چطور شد که این طور شد؟ ۱
یکی از رفقای ما توی کار پهپاد است.
میگفت چند سال پیش، اسپانسر خصولتی پیدا شد تا یکی از دانشجویان را بفرستد به مسابقهٔ همین هواپیماهای کوچک توی یکی از کشورهای اروپای غربی. از آنجا که دانشجوی محترم دقیقا نمیدانست هواپیمای بدون سرنشین چطور ساخته میشود مهندسی را پیدا کرد که یکی از آنها را بسازد. مهندس هم یکی از آن پهپادهای خوشدستش را به دانشجو داد. اسپانسر هزینهاش را حساب کرد. بعد دانشجو گفت: چطور باید ناوبریاش کرد؟ یعنی چطور باید آن بیصاحب را بلندش کرد؟
این شد که رسیدند به این رفیقِ پهپادی ما. دانشجو هم گفت عالیست. همین هم میشود خلبانِ گروه. با رفیقمان صحبت کردند که داداش بیا برویم به یکی از کشورهای فرنگی و این پرنده را برایمان بپران... آنجا هم مسابقه میدهیم هم عشق و حال میکنیم.
رفیقمان هم قبول کرد.
وقتی چند هفته مانده بود به پرواز، دانشجو به رفیق ما زنگ زد که استاد ممکن است شما خودت هزینهٔ خودت را بدهی... رفیقمان گفت: نه متأسفانه؛ قبلا نذریهایم را خرج دعاهایم کرد و مستجاب نشد. پول اضافی ندارم که خرج سفر شما کنم. تازه از این لحظه به بعد اگر من بیایم، حق مأموریت هم میخواهم. خودم اینجا هزار تا کار و زندگی دارم. بیکار نیستم پا شوم بیایم سفر...
این دانشجو گفت: آخر ظرفیت ما پر است...
رفیق ما هم گفت: مگر ما چند نفریم؟ من و تو و سازندهٔ هواپیما...
دانشجو گفت: نه بابا... دو سه تا از مدیرهای بخش خصولتی هم میخواهند بیایند. رییس شعبهٔ بانکی که به من تسهیلات داده هم میخواهد بیاید. یکی دو نفر دیگر از یکی دو سوراخ سمبهٔ دیگر هم میخواهند بیاورند. دیگر جا نداریم برای شما.
رفیق ما گفت: آهان... یعنی شما برای خلبان آن هواپیما جا ندارید! پس چطور میخواهد آن را پرواز بدهید؟
دانشجو گفت: شما اگر نیایید، یک کاریش میکنیم.
رفیق ما میگفت هر کدامشان هم سیصد یورو برای سوغاتی کنار گذاشته بودند. یعنی مدیرهای بسیار محترم دولتی و خصولتی برای سفر به کشور فرنگی هم چند صد یورو برای سوغاتی اختصاص دادند و این غیر از هزینه رفت و برگشت و هتل و خورد و خوراک و حق مأموریت بود... برای مأموریتی که هیچ نیازی به آنها نبود. تازه اگر از پول سوغاتی میگذشتند، میتوانستند این رفیقمان را ببرند.
آخرش چه شد؟
چه میخواستید بشود؟ خیلی خوش و خرّم رفتند. خلبان هم نبردند. در همان روز اول پرواز اول هواپیما بلند شد و بعدش هم با پوز سقوط کرد و الفاتحه.
چند روز بعدش دیگر تیم اعزامی از ایران پرندهای نداشت که در مسابقات شرکت بدهد. بنابراین اعضای تیم اعزامی به خرید و عشق و حال و خوشگذرانی و عبادت و سیاحت و زیارت در آن کشور اروپایی مشغول شدند. و سرانجام فاتحانه بدون اینکه چیزی از ارزشهای نداشتهشان کم شود به وطن معهود مراجعت کردند که بعیدست هیچ جای دیگری این طور برای چنین آدمهایی پردیس باشد.
بعدها سازندهٔ هواپیما به دوست ما میگفت:
اگر تو میآمدی، قطعا دوم میشدیم اگر اول نمیشدیم. چون باقی تیمهای خیلی از مرحلهٔ پرت بودند.

همینو میشه به بقیه اتفاقای مملکت تعمیم داد. پول به جای اینکه برای متخصصین خرج بشه، جای دیگه خرج میشه