تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شریعتی» ثبت شده است

«آمریکا»ی اطرافِ آیت الله هاشمی

3 آبان 92: مطلب بعدی: آخر هفته‌ی بعد؛ فرصت نشد این هفته بنویسم. شرمنده!

یا لطیف

آیّا آیت الله هاشمی رفسنجانی درباره‌ی مرگ بر آمریکا دروغ می‌گوید؟ خیلی شفّاف می‌توان گفت خیر. آیّا این نظر هاشمی با باقی نظرهای امام درباره‌ی آمریکا سازگاری دارد؟ خیر. نه کسی می‌تواند ادّعا کند هاشمی حرفی نارراست به زبان آورده و نه کسی می‌تواند بگوید امام موافق آمریکا بوده است. پس داستان چیست؟

این که عدّه‌ای بگویند آقای هاشمی راست نمی‌گوید، با تحلیل‌های علمی و مدرن درست است. دلیلش این است که حرفِ هاشمی درباره‌ی آمریکا -به نقل از امام- ناراست است، چون با منظومه‌ی فکری امام و گفتمانِ «اسلام آمریکایی»اش کاملاً ناسازگار است. همان طور که خاطره‌ی هاشمی درباره‌ی «آیت الله خامنه‌ای» از امام راست است، چون این حرفِ امام با منظومه‌ی فکری امام سازگار است. این که امام، آیت الله خامنه‌ای را شایسته‌ی رهبری دانست برای نمایندگان عیجب نیست، ولی این که امام موافق حذف شعار مرگ آمریکا باشد، در همان 15 خرداد 68، در جلسه‌ی خبرگان رهبری هم عجیب بود. یعنی اگر هاشمی همان روز این دو جمله را نقل می‌کرد، طبعاً نمایندگان مردم می‌گفتند جمله‌ی امام درباره‌ی آیت الله خامنه‌ای را می‌توان پذیرفت، ولی درباره‌ی آمریکا را به راحتی نمی‌توان پذیرفت. چون نگاه ما بیشتر از آن که به راست‌گویی یا دروغ‌گویی گوینده باشد، بیشتر به هندسه‌ی فکری امام است.

تحلیل بالا درونِ اندیشه‌ی مدرن درست است. درون تاریخ‌نگاری مدرن هم درست است. یعنی یک استاد دانشگاه مدرن، مانند صادق زیباکلام، می‌تواند ادّعا کند که آیت الله هاشمی دروغ می‌گوید چون حرف ایشان با مبانی فکری و خاطره‌ی جمعی ما از امام در تناقض است. (چون خاطره‌ی جمعی ما یعنی امام هزاران بار علیه آمریکا، ضدِّ اسلام آمریکایی، در تحقیر آمریکا، در توهین به آمریکا، در استکبار خواندن آمریکا سخن گفته و تازه ملّت هم هزاران بار جلوی خودِ امام چنین شعاری را تکرار کرده‌اند و حتّی یک بار هم امام موضع‌گیری نکرد.)

امّا فرض من این است که هاشمی راست می‌گوید. در اسلام اصل را بر برائت و راست‌گویی افراد می‌گذاریم، مگر این که خلافش «ثابت» شود. خلافِ گفته‌های هاشمی تا به حال ثابت نشده یا شاید هم ثابت‌شدنی نباشد.

آن چیزی که برای من اهمیّت دارد نوعِ برخورد سطحی و پیش‌پاافتاده و ارزانِ هاشمی با امام است. نوع برخورد هاشمی با ادبیّات و گفتمان حضرتِ امام، بعد از این همه سال کوشش در راهِ انقلاب اسلامی و همراهی با امام و رهبری آن طور که مدّعای اوست، سؤال‌برانگیز شده! آیّا هاشمی تا این حد به سطح نازلی از ژورنالیسم و عوام‌گرایی افتاده که باید برای اثبات منظومه‌ی فکری‌اش دست به دامانِ روش‌های پیدامسلک و متزلزل بزند؟ یعنی هاشمی آن قدر لرزان و سست شده که تنها با درستی یا نادرستی یک گفته‌اش، منظومه‌ی فکری‌اش خدشه‌دار شود یا به باد برود؟

پاسخ من به پرسش‌های بالا چندان روشن نیست! یعنی من به عنوان یک «جوجه»بسیجی که توانِ درکِ یک دهمِ مجاهدت‌های سردار سازندگی را ندارم، برایم سؤال شده که آیت الله اکبر هاشمی، مفسّر قرآن، یار دیرین امام، معتبرترین مسئول مملکتِ اسلامی بعد از رهبرانش در 35 گذشته، تا این حد گرفتار جریان‌های رسانه‌ای و تیترهای مطبوعه‌های تازه‌به‌میدان رسیده شده است؟!

آخرین اظهار نظر آیت الله هاشمی این است که رسانه‌ای شدن جریان مرگ بر آمریکا به صلاح نبوده. و او گفته سایتش این کار را خودسر انجام داده است. این یعنی خودِ آقای هاشمی فهمیده که چقدر آش شور است! و جریان‌های رسانه‌ای -چه اصول‌گرا و چه اصلاح‌طلب- در چشم‌به‌هم زدنی از آقای اکبر هاشمی هیچ چیز باقی نمی‌گذارند. در این پروژه چپ با راست فرقی ندراد. هر دو در بی‌اعتبار کردن هاشمی نقش دارند و چه خوب که آیت الله هاشمی این را فهمید و چقدر اسف‌ناک است که آقای هاشمی می‌گوید سایتِ او این کار را بدون هماهنگی انجام داده است. به نظرم آقای هاشمی یا اهمیّت هوم‌پیج شخصی آدم‌های سیاست‌مدار را نمی‌داند یا واقعاً نمی‌تواند آمریکای اطرافش را مهار کند... (آن هم در زمانه‌ای که صفحه‌ی فیس‌بوکِ ظریف از سخنگوی دستگاه دیپلماسی مهم‌تر است.)

گرفتاری ما همین است. گرفتاری ما این است که هر کدام‌مان یک آمریکا در درون و یک آمریکای در بیرون و در کنارمان داریم. این آمریکا نوعی رفتار است، نوعی سلوک است، نوعی دین‌داری است. این آمریکا مستکبر، تمامیّت‌خواه، ظالم، محرّف، و بسیار بزک‌کرده است! این آمریکا در اطرافِ مسئولینِ ما به نوعی خودش را نشان می‌دهد. هیچ کس از این آمریکا در امان نیست. (حتّی ولی اجتماعیِ فقیه) ساده‌لوحی است اگر باور کنیم مراد امام از آمریکا تنها یک جغرافیا بوده است. مهم‌تر از جغرافیا آن‌چه که در کلام امام مشهود است، مفهوم و سلوک آمریکاست. (رمان بیوتن رضا امیرخانی اوّلین بار ذهنِ من را نسبت به آمریکای مفهومی بیدار کرد!) آن‌چیزی است که امام از آن به اسلام آمریکایی یاد می‌کرد. و سخنرانِ پرشور حسینیّه‌ی ارشاد، علی شریعتی، با کمی تفاوت، ولی با همان شاخصه‌ها، به اسلام آمریکایی، تشیّع صفوی یا اسلام اموی می‌گفت.

مهم نیست امام در پنهان، و به صورت مخفی با حذف این شعار از صدا و سیما، آن هم در مقطع زمانی خاص، موافق بوده یا نه، مهم این است که شناختِ آمریکا و مقابله با آمریکا و نابودی آمریکا از بند بندِ حرف‌های امام فهمیده می‌شود. این آمریکا، نوعی تمایل قلبی است. (این جمله‌ای است از رمان بسیار خوب گتسبی بزرگ نوشته اسکات فیتز جرالد.) این تمایل قلبی در دل‌ ما مسلمان‌ها به صورت‌های مختلف بروز می‌کند. این تمایل در هدر دادن بیت‌المال توسط برخی مسئولین دولتی دیده می‌شود، این تمایل خبیث در رفتارهای شهری ما دیده می‌شود. این تمایل در صف‌ایستادن‌های ما دیده می‌شود. این تمایل در بی‌قانونی‌های ما دیده می‌شود. این تمایل متأسّفانه از سروروی جامعه‌ی ایرانی می‌بارد. اگر مردمی مرگ بر آمریکا نگویند یا به آن باور نداشته باشند، گویی می‌خواهند با این تمایل زندگی کنند. آقای هاشمی، مردِ بزرگِ انقلابی، با هفتاد سال سابقه‌ی مبارزه و مطالعه‌ی متون دینی، بهتر از هر کسی می‌داند که این تمایل اگر در رفتارهای آدمی پدید بیاید، باز تولید شود، تئوریزه شود، جزیی از عادتِ آدمی شود، دیگر «مرگ بر آمریکا» گفتن نوعی مناسکِ ظاهری است. باشد یا نباشد فرقی نمی‌کند. اگر مردم در 22 بهمن حاضر باشند برای گرفتن ساندیس یا کیک یا هر کالای دیگر، از سروکول هم بالا روند و به یک‌دیگر رحم نکنند، یعنی این تمایل زنده است. کسی هم به این تمایل اعتراض نمی‌کند، کسی ناراحتی‌اش را از این ناراستی ابراز نمی‌کند، پس در همان 22 بهمن هم ممکن است «مرگ بر آمریکا» یک شعار صوری باشد که از ده متری آسمانِ تهران هم بالاتر نمی‌رود و اتّفاقی را در ما رقم نمی‌زند.

آیت الله محترم آقای هاشمی! برای کشتن این تمایل، برای نابود کردن این آمریکا باید کاری کرد. آقای هاشمی برای منِ جوانِ ایرانی، مرگ بر آمریکا بیش از آن که یک وسیله‌ی دیپلماتیک باشد، یک خودآگاهی است نسبت به وضع خودم. یک هشدار است نسبت به آمریکای خودم. هدفِ اوّل انقلاب اسلامی نابودی کشور آمریکا یا دولت آمریکا نبوده و نیست، هدفِ اوّل ما تعالی خودمان است. دست‌شستن از کژی‌ها و ناراستی‌هایی است که در جامعه‌ی ما رخنه کرده و در میان ما مشهود است. مرگ بر آمریکا قرار است اوّلاً اتّفاقی در جانِ ما باشد نه در جانِ جهان .پس اگر مرگ بر آمریکا را به خاطر خودمان حذف کنیم، یعنی نمی‌خواهیم با این آمریکا مبارزه کنیم!

تنها چیزی که هنوز من را می‌سوزاند و اعصابم را بهم ریخته این است که آقای هاشمی سعی دارد خودِ مرگ بر چیزی گفتن را حذف کند؛ آن هم با استفاده از قرآن. اجازه بدهید بگویم با استفاده ابزاری از قرآن. متأسّفم از این که آقای هاشمی مرگ بر آمریکا را مصداق توهین و سب دانسته. واقعاً از آقای هاشمی بعید است. البته آقای هاشمی خودش جواب خودش را داده! چون در راستای حذف مرگ بر ... گفتن‌ها، حرفی از اسرائیل به میان نیاورده است. این یعنی خود آقای هاشمی معتقد است که مسلمان برخلاف خواسته و میلش که اصلاح جهان و گسترش مهربانی است، باید جاهایی مرگ بر گزاره‌هایی را نهادینه بکند، وگرنه هدفِ مسلمانی که تعالی جهان است محقق نمی‌شود. اگر آقای هاشمی معتقد باشد که مرگ بر اسرائیل گفتن درست است، از نظر منطق ریاضی، وجود دارد چیزی که آقای هاشمی با مرگ بر آن چیز گفتن موافق است. (من هم مطمئنّم آقای هاشمی با مرگ بر اسرائیل گفتن مخالف نیست). حال که چیزی وجود دارد که آقای هاشمی با مرگ بر آن گفتن موافق است، پس می‌توان درباره‌ی آن چیز و سایر چیزهایی که شبیه آن هستند سخن گفت؛ مثل آمریکا! مثلِ اوّلین کسی که ظلم کرد در حق محمد و آل محمّد، مثل دوّمین کسی که ظلم کرد در حقِّ محمّد و آل محمّد، مثلِ سوّمین کسی که ظلم کرد در حقِّ محمّد و آل محمّد، مثل چهارمین کسی که چنین کرد و مثل یزید که پنجمین نفر بود و مثل معاویه که ظلم کرد در حقِّ محمّد و آلِ محمّد.

نتیجه‌ی ساده: آقای هاشمی لطفاً زیارت عاشورا را از ما نگیرد. آقای هاشمی قران را از ما نگیرد. قرآن هم مرگ بر چیزهایی گفته؛ قرآن به کسی توهین نکرده و کسی را سب نکرده، ولی تا دل‌تان بخواهد مرگ و لعنت فرستاده. خدا کند ما جزء آن‌هایی نباشیم که قرآن بر آن‌ها مرگ فرستاده... قرآن انیس سال‌های زندان شما بود آقای هاشمی. قرآن را از خودتان نگیرید. اصلاً آقای هاشمی مثل روز برایم روشن است که شما به مرگ بر چیزهایی گفتن اعتقاد دارید. چون در خاطرات‌تان آمده که زیارت عاشورا می‌خوانید. چون شما مفسّر قرآن هستید. مگر می‌شود به مرگ بر چیزهایی گفتن اعتقاد نداشته باشید. پس لطفاً مراقب آمریکای اطراف‌تان باشید، همان طور که ما هم باید مراقب آمریکای اطراف‌مان و درون‌مان باشیم. منِ تازه‌به‌انقلاب رسیده، از درونِ آقای هاشمی مطمئن باشم، از آمریکای بیرونش مطمئن نیستم. این آمریکا به وضوح و بدونِ چشم مسلّح و بدونِ بصیرت مشاده‌پذیر است. آقای هاشمی ما نمی‌خواهیم انقلاب‌مان بی‌هاشمی جلو برود، به این آمریکا مرگ بگویید. 

پس‌نوشت:

1. امام خمینی، صحیفه امام، جلد 18، ص 91: فریاد برائت از مشرکان در مراسم حج و این یک فریاد یک فریاد سیاسی-عبادی است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به آن امر فرمود. حال باید به آن آخوندِ مزدور که فریاد مرگ بر آمریکا و اسرائیل و شوروی را خلاف اسلام می‌داند گفت تأسی به رسول خدا و متابعت از امر خداوند تعالی خلاف مراسم حج است؟

2. امام خمینی، پیام قطع‌نامه: از خدا می‏‌خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین، که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ بر آمریکا و شوروی را به صدا درآوریم.

3. این دو تا خیلی تابلو بود که نوشتم‌شان. باید توضیح بدهم عمیق‌تر و ناهیجانی‌تر دو نوشته‌ی بالا را بخوانید. نکند خدای نکرده مثلاً جای آخوندِ مزدور آقای هاشمی را جای‌گزین کنید. اگر چنین کردید، یک بار دیگر به آمریکای درون‌تان نگاه کنید. باید در تطبیق خیلی دقّت کرد. آقای هاشمی به هزار دلیل آن آخوندِ مزدور نیست! به هزار دلیل! یکی‌اش خودِ اصلِ خاطره که سایت‌ها و روزنامه‌ها بیشتر از اصلش و فراتر از آن بزرگ‌نمایی و حتّی داستان را عوض کرده‌اند.

4. رجانیوز و جهان‌نیوز و این‌ها نقدهایی بر هاشمی منتشر کرده‌اند. وجه افتراق نقدِ من با نقدِ آن‌ها این است که آن‌ها کینه‌توزانه و از سرِ «چه خوب شد دستش رو شد» نقد می‌کنند. در حالی که من با منطق نماز جمعه 29 خرداد نقد می‌کنم. منطقی که می‌گوید جوان‌ها درباره‌ی آقای هاشمی نباید توهّم بزنند. نباید درباره‌ی ایشان فکر دیگری بکنند. هم‌زمان ما باید با هاشمی صحبت کنیم و نشان‌ دهیم از همه بیش‌تر خیرخواه او هستیم. منظورم از ما؛ ما منتقدین هاشمی است. 

5. هنرخانه و کتاب‌خانه را به‌روز نکرده‌ام.

6. تا آخر هفته‌ی بعد.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نامه‌ای خوانده نشده به جناب آقای شهاب مرادی

یا لطیف
پیش‌نوشت:

این نوشته را مدّت‌ها پیش برای حاج آقا شهاب فرستاده بودم، ولی فکر کنم جناب‌شان این نامه را ندید یا نخواند یا فراموش کرد. چون حرفِ درگوشی در این نامه نوشته نشده است، دوباره آن را منتشر می‌کنم. قرار بود این نامه در اصل پیاده شده‌ی سخنرانی حاج آقا شهاب در مسجد امام صادق در شبِ میلاد حضرت رسول باشد. که نشد.

بدن‌نوشت:


بحث به انقلاب اسلامی کشیده می‌شود و گروهی در کلاس بر این باورند که روشنفکران در انقلاب اسلامی همان آرمان‌های مشروطیّت را دنبال می‌کردند. بحث در کلاس بالا نگرفته، ولی بین دو دسته از دانشجوها بحث گرم است. عدّه‌ای می‌گویند خیر، این طور نیست. بلکه در انقلاب 57 آرمان‌های روشنفکران عوض شده بود. سقلمه‌ای به دوست سیاسی که در حال نقّاشی عکس آقای خمینی‌ست می‌زنم:

- توی بحث شرکت نمی‌کنی؟

ابرویی بالا می‌اندازد و بی‌خیال می‌گوید:

- من که هیچ وقت روشنفکر نبوده و نخواهم بود، میراث نداشته‌ی بابام را طلب کنم. به من چه که آرمان‌های روشنفکری فرق کرده یا نه! چه اهمیّتی دارد؟

هنوز جوابش را کامل نداده، واژه‌ها را درست ادا نکرده است که دستانش سراغ طرّاحی می‌رود. پی همین بحث، طرح دانشجوی سیاسی برایم از بحث کلاسی جذّاب‌تر است. بعد از طرح امام، طرح مبهمی از شهیدی که روی خاک افتاده می‌کشد. انتهایش با خطّی خوش که انگار کلمه‌ها در آن به جان هم افتاده‌اند می‌نویسد: «اگر شهید نشویم، بالاخره خواهیم مرد».

مُرد و شهید رو‌به‌روی هم در طرح با هم‌درگیرند؛ گلاویزند.

بخشی از رمانِ تازه‌نوشته‌شده‌ی حقیر به نام «تقاطع انقلاب و وصال»

سلام حاج آقای شهاب مرادی

شبِ میلادِ پیامبر اکرم یادتان می‌آید؟! بحثی که در مسجد امام صادقِ میدان فلسطین عنوان کرده بودید و از حقیر خواستید آن‌چه را که شما روی منبر فرموده‌ بودید، من روی کاغذ بیاورم. من یک‌جورهایی فراموش کرده بودم که این کار را همان شب انجام دهم تا این که در سایتِ کافه سینما شما را دیدم خندان و شاداب و به قول رضا امیرخانی «قَدَحِ باده به دست» کنارِ سید رضا میرکریمی از سالنِ اکرانِ حوضِ نقّاشی بیرون می‌آمدید. دیدنِ همین عکس –و هم‌چنین دیدنِ ویدیو کلیپی از شما در شبِ میلاد قمر پرنور بنی‌هاشم که محمود کریمی رو به شما سرودِ طرب‌انگیز می‌خواند- انگیزه‌ای شد تا به مغزم فشار بیاورم که درباره‌ی منبرِ آن شب‌تان چیزی بنویسم. امّا به سه دلیل این کار را به کارِ دیگری تبدیل کردم. یک این که همه‌ی مباحثِ مطرح شده روی منبرِ رسول الله در شبِ میلادش در ذهنم نمانده است و ایمان صفرآبادی، که آن شب همراهم بود، مطلبِ دندان‌گیری در ذهن نداشت و فقط اشاره کرد: «شهاب خوب صحبت کرد». خسته نباشد. شیره را می‌خورد و می‌گوید شیرین است. این را که خودم می‌دانستم و برایم شفّاف بود که شما بد صحبت نمی‌کنید. دلیل دوّمم این بود که جنسِ پیاده کردنِ متنِ منبرها در مملکتِ ما دچارِ مشکل است. این کار حتّی در پیاده کردن بحث‌های آدم منضبطی (از نظرِ فکری) مثلِ شهید مطهّری –به خصوص بعد از شهادت‌شان- هم ممکن است دقیق نباشد. چون نوشته با صحبتِ روی منبر تفاوت‌هایی دارد. دستِ کم این که خودِ آن کسی که روی منبر حرف می‌زند باید به طورِ حرفه‌ای و با لحاظ کردنِ پاره‌ای از تفاوت‌های دو مدیوم منبر و نوشتار حرف‌هاش را روی کاغذ «ترجمه» کند. دستِ کم این که «فنِّ سخنوری» روی منبر، باید تبدیل شود به «قدرتِ کلمه» بر روی کاغذ. شاید موفّق‌ترین گفتارهای پیاده شده‌ی در این مملکت، سرقفلی دکتر علی شریعتی باشد که به اعتراف دوست و دشمن ادبیّاتِ قوی داشت و چه باک اگر بسیاری از مطالبی را که می‌گفت قبل‌تر می‌نوشت! بنابراین حتّی اگر حافظه‌ی حقیر یاری می‌کرد و همه‌ی مطالبِ شما در ذهنم می‌ماند، از پیاده کردنش اِبا می‌کردم، چون نه در تبدیل گفتار به نوشتار آدمِ باتجربه‌ای هستم، و نه این که لِمِ تبدیلِ منبرهای جذّابِ شما به نوشته‌ای جذّاب را می‌دانم. چون اساساً من پامنبری شما نبوده‌ام؛ جز در نهایتاً 5 مجلس به طورِ حضوری. بنابراین بهتر است این کار را فردی از پامنبری‌های «تیرِ» شما انجام دهد، به شرطی که حتماً خودتان بر آن نوشته نظارت داشته باشید. ضمن این که خودِ شما هم احتمالاً باید روی نوشته‌تان به اندازه‌ی منبرهای‌تان کار کنید تا خواندنی‌تر باشد. دغدغه‌های خوب –مانندِ مطلبِ اخیرِ وبلاگ‌تان- هم باید به شکلی پاکیزه از نظرِ ادبی و شکلی ارائه شد. چون در ساده‌انگارانه‌ترین نگاه هم فرمِ مطلب جهت‌دهنده به محتوایی است که ارائه می‌کنید. و دلیل سوّم همین متنِ بالا بود که از رمانم استخراج کرده‌ام و آن این که این جور کارها، به من ربطی ندارد. ما به همان طرح‌هایی که رویش متمرکزیم دل‌خوش‌تریم. طرحی مانند آیّا برای زندگی باید فقط به فقه تکّیه کرد؟! این که بخشی از منبرِ شما درباره‌اش بود آن طرحی است که می‌توانم درگیرش شوم و درباره‌اش کمی حرف بزنم. انشالله اگر قسمت شد، در دیدارِ حضوری بحث‌ها را با هم بیشتر بشکافیم.

چند نکته از منبرتان در یادم مانده‌است. بگذارید با سوّم شخص با شما صحبت کنم.

آقای شهاب مرادی تقریباً با یک ساعت و نیم تأخیر نسبت به ساعتی که در وبلاگش نوشته بود به مسجد امام صادق –که گویا زیرِ نظرِ دانشگاهی به همین نام بَرِ پلِ مدیریت است- رسید. 40 دقیقه‌اش را هم انداخت گردنِ چراغِ قرمزِ میدان سپاه که اتّفاقا من هم یک بار در دامش افتاده بودم. با این تفاوت که ده بیست نفری منتظرِ افطاری یکی از روزهای گرم تابستان بودند و من نیم ساعت بعد از اذان رسیدم!

آقای شهاب مرادی می‌گوید نباید اخلاق را از دین جدا کرد. اگر اخلاق از دین جدا شود، دیگر به چه دلیل آدم‌ها باید اخلاقی زندگی کنند. بنابراین شهاب از باب انگیزه‌ها این مسأله را نقد کرده است. این که انگیزه زندگی اخلاقی بدونِ تمسّک به دین چیست. او ضمناً آفت‌های چنین زندگی را برمی‌شمرد. زندگی که همه‌ی اصول اخلاقی منهای خدا در آن لحاظ می‌شود. آقا شهاب به‌درستی و شاید ناخودآگاه به مسأله‌ی ازدواج اشاره می‌کند. فهم من این است که اگر زندگی اخلاقی بدونِ خدا داشته باشیم، مسأله‌ی ازدواج در زندگی‌مان کم‌رنگ می‌شود و ما آدم‌هایی می‌شویم به ظاهر اخلاقی، ولی عزب‌اوغلی. چون خیلی از ما ازدواج را منوط کرده‌ایم به آماده کردن یا شدنِ! شرایط. و وقتی در هندسه‌ی اخلاقی‌مان، تضمینِ دولتی و «ضمانت غیر» را جانشین توکّل بر خدا می‌کنیم، ازدواج کردن‌مان به تأخیر می‌افتد. علّتش هم واضح است، چون از ضمانت واقعی «غیر» یا بی‌بهره‌ایم یا نسبت به آن بی‌اعتماد. از همین جا دو نتیجه‌ی سطحی و عمیق به دست می‌آید. نتیجه‌ی سطحی این که ازدواج نکرده‌ایم. چون توکّل به خدا را عملاً در معادله‌های زندگی‌مان به هیچ انگاشته و حتّی اندازه‌ی تضمین و بیمه و کارِ دولتی یا خصوصی برایش تره هم خرد نمی‌کنیم. نتیجه‌ی عمیق این که هیچ‌گاه در سایه تضمینِ غیر، اطمینان صددرصد حاصل نمی‌شود. حال که اصول اخلاقی بدونِ قواعدِ الهی نصب‌العین‌مان شده است و نتوانسته به ما اطمینان و آرامش بدهد؛ چه جای چاق کردنِ قلیانِ اخلاقِ بدونِ خداست؟ اخلاقی که نتواند انسان را به آرامش برساند، آیّا اخلاقِ درستی است؟

درباره‌ی این نبودِ اطمینان یا آرامش دوست دارم چند جمله‌ی دیگر بنویسم. وقتی ما آدم‌های حتّی به ظاهر مذهبی، توکّل و دستِ خدا را از زندگی حذف کرده‌ایم، چگونه می‌توانیم دیگران را به خدا دعوت کنیم. به خدایی که خودمان بهش اعتقاد نداریم. یک مثال ساده و البتّه هولناک بزنم. فرض کنید به منِ بچّه مذهبی بگویند می‌خواهیم 24 ساعت از زندگی‌ات را تحتِ نظر دوربین مداربسته ببینیم. من بدجوری می‌ترسم. در آن 24 ساعت سعی می‌کنم خودم را و اعمالم را به پاکیزه‌ترین وجه انجام دهم. حرفِ بد نزنم، کارِ بد نکنم و... معلوم است حضورِ این دوربین مدار بسته چه تأثیری روی زندگی‌ام گذاشته است! حال به من بگویند فلانی «عالم محضرِ خداست». شاید بگویم: «که لابد در محضرِ خدا گناه نکنید. برو خدا رسیدِ روزی‌ات را جای دیگری واریز کند.» عملاً می‌بینیم که نتیجه اسف‌ناک است. در زندگی‌ام، به شهادت آن 24 ساعتی که تحتِ نظارت دوربین مداربسته بوده‌ام، گزاره‌ی «عالم محضرِ خداست» به اندازه‌ی یک دهم گزاره‌ی «این محل به دوربین مداربسته مجهّز است» باورآفرین نبوده است... و چقدر مذهبی‌های جامعه‌ی ما به این دچارند... «این محل به دوربین مداربسته مجهّز است» موجّه‌تر است تا «عالم محضر خداست».

دلیلِ این زندگی اخلاقی بدونِ حضور خدا چیست؟ منبرِ آقای شهاب مرادی به بخش دوّم هم پاسخ‌هایی داده است. یکی از این دلایل را برگزیدنِ منابع معرفتی غیر از منبع اصیل معرفت دینی یعنی وحی است. وقتی انسان به احساسش، عقلش، عاطفه‌اش، فرهنگش، یا عادتش اعتماد می‌کند و همان را برای هدایت و زندگی کافی می‌بینید، در جریانِ زندگی‌اش دچار رنج و آسیب خواهد شد. چرا؟ چون این معرفت‌ها هیچکدام معرفت‌های صددرصد درستی نیستند. تاریخ بشر نشان می‌دهد که چطور عقل حتّی عقلِ جمعی، احساس، تجربه و فرهنگ فاجعه به بار آورده است. اما دید انسانِ مسلمان از این آبشخورها سیراب نخواهد شد. این به این معنا نیست که در جریان زندگی‌اش به این‌ها بها نمی‌دهد. بلکه در نظرِ مسلمان اصالت با وحی است. او باید به وحی اعتماد کند. و وحی را آقای شهاب مرادی به فقه معنا کرد. شاید فرصت نبود که این بخش از منبرش را بیشتر باز کند تا مراد از فقه یا همان روش زندگی در نظر سخنران معلوم‌تر باشد. در هر حال او در این بخش از فقه و احکام فقهی دفاع کرد و راه‌های فقهی را راه‌های درستی برای حلِّ مسائل فعلی جامعه دانست. او در این‌باره باز هم از ازدواج مثال آورد و آمارِ آزار جنسی در غرب را مؤیّد این معنا دانست که حتّی آزادی جنسی –که زمانی قرار بود با مغالطه‌ها و تمثیل‌های نابه‌جا در جمهوری اسلامی هم اجرا شود- هم نمی‌تواند یک جامعه را از مشکل‌ها رهایی بخشد. در حالی که راهِ رهایی در فقه نهفته است. چون راه‌حل‌های غربی مبتنی بر غریزه است و راه‌های قرآنی و فقهی مبتنی بر فطرت. (نمی‌دانم این جمله را آقای شهاب مرادی گفت یا نه. ولی در ذهنِ من چنین جای گرفته است که منظور آقا شهاب از این که روشِ فقهی درست و راه‌های غربی و مادّی اشتباه است از همین استدال سرچشمه می‌گیرد.)

سؤال‌هایی هم می‌توان پرسید که فقه و وحی را چه کسی درست می‌فهمد و تبیین می‌کند؟ به نظرم سؤال‌هایی از این دست که پیش از این هم پرسیده شده و پاسخ‌های خوبی هم به آن داده شد، می‌تواند به عنوان ادامه‌ی منبرِ آقای شهاب مرادی فرض شود. ولی حیف که همین یک شب و همین یک جلسه را در مسجد امام صادق مهمانِ آقا شهاب بودیم. در شبی که آقا شهاب تنها مطلعِ یک منبر طولانی‌مدّتِ دستِ کم ده شبه را سرود. به قول فصیحی هروی: «بعد از عمری که فصیحی، شبِ وصلی روی داد/ مردم دیده‌ی ما در سفر دریا بود.»

التماس دعای خیر

میثم امیری

زمستان 91

پس‌نوشت:
1. گفت‌وگوییِ اینترنتی با جناب آقای آرشِ سالاری باعث شد این مطلب را نشر بدهم. یادِ نوشته‌ی شهاب ثاقب مرادی به‌ خیر.
2. در سایت آقای دکتر عطا الله مهاجرانی کامنتی محترمانه ولی انتقادی نوشتم. یکی دو انتقادی را که ده دوازده سال قبل امیرخانی به رمان مهاجرانی گرفته بود نیز اضافه کردم. به رویش نیاورد آقای مهاجرانی و کامنتم را که به اصرار انتشار نوشته بودم، فیلتر کرد.
3. تا انتهای هفته‌ی بعد دعاگوی شما هستم.


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آشوریِ روشن‌فکر؛ روشن‌فکرِ سخت و مبهم، ولی نقّاد چیره‌فن

یا لطیف

پیش‌نوشت

خواندنِ کتابِ داریوش آشوری که مجموعه مقاله‌های او از سال 46 تا به امروز (روزگار کنونی) را دربرمی‌گیرد، بهانه‌ی این یادداشت است. نامِ کتاب «ما و مدرنیّت» نام دارد و به همّت نشر صراط، منتشر کننده‌ی آثار عبدالکریم سروش، چاپ شده است. 

بدن‌نوشت

الفتات‌های فکری داریوش آشوری از نقدِ غرب آغاز شده و هم‌زمان با نقدِ شرق و جهانِ سوّم ادامه می‌یابد. هر چه از صفحه‌های ابتدایی کتاب دور می‌شویم، از میزانِ نقدِ غرب کم شده و به نقدِ «ما» اضافه می‌شود. در اوّلین مقاله چندان نقدی متوجّه‌ی آلِ احمد یا شریعتی نیست، ولی در انتها، هم‌زمان با نوازشِ سهم‌گینِ احمدِ فردید، گوشه‌چشمی هم به آلِ احمد و شریعتی دارد. اگر سطری، مفهومی، جایی از منطق نوشته، چنین فراخی یافته است که بر پیکرِ به باورِ او «التقاطی» این دو نیشتری وارد کند، چنین کرده.

خوبیِ این کتاب، دیدنِ یک روشنفکرِ ایرانی در درازنای زمان است. هستیِ داریوش آشوری، از زمانی که به بلوغِ فکری و نوشتاری رسیده تا به امروز در این کتاب دیده می‌شود. یک هستیِ پرسش‌گر و جست‌وجوگر. این پرسش‌گری و جست‌وجوگری یکی از مهم‌ترین وجوهِ نوشته‌های آشوری است. به نظرم مرحوم آقای بهشتی به اشتباه شریعتی را «جست‌وجوگر مسیر شدن» نامید. زیرا جست‌وجوگر از آنِ کسی است که هنوز به درستی راه را پیدا نکرده و بر جزمیّت درستی راهش اشاره نکرده است. (که اگر چنین باشد، سالک واژه‌ی درست‌تری است.) این در حالی است که در نوشته‌های شریعتی، تا آن‌جایی که حقیر مطالعه کرده‌ام، یک نوع جزم‌گرایی، رسیدن به مقصد، معلوم بودنِ هدف دیده می‌شود. شریعتی حتّی جزمی‌تر از حوزوی‌ترین روحانیّونِ زمان به راه، مکتب، و ایده‌اش ایمان داشت. او تقریباً داشت یک دستگاهِ سیاسی با همه‌ی ویژگی‌های یک مکتب ایدئولوژیک از شیعه می‌ساخت و با ادبیّاتِ پُربار و کم‌مانندش در «تشیّع علوی، تشیّع صفوی»، گزاره به گزاره این ساختمان را بنا می‌کرد. مردِ رسیده به مقصد دیگر روشن‌فکر نیست. خاصیّت روشن‌فکری نداشتن جزم و یقین در هدف و راه‌ی معیّن و جدول‌بندی‌شده است. خاصیّتِ روشن‌فکری انعطاف و دیگرپذیری است. برخوردِ شریعتی با هر نوعِ دیگری در خدمتِ اهداف و اغراض شیعی است؛ حتّی زمانی که او از گاوپرستِ هندی مثال می‌زند. شریعتی آن وقتی که در خانه به خدا فکر می‌کند و آن را به مسجدی ترجیح می‌دهد که به کفش‌هایش فکر کند، در حال ترسیم و قلم‌زنی یک دنیای ایدئولوژیک است. یک دنیای همه‌چیز تمام. یک دنیای تماماً اجتماعی شاید. در چنین موقعیّتی است که شریعتی به خودش اجازه می‌دهد هر کس را که در اطرافش می‌بیند «یا امّل بنامد یا قرتی». کسی می‌تواند اطرافش را امّل یا قرتی بنامد که به خودش باور دارد. خودی که نه امّل است و نه قرتی.

از جهتِ روشن‌فکری، آلِ احمد مبالغی با شریعتی فرق دارد. آلِ احمد مبالغی روشن‌فکرتر است. آلِ احمدِ عصیان‌گر، دیده‌ی نقد و هوِشِ لحظه‌ای قوی‌ای دارد. از همین روست که آدمیِ مثلِ من تک‌نگاری‌ها و مدیرمدرسه‌ی شبیه به تک‌نگاری را از باقی آثارِ او قوی‌تر می‌دانم. شاید هیچ هنرمندی در ایران زمین به اندازه‌ی آلِ احمد برقِ شهودِ قوی‌ای نداشت. یک برق سه فازِ چند صد ولتی. ولی هنرمند آنگاه هنرمند و اندیشمند است که این برق سه فاز را در کنارِ صبوری و سنگربندی حفظ کند. یعنی هنرمند باید آن‌چه را که به برق شهود یافته است، تمام شده تلّقی نکند، بلکه در برابر گزاره‌هایش قدم به قدم سنگر بزند. هنرمند باید چونان دکتر بر بالین گزاره‌هایش حاضر شود و به سادگی، به سلامت و درستی آن گزاره‌ها رأی ندهد. چنین پزشکی که می‌تواند و می‌باید اوّلین نقّاد و بی‌رحم‌ترین‌شان باشد، شایسته‌ی مقام نظریّه‌پردازی و راه‌نمایی است. امّا آلِ احمد به شواهدِ تناقضاتی که آشوری به درستی از نوشته‌هایش بیرون کشید، هنرمندی است که گویی همواره پیش‌نویس نوشته‌هایش را به چاپ می‌سپرده و پاک‌نویسش را در گنجه نگه می‌داشته، چون وجهِ سادیستی نوشته‌های او آزاردهنده است و اگر اجاقش کور نبود حتماً فوجی از آلِ احمد اطرافِ ما را گرفته بود. (این بند ملهم است از نروک بودنِ چوپ‌های اوس‌مهدی در مادرِ علیِ حاتمی که نقدی است ویران‌گر از فراموشیِ خویشتن.) آلِ احمد که نویسنده‌ترین نثرنویسِ معاصر است بی‌شبهه‌ای -چون به قدر کفایت می‌خواند و بیش از قدرِ کفایت می‌دید، شاید برخلافِ هدایتِ گوشه‌گیر که کمتر می‌دید- هرگز روشن‌فکرِ آسوده‌سری نبود. هرگز روشن‌فکرِ روش‌مندِ دقیقی نبود. بازارِ گرمِ نویسندگی آلِ احمد و فهمِ تیزِ ادیبانه‌اش آن قدر سریع و غیر قابل کنترل بود که غرب‌زدگی می‌نوشت گویی رمان می‌نویسد. گویی رمان هم نه، انگار در جزیزه‌ای متروک گیر افتاده و با عجله نامه‌ای می‌نویسد تا هر چه زودتر به دستِ ناخدای کشتی‌ای برساند که دارد از کنار این جزیره می‌گذرد و او چندان فرصتی ندارد. امّا آن قدر وجهِ شهود و نویسندگی آلِ احمد قوی بود تا امروز ماند. این میراثِ فکری در نویسنده‌های خوش‌ذوق‌تر امروزمان مانده است. نویسنده‌ای که نفحاتِ نفت می‌نویسد، ولی گویی رقیب بدش نمی‌آید حتّی در پرونده‌ای در تکریم نفحاتِ آقای نویسنده، او را بگزد که شبیهِ آلِ احمد می‌نویسد و «تجربه» از نویسنده‌ی خوبِ ما با تجربه‌تر است حتماً. 

آشوری از هر دوی این‌ها روشن‌فکرتر است. (امیّداورم خواننده خود بداند که حقیر نه مداهنه‌گویی روشن‌فکری‌ام و نه ذم‌کننده‌اش) او سعی کرده نگاهِ روشن‌فکرانه‌ای به قضایای عالم داشته باشد و آن‌ها را چنین رازگشایی کند. همین نگاهِ روشن‌فکری است که فقط در یک چیز جزمیّت دارد. آن هم این که نگاه مرده‌ریگ‌وار به گذشته، از غرب‌زدگی بدتر است. آشوری که به هیچ وجه به میراث اسلامی «خوش‌بین» نیست، نگاهِ ستایش‌گر به سنّت را نقد می‌کند و آن را حتّی مفتونِ غرب می‌بیند و نشانه‌ای از غرب‌زدگی. آشوری که هم‌زمان مداهنه‌گوی غرب است، هم‌زمان ستایش‌گرِ آن میراثِ فکری و روشن‌گرانه است، هم‌زمان که بنای غرب را در اندیشه کاخی بلند می‌یابد، غرب را راهِ حل ما نمی‌داند. زیرا دو نگاه تقریباً متباین به جهان در مواجه این دو دیده می‌شود. نگاهی که در وجوهِ و ابعاد مختلف معنا می‌یابد؛ مثلاً در باب مدینه‌ی فاضله، غرب آرمان‌شهر می‌بیند، ولی ما بهشت می‌بینیم. و او آرمان‌شهر را از نوع و جنسی متفاوت از بهشت توصیف می‌کند. آشوری در سراسر نوشته‌هایش به وجوهِ متفاوتِ مبنایی ما با غرب اشاره می‌کند. او با مثال‌های متنوّع در این داستان، بیشترین قلم‌آرایی‌ها را کرده است. شاید بتوان گفت قوی‌ترین و مستدل‌ترین بخش‌های نوشته‌ی آشوری چنین بخش‌هایی است. آن‌جایی که نگاهِ غربی به عالم را متفاوت از نگاهِ ما به عالم می‌داند. فی‌المثل از همین منظر است که شرق‌شناسی را برای غربیان موجّه می‌داند و با توجّه به ویژگی‌های شرق، اعلام می‌کند که این حرف که «چرا ما به همان نسبت غرب‌شناسی نداشته‌ایم» را مهمل و پنداری باطل می‌داند. از همین رهیافت است که آشوری نتیجه‌ای هولناک و به‌شدّت ترسناک می‌گیرد و آن این که آن چیزی که علمی و فلسفی است، اساساً غربی است. چون غرب است که مادّه را از صورت جدا می‌کند و از راهِ صورت به «چیزها» نگاه می‌کند. اگر در این راه غرب‌شناسی هم صورت بگیرد، این غرب‌شناسی یک کارِ غربی است. شناختِ لوگوسی هر چیزی کارِ  غرب است. حتّی اگر آن چیز میتوس باشد. آشوری این نگاه را از ارسطو در غرب متداول و نگاهِ علمی می‌شمرد. از چنین منظری است که غرب تاریخ دارد و ما اسطوره. از چنین منظری است که سرِ غرب بالا است و چهارچشمی عالَم را می‌پاید، ولی ما سر به جیبِ مراقبت فروبرده‌ایم و تازه افتخارمان به اعمالی از این دست است.

آشوری از چنین منظری به غرب نگاه می‌کند. آشوری تقریباً همه‌ی کسانی را که دعوی بازگشت به خویشتن یا گذشته داشته‌اند ریشخند می‌کند. از شریعتی تا فردید تا شایگان تا نراقی و حتّی آلِ احمد. این وجهِ فکری آشوری هم از روشن‌فکری او نشئت می‌گیرد. نه به این معنا که با هر کسی مخالف باشد، بلکه به این معنا که آن اندیشه‌ها و آن دعوی‌ها را کارِ پرمایه‌ی فلسفی نمی‌داند. انتقادِ آشوری به آنان این است که با وجودِ این که نامِ روشن‌فکر را بر خود گذاشته‌اند، دقیقاً منظورشان از بازگشت به خویشتن معلوم نیست. با این وجود با یک اصرار متعصّبانه از چیزی در گذشته حمایت می‌کنند. آشوری در این میان بیش از همه بر فردید نقد وارد می‌کند و او را از ساحتِ اندیشه و حرفی داشتن و کم‌اشتباه بودن بیرون می‌داند. این مقاله که در جاهایی از وجهِ روشن‌فکرانه اندیشه‌ی آشوری دور می‌شود، آن‌جا که به قضاوت درباره‌ی مؤلّف و اعمال شخصی او مشغول می‌شود، اشکال‌های اساسی به فردید و سوادِ او وارد می‌کند و با متّهم کردن فردید به شارلاتانیزم، او را موجودی خطرناک برای اندیشه می‌داند.

آشوری کتاب را با صحبت درباره‌ی مشکل زبانیِ ما که پرتکرارترین صحبتش است به اتمام می‌رساند. مقاله‌ای فشرده که تا حقیر کتاب بازاندیشی زبان فارسی را نخوانم، برایم گشوده نخواهد شد.

امّا نقدِ آشوری:

آن‌چه که حقیر در نوشته‌های آشوری دیدم و آن را بسیار مستحکم دیدم دیدِ تاریخی و منظّم و دقیقش به غرب است. او به درستی قدرت و رشدِ غرب را دید و به درستی به این نکته اشاره کرد که راهِ ما هم یک‌سره غربی شدن نیست. امّا نقدهایی هم به نوشته‌ی او وارد است:

1. ما تا چه حد مجازیم از غرب استفاده کنیم؟ آیّآ حدّی وجود دارد یا نه؟ ما حق داریم چقدر غربی شویم؟ اگر حق نداریم «چهار اسبه» به سمتِ غرب بتازیم و این نشان‌دهنده‌ی «جهان سوّمی» بودن‌مان است، پس چند اسبه بتازیم؟ یا نه اصلاً نباید بتازیم؟ متن در این‌باره ساکت است.

2. به نظر می‌رسد آشوری هنوز به این حرف که «ما باید همه‌ی آن‌چه را غرب به ما آموخته است از نو بیاموزیم و نقادی کنیم» پای‌بند است. سؤال این‌جاست این نو آموختن و نقّادی کردن چگونه آموختن و نقّادی است؟ به چه هدفی؟ با چه روشی؟

3. به طورِ کلّی چرا متن درباره‌ی وظیفه‌ی ما، یا راهِ ما، بسیار ساکت است؟

4. اگر خویشتنِ شریعتی معلوم نیست، آیّا خویشتی که آشوری می‌خواهد به آن برگردد معلوم است؟

5. آشوری معتقد است که باید به افقِ روشنی برسیم که ریشه در «تاریخ و فرهنگِ» ما دارد. این تاریخ و فرهنگ چیست؟ چه شاخصه‌هایی دارد؟ آیّا آن شاخصه‌ها راهگشا است؟ این «اصالتی» که آشوری به دنبالش است چطور اصالتی است؟ چه فرقی با «خویشتن» شریعتی دارد؟ اگر این اصالت یعنی ترکیب مدرنیته با ایماژهای جهانِ ما؛ این با التقاط و آمیختگی بی‌اصول چه فرقی دارد؟

6. آن‌ چیزی که از نظر فرهنگی و تاریخی در ما اصالت دارد چیست؟ نگاهِ خاصِّ به جهان، چه نگاهی است؟ (متنی از آشوری باید تا این گره‌ها را باز کند. روشن‌فکر باید شفّاف حرف بزند.)

7. آشوری باید بگوید در نقّاشی چه کسانی اصالت ایرانی در ترکیب با مدرنیت خودنمایی می‌کند؟ این نقّاشی‌ها چه ویژگی‌هایی دارند؟

8. نقدِ اصلی‌ام به آشوری همین است. همین که معلوم نیست که ایرانِ ترازِ آشوری چطور ایرانی‌ است؟

9. می‌توان سؤال‌هایی در محکِّ نظرهای آشوری پرسید؛ یک (سؤالِ معروفی که یادگار بحث‌ها و گعده‌های معرفتی با دوستان است) این که فرض کنید دو دانشمند، یکی در زمانِ حاضر در غرب، و دیگری در زمانِ شکوفایی تمدّن اسلامی در ایران، هر دو کارِ تجربی می‌کنند؛ کارِ تجربی این دو دانشمند چه تفاوتی با یکدیگر دارد؟ چه تفاوتی در روش، چه تفاوتی در غایت، و چه تفاوتی در موضوع دارد؟ دو این که آیّا آن‌چه از گذشته باید اخذ کنیم تاریخ، دوره، یا افراد مشخّصی هستند یا مفهوم‌های کلّی‌اند؟ (مثلاً ما باید از میراث تاریخی و فکری‌مان ابن‌سنا را برداریم یا حسین بن علی (ع) را یا ابوذر را؛ یا این که از مفهوم‌های کلّی که جزیی از فرهنگِ ما بودند قرض‌گیری کنیم؟ مفهوم‌های کلّی مانند مدارا، مانند جوان‌مردی، مانندِ با فرهنگ‌های دیگر ساختن!) سه این که آیّا از هنر باید این ساختنِ ایرانِ جدید آغاز شود یا از فلسفه یا از هر دو سو؟ مثلاً ما هنرمندانِ ایرانی داریم که مشابه موضوع‌هایی را که آن‌ها کار کرده‌اند کسِ دیگری به آن نگاه نکرده است. (تا آن‌جایی که حقیر دیده‌ام.) مانند جهانِ ایرانی علی حاتمی، مانند برخی آثار حاتمی‌کیا، مانند رفاقت و جوان‌مردی موردِ نظر کیمایی، تصویر حمید نعمت‌الله از ایران. مانند کاری که داستان‌نویسان بعد از انقلاب مانند بایرامی و امیرخانی و دهقان انجام داده‌اند. و حتما در این دو عرصه و دیگر عرصه‌های هنری می‌توان مثال‌هایی دید.

10. ای کاش آشوری پای همه‌ی نوشته‌هایش تاریخ می‌گذاشت تا می‌فهمیدیم حرف‌های حسابش را کی زده است؟ و چرا مقدّمه‌ی کتاب از آخرین مقاله‌های اثر چند سالی عقب‌تر است؟ و چرا اثری به این مهمّی نمایه‌های گوناگون یا منابع بیشتر برای مطالعه ندارد؟ دستِ کم اُمّهاتِ همان منابعی که آشوری آن‌ها را مطالعه کرده است. (این دست اشتباه‌ها در کتاب‌های به‌روز و مهمِّ فلسفی و  فکری به هیچ وجه بخشودنی نیست.)

11. زبانِ نوشتار. گرچه می‌توان فراموش‌کاری آشوری را در رعایتِ پاره‌ای از علایمِ نگارشی دید و این به نظرم چندان ضعفی برای این کتاب نیست، ولی استفاده از پسوندی عربی در چسبیدن به واژه‌های لاتین و فارسی برایم حل نشده است. آشوری باید معیاری به دست دهد. اگر خریّت و مدرنیّت درست است، پس چسبیدن «الف» و «ت‌»ی جمع به هر کلمه‌ای درست است! آیّا در این صورت سنگ روی سنگ بند می‌شود؟ به نظرم آشوری باید در این زمینه از فکرهای «زیبایی‌شناسیک» احتمالی مانند خوش‌آویی مدرنیّت عبور کند و بنیان زبانِ فارسی و دستورهای آن را که تا حدِّ کسره‌ها و ی‌ها بهش پای‌بند است، رو به بی‌قانونی و تباهی نکشاند. این آشفتگی هم ذهنِ جوانِ خامِ کم‌مطالعه‌ای چون من را درهم ریخت و هم من را در قبال قاعده‌های به کار رفته در یادداشت‌هایم بدبین و مشکوک کرد. باید راهی را که انتخاب کرده‌ایم با همه‌ی لوازمش رعایت کنیم. (نقدی که داریوش آشوری به فردید وارد می‌کند و آن ریزه‌خورای‌های پخش‌وپلا و بی‌انضباط از خوانِ ابن عربی و هایدگر و این‌هاست.) بنابراین اگر قرار است که ما پسوند یا پیشوندِ عربیِ ویژه و خاص را به کلمه‌های غیر عربی نبندیم، پس واقعاً از آن دوری کنیم و لااقل ناخودآگاه در دامِ استفاده از آن عبارت‌هایی که باور داریم غلط است بیافتیم. نه خودآگاه.

پس‌نوشت

1. مطلب بعدی‌ام را انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت. بسیار زیاد کار دارم.



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری