یالطیف

چند روز پیش فرصتی دست داد تا رضا امیرخانی را ببینم و با هم در مورد ایام گذشته کمی صحبت کنیم. البته، غرض از ایام گذشته  خودم و همه ی آن چیزی است که مورد ِ نظر من است و نه چیزی بیشتر از آن و نه لزوماً سیاسی و از این جور موضوعات ِ ...

امیرخانی قطع به یقین یکی از باهوش ترین و با مطالعه ترین نویسندگان ِ حال حاضر کشور است.  یک مقدار سر و وضع لباس پوشیدن و اینهایش شبیه من بود و همین بود که احساس نمی کردم دارم با رضا امیرخانی صحبت می کنم. ساده، خودمانی، با شلوار جین خمره ای، تی شرتی برای عهد ِ بوق، مویی مجعد و ریش ِ بلند و بی ریا.

محفل ِ نقد ِ رمان ِ من ِ او بود. صحبت های ابتدایی اش شنیدنی تر بود تا بخش های بعدی گفتگو و بپرس و جواب بده. سخنران ِ خوبی است. تسلطش به موضوع، نگاهش به جمعیت، تعداد کلمات در هر دقیقه و همه ی اینها قابل اعتنا است. شبیه مسعود بود توی حرف زدن. مسعود هم خوب حرف می زند. یعنی ...

قسمت پرسش و پاسخش به صورت یکی در میان با سوالات من بود. یکی بقیه می پرسیدند و یکی من. این پرسش و پاسخ بعدتر به صورت کاملاً اختصاصی با پرسش های من تا ایستگاه متروی هفت تیر یعنی زمان ِ جدایی مان ادامه داشت. مهمترین سوال من غیر از سوالات ِ شخصی و شاید تا حدی خصوصی بر می گشت به نوع ِ عرفان درویش مصطفی در رمان ِ من ِ او که خیلی شبیه عرفان ِ تبلیغ شده در روی ماه خدا را ببوس است.  هر چند من عرفان و ایمان درویش مصطفی را در دستگاه فکری خودم سالم تر می دانم تا روی ماه ...

نمی خواهم خیلی از مطالب مطرح شده بگویم و یا گزارش کاری از آن جلسه ارائه دهم ولی کلاً می خواهم بگویم سوالات ِ متفاوتی را می توان از امیرخانی پرسید و او این قابلیت را دارد که با تواضع و به شکلی ساده جوابی دقیق به آنها بدهد. این قابلیت ِ خوب ِ امیرخانی است. دو تا از جواب های امیرخانی یکی در پاسخ به چگونه من ِ او را نوشت:

"سه سال متوسط روزی ۶ ساعت می نوشتم. تمام کتاب ها در مورد تهران قدیم را خواندم. چیزی بالغ بر ۱۰ هزار صفحه کتاب ..." امیرخانی یک کتاب خوان حرفه ای است. خودش گفت اول کتاب های خودش را خواند و بعد کتاب های پدرش را و بعد کتاب های کتاب خانه ی توی محل شان و بعد ...

گفتم: "کی ازدواج کنیم؟" گفت:"هر وقت از لحاظ ِ مالی مستقل شدی و توانستی خرج خودت را بدهی ... خرج خانمت را که خدا می رساند روزی او دست ِ تو نیست ..." سوال های دیگر هم من را  با جواب های  جالبی روبرو کرد که بماند.

وقت ِ پیاده شدن از مترو به امیرخانی گفتم خیلی کمتر از آن چه فکر می کردم می شناسنت و این مشکلات ما بچه های این طرفی است که خیلی ضعیف  با هم وصلیم  و از حال همدیگر خبر داریم. مقصر خودمانیم. نگاهی کرد و لبخندی زد. خدا کند که ما بیشتر به خودمان ایمان بیاوریم. هیچ خبری نیست و خودمان فکر می کنیم خیلی عقبیم. نمونه اش همین امیرخانی. نشان داد که اگر بخواهیم می توانیم مطرح شویم و حرف هایمان را بزنیم. منتها زحمت و تمرکز می خواهد.

page to top
Bookmark and Share

یاشیما

یک نوشته فورس ما‍ژور. "سرلوحه‌ها"ی امیرخانی به زیور طبع رسید. شاید هم به زیور طبع رفت که در برخی نقاط فعل "رفتن" از برای افعال دیگر جعل می‌شود. همچون مشهدی‌های خوش زبان که جعل کردند این "رفتن" را. اولین بار چنین پدیده‌ای را در عباس آژانس شیشه‌ای دیدم. از آنجا به بود که به فکر رفتم از برای شکسته شدن هنجار "رفتن"، چه باک از این هنجار برای آنارشیست دو آتشه آن سالها، ابراهیم حاتمی‌کیا که دین ارائه شده‌اش دوست داشتنی تر بود تا موج مرده هالیوودی‌اش.

امیرخانی رفت. شنیدید که می‌گویند یکی رفت و قافله را جا گذاشت. این هم یک گام دیگر از امیرخانی برای جدا شدن از خیل نویسنده‌هایی که همانند این قلم که به زور زنده‌اند. زور دولت یا زورِ زور. به قول خودم بیگ بیگ کرد و رفت.

هر چند من کمی با تأخیر از "سرلوحه‌ها"یش نوشتم. ولی چنین اثری را در رفتن امیرخانی مؤثر می‌دانم. امیرخانی در حال رفتن است. البته رفتنی که اینجا جعل شده است به خاطر سیرورت می‌باشد. سیرورت امیرخانی. کسی را آنقدر که نیست بزرگ نکنید ولی بی مناسبت نیست اگر ۴۲۰۰ تومان از جیب مبارک بدهید و کتاب ۲۸۸ صفحه‌ای او را بخوانید تا بدانیم کسی را بزرگ نکرده‌ایم.

البته نقادانه اگر خواندید هنرتان درست است و چون صاحب این قلم هنوز صاحب این غنیمت نشده است تا تمام مقاله‌های امیرخانی را بخواند از یک نقد سرپایی هم اجتناب می‌کند. منتظرم همه را بخوانم آنوقت ادوات جراحی را برای یک نقد درست و حسابی آمده کنم.

البته من تمام "سرلوحه‌ها" را در رایانه‌ام دارم. بنابراین اگر چاپ نشده‌ای از آن در کتاب نباشد من با فونت زیبای B Mitra در فایل D رایانه ام دارم. از سرلوحه‌ی اول تا هنرمند باید بزاید آخر. که البته شاید آخِری سرلوحه نباشد ولی حتما نوشته آخَری می‌باشد.

سرلوحه‌ها جایی گیر نمیآاید. مگر تک و توک کتاب فروشی، چون نشر معارف چهارراه کالج. امیرخانی رفت ولی نباید دل بکند از خیل اینهمه مخاطب که نه تلاش او را دارند و نه انگیزه‌اش را. همیشه برگردد و فلاش بکی به ما هم داشته باشد. هوش امیرخانی را نمی‌ستایم که اندازه انسان به قدر همت اوست. امیدوارم اندازه امیرخانی بزرگ باشد به واسطه‌ی همتش نه با رانتِ آی کیو‌ اش.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

ارمیتا: یکی از شخصیت های پیچیده داستان همین ارمیتاست. تشخیص اینکه در پاسخ هر پرسش یا در برخورد با هر واقعه ارمیتا چگونه برخورد می کند امری غیر قابل پیش بینی است. ارمیتا اما ارمیا را دوست دارد ولی گویی جنس این علاقه هم کمی عجیب است. البته آنچه که فضای داستان را می ساز د بحث پیرامون زندگی ارمیا در همین عشق عجیب است و علت العلل سفر ارمیا به ینگه دنیا در همین علاقه عجیب او به ارمیتاست.

در سراسر داستان خبری از صحبت های عاشقانه یا ارتباط محکم عاطفی بین ارمیا و ارمیتا نیست. این تعمد در سرد و خنک نشان دادن جنس عشق این دو در مقایسه با عشق علی و مهتاب در "من او" سعی در القای تضعیف عاطفه ها در زندگی انسان مدرن دارد.

اساساً یکی از همین تفاوت های ما و غرب که در رمان امیرخانی به وضوح بدان پرداخته شده است، متفاوت بودن اصالت ها ست. اصالت جامعه ای سود و بهره و توسعه و پیشرفت البته در چارچوب تصوری مدرن است. این اصالت در جامعه دینی اما بحثی دیگر دارد.

