تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

در دفاع از شریعتی

یا لطیف

عبدالحسین خسروپناه کتابی نوشته است به نامِ جریان‌شناسی فکری ایرانِ معاصر. این کتابِ ۴۱۶ صفحه‌ای به خوبی و به نیکویی به نقدِ جریان‌های فکری ایرانِ معاصر می‌پردازد. این جریان‌شناسی فارغ از نظریاتِ این‌ها در حوزه‌ی سیاست است؛ هرچند متباین با فلسفه‌ی سیاسی این جریان‌ها نیست.

او در گفتار اول به کلیاتِ بحث می‌پردازد و با بیان این که از قیاسِ استقرایی برای استدلال استفاده می‌کند، نوید می‌دهد که باید کتابِ خوش‌اسلوبی را مطالعه کنیم.

او در گامِ دوم بحثِ عقلانیتِ اسلامی را مطرح می‌کند؛ جریانِ فکری که بدان تعلق دارد و آن را هم‌پوشان با ایده‌های آقایان خیمنی و مطهری و خامنه‌ای و بهشتی می‌داند. او سپس به نقدِ سایرِ جریان‌ها می‌پردازد. او هاشمی را دارای دستگاهِ فکری دیگری می‌داند و آن را تبیین می‌کند. جریانِ تفکیک، جریانِ سنت‌گرای تجددگریز، جریانِ فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم، منظومه‌ی فکری داوری اردکانی، منظومه‌ی فکری سید حسین نصر، جریانِ روشنفکری لیبرال، و جریانِ روشنفکری دینی تجددگرا را نقد می‌کند. این نقدها دقیق، خوب و حتی در جاهایی بسیار دقیق است.

اما با کمالِ احترام، یکی از عقایدِ دکتر خسروپناه را ناصحیح می‌دانم و در صدد نقدِ آن برمی‌آیم. [نقدِ سایر اشکالاتِ کتاب، مانندِ نداشتنِ فهرستِ راهنما که یک اشکالِ نابخشودنی است، را به فرصتی دیگر و شاید دیداری حضوری وامی‌نهم.]

دکتر خسروپناه در این کتاب، در موردِ یکی برجسته‌ترین چهره‌های روشن‌فکری دینی یعنی دکتر علی شریعتی برچسبِ سنگینی می‌زند. این قلم نسبت به این برچسب انتقاد دارم. و حقِ خودم می‌دانم که نظرِ مولف را در این باره به طور منقح بدانم. اما ایشان با قیدِ این که دکتر علی شریعتی «روشن‌فکرِ التقاطی مقلدِ سوسیالیسم» است، بحثِ بیشتر را به کتابِ «آسیب‌شناسی دین‌پژوهی معاصر» حواله می‌دهند.

به نظرم با توجه به این که دکتر علی شریعتی در سپهر روشن‌فکری ایرانی، به لحاظِ تاثیرگذاری، وزنه‌ی سنگین‌تری نسبت به برخی چهره‌های روشن‌فکری لیبرال است که در این کتاب چند صفحه درباره‌ی آن‌ها بحث شده، علاقه‌مند بودم که لااقل به جای حواله دادن به کتابی دیگر، نگارنده چکیده‌ای از دلایلش را در موردِ علی شریعتی بیان می‌کرد. این ضعفِ کتابِ ایشان است که هیچ دلیلی برای برچسبی که می‌زند اقامه نمی‌کند. آیا این کار تقوای فکری است؟ و به لحاظِ حرفه‌ای درست است؟

من به طرفداری از عقایدِ شریعتی و راهی که او دنبال می‌کرد این انتقاد را به آقای خسروپناه دارم. این به معنای وارد شدن در مصداق‌ها و یا تایید همه‌ی گفته‌های مرحوم دکتر نیست. من قبلا نسبت به یکی از استدلال‌های شریعتی در همین وبلاگ در این‌جا انتقاد کردم. منتها این سوال جدی مطرح است:

آیا منظومه‌ی فکری، و غایتِ فلسفی اندیشه‌های شریعتی جدا و منفک از مطهری و یا خمینی است؟ چرا؟

این سوال مهمی است. من با یک نگاهِ کارکردگرایانه، هیچ دلیلی در این باره از خسروپناه در کتابش نخواندم. در حالی که گویا پاسخ ایشان به این سوال مثبت است. و حتی او شریعتی در زمره‌ی طرفدارن و حتی نظریه‌پردازانِ تئوری اسلامِ منهای روحانیت قرار داد. به چه دلیل؟

اما فقط در جایی از کتاب، نویسنده بر این باور است که شریعتی تعمیم جزنگری به کل‌نگری می‌داد. خسروپناه نوشته که شریعتی معتقد است که همه‌ی اسلام، انقلاب و مبارزه و شهادت و خون و جهاد است. و نباید آرامش و اصلاح تدریجی در جامعه را شاهد باشد. و خسروپناه معتقد است شریعتی به اسلامِ سلم و صلح اعتقادی ندارد.

به نظرِ من این نگاه در همه‌ی آثارِ شریعتی دیده نمی‌شود. بلکه شریعتی وضعیتِ انتقال از یک حالتِ رخوت به یک حالتِ پویا را مدنظر دارد. این طور نیست که در نگاهِ شریعتی تنها اسلام به جهاد و شهادت معنا شود. بلکه شریعتی معتقد است بسیار از مفاهیمِ دینی قلب شده و منحرف گشته و باید از آن حالت برگردد. قطعا او زیست و مسالمت را مدنظر دارد. اما آیا شرایطِ روزگاری که شریعتی صحبت می‌کرد، از نظرِ سیاسی، طوری بود که از انقلاب روی برگردانند و تنها به اصلاحاتِ مقطعی دل‌خوش کرد. آیا آقای خمینی، که آقای خسروپناه خودشان را متعلق به منظومه‌ی فکری ایشان می‌دانند، در آن زمان با یک ادبیاتِ کوبنده و درهم‌شکننده صحبت نمی‌کرد؟

آقای خسروپناه بگذارید! خودِ شریعتی سخن بگوید. او بهتر از من از خودش دفاع می‌کند. آقای شریعتی شما دنبالِ چه نوعِ اسلامی هستید. شریعتی جواب می‌دهد:

« بدانید اسلامِ رفرمیستی اسلامِ بی‌دردها است.»

ببخشید آقای دکتر شریعتی منظورِ شما چه کسانی است؟ شریعتی جواب می‌دهد:

«کسانی که با مشهوراتِ زمانه و دگم‌های جهانی عصرِ خود خو گرفته‌اند و عادت کردند. دنبال یک اسلام متناسب با آن می‌گردند و اگر نیافتند، متناسب با آن اسلام‌تراشی می‌کنند. و بدانید یک خطر دیگر اسلام مرتجعین است. کسانی که زمان و مکان را نمی‌شناسند. در برابرِ رفرمیست‌های زمان‌زده و متحجرینی که درکی از زمان ندارند، ما اسلامی دارم به نامِ اسلامِ انقلابی و یا انقلابِ اسلامی. که جهان‌بینی‌اش سازشکارانه نیست. بلکه انقلابی است. بنابراین اهدافش انقلابی است. آن وقت علمش هم جهت‌گیری انقلابی خواهد داشت.»

آقای دکتر شریعتی اسلامِ انقلابی چه ویژه‌گی‌هایی دارد؟

«اسلامِ انقلابی تابعِ مدِ زمان نمی‌شود. بلکه زمانه را تغییر می‌دهد. این اسلام ابوذری و شورشی است. توحیدش هم یک توحیدِ خنثی نیست. منظور از توحیدش هم فقط این نیست که خدا یکی است و دو تا نیست. این توحید چنان که فردی است اجتماعی است. چنان چه نظری است عملی است. زنده و همیشه‌گی است. این توحید آثار تربیتی و اجتماعی دارد. پشتِ سر این توحید قسط است. جهاد و شهادت است. فقط یک توحیدِ فلسفی نیست. بلکه یک توحید اخلاقی سیاسی اجتماعی اقتصادی اخلاقی هم هست. اصولِ اسلام هم انسانِ متعالی می‌سازد و هم انقلابِ اجتماعی می‌طلبد. فقط با شرکِ کلامی درنمی‌افتد با شرکِ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هم درمی‌افتد. چنین اسلامی اسلامِ سازش نیست. این اسلام محدود در حوزه‌های کلامی باقی نمی‌ماند.»

آقای خسروپناه جهادی که شریعتی می‌گوید با کفار است با ظلم و استکبار است. انتظار نداشته باشید ما در برابر آن‌ها دیدگاهِ مسالمت‌آمیز داشته باشیم. باید توجه داشته باشیم شریعتی معتقد به حرکتِ سمتِ عدالتِ جهانی است. او از پیروزی مقدر علم و عدل و حق می‌دهد. در چنین شرایطی که او سودای تغییر و حرکت به سمتِ زیبایی‌ها دارد چطور شما انتظارِ سازش‌کاری دارید؟ آن هم در دورانِ طاغوتِ محمدرضا.

او از ظهور خدا در سیمای انسانی خبر می‌دهد و معتقد است که ما باید تخلق به اخلاقِ خدایی داشته باشیم. شریعتی یک معلمِ اخلاق نبود که بخواهد خلق‌الله را موعظه کند. او با توجه به جایگاهی داشت و آینده‌ای که می‌خواست بسازد سخن می‌گفت. آیا این آینده بدونِ جهاد و مبارزه میسر است؟

 تقسیم شریعتی به تشیع علوی و صفوی، ممکن است در مصداق‌ها مشکل داشته باشد، ولی آیا اصلِ بحثِ دکتر اشتباه است؟ خودِ دکتر در این باره صحبت می‌کند. با هم گوش دهیم. آقای خسروپناه باید جواب دهد که آیا اسلام آمریکایی و اسلامِ نابِ محمدی آقای خمینی با این تفکیک متباین است؟ یا این که نه؛ خطِ فکری آقای خمینی و دکتر شریعتی یکی بوده و در مصداق‌ها اختلافاتی است؟ آیا از چنین جملاتی که در زیر می‌آید می‌توان نتیجه گرفت شریعتی طرف‌دارِ تزِ اسلامِ منهای روحانیت بود؟

«تشیع علوی تشیعِ شناخت است و محبت. تشیع صفوی تشیع جهل است و محبت. تشیع علوی تشیع سنت است. تشیع صفوی تشیع بدعت. تشیع علوی تشیع وحدت است. تشیع صفوی تشیع تفرقه است. تشیع علوی تشیع عدل است؛ عدل در جهان و جامعه و زنده‌گی. تشیع صفوی تشیع عدل است؛ اما فقط عدل فلسفی در روز قیامت. تشیع علوی تشیع رسم است. تشیع صفوی تشیع اسم است. تشیع علوی تشیع پیروی است. تشیع صفوی تشیع ستایش. تشیع علوی تشیع اجتهاد است. تشیع صفوی تشیع جمود. تشیع علوی تشیع مسئولیت است. تشیع صفوی تشیع تعطیلی همه‌ی مسئولیت‌هاست. تشیع علوی تشیع آزادی است. تشیع صفوی تشیع برده‌گی. تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا. تشیع صفوی تشیع فاجعه‌ی کربلا. تشیع علوی تشیع شهادت است. تشیع صفوی تشیع مرگ. تشیع علوی توسل برای تکامل است. تشیع صفوی تشیع توسل برای تقلب. تشیع علوی تشیع توحید. تشیع صفوی تشیع شرک است. تشیع صفوی تشیع جبر است. تشیع علوی تشیع اختیار. تشیع صفوی تشیع فقط گریه بر حسین است. تشیع علوی در کنار گریه بر حسین یاری حسین. تشیع صفوی تشیع سلطنت است. تشیع صفوی تشیع امامت است. تشیع صفوی تشیع انتظار منفی است. تشیع علوی تشیع انتظار مثبت و انقلابی است. تشیع صفوی تقیه‌ی بیکاره‌های ترسو. تشیع علوی تقیه‌ی مبارزان دلیر و هوشیار. تشیع صفوی تشیع آری به ظلم و استبداد و استعمار است. تشیع علوی تشیع نه به همه‌ی این‌ها.»

این طور نیست که شریعتی واقعا سوسیالیست باشد. او بارها به همین دیدگاه نقد وارد کرده. کتابِ شیعه یک حزبِ تمام را در مجموعه‌ی شیعه‌ی ایشان بخوانید. او حتی در جایی به این مساله هشدار می‌دهد و کمونیست‌ها را نقد می‌کند. ما از شریعتی می‌پرسیم چه نقدی به انقلابِ کمونیستی و سوسیالیستی دارد:

«انقلاب‌های زمینی و بشری تا پیروز می‌شوند به جای اندیشیدن به رهایی همه‌ی ملت‌های دربند و استثمارشده‌گان، به جای آن که انسانی بیاندیشند و جهانی عمل کنند، سر به آخورِ چریدنِ علوفه‌ای می‌کنند که به تیغ انقلاب درو کرده‌اند. مشغول خوردن مرده‌ریگ قدرت پیش از انقلاب می‌شوند و برای آن که دردسری پیش نیاید و تنشی به وجود نیاید، برای تنش‌زدایی و برای این که تشنج نشود، روح انقلابی به سرعت تبدیل به محافظه‌کاری و سازش و لاس زدن با قدرت‌های جهانی ضد مردم می‌شود، و شعار هم‌زیستی با اربابِ قدرت، و همکاری با کسانی را می‌دهند که  قبلا می‌گفتند آن‌ها دشمنان ملت‌ها هستند. همه‌ی انقلاب‌های مادی به این صورت منحرف شده‌اند.»

جملاتِ بالا را احمدی‌نژاد نگفته، بلکه آسیب‌شناسی دقیقی است که شریعتی ۴۰ سال پیش مطرح کرده. او در چند کتاب، از جمله‌ مجموعه‌ی شیعه، این‌ها را بیان می‌کند:

«دیدید که چطور مارکسیست‌های دو آتشه‌ی انقلابی که شعار رهایی کارگران را می‌دادند، وقتی به قدرت رسیدند شعار هم‌زیستی تز و آنتی تز را دادند. و تضادِ دیالیکتیکی‌شان را حذف کردند. چطور ماه عسل را انداختند با همان سرمایه‌داری که هزاران کتاب علیه آن‌ها نوشتند.»

شریعتی می‌گوید:

«همه‌ی شعارهای انقلابی را به لذت و امنیت و توسعه و پیشرفت فروکاستند. یادشان رفت شعار از عدالت جهانی می‌دادند.»

این دیدگاه‌ها بعدا در جمهوری اسلامی به وجود آمد و شعار این‌ها «گفتگو به جای جهاد» در دولتِ ما زمانی حاکم بود. شما مطالبِ پایین را بخوانید، ببینیم می‌توانید آرام بگیرید و راحت بگویید شریعتی مقلدِ سوسیالیست بود؟

«همه‌ی انقلاب‌های مادی و زمینی پس از مدتی به لانه‌های خود می‌خزند. درها را می‌بندند و دیوارها را بلند می‌کنند. به خودشان مشغول می‌شوند: گورِ پدرِ همه‌ی توده‌های مردم جهان. گورِ پدرِ  همه‌ی مستضعفین. گورِ پدرِ همه‌ی انقلابیون و چریک‌های عالم. گورِ پدرِ همه‌ی ملت‌های دربند و منتظر کمکِ ما. به درک که ملت‌های دیگر شعارهای ما را باور کردند و تکرار کردند و دنبال ما راه افتادند. و به ما پیوستند و ما را شاهد و امت وسطِ صحنه دانستند. و حالا معلق و بلاتکلیف رهای‌شان کنیم و به‌شان بگوییم: فریب‌تان دادیم. پایین آمدیم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود. کدام انقلاب؟»

«یک انقلاب اسلامی کشور ستان و متجاوز و قدرت‌پرست و غارت‌گر نیست، درست است که اصولا طرف‌دار سلم و صلح و گفتگو با ملت‌هاست، اما روح گسترنده‌ی جهانی و انقلابی و طبع گسترنده دارد و این ایدولوژی رهایی‌بخش متعلق به همه‌ی بشریت است. و برای تغییر جهان آمده است. از فلسطین تا بوسنی تا مراکش و مصر تا مالزی و هند و عراق و افغانستان همه‌جا به ما مربوط است.»

این حرف‌های رهبری نیست‌ها. این حرف‌های دکتر علی شریعتی کرواتی و ریش‌تراشیده است. اما درود بر شرفِ  این انسانِ مسلمان و روش‌فکرِ دینی. شریعتی می‌گوید:

«ما در مسائلِ داخلی بشریت دخالت می‌کنیم. یک ایدولوژی انقلابی آمده تا تمدن حاکم بر جهان را اصلاح کند. نباید پشتِ یک سرزمین پشتِ هیچ سیمِ خاردار، هیچ مرزِ اعتباری و هیچ دولت-ملتی متوقف بشود. هدفِ ما همه‌ی جهان است. هیچ چیز نمی‌توانید نهضتِ جهانی اسلام را محدود کند. ما باید جهانی شویم.»

به نظرِ من درباره‌ی پرچسب‌هایی که می‌چسبانیم باید بیشتر دقت کنیم. نقدی که شریعتی به دموکراسی غربی وارد می‌کند. و نقدهای دیگری که در کتابِ امت و امامت ایشان کرده. آقای خسروپناه من حاضرم کتابِ امت و امامت را بیاورم و ثابت کنم که شریعتی دارد نظریه‌ی ولایت فقیه آقای خمینی را با زبانی دیگر تئوریزه می‌کند. این‌ها حرف‌های مهمی است.

پانوشت:

۱. این مطالب نیروگرفته از یکی از سخنرانی‌های رحیم‌پور به نامِ رفرمیزم و توسعه است.

۲. تعابیرِ دکتر شریعتی، تقریبا به همان صورت است که او گفته، مگر پاره‌ای از تلخیص‌ها.

۳. این مطلب برای سایتِ آقای دکتر خسروپناه ارسال شده است.

۴. نقدی از من در این‌جا منتشر شده است درباره‌ی رمانِ مردگان باغِ سبز. از این بابت از سرکار خانمِ عرفانی تشکر می‌کنم.

۵. آقای دکتر خسروپناه به نقدِ من چنین پاسخی دادند:

«با سلام و احترام از مطالب ارایه شده سپاسگذارم ولی اجازه بدهید بحث تقوای فکری و بی تقوایی را به وقت قیامت بگذارم و شما فعلا شأن نکیر و منکر و قاضی الهی را بازی نکنید و تنها بحث علمی را دنبال نمایید نکته دیگر اینکه فهرست راهنما را هم بر ما ببخشید که اولا فهرست مطالب کافی است ثانیا فهرستهای دیگر را انشا الله دوستانی مثل شما باید زحمت بکشند من که نمی توانم همه کارها را انجام بدهم و اما در باره اقای شریعتی شما بهتر است به جای نقل و قول از دیگران هم شریعتی را بیشتر بشناسید و هم نقدهای بنده به ایشان را ببینید و خود را حواله به مطالب دیگر نکنید انگاه می توان بیشتر به گفتگو پرداخت موفق باشید خسروپناه»

و اما پاسخِ من:

انشالله کتابِ ایشان را می‌خوانم درباره‌ی علی شریعتی. استبعادی هم نیست که نظرم عوض شود. ولی به نظرم جنسِ پاسخ‌گویی ایشان به ایراداتِ بنده خوش‌آیند نیست. تا نظرِ شما چه باشد؟


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

ادعا نکن، پاک کن

یا لطیف

برای تطهیر جریانِ فرهنگی یا جهتِ فرهنگ‌سازی هنری باید از خودمان شروع کنیم. معمولا در صحبت با اهالی علاقه‌مندِ به پا گرفتن و رشد کردنِ هنر در جامعه، کم پیش می‌آید که گوینده یا گوینده‌گان، از هر دستگاهِ فکری، از خودشان شروع کنند. وقتی  با دوستان صحبت می‌کنیم معمولا در صحبت‌های‌شان از «دیگران» شروع می‌کنند. این «دیگران» بهترین راه و بهانه است برای این که از زیرِ مسولیتِ خودمان شانه خالی کنیم و بگوییم ما که ملزم نیستیم، ما که مسولیت نداریم، ما که چیزی دست‌مان نیست...

این اشکال در حتی در نفحاتِ نفتِ برادرِ بزرگ‌ترم آقای امیرخانی هم دیده می‌شود؛ نقدِ دستگاهِ فرهنگی دولتی بدونِ این که این مساله را هم به همان اندازه برجسته کند که «سستی و اهمالِ خودمان چه ربطی به دولت دارد؟!» بی‌فرهنگیِ ما هم به اندازه‌ی بی‌فرهنگی‌های دولت است. چون دولت، جریانی خارج از امت نیست. کژی‌های فرهنگیِ ما به نحوهِ دیگری در دولت تجلی می‌یابد، منتها ریشه‌های کژی همان است که همه به آن دچاریم و آن نپذیرفتنِ مسولیتِ خودمان است. همه‌ی ما با این سستی‌ها یک پا فتنه‌گریم، منتها تجلی این فتنه‌گری متفاوت است.

من به جای برادران فراموش‌کارم که این روزها به نقدِ حاکمیت مشغولند، منتها مثال‌های ساده‌ی خودمان را فراموش کرده‌اند به یکی از این نمونه‌ها اشاره می‌کنم. امیدوارم صفحاتِ کتابی انتقادی که این روزها منتشر می‌شود، لیاقتِ این را داشته باشد که بتواند جملاتم را در خودش جای دهد.

عکس از همشهری

سری به درایوهای لپ‌تاپ یا پی‌سی‌تان بزنید. بخشِ موسیقی آن را بیاورید. همین حالا همین کار را انجام دهید. مثلا من خودم در درایوِ E فایل‌های مدیایم را جای داده‌ام. یک بخش مربوط به بخشِ speech است. که در آن لکچرهای علما دیده می‌شود؛ از منبر تا مدرسه. از 10 گیگابایت سخنرانی آقای وحید خراسانی تا این عمارِ آقای خامنه‌ای  تا مستندهای بی‌بی‌سی فارسی و مصاحبه‌های احمدی‌نژاد با رسانه‌های خارجی تا فیلم‌ها و کلیپ‌های انتخاباتی آقای موسوی و... بگیر تا فایلِ سخنرانی‌های اخلاقی... بخشِ دیگر این درایو به مداحی اختصاص دارد. کاملا این بخش در قبضه‌ی محمود کریمی است. تقریبا این فایل‌ها از وب‌سایتِ کریمی یعنی نای دل دانلود شده است. که همین الان هم مداحی‌های ماهِ صفرش را هم به صورتِ صوتی و تصویری آماده کرده است.

این‌ها هیچ‌کدامش مشکل ندارد. اتفاقا گوش دادن‌شان موجبِ بیداری عقل و تصحیح زنده‌گی ما می‌شود. دل را صفا می‌دهد و روح را جلا می‌بخشد. مگر دلِ عاشقِ اهل بیت می‌تواند مقاومت کند در برابر جمله‌ی آقای وحید خراسانی که «اقامه‌ی عزای کسی است که بکا علیه ما یرا و ما لا یرا. این کار برافراشتنِ پرچمِ کسی است که  اولین کسی که برای او مجلسِ عزا گرفته ذاتِ مقدسِ خداوندِ متعال است.»

پس مشکل کجاست؟ مشکل دقیقا از جایی شروع می‌شود که واردِ بخشِ صوتی موسیقی درایو E می‌شویم.

پیشِ خودم می‌گفتم «آهای میثم تو مگر کاست یا سی‌دی محسن یگانه و یا رضا صادقی و یا علی‌رضا افتخاری و یا محمد اصفهانی و یا شادمهر عقیلی، البته شادمهر مسافر و دهاتی، را خریده‌ای که آهنگ‌ها و ترانه‌های‌شان را گوش می‌دهی؟» مگر تو پول داده‌ای برای کاستِ محسن چاووشی که موسیقی‌اش را گوش می‌دهی؟ اصلا این فایل‌ها را کجا دانلود کرده‌ای؟ بعدش به خودم خندیدم. خندیدم به خودم که طرف‌دارِ تطهیرِ فرهنگی و پاکی هنری هستم. تف ریختم روی خودم در آینه که: «خاک بر سرت که طرف‌دار یک نظامِ مدرنِ اسلامیِ فرهنگی هستی!» کدام کشک، کدام آش! وقتی خودم به قاعده‌ی پشم هم ارزش قائل نیستم برای اصالتِ هنری، خواننده و فیلم‌سازِ ایرانی و به لطایف الحیل فایل‌های موسیقیایی و یا قیلم‌هایش را کپی می‌کنم، چطور می‌توانم ادعا کنم؟ چطور؟

البته الان که می‌بینی این‌ها را نوشتم، اولا شیفت دیلیت کردم همه‌ی فایل‌های موسیقیایی لپ‌تاپم را، به جز آهنگ‌هایی از سعید مدرس که از وب‌سایتِ شخصی  خودش دانلود کرده‌ام و  به غیر از فایل‌هایی از یانی و کیتارو.  شما هم شیفیت دیلیت بگیرید روی فایل‌های موسیقی که همین طوری از این طرف و آن طرف دانلود کرده‌اید. شیفیت دیلیت کنید فیلم‌های ایرانی که همین طوری دانلود کرده‌اید و یا  از این طرف و آن طرف کپی کرده‌اید. من سریال امام علی و روزی روزگاری و مختارنامه را که دانلود کرده بودم شیفت دلیت کرده‌ام. فینیش. 

اگر برایت مهم است فرهنگِ مملکت. اگر دلت می‌سوزد برای هنرمندِ ایرانی و دل‌شوره داری برای فرهنگِ این خاک، پاک کن فایل‌های بدونِ کپی رایتت را.

نکته‌ی جالب‌تر این که ما این فایل‌ها را گوش می‌دهیم و بعد می‌گوییم: «دیدی فلانی چه سبک خواند، چه چرند خواند.» این دیگر اوج بی‌اخلاقی است. مانندِ این است که بروی خانه‌ی یک نفر دزدی و بعد بگویی عجب اجناسِ بنجلی داشت...

اگر واقعا اهل موسیقی هستی، اگر دلت برای استادی مثلِ شجریان می‌تپد و دل‌نگرانش هستی، اگر عشقِ موسیقی پاپ هستی، پس اول ثابت کن دزد نیستی، بلکه برادر هستی. به غیر از وب‌سایتِ شخصی طرف، از هیچ کجای دیگر فایلی را دانلود نکن، و یا سی‌دی‌اش را بخر. پول بده برای محصولِ فرهنگی و موسیقیایی و فیلم‌های ایرانی، و بعد بگو عشقم شجریان و یا هر کسِ دیگری است.

البته من خودم خیلی اهلِ موسیقی نیستم. این‌ها برای کسانی نوشته‌ام که معمولا از «دیگران» شروع می‌کنند. برادران یک بار هم شده از خودتان شروع کنید. این یک کار را برای زنده نگه داشتن جریانِ فرهنگی که به آن تعلق دارید می‌توانید انجام دهید، نمی‌توانید؟ بعد از این که شکسته‌ای سی‌دی‌های رایتی بدونِ مجوز را، پاک کرده‌ای فایل‌های صوتی و تصویری روی سیستم‌ات را که از این طرف و آن طرف کپی کرده‌ای، بعدش بیا ادعا کن.

پانوشت:

1. این که گفتم آثار فرهنگی-هنری ایرانی، به خاطر این که خریدنِ آثار غربی با کپی رایت فعلا نه ممکن است و نه مطلوب. ممکن نیست چون ما عضو WTO نیستیم. یعنی هنوز از لحاظِ قانونی، عضوِ پروتکل‌های بین‌المللی نیستم. مطلوب نیست چون اکثرِ مراجع تقلید، به عنوان تببین‌کننده‌گان شرع، چنین کاری را مباح دانسته‌اند. یعنی گفتند تا می‌توانید از این غربی‌ها دانلود کنید. دلیلش را از خودِ آقایانِ مراجع بپرسید به من ربطی ندارد. من اگر روزی پایش بیفتاد حداقل پولِ یانی و کیتارو را خواهم داد. اما در بابِ آثارِ ایرانی، همه گفتند که باید قانونِ کپی-رایت رعایت شود. یعنی دانلود و بولوتوث و سند تو آل و نمی‌دانم این جور داستان‌ها درش تخته است و به هیچ وجه راهِ گربه‌رو و کلاه شرعی هم ندارد. مثلِ بچه‌ی آدم اول سی‌دی موسیقی محسن چاووشی را می‌خری و بعد می‌گویی خودکشی بد است.

2. گفتم شیفت دیلیت. نگفتم دیلیت. زیرا باید طوری پاک کنی که بعدا امکان ریکاوری‌اش کم باشد؛ یعنی Shift+Delete. 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقد فیلم ها از سال ۸۹ به قبل

یا لطیف

یکی از بهترین سریال‌های ساخته شده در تاریخِ رسانه‌ی ملی روزی روزگاریِ امرالله احمدجو است.  

از زمانِ اولین سریال‌های پخش شده‌ی موفق در زمانِ پهلوی چون سلطانِ صاحب‌قرانیه و یا دایی جان ناپلئونِ ناصر تقوایی، تا امروز که مختار نامه پخش می‌شود و طنزهای آب‌گوشتی، هم‌چنان روزی روزگاری بی‌ادعا می‌درخشد. روزی روزگاری به عنوانِ یک سریالِ معناگرا، پر حادثه، عبرت‌آموز، به دور از کلیشه‌های عوام‌پسند و روشن‌فکر پسند هم چنان به ما یادآوری می‌کند که برای ساختنِ هر اثرِ هنری شعور مهم‌تر از امکانات است. مخصوصا امروز که برخی آثار مبتذل، مانندِ اثرِ وقیحانه‌ی مهران مدیری در موردِ شبکه‌های ماهواره‌ای،در بازار موج می‌زنند باید یادی کنیم از روزی روزگاریِ خوب و فاتحه‌ای بخوانیم بر سریال‌های بی‌ادعای پرمعنا... 

روزی روزگاری طولانی نیست، دقیقا به مکان و یا زمانِ خاصی اشاره نمی‌کند. شعار نمی‌دهد. هزل نیست. در مقابل، در نگاهِ اول وسترنی به نظر می‌رسد. تحولِ یک شخصیت را بسیار خوب از آب در می‌آورد.  بحثِ مسخِ تاریخی را به خوبی پیشِ می‌کشد. 

طولانی نیست. چون آن زمان‌ها شاید قیچی مدیرانِ شبکه روی نگاتیوِ فیلم‌ها نبود که طوری برش دهند که 26 قسمتِ 45 دقیقه‌ای از آب درآورند. بلکه 13 قسمت است. اساسا سریال‌های موفقِ سیما چندان کش‌دار نیستند. هزار دستانِ 10 قسمتی را در نظر بگیرید تا دایی جان ناپلئونِ 13 قسمتی، تا امام علی 18 قسمتی. وقتی همین امرالله احمدجو تفنگِ سرپرِ 40 قسمتی را ساخت، باید می‌اندیشید که احتمالِ روی اوج ماندنِ یک سریالِ تاریخی تلویزیونیِ طولانی کم است. مگر این که داستان آن قدر پرحادثه، جذاب، با لوکیشن‌های متنوع باشد که سریالِ طولانیِ تاریخی را ملال‌آور نکند؛ مثلِ مختارنامه. 

به مکانِ خاصی اشاره نمی‌کند. اما در واقع دارد اشاره می‌کند. این یعنی توجه به خرده فرهنگ‌ها به طورِ صحیح. به طوری که دقیقا به موقعیتِ جغرافیایی یک مکان اشاره نمی‌کنید، اما با دقت خرده فرهنگ‌های آن ناحیه را با دقت زیرِ نظر می‌گیرد. مثلا این که دزدها وقتی صدایی را می‌شنوند بی‌حرکت می‌ایستند، از آن ریزه‌کاری‌های عجیب است. یا نحوه‌ی تکلمِ انسان‌های سریال تشخص دهنده‌ی یک خرده فرهنگ است. سریال چنان موفق است که مخاطب را کنجکاو می‌کند تا ببیند این حرف‌ها در کجای جهان زده می‌شود. عبارت‌هایی مانند «تمام شد رفت پی کارش»، «تو فهمیده‌گی نداری»، «هیچیِ هیچیِ هیچی»، و یا اضافه کردنِ واو به آخر برخی کلمه‌ها، و... همه‌گی نشان دهنده‌ی یک جای جهان است. این تشخص دهی به هر یک از آدم‌های سریال، موردی است که نایاب است در سریال‌ها و فیلم‌های ما. شاید اگر من بخواهم از دو اثر در این تشخص دهی نام ببرم یکی، فیلمِ کم‌مانندِ کیارستمی، طعمِ گیلاس است و دیگری روزی روزگاری. مشکلی که در مختارنامه هم حس می‌شود. در این فیلم آدم‌ها یک جور حرف می‌زنند. در حالی که در روزی روزگاری، کلمات و عبارات و جملاتِ خاله لیلا فرق می‌کند با حسام بیگ و مراد بیگ و نسیم بیگ و مراد بیگ. می‌خواهم بگویم حتی منطقِ این آدم‌ها هم با هم فرق می‌کند و این کارِ بزرگی است. مثلا منطقِ شعبان با قدرت خیلی فرق دارد و این در برابرِ منطقِ خالدآبادی‌ها، تا منطقِ دزدانِ گرگ‌دره، و تا منطقِ صفر بیگ تلورانسِ بیشتری می‌یابد. این تشخص‌دهی و ساختنِ آدم‌های واقعی کارِ ساده‌ای نیست. من که طلبه‌ی رمانم، تا حدی این مفهوم را درک می‌کنم و تکریم می‌کنم کارِ بزرگِ احمدجو را.  

شعار نمی‌دهد. ولی در عینِ حال وقتی کلمه‌ای مذهبی را می‌گوید آدمی از کنهِ وجودش احساسِ همدلی می‌کند. آن‌جا که دزدِ متحول‌شده به حسام بیگ می‌گوید «یاد نگرفتی روزی پنج بار شکرِ خدا کنی»، به هیچ وجه شعاری نیست. یا آن‌جا که قلی‌خان دارد از خسرانش در دنیا می‌نالد و در آن حالِ دراماتیک از دنیا می‌رود تاثیرِ عجیبی روی مخاطب می‌گذارد. آن‌جا که او می‌نالد از این که نتوانسته حتی یک «بار» را سالم  به منزل برساند، بعد از این که هزار کاروان را لخت و توبه کرده بود. آن‌جا که به دزدِ یاغی می‌گوید نان و روغنِ سفره‌ی او را بخورد تا راستِ یک روزش کم‌تر برود دوزخ. 

