تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری
  • تی‌لِم

    روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

مشخصات بلاگ
تی‌لِم
بایگانی
دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۱۲:۰۵ ق.ظ

ساری - ۲۱ دی ۱۴۰۴‍‍

شهر امروز از صبح تا الان آرام بود. اما تصویر غریب دم غروب: بلوار خزر تاریک و مغازه‌ها بسته... کمتر کسی چنین نمایی را از زنده‌ترین بلوار مازندران به یاد دارد.

هم‌چنان پیامک و اینترنت و ارتباط ما با دنیای خارج قطع است. یا باید تماس بگیرم با رفقا تا از حالشان با خبر باشم یا اینکه بروم به‌شان سر بزنم. 

سر صبحی رفتم تا ببینم چرا «بیمه» فاکتورهای کار و گفتار رضا را پرداخت نکرده که چیزی دستگیرم نشد. بعد از نیم ساعت معطلی کارمند محترم گفت سامانه قطع است و به سلامت. گفتم سامانه بیمه که ربطی به اینترنت ندارد، یک سیستم ارتباطی کاملا داخلی و سازمانی‌ست. جواب روشنی نداد و زدم بیرون. و گفتم الان تمام اداره‌های شهر بگویند سامانه‌شان قطع است، کسی نیست که پیگیری کند. باید مثل بچه آدم سرت را بیاندازی پایین و بروی خانه. اگر سامانه قطع است، چرا امروز اداره‌ها را باز کردی؟

بعدش رفتم توی شهر دوری زدم. یکی از کافه‌چی‌ها پرمشتری هم کشته شده. جلوی در کافه‌اش پُرِ گل و شمع بود. جای توقف نبود. گفته می‌شود داشت از دیوار پایگاه بسیج بالا می‌رفت که زدنش. عصر روایت دیگری شنیده‌ام که این هم خبر واحد است و لابد حجیّت ندارد. سکانسی از قلاده‌های طلا به یادم آمد. آنجا که فرمانده پایگاه با تیر جنگی، فرد مقابل را که داشت از دیوار پایگاه بالا می‌رفت زد. 

هنوز گزارش روشنی از کشته‌ها منتشر نشده... تسنیم گفته عدد مربوط به نیروهای نظامی و امنیتی سه رقمی‌ست. عدد طرف مقابل چقدر است؟ 

بعد از ظهر رضا را بردم توان‌بخشی... کارت‌خوان‌شان کار نمی‌کرد. خدا را شکر، مربی‌های این مرکز، خیلی خوب کار می‌کنند. دلسوز و مهربان و کاری و بسیار پیگیر هستند... برعکس بهزیستی... که قطعا تعطیلی‌اش به نفع ما خانواده‌های معلولین است. آخ که چقدر بهزیستی توی این سال‌ها ما را سرِ کار گذاشت... بعد از سه سال هنوز کارت بچه را صادر نکرده‌اند... ای خدا... حوصله‌ نقل مصیبت ندارم... به خدا چه کسی جواب آه‌هایی را می‌دهد که پشت آن همه بی‌توجهی و اهمال است؟ از این آه نمی‌ترسند؟ و راستی آن مقرری ماهی ۱ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان چه مشکلی از ما حل می‌کند وقتی گفتاردرمانی بچه جلسه‌ای ۶۶۰ هزار تومان است؟ و رضا ماهی حداقل هشت جلسه گفتار می‌رود. هفته‌ای سه بار هم کار درمانی و بازی‌درمانی می‌رود... کاردرمانی ذهنی‌اش ساعتی ۵۰۰ هزار تومان است و هفته‌ای چهار جلسه... مرکز پروانه‌های آبی جدا... پول اسنپ جدا... پول مهد که باید اضافه‌تر با بچه کار کند جدا... اینها را کی جواب می‌دهد؟ یعنی معلولین بچهٔ این مملکت نیستند؟ سهمی از این کشور ندارند؟ نباید همهٔ هزینه‌هایشان رایگان باشد؟ (تا می‌خواهی بخشی از آن را از بیمه بگیری، یا قیر نیست یا قیف نیست یا آتش...) 

عصر خانمم گفت تا برایش لیوان دردار برای جار کیک بخرم که آن را با دقت تمام و بهترین مواد تهیه می‌کند و می‌فروشد. بار آخر آن لیوان را ۶۵۰۰ تومان خریدم. این بار رفتم بخرم گفت ۱۲۰۰۰ تومان است. (فکر کن از دورهٔ مادها تا الان ۶۵۰۰ تومان افزایش... توی بیست روز ۵۵۰۰ تومان افزایش!) به همین راحتی... مگر توی این فرصت کم چقدر دلار گران شده؟ مگر شما چقدر بار جدید آورده‌اید؟‌ چه خبر است؟ انصاف و انسانیت کجا رفته؟

 به خودم و شما یادآوری می‌کنم اینکه جنسی توی کمتر از سه هفته، دو برابر شده‌ست اصلا اغتشاش و خراب‌کاری نیست و هیچ کس هم با اینها کاری نخواهد داشت. مغازه‌دار توی جاده دریا هم به من گفت زغال شده بسته‌ای ۲۹۵ هزار تومان... همان بسته را از دو مغازه جلوتر می‌خرم ۱۲۰ هزار تومان... و اینها البته هیچ‌کدامش نه اخلال است نه...

دستگاه‌های مربوط باید بدانند اگر پیامک و اینترنت و ارتباط قطع باشد، خیلی‌ها سوء استفاده خواهند کرد و تاجایی که بتوانند و جا داشته باشد توی پاچه‌مان می‌کنند. 

با همین دل دردمند، با دوستان گعده می‌کنم. به بچه‌ها از لزوم اصلاح می‌گویم. آنها به من می‌گویند قطعا سال بعد حقوقم کمتر از امسال خواهد بود... حتی از ۱۰۰ دلار هم کمتر خواهد شد... به من می‌گویند وضعیت رسیدگی بهزیستی به معلولین در سال بعد قطعا پریشان‌تر خواهد بود. به من می‌گویند قطعا قیمت دلار بالاتر خواهد رفت. به من می‌گویند قطعا من بدبخت‌تر خواهم شد. 

من از لزوم آرامش در جامعه می‌گویم. من از سخت‌ترین تنگناها می‌گویم که در آن بدون کمک خارجی، می‌توان روزنه‌ای گشود. من از بچه‌های مدرسه می‌گویم که به آنها سخت امید دارم. من از نتایج مثبت هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بین مردم در این سال‌ها می‌گویم. از این که فرهنگ مردم رشد کرده‌ست. از این که به نسبت گذشته دیدگاه‌ها روشن‌تر و کیفیت معاشرت بین‌مان بهتر شده‌ست. از گسترش هنر و کتابخوانی در بین مردم حرف می‌زنم. بگذاریم از همین معبر جلو برویم. بگذاریم با تغییرات اجتماعی مسئله را حل کنیم نه با دخالت آمریکا و اسراییل خبیث... می‌گویم گزارش تاریخ روبه‌رویم است. سوریه و افغانستان و حتی ونزوئلا روبه‌رویم است. حتی عراق هم بعد از ۲۲ سال، تازه دارد به جلو می‌رود؛ آن هم با این همه نفت... می‌گویم کشور ما زیرساخت دارد. هم زیرساخت صنعتی خوبی دارد، هم زیرساخت تمدنی خوبی دارد و هم هویت ملی در بین ما جدی‌ست. از همین‌جا جلو برویم.

می‌گویند نه... دیگر نمی‌توانند تحمل کنند. دیگر نمی‌توانند این همه تبعیض و ستم و اذیت را بپذیرند. 

می‌گویم فرض کنیم حرف‌تان درست. ولی این راهش نیست. این آدمی که برایش شعار می‌دهید راه‌حل نیست. شعار باید متمدنانه و روبه‌جلو و جامعه‌ساز باشد... آخر بازگشت سلطنت هم شد شعار؟ چرا از مسیر احترام به یکدیگر جلو نرویم؟ چرا فرهنگ سیاسی گذشته را می‌خواهیم از زیر خاک بیرون بکشیم؟

بیشترشان با من مخالف هستند. گفتم کاش می‌شد توی تلویزیون این بحث‌ها را پیاده کرد. مناظره کرد. وقتی دیدگاهی در جامعه طرفدار دارد باید بتواند توی رسانه کشور هم نماینده داشته باشد. باید سرش بحث کرد. هر چه بیشتر این را بپوشانیم و کتمان کنیم، اتفاقا بیشتر برای خودش اعتبار کسب می‌کند. هر چه بیشتر این تفکر را نادیده بگیرم، خودش را مهم‌تر خواهد دانست. خواهد گفت ببین من چه هستم که اینها جرئت نمی‌کنند اسمم را بیاورند. 

بحث سخت شد. به من می‌گویند تو باید کنار حکومتی بایستی که خون ما را حلال می‌داند. خون ما را می‌ریزد. تو باید آن طرف باشی و از اینکه ما کشته شویم افتخار کنی. تو نباید خودت را از این کشتار منزه بدانی. تو باید آن را تأیید کنی. نباید عذاب وجدان داشته باشی. باید بی‌خیالِ این باشی که ما داریم می‌میریم. 

البته می‌توانستم جواب بدهم شما هم دارید وارد نزاع و درگیری می‌شوید. بدتان نمی‌آید مراکز نظامی و حکومتی را آتش بزنید. 

اما از این جواب‌ها متنفرم. این‌ها جدل است. از توی این بحث‌ها آبادانی و امنیت کشور بیرون نمی‌آید. از ادبیاتِ «آنها را باید به اشد مجازات برسانیم»، صلاح و رستگاری بیرون نمی‌آید. از این ادبیات تحریک‌آمیز که می‌گوید باید بدون ارفاق سرِ یکدیگر را ببریم، حتی بقای جمهوری اسلامی هم بیرون نمی‌آید. این راه‌حل نیست. دوست دارم اینها را بگویم ولی می‌دانم گوش شنوایی نیست.

دوست دارم از عماد بگویم که کتابش را نوشتم. 

شهید عماد اگر بود الان سکته می‌کرد. مطلقا از هر نوع درگیری بین هم‌وطن دوری می‌کرد... آن هم در جامعه‌ای که هم‌وطن دشمنش بود. اما عصبی می‌شد از اینکه می‌دید گلوله‌اش بخواهد هم‌میهنش را از پا درآورد. اغتشاش‌گران کشورمان در برابر اغتشاش‌گران کشور عماد به شوخی شبیه‌اند. آنها با سازماندهیِ مستقر و فرماندهی در میدان می‌خواستند اعصاب عماد و تیمش را به جوش بیاورند. اما هیچگاه موفق نشدند. 

اگر وضعیت ایران را به عماد می‌گفتی، چه جواب می‌داد؟ 

نمی‌دانم چه می‌گفت. اما بگذار من عماد عزیز را مصادره به مطلوب کنم و به شما جواب بدهم و این را گردن بگیرم که فردای قیامت حاج آقای مغنیه عمرا از این جوابم از سرِ کین نخواهد بود.

الجواب:

این پایگاه‌های بسیج داخل شهر را در مواقع حساس از مهمات خالی کنید. شهر که دست شماست. پادگان با دیوار بلند و برج و باروی مطمئن هم که همه جا دارید؛ دیگر بی‌خیال این چهار تا مهمات پیزوری داخل پایگاه شوید. تجهیز و آماده‌سازی یگان شهری برای اعزام توی بیشتر نقاط شهریِ ایران وقتی نمی‌گیرد که بخواهید توی پایگاه مهمات نگه دارید. شما توی موقعیت خطیر مهمات نگه می‌داری، بعدش چه می‌شود؟ بعد چهار تا تخریبگر یا اغتشاش‌گر یا معترض یا هم‌میهن یا اوباش یا هر کسی... می‌خواهد بیاید پایگاه را بگیرد... بعد تو سر حفظ آن پایگاه، آنها را می‌زنی و خوراک برای بیگانه تهیه می‌کنی. آنها هم می‌زنند نیرویت را شهید می‌کنند که باز هم ضرر است... سرِ چه؟ من می‌گویم: سر یک ساختمان... سر چهار تا مهمات... 

خاطره بگویم... 

یکی از بی‌کله‌های ۸۸ که مردم را با قمه می‌تاراند برایم تعریف می‌کرد: 

با یکی از نوجوانان بی‌تجربه، توی یکی از چهارراه‌های تهران با سبزی‌ها درگیر شدیم. دیدم این نوجوان به همراه دوستش دارد وحشتناک مردم را می‌زند. مردم هم بهش حمله می‌کنند و او هم دارد دور می‌چرخد و مردم را می‌کوبد.

کشیدمش کنار و گفتم داری چه کار می‌کنی؟ بیا برویم. 

گفت: یعنی برویم تا چهار راه سقوط کند؟

گفتم: مرد حسابی چهارراه که سقوط نمی‌کند... عقل نداری تو؟ بگذار بیفتد دست اینها، چه کار می‌خواهند بکنند؟ می‌خواهند اینجا خانه بسازند؟ ده دقیقه بعد مجبور می‌شوند اینجا را ترک کنند. 

حالا اصلا ساختمان بسیج بیفتد دست اغتشاش‌گرها... اگر اسلحه تویش نباشد، می‌خواهند چه کار کنند؟ می‌خواهند مهر و جانماز و کتاب دعا و اینها را همراه خودشان ببرند؟ چه کار می‌توانند بکنند؟ اصلا ساختمان اداری به چه کارشان می‌آید؟

حتی اگر ساختمان را بگیرند، اگر ساختمان در آن لحظه حساس مسلح نباشد، ده دقیقه بعد بدون کشته می‌شود پسش گرفت. آنها هم دستگیر می‌شوند... بدون خونریزی... بدترین هدف در درگیری خیابانی این است که طرف کشته شود...  باید برنامه‌‌ریزی طوری باشد که نفرِ تخریبگر دستگیر شود. خون توی خیابانِ او، نهال پهلوی را آبیاری می‌کند. 

حالا قبول دارم این سری هم اغتشاش بیشتر بود، هم، اگر ناراحت نمی‌شوید، خشم معترضین هم خیلی بیشتر بود. اما با راهبردهای کوچک می‌توان کار را درآورد. گاهی فکر می‌کنم بیابانی با خیابان می‌جنگیم. 

نیازمند اصلاحات لازم هستیم تا خون همه حفظ شود. بسیجی و معترض و تخریبگر و غیر تخریبگر و هم‌وطن و عابر و همه و همه... باید خونی ریخته نشود. مجازات یا پاداش را بسپارید به صبر و محکمه و قانون. 

رهبر گفت غرور مال فرعون است... مغرور نشوید. نگویید این نویسنده چه می‌گوید... اصلا فرض این نویسنده دو جین کتاب و متن طولانی درباره جنگ‌ و بحران کار نکرده... انسان که هست؛ به حرفش فکر کنید. شاید یک گوشه از کار درست شد و این طور جنازه روی جنازه نیاید. به این فکر کنید که اتفاقا هدف نباید خون‌ریزی در خیابان باشد. هدف باید آرام‌کردن فضا و دستگیری عناصر خاص باشد.

و اضافه‌تر آنکه:

توی ساری، توی یکی از خیابان‌ها، چند نفر از معترضین فرار می‌کنند توی کوچه. نزدیک بود گیر بیفتند که خانمی در را باز می‌کند و به آنها پناه می‌دهد. آنها می‌بینند که توی آن خانه دو سه نفر دیگر از معترضین هم هستند... آن خانه، خانهٔ یکی از مشهورترین خانواده‌های شهدای شهر بود که هم در انقلاب، هم در جنگ جانفشانی کردند و هنوز هم بر همان پیمان هستند. بعد که کوچه خلوت شد، افراد بدون خطر، خانه را ترک کردند و رفتند. 

ما این طور مردمی هستیم... اما رسانه چه دارد از ما می‌سازد؟ اینترنشنال را ببینید در چه کوره‌ای می‌دمد؛ لطفاً عکسش عمل کنید. 

عزیزان

رفقا

فضا را تند نکنید. بگذارید ما ایرانیان بتوانیم توی صلح و آرامش کنار هم زندگی کنیم. من بسیار نگرانم. خیلی نگران.

موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۴/۱۰/۲۳
میثم امیری

نظرات  (۲)

۲۳ دی ۰۴ ، ۰۳:۳۳ 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮 .๑

کاش چشم و گوش بیشتری برای خوندن و شنیدن این حرف ها باشه.. چرا شخصی که انقدر عاقلانه و بادرک و فهم در این زمین وجود داره، نباید پست و مقام بالایی داشته باشه که بتونه صداش رو برسونه؟ بتونه این سخنان رو توی این کشور پیاده کنه.. اگر انسان های آگاهی مثل شما مسئولین این کشور بودن وضعیت وطن اینطور نمی‌بود..

سلام و درود بر شما

چند پست آخر رو خوندم روایتهای خوبی بود. ایکاش از شهرهای دیگه هم نوشته بشه... دست مریزاد. آرزومند موفقیت و سلامتی شما معلم عزیز هستم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی