ به من چه ربطی دارد؟

تازه من که تهرانی نیستم... البته انسان هستم... دوست دارم باشم... 

من هم معتقدم بیانش توسطِ رییس جمهور، حتی با سیرتی متفاوت از آن چه استادِ اخلاق گفته بود، کاری صحیح نبود.

اما... اتفاق ِ جالبی در این کشمکش افتاده است...

همه چیز از دیشب آغاز شد. دیشب با علی رحیمی پور، سجاد نوروزی، حیدر نظری و علی (دوست علی رحیمی پور) رفتیم عزاداری. تا این جایش هیچ اتفاق ِ بدی نیافتد. اتفاقا گریه برای فاطمه ی زهرا ثواب هم دارد. سخنرانی مراسم هم بر عهده ی آقای نقویان بود. به نظرم خیلی خوب صحبت نکرد. شاید تحتِ تاثیر جمع قرار گرفت.

ایشان از منبر آمد پایین.

بعدش، سعید حدادیان شروع به مداحی کرد. این هم پدیده ی عجیبی نیست. اتفاقا روضه ی خیلی خوبی خواند که می توانید از اینجا با کلیک راست و باقی قضایا دانلودش کنید. 

منظور ِ من و رفقایم که دیشب با هم در موردش بحث کردیم 20 دقیقه ی آخر فایل ِ صوتی فوق است. جایی که سعید در موردِ تهران می خواند.

آره درست شنیدید در موردِ تهران سخن می گوید. بعدِ تهرانِ علی حاتمی در هزاردستان، خانی آباد من ِ اوی امیرخانی، یوسف آبادِ سینا دادخواه، قصه های اسماعیل فصیح و خیلی های دیگر، این بار نوبت به مداحی رسید.

یک بار دیگر اتفاق را با هم مرور می کنیم:

سعید حدادیان، مداح ِ اهل بیت، شبِ شهادتِ حضرتِ صدیقه طاهره، در مدحِ تهران شعر خواند و تهران را ستایش کرد. او خواند:

« نسیم ِ عشق و رحمت می وزه از شهر ِ تهروون/ برامون اومده مهمون/ یه کاروان مجنون اومده/ لیلی مهمون اومده/ نمی خاد آب و جارو کنی/ نم نم بارون اومده/ زمزم های فاطمیه ذکر ِ لبِ روح ِ خداست/ ای دل ِ عاشق یادت نره/ هر چی داریم از شهداست/... نماز ِ عیدِ فطر ِ شهر ِ تهروون بی نظیره/ دلم آروم می گیره/ الهی تو مصلی/ یک نماز ِ عاشقونه/ برای مردم ِ ما حضرتِ مهدی بخونه/  تهروون شهر ِ صاحبِ زمونه/ هر عاشق اینو می دونه (گریه)/ نگین ِ تهروون رهبرمونه/ اینو هر عاشق می دونه/ تهروون نزدیکِ آسمونه/ اینو هر عاشقی می دونه/ تهروون با مولا مهربونه/ اینو هر عاشقی می دونه... تهروون شهر ِ دلداده ها/ دلداده های علقمه/ تهروون شهر ِ امام زاده ها/ سلاله های زهرا/ تهروون حرم ِ پیر ِ خمینه/ همش مال ِ امام حسینه»

(البته این بخشی از آن چه او خوانده بود می باشد... تازه خواند:«شهرم نور ِ خدا داره/ شور ِ نینوا داره/ تو دلش کربلا داره... »)

نمی دانم این ابیات خوب است یا نه و اساسا مناسبت دارد یا نه؟ البته من هنوز نتوانستم معنی انجامِ هر کاری در جای خودش را یاد بگیرم. اما رسما از این که مدح ِ تهران، برای دوری از بلا خوانده شود خوب است. شاید فردا دیر باشد... می گویند احتمال ِ استجابِ دعای مردم وقتی یک جایی جمعند بیشتر است.

در ثانی مداح باید برای مردم بخواند و در عین ِ حال روح ِ زندگی و امید به جامعه تزریق کند.

فرض کنیم تهران، متکثر ِ از گناه های رنگارنگ باشد. گفتن ِ آن چه دردی را دوا می کند؟ بهتر نیست گامی عملی برداشته شود و همه ی مان از کرده های مان استغفار کنیم. در عین ِ حال فراموش نکنیم تهران پایتختِ ایران است... آن قدرها هم وضعیت خراب نیست که می گویند... مشکلات و گناه ها وجود دارد... این ها قبول... ولی توی همه ی این کوچه پس کوچه ها کلی مرد و زنِ معنوی و مومن هستند.  قرار نیست که این جور چیزها را از روی قیافه ی آدم ها تشخیص بدهیم. یادتان باشد ظاهر و قیافه به هیچ وجه معیار ِ کافی برای شناختن ِ آدم ها نیست. حتی به نظر ِ من، قیافه و ظاهر آدم ها شرطِ کافی هم نیست. چون ممکن است ظاهر ِ هر آدم، منبعثِ از اتفاقاتِ گوناگون باشد. بنابراین من اساسا این داد و بیدادها را خیلی قبول ندارم و معتقدم تهران، شهر ِ آدم های پاک و دل های آمده ی زیادی است... برخلافِ بسیاری از رفقا و مردمی که در روضه ی دیشب بودند، از حرکتِ سعید خوشم آمد. «تهروون رو عشق است.» ضمن ِ این که سعید باز هم در کاری پیشگام شد...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

یادداشتِ امروز درباره ی امر ِ مقدس است. به نظر ِ شما امر ِ مقدس به چه معنایی است و در ادبیات واژگانی ما و همچنین دینی به چه معناست؟! اصالتا چه چیز مقدس است و چه چیز نامقدس؟

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

من سه نکته ی به نظرم خودم مهم خدمت ـ رفقا عرض کنم برای سه روزانه های امروز.

۱. یکی از داستان کوتاه های من در وب سایت لوح چاپ شده است. می توانید به اینجا بروید و آن را مطالعه بفرمایید و اگر دوست داشتید نظرتان را نیز ابراز کنید. نام داستان بلوتوثت را روشن کن است. یک اتفاق مهم ـ دیگر هم برای من رخ داد و آن این که رمانی که برای چاپ به انجمن قلم ایران فرستاده بودم به خاطر گیر ـ محتوایی رد شد. یعنی یک جورایی خلاف خطوط قرمز و مبانی دینی است. آن ها گفتند ما همچین چیزی را نمی توانیم چاپ کنیم. لابد به خاطر ـ بعضی حرف ها. انشالله من تلاشم می کنم که این اثر را بدون ـ سانسور در نشر ـ دیگری چاپ کنم. تا خدا چه بخواهد.

۲. من شنیدم آن چه آقای ا.ح.ن درباره ی چرا نقد چه فرمودند. جواب این مساله هم تقریبا آماده است. ایشان فرموده بودند:

."چه کسی این نویسنده ی محترم را از نقد افکار اندیشوران بزرگ تاریخ منع ساخته؟ شما هم نقد کنید، بنویسید و مثل خیلی های دیگر نقدهایتان را از "البوبر" یا هر که دوست دارید و لازم می بینید چاپ کنید."  

خدمت دوست ـ خوبم عرض کنم به هیچ وجه مساله تا آن جایی که من خبر دارم و دنبال کردم به پوپر یا دیگران بر نمی گردد. مساله ی اصلی چاپ کردن نیست. مساله ی اصلی مفاهمه و جلسات ـ نقد ـ مشترک برای زدودن ـ التقاطی است که می خواهند بر چهره ی دین بنشانند. شرایط ـ زیر را تصور کنید.

"از سال ـ ۶۹ و بعدتر ۷۰ مجله ی کیان راه می افتد. نظرات کارل ریموند پوپر و دیگران در فضای روشن فکری طنین انداز می شود. آرای مکتب لیبرال پروتستان در ابواب ـ مختلف گشوده می شود. افرادی مانند رحیم پور ازغدی که فقط ۲۷ سال دارند (یعنی در محدوده ی سنی جوانی) شروع می کنند به نقد ـ این نظریات. هیچکدام از نقدهای اینان در رسانه های منادی آزادی فکر منتشر نمی شود. شرایطی را در نظر بگیرید که به مدت چند سال شما برای یک نشریه نقد ـ خود را بفرستید و آن ها جواب ندهند.

رحیم پور ۲۱ بار از سروش، ۱۲ بار از کدیور و مجتهد شبستری و چندین بار از سایرین مانند مهاجرانی و دیگران در خواست ـ مناظره می کند ولی آنان نمی پذیرند. کدیور می گوید شخص مناظره کننده را باید خودم انتخاب کنم. خنده دارتر این که یک بار به بهانه ی سرماخوردگی حاضر به مناظره نشد. در حالی که در همان شب در جای دیگری به سخنرانی پرداخت.

سخنرانی آذرماه ۷۹ رحیم پور در دانشگاه صنعتی شریف را با عنوان ترس از نقد شدن بیماری بزرگ روزگار ما را بشنوید. اصلا لینکش اینجا است. دانلودش کنید. "

سخن این نیست که کسی نمی تواند نقد کند. سخن این است که به قول نویسنده سرنوشت آب و سراب را جز گفتگو و مناظره ی رو در رو می توان تشخیص داد. از کجا می شود عیار دانش ـ افراد را می توان سنجید؟ غیر از گفتگوی مستقیم. اتفاقا رحیم پور می گوید:

"آیا در دانشگاه های دنیا این گونه بحث می کنند؟ در دانشگاه ویرجینیا، آکسفورد و جاهای دیگر در غرب که دارند آجر به آجر بنای شان را بالا می برند با منتقد این گونه برخورد می کنند؟ به کسی که خلاف عقیده ی شما حرف بزند می گویند تو بی سوادی، املی، نادانی و ... هستی؟"

نقد رحیم پور به خودمان باز می گردد و نه به غرب. می خواهم بگویم:

"این روش ها نمی گذارد علم در کشورمان به جلو برود. این روش ها حوزه ی ما و دانشگاه ما را به لجن می کشد و ساقط می کند و اگر الان نکند تا ۲۰ سال دیگر خواهد کرد. این روش ها مانع تفکر و اجتهاد است. این روش ها عین تحجر است. تحجر یعنی این که نگذاری سوال شود و حاضر به پاسخ گویی نباشی."

آیا در حوزه ی نظری افراد بابت ـ حرفی که می زنند نباید پاسخگو باشند؟ نباید از آن ها سوال شود چرا این حرف را گفتی؟ از فلان کس که در کیان قلم می زند نباید پرسید چرا می گویی نظریه خمینی در باب ولایت فقیه یک نظریه استبدادی است؟ آیا این فرد بابت این حرفش نباید پاسخگو باشد. کسانی که ده سال قر و غمزه می آیند برای یک مناظره. من اگر جای رحیم پور بودم اولین سرمقاله از کتاب نقد را از این هم تندتر می نوشتم. جالب تر این که:

"بعد از راه اندازی کتاب نقد هیچکدام از آقایان حاضر نشدند بیایند نظراتشان را چاپ کنند. ما از همه شان دعوت کردیم که بیایند نظرتشان را چاپ کنند. برای همه شان دعوت نامه فرستادیم ولی هیچکدام قبول نکردند."

به قول رحیم پور:

"دو پهلو حرف زدن اگر مشکل نظریه را حل نکند، مشکل ـ نظریه پرداز را حل می کند. چرا باید حرف ها در یک ابهام مقدس پوشاند؟ چرا امروز هر گروهی در اتاق خودش مشغول تکرار دگم های خودش است؟ چرا همه ی ما در حوزه ی حکمت گردن کلفتیم؟"

من قبول دارم که

"در غرب قرنهاست ست که کسی فیلوسوفوس- دیکسیت را منشأ احتجاج نمی داند ولی اینجا ما هنوز "قال الفقیه الکبیر" و "قال الولی الفقیه" را با چه تقدّس خشک و بیمغزی بکار می‌بریم. أولو کان الشیطان یدعوهم إلی عذاب السعیر؟"

و البته جملات تان در باب فقه با بی انصافی صورت گرفت. قرن هاست که نظریات فقهی فقها نقد می شود و هیچ رابطه ی مریدی و مردای در فضای عمومی حوزه در فقه و اصول و فلسفه حاکم نیست. از جهت نقد حوزه از دانشگاه جلوتر است. منتها من به آنجا هم گیرهایی دارم که در بخش سوم عارض می شوم.

با این فضایی که من تصویر کردم فکر کنم مشخص شد چه کسانی بر فضای قرون وسطایی دامن می زنند. این بلیه در هر دو گروه است. حال یکی ادعایش را دارد و دیگری ادعایی ندارد. مقایسه نوشته ی ایشان با نثرهای کلاسیک قرون وسطایی بدون شناختن اتمسفری که این سخن در آن منعقد شد، از منتقد ـ دقیقی چون شما بعید بود. چون ایشان فرمودند این نوشته:

." صدهاهزار شبیه آن و آرتیکوله تر از آن در قرون وسطا نوشته شده و امروزه بعض آنها در زمره‌ی آثار کلاسیک اند."

۳. اما بخش سوم بر می گردد به کتاب ـ غیر علمی آقای مکارم شیرازی مرجع تقلید خودم. ایشان سال ۵۰ کتابی نوشتند به نام مشکلات جنسی جوانان. چند روز پیش که داشتم وسایلم را جا به جا می کردم آن را یافتم و باز هم مانند سال های نوجوانی بخش هایی از آن را خواندم. و ناراحت شدم که چرا باید چنین کتاب ـ ضعیف و غیر علمی باید در جامعه منتشر شود. به هیات منصفه های فکری می اندیشیدم که باید در جامعه ی ما در حوزه های مختلف ایجاد شود تا اجازه ی نشر هر اثری را ندهد. هیات منصفه هایی که در آمریکا وجود دارد و به شدت مراقب کیفیت بازار نشر است. نه مثل کشور ما که هر چرندی چاپ می شود و به هیچ روی عیاری برای سنجه ی قدرت علمی و یا هنری آن نیست.

حرف هایی در این کتاب در باره ی خود ارضایی زده شده است که امروز کاملا رد شده است. ضعیفی چشم، سرگردانی، تاثیر بد در روحیه، خمودگی، مشکل هضم، تنگی نفس، حسادت، تغییر اخلاق و ... گزاره های دیگر که همگی امروز بیشتر از آن که مورد توجه باشد خنده دار است. انشالله بیت ایشان و انتشارات مسجد امام علی بن ابیطالب بر این باشد که این کتاب منسوخ با حجم عظیمی از مطالب غیر علمی را جمع آوری کنند تا بیش از این به وجه علمایی آقای مکارم لطمه نخورد. بر آنم که همین نوشته را برای پایگاه اینترنتی ایشان هم بفرستم. کتاب ـ گناهان کبیره ی شهید دستغیب هم پر از همین مطالب غیر علمی در مورد خود ارضایی است. من هم قبول دارم که خود ارضایی حرام شرعی است و دلیل آن را هم می دانم که به این چیزها بر نمی گردد. منتها، این نوشته ها تماما امروز رد شده است و بسیاری از روان شناسان خود ارضایی را توصیه می کنند و در بسیاری از مدارس غرب حتی شیوه ی صحیح آن را آموزش می دهند. که این البته دلایل دیگری دارد.

بی جهت نیست که شاگردان آقای مصباح که از موسسه ی ایشان رفتند به دانشگاه های معتبری چون کالیفورنیای آمریکا و یا مک گیل کانادا و دکتری روان شنانسی گرفتند چنین بی پروا سخن نمی گویند.

شهید مطهری می گوید:

"از اسلام با یک نیرو می شود دفاع کرد و آن علم است با آزادی دادن به افکار مخالف اسلام به شرط مواجهه ی صریح با آن."

با این کلام آقای مطهری، از همه ی علمایی که چنین بی پروا در مورد پدیده ها نظر می دهند می خواهم با دانش وارد شوند. تازه چرا مرجع عزیزم آقای مکارم به این نمی اندیشند که کتابی که ۳۸ سال پیش چاپ شد اکنون نیاز به ویرایش ندارد؟

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

۱. اینترنت خوابگاه تمام ـ عالم و آدم را می گیرد الا بلاگفا. بنابراین اگر جمعه ی مان شنبه شد خیلی گیر نباشید. قول می دهم شنبه را دیگر از دست ندهم. درست است که پیام های کمی گذاشته می شود ولی احساس می کنم همچین بی مخاطب هم نیستم.

۲. این آقا مسعود ما هم نیست. یک قرار مدارهایی داشتیم ولی گویا سرش شلوغ است. انشالله که گعده های ما برقرار باشد.

۳. یکی از بهترین مقالاتی که در عمرم خواندم همین پایینی است. نامی از نویسنده ی آن نمی آورم تا بدون پیش داوری به مطالعه ی آن بپردازید. مدت ها بود که این بخش اسلام و علوم انسانی را فعال نکرده بودم. در راستای فعال سازی این بخش، این مقاله ی بسیار قوی و زیبا را خدمت تان تقدیم می کنم. جالب است بدانید  سر مقاله ی بعدی آن بنده خدایی که این مقاله را نوشت به عنوان بهترین سر مقاله ی سال شناخته شد. (که به علت ـ تخصصی بودن از آوردن آن در این زمینه خودداری می کنم ولی مقاله ای است ها، به نام دین و دنیا. برگزیده ی سال ۷۷ در جشنوراه ی مطبوعات.) یک نوشته آن قدر باید کار درست باشد که در دوران وزارت دکتر مهاجرانی علی رغم مشی فکری او و وزارت خانه اش مورد توجه و حتی تقدیر قرار گریرد. مثل دین و دنیا. حالا شاید یک وقتی آوردمش.

اما پایینی مثل ـ بالایی مورد تقدیر قرار نگرفت. زیرا حرف هایش گزنده، درد ـ دل و سوزناک و ...  بخوانید و لذت ببرید. تقدیم به همه ی آن ها که دلشان برای استدلال لک زده است و مانده اند تا حرف حساب و منطقی و زیبا بشنوند. پس بشنوند:(ایرانیک شده هایش توسط ـ خودم است.)    

  چرا نقد؟!
نقد، با "شک" آغاز می‌شود و منتقد، با بیدارکردن‌ شک، می‌کوشد تا پایه‌های‌ "یقین" را استوار کند. کار او آزادکردن‌ "حقیقت" از بند "جزمیت" است‌ و امروز، بنیادگرایی‌ "لیبرال"، با همان‌ جزمیت‌ بنیادگرایی‌ مارکسیستی‌ (فوندامنتالیزم‌ متعلق‌ به‌ دهه‌های‌ پیشین) سربرافراشته‌ و ساحت‌ تفکر را به‌ تعطیل‌ و تسلیم‌ فرامی‌خواند.
ما در عصر ترجمه‌ و تقلید به سر می‌بریم. کسی‌ "متفکرتر" دانسته‌ می‌شود که‌ "مترجم‌تر" است. جرئت‌ "اجتهاد در برابر غرب"، دوباره‌ به تدریج‌ از ما سلب‌ می‌شود. ما اجازه‌ نخواهیم‌ داشت‌ که‌ در عرض‌ فرهنگ‌ "ترجمه"، بیاندیشیم؛ محکوم‌ شده‌ایم‌ که‌ در طول‌ آن‌ بیندیشیم. اما آیا "تمدن‌سازی" بدون‌ برخورد انتقادی‌ با "تفکر ترجمه‌ای" و با زبان‌ مبدء (غرب)، امکان‌ دارد؟!
امروز "ترجمه"، در علوم‌ سیاسی، اقتصاد، حقوق‌ و حتی‌ ادبیات‌ و الهیات، "تابو"های‌ بسیاری‌ تراشیده‌ است‌ که‌ حتی‌ نگاه‌ انتقادی‌ به‌ آنان، جزء محرمات‌ عصر جدید درآمده‌ است. یک‌ رفرنس‌ معنعن‌ (با سلسله‌‌ی‌ سندی‌ هرچه‌ غربی‌تر)، کار هزار اندیشه‌‌ی‌ اجتهادی‌ را می‌کند. هم‌ اعتباری، بیش‌ دارد و هم‌ خلل‌ برنمی‌دارد؛ زیرا "استاد فرموده"1 را نمی‌توان‌ به‌ زیر مهمیز سؤ‌ال‌ کشید!
تألیفات‌ جامعه‌شناسان، متألهان، متکلمان‌ و حقوقدانان‌ و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در این‌جا بدل‌ به‌ متون‌ مقدس‌ شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ ما و محافل‌ آکادمیک‌ شرق، فکرکردن‌ را کنار گذارده‌اند؛ زیرا ترجمه‌ (اغلب‌ با ارجاع‌ و در سایر موارد، بدون‌ رفرنس) ما را از زحمت‌ تفکر، راحت‌ کرده‌ است.
"تحجر جدید"، همانا "تجدد" است‌ که‌ به‌ اندازه‌‌ی‌ تحجر قدیم‌ یا بیشتر، راه‌ "اجتهاد" را سد‌ کرده ‌است. اگر تحجر قدیم، راه‌ را بر "اجتهاد" نمی‌بست، تجدد، میدان‌ نمی‌یافت؛ و امروز که‌ میدان‌ یافته، تفکر انتقادی‌ و "اجتهاد در برابر غرب"، کاری‌ بس‌ خطرناک‌ و در معرض‌ توهین‌ و فشار می‌باشد.
نوگرایی‌ براساس‌ آنچه‌ غرب، "نو" می‌خواند، چنان‌ حالت‌ ارتدوکسی‌ و جمود به خود گرفته‌ است‌ که‌ رابطه‌‌ی‌ ما (برخی‌ از ما) با "روند ترجمه"، از رابطه‌‌ی‌ "معلم‌- شاگرد" نیز تنزل‌ کرده‌ و به‌ رابطه‌‌ی‌ "مرشد- مرید"، بدل‌ شده‌ است. حتی‌ انسان‌های‌ با استعداد که‌ قادر به‌ جریان‌ دادن‌ "گفتمان"های‌ جدید در محافل‌ روشنفکری‌ ما می‌شوند، همه‌‌ی‌ استعداد خود را در "تقلید" هر چه‌ شبیه‌تر با نسخه‌‌ی‌ اصل، مصروف‌ می‌دارند و خطوط‌ قرمز! را قرمزتر می‌کنند.
کمیته‌های‌ نظارتی‌ بداخلاق، تنگ‌چشم‌ و خودجوشی! تشکیل‌ شده‌ است‌ که‌ با غربالی‌ ریزبافت، همه‌‌ی‌ آنچه‌ را برخلاف‌ آیات‌ مقدس‌ عصر جدید غرب، در معدود نشریات‌ دینی‌ منتشر می‌شود، بیخته‌ و "روحیه‌‌ی‌ اجتهاد" را سرکوب‌ و استهزاء می‌کند که: "علمی‌ نیست"! "به‌ متون‌ خارجی، ارجاع‌ نداده‌ است"، "لحن‌ ایدئولوژیک‌ دارد" و...
این‌ کمیته‌ها در برخی‌ محافل‌ دانشگاهی‌ و مطبوعاتی، چنان‌ بسته عمل‌ می‌کنند که‌ به جز وفاداری‌ بی‌قید و شرط‌ به‌ آنچه‌ در زبانی‌ خاص، معمول‌ است، چیزی‌ را نمی‌پذیرند و اگر معیار یک‌ داوری‌ ایدئولوژیک، همانا قضاوت‌ جانبدار و به‌ دور از انصاف‌ باشد، علیرغم‌ مخالفت‌ ایشان‌ با ایدئولوژی، از قضا ایدئولوژیک‌ترین‌ لحن‌ را در نگاشته‌های‌ همینان باید سراغ‌ گرفت.
در این‌ سال‌های‌ اخیر، بسیار دقیق‌ شده‌ایم‌ که‌ آیا فضای‌ روشنفکری‌ ما "اجازه‌‌ی‌ اجتهاد" می‌دهد و توان‌ یا تحمل‌ چالش‌ با اساتید غربی‌ خود را دارد؟! آیا در دورانی‌ که‌ کدهای‌ مارکسیستی‌ در فضای‌ روشنفکری‌ حاکم‌ بود و امروز که‌ دوباره‌ بسان‌ صدر مشروطه، جزم‌های‌ لیبرالی‌ (لیبرالیسم‌ قرن‌ هجدهمی) در این‌ اتمسفر، سیطره‌ یافته، آیا رخصت‌ حرکت‌ برخلاف‌ جریان‌ غالب‌ را به‌ کسی‌ یا نشریه‌ای‌ داده‌ یا می‌دهند؟ مأیوسانه‌ باید گفت: حاشا.
روزی‌ امثال‌ شریعتی‌ و آل‌احمد در برابر "پدرخواندگان‌ عالم‌ روشنفکری" (من‌ تعبیر "مافیای‌ روشنفکری" را دوست‌ ندارم)، قیام‌ کردند اما تا هم‌ امروز نیز به‌ قبر ایشان، سنگ‌ می‌زنند که‌ چرا سنت‌های‌ جاری‌ روشنفکری‌ و سیطره‌‌ی لیبرالی‌ حاکم‌ بر آن‌ را زیر سؤ‌ال‌ بردند؟!
آری،‌ عصر تیرگی‌ جدید، باز منتظر یا محتاج "عصر روشنگری" دیگری‌ است‌ تا سنت‌های‌ فسیل‌ شده‌‌ی‌ سده‌های‌ اخیر را در هم ‌بشکند و بگذارد صدای‌ بلبلان‌ نوخاسته‌‌ی‌ عصر جدید اسلامی‌ نیز لابه‌‌لای‌ نعره‌‌ی‌ دایناسورهای‌ "تمدن‌ پیر مغرب‌ زمین" شنیده‌ شود.
تئوری‌های‌ جدید در غرب، به‌جای‌ (و بسان) مابعدالطبیعه‌‌ی‌ کلیسایی، در نقدناپذیری‌ نشسته‌اندDogma).)  "قال‌البوبر" و قال‌ "الهیدجر" در ردیف‌ "قال‌الله" نشسته ‌است. دیگر با متواترات‌ روشنفکری‌ نمی‌توان‌ چانه‌ زد. ذهن‌ ما پر شده‌ است‌ از سمعیات‌ غیرمدلل‌ که‌ در خواب‌ هم‌ نباید به‌ آنان‌ شک‌ کرد. ما علی‌الدوام، "متأثر"یم‌ و معلوم‌ نیست‌ که‌ پس‌ چه‌ وقت، باید "مؤ‌ثر" بود؟
در اثر فرهنگ‌ ترجمه، زبانی‌ سرشار از منقولات‌ تعبدی، تحت‌تأثیر مستمر‌ متفکران‌ غرب‌ پیدا کرده‌ایم. "انگیزایسیونِ" روشنفکری‌ غرب با وسواسی‌ هزار بار شدیدتر و موهن‌تر، مراقب‌ فکرکردن‌ ماست. هر کس‌ به‌ این‌ مقدسات، کفر ورزد یا مرتد‌ شود، به‌ صلیب‌ کشیده‌ خواهد شد. (توتالیتریزم‌ فرهنگ‌ مسلط؟!)
آورندگان‌ شرمنده‌‌ی‌ پیام‌ مغرب‌ زمین، به‌ برکت‌ رسانه‌های‌ جهانی‌ غرب، در عالم‌ فرهنگ چنان‌ "حکومت‌ نظامی"‌ ایجاد کرده‌اند که‌ انتقاد از یک‌ عالِم‌ علوم‌ اجتماعی‌ غرب‌ یا از یک‌ فیلسوف‌ تحلیل‌ زبانی‌ یا یک‌ کشیش‌ متجدد انگلیسی، از انکار خدا و اخلاق‌ و حقیقت‌ در "عصر اعتقاد" صدبار خطیرتر شده‌ است؛ گرچه‌ آن‌ انکارها، امروز مجازترین‌ انکارهایند.
آیا مؤ‌لف‌ "نقد خردناب"- ایمانوئل‌ کانت‌- هرگز گمان‌ می‌کرد که‌ با این‌ کتاب، بنیاد یکی‌ از جزمی‌ترین‌ "اصول‌ عقاید" را در طول‌ تاریخ‌ گذارده‌ است؟! امروز، ساده‌ترین‌ حرف‌های‌ غربی‌ را در ابهامی‌ مقدس‌ می‌پوشانند و حقّ‌ داوری‌ را از خواننده‌‌ی‌ جهان‌ سومی! سلب‌ می‌کنند.
امروز، بسیار شده‌ایم‌ کسانی‌که‌ می‌نویسیم‌، بی‌آنکه‌ دلالات‌ واقعی‌ آنچه‌ را می‌نویسیم، در نظر داشته‌ باشیم. افکار خود را فکر نمی‌کنیم. خود، حرف‌ می‌زنیم‌ اما حرف‌های‌ خود را نمی‌زنیم. ما فکر نمی‌کنیم. ما فکر می‌شویم!
خواهیم‌ دید که‌ به‌تدریج‌ در جنب‌ توده‌‌ی‌ تفکرات‌ و مکالمات‌ ترجمه‌ای، تدریس‌ نظریه‌های‌ جدید- به‌ محض‌ آن‌که‌ غربی‌ نباشند- در فرهنگ‌ جامعه‌‌ی‌ علمی‌ ما ممنوع‌ خواهد شد و صاحبان‌ اصلی‌ و غربی‌ افکار، اختیار نشر نظریات‌ خود را به‌ مباشران‌ بومی‌ تفویض‌ می‌کنند تا رعایای‌ عصر جدید، کار را به‌ مراتب‌ عادی‌تر و موجه‌تر ادامه‌ دهند.