ارمیتا ایران را دیده است. این درک ایران هم در عشق او به ارمیا و هم در تصور او در مورد ایران هم حتماً موثر بوده است. نمی دانم چرا چنین تأثرپذیری در رمان ملموس نیست؟ تحیر مخاطب در برخورد با ارمیتا دقیقاً به همین قضیه بر می گردد که او عاشق چه چیز ارمیا است و چرا بعضی از همین چه چیزها ملموس نیست؟  

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در تحلیل های شخصیت های "بیوتن"، نوعی تعمد وجود دارد. یعنی نوعی تعمد در انفعال فرهنگ ما و قدرت فرهنگ آمریکا. این به خودی خود امر مذمومی نیست. ولی احساس می کنم به پیکره اثر آسیب وارد شده است. از اینکه یک دعوای تمام عیار بین دو فرهنگ در رمان دیده می شد خیلی خوب از آب در می آید. اصولاً نویسنده های مدرن از صریح نویسی پرهیز دارند. بنابراین صراحت امیرخانی در تاختن به فرهنگ غربی حاکی از روایتی دیگر دارد.

۲.ارمیا: مطلبی بود در سایت رجا به نام از "ارمیای ارمیا تا ارمیای بیوتن". احساس می کنم این نوشته تا حدی توانست به دگرگیسی های شخصیت ارمیا اشاره کند. ولی آنچه که اتفاق می افتد، تبدلی بنیادین در شخصیت ارمیا نیست. ارمیا بعد از فصل یک و دو که کمی غریب در برخورد با فرهنگ غرب است، بعد آرام آرام جایگاه خود را باز می یابد. تغییر شغل ارمیا هم چنین موردی را متصور می شود. یعنی ارمیا از شغلی که علی السویه و خنثی است به شغلی می رود که می تواند منشأ اثر برای مسلمانان آمریکا باشد و این یک ارمیا تأثیرگذار و برای من دوست داشتنی ترین ارمیای سراسر "بیوتن" بود.

ارمیا در ابتدا به سایر غمگین از دست دادن شخصیت سهراب بود ولی این غربت در انتهای اثر چندان دیده نمی شود. آنقدر دل بسته سهراب نیست که هر چند صفحه از غیبت او بنالد. این هم دلیل دیگر بر استقلال شخصیت ارمیا و بیراه نیست اگر بگوییم ارمیا رشد می یابد. ارمیا در "ارمیا" تصمیمات غیر عقلانی می گیرد و حاضر نیست خود را با شرایط موجود اخت کند ولی در "بیوتن" ارمیا رشد خوبی پیدا می کند.

۳. نیمه مدرن، نیمه سنتی: یکی از شخصیت های آزاردهنده رمان برای نگارنده همین شخصیت است. بهتر بگویم همین دو شخصیت هستند. البته نوع دعوای آنها جالب است ولی کلماتی بی جهت به نفع آنها جعل شده است آنقدر جالب نیستند. این نوع تعریف از مقوله سنتی و مدرن جایگاه اشکال است. به نظر من تفکر اسلامی و دینی لزوماً ساختار سنتی ندارد. هرچند بخش مهمی از تاریخ آن به دوران سنت بر می گردد ولی نه دوران سنت بلکه دوران سنت اوروپاییان. در اسلام، مطرح کردن دعوای سنتی- مدرن  یک دعوای مذبوحانه است. آنچه در اسلام به عنوان سنت مطرح می شود تنها مشترک لفظی با مفهوم سنت در حوزه حکمت نظری و جامعه شناسی است. توضیح چنین بدیهیاتی خود از اعتبار این قلم می کاهد ولی نمی دانم چرا هر وقت حرف سنت در رمان می آید، باید منتظر شنیدن آیه و حدیث بود ولی وقتی عرصه میدان داری آقا یا خانم مدرن می شود، جریان متفاوت می شود؟ خوب بود ذهن ارمیا سه بخشی بود : سنتی، مدرن، دینی. جعل مفهوم سنت -آن طور که مطرح است- و آمیختن آن با تفکر اسلامی و ابهام آمیز  کردن آن کمی گزنده است و از امیرخانی متعهد بعید. مگر اینکه هدف دیگر مد نظر بوده باشد که در آن صورت استفاده از چنین ابزاری چنین، ممدوح نیست. والله اعلم ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. بالاخره به "بیوتن" رسیدیم. حکایتی است که می گوید قمی ها به نِمی خواهم، نِمی روم و بقیه نِ ها می گویند نَمی خواهم، نَمی روم و بقیه نَ ها. ولی وقتی به خود نَه می رسند می گویند نِه. فکر می کنم داستان بیوتن هم شبیه همین حکایت شیرین است. امیرخانی که در سراسر رمانش حتی اسبش را اسب ش می نویسد چگونه است که "بیوتن" را "بی وتن" نمی نویسد. بنابراین نام کتاب نه "بی وتن" که "بیوتِن" استhttp://sportmedicine.ir/modules.php?name=contents&t=416. که اگر چنین نبود باید "بی وتن" بود و با این تفسیر قصه قمی ها صادق. هرچند بازهم یک امتیاز منفی برای امیرخانی است و آن اینکه قبل از چاپ کتاب در سایر کتب امیرخانی در ردیف در دست چاپ خوانده بودیم "بی وتن" ولی ناگهان دیدم "بیوتن".