فیلم در عینِ حادثه‌ای بودنش خرده فرهنگ‌ها را فراموش نمی‌کند. مثلا زمانِ تحولِ مراد بیگ 40 روز در نظر گرفته می‌شود، که اشاره به سلوکِ شرقیِ 40 روزه‌ی عرفا است. در عینِ حال که در موردِ صحرا صحبت می‌کند، کُله و کتیرا و سوخت را فراموش نمی‌کند. دزدی را نشان می‌دهد، منتها از روناس هم سخن به میان می‌آورد. این در آن مونولوگِ سرزنش‌بارِ و مهیج تاجر به خوبی دیده می‌شود. که قلی خان را متهم می‌کند به کارنابلدی در بلدچیِ راه بودن. 

مسخِ تاریخی هم نشان داده می‌شود. تا بگوید مشکلاتِ بشر، مصائبِ انسان هم‌چنان ادامه دارد. و این فرصتِ برگشتن و خوب شدن برای همه‌ی آدم‌ها وجود دارد. بسیاری از صحنه‌های فیلم حداقل دو بار تکرار می‌شوند... بارِ این تکرار چند باری بر دوشِ دو شخصیتِ فیلم یعنی مخور و آدم دیده می‌شود. لحظه‌ی پایانی دقیقا به این مسخِ تاریخی و تکرارِ تاریخ اشاره می‌کند... روزی روزگاری تمام نمی‌شود تا به مخاطببگوید تاریخ ادامه دارد. این مقوله در عنوانِ سریال هم مشهود است. 

این روزها احمدجو اوسنه‌ی پادشاهی را می‌سازد. گفته این کار ادامه‌ی روزی روزگاری است... هر چند من بعید می‌دانم روزی روزگاری تکرار شود به خاطرِ خسرویِ سینمای ایران. 

page to top
Bookmark and Share

تواریخ معتبر حادثه عاشورا (تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری، انساب الاشراف، الفتوح، ارشاد؛ به نقل از دانشنامه امام حسین، و طرح و تحقیق فیلمنامه امام حسین (ع)) در بیان سکوت و تسلیم مختار می نویسند: مختار در هنگام قیام مسلم در لفقا -زمین کشاوزی مختار- بود و بعد از شنیدن خبر قیام، خود را با سرعت به کوفه رساند. چون نتوانست در مقابل نگهبانان شهر مقاومت کند، عقب کشید و به نمایندگان قبایل گفت که ورود شما به کوفه صلاح نیست، برگردید... خود تنها به منزل رفت، لباس جنگ از تن بیرون کرد و با لباس عادی به سوی دار الاماره رفت. در میدان دار الاماره چادر سرخ رنگ عمرو بن حریث بود که پرچمی بالای آن در اهتزاز بود و می گفتند: «امیر دستور داده هر کسی امروز زیر این چادر وارد شود، در امان است»... مختار همراه عبدالرحمن و زائده به چادر عمرو بن حریث رفت و با شفاعت عمرو فردای روز شهادت مسلم، به بار عام ابن زیاد رفت. ابن زیاد که کسانی را برای دستگیری مختار فرستاده بود، با دیدن او برآشفت و فریاد زد: «تو همانی که برای پسر عقیل به جمع آوری نیرو پرداختی؟» مختار پاسخ داد: «چنین نکردم. من دیشب را هم در زیر پرچم عمرو پناه داشتم و شب را تا صبح نزد او گذراندم. (لم افعل، و لکنی اقبلت و نزلت تحت رایه عمرو بن حریت، و بتّ معه و اصبحت)» (تاریخ الطبری، ج 5، ص 596) ... ابن زیاد با چوب دستی خود به صورت مختار زد که بر اثر آن پلک وی وارونه شد و خون از صورتش جاری شد. عمرو که قول داده بود تا مختار را شفاعت کند، از جایش برخاست و شهادت داد که او راست می گوید و دیشب (شب بعد از شهادت مسلم) در پناه ما بود. ابن زیاد گفت: اگر شهادت عمرو و شفاعت او نبود، گردنت را می زدم ... و دستور داد او را به زندان ببرند. مختار تا پس از شهادت امام حسین (ع) در زندان بود. آنگاه مختار از زائده بن قدامه خواست تا نزد شوهر خواهرش، عبدالله بن عمر برود و از او بخواهد نامه ای برای یزید بنویسد تا او را آزاد کند. ابن عمر نیز برای برادر همسرش، مختار وساطت کرد و وی از زندان آزاد شد. (همزمان با آزادی مختار، میثم تمار به دار کشیده شد).

این مطلب در کتاب «شمشیر سرخ، ایده سبز: بررسی شخصیت و انقلاب خونین مختار ثقفی» (نوشته نعمت الله صادقی و سید محمد حضرت موسوی) که در سال 1382 توسط مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر شده (و احتمالا یکی از متون اصلی تحقیقی نگارش فیلمنامه مختار بوده است) نیز آمده است و چندان اختلافی در آن نیست.

***

تمام داستان مختار ثقفی، در قسمت پخش شده هفته گذشته (با زندانی شدن مختار، که شرح تاریخی آن در بالا آمد) تمام شد. مختار آنگاه که باید سخن می گفت و قیام می کرد (که قطعا شهید می شد)، نگفت و نکرد. و پس از آنکه امام -جلوی چشم کوفیان و با مشارکت ناخواسته آنان- کشته شد، دیگر خون تمام عالم را هم که بریزی، توفیری ندارد، و این است که منتقم خون حسین، مهدی است نه مختار، و مختار فقط کشنده قاتلان آن حضرت است. کما اینکه شیعه پس از حسین، چهارده قرن است که به خود تشر می زند:

بی درد مردم، ما خدا، بیدرد مردم

نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

دست علمدار خدا را قطع کردند

نوباوگان مصطفی را سر بریدند

مرغان بستان خدا را سر بریدند

در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم

زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

در جمعی که این قسمت سریال مختار را می دیدیم، یکی دو جوان هیئتی بودند که حق را به مختار دادند، و اینکه مختار عمل درستی داشت که سکوت کرد و تسلیم شد تا در آینده کینه را بپراکند. این نوع استدلال مختار و رفتار وی، در زمانی است که حسین خود به خیمه زهیر بن قین می رود و دعوت می کند عبیدالله بن حر جعفی را که با ما بیا. و وقتی عبیدالله بجای جانش، اسبش را تقدیم می کند، حسین (جان عالمی به فدایش) می گوید که ما خواستار خون توایم، نه اسب و اموالت. مختار نفهمید (که یا نخواست که بفهمد) که آنچه اسلام را زنده نگاه می دارد خون شهدای کربلاست (نه کینه و انتقام)، و خون است که تا ابد جاری است.

مختار به امید انتقام گیری بعدی، یا به هر دلیل دیگری (از جمله قدرت طلبی)، در لحظه ای که باید می ایستاد، تسلیم شد. و این همان تفاوت «لحظه» مختار و «لحظه» هانی است. مختار سکوت کرد و سریال در مقابل سکوت او هیچ موضعی نگرفت و این باعث می شود که مخاطب حق را به مختار بدهد، یا لااقل او را سرزنش نکند، و از او و سکوت او بیزار نشود (و این امر به معنای شکست سریال است).

در حالیکه در حادثه کربلا، هر کس با حسین (ع) نبود، رستگار نشد. این مطلب حتی با احتیاط در باره شخصیتی چون محمد بن حنفیه و عبدالله ابن عباس هم صادق است. از حمزه بن حمران نقل شده که در محضر امام صادق (ع)، درباره قیام امام حسین (ع) و عدم همراهی محمد بن حنفیه سخن گفتیم .امام صادق (ع) فرمود: «یا حمزه، انی ساخبرک بحدیث لاتسال عنه بعد مجلسک هذا. ان الحسین (ع) لما فصل متوجها، دعا بقرطاس و کتب: «بسم الله الرحمن الرحیم. من الحسین بن علی بن ابی طالب الی بنی هاشم، اما بعد، فان من لحق بی منکم استشهد، و من تخلف لم یبلغ مبلغ الفتح والسلام»». (ای حمزه. من تو را از حدیثی آگاه خواهم کرد که بعد از این جلسه، دیگراز آن پرسش نکنی. حسین (ع) وقتی عازم حرکت شد، کاغذی خواست و در آن نوشت :بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن علی بن ابی طالب به بنی هاشم، اما بعد، هر کس از شماها به من ملحق شود به شهادت می رسد ، و هر کس بازماند به جایگاه فتح و پیروزی نخواهد رسید. والسلام.)

عظمت حادثه کربلا و هنر اباعبدالله (ع) در آن است که آنچنان حادثه را دو قطبی کرد که هیچ کس در میانه نماند، یا بر حق بود یا بر باطل. و مختار در صف حق نبود. و سریال نتوانست که این تردید را نشان دهد، تردیدی که منجر به سقوط شد.

و سریال شاید نشان از ناخودآگاه شیعه دارد که همواره پرهیز می کند از پرداختن به سکوت کوفیان، و دستی که در خون اباعبدالله داشتند. و اینهمه تاکید بر شهدا و نپرداختن به مردود شدگان شیعی (چون سلیمان ابن صرد و مختار) شاید گریز از این واقعیت باشد که ما بیشتر شبیه کوفیانیم، تا اصحاب امام حسین. و همه قوت این سریال می توانست در این باشد که نشان دهد «وقتی که در لحظه تصمیم نمی گیری، هر چه هم که بعد از آن شمشیر بزنی و جانفشانی کنی، دیگر دیر شده است». و مختار قهرمانی است که دیر رسیده است و آنکه دیر می رسد، شجاعت او به هیچ کار نمی آید و همه عالم نیز خونبهای خون مقدس حسین نیست.

نمایش تاریخ در تلویزیون به چه دردی می خورد، اگر نشود هسته مرکزی عاشورا را نشان داد. هسته مرکزی قیام کربلا، شخصیت حسین (ع) است که تلویزیون نمی تواند به آن بپردازد. و جلوه دیگر آن، خباثت امویان است و سکوت کوفیان. و وقتی سریال به سرعت از لحظه لغزش مختار می گذرد، یعنی که تلویزیون نیز به فرار مختار از این لحظه، کمک می کند و لابد بعدا سعی دارد تا بر انتقام گیری مختار از قاتلان حسین پس از عاشورا تاکید کند و از این طریق از مختار یک قهرمان بسازد، و این گریز دیگری است از اصل ماجرا. تمام زندگی مختار همان لحظه ای بود که در مقابل ابن زیاد سکوت کرد و جان خود را خرید. مانند دیگرانی که می توانستند در حادثه کربلا حضور داشته باشند ولی لغزیدند و همه عمر پشیمانی آن لحظه را داشتند.

این «لحظه» مختار باید به صد هزار زبان بیان می شد، تا شرمساری بعدی او درست در بیاید (یا بیزاری از سکوت مختار و همراهی اش با ابن زیاد و عبدالله ابن عمر) و کم وزن بودن انتقام گیری اش در مقایسه با پا پس کشیدنش از همراهی با امام حسین (ع). اما این لحظه در سریال در نیامده است. یعنی به سرعت گذر کرد و حتی کسی (مثلا کیان، قهرمان ایرانی)، به عنوان وجدان جمع و سریال، مختار را سرزنش نکرد و مختار خود دچار تردید نشد، بلکه با استواری سخن گفت و نظری داد که بر ابهام ها افزود، تا ما نتوانیم با قاطعیت مختار را سرزنش کنیم. و این نقص در بنیان سریالی است که بناست چند ده قسمت دیگر از مختار را نشان دهد که انتقام خون حسین (ع) را با کشتار قاتلان آن حضرت می گیرد. ولی در اندیشه شیعی، این همه تلاش به یکی از آن سی سرباز حسین نمی رسد که شب عاشورا از لشگر کوفه به لشگر حسین آمدند.

***

وقتی نمی توان دغدغه های یک شخصیت را نشان داد و وقتی که نتیجه سریال بجای عبرت، می شود قهرمان سازی، چه سود از اینهمه نمایش و هزینه.

آنهم در زمانی که بزرگترین حماسه جمعی ایرانیان (آیین عاشورا)، سالانه با موفقیت، و بدون هر گونه دخالت حکومت برگزار می شود. و تقلای رسانه و حکومت برای همپایی با این حماسه جمعی پیشاپیش محکوم به شکست است. نگاه کنید به این روزها که اندک اندک خیمه های عزا برپا می شود، و هیچ هیئتی نیست که شب اول محرم، سخنران نداشته باشد یا در مداح یا در سیستم پذیرایی و مداحی و صوتی آن نقصی باشد، و مقایسه کنید با نحوه ساخت سریال های مناسبتی سیما، که هنوز هم لحظه آخر می رسد.

و اصولا چه نیازی است به ساخت سریال در باره مختار. اینهمه موضوع هست که در باره آن هیچ نمی دانیم، سلمان هست و تاریخ قرون اولیه هست و تاریخ شکست های دو سده اخیر و پیروزی درخشان امام خمینی و... و رسانه دست روی چیزی گذاشته که هیچ نمی تواند بگوید، جز برخی اطلاعات اضافی که تاثیری در اصل ماجرا ندارند. چون اصل ماجرا تلویزیونی نیست. و حتی مداحان برجسته نیز «فاش» روضه نمی خوانند.

و باز هم آفرین به فهم سنت مذهبی ایران که هرگز مختار را برجسته نکرده و او را در صف اصحاب و اهل بیت حسین قرار نداده است.

مقاتل از مرگ معاویه آغاز می شود و با بازگشت اسرا به کوفه تمام می شود. در این مقاتل، تنها کسانی در حماسه عاشورا نقش دارند، که در «این  فاصله» سخن گفته اند و جنگیده اند، و این شامل کسانی هم هست که پس از عاشورا به شهادت رسیده اند، مانند عبدالله بن عفیف ازدی، و فرستاده قیصر روم در دربار یزید. و اینهاست که شیعه سالانه از آنها یاد می کند. و اصل حرکت مختار برای «بعد» از این دوره است، و دوره مختار فقط بخشی از «تاریخ» است، نه «حماسه عاشورا» و چقدر میان این دو تفاوت زیاد است. و چه اهمیتی دارد تاریخ، وقتی که شیعه، حماسه عاشورا را به زیبایی می کند. مختار شهید نیست، کشته شده است.

مختار پس از این قسمت تمام شده است. به دنبال اتفاق تازه ای در زندگی مختار نگردید. از او عبرت بگیرید، او یک قهرمان نیست. می توانست «شهید» باشد، ولی در لحظه، پا پس کشید و ترسید.

------------------------------

پانوشت: بعضی وقت‌ها دکتر یگانه می‌ترکاند.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

طلا و مس فیلمی شبیه درباره ی الی است، و من عاشق این جور فیلم‌ها با رویکرد تجربه‌گرایانه‌ی جزیی هستم. آن‌چه در طلا و مس موضوعیت دارد نه دسته‌بندی خوب-بد آدم‌ها است، بلکه نشان دادن جریان معمولی زندگی انسان‌هایی است که از ابلیس تا جبرائیل درحال نوسان هستند. (به نظرم این نوسان در زندگی تهرانی‌ها شدید است.) خوشحالم از این که نسل جدیدی از کارگردان‌ها درحال رویش هستند که فهمیده‌اند جامعه را همان‌گونه که هست باید ببینند و اصالتا پیش‌فرض‌های ذهنی‌شان را نباید عاملی برای سردرگمی‌ بیننده قرار دهند. (به قول یکی از رفقا موقع دیدن این فیلم اذیت نمی‌شوی!)

البته این بدین معنا نیست که اسعدیان روایت‌های مورد علاقه‌ی خود را وارد داستان نکرده است و یا نسبت به اتفاقات داستان بی‌تفاوت است. اما نباید کتمان کرد او نسبت به اسلاف خود حریت بیشتری به خرج داده است و حالتی ریاکارانه و مزورانه در نمایش صحنه‌ها به خرج نداده است. گذاشته است سید عصبانی شود، ولی به هیچ روی سید را آدمی جاه‌طلب و روحانی ریاکار نشان نداده است. (منظورم این است که اگر قرار است اثر، زندگی معمولی طلبه‌ها را نشان دهد، فاسد نشان دادن آن‌ها دردی را دوا نمی‌کند.) البته من بخش‌هایی از فیلم، مخصوصا آن‌جایی که سرشیفت پرستاران بیمارستان قدم در خانه‌ی فقیرانه‌ی سید می‌گذارد را واقعی و رئال نمی‌بینم. اما هر چه باشد در برابر این جور نمایش‌های فانتزی بازهم عصبانیت و یا نای نای کردن سید را ارجح می‌دانم درمقابل برخی نمایش‌های کارت پستالی غیر واقعی که در چند جایی از فیلم دیده می‌شود.

رویکرد طلا و مس و نگاه دوست‌داشتنی‌اش به طلبه‌ها و روحانیت درمقایسه با آثار مارکتی و بازاری چون مارمولک نشان از توسعه‌ی فهم سینماگران  ایرانی در برخورد با موضوعات بومی دارد. (دلیلم این است که تهیه‌کننده‌ی هر دو فیلم یک نفر است.) چه آن‌که، مارمولک نمی‌تواند به بطن زندگی طلبه‌ها وارد شود و در حد برخی شوخی‌های کم‌عمق و کمدی موقعیت‌ها دست و پا می‌زند، اما طلا و مس با تمام سادگی‌اش ما را به دنیای زندگی واقعی قاطبه‌ی طلبه‌ها نزدیک می‌کند.

به نظر من با فیلم‌هایی چون طلا و مس، به همین سادگی، به رنگ ارغوان و... می‌توان نوید یک سینمای بومی را داد. هرچند این  سینما دوران جنینی خودش را می‌گذراند و اساسا وارد موضوعات جدی‌تر ایران ما نشده است منتها افزایش پراکندگی ساخت چنین فیلم‌هایی به نسبت دوران سینمایی قبل‌تر امیدوارکننده است.

در یک فرایند منقطع از تاریخ، طلا و مس چندان فیلم قوی نیست، اما در حال و روز سینمای گیشه‌پرست امروز، روایت زندگی غالب طلبه‌ها شیرین و قابل ستایش است. به نظرم سینمای ما باید آثار واقعی‌تری از زندگی طلبه‌ها بسازد، اما این اتفاق خرسند هنوز نیفتاده است و طلا و  مس از چنین روایت صادقانه‌ای فاصله دارد. شاید باید خود طلبه‌ها بیشتر از این دست به کار شوند. چون ناآشنایی کارگردان با جو حوزه در چند جایی از اثر قابل دیدن است. مخصوصا این اتفاق سورئال که یک طلبه تنها به خاطر درس اخلاق یک نفر از نیشابور بلند می‌شود و می‌آید تهران و یا این‌که حاضر نیست منبر برود، نشان از کم‌اطلاعی اسعدیان با حوزه دارد. هر چند پرداختن به چنین ضعف‌هایی هدف این نوشتار نبوده است و غرض تمجید از طلا و مس بود. فیلمی که موقع دیدنش اذیت نمی‌شوی!

page to top
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یا حسین، میرحسین؛ یا علی، سید علی

یا لطیف

آقای دکتر محسن رضایی

سلام سردار

شنیده‌ام چند وقتی است علیهِ آقای هاشمی رفسنجانی و آقایان موسوی و کروبی مصاحبه می‌کنید. شنیده‌ام در مصاحبه‌ای که با وب‌سایتِ خودتان انجام داده‌اید، موسوی و کروبی را با جبهه‌ی ملی مقایسه کرده‌اید و گفته‌اید این‌ها دچار ارتداد شده‌اند. عجب؟ حتما می‌دانید که حکمِ ارتداد در دینِ اسلام چیست! اگر  نمی‌دانید بپرسید. شنیده‌ام در برنامه‌ی دیروز امروز فردا از این که هاشمی، رهبر را تنها بگذارد احساس نگرانی کرده‌اید. عجب! خودتان هستید سردار؟ آیا همین شما نبودید که رهبر مملکت را که الان سنگش را به سینه‌تان می‌زنید تنها گذاشته‌اید؟ همین شما نبودید که بعدِ ۹ دی به رهبر مملکت نامه نوشتید و گفتید میرحسین بچه‌ی خوبی است؟ همین شما نبودید که مساله‌ی حکمیت را مطرح کردید؟

ای آقا عجب دنیایی است. حالا این‌ها شده‌اند فتنه‌گر. برادر! دیر شده است. موضع‌گیری در این شرایط را نمی‌گویند بصیرت. از شما بعید بود که یارِ انقلاب و استوانه‌ی نظام را تنها بگذارید!!

آقای دکتر رضایی

شما همان کسی هستید که فردای انتخابات گفته‌اید که تقلب شده است و نماینده‌ی شما خواهان ابطالِ انتخابات شده است. این در حالی بود که شما کم‌تر از ۲ درصد آرا را به دست آورده بودید و فاصله‌ی شما با نفر اول ۲۳.۸ میلیون رای بود. عجب. من آن موقع به حاجی میرحسین حق می‌دادم که معترض باشد، چون نفر دوم بود و نفر دوم حق داشت اعتراض کند و حتی بگوید تقلب شده است. اما شما که آرای‌تان قابلِ صرف‌نظر کردن بود چطور چنین ادعایی کرده‌اید؟

من شما را آدمِ خوبی می‌دانم، اما به شدت از این تاکتیک‌تان منزجر هستم. از این که به موسوی می‌گویید فتنه‌گر و خواهانِ محاکمه‌ی آنان هستید.

این وسط گوشتِ قربانی آقای خامنه‌ای است. که مواضعش در روز اول با امروز فرقی نکرده. نه تند بود و نه کند. واقعا بگذریم.

آقای دکتر خباز عزیز

انتظار نداشتم دوستان خودتان را تنها بگذارید. خیانت رسم زشتی است. شما که عضو مرکزی ستاد انتخاباتی کروبی بودید در نطق‌تان در مجلس ۲۶ بهمن، شیخ اصلاحات و آقای موسوی را فتنه‌گر نامیدید و از آن‌ها اعلام برائت کردید. گفتید که پیروِ آقای خامنه‌ای هستید.

عجب رسم زشتی دارد سیاستِ شما آقای خباز!

 عجب رسمِ پلیدی دارد. این سیاستِ تابعِ باد، حالِ آدم را بهم می‌زند. شما تغییر نکرده‌اید و نگفته‌اید خط‌تان تغییر کرده است، فقط اعلام کرده‌اید که جهت‌تان را عوض کرده‌اید. دارم بالا می‌آورم از این سیاستِ زشتِ شما. حالم بهم خورد وقتی اصلاح‌طلبان، بخوانید منفعت‌طلبانِ مجلس، آقای موسوی را تنها گذاشتند.

بیش‌تر از این چوپ توی این نامردی نزنم بهتر است.

آقای مهندس موسوی

درود به شرفت. تو از جهاتی از خیلی از این سیاست‌مدارانِ مجلسی و غیره بهتری. تو پای حرفت می‌ایستی. عقیده‌ات را به اوضاع نمی‌فروشی. فقط بازی را بلد نیستی. اگر بلد بودی، الان هم حرفت را می‌زدی و هم محبوب بودی و یا دستِ کم منفورِ عده‌ای نمی‌شدی. همان طور که طرفدارانِ اغتشاش‌گر و رادیکالت شعاری علیه‌ِ احمدی‌نژاد نداده‌اند، تو هم می‌توانستی طوری برخورد کنی که طرفدارانِ حتی رادیکالِ حکومت به تو فحش ندهند.

میرحسین عزیز

تو از خاتمی هم بهتری. خاتمی هم تو را تنها گذاشته است. خاتمی هم دورت زد. خاتمی هم زیر پایت را خالی کرد. برای این که زنده بماند. برای این که بتواند نفس بکشد. ولی تو شرف و آبرویت را کفِ دستت گذاشته‌ای تا از آن‌چه بدان باور داری دفاع کنی. این ایستاده‌گی ارزش دارد. درست است هنوز سیاست‌مدارِ خوبی نشده‌ای، اما واقعا بی‌هراسی.

آقای موسوی

من تا به حال به تو فتنه‌گر و منافق نگفته‌ام. از این به بعد هم سعی می‌کنم نگویم. فتنه‌گر و منافق آن کسی است که مثلِ زیر شلواری ایدئولوژی‌اش را عوض می‌کند. خوشم آمد که تابع باد نبودی و نیستی. هنوز هم بیانیه می‌دهی و از امام و آرمان‌هایش می‌گویی... عجب استقامتی! 

میرحسین جان

تو از بیگانگان و اقتدارگریان و راستی‌های ننال، که با تو هر چه کرد آن آشنا کرد. این آشنایان منافق. آشنایانی که برای حفظ موقعیتِ خفت‌بارِ سیاسی‌شان تو را فروختند. خباز و دیگرانی که به پوستِ خیاری فروختند. این همه از تو پول و اعتبار گرفتند که برایت تبلیغ کنند و حامی‌ات باشند، ولی منافع‌شان را به عقایدشان ترجیح دادند.

میرحسین آقا

این دوستانِ شما دستِ کم می‌توانستند سکوت کنند. ولی چه فایده که انتخاباتِ مجلس نزدیک است و حمایت از تو و یا سکوت دردی را دوا نمی‌کند. کما این که مطمئن باش این موضع‌گیری‌های ظاهری‌شان نجات‌شان نمی‌دهد.

مهندس میرحسین

این مانده‌گاری روی عقیده‌ات همانند محمود احمدی‌نژاد است. وقتی همه‌ی جریان‌های حامی و همسو با دولت مانندِ سرلشکر فیروزآبادی و طائب و خیلی‌های دیگر به او فشار آوردند که دست از سر مشایی بردارد، باز هم احمدی‌نژاد دوستش را نفروخت و از او حمایت کرد. او حاضر شد اصلی‌ترین حامیانش را از دست بدهد ولی دوستش و حرفش را نفروشد.

پانوشت:

باید بگویم به نظرم خطِ اصیل انقلاب در نظراتِ موسوی و برخی عقایدِ احمدی‌نژاد نیست.

این نوشته در موردِ درستی و یا نادرستی عقاید آقای موسوی و احمدی‌نژاد نیست.

بلکه تکریمی بود از ایستاده‌گی روی مواضع. این آدم‌ها، همچون خامنه‌ای رهبر، می‌توانند و جگرش را دارند که مقابل غرب بیاستند و ایرانی مستقل بسازند. درود بر آن‌ها!


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یکی از معیارهای عوامی دانشجویان

یا لطیف

توی پست قبلی‌ام یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا به جمع‌های دانشجویی می‌گویم عوام؟ در این مطلب، من دراین باره توضیح می‌دهم که چرا به نظرِ من این جماعت متوهمند که چیزی می‌دانند. این مطلب، را با الهام از دوستِ بزرگوار و فاضلم، جناب آقای امیر عبداللهی خلج می‌نویسم. که روزگاری این عزیزِ دل در دانشگاهِ تربیت معلم تهران مسوول بسیجِ دانشجویی بود. سرنخ‌های این نوشته، از سخنان آن بزرگوار است. حرف‌هایی که با این درجه از حکمت و دقت کم‌تر از فردِ دیگر دیده و یا شنیده‌ام. خدا امیر را که آن روزها فیزیک می‌خواند و این روزها کارشناسی ارشدِ فلسفه‌ی اخلاق حفظ کند. که جوان به این بصیری کم‌تر دیده‌ام. خوش به حالِ همسرش. مطالبی که از امیر آمده درون "" محصور شده است.(کمی هم گفته‌های امیر را با سلیقه‌ی خودم ویرایش کردم.)

هر کس در نوشته‌اش مبنا و approachی دارد. Approach من از دیدگاهِ کتاب‌خوانی است. این وضعیت را با یکدیگر در جمع‌های دانشجویی، چه مذهبی و چه غیرِ مذهبی، موردِ مداقه قرار می‌دهیم.

پس داریم از این دیدگاه بحث می‌کنیم که آن که می‌خواهد عوام نباشد و چیزی بداند لااقل باید اهلِ مطالعه و خواندن باشد. پس دانشجویی مرادِ ماست که اولا و به‌الذات با کتاب و مطالعه بیگانه نیست.

بندِ بالا اسمش است اصلِ موضوعه.

امیر می‌گفت: "بدیهی است که همگان کتاب نمی‌خوانند! اما آن عده هم که می‌خوانند، با انگیزه‌های متفاوت و گوناگونی بدین کار می‌پردازند. چنان که می‌توان کتاب‌خوانی و کتاب‌خوانان را به این گروه‌ها ]مثلاً[ دسته بندی کرد":

نمی‌دانم این گروه‌بندی کامل و مانع و جامع است، ولی من که به این دقت و جامعیت شاخصه‌بندی ندیده‌ام. و اما گروهِ اول:

1. "سرسری خوان‌ها که بدونِ دقت و تأمل کافی یک نوشته را ]حتی گاه تا انتها[ می‌بلعند!"

به طرف می‌گویی این را که خواندی فهمیدی چه می‌گوید! با قاطعیت می‌گوید آره فهمیدم! مثلا چند وقتِ پیش با یکی از دوستانِ حسن‌عباسی‌بنیاد  بحث می‌کردم. بهش گفتم آخرین حرفِ حسن چیست؟ می‌گفت این که کتاب‌های شهید مطهری به دردِ همان برنامه‌های از من بپرس و از او سکه بگیر می‌خورد. این بنده خدا کاملا مشخص است که سرسری خوانده. او به جای آن که حرفِ عباسی را بفهمد و هضم کند، در بندِ مثالی از سخنانِ او مانده که یقینا در میانِ بحث مطرح شده و هیچ رقمه محورِ بحث نبوده و نمی‌تواند باشد. یکی این دسته که در فهم، اصل را درنمی‌یابند و در بندِ مثالِ گرفتارند تا روزِ الست خدای نکرده.

2. "فله‌ای خوان‌ها که هر موضوعی را به صورت هرچه پیش آید خوش آید، به مطالعه می‌گیرند!"

 جانا سخن از دلِ ما می‌گویی. من اسمش را می‌گذارم هوسِ مطالعه. طرف مطالعه می‌کند. به این فکر نمی‌کند به دردش می‌خورد یا نه. در جهتِ کار و زنده‌گی‌اش یا نه. بهش بگویی این زهرِ مار را بخوان، می‌خواند. این خطر وجود دارد در جمع‌های ما، طبق طبق.

3. "یک‌سویه خوان‌ها که تنها به یکی از رده های کتاب‌ها ابراز علاقه می‌کنند مثلاً فقط و فقط رمان می‌خوانند!"

واقعا. مثلِ کسانی که نمی‌خواهند رمان‌نویس شوند، و مشخص نیست چرا فقط رمان و یا شعر می‌خوانند. دوری می‌کنند از کتاب‌های تحلیلی. در حالی که برای بسیاری از گرایش‌های مثلا علوم انسانی خواندنِ انواعِ کتاب‌های جدی و تحلیلی نیاز است. اما به طورِ کلی من حتی یک‌سویه‌خوانی را معیارِ به طورِ غلیظ اشتباهی در نظر نمی‌گیرم. فکر می‌کنم بندهای یک و دو فعلا پرمشتری است. و شاید برای کشورِ کتاب‌نخوانی مثلِ ما، این بند خیلی هم آسیب نباشد.

4. "مقطعی خوان‌ها که گاهی، به مطالعه‌ی بخشی از موضوعی، در کتابی، روی خوش نشان می‌دهند!"

یک وقتی منطق، یک وقتی فلسفه، یک وقتی فیزیکِ اتم، یک وقتی طنز، یک وقتی نمایش‌نامه‌های کلاسیک، یک وقتی هم مقتلِ علی‌اکبرِ امام حسین...

5. "سربندی خوان‌ها که تنها برای سرگرم بودن] و نه آموختن و فهمیدن[ کتابی را به دست می‌گیرند!"

نشریه می‌خواند، روزنامه می‌خواند، سایتِ خبری می‌خواند، مقالاتِ کم‌اعتبار می‌خواند، بعد خیال می‌کند روشن‌فکر است.

6.  "تندخوان‌ها که این گروه اگر برای بهره‌وری بیش‌تر از زمان و البته همراه با درک مطالب، مطالعه کنند بسیار خوب است، اما اگر صرفاً برای آن که کتابی را پیش از موعد بخوانند، به کتاب خواندن بپردازند، بهره چندانی نخواهند یافت!"

7. "تفننی خوان‌ها که پراکنده، بی برنامه و فقط بر سبیل تفنن چیزی را می‌خوانند و مطالعه در برنامه‌های روزانه آنان جایگاه تعریف شده‌ی خاصی ندارد!"

مثلِ خیلی از ماها یک روز ده ساعت مطالعه داریم و ده روز یک ساعت هم لایِ کتابی را باز نمی‌کنیم. در حالی که برای یک اهلِ مطالعه، کتاب، باید جزیی از جریانِ سیالِ زنده‌گی‌اش باشد. من تا کتاب دستم نباشد بیرون نمی‌روم. چند روز پیش که رفته بودم یک جایی، برای محکم‌کاری دو رمان توی کیفم گذاشتم و البته در فرصت‌های مرده، مثل توی مترو، خواندم.

8. "سیاسی خوان‌ها که تنها به مطالعه آثار و مسایل سیاسی می‌پردازند و از دیگر مسایل خود را محروم می‌کنند."

نیاز به توضیح ندارد. خودتان می‌دانید که ما چقدر الکی سیاسی‌کاریم.

9. "کم خوان‌ها که هیچ علاقه و انگیزه‌ای به مطالعه‌ی مدون و حتی به پایان رساندنِ یک کتاب ندارند، بلکه تنها به مطالعه صفحه یا سطرهایی چند، بسنده می‌کنند!"

مثلِ همان مقطعی‌خوان‌ها دیگر امیرجان. البته با اختلال‌خوانی، حتی شاید با انحراف‌خوانی.

10. "جایزه‌ای خوان‌ها که تنها به مطالعه‌ی کتاب‌هایی می‌پردازند که براساس آن‌ها مسابقه‌ای ترتیب داده شده باشد، آن هم به قصدِ قربت برای برخوردار شدن از جایزه ]به قید یا بی‌قیدِ قرعه!["

11. "مصلحتی خوان‌ها که بنابر مصالحی ]که گاه خودشان تشخیص می دهند[ اثری را به شرف مطالعه مفتخر می‌کنند!"
جدی من دیده‌ام آدم‌هایی را که واقعا حاضر نیستند کتابِ مخالف‌شان را بخوانند. این مخصوصا در بینِ همین کسانی که به روشن‌فکری معروف‌ترند، شایع‌تر است. چند نمونه‌‌اش را خودم به عینه دیدم. که یارو برگشته بود و راست راست توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت عمرا من از فلانی کتاب بخوانم. خوب، همین معیار برای عوامی کفایت نمی‌کند؟

12. "درسی خوان‌ها، که فقط و فقط والا و بلا باید تنها کتاب‌های درسی را نوشِ جانِ اندیشه خود کنند و اصلاً هم به روی مبارک‌شان نیاورند که در پهنه‌ی هستی غیر از کتاب‌های درسی، چیز دیگری هم برای خواندن وجود دارد!"
ای کاش واقعا درسی‌خوان بودند؟ خیلی‌ها هیچی‌خوانند.

13. "عادتی خوان‌ها که برحسبِ انجام وظیفه براساس عادت، به کتاب و کتاب خوانی نظرِ لطف دارند."

البته من این بند را نفهمیدم، دروغ چرا!

و اما چند گروه در یک دسته که بسیار شبیه به هم هستند:

14. "غیرِ مکتوب خوان‌ها که نظرِ مساعدی به کتاب‌های چاپی ندارند، بلکه بیش‌تر به مطالعاتِ اینترنتی می‌پردازند! روزنامه خوان‌ها که دل‌شان نمی‌آید جز مطالب روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگر و یا کتابی را از نظرِ مبارک بگذرانند! بازاری خوان‌ها که خوش ندارند مطلبی را بخوانند که درک و تحلیل و بهره‌وری از آن، نیاز به تفکر و تعمق داشته باشد، بلکه به چند موضوع برجسته‌ای که هرازگاهی مدگونه، به وسیله ناشرانی آگاه به بازار مصرف! و گاهی هم بسیار مسرفانه منتشر می‌شود، چشم می‌دوزند!"
به این‌ها اضافه کنید معتادینِ به تلویزیون را. من نمی‌دانم آدمی که خاص است و اهلِ عمق و تحلیل و کارِ حسابی، روی چه مبنایی ساعت‌هایی از عمرِ شریفش را روزانه پایِ تی.وی و یا روزنامه و یا سایت‌های خبری هدر می‌دهد؟

15. "خوابی خوان‌ها که وقتی به دلایلی خواب به چشمان‌شان نمی‌آید، اثری را مطالعه می‌کنند تا بخوابند ]برخلاف کسانی که کتابی را می‌خوانند تا به خواب نروند!["

16. "موضوعی خوان‌ها که براساس علاقه یا رشته و تخصص و مهارت خود، تنها به مطالعه در همان زمینه اهتمام می‌ورزند."

17. "برگزیده خوان‌ها که به شیوه‌هایی گوناگون از آثار برگزیده و برجسته در یک یا چند زمینه خاص اشراف می‌یابند و به سوی مطالعه آن‌ها می‌شتابند!"
البته لزوما برگزیده‌خوانی معضل نیست. به نظرِ من، در مواردی لازم است.

18. "خوب خوان‌ها که افزوده بر داشتن برنامه‌ی مطالعاتی، روشن بودن هدف خواندن، استاد بودن در گزینش کتاب خوب و یادداشت برداری از مطالب  لازم و مفید، هر اثری را با تفکر، تأمل و با دیدی منتقدانه می‌خوانند تا پیوسته برترین سخن‌ها و معانی را بیابند و برگزینند و در مجموع از خواندنی علم‌افزا، اندیشه‌زا، درست و ثمربخش برخوردار شوند."
التماسِ دعا باید گفت به این گروه و دست بر سرشان کشید. که تبرکند. و همچنین یادتان باشد که عوامی که عوام است بهتر است از عوامی که خیال می‌کند خواص است.

 

 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دانشمندِ منبر و نه دانشمندِ مجلس

یا لطیف

سال‌های 77 و 78 بود. آن چنان دیدگاهِ قابلِ اتکایی در موردِ جهان و اتفاقاتِ پیرامونی نداشتم. ذهنم نسبت به مسائلِ کم‌شماری منقح نبود و آشنایی با بسیاری پدیده‌های برایم دور به نظر می‌رسید. کما این که هنوز هم مدعیِ شناختِ درست از پدیده‌ها نیستم، منتها در آن روزگار، به عنوانِ یک جوانِ روستایی دنبال‌کننده‌ی تحولاتِ سیاسی و فرهنگی، در موردِ بسیاری از پدیده‌ها نظرِ خام و سبکی داشتم.

در آن روزگار، که سال‌های ابهام و غلط‌ پنداری‌های بسیاری برایم بود، اخوی من در دانشگاهِ شیراز الکترونیک می‌خواند. در عینِ حال علاقه‌مندِ به فعالیت‌های فرهنگی با گرایشِ مذهبی بود. بنا بر همین جهان‌بینی‌اش، سخنرانی‌های طلبه‌ی جوان و متفاوتی را برایم می‌آورد که با روحانی‌های اطرافم فرق داشت. دردمند و با دغدغه نشان می‌داد. به طنز و با کنایه سخن می‌گفت. حتی بسیاری از حکایاتِ عرفانی و روایاتِ دینی را با زبانِ روز و جوان‌پسندِ آن موقع نقل می‌کرد. در آن سال‌ها که گرماگرمِ نود قسمتی‌های مهران مدیری بود، روی منبر تکیه کلامِ «لطف فرمودید»، را با همان لحنِ مدیری بیان می‌کرد. و خلاصه حسابی تماشاچیان را محظوظ می‌کرد. به طوری که برای شنونده‌ی نوجوانی مثلِ من سخنرانی آشیخ مهدی دانشمند، بسیار جذاب‌تر و شیرین‌تر بود از امثالِ «جنگِ 77» و «ببخشید شما» و حتی دوگانه‌ی طلایی امیرحسین مدرس و حسین رفیعی در آن‌ سال‌ها در برنامه‌ی پربیننده‌ای چون «نیم‌رخ».

اما جالب است، هنوز که هنوز است و دهه‌ای از آن سخنرانی می‌گذرد، و نه من آن میثم امیری دوازده سیزده ساله‌ی روستایی سال‌های دومِ خرداد هستم، و نه او آن آشیخ مهدی دانشمندِ شوخ و شنگِ آن سال‌ها، ولی همچنان من از دانشمند خوشم می‌آید و او برایم مصداقِ یک روحانی به روز، و مثابه‌ای صحیح و نزدیک به آدم‌های از جنسِ مطهری در سال‌های 40 و 50 است.

الان که رمان‌نویس هستم و معتقدم یک روحانی باید همانندِ یک داستان‌نویس با چشمانی باز به جامعه و اتفاقاتش بنگرد احساس می‌کنم دانشمند به چنین توصیفی نزدیک است. او از جنسِ روحانی است که به خوبی می‌نگرد و با جوانان ارتباط برقرار می‌کند. و می‌داند کارِ دینی زمانی معنا دارد که او به خوبی به آدم‌های جامعه‌ای که می‌خواهد برای‌شان کارِ دینی کند نزدیک باشد. بشناسدشان و درک‌شان کنند.

اگر دانشمند عقایدِ اسلامی نابی نداشته باشد، حتی فکر کنی که او کسی است که مساله‌ی وحدتِ بینِ شیعه و سنی را کم‌رنگ می‌کند، ولی باز  هم روحانی اجتماعی است. روحانی اجتماعی، از آن دسته از آخوندهایی است که امروز در جامعه نمی‌بینیم. یعنی وقتی می‌گوید معتاد، یا می‌گوید جوانِ فاسد، لااقل با پنجاه معتاد یا جوانِ دخترباز برخورد کرده باشد. صحبت‌های آن‌ها را شنیده باشد، نسبت به حلِ مشکلِ طرف حساس باشد. همین شیخ مهدی دانشمند بسیاری از جوانان را با همین شنیدن و برخوردِ بی‌پیرایه به اسلام برگرداننده. او نه جامعه‌شناس بوده و نه روان‌شناس و آخوندِ دوگانه‌سوز. یک روحانی ساده‌ی فقه و اصول خوانده‌ی اصفهان. که از جوانی دردِ جوان داشته و حتی گاه‌گاه با پلو و یا یک توپِ والیبال جوانانی را سالم کرد. 

ارزشِ کارِ یک نفر مثلِ دانشمند خیلی بیشتر از روحانیونی صاحبِ ادعا است. چون آن قدر که جوانان برای او نامه نوشتند و با او دردِ دل کرده‌اند شاید با آنان آقایانِ فاضل صحبت نکرده‌اند.

در هفته‌ی قبل، همشهری ماه، گفتگویی ترتیب داده بود با دانشمند. این گفتگو، نشان می‌داد که دانشمند تا چه حد در حوزه‌ی فرهنگی زحمت کشیده و در عینِ حال نسبت به بسیاری از فضلا،  با جوانان آشناتر و با مسائلِ آنان درگیرتر است. دانشمند نشان داد که متفاوت کار کردن و طنزپردازی روی منبر، چه هزینه‌های گزافی را به او تحمیل کرده. به همین علت که آن دانشمندِ بذله‌گو، را تبدیل کرده به...

چرا که نه جامعه و نه حوزه قدرِ تفاوت و خلاقیت را نمی‌داند. حرف‌های دانشمند در این مصاحبه، نشان از چشمانِ باز، دیدگاه‌های قابلِ اعتنا، نقدهای اساسی و صحیح، و حرفِ حساب  او دارد. متلک‌های جالبی که او در فحوای مثال‌هایش به فضلا انداخته توجه‌ هر خواننده‌ای را جلب می‌کند. حتی او در نقدِ فیلمِ مارمولک بر این باور است که تا آن‌جایی که او با  زندانی‌های که خال‌کوبی می‌کنند گفتگو کرده ندیده که زندانی روی بازویش مارمولک خال‌کوبی کند. این نشان می‌دهد که کارگردان و مشاورِ مذهبیِ فیلم چنان شناختی از جامعه ندارند، ولی منبری مثلِ دانشمند به مراتب مردم‌شناس‌تر از آن‌هاست. چنین نشانه‌هایی در منبرهای دانشمند هم معلوم است.

دانشمند، مثالِ درستِ روحانی در این روزگار است. روحانی که البته به خاطرِ بسیاری از تنگ‌نظری‌ها، نتوانسته همه‌ی خلاقیتش را برای جذبِ جوانان به کار گیرد. آن هم جذبی صحیح. ولی باز هم با کوشش و صداقتش سعی می‌کند جذاب باشد. او می‌داند که برای جذبِ هر جوانی، ابتدا باید با آن جوان ارتباطِ عاطفی خوبی برقرار ‌کند. این ارتباطِ عاطفی و نزدیک، جای استدلال‌های محکم را می‌گیرد. چون جوان از کسی که با او ارتباطِ عاطفی برقرار می‌کند بهتر حرف‌شنوی دارد. این را بنده در تجربه‌های اندکِ تبلیغی خودم به جوانان به عینه مشاهده کردم. و خدا می‌داند، به خاطرِ همین ارتباط، چقدر جوان دارند از اسلام برمی‌گردند و رو به کفر می‌آورند. چون فاضل، درست است فاضل است، ولی ارتباط ندارند، و فضلش نتواسته دردی را دوا کند. دانشمندِ منبری، شاید آن چنان فاضل نباشد، ولی جنسِ روحانی است که باید باشد. یک مبلغِ واقعی.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نامه‌ی دومم به رهبری

یا لطیف

سلام آقای خامنه‌ای

نامه‌ی اولم به شما را در ابتدایِ سال نوشتم. و الحمدالله هیچ اتفاقِ غیرِ منتظره‌ای نیافتد. چنان که در آن نامه هم هدفِ من بود، توهین و یا تهمت به شما نبود؛ همان طور که هم همین حالا هم چنین هدفی را به پیگیری نمی‌کنم.

مرادِ از نوشتنِ این نامه و البته آن نامه، صحبت کردنِ صریح و صمیمانه با رهبرم است. معتقدم در کشورِ افراط و تفریط‌زده‌ای چون ایران، نیازمندِ آنیم معتدلانه با یکدیگر به هم‌سخنی بنشینیم. و درست و صحیح اشکالاتِ یکدیگر را برای هم توضیح دهیم. اصلا هم تعجب ندارد که من با رهبرم صمیمانه صحبت کنم و در عین حال نقدش کنم. البته و صد البته هنوز چنین تفکری در داخلِ ایران به وجود نیامده است. و متاسفانه رسانه‌ها در کشورمان به شما به دیده‌ی یک قدیس و یا یک منحرف  نگاه می‌کنند و نیاموختند که راهِ سومی هم قابلِ تعریف است.

اگر معیار را عملِ درست و خردورزی بگیریم، به ساده‌گی و بدونِ تمسکِ بی‌هیچ فرد و یا جریانِ دیگری می‌توان شما را با توجه به مبانی که بدان اعتقاد دارید نقد کرد. مثلا برای نقدِ شما، نیاز نداریم به جریانِ راست و چپ و یا هر جریانِ سیاسیِ دیگر تکیه کنیم. چرا که آن تکیه، و یا دیدن با آن عینک بیش از آن که به حق قرار دادنِ مفاهیم نزدیک گردد، به حق قرار دادنِ جریان‌ها و اشخاص برمی‌گردد.

آقای خامنه‌ای

متاسفانه باید خدمتِ شما عرض کنم، در وضعیتِ امروزِ ایران، هر گروه و یا دسته‌ای با متمسک قرار دادنِ آدم‌ها و یا جریان‌هایی اجازه‌ی نقدِ منصفانه و تحلیل مستقل‌بنیاد را از انسان‌های آزاد و عاقل سلب کرده. حتی گروه و یا دسته‌ای که به ظاهر نشان می‌دهد که می‌خواهد راهِ سومی را برگزیند متاسفانه در این راه برای خود تابوهایی آفریده‌. به طوری که نمی‌توان به آن تابوها و یا حتی اسطوره‌های دایناسورمآب‌ها نزدیک شد. البته کتمان نمی‌کنم تک و توک افرادی هستند که نشان می‌دهند واقعا اصول‌گرا هستند و وام‌دارِ شخص و یا جریانی نیستند. (هم‌نامی این اصول‌گرایی با جریانی سیاسی در کشور ناخواسته است و دور است چیزی بیش‌تر از یک مشترک لفظی باشد.)

در نامه‌ی قبل گفته بودم که معتقدم سالم‌ترین عضوِ بدن‌تان دستِ راست است. امروز که روزگاری از آن نامه می‌گذرد و تجربه‌هایی دیگر از خاکِ ایران به اندوخته‌های من اضافه شد، بر این باور استوارتر شده‌ام که عجب حکایتی است دستِ معیوبِ شما. چه داستانی است آن دستِ زیبا. خیلی‌ها هستند که شاید آرزو می‌کردند ای کاش آن دست از آنِ آنان بود... غافل از این که افتخار می‌خواهد آدمی در قافله‌ی دست‌های عاشورایی قرار گیرد. الان که در ایامِ محرم هستم، به عظمتِ این دست‌ها بیش‌تر پی می‌برم. این دست‌ها در شیعه دست دارند. البته بعضی‌ها که عاشق‌تر بودند، دو دست‌ دادند برای امام‌شان و گاهی که فرصتی نصیب‌شان می‌شد، خیلی‌ چیزهای دیگر هم دادند. امروز هم دوباره تاکید می‌کنم به حقِ همان دستی که در راهِ اسلام خشکید به این نوشته‌، به مثابه‌ی دل‌نوشته‌ی یک جوانِ مسلمان بنگرید.

کم‌ترین لطفِ مکتبِ شیعه برای من، صراحت با پیشوایم است. و معتقدم آن‌هایی که می‌دانند، و می‌اندیشند، همان طور که خودتان گفتید، آن چه را که می‌دانند باید بگویند. علی الخصوص این دانسته‌ها را باید به پیشوای‌شان بگویند؛ چرا که در شنیدنِ این دانسته‌ها و نقدها از همه سزاوارتر است. این دقیقا ایرادی بود که من به نویسنده‌گان وروشن‌فکرانِ شیعیِ ساکت، پس از جریانِ انتخاباتِ پارسال وارد کردم؛ همچون رضا امیرخانی. چرا که بر این باور بوده و هستم که اگر فرد یا افرادی از ایشان، همچون امیرخانی، نظری درباره‌ی مسائلِ کشور و یا نقدی به رفتارِ شما دارند بی‌پوشیه این نظر را ابراز کنند. تا هم حاکم از این نظر بهره‌مند گردد و هم جماعت‌. در چنین مواقعی، که وقتِ گردنه‌های فرهنگی و گدارهای عقیدتی، و جابه‌جایی اندیشه‌های مردم است، روشن‌گرِ تحلیل‌نویس، در هر بابی از سرلوحه تا نفحات، می‌بایست حاکم را نیز راه‌نمایی کند و مردمان را از آن‌چه می‌اندیشد آشنا کند تا راهِ صواب به آنان نشان داده شود. سکوتِ انسانی که معتقد است در عرصه‌های گونه‌گون حرفی برای گفتن و یا بهتر بگویم شنیدن دارد، بر تعدادِ بصیرت‌پیشه‌گان نمی‌افزاید. حتی اگر فرد یا افرادی از این جماعت، روشن‌گرِ شیعی مثلِ امیرخانی و یا هر صاحب عقیده‌ی دیگری در عرصه‌های مربوط به مدیریت و حکومت، شک کرده بر نحوه‌ی حکمرانیِ شما باز هم باید بگوید... چه جای سکوت است که باید لااقل بگوید که شک کرده است.