‌چرا نقد ملتزم؟!
در دورانی‌ که‌ این‌ متن‌ نگاشته‌ می‌شود، فضایی‌ بر بخشی‌ از محافل‌ علمی، حکومت‌ می‌کند که‌ غیرت‌ نسبت‌ به‌ "حقیقت" را نمی‌پسندد. گمان‌ می‌شود- و این‌ گمان‌ رواج‌ دارد- که‌ آنچه‌ در آن‌ به سر می‌بریم، یک‌ بازی‌ است و مثل‌ هر بازی‌ دیگری، قواعدی‌ دارد. این‌ تفنن، برای‌ آنان‌ که‌ از راه‌ تفکر و تألیف‌ و ترجمه‌ و مناظره، ارتزاق‌ می‌کنند، از خود "حقیقت" جدی‌تر شده‌ است. آنچه‌ اصالت‌ یافته، خود "گفت‌ و شنود" است. سرنوشت‌ آب‌ و سراب‌ یا حق‌ و باطل، مهم‌ نیست. بهتر است‌ بازی‌ ادامه‌ یابد. خاصه‌ که‌ دگم‌های‌ اپیستمولوژی‌ جدید به‌ ما آموخته‌ که‌ دیگر حق‌ و باطلی، معلوم‌ و اساساً‌ مطرح‌ نیست. اما "معیشت" و "وجاهت"، واقعیتی‌ تمام‌عیار است‌ که‌ مقتضیات‌ آن‌ باید لزوماً‌ مراعات‌ شود!
باید چیزهایی‌ ترجمه‌ شود. عده‌ای‌ به‌ موافقت‌ و عده‌ای‌ به‌ مخالفت، کنفرانس‌ بدهند، چیز بنویسند، نشریاتی‌ منتشر شود، حق‌التألیف‌ها و دستمزدهایی‌ بر اساس‌ جدول‌ وزارتخانه‌ها مبادله‌ شود، محافل‌ موافق، درباره‌‌ی‌ آن غلو‌ کنند و محافل‌ مخالف، آن‌ را به‌ سطحیت‌ و بی‌سوادی‌ متهم‌ کنند و... تا یک‌ بازی‌ تمام‌ عیار جمعی، گرم‌ شود و عده‌ای‌ را سرگرم، گروهی‌ را مشهور و زندگی‌ عده‌ای‌ دیگر را تأمین‌ کند. این‌ها همه، خصایص‌ تفکر غیرمتعهدانه‌ است. "حقیقت" به مثابه‌‌‌ ماده‌ای‌ برای‌ گفت‌وگو! و البته‌ معیشت. برخلاف‌ "تفکر ملتزم"، که‌ به‌ "حقیقت" به‌ مثابه‌‌‌ "مرکزی‌ برای‌ زندگی" می‌نگرد.
در این‌ نگره، "علمی‌بودن"، "بی‌تفاوت" بودن‌ است. درجه‌‌ی‌ علمیت، به‌ درجه‌‌ی‌ بی‌طرف‌ماندن‌ است. ولی‌ ما می‌گوییم‌ "علمی‌بودن" یعنی‌ منصف‌ بودن‌ و دقیق‌بودن‌ در اسنادها و استنادها. "بی‌موضع‌ بودن"، در هیچ‌کجای‌ تعریف‌ "علمی‌بودن" وجود ندارد.
هیچ‌ جریان‌ اجتماعی‌ و حتی‌ فلسفی‌ مثبت‌ یا منفی در تاریخ، به‌ دست‌ بی‌طرف‌ها پای‌ نگرفته‌ است. برای‌ "فضلای‌ حرفه‌ای"، که‌ حرفه‌شان‌ "فاضل‌بودن" است، شؤونات‌ خودشان‌ در کانون‌ اهمیت‌ است‌ و نه‌ شأن‌ دین‌ خدا و حقیقت‌ بزرگ‌ زندگی‌ بشری.
در برابر این‌ جماعت‌ کثیر، فاضلان‌ حساس‌ و دردمند و موضع‌گیر قرار دارند که‌ عافیت‌ و ایمنی‌ آکادمی‌ را رها کرده‌ و تن‌ به‌ گرداب‌ می‌سپارند و خطاب‌ به‌ فاضلانی‌ که‌ جهت‌ ندارند، "درد" ندارند و فقط‌ فضل‌ دارند، استدلال‌ می‌کنند که: تفکر، تفکر ارادی‌ و عمیق، اتفاقاً‌ از جایی‌ شروع‌ می‌شود که‌ آرمانی‌ هست. پس‌ تفکر بدون‌ غرض‌ نداریم. باید غرض‌ها را دسته‌بندی‌ و ارزیابی‌ کرد. غرض‌های‌ متعالی‌ از قبیل‌ "کشف‌ حقیقت" و سپس‌ "دفاع‌ سرسختانه" از آن؛ و اغراض‌ سافل، از قبیل‌ "جاه‌خواهی‌ علمی" و "اشتغال‌ ذهنی" و "گسترش‌ معیشت".
پس‌ منصف‌ بودن، نباید با بی‌طرف‌ بودن، مشتبه‌ شود. شورمندی‌ و آرمانداری، ضد ارزش‌ نیست. ما نباید همه‌‌ی‌ نیروی‌ خود را- نیروی‌ فردی‌ و نیروی‌ تاریخی‌ جامعه‌ را- صرف‌ اظهار فضل‌ کنیم. در برابر انحرافات‌ واقعی، نباید سکوت‌ کرد. سکوت، نوعی‌ موضع‌گیری‌ است. سکوت‌ می‌تواند به منزله‌‌ی‌ دروغ، تلقی‌ شود. سکوت‌ در برابر مسؤولیت، به‌ مسؤولیت‌ در برابر سکوت‌ منجر خواهد شد. اندیشمندانی‌ که‌ می‌ترسند که‌ اگر نظر قاطع‌(مستدل‌ اما قاطع‌ و روشن بدهند و با بدعت‌ و خرافات‌ (هر دو) درافتند، ممکن‌ است‌ که‌ فضل‌ ایشان‌ لَک‌ بردارد و علمیت‌ ایشان‌ رقیق‌ به‌ نظر آید، ملتفت‌ باشند که‌ (خود بدانند یا ندانند) در "طرح‌ جامع" دیگران‌ قرارگرفته‌ و ساحل‌ خود را گم‌ می‌کنند و هر بادی‌ که‌ در بادبانشان‌ خواهد افتاد، از این‌ سوی، بدان‌ سویشان‌ خواهد غلتاند و آنچه‌ به‌ قصد اظهار فضل‌ و برای‌ فتح‌ چشم‌ها و گوش‌ها و زبان‌ها نوشته‌ می‌شود با آنچه‌ بوی‌ صداقت‌ می‌دهد و به‌ دل‌ها سرازیر می‌شود و برای‌ حل‌ مسائل‌ واقعی‌ مخاطب‌ بشری‌ نگاشته‌ می‌شود، تفاوت‌ دارد؛ و این‌ تفاوت‌ را، حتی‌ خواننده‌‌ی‌ عامی‌ متوجه‌ است.
اگر "کتمان‌ ما أنزل‌ الله" شود و اگر یک‌ متفکر دینی‌ در برابر بدعت‌های‌ قدیم‌ و خرافات‌ جدید، تماوش‌ و تماوت‌ کند، فَلیتبوء مقعده‌ فی‌النار. آری، خیلی‌ زود، دیر می‌شود و آنان که‌ حقایق‌ الهی‌ را فدای‌ یک‌ تار موی‌ خود کردند، در زبان‌ پیام‌آوران‌ خداوند، نفرین‌ شدگانند. "وجیه ‌بودن"، خوب‌ است‌ اما اصیل‌ نیست.
می‌دانیم‌ که‌ امروز، باد در جهت‌ عکس‌ حرکت‌ "منتقد" می‌وزد و پیشروی‌ سخت‌ است. منتقد اصلاح‌طلب، با ملامت‌ ملامتگران، سینه‌ به‌ سینه‌ است‌، ولی‌ طاقت‌ باید. باد نیز تغییر جهت‌ خواهد داد. صبر لازم‌ است‌ اما "صبری‌ فعال" نه‌ "صبر منفعل".
چنانچه‌ روزی‌ روزگاری از "ادبیات‌ ملتزم" و "هنر ملتزم" می‌گفتند، امروز باید از "نقد ملتزم" نیز گفت. نقد اجزاء، در شرایطی‌ که‌ یک‌ کلیت‌ غلط‌ و یک‌ چگونگی‌ عام‌ رو به‌ خطا در فضای‌ فرهنگی‌ کشور وجود دارد، "نقد متفنن" است. نقد به‌ قصد خودنمایی‌ نیز، به‌ اندازه‌‌ی‌ "نظریه‌پردازی‌ غیرملتزم" در ردیف‌ تفریحات‌ سالم! و مربوط‌ به‌ اوقات‌ فراغت‌ خواهد بود نه‌ یک‌ رسالت‌ اجتماعی.
اگر فعالیت‌ فرهنگی، تبدیل‌ به‌ مؤ‌سسه‌ انتفاعی شود، ما تاجر هستیم‌ به‌ جای‌ آن‌که‌ عالِم‌ باشیم. به هوش‌ باشیم‌ که‌ "مرزهای‌ خلوص‌ فکر" با پرتاب‌ ایده‌های‌ خود به‌ جلو، تعیین‌ می‌شود. پرتابی‌ آرش‌وار که‌ در آن، تیر از چله و جان‌ از غلاف‌، توأمان‌ برآید. زیرا پیام‌ فرهنگی مثبت‌ یا منفی، به زودی در جامعه تبدیل‌ به‌ نیرو می‌گردد و زمام‌ جامعه‌ را این‌ سوی‌ و آن‌ سوی‌ می‌کند. باید دقیق‌ بود که‌ (علاوه‌ بر معنای‌ لغوی‌ و وضعی)، راستای‌ تأثیر و معنای‌ اجتماعی‌ هر حرف، کدام‌ است؛‌ زیرا هر پیام، خواستار "پذیرش‌ و باورداشت" است‌ و در دورانی‌ که‌ "اصل‌ حقیقت" انکارمی‌شود، اشتغال‌ به‌ خاتم‌کاری‌ "حواشی‌ حقیقت"، کاری‌ غیرمسؤولانه‌ و بی‌توجیه‌ است.
من‌ می‌دانم‌ که‌ امروز و هر روز، خرمن‌ امتیازات‌ و افتخارات‌ را به پای‌ افراد بی‌طرف‌ و بی‌ضرر می‌ریزند و به‌ اهل‌ فضل‌ هم‌ توصیه‌ نمی‌کنم‌ که‌ نابردبار، تنگ‌ افق‌ و تجاوز پیشه‌ باشند. می‌گوییم‌ که‌ "نقد ملتزم"، راست‌ فتنه‌انگیز است‌ اما امروز، راست‌ فتنه‌انگیز از دروغ‌ مصلحت‌آمیز، بالاتر است.
در دورانی‌ که‌ بضاعت‌ یا جرأت‌ نقد "غرب" را ندارند، مردان‌ و زنانی‌ فرهیخته‌ و دقیق‌ باید، تا به‌ این‌ مجاهدت‌ علمی‌ برخیزند و با شک‌ در داده‌های‌ انبوه، خواب‌ ذهنی‌ جامعه‌‌ی‌ علمی‌ کشور را برآشوبند. گرچه‌ منتقد جد‌ی، همواره‌ تنهاست‌ و کمترین‌ توطئه‌ای‌ که‌ او را هدف‌ خواهد گرفت، توطئه‌‌ی‌ "سلب‌ اعتبار" است. به‌خصوص‌ که‌ می‌بینیم‌ مکتوبات‌ آقای‌ "ماکیاولی"، کتاب‌ بالینی‌ عده‌ای‌ از ما شده‌ و اخلاقیات‌ ایلی، به‌ طبقه‌بندی‌های‌ جدیدی‌ در ساحت‌ فرهنگی‌ جامعه‌ انجامیده‌ است.
اینک‌، بسیاری می‌خواهند همه‌چیز به‌ سرگرمی‌ و تفریح، کاهش‌ یابد و هیچ‌کس‌ جد‌ی‌ نباشد، اما آفرینش‌ بی‌آرمان، تحقیق‌ و تألیف‌ بی‌هدف‌ و نیز نقد بی‌سمت‌ و سو، هرچند فنی‌ و هرچند سنگین‌ از ارجاعات‌ غلاظ‌ و شداد، اما کاری‌ غیرمتعالی‌ است‌ و عقل‌ و ایمان‌ را خشک‌ می‌کند. در چاه‌ خشک، اگر صد دلو هم‌ بیندازیم، جز سنگ‌ بالا نمی‌آید.
در میان‌ اهل‌ علم، امثال‌ مطهری‌ و بهشتی‌ و باهنر، اگر وارد عرصه‌‌ی‌ نبرد نظری‌ نمی‌شدند و اگر "فاضل‌ حرفه‌ای" می‌ماندند، چیزی‌ در حد‌ بسیاران‌ بودند. علامه‌ طباطبایی(رض) چرا آستین‌ بالا زد و وضع‌ گرفت؟! از مردان‌ خدا بگذریم.
حتی‌ متفکر پیچیده‌ای‌ چون‌ سارتر (اگزیستانسیالیست‌ ملحد)، وقتی‌ مجله‌اش‌ (Lets Temps Modernes) را راه‌انداخت‌ (1945)، اعلامیه‌ای‌ داد و نوشت: "وقتی‌ یک‌ نویسنده، قلم‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و شناخته‌ شد، به‌ محض‌ آن‌که‌ در مورد مسئله‌ی‌ معینی‌ سکوت‌ کند، همه‌‌ی‌ خوانندگان، حق‌ دارند یقه‌اش‌ را بگیرند که‌ چرا سکوت‌ کردی؟!"
آری‌ به‌ راحتی‌ می‌توان‌ با تصنع‌ لفظی، مطالب‌ ساده‌ را گنگ‌ و مغلق‌ ساخت‌ تا عامه‌ فهم‌ نباشد و مضامین‌ را از کتاب‌ها به‌ دفترها و از دفترها به‌ کتاب‌ها کاسه‌ به‌ کاسه‌ کرد ولی‌ مخاطب‌ شما دیر یا زود متوجه‌ ماجرا خواهد شد که‌ چه‌ کسانی‌ خواندند و نوشتند تا گذران‌ زندگی‌ و کسب‌ وجاهت‌ کنند و چه‌ کسانی‌ ادای‌ رسالت‌ کردند و سوختند تا تاریکی‌ها را عقب‌ زنند و ذهن‌های‌ خاموش‌ را برافروزند و در برابر بدعت‌ها بایستند؟!
ناقد ملتزم‌ نیز می‌تواند نظاره‌کنان، تفاضل‌ کند اما زبان‌ حال‌ او این‌ است‌ که: "من‌ به‌ عنوان‌ یک‌ انسان باید عکس‌العمل‌ نشان‌ دهم‌، وگرنه‌ انسانیت‌ من، مشکوک‌ خواهد شد؛ زیرا کلمات، معنی‌ دارند و من‌ نیز شعور دارم. بنابراین‌ طبیعی‌ است‌ که‌ حس‌ وظیفه‌ در من‌ بیدار شود؛ و بیدار می‌شود اگر من‌ بگذارم‌ و اگر مطامع‌ غیر متعالی، مانع‌ نشوند."
هر کلامی‌ و حتی‌ فکری، هویتی‌ و مآلی‌ دارد و این‌ مآل اگر الهی‌ نباشد، حتماً‌ شیطانی‌ است. فاضل‌ بی‌درد و بی‌مسئله‌ و غایب‌ از صحنه که‌ جز در ازای‌ "ما به ازای‌ شخصی" (حق‌الزحمه‌ یا تشویق‌ محافل)، حاضر- بلکه‌ قادر- به‌ فکرکردن‌ و نوشتن‌ نیست‌ و نه‌ هرگز برای‌ اصول، رنج‌ نوشتن‌ می‌برد و نه‌ در راه‌ دفاع‌ از "حقیقت"، اِحرام‌ تفکر می‌بندد، هیچ‌ مسئله‌‌ی‌ تازه‌‌ی‌ علمی‌ را نیز حل‌ نخواهد کرد. زیرا مسئله‌ها را متفکران‌ دردمندند که‌ حل‌ می‌کنند و تا بوده، چنین‌ بوده‌ است. آنان‌ که تا ذائقه‌‌ی‌ مستعمین‌ را محک‌ نزنند، لَب‌ تَر نمی‌کنند و همه‌ چیزشان‌ بر مدار محاسبات‌ می‌چرخد، تاجران‌ عالم‌ "اندیشه"اند.2 اما می‌دانم‌ آنچه‌ گفته‌ آمد، "خلاف‌ آمدی" در اوضاع‌ تلقی‌ می‌شود و به‌ رسته‌‌ی‌ "عصبیت"، ملحق‌ می‌گردد.

‌چرا کتاب‌ نقد؟!
تفاوتی‌ است‌ میان‌ چاقوی‌ جر‌احی‌ و ساتور قصابی. طرفین‌ یک‌ نقد، هر دو باید ملتفت‌ این‌ تفاوت‌ باشند. انتقاد، هرچه‌ هم‌ رادیکال‌ و ریشه‌ای، باید از نوع‌ اول‌ باشد... احساس‌ کردیم‌ که‌ محافل‌ مطبوعاتی‌ ما احتیاج‌ به‌ هیئت‌های‌ منصفه‌‌ی‌ فکری‌ نیز دارند. جایی‌ که‌ در آن، بر روی‌ عبارات، ذره‌بین‌ بگذارند و از نظر فلسفی‌- نه‌ حقوقی‌- به‌ مداقه‌ بر روی‌ مدلول‌ و نیز دلایل‌ آنچه‌ به‌ جامعه‌ عرضه‌ می‌شود، بپردازند.
این کار باعث‌ نوعی‌ "مشروطیت" در نظریه‌پردازی‌ می‌شود و همه، احساس‌ خواهند کرد که‌ تنها مطالعه‌ نمی‌کنند، بلکه‌ مطالعه‌ نیز می‌شوند. بنابراین، همه‌‌ی‌ حرف‌ها زده‌ می‌شوند اما مشروط. مشروط‌ به‌ آن‌که‌ در برابر نقد، تاب‌ بیاورند و این‌ "مشروطیت"، قانون‌ یک‌ مباحثه‌‌ی‌ علمی‌ است.
نقد، همچنین با بازجویی‌ و تفتیش، متفاوت‌ است‌ و نباید چنین‌ تلقی‌ نیز از آن‌ شود. اما در عین‌ حال، بالاخره افکار را، اشخاص‌ هستند که‌ نشر می‌دهند و نقد "فکر"، مآلاً‌ متضمن‌ نقد "فرد" نیز خواهد شد. برای‌ فهم‌ یک‌ سخن باید "من‌ قال" را از "ما قال" تفکیک‌ کرد اما در مقام‌ نقد، تعرض‌ به‌ فکر، حتی‌ بدون‌ قصد ناقد، تعرض‌ به‌ "ناشر فکر" نیز محسوب‌ می‌شود. این‌ جنبه، خاص‌ طبیعت‌ "نقد" است‌ زیرا "مطلب"، کالبدی‌ است‌ که‌ باید تشریح‌ شود و اگر در حین‌ تشریح، مقداری‌ چرکابه‌ یا خون نشت‌ کند، نباید جر‌اح‌ را جلاد نامید.
مضافاً‌ این‌که‌ نحوه‌‌ی‌ اعمال‌ هر کس، به‌ نحوه‌‌ی‌ افکار او آغشته‌ است. نمی‌توان‌ به‌کلی‌ بند ناف‌ یک‌ نظریه‌ را از صاحب‌ آن‌ برید. جدا از اختیارات‌ ما، بخشی‌ از تحلیل‌ "صاحب‌ نظریه"، مندرج‌ در تحلیل‌ خود نظریه‌ خواهد بود و نمی‌توان‌ خواننده‌ را از غور در ضمیر یک‌ نظریه، منع‌ کرد. به‌خصوص‌ که‌ وقتی‌ مقدماتِ‌ یک‌ قضاوت‌ فراهم‌ شود، تکوین‌ آن‌ قضاوت، قطعی‌ و لابد‌ی‌ خواهد بود؛ و از جمله، بدین‌ علت‌ است‌ که‌ همواره‌ یکی‌ از واژه‌های‌ نیرومند و تحریک‌کننده، واژه‌‌ی‌ "نقد" بوده‌ است.
ما می‌کوشیم‌ با گشودن‌ باب‌ "نقد"، زمینه‌های‌ اندیشیدن‌ را فراهم‌ کنیم. کار ما این‌ است‌ که‌ بنویسیم‌ و سؤ‌ال‌ ایجاد کنیم‌؛ زیرا مطمئنیم‌ که‌ سؤ‌ال‌های‌ موجود در یک‌ جامعه، کماً‌ و کیفاً، در باروری‌  و تعیین‌ سطح‌ فرهنگ‌ آن‌ جامعه، به‌ جِد موثر است‌ و این‌جاست‌ که‌ "تعقل"، جای‌ "عاطفه" را و "تعلیم"، جای‌ "تبلیغ" را تنگ‌ خواهد کرد و نویسندگان‌ و گویندگان‌ و مد‌عیان‌ حرف‌ تازه‌ را، عملاً‌ به‌ دقت‌ در گفتار و نوشتار، توصیه‌ بلکه‌ مجبور می‌کند.
کش‌مکش‌ تقریباً‌ مداومی‌ که‌ در عالم‌ بحث، وجود دارد، باید قانون‌مند و منضبط‌ باشد و هر کس‌ سخنی‌ می‌گوید، با صداقت‌ و صراحت، پای‌ آنچه‌ گفته‌ است، بایستد و به‌ منتقدین‌ پاسخ‌ دهد. یا دفاع‌ کند؛ بدون‌ تعصب؛ و یا عذر بخواهد؛ بدون‌ تکبر.
شجاعت‌ در پذیرش‌ خطا، شجاعتی‌ انسانی‌ و قابل‌ تحسین‌ است‌ و از کمتر محققی‌ مشاهده‌ می‌شود که‌ با عباراتی‌ سلیس‌ بگوید: "خطا کردم". زیرا به‌ زبان‌ آوردن‌ این‌ عبارت، به‌ مقدار معتنابهی‌ "کرامت‌ انسانی" منوط‌ است‌ که‌ به‌ دست‌ آوردن‌ آن، کار همه‌‌ی‌ ما نیست. به‌ویژه‌ که‌ شایعه‌ای‌ بر سر زبان‌ها است‌ که‌ می‌گوید: "خطا"، از جمله‌ مایملک‌ خصوصی‌ هر کسی‌ است‌ که‌ باید پنهانش‌ کرد!
پس‌ بی‌دلیل‌ نیست‌ که‌ "فرهنگ‌ نقدپذیری" در میان‌ نخبگان‌ و اهل‌ فضل، کمتر از هر صنف‌ دیگری‌ است. نقد را فحش‌ می‌پندارند، حال‌ آن‌که‌ نقد، "خدمت" است. البته‌ طبیعی‌ است‌ که‌ هتاکان،‌ هتک‌ می‌شوند ولی‌ نقادان، مستحق‌ چیزی‌ بیش‌ از "نقد" نیستند.
نقادی، خصومت‌ با شخص‌ نیست. "هو و جنجال" یا نفرت‌پراکنی‌ با اغراض‌ فردی‌ یا صنفی‌ نیست. آرمان‌ ما، تشدید "دقت‌ شنیداری‌ و گفتاری" جامعه‌ در ساحت‌ تفکر است‌ تا گوینده‌‌ی‌ یک‌ حرف‌ و نویسنده‌‌ی‌ یک‌ دعوی‌ مهم‌ نظری، نسبت‌ به‌ آنچه‌ می‌گوید و می‌نویسد، احساس‌ مسؤولیت‌ کند. نه‌ آن‌که‌ سنگی‌ بپراند و پی‌ کار خویش‌ رود و حتی‌ به‌ فرهنگی‌ترین‌ لوازم‌ گفته‌ها و کرده‌های‌ خویش‌ نیز ملتزم‌ نباشد و خود را به‌ محض‌ آن‌که‌ هدف‌ اعتراض‌ و انتقاد مستدل‌ قرار گیرد، در پرده‌‌ی‌ قدس‌ بپیچد.
در میزان‌ "نقد"، صاحب‌ یک‌ نظر نمی‌تواند از نظر خویش، فاصله‌ گیرد و نسبت‌ خود با آن‌ را انکار کند. نَفَس‌ به‌ گنجایش‌ سینه، باید کشید. حرفی‌ را نباید زد که‌ نمی‌توان‌ به‌ آن‌ تن‌ داد... "نقد"، انفعال‌ نیز نیست. مبارزه‌ با کلی‌گویی‌های‌ دبستانی‌ و دفاع‌ از شعور خوانندگان‌ است. "ناقد"، خواننده‌ای‌ است‌ که‌ شعور بیش‌ از حد! نشان‌ می‌دهد...

پی‌نوشت‌ها:
1. "Philosophusdixit"، "حکیم‌ فرموده" و استناد به‌ اقتداری‌ ذاتاً‌ مشروع‌ که‌ نه‌ محتاج‌ به‌ حجیت، بلکه‌ خود منشأ حجیت‌ها باشد. امروز، نظریات‌ متفکران‌ غربی‌ برای‌ روشنفکران‌ و مؤ‌لفان‌ جهان‌ سوم، چنین‌ حالتی‌ تحقیرآمیز و آمرانه‌ یافته‌ است.
2. دکتر محمد غلاب، رئیس‌ دانشکده‌‌ی‌ فلسفه‌‌ی‌ دانشگاه‌ قاهره، در نامه‌ای‌ خطاب‌ به‌ مرحوم‌ علامه‌‌ی‌ امینی‌(رض)، در تجلیل‌ از "الغدیر"، این‌ کار را سترگ‌ می‌شمارد "...لا سیما الیوم‌... و اَن‌ الحرکتین‌ العلمیه‌‌ی‌ و الأدبیه‌‌ی‌ قَد تَحوَّلَتا إلی‌ حرکه‌‌ی‌ تجاریه‌‌ی‌ بَحته‌‌ی. (تغریظات‌ الغدیر)

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. تقسیم بندی مدرن- سنتی را نباید خیلی در باب تئوری تولید علم بومی وارد کرد. عارض شدم که این مورد برای جامعه اوروپایی و غربی علی الاصول برقرار است. اما در داخل معرفت شناسی علمی اسلامی چنین تقسیم بندی غیر قابل قبول است. چون نوع دعوت به تولید علم در لسان شارع مقدس و اهل بیت عصمت (صلوات اله علیهم اجمعین)با نظریات مدرن در این باب خیلی فرق نمی کند. برای تعریفی از علم که امروز ارائه می شود، ده ها روایت وجود دارد. این تعریف را به طرز معنی داری جدید خواندند، جفای در حق اهل بیت است. از احادیث پیامبر تا امامان ما مملو از این نوع تعریف هاست. از قول امام حسین نقل شده است "کسی عالم تر است که بیشتر نقد کند و به راحتی حرفی را نپذیرد." هر چه باشد "الحکمه ضاله المومن" و احادیث بسیار دیگر در این باب از امام صادق و امام رضا که بسیارپویاتر و جامع تر از تفسیرهای مدرن است. متأسفانه حرف هایی که در این باب زده می شود، احتمالاً از روی ناآگاهی گوینده است. مناسب دیدم برای یک تنفسی در این باب و بستن موضوع کمی هم به رد بعضی از نظریات آقای منصوری بپردازم.

۲.  یکی از دلائل درجازدگی جوامع اسلامی، پس از حدود 200 سال آشنایی با غرب و تحولات صنعتی دنیا، همین عجین شدن علم با دین است.این نوع توصیف یا بهتر بگویم تحریف آقای منصوری معنی دار است و در روزهای قبل این نظریه را کاملاً رد کردیم.

۳.مفهوم تحول و دینامیک، درک و فرمولبندی آن، با نیوتون شروع می شود. این نظر را نیز مورد نقد قرار دادیم و ادعا کردیم بحث هایی در تاریخ علوم سانسور شده است. این جور حرف ها و ساختن چنین پدرهایی برای علم جز مشهوراتی است که باید در صدق آن شک کرد.

۴. 4.  وجود تقدس در علم سنتی و نبود آن در علم نوین    این را هم را بشدت رد می کنیم. در تقسیم بندی تاریخی سنتی- مدرن امام سوم به عنوان یکی از منابع اصیل دین ما مربوط به دوران سنت می شود. در حالی که روایت مطرح شده از امام سوم چنین نظری را رد می کنم. بنده عادت دارم حرف ها وپاسخ ها را از منابع اصیل دین بگیرم.

۵.علم نوین، بنابر تعریف، نسبت به دین خنثی است، همان گونه که تجارت، یا هر حرفه دیگرهم خنثی است؛ تجارت امری دنیوی وناسوتی است و قداست برنمی دارد. خیلی خوشحال می شدم منظور آقای منصوری از قداست را می دانستم. این قداست چیست، که از آن چماقی درست کردند و بر سر دین می زنند. جملات بالا جز مشهوراتی است که گویا باید حرف آقای منصوری را بدون فکر و استدلال پذیرفت. هر چه باشد گویی استدلال برای تازه کارهاست!! این علم نوین چرا نوین است؟ چرا نسبت به دین خنثی است؟ یعنی علوم انسانی هم نسبت به دین خنثی است؟ استاد دانشگاه شریف نیاز به استدلال ندارد، هر چه گفت باید پذیرفت!!

۶.اگر هم ارزشهایی به وجود می آورد ثانویه است، به تبع روشهای علمی و مبتنی بر اعتقادها و ارزشهای اولیه جامعه است. این ارزشهای ثانویه ناسوتی اند نه الهی و نه مقدس. همین مشخص نکردن حوزه بحث و عدم تعریف امر مقدس این اشکالات را  نیز دارد. چرا اصلاً ثانویه و اولیه؟ چرا این تفکیک باید صورت بگیرد؟ ما آخر نفهمیدیم این قداست چیست؟ کجا باید پیدایش کرد؟ من می دانم قداست در مفهوم اسلامی آن یعنی چه. دردم این است چرا به قداست که می رسیم. یک تعبیر کلی، مجمل و مبهم از آن ارائه می دهیم و نسبت به تفاوت قداست اسلامی با مسیحی که از ارض تا سما است بی تفاوت هستیم.

۷. تلفیق مفهوم علم با امر الهی دین و علم دین، که در تاریخ جوامع اسلامی رخ داده است، تفکیک ارزشهای اولیه قدسی را از ارزشهای ثانویه ناشی از علم ناسوتی مشکل، اگرنه غیرممکن، می کند. جوامع اسلامی همگی به درجات مختلف گرفتار قدسی شدن ارزشهای ثانویه ناشی از تعمیم مفهوم علم دین به مطلق علم هستند و هنوز نتوانسته اند خود را از این مهلکه خودساخته برهانند. این هم از آن مشهورات غلط است. ببینید همه این قسمت ها از مقاله به چوب قداست رانده می شودف بدون اینکه بفهمیم این قداست مورد نظر ایشان چیست. همان جمله نورانی که "دو پهلو حرف زدن اگر مشکل نظریه را حل نکند، مشکل نظریه پرداز را حل می کند."

شاید نتیجه بحث ایشان به نظر شما منطقی به نظر آید. ولی این آدم زیرک با ایجاد خلاهای مبهم در مقاله اش حرف هایی را می زند تا شما را هم داستان خودش کند. هیچ وقت نمی شود از فرض مبهم و گاه نادرست به حکم واضح و درست رسید. او فرضی که در ذهنش است و به نظر من غلط است را مبنا می گیرد و سپس نتیجه اش را از من می پرسد. بارک الله به این روش زیرکانه. این ها روش علمی نیست. این ها فقط یک "چیز"ی است. و مقاله ایشان بر پایه همین یک"چیز"هاست.

۸. تا پایین مقاله ایشان همینطور مبهم پیش می رود و پر از اشکال است. ولی برای جلوگیری از اطاله کلام ادامه نمی دهم. هرچند حق آن است این صحبت ها را دقیق نقد کنم. فقط چند بحث که نقدش را ضروری می دانم مورد تفقد قرار می دهم!!

در مورد رویت هلال ایشان بحثی را مدنظر دارند که محل اشکال من است. اولاً و بالذات علم فقه به عنوان یک علم صرفاً دینی یکی از مثال نقض های خوب برای تهمت های ایشان به نسبت علم و دین است.مانند هر علم دیگری اگر دو مورد در فقه رعایت شد، مسئله حل است. در هر علمی برای نظر در مورد آن علم و در مورد مسائل درون آن علم می بایست اولاً اصول موضوعه و قطعیات آن علم را بپذیرید. دوم آنکه در آن علم به تخصص برسید. در صورت رعایت این دو مولفه شما حق نظریه پردازی دارید. این قانون در فقه بیشتر از هر علم و حتی علوم به اصطلاح نوین رعایت می شود.

 شما در مورد موسیقی ملاحظه کردید که بنده نظر فقها را رساندم. به وضوح نظرهای مختلف را دیدید بدون اینکه هیچ کدام "مقدس" باشد. هیچکدام "برحق"بودن ادعایی داشته باش بدون اینکه "در مقابل خلاقیت" باشد. اتفاقاً خلاقیت در آن بود. پویا بود ولی بر اساس روش فقه جواهری استنباط شد. همنطور که در علوم مختلف بر یک اساسی استباط می شود.

 شما اصول و قطعیات مشخص قرآنی را آنهم با دلیل و برهان و عقلانی نه به صورت آن "مقدس مسخره آقای منصوری" بپذیر و بعد بر اساس همان عقلی که داری به تخصص برس. یعنی منابع دین را مطالعه کن. بعد هر چه می خواهی بگو. الان در حوزه علمیه قم حضرت آیت الله صانعی(حفظ الله) به عنوان مرجع تقلید "دیه زن ومرد" را یکسان انگاشته یا "سن تکلیف برای دختران را ۱۳ سال" اعلام کردند. هیچ مشکلی نیست. به هیچ جای دین برنخورد. دیدید که اسلام هم نابود نشد.

 اگر یکی از مراجع فردا بگوید "استنباط من این است خود ارضایی اشکالی ندارد" خب بگوید اگر آن مرجع در آن صلاحیت باشد می تواند چنین حکمی دهد که البته نمی دهد. اگر کسی حکم جدیدی داد دلیل بر به روز تر  بودن آن مرجع نیست. این استنباط شخصی اوست نه اینکه او نو اندیش تر است. یکی از این نشریات دوم خردادی دنبال این بود که ثابت کند آقای صانعی از بقیه مراجع به روز تر  و پویاتر است چون احکامش به روز تر است. خود آقای صانعی با وجود همفکری سیاسی با این جریان، چنین نظری را رد می کند و من از این به هوش بودن ایشان خوشم آمد. ایشان هم عین استدلال من را کرد و به آن خبرنگار(هفته نامه شهروند امروز) گفت "مغالعه نکنید. این دلیل پویاتر یا به روز تر بودن من نیست. این استنباط شخصی من است"(نقل به مضمون).

در مسئله رویت هلال هم همین است. روش این است که با چشم غیر مسلح دیده شود. چرا با چشم مسلح دیده نشود؟ خب واضح است نه به خاطر اینکه دین با تکنولوژی مخالف باشد. یا اینکه اینها شر باشند یا چون علوم نوین و مدرن هستند. خود مقام معظم رهبری فرمودند "سینما یک هنر متعالی است."  نگاه کنید هنر کاملاً مدرن سینما در نظر یک مرجع دینی مانند ایشان متعالی دیده می شود. پس بحث سنت -مدرنیته نیست. آنچه که درست است باید صورت بگیرد، خواه سنتی خواه مدرن. هیچ فرقی نمی کند. بنابراین این ربطی به دعوای علم و دین ندارد. خود دین اسلام اگر در هیچ علمی کار نکرده باشد و هیچ دانشمندی نداشته باشد، در نجوم کار کرده است و منجمین زیادی داشته است. پس بحث آقای منصوری کاملاً باطل و به نظر من حتی بی ارتباط با بحث ایشان است.

چرایی این قضیه را باید از علما و خود رهبری پرسید. من فکر می کنم دیدن با چشم غیر مسلح غیر از آنکه یک سنت پسندیده است و ممکن است دلایل معنوی هم داشته باشد، دلیل عقلی هم دارد. حالا یک مرجعی عالم است، با تقوا است، همه خصوصیات را دارد ولی پول نداشت تلسکوپ بخرد چه؟ احکام اسلام طوری است که بدون امکانات قابل اجراست واین فوق العاده است (جز ازدواج!!). اگر دیدن ماه تلسکوپی شود شاید خود جامعه دچار عسر و حرج شود. شاید خطایی در محاسبات باشد.

شاید با تلسکوپ  بدون خطا باشد و متقن هم باشد دقیق تر هم باشد. شاید نیاز نباشد همه مراجع اینکار را کنند و انجمن نجوم این کار را کند. مردم هم از بلاتکلیفی شب عید در بیایند.

 ولی اسلام به دلایلی اجتماعی بر دیدن غیر مسلح تاکید می کند. همه جوانب را باید در نظر گرفت و نباید اینگونه بحث کرد. آقای منصوری حتی یک دلیل از علما هم نمی آورد. نمی دانم چرا؟

 همین مراکز استهلال که مخصوص رهبری نیست و همه علما هم دارند و مربوط به الان هم نیست، بحث علمی و دیدن با چشم مسلح در آنجا صورت می گیرد. برای چای خوردن که دور هم جمع نمی شوند. آقای منصوری طوری گفتند گویی هیچ گاه این بحث مطرح نبوده و فقهای با تقوای ما نسبت به آن بی خبر بودند. همه مراجع مطرح مرکز استهلال دارند از قدیم هم بر وجود چنین مراکزی تاکید می شده است. نه اینکه رهبری یک دفعه خلاقیت به خرج دهد و مرکز استهلال ایجاد کند.

با تمام این تفاسیر اگر مرجعی بگوید با چشم مسلح هم دیدید، اشکالی ندارد، بازهم مشکلی پیش نمی آید و تناقضی حاصل نمی شود. احتمالاً در آن صورت آقای منصوری باید به دنبال یک مصداق دیگر بگردند!!

۹. این چهار نظر ایشان در پایان بحث باطل و مطرود است که دنباله روی، تحدید خردورزی،کنترل تفکرو خشکیدن خلاقیت که مخاطرات علم دینی خوانده می شود. این ها تهمت به اسلام عزیز است و تماماً مردود است. خدایی سرم درد گرفت وگرنه همه را نقد می کردم. باز هم باید نقد کرد و دقیق تر شد ولی من در همین حد بسنده می کنم.

عقلانیت علمی در میان مسلمانان را از سخنرانی های آقای ازغدی در http://www.yasinmedia.com/fa/sokhanrani/rahimpoor-3.html دانلود کنید. مخصوصاً موضوعات مربوط به تولید علم را. بعضی از آنها مستقیماً پاسخ منصوری است. البته این صحبت های او حداقل ۳ سال زودتر از مقاله منصوری صورت گرفت. هرچه باشد فبشر عبادالذین  یستمعون ... واقعیت من هنوز مقاله آقای جوادی آملی را نخواندم. چون می خواستم خودم حتی المقدور فکر کنم و جواب دهم البته رحیم پور ازغدی این اجازه را نداد!!! مباحثی که قبلاً از ایشان گوش کردم خیلی به من کمک کرد. ولی حتماً مقاله آقای جوادی آملی را می خوان و با شناختی که از ایشان دارم می دانم احتمالاً مو لای درزش نرود.

۱۰ باز هم به تولید علمی خواهم پرداخت ولی به تفاخر حالم. مسئله ما و غرب را خواهم گشود. تا ببینم چه پیش آید. در مورد مسئله ما وغرب خیلی حرف برای گفتن دارم. در پست بعدی در مورد این اندیشکده اعتلا که لینک کردم صحبت می کنم. این را بی خود به عنوان پیوند نیاوردم.

۱۱. مسعود جان میفلد نه، منیفلد. یک اتفاقی برایم افتاد در امتحان منیفلد که خیلی جالب بود. ولی امتحان جانکاهی بود، پوستم کنده شد. بخش دوم منیفلد را قرار است ۱۹ بهمن امتحان بدهم. پنج شنبه هم خیر سرم پایان ترم آنالیز حقیقی دارم. (انتگرال لبگ، فضای ال پی، فضای باناخ، اندازه علامت دار جز مباحث شیرین امتحانی است.)

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. اگر یک زمانی بعضی از بحث ها را ادامه نمی دهم به خاطر عدم ضرورت است. چون احساس می کنم وظیفه من این است که نظرم را شفاف بیان کنم. بنابراین مسئول نظر دیگران نیستم. مثل همین پرواگاندا. شما حرف هایتان را زدید من هم زدم و تمام. قضاوت بیشتر با مخاطب. البته بحث هایی هست که تا شفاف نشود، دست بردار نیستم. بعد از آن دیگر تمام.اهل این نیستم خودم را جر بدهم تا یکی موافقم شود. البته نه دنبال زیاد کردن مخالفینم نه به دنبال تکثیر مرتدین.

۲. مسعود جان، به این مقایسه ایران و غرب هم می رسیم. لطفاً خودت را کنترل کن. دختر مردم ببخشید مطلب مردم صاحاب دارد (ارجاع به فیلم دیوانه ای از قفس پرید به کارگردانی احمدرضا معتمدی، صحنه مربوط به گفتگوی عزت اله انتظامی و علی نصیریان.)

۳. زکات علم نشر آن است. ده ها روایت در مورد اهمیت علم و حتی متد علم در اسلام است که باور نکردنی است. یکی از همین روایات همین جمله اول است. فوق العاده است. این را اگر با دنیای امروز مقایسه کنیم، می فهمیم که برخورد اسلام در نشر علم بسیار انسانی است. به همه بیاموز، اهم از هر فرهنگ، دین، نژاد، ملیت، جنسیت و طبقه. بدون چشم داشت بیاموز. به همه. یکی از کارهای متفکرین مسلمان در دوران شکوفایی این بود که همه چیز را ترجمه می کردند ولی در ترجمه متوقف نمی ماندند. مسلمین یافته های علمی خود را نیز برای استفاده سایر ملل هم ترجمه می کردند، بدون چشم داشت. این فوق العاده است. یعنی یک گروهی به علمی می رسید، غیر از بیان آن به زبان عربی که زبان علمی دنیا بود، خودشان به زبان های دیگر ترجمه کنندو مثل این می ماندکه امروز خود غربی ها علمشان را به زبان فارسی هم منتشر کنند.

۴. رحیم پور ازغدی می گفت "مسلمین وقتی متنی از غرب را می خوانند، آن را محترمانه نقد می کردند." رحیم پور ادامه داد "من بارها در پایین صفحه نسخ خطی علمی مسلمین دیدم که نوشته اقول انا" به این معنا که بعد از مطالعه نظر خود را عنوان می کردند. یعنی تو این را گفتی، اشکالی ندارد ولی اقوا انا (من هم این را می گویم). امروز این "اقول انا" از روش علمی ما حذف شده است. چقدر ما بدبختیم.

۵.دوستان فیزیکی  ما به مطالعه نسخ علمی ما بپردازند. بچه ها یک کاری کنید که تاریخ علوم مستقلی را بسازیم. نیاز به هیچ کاری نیست. فقط کتاب ها قدما را بیابید و بازنویسی کنید. کتاب های آقای ولایتی در حوزه تاریخ تمدن به همراه کتاب آقای گوستاو لوبون و دیگران کارگشا است. با اینکه گوستاو لوبون چند بار به اسلام حمله می کند ولی گویا از بقیه منصف تر است. کارهای مسلمین در حوزه "فرموله کردن قوانین حرکت"، "هواشناسی"، "نورشناسی"، "مکانیک و شناخت سازه ها"و ...(کارهای ریاضی اش با من. در حوزه "جبر"، "محاسبات عددی و درون یابی" و ...) جالب است سنتی در میان مسلمین بود که در هیچ جای هیچ تمدنی نبود و آن اینکه خانواده های علمی در میان امت اسلام بود. شما حتماً در مورد خانواده ی برنولی شنیدید که یک خانواده هشت نفری و همه ریاضیدان بودند. چنین خانواده هایی در اسلام به وفور بودند و خاک بر سر ما که زحمت معرفی اینها را به جامعه علمی و عامه ی خودما ندادیم. یعنی ما در اسلام خانواده های فیزیکدان، پزشک، شیمیدان و ... داشتیم. یک مورد آن که من از زبان رحیم پور شنیدم خانواده موسی بن شاکر است که همه متخصص فیزیک و مکانیک بودند و همین خانواده بیش از ۱۰۰ رساله در فیزیک نوشتند.

۶. در تاریخ اسلام هیچگاه دانشمند سوزی نداشتیم. واضح است اسلام با علمی که بر تجربه، آزمایش و عقلانیت استوار باشد، تعارضی ندارد. این در اوروپا اتفاق افتاد چون دین آنها تاب علم را نداشت. چنین مشکلاتی در دنیای اسلام نبوده است. چون خود اسلام توصیه کننده علمی است "که بر پایه خلاقیت، آزمایش، تصرف در طبیعت و ..." باشد. این مورد را من در پست ها بعدی بیشتر باز خواهم کرد.

۷. فردا امتحان ترم منیفلد دارم. بنابراین احتمالاً فرصت خواهید داشت، راحت تر بخوانید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. اما حذف برگ‌هایی از تاریخ علم. حتماً از پداران علم جدید شنیده‌اید. پدرانی که غرب ساخته است. از کپرنیک و گالیله و کپلر تا داروین و آگوست کنت و لاوازیه. این‌ها را به عنوان پدران علم جدید به خورد ما کردند. یک کار خوب فرهنگ غرب این بود که در اولین گام همه چیز را به نام خود در فرهنگ‌های خود و در تاریخ علم خود مصادره کرده و وارد ادبیات آموزشی خود بلکه تمام دنیا کرده‌اند. بسیار کار خوب و دقیقی است. همان که ما از آن غفلت می‌کنیم و فکر می‌کنیم ارزشی ندارد. گویی هیچ‌گاه این حرف‌ها در هیچ جا مطرح نبوده است و هرچه هست محصول همین مدرنیته از عصر دکارت به این طرف است. دوران قبل از مدرنیته دوران تاریکی جهان بود و ناگهان با جدا سازی نهاد دین از علم و به حاشیه راندن کلیسا علوم جدید معرفی شد.

۲. هیچ گاه نباید پرسیده شود که حرف‌هایی که مسلمین در علم الجتماع یا علم النفس به نام ابن خلدون و دیگران مطرح کرده‌اند به اندازه کارهای آگوست کنت در جامعه شناسی و هم عصرانش در روان شناسی مهم و در خور توجه بوده. کسی نباید بداند که نظریه خورشید مرکزی پیش از آنکه ابداع کپرنیک باشد توسط ابوریحان قرن‌ها قبل مطرح شده‌است. نظریه چرخش بیضوی سیارات کپلر یا نظریه گالیه به عنوان نظریات بنیادین و مهم نجوم در عصر مدرن قرن‌ها قبل در آثار عالمان اسلامی بوده است.

۳. پزشکی را یکی از دستاورد های مدرنیته می‌دانند. در حالی که از قرن اول هجری یعنی سال ۸۸ هجری هم عصر امام پنجم اولین بیمارستان در بلاد اسلامی تأسیس شد. بیمارستان های اسلامی در قرون بعد شامل بخش‌های ویژه تخصصی بوده است. نزدیک به هزار سال قبل زمانی که در اوروپا مردم با آفتابه آب می‌خوردند، بیمارستان‌های اسلامی بخش‌های تخصصی، بخش ویژه جراحان، زنان و زایمان، دارو سازی، داندانپزشکی، عمومی،  اعصاب و روان داشته‌است. در کنار هر بیمارستان دانشگاه‌های علوم پزشکی وجود داشته است. به نقل از جرجی زیدان بیمارستان‌ها اسلامی بسیار زیباتر، تخصصی تر، بهداشتی‌تر از بیمارستان‌های قرن ۱۹ اوروپا بوده است. این جملات را کتاب‌های تاریخ تمدن خواهید یافت. همه‌ی اینها نظرات غربی‌ها و متفکران مسیحی است. در بیمارستان‌های اسلامی هر نوع بیماری سالن خاصی داشت. گوستاو لوبون نقل می‌کند که بیمارستان‌های اسلامی در فضای سبز و در پارک‌ها بوده است. در بیمارستان‌های اسلامی محوطه زیبا و دلنوازی ترتیب داده شد.محوطه مخصوص کودکان ساخته شده بود تا فرزندان ملاقات کنندگان در آن به تفریح بپردازند. برای بیماران که بی‌خواب بودند کسانی بودند که شغلشان قصه گویی بود. یعنی هر شب از این اتاق به آن اتاق می‌رفتند و برای بیماران کم خواب یا بی خواب قصه می‌گفتند. برای بیماران بخش اعصاب و روان موسیقی لایت و آرام‌بخش پخش می‌شد. (شاید باورتان نشود ولی این متعلق به حداقل ۶ قرن قبل است. ) هر بیمارستان کتابخانه تخصصی وجود داشت و بعضی از بیمارستان‌ها در شهرهای مهم بیش از یک میلیون جلد کتاب داشتند. باور کردنی نیست یک میلیون جلد کتاب خطی. در بیمارستان‌های ایران صدها پزشک متخصص بودند. داروسازانی در بیمارستان‌های ایران بودند که بیش از ۱۰۰۰ نوع دارو ساخته بودند. جراح، اورتوپد در بیمارستان‌های ایران بود. پیچیده‌ترین جراحی‌ها انجام می‌شد. یک سیاح اوروپایی می‌گفت "عمل آب مروارید و سزارین  در ایران صورت می‌گیرد ". اینها همه مربوط قرن‌ها قبل است. همه‌ی اینها بود و کسی دعوای مسخره علم و دین را راه نیانداخته بود. واضح است که دعوای بین علم و دین یک دعوای کاملاً اوروپایی-مسیحی هست و هیچ ارتباطی با اسلام ندارد.

۴. همین‌طور کتاب‌های زیادی در باره پدران واقعی علم شیمی و فیزیک وجود دارد و پیشرفت‌های مسلمین در این زمینه که باور کردنی نیست. چرا این برگ‌ها نیست. چرا پدران علوم تغییر کرده‌اند؟ در سراسر بلاد اسلامی زبان دین و زبان علم یکی بود. همینطور روش‌شناسی. در اوروپا بود که حتی زبان دین و علم یکی نبود.  ان شالله در فرصت بعدی به یکی دیگر از دغدغه‌هایم خواهم پرداخت. عقلانیت دینی و علمی.

-----------

این حرف‌ها نوستالوژی نیست. این حرف‌ها برای این هم نیست که پشت استخوان‌های اجدادمان پنهان شویم. این حرف ها اثبات چند چیز است.

نیاز نیست آن تفکیک مسخره مدرن- سنتی را داشته باشیم. آن دعوا برای آنهایی که دینشان مشکل دارد و تحریف شده است. دیگر آنکه چون یکبار ما چنین تجربه موفقی را داشته‌ایم پس باز هم می‌توانیم. سوم اینکه ساختن یک تمدن دینی امری شدنی است.  برای نوشته‌های من رجوع به کتاب‌های چند جلدی دکتر ولایتی هم می‌تواند گره‌گشا باشد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

فونت نوشته‌ها ۲ است و از قبل هم ۲ بود.

۱. اینجا میز فلسفه است نه دفتر روزنامه. در دفتر روزنامه می توان گفت "کلاْ قبول دارم، در مجموع موافقم" اما روی میز فلسفی بدون پرده پوشی و با تمام سختگیری نقد می‌کنند و استدلال می‌آورند. بله این بحث ها را بهتر از من و مستدل تر از من آقای رحیم پور ازغدی هم نقل می‌کنند و من بسیار از این گفته ها را وام‌دار اطلاعات ایشان هستم.

۲.منتظرم مسعود آن "صداقت" را کمی باز کند. تا آنجاییکه من می دانم صداقت بار معنایی مثبتی دارد حالا منظور مسعود چیست امری علی الحده است. صبر می‌کنم تا جواب بشنوم. فکر می‌کنم تا حدی جواب مسئله هست اما کامل نیست.

۳. اما آن پروپا گاندا. اول از ریشه شناسی پروپاگاندا فاکتور می‌گیریم(اتیمولوژی). خود پروپا گاندا هم تعریف مشخصی دارد(ترمینولوژی). آنچه واضح است پروپاگاندا تبلیغات دروغین است. یعنی نوعی جو سازی اطلاعاتی خلاف واقع. پروپاگاندای معهود چه بود؟ خب فرموده بودید: "پروپاگاندای حکومت در سواستفاده از علوم دهن پرکنی مثل هسته ای و نانو و سلول هاو حتی روبوت های دبیرستانی.."

یعنی آنچه که حکومت به طور رسمی از تربیون های خود تبلیغ می‌کند آن چیزی نیست که باید باشد. یک سری الفاظ دهان پرکن بدون اینکه واقعیت داشته باشد عنوان می‌شود. با قرار دادن نعل به نعل پروپاگاندا تفسیر فوق از حرف های دکتر کاملاً طبیعی است مگر اینکه تفسیر دیگری غیر از آن ارائه دهید که در آن صورت کلمه‌ای غیر از پروپاگاندا باید بر آن نهاد. البته من مفهوم حکومت را در این جا باز نمی‌کنم. چون به راحتی می‌توان تشخیص داد که چه فرد یا افرادی به این پروپاگاندا دست می‌زنند. اگر چنین باشد که برای جمهوری اسلامی متأسفم و این یکی از نشانه‌های تبلیغاتی دروغین و نمایشی سردمدارن حکومت به اصطلاح دینی در ایران است.

اما اگر حرف منصوری درست نباشد که فکر می‌کنم نیست در آن صورت بیان وتبلیغ واقعیتی که هست در بالا بردن اعتماد به نفس ملی (اعتماد به نفس فوق استراتژیک) امری ممدوح بلکه واجب است. بالاخره ملت ببینند که می‌شود کارهایی کرد. از سه قطعنامه تصویب شده در شورای امنیت کذایی و فشارهای بیش از حد به ایران می‌توان فهمید که این قضایا پروپاگاندا نیست. ممکن است در اظهار نظرها و تبلیغات کمی در سطح و اهمیت مسائل  نه در خود مسائل هسته‌ای یا نانو اغراق شود ولی پروپاگاندا نیست. بالاخره کلمات معنی دارند و بار معنایی پروپاگاندا بسیار منفی است.

۴. ان شاالله در فرصت بعدی کمی در مورد  "اول نوشته پیشین" یعنی تاریخ واقعی علم سخن می‌گویم. تا بعد آرام آرم وارد بحث شوم و به آن "صداقت" هم خواهیم رسید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌خواهم بگویم و بپرسم  ...

۱. چرا تاریخ علم جدید را دستکاری می‌کنید؟ چرا انکار؟ چرا کتمان؟ آیا علم یک بچه سر راهی بود که ناگهان در قرن ۱۶ یا ۱۷ پیدا شود؟ پدران راستین علومی که جدید نامیده می‌شوند چه کسانی هستند؟ چرا برگ هایی در تاریخ علوم کنده شده است؟ چرا قسمت هایی نیست؟ چرا سانسور شد؟

۲.یک بار کردیم شد. چرا یکبار دیگر نکنیم. وقتی یک تجربه خارجی و ملموس داشتیم چرا دوباره این تجربه دست یافتنی نباشد؟

۳.چرا نهضت تولید علم توسط خودمان مسخره می شود؟ چرا علوم انسانی با نگاه اسلامی نه؟ چطور هرکسی می تواند نظری یا ایده ای در علوم انسانی ارائه می کنید ولی به اسلام که می رسیم ناگهان جهت تغییر می کند؟ چطور اقتصاد، جامعه شناسی، فلسفه، روان شناسی و سایر علوم انسانی تعبیری اسلامی ندارد؟ وقتی نسبیت سرتاسر علوم را فراگرفته و هیچ نظر علمی در علوم انسانی قطعی نیست و در هر باب در هر رشته علوم انسانی چند نظریه ولو متضاد وجود دارد، اما سخن گفتن از تعبیر اسلامی ضد علم تلقی می شود؟ چطور نظریه های متضاد با هم علمی خوانده می شود ولی تعبیری اسلامی از علوم انسانی غیر علمی است؟

۴. چرا هر کس بیشتر ترجمه کند، دانشمند تر است؟ چرا متون علمی در کشور ما تبدیل به متون مقدس شبه مسیحی  شده است؟ چرا وقتی می گوییم "این حرف غلط است" یک استاد دانشگاه ما می‌گوید "نه آقا فلانی گفته است، چطور غلط است؟" خب مرد حسابی فلانی بگوید ولی من هم می‌توانم بگویم.

۵. می خواهم بگویم این تقدیر ما نیست که مصرف کننده و مقلد آنان باشیم. ما باید این سنت را در هم بریزم.چرا عده‌ای امروز از مدنیته بت ساختند؟ چه کسی گفته مدرنیته راه درست است؟ چرا برای سعادت و توسعه باید مدرن شد؟ چرا محافل روشنفکری ما تبدیل به تسمه نقاله کارخانه سنتی مدرنیته شده اند؟ (ویژگی خوب تسمه نقاله این است که از آنطرف وارد می‌کند و از این طرف خارج می‌کند.) چرا روشنفکران ما کسانی هستند که خوب ترجمه می‌کنند؟ چرا اکنون سنت جدیدی بین روشنفکران ما باب شده که مطلب از غربیان می‌نویسند با قلق عدم رفرنس دادن؟(که این در نوع خود نوعی جنایت اخلاقی محسوب می شود.)

۶.چرا در ابتدایی ترین چیزهایمان گوش به زنگ غربیم؟ چرا اینقدر خلاقیت نداریم که مدل مو، لباس از خودمان داشته باشیم؟ این چه دردی است که کلمات لاتین به عنوان با کلاس جلوه دادن خودمان جایگزین فرهنگ خودمان شده است؟ چرا خودمان را جدی نمی‌گیریم؟

۷. چرا عقلانیت ابزاری را خارج از عقلانیت الهی تعریف می‌کنید؟ چرا عقل معاش را در طول عقل معاد تعریف نمی‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید باید در این حوزه تفکیک کرد؟ چرا چیزهایی که در اسلام نیست را به زور به آن قالب می کنید؟ چرا اسلام را دینی جلوه می دهید که نیست؟ چرا اسلام را در کنار بقیه ادیان به چوب دین می رانید؟ چرا بخش هایی مهمی از اسلام را نا دیده می‌گیرید؟ چرا دوره‌هایی از اسلام را نمی‌بینید؟ چرا سعی دارید دهانی را کلام اسلام را با آیات و روایات نقل می‌کند خفه کنید؟ یا اگر توفیق به این کار ندارید چرا پنبه در گوش خود می‌کنید تا نوای اسلام را نشنوید؟ چرا اسلام را از سایر ادیان تحریف شده تفکیک نمی‌کنید؟ چرا مبهم و نا دانسته یا مغرضانه می‌گویید "دین چنین است"؟ چرا اعراض نمی‌دارید که دینی است که حرف دیگری دارد؟

۸. چرا غرب پیشرفت کرد؟ چه شد که آنها از ما جلوترند؟ عللش چیست؟ چرا ما عقب تریم؟ آیا غرب در همه زمینه ها از ما جلوتر است؟

۹. آیا غرب از تفکیک بین ایمان و عقل ضرر نکرد؟ بخشی از موفقیت‌های آنها به خاطر استفاده درست از عقل ابزاری است نه به خاطر جدا کردن عقل ابزاری از عقل الاهی. ما موفق می‌شویم هم به خاطر استفاده از عقل ابزاری هم عدم تفکیک آن با عقل الاهی. هم خدا و هم تصرف و تجربه و آزمایش با هم.

 

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

مسعود جان خیلی ممنون. الان تو رو به اندازه یک چهارم آیس پک دوست دارم. این خیلی مقام بالایی است و تا به حال به کسی این مقام را ندادم.

 مطلب محمد را خواندم ولی اول باید نظر خودم را بیان کنم و بعد انعقاد مطلب با هم بحث می کنیم. در موردپیش فرض ها با هم صحبت کردیم. البته من در نوشتن به آنچه که مسعود گفت خیلی مقید نیستم. من سبک خودم را دارم و فکر می کنم به اندازه کافی شفاف صحبت می کنم. البته این شماره گذاری هم برای همین چیزی است که مسعود می گوید و البته نه با آن دقت که معمولاً انگلیسی ها در نوشته های شان رعایت می کنند. چیز خوبی است ولی من سبک خاص خودم را دارم. هر چند آنچه مسعود گفت کاملاً خوب و نوع نوشتنی است که الان در خارج تدریس می شود و حتی در ایران هم به دانشجویان زبان انگلیسی درس داده می شود. تاپیک، بادی، کانکلوژن، ۴ - ۷ جمله در هر بند و قس علی هذا.

 نمی خواهم بگویم ...(به ابتدای هر شماره این عبارت متقدم را اضافه کنید. )

۱.در غرب خبری نیست.

۲. اگر در غرب خبری هست همه بواسطه ماست. هر چه تلاش کردند نون بازوی دانشمندان مسلمان را خوردند.

۳. آنها بدند ما خوبیم.

۴.الهی غربی ها حناق بگیرند و کوفتشون بشه.

۵.عقل ابزاری و یا روش تحقیقات علمی آنها بد است.

اما چه می خواهم بگویم. چه می خواهم بگویم را در پست بعدی می نویسم.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

 پیش فرض های بحثم را مطرح کنم. و بعد بگویم چه می خواهم بگویم و چه نمی خواهم بگویم. گیر دکتر منصوری نباشید. من حرف های خودم را می زنم بعد خودتان عاقلید و فهمیده و می توانید با مقاله دکتر در مورد علم سنتی و علم نوین مقایسه کنید. پس اساس حرف های خودم است گاه مرتبط با اظهارات منصوری و گاه بی ارتباط.

امروز پیش فرض ها را مطرح می کنم. این اصول موضوعه من است.

۱. بدون تولید علم نمی توان تمدن سازی کرد. ترجمه و شاگردی کردن خوب است ولی برای تثبیت یک تمدن به هیچ وجه کافی نیست.

۲. اساساً چیزی به نام تمدن اسلامی با معنی است. یعنی علاوه بر معنی دار بودن امر قابل تحقق است. کما اینکه قبلاً وجود خارجی داشته.

۳. اسلام یک امر آبجکتیو و اجتماعی هم هست. غیر از آنکه امری درونی، فردی و ذهنی هم هست. دین اسلام ممنوع الورود در مناسبات مهم اجتماعی نیست. اسلام می تواند به عنوان یک دین عاملی برای جلو بردن یک تمدن و یک جامعه باشد. نقش آن، اساسی است نه تشریفاتی و دکوری.

۴. تمدن اسلامی قبلاً ظرفیت تمدن سازی را داشته و یک بار این کار را کرده است پس باز هم می تواند. زمانی (قرون ۹-۱۵ میلادی) قبضه تمدن و علم و فرهنگ را بدست داشته است. امری که متفکران اوروپایی با نا مردی از دوران تاریکی جهان یاد می کنند. آن دوران تاریکی آنان بود نه کل جهان.

۵.اکنون بذر و اقتدار تمدن سازی وجود دارد. اکنون این ظرفیت در بلاد اسلامی هست تا بار دیگر بپا خیزد. دلیل این امر انقلاب خودمان است. در دورانی که شرق دین را تریاک توده ها می دانست و غرب دین را امری شخصی و تشریفاتی می شناخت و دین شناسان در موزه ها به دنبال دین می‌گشتند، ناگهان نهضتی با رویکردی دینی و با رهبری فردی دینی دنیا را غافلگیر کرد. اگر امام خمینی توانست اسلام را در ابعاد سیاسی و اجتماعی آن احیا کند بنابراین این توانایی وجود دارد که اسلام در عرصه های دیگر به میدان آید. در دورانی که هیچکس امیدی به دین نداشت و کسی جایگاهی برای اسلام نمی شناخت ناگهان امام خمینی اسلام را مطرح کرد و نظریه پردازان غربی علی رغم میل خود انقلاب ایران را با ماهیتی دینی دانستند. الان وضعیت نسبت به چند دهه قبل بسیار بهتر شده است و نگاه به اسلام تلطیف شده است بنابراین یقیناً باز هم اسلام می تواند ما را به بازی برگرداند. پس مخلص کلام این ظرفیت بالقوه برای دوباره مطرح شدن هست. 

 

۶. اسلام دینی است که بر خلاف تبلیغات موجود و شانتاژ غربیان و غربزده ها دینی است که به بشر" اجازه تصرف، تجربه و فکر در طبیعت را می دهد. درست برخلاف مسیحیت" 

۷. استقرا، تجربه، عدم قطعیت برای غربیان است که جدید خوانده می شود در حالی که این در دین اسلام از اول بوده و این دقیقاً روش علمی عالمان مسلمان در دوره خواب و خرافه پرستی اوروپا بوده است و این در ادبیات اسلام نه تعریف جدیدی است و نه قبلاً تعریفی بوده است که بخواهد سنتی باشد. این بازی ها برای مسحیت درست است ولی در اسلام از همان قرآن کریم، سخنان پیامبر و اهل بیت ایشان بر این مورد تکیه دارد. بالغ بر صدها رویات و آیه برای روش بحث و تحقیق علمی در کلام و سیره ائمه وجود دارد. در اینجا با وجود سانسور عجیب حاکمان جور در نسبت با ائمه، نقش امیرالمونین و امام صادق پررنگ تر است. یادتان باشد آب اسلام را از سرچشمه های اصلی معرفت (قرآن، پیامبر و اهل بیت) آن بنوشید که پاک پاک است.  

۸. نقد کنید بدون رودربایستی. این هم پیش فرض است. همین که فقط یک چیز مقدس است و آن هم آیس پک است.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دل‌چاپ‌های سیاسی‌ام از پاییز 88 تا بهمن 89

یا لطیف

آقای دکتر محسن رضایی

سلام سردار

شنیده‌ام چند وقتی است علیهِ آقای هاشمی رفسنجانی و آقایان موسوی و کروبی مصاحبه می‌کنید. شنیده‌ام در مصاحبه‌ای که با وب‌سایتِ خودتان انجام داده‌اید، موسوی و کروبی را با جبهه‌ی ملی مقایسه کرده‌اید و گفته‌اید این‌ها دچار ارتداد شده‌اند. عجب؟ حتما می‌دانید که حکمِ ارتداد در دینِ اسلام چیست! اگر نمی‌دانید بپرسید. شنیده‌ام در برنامه‌ی دیروز امروز فردا از این که هاشمی، رهبر را تنها بگذارد احساس نگرانی کرده‌اید. عجب! خودتان هستید سردار؟ آیا همین شما نبودید که رهبر مملکت را که الان سنگش را به سینه‌تان می‌زنید تنها گذاشته‌اید؟ همین شما نبودید که بعدِ ۹ دی به رهبر مملکت نامه نوشتید و گفتید میرحسین بچه‌ی خوبی است؟ همین شما نبودید که مساله‌ی حکمیت را مطرح کردید؟

ای آقا عجب دنیایی است. حالا این‌ها شده‌اند فتنه‌گر. برادر! دیر شده است. موضع‌گیری در این شرایط را نمی‌گویند بصیرت. از شما بعید بود که یارِ انقلاب و استوانه‌ی نظام را تنها بگذارید!!

آقای دکتر رضایی

شما همان کسی هستید که فردای انتخابات گفته‌اید که تقلب شده است و نماینده‌ی شما خواهان ابطالِ انتخابات شده است. این در حالی بود که شما کم‌تر از ۲ درصد آرا را به دست آورده بودید و فاصله‌ی شما با نفر اول ۲۳.۸ میلیون رای بود. عجب. من آن موقع به حاجی میرحسین حق می‌دادم که معترض باشد، چون نفر دوم بود و نفر دوم حق داشت اعتراض کند و حتی بگوید تقلب شده است. اما شما که آرای‌تان قابلِ صرف‌نظر کردن بود چطور چنین ادعایی کرده‌اید؟

من شما را آدمِ خوبی می‌دانم، اما به شدت از این تاکتیک‌تان منزجر هستم. از این که به موسوی می‌گویید فتنه‌گر و خواهانِ محاکمه‌ی آنان هستید.

این وسط گوشتِ قربانی آقای خامنه‌ای است. که مواضعش در روز اول با امروز فرقی نکرده. نه تند بود و نه کند. واقعا بگذریم.

آقای دکتر خباز عزیز

انتظار نداشتم دوستان خودتان را تنها بگذارید. خیانت رسم زشتی است. شما که عضو مرکزی ستاد انتخاباتی کروبی بودید در نطق‌تان در مجلس ۲۶ بهمن، شیخ اصلاحات و آقای موسوی را فتنه‌گر نامیدید و از آن‌ها اعلام برائت کردید. گفتید که پیروِ آقای خامنه‌ای هستید.

عجب رسم زشتی دارد سیاستِ شما آقای خباز!

 عجب رسمِ پلیدی دارد. این سیاستِ تابعِ باد، حالِ آدم را بهم می‌زند. شما تغییر نکرده‌اید و نگفته‌اید خط‌تان تغییر کرده است، فقط اعلام کرده‌اید که جهت‌تان را عوض کرده‌اید. دارم بالا می‌آورم از این سیاستِ زشتِ شما. حالم بهم خورد وقتی اصلاح‌طلبان، بخوانید منفعت‌طلبانِ مجلس، آقای موسوی را تنها گذاشتند.

بیش‌تر از این چوپ توی این نامردی نزنم بهتر است.

آقای مهندس موسوی

درود به شرفت. تو از جهاتی از خیلی از این سیاست‌مدارانِ مجلسی و غیره بهتری. تو پای حرفت می‌ایستی. عقیده‌ات را به اوضاع نمی‌فروشی. فقط بازی را بلد نیستی. اگر بلد بودی، الان هم حرفت را می‌زدی و هم محبوب بودی و یا دستِ کم منفورِ عده‌ای نمی‌شدی. همان طور که طرفدارانِ اغتشاش‌گر و رادیکالت شعاری علیه‌ِ احمدی‌نژاد نداده‌اند، تو هم می‌توانستی طوری برخورد کنی که طرفدارانِ حتی رادیکالِ حکومت به تو فحش ندهند.

میرحسین عزیز

تو از خاتمی هم بهتری. خاتمی هم تو را تنها گذاشته است. خاتمی هم دورت زد. خاتمی هم زیر پایت را خالی کرد. برای این که زنده بماند. برای این که بتواند نفس بکشد. ولی تو شرف و آبرویت را کفِ دستت گذاشته‌ای تا از آن‌چه بدان باور داری دفاع کنی. این ایستاده‌گی ارزش دارد. درست است هنوز سیاست‌مدارِ خوبی نشده‌ای، اما واقعا بی‌هراسی.

آقای موسوی

من تا به حال به تو فتنه‌گر و منافق نگفته‌ام. از این به بعد هم سعی می‌کنم نگویم. فتنه‌گر و منافق آن کسی است که مثلِ زیر شلواری ایدئولوژی‌اش را عوض می‌کند. خوشم آمد که تابع باد نبودی و نیستی. هنوز هم بیانیه می‌دهی و از امام و آرمان‌هایش می‌گویی... عجب استقامتی! 

میرحسین جان

تو از بیگانگان و اقتدارگریان و راستی‌های ننال، که با تو هر چه کرد آن آشنا کرد. این آشنایان منافق. آشنایانی که برای حفظ موقعیتِ خفت‌بارِ سیاسی‌شان تو را فروختند. خباز و دیگرانی که به پوستِ خیاری فروختند. این همه از تو پول و اعتبار گرفتند که برایت تبلیغ کنند و حامی‌ات باشند، ولی منافع‌شان را به عقایدشان ترجیح دادند.

میرحسین آقا

این دوستانِ شما دستِ کم می‌توانستند سکوت کنند. ولی چه فایده که انتخاباتِ مجلس نزدیک است و حمایت از تو و یا سکوت دردی را دوا نمی‌کند. کما این که مطمئن باش این موضع‌گیری‌های ظاهری‌شان نجات‌شان نمی‌دهد.

مهندس میرحسین

این مانده‌گاری روی عقیده‌ات همانند محمود احمدی‌نژاد است. وقتی همه‌ی جریان‌های حامی و همسو با دولت مانندِ سرلشکر فیروزآبادی و طائب و خیلی‌های دیگر به او فشار آوردند که دست از سر مشایی بردارد، باز هم احمدی‌نژاد دوستش را نفروخت و از او حمایت کرد. او حاضر شد اصلی‌ترین حامیانش را از دست بدهد ولی دوستش و حرفش را نفروشد.

پانوشت:

باید بگویم به نظرم خطِ اصیل انقلاب در نظراتِ موسوی و برخی عقایدِ احمدی‌نژاد نیست.

این نوشته در موردِ درستی و یا نادرستی عقاید آقای موسوی و احمدی‌نژاد نیست.

بلکه تکریمی بود از ایستاده‌گی روی مواضع. این آدم‌ها، همچون خامنه‌ای رهبر، می‌توانند و جگرش را دارند که مقابل غرب بیاستند و ایرانی مستقل بسازند. درود بر آن‌ها!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

دانشکده‌ی علوم، گروهِ ریاضی

دفاعیه‌ی پایان‌نامه جهتِ اخذِ مدرکِ کارشناسی ارشد

در رشته‌ی ریاضیِ محض، گرایشِ سیستم‌های دینامیکی

 

 

تکینگی در مساله‌ی N-جسم نیوتونی

 

و ساختارِ مدارهای حرکتِ ماهواره

 

 

 

ارائه‌دهنده: میثم امیری بشلی

استاد رهنما: دکتر بهروز رئیسی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

استاد مشاور: دکتر بهزاد نجفی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

داورِ داخلی: دکتر سید حجت‌الله مومنی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

داورِ خارجی: دکتر میرعباس جلالی (دانشیارِ دانشکده‌ی مهندسی مکانیکِ دانشگاهِ صنعتیِ شریف)

چکیده:

حرکت، ماهیتِ فیزیک و مطلوبِ سیستم‌های دینامیکی است. در این پایان‌نامه، نظر به اهمیتِ معادلاتِ حرکت در فیزیک و مدل‌سازی در سیستم‌های دینامیکی، به معرفی و بررسی مفاهیمِ مهمی در مکانیکِ سماوی و ردیابی ساختارِ سراسری مدارهای ماهواره پرداخته‌ایم. در هر مساله‌ی سماوی بررسی مفاهیمِ تکینگی، حرکتِ نهایی به همراهِ تحلیل‌های دینامیکی همچون نظریه‌ی پایداری و انشعاب و حتی آشوب مرسوم است. تحلیلِ دینامیکی یک دستگاهِ ذراتِ سماوی، در فصلِ پایانی، هدفِ ما بوده است.

 

کلمات کلیدی مکانیکِ سماوی، سیستم‌های دینامیکی، تکینگی، حرکت نهایی، ساختار سراسری مدارهای ماهواره.

 

مکان: آمفی تئاتر دانشکده‌ی علوم

 

زمان: شنبه، دوم بهمن ماهِ ۱۳۸۹

 

ساعت ۱۴:۰۰ تا ۱۵:۰۰

 

=============================================================

 

 

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

سه‌شنبه این هفته، بعدِ سمینارِ فضایی‌ام، رفتم کتاب‌فروشی هدهد. این کتاب‌فروشی داخلِ خیابانِ کم‌مغازه‌ی ادوارد بروان، متصل‌کننده‌ی ۱۶ آذر و کارگر شمالی، دوست‌داشتنی و دنج است. کتاب‌فروشی، مخصوصا همانندِ یک جایی مثلِ هدهد، جزو یکی از آن مشاغلی است که می‌خواهم در مدینه‌ی فاضله داشته باشم.

چون چنین جایی، یعنی یک کتاب‌فروشیِ دنج همانندِ هدهد، چند خاصیتِ عالی دارد برای شناختنِ این جهانِ مغشوش:

۱. آدم می‌تواند تویش بحث کند با آدم‌های باحال و کتاب‌خوان. صحبت کند با یک سری جوانِ با شور و با حال. که همه جورش را می‌توان توی یک جماعتِ جوانِ دانشجوی کتاب‌خوان سق زد. از دانشجوی بسیجیِ آرمان‌خواه که دنبالِ مطالبه‌ی حرف‌های آقا در بخش‌های مختلف است تا دانش‌جوی دگراندیشی که معتقد است باید در همه چیز شک کرد و دوباره شروع کرد و شخم زد. و معتقد است باید یک جورایی اسلام را نمود عقلانی. البته‌ فقط این دو گروهِ آرمان‌خواه از میانِ دانش‌جویان مشتری چنین کتاب‌فروشی نخواهند بود. بلکه دانش‌جویانِ دیگری از هم نحله‌های فکری دیگری هستند که می‌توان لیبلِ یکی از این دو گروهِ معروف را به تن‌شان چسباند. البیته این لیبل، بسته به نوعِ نزدیکی‌شان به این دو گروهِ جوان و آرمان‌خواه، می‌تواند پررنگ و کم‌رنگ باشد. بعید است کسی در این میان لیبلِ بی‌رنگ بچسبد بهش. چقدر دوست‌داشتنی است صحبت کردن با این دست دانش‌جویانِ کف‌آلود. چون جامعه‌ی ما آغشته به کف‌آلوده‌گی است. چون جمعِ دانش‌جویانِ ما، که متاسفانه بدجوری عوام است، مبتلای به این سندروم است. کف‌آلوده‌گی در میانِ جوانانِ دانشجویی، مخصوصا آش‌خورانِ جوجه‌ترمی، یک ویژیگیِ بارز و یک اپیدیمیِ تاسف‌بار است. حتی کتاب‌خوانی این جماعت نتوانسته مشکلِ کف‌آلوده‌گی را حل کند. چون کتاب، وقتی عمیق خوانده نشود، بیشتر کف می‌آورد. چون امر بر دانشجوی جوجه مشتبه می‌شود که فهمیده است کتابی را و خوانده است مقاله‌ای را. در حالی که چون انسجام در خواندن و موضوع‌بندیِ متقنی ندارد و هر کتاب خوب و مزخرفی را می‌خواهد بخواند، پس به جای عمقِ بیشتر، کفِ بیشتر در وجانتش متجلی می‌شود.

 وقتی نخوانده است بحث با چنین دانشجویی راحت‌تر است. وقتی می‌خواند مگر می‌شود باهاش بحث کرد؟ الا و لابد می‌گوید: «همینی است که من فهمیده‌ام.»  این برای منِ رمان‌نویس موقعیتِ خوبی است. چون دوست دارم برای دانش‌جویان بنویسم، چه کاری از این فراهم‌تر و بهتر؟ می‌نشینی توی کتاب‌فروشی، که فقط تویش رمان دارند تقریبا مثلِ هدهد، و با جوانان و دانش‌جویانِ اهلِ کتاب به بحث می‌نشینی. و شاید هم تاسف بخوری به کف‌آلوده‌گی‌شان. البته منظور من از کف‌آلوده‌گی، یک عارضه‌ی فرهنگی در بینِ جوانانِ آرمان‌خواه و کتاب‌خوان است. وگرنه کف‌آلوده‌گی شقوق دیگری هم دارد. که تا روابطِ ناجور دختر-پسر، پسر-پسر، دختر-دختر کش می‌آید.

۲. هدهد نزدیکِ دانشگاهِ قدیمیِ تهران است. اگر این شرط نباشد، نه مدینه‌ی فاضله می‌خواهم و نه  کتاب‌فروشی.

۳. کتاب خواندن. یک داستان‌نویس باید کتاب بخواند. چه جای بهتر از این جا. البته به نظرِ من هر فروشنده‌ای باید کتابی را که می‌خواند بخرد. چون هدف خریده شدن و اشاعه‌ی فرهنگِ خواندن است. نمی‌دانم اهالی جوان و آرمان‌خواهِ هدهد بدین بند پای‌بند هستند یا نه. ولی خوب باید باشند. به قیافه‌های نورانی‌شان می‌خورد که کتابی را که می‌خوانند بخرند. این احترام گذاشتن به کتاب، قدِ یک پیتزا است. می‌خری، می‌خونی و یا می‌خوری. چه بسا همان خواندن را هم بشود به نوعی خوردن معنا کرد. به شرطی که از موضعِ مغالطه که در این جور تشبیهات ملس است دوری نمود. و الله اعلم.

این همه آدم‌ها بی‌دلیل کارها را انجام می‌دهند، شما به سه دلیل راضی نمی‌شوید؟

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

کسی ۵۵ هزار تومان به حسابم ریخته است. منتها پرینتِ حساب هم به دادم نرسید و نتوانستم بفهمم این پول از کجا ریخته شده. البته حدس‌هایی می‌زنم... در هر صورت خوشم نیامد از این که کسی بخواهد این جوری کمکم کند. نه این که از کمک کردن بدم بیاید و یا از این جور حرف‌ها. ولی از این که نگفته و ندانسته کسی پول به حسابم بریزد احساسِ خوبی ندارم. شاید هم دست‌مزدِ کاری باشد که انجام داده‌ام. که در این صورت امری علی‌الحده است و باید بدانم دست‌مزدِ چه کاری است. در هر صورت آن دوستِ بزرگوار که این کار را کردند به من اعلام کنند.

افزونه:

این بغل، در موردِ ابراهیم گلستان، یکی از کیس‌های جالب و با سوادِ روشن‌فکری، مطالبی گفتم. مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی را از

 http://www.7rokh.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=139 دانلود کنید. (تو را قرآن سریع نتیجه نگیرد که فلانی دستگاهِ فکری گلستان را قبول دارد و از او بت می‌سازد و این حرف‌ها. نه من گلستان را به خاطرِصداقت و هوشش تحسین می‌کنم. وگرنه حداقل، کمِ کمش، کسی را که به صورتِ آهنگین به بقیه فحش بدهد و یا مستقیم بکوبد، را ممشای خود قرار نمی‌دهم. )

واقعا هم توی جای خوش آب و هوایی زنده‌گی می‌کند. چند عکس از ساسکس هم گذاشتم تا بگویم باید دید این دنیای زیبا را. مخصوصا اگر به قولِ محمد ابراهیمِ فیلمِ مادر حسابِ آخرت‌مان هم یازده-یازده است. عکسِ اول هم توی حیاطِ خانه‌ی گلستان با حضورِ مهاجرانی و خانمش است. آن پیرمردِ موسپیدِ خندان، ابراهیم گلستان است.

بقیه عکس‌ها هم از ساسکس است. ساکس را مثلِ کفِ دست می‌شناسم. بگوید که کجایش را می‌خواهید تا عکسش را همین جا بزنم. حیف که باید توی ایران بمانم، ولی کجا بهتر از ساسکس؟!

http://en.wikipedia.org/wiki/Sussex

از این‌جا داستانش را بخوانید. داستانِ ساسکس را.

 

که این آخری هم نقشه‌ی ساسکس است.

page to top
Bookmark and Share
 

یا لطیف

این‌جا مطلبی از من چاپ شده است که درآن چند رمانِ کلیدیِ جهان را معرفی کرده‌ام. مناطِ این معرفی، همان کتابِ رمان‌های کلیدیِ جهان است که به نظرِ من به خاطرِ نداشتنِ نمایه به شدت کارِ من را سخت کرده بود.

این روزها سرم حسابی شلوغ است، هم از جهتِ کارهای علمیِ عقب افتاده‌ام؛ فکر کنم طاقتِ استادم را طاق کرده و هم دیتا جمع کردن در موردِ هم‌جنس‌گرایی و رمانی در این باب. فکر کنم این رمان برای آماده سازی خیلی بیشتر از آن چیزی که من فکر می‌کنم وقت می‌طلبد.

این را هم لو بدهم که وقتی کتابِ جدیدی بخوانم وبلاگم را آپ می‌کنم. اگر زود به زود کتاب بخوانم، این وبلاگ زود به زود آپ می‌شود، و اگر هم دیر به دیر، دیر به دیر. البته حالا حالا سراغِ مجموعه‌های عظیم (رمان) نمی‌روم.

دیگر چی را باید اعتراف کنم؟

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف 


بد رفتاری با اثرِ داستانی این قلم در انتشارتِ سوره‌ی مهر نابخشودنی نیست، منتها دردمندی و تنهایی بچه‌هایی را که مثلِ من فکر می‌کنند بیشتر می‌کند. فکر نمی‌کردم روزی سوره‌ی محترمِ مهر، که خود به گفته‌ی رییسش سودای بهترین ناشرِ کشور بودن را در سر می‌پروراند، و خودش را ملتزمِ به هنرِ مضمون‌محورِ مذهبی می‌داند، با بد اخلاقی با اثرِ داستانی یک جوانِ تازه‌کار برخورد کند.

من الحمد الله بدهکارِ هیچ جریان و انتشاراتی نیستم و به همین دلیل باکیم نیست که بی‌پروا حرفم را بزنم. آتیه‌ای داشته باشم در آسمانِ شلوغِ ولی کم‌محتوای ادبِ ایران مهم نیست، اثرم چاپ شود یا نشود هم مهم نیست، مهم این چیزهایی است که می‌بینم و وظیفه‌ی خود می‌دانم که بیانش کنم. 

البته من هنوز انتشاراتی که «این‌ها» می‌گویند مافیای چاپ و نشر را برعهده دارند نیازمودم.  شاید این انتشارت، مانند چشمه و مرکز و این‌ها اخلاق‌بنیان‌تر باشند از امثالِ سوره‌ی مهر در قبالِ داستانم.

می‌خواستم با چاپِ اثرم خودم را، آینده‌ام را، داشته‌هایم را، هنرم را، وخیلی چیزهای دیگرم را گره بزنم با ادبیاتِ موافقِ جریانِ فکری‌ام. اما این دوستان چنان تلخ برخورد کردند که باید برای همیشه سودای سوره را به عطای نویسنده‌گانی که مناسبِ حالِ سوره می‌نویسند رها کنم.

من میثم امیری مقلد آیت الله مکارم شیرازی در کشوری که رهبرش را به عنوانِ رهبر، و نه بیشتر و نه کمتر، قبول دارم نمی‌خواهم ادبیاتم نه متهد به اسلام باشد و نه متعهد به غرب. من نمی‌خواهم فضای کافکایی و مارکزی را بازتولید کنم و نه داستان‌های دینی را بازنشر دهم، تنها می‌خواهم قصه‌ی مردمم را بنویسم. اگر چاره‌ای باشد و اگر روزی روزگاری انتشارتی پیدا شود که چاپ‌شان کند. می‌خواهم قصه‌ی مردمم را در همین آزادی، انقلاب، شوش، فرمانیه، چیذر، قلهک، دروس، شهرکِ غرب، باقرشهر، شاه عبدالعظیم، روستا، ییلاق، ساری و... بنویسم با موضوعِ مشخص. 

و اما بعد...

بعد از حدود چهل روز از سوره‌ی مهر تماس گرفتند. یکی از کسانی که کتابم را بررسی کرده بود، و البته نویسنده‌ی مهمی محسوب می‌شد، اشاره کرد که کتابِ خوبی نوشته‌ام، منتها پاره‌ای از اشکالات را متذکر شد که باید تصحیح‌شان کنم. من هم گفتم آن اصلاحات را باید ببینم تا بتوانم تصحیح‌اش کنم و ندیده نمی‌توانم این پیشنهاد را قبول و یا رد کنم. او، یعنی همان نویسنده‌ی مهم، اشاره کرد به کلاس‌های آموزشِ داستان‌نویسی و این جور چیزها. من که تازه دو ریالی‌ام افتاده بود، نه گذاشتم و نه برداشتم، مثلِ یک آدمِ خرِ بی‌سیاست پوزخندی زدم و گفتم وقتِ این کارها را ندارم. او هم گفت پس منتظر باش یک نفر دیگر اثر را بخواند و «بعد نظرمان را اعلام کنیم». نیم گرم شعور کافی بود تا من بفهمم که اگر جنگ و صلح هم نوشته باشم، چاپ نخواهد شد که نخواهد شد.

چند روزِ پیش، تقریبا بیست روز بعدِ آن جریان، بیمارستان بودم که خانمی زنگ زد و گفت کارِ من تصویب نشده است. پرسید پستش کنند یا خودم بیایم سوره؟ گفتم من می‌آیم و شما زحمت نکشید.

داستان را که گرفتم تویش عینا این جملات نوشته شده بود:

جناب آقای میثم امیری بشلی

با سلام

اثر شما نشان از استعدادتان دارد اما برای این که از نظر ساختار و محتوا به مرحله چاپ برسد نیاز به حک و اصلاح و صرف وقت دارد.

با این امید که برای رسیدن به نقطه مطلوب از مطالعه‌ آثار ادبی خارجی و ایرانی غفلت نفرموده و زیر نظر استادی مشکلات اثرتان را رفع فرمایید.

کارشناس قصه

مرکز آفرینش‌های ادبی

می‌بینید تو را به خدا! چقدر دقیق و موشکافانه اشکالاتِ اثر به من گوشزد شده! من نمی‌دانم کارشناسِ محترم وقتی می‌گوید ساختار و محتوا منظورش چیست؟ دقیقا چه اشکلاتی را مدِ نظر داشته؟ فکر نمی‌کنید این نامه را بر هر رمانی می‌توان صادر کرد؟ چه تاکیدِ جزئی شده است تا من بفهمم کجای کار می‌لنگد و ساختار و محتوا چه اشکالی دارد؟ من نه، شما، خدا وکیلی چه می‌فهمید از این نامه؟ واقعا اگر داستانِ بنده نقدی شده، بگویید ما هم بدانیم.

بندِ دوم نامه تعیین تکلیف می‌کند برای آدم. می‌گوید آثارِ ادبی مطرح را بخوانم. چه جالب! خوب شد گفتند، وگرنه من چه کار باید می‌کردم! دوستان محترم در مرکز آفرینش‌های ادبی، و آقای فردی، که این بی‌تدبیری‌ها و بی‌هنری‌ها، در زیر مجموعه‌ی کاری ایشان اتفاق می‌افتد می‌شود بفرمایند هفته 2.5 رمانِ مطرح خواندن معیارِ مناسبیاست برای این گفته یا نه؟ هفته‌ای چند رمان بخوانم خوب است؟

طنزِ دیگر می‌گوید با استادی مشکلات‌تان را مطرح کنید. فکر کنم منظور ایشان از استاد، همان نویسنده‌ای است که در یک کارِ بسیار غیرِ تخصصی و به قول یکی از داستان‌نویسانِ مطرحِ کشورمان غیرِ حرفه‌ای، با بنده تماس گرفتند! منظورشان این استاد است یا کسِ دیگری؟ اصلا به شما چه ربطی دارد من اشکالاتم را چطور مرتفع می‌کنم؟ مگر شما اشکالاتم را گفتید که برای من نسخه می‌پیچید؟ منظورتان کدام اشکالات است؟

بگذریم.  غیرِ از اشکالاتِ ویرایشی که کارشناسِ محترمِ قصه در این نامه‌ی کوتاه از آن دریغ نکردند، فجایعِ دیگری هم رخ نموده است. (واقعا نامه را یک بارِ دیگر بخوانید، نه ویرگولی، نه یای اضافه‌ای، تازه استفاده از افعالِ منسوخی مانندِ فرمودن به جای کردن، را فاکتور می‌گیرم. )

و اما آن فجایعِ دیگر:

داستان را باز کردم تا ببینم آن داستان‌نویسِ مهمِ سوره‌ی مهری زیرِ چه عبارتی را خط کشیده است.

چشم‌تان روزِ بد نبیند. (غیر از اشکالاتِ نگارشی که جمعا به بیست مورد هم نمی‌رسد و من از این بابت سپاس‌گزارم) زیرِ عبارتِ زیادی خط کشیده شده است. چند نمونه‌اش را در زیر می‌آورم:

هم‌خوابگی با دخترکان

جمهوری اسلامی (علیه ااسلام!)

اجباری بودنِ چادر

فارغ شدی؟

لباس شنای یک تکه‌ام

تخم

حکومت... دروغ می‌گوید.

نخبه‌هایی که فرارِ مغزها می‌کنند

پاسور

اجوبه‌ی آقا

آلاتِ قمار

بابا فشار!

هم‌جنس‌بازها

پشتِ تیره‌ی کمر

زن‌های فاحشه

چقدر جنبشِ نرم‌افزاری ... رضا امیرخانی

و...

داشتم آتش می‌گرفتم وقتی ارتباطِ بینِ این مفاهیم را که مثلا باید تصحیح می‌شد می‌فهمیدم.

من با سایتِ لوح، همکاری دارم. این همکاری فقط به خاطرِ خانمِ عرفانی است. آن هم به خاطرِ این که ایشان اولین داستان کوتاهم را آن‌جا چاپ کرد، بدونِ هیچ لابی. من در خدمت‌شان هستم و برای‌شان مطلب می‌فرستم، هر وقت هم عذرِ ما را بخواهند باز هم خوبی‌های‌شان را فراموش نمی‌کنم و سعی می‌کنم قدرشناس باشم. 

آن چه که در این جا نوشتم قابلِ تعمیم به هیچ یک از اتفاقاتِ دیگرِ سوره‌ی مهر نیست. من فقط این مساله را فعلا برای اثرِ خودم صحیح می‌دانم، امیدوارم بغضِ کسی نسبت به سوره باعث نشود این نوشته را تعمیم دهد. اگر از تحدید استفاده کنید خیلی بهتر است تا تعمیم.

هدفم از این نوشته فقط احقاقِ حقِ خودم بود. فقط به خاطرِ خودم نوشتم و به فکر هیچ کسِ دیگری هم نبودم که مثلا بخواهم راهنمایی‌اش کنم. نوشتم چون در برابرِ رمانم و حسین عربی مسوولم. نوشتم چون معتقدم نباید با کسی تعارف داشت و همه باید در عینِ حفظِ ارتباطات‌مان با یکدیگر، حرف‌مان را هم بزنیم.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف. چون جوابِ کامنتِ سجاد طولانی شد، توی این پست حرفم را می‌زنم.

سجاد نوشت:

سلام
اصلن این فرهاد کی هست؟ می دونه نوع تفراتش چه جوریاس؟ آدم خطرناکیه؟زیاد اهل ایمان و اسلام و این حرف ها نیست. لینک حرومش نکن برادر.
حسن عباسی اطلاعاتیه یا فرهنگی ؟ سینماییه یا نظامی؟ چرا سر هر موضوعی حرف بی اساس می زنه و پررویی می کنه اما خطر مکتب مشایی رو فریاد نمی زنه؟ فیاض و رحیم پور هم همین طور. وصل اند به حکومت.
[خط فاصله]

من گفتم:

علیکِ سلام برادر!
1. همان طور که شما لینک هستید، فرهاد هم لینک است و لینکِ هر دوی شما به معنای تایید هر دوی‌تان نیست. اهلِ ایمان بودن را هم خدا می‌داند نه ما. اسلامِ ظاهری فرهاد هم مثلِ همه‌ی ما معمولی است. سکولار است، ولی شرف دارد به خدا!
2. حسن عباسی یکی از کارشناسانی است که من به او احترام می‌گذارم. نظراتش را در برخی زمینه‌ها حرفِ دلم می‌دانم. اصلا هم مهم نیست کارشناسِ نظامی است و یا کارشناس فرهنگی و یا شکنجه‌گر وزارت اطلاعات و یا یک مولتی میلیاردر...
3. حکومتی بودن هم شد دلیل، آقا سجاد؟ قدیم‌ترها ملاکِ پذیرفتن حرف‌ها سنجه‌ی خرد بود. به نظر ِ من حکومتی بودن یا نبودن به هیچ وجه معیارِ متقنی نیست. چون نمی‌شود گفت حکومتی‌ها  هر حرفی می‌زنند خلافِ واقع است. خودِ امام خمینی کسی بود که از همه بیشتر حکومتی بود ما هم صحیفه‌ی امام را می‌خوانیم و یاد می‌گیریم استدلال کردن را.
بالاخره همین فیاض کسی است که تندترین انتقادها را به صدا و سیما داد.
البته در همان هابیل هم کسانِ دگیری با بک‌گراندهای فکری دیگری هم مقاله دادند. 
۴. به نظر ِ من از وجهِ منفی حکومتی کسی است که تکنوکرات‌های بی‌خاصیت درست کرد تا تراکم بفروشند و خونِ ملت توی شیشه کنند. حکومتیِ منفی کسی است که با پولِ بیت‌المال جاسوس درست کرد توی نهادهای وابسته به دولت و صادر کرد به رادیو آمریکا. حکومتی کسی بود که وزیر بود و از همه‌ی مزایا استفاده کرد و بعد توی بی‌بی‌سی ملتش را مسخره کرد. حکومتی این‌ها بودند، حکومتی خیلی از همین سپاهی‌ها تن‌پرور هستند، نه حسن عباسی که خانه‌اش اجاره‌ای است و نه فیاض که یک استادِ دانشگاه است. حکومتی کسانی هستند که توی همین شمالِ خودمان زمین‌خورای کردند و به نظرم معلوم است چراقوه‌ی قضاییه نمی‌تواند با آن‌ها برخورد کند.

۵. حکومتی من هستم که با تمام وجودم دفاع می‌کنم ازحکومتِ عدلِ امیرالمومنین... همه‌ یک جوری  حکومتی هستیم... شما هم اگر یک کسِ دیگری بیاید سرِ کار و با پولِ بیت‌المال نشریه بنویسد بهش نمی‌گویی حکومتی؟... اگر مثلا سید حسن نشریه چاپ کند بهش نمی‌گویی حکومتی؟!...

اولین ویژگی حکومتی بودن آن هم از منظرِ شما باید این باشد که طرف از حکومت پول دریافت کند...
ولی من باید حقیقت را بگویم و آن این که هابیل از بیت‌المال پول نمی‌گیرد.

 وه، که چقدر این دین‌داری فرهنگی و دوست‌داشتنی است... تازه بعضی از هابیلی‌ها توی انتخابات سبز بودند، ولی درود به شرف‌شان، که غیرت‌شان را به رسانه‌های جنایت‌کارِ (و یا لااقل غبارافکن) غربی نفروختند و مردانه فحش خوردند، ولی متاع‌شان را ارزان نفروختند و ایستادند. از این جهت من هم مثلِ آنان دوست دارم سبز باشم... این سبز زیبا است.
راستی به قولِ رحیم‌پور ازغدی:
مواظب باشیم مارکسیسم مالیده نشویم. والا به خدا... محمد حبیبی که دارد لیبرالیسم مالیده می‌شود، این هم از سجاد که شخصی فرهنگی است و من نمی‌دانم چرا دارد از عینک نفرت‌پرورِ مارکسیستی مسائل را می‌بینید. به نظر من خطر ِ مارکسیسم از لیبرالیسم بیشتر است و باید مواظب بود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

جدی خیلی بی‌غیرتیم. خامنه‌ای و خمینی به کنار، به امیرالمونین نسبتی روا داشته می‌شود، یک نفر نمی‌آید نه تبیین، نه توضیح، حتی یک تذکر به آدم بدهد که آقا حواست کجاست... یا چه می‌دانم قضیه را خوب نفهمیدی، یا لا اقل بگوید لطفا دروغ نگو. هیچی هیچی هیچی...

البته مطلب قبلی من عاری از حقیقت نبود، ولی ایراداتی هم داشت. کج‌فهمی‌هایی هم داشت ولی هیچ کس توجه نکرد. باز دم m گرم، یک کامنتی گذاشت. فعلا این مطلب را از من بخوانید تا ببینیم در برخورد با فضای وب چه غلطی باید بکنم.

http://www.tmu-math83.blogfa.com/

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

معذرت از بابتِ تاخیرم. واقعیت این که یک مقداری بابام ناخوش احوال بود، برای همین نوشتن در وبلاگ و به طور کلی کارهایم کمی با تاخیر مواجه شده.

اولش؛

سلام و درود بر شما خوانندگانِ وبلاگم. این‌ها که می‌بینی طراحی جدید وبلاگم است با قدرتِ تمام نشدنی دوستِ باورنکردنی‌ام یعنی مسعود گروسیان. تشکر و سپاس‌گذاری مثل منی از حاج مسعود کاری است عبث و بی‌بته. انشالله که خدا او را جز شهدایِ رکابِ مهدی فاطمه قرار بدهد.دومش؛

مسعود این وبلاگ را با فکر طراحی کرده است. احتمال دارد تغییراتِ اندکی در آن داده شود، ولی هر آن چه که می‌بینی، حتی همان میثم امیری کج و معوج گوشه‌ی سمتِ چپ افتاده، با نوآوری و ایده طراحی شده است. یک جورایی می‌توانم قول بدهم تکنیک‌های در طراحی این بلاگ به کار رفته است که مانندش را پیش از این توی بلاگفا ندیده‌اید.

سومش؛

فکر نکنی من در ایام ماهِ مبارک تعطیل بودم و کاری نکردم. یکی این که مطلبی در شماره‌ی جدید هابیل از این قلم چاپ شده است که رویکردی است انتقادی به طرح جلدِ نشریات در ایران. اگر حوصله داشتم توی یک پست این مطلب را خواهم گذاشت. سه مطلب از من در لوح چاپ شد.

http://www.louh.com/content/4071/default.aspx

http://www.louh.com/content/4090/default.aspx

http://www.louh.com/content/4073/default.aspx

یکی از این سه مطلب که در موردِ رمانِ گتسبی بزرگ و بیوتن است مورد توجه واقع شده. ضمن این که داستانِ آرمانِ علی را ویرایش کردم. داستانی که پایش زحمت زیاد کشیده شده است.

چهارم؛

رفتم اورمیه و در آن‌جا در موردِ

Bifurcation of Hill Regions in Restricted Collisional N+1-Body problem

در چهل و یکمین کنفرانس بین‌المللی ریاضی صحبت کردم. خیلی سمینار خوبی بود برایم.

پنجم؛

در شب‌های ماه مبارکِ رمضان بحث‌های مسجد امام صادقِ آقای صمدی آملی را دنبال می‌کردم. البته صحبت در موردِ ایشان را به پستی مفصل‌تر وا می‌نهم.

ششم؛

شبِ نوزدهم با منصور، شبِ بیست و یک با محمود، و شبِ بیست و سه با هیاتِ امیرخانی حال کردیم. هر چند آن شب توفیقِ دیدارش دست نداد.

هفتم؛

حتما هابیلِ جدید را بخرید. مخصوصا آقای نوروزی. بیشتر به خاطر ِ رویکردی که به طور ِ مفصل در مورد مساله‌ی سکس دارد. در نظر دارم رمانِ بعدی‌ام که نگارشش سالِ بعد شروع می‌شود در مورد انحرافاتِ جنسی پسران، بالاخص همجنس‌بازی، اختصاص یابد. محتاجِ دعا هستم.

هشتم؛

قرآن سوزی را محکوم کنیم تا برای‌مان حرف درنیاورند.

نهم؛ 

پایه می‌خواهم که باهاش بروم منشور کوروش را ببینم. موافقم با حرف‌های پر‌یشبِ احمدی‌نژاد. در مورد روح خودباوری ایرانی و منشور کوروش.البته انتقادهای آقای مطهری هم قابل تامل و درست است.

دهم؛

روزی روزگاری را هم یک بار دیگر کامل دیدم. ببیندش ضرر نمی‌کنید.

یازدهم؛

روزنامه ایران دیروز ویژه‌نامه‌ی رمز عبور 4 را منتشر کرد. حتما گیر بیاوردش. در موردِ دیپلماسی در 30 سال گذشته است. انصافا هم سعی کرده است نگاهِ کارشناسی داشته باشد. مصاحبه‌هایش خیلی خوب بود، مخصوصا مصاحبه با ابوشریف. ای کاش در بخش مردانِ بدونِ مرز یادی هم از امام موسی صدر می‌کرد.

دوازدهم؛ 


مصاحبه علی مطهری با یالثارات را از دست ندهید.

فایل صوتی آقای مشایی در جلسه‌ی پاسخگویی با روحانیون را گوش دادم. فایلی که آخرش فهمیدم خودِ مشایی گفته از علنی شدنِ این دیدار راضی نبوده است. به نظرم فایلِ روشنگرانه‌ای است، هر چند باید از آقای مشایی حلالیت بطلبم.

سیزدهم؛

ای کاش می‌شد یک روزی ضد انقلاب شوم تا بتوانم در مورد علی خامنه‌ای صحبت کنم. ولی پیشنهاد موکد می‌کنم صحبت‌های او در حضور هیات دولت را مطالعه کنید.مخصوصا آخرهاش را.

چهاردم؛

حیف شد فرهاد جعفری فیلتر شد. با این حساب من هم رفتم جز فیلترشکنان.

پانزدهم؛

این وبلاگ نو شد، دعا کنید مطالبش هم نو شود.

شانزدهم؛

برای سلامتی مسعود گروسیان صلوات بفرستید، آی قربانِ آن گیفتت بروم من.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

چشم؛ یعنی جایی که می‌توانی با آن خیلی چیزها را ببینی. یعنی جایی که باید خیلی وقت‌ها آدم‌ها را ناامید نکنی. چشم؛ یعنی دو تکه جواهر که همه خواهانِ نگاهش هستند. چشم که بچرخانی باید ببخشی بر بی‌مبالاتان و دعا کنی برای بد حجابان؛ که آن‌ها در پسِ ذهن‌شان آرزومندِ نگاهت هستند. آن‌ها می‌خواهند نگاهت را. با همه‌ی مشکلات‌شان و همه‌ی گناهان‌شان. دقت کنی به حالِ پیرزنِ سیاه‌‌سوخته‌ای که شربت به تو تعارف می‌کند. چشم یعنی جایی که حتی باید نگاه کنی به منحرفانی که بد فهمیده‌اند معنایت را. چشم؛ یعنی دو الماسِ گران‌بهایی که نگاه کند به منِ گناه‌کار که حتی هنوز نتواسته‌ام چشمانم را پاک کنم. من زبانِ آلوده‌ای را با چشمانِ آلوده‌ام عوض کنم. کار با زبان راحت‌تر است تا کار با چشمان. پیشِ خدا که کم نمی‌آید. می‌خواهم چشمانت را. 

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

گوش؛ یعنی بشنو. همان طور که قرآن می‎گوید. آدم باید خوب بشنود. پس بشنو. آدمی هستم در به در. علاقه‌مندت. آدمی هستم گرفتار. معتاد شده‌ام. گه‌گاه مشروب هم می‌زنم. تا به حال یکی دو تا خانم هم بلند کرده‌ام. آدمی هستم پر از گناه. می‌شنوی... می‌شنوی؟ خانم جلسه‌ای هستم. اهلِ فیس و افاده. اهلِ غیبتِ در و همسایه. اهلِ دروغ گفتن برای کم نیاوردن. نمازم را در حضور بقیه آرام‌تر می‌خوانم. قیافه‌ی خیرخواهی می‌گیرم، ولی عشقم دوبه‌هم‌زنی است. همه را نصیحت می‌کنم. اهل ِ امر به معروف و نهی از منکر. اهلِ... گوشت با من است. جوانی هستم به ظاهر مذهبی؛ ولی دارای گرایشاتِ هم‌جنس‌بازانه. علاقه‌مندم یک جای خالی گیر بیاورم و سری به سایت‌های مستهجن ِ گی بزنم. بسیار چشانم مریض است. شرمم می‌آید از این که بگویم وقتی جوانِ خوشگلی را می‌بینم نگاهم به کدام سمت می‌رود. شرمم می‌آید از این که بگویم خودم را مذهبی و مسجدی جا زده‌ام، ولی...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

لب باز کن. تا کی می‌خواهی تنها ببینی و بشنوی. بالاخره باید دست به کار شوی یا نه. همین طور تا ابدالدهر می‌خواهی بشنوی. مگر نگفتی هیچ کس بهتر از من سخن نمی‌گوید. خب، پس حرف بزن. تازه مگر نگفته‌اند هیچ کسی بهتر تو نمی‌تواند حرف بزند. حرف بزن. من حرف‌هایم را زدم. صحبت‌هایم را انجام داده‌ام. نکند می‌خواهی بگویی فقط با امثالِ مقدسِ اردبیلی سخن می‌گویی. در این صورت که هنر نکرده‌ای. هنر این است که به من نگاه کنی و با من حرف بزنی. هنر این است با منِ دختر خیابانی حرف بزنی. هنر این است با منِ چشم‌چران صحبت کنی. هنر این است با من ِ رقاص حرف بزنی. حرف بزن. لب باز کن. البته ما آدم‌های نامردی هستیم. تا به حال بارها از این لب‌بازکردن‌ها سو استفاده کرده‌ایم. شده است دهانی را پر از تیر کنیم وقتِ حرف زدن. ولی من آن قدر بدبختم که بی‌آزار شده‌ام. دارم می‌ترکم. من ِ غرق ِ گناه، نهایتا بتوانم بزنم توی سرم. بیشترین از این ازم برنمی‌آید. تفسیر کن حرفِ خدا را. تفسیر کن...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

سر؛ بگذار سرت را توی دستم بگیرم و زلف‌هایت را ببویم. بگذار عطر ِ بهشت را از مویت استشمام کنم. بگذار با بوییدن مویت آرزویم تمام شود. من اصلا جهنمی... من را بنداز تهِ تهِ مستراحِ جهنم. فقط بگذار یک بار مویت را ببویم. بگذار فقط یک بار موی سرت را شانه کنم. همین. بگذار توی زلف‌هایت مدتی گریه کنم. زار بزنم. آره من همان سیاست‌مدار دروغ‌مداری هستم که هدفم کلاه گذاشتنِ سر ِ مردم بود. من این‌ها را قبول دارم. فقط بگذار سرت را توی دستانم بگیرم و ببویم موهایت را. همین. اصلا قبل از این که بخواهی شمشیر فرود بیاوری روی فرق ِ سرم، اجازه بده موهایت را ببویم. می‌دانم تا دنیا دنیا است آن بو همیشه در خاطرم می‌ماند.

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

پیراهن. همین که پیراهنت را شستی آن را بتکان طرفِ ما. شاید از نم ِ پیراهنِ تو ما هم آدم شویم. پیراهنت را بتکان توی صورتم. آره من همان فروشنده‌ای پیراهنی هستم که جنسِ چینی را به جای ترک و ایتالیا به ملت قالب می‌کردم. پیراهنت را نده به من؛ فقط بعدِ شستنت آن را بتکان توی صورتم. خدا کند نم ِ تقوایش بیدارم می‌کند. آره، من قبول دارم آدمِ گندی هستم. قبول دارم من اهلِ فسق و فجور و پارتی و موسیقی‌های شهوانی هستم، ولی تو دستم را بگیر...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

گفتم دست. تو فکر کردی فقط عمویت باید دست بگیرد. ای آقا... تو خودت آخر ِ دست‌گیرهای عالم هستی. دستت را آقا بده به من ببوسم. نه... نه... این دهان آن دستان را آلوده می‌کند... نه... نه... بده ببوسم. چرا دهانِ من دستانت را آلوده کند، وقتی دستانِ تو دهان ِ من را طاهر می‌کند. قبول دارم بعضی وقت‌ها دست‌ها را جدا می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم با طنابی می‌بندنش. بعضی وقت‌ها هم با لگدی دستان را زمین گیر و بی‌حس می‌کنند...

شبِ میلاد... شبِ خوشحالی... من ِ خر می‌خواهم چه خوشحالی کنم شبِ میلاد، وقتی خمینی و مقدس اردبیلی و صلحا می‌خندند... یعنی من هم دهانم را باز کنم بخندم برای میلادت. امشبِ شبِ بدبختی من است... شبِ نداشته‌هایم... شبِ حسرت... اگر قرار است من این جوری ادامه بدهم همین امشب جانم را بگیر. اگر قرار است نمبینمت... اگر قرار است نبویمت... اگر قرار است نم ِ پیراهنت به من نخورد... پیش ِ خدا وساطت کن همین امشب جانم را بگیرد. این را که می‌توانی آقا، یا بقیه‌الله؟

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

رضا امیرخانی را خیلی دوست دارم، پس بگذار انتقاد کنم از رضا بابت این که در مصاحبه با پنجره اذعان داشته است نباید به او برچسب خواص بی‌بصیرت زد چون:

«بعد بازگشتش از آمریکا، اولین کتابی که نوشت داستان سیستان بود، پس...»

این استدلال محل اشکال است. چون از لحاظ منطقی و عقلانی، ملاک، امروز آدم‌ها و نوع تصمیم‌گیری‌شان در شرایط امروز است نه گذشته‌شان. نمی‌خواهم او را متهم کنم به بی‌بصیرتی. چون برای این اتهام به اندازه‌ی کافی دیتا ندارم.

ولی می‌خواهم بگویم رضا که سهل است، من به جایش از رهبر و مرجعم انتقاد می‌کنم بنابراین به رضا و همه‌ی کسانی که به گذشته‌ی خود می‌بالند باید عرض کنم:

«داشتیم داشتیم را بی‌خیال. داریم داریم را بچسب.»

افزونه:

1. این گفته شامل همه‌ی ما می‌شود. ای کاش امام علی پیدا می‌شد و همه‌ی ما را دوباره غربال می‌کرد.

2. یکی از معانی فتنه آزمایش است. 

3. از این‌جا می‌توانید انتقادهایم از رهبر را ببینید.

4. یادتان که نرفته است:

داشتیم داشتیم را بی‌خیال، داریم داریم را بچسب.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

اگر الان می توانیم بدون امام زمان زندگی کنیم، بعد از ظهور هم می توانیم! نمی توانیم؟

(توی دورانی که تنها کسی که عضو بیت آقای خمینی  نیست خودِ آقای خمینی است، قطعا شیعیان هم می توانند بدون حضرت صاحب زندگی کنند؛ مثل ِ همین دور و برمان.)

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مدت هاست که درگیر درس و بحث هستم. همین شد که دور باشم از فضای وبلاگی. اما امروز می خواهم در موردِ یکی از علائق نامکشوفم سخن بگویم. صحبتِ من نه در مورد یک موضوع مهم و حیاتی و یا سیاسی و مذهبی که پیرامون مستطیل سبز است. یعنی فوتبال.

فوتبال دوست داشتنی است برایم. برای این که داریم به جام جهانی نزدیک می شویم پس بگذار برایت از فوتبال و تیم جدیدم سخن بگویم.

سال ها به علت عشق و علاقه ی داداش فوتبالی ام ابتدا عاشق سنتی آلمان و فوتبال سنتی اش شده بوم. فوتبال فانتزی شاید عنوان درست تری باشد. آلمان با هافبک های مطمئن و مهاجمانی فرصت طلب. همین عشق داداش بزرگه ی ما باعث شد تا آندریاس برمه در یاد ما بماند که در سال ۹۲ با بازی جانانه اش آلمان را قهرمان کرد.

همین آلمان دوست داشتنی با آن بازی زیبایش و کلیزمن و فولر تمام نشدنی شان شد جز فیویریت هایم. این روند تا یورو ۹۶ با درخشش خیره کننده بیرهوف در فینال ادامه یافت.

دوست داشتن آلمان برایم ماند تا به همین حالا. مخصوصا این که در سال ۲۰۰۶ فوتبالش زیباتر شد.

اما در این بین، بعضی اوقات به دلایل خاص طرفدار یک تیم خاص می شوم و آن هم به خاطر یک فرد. مثلا در سال ۲۰۰۶ فرانسه را دوست داشتم به خاطر زیدان.

به همین علت، امسال هم تیمی شده است علاقه ی من که به نظرم می تواند بترکاند. مارادونا. من منتظر آرژانتین و غوغایش هستم. آن هم فقط به خاطر مارادونا!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف
امسال دو باری رفتم نمایشگاه و از سال های قبلش نظم بهتری داشت و غرفه ها بهتر پخش شده بود. احتمال دارد یک روز دیگر هم بروم؛ چون امسال، بخش خارجکی اش خیلی خوب است و کلی کتاب آورده است.

اما: 

این هم عکسی که... به نظرم به سوژه و شیطنتم پی برده اید!

-----------------------------------------------------

پانوشت: شهادتِ بی بی نزدیک است؛ حتما خطبه ی حضرت صدیقه را مطالعه نمایید. توی کتب تاریخی هم می توانید از جلد اول احتجاج طبرسی صفحات 101 تا 109 بهره بگیرد.

خدا توفیق دهد حتما در موردِ حضرتش می نویسم؛ شاید باعث شود آدم شوم. شاید...شاید!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

یکی از دوستان، یکی دو روز ِ قبل مطلبی برایم فرستاد در موردِ استخدام های جدید آموزش و پرورش. به نظرم اول مطلب را بخوانید و بعد اگر راغب بودید و حرف هایم گوش های تان را نمی آزرد و حوصله تان را سرنمی برد افاضات اضافه ی من را هم مطالعه کنید. جز یکی دو مورد اصلاح اشتباهات تایپی، هیچ دخل و تصرفی در مطلبِ رفیق مان نکردم.

========================================

باسمه تعالی

امسال یک خبر خوش دل بسیاری از دانش‌‌آموخته‌های علوم انسانی را شاد کرد و آن هم خبر استخدام 40000 (چهل هزار) نفر نیروی جدید در آموزش پرورش بود. برای دانش‌آموخته‌های علوم انسانی که احتمال پیدا شدن شغل دولتی برای آنها برابر است با احتمال پیدا شدن چراغ جادوی علاءالدین در انباری خانه شما، 40هزار فرصت شغلی چیزی کم از معجزه نیست.

این مساله که در کشور ما نه علوم انسانی خوانده‌ها خودشان را در سطح سایر رشته‌ها می‌دانند و نه تحصیل کرده‌های سایر رشته‌ها برای مدرک دانش‌آموختگان علوم انسانی ارزشی قایل‌اند (البته واقعی تر این است که حتی برای تفکر و شخصیت علوم‌انسانی‌ها نیز ارزشی برابر قایل نیستند) مساله‌ای جدی است و شاید جزء top ten مساله‌های جاری کشور باشد؛ اما اینکه این معضل فرهنگی از کجا نشات می‌گیرد و چه راه حل‌هایی دارد موضوع بحث من نیست.

1. نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی،

2. روش‌ها و فنون راهنمایی و مشاوره،

3. مقدمات راهنمایی و مشاوره،

4. روانشناسی شخصیت،

5. رویکرد مشاوره و روان‌درمانی غایت‌نگر،

6. گامی در مسیر تربیت اسلامی جلد 1 و 2

7. جامعه‌شناسی انحرافات

به نظر شما آنچه در بالا آورده‌ام چیست؟ احتمالا حدس شما این است که این‌ها واحد‌های درسی رشته‌هایی مانند مشاوره یا روانشناسی است. اگر این حدس را زده‌اید تا حدی درست است اما دقیق‌تر این است که این‌ها مواد تخصصی آزمون استخدامی آموزش و پرورش برای رشته‌ی شغلیِ "مشاور تحصیلی" است.

طبق اطلاعیه‌ی آموزش و پرورش افرادی می‌توانند به عنوان داوطلب شغل "مشاور تحصیلی" ثبت‌نام کنند که یکی از این مدارک را داشته باشند:

1. کارشناسی و و کارشناسی ارشد مشاوره یا روانشناسی(کلیه‌ی گرایش‌ها)

2. مدرک تحصیلی حوزوی سطح 2 و بالاتر

خوب حالا از شما خواننده عزیز یک قضاوت منطقی می‌خواهم، در ارتباطِ بین رشته‌های مشاوره و روانشناسی

با مواد امتحانی ذکر شده شکی نیست ولی سوال جدی این است که بین مدرک حوزوی سطح 2 با دروس ذکر شده چه همایندی و تناسبی وجود دارد؟

البته اینکه در کشور ما در اغلب موارد، دانشِ افرادی که در علوم انسانی تحصیل و تحقیق کرده‌اند به سخره گرفته می‌شود چیز جدیدی نیست تا جایی که؛ در حالی که ما در کشورمان فارغ التحصیلان فراوانی دررشته‌های مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی یا برنامه‌ریزی آموزش عالی آن هم در سطح دکتری داریم یک مهندس، وزیر آموزش و پرورش می‌شود و یا یک پزشک وزیر علوم می‌شود(از این مثال‌ها در دولت فعلی وجود دارد و در همه‌ی دولت‌های گذشته نیز وجود داشته است و منظور من دولت خاصی نیست. این یک تفکر شایع و فضای فرهنگیِ حاکم بر جامعه‌ی ماست). اما چرا این آیین نامه‌ی استخدامی مرا نگران کرده است؟ در انتخاب وزیر و تایید صلاحیت او وضعیت علمیِ فرد یک معیار دسته چندمی است و تایید صلاحیت وزیر بر اساس وضعیت سیاسی، لابی‌های مختلف و سلیقه‌ی نمایندگان است و در فضای کشور ما هم تقریبا کسی انتظار استفاده از معیارهای عقلی و علمی برای انتخاب وزیر و یا انتصاب سایر مدیران کشور را ندارد. اما اینکه متخصصان روانشناسی -که یک رشته‌ی جدی در اداره‌ی دنیای امروز است- به صورت رسمی و قانونی با افرادی همسان دانسته شوند که تخصص‌شان در علم فقه و اصول و حدیث است(و البته در جای خود علم بسیار مهمی است) اقدامی است که به تفکر غلطِ حاکم بر جامعه که در بالا به آن اشاره کردم دامن می‌زند. آیا مسوولانی که این آیین نامه‌ی استخدامی را نوشته اند حاضرند برای یک پروژه‌ی عمرانیِ ملی که نه، حتی برای خرید یک کامپیوترِ شخصی از یک روحانی مشاوره بگیرند؟

اینکه محتوای روانشناسی در دانشگاه‌های ما باید تصحیح شود، اینکه بسیاری از روانشناسی خوانده‌ها حتی برای جامعه‌ی ما مضر هستند و هزاران مطلب از این دست چیزهایی است که من خود بدان معتقد هستم، ولی اینکه یک وزارت‌خانه که قرار است پایه‌ی علمیِ تمامی فرزندان این مرز و بوم را شکل دهد این‌گونه کاری انجام می‌دهد که نه تنها غیر علمی است که بر خلاف عقل سلیم است به شدت انسان را نگران می‌کند.

از سوی دیگر این شیوه‌ی استخدام کم کاریِ دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه را در تربیتِ متخصصان روانشناسی که حداقل خلاف فرهنگِ جامعه‌ی ما عمل نکنند می‌پوشاند. قضیه‌ جایی خطرناک‌تر می‌شود که مسوولان آموزش و پرورش ناکارآمد بودن بسیاری از دانش‌آموختگان روانشناسی را دلیلی برای استخدام روحانیون به عنوان مشاور تحصیلی بدانند که به نظر من از چاله در آمدن و به چاه افتادن است. روانشناس ناکارآمد نوجوان را به روانشناسی بدبین می‌کند در حالی که روحانی ناکارآمد، در جایگاه مشاور تحصیلی، نوجوان را از دین ناامید خواهد کرد.

از روحانیون عزیز که حقیقتا با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کنند نیز انتظار می‌رود که باز هم صبر پیشه کنند و بر اساس آموزه‌های دینی و اخلاقی از پذیرفتن مسوولیتی که در آن تخصص ندارند بپرهیزند.

سعادتمند باشید

التماس دعای خیر

==============================================
این دست نقد و نظرها، از جنس نقدهای رضا امیرخانی است که الان 18 ساعت است درگیرم کرده با نفحاتش و انشالله تا امشب ماحصل ِ این درگیری های 18 ساعته را که تا آن موقع به نزدیکی های 26 ساعت خواهد رسید قلمی خواهم کرد.
اما در موردِ مطلبِ نوشته شده، من با دو چیز مشکل دارم!
یکی مواد آزمونی که وزارتِ فخیمه آموزش و پرورش (بر وزنِ بقیه ی چیزهای فخیمه ی  مملکت)  و دیگری با شرکت کننده گان در آن آزمون است.
به نظرم می آید  هم آن چه به عنوانِ موادِ آزمون ذکر شده است انتزاعی و دور از واقعیت های جامعه است و هم کسانی که حق شرکت در این رشته را دارند به نظرم بسیار محدود شده به نظر می آیند.
برای خودِ من سووال است که تا کی قرار است روندِ مدرک گرایی در این بوم ادامه یابد؟ یعنی برای آموزش و پرورش ِ ما این مدارک هستند که حرف می زنند و نه انسان ها؟
بنابراین اعتقاد دارم:
1. مساله ی گزینش و تایید صلاحیت در این باره، نه برمبنای مخالفت های سیاسی، که بر مبنای وجدانِ کاری و تعهدِ اجتماعی فرد قرار گیرد. مثلا حسن توانسته در مرحله ی اول آزمون پذیرفته شود. نیکوست برای مرحله دوم برای جذبِ چنین نیرویی میزانِ موفقیتِ فرد در وظایفی که داشته است و یا رفتار ِ اجتماعی و اخلاقی و یا خیلی دینی فکر می کنم ملاک های تقوی اش ملاک قرار گیرد. خواه مسلمان باشد، خواه مسیحی. نیازی نمی بینم که طرف حتما ملتزم ِ به ولایت ِ فقیه باشد، که اگر نباشد هم در محیطی ریاپرور ملتزم می کنندش، نیاز است تا فرد نسبت به بچه های مردم احساس ِ مسوولیت داشته باشد و حالی شان کند که بتوانند در آینده با یک شخصیت اجتماعی قابل قبول پای به عرصه ی اجتماع بگذارند.
2. در موادِ آزمون نیاز به تجدید نظر می بینم. (ولی خداییش جایگزینی مناسب در ذهنم نیست با این که با جذمیت می دانم این دست علوم انسانی تجربه گرای ابتدای قرن ِ بیستمی کمترین کارکرد را در این بوم دارد.) اما برای یک مورد نظری دارم. غیر ِ موادِ عمومی آزمون، می بایست احکام اسلامی را هم به این آزمون افزود. بعید نیست دانش آموزان از این معلم ِ مشاوره تازه استخدام شده بخواهند احکام ِ غسل ِ جنابت، وضوی جبیره، استبرا و از این جور چیزها را بپرسند. من در دورانِ دبیرستانم معلمان مشاوره مان را خیلی بهتر از پیش نماز نمازخانه می شناختم. اصالتا قیافه ی پیش نمازمان در خاطرم نمانده است، اما آقایان سعیدی و حسن پور همچنان در خانه ی اول ذهنم هستند. پس، معلمان مشاوره در غیابِ کاهلی حوزه ی ما باید این نقیصه را جبران کنند و دانش آموزان را با برخی احکام ِ شرعی موردِ نیازشان بدون رودربایستی آشنا نمایند. یا حداقل این قدر اطلاعات داشته باشند که اگر دانش آموزی از آنان چیزی پرسید بتوانند جوابش را بدهند.
3. نقدِ اصلی ام به این نوشته این است که کی گفته فقط روحانیون حوزه و دانش آموختگان ِ مشاوره و روان شناسی حق ِ شرکت در این آزمون را دارند؟ به من بود می گفتم همه ی فرزندانِ این ملک! تنها چیزی که نیاز است همان حدِ سنی است تا سیستم نخواهد بچه ی 18 ساله و مردِ 50 ساله را استخدام کند. بجز این محدودیت، هیچ محدودیتِ مدرکی و سوادی دیگر نیاز نیست. منتها آزمون را باید واقعی برگزار کرد؛ همین. چه بسیار آدم هایی که روان شناسی بلندند و کار کرده اند و تجربه ها اندوخته اند. چرا این افراد با تیغ ِ داموکلسِ لیسانیس و فوق و از این جور چیزها، که در برخی دانشگاه ها و حوزه ها کمینه ارزش و کیفیتِ علمی را هم دارا نیست، باید سرشان بریده شود و لایق ِ مشاوره و راهنمایی فرزندانِ این ملت نباشند. اتفاقا به من باشد می گویم روحانیون جز، آیات عظام، علمایی که در موسسات نور و روح و حنا فعالیت می کنید، بجنبید برای یک رقابت نفس گیر و واقعی. حیف که چنین نیست و وقتی موادِ امتحانی آزمون واقعی نیست، خاتم کاری افرادِ شرکت کننده در آن کم سلیقگی می خواهد که خواسته.
page to top
Bookmark and Share

حضرت آیت‌الله آملی لاریجانی
با سلام واحترام

من، مادر حسین درخشان، به حضور شما عرض کوتاهی دارم. دومین عید دربند بودن حسین ما در حالی رقم می‌خورد که هنوز از شرح اتهامات او  بی‌اطلاعیم، نمی‌دانیم قرار است در چه تاریخی و در کجا پرونده او به کدام دادگاه تقدیم شود و تا کی قرار است دامنه وعده‌های مکرر مسوولان قضایی در محیط صبر و حوصله ما وسعت بگیرد.

جناب قاضی‌القضات
من از بی‌توجهی‌های مکرر دستگاه تحت‌الامر شما به قاضی‌الحاجات شکایت می‌برم. دعا می‌کنم هیچ‌گاه خانواده‌ای، حتی خانواده مسوولانی که این‌قدر در مشخص‌شدن تکلیف مردم اهمال می‌کنند و تقصیر دارند، هرگز اینچنین به بی‌پناهی ما دچار نشوند.

 ۸ ماه است در تمام رسانه‌ها اعلام می‌کنید کسانی را که قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگیر کرده‌اید. شب عید که می‌شود، همه آنهایی را که عاملان اصلی فتنه می‌خوانید آزاد می‌کنید، اما حسین درخشان هنوز از نظر شما مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از کسانی که می‌فرمایید براندازند جرمش سنگین‌تر بوده؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟

بیش از ۵۰۰ روز است حسین در زندان شماست. و ما بیرون زندان «هر روز» منتظرش بوده‌ایم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جدید داده‌اید. اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید که حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و یا احیانا چند سال دیگر در این بلاتکلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی که قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌ کشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش می‌شود؟

٢۶/١٢/١٣٨٨
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

متاسفانه برخی از تفکراتِ جاهلی همچنان در اندیشه های ما وجود دارد. وقتی سال نو می شود، فقط لباس های ما نو می شود و از همین روی هیچ یک از ما به لوازم نوشدگی مجهز نمی شویم. مثالِ عینی اش می شود همین مطالبی که درونِ واژگان سیاسی شنیده می شود. شما روزاروز مطلبی نیست که در موردِ خانواده ی فلان شهید، بیتِ فلان فرد و دلسوزانِ انقلاب نشنوید.

متاسفانه این تفکرات ریشه در عهدِ جاهلیت دارد. (و به نظر ِ من در کودتای سقیفه تقویت شد.) نمی دانم چه دردی است که این دردِ مزمن همچنان به نسل های بعد منتقل می شود و نمی توانم بفهمم چرا ما ایرانی ها در برخوردِ با تعالیم ِ اسلامی برخی رسومِ جاهلیت را هم پذیرفتم و این تفکرات کهنه و پوسیده به نامِ سکه ی اسلام به خوردِ ما داده شد.

جالب است تحصیل کرده ها و آن هایی که خیلی خودشان را اهل ِ فکر و درد و تحقیق می دانند بیشتر از عوام به این درد دچار هستند. یاد نگرفتند که آدم ها را فارغ ازنام، نژاد، طبقه ی اجتماعی و تحصیلات ببینند و بشناسند. این شاید برای گروه های سیاسی که نیازمندِ بقای خود در یک محیطِ جهالت زده هستند کافی باشد، ولی برای دوستانی که می خواهند اهل ِ درد و علم باشد جای تعجب دارد. به همین دلیل است که بنده اعتقاد دارم کلمه ی نخبه و کارشناس در کشور ِ ما بسیار بد جا افتاده است و به نظر می رسد اصالتا در معنای خود به کار نمی رود. 

غیر از این باید تعصب های جاهلی، حرف های فاقدِ استدلال، اظهار نظرهای توهین آمیز را نیز به مجموعه ی این نظرها اضافه کرد. با این تفسیر آیا می توان صاحب ِ سخن حائز ِ این وِیژگی ها را فردی دانا و نخبه نامید.

مثلا این روزها جملاتی شنیده و گفته می شود در مورد بیتِ امام. این حرفِ فاقد مبنا و حتی یک استدلال است. می گویند فلانی بیتِ امام است. خب، باشد. مگر ملاکِ برخورد بینِ آدم ها بیتِ امام و یا کس دیگر بودن است؟ چرا فلان دهاتی و روستایی شریف، یا فلان تولید کننده و صاحبِ سرمایه ی دست و دل پاک عضوی از بیتِ امام نیست؟ اگر کسانی که نسبتِ نسبی با امام دارند و عضوی از بیتِ او محسوب می شوند، در این صورت مثال نقض های زیادی را می توان درونِ پارادایم ِ اسلامی یافت. مثال عینی اش می شود بیتِ پیامبر. یعنی کسی که بیتِ امام است، به واسطه ی این که بیت امام است نمی تواند بی توجه و خائن به منافع امت باشد؟ چه تضمینی وجود دارد؟

برای افعالی که برای اکتسابِ آن ها زحمت کشیده نشده است، می شود امتیازی قائل شد؟ مگر سید حسن خمینی خودش انتخاب کرده است که بیتِ امام باشد؟ یعنی خودش ویژگی هایی داشته است که به خاطر ِ این ویژگی ها این امتیاز به او داده شده و به عنوان ِ نوه ی امام شناخته شده است؟ قطعا خیر. او فقط از لحاظِ نسبی نوه ی امام است.

وگرنه نوه ی امام هزارن ِ هزار پابرهنه و مستضعف و انسان های شریفی هستند که نام شان را امام با افتخار می آورد. نوه ی امام آن مسئول و وکیلی است که همچنان به ساده زیستی و دوری از زخارفِ دنیوی پایبند است. نوه ی امام خونِ سرخِ شهید است. نوه ی امام دستِ تلاش گر صنعت گران است. نوه ی امام دستِ پینه بسته ی پدر ِ کشاورزم است. نوه ی امام دردهای وقت و بی وقتِ کلیه و قلب ِ پدرم است. نوه ی امام برادر ِ ارتشی ام است که برای حفظِ تمامیتِ ارضی کشور وقت و بی وقت، این جا و آن جا در حال ماموریت است. نوه ی امام من هستم که نام ِ امام را زنده می کنم. صحیفه ی او را باز می کنم و صفحه صفحه ی آن را دوباره بازخوانی می کنم و همه ی کسانی را که می خواهند امام دیده نشود را با معرفی دوباره ی امام به زباله دانِ تاریخ می فرستم؛ حتی نوه ی امام و نخست وزیر  امام و رئیس جمهور ِ امام.

برای من خیلی تعجب آور است وقتی می بینیم در روزنامه در موردِ بیتِ امام حرف هایی گفته می شود و کسی اعتراض نمی کند و یا نقدی نمی نویسد. اگر هتکِ حرمت و توهین زشت است، برای همه ی اقشار و افراد زشت است و نه بیتِ امام. اگر ناحق ساختنِ حقی زشت است برای همه زشت است و از جمله بیتِ امام. چرا اجازه نمی دهند تفکراتِ بیتِ امام نقد شود؟ از لحاظِ تفکری چه ارتباطی بینِ بیتِ امام و خودِ امام وجود دارد؟ به نظر ِ من در وهله ی اول هیچ ارتباطی وجود ندارد. بعدتر است که بواسطه ی معرفی اندیشه ی بیتِ امام می شود ارتباطِ آن را با خودِ امام سنجید. هرچند در دنیای سیاست زده ی امروز جهالت تا بدان جا پیش رفته که نوه ی امام حسن ذاتی یافته است و ارزشش از امام بیشتر شده است.

این حرف ها برای بقیه هم صادق است. برای خانواده ی شهدا، و دیگر خانواده ها. مثلا چرا باید فردی مثل ِ علی مطهری معروف شود؟ چرا باید فرزندانِ شریعتی بیشتر توی چشم باشند؟ چرا محمد قوچانی عکس فرزندانِ شریعتی و سروش را روی جلدِ مجله اش کار می کند و مثلا عکس سید جوادِ طباطبایی را به عنوانِ روی جلد منتشر نمی کند؟ چرا ارتباطاتِ قومی و ارثی و فامیلی ارزش شده است؟ مجله ی همشهری جوان که در ویژه نامه ی نوروزی اش برای علی مطهری تیتر می زند: مردی از جنس ِ پدر، می شود توضیح دهد که علی مطهری چه کار ِ مهم ِ علمی و یا پژوهشی و یا کدام کتابِ محبوب را نوشته است که شده است مردی از جنس پدر؟ (این را بگویم بنده شخصا علی مطهری را دوست دارم و این مصاحبه اش را هم قبول دارم و به نظرم حرف های خوبی زده است.)  اما می خواهم بگویم چرا افراد بواسطه ی نام پدرشان رشد می کنند و منزلت می یابند؟

چرا ما شهدا را دسته بندی کرده ایم؟ برخی شده اند سردار ِ شهید و برخی همچنان گمنام مانده اند. چرا؟ و چرا؟ چرا کلمه دلسوزانِ انقلابِ برای افرادی خاص برده می شود؟ آیا افرادی که همگی املاکِ و مستقلات شان سر به ثریا می زند و توی خانه های وسیع و رفاه زده شان آبمیوه ی ساعتِ ده شان را فراموش نمی کنند دلسوز ِ انقلابند و بقیه ی مردم که هشت شان گروِ نه شان است دشمنِ انقلابند؟ دلسوزانِ انقلاب مردمند. دلسوزانِ انقلاب کسانی هستند که با خونِ سرخ شان انقلابِ را یاری کرده اند. دلسوزانِ انقلاب...

خاطره ای بگویم. یکی از دوستانم، استادش را دید که برای خواندنِ دوره دکتری زبان انگلیسی به شهر ِ ملبورن مهاجرت کرده است. از او پرسید چرا نمی خواهی برگردی؟ و استاد جواب داد: می خواهم فرزندانم در یک جامعه ی متمدن رشد کنند.

و به نظر ِ من خیلی هم حرف ِ بیراهی نزده است. جاهلیت از سر و روی خیلی ها می بارد؛ مخصوصا آن هایی که بیشتر از بقیه پز ِ روشن فکری می دهند.

افزونه ها:

1. از دوستان می خواهم از نوشتنِ کامنت ها توهین آمیز بپرهیزند. چون مجبور شدم  بخشی از کامنتِ سجاد مربوط به مطلبِ دکتر احمدی نژاد را حذف کنم. انصافا دور از اخلاق است که رئیس جمهور مردم که متکی به آرای ملت است و نزدیک به پنج سال است اداره ی دولت را در دست دارد کولی زاده بنامیم. در بسیاری از فرهنگ ها، مخصوصا فرهنگِ غرب کشور، کولی زاده به کسانی گفته می شود که والدینش مشخص نیستند. حیف که بیکار نیستم، وگرنه حتما این مساله را پیگیری می کردم. چون توهین و بستن افترا به رییس جمهور و یا هر کس ِ دیگری جرم محسوب می شود و مجازاتش بین شش ماه تا سه سال زندان است. خیلی زشت است که آدم ها توهین کنیم. (خواه احمدی نژاد، خواه موسوی و کروبی.)

2. راستی آقا سجاد کی گفته اگر کسی توسطِ ناپدری تربیت شود، ناخلف است؟ مردِ حسابی پیامبر ِ دینت پدر نداشت، حالا گیر می دهی به این جور مسائل ِ سخیف. مگر ارزش آدم ها پدر داشتن و یا نداشتن است. مگر ارزش آدم ها به طبقه ی اجتماعی آن هاست، ولو کولی باشند؟ مگر ارزش ِ آدم ها به این چیزهاست؟ چون یکی کولی زاده است، پس انسانِ فاسدی است؟ چون یکی توسطِ عمویش تربیت شده، انسانِ بی دینی است؟ لطفا از این کم لطفی ها دست بردار.

انصافا وقتی این کامنت را خواندم کم نمانده بود سرم را بزنم به دیوار که چرا تفکراتِ جاهلی تا این حد رسوخ یافته است. آن قدر سجاد و محاسنِ اخلاقی و دینی و ایمانی اش برایم مهم بود که می خواستم از دستش شکایت کنم. اگر با تمام وجود سجاد را دوست داشتم حتما از دستش شکایت می کردم. متاسفم از این که برای سجاد دوستِ خوبی نیستم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در زیر نامه ام به رهبری، قبول دارم با لحنی محافظه کارنه، می آید که البته بخش کوچکی از آن چیزی است که می خواهم به رهبری بگویم. خوشحال می شوم که جوابِ برخی از سوالات مطرح شده را دوستان بدهند و انشالله که رفقا با دیدی انتقادی نامه ام به رهبر را مطالعه کنند. ضمنا هرجا نامی از طرفداران به میان آمده است من را هم جز همان طرفداران حساب نمایید. این نامه ی کسی است که خودش آقای خامنه ای را قبول دارد و حرفِ او برایش سند است.

تمام عکس ها مربوط به سال 1388 می باشد.

=======================

سلام آقای خامنه ای

احوالات تان خوب است؟ چهار ستون بدن تان سالم است انشالله! دست چپ تان چطور است؟ البته پرسیدن از دست راست تقریبا بی معنا است. هرچند در روز حشر هر کدام از ما نسبت به از دست داده های مان در درگاه خدای بزرگ سرافکنده ایم. بابتِ قصورهای مان. بابتِ این که ماها از این که امانتی های خدا را سالم تحویل نمی دهیم. فکر می کنم تنها چیزی از شما که سالم و تر و تمیز به پروردگار تحویل داده شود همان دست راست تان است. چون این دست را دشمنان تان از شما گرفته اند و نسبت به از کارافتادگی اش شما مقصر نیستید. می خواهم بگویم در «جسم ناقص تان» سالم ترین عضو، دستِ راست تان است. ناگفته نماند که در این جور مواقع چه حالی می برند شهدا!

راستی نظر شما در موردِ سنت نامه نگاری علنی به حضرت عالی چیست؟ هر چند بارها از این که کسی علنا از شما انتقاد کند استقبال کردید و گفتید «هیچ از این بابت ناراحتی» ندارید. بنا بر همین گفته ی شما این جانب این نوشته را خدمت حضرت عالی ارسال می کنم. همچنین علی رغم میل باطنی ام آن را در این جا منتشر می کنم. زیرا بر این باورم که همه ی انتقادها از حاکم جامعه ی اسلامی را نمی توان علنی بیان کرد.

اما می خواهم بنویسم تا؛

همه یاد بگیرند با شما بی پیرایه و بدون رودر بایستی صحبت کنند که «نصحیت به پیشوای مسلمین سزاوار است.»


امیدوارم همه یاد بگیرند از شما انتقاد کنند. به نظر من اگر کسی از شما انتقاد دارد و آن را به شما اطلاع ندهد مقصر است. همه ی ما وظیفه داریم به شما کمک کنیم و نظرات مان را بدون ترس برای شما ارسال کنیم. نامه ای که به صندوق پستی قابل ارسال است.

آقای خامنه ای

در سخنرانی نوروزی تان یک بار به جای قوه ی مقننه  گفتید قوه قضاییه. البته این اشتباه لُپی بود و من هم آدم ایرادگیری نیستم. قطعا چنین اشتباهاتی قبلا هم رخ داده است. این را برای این گفتم که برخی از هوادران شما به یاد داشته باشند که شما هم ممکن است اشتباه کنید. به هیچ وجه شما از اشتباه دور نیستید. نمی دانم تا چه حد شهامتِ معذرت خواهی را دارید. تا چه حد شجاعتِ این را دارید که وقتی جریانی را اشتباه تحلیل کرده اید به مردم بگویید و از این بابت عذرخواهی کنید. بدانید مردم آن قدر انصاف دارند که اشتباه حکمران شان را ببخشند. ولی من سال هاست منتظر ِ موقعیتی هستم که حضرت عالی از مردم به خاطر ِ یکی از تحلیل های تان عذرخواهی کنید. آن چه در این میان اهمیت دارد این است که  پیشگامی شما در این  حرکت، فرهنگِ خود انتقادی را در میان مردم ایران جا خواهد انداخت و کلمه ی «اشتباه کردم» خیلی راحت تر از اکنون به کار خواهد رفت. کلمه ی که  کمبودش بیش از هر چیزی در سیاستِ دور از اخلاق ما دیده می شود.

آقای خامنه ای

من بعد از انتخابات به مدیریت شما اطمینانِ بیشتری حاصل کردم و متوجه شدم که حضرت عالی می دانید سیستم را چگونه اداره کنید. و این مرحله ی سخت را با تدبیر سپری کردید.

بنابراین همچنان انتظار دارم:

این مدیریت شما ادامه یابد و خدای نکرده دچار نقصان و یا سستی نشود. شما یک بار گفتید هیچ حرفِ در گوشی با کسی ندارید. به همین دلیل انتظار داریم که باز هم حرفِ درگوشی با کسی نداشته باشید و همچون 29 خرداد شفاف با مردم سخن بگویید. این را از این بابت می گویم که این روزها برخی شایعه ها شنیده می شود که گویا جناب عالی می خواهید برخی مسائل را با ریش سفیدی، و نه به مر ِ قانون و مصلحت مردم، رفع و رجوع کنید؛ که البته از شما به دور است. خودتان گفتید حرفِ در گوشی با کسی ندارید.


انتظار دارم رهبرم به گروه های سیاسی دل نبدد و دلش در گرو ِ عامه ی مردم باشد که این گروه ستون های استوار جامعه هستند و پایداری شان از خواص بیشتر است. بسیاری از خواص در پایداری از حق، عدالت و ارزش ها از عوام سست تر هستند.

آقای خامنه ای

همه ی ما در جامعه در هر حال و در هر لحظه  در حال ِ ولایت پذیری هستیم. یا ولایت شیطان را قبول می کنیم و یا ولایت الله را. به همین مناسبت تا زمانی که حضرت عالی به ولایت الله دل بسته اید و به آن پایبند هستید، پایبندی مردم به ولایت فقیه، ولایت الله معنا می شود و به رنگِ الهی در می آید و اگر خدای نکرده حضرت عالی دل در مصلحت اندیشی های غیر حق و بر خلاف مصالح امت داشته باشید مصداق ولایت فقیه ولایت شیطان می شود. بنابراین از نظر من ولایت فقیه یک ولایت مشروطه است که می تواند ولایت الله یا ولایت شیطان باشد.
در این میان انتقاد می کنم از آن چه شما و طرفدران تان «ولایت پذیری» می نامید و معتقدم این شعار خنثی است. چه آن که ولایت پذیری می تواند مصداق ولایت شیطان باشد.

چه زمانی این ولایت، ولایت شیطان خواهد بود؟

پاسخ به این سوال کار سختی است. البته خود حضرت عالی بارها در مورد ولایت طاغوت و ناحق سخن به میان آوردید که بنده آن ها را درست می پندارم و خوانندگان نامه را به سخنرانی های شما در این باره ارجاع می دهم که انصافا جامع و مانع است. جهتِ نمونه همین مطلبِ زیرین که از شماست و در همین سال 88 عنوان شد را از نظر می گذرانیم.

«ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درایت. علم، آگاهى مى‏آورد؛ تقوا، شجاعت مى‏آورد؛ درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین مى‏کند؛ اینها ضابطه‏هاى اصلى است برطبق مکتب سیاسى اسلام. کسى که در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکى از این ضابطه‏ها از او سلب شود و فاقد یکى از این ضابطه‏ها شود، چنانچه همه‏ى مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد. رأى مردم تأثیر دارد، اما در چارچوب این ضابطه. کسى که نقش رهبرى و نقش ولى‏فقیه را بر عهده گرفته، اگر ضابطه‏ى علم یا ضابطه‏ى تقوا یا ضابطه‏ى درایت از او سلب شد، چنانچه مردم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحیت مى‏افتد و نمى‏تواند این مسؤولیت را ادامه دهد. از طرف دیگر کسى که داراى این ضوابط است و با رأى مردم که به‏وسیله‏ى مجلس خبرگان تحقق پیدا مى‏کند - یعنى متصل به آراء و خواست مردم - انتخاب مى‏شود، نمى‏تواند بگوید من این ضوابط را دارم؛ بنابراین مردم باید از من بپذیرند. «باید» نداریم. مردم هستند که انتخاب مى‏کنند. حق انتخاب، متعلق به مردم است.»


آقای خامنه ای

چرا در میان منصوبانِ شما افرادی از نسل جوان و پوسته های جدید دیده نمی شود؟ همچنان چشمانِ ما خشک شد تا ببینیم چه زمانی جوانان و نخبگانی که واردِ چرخه ی مدیریتی تحتِ امر ِ شما می شوند. به عنوان نمونه مجمع تشخیص مصلحت نظام برای تشیخص مردم ِ ایران می بایست عصاره ای از همه ی نیروهای زبده ی جامعه باشد. در حالی که امروز در این مجمع تنها بازنشسته های سیاسی دیده می شوند که مشخص نیست دقیقا به مصلحت امت و منافع امت گام بردارند. چه بسا حضور نخبگان جوان و کارآمد در کنار نیروهای باتجربه  و دلسوز می تواند مجمع مردمی تری را رقم بزند. چرا نباید در میان ِ اعضای این مجمع حضور بانوانِ محترم را دید؟ آیا در میان مردم ایران زمین یک زن نیست که بتواند صلاحیت حضور در این مجمع را داشته باشد؟


آقای خامنه ای 

انتظار دارم بیش از این در سخنرانی های تان از امام امت سخن بگویید. به نظر من بیان دیدگاه های امام خمینی که رهبر پیش از شما بودند ذهن ها را بیدار و اندیشه ها را در دفاع از مردم سالاری دینی استوارتر می سازد. از این میان می توان به نظراتِ امام در باب مسائل مختلف اهم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی توجه داشت. در روزگار ِ ما آقای رحیم پور ازغدی با خواندن متوالی صفحاتی  از صحیفه ی امام امت نقش ِ برجسته ای را ایفا می کند. امید دارم که حضرت عالی از امام خمینی بیش از این سخن بگویید.

آن چه باید برای شما مهم باشد و انشالله تا به حال چنین بوده است، خشنودی عوام است. چرا که خشنودی عوام خشم خواص را بی اثر می سازد.


آقای خامنه ای

انتظار دارم همچنان روحیه ی امید و خودباوری را در جامعه بدمید. یک جامعه ی مرده هیچ کاری نخواهد توانست بکند. عیب پوشی شما از عیوب ما ایرانیان یکی از ویژگی های برجسته ی شما است. چون مطمئنا شما نه در مقام پرده پوشی که در مقام اصلاح می بایست گام بردارید.

امروز در حلقه ی مشاورانِ شما، آن طور که ما می بینیم، یک گروه دیده می شود که نباید دیده شوند و گروهی دیده نمی شوند که باید دیده شوند.

و اما گروهی که دیده می شوند، در حالی که نباید دیده شوند:

گروهی که در استقامت و پایداری آن در پیگیری آرمان های جمهوری اسلامی تردید جدی وجود دارد. چه آن که برخی از آنان بعضا هم کاسه ی بیگانگان شده اند.

گروهی دیگر که دیده نمی شوند، در حالی که باید دیده شوند:

منتقدین دلسوز  و عالم که هر چند عیب جوی برخی رفتارهای شما هستند، منتها دوستدار ِ نظام اسلامی هستند و خواهانِ اصلاح ِ برخی نارسایی ها هستند. هر چند زبان شان به انتقاد گشوده شده است، منتها هم پالگی با بیگانگان و جاسوسان و اشرار را در پرونده ی خود ندارند.

آقای خامنه ای

یکی از سوالاتی که در ذهن ِ من مدت هاست نقش بسته است این است که چرا حضرت عالی دیداری با صنعت گران، تجار، کشاورزان و اساسا مولدان سرمایه ندارید؟ به نظر ِ در کنار مسائل فرهنگی و تربیتی و سیاسی، مسائل اقتصادی هم مهم است و دیدار با صاحبان صنایع و کشاورزان و دامداران می تواند گره گشای برخی از مشکلات باشد.

آقای خامنه ای...  حرف بسیار دارم ولی... انشالله در یک فرصتِ بهتر.

آقای خامنه ای

محاسن ِ بسیاری در شما قابل رویت است که هدفِ این نوشتار نبوده است.


امیدوارم خدا همه ی ما را موفق بدارد. التماس دعا داریم که دعای مردان ِ صالح خدا در حق مردمان مستجاب است انشالله.

میثم امیری بشلی

بهار89

==============

افزونه

1. یکی از دوستان به طرز خصوصی نوشته است:

سلام
نوروزتان مبارک.
آقا اینو حذف کن. دنبال دردسر میگردی؟
یه مشت آدمی میآیند اینرا می خوانند که این حرفها سرشان نمی شود میگرند بلا ملا سر هممون میارند ناروا.

من در ذهن ِ خودم موردی را نمی بینم که نشود در موردش حرف زد. در اسلام در مورد ِ هر چیزی می توان سخن گفت و اساسا امر ِ مقدس امری است که جیز نباشد. حتی اگر به قیمتِ بگیر و ببند ِ این جانب تمام شود. 

2. گویا این نقد خیلی زود اثر کرده است و یکی از نتایجش را همین امروز دیدم، یعنی:

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز از یک مرکز بزرگ صنعتی در حوزه خودرو سازی و خط تولید موتور ملی بازدید کردند.

page to top
Bookmark and Share

   تنها چند جمله از امام خمینی پیرامونِ طریقیت و شریعت. برای این که بدانیم برای دستیابی به مقامات معنوی حفظ ظواهر شرعی هم اهمیت دارد. در این باره کتاب های شرح حدیث جنود عقل و جهل و همچنین چهل حدیث آقای خمینی راهگشاست.

 « طریقت و حقیقت جز از راه شریعت حاصل نخواهد شد زیرا ظاهر را نیل به باطن است.»

 و کسانی را که اینگونه توهم می کنند مورد شماتت قرار می دهند؛

« آنان که فکر مى کردند یا فکر مى کنند که بدون شریعت مى توانند به مقصود برسند، هیچ شاهد و دلیلى ندارند، زیرا ذات اقدس اله که راهنماست ، تنها راه کمال و سعادت را عمل به شریعت مى داند. اما آنان که مى پندارند از طریق عمل به شریعت نمى توان به طریقت رسید، آنان نیز شریعت را درست نشناخته اند و درست و صحیح به آن عمل نکرده اند و کسانى که با سیر و سلوک و شریعت و طریقت هماهنگ شدند، ولى به حقیقت بار نیافتند، براى آن است که به درستى منازل پیشین سائران و سالکان را طى نکرده اند.»

     همچنین  امام (ره) در تفسیر دعای سحر طریقت و حقیقت بدون شریعت را همانند پیکر بدون روح و دنیای بدون آخرت می دانند؛ « ظاهر بدون باطن و صورت بدون معنی مانند پیکری است بدون روح و دنیاست بدون آخرت.»

-------------------------------------------------

پانوشت: در اینجا هم مطلبی نوشتم به نام  تحلیلی روان شناسانه بر شخصیت مجازی می شناسیدم که امیدورام مقبول افتد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

این چند روزه حسابی سرم شلوغ است. آخرِ سال است و فصل حساب کتاب ها. الان که نشسته بودم گفتم با خودم ببینم چه کارهایی توی سال 88 کردم و از کدام هایش پشیمانم. چند تا از کارهایی که از انجامش پشیمان هستم را خواستم لیست کنم. بالاخره آدمی که این همه جوالدوز به دیگران می زند، بد نیست سوزنی هم به خودش بزند. طبق ِ روال باید بروید به ادامه ی مطلب، البته با اجازه دوستِ کم مانندم، جناب آقای حسین عربی.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلبِ زیر را از یکی از وبلاگ ها پیدا کردم. نام وبلاگ هم پیاده رو و نویسنده ی آن هم گویا آیدا نامی است. مطلبِ آیدا با همه ی تعلیقات و نظراتی که برای آن آمده است برای تان می گذارم؛ الا یکی دو بندِ آخر را، چرا که بی ارتباط با هدفم می پندارم. چند کامنت را به علت توهین آمیز بودن حذف کردم. چیزی که هست در جامعه با این نگاه مواجه هستیم.  البته این دو پارگی در عرصه ی اجتماع تازگی ندارد و شاید به اندازه ی عمر بشر باشد. 

===============

روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.

اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.

 دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.

سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.

چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.

من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.

شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.

 یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.

کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به “بچه سوسول”  و ” بچه بسیجی” . همه این­ها کاش است.

=====================

البته مساله کم شدن فاصله ها آن گونه که این نوشته ادعای آن را دارد مساله ای درست و دقیق است. هرچند چه از میان آن ها، و چه از میان ما این دیدگاه کمتر طرفدار دارد. حتی با انتقادهایی که در کامنت ها بدان شده است می شود فهمید نویسنده ی این مطلب با نگارش این نوشته تا حدی از خود گذشتگی به خرج داده است. زیرا این نگاه توسطِ دوستانش هم تخطئه می شود. پیش از این در کافه گرامافون به دوستانِ مسعود گروسیان هم همین را گفتم. گفتم باید این فاصله ها کم شود و ما بتوانیم به هم نزدیک تر شویم. البته شاید آن ها از حرف های آن روز ِ من خوش شان نیامده باشد، اما من پیش از آن که بخواهم ناراحتِ عقایدِ آن ها باشم، دلسرد از خودمان بودم که گروهی را دست کم گرفتیم و یا با آن ها ارتباط برقرار نکردیم.

اما تا این لحظه 61 نفر برای این مطلب کامنت گذاشته اند. بیش از 25 نفر از این تعداد دارای وبلاگ و یا وبسایت و در یک کلمه دارای رسانه هستند.[البته فکر می کنم پنج تا از آنان فیلتر باشند؛ اللهم فک کل اسیر.] از آنجایی که چند نفری تکراری کامنت گذاشته اند، می توان نتیجه گرفت حدود نیمی از این تعداد دل مشغولی های خود را می نویسند. هیچ کس از دیدگاهِ مخالف در این نظرها وجود ندارد. یعنی همه از یک طیفِ فکری هستند و این البته خطرناک است. (توی وبلاگِ هر یک از این رفقا رفتم اولش سری زدم به خردادماه 88 تا ببینم در ایامِ انتخابات و به خصوص بعدِ جمعه ی تاریخی دیدگاه های شان چه جور است. شاید تنها نظرات وبلاگِ تقسیم برایم مشخص نبود.)

و اما مخالفِ جدی نداشتن، خطری که وبلاگ های ما را هم تهدید می کند و هر از چند گاهی خوشحالم که هستند کسانی که بیایند و برایم نظر ِ مخالف بگذارند.

البته بنده در این جا به نقد و یا تبیین نوشته ی آیدا و کامنت ها نمی پردازم. تنها به گزارش ِ آن چه دیدم می پردازم. البته می توان حدس زد که کسانی که برای این نوشته کامنت گذاشته اند از یک طبقه ی اجتماعی خاص و احتمالا مرفه هستند. زیرا بعدِ این همه وب گردی دغدغه های این کاستِ اجتماعی دستم آمده است.  مثلا یکی از این ها در وبلاگش به نام خسته گی (یاسمن اکبرپور) گفته بود که برای عیدش می خواهد لپ تاپ ایسر، لنز ِ واید و ویلون سوزوکی بخرد. (البته نمی خواهم با این حرف ها تفسیرهای سوسیالیستی ارائه دهم، ولی واقعیتی است که امروز ما داریم اختلافِ فکر بین دو گروه فقیر و غنی را می بینیم پیش از آن که بخواهیم ارزش گذاری کنیم.) وگرنه توی نوشته های همین بنده خدا که در انتخابات از حامیان موسوی بوده و گویا هنوز هم بر عهد خود مانده است آمده:

"بعد ناگهان یاد آن بیت مورد علاقه ام می افتم :‏

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم هر زمان یاد خمینی به سر ما افتد / دور سیدعلی خامنه ای می گردیم این روز ها عجیب در دلم آشوب به پا شده . ‏ از طرفی به عقیده ای که دارم ایمان دارم و از طرفی می بینم که ایمان من ، در مقابل ولی فقیه قرار می گیرد و نه در کنارش . ‏ این روز ها تشخیص راه درست برای ام سخت شده است . تمام کار های ام را با شک انجام می دهم . ‏ یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر در این تظاهراتی که شرکت می کنم ، اتفاقی برای ام بیفتد ، آیا راهم ارزش کشته شدن داشته است ؟ ما اگر کشته شویم ، مقام شهید نداریم . آنهایی که انقلاب کردند و کشته شدند شهید هستند ؛ نه مایی که یکی در میان از بین مان خواستار ِ : "جمهوری اسلامی نابود باید گردد " هست ..‏‏ من هنوز کشورم را دوست دارم و آن را بدون جمهوری اسلامی نمی خواهم . بدون ولایت فقیه نمی خواهم . ‏ و من هنوز رهبر ام را دوست دارم ....."

گروهی که از شدت رسانه داشتن گهگاه می خواهد از این دنیای "لعنتی" بگریزد. نگاهی به رسانه های اطراف تان بزنید به میزانِ صدق ِ این گفتار پی می برید. (به غیر از صدا و سیمای ما که در واقع  برای مردمان ساخته نشده گویی!) این را مقایسه کنید با دردهای ما که در رسانه ی به اصطلاح ملی هم جایی ندارد. نمی دانم برنامه ی دیشب حاج سعید قاسمی از شبکه ی 3 را دیدید یا نه.  نمی گویم حرف های حاج سعید تماما درست بود، ولی یقینا دیشب از معدود شب هایی بود که راضی از صدا و سیما به رخت و خواب رفتم. راضی این که بالاخره این سعید قاسمی را راهش دادند تا حرفش را بزند. دو نفر بودند که برنامه شان به دلم چسبید در این ایام؛ یکی حاج سعید قاسمی و دیگری وحید جلیلی.

در میان وبلاگ های این دوستان، شکلاتِ تلخ از همه شان فکر شده تر به نظر می رسد.

و اما کامنت ها

============

  1. امین گفته است :

    کاملا درست میگی ولی ما سنگ رو به کسی که باهامون تفاوت داره پرت نکردیم ما هیچوقت خواهان وضع بوجود امده نیستیم برای ما تفاوتهامون مانع دوستی با هیچ کس نیست …
    این همه بسیجی صبح تا شب دارن بین مردم رفت امد میکنن کدومشون میتونن ادعا کنن که بهشون توهین شده …
    همه ما تجربه ای با مثل تو با ادمهایی مثل دختر شماره ۴ داریم هر روز…
    ولی تصور کن تو همون خوابگاهی که گفتی دختر شماره ۴ هر روز با تو سر جنگ داشت یه روز به صورتت گاز فلفل میزد به خاطر… یا روزه دیگه ای تورو حرامزاه و… میخوند به مشکلاته دیگه ای و کلا اگه این اتفاقاتی که تو ایران افتاد اون شماره۴ باهات میکرد الان این تو نبودی که مروج تساهل و تسامح بودی و بهمون میگفتی به تفاوت احترام بزاریم
    تا قبل از دیروز هر بسیجی به راحتی بین مردم سبز رفت امد میکرد ولی هیچ کس نمیتونه تصور کنه اگه یه ادم سبز بین دولتیها پیداش بشه چه بلایی سرش میاد
    اگه به سمت کسی سنگی پرت شد واقعا لایقش بوده اگه به سمته کسی سنگی نشانه رفت به خاطر این بود که اون ادم با قمه پارت نکنه لطفا متوجه باش دیگه با این شرایط نمیشه سکوت کرد من دیگه نمیتونم کیسه بکس یه ادم عقدهای باشم که به تفاوتهام با اون ادم احترام بذارم

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۹ ب.ظ

  2. خاطرات زندگیم در هلند گفته است :

    ولی من با اینکه تو خوابگاه هم اتاقی بسیجی هم داشته ام، هنوز نتوانسته ام عقایدشان را قبول کنم. این از من…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۶ ب.ظ

  3. niki گفته است :

    من هم در خوابگاه بودم اما متاسفانه شماره چهار ما مثل شماره ۴ شما “گفتگوی تمدنها ” بلد نبود اگر چای برایمان می ریخت در برابرش بردگی می خواست ،نماز می خواست و من نماز خواندم البته یادم نیست چقدر نماز و روزه الکی خواندم و گرفتم و چقدر نمازجماعتشان را خراب کردم چون وادارم کردندو من بی وضو و نجش خم و راست شدم ،چون نمی خواستم تحصیلاتم را از دست بدهم.آیدای عزیز راستش من فکر میکنم این آدمهایی که تو می بینی این روزها سبزها به آنها حمله میکنند از دسته همان شماره چهار خوابگاه من هستند که حالا شوهرش شهردار فلان شهر بزرگ است و قبلا رئیس بسیج آن یکی شهر بزرگ بود.می دانی شماره چهار ما، دوستم را برای این که لنز طبی می گذاشت فرستاد حراست تا اثبت کند لنز طبی را برای جلب توجه مردان نگذاشته است و برای من گزارشی رد کرد که مجبور شدم در اداره منحوس گزینش در امتحان کتاب حجاب مطهری و کتاب امر به معروف و نهی از منکر خمینی شرکت کنم و قبولی در این امتحان شرط ادامه تحصیلم شود.معلوم هم هست که چرا این دو کتاب را به من معرفی کردند چون فکر میکردند من نماز می خوانم اما بد حجابم و با نهی از منکرهای شماره ۴ سعی در مباحثه دارم و مثل بز نیستم
    آیدا! من هم با این رفتار مخالفم اماما تنها ۵۰% جریان هستیم .آن شماره ۴ رو به رویی هم باید قبول کند که بعضی وقتها ،بعضی ها دلشان میخواهد با رضایت به جهنم بروند و این به کسی ربطی ندارد.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۳ ب.ظ

  4. بامدادی گفته است :

    درود بر تو.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  5. Tweets that mention پیاده رو » ما برای وصل کردن آمدیم -- Topsy.com گفته است :

    [...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, lord386. lord386 said: ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو http://ff.im/-dt237 [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۹ ب.ظ

  6. Nima گفته است :

    You in Canada are sad,it is ridiculous
    Your answer is here:
    http://nakam.blogsky.com/1388/10/08/post-12/

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ب.ظ

  7. لینک‌های روز: سرزمین فرصت‌های سرمایه‌گذاری « بامدادی گفته است :

    [...] ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم. [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۷ ب.ظ

  8. Mr.crazy گفته است :

    این تفاوت و گسیختگی ملت کار امروز و دیروز نیست خانوم…
    خیلی وقته ملت ایران شده دو قسمت! ما و اونها…
    اونا انقلاب و جنگ و دین رو به اسم خودشون مصادره کردن و ما هم فرهنگ و روشن فکری و دموکراسی رو!
    حالا کدوم حاکمیت بر حق داره الله اعلم!
    چیزی که هست اینه که اون بالا بالایی ها میخوان ما یه ملت نباشیم…میخوان ما و اونها داشته باشیم….تفرقه بینداز و حکومت کن!
    حضرت”آقا” یه جور…احمدی نژاد یه جور…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ب.ظ

  9. persieneyes گفته است :

    من هم دلم گرفته :(

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ب.ظ

  10. مینا گفته است :

    من هم سنگ دیدم, ترسیدم, سنگدلی ترسناکی توی هوا بود, سنگ ها آسمان را گرفته بودند و کور فرود می آمدند ترسیدم خیلی ترسناک بود
    اما قمه هم دیدم, باتوم فراوان بود, خشم توی چشم ها خون شده بود
    شک کردم, به خودم به سبز , شک کردم به آنچه می خواستیم و آنچه می شد

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ب.ظ

  11. مجتبی گفته است :

    می دانم چه می گویی آیدا جان. اما آیدا، همه شماره چهارها مثل هم نیستند. من هم شماره ۴های زیادی را دوست داشتم حتی و دارم، هر چند شماره ۱ بودم. اصل بر انسانیت است شمارة ۱٫ مرزهای انسانیت که بشکند، چه توسط شماره ۱ و چه توسط شماره ۴، دیگر نمی توان با او و در کنار او زیست. ولی تایید و تاکید می کنم که این دلیل انسان نبودن نیست! ولی می شود با یک حیوان صحبت و گفتگو کرد و او را از حمله به خود منصرف کرد؟ یا باید با تهدید و تحدید او را وادار به این کار کرد؟
    به خدا نمی دونم! نمی دونم! نمی دونم!

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ب.ظ

  12. علیرضا مترصد گفته است :

    برادری با زننده ترین رفتار ها که از قرون وسطی بر میخیزد، دوستی با حیوانی ترین رفتار ها که رحمی ندارد، رفاقت با کسی که میزند…نمیداند فقط میزند…! این زیباست؟ دوست باش با کسی که خواهرت زیر زنجیرش کبود میشود… دشمن دشمن است….همه جا یک خوابگاه و همه چیز به سادگی روز های صورتی شما نیست….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ

  13. یک خواننده گفته است :

    دوست عزیزی که از دور دستی بر آتش داری!
    من بخش عمده ی تظاهرات عاشورا را در خیابان طالقانی بودم که از میدان امام حسین که راندندمان به داخل کوچه ها و فرعی ها سرانجام جماعتی شدیم در طالقانی. در تمام مدت دوساعتی که راه پیمودیم مطلقا نه خشونتی بود نه سنگ پرانی ای. سهل است، حتی همان تظاهرات در “سکوت” را هم بخشهایی از مسیر اجرا کردیم. تا نزدیکیهای نجات اللهی که سگ های هار رهبر به ما حمله ور شدند…
    دوست عزیز! وقتی مورد حمله قرار می گیری باید “دفاع” کنی. اگر نکنی کسی نمی گوید اوه! نگاه کنید چه انسان متمدنیست! خیر می گویند طفلی عجب گوسفند زبان بسته ایست! جان می دهد برای قربانی کردن و سر بریدن!
    همان مملکت همسایه اتان، ایالات متحده را می گویم، حمل اسلحه را برای عموم مردم براساس قانون و طی مراحل قانونی جهت “دفاع” کاملا مجاز می داند. نکند ما حالا که تازه تازه از قعر چاه ۱۴۰۰ ساله ای که درش غنوده ایم سر برآورده ایم یکمرتبه قرار است از آنها هم متمدنتر شویم!؟ ها؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ق.ظ

  14. یک خواننده گفته است :

    راستی اگر این مطلب را نخوانده اید بخوانید. ضرر ندارد:
    http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_180.html

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظ

  15. سلاله گفته است :

    «من این جمله یا شکل من باش با هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.»

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظ

  16. یک‌پی‌کی گفته است :

    به نیکی و دیگران:
    شاید این شما بودین که مشکل داشتین و اهل گفتگوی تمدن‌ها نبودین… :)
    آیدا منم مثل تو…دلم برای زندگیِ با هم تنگ شده…

    + گاهی خودمون رو هم دادگاهی کنیم…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ق.ظ

  17. سارا گفته است :

    سلام عزیزم:
    بسیار از نوشتنت لذت بردم. قبلا هم در گودر امیرحسین ازت مطلب دیده بودم و راستش را بخواهی امروز برای دومین بار پستت رو برای دوستانم ایمیل کردم.البته با نام خانه ات. راضی باش و قوی.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۹ ق.ظ

  18. زنده باد غذای خوشمزه گفته است :

    متن به دلم چسبید و دلم را از غم پر کرد و دلم را….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ق.ظ

  19. a.k. گفته است :

    in matne shoma zibast amma ba tajrobe man hamkhan nist. Bayad begam shoma shans avordi khahar!

    Man 4 ta baradar boodim, man misham baradare shomare yek, baradar shomare char be man migft to ke seyyed hasti chera namaz nemikhunio? amma doost dasht fiolm porno negah kone. hamishe ham migft man mamanam o vel kardam biam ba to molhed zendegi konam!

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ق.ظ

  20. a.k. گفته است :

    این متن شما زیباست اما با تجربه من همخوان نیست. باید بگم شما شانس آوردی خواهر! قصّه من مال خوابگاه شریف هست…

    ما ۴ تا برادر بودیم، من از قشر متوسط بودم که از جهت نظری شبیه رشنفکرا بودم از جهت عملی‌ هم نماز و روزه تو خونم نبود. بحث هم میشد من به روشنی نظر خودم رو می‌گفتم، اما خوب اطاق من تمیز می‌کردم خیلی‌ کارها رو هم من می‌کردم که بقیه برادرا ما رو تحمل میکردن. برادر شماره چهار به من میگفت تو که سید هستی‌ چرا نماز نمیخونی؟ اما خودش دوست داشت فیلم پورنو نگاه کنه. من هم بهش می‌گفتم، خوشم نمیاد از چیزا حرف میزنی اونم سر سفر غذا، بهش به شدت بر میخورد. همیشه هم میگفت من مامانم اوو ول کردم بیام با تو ملحد زندگی‌ کنم! مدام هم قرآن با صدای بلند گوش میکرد که اعصاب ما … رفت. در نهیات، بردار شماره ۳، یک روز به قصد کشت اینو زدش،

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ق.ظ

  21. ناشناس گفته است :

    تو تمرین نوشتن نمی کنی تو می نویسی و چه زیبا می نویسی. حالا من خوش حالم که هم وطنی همچون تو دارم

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۸ ق.ظ

  22. سانی گفته است :

    به یک خواننده:

    ۲٫ اینکه این قانون در آمریکا وجود داره باعث نمیشه که این قانون خوبی باشه.
    ۱٫ حمل سلاح در آمریکا مجاز نیست! شما می توانید اسلحه بخرید و بگذارید تو خونه تون و در صورت لزوم از خونه تون دفاع کنید ولی اجازه ندارید با خودتون حملش کنید.

    ۳٫ فرقه بین اینکه برای دفاع سنگ بزنی یا وقتی طرف گیر افتاد هم بزنیمش. من نمیگم که حالت دوم اتفاق افتاده اما مهمه که نخواهیم پیش بیاد.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ق.ظ

  23. nahal گفته است :

    I shared your post in facbook

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۴ ق.ظ

  24. مهناز گفته است :

    ممنون آیدا. دلم گرفته قرار نبود اینجوری جنبش سبزمون به آتیش زدن و هوچیگری شناخته بشه. کاش میشد یه جوری خودمون رو از اینا جدا کنیم این خیلی فکر منو مشغول کرده. تو که از دور داری ما رو می بینی پیشنهادی نداری؟ یاد بحث های قبل از انتخابات تا نصف شب تو خیابونا بخیر….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۴ ق.ظ

  25. roshanak گفته است :

    shoma azizam omran daste avali bashi , har harkatii mostalzeme fariade ba sokot dige kari dorost nemishe , age mikhaie tamrine neveshtan koni to en weblog aval tamrine sedaghat kon kalamet …..

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۸ ق.ظ

  26. آیدین احدیانی گفته است :

    کاش می شد …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۱ ق.ظ

  27. آیدین احدیانی گفته است :

    نظرات این پست رو هم خیلی دوست داشتم از اینکه به این زیبایی مردم ما حرف های دلشون رو می زنن تعجب می کنم چون می بینم کسی حاضر نیست حرف های به این صاف و سادگی رو بشنوه !

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۹ ق.ظ

  28. سپیده گفته است :

    قشنگ بود و فکر کردنی
    ممنون

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ق.ظ

  29. Nasim گفته است :

    It was an amazing piece, I wish we could share it with everyone in Iran. We all have the same memories, we just need to remember …..Thanks again for the amazing note

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ

  30. افتخار گفته است :

    من هم همه اش دارم به همین فکر می کنم که چه قدر ظلم آخر باید بشود که مردم در این حد جانشان به لبشان برسد و یکدیگر را تکه پاره کنند؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

  31. هما گفته است :

    کسانی که حضور داشتند می گفتند آنها اول از بالای پل شروع به پرتاب سنگ کردند و جمعیت هم شروع به دفاع کردند
    یه چیز دیگه:
    طرفدارای ا.ن که عموما افراد پیر و مومن هستند، علت اینکه طرفدارش هستند این است که جوانانی را می بینند که دست می زنند سوت می زنند، و حس می کنند یه عده اوباش آمده اند دینشان را بگیرند ای کاش برای این راه حلی بود، چقدر این دو گروه هم را نمی شناسند
    یاد به دار زدن بهنود اوفتادم، در حال که خانواده بهنود به سازمان حقوق بشر و حرکتهای انسان دوستانه و به اصطلاح مال آدم فرهیخته ها متوسل شده بودند، مادر مقتول می گفت، اونا می خواستند با سازمان حقوق بشر و سایر حرکتهای باکلاسانه من ببخشم،…
    می دونی چقدر فاصله است، گروهی که دنبال آزادی است و گروهی دیگر که فقط ظاهرشان را برانداز می کند و سریعا می خواهد از دینش مراقبت کند…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ

  32. soso گفته است :

    ” یکشنبه خونین ”

    چشمام پُر از اشک بود ، از فرط سرفه های مداوم ، اشک از چشمام جاری شده بود
    تمام وجودم داشت می سوخت انگار
    صدای نخراشیده اش توی سرم می پیچید :
    …. کدومشون بود؟؟!!!
    (صدای برخورد باتوم لعنتیش با میله های اتوبوس )
    … هان ، این یکی ؟
    ( باتومش رو به طرف صورتهامون میگرفت تا اون یکی از بیرون نشون بده کدوممون بودیم که فریاد زدیم نزنینش !!!)
    … پیاده شید تا بهتون بگم ولایت یعنی چی …
    ( یکی از بیرون اومد کنار پنجره روی پاهاش پرید تا بتونه دوباره اسپری فلفل رو به خوردمون بده …)
    … بهتون میگم گمشید پایین … یالا !!!!!!!!
    احساس میکردم الانه که هرچی درونمه بالا میارم … سرفه های مداوم امونم رو بریده بود
    اشاره کرد به فیلمبردارشون … بگیر فیلمشون رو بگیر …
    خواستیم صورتهامون رو بپوشونیم ،
    که دوباره عربده کشید : واسه چی صورتتو می پوشونی هــــــــان بازش کن !!!!!!!!!!
    مات و مبهوت به لنز دوربین نگاه می کردیم …
    (صدای ضربه باتوم …) ( یه لندِهور دیگه بهشون اضافه شد و باز اسپری فلفل ….)
    صدای سرفه هامون و صدای ضربه های باتوم و عربده های پی در پی اون لندِهور … هی توی سرم می پیچید
    داشتم فکر میکردم که چطور روی پاهام وایسم …
    حتی نمی تونستم فکر کنم که یک ثانیه بعد چی میشه …
    ….
    یکی دیگه بهشون اضافه شده ، جثه ریزی تری داشت … آروم گفت ولشون کن … ولشون کن… بریم …
    دستشو کشید و برد …
    باورم نمی شد ،
    اتوبوس حرکت کرد ….
    برگشتم به عقب نگاه کردم ، فیلمبردارشون کثیف ترین لبخند ممکن رو تحویلم داد …
    چهره هاشون رو هرگز از یاد نخواهم برد … هرگز …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ

  33. soso گفته است :

    راست میگی آیدا
    کاش میتونستیم اینگونه باشیم

    کاش صدامون به گوش هم می رسید…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

  34. سارا گفته است :

    من خوابگاهی نبودم اما همه چیزهایی را کعه نوشته ایی در دانشگاه تجربه کردم.همکلاسی فرزند شهید چشم و گوش بسته من که ترم اول حتی جاضر نبود با من همکلام بشود و علنن به خاتمی فحش میداد الان یکی از دوستهای خوب من است .چادر را کنار گذاشته و از طرفداران دو آتشه خاتمی است.بیشتر این آدمهای با ما متفاوت در واقع آدمهای خوبی هستند که در فقر اطلاعاتی و فرهنگی نگهداشته شده اند.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ب.ظ

  35. ستایش گفته است :

    اخ گفتی

    راستش هیچ کس بهمون نگفت موفق باشی همه گفتن کتک کاری در ایران به نظر من چیزی کم تر نبود جنبش داره از راه اصل منحرف میشه کاشکی بعضی ها بفهمن که تظاهرات جای دق دلی خالی کردن نیست

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۰ ب.ظ

  36. گلنوش علوی گفته است :

    دست مریزاد !
    آفرین به این قلم.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ

  37. Neda گفته است :

    hum…
    ma ham ha rooz ba amsale dokhtare No.4 barkhord darim, ama be in iman daram ke hamashoon mesle dokhtare No.4 ghessseye shoma nistan Aida joon

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ب.ظ

  38. Setayesh گفته است :

    قشنگ بود، خیلی. و می تونم بگم که حق با تو.
    اما به یه چیز اعتقاد بیشتری دارم

    اگر مایه ی زندگی بندگی است
    دو صد باره مردن به از زندگی است
    بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
    برون سر از این بار ننگ آوریم
    —–
    باید جنگید

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  39. علی گفته است :

    . . .دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. . .

    تبدیل شدیم. تبدیلمان کردند.
    یه جور حس نگرانی دارم. این که حکومت این جوری راحت تر میتونه ما رو کنار بزنه.
    این که حکومت از ما همین رو میخواد.

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ق.ظ

  40. می! گفته است :

    خیلی جالب بود

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۱ ق.ظ

  41. یاسمن اکبرپور گفته است :

    با تمام نفرتی که از تند رو ها دارم اما حاضر نیستیم یک مو از سر شون کم بشه . اونا ما رو چی فرض کردن که آرزوی سلاخی شدن و قتل عام شدن ما رو دارن ؟

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ق.ظ

  42. شکلات تلخ گفته است :

    عالی بود. اگرچه اشک ما رو درآوردی ولی درود بر شما

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ق.ظ

  43. سارا گفته است :

    همانطور که گفتی مادر شدن روی نوشته هات تاثیر گذاشته کاملا احساسی با این قضیه برخورد کردی…شاید اگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو می دیدی متوجه اون شکاف عظیم میشدی…دیگه اون دختر شماره چهاری که قبلا میشناختی وجود نداره متاسفم

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ب.ظ

  44. حس ارغوانی گفته است :

    متاسفانه این روزها ایران دو بعدی شده مثل جنگ استقلال و پرسپولیس اما اگه اونا به کندن صندلی استادیومها و شکستن اتوبوسها ختم می‌شد این یکی به کندن دل از عزیزان و شکستن قلبها ختم می‌شه

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ب.ظ

  45. وحید گفته است :

    جان سخن از زبان ما میگویی …

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ق.ظ

  46. تب گفته است :

    حرف دلم رو گفتی پیاده رو
    برای این روز ها نه
    برای زندگی
    که تعصب هر کدام از ما با هم عقیده زندگی رو برای دیگران زهر میکنه
    برای خودمون
    بعضی ها به دین تعصب دارند وظیفه میدونن که بقیه رو نجس بدونن
    بعضی ها به بی دینی تعصب دارند وظیفه میدونن که به هر عقیده ای و دین و مسلک و هرکسی توهین کنند و مسخره کنند و نفی کنند
    این انحصارگراها هیچ وقت نمیفهمند اگر جور دیگری رفتار می کردند چقدر زندگی قابل تحمل تر بود

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۰ ق.ظ

  47. Mahda گفته است :

    ای کاش ایران ما همه جاش این جوری می‌شد.
    درود بر تو که این وقت شبی روح ما رو با نوشته‌ت تازه کردی. ممنون. :)

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ب.ظ

  48. ما برای وصل کردن آمدیم « روزنوشت های یک Teenager گفته است :

    [...] از وبلاگ پیاده رو (لینک متن): [...]

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۰ ب.ظ

  49. پدرام گفته است :

    ولی همه یکجور نیستند…

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۹ ق.ظ

  50. مولی گفته است :

    در مورد پاراگراف آخر:
    همه رو میدونی، ولی سنگ نخوردی، چاقو نخوردی، بهت تجاوز نشده، باتوم نخوردی.. پس میبینی، دونستن خالی کافی نیست..
    تفاوت بسیار است بین دانستن و فهمیدن..

    هر چیزی اندازه داره.. حتی مهربونی خدا هم اندازه داره.. برای همینه که خدا هم رحمان ِ و هم قهار..

    مردم تا جایی که میتونن سعی میکن مسالمت آمیز باشه، ولی نمیشه از همه انتظار داشت صبرشون زیاد باشه.. هر کسی ایوب نیست..

    متن قشنگی بود ولی خوب این تقصیر حقیقته که با حرفهای قشنگت سازگار نیست..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۹ ب.ظ

  51. مولی گفته است :

    یادم رفت بگم:

    مولوی در مورد قبول مسئله اختیار در مرحله آخر میگه وقتی کسی اختیار رو همه جور انکار میکنه و نمیخواد قبول کنه باید اون رو گرفت زیر کتک و گفت: من از خودم اختیاری ندارم، بنابراین تو نباید چیزی بگی..

    حالا اگر این دولت نخواد این رو قبول کنه که مردم نمیخوان، میرسیم به مرحله آخر کهدیگه چاره ای نداریم..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۷ ب.ظ

  52. matin گفته است :

    قشنک بود!! مرسی! اما همیشه هم همینطور نیست!!

    دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۵ ق.ظ

  53. maryam گفته است :

    in joda khat keshidan bein e mazhabi-gheyr e mazhabi va ghezavat kardan bar in asas dorost hamoon karie ke jomhoori eslami mikone,dorost mese tark e zamin e koshty ast chon harif Esraeelie!!!mazhab jozve ahval e shakhsie ast mese melliat mese sexuality..man behtarin doostanam pesaran e besiar mazhabi hastan ke man beheshoon cinema paradizo kado midam o oona be man mafatih!!!basiji ham ke mibinam na bekhatere mazhabesh bekhatere nezam e aghidaty va raftarish bahash marzbandi mikonam na bekhatere mazhabesh!!!

    دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ق.ظ

  54. کوچه نادری گفته است :

    عزیزم چقدر خوب حس و حال امروز را نوشتی و چه منصفانه و آگاهانه تحلیل کردی. من بهای سنگینی برایش پرداختم. امیدوارم جوانها نخواهند بهایی بپردازند که سالها در چرایی اش بمانند.

    دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۳ ق.ظ

  55. aref گفته است :

    delam gereft
    tamame harfayi ro zadi ke tu dele ma ham hast….

    دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۹ ب.ظ

  56. ناشناس گفته است :

    هیچ تضمینی نیست که برادر شماره ۴ جزو اونایی باشه که به سبزها می گن اغتشاشگر. منظورم اینه هر کسی با هر اعتقادی اگه یه جو “آدم” باشه به سبزها برچسب اغتشاشگر نمی چسبونه. دوم اینکه اونایی که به سبزها میگن اغتشاشگر به هیچ وجه انتحاری نیستند. مزدورن. وقتی قمه و اسلحه و باتوم دستته و طرف مقابل دستش خالیه دیگه نمی شه اسمتو گذاشت انتحاری.

    دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ ب.ظ

  57. sharare گفته است :

    زیبا بود و تاثیرگذار

    دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

    ===================================

    این را هم بگویم امشب دلم برای رضا امیرخانی سوخت. عشق ِ داستان نویسی ما که دیگر در میانِ طرفدارنش هم شاید احساس راحتی نمی کند... چه می شود کرد ما از هر کسی به اندازه ی خودش انتظار داریم. این انتظار را خودش در ما به وجود دارد. و رضا امیرخانی که من می شناسم قطعا در میانِ منتقدین ما هم طرف داری ندارد. زیرا خیلی های شان اصلا او را نمی شناسند و دیدگاه های او را ارج نمی نهند. خودِ رضا هم به کرات و مرات نشان داده است به تفکراتی که در کامنت های بالا مطرح شده است تعلق ِ خاطری ندارد. از سویی دیگر... به قول محسن حسام در میانه ی میدان زیستن هم عالمی دارد. خدا به خیر کند. کاش می شد که آدم می توانست توی این وبلاگ مخاطبانش را می شناخت و برخی از حرف های کمتر گفته شده را می زد... نمی شود... شاید یک وعده چیپس و پنیر با کسانی که در میانه ی میدان می زیند را می طلبد. تهِ دلم مانده است تا از میانه میدانی ها بیشتر بدانم...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

یکی از دوستان پرسیده بودند که رییس صدا و سیما را چه کسی انتخاب می کند؛ باید بگویم رهبری. اهل فلسفه بافی نیستم، ولی احساس می کنم شاید پرسنده می خواهد بگوید خب، پس اشکال از جای دیگری است! از آن جایی که سوال بسیار موجز پرسیده شده، لذا چاره ای نیست جز این که حالات مختلف را بررسی کنیم. به علتِ وجود حالات مختلف من تنها به دو حالتِ مهم می پردازم.

حالتِ اول؛ اگر امروز مشکلی در صدا و سیما است و به نظرِ ما نقدِ آن خوانده می شود، این مشکل به رهبری بر می گردد که رییس ِ لایقی را برای آن بر نمی گزیند.

باید گفت این را خودِ رهبری باید جواب دهند. اگر اشکالی مطرح می شود به مشکلاتِ موجود است تا رفع شود و این یعنی ولایت پذیری. همین می شود که یک استاد حزب اللهی آرام نمی نشیند و برای اصلاح ساختار و نه شخص بر روندِ معیوب صدا و سیما نقد وارد می سازد. وگرنه هیچ یک از اساتید و چهره های شبه روشن فکری دیگر چنین نقدهایی را در سخنان خود نمی آورند، اتفاقا هر کس در این جا اشکلاتِ صدا و سیما و برنامه های آن را عنوان می کند، نشان می دهد که دلش برای کشور می سوزد و از بقیه پایبندی بیشتری به اسلام دارد. وگرنه استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران به راحتی می توانست از کنار ِ این پدیده رد شود.

پس؛ اشکال به این نیست که چرا فلان فرد رییس سازمان است، بلکه اشکال به این است که چرا روندِ درستی در آن دیده نمی شود. چه بسا اگر فردِ دیگری رییس سازمان بود مشکلات بیشتر بود و اوضاع وخیم تر می شد. جالب است بدانید پیام رهبری در انتصابِ آقای ضرغامی ناظر بر همین مشکلات است و حتی ایشان این مشکلات را می بینند و بر آن وقوف دارند. به جنس ِ کلمات دقت کنید:

جناب آقای مهندس عزت الله ضرغامی

با پایان گرفتن دوره‌ی ریاست پنجساله جنابعالی بر سازمان صداوسیما،  با قدردانی از تلاشهای طاقت فرسائی که در مدیریت این رسانه‌ی گسترده و فراگیر به کار برده و خدماتی که شما و همکارانتان در زمینه‌های گوناگون به انجام رسانیده‌اید، برای دوره ئی دیگر شما را به ادامه‌ی این کار سنگین و حساس میگمارم.
برجستگیها و نقاط قوّت  کنونی صدا و سیما در کنار کمبودها و نقاط ضعف آن باید پیوسته در برابر چشم جنابعالی و دیگر مدیران آن سازمان و در معرض ملاحظه و مقایسه قرار گیرد و همت بر روند نقص زدائی، به هیچ رو کاهش و سستی نیابد.
سفارش اساسی اینجانب نزدیک کردن و رساندن این رسانه‌ی فرهنگ‌ساز، به طراز رسانه‌ئی است که دین وَ  اخلاق وَ امید وَ آگاهی،  بارزترین نمود آن باشد و رفتار اجتماعی مخاطبان و نیز نهاد حساس و مهمی چون خانواده  بر اساس آن شکل گیرد و هنر و شیوه‌های گوناگون حرفه ئی و آزموده  شده یا نوپدید، یکسره در خدمت رشد این شاخصها در آید.

بندِ بالا یعنی  رهبری دارند از صدا و سیما مطالبه می کنند. اگر صدا وسیما در این زمینه مشکلی نداشت چه دلیلی داشت در حکم انتصاب رهبری این جملات دیده شود؟ رهبری همان مطالباتی را از صدا و سیما می خواهند که ما بدان نقد داریم. باید بگویم با توجه به مطلبِ پیشین مطالباتِ رهبری گسترده تر و نقدهای ایشان ریشه ای تر است. قطعا تصدیق می فرمایید که رهبر باید سیاست های کلان را پی ریزی کند و به هیچ روی شایسته نیست که ایشان به طور ِ مستقیم در تصمیم ها دخالت کنند. بلکه باید راه را نشان دهند و به نیروهای شان بگویند حرکت کنید. این مشی امام راحل هم بود. مگر در مورادِ جزیی رهبران در مدیریت زیر دستِ خود اعمال فشار نمی کنند. نمونه اش سه روزنامه اطلاعات، کیهان و جمهوری اسلامی. هر سه روزنامه زیر نظر ولایت فقیه است و جالب است که مشی هر سه روزنامه با هم متفاوت و حتی متضاد است. کیهان همان روزنامه ای است که بر خاتمی می تازد و اطلاعات همان روزنامه ای است که کیک یک متری برای خاتمی می گیرد و در موسسه اش تولد خاتمی  را با حضور او گرامی می دارد... هر دو روزنامه هم زیر نظر ولی فقیه است.
برای اولین بار بود من دیدم رهبری حکمی را با لحن ِ زیر صادر کرد. این یعنی اوضاع صدا و سیما به شدت درام است. ایشان در حکم شان آورده اند:
از تجربه‌های موفق یا ناموفقِ دوره‌ی پنجساله‌ی باید برای رساندن این رسانه به این کیفیت برتر سود ببرید و با زمانبندی برنامه‌ها و تعیین شاخصهای قابل اندازه‌گیری، حرکت مجموعه را تکمیل یا تصحیح نمائید. انتظار دارد نشانه‌های این تحول در اولین سال مسئولیت جنابعالی مشاهده شود . توفیق شما را از خداوند متعال خواستارم.

حالتِ دوم؛ چرا به مجموعه ای که زیر نظر رهبری است نقد وارد می کنید؟ مگر شما رهبری را قبول ندارید که به مجموعه ی تحتِ مدیریت ِ ایشان نقد وارد می کنید؟

در پاسخ باید گفت چون رهبری را قبول داریم به مجموعه ی تحتِ مدیریتِ ایشان نقد وارد می کنیم. ما وظیفه داریم که نقدهای خودمان را ابراز کنیم. این نقدها نه تنها شامل مجموعه ی تحت مدیریت ِ رهبری می شود که حتی شامل خودِ رهبری هم می شود. یعنی می توان خودِ ایشان را هم نقد و نصیحت کرد؛ اما لزومی ندارد این موردِ آخر رسانه ای باشد. اگر نقد مشفقانه و دلسوازنه باشد، باید به خودِ مجموعه ی بیتِ ایشان ارسال شود. و اگر کسی نقدی به رهبری دارد و آن را برای ایشان ارسال نکند در حقش جفا کرده است. این ها که دارم می گویم خطبه امیرالمونین است. ما در مکتبِ علی یاد گرفتیم که کژی ها را به گوش ِ حاکم برسانیم. در همین مکتبِ امیرالمومنین یاد گرفتیم که در زمانِ جهاد و انجام حدود و دستوراتِ الهی گوش به فرمانِ ولی خودمان باشیم، حتی اگر دستور دهد قرآن ها را در هم بریزد و به خیمه نفاق بزنید... این هر دو هم نقد حاکم و فرمان پذیری از حاکم در خطبه ی حضرت امیر آمده است و جز حقوق حاکم بر مردم است.

به نظر ِ من کسی که منتقدِ دلسوزِ اجزای سیستم باشد و آن را عنوان کند بالاترین خدمت را به ولایت فقیه کرده است. زیرا نظریه ولایت فقیه امام خمینی قدرتش در بیداری امت است، وگرنه یک امت بی تفاوت و خمود و درمانده بهترین خبر برای غرب است و آن روز، یعنی روز ِ بی نقدی و رضایت از وضعیت صدا و سیما و قوه قضاییه یعنی روز ِ مرگِ ولایت فقیه.

وقتی جملاتِ دکتر فیاض را در مقاله ی که در زیر می بینید خواندم، ایمان آوردم هنوز انسان های ولایت مدار توی دانشگاه ها حضور دارند و هنوز ولایت فقیه زنده است. امثال دکتر جوادی یگانه و دکتر فیاض و... توی آن دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هستند که آدمی به آینده امید دارد...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

امیرخانی نوشته ای زیبا و منطقی و در عین حال منتقدانه نسبت به برخوردهای اشتباه دولتِ نهم در موردِ سمپاد نوشته است که انشالله با مطالعه ی آن لذت ببرید. همچنان ضعف های فرهنگی دولت که از ابتدای کار گریبان گیر ِ آن بوده است ادامه دارد و شاید... بهتر است نقدِ امیرخانی را بخوانیم که به نقدِ رفتارهای نادرست دولت ها با سمپاد و به خصوص دولتِ احمدی نژاد می پردازد. انشالله این نوشته به رویت مسئولین آموزشی و دولتی برسد.

-----

این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌که خدا نکند حنجره‌شان خش بردارد- که مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی.
این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یک نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یک میل‌گرد است که سرش یک تکه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...

***
من -‌با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ کم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم که با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌کاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیرکی نگاه‌مان می‌کردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه کنار می‌گذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چکید و معلمان‌شان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌کرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله که نوشتم، تا همین تای تمت که می‌نویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه کامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا کتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...
و که بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌کرد که "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود که در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌کرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌کرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه که کم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست که در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همین‌ها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی می‌کردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند که از موشک واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم...
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و کم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درخت‌های کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ برکلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌کرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوان‌مردی می‌کرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این که نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالکل! ما این‌گونه قد می‌کشیدیم...
نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم که مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌کردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسه‌ی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمع‌مان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ کم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به کله‌مان زد. کلاس‌ها را تعطیل کردیم تا نمایش‌گاهی درست کنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی که قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یک ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یک معبد سیک را جواب می‌داد که از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت کردند که از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یک نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع کرد و پروژه‌ای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینکی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکی‌ترها که قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینکی‌ها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکی‌ترین، یک‌هو زمان‌سنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهل‌ش می‌دانند که این فشردنِ دکمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکی‌ها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریک‌خانه، عکسِ استروبوسکپی می‌گرفتم که هنوز هم فکر می‌کنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همان‌جا حسابِ کار دست‌مان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمی‌شده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر که خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -‌و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فکرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دکترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینکی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفه‌ای که نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملکِ تکه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای که حجه‌الاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعه‌‌ی کیفی پیدا کنند و با ملاک‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ کم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌کلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشک‌سالی‌ها دستِ کم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها کشانده بودند که سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یک‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یک‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم که آب‌کش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کف‌گیر دستِ دیگری است که همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌کند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سال‌های دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...
می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد که مدارس سمپاد موفق‌ترند...
می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از کشور، کم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبنده‌ی زورکی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌کشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از کشور هم مومن است...
تا می‌گفتیم خارج از کشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا که انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم که هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه کمک می‌کنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برای‌شان از کیا می‌گفتیم که مهم‌ترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابک می‌گفتیم که در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم که صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشکیِ کشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم که نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم که حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی کند و اختراع‌ش در سطحی است که بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخک‌ها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد که کارت ندارد!!
برای‌شان می‌گفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد که همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌کرد... چرا که استعدادهای درخشان را آن‌جور که دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا کف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم که ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی که پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند که می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ کودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی می‌کرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق که آزاده‌گی صفتی است که سمپادی را متمایز می‌کند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌کند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است که به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا که جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط که همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌کرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش کردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌کرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه هم‌واره از فقدانِ امکانات و کم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یک‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مرکزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند که اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند!
باید از سمپادی بنویسم که موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد می‌آید که حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نکرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیک می‌داند که مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصله‌ی یک عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...
page to top
Bookmark and Share

یالیطف. دیشب نامه ی محسن حسام مظاهری به میرحسین را از اینجا خواندم. محسن حسام مظاهری در انتخابات به آقای موسوی رای دادند. من هم گفتم از ایشان حمایت کنم و سنگ هایم را با آقای موسوی وا بکنم. چون خودم در همین پست های پیشین خشتکِ بسیجی ها را پرچم کرده ام که چرا با مخالف خودش نمی تواند مفاهمه کند، لذا بد است آدم خودش پایبند نباشد. برای همین می خواهم نامه ای برای آقای موسوی بنویسم.

سلام آقای مهندس میرحسین موسوی

انشالله که در صحت و سلامت باشید. امیدوارم که در پناهِ ایزد تعالی به مقامات عالیه انسانی دست یابید. نمی دانم شما این روزها حالی از من می پرسید.

راستی گفتم من. اول بگذارید خودم را برای شما معرفی کنم. (از این به بعد می خواهم به جای شما به شما تو بگویم. این جوری با شما راحت ترم. این از احساس صمیمت من است با تو؛ عینِ حالتی که خیلی وقت ها خودم با خدا و مردان صالحش دارم.)

من میثم امیری بشلی اهلِ مازندرانِ هستم؛ فرزند کشاورزی روستایی. احتمالا آبا و اجداد من هم کشاورز و دامدار بوده اند. جد اندر جد هم روستایی هستیم. این را گفتم تا فکر نکنی از این دولتی ها هستم یا به نام دین دکان باز کرده ایم. خیر؛ ما دکانی توی روستایی داریم که آن هم تعویض روغنی است و اجاره می دهیم و هیچ ارتباطی با دین ندارد. در ضمن پدر ِ من هم نظامی بوده که سال هاست بازنشسته شده است. البته پدر ِ من از این سپاهی پاسدار نبود که پول بگیرد بیاستد، او ارتشی بود. الان هم مشغولِ کشاورزی است و هیچگاه در نظام سیاسی کشور هم کاره ای نبوده؛ همان طور که من. البته او در انتخابات به احمدی نژاد رای داد؛ همان بنده خدایی که 24 و نیم میلیون رای آورد و شما به پشم هم حساب نکردید. (این پشمی که این جا گفتم توهین آمیز نیست. لطفا این لینک را دانلود کنید، در این جا خودِ آقای منتظری در دقیقه ی سیزدهم  فیلم می گوید که به آقای بروجردی گفته بود که بقیه پشم نیستند و از آن جا که سخنان آقای منتظری نباید گزاف و سخیف باشد من این پشم را از آن جا استخراج کردم. تازه که شما مرجع تقلید شیعیان نیستید، در حالی که آقای منتظری این حرف را به مرجع تقلید شیعیان گفته بود.)

من الان دانشجوی کارشناسی ارشد ریاضی دانشگاه شاهد (همان دانشگاهی که شما طراحی اش کردی و خیلی از دوستان شما این جا استاد هستند) هستم. یک دوستی دارم که نامش سید حسین حسینی شکوه است و او در دانشگاه علم و صنعت دانشجوی ارشد فیزیک اتمی است، دوستی دارم در دانشگاه تهران به نام محمد فاضل حبیبی که او الان  دانشجوی ارشد فیزیک اتمی دانشگاه تهران است و شاگرد اول فیزیک دانشگاه تربیت معلم بود. دوستی دیگرم... می خواهم بگویم ما منتقد دیدگاه های شما هستیم. مدارک و عنوان های مان را گفتیم تا فکر نکنی هر کسی که جوات است با احمدی نژاد است. می بینی که این تحصیل کرده هایی  که توی چند خط نام شان نوشته شده است منتقد رفتارهای شما هستند. فقط این را بگویم من از بقیه دوستانم نرم تر با شما دارم صحبت می کنم؛ سید و محمد خیلی از دستت کفری هستند. می دانم که باز هم به پشم حساب می کنید. (آقای منتظری خودش گفته.)

من تا الان دو تا رمان نوشته ام. درست است که هیچ کدامش چاپ نشده است؛ اما بالاخره نویسنده ام. به قول ِ فرهاد جعفری نویسنده ام و شاید خوب ننویسم.  راستی فرهاد جعفری را که می شناسی کسی که پرفروش ترین رمان کشور را در چند سال اخیر نوشت و با رمانش در محافل معروف شد. او هم در انتخابات به احمدی نژاد رای داد. پس تا به حال دو تا نویسنده پیدا شدند که به شما رای ندادند. (نمی دانم چرا این صمیمت بین من و شما هی کم می شود. پس جمله ام را اصلاح می کنم:) دو تا نویسنده پیدا شدند که به تو رای ندادند. اگر یک جایی خواستی بگویی همه نویسنده ها از من حمایت کردند نام ِ من و فرهاد جعفری را قلم بگیر. بگو به غیرِ این دو نفر.

میر حسینِ عزیزم، سیدِ بزرگوار! در سراسر این نوشته بگردی هیچگاه کلمه ای نمی بینی که من به شما نقد داشته باشم، فقط خواستم از خودم دفاع کنم. نمی خواهم شما را نصیحت کنم و یا رفتارتان را نقد کنم. هر چند یک زمانی این کار را خواهم کرد، ولی این جا خواستم به عنوان یک دوست با شما صحبت کنم. چون تو خیلی به سن ِ پدرم نزدیک هستی. یعنی از او 3 سال بزرگتری؛ همان پدری که سال 78 بازنشسته شد. الان هم با شما صحبت می کنم با این حس که انگار دارم با پدری صحبت می کنم که برخی از رفتارهایش را نمی پسندم. چون تو پسر نداری، بنابراین عادت نداری که پسری با تو با لحن پسر و پدری باهات صحبت کند. شاید این کشفِ بابی باشد برای این که طرفدارانت با این لحن با تو صحبت کنند. 

آقای موسوی! نامه ی محسن حسام مظاهری به شما اشکالاتی دارد که آن را این جا بیان می کنم:

این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر می‌دانست‌تان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت.

به نظرِ من اشکال ندارد که کسی طرفدار شما باشد و سبز بپوشد. من نسبت به این مساله نقد دارم و معتدم این نقدِ آقای حسام مظاهری در انتخابِ زنگِ سبز را درست نمی دانم. به نظر من هیچ اشکالی ندارد کسی سبز بپوشد و یا حسین بگوید و من مخالفِ این رفتار نیستم، اگرم یک زمانی مخالف بودم اشتباه می کردم. چون مساله ی اصلی در این ها نیست، مساله ی اصلی جای دیگری است. اما حسام مظاهری نوشت:

این جماعت، در تمام این ماه‌ها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدای‌ش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)

تن‌ش از باتوم جهل و بی‌تدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دل‌ش از دست خنجر لجاجت و بی‌منطقی شما خون. در میانه‌ی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیش‌تر می‌ماند. و این جماعت مجنون‌صفت‌اند.

نمی دانید چه حسی دارد خواندنِ این جملات. نمی دانی... فهمیدم که نمی دانی... البته بگذار نقدت نکنم. 

ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوام‌فریبی و دکان‌بازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچه‌ی سبز و الله‌اکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانون‌شکنی و گردن‌کلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعه‌ی طوفان‌زده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمه‌ی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه این‌که خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچ‌کس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دست‌مان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان اداره‌ی کشور به جای هیجان و احساسات و بی‌منطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آن‌که خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بی‌منطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پی‌اش بودیم. 

باز هم بگویم که من به نقدی که شال سبز وارد می شود، نقد دارم. بحث، بحثِ شال سبز و الله اکبر نیست. بحث را منحرف نکنید آقای حسام مظاهری. میرحسین بزرگوار به این ها بگو که مساله ی اصلی چیست؟ نکند این ها پشم هستند. من به بخش های دیگری از نوشته ی بالا نقدِ جدی دارم؛ منتها می گذرم تا بگذرد. محسن در ادامه می گوید:

چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعه‌ی ۲۹خرداد خانه‌نشین شدیم.

 

و چه‌قدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاست‌مداری آینده‌نگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات می‌گفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایت‌ام انصراف می‌دهم. و خانه‌نشین می‌شدید و در این سیاست بی‌اخلاق ما، سنگ‌بنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت می‌کردید.

هر کسی که در اقوام ما، یعنی خانوده ی امیری ها به مقامی سیاسی و اداری دست یافته بود از شما حمایت کرد. یکی شان در همین دوران احمدی نژاد رییس دانشکده بود، ولی از شما طرفداری می کرد، فامیل های دیگری هم به همین منوال. آن هایی که در طول حیاتِ نظام سیاسی کشور به مقام و نوایی دست بافته بودند طرف دار ِ شما بودند. می خواهم بگویم هر وقت خاصی نام دولتی ها را بیاوری و آن ها را به یک چوپ برانی این ها را سوا کنی. راستی خودت می دانی از مجموعه ی دولت چقدر طرفدار داشتی. خلاصه مواظب باش دولتی ها را نکوبی چون خیلی های شان طرفدار شما بودند. البته این یارو هست 24 و نیم میلیون رای آورد، همین دکتره که رییس دولت است. تا می توانی بکوبش، تا می توانی لهش کن. هر طوری که پا می دهد تخریبش کن. بی خیال ِ دین ِ اسلام که می گوید آبروی کفار و اعدامی را هم باید حفظ کرد... او واجب الفحش است...!! واسفا!

نزدیک بود با بندِ زیر حامی جوان ِ شما آقای محسن حسام مظاهری چند دقیقه ای گریه کنم.  درست شنیدی من هم این قدر احساس دارم که بتوانم گریه کنم. آره ما هم دل داریم. ما هم انسانیم. ما هم یک ذره احساس داریم. میرحسین جان، عزیز دلم من هم عاشورای امسال برای ارباب گریه کردم. به خدا قسم دوست داریم بی ریا حسین و فاطمه را دوست داشته باشیم. ما هم از صفا بویی برده ایم. میرحسین من هم خسته ام. محسن حسام مظاهری را نکوبی. او دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران است. او هم به تو رای داده بود. ولی چقدر زیبا نوشته است، چقدر انسانی:

نمی‌دانم بین شما و خدای‌تان چه خبر است. نمی‌خواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاق‌سنج هم ندارم که دیگران را بسنجم‌. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همه‌ی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً‌ خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظه‌ای خلوت‌گزینی با خود و خدای‌ت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجه‌ای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:

صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساس‌شان روزی به شما رأی دادم حالا وامی‌داردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

بگذار میرحسین عزیزم یک چیزی بگویم. به عکس های زیر دقت کن:

چه می خواهم بگویم. می خواهم بگویم:

از روزِ بعدِ انتخابات تو و احمدی نژاد رفتارهایی داشتید. یک بار دیگر برگرد این دو رفتارها را مقایسه کن. یعنی کارهایی که تو کردی و حرف هایی که تو زدی و کارهایی که  مردی از جنس مردم انجام داده و حرف هایی که او زده است. برگرد این دو تا را مقایسه کن. ببین نتیجه اش چه می شود. حداقل فرقش این است که احمدی می تواند در انظار ظاهر شود، ولی تو چه. عزیز ِ دل ِ من تو نمی توانی بگویی همه ی کسانی که با تو مخالف هستند مزدورند، نگاه کن من کلی برایت مثال آوردم. از کلی آدم از خودم، از حسینی شکوه از محمد فاضل، از پدرم، از محسن... من هم دوست داشتم که تو هم می رفتی توی انظار عین ِ قبل از انتخابات حرفت را می زدی، دو چرخه سواری ات را می کردی، عزاداریت هم به راه بود. همه چیز هم درست می شد. می توانستی این طوری رفتار کنی... احمدی نژاد روز ِ بعد ِ انتخابات توی همان جملاتی که تو نادرستش می دانی و در همان پارگراف معروف خس و خاشاک، که بسیار در موردِ آن دروغ گفتی مثل ِ بیانیه 17، گفت:

«در انتخابات ایران 40 میلیون نفر خودشان بازیگر اصلی و تعیین کننده اصلی بوده‌اند. حالا چهار تا خس و خاشاک این گوشه ها کاری می کنند بدانید این رودخانه زلال ملت جایی برای خودنمایی آنان نخواهد گذاشت. 70 میلیون ملت ایران و 40 میلیون شرکت کننده در انتخابات همه عزیزند، همه ملت ایرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت ها به پایان رسید و دوره دوستی‌ها و ساختن‌ها آغاز شد»

تو چه پاسخی به آن دادی، همانی را که من پر رنگ کرده ام... مردم را به نام راهپیمایی سکوت ریختی توی خیابان...

احمدی نژاد دیگر نگفت. مشغول ِ کارش شد. اگرم وزارت اطالاعات کاری انجام داده هم باید انجام می داده. زیرا وظیفه داشته که امنیت را برقرار کند. تو که انتظار نداری برخی از چهره های برجسته حامی تو توی خانه های تیمی شان اسلحه داشته باشند و وزارت اطلاعات بی غیرت به آن ها نگاه کند...

راستی در مورد ِ خون های ریخته شده. محسن حسام مظاهری حرف هایی زد. نمی دانم قبولش داری یا نه. من یک بخشی اش را قبول دارم:

و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمه‌های آشوب برخاست، تدبیر می‌کردید که این راه فرجام‌ش کجاست؟ و نمی‌گذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق می‌کند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله می‌کردی و عقب می‌نشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی می‌گزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاد و رگ‌های برآمده‌ی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت می‌کردی با خود، به میدان می‌آمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباه‌ت در باور به تقلب و اشاعه‌ی آن معترف می‌شدی. و چه‌قدر آرزو کردیم کهولت سن آن‌سان متأثرت نمی‌ساخت که این هلهله و غلغله‌ی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگ‌های در کمین آبادی نبینی. و چه‌قدر آرزو کردیم حس مادری‌ات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریف‌ت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)

من فکر نمی کنم این خون ها توسطِ حامی های تو و احمدی ریخته باشد. این ها از اسلحه هایی مشکوک خارج شد. هر چند مدتی است که شما به چیزی به نام توطئه اعتقادی نداری. یعنی از دیدِ شما امکان ندارد که کسی از بیرون مرزها اسلحه به دست بگیرد و برای انداختن تفرقه از دو طرف آدم بکشد.کسی را زیر بگیرد...

میرحسین احمدی چند روز قبل به همکارانش... شاید خوشت نیاید من این قدر از احمدی بگویم. اشکالی ندارد حداقلش این است که برای تزکیه نفس خوب است. بگذار عین خبر را بیاورم:

حجم بالای فعالیت دولت همزمان با تخریب بی سابقه زحمات دولتمردان توسط برخی رسانه ها و جریانات سیاسی، باعث ناراحتی و دلسردی تعدادی از مسئولین اجرایی کشور شده است.
در همین زمینه خبرنگار جهان با خبر شد، چند تن از وزرا و معاونین رئیس جمهور در حاشیه یکی از جلسات هیات دولت، به دلیل کثرت تخریب ها همزمان با حجم زیاد فعالیتها بویژه برنامه های سنگین سفرهای استانی به رئیس جمهور گلایه کردند.
بنابراین گزارش، رئیس جمهور با اشاره به رسالت اصلی دولت در خدمت کردن به مردم ضمن بیان سخنان روحیه بخش به این افراد اعلام داشت: همه ما باید بی تفاوت به حجم گسترده تخریبها علیه دولت در مدت باقی مانده تمام تلاش خود را برای خدمت کردن به مردم به کار ببریم و خستگی و دلسردی در این شرایط معنایی ندارد.
رئیس جمهور به شوخی عنوان کرد: چند وقت پیش ساعت 10 شب با یکی از وزرا کار داشتم بعد متوجه شدم به منزل رفته است. تلفنی به او گفتم چه معنا دارد در این دولت کسی ساعت 10 شب در خانه باشد!
رئیس جمهور در ادامه از این افراد خواست با قوت به کار خود ادامه دهند و افزود:اگر فعالیتهایمان برای رضای خدا باشد خستگی معنایی پیدا نمی کند.

تو را خدا کمی توجه کن. او هم از انسانیت بو برده است و مردی شرافتمند و خوش قلب است؛ با همه ی خامی هایش. من منتظر آغاز شدن دوران دوستی ها هستم... ای کاش دوران رقابت ها به اتمام برسد. همه اش فکر نکن بقیه مثل احمدی نژاد سیاه هستند. نه آن هم خاکستری است؛ مثل ِ خودت، مثل ِ خودم، مثل ِ خودش. حالا یکی کدرتر و دیگری روشن تر.

با آرزوی توفیقات الهی

یاعلی

پس نوشت: عکس های آقای موسوی مربوط به قبل از انتخابات و عکس های آقای احمدی مربوط به بعدِ انتخابات است. ضمنا من پس فردا بخش دوم امتحان جبر پیشرفته را باید امتحان بدهم، با این 230 دقیقه ای که پای این مطلب صرف کردم، بیافتم گردنِ آقای موسوی است. بالاخره این همه چیز را گردن او انداختیم، این هم رویش.

دیگر این که تازه مطلبِ آقای ا.ح.ن را من بابِ تحت الحنک دیدم و نقد ایشان را بابتِ آن جمله وارد می دانم و ممنونم از کسانی که مطالبم را با دقت می خوانند و تصحیح می کنند. آن مساله ی دعا را هم کلا حذف کردم برای جلوگیری از به وجود آمدن شبهه و تمسخر؛ هرچند والله اعلم. البته روحِ مطلب در خاتم کاری حواشی آن نیست!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بعدِ پستی که برای عکس های مسعود نوشتم شیر شدم که در موردِ امیر عبدالهی خلج هم بنویسم. البته این را هم اضافه کنم خیلی قبل تر می خواستم این پست را بنویسم منتها مدام یادم می رفت. تا این که الان ساعت 1 بامداد شنبه با این که فردا امتحان جبر پیشرفته دارم، ولی گور پدر دنیا... بگذار از امیر برایت بگویم و اتفاق جالبی که اخیرا برای این دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه ی اخلاق افتاد. 

حرف مهمم را اول بنویسم. امیر عبدالهی ازدواج کرد.

امیر توی تربیت معلم فیزیک می خواند. من ترم های 3 و 4 با این مرد هم اتاق بودم. باور ندارید اگر بگویم که شخصیتِ امیر و سیر تحولی او در این دو ترم من را به فکر وا داشت. فکری که شاید من را یک بار به سراغ امیر برگرداند و آرمان خواهی او را دست مایه ی رمانی قرار دهد. همه ی این ها با اجازت حاج امیر است. هر چند از آن جایی که من برای بقیه ی کارهایم منتظر اجازه نمی مانم مثل نوشتنِ همین پست، دیر نیست که رمانی را با محوریت شخصیت امیر عبدالهی خلج بنویسم و روانه ی بازار کنم.

امیر از همان اولش یک شخصیت قوی و مستحکم داشت. همین استحکام در تصمیم گیری و صراحت او در کارهایی که می پذیرفت باعث شد که خیلی راحت رشته اش را عوض کند. خودش را درگیر ساز و کارهای موجود نمی کرد. حتی من یادم است شبِ امتحان توی ترم سوم به آتیه ی خودش فکر می کرد و این که چرا آمده است فیزیک خوانده است. سوالی را که شاید از لحاظِ زمانی بد، ولی بسیار به جا از خودش پرسید. همین باعث شد بعدِ چند ترم فعالیت های سنگین فرهنگی توی دانشگاه فلسفه ی علم را پیش روی خودش بگذارد. امیر برای فلسفه ی علم خیز برداشته بود، ولی بعدِ امتحان ِ ارشدش با کمی جا به جایی سر از فلسفه ی اخلاق در آورد. جایی که من مطمئنم برای امیر مناسب است. چون با خودم فکر می کردم ای کاش به جای فلسفه ی علم امیر به فلسفه ی مضافِ دیگری چنگ می زد تا مشکلات عاجل ما را پاسخ گوید و از این رو فلسفه ی اخلاق انتخابِ برازنده ای است.

امیر از ترم سوم به مدت دو ترم دبیر انجمن علمی فیزیک بود. انجمنی که به شهادت دوستانش توسط امیر پا گرفت و رونق یافت و البته کمکِ دوستان بی ادعایش. من یادم است او ترم دوم بود که سمیناری در فیزیک داده بود و آدم به این فعالی ندیده بودم... منتها آرام آرام از ترم سوم دل سرد شد. از فیزیک دل برید و سودای کارِ فرهنگی و سیاسی را در سر پرورانید. سال بعدش مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شد. انتخابی که غیر مترقبه بود و من فکرش را نمی کردم.(فکر کنم توی همین ترم چهارم بود که با هم رفته بودیم جلوی سفارت انگلیس و شبش امیر توسط بچه های وزارت اطلاعات دستگیر شده بود... )

یک سال کار در بسیج دانشجویی امیر را از بسیاری از فعالیت هایش جدا کرده بود. اما قطعا بواسطه ی این یک سال تجارب ارزشمندی کسب کرد. تجاربی که فقط باید مسئول بسیج دانشجویی باشی تا به آن دست یازی. توی این یک سال مراوده ی من با امیر خیلی کم شد. اصولا هر کسی که مسئول بسیج می شد یا کاره ای می شود من ِ خر  با او فاصله می گیرم و یا خودم را خیلی درگیر طرف نمی کنم. هر چند به فراخور ِ نیاز امیر چند تا مقاله برای بسیج نوشتم. یکی دو تا از آن مقالات بد جوری جریان مخالف را عصبی کرده بود، ولی هیچ وقت معلوم نشد که من آن ها را نوشتم. اتفاقی که توی ترم آخر هم تکرار شد. مقاله ای را نوشتم که حتی خود بچه های بسیج نفهمیده بودند کی آن را نوشته بود و در سطح وسیع پخش کردم. بگذریم ،صحبت از امیر بود.

بعدِ اتمام ماموریتش توی بسیج امیر به فعالیت های فرهنگی دیگری پرداخت... در آن جا هم کم توفیق نبود. ولی اساسا بیشتر شاید دنبال مطالعات خودش بود. از همین جاها بود که علاقه به فلسفه ی علم پیدا کرد. من دوباره سطح ِ روابطم را با امیر گسترش