۲.یکی دیگر از حواشی خواندنی کتاب مطلبی است پیرامون جدال رسانه ای "کافه پیانو" و "بیوتن". "کافو پیانو" اولین رمان فرهاد جعفری است. البته جدال رسانه ای "کافو پیانو" با بسیار سخن گفتن جعفری و کم سخن گفتن امیرخانی به یک بازی یک گله تبدیل شد. از آنجاییکه رمان "بیوتن" در مورد زندگی جدید و همراه با سرگشتگی برای ارمیا و رمان "کافو پیانو" در مورد یک کافه من اهل حال است بنابراین چنین جدالی بازهم جالب خواهد بود. چه فرهاد جعفری پرحرف و شیرین سخن بتازد و چه امیرخانی با همان سبک ارمیا کم پاسخی و بی دفاعی را ترجیح دهد. البته خودتان بخوانید و قضاوت کنید. اما اطمینان دارم بنا به دلایلی فرهاد جعفری هم چیزهایی را ندید یا نمی خواهد ببیند. همچون این شب ها بی بی سی فارسی.

بی بی سی فارسی در یکی از برنامه های خود به این مطلب اشاره کرد که جدال فدراسیون فوتبال و صدا وسیما بر سر برنامه نود چندان هم جدی نیست. چون بودجه هر دو از یک جا می آید. بنابراین سخن از دفاع رسانه ای از نود توسط صداوسیما یک جنگ زرگری است. گور پدر عادل و حقیقت و ... خب با این استدلال به نظر من بی بی سی فارسی خود از همه مزورتر است. بی بی سی فارسی در حالی از رادیو آمریکا بد می گوید که بودجه اش از دولت انگلیس تأمین می شود و بودجه رادیو آمریکا از دولت آمریکا. دول آمریکا و انگلیس هم رفیق گرمابه و گلستان هستند. تازه این در حالی است که بی بی سی فارسی تصاویر تکان دهنده از غزه نشان می دهد ولی این هم از ریای رسانه ای و تبیلغاتی است نه حمایت از مردم غزه. هر چه باشد نظر دولت انگلستان در مورد حوادث غزه مبرهن است و کمینه انحرافی از نظر دولت آمریکا ندارد. ولی بی بی سی برای جذب خاکستری های دنیا باید از مردم غزه سخن بگوید مگر اینکه مخاطب لحظه ای در صداقتش تردید نکند. به نظر من تزویر و ریا زود دستش باز می شود.

با این تفسیر من رادیو آمریکا را خیلی بیشتر از بی بی سی فارسی دوست دارم. رادیو آمریکا دشمن است ولی یک دشمن صادق و رودرو. حاضر نیست برای جذب مخاطب دست به هر کاری بزند. قربان تحیلیل های ضد انقلاب ها در رادیو آمریکا و دورود بر تیم رسانه اش. . خار و زبون باد بر کسی که چیزی را فریاد می زند که اعتقاد ندارد. حتی اگر گل گیسویی طرفدارش باشد. تازه قضیه را برای خود او به صورت منطقی باز کنید و خانم جوادی بتواند همین ها را برایش توضیح دهد و از او بخواهد منطقی تر فکر کند، نتیجه چیز دیگری است.

۳. از بحث دور افتادیم. بحث بر سر "کافه پیانو" و "بیوتن" بود. به نظر من هردو رمان را بخوانید. هرچند فرهاد جعفری در گفتم گفتش از نگاه مجمل خود بر "بیوتن" خبر داد و اینکه او و امیرخانی هر دو از مدل موی دم اسبی شروع کردند و نقدی جالب بر امیرخانی که دم اسبی را می بندند و نمی بافند. هرچند کمترین لطف کسی که نامش گل گیسو است همین است که اطلاعات متقنی در مورد گیسو داشته باشد. به هر حال نوشته های جعفری جالب توجه است و صد البته قابل نقد. اما جالبتر برخورد ارمیایی امیرخانی با قضیه است. کم حرف، کم دفاع و ... در برابر "کافه پیانو".

۴. بی شک "بیوتن" رمانی است که برایش بسیار زحمت کشیده شده است. رمان مملو است صحنه و خرده داستان ها و شخصیت هایی که برای معرفی شان باید خیلی خون و دل خورد. ولی این تازه شروع کار است ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در نمایشگاه مطبوعات سال ۱۳۸۵ کنار غرفه روزنامه‌ی شرق ایستاده بودم. آن روز در غرفه شرق آقایان نویسنده شرق همچون سعید لیلاز، احمد زید آبادی، امیرحسین رسائل و حمیدرضا ابک حاضر بودند. از ابک در مورد رضا امیرخانی و آخرین اثر آن موقعش یعنی "نشت نشا" پرسیدم. ابک از امیرخانی گفت و نفهمیدم چرا گفت "ای کاش امیرخانی وارد این حوزه نمی‌شد." البته بعد از بیش از ۲ سال از آن قضیه، ریز گفت و گوی من با ابک در خاطرم نیست. آنچه اما هنوز در ذهنم سؤال است این که چرا ابک از اینکه امیرخانی در این باره نوشته راضی نبود؟ و چرا حضرتش را شایسته حضور به چنبن بحثی نمی‌دانست؟ نوعی تمسخر یا خنده‌های ریز در لبان حمیدرضای ابک بود. دقیقاً به این معنا که "من چیز هایی می‌دانم که تو نمی‌دانی ..."  هنوز من از آن "چیزها" بی خبرم. شاید حق با ابک باشد که هراس نیست از اینکه نظرم را درباره‌ی "نشت نشا" تغییر دهد.

۲. نشت نشا یک مقاله بلند از رضا امیرخانی است و در واقع در باره ی مهاجرت نخبگان است. آنچه که این اثر را از سایر مقاله‌های مشابه متمایز می‌کند قلم صریح و آمیخته با طنز نویسنده است. احساس نوعی یک طرفه به قاضی رفتن ممکن است به شما دست بدهد. هر چند چنین احساس چندان بیراه نیست. برای قضاوت اما معیاری هست و سنجه خرد برای صحت یا افساد نوشته‌های امیرخانی کفایت می‌کند.

۳. برای خواندن این کتاب ضروری نیست که ابتدا فصل اول یا همان پیش درآمد را بخوانید. از روابط علی و معلولی هم شروع کنید چیز خاصی را از دست نداده‌اید.

۴. در فصول مختلف این کتاب غیر از آنکه مسائل و شاید به نوعی عمق فاجعه در علوم فنی به تصویر در آمده است سخن از علوم انسانی نیز بدرستی آمده است. اما شاید نکاتی مغفول مانده باشد که در گفتارهای بعدی بدان می‌پردازیم. اساساً تکیه نوشته‌های من بر "نشت نشا" و "بیوتن" است که در ادامه به خوبی آنها را مورد واکاوی قرار می‌دهیم.

۵. رابطه بین علم و زندگی، نتایج دروغین نظام آموزشی و تکریم از جمله بهترین بخش‌های کتاب است که از بقیه کم نقص‌تر و حرف حساب و بدیع زده است و احساس می‌کنم سخن آخر امیرخانی مجمل‌تر از آن است که فکرش را می‌کردیم. در سخن آخر قرار است بحث‌هایی شود که نادیده است. چرا نمی‌دانم؟ چه بحث‌هایی؟ البته تا حدی  می‌دانم، اما اکنون حوزه بحث را مشخص می‌کنم. تا بعد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. دوست داشتم "داستان سیستان" نوشته ی رضا امیرخانی نبود یا حداقل کار مشترکی می شد از بچه های حفظ و نشر آثار رهبری. همواره ذخیره استراتژیک را باید به یاد داشت. چگونه خرج کردن ذخیره استراتژیک خودش یک هنر است.

۲. داستان سفر رهبری به استان سیستان و بلوچستان و حضور ده روزه ی ایشان دست مایه یک سفرنامه خواندنی شد. نکاتی که امیرخانی در قالب این سفرنامه ارائه کرده است، دقیق و شایسته تأمل است.

۳. فکر می کنم این دست سفرنامه ها از همین زمان و با "داستان سیستان" رقم خورد. بعد از آن بود که "هزار سیصد و سمنان"، "سفر به ایساتیس"، "در مینو در" و " سفرت به خیر، اما..." به زیور طبع آراسته شد. "داستان سیستان" از حیث مشخص کردن ارزش های اصیل انقلاب اسلامی هم کتابی در خور است.

۴.اولین بار که این کتاب را خواندم احساس کردم یک شناخت نامه خوب از رهبر جمهوری اسلامی می تواند باشد. این موضوع تا چه حد درست باشد، نمی دانم. اما می توان چنین نظری را صائب دانست. دوست داشتم امیرخانی کمتر از آقا تعریف می کرد. نه اینکه تعریف از ایشان بد باشد، به هیچ وجه. اما همه دیده ها را نمی توان نوشت و همه حس ها را نمی توان منتقل کرد. در این جاست که باید نگارنده هوای قلمش را داشته باشد. البته درست آن است که برای حرف هایم مصداق بیاورم. اکنون هم کتاب کنارم نیست تا نشانتان دهم که ... بنابراین یک توصیه کلی است و کسی که کتاب را حداقل چهار بار مانند من خوانده باشد می تواند در مورد صادقانه بودن این نظر، سخن به تأیید یا تکذیب بگشاید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. دلم لک زده است برای سرهنگ مشکات و جمله‌های نورانی‌اش. فکر می‌کنم "ازبه" مظلوم‌ترین داستان امیرخانی است. تا می‌گویی امیرخانی همه می‌گویند"بله من‌او، ارمیا، بیوتن و..." تا می‌گویی "ازبه؟"می‌گوید "خب منظور... این چه ربطی به امیرخانی دارد؟"

۲."ازبه" یک داستان بسیار زیبا است. اگر "ازبه" به سبک ایمیل بود و نه با سبک نامه‌های کاغذی منسوخ شاید بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. چون هر چه باشد امیرخانی برای مخاطبی می‌نویسد که با چنین سبک نامه‌هایی چندان هم ذات ژنداری نمی‌کند.

۳. اگر ایده تناسخ در بیان انسانها غلط باشد که هست اما در شخصیت‌پردازی های رضا امیرخانی جایگاه ویژه‌ای دارد. احساس می‌کنم سرهنگ مشکات اینجا شخصیتی شبیه سهراب "ارمیا" و "بیوتن" و شاید شبیه درویش مصطفای "من او" است. دوست داشتم امیرخانی کمی شخصیت‌هایش را تغییر می‌داد و عادت می‌کردسراغ تیپ‌های دیگری باشند که آدم تحملشان را ندارد. نه مثل سرهنگ مشکات آدم حال می‌کند فقط او حرف بزند.

۴. غیر از شخصیت پردازی تا حدی تک بعدی امیرخانی و قالب سازی مشخصی برای آدم‌های داستان ولی کشش داستان برای خواننده کافی به نظر می‌رسد. شخصیت فرانک هم برای کشف آنچه نا مکشوف است هم ضروری است. وجود چنین شخصیتی نشان از زیرکی نویسنده می‌دهد. شخصیت میریان و کل کل های او با آرش تیموری هم خوب از آب در آمده است. اما بهترین جای داستان برای من آنجاست که می‌خوانیم  از مشکات به ...

۵. این دقیقاً شبیه نقد شد نه معرفی. بنویسید نقدی بر ازبه. از قصد اینجوری نوشتم تا کسانی که نخواندند بدون هیچگونه آگاهی و با خلاقیت معصومیت سراغ "ازبه" روند تا ببینند این کتاب هم در نوع خود اثر خوبی است و قابل اعتنا.

۶. چه جالب مطالبم در سایت ارمیا هم بازتاب پیدا کرده است. آقا! سلام من را به آقای امیرخانی برسانید. همین بغل آد تان کنم تا چاکرخواه باشیم.  

page to top
Bookmark and Share