البته من رابطه‌ی دوستانه‌ای با دوستانِ امیرخانی‌بنیاد، و البته خودِ جنابِ ایشان و بسیاری از دوست‌دارنِ ولایی شما، و حتی منتقدانِ و شکاکانِ به ولایتِ شما دارم. این رابطه، کمینه مزه‌اش این است که راه را برای گفت و شنود باز نگه می‌دارد.

پس از بیانِ این مقدمه، واردِ بدنه‌ی نامه می‌شوم و می‌خواهم برخی از نظراتِ خود را که به نقص‌های فرهنگی نحوه‌ی رهبری شما برمی‌گردد عنوان کنم. اگر عمری بود ورودِ به عرصه‌های دیگر را بعید نمی‌دانم در نامه‌های آتی که یحتمل در سال‌های آتی رغم می‌خورد. اگر امروز آقای خمینی به جای شما در جایگاه رهبری نشسته بود، باز هم نامه می‌نوشتم و کاستی‌های حاکمیتی را گوش‌زد می‌کردم که قطعا حاکم در شنیدنِ این کاستی‌ها، از همه سزاوارتر است. کتمان نمی‌کنم که برخی از کاستی‌ها باید علنی فاش نشود؛ در برخی مواردِ مهم و راهبردی، کاستی باید مخفیانه به گوشِ حاکم برسد تا اوضاع متلاشی و وضع دگرگون نگردد.

امروز امرِ دولتِ فرهنگی و فرهنگِ دولتی یکسان می‌نماید. این هم‌کاسه شدن در عرصه‌ی فرهنگی در کنارِ گنگ بودنِ رهیافت‌های فرهنگی سندِ چشم‌انداز که به امضا و تاییدِ جناب‌عالی هم رسیده، موجبِ تعجب و تحیر است. به واقع، انتظارِ راهبردی از فرهنگ، کوتاه و راه‌های دست‌یابی به آن پرخدشه است. با سایه انداختن فرهنگِ حکومتی از سویی و افراز شدنِ بنیادهای فرهنگی به موافق و مخالفِ حکومت، تولیدِ فرهنگی این کشور را با مشکل مواجه خواهد کرد.

چرا که نگاهِ فرهنگی‌ِ هر یک از این دو گروه به امت، به خاستگاهِ فکری‌شان رجعت می‌کند. این رجعت، مخاطراتِ فرهنگی برای جامعه به بار می‌آورد. چون هر دو حالت، وقتی کاری فرهنگی و یا هنری تولید می‌کنند، صدایِ خود را محق می‌دانند و آن را نظرِ جامعه می‌پندارند. این در حالی است که آنان به جای آن که گوش باشند، یک‌سره زبانند.

این مهم‌ترین آسیب و نقصی است که امروز در نحوه‌ی حکمرانیِ حکومتی نیز دیده می‌شود. راهِ حل چنین نقصی را در پایان عنوان خواهم کرد. شاید در مصادیقِ آن بشود بحث کرد، اما معتقدم هر چه سریع‌تر باید جهتِ حرکتِ فرهنگی را به سمتِ راهِ حل‌هایی از این دست، که خواهم گفت، هدایت کرد. در غیر این صورت در آتیه، پاره‌های فرهنگیِ جامعه از یک‌دیگر دورتر و دگم‌ها گسترده‌تر، و واقعیات کم‌توجه‌تر می‌شوند. نقدم به جناب‌عالی این است که چنین رویکرد و یا راهِ حل‌هایی از این دست، ممشای تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاریِ فرهنگی، آن طور که وظیفه‌تان است، قرار نگرفته و توصیه‌های فرهنگیِ جناب‌عالی از چنین پیشنهادهایی، که عرض خواهد شد، کم‌رنگ است. معتقدم باید چنین توصیه‌هایی را پررنگ‌تر پی گیرد، تا مشخص شود توصیه‌ی موکدِ شما بر این امور است.

اما برگردیم به مشکلی که در دو بند بالاتر مطرح کرده‌ام. ابتدا نگاه‌مان را بر دستگاه‌های فرهنگی حکومت متمرکز کنیم بهتر است. جدا کردنِ لفظِ دولت از حکومت، به اشتباه انداختنِ مخاطب است؛ در این نوشتار بینِ این دو لفظ، هیچ تفاوتی ماهوی وجود ندارد. (در هر نوشته‌ی دیگری که نقدی کلان و ساختاری به دولت دیده می‌شود، تفکیکِ حکومت از دولت تنها شیره مالیدن بر سرِ مخاطب است.)

کارگزارنِ فرهنگیِ حکومتی، در تولیدِ آثارِ فرهنگی رضایتِ مسوولانِ بالادستی را طلب می‌کنند. مثلا یک انتشاراتِ دولتی به دنبالِ آن است که منویاتِ ساختِ حاکم را در تولیداتِ هنری‌اش لحاظ کند. در چنین شرایطی، اگر اثرِ فرهنگی تولید شده هم‌سازِ با ساختِ حاکم، یا باج‌دهِ به ساختِ حاکم، گل کرد و پر مخاطب شد، اعلی علیینِ هنرمندان حکومتی خواهد بود. اگر در این بین، مسوولِ حکومتی دلسوز نسبت به مسائلِ مردمش باشد، نگرانِ انتقالِ واقعیاتِ جامعه با بیانِ هنری باشد، آن‌چه منتشر می‌شود به حقیقت نزدیک است و هنرِ بومی شکل می‌گیرد. اما چنان چه مسوولِ فرهنگی، به دنبالِ بازسازی آرمان‌شهرِ فکری، یا علائقِ شخصی خودش باشد، که هست و می‌بینیم، تولیدِ هنریِ حاصل نسبتِ ضعیف‌تری با حقیقت دارد. مواردِ قابلِ اعتراض، به نحوه‌ِ مضحکی کثیر است. در کشوری یوسفِ پیامبر، با آن ضعف‌های کتمان‌ناپذیرش؛ مختارنامه، با توصیفِ یک شخصیتِ کم‌اثرِ تاریخی؛ اخراجی‌ها، با قلبِ مفاهیم و ادبیاتِ چاله‌میدانی و.. ساخته می‌شود و دستگاهِ فرهنگی حاکم تبلیغاتِ گسترده‌ای در این باره می‌کند  و تولیدِ فرهنگی پرمخاطب می‌شود. شما در سخنانِ خود از چنین آثارِ سخیفی تجلیل می‌کنید و چفیه به یوسف هدیه می‌دهید و گرایِ معیوبِ فرهنگی خود را به هنرمندانِ دیگر نشان می‌دهد. شاید نمی‌دانید که این کار در بلند مدت چه ضربه‌ای به ساختارِ فرهنگی و عاداتِ اجتماعی جامعه می‌زند، و البته نه آنان که می‌دانند نسبت به چنین انحرافاتی به امامِ مسلمین هشدار می‌دهند. این در حالی است که باید بدانید، در بسیاری از موارد فرهنگِ دولتی و نگاهِ سیطره‌افکنِ حکومتی، دغدغه‌ی جامعه و دین ندارد. آن‌ها، پر کردنِ بیلانِ کاری، گزارش‌های کذایی به مسوول بالادستی دادن، و پزِ این که آقا دیدی ما داریم نظراتِ شما را مو به مو اجرا می‌کنیم، را به هر کارِ خداپسندانه‌ای ترجیح می‌دهند. این روند تا بدان جا پیش می‌رود که هر دستگاهی، حتی اداره‌ی آب و فاضلابِ فلان شهر، هم کنگره‌ی جنگِ نرم برگذار می‌کند و سخنران از تهران دعوت می‌کند. تا یحتمل بر تعدادِ بصیران بیافزاید.

اما این دستگاه آن چنان آگاهی ندارد که بداند که افزایشِ تعدادِ بصیران با حضورِ در میانِ مردم، و با انتقالِ هنری زنده‌گی مردم، بهتر  و ساده‌تر به دست می‌آید تا به ضربِ چلوهایی که مدعیانِ بصیرت در این کنگره با نانِ اضافه و در آن همایش با دوغِ نعنایی میل می‌فرمایند.

دستگاهِ فرهنگیِ حکومت، امروز جدا از مردم نمی‌زید، اما سیاست‌گذارهای فرهنگی و اولویت‌های دولتی، نسبتی با وضعیتِ مردم ندارد. اگر نگاهی به وضعیتِ فرهنگی مردم بیاندازیم و برخی گمانه‌های ملموس، ناظر به واقعیات، را بیان کنیم به این نکته پی می‌بریم که مردم بر دینِ حاکمانِ خود هستند. اگر نسبت به وضعیت‌های هشداردهنده‌ی فرهنگی احساسِ نگرانی می‌کنید، باید بدانید این وضعیت نتیجه‌ی حاکمیتِ اسلام در دوره‌ی آقای خمینی و جناب‌عالی است. این وضعیت، که از سالِ ۶۸ دادِ سخن آن دارید و نسبت به آن هشدار داده‌اید، نتیجه‌ی ساخته‌ نشدنِ داستانِ مردم، فیلمِ مردم، تئاترِ مردم، موسیقیِ مردم، نقاشیِ مردم است. یعنی در این بین، مردم موضوع نبودند. چه آن که هنرمندان خود از میانِ مردم به این جرگه پیوستند، ولی سازمان بابِ طبعِ حاکم و دولت، آنان را از خاستگاهِ مردمی‌شان جدا کرده و به خاستگاهِ فکری بفرموده گره زده. در این گره، آن که ضرر کرده مردم است.

برای برون‌رفتِ از این وضعیت، پیش‌نهادهایی دارم، اما اجازه دهید که بخشِ دوم از فرهنگ را که مقابلِ فرهنگِ حکومتی است باز نگشایم. (نمونه‌ی خوبِ یکی از این انتقادات، همانی است که اخیرا وحید جلیلی مطرح کرد). البته از این بخش، و افتراق‌هایش با جریانِ اصیلِ مردمی سخن بسیار رفته و سخن در موردِ آنان را تکرارِ مکررات می‌دانم، به خصوص که چنین نقدی به نقدِ شما، مستقیما، منجر نمی‌شود. تنها این را بگویم که آن‌چه که در آن طرفِ گود رخ می‌دهد، که عمیق‌تر و هنرمندانه‌تر از این سوی حکومتیِ گود پردازش شده، خود نیز به مشکلاتی از جنسِ اشکالاتِ فرهنگِ حکومتی گرفتار است. البته بعید است خودِ هر دو دسته بر این باور باشند که مشکل دارند.

اما در چینن شرایطی، چه باید کرد؟

آقای خامنه‌ای

1. نشست‌های خود را با اهالیِ فرهنگ، متراکم‌تر کنید. این تراکم، باید واقعی و متنوع باشد. مثلا به شدت نیاز است که شما دیدارها و سخنانی با ناشران، موزیسین‌ها، اهالی تئاتر، و هنرمندانِ تجسمی و... داشته باشید. این دیدار، به آن‌ها روحیه می‌دهد و نتیجه‌ی آن هر چه باشد خوب است. چون به شناختِ دقیق‌تر از یکدیگر منتج می‌شود. شبیه این دیدار را با کاگردان‌ها داشته‌اید. حال این نیاز احساس می‌شود که جهتِ تنقیحِ جوِ فرهنگی، چنین دیداری و سخنانی ضروری است. حتی شاید برخی از این دیدارها به تصدیعِ وقتِ شما منجر شود، ولی باید این کار را به طور متراکم شروع کرد. تا هم جبرانِ عدمِ دیالوگِ آقای خمینی با این دسته از هنرمندان شود و هم جبرانِ برخیِ کم‌توجی‌ها در این 20 سال. در این دیدارها، همه‌ی ناشران و اهالی فرهنگ را به پرداختن به نیازهای واقعی مردم نصیحت کنید. و آنان را نسبت به انتقالِ صحیح عاداتِ اجتماعی مردم، به قصدِ اصلاح‌گری تذکر دهید.

2. حمایت از توسعه‌ی سخت‌افزاری فرهنگ. به نظرِ من امروز وظیفه‌ی حکومت گسترشِ مراکزِ فرهنگی است؛ گسترشِ سخت‌افزاری! بدین معنا که ناشران، انجمن‌ها، دسته‌های فرهنگیِ حکومتی، از حکومت فاصله بگیرند و بنا بر شایسته‌گی‌های خودشان واردِ رقابت با دیگران شوند. اگر نهادی در این میان نتوانست روپا بایستد مشکلِ خودش است؛ ورشکست می‌شود تا یاد بگیرد کارِ جذابِ باکیفیت ارائه دهد. بنابراین به جای توصیه‌های نرم‌افزاری، توصیه‌های سخت‌افزاری بکنید. تشویق کنید که حکومت هر چه بیش‌تر کتاب‌فروشی، تئاتر، تالار، تماشاخانه، خانه‌ی سی‌دی و نرم‌افزار بسازد و بدهد دستِ مردم. یعنی از رویکردِ فعلیِ دولتِ دهم، که در برخی عرصه‌ها مانندِ رسانه‌های دیجیتال و دارالقرآن‌ها به جد پیگیری می‌شود، و توسعه‌ی سخت‌افزاری مدِ نظرِ ایشان است تقدیر شود. به عنوانِ یک مصداقِ روشن، می‌توان سوره‌ی مهر یا چنین نهادهای عظیمِ دولتی را با مکانیزمی بدهند به بخشِ خصوصی و در عوض شرایطی فراهم آورند که همه‌ی کتاب‌ها در همه‌ی جای کشور خوانده شود، همه‌ی موسیقی‌ها، همه‌ی تئاتر‌ها، همه‌ی نقاشی‌ها و... دیده شوند. در عینِ حال از همه بخواهند که یکدیگر را جدی بگیرند. پولِ یامفتی که به کارهای بی‌کیفیتِ دولتی هبه می‌شود، صرفِ ساختِ سخت‌افزار شود. سالن بسازند، کتاب‌فروشی بسازند، سینما بسازند، آن هم در همه‌ی جای کشور. در این صورت می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد آقای خامنه‌ای؟ در مدتِ کم‌تر از دو سال، بیش‌تر شهرهای ایران، کتاب‌فروشیِ فعال، سینمای آباد، گالری‌های مدرن و... دارند. در چنین شرایطی، هنرمندان سعی می‌کنند کاری را بسازند که جذاب‌تر باشد و در عینِ حال هنرِ مردمی به دستِ مردم شکل می‌گیرد و بین‌شان مبادله می‌شود. متاسفانه در بیانِ حضرت‌عالی توصیه به امورِ سخت‌افزاری بسیار کم دیده می‌شود. در حالی که باید بدانید در جامعه‌ی دینی ایران، هر چه بیش‌تر مراکزِ فرهنگی به وجود آید، کارهای با کیفیت‌تری تولید می‌شود. در چنین شرایطی، آن‌چه زائد است فرهنگِ دولتی و حکومتی است. و آن‌چه موجبِ فخر است مردمِ همه‌ی ولایاتِ این خاک است که هم‌زمان با شهرِ کتابِ ونک، جدیدترین آثارِ فرهنگی را می‌خواند و هم‌پای سینمای آزادی جدیدترین فیلم‌ها را می‌بیند و در چنین شرایطی رشدِ فرهنگی و کیفی به بار می‌نشیند. آن وقت بیا و این میوه‌های آب‌دارِ سالم را ببین و حظ کن.

3. لطفا توصیه کنید در امورِ فرهنگی سخت‌گیری ممیزها از این بیش‌تر شود. رویکردِ ممیزی در ایران وارونه است. در این کشور، رمان‌های بی‌کیفیت و داستان‌های آب‌بندی کم‌شماری هر ساله با مجوزِ ارشاد چاپ می‌شود. فیلم‌های مبتذلِ بسیاری مجوزِ پخش می‌گیرند. این در حالی است که برخی آثارِ فاخرِ فرهنگی هر ساله به دستِ مخاطب نمی‌رسد و  در ممیزی می‌ماند. به نظر من مهم‌تر از بررسی و ممیزیِ دینی یک اثر، باید ممیزی محتوایی و ساختاری آثارِ فرهنگی هم موردِ توجه قرار گیرد. حتما می‌دانید که بسیاری از رمان‌هایی که در ایران چاپ می‌شود، چنان بی‌کیفیت‌اند که باید چاپِ آنان را در غربِ عالم به صورتِ یک رویا پنداشت. نحوه‌ی تغییر ممیزی، مستلزمِ موضعِ مشخصی از سوی شما است تا این وضعیت ناهمگون سامان یابد. چون این وضعیتِ ممیزی، یکی از دلایلِ کج‌روی‌های فرهنگی در ایران است.

4. رذالت‌های فرهنگی این کشور، بیش از این حرف‌هاست چنان که توجه‌ام را به ریشه‌ی این مسائل متمرکز کرده‌ام.  لطفا اجازه دهید و بیان کنید تا نقدِ سیاست‌های شما آزادانه در سایت‌ها و روزنامه‌ها صورت گیرد. باور بفرمایید چنین تصمیم‌گیری، تاثیراتِ فرهنگیِ زیادی خواهد داشت. البته باید از زمانِ آقای خمینی چنین مساله‌ای آغاز می‌شد که به عللی، خصوصا چپ‌گرایی مذهبی، چنین هدفی در دسترس نبود. امروز البته وضعیتِ نقدِ دستگاه‌های تحتِ امرِ رهبری، بسیار گسترده‌تر و بهتر و بازتر از دوره‌ی حاکمیتِ آقای خمینی صورت می‌گیرد. این انتقاد که به طورِ علنی، توسطِ دوست‌دارنِ انقلاب، با نقدِ شدیدِ حسن عباسی در سال 83 نسبت به قوه قضاییه و نیروهای مسلح آغاز شد، اکنون می‌بایست به بیتِ رهبری راه یابد. چون استمرارِ نظریه‌ی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی در گروِ تصمیاتی از این دست توسطِ شما است. این خود یک تصمیم فرهنگیِ بزرگ می‌تواند باشد که تاثیراتِ شگفتی در آینده‌ی سیاسی و فرهنگی ایران خواهد داشت. سید محمد خاتمی فضای خوبی ایجاد کرد تا نقدِ دولت صورت بگیرد، و دروه‌ی احمدی‌نژاد اوجِ نقدِ دولت و شکستنِ جبروتِ رییس جمهور بود. شاید اگر آن شروع توسطِ خاتمی آغاز نمی‌گشت، که البته اجتناب‌ناپذیر می‌نمود، امروز چنین نقدها و حتی نفی‌هایی را شاهد نبودیم. نمی‌گویم شما احمدی‌نژاد باشید. چون جایگاه و وظایفِ رهبری از نظرِ راهبردی با هر کسِ دیگری متفاوت است، اما می‌توان این باب‌ها را بازتر نمود. منتظرم که صریح‌تر از قبل در این باره نظر دهید. هر چند فتوای شما  در موردِ ضدِ ولایتِ فقیه یک شروعِ عالی و امیدوارکننده بود. این فتوا که به نظرِ من یک شروعِ بسیار مهم در روزگارِ فعلی و ادامه‌ی همان خطبه‌ی معروفِ نماز جمعه‌ی شما در زمانِ آقای خمینی بود، می‌تواند بسیار راه‌گشا باشد. البته قبول دارم که بسیاری دچارِ خودسانسوری هستند، وگرنه به نظرِ من بسیاری از حرف‌ها را راحت می‌توان به گوشِ رهبری رساند.

۵. شورای فرهنگیِ فقهی نیازِ جامعه است. چنین شواریی می‌تواند به عنوانِ بالِ مشورتی رهبری نقشِ توازن را بینِ حوزه و حکومت ایجاد کند. این افراد که می‌توانند از حوزه و با انتخابِ حوزه انتخاب گردند می‌توانند نقشِ هماهنگ‌سازی را بینِ حکومت و حوزه را ایجاد کنند تا احکامِ اجتماعی و فرهنگی مراجع  تناقض‌ساز نشود. اکنون آقایانِ سازمان تبلیغات بخش‌نامه می‌کنند که کسی نباید برهنه شود، از آن طرف آقای صافی گلپایگانی فتوا می‌دهد که لخت شدن، اگر به دیده‌ی نامحرم نرسد، اجر و ثواب هم دارد. حتما بابتِ  چنین ناهماهنگی‌هایی چاره‌ای بیاندیشید. چاره‌ها در هنگامِ ماجراها است که پیش می‌آید و قانون می‌سازد، وگرنه آن قانونِ اساسیِ سی سالِ پیش وحیِ نبی نیست. شواریِ فرهنگیِ فقهی پیش‌نهادِ من بود. می‌توان هر نامِ دیگری بر این بنده خدا گذاشت. ولی حتما باید برای این کار چاره اندیشید.

امید است فرهنگِ ایرانِ امروزِ ما، با تدابیرِ بهتر و نافع‌ترِ جناب عالی راهِ بهتری را طی کند.

امیدوارم خدا همه‌ی ما را از مواضعِ تهمت دور نگه دارد. من با اعتقاد به این که برای نائبِ حضرتِ صاحب نامه می‌نویسم، این مطالب را نوشتم. و بر آن نبودم که بر مبنای شایعاتی که حولِ شما و خانواده‌تان رواج دارد سخن بگویم، بلکه بر مبانی گفته‌ها، رفتارها و روش‌های شما نقدم را نوشتم و پیش‌نهاداتی دادم.

همین قدر بگویم که قیمه‌های بیتِ شما خیلی خوش‌مزه است. اگر سعادت داشتم، در مراسمِ عزایِ عاشورایِ شما، با سخنوریِ عالمانه‌ی حسین انصاریان  و مداحی محمود کریمی مزاحم‌ می‌شوم.

بگذار این قدر هم بگویم:

هیاتی فرهنگی و خصوصی در شمالِ تهران خیمه‌ی عزا به پا می‌کند که از نخبه‌گان واقعا نخبه هم در آن حضور دارند. که شاید در یکی از شب‌های آتی مهمانش باشم؛ که شعارش است: ابالفضل علم‌دار؛ خامنه‌ای نگاه دار، حسین سید و سالار؛ خامنه‌ای نگه دار.

===============================

این نامه برای رهبریِ نظام نیز از طریقِ سایتِ رسمی‌شان ارسال شده است.

و همچنین از من داستانی با موضوعِ عاشورا، در این‌جا منتشر شده.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند مطلب سیاسی درباره حجاب و خشم رهبر و داخل نظام و بیرون آن و عبدالله شهبازی (در حوالی سال‌های ۸۹ و ۸۸)

یالطیف

سجادِ عزیز، من جوابِ حرف هایت را دقیقا نمی دانم. شاید به خاطر این است که سوالت را خوب درک نکرده ام. بنابراین همچنان به همان مطلبِ پیشین اکتفا می کنم. شاید همان حرف ها جوابِ مطالبِ شما باشد.

شنیدم امروز آقای جنتی در نماز جمعه دولت را به سستی و اهمال در امر ِ حجاب متهم کرد. البته این که دولت آن طور که آقای جنتی و مذهبی انتظار دارند عمل نمی کند حرفِ درستی است. ولی من نظر ِ رییس جمهور را بیشتر قبول دارم. این ها که این زیر می خوانی نظرات محمود احمدی نژاد است که دیروز در جمع حوزوی ها بیان کرده است:

« ساخته شدن انسان نیازمند رعایت چند نکته اساسی است، اولین و مهمترین نکته برای حرکت در این راستا، احترام به کرامت انسانها و به رسمیت شناختن کرامت نوع انسان است. اگر بهترین تبلیغات و بیان را داشته باشید اما در کلام و رفتار شما نهایت احترام به کرامت طرف مقابل وجود نداشته باشد، تبلیغات شما هیچ تاثیری نخواهد داشت.
 در امر به معروف و نهی از منکر نیز احترام به کرامت انسانی مورد تاکید قرار دارد. محال است شخصیت کسی خرد شود و انتظار داشت آن شخص به توصیه ها گوش کند.
 دومین عامل در مسیر ساخته شدن انسان، وجود عشق و علاقه به مردم است. مجرای انتقال ارزش های اخلاقی و فرهنگ متعالی عشق است، محال است بدون عشق به طرف مقابل از وجود شما ارزشی به طرف مقابل منتقل شود.»

من هم نظرم همین است.


page to top
Bookmark and Share
Bookmark and Share

یالطیف

خشم دوست داشتنی سید علی خامنه ای در مقابل ِ اظهاراتِ غیرمسولانه و جنگ طلبانه ی بارک اوباما:

 مجامع جهانى حق ندارند این تهدید رئیس جمهور آمریکا را رها کنند، حق ندارند این را به فراموشى بسپرند؛ باید دنبال کنند، باید گریبان او را بگیرند. چرا تهدید هسته‌اى میکنید؟ چرا دنیا را به ویرانه شدن تهدید میکنید؟ چرا جرأت میکنید چنین غلطى بکنید؟ هیچ کس نباید جرأت کند بشریت را با یک چنین تهدیدهائى مواجه کند. به زبان آوردنش هم غلط است؛ ولو خودشان بگویند نه، ما نیتش را نداریم؛ اشتباه کردیم به زبان آوردیم. به زبان هم نباید بیاورند. از اظهارات اینچنینى که تهدید صلح بشرى است، تهدید امنیت جامعه‌ى جهانى است، نمیشود به‌آسانى گذشت.

این سخنرانی یک ویژگی خوبِ دیگر هم داشت و آن این که رهبر به طرز ِ ادیبانه و عمیقی در موردِ حضرتِ زینب  سخنرانی کردند که من کمتر دیدم کسی شخصیتِ عقیله ی بنی هاشم را با این دقت و عمق تحلیل ارائه دهد.

لینکِ تصویری سخنرانی ایشان را از اینجا و لینکِ صوتی آن را از اینجا به طور مستقیم با save target as دانلود نمایید.

page to top
Bookmark and Share
Bookmark and Share

یالطیف

برخی اوقات وقت نمی کنم مطلبی بنویسم. مخصوصا این روزها که درگیر دو مقاله و یک کتاب هستم و عملا با توجه به حجم کاری پایان نامه و دو کلاسی که در هفته تدریس شان را بر عهده دارم، عملا فرصتی برای وبلاگ نمی ماند. با این وجود این مطلب را برای تان می گذارم از وبلاگ آقای حدادی. دو مطلب. یکی این که این مطلب در وبلاگ آقای محسن حدادی، سردبیر بخش نسل سوم روزنامه کیهان است (باز هم درود بر شریعتمداری) و دیگر این که نوشته ای است از آقای شهبازی در قبال برخی بی صفتی ها. نمی خواهم به نفی و یا اثبات این مطلب بپردازم که بعید می دانم این مطلب خلاف واقع باشد، تنها می خواهم هر از چند گاهی خودمان را بیدار نگه داریم و بگویم دل خوش تفاسیر بسته بندی شده نباشیم.

---------------------------------------------------------------------------       

جناب آقای محسن حدادی عزیز

من از مشتریان وبلاگ تان هستم و قلم تان را می شناسم. این ایمیل را درد دل تلقی کنید که ساعت 5 صبح جمعه نوشتم پس از خواندن یادداشت آخری تان که خیلی به دلم چسبید. نمی‌دانم چرا برای شما می‌نویسم. بهرحال می‌نویسم چون خیلی دلم گرفته است.

راستش را بخواهید، من از ده بیست سال پیش می‌گفتم "نظام" دو نوع فرزند دارد. یکی بچه‌های زن "عقدی" است و دیگری بچه های زن "صیغه ای". من همیشه می‌گفتم: من بچه صیغه ای "نظام" هستم!

سال‌ها پیش می‌گفتم این حرف را. زمانی که به درد آمده بودم از کارهای شبانه‌روزی خودم و حالم بهم می‌خورد از تعریف ها و تمجیدها و تجلیلهایی که فقط حرف بود.

می‌دیدم من این همه زحمت میکشم و فلان طلبه یا غیرطلبه "دهاتی" که تا دیروز به اتاقم راهش نمی‌دادم و خدا شاهد است بعضی شان را یک سال معطل می‌کردم برای یک جلسه دیدار، ناگهان می‌شود معاون وزیر. نه این‌که حسادت می‌کردم. خیر. از برکشیده شدن آدم‌های دون و بی‌سواد حرصم می‌گرفت. ضمناً منظورم از "دهاتی" اهانت به روستائیان نیست که خودم جد اندر جد روستایی که نه، عشایر، هستم. یعنی اگر روستائیان ساکن بودند و یکجانشین، پدران من چادرنشین بودند و از کوه بالا و پائین می‌رفتند برای یک لقمه نان!

برای من وضع فرق نکرده. چه "داخل نظام" باشم چه "خارج نظام"! قبلاً که "داخل نظام" بودم، که انشاءالله هنوز هم هستم، حق التالیفم را می دزدیدند (از چاپ چهاردهم حق‌التألیف ظهور و سقوط را به من ندادند. طبق قرارداد ده در صد است. الان چاپ بیست و هشتم است!)، کتاب‌هایم را بدون ذکر نام نویسنده چاپ می‌کنند و یا روی آن می‌نویسند "جمعی از پژوهشگران"! مثل دو جلد "مطالعات سیاسی" و غیره!

زمانی فهمیدم بچه صیغه ای هستم که مؤسسه‌ای به‌نام مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران را در سه هزار مترمربع زمین در خیابان فرشته به پا کردم و برای ده سال پروژه تعریف کردم و قرارداد بستم. چقدر بنیاد دوست داشت این زمین‌ها را بکوبد و برج بسازد! بهترین نقطه تهران است. سری بزنید و ببینید.

به مقاله "اقبال لاهوری" نگاه کنید. این را پائیز 75 نوشتم. باید سرمقاله فصلنامه ای می بود به‌نام "مطالعات تاریخ معاصر ایران". تا سه شماره را بستم و آماده چاپ کردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن‌قدر اذیتم کردند که استعفا دادم. از خدا می‌خواستند. فوراً آقای... را، که از نیویورک آمده بود و علاف بود، گذاشتند به جای من. از شماره اوّل فصلنامه اسم او به عنوان سردبیر درج شد. حتی از من [در فصلنامه] تشکر هم نکردند در حالی‌که بعضی مقالات سه شماره اوّل فصلنامه را اصلاً ویرایش که چه عرض کنم، بازنویسی کرده بودم برای نویسندگانی که اوّلین مطلب شان بود [...]

این است سازوکار تحقیق در این مملکت. سال‌ها پیش علامه تجلی اردکانی گفته:

در خراب آباد ایران هستی ام بر باد رفت/ تا تجلی بخش تجریدم سوی بنگاله شد

زمان شاه عباس دوّم صفوی این را گفته. فکر می‌کنید چرا این همه شعرا و معمارها و متفکران ما به هند می‌رفتند به دستگاه این و آن امیر و شاه هندی ولی در ایران نمی ماندند. چون شبه قاره هند، مثل اروپا، مثکثر بود و صدها حکومت مستقل و نیمه مستقل داشت و می‌شد از دست این به آن یکی پناه برد. ولی در ایران نمی‌شد. یعنی کمتر می‌شد. یا باید "داخل نظام" باشی یا "خارج از نظام". و "خارج از نظام" یعنی یا باید بمیری یا مهاجرت کنی.

به خدا، نمی‌توانم در خارج زندگی کنم. شش ماه پیش رفتم سری به نیویورک زدم. یک ماهی بودم. در مسیرم ترکیه و دولت اردوغان را خیلی فرهیخته تر از خودمان دیدم. هم مردمش، هم دولتش را. نیویورک واقعاً قلب جهان امروز است. همه چیز آنجاست. عصاره بدترین ها و بهترین های جهان است. از بزرگ‌ترین گانگسترها تا بزرگ‌ترین نوابغ خوب.

نگذاشتند در نیویورک هم یکی دو ماه راحت باشم. شایع کردند که فلانی به آمریکا پناهنده شده. زود برگشتم!

"دغدغه معاش" را می فهمم. در پنجاه و چهار سالگی حاصل یک عمر تلاش تحقیقی ام عملاً مصادره شده (حق‌التألیف و حق و حقوقی در کار نیست) و ارثیه ای هم از پدرم داشتم. زمین هایی بود که به علت گسترش شهر گران شد. از سپاه سراغم آمدند. خوب، سپاهی بودند و عزیز! قرارداد بستند که آبادش کنند و درصدی به من بدهند. به شیراز آمدم. پاسداران عزیز با یک عده دلال و کلاه‌بردار حرفه‌ای بدنام، که پدران‌شان ساواکی بودند و نسل اندر نسل شغل شریف شان آدم فروشی و مال مردم خوری، شریک شدند و بخش عمده مال و اموال من و خواهران و برادرانم را، که با ریسمان من رفتند به ته چاه، خوردند. خواهران و برادرانم شکایت کردند. نشانی به آن نشانی که بعد از سه چهار سال هنوز حتی یک جلسه دادگاه شان، حتی یک جلسه، برگزار نشده. من شکایت نکردم و کتابی نوشتم در 1460 صفحه به‌نام "زمین و انباشت ثروت" و هو کردم آقایان را. نتیجه البته خوب بود از نظر آگاهی مردم و بردن آبروی یک مشت آدم بی آبرو. ولی برای من سودی نداشت. من ماندم و یک پرونده. در دادگاه بدوی پنج ماه محکوم شدم به جرم "نشر اکاذیب و توهین و افترا". آقای قاضی خیلی متعهد حتی زحمت نکشید شهود من را، مثل داوود احمدی‌نژاد، بخواهد یا صحت اسنادم را پرس‌و‌جو کند. رفته دادگاه تجدید نظر. تصوّر نمی‌کنم جرئت کنند مرا زندانی کنند ولی "نظام" است دیگر! دیدی ناگهان رفتی زندان! مهم نیست.

با این اوصاف شما فکر می کنید من کی "داخل نظام" بودم که الان "خارج از نظام" باشم؟ و اصولاً بودن و نبودن برایم چه توفیری داشته؟

زمانی، همان عزیزی که گفتم، و انصافاً پسر بامعرفت و خوبی است و دوستش دارم ولی فرهنگ و مکانیسم رشد در مملکت ما همین است و گریزی از آن نیست، در جلسه‌ای گفت: «من بچه آخوندم و این نظام مال من است.» خندیدم و گفتم: نظام که مال بچه آخوندها نیست. زمانی که من و امثال من در زندان ساواک بودیم تو کجا بودی؟

واقعاً این تلقی وجود دارد. خویشاوندسالاری (نپوتیسم) یعنی همین. یک عده بچه زن سوگلی هستند و یک عده از زنان صیغه ای. دسته اوّل شاه می‌شوند مثل محمد شاه، و دسته دوّم باید جنگ کنند برای "شاه کاکا" و هرات را بگیرند ولی سودش را آدم‌های بی هوّیت هرهری مذهب بخورند مثل میرزا آقاخان نوری صدراعظم!

می‌گویند: "تا بوده همین بوده و تا هست همین هست." جز این است آقای حدادی عزیز!

ارادتمند

عبدالله شهبازی

page to top
Bookmark and Share
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جالبانه

یا لطیف

همان طور که می‌بینید احمدی‌نژاد در حالِ تکثیر است. حتی تا باراک اوباما.(چهارشنبه 24 نوامبر شب قبل از روز شکرگذاری در آمریکا باراک اوباما و خانواده‌اش در شهر واشنگتن و در بنیاد خیریه مارتاز تیبل بسته‌های غذا را میان افراد فقیر توزیع کردند.) یک متفکرِ هلندی بر این باور است که احمدی‌نژاد «اِف.یو.سی.کا» جهان را. به نظر می‌رسد آن چیزی که مهم است این است که احمدی‌نژاد این کار را انجام داده. پس از دورانِ خاتمی، بازگشت به زمانِ قبلِ خاتمی ممکن نبود. این البته بیشتر از آن که مولودِ نحوه‌ی مدیریتِ خاتمی باشد، نتیجه‌ی وضعِ دگرِ جهان بود. جهان واقعا «دیگر» شده بود و پدیده‌هایی مثلِ اینترنت و موبایل فضای زنده‌گی مردم را تغییر داده بودند. اما احمدی‌نژاد رییسِ دولتی از جنسِ قبلی‌ها نبود که بخواهد محدود و یا منتظر باشد به تغییراتِ پیرامونی. بلکه دست به کار شد، تا آن جا که متفکری هلندی درباره‌ی وی چنین گفت. 

این هم فرهاد جعفری با قیافه‌ی جدیدش. گفته: 

«امروز به آرایشگاه رفتم و موهای سرم را از ته تراشیدم. و تا هروقت که زنان ایرانی، «حق انتخاب آزادانه‌ی پوشش خود» را [که قریب سی سال است توسطِ «اسلام سیاسی» و «الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» و «دست‌نشاندگانِ همپیمان‌شان»‌ از آنان سلب شده] بازنیابند؛ هر ماه چنین خواهم کرد.»

و دلیلش را این دانسته که: 

«نه «کشف حجاب اجباری» موافق «حقوق انسان معاصر» است و نه «حجاب اجباری» می‌تواند با چنان حقوق بدیهی و اولیه‌ای، موافقت داشته باشد. پس تا هرگاه که «زن ایرانی» از این حق مسلم خود، به‌دلیل «خواست و اراده‌ی جمع معدودی از روحانیون اسلام سیاسی» محروم است؛ من نیز ترجیح می‌دهم از «حقی نسبتاً مشابه» محروم باشم.»

اگر کارِ جعفری را ریشه‌یابی کنیم، برمی‌گردد به این که زنانِ ایرانی در رقابت‌های آسیایی 14 مدال از 59 مدال ما را کسب کردند. که در بعدِ از انقلاب خیره‌کننده و بی‌نظیر است. یا به قولِ فرهاد جعفری:

«شک ندارم که بخش بزرگی از این پیروزیِ خیره‌کننده‌ی زنان ایرانی، مدیون اعتماد‌به‌نفسی باشد که پس از «گماردن یک زن ایرانی به تصدی یک وزارتخانه» بدان دست یافته‌اند. اقدامی از سوی محمود احمدی‌نژاد که به‌شدت با مخالفتِ «روحانیون اسلام سیاسی» و دنباله‌های رسانه‌‌ای‌‌شان روبرو شد. که همچنان خواسته و می‌خواهند که زنان ایرانی را در حصار تنگِ «سبک زندگی مطلوب خود» نگاه دارند.

همچنان‌که شک ندارم: چنانچه فعالیت‌های اجتماعی زنان ایرانی، با «محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های به‌جامانده از دوران حکومتِ الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» توأم نباشد؛ نتایج عملکردِ آنان، از این هم خیره‌کننده‌تر خواهد بود و زنان ایرانی خواهند توانست چه در مجامع بین‌المللی و چه در صحنه‌های داخلی، به تراز و سهمی که شایسته‌ی آن هستند دست یابند.»

شنیدم آقای صافی گلپایگانی، از مراجعِ قم، نسبت به این که دخترانِ ورزش‌کارِ ما در چین حضور پیدا کردند معترض بودند؛ همان طور که نسبت به تصدی وزیرِ زن معترض بودند و می‌گفتند ولایت به زن نمی‌رسد. این در حالی است که معادل دانستنِ وزارت با ولایت، آن هم در وزارتِ بهداشت، مساله‌ی قابلِ قبولی به نظر نمی‌رسد. خلق‌الله ولایت را برای ولی فقیه قبول ندارند، آن وقت مرجع محترم آن را تا حدِ وزارت قابلِ بسط می‌دانند. در هر صورت من از دفترِ آقای صافی استفتا خواهم کرد که چرا زنِ ورزش‌کارِ ما نمی‌تواند در ورزشِ قهرمانی حضور داشته باشد؟ البته کارِ مشابهِ من، یعنی استفتا از مراجع، برای ریاست جمهوری زنان به نتیجه نرسید.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

لیبرال نمی‌بینم آقای جعفری

 یا لطیف

 چرا یک لیبرال نمی‌بینم؟ کسی که واقعا لیبرال باشد.

باری، افرادِ زیادی که توسطِ حکومت لیبرال نامیده می‌شوند و یا بعضا عده‌ای خود را لیبرال می‌خوانند، واقعا لیبرال نیستند.

البته هدفِ نگارنده در این نوشته، بحثِ ارزشی در موردِ لیبرالیسم نیست، که بحث در این باره ضروری است و به نظرِ من لیبرالیسم، علی رغم برخی اختلافاتِ مبنایی، در روش‌ها اشتراکاتِ زیادی با اسلام دارد. یا حداقل اشتراکاتش از سایرِ مکاتبِ مشهورِ بشری بیشتر است. در این باره فرهاد جعفری، به عنوانِ یک لیبرال مسلمان، مرام‌نامه‌ای منتشر کرده است که این مرام‌نامه را می‌توان مرام‌نامه‌ی یک لیبرال، واقعا لیبرال، دانست.

اما من می‌خواهم ثابت کنم افرادِ زیادی که می‌گویند لیبرال هستند و یا این ادبیات را تبلیغ می‌کنند، واقعا لیبرال نیستند. بلکه فقط درحدِ حرف است که می‌گوید لیبرال و یا سکولار هستند. ولی به واقع به این ادبیات پای‌بند نیستند. بلکه پای‌بندیِ آنان در حدِ پذیرشِ بی‌حد و مرزِ غرب و آمریکا، به عنوانِ ام‌القرایِ غرب، درست است. افراطِ آنان در تحسینِ دولت‌های غربی به حدی است که حتی تا این اندازه از دل‌بسته‌گی از لیبرال جماعت به شهادتِ نوشته‌ی جعفری هم بعید است.

هفته‌ی پیش، در دانشگاهِ علم و صنعت میهمانِ دوستِ خوبم سید حسین حسینی شکوه بودم. او در باره‌ی سخنانِ تمسخرآمیزِ رفقای دانشجویش در موردِ عقایدش با من سخن می‌گفت. او جملاتِ دوستانش را که بسیار به چپ‌گرایی پهلو می‌زد برایم نقل کرد که در عینِ حال لفظا خود را سکولار می‌داستند.

به همین علت، و جهتِ تنویرِ افکارِ عمومی، بخش‌هایی از مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری را در این نوشته موردِ توجه قرار می‌دهم تا خلق‌اللهی که می‌گویند لیبرال هستیم دقیقا بدانند به چه مکتبی مومن هستند. تا آن‌جایی که من از لیبرالیسم از زبانِ ادبیات و فیلم و اندیشمندان و حتی مخالفانش شنیده‌ام، مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری، اتفاقا به شهرِ خورشیدِ مکتبِ لیبرالی بسیار نزدیک است و با تسامحی لیبرالی می‌توان آن را قانون‌نوشتِ پابلیکِ لیبرالی دانست که همچون رساله‌ی عملیه‌ای قابلِ اتکا برای هر لیبرالِ واقعا لیبرال است.  البته من همه‌ی آن‌چه که فرهادِ عزیز نوشته است را نمی‌آورم، منتها بخش‌هایی را موردِ توجه قرار می‌دهم. شما می‌توانید به سایتِ فرهاد جعفری از همین کنار بروید و در صفحه‌ی اولِ آن دیباچه‌ای بر آزادی‌خواهی و برابرطلبی اخلاق‌مدار را مطالعه کنید.

و اما آن بندها و البته در بینِ آن مقایسه‌های منِ نالیبرال:

[01] هیچ ایرانی، غیرخودی نیست. به هیچ دلیل مگر به حکم قانون عادلانه توسط محکمه‌ای عادلانه!
با همین بند، خیلی‌ها لیبرال نمی‌شوند. مثلا  همین کسانی که آرزوی مرگ برای رقیب خود می‌کنند که به نظرِ من آرزو و حرفی است درشت‌تر از غیرِ خودی. مثلا همین دانشجویانی که با سیدِ عزیزمان بحث می‌کنند و ...

[03] وسایل باید پاک، و راه باید به‌نحو قانونی و اخلاقی طی شود!

فراموش نمی‌کنم سایتِ بالاترین، که فعالینش دعوی سکولار بودن دارند، در  سالِ گذشته زنانِ بدحجابی را که در راه‌پیماییِ نهِ دی شرکت کرده بودند، بدونِ شطرنجی کردنِ تصاویرشان، منتشر کرد و روسپی‌شان معرفی کرد. که در ازای دریافتِ پول عکسِ آقای خامنه‌ای و آقای خمینی را بالا گرفته بودند. تا آقای مخملباف که در مقاله‌ی رازهای خامنه‌ای حرف‌های جالبی زده است که بعید است هم‌سازِ گزاره‌ی بالا باشد.

[04] خطا، خطاست. پذیرفته و بخشوده نخواهد شد. از دوست و همفکر، هرگز!
من چیزی در این باره نمی‌گویم. در این باره ما بسیار عقب‌تر از این بندیم. خوشحالی‌ها فرهاد جان؟!

[05] انتقاد به هر امر غیرمنصفانه و ناعادلانه؛ می‌بایست محترمانه و مسالمت‌آمیز بیان شود!

اگر قیاس کنیم وضعِ داعیانِ دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم را با این بند، بی‌شک متوجه‌ی تناقضِ دردناکی می‌شود.

[06] در تحقیر و نامهربانی و تهمت و افترا؛‌ از اقدام متقابل خودداری کن!

وضعِ این بند بسیار آشفته است در کشورمان. کم دیده‌ام کسی را که در حرف زدنش تحقیر نکند و فحش ندهد. در این باره سریال‌های تاریخی مانندِ مختارنامه کانه کاتلیزور و توجیه‌گر در جامعه عمل می‌کنند. به ادبیاتِ فحشانه‌ی مختار دقت کنید.

[07] «دشمن»، اگر هم وجود داشته باشد؛ درخارج از مرزهاست! نامهربان‌ترین هم‌وطنان، فقط «رقیب»‌اند!
فرهادِ عزیز! فکر کنم برای مدعیانِ سکولاریسم این وضع، کاملا عکس است.

دیدید وضعیت را. اساسا نیاز به توضیحِ من هم نیست، به راحتی می‌توان تناقض‌ها را دریافت. در عینِ حال چند بندِ دیگر را می‌آوریم.

[11] هیچ امر زمینی، مقدس نیست!
و یا

[16] خشونت کلامی، دردناک‌تر از خشونت مادی‌ست. با «مهربانی و منطق» بر رقیب خود چیره شو!

و یا

[17] با ظلم نمی‌توان عدالت برقرار کرد!
ویا

[21] اسامی و مدل‌های نظام‌های سیاسی تعیین‌کننده نیستند. ماهیت و عملکرد‌شان تعیین‌کننده است!
و یا

[27] برای دستیابی به وضع مطلوب؛ هیچ نیازی به حمله‌ی بیگانگان نیست!
به نظرِ من هر لیبرال و هر انسانِ منصفی تایید می‌کند که حکومت باید در برابرِ بیگانه‌گان مستحکم و قوی و عزت‌مند باشد.

[28] هر موضوع منافع ملی؛ بر منافع شخصی و جریانی، و بر هر وضعیتِ مطلوبی ترجیح دارد!
نمونه‌اش تیمِ پرافتخارِ ایران. ایران تا به حال ۸ طلا گرفته است از المپیکِ آسیایی. از مجموع ۲۸ مدالی که گرفته ۱۱ مدالش را خانم‌ها گرفتند. چنین افتخاری هیچ‌گاه، از سوی انسان‌های به اصطلاح آزاداندیش منعکس نمی‌شود. ولی اگر ایرانِ ما مدالی نمی‌گرفت ببینید چه الم شنگه‌ای به پا می‌کردند. وقتی ایرانی افتخار می‌آفریند، چون دورانِ احمدی‌نژاد است، سکوت می‌کنند و اگر ایرانی جایی نتیجه نگیرد، شیپور دست می‌گیرند. وضع واقعا اسف‌بار است. این در حالی است که افتخارتِ ملی باید فراتر از جبهه‌بندی‌های سیاسی باشد.

[30] انگاره‌ها و لطیفه‌های قومی، نژادی یا زبانی را ترویج نکن و اشاعه نده!
حالا هی لطیفه علیه همدیگر درست کنید و ارسال کنید!

[32] سیستم‌ها؛ از توان بیش‌تری برای آلودنِ افراد برخوردارند تا آنها در برابر سیستم‌ها!
یا

 [35] جدل‌ها تابه‌این اندازه دوام نمی‌آوردند؛ اگر که تنها یک‌طرف مقصر بود!
یا

[43] تمرکز بر خوبی‌ها و زیبایی‌ها؛ زیبایی و درستی را افزون و تفاهم بر سر آینده‌ را آسان‌تر می‌کند!
یا

[48] اصرار نداشته باش همه مانند تو باشند، مانند تو بیندیشند یا مانند تو عمل کنند!
 همه‌ی این‌ها حرف‌هایی است که متاسفانه در جامعه‌ی لیبرال‌اندیشان دیده نمی‌شود.

[53] اگر فقط یک چیز زمینی مقدس باشد؛ حوزه‌ی خصوصی زندگی رقیب است!

یا
[56] انقلاب، انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی را محکوم و طرد کن!
برای این که سوء تفاهم پیش نیاید، توضیحِ جعفری در موردِ این بند را می‌آورم. لازم به یادآوری است که همه‌ی اصل‌ها را جعفری توضیح داده است که من از آن توضیحات اجتناب کرده‌ام.  و اما توضیحِ فرهاد:

یک «آزادی‌خواه و برابری‌طلب» کسی‌ست که درهرجا که هست، هرکار که می‌کند؛ «انقلاب»، «انسان انقلابی»، «انقلابی‌گری» و «انقلابی‌مآبی» را از طریق استناد به پیامدهای ناخوشایند و نامطلوب آن در گذشته و در جای‌جای این جهان، به چالش می‌کشد تا زمینه برای «مسالمت و مسالمت‌گرا»، «آشتی و آشتی‌گرا»، «مدارا و مداراگر»، «مصالحه و مصالحه‌جو»، «مذاکره و گفتگو»، دم‌به‌دم، فراخ و فراخ‌تر و زمینه برای «دستیابی به وضع مطلوب» فراهم‌تر شود.

[57] خوش‌بین باش و رفتارهای رقیب را از روی حسن‌نیّت تفسیرکن!

و یا این اصلِ فازیِ زیبا:

[59] میان صفر و یک اعداد بسیاری هستند!
و

[63] نه شیفته‌ی کسی، و‌ نه از کسی متنفر باش!
 و...

می‌توانید به سایتی که سخنش رفت بروید و همه‌ی این اصول را کامل با توضیحاتش مشاهده کنید. لیبرال بودنِ جامعه‌ی ایرانی و یا سکولارخواه بودنش بیشتر به یک مطایبه شبیه است. باور ندارید اصل‌ها را دوباره بخوانید.

افزونه:

دمِ بچه‌های ورزشکار، مخصوصا خانم‌ها، گرم. تازه هنوز کشتی و کاراته مانده است.



موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری