تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

یکی از معیارهای عوامی دانشجویان

یا لطیف

توی پست قبلی‌ام یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا به جمع‌های دانشجویی می‌گویم عوام؟ در این مطلب، من دراین باره توضیح می‌دهم که چرا به نظرِ من این جماعت متوهمند که چیزی می‌دانند. این مطلب، را با الهام از دوستِ بزرگوار و فاضلم، جناب آقای امیر عبداللهی خلج می‌نویسم. که روزگاری این عزیزِ دل در دانشگاهِ تربیت معلم تهران مسوول بسیجِ دانشجویی بود. سرنخ‌های این نوشته، از سخنان آن بزرگوار است. حرف‌هایی که با این درجه از حکمت و دقت کم‌تر از فردِ دیگر دیده و یا شنیده‌ام. خدا امیر را که آن روزها فیزیک می‌خواند و این روزها کارشناسی ارشدِ فلسفه‌ی اخلاق حفظ کند. که جوان به این بصیری کم‌تر دیده‌ام. خوش به حالِ همسرش. مطالبی که از امیر آمده درون "" محصور شده است.(کمی هم گفته‌های امیر را با سلیقه‌ی خودم ویرایش کردم.)

هر کس در نوشته‌اش مبنا و approachی دارد. Approach من از دیدگاهِ کتاب‌خوانی است. این وضعیت را با یکدیگر در جمع‌های دانشجویی، چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی، موردِ مداقه قرار می‌دهیم.

پس داریم از این دیدگاه بحث می‌کنیم که آن که می‌خواهد عوام نباشد و چیزی بداند لااقل باید اهلِ مطالعه و خواندن باشد. پس دانشجویی مرادِ ماست که اولا و به‌الذات با کتاب و مطالعه بیگانه نیست.

بندِ بالا اسمش است اصلِ موضوعه.

امیر می‌گفت: "بدیهی است که همگان کتاب نمی‌خوانند! اما آن عده هم که می‌خوانند، با انگیزه‌های متفاوت و گوناگونی بدین کار می‌پردازند. چنان که می‌توان کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را به این گروه‌ها ]مثلاً[ دسته بندی کرد":

نمی‌دانم این گروه‌بندی کامل و مانع و جامع است، ولی من که به این دقت و جامعیت شاخصه‌بندی ندیده‌ام. و اما گروهِ اول:

1. "سرسری خوان‌ها که بدونِ دقت و تأمل کافی یک نوشته را ]حتی گاه تا انتها[ می‌بلعند!"

به طرف می‌گویی این را که خواندی فهمیدی چه می‌گوید! با قاطعیت می‌گوید آره فهمیدم! مثلا چند وقتِ پیش با یکی از دوستانِ حسن‌عباسی‌بنیاد  بحث می‌کردم. بهش گفتم آخرین حرفِ حسن چیست؟ می‌گفت این که کتاب‌های شهید مطهری به دردِ همان برنامه‌های از من بپرس و از او سکه بگیر می‌خورد. این بنده خدا کاملا مشخص است که سرسری خوانده. او به جای آن که حرفِ عباسی را بفهمد و هضم کند، در بندِ مثالی از سخنانِ او مانده که یقینا در میانِ بحث مطرح شده و هیچ رقمه محورِ بحث نبوده و نمی‌تواند باشد. یکی این دسته که در فهم، اصل را درنمی‌یابند و در بندِ مثالِ گرفتارند تا روزِ الست خدای نکرده.

2. "فله‌ای خوان‌ها که هر موضوعی را به صورت هرچه پیش آید خوش آید، به مطالعه می‌گیرند!"

 جانا سخن از دلِ ما می‌گویی. من اسمش را می‌گذارم هوسِ مطالعه. طرف مطالعه می‌کند. به این فکر نمی‌کند به دردش می‌خورد یا نه. در جهتِ کار و زنده‌گی‌اش یا نه. بهش بگویی این زهرِ مار را بخوان، می‌خواند. این خطر وجود دارد در جمع‌های ما، طبق طبق.

3. "یک‌سویه خوان‌ها که تنها به یکی از رده های کتاب‌ها ابراز علاقه می‌کنند مثلاً فقط و فقط رمان می‌خوانند!"

واقعا. مثلِ کسانی که نمی‌خواهند رمان‌نویس شوند، و مشخص نیست چرا فقط رمان و یا شعر می‌خوانند. دوری می‌کنند از کتاب‌های تحلیلی. در حالی که برای بسیاری از گرایش‌های مثلا علوم انسانی خواندنِ انواعِ کتاب‌های جدی و تحلیلی نیاز است. اما به طورِ کلی من حتی یک‌سویه‌خوانی را معیارِ به طورِ غلیظ اشتباهی در نظر نمی‌گیرم. فکر می‌کنم بندهای یک و دو فعلا پرمشتری است. و شاید برای کشورِ کتاب‌نخوانی مثلِ ما، این بند خیلی هم آسیب نباشد.

4. "مقطعی خوان‌ها که گاهی، به مطالعه‌ی بخشی از موضوعی، در کتابی، روی خوش نشان می‌دهند!"

یک وقتی منطق، یک وقتی فلسفه، یک وقتی فیزیکِ اتم، یک وقتی طنز، یک وقتی نمایش‌نامه‌های کلاسیک، یک وقتی هم مقتلِ علی‌اکبرِ امام حسین...

5. "سربندی خوان‌ها که تنها برای سرگرم بودن] و نه آموختن و فهمیدن[ کتابی را به دست می‌گیرند!"

نشریه می‌خواند، روزنامه می‌خواند، سایتِ خبری می‌خواند، مقالاتِ کم‌اعتبار می‌خواند، بعد خیال می‌کند روشن‌فکر است.

6.  "تندخوان‌ها که این گروه اگر برای بهره‌وری بیش‌تر از زمان و البته همراه با درک مطالب، مطالعه کنند بسیار خوب است، اما اگر صرفاً برای آن که کتابی را پیش از موعد بخوانند، به کتاب خواندن بپردازند، بهره چندانی نخواهند یافت!"

7. "تفننی خوان‌ها که پراکنده، بی برنامه و فقط بر سبیل تفنن چیزی را می‌خوانند و مطالعه در برنامه‌های روزانه آنان جایگاه تعریف شده‌ی خاصی ندارد!"

مثلِ خیلی از ماها یک روز ده ساعت مطالعه داریم و ده روز یک ساعت هم لایِ کتابی را باز نمی‌کنیم. در حالی که برای یک اهلِ مطالعه، کتاب، باید جزیی از جریانِ سیالِ زنده‌گی‌اش باشد. من تا کتاب دستم نباشد بیرون نمی‌روم. چند روز پیش که رفته بودم یک جایی، برای محکم‌کاری دو رمان توی کیفم گذاشتم و البته در فرصت‌های مرده، مثل توی مترو، خواندم.

8. "سیاسی خوان‌ها که تنها به مطالعه آثار و مسایل سیاسی می‌پردازند و از دیگر مسایل خود را محروم می‌کنند."

نیاز به توضیح ندارد. خودتان می‌دانید که ما چقدر الکی سیاسی‌کاریم.

9. "کم خوان‌ها که هیچ علاقه و انگیزه‌ای به مطالعه‌ی مدون و حتی به پایان رساندنِ یک کتاب ندارند، بلکه تنها به مطالعه صفحه یا سطرهایی چند، بسنده می‌کنند!"

مثلِ همان مقطعی‌خوان‌ها دیگر امیرجان. البته با اختلال‌خوانی، حتی شاید با انحراف‌خوانی.

10. "جایزه‌ای خوان‌ها که تنها به مطالعه‌ی کتاب‌هایی می‌پردازند که براساس آن‌ها مسابقه‌ای ترتیب داده شده باشد، آن هم به قصدِ قربت برای برخوردار شدن از جایزه ]به قید یا بی‌قیدِ قرعه!["

11. "مصلحتی خوان‌ها که بنابر مصالحی ]که گاه خودشان تشخیص می دهند[ اثری را به شرف مطالعه مفتخر می‌کنند!"
جدی من دیده‌ام آدم‌هایی را که واقعا حاضر نیستند کتابِ مخالف‌شان را بخوانند. این مخصوصا در بینِ همین کسانی که به روشن‌فکری معروف‌ترند، شایع‌تر است. چند نمونه‌‌اش را خودم به عینه دیدم. که یارو برگشته بود و راست راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت عمرا من از فلانی کتاب بخوانم. خوب، همین معیار برای عوامی کفایت نمی‌کند؟

12. "درسی خوان‌ها، که فقط و فقط والا و بلا باید تنها کتاب‌های درسی را نوشِ جانِ اندیشه خود کنند و اصلاً هم به روی مبارک‌شان نیاورند که در پهنه‌ی هستی غیر از کتاب‌های درسی، چیز دیگری هم برای خواندن وجود دارد!"
ای کاش واقعا درسی‌خوان بودند؟ خیلی‌ها هیچی‌خوانند.

13. "عادتی خوان‌ها که برحسبِ انجام وظیفه براساس عادت، به کتاب و کتاب خوانی نظرِ لطف دارند."

البته من این بند را نفهمیدم، دروغ چرا!

و اما چند گروه در یک دسته که بسیار شبیه به هم هستند:

14. "غیرِ مکتوب خوان‌ها که نظرِ مساعدی به کتاب‌های چاپی ندارند، بلکه بیش‌تر به مطالعاتِ اینترنتی می‌پردازند! روزنامه خوان‌ها که دل‌شان نمی‌آید جز مطالب روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگر و یا کتابی را از نظرِ مبارک بگذرانند! بازاری خوان‌ها که خوش ندارند مطلبی را بخوانند که درک و تحلیل و بهره‌وری از آن، نیاز به تفکر و تعمق داشته باشد، بلکه به چند موضوع برجسته‌ای که هرازگاهی مدگونه، به وسیله ناشرانی آگاه به بازار مصرف! و گاهی هم بسیار مسرفانه منتشر می‌شود، چشم می‌دوزند!"
به این‌ها اضافه کنید معتادینِ به تلویزیون را. من نمی‌دانم آدمی که خاص است و اهلِ عمق و تحلیل و کارِ حسابی، روی چه مبنایی ساعت‌هایی از عمرِ شریفش را روزانه پایِ تی.وی و یا روزنامه و یا سایت‌های خبری هدر می‌دهد؟

15. "خوابی خوان‌ها که وقتی به دلایلی خواب به چشمان‌شان نمی‌آید، اثری را مطالعه می‌کنند تا بخوابند ]برخلاف کسانی که کتابی را می‌خوانند تا به خواب نروند!["

16. "موضوعی خوان‌ها که براساس علاقه یا رشته و تخصص و مهارت خود، تنها به مطالعه در همان زمینه اهتمام می‌ورزند."

17. "برگزیده خوان‌ها که به شیوه‌هایی گوناگون از آثار برگزیده و برجسته در یک یا چند زمینه خاص اشراف می‌یابند و به سوی مطالعه آن‌ها می‌شتابند!"
البته لزوما برگزیده‌خوانی معضل نیست. به نظرِ من، در مواردی لازم است.

18. "خوب خوان‌ها که افزوده بر داشتن برنامه‌ی مطالعاتی، روشن بودن هدف خواندن، استاد بودن در گزینش کتاب خوب و یادداشت برداری از مطالب  لازم و مفید، هر اثری را با تفکر، تأمل و با دیدی منتقدانه می‌خوانند تا پیوسته برترین سخن‌ها و معانی را بیابند و برگزینند و در مجموع از خواندنی علم‌افزا، اندیشه‌زا، درست و ثمربخش برخوردار شوند."
التماسِ دعا باید گفت به این گروه و دست بر سرشان کشید. که تبرکند. و همچنین یادتان باشد که عوامی که عوام است بهتر است از عوامی که خیال می‌کند خواص است.

 

 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دانشمندِ منبر و نه دانشمندِ مجلس

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ کم‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که رمان‌نویس هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند.

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز  هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز. یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نامه‌ی دومم به رهبری

یا لطیف

سلام آقای خامنه‌ای

نامه‌ی اولم به شما را در ابتدایِ سال نوشتم. و الحمدالله هیچ اتفاقِ غیرِ منتظره‌ای نیافتد. چنان که در آن نامه هم هدفِ من بود، توهین و یا تهمت به شما نبود؛ همان طور که هم همین حالا هم چنین هدفی را به پیگیری نمی‌کنم.

مرادِ از نوشتنِ این نامه و البته آن نامه، صحبت کردنِ صریح و صمیمانه با رهبرم است. معتقدم در کشورِ افراط و تفریط‌زده‌ای چون ایران، نیازمندِ آنیم معتدلانه با یکدیگر به هم‌سخنی بنشینیم. و درست و صحیح اشکالاتِ یکدیگر را برای هم توضیح دهیم. اصلا هم تعجب ندارد که من با رهبرم صمیمانه صحبت کنم و در عین حال نقدش کنم. البته و صد البته هنوز چنین تفکری در داخلِ ایران به وجود نیامده است. و متاسفانه رسانه‌ها در کشورمان به شما به دیده‌ی یک قدیس و یا یک منحرف  نگاه می‌کنند و نیاموختند که راهِ سومی هم قابلِ تعریف است.

اگر معیار را عملِ درست و خردورزی بگیریم، به ساده‌گی و بدونِ تمسکِ بی‌هیچ فرد و یا جریانِ دیگری می‌توان شما را با توجه به مبانی که بدان اعتقاد دارید نقد کرد. مثلا برای نقدِ شما، نیاز نداریم به جریانِ راست و چپ و یا هر جریانِ سیاسیِ دیگر تکیه کنیم. چرا که آن تکیه، و یا دیدن با آن عینک بیش از آن که به حق قرار دادنِ مفاهیم نزدیک گردد، به حق قرار دادنِ جریان‌ها و اشخاص برمی‌گردد.

آقای خامنه‌ای

متاسفانه باید خدمتِ شما عرض کنم، در وضعیتِ امروزِ ایران، هر گروه و یا دسته‌ای با متمسک قرار دادنِ آدم‌ها و یا جریان‌هایی اجازه‌ی نقدِ منصفانه و تحلیل مستقل‌بنیاد را از انسان‌های آزاد و عاقل سلب کرده. حتی گروه و یا دسته‌ای که به ظاهر نشان می‌دهد که می‌خواهد راهِ سومی را برگزیند متاسفانه در این راه برای خود تابوهایی آفریده‌. به طوری که نمی‌توان به آن تابوها و یا حتی اسطوره‌های دایناسورمآب‌ها نزدیک شد. البته کتمان نمی‌کنم تک و توک افرادی هستند که نشان می‌دهند واقعا اصول‌گرا هستند و وام‌دارِ شخص و یا جریانی نیستند. (هم‌نامی این اصول‌گرایی با جریانی سیاسی در کشور ناخواسته است و دور است چیزی بیش‌تر از یک مشترک لفظی باشد.)

در نامه‌ی قبل گفته بودم که معتقدم سالم‌ترین عضوِ بدن‌تان دستِ راست است. امروز که روزگاری از آن نامه می‌گذرد و تجربه‌هایی دیگر از خاکِ ایران به اندوخته‌های من اضافه شد، بر این باور استوارتر شده‌ام که عجب حکایتی است دستِ معیوبِ شما. چه داستانی است آن دستِ زیبا. خیلی‌ها هستند که شاید آرزو می‌کردند ای کاش آن دست از آنِ آنان بود... غافل از این که افتخار می‌خواهد آدمی در قافله‌ی دست‌های عاشورایی قرار گیرد. الان که در ایامِ محرم هستم، به عظمتِ این دست‌ها بیش‌تر پی می‌برم. این دست‌ها در شیعه دست دارند. البته بعضی‌ها که عاشق‌تر بودند، دو دست‌ دادند برای امام‌شان و گاهی که فرصتی نصیب‌شان می‌شد، خیلی‌ چیزهای دیگر هم دادند. امروز هم دوباره تاکید می‌کنم به حقِ همان دستی که در راهِ اسلام خشکید به این نوشته‌، به مثابه‌ی دل‌نوشته‌ی یک جوانِ مسلمان بنگرید.

کم‌ترین لطفِ مکتبِ شیعه برای من، صراحت با پیشوایم است. و معتقدم آن‌هایی که می‌دانند، و می‌اندیشند، همان طور که خودتان گفتید، آن چه را که می‌دانند باید بگویند. علی الخصوص این دانسته‌ها را باید به پیشوای‌شان بگویند؛ چرا که در شنیدنِ این دانسته‌ها و نقدها از همه سزاوارتر است. این دقیقا ایرادی بود که من به نویسنده‌گان وروشن‌فکرانِ شیعیِ ساکت، پس از جریانِ انتخاباتِ پارسال وارد کردم؛ همچون رضا امیرخانی. چرا که بر این باور بوده و هستم که اگر فرد یا افرادی از ایشان، همچون امیرخانی، نظری درباره‌ی مسائلِ کشور و یا نقدی به رفتارِ شما دارند بی‌پوشیه این نظر را ابراز کنند. تا هم حاکم از این نظر بهره‌مند گردد و هم جماعت‌. در چنین مواقعی، که وقتِ گردنه‌های فرهنگی و گدارهای عقیدتی، و جابه‌جایی اندیشه‌های مردم است، روشن‌گرِ تحلیل‌نویس، در هر بابی از سرلوحه تا نفحات، می‌بایست حاکم را نیز راه‌نمایی کند و مردمان را از آن‌چه می‌اندیشد آشنا کند تا راهِ صواب به آنان نشان داده شود. سکوتِ انسانی که معتقد است در عرصه‌های گونه‌گون حرفی برای گفتن و یا بهتر بگویم شنیدن دارد، بر تعدادِ بصیرت‌پیشه‌گان نمی‌افزاید. حتی اگر فرد یا افرادی از این جماعت، روشن‌گرِ شیعی مثلِ امیرخانی و یا هر صاحب عقیده‌ی دیگری در عرصه‌های مربوط به مدیریت و حکومت، شک کرده بر نحوه‌ی حکمرانیِ شما باز هم باید بگوید... چه جای سکوت است که باید لااقل بگوید که شک کرده است.

البته من رابطه‌ی دوستانه‌ای با دوستانِ امیرخانی‌بنیاد، و البته خودِ جنابِ ایشان و بسیاری از دوست‌دارنِ ولایی شما، و حتی منتقدانِ و شکاکانِ به ولایتِ شما دارم. این رابطه، کمینه مزه‌اش این است که راه را برای گفت و شنود باز نگه می‌دارد.

پس از بیانِ این مقدمه، واردِ بدنه‌ی نامه می‌شوم و می‌خواهم برخی از نظراتِ خود را که به نقص‌های فرهنگی نحوه‌ی رهبری شما برمی‌گردد عنوان کنم. اگر عمری بود ورودِ به عرصه‌های دیگر را بعید نمی‌دانم در نامه‌های آتی که یحتمل در سال‌های آتی رغم می‌خورد. اگر امروز آقای خمینی به جای شما در جایگاه رهبری نشسته بود، باز هم نامه می‌نوشتم و کاستی‌های حاکمیتی را گوش‌زد می‌کردم که قطعا حاکم در شنیدنِ این کاستی‌ها، از همه سزاوارتر است. کتمان نمی‌کنم که برخی از کاستی‌ها باید علنی فاش نشود؛ در برخی مواردِ مهم و راهبردی، کاستی باید مخفیانه به گوشِ حاکم برسد تا اوضاع متلاشی و وضع دگرگون نگردد.

امروز امرِ دولتِ فرهنگی و فرهنگِ دولتی یکسان می‌نماید. این هم‌کاسه شدن در عرصه‌ی فرهنگی در کنارِ گنگ بودنِ رهیافت‌های فرهنگی سندِ چشم‌انداز که به امضا و تاییدِ جناب‌عالی هم رسیده، موجبِ تعجب و تحیر است. به واقع، انتظارِ راهبردی از فرهنگ، کوتاه و راه‌های دست‌یابی به آن پرخدشه است. با سایه انداختن فرهنگِ حکومتی از سویی و افراز شدنِ بنیادهای فرهنگی به موافق و مخالفِ حکومت، تولیدِ فرهنگی این کشور را با مشکل مواجه خواهد کرد.

چرا که نگاهِ فرهنگی‌ِ هر یک از این دو گروه به امت، به خاستگاهِ فکری‌شان رجعت می‌کند. این رجعت، مخاطراتِ فرهنگی برای جامعه به بار می‌آورد. چون هر دو حالت، وقتی کاری فرهنگی و یا هنری تولید می‌کنند، صدایِ خود را محق می‌دانند و آن را نظرِ جامعه می‌پندارند. این در حالی است که آنان به جای آن که گوش باشند، یک‌سره زبانند.

این مهم‌ترین آسیب و نقصی است که امروز در نحوه‌ی حکمرانیِ حکومتی نیز دیده می‌شود. راهِ حل چنین نقصی را در پایان عنوان خواهم کرد. شاید در مصادیقِ آن بشود بحث کرد، اما معتقدم هر چه سریع‌تر باید جهتِ حرکتِ فرهنگی را به سمتِ راهِ حل‌هایی از این دست، که خواهم گفت، هدایت کرد. در غیر این صورت در آتیه، پاره‌های فرهنگیِ جامعه از یک‌دیگر دورتر و دگم‌ها گسترده‌تر، و واقعیات کم‌توجه‌تر می‌شوند. نقدم به جناب‌عالی این است که چنین رویکرد و یا راهِ حل‌هایی از این دست، ممشای تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاریِ فرهنگی، آن طور که وظیفه‌تان است، قرار نگرفته و توصیه‌های فرهنگیِ جناب‌عالی از چنین پیشنهادهایی، که عرض خواهد شد، کم‌رنگ است. معتقدم باید چنین توصیه‌هایی را پررنگ‌تر پی گیرد، تا مشخص شود توصیه‌ی موکدِ شما بر این امور است.

اما برگردیم به مشکلی که در دو بند بالاتر مطرح کرده‌ام. ابتدا نگاه‌مان را بر دستگاه‌های فرهنگی حکومت متمرکز کنیم بهتر است. جدا کردنِ لفظِ دولت از حکومت، به اشتباه انداختنِ مخاطب است؛ در این نوشتار بینِ این دو لفظ، هیچ تفاوتی ماهوی وجود ندارد. (در هر نوشته‌ی دیگری که نقدی کلان و ساختاری به دولت دیده می‌شود، تفکیکِ حکومت از دولت تنها شیره مالیدن بر سرِ مخاطب است.)

کارگزارنِ فرهنگیِ حکومتی، در تولیدِ آثارِ فرهنگی رضایتِ مسوولانِ بالادستی را طلب می‌کنند. مثلا یک انتشاراتِ دولتی به دنبالِ آن است که منویاتِ ساختِ حاکم را در تولیداتِ هنری‌اش لحاظ کند. در چنین شرایطی، اگر اثرِ فرهنگی تولید شده هم‌سازِ با ساختِ حاکم، یا باج‌دهِ به ساختِ حاکم، گل کرد و پر مخاطب شد، اعلی علیینِ هنرمندان حکومتی خواهد بود. اگر در این بین، مسوولِ حکومتی دلسوز نسبت به مسائلِ مردمش باشد، نگرانِ انتقالِ واقعیاتِ جامعه با بیانِ هنری باشد، آن‌چه منتشر می‌شود به حقیقت نزدیک است و هنرِ بومی شکل می‌گیرد. اما چنان چه مسوولِ فرهنگی، به دنبالِ بازسازی آرمان‌شهرِ فکری، یا علائقِ شخصی خودش باشد، که هست و می‌بینیم، تولیدِ هنریِ حاصل نسبتِ ضعیف‌تری با حقیقت دارد. مواردِ قابلِ اعتراض، به نحوه‌ِ مضحکی کثیر است. در کشوری یوسفِ پیامبر، با آن ضعف‌های کتمان‌ناپذیرش؛ مختارنامه، با توصیفِ یک شخصیتِ کم‌اثرِ تاریخی؛ اخراجی‌ها، با قلبِ مفاهیم و ادبیاتِ چاله‌میدانی و.. ساخته می‌شود و دستگاهِ فرهنگی حاکم تبلیغاتِ گسترده‌ای در این باره می‌کند  و تولیدِ فرهنگی پرمخاطب می‌شود. شما در سخنانِ خود از چنین آثارِ سخیفی تجلیل می‌کنید و چفیه به یوسف هدیه می‌دهید و گرایِ معیوبِ فرهنگی خود را به هنرمندانِ دیگر نشان می‌دهد. شاید نمی‌دانید که این کار در بلند مدت چه ضربه‌ای به ساختارِ فرهنگی و عاداتِ اجتماعی جامعه می‌زند، و البته نه آنان که می‌دانند نسبت به چنین انحرافاتی به امامِ مسلمین هشدار می‌دهند. این در حالی است که باید بدانید، در بسیاری از موارد فرهنگِ دولتی و نگاهِ سیطره‌افکنِ حکومتی، دغدغه‌ی جامعه و دین ندارد. آن‌ها، پر کردنِ بیلانِ کاری، گزارش‌های کذایی به مسوول بالادستی دادن، و پزِ این که آقا دیدی ما داریم نظراتِ شما را مو به مو اجرا می‌کنیم، را به هر کارِ خداپسندانه‌ای ترجیح می‌دهند. این روند تا بدان جا پیش می‌رود که هر دستگاهی، حتی اداره‌ی آب و فاضلابِ فلان شهر، هم کنگره‌ی جنگِ نرم برگذار می‌کند و سخنران از تهران دعوت می‌کند. تا یحتمل بر تعدادِ بصیران بیافزاید.

اما این دستگاه آن چنان آگاهی ندارد که بداند که افزایشِ تعدادِ بصیران با حضورِ در میانِ مردم، و با انتقالِ هنری زنده‌گی مردم، بهتر  و ساده‌تر به دست می‌آید تا به ضربِ چلوهایی که مدعیانِ بصیرت در این کنگره با نانِ اضافه و در آن همایش با دوغِ نعنایی میل می‌فرمایند.

دستگاهِ فرهنگیِ حکومت، امروز جدا از مردم نمی‌زید، اما سیاست‌گذارهای فرهنگی و اولویت‌های دولتی، نسبتی با وضعیتِ مردم ندارد. اگر نگاهی به وضعیتِ فرهنگی مردم بیاندازیم و برخی گمانه‌های ملموس، ناظر به واقعیات، را بیان کنیم به این نکته پی می‌بریم که مردم بر دینِ حاکمانِ خود هستند. اگر نسبت به وضعیت‌های هشداردهنده‌ی فرهنگی احساسِ نگرانی می‌کنید، باید بدانید این وضعیت نتیجه‌ی حاکمیتِ اسلام در دوره‌ی آقای خمینی و جناب‌عالی است. این وضعیت، که از سالِ ۶۸ دادِ سخن آن دارید و نسبت به آن هشدار داده‌اید، نتیجه‌ی ساخته‌ نشدنِ داستانِ مردم، فیلمِ مردم، تئاترِ مردم، موسیقیِ مردم، نقاشیِ مردم است. یعنی در این بین، مردم موضوع نبودند. چه آن که هنرمندان خود از میانِ مردم به این جرگه پیوستند، ولی سازمان بابِ طبعِ حاکم و دولت، آنان را از خاستگاهِ مردمی‌شان جدا کرده و به خاستگاهِ فکری بفرموده گره زده. در این گره، آن که ضرر کرده مردم است.

برای برون‌رفتِ از این وضعیت، پیش‌نهادهایی دارم، اما اجازه دهید که بخشِ دوم از فرهنگ را که مقابلِ فرهنگِ حکومتی است باز نگشایم. (نمونه‌ی خوبِ یکی از این انتقادات، همانی است که اخیرا وحید جلیلی مطرح کرد). البته از این بخش، و افتراق‌هایش با جریانِ اصیلِ مردمی سخن بسیار رفته و سخن در موردِ آنان را تکرارِ مکررات می‌دانم، به خصوص که چنین نقدی به نقدِ شما، مستقیما، منجر نمی‌شود. تنها این را بگویم که آن‌چه که در آن طرفِ گود رخ می‌دهد، که عمیق‌تر و هنرمندانه‌تر از این سوی حکومتیِ گود پردازش شده، خود نیز به مشکلاتی از جنسِ اشکالاتِ فرهنگِ حکومتی گرفتار است. البته بعید است خودِ هر دو دسته بر این باور باشند که مشکل دارند.

اما در چینن شرایطی، چه باید کرد؟

آقای خامنه‌ای

1. نشست‌های خود را با اهالیِ فرهنگ، متراکم‌تر کنید. این تراکم، باید واقعی و متنوع باشد. مثلا به شدت نیاز است که شما دیدارها و سخنانی با ناشران، موزیسین‌ها، اهالی تئاتر، و هنرمندانِ تجسمی و... داشته باشید. این دیدار، به آن‌ها روحیه می‌دهد و نتیجه‌ی آن هر چه باشد خوب است. چون به شناختِ دقیق‌تر از یکدیگر منتج می‌شود. شبیه این دیدار را با کاگردان‌ها داشته‌اید. حال این نیاز احساس می‌شود که جهتِ تنقیحِ جوِ فرهنگی، چنین دیداری و سخنانی ضروری است. حتی شاید برخی از این دیدارها به تصدیعِ وقتِ شما منجر شود، ولی باید این کار را به طور متراکم شروع کرد. تا هم جبرانِ عدمِ دیالوگِ آقای خمینی با این دسته از هنرمندان شود و هم جبرانِ برخیِ کم‌توجی‌ها در این 20 سال. در این دیدارها، همه‌ی ناشران و اهالی فرهنگ را به پرداختن به نیازهای واقعی مردم نصیحت کنید. و آنان را نسبت به انتقالِ صحیح عاداتِ اجتماعی مردم، به قصدِ اصلاح‌گری تذکر دهید.

2. حمایت از توسعه‌ی سخت‌افزاری فرهنگ. به نظرِ من امروز وظیفه‌ی حکومت گسترشِ مراکزِ فرهنگی است؛ گسترشِ سخت‌افزاری! بدین معنا که ناشران، انجمن‌ها، دسته‌های فرهنگیِ حکومتی، از حکومت فاصله بگیرند و بنا بر شایسته‌گی‌های خودشان واردِ رقابت با دیگران شوند. اگر نهادی در این میان نتوانست روپا بایستد مشکلِ خودش است؛ ورشکست می‌شود تا یاد بگیرد کارِ جذابِ باکیفیت ارائه دهد. بنابراین به جای توصیه‌های نرم‌افزاری، توصیه‌های سخت‌افزاری بکنید. تشویق کنید که حکومت هر چه بیش‌تر کتاب‌فروشی، تئاتر، تالار، تماشاخانه، خانه‌ی سی‌دی و نرم‌افزار بسازد و بدهد دستِ مردم. یعنی از رویکردِ فعلیِ دولتِ دهم، که در برخی عرصه‌ها مانندِ رسانه‌های دیجیتال و دارالقرآن‌ها به جد پیگیری می‌شود، و توسعه‌ی سخت‌افزاری مدِ نظرِ ایشان است تقدیر شود. به عنوانِ یک مصداقِ روشن، می‌توان سوره‌ی مهر یا چنین نهادهای عظیمِ دولتی را با مکانیزمی بدهند به بخشِ خصوصی و در عوض شرایطی فراهم آورند که همه‌ی کتاب‌ها در همه‌ی جای کشور خوانده شود، همه‌ی موسیقی‌ها، همه‌ی تئاتر‌ها، همه‌ی نقاشی‌ها و... دیده شوند. در عینِ حال از همه بخواهند که یکدیگر را جدی بگیرند. پولِ یامفتی که به کارهای بی‌کیفیتِ دولتی هبه می‌شود، صرفِ ساختِ سخت‌افزار شود. سالن بسازند، کتاب‌فروشی بسازند، سینما بسازند، آن هم در همه‌ی جای کشور. در این صورت می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد آقای خامنه‌ای؟ در مدتِ کم‌تر از دو سال، بیش‌تر شهرهای ایران، کتاب‌فروشیِ فعال، سینمای آباد، گالری‌های مدرن و... دارند. در چنین شرایطی، هنرمندان سعی می‌کنند کاری را بسازند که جذاب‌تر باشد و در عینِ حال هنرِ مردمی به دستِ مردم شکل می‌گیرد و بین‌شان مبادله می‌شود. متاسفانه در بیانِ حضرت‌عالی توصیه به امورِ سخت‌افزاری بسیار کم دیده می‌شود. در حالی که باید بدانید در جامعه‌ی دینی ایران، هر چه بیش‌تر مراکزِ فرهنگی به وجود آید، کارهای با کیفیت‌تری تولید می‌شود. در چنین شرایطی، آن‌چه زائد است فرهنگِ دولتی و حکومتی است. و آن‌چه موجبِ فخر است مردمِ همه‌ی ولایاتِ این خاک است که هم‌زمان با شهرِ کتابِ ونک، جدیدترین آثارِ فرهنگی را می‌خواند و هم‌پای سینمای آزادی جدیدترین فیلم‌ها را می‌بیند و در چنین شرایطی رشدِ فرهنگی و کیفی به بار می‌نشیند. آن وقت بیا و این میوه‌های آب‌دارِ سالم را ببین و حظ کن.

3. لطفا توصیه کنید در امورِ فرهنگی سخت‌گیری ممیزها از این بیش‌تر شود. رویکردِ ممیزی در ایران وارونه است. در این کشور، رمان‌های بی‌کیفیت و داستان‌های آب‌بندی کم‌شماری هر ساله با مجوزِ ارشاد چاپ می‌شود. فیلم‌های مبتذلِ بسیاری مجوزِ پخش می‌گیرند. این در حالی است که برخی آثارِ فاخرِ فرهنگی هر ساله به دستِ مخاطب نمی‌رسد و  در ممیزی می‌ماند. به نظر من مهم‌تر از بررسی و ممیزیِ دینی یک اثر، باید ممیزی محتوایی و ساختاری آثارِ فرهنگی هم موردِ توجه قرار گیرد. حتما می‌دانید که بسیاری از رمان‌هایی که در ایران چاپ می‌شود، چنان بی‌کیفیت‌اند که باید چاپِ آنان را در غربِ عالم به صورتِ یک رویا پنداشت. نحوه‌ی تغییر ممیزی، مستلزمِ موضعِ مشخصی از سوی شما است تا این وضعیت ناهمگون سامان یابد. چون این وضعیتِ ممیزی، یکی از دلایلِ کج‌روی‌های فرهنگی در ایران است.

4. رذالت‌های فرهنگی این کشور، بیش از این حرف‌هاست چنان که توجه‌ام را به ریشه‌ی این مسائل متمرکز کرده‌ام.  لطفا اجازه دهید و بیان کنید تا نقدِ سیاست‌های شما آزادانه در سایت‌ها و روزنامه‌ها صورت گیرد. باور بفرمایید چنین تصمیم‌گیری، تاثیراتِ فرهنگیِ زیادی خواهد داشت. البته باید از زمانِ آقای خمینی چنین مساله‌ای آغاز می‌شد که به عللی، خصوصا چپ‌گرایی مذهبی، چنین هدفی در دسترس نبود. امروز البته وضعیتِ نقدِ دستگاه‌های تحتِ امرِ رهبری، بسیار گسترده‌تر و بهتر و بازتر از دوره‌ی حاکمیتِ آقای خمینی صورت می‌گیرد. این انتقاد که به طورِ علنی، توسطِ دوست‌دارنِ انقلاب، با نقدِ شدیدِ حسن عباسی در سال 83 نسبت به قوه قضاییه و نیروهای مسلح آغاز شد، اکنون می‌بایست به بیتِ رهبری راه یابد. چون استمرارِ نظریه‌ی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی در گروِ تصمیاتی از این دست توسطِ شما است. این خود یک تصمیم فرهنگیِ بزرگ می‌تواند باشد که تاثیراتِ شگفتی در آینده‌ی سیاسی و فرهنگی ایران خواهد داشت. سید محمد خاتمی فضای خوبی ایجاد کرد تا نقدِ دولت صورت بگیرد، و دروه‌ی احمدی‌نژاد اوجِ نقدِ دولت و شکستنِ جبروتِ رییس جمهور بود. شاید اگر آن شروع توسطِ خاتمی آغاز نمی‌گشت، که البته اجتناب‌ناپذیر می‌نمود، امروز چنین نقدها و حتی نفی‌هایی را شاهد نبودیم. نمی‌گویم شما احمدی‌نژاد باشید. چون جایگاه و وظایفِ رهبری از نظرِ راهبردی با هر کسِ دیگری متفاوت است، اما می‌توان این باب‌ها را بازتر نمود. منتظرم که صریح‌تر از قبل در این باره نظر دهید. هر چند فتوای شما  در موردِ ضدِ ولایتِ فقیه یک شروعِ عالی و امیدوارکننده بود. این فتوا که به نظرِ من یک شروعِ بسیار مهم در روزگارِ فعلی و ادامه‌ی همان خطبه‌ی معروفِ نماز جمعه‌ی شما در زمانِ آقای خمینی بود، می‌تواند بسیار راه‌گشا باشد. البته قبول دارم که بسیاری دچارِ خودسانسوری هستند، وگرنه به نظرِ من بسیاری از حرف‌ها را راحت می‌توان به گوشِ رهبری رساند.

۵. شورای فرهنگیِ فقهی نیازِ جامعه است. چنین شواریی می‌تواند به عنوانِ بالِ مشورتی رهبری نقشِ توازن را بینِ حوزه و حکومت ایجاد کند. این افراد که می‌توانند از حوزه و با انتخابِ حوزه انتخاب گردند می‌توانند نقشِ هماهنگ‌سازی را بینِ حکومت و حوزه را ایجاد کنند تا احکامِ اجتماعی و فرهنگی مراجع  تناقض‌ساز نشود. اکنون آقایانِ سازمان تبلیغات بخش‌نامه می‌کنند که کسی نباید برهنه شود، از آن طرف آقای صافی گلپایگانی فتوا می‌دهد که لخت شدن، اگر به دیده‌ی نامحرم نرسد، اجر و ثواب هم دارد. حتما بابتِ  چنین ناهماهنگی‌هایی چاره‌ای بیاندیشید. چاره‌ها در هنگامِ ماجراها است که پیش می‌آید و قانون می‌سازد، وگرنه آن قانونِ اساسیِ سی سالِ پیش وحیِ نبی نیست. شواریِ فرهنگیِ فقهی پیش‌نهادِ من بود. می‌توان هر نامِ دیگری بر این بنده خدا گذاشت. ولی حتما باید برای این کار چاره اندیشید.

امید است فرهنگِ ایرانِ امروزِ ما، با تدابیرِ بهتر و نافع‌ترِ جناب عالی راهِ بهتری را طی کند.

امیدوارم خدا همه‌ی ما را از مواضعِ تهمت دور نگه دارد. من با اعتقاد به این که برای نائبِ حضرتِ صاحب نامه می‌نویسم، این مطالب را نوشتم. و بر آن نبودم که بر مبنای شایعاتی که حولِ شما و خانواده‌تان رواج دارد سخن بگویم، بلکه بر مبانی گفته‌ها، رفتارها و روش‌های شما نقدم را نوشتم و پیش‌نهاداتی دادم.

همین قدر بگویم که قیمه‌های بیتِ شما خیلی خوش‌مزه است. اگر سعادت داشتم، در مراسمِ عزایِ عاشورایِ شما، با سخنوریِ عالمانه‌ی حسین انصاریان  و مداحی محمود کریمی مزاحم‌ می‌شوم.

بگذار این قدر هم بگویم:

هیاتی فرهنگی و خصوصی در شمالِ تهران خیمه‌ی عزا به پا می‌کند که از نخبه‌گان واقعا نخبه هم در آن حضور دارند. که شاید در یکی از شب‌های آتی مهمانش باشم؛ که شعارش است: ابالفضل علم‌دار؛ خامنه‌ای نگاه دار، حسین سید و سالار؛ خامنه‌ای نگه دار.

===============================

این نامه برای رهبریِ نظام نیز از طریقِ سایتِ رسمی‌شان ارسال شده است.

و همچنین از من داستانی با موضوعِ عاشورا، در این‌جا منتشر شده.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند مطلب سیاسی درباره حجاب و خشم رهبر و داخل نظام و بیرون آن و عبدالله شهبازی (در حوالی سال‌های ۸۹ و ۸۸)

یالطیف

سجادِ عزیز، من جوابِ حرف هایت را دقیقا نمی دانم. شاید به خاطر این است که سوالت را خوب درک نکرده ام. بنابراین همچنان به همان مطلبِ پیشین اکتفا می کنم. شاید همان حرف ها جوابِ مطالبِ شما باشد.

شنیدم امروز آقای جنتی در نماز جمعه دولت را به سستی و اهمال در امر ِ حجاب متهم کرد. البته این که دولت آن طور که آقای جنتی و مذهبی انتظار دارند عمل نمی کند حرفِ درستی است. ولی من نظر ِ رییس جمهور را بیشتر قبول دارم. این ها که این زیر می خوانی نظرات محمود احمدی نژاد است که دیروز در جمع حوزوی ها بیان کرده است:

« ساخته شدن انسان نیازمند رعایت چند نکته اساسی است، اولین و مهمترین نکته برای حرکت در این راستا، احترام به کرامت انسانها و به رسمیت شناختن کرامت نوع انسان است. اگر بهترین تبلیغات و بیان را داشته باشید اما در کلام و رفتار شما نهایت احترام به کرامت طرف مقابل وجود نداشته باشد، تبلیغات شما هیچ تاثیری نخواهد داشت.
 در امر به معروف و نهی از منکر نیز احترام به کرامت انسانی مورد تاکید قرار دارد. محال است شخصیت کسی خرد شود و انتظار داشت آن شخص به توصیه ها گوش کند.
 دومین عامل در مسیر ساخته شدن انسان، وجود عشق و علاقه به مردم است. مجرای انتقال ارزش های اخلاقی و فرهنگ متعالی عشق است، محال است بدون عشق به طرف مقابل از وجود شما ارزشی به طرف مقابل منتقل شود.»

من هم نظرم همین است.


page to top
Bookmark and Share
Bookmark and Share

یالطیف

خشم دوست داشتنی سید علی خامنه ای در مقابل ِ اظهاراتِ غیرمسولانه و جنگ طلبانه ی بارک اوباما:

 مجامع جهانى حق ندارند این تهدید رئیس جمهور آمریکا را رها کنند، حق ندارند این را به فراموشى بسپرند؛ باید دنبال کنند، باید گریبان او را بگیرند. چرا تهدید هسته‌اى میکنید؟ چرا دنیا را به ویرانه شدن تهدید میکنید؟ چرا جرأت میکنید چنین غلطى بکنید؟ هیچ کس نباید جرأت کند بشریت را با یک چنین تهدیدهائى مواجه کند. به زبان آوردنش هم غلط است؛ ولو خودشان بگویند نه، ما نیتش را نداریم؛ اشتباه کردیم به زبان آوردیم. به زبان هم نباید بیاورند. از اظهارات اینچنینى که تهدید صلح بشرى است، تهدید امنیت جامعه‌ى جهانى است، نمیشود به‌آسانى گذشت.

این سخنرانی یک ویژگی خوبِ دیگر هم داشت و آن این که رهبر به طرز ِ ادیبانه و عمیقی در موردِ حضرتِ زینب  سخنرانی کردند که من کمتر دیدم کسی شخصیتِ عقیله ی بنی هاشم را با این دقت و عمق تحلیل ارائه دهد.

لینکِ تصویری سخنرانی ایشان را از اینجا و لینکِ صوتی آن را از اینجا به طور مستقیم با save target as دانلود نمایید.

page to top
Bookmark and Share
Bookmark and Share

یالطیف

برخی اوقات وقت نمی کنم مطلبی بنویسم. مخصوصا این روزها که درگیر دو مقاله و یک کتاب هستم و عملا با توجه به حجم کاری پایان نامه و دو کلاسی که در هفته تدریس شان را بر عهده دارم، عملا فرصتی برای وبلاگ نمی ماند. با این وجود این مطلب را برای تان می گذارم از وبلاگ آقای حدادی. دو مطلب. یکی این که این مطلب در وبلاگ آقای محسن حدادی، سردبیر بخش نسل سوم روزنامه کیهان است (باز هم درود بر شریعتمداری) و دیگر این که نوشته ای است از آقای شهبازی در قبال برخی بی صفتی ها. نمی خواهم به نفی و یا اثبات این مطلب بپردازم که بعید می دانم این مطلب خلاف واقع باشد، تنها می خواهم هر از چند گاهی خودمان را بیدار نگه داریم و بگویم دل خوش تفاسیر بسته بندی شده نباشیم.

---------------------------------------------------------------------------       

جناب آقای محسن حدادی عزیز

من از مشتریان وبلاگ تان هستم و قلم تان را می شناسم. این ایمیل را درد دل تلقی کنید که ساعت 5 صبح جمعه نوشتم پس از خواندن یادداشت آخری تان که خیلی به دلم چسبید. نمی‌دانم چرا برای شما می‌نویسم. بهرحال می‌نویسم چون خیلی دلم گرفته است.

راستش را بخواهید، من از ده بیست سال پیش می‌گفتم "نظام" دو نوع فرزند دارد. یکی بچه‌های زن "عقدی" است و دیگری بچه های زن "صیغه ای". من همیشه می‌گفتم: من بچه صیغه ای "نظام" هستم!

سال‌ها پیش می‌گفتم این حرف را. زمانی که به درد آمده بودم از کارهای شبانه‌روزی خودم و حالم بهم می‌خورد از تعریف ها و تمجیدها و تجلیلهایی که فقط حرف بود.

می‌دیدم من این همه زحمت میکشم و فلان طلبه یا غیرطلبه "دهاتی" که تا دیروز به اتاقم راهش نمی‌دادم و خدا شاهد است بعضی شان را یک سال معطل می‌کردم برای یک جلسه دیدار، ناگهان می‌شود معاون وزیر. نه این‌که حسادت می‌کردم. خیر. از برکشیده شدن آدم‌های دون و بی‌سواد حرصم می‌گرفت. ضمناً منظورم از "دهاتی" اهانت به روستائیان نیست که خودم جد اندر جد روستایی که نه، عشایر، هستم. یعنی اگر روستائیان ساکن بودند و یکجانشین، پدران من چادرنشین بودند و از کوه بالا و پائین می‌رفتند برای یک لقمه نان!

برای من وضع فرق نکرده. چه "داخل نظام" باشم چه "خارج نظام"! قبلاً که "داخل نظام" بودم، که انشاءالله هنوز هم هستم، حق التالیفم را می دزدیدند (از چاپ چهاردهم حق‌التألیف ظهور و سقوط را به من ندادند. طبق قرارداد ده در صد است. الان چاپ بیست و هشتم است!)، کتاب‌هایم را بدون ذکر نام نویسنده چاپ می‌کنند و یا روی آن می‌نویسند "جمعی از پژوهشگران"! مثل دو جلد "مطالعات سیاسی" و غیره!

زمانی فهمیدم بچه صیغه ای هستم که مؤسسه‌ای به‌نام مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران را در سه هزار مترمربع زمین در خیابان فرشته به پا کردم و برای ده سال پروژه تعریف کردم و قرارداد بستم. چقدر بنیاد دوست داشت این زمین‌ها را بکوبد و برج بسازد! بهترین نقطه تهران است. سری بزنید و ببینید.

به مقاله "اقبال لاهوری" نگاه کنید. این را پائیز 75 نوشتم. باید سرمقاله فصلنامه ای می بود به‌نام "مطالعات تاریخ معاصر ایران". تا سه شماره را بستم و آماده چاپ کردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن‌قدر اذیتم کردند که استعفا دادم. از خدا می‌خواستند. فوراً آقای... را، که از نیویورک آمده بود و علاف بود، گذاشتند به جای من. از شماره اوّل فصلنامه اسم او به عنوان سردبیر درج شد. حتی از من [در فصلنامه] تشکر هم نکردند در حالی‌که بعضی مقالات سه شماره اوّل فصلنامه را اصلاً ویرایش که چه عرض کنم، بازنویسی کرده بودم برای نویسندگانی که اوّلین مطلب شان بود [...]

این است سازوکار تحقیق در این مملکت. سال‌ها پیش علامه تجلی اردکانی گفته:

در خراب آباد ایران هستی ام بر باد رفت/ تا تجلی بخش تجریدم سوی بنگاله شد

زمان شاه عباس دوّم صفوی این را گفته. فکر می‌کنید چرا این همه شعرا و معمارها و متفکران ما به هند می‌رفتند به دستگاه این و آن امیر و شاه هندی ولی در ایران نمی ماندند. چون شبه قاره هند، مثل اروپا، مثکثر بود و صدها حکومت مستقل و نیمه مستقل داشت و می‌شد از دست این به آن یکی پناه برد. ولی در ایران نمی‌شد. یعنی کمتر می‌شد. یا باید "داخل نظام" باشی یا "خارج از نظام". و "خارج از نظام" یعنی یا باید بمیری یا مهاجرت کنی.

به خدا، نمی‌توانم در خارج زندگی کنم. شش ماه پیش رفتم سری به نیویورک زدم. یک ماهی بودم. در مسیرم ترکیه و دولت اردوغان را خیلی فرهیخته تر از خودمان دیدم. هم مردمش، هم دولتش را. نیویورک واقعاً قلب جهان امروز است. همه چیز آنجاست. عصاره بدترین ها و بهترین های جهان است. از بزرگ‌ترین گانگسترها تا بزرگ‌ترین نوابغ خوب.

نگذاشتند در نیویورک هم یکی دو ماه راحت باشم. شایع کردند که فلانی به آمریکا پناهنده شده. زود برگشتم!

"دغدغه معاش" را می فهمم. در پنجاه و چهار سالگی حاصل یک عمر تلاش تحقیقی ام عملاً مصادره شده (حق‌التألیف و حق و حقوقی در کار نیست) و ارثیه ای هم از پدرم داشتم. زمین هایی بود که به علت گسترش شهر گران شد. از سپاه سراغم آمدند. خوب، سپاهی بودند و عزیز! قرارداد بستند که آبادش کنند و درصدی به من بدهند. به شیراز آمدم. پاسداران عزیز با یک عده دلال و کلاه‌بردار حرفه‌ای بدنام، که پدران‌شان ساواکی بودند و نسل اندر نسل شغل شریف شان آدم فروشی و مال مردم خوری، شریک شدند و بخش عمده مال و اموال من و خواهران و برادرانم را، که با ریسمان من رفتند به ته چاه، خوردند. خواهران و برادرانم شکایت کردند. نشانی به آن نشانی که بعد از سه چهار سال هنوز حتی یک جلسه دادگاه شان، حتی یک جلسه، برگزار نشده. من شکایت نکردم و کتابی نوشتم در 1460 صفحه به‌نام "زمین و انباشت ثروت" و هو کردم آقایان را. نتیجه البته خوب بود از نظر آگاهی مردم و بردن آبروی یک مشت آدم بی آبرو. ولی برای من سودی نداشت. من ماندم و یک پرونده. در دادگاه بدوی پنج ماه محکوم شدم به جرم "نشر اکاذیب و توهین و افترا". آقای قاضی خیلی متعهد حتی زحمت نکشید شهود من را، مثل داوود احمدی‌نژاد، بخواهد یا صحت اسنادم را پرس‌و‌جو کند. رفته دادگاه تجدید نظر. تصوّر نمی‌کنم جرئت کنند مرا زندانی کنند ولی "نظام" است دیگر! دیدی ناگهان رفتی زندان! مهم نیست.

با این اوصاف شما فکر می کنید من کی "داخل نظام" بودم که الان "خارج از نظام" باشم؟ و اصولاً بودن و نبودن برایم چه توفیری داشته؟

زمانی، همان عزیزی که گفتم، و انصافاً پسر بامعرفت و خوبی است و دوستش دارم ولی فرهنگ و مکانیسم رشد در مملکت ما همین است و گریزی از آن نیست، در جلسه‌ای گفت: «من بچه آخوندم و این نظام مال من است.» خندیدم و گفتم: نظام که مال بچه آخوندها نیست. زمانی که من و امثال من در زندان ساواک بودیم تو کجا بودی؟

واقعاً این تلقی وجود دارد. خویشاوندسالاری (نپوتیسم) یعنی همین. یک عده بچه زن سوگلی هستند و یک عده از زنان صیغه ای. دسته اوّل شاه می‌شوند مثل محمد شاه، و دسته دوّم باید جنگ کنند برای "شاه کاکا" و هرات را بگیرند ولی سودش را آدم‌های بی هوّیت هرهری مذهب بخورند مثل میرزا آقاخان نوری صدراعظم!

می‌گویند: "تا بوده همین بوده و تا هست همین هست." جز این است آقای حدادی عزیز!

ارادتمند

عبدالله شهبازی

page to top
Bookmark and Share
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جالبانه

یا لطیف

همان طور که می‌بینید احمدی‌نژاد در حالِ تکثیر است. حتی تا باراک اوباما.(چهارشنبه 24 نوامبر شب قبل از روز شکرگذاری در آمریکا باراک اوباما و خانواده‌اش در شهر واشنگتن و در بنیاد خیریه مارتاز تیبل بسته‌های غذا را میان افراد فقیر توزیع کردند.) یک متفکرِ هلندی بر این باور است که احمدی‌نژاد «اِف.یو.سی.کا» جهان را. به نظر می‌رسد آن چیزی که مهم است این است که احمدی‌نژاد این کار را انجام داده. پس از دورانِ خاتمی، بازگشت به زمانِ قبلِ خاتمی ممکن نبود. این البته بیشتر از آن که مولودِ نحوه‌ی مدیریتِ خاتمی باشد، نتیجه‌ی وضعِ دگرِ جهان بود. جهان واقعا «دیگر» شده بود و پدیده‌هایی مثلِ اینترنت و موبایل فضای زنده‌گی مردم را تغییر داده بودند. اما احمدی‌نژاد رییسِ دولتی از جنسِ قبلی‌ها نبود که بخواهد محدود و یا منتظر باشد به تغییراتِ پیرامونی. بلکه دست به کار شد، تا آن جا که متفکری هلندی درباره‌ی وی چنین گفت. 

این هم فرهاد جعفری با قیافه‌ی جدیدش. گفته: 

«امروز به آرایشگاه رفتم و موهای سرم را از ته تراشیدم. و تا هروقت که زنان ایرانی، «حق انتخاب آزادانه‌ی پوشش خود» را [که قریب سی سال است توسطِ «اسلام سیاسی» و «الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» و «دست‌نشاندگانِ همپیمان‌شان»‌ از آنان سلب شده] بازنیابند؛ هر ماه چنین خواهم کرد.»

و دلیلش را این دانسته که: 

«نه «کشف حجاب اجباری» موافق «حقوق انسان معاصر» است و نه «حجاب اجباری» می‌تواند با چنان حقوق بدیهی و اولیه‌ای، موافقت داشته باشد. پس تا هرگاه که «زن ایرانی» از این حق مسلم خود، به‌دلیل «خواست و اراده‌ی جمع معدودی از روحانیون اسلام سیاسی» محروم است؛ من نیز ترجیح می‌دهم از «حقی نسبتاً مشابه» محروم باشم.»

اگر کارِ جعفری را ریشه‌یابی کنیم، برمی‌گردد به این که زنانِ ایرانی در رقابت‌های آسیایی 14 مدال از 59 مدال ما را کسب کردند. که در بعدِ از انقلاب خیره‌کننده و بی‌نظیر است. یا به قولِ فرهاد جعفری:

«شک ندارم که بخش بزرگی از این پیروزیِ خیره‌کننده‌ی زنان ایرانی، مدیون اعتماد‌به‌نفسی باشد که پس از «گماردن یک زن ایرانی به تصدی یک وزارتخانه» بدان دست یافته‌اند. اقدامی از سوی محمود احمدی‌نژاد که به‌شدت با مخالفتِ «روحانیون اسلام سیاسی» و دنباله‌های رسانه‌‌ای‌‌شان روبرو شد. که همچنان خواسته و می‌خواهند که زنان ایرانی را در حصار تنگِ «سبک زندگی مطلوب خود» نگاه دارند.

همچنان‌که شک ندارم: چنانچه فعالیت‌های اجتماعی زنان ایرانی، با «محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های به‌جامانده از دوران حکومتِ الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» توأم نباشد؛ نتایج عملکردِ آنان، از این هم خیره‌کننده‌تر خواهد بود و زنان ایرانی خواهند توانست چه در مجامع بین‌المللی و چه در صحنه‌های داخلی، به تراز و سهمی که شایسته‌ی آن هستند دست یابند.»

شنیدم آقای صافی گلپایگانی، از مراجعِ قم، نسبت به این که دخترانِ ورزش‌کارِ ما در چین حضور پیدا کردند معترض بودند؛ همان طور که نسبت به تصدی وزیرِ زن معترض بودند و می‌گفتند ولایت به زن نمی‌رسد. این در حالی است که معادل دانستنِ وزارت با ولایت، آن هم در وزارتِ بهداشت، مساله‌ی قابلِ قبولی به نظر نمی‌رسد. خلق‌الله ولایت را برای ولی فقیه قبول ندارند، آن وقت مرجع محترم آن را تا حدِ وزارت قابلِ بسط می‌دانند. در هر صورت من از دفترِ آقای صافی استفتا خواهم کرد که چرا زنِ ورزش‌کارِ ما نمی‌تواند در ورزشِ قهرمانی حضور داشته باشد؟ البته کارِ مشابهِ من، یعنی استفتا از مراجع، برای ریاست جمهوری زنان به نتیجه نرسید.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

لیبرال نمی‌بینم آقای جعفری

 یا لطیف

 چرا یک لیبرال نمی‌بینم؟ کسی که واقعا لیبرال باشد.

باری، افرادِ زیادی که توسطِ حکومت لیبرال نامیده می‌شوند و یا بعضا عده‌ای خود را لیبرال می‌خوانند، واقعا لیبرال نیستند.

البته هدفِ نگارنده در این نوشته، بحثِ ارزشی در موردِ لیبرالیسم نیست، که بحث در این باره ضروری است و به نظرِ من لیبرالیسم، علی رغم برخی اختلافاتِ مبنایی، در روش‌ها اشتراکاتِ زیادی با اسلام دارد. یا حداقل اشتراکاتش از سایرِ مکاتبِ مشهورِ بشری بیشتر است. در این باره فرهاد جعفری، به عنوانِ یک لیبرال مسلمان، مرام‌نامه‌ای منتشر کرده است که این مرام‌نامه را می‌توان مرام‌نامه‌ی یک لیبرال، واقعا لیبرال، دانست.

اما من می‌خواهم ثابت کنم افرادِ زیادی که می‌گویند لیبرال هستند و یا این ادبیات را تبلیغ می‌کنند، واقعا لیبرال نیستند. بلکه فقط درحدِ حرف است که می‌گوید لیبرال و یا سکولار هستند. ولی به واقع به این ادبیات پای‌بند نیستند. بلکه پای‌بندیِ آنان در حدِ پذیرشِ بی‌حد و مرزِ غرب و آمریکا، به عنوانِ ام‌القرایِ غرب، درست است. افراطِ آنان در تحسینِ دولت‌های غربی به حدی است که حتی تا این اندازه از دل‌بسته‌گی از لیبرال جماعت به شهادتِ نوشته‌ی جعفری هم بعید است.

هفته‌ی پیش، در دانشگاهِ علم و صنعت میهمانِ دوستِ خوبم سید حسین حسینی شکوه بودم. او در باره‌ی سخنانِ تمسخرآمیزِ رفقای دانشجویش در موردِ عقایدش با من سخن می‌گفت. او جملاتِ دوستانش را که بسیار به چپ‌گرایی پهلو می‌زد برایم نقل کرد که در عینِ حال لفظا خود را سکولار می‌داستند.

به همین علت، و جهتِ تنویرِ افکارِ عمومی، بخش‌هایی از مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری را در این نوشته موردِ توجه قرار می‌دهم تا خلق‌اللهی که می‌گویند لیبرال هستیم دقیقا بدانند به چه مکتبی مومن هستند. تا آن‌جایی که من از لیبرالیسم از زبانِ ادبیات و فیلم و اندیشمندان و حتی مخالفانش شنیده‌ام، مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری، اتفاقا به شهرِ خورشیدِ مکتبِ لیبرالی بسیار نزدیک است و با تسامحی لیبرالی می‌توان آن را قانون‌نوشتِ پابلیکِ لیبرالی دانست که همچون رساله‌ی عملیه‌ای قابلِ اتکا برای هر لیبرالِ واقعا لیبرال است.  البته من همه‌ی آن‌چه که فرهادِ عزیز نوشته است را نمی‌آورم، منتها بخش‌هایی را موردِ توجه قرار می‌دهم. شما می‌توانید به سایتِ فرهاد جعفری از همین کنار بروید و در صفحه‌ی اولِ آن دیباچه‌ای بر آزادی‌خواهی و برابرطلبی اخلاق‌مدار را مطالعه کنید.

و اما آن بندها و البته در بینِ آن مقایسه‌های منِ نالیبرال:

[01] هیچ ایرانی، غیرخودی نیست. به هیچ دلیل مگر به حکم قانون عادلانه توسط محکمه‌ای عادلانه!
با همین بند، خیلی‌ها لیبرال نمی‌شوند. مثلا  همین کسانی که آرزوی مرگ برای رقیب خود می‌کنند که به نظرِ من آرزو و حرفی است درشت‌تر از غیرِ خودی. مثلا همین دانشجویانی که با سیدِ عزیزمان بحث می‌کنند و ...

[03] وسایل باید پاک، و راه باید به‌نحو قانونی و اخلاقی طی شود!

فراموش نمی‌کنم سایتِ بالاترین، که فعالینش دعوی سکولار بودن دارند، در  سالِ گذشته زنانِ بدحجابی را که در راه‌پیماییِ نهِ دی شرکت کرده بودند، بدونِ شطرنجی کردنِ تصاویرشان، منتشر کرد و روسپی‌شان معرفی کرد. که در ازای دریافتِ پول عکسِ آقای خامنه‌ای و آقای خمینی را بالا گرفته بودند. تا آقای مخملباف که در مقاله‌ی رازهای خامنه‌ای حرف‌های جالبی زده است که بعید است هم‌سازِ گزاره‌ی بالا باشد.

[04] خطا، خطاست. پذیرفته و بخشوده نخواهد شد. از دوست و همفکر، هرگز!
من چیزی در این باره نمی‌گویم. در این باره ما بسیار عقب‌تر از این بندیم. خوشحالی‌ها فرهاد جان؟!

[05] انتقاد به هر امر غیرمنصفانه و ناعادلانه؛ می‌بایست محترمانه و مسالمت‌آمیز بیان شود!

اگر قیاس کنیم وضعِ داعیانِ دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم را با این بند، بی‌شک متوجه‌ی تناقضِ دردناکی می‌شود.

[06] در تحقیر و نامهربانی و تهمت و افترا؛‌ از اقدام متقابل خودداری کن!

وضعِ این بند بسیار آشفته است در کشورمان. کم دیده‌ام کسی را که در حرف زدنش تحقیر نکند و فحش ندهد. در این باره سریال‌های تاریخی مانندِ مختارنامه کانه کاتلیزور و توجیه‌گر در جامعه عمل می‌کنند. به ادبیاتِ فحشانه‌ی مختار دقت کنید.

[07] «دشمن»، اگر هم وجود داشته باشد؛ درخارج از مرزهاست! نامهربان‌ترین هم‌وطنان، فقط «رقیب»‌اند!
فرهادِ عزیز! فکر کنم برای مدعیانِ سکولاریسم این وضع، کاملا عکس است.

دیدید وضعیت را. اساسا نیاز به توضیحِ من هم نیست، به راحتی می‌توان تناقض‌ها را دریافت. در عینِ حال چند بندِ دیگر را می‌آوریم.

[11] هیچ امر زمینی، مقدس نیست!
و یا

[16] خشونت کلامی، دردناک‌تر از خشونت مادی‌ست. با «مهربانی و منطق» بر رقیب خود چیره شو!

و یا

[17] با ظلم نمی‌توان عدالت برقرار کرد!
ویا

[21] اسامی و مدل‌های نظام‌های سیاسی تعیین‌کننده نیستند. ماهیت و عملکرد‌شان تعیین‌کننده است!
و یا

[27] برای دستیابی به وضع مطلوب؛ هیچ نیازی به حمله‌ی بیگانگان نیست!
به نظرِ من هر لیبرال و هر انسانِ منصفی تایید می‌کند که حکومت باید در برابرِ بیگانه‌گان مستحکم و قوی و عزت‌مند باشد.

[28] هر موضوع منافع ملی؛ بر منافع شخصی و جریانی، و بر هر وضعیتِ مطلوبی ترجیح دارد!
نمونه‌اش تیمِ پرافتخارِ ایران. ایران تا به حال ۸ طلا گرفته است از المپیکِ آسیایی. از مجموع ۲۸ مدالی که گرفته ۱۱ مدالش را خانم‌ها گرفتند. چنین افتخاری هیچ‌گاه، از سوی انسان‌های به اصطلاح آزاداندیش منعکس نمی‌شود. ولی اگر ایرانِ ما مدالی نمی‌گرفت ببینید چه الم شنگه‌ای به پا می‌کردند. وقتی ایرانی افتخار می‌آفریند، چون دورانِ احمدی‌نژاد است، سکوت می‌کنند و اگر ایرانی جایی نتیجه نگیرد، شیپور دست می‌گیرند. وضع واقعا اسف‌بار است. این در حالی است که افتخارتِ ملی باید فراتر از جبهه‌بندی‌های سیاسی باشد.

[30] انگاره‌ها و لطیفه‌های قومی، نژادی یا زبانی را ترویج نکن و اشاعه نده!
حالا هی لطیفه علیه همدیگر درست کنید و ارسال کنید!

[32] سیستم‌ها؛ از توان بیش‌تری برای آلودنِ افراد برخوردارند تا آنها در برابر سیستم‌ها!
یا

 [35] جدل‌ها تابه‌این اندازه دوام نمی‌آوردند؛ اگر که تنها یک‌طرف مقصر بود!
یا

[43] تمرکز بر خوبی‌ها و زیبایی‌ها؛ زیبایی و درستی را افزون و تفاهم بر سر آینده‌ را آسان‌تر می‌کند!
یا

[48] اصرار نداشته باش همه مانند تو باشند، مانند تو بیندیشند یا مانند تو عمل کنند!
 همه‌ی این‌ها حرف‌هایی است که متاسفانه در جامعه‌ی لیبرال‌اندیشان دیده نمی‌شود.

[53] اگر فقط یک چیز زمینی مقدس باشد؛ حوزه‌ی خصوصی زندگی رقیب است!

یا
[56] انقلاب، انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی را محکوم و طرد کن!
برای این که سوء تفاهم پیش نیاید، توضیحِ جعفری در موردِ این بند را می‌آورم. لازم به یادآوری است که همه‌ی اصل‌ها را جعفری توضیح داده است که من از آن توضیحات اجتناب کرده‌ام.  و اما توضیحِ فرهاد:

یک «آزادی‌خواه و برابری‌طلب» کسی‌ست که درهرجا که هست، هرکار که می‌کند؛ «انقلاب»، «انسان انقلابی»، «انقلابی‌گری» و «انقلابی‌مآبی» را از طریق استناد به پیامدهای ناخوشایند و نامطلوب آن در گذشته و در جای‌جای این جهان، به چالش می‌کشد تا زمینه برای «مسالمت و مسالمت‌گرا»، «آشتی و آشتی‌گرا»، «مدارا و مداراگر»، «مصالحه و مصالحه‌جو»، «مذاکره و گفتگو»، دم‌به‌دم، فراخ و فراخ‌تر و زمینه برای «دستیابی به وضع مطلوب» فراهم‌تر شود.

[57] خوش‌بین باش و رفتارهای رقیب را از روی حسن‌نیّت تفسیرکن!

و یا این اصلِ فازیِ زیبا:

[59] میان صفر و یک اعداد بسیاری هستند!
و

[63] نه شیفته‌ی کسی، و‌ نه از کسی متنفر باش!
 و...

می‌توانید به سایتی که سخنش رفت بروید و همه‌ی این اصول را کامل با توضیحاتش مشاهده کنید. لیبرال بودنِ جامعه‌ی ایرانی و یا سکولارخواه بودنش بیشتر به یک مطایبه شبیه است. باور ندارید اصل‌ها را دوباره بخوانید.

افزونه:

دمِ بچه‌های ورزشکار، مخصوصا خانم‌ها، گرم. تازه هنوز کشتی و کاراته مانده است.



موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

می‌مانی یا از ایران می‌روی؟

یا لطیف

در شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان، بحث‌هایی در موردِ مهاجرت مطرح شده بود. عده‌ای از نویسنده‌گانِ جوان موافق با مهاجرت و ترکِ وطن بودند و دسته‌ای دیگر مخالف. در میانِ مخالفانِ ترکِ ایران و مهاجرت به کشورِ دیگر، نامِ دکتر ایمان افتخاری نظرم را جلب کرد. افتخاری دارنده‌ی دو مدالِ طلای المپیادِ ریاضی، پرافتخارترین المپیادی در رشته‌ی ریاضی، است. با وجودِ این که تازه ۳۰ سالش شده، در دانشگاهِ هاروارد در رشته‌ی توپولوژی در دوره‌ی پسا دکترا تحصیل و حتی سه سال هم در آن دانشگاه تدریس کرده است. افتخاری، که از ریاضی‌دانانِ جوان و برجسته‌ی کشورمان است، آمریکا را ترک کرده، زیرا معتقد بود زنده‌گی در ایران به فطرتِ آدم نزدیک‌تر است. او در ادامه از این که در آمریکا باشد و ماهانه مالیاتی بدهد که بمب ‌بشود روی سرِ عراقی‌ها و افغانی‌ها، اعلام انزجار کرده. افتخاری را در عکسِ پایین، در سمتِ راست مشاهده می‌کنید.

حال این سوال پیش می‌آید که آیا مهاجرت خوب است یا نه؟

این از آن سوالاتی است که به طرزِ فجیعی بسته‌گی دارد. اساسا نمی‌شود این تقسیم‌بندی را آدم بر مبنای تصوارت و تطوارت و زاویه‌ی دیدش به دنیا به دیگران تعمیم دهد. نمی‌توان به طورِ کلی حکم داد که مهاجرت خوب است یا بد! این بسته‌گی، قبل از آن که بخواهد به مقصد بسته باشد، به شخص بسته است. یعنی وقتی در موردِ مهاجرت سخن می‌گوییم، مرادِ ما از مهاجرت برای چه کسانی است. مثلا این مهاجرت برای یک ترمه‌دوزِ یزدی به غرب ریسک محسوب شود. زیرا شاید بازارِ سنتی که در یزد نزدِ خریداران دارد در آن سوی دنیا برایش یافت نشود. ولی در عینِ حال این مهاجرت برای کسی که احساس می‌کند بازارِ کاریش در آن سوی دنیا بهتر و پرسودتر است، توجیه‌پذیر می‌شود.

 توصیه برای ترکِ ایران، یا ماندنِ در این خاک، یک توصیه‌ی کلی و یکسان نمی‌تواند باشد. نمی‌شود به همه توصیه کرد که بمانند و یا به همه توصیه کرد که بروند. ماندن و یا رفتن، مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن وابسته به دستگاهِ فکری آدم‌ها و وابسته به برنامه‌ی آن‌هاست.

مثلا برای کسی که می‌خواهد در زمینه سکس شاپ، مشروب‌فروشی، و بالاخره از این جور وسایلِ ممنوعه تجارت کند، ایرانِ فعلی جهنم است. بنابراین برای چنین فردی باید توصیه کرد که به جایی برود که این صنعت کاراتر است. نمی‌شود برای چنین آدمی سخن از ماندن و سرمایه‌گذاری در داخلِ وطن کرد.

یا به قولِ دکتر روان‌پزشکی که چند روزِ پیش با او هم‌سخن شده بودم: «من به هم‌جنس‌گراها توصیه می‌کنم ایران را ترک کنند. و ترجیحا به کانادا و یا سوئد بروند.» (البته هم‌جنس‌گرا و هم‌جنس‌باز در نظرِ او دو مقوله‌ی جدا از هم بود. که بحثِ بیش‌تر را وا می‌نهم به فحوای رمانم.)

برای دختری که می‌خواهد آزاد باشد. حجاب برایش نامفهوم  است و یا دستِ کم مقوله‌ای معنوی محسوب نمی‌شود، ایرانِ فعلی جای مناسبی نیست. چون مغایرت دارد با راحت زنده‌گی کردنش. (حاضرم شرط ببندم که یکی از دلایلی که توریست در ایران، به نسبتِ جاذبه‌های گردشگری‌اش، کم مسافرت می‌کند همین قانونی است که در موردِ پوشش وجود دارد.)

برای پسرِ نخبه‌ای که می‌خواهد از جدیدترین متدها و روش‌های علمی سر دربیاورد و کارکردِ واقعی‌اش را در صنعت و زنده‌گی مردم ببیند. و همچنین علاقه‌مند است با بهترین اساتیدِ دنیا در این زمینه دیدار داشته باشد، باز هم ایران جای خوبی نیست.

برای صنعت‌گرِ درجه‌ی یک، یک مدیرِ باتجربه، یک خبرنگارِ زبده، یک کارگردانِ خلاق، ایرانِ ملکِ مناسبی نیست. یا حداقل ایرانِ امروز ملکِ مناسبی نیست. (بحثِ نویسنده‌ها جدا است. اگر می‌شد رمانِ انگلیسی بنویسم، نویسنده شدنِ را هم اضافه می‌کردم. هر چند معتقدم چیز نوشتن و نویسنده شدن در ایران، احمقانه‌ترین کار در بینِ هنرها است. کاری که من و خیلی‌های دیگر انجام می‌دهیم.)

مشکلی ندارد. همه جای دنیا می‌شود نماز خواند، روزه گرفت، خیمه‌ی عزا به پا کرد، خمس داد، و حتی اصول‌گرا و احمدی‌نژادی بود.

البته در این تقسیم‌بندی‌ها بچه مذهبی عاشقِ جمهوری اسلامی را جدا نگه داشته‌ام. چرا که قصه‌ی اینان مقوله‌ی جداگانه‌ای است. تقسیم‌بندیِ من و ترجیع‌بندِ ایران جای خوبی نیست، ناظر به قشرِ متدوالِ دانشجویی است که نه آن قدر بسیجی و عاشقِ جمهوری اسلامی است و البته نه آن قدر بی‌تفاوت به اسلام و ایران.

ولی به نظرِ من فقط یک دلیل برای ماندنِ در ایران توجیه دارد؛ آن هم ایثار است. البته اگر دوست داشته باشید می‌توانید اسامی دیگری چون خریت، از دیدگاهِ مادی یقینا، هم رویش بگذارید. تنها این مساله برای داخلِ کشور ماندن توجیه دارد که این‌جا آدم‌های زیادی را می‌شود نجات داد.

یعنی در این دریای کولاک، و در این آشفته‌بازار، جوانان و مردمانی را می‌بینی که دارند غرق می‌شوند. (در ریاضی، فیزیک، برق، جامعه‌شناسی، هنر و یا هر چیزِ دیگری.) اما نمی‌بینی که کسی باشد که آن‌ها را نجات دهد. ولی اگر شبیه این اتفاق در آمریکا بیافتد ناگهان صدها نفر در آن تخصص و رشته هستند که به دادِ مردم و کشورشان برسند. ولی در این‌جا، در همه‌ی تخصص‌ها و حتی علوم دینی، آدم‌ها دارند غرق می‌شوند و آن که باید با تخصصش به دادِ مردم برسد، نیست. 

تنها ایثار است که حضورِ یک متخصص را در ایران توجیه‌پذیر می‌کند، وگرنه باقی اباطیل را خودتان می‌دانید و نمی‌خواهم آن مکررات را خدمت‌تان عرض کنم. 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمان‌نویسی با اعمالِ شاقه

یا لطیف 

مردادِ امسال با خودم قرار گذاشتم که از خانه پولِ توجیبی نگیرم. از بچه‌ها پول قرض می‌کردم، می‌رفتم دنبالِ کار، بازاریابی، پولِ حلِ تمرینِ دانشگاه به دستم رسید... دورانِ مفلوکی بود. دورانِ بی‌پولی و رمان‌نویسی و کتاب‌خوانی. باید کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. باید تجربه می‌کردم. دورانِ کارهای بی‌ثمر. دورانِ بی‌پولی‌ها. این دورانِ سخت چنان بر من گذشت که نهایتا تصمیم گرفتم کتاب‌هایم، مخصوصا رمان‌هایم، را بفروشم. این تصمیم عملی نشد. البته من رفتم تا کتاب‌فروشی‌های دستِ دوم انقلاب، منتها معامله جوش نخورد. یک نفری که حاضر شده بود کتاب‌هایم، یعنی سرمایه‌هایم، را 40 درصدِ پشتِ جلد بخرد، ناگهان گفت که در دخلش پولی نیست و همین شد که احتمالا کارِ خدا، کتاب‌ها را نفروختم. 

تا امروز

امروز رفتم تا کتاب‌هایم را از شدتِ کم‌پولی بفروشم. کتاب‌هایم یعنی بعضی از رمان‌هایی که در کم‌پولی خریدم و به نظرم خیلی برایم با ارزش بود. رمان‌هایی مانندِ

غرور و تعصبِ جین آستین، دل سگِ بولگاکف، بالاتر از هر بلند بالاییِ سالینجر، آئورای فوئنتس، من گنجشک نیستمِ مستور، یوسف‌آباد، خیابان سی و سومِ سینا دادخواه، مبانی داستانِ کوتاهِ مستور، هویتِ کوندرا، من قاتل پسرتان هستمِ دهقان، فرهنگ بر و بچه‌های ترونِ احمدی، لیدی الِ رومن گاری، ویکنتِ دو نیم شده‌ی کالوینو، کافه پیانو‌ی جعفری، سفر به گرای 270 درجه‌ی دهقان، غرب‌زدگی‌ِ جلال، کرشمه خسروانیِ شجاعی، دنیای قشنگِ نوی هاکسلی، هیسِ کاتب، نوشتن با دوربینِ جاهد، نونِ نوشتنِ دولت آبادی، محاقِ کوشان، دیگر اسمت را عوض کنِ قیصری، مسخِ کافکا، پدروپاراموی رولفو، این مردمِ نازنینِ کیانیان، سنگ‌اندازانِ غارِ کبودِ غفارزاده‌گان، ناطورِ دشتِ سالینجر.

که این آخری واقعا داغِ دلم بود فروختنش. تنها کتابی که نگه داشتم صد سال تنهاییِ مارکز بود. (البته کارتون‌هایی از کتاب‌هایم را نگاه نکردم... ) جالب این است که بدانید من تا به حال خیلی کتاب هدیه داده‌ام. حتی نمایشگاهی کوچک از کتاب‌هایم در روزِ کتاب‌خوانی سالِ گذشته توی دانشکده راه انداختم و بعضی از کتاب‌هایم را بینِ بچه‌ها، مفت و مسلم تقسیم کردم. تا بروند بخوانند، بلکه دانا شوند و بفهمند که هویتِ آدمی به ملیتش نیست، به اندیشه‌اش است. بخوانند تا بدانند دنیای محلِ گذر است. محلِ گذرِ دلِ سگ، محلِ گذرِ هولدن کالفید، گذرِ کریم رود...

گفتم کریم رود و یادم آمد برخی از کتاب‌های که توی این هیر و ویر لوطی‌خور شدند. بچه‌ها کلی کتاب ازم گرفتند که پس نیاوردند. من تا به حال دو یا حتی بعضا سه سری از همه‌ی آثارِ امیرخانی را خریده‌ام، اما هیچکدامش به دستم نیست. برخی‌ها را بسیجی‌هایی بردند که تا به حال خیری به ما نرسانده‌اند. مثلا لبخندِ مسیحِ عرفانی را آنان بردند، که اگر نبرده بودند امروز جزو لیستِ فروش بود؛ همین طور روی ماه خداوند ببوسِ مستور. همین طوری خیلی‌های دیگر. من حتی حاضر بودم نفحات، زبانم لال بیوتن را هم بفروشم، چه می‌شود کرد؟ طلبه‌ی رمانم. (یادش بخیر از خاطراتِ علمایی که می‌گفتند در زمانِ طلبه‌گی‌شان از شدتِ بی‌پولی کتاب‌های‌شان را می‌فروختند. آیا این سنتِ پسندیده هنوز هم در حوزه رایج است؟) 

این را هم بگویم: از وقتی دستم خوب در داستان‌نویسی می‌چرخد و جولان می‌دهد که مستقل شده‌ام و از کسی پولِ یامفت نگرفته‌ام. و البته تا به حال شرفم، انسانیتم، و ارزشم را به قیمتِ «تخمِ باقلا» به هیچ بنی بشری نفروخته‌ام. این شد که وقتی نوشتم داستانِ علی را در آرمانِ علی، در بازنویسی‌هایم، خیلی حال کردم. مخصوصا آن‌جایی را که علی می‌رود کتاب‌هایش را بفروشد کاری است شاهکار در ادبیاتِ فارسی. نه به خاطرِ این که علی، میثم است. به خاطرِ این که علی واقعا به این نتیجه رسیده که باید کتاب‌هایش را بفروشد. 

می‌گفتم رفقا. امروز هم شکرِ خدا معامله‌ام نشد. با وجودِ این که دست‌هایم از کت و کول افتاده بود و یک جوری می‌خواستم از شرِ سنگینیِ کتاب‌ها خلاص شوم، باز هم نشد که بشود.یعنی همانی که قبلا گفته بود 40 درصد می‌خرد، امروز زد زیرش و گفت از این خبرها نیست و کذا و کذا.

الان روی میزِ اتاقم همین کتاب‌ها دارند چشمک می‌زنند. خوشحالم که به کتاب‌ها را در کنارم دام و نارحتم بابتِ برخی از اتفاقاتی که در پیرامونم افتاده است. ناراحتم از این که به خاطرِ برخی  ملاحظات کاری را که دوست داشتم نتوانستم انجام دهم. ای خدا... بماند. یادم باشد لبخندِ مسیح را از بسیجی‌ها بگیرم، منِ او را از... یادم نمی‌آید. راستی همچنانِ ناطورِ دشت، کرشمه‌ی خسروانی و... چشمک می‌زنند... 

افزونه:

موسیقی رپی توسطِ آقا و یا خانمِ m پیشنهاد داده شده. جالب است، یا لااقل از مشابه‌های فارسی‌اش بهتر است. لهجه‌ی خواننده‌ی شمالی‌اش به اطرافِ ساری نزدیک است، یا به قولی جلگه‌ای است و نه ییلاقی. این نوع از موسیقی رپ آرام است، هر چند مفهومش عشقی کلاسیک و البته استفاده شده است.

در هر صورت من شِه احساسی آدِم...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

درباره همشهری جوان و سوره اندیشه

یا لطیف

همشهری جوان در شماره‌ی  این هفته‌اش رفته سراغِ بازیگرانِ معروف و قیمتِ آن‌ها را منتشر کرده است. تعجب می‌کنم از این که این نشریه برای چندمین بار سراغِ این موضوع نخ‌نما شده رفته. احتمالا همشهری جوان مظنه‌ی بازیگران را اعلام می‌کند تا بعدِ هدفمندی یارانه‌ها آخرین قیمتِ آنان از تیررس مخاطبین خارج نشود.

فرض کنیم این حرکت درست باشد و این اعلام یک اتفاق مهم محسوب شود و ارزشِ ژورنالیستی داشته باشد. [که البته بعد از چند بار تکرار، حتی ارزشِ حرفه‌ای هم ندارد.] اما چرا عزیزانِ همشهری جوان سراغِ طیفِ سخنرانان نمی‌روند و مظنه‌ی آنان را اعلام نمی‌کنند؟

اگر ملاک جذابیت و آوانگارد بودن است چرا سراغِ این موضوع نمی‌روند تا مجبور نشوند مکررات گذشته را چاپ کنند؟ آن از ویژه‌نامه‌ی کارتون که یک کارِ تکراری و حتی بعضا حاوی یادادشت‌های قدیمیِ نویسنده‌گان آن است، این هم از این کارِ کم‌ارزش و زرد.

هرچند از دیدگاهِ من:

همشهری جوان و مجله‌هایی از این دست، مثل چلچراغ، شبه زرد هستند و  همان طور که در این‌جا گفته‌ بودم برای کسی که واقعا اهلِ علوم انسانی و یا هنر باشند، خواندنِ آن وقت تلف کردن است. (مگر استثنائاتی) اما آن‌ها حتی برای حفظِ خود دست به موضوعاتِ تکراری می‌زنند که به زرد بودن پهلو می‌زنند. [البته هنوز که هنوز است من عاشق نشریه‌ی تخصصی و جذابِ همشهری داستان هستم؛ چون خیر سرم می‌خواهم داستان‌نویس باشم.]

شاید به خاطرِ این که بازیگران و فوتبالیست‌ها نه پناهی دارند و نه پشتوانه و نه دست‌شان به جایی بند است که بخواهند حق‌خواهی کنند.

فرض می‌کنیم که کارِ همشهری جوانی‌ها درست است. فرض می‌کنیم این حق مردم است که بدانند که بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند.

حتی با این فرض‌ها، تکرار این پرونده کاری عبث و بی‌رنگ و لعاب است. رعایت نکردنِ قاعده‌ی حرفه‌ای بودن است.

فرض می‌کنیم فرض‌های دو بند بالاتر درست باشد و حقِ مردم باشد که بدانند بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند. با همین مبنا:

چرا مردم نباید بدانند که روحانیون و سخنرانان و مداحان بابتِ هر جلسه چقدر پول دریافت می‌کنند؟ 

خدا وکیلی این مساله نه ربطی به بی‌بصیرتی دارد و نه  ربطی به ضد انقلاب. این یک مساله‌ی قابلِ بررسی است. همان طور که این کار برای فوتبالیست‌ها و بازیگران درست است، برای روحانیون و مداح‌ها هم باید درست باشد. مثلا پر بیراه نیست اگر همه‌ی ما بدانیم فلان حاج آقایی که توی تلویزیون حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند و خاطرات حتی عرفانی نقل می‌کند، برای هر بار منبر رفتن چقدر می‌گیرد. یا چه شد توی شمیرانات 10هزار مترمربع زمین را بالا کشید. آیا این حقِ ما نیست که یدانیم؟

نمی‌گویم این‌ها را بدون اجازه‌ی سخنرانان و مداحان منتشر کنند. بلکه به دفتر تک تک‌شان مراجعه کنند و بگویند: «آیا این چیزهایی که نوشته‌ایم درست است یا نه؟» و اگر دیدند طرف قبول دارد که این‌ها درست است و نمی‌تواند از زیرش دربرود چاپ‌شان کنند. حتی اگر فلان روحانی یا مداح ناراحت شود. خب ناراحت شود. به جهنم. آن وقتی که برای یک سخنرانی 40 دقیقه‌ای داشت یک میلیون می‌گرفت باید فکرِ این‌جایش را هم می‌کرد. به این می‌گویند روزنامه‌نگاری حق‌مدارانه. و به این می‌گویند گردش آزادِ اطلاعات.

اصلا به دفتر روحانیون و مداحان و سخنران‌های زیر مراجعه کنند و از خودِ دفتر حاج آقا بپرسند که برای هر سخنرانی یا روضه چقدر دریافت می‌کند. و بعد بروند درستی ادعای‌شان را بررسی کنند.

آقایان سخنران:

علیرضا پناهیان، ناصر نقویان، سید عبداله فاطمی‌نیا، محسن قرائتی، حسن رحیم‌پور ازغدی، حسن عباسی، مرتضی ادیب یزدی، مهدی دانشمند، سید حسین مومنی، کاظم صدیقی، حسین انصاریان، مرتضی آقاتهرانی، سید حسین هاشمی‌نژاد، ناصر رفیعی، راشد یزدی، عالی، حسن بلخاری، حبیب اله فرحزاد، دهنوی، انجوی‌نژاد، ماندگاری، میرباقری، شهاب مرادی، صمدی آملی، حاج علی اکبری، سید احمدی خاتمی، علم الهدی، محمود امجد، رنجبر، شب زنده‌دار، مهدی طائب، عبدالحسین خسروپناه، رائفی‌پور، محمدرضا زائری، و سعید قاسمی.

آقایان مداح:

منصور ارضی، علی انسانی، سعید حدادیان، محمود کریمی، حسین سازور، ذبیح‌الله ترابی، محمدرضا طاهری، حسن خلج، سید مهدی میرداماد، مهدی سلحشور، عبدالرضا هلالی، سید مجید بنی‌فاطمه، حسین سیب‌سرخی، احمد اثنی عشران، احمد واعظی، مهدی مختاری،مهدی اکبری، اسلام میرزایی، سلیم موذن‌زاده، ابولفضل بختیاری، مهدی سماواتی، روح الله بهمنی، حمید علیمی، نریمان پناهی، حسین فخری، سید محمد موسوی، صادق آهنگران، نزار قطری، کویتی‌پور، و احمد نیکبختیان.

می‌بینید که همچین لیستِ کوچکی هم نیست.

البته قبول دارم که:

دادن با گرفتن فرق می‌کند. بعضی وقت‌ها است که صاحب مجلس دوست دارد پولِ خوبی به سخنران یا مداح بدهد. این بحثِ جداگانه‌ای است در نسبت با قیمتی که  هر کدام از این عزیزان، بای دیفالت، تعریف کرده‌اند. و اگر پاکت از آن حد سبک‌تر باشد نمی‌پذیرند که صحبت کنند.

مثل حاج آقای «...» که داداشم این‌ها، توی یک مجموعه‌ی نظامی، دعوتش کردند برای سخنرانی. بعد از جلسه هم یک سکه‌ی تمام بهار آزادی به‌شان دادند. دفعه‌ی بعد که خواستند دعوت‌شان کنند از سبک بودنِ پاکت گله کردند و به مسئول دفترشان گفتند که دیگر جوابِ این‌ها را ندهد. این در حالی است که این حاج آقا خودش مسئولیتِ حکومتی دارد و این طور نیست که فقط از راهِ منبر درآمد کسب کند.  

همشهری جوانی‌ها در این باره می‌توانند پرونده‌ی خوبی ترتیب بدهند در موردِ حاج آقاهایی که بالای 400هزار تومان برای هر منبر دریافت می‌کنند. همین طور اشاره کنند به سخنرانانی که علی رغم شهرت‌شان پولِ زیادی دریافت نمی‌کنند.

بنده با تسامح تا 400هزار تومان دریافت کردن برای هر منبر را امری طبیعی و حق روحانیون دانسته‌ام. ملاکم برای 400هزار تومان این بود که امروز هر خانواده‌ی متوسطِ روی خطِ فقر در کشور ما می‌تواند تقریبا 800هزار تومان در ماه کسب کند. و فرض هم می‌کنیم روحانیون ماهی دو بار منبر بروند و  غیر از منبر هیچ دریافتی دیگری نداشته باشند. که البته بهتر از من می‌دانید همه‌ی این مفروضات دستِ بالا و با تسامح انتخاب شده است.

ضمنِ این که فراموش هم نمی‌کنیم تقریبا همه‌ی روحانیون امام جماعتِ جایی هستند و برای آن هم حقوق می‌گیرند. ضمنِ این که تقریبا همه‌ی آن‌ها از سهمِ امام هم بهره می‌برند.

ضمن این که می‌دانیم «سطحِ زنده‌گی و مصرفِ» روحانیون نباید از قشر متوسط بهتر باشد. چون اگر باشد، فحشش را مردم می‌دهند. خلافِ دین هم  است.

و ضمن این که می‌دانیم آدم هر قدر که کار می‌کند باید مزد بگیرد. و در این میان آیا سخنران‌هایی که بالای یک میلیون برای هر منبر دریافت می‌کنند، به واقع هم‌وزنِ کارشان مزد دریافت کرده‌اند؟ امروز اساتیدِ دانشگاهی هستند که حقوق یک ماه‌شان کم‌تر از یک منبر حاج آقای یک میلیونی است. مثلا یک استادیار به طور متوسط 1.2 میلیون، یک دانشیار به طور متوسط 1.8 میلیون و یک استاد به طور متوسط 2.2 میلیون دریافت می‌کند. ولی متاسفانه روحانیونِ مشهورِ ما، آن طور که من شنیده‌ام و منابعِ قابل اعتماد مثل اخوی بنده نقل کرده‌اند، برای هر منبر بیش از 800 هزار دریافت می‌کنند.

در این باره به این مطلب فرهاد جعفری هم توجه کنید. جعفری می‌نویسد:

«راستش را بخواهید؛ داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. از اینکه سخنرانان محترم در دانشگاه‌ها و اماکن فرهنگی دیگر، برای انجام یک سخنرانی نیم‌ساعته تا یک ساعته؛ چیزی بین 1 تا 2 میلیون تومان دریافت می‌کنند! (و این تازه صرف‌نظر از هزینه‌ی رفت و آمد و اقامت‌سخنران است).»

و در ادامه نتیجه گرفته است:

«نه فقط برای حاکمان و دولتمردان که بر سر منابع عظیم مالی، در این‌جا و آنجا نشسته‌اند؛ بلکه حتا برای این یا آن آقای کارشناس و استاد و فاضل و فرهیخته و روشنفکر. مثلاً‌ تصور کنید سخنران محترم و حرفه‌ایی را که کافی‌ست در هر ماه، به ده سخنرانی دعوت شود و بابت هر سخنرانی، مثلاً یک‌ونیم تا دو میلیون‌تومان دستمزد دریافت کند! (خدا بدهد برکت. می‌شود 15 تا 20 میلیون تومان در ماه. تازه هم فال است و هم تماشا!).
کارشناس و سخنرانی که بارها و بارها، بهتر از من و امثال من «حقیقت» را می‌داند و از «واقعیت» خبر دارد؛ اما منافع شخصی‌اش ایجاب می‌کند که «حقیقت و واقعیت» را نبیند و چنان سخن بگوید که خوشایندِ «پسندِ حاکم» یا «پسندِ دعوت‌کننده» باشد. تا بازهم دعوت شود، سخن بگوید و خللی در درآمد ماهانه‌اش ایجاد نشود!

و این تازه حکایتِ آن کسی‌ست که «خلاف اخلاق و عرف و شرع» هم عمل نمی‌کند. بلکه به‌زعم خودش، «مال حلال» هم می‌برد سر سفره‌ی زن و فرزندش. و می‌تواند مطمئن باشد که در آن دنیا هم بازخواست نخواهد شد. چون رفته سخنرانی کرده، اختلاس که نکرده!»

مرد باشید روی این موضوع‌ کار کنید آقایان همشهری جوان. به این می‌گویند عدالت‌خواهی؛ این که چرا یک سخنران و یا یک مداح برای هر جلسه‌اش بیش از یک میلیون تومان دریافت کند.

--------------------------------------------

پانوشت:

1. حقوق اساتید دانشگاه را بر حسبِ تجریه نوشته‌ام. البته مبالغی که من تا به حال در فیش حقوقی اساتید دیده‌ام  حتی کم‌تر از این مقدارها است.

2. لازم به یادآوری است که حسن عباسی را به دانشگاه دورانِ لیسانسم آوردیم. سخنرانی‌اش بیش از 140 دقیقه‌ طول کشید. سالن هم پر از جمعیت بود. اکثر دانشجویان هم راضی بودند. حتی بعضی‌های‌شان از ما تشکر کردند. آخرش هم ساعتِ 12 شب، بعد از این که دیدار چهره به چهره تمام شد، شام هم نخورد. و گفت بدونِ خانمش شام نمی‌خورد. نه تنها پول نگرفت که حتی بنده خدا می‌خواست پولِ آژانس را هم خودش حساب کند. این تجربه‌ی عینی من بود از رفتار مردانه‌ی آقای عباسی. که من یک بار پا به خانه‌ی اجاره‌ایش هم گذاشته‌ام. ولی با این وجود او را از لیست خارج نکرده‌ام، چون باید تحقیق صورت گیرد.

3. سعی کردم در لیستم اسامی معروف را بیاورم و البته سخت‌گیر باشم. شاید تنها نامی که حذف کردم آقای جاودان بود. چون ندیده‌ام ایشان این طرف و آن طرف سخنرانی کنند. حالا آن را هم بیاورید. کی بخیل است؟

4. محمدرضا زائری هم رفتار مردانه‌ای چون حسن داشته. حتی بچه‌های یکی از دانشگاه‌ها به ایشان بدهکارند. چون نشد که پولِ رفت و آمدش را حساب کنند. با این وجود، می‌شود تحقیق کرد.

5. سعی کردم سخنرانِ سیاسی را واردِ لیست نکنم. هر چند این اسامی هم متباین با گرایش‌های سیاسی نیستند.

6. این نوشته برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان ارسال شده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

بالاخره شاهد بودیم بعد از رویکردِ تخصص‌گرای مجله‌ی هابیل، نشریه‌ی دیگری هم با رویکردی مشخص، هدفمند و قوی منتشر شده است. نشریه‌ای با نرم‌های حرفه‌ای و دوست‌داشتنی و ادبیاتی خوب.

شماره‌‎ی جدیدِ نشریه‌ی «سوره‌ی اندیشه» را بخرید. این اولین شماره از تیمِ جدیدِ بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» است. بچه‌هایی که تحتِ مدیریت مهدی مظفری‌نیا در گروهی معروف به علم و دین با عقایدی نزدیک به فرهنگستانِ علوم اسلامی قم چند سالی است مشغول به فعالیت هستند. «سوره‌ی اندیشه» منتشر شده نویدِ یک نشریه‌ی حرفه‌ای و حتی بالاتر از نرم‌های حرفه‌ای را می‌دهد. ایشان در شماره‌ی اول در کنارِ 288 صفحه مجله‌ی سوره، 152 صفحه ویژه‌نامه‌ی ادبی به نامِ اقالیمِ قلم منتشر کرده‌اند.

کافی است به بخش‌های مختلفِ «سوره‌ی اندیشه» جدید توجه کنید:

خبر و گزارش، سبک زنده‌گی، نظام اجتماعی، نظریه‌ی اجتماعی، تفکر، هنر و رسانه، و تاریخ.

مهدی مظفری‌نیا سردبیر این نشریه در دوره‌ی جدید نظامِ نشریه را، که در بالا معرفی شد، چنین تبیین می‌کند:

«سبک زندگی، ظاهر تمدن و مرئیترین وجه آن است و تجلی آنچه تمدن در باطن دارد می‌باشد. نظام اجتماعی وجه باطنی سبک زندگی است و سبک زندگی را در میان خود گرفته است و بر اساس مبنا، غایت و ساختار آن، شیوه و سبک زندگی رقم می‌خورد. نظام اجتماعی، لایه‌های عمیق‌تر از سبک زندگی در واکاوی جامعه است و هر دو حوزه تشکیل دهنده عمل اجتماعی‌ا‌ند. زیربنای نظام اجتماعی نیز نظریه‌های اجتماعی‌اند که آن را شکل داده‌اند. نظریه کاربردی‌ترین لایه نظر است و تفصیل، تنظیم و ساخت و ساز و سامان دادن به عینیت را بر عهده دارد. تفکر ره‌آموز نظریه‌ها و عمل اجتماعی است. تفکر است که امکان‌های گوناگون را در اختیار نظریه و عمل می‌گذارد و باطنی‌ترین حوزه نظری است. عرفان، باطنی‌ترین وجه تمدن است که در هنر تجلی می‌یابد و تفکر که ره‌آموز تمدن است خود رهین ذکر و عرفان است. تاریخ هم تمام ساحات فوق را به شیوه‌ها‌‌ی تحلیلی تطبیقی در طول زمان مورد بررسی قرار خواهد داد.

در تمام این حوزه‌ها بر اساس افق ترسیم شده سعی بر آن است که به صورت‌بندی مؤلفه‌های هر ساحت اشاره شود که ماهیت امروزین آن چیست؟ چگونه و در چه بستر تاریخی و بر اثر چه عوامل فلسفی، جامعه شناختی و تاریخی اینگونه شده است؟ با این وضعیت به چه سو می‌رود و چه چشم‌انداز و آینده‌ای برای آن قابل تصور است؟ چگونه نسبتی با صورت‌بندی‌های حوزه‌های دیگر و با حوزه‌های رقیب خود در تمدن دیگر دارد؟ طرح‌های تحول‌آفرین و نو در آن حوزه چیست و ارزیابی از آن چگونه است؟ بدین سان رویکرد ما در بررسی ساحات اجتماعی فوق، تاریخی، جامعه-شناختی و فلسفی است.»

اولین بار است که می‌بینم یکی اولِ نشریه‌اش می‌گوید چه می‌خواهد بنویسد و چرا! این یعنی شما تنها تورق نمی‌زنید، بلکه یک نشریه‌ی فکرشده را مطالعه می‌کنید که می‌تواند به گسترشِ افقِ شما کمک کند. می‌تواند مطلع‌تان کند. شاید زمانی روزنامه‌ی شرق این‌چنین بود. ولی بعدا آن هم به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی افتاد.

اگر کسی امروز روز همشهری جوان می‌خواند و یا چلچراغ و یا هر نشریه‌ی شبه‌زردِ دیگری، بهتر است دست از این نشریه‌های کم‌عمق بردارد و به چنین نشریاتی نظر بیافکند.

در ادامه کمی در موردِ «سوره‌ی اندیشه» و مطالبش صحبت خواهم کرد. من به نوبه‌ی خودم به آقای مومنی شریف تبریک می‌گویم و معتقدم بعدِ آقای آوینی نشریه‌ی سوره حرفِ جدیدی نزد. تا این که جوانانی خوب و کاربلد آن را احیا کرده‌اند. انشالله به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی و یا ابتذال نیافتند و این روندِ بسیار خوب و انتقادی را ادامه دهند. مخصوصا ادبیاتِ سردبیران بسیار زیبا و آموزنده است. من در این نوشتار به هیچ روی نقدهایی را که به این جریان دارم بیان نمی‌کنم و فقط می‌خواهم از آنان تمجید کنم. که فرصت برای نقد فراوان است. ولی تمجیدِ درست و حسابی را نیاموخته‌ایم. انشالله نقدم را به این نشریه در فرصتِ مقتضی، یعنی بعدِ شماره‌ی دو، خواهم نوشت. بعدِ هابیل چشم‌مان خشک شده بود برای یک نشریه‌ی خوبِ دغدغه‌مند. واقعا معقتدم نشریاتِ ایرانی از ولایی تا اصلاح‌طلب، از حامی رهبری تا حامی سبزها همه‌گی زردند. مهرنامه‌ی لیبرال‌ها هم نتوانسته حرفه‌ای باشد. یک حرفه‌ای بومی.

«سوره‌ی اندیشه» در بخشِ اقالیمِ قلم، که ضمیمه‌ی آن است درباره‌ی شعر و شاعری، روایت، ادبیاتِ داستانی، طنز و فکاهه و... سخن می‌گوید. ولی هنوز ضمیمه‌اش به دستم نرسید. زیرا من فقط مجله را از یکی از بچه‌ها، رسول جوهریِ عزیز، گرفته‌ام و البته قول می‌دهم فردا بخرمش. بابا می‌ارزد نزدیکِ 350 صفحه کارِ خوب می‌خوانی. کارِ فکرشده.

در بخشِ خبر و گزارش برخی خبرها در حوزه‌ی اندیشه را می‌بینیم. همچنین برخی یادداشت‌ها مربوط به برخی چهره‌های عقلانیتِ دینی و نزدیک به این گروه هستند. همچنین مصاحبه‌ی بسیار زیبایی با دکتر سعید زیباکلام انجام شده است: با رویکردی انتقادی نسبت به همایش جهانی فلسفه. زیباکلام به خوبی به نقدِ این همایش پرداخت و نحوه‌ی اجرای پرخرجِ آن را نشانه‌ی حقارتِ ایرانی‌ها دانست.

بخشِ بعدی آن در موردِ سبک زنده‌گی است. می‌خواهد بگوید سبکِ زنده‌گی در خارج از ایران چطور است و چرا ما در این زمینه توفیق نیافته‌ایم. البته من تا به حال تا صفحه‌ی 72 این نشریه را خوانده‌ام. ولی برخی مطالبِ آتی را هم از نظر گذرانده‌ام. به نظرم بخشِ سبکِ زنده‌گی آن زیبا و دوست‌داشتنی است. مطالبِ خوبی دارد و به مطالبِ مهمی توجه نشان داده است. هر چند من برخی از این دیدگاه‌ها را قبول ندارم که فعلا در این جای‌گاه نیستم که بخواهم نقد کنم. اما مطالبش جدید است.  مطلبش در موردِ تلویزیون مرا یادِ انتقادِ امیرخانی به تلویزیون انداخت. همچنین مصاحبه‌ی آن با دکتر فکوهی جالب و مشخص است بدونِ سانسور چاپ شده است.

بخشِ بعدی در موردِ نظام اجتماعی است و به نظرم باید بخشِ جالبی باشد. مخوصا حرف‌های دکتر مسعود درخشان که قبلا یک مطلبِ حرفه‌ای از ایشان خوانده بودم. مصاحبه‌ای با دکتر فرشاد مومنی و یادداشتی از دکتر سبحانی در این بخش دیده می‌شود.

جالب است که با وجودِ این که سوره‌ای‌ها به خوبی و با درستی گفته‌اند به هیچ وجه بی‌طرف نیستند. و به نظرِ من به یک متدِ مشخصِ آنتی غربی مسلحند، ولی تضاربِ آرا را به خوبی رعایت کرده‌اند.

در بخشِ نظریه‌ی اجتماعی مطالبی از دکتر داوری اردکانی، دکتر کچوئیان، و دکتر پارسانیا به چشم می‌خورد. اما جنجالی‌ترین نوشته‌ی این بخش، به نظرم و با قضاوتِ کنونی‌ام در کلِ نشریه، مربوط است به یک چهره‌ی بدونِ تقلید، خوش‌فکر، و منتقد در سپهرِ علوم اجتماعی ایران؛ یعنی دکتر ابراهیم فیاض. فیاض در این مطلب، که گفتگو است، به خوبی انتقاد کرده است. او بدونِ سیاست‌زده‌گی و با فکر، در موردِ حوزه‌های علمیه صحبت کرده است. او از آقای جوادی آملی تا آقای مصباح و تا دانشگاه امام صادق به طورِ صریح انتقاد کرده است. حتما این مطلب را بخوانید. نه به دیدِ این که ببینید موافق و یا مخالف او هستید، بلکه به این دید که می‌شود با احترام، متفاوت و علمی نگاه کرد. جدای از این که فیاض دردِ دلِ من و خیلی از کسانی را که مثلِ من می‌اندیشند، مثل سید حسین حسینیِ دانشجوی دکترای فیزیک،  به خوبی زده است. در یک کلمه: «حوزه چرا ضعیف است؟» یک انسانِ خیر پیدا شود و این نقد را به آقای جوادی برساند. خدایی نقدِ به‌جایی کرده. گویا فیاض همچنان بهترین چهره‌ی حوزه‌ی را آقای مطهری می‌داند. فیاض  امسال کتابی به نامِ «تولیدِ علم و علوم انسانی» نوشته است. به نظرم باید خواندنی باشد.

اما بخشِ تفکر یک سورپرایزِ فوق‌العاده دارد: «گفتگوی دو نفره‌ی 14 صفحه‌ای بینِ آقای میرباقری و دکتر داوری اردکانی»؛ یکی رییس فرهنگستانِ علوم و دیگری رییس فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم. خیلی دوست دارم هر چه زودتر به این بخش برسم. ولی آسیاب به نوبت. مطلبِ فیاض را سرپا بعدِ این که نشریه را باز کرده‌ام خواندم. بخشِ تکفرِ این نشریه طولانی و پرپیمان به نظر می‌رسد.

در بخشِ هنر و رسانه جستارهایی در موردِ فارسی وان، رابطه‌ی هنر و سیاست، چارچوب‌بندی موضوع کاریکاتور پیامبر اسلام، سینمای ایران، و میزگردِ رسانه دیده می‌شود.

در بخشِ تاریخ هم مطالبِ چهره‌های مهمی مانندِ دکتر کریم مجتهدی، شهریار زرشناس، و دکتر سلیمان حشمت دیده می‌شود.

هر یکی از این بخش‌ها، از سبکِ زنده‌گی تا تاریخ، زیربخشی به نامِ آینده دارند. خلاصه هر چه در این‌جا می‌بینید فکر شده است. مخصوصا پوسترهایی که در این نشریه طراحی شده است. پوسترهایی بعضا انتزاعی و کارا و حرفه‌ای. باید به مسعود گروسیان نشان‌شان بدهم.

در پشتِ جلدِ آن نوشته شده:

«کاش مسافری بودیم از جنسِ ستارگانی که پَر به شهاب خورشید سوختند. و راستی انسان این سرزمین، مگر نه از صُلبِ همان حقیقتی است که جهان را به لرزه درآورده، و حقیقت خویش را بر جهان شناساند؟ از پس او اما روزگار ما در مسیری دیگر افتاد؛ مسیری که بر سیرت خود خواهد رفت و پی فطرت خویش خواهد گشت.»

بچه‌ها مذهبی:

بخوانید. شما که بقیه‌ی را می‌خوانید به قصدِ سرگرمی و وقت تلف کردن. این را بخوانید به قصدِ فکر کردن. مشکلِ اساسی بچه مذهبی‌های امروز فکر نکردن است. اگر فکر کنید می‌توانید شروع کنید. املای نانوشته غلط ندارد. بخوانید و بنویسید. ببینید این نشریه مشکلاتی دارد، من هم با بخشی از آن موافق نیستم. در هر صورت کار خوب را باید فهمید و ارج نهاد. مهم هم نیست کی و کجا دارد این کار را می‌کند. فقط کار تولیدی باید هدفمند، با برنامه و حسابی باشد.

آدم حال کند وقتی می‌فهمد طرف به همه جای کارش فکر کرده. دست مریزاد بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» و آقای مظفری‌نیا.

page to top
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چرا رمان می‌نویسم؟

یا لطیف

چند روزِ قبل سید مهران از من پرسید چرا رمان می‌نویسم. البته او این سوال را از طریقِ اس‌ام‌اس از من پرسید. شاید انتظار داشت من هم به همین سوال مهم از طریق اس‌ام‌اس جواب بدهم. این در حالی بود که علی الاصول جوابِ من برای چنین سوالی باید حجمی بیشتر از یک اس‌ام‌اس چند صد کارکتری داشته باشد. همین شد که گفتم جوابی را که می‌خواهم برای سید مهران، که اهلِ رشت است، ارسال کنم همین جا بنویسم. در عینِ حال گوشه چشمی داشته باشم به نقدِ سجاد، که به نظرِ من نگاهِ بی‌تقلیدی است.

علتِ اصلی که باعث شده است رمان بنویسم ندانستن است. اگر روزی این جهالت از من برداشته شود، شاید دیگر به عصای رمان تکیه نکنم که پوسیده است. «جهالت»ی که باعث شده است من داستان بنویسم ریشه در عدمِ شناختِ پیرامونم دارد. ریشه در عطشِ به دانستن دارد.

مدت‌ها بود که مغشوش بودم در شناختِ پیرامونم. نمی‌دانستم آن چیزی را که در پیرامونم می‌بینم چطور تحلیل کنم. سالِ اولِ کارشناسی ارشد بود؛ پاییزِ 1387. مانده بودم که چطور باید روایت کنم جهانی را که در آن زیست می‌کنم. راهِ حل چیست؟ آیا دنیای که در آن زنده‌گی می‌کنم در نظرِ بقیه هم همین طور است. همین طور که من جهان را تفسیر می‌کنم آنان هم تفسیر می‌کنند.

این جهالت از شک می‌آید. و من با تفسیرِ حسن عباسی از نقدِ سروش که او را تجربه‌گرا نامیده بود، رسما تجربه‌گرا شدم. گفتم عجب منتقدِ مفیدی است این حسن عباسی. اشکالی را به سروش گوشزد می‌کند که به نظرم نقطه‌ی قوت است. البته مشکوکم به این که سروش به همین تجریه‌گرایی، که از فرزندانِ مهم و خلفِ مدرنیته است، وفادار مانده باشد.

شک در لحظه می‌تواند دستگاهِ فکری صائبی برایم بسازد. شک باعث می‌شود جسور باشم؛ بالغ‌پرورترین سوال در من ایجاد شود و آن این که چرا؟ این چرا، چرای شناخت است.

پاییزِ 87 بود. تا این که در سیرِ کتاب‌خوانی‌ام کافه پیانوی فرهاد جعفری به دستم رسید. به محضِ خواندنش که دو سه بارِ دیگری هم اتفاق افتاد، داستان‌نویس شدم. چون دیدم که جعفری چقدر راحت و بی‌غل و غش جهانی را که می‌بینید می‌نویسد. شروع کردم به نوشتنِ داستانی که یک زمانی توی همین وبلاگ نشرش دادم که موضوعِ سخیفی داشت. نوشتم داستانِ کوتاهِ دیگری که به همتِ خانمِ عرفانی در لوح چاپ شد؛ که نفهمیدم خوب بود یا نه. هر چند معتقدم آن بهترین داستان کوتاهم بود. بعدِ آن هیچ وقت داستان کوتاه خوبی ننوشتم.

دوباره سرد شدم. آن‌هایی را که نوشته بودم تنها یک حس بود. هنوز این حس به ممشا تبدیل نشده بود. تا این که شبِ عیدِ 88 فهمیدم که باز هم می‌توانم بنویسم. فهمیدیم که داستان، برای من یعنی بیانِ تجربه‌ی اجتماعی. یعنی همان امپرسیستی که عباسی به سروش نسبت داد.

من با بنیادِ امپرسیست که نمی‌دانم مدرن، شیطان‌پرستانه و یا هر زهرِ مارِ دیگری است نوشتم. اصلا هم مهم نبود و نیست انگی که بقیه به من می‌چسبانند. گفتم من می‌خواهم چیزی را که لمس می‌کنم بنویسم. شاید این مطلوبِ هیچ یک از جریان‌های فکری نباشد. مهم نیست. اما تجربه‌گرایانه‌ای را که من می‌گویم در نوشته‌ی هیچ کس مشاهده نکردم. حتی فرهاد جعفری در کافه پیانو، مستور در روی ماه خدا...، امیرخانی در منِ او، پیرزاد در چراغ‌ها را من...، هدایت در بوفِ کور، چوبک در سنگِ صبور، جلال در مدیر مدرسه و ... در حالِ بازتولیدِ دنیای خود بودند. می‌خواستند حرف‌های خود را بزنند و جهانِ داستانی‌شان کوچک بود و در اهدافِ خودشان بیشتر مستغرق بودند تا تهران و ایران. البته حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم بیوتن امیرخانی را نمی‌توان در این دسته جای داد، ولی بیوتن قصه‌اش در اقلیمِ دیگری است، با وجودِ این که به شدت ایرانی است.

کارِ اولم اساسا با چنین رویکردی نوشته شد، که به نظرم کارِ سخیفی بود. بعد آرمانِ علی را نوشتم، که به نسبت به کارِ اولم کارِ بهتری بود، ولی اشکالاتِ اساسی دارد که سجاد بعضی‌هایش را گفت. جالب است  بدانید آن‌جایی را که سجاد خوشش نیامد، ساخته‌ی ذهنِ خودم بود، آن‌جایی را که به نظرش خوب رسید، به شدت واقعی بود.

همین عطشِ دانستن باعث شد که توی نوشته‌ام به شدت اسم‌گرا باشم. مدام می‌خواهم هویتِ تهران و  یا جایی را که در آن می‌نویسم بازگو کنم. به نظرم باید این کار صورت بگیرد. اساسا نوشتنِ برندها را در این میان، مدیونِ جعفری در کافه پیانو هستم. منتها برندنویسی او حساب کتاب دارد و مثلِ رمانِ سینا دادخواه کثیر و بی‌دلیل نیست.

هویتِ شهری برای من مهم است. به نظرِ من این اتفاقِ بدی نیست. این جزء اصولِ نوشتنم است. حتی دارم وسوسه می‌شوم که از این به بعد به این مساله بیشتر پای‌بند باشم  و داستان را طوری بنویسم که واقعی‌تر به نظر بیاید.

برخی از رویاهایم را هم در رمان‌هایم وارد کردم. و شاید همین مساله به من ضربه زد. این را باید کمتر کنم. مثلا همسرِ علی در همین آرمانِ علی خواسته‌‎ی خودم بود و رویایم. 

این را هم بگویم من در اثرم با یکی دو نفر کار دارم و بقیه حکمِ آدم‌های عادی را دارند که دلیل ندارد که همه چیز را درباره‌ی‌شان بدانیم. از این جهت ناطور دشت شاهکارِ سالینجر فوق‌العاده است. دکترها و مجید و خیلی از بچه‌ها در حدِ توصیفِ یک صحنه به کار می‌آیند. برای من خیلی وقت‌ها بسیاری از شخصیت‌های داستانم با چوب و صندلی فرقی ندارند.

داستان‌نویسی من ریشه در نشناختن دارد. شاید از این شناخت یا گزارش‌نویسی بقیه هم چیزی عایدشان شود. این هم لطفِ چاپش است. برای همین در نظر دارم آرمانِ علی را به دستِ چند جامعه‌شناس و روان‌شناس و آخوند برسانم. و اگر بشود به دستِ همه برسانم.

دنیای پیرامون دنیای پیچیده‌ای است. جای این پیچیده‌گی جامعه و انسانِ ایرانی در رمان‌های ایرانی خالی است. رمان‌های ایرانی بسیار ساده هستند. من می‌خواهم ایرانِ پیرامونم را بهتر ببینم. این شاید برّنده‌ترین دلیل است برای نوشتنم؛ که در این راه کمکم می‌کند؛ کلاسیک و غیرِ کلاسیکش را نمی‌دانم. همین را می‌دانم:

که «خمینی ابوذر و سلمان را بهم رساند»، یا «چهار راهی در چیذر است که یک راهش می‌رود به سمتِ فرمانیه، یک راهش می‌رود به سمتِ امام‌زاده علی اکبر، و راهِ دیگرش به سمتِ کامرانیه و...»

همین را می‌دانم:

«این‌جا صدای زن حرام نیست، چون...»

این را می‌دانم که:

«آبِ این‌جا هم ا‌س‌پ‌ر‌م دارد...»

نمی‌دانم نشرِی پیدا می‌شود از ادبیات موافق و مخالفِ انقلاب که این به قولِ صادق هدایت «معلومات» را چاپ کند. این را چندان امید ندارم. بعضی‌ها از واقعیاتِ اجتماعی خوش‌شان نمی‌آید و بعضی‌ها هم از خمینی و هیات و این جور برنامه‌ها.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری