نتوانستم در عید داستانم را تمام کنم و درگیرش هستم و درگیر کارهای دیگری که تنها عیب شان دور نگه داشتنم است از درگیریِ بزرگ؛ رمانِ در دستِ نوشتنم؛ چنان این درگیری ها عظیم است که دستم را خشک می کند در ادامه دادنِ داستانی که تازه دارد جان می گیرد. داستان را دوست دارم و داستان تعریف کردن را و فضا ساختن را و تخیل کردن را؛ اگر این زندگی روزمره بگذارد و این همه دست مشغولی؛ که لحظه ای هم به کارم نمی آید با آن که ارج می نهم آن ذهن مشغولی ای را که ذهنم را مرتب می کند و قوی ام می کند برای نوشتن و توصیف کردن و زورمندتر درگیر شدن. 

این مدت فیلم ها و کتاب ها و داستان ها و نوشته های بد و خوبی دیده و خوانده ام. بیشترشان بد بوده اند و یکی دو تای شان خوب و این آخری شاهکار؛ فریادها و نجواها ساخته اینگمار برگمان.