تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری
  • تی‌لِم

    روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

مشخصات بلاگ
تی‌لِم
بایگانی

۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۲۰ ب.ظ

ساری - ۶ بهمن - (به طعم شرنگ)

هجده روزی می‌شود که اینترنت قطع است. 

برنامه هوا شد؛ مثل زندگی‌مان که هواست. هیچ کس از بین آنهایی که به‌شان زنگ زدیم هیچ‌کدام‌شان، جز ابراهیم، حاضر نشدند که بنشینند جلوی دوربین و از تاریخ معاصر بگویند. آخرین امیدم سید بود که او هم گفت استخاره کرده و بد آمده‌... مجبور شدیم ببندیم. تهیه‌کننده گفت می‌خواهی با شهرستانی و صفار صحبت کنی؟ گفتم صفّار که گوشی‌اش را جواب نمی‌دهد. شهرستانی هم می‌تواند حرف‌هایش را توی شبکه‌های رسمی به گوش مردم برساند. مردم شبیه حرف‌های شهرستانی را می‌توانند از تربیون دولت و مجلس و خبرگزاری‌ها و ایتا و بله و همه شبکه‌های صدا و سیما و اکثر روزنامه‌ها و همهٔ تریبون‌های بسیج و سپاه و نماز جمعه بشنوند... همه‌شان دارند یک حرف را تکرار می‌کنند که طبیعتا دیگر برای مخاطب تازگی ندارد. کافی‌ست کنترل را بردارد و بزند شبکهٔ خبر... می‌خواستم ساکتین یا پژوهشگران منزوی صحبت کنند. ولی هیچکدام‌شان حاضر نشدند مگر ابراهیم که مثل خودِ من کوهی‌ست.

همهٔ دوستانم از این که برنامه هوا شد خوشحال شدند. گفتند نگران من بودند که بعدا مورد حمله قرار بگیرم. مخصوصا از سوی معترضین و داغداران این سوانح سنگین ملّی. من البته برنامه داشتم دربارهٔ روزهای تلخی که درآنیم چند جمله سخن بگویم. منتها فکر می‌کنم اتفاقا در سخت‌ترین لحظه‌ها باید حرف درست را زد. ۵۷ تا پلاتو هم نوشته‌ بودم... اما بچه‌ها می‌گفتند خون به زمین ریخته شده‌ست. فریاد خونی که بر زمین است از هر فغانی بلندترست.

من فکر می‌کنم صدا و سیما زیادی خوش است. حتی اگر همهٔ عددها دیگر را نپذیریم، عدد رسمی اعلام‌شده بسیار بالا و نگران‌کننده‌ست. اگر ۲۴۰۰ نفر شهید شده باشند، برنامه‌های صدا و سیما و شادی کردن پی‌در‌پی در برنامه‌های مذهبی کم‌مایه، نمی‌تواند با سوگواری برای دستِ کم ۲۴۰۰ شهید همخوانی داشته باشد. اگر این آمار راست باشد، نمی‌توانید داغدار نباشید و هلهله کنید. 

آخر هفته حسین می‌آید. می‌خواهد من و او دربارهٔ خوابگری در ادبیات صحبت کنیم که مطلقا حوصله‌اش نیست. باید راهِ دیگری پیدا کنم. مثلا دربارهٔ اینکه خوابگری اجتماعی و سیاسی چطور انجام می‌شود. چطور می‌شود با تلقین و تبلیغ یک ملّتی را به انقیاد درآورد و این جور بحث‌ها. حسین روزهای سختی را انتخاب کرده‌ست. 

واژه‌یاب برایم باز نمی‌شود. همین طور بیشتر ابزارهای ویکی و همین طور عکس‌های ویکی... مگر آنکه از وی‌پی‌ان‌ استفاده کنم که آن هم وسط کار قطع می‌شود.  

توی همین بلاگ بی‌صاحب هم نمی‌شود عکس بارگذاری کرد. وگرنه علاقمند بودم عکس تجّاری را بگذارم که آنها را به حقارت کشاندند تا به‌شان ۲۰ دقیقه اینترنت بدهند... تصویری گویا از وضعیت. 

دیگر عکسی که می‌شد بارگذاری کرد، عکس بورس ایران بود که دارد به قهقهرا می‌رود. این هم از همّتی...

و عکس دیگر فرمایش وزیر ارتباطات بود که گفت مردم دارند از این قطعی اینترنت ضرر می‌بینند و کسب‌وکارها دارد تعطیل می‌شود. نمی‌دانم چرا اینها را دارد به ما می‌گوید.  

و بعدش معاون رییس جمهور می‌گوید به شرکت‌ها اینترنت می‌دهیم. آن هم تا دو روز دیگر. این یعنی بدشان نمی‌آید اینترنت را طبقاتی کنند تا این ملت بزرگ، سرافراز، رنج‌کشیده، مظلوم و بابصیرت از اینترنت محروم باشد.

و اینها همه به همّت دولتی‌ست که می‌خواست گره از کار مردم بگشاید. 

هیچ حسّی از غم و همدردی و سوگواری در فضای رسمی دیده نمی‌شود؛ حال آنکه خودشان گفتند ۲۴۰۰ نفر شهید شده‌اند. بیشتر از دو برابر جنگ دوازده روزه... 

و از همه بدتر،

کشور مطلقا به لحاظ اتحاد و انسجام ملّی در شرایط مساعدی نیست که بخواهد جنگی را آغاز کند. جنگ را نظامی‌ها آغاز می‌کنند اما مردم آن را به پایان می‌برند و روایتش می‌کنند. برای بخش اول رجز خوانده می‌شود که باید شود. اما برای بخش دوم چه کرده‌اید؟ فقط احترام به مردم ایران است که می‌تواند ما را پیروز این جنگ کند. فقط شنیدن دردها و اعتراض‌های این مردم است که می‌تواند راه‌حل باشد. صدقهٔ یک میلیونی توهین‌آمیز نسبت به شأن انسان ایرانی‌ست. به مردم اعتماد کنید. مردم باید از خانه‌شان دفاع کنند. این مقدمه و پیش‌پرده اصلا مناسب جنگ نیست... 

و بعد از جنگ ۱۲ روزه مگر همه بر این باور نبودیم که جنگ تمام نشده و خباثت آمریکا و اسراییل و ام‌الخبائث نتانیاهوی خون‌ریز پایان نیافته‌ست؟

 خودتان کلاه خودتان را قاضی کنید؛ آیا این سبک ادارهٔ کشور مناسب شرایط جنگی بود؟ آیا اقدامات صورت گرفته ضامن حفظ تمامیت ارضی و انسجام ملّی بود و هست؟ 

اگر فردا ترکیهٔ فرصت‌طلب به اسم دیوارِ حائل نیرو وارد کشورمان کند چه کنیم؟ آیا مردمان را آماده کرده‌ایم که از سرحدات دفاع کنند؟ جنگ در برابر آمریکا را تنها با تکیه بر ایمان عمیق ملی می‌توان پشت سر گذاشت. یگانه سلاح ما هویت ماست؛ قوی‌ترین اندوختهٔ ما ملّت بودن‌مان است. برای حفظ این ملّت چه کرده‌اید؟ اینترنت را بسته‌اید، به انواع روش‌ها دارید خوار و خفیف‌شان می‌شمارید و در این سنگین‌ترین ثانیه‌ها، محض تفریح و انبساط خاطر روزهای جشن! آخوند آورده‌اید توی تلویزیون که بستن عمامه را بیاموزد. 

مطلقا آرایش و میزانسن، یک میزانسن وطن‌پرستانهٔ ملّی برای دفاع از ایران و مردم ایران و باورها و ارزش‌ها و اعتقاداتِ مردم ایران نیست. از نوشتن این کلمه‌ها اعصابم بهم می‌ریزد... از این که به این فکر کنم که ممکن است تا چند هفتهٔ بعد راه ارتباطی مجازی کلّا قطع شود یا نقاط حساس کشور مورد تجاوز و حملهٔ دشمن قرار گیرد، دستپاچه می‌شوم. توی صحبت‌های دوستانه هم سعی می‌کنم یا سکوت کنم یا همدلی. فکر نمی‌کنم حتی حرف‌های من هم بین دوستان و آشنایانم که احتمالا به صحت نیّات من آگاهی دارند هواخواهی داشته باشد. 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۲۰
میثم امیری
جمعه, ۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۵۰ ب.ظ

ملت غلط می‌کند ما را نخواهد ۱

علم توی خاطرات بهار سال ۵۵ می‌نویسد که رفته به دانشگاه پهلوی (شیراز). این دانشگاهِ سوگلیِ دانشگاه‌های ایران به حساب می‌آمده و شاه خیلی رویش حساب می‌کرده‌ست. علم به شاه می‌گوید که وقتی رفت آنجا، با مشاهدهٔ تعداد کثیری دختر محجبهٔ دانشجو حیرت‌زده شد. علم به شاه می‌گوید: 

غلامْ وقتی رییس دانشگاه شیراز بودم، چادر به سرها را مسخره می‌کردیم. یک نفر هم پیدا نمی‌شد. 

اما سال ۵۵ اوضاع به کلی تغییر کرده بود. به قول علم: 

حتی دانشجویان دختر جسارت کرده و به دکتر فرهنگ مهر رییس دانشگاه پهلوی دست هم نمی‌دهند. 

اعلی‌حضرت بسیار تعجب فرموده و عصبانی شدند. 

شاه از اینکه می‌دید مردم مطابق میلش رفتار نمی‌کنند خیلی عصبانی می‌شد. مخصوصا که می‌دید مردم از قصد می‌خواهند دقیقا متضادِ خواستهٔ او زندگی کنند. 

پ.ن: برای آنکه فراموش‌مان نشود عرض می‌شود قطعی اینترنت ادامه دارد. هنوز دور خودمان می‌چرخیم بعد از دو هفته... دیشب بعد از ۱۴ شب قطعی، توانستم با ایرانسل به تلگرام وصل شود. همان هم امشب در دسترس نیست. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۲۲:۵۰
میثم امیری
چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۵۲ ب.ظ

چطور شد که این طور شد؟ ۱

یکی از رفقای ما توی کار پهپاد است. 

می‌گفت چند سال پیش، اسپانسر خصولتی پیدا شد تا یکی از دانشجویان را بفرستد به مسابقهٔ همین هواپیماهای کوچک توی یکی از کشورهای اروپای غربی. از آنجا که دانشجوی محترم دقیقا نمی‌دانست هواپیمای بدون سرنشین چطور ساخته می‌شود مهندسی را پیدا کرد که یکی از آنها را بسازد. مهندس هم یکی از آن پهپادهای خوش‌دستش را به دانشجو داد. اسپانسر هزینه‌اش را حساب کرد. بعد دانشجو گفت: چطور باید ناوبری‌اش کرد؟ یعنی چطور باید آن بی‌صاحب را بلندش کرد؟

این شد که رسیدند به این رفیقِ پهپادی ما. دانشجو هم گفت عالی‌ست. همین هم می‌شود خلبانِ گروه. با رفیق‌مان صحبت کردند که داداش بیا برویم به یکی از کشورهای فرنگی و این پرنده را برایمان بپران... آنجا هم مسابقه می‌دهیم هم عشق و حال می‌کنیم. 

رفیق‌مان هم قبول کرد. 

وقتی چند هفته مانده بود به پرواز، دانشجو به رفیق ما زنگ زد که استاد ممکن است شما خودت هزینهٔ خودت را بدهی... رفیق‌مان گفت: نه متأسفانه؛ قبلا نذری‌هایم را خرج دعاهایم کرد و مستجاب نشد. پول اضافی ندارم که خرج سفر شما کنم. تازه از این لحظه به بعد اگر من بیایم، حق مأموریت هم می‌خواهم. خودم اینجا هزار تا کار و زندگی دارم. بیکار نیستم پا شوم بیایم سفر... 

این دانشجو گفت: آخر ظرفیت ما پر است...

رفیق ما هم گفت: مگر ما چند نفریم؟ من و تو و سازندهٔ هواپیما...

دانشجو گفت: نه بابا... دو سه تا از مدیرهای بخش خصولتی هم می‌خواهند بیایند. رییس شعبهٔ بانکی که به من تسهیلات داده هم می‌خواهد بیاید. یکی دو نفر دیگر از یکی دو سوراخ سمبهٔ دیگر هم می‌خواهند بیاورند. دیگر جا نداریم برای شما. 

رفیق ما گفت: آهان... یعنی شما برای خلبان آن هواپیما جا ندارید! پس چطور می‌خواهد آن را پرواز بدهید؟

دانشجو گفت: شما اگر نیایید، یک کاریش می‌کنیم. 

رفیق ما می‌گفت هر کدام‌شان هم سیصد یورو برای سوغاتی کنار گذاشته بودند. یعنی مدیرهای بسیار محترم دولتی و خصولتی برای سفر به کشور فرنگی هم چند صد یورو برای سوغاتی اختصاص دادند و این غیر از هزینه رفت و برگشت و هتل و خورد و خوراک و حق مأموریت بود... برای مأموریتی که هیچ نیازی به آنها نبود. تازه اگر از پول سوغاتی می‌گذشتند، می‌توانستند این رفیق‌مان را ببرند.  

آخرش چه شد؟ 

چه می‌خواستید بشود؟ خیلی خوش و خرّم رفتند. خلبان هم نبردند. در همان روز اول پرواز اول هواپیما بلند شد و بعدش هم با پوز سقوط کرد و الفاتحه. 

چند روز بعدش دیگر تیم اعزامی از ایران پرنده‌ای نداشت که در مسابقات شرکت بدهد. بنابراین اعضای تیم اعزامی به خرید و عشق و حال و خوش‌گذرانی و عبادت و سیاحت و زیارت در آن کشور اروپایی مشغول شدند. و سرانجام فاتحانه بدون اینکه چیزی از ارزش‌های نداشته‌شان کم شود به وطن معهود مراجعت کردند که بعیدست هیچ جای دیگری این طور برای چنین آدم‌هایی پردیس باشد. 

بعدها سازندهٔ هواپیما به دوست ما می‌گفت: 

اگر تو می‌آمدی، قطعا دوم می‌شدیم اگر اول نمی‌شدیم. چون باقی تیم‌های خیلی از مرحلهٔ پرت بودند.

 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۲۲:۵۲
میثم امیری
سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۲۷ ق.ظ

ساری - ۳۰ دی (مضحکه)

امروز با دکتر صحبت کردم. دعوتش کردم به گفتگو. کتاب فوق‌العادهٔ شهریار و شهروندان را گذاشتم وسط. گفت نه کتاب را خوانده، نه علاقه‌ای به صحبت توی این موقعیت دارد. گفت خودش را مضحکه نخواهد کرد. حق هم دارد. خبر آمد اینترنت را مرحله به مرحله وصل خواهند کرد و فعلا برای تجار و بازارگانان اینترنت وصل شده‌ست. نام چنین موقعیتی را چه می‌توان گذاشت؟ هر چند نارضایتیِ دکتر مثل گودال‌های تهِ اقیانوس آرام است... به این چیزهای مقطعی ربط ندارد انگار. 

اما توی یک چیز دکتر را منکوب می‌کنم؛ چرا خواندن کتابی به این مهمّی را مهم نمی‌دانست و حتی به نخواندنش هم افتخار می‌کرد؟ 

 فردا همه جا تعطیل است. من هر کاری را شروع کردم به پیگیری، خوردم به تعطیلی... کارمند اداره‌ای که کارم لنگِ امضای او بود گفت: ان‌شاءالله شنبه... تازه اگر شنبه مملکت تعطیل نباشد. 

دارم تحلیل نیازمند را می‌خوانم از انقلاب... اشتباهات شاه و مصدق و همه... و روایتی تکان‌دهنده از سپهبد زاهدی... اما نیازمند تصمیم‌هایش شاه را به اشتباه فرونمی‌کاهد... 

جز ابراهیم به هر کس زنگ زدم جوابم کرد. با ابراهیم صحبت‌های خوبی کردیم... قرار شد فردا با استادش هم صحبت کند، بلکه راضی شود حرف بزند.

هم امروز آدم‌ها، کج‌خلق، جوابم کردند، هم قرمزخانهٔ متحرکم دو بار خراب شد... امشب قضاوت در نورنبرگ را دیدم. قطعا شاهکار است. حالم را بعد از این روز ناامید کننده بهتر کرد... ببینم فردا می‌توانم برنامهٔ هفتهٔ بعد را ببندم یا نه. 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۲۷
میثم امیری