تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

چند نفر دیگر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

یکی از دعواهای قدیمی در فلسفه که هنوز هم بین متقدمین و معاصرین بر سرش بحث است، مساله‌ی تطابق ذهن با عین است. وقتی پدیده‌ای را در بیرون می‌بینیم چگونه آن را در ذهن‌مان جای می‌دهیم، مفهوم‌سازی می‌کنیم و چگونه می‌فهمیش.

در میان دعواهای موجود حق با کیست؟ آن‌هایی که از تطابق ذهن و عین سخن می‌گویند، یا آن‌هایی که از باور صادق موجه، نه لزوما عین واقع، حرف می‌زنند. یا آن‌هایی که اصولا مانند سوفسطاییان منکر هر نوع واقعیتی می‌شوند. این دیدگاه‌های معرفت‌شناسی در حوزه‌ی مباحث عقلی چالش‌برانگیز است! و به قول ایمانوئل کانت تمامی هم ندارد.

یکی از کارویژه‌هایی که می‌توان برای این موضوع برگزید، رییس جمهور اسلامی ایران، دکتر محمود احمدی‌نژاد است. (لازم به ذکر است برای اولین بار است که در وبلاگم کسی را با نام دکتر می‌خوانم و برایش دلیل دارم). شما چگونه به او می‌نگرید؟! این نحوه‌ی نگریستن شما یا انتزاع‌تان از شخصیت محمود تا چه اندازه با واقعیت هم‌خوانی دارد؟ در این که واقعیتی به نام احمدی‌نژاد هست شکی نیست. در این که این واقعیت البته قابل شناختن هست هم شکی نیست. اما به قول حکما چه راهی را انتخاب می‌کنیم تا از این که احمدی‌نژاد هست به این که احمدی‌نژاد است اطمینان یابیم؟ عمده‌ی تحلیل‌هایی که درباره‌ی شخصیت محمود ارائه می‌شود درباره‌ی استی اوست. تا به حال تحلیلی را ندیده‌ام که راهی را برگزیده باشد و با شفاف‌سازی پیش‌فرض‌ها نظام فکری آرام آرام ما را به شناختن یا همان استی‌اش برساند. هر که خواسته از او با ما سخن بگوید، بی‌درنگ ما را متوجه‌ی استی‌اش کرده است. بدون این که متقن کند از چه رو این استی به درستی نشات گرفته‌ از هستی‌اش است. به قول استاد مصطفی ملکیان: «در این که من یک صندلی به رنگ آبی می‌بینم» شک و دعوایی نیست. همه‌ی دعوا بر سر این است که می‌گوییم: «رنگ این صندلی به رنگ آبی است». در حالی که باید به قول کانت لااقل موجه باشد که چرا از این که تو رنگ این صندلی را آبی دیده‌ای نتیجه گرفته‌ای رنگش آبی است. از هستی چیزی چگونه استی‌اش را گزارش می‌دهی. بگذریم از این که گزاره‌هایی که درباره‌ی محمود احمدی‌نژاد به ما گزارش می‌شود اکثرا گزارش‌هایی ارزشی است. یعنی از چند است، بایدی را نتیجه می‌گیریم و می‌گوییم باید چنین باشد.

در میان کسانی که تا به حال به تحلیل رفتارها و کنش‌های محمود پرداخته‌اند، شاید گزارش فرهاد جعفری، نویسنده رمان پرفروش کافه پیانو، کم‌تناقض‌تر بوده. جعفری توانسته با ساختن لغت‌های خودش به تحلیل شخصیت احمدی‌نژاد بپردازد. او دستگاه فکری را ساخت و در آن دستگاه درباره‌ی احمدی‌نژاد حرف زد. او با ادعای این که «احمدی‌نژاد لولای دموکراسی در ایران است»، به طرح مباحثی درباره‌ی روحیات و غایات رییس جمهور ارائه داد و روز به روز هم به فربه‌تر کردن، در مواردی هم مستدل‌کردن، ادعایش پرداخت. جعفری شاید تنها کسی بود که به تحلیل احمدی‌نژاد پرداخت و خواست از هستی این موجود راه‌هایی را نشان دهد تا به استی‌اش برسد. البته علی الظاهر تحلیل‌های او ربطی به اندیشه‌ها و سخنان احمدی‌نژاد نداشت، ولی هر چه زمان می‌گذشت و یاران محمود پراکنده‌تر، دوستانش متنوع‌تر و عقایدش رنگارنگ‌تر می‌شد، درستی تحلیل‌های جعفری، البته در جاهایی، روشن‌تر می‌گشت.


به غیر از او من کسی را نمی‌شناسم که توانسته باشد به نقد محمود بپردازد. بلکه غالبا با عده‌ای آدم شیفته یا عصبانی مواجه بوده‌ایم که خواستند رییس جمهور را مدح یا ذم کنند. آن‌ها نخواستند درباره‌ی پدیده‌ی مهمی به نام احمدی‌نژاد گفت‌و‌گو کنند. بلکه خواستند تک‌گویی کنند. تحلیل شخصیت یا کنش‌های محمود با ساده‌انگاری، یک طرفه به قاضی رفتن، مستدل نساختن روندِ عجیبی را در سپهر سیاسی مملکت ساخته است. ما آدمی را داریم که با انتقاد اخت گرفته است. و انتقاد برایش شیرین و دل‌چسب می‌نماید و حتی حاضر است با آن صفا کند (مانند بیمار مازوخیستی که از خودآزاری لذت می‌برد). بدش نمی‌آید هر چند وقت یک بار کاری کند، تا مملکت برآشوبد. منتقدین دوباره مقاله بنویسند، مسئولین سابق مصاحبه کنند، مخالفان سخنرانی کند، و او هم به کارش ادامه دهد.

قبل از آن که از همین مدخل به تاثیرات احمدی‌نژاد بر خودم اشاره کنم، لازم می‌دانم ذکر کنم این یک تحلیل موضعی از رفتارهای مردی است که لزوما آدم مثتبی نیست، ولی من از او چیزهایی آموخته‌ام. من در پی یک نتیجه‌گیری یا یک تحلیل بسته‌بندی شده درباره‌ی محمود نیستم. تنها می‌خواهم کمی از تجربه‌های شخصی خودم بگویم و این که یک نویسنده چه استفاده‌هایی می‌تواند از احمدی‌نژاد ببرد. و البته تاکید می‌کنم فقط کمی. این به درستی به این معنا است که من به عنوان یک نوآموز نوشتن در حال فراگیری درس‌های در سخن گفتن و عمل کردن از احمدی‌نژاد هستم. آن‌هایی که آموزگاران‌شان آدم‌های بزرگی بود وسط کار زه زدند، سیم‌های‌شان قاطی شد و موجودات عجایب‌الخلقه‌ای از آب درآمدند. حال خدا به داد من برسد که می‌خواهم از آموزگاری بگویم که در درستی‌ خودش هم تردید وجود دارد.

(آ) لغت‌سازی

یک داستان‌نویس باید بتواند لغت‌سازی کند. محمود مرد لغت‌ساز صحنه‌ی سیاسی مملکت است. همیشه سری به لغت‌های متروکه‌ی ذهن‌تان و ادب مملکت‌تان بزنید. در میان آن‌ها هنوز هم اجناسی هست که کارایی داشته باشند. کاری که محمود کرد. او حتی در این میان ترکیب‌هایی ساخته که معلوم است با انتخاب و دقت انتخاب شده است. لغت مهروزی از جمله لغاتی است که من تا قبل از محمود آن را نشنیده بودم. این لغت در جایی پنهان شده بود یا از کار افتاده بود. اما محمود آن را برگزید و همواره بر آن تاکید کرد. این لغت یکی از مولفه‌های نقد احمدی‌نژاد هم هست. وقتی می‌خواهند او را نقد کنند و رفتارهایش را ناموجه و به ضرر مردم عنوان کنند از این لغت در مقام نقد استفاده می‌کنند. اما این لغت تنها لغت دوباره زنده شده‌ی او نیست. قطع‌نامه‌دان قطعا لغت کاربردی‌تر است. او به ما می‌آموزد که از پسوند «دان» به عنوان محل چیزی بودن می‌توان به صورت گسترده‌تر و بی‌ربط‌تری بهره برد. دیده شد که بعدتر مردم و سیاست‌مداران که «دان» را به چیزهای عجیب و غریبی وصل کردند.

(ب) نخبه نبودن

در جاهایی نباید نخبه بود. حتی به نظرم هیچ‌گاه نباید نخبه بود. یعنی نباید ادایی نخبگی درآورد. احمدی‌نژاد نشان داده است که می‌تواند به ادبیات نخبگان سخن بگوید. او در مجامع زیادی توانسته با تسلط و با اقتدار با استفاده از لغات مرسوم دانشگاهی سخنرانی کند. اما او از قصد ادای نخبگی درنمی‌آورد. وقتی دانشجویی در سال 84 از محمود با تمسخر پرسید: «شما قیافه‌ات به رییس جمهور نمی‌خورد!» او از این سوال اصلا ناراحت نشد و با خوشحالی فهمید که می‌تواند از همین راه که نشانه‌هایش را مخاطب دریافت کرده است خودش را تبدیل به رییس جمهوری مردمی کند. او بلافاصله و با ذوق‌زدگی پاسخ گفت: «به درد نوکری مردم که می‌خورد.» نخبه نبودن یکی از چیزهایی است که می‌شود از او یاد گرفت. البته این نخبه نبودن و مثل عوام بودن در جاهایی لوث و بی‌مزه از آب درآمد. در تکه‌ی «آن ممه را لولو برد» یا در تکه‌ی تشبیه وزیر بهداشت قبلی به «هلو»، نشانه‌هایی از کم‌ادبی و زیاده‌روی در عدم نخبگی دیده می‌شود. اما در تکه‌ی بی‌مانند «شاسی» که همین دیروز از زبانش در مجلس بیرون آمد می‌توان به برد و موفقیت این نحوه سخن گفتن پی برد. در همین زمینه این قلم پیش از این در این وبلاگ اعلام کرده بود که قانون مدرک فوق لیسانس برای نمایندگی مجلس، یک قانون ظالمانه است. اما این تعبیر من کجا و آن تعبیر تکرارنشدنی رییس جمهور کجا. او با اعتراض و خشم از این موضوع اعلام داشت: «مگر می‌شود با یک شاسی فشار دادن فوق لیسانس گرفت.» محمود نه تنها در این جمله به زیبایی این قانون را به چالش کشید، بلکه روی دیگر سکه یعنی مصون بودن نماینده‌های مجلس از این قانون را هم به باد سخره گرفت. این جمله‌ی سینمایی و داستانی برای ما اهالی مبتدی نوشتن بسیار می‌تواند کارا باشد. و این یک ویژگی می‌خواهد و آن هم نخبه نبودن است. نه این که آدم تلاش کند که نخبه نباشد. نه. بلکه آدم همه‌ی آن کارهایی که منجر به نخبگی می‌شود را انجام دهد، ولی یاد بگیرد که ادای نخبگی را درنیاورد. ادا درنیاورد که باید حافظ روشنفکری بود، ادا درنیاورد که ما عوام نیستم باید خواص باشیم. این جور نوشابه باز کردن‌ها خود آدم را عقب نگه می‌داد. چون این توهم را ایجاد می‌کند که من چیزهایی را می‌فهمم که مردم از آن سردرنمی‌آورند یا مردم نمی‌توانند مثل من حرف بزنند. احمدی‌نژاد جزو محدود سیاست‌مدرانی است که این سد را شکست. جبروت پوشالی یک آدم سیاسی را نابود کرد. حتی باراک اوباما هم سعی می‌کند ادبیات مردمی‌تر نسبت به بوش داشته باشد. حتی او اداهای مردمی‌بازی هم دارد. ولی او باید بداند که قبل از او رییس جمهوری در ایران این‌ها را کهنه کرده است. شاید اوباما زمانی که جمله‌ی زیر را برایش ترجمه کرده‌اند به این فکر افتاده که مردمی‌بازی دربیاورد: «آب را آن‌جایی بریزید که می‌سوزد.»

(پ) غیر قابل پیش‌بینی نبودن

نویسنده باید بتواند غیر قابل پیشبینی عمل کند. یعنی در مواردی مانند همه اظهار نظر نکند، بلکه بتواند سدهایی را بشکند و نوع دیگری حرف بزند و سخن بگوید. این در داستان اتفاقا کاربرد دارد. دوست سکولاری داشتم که در انتخابات‌ها شرکت نمی‌کرد. ولی در انتخابات ریاست جمهوری دهم شرکت کرد و به احمدی‌نژاد رای داد. من بهش گفتم چرا به احمدی‌نژاد رای دادی، پاسخ داد: «این آدمی که من دیدم یک روز جلوی روی رهبر می‌نشیند و می‌گوید بگویم اجتهادت را چطور به دست آوردی؟» نویسنده اگر نتواند غیر قابل پیش‌بینی باشد و اظهار نظر و عمل کند، در این صورت در اتمسفر داستانش هم توفیق نخواهد داشت. یکی از جذابیت‌های داستان‌نویسان بزرگ، غیر قابل پیش‌بینی بودن زندگی آن‌ها و در نتیجه داستان آن‌هاست. ولی این بیداری ذهنی در من که باعث شد فکر کنم چقدر غیر قابل پیش‌بینی بودن در فضای داستان مهم است، به احمدی‌نژاد برمی‌گردد. او توانست طوری بازی کند که هیچ‌گاه زمین بازی‌اش معین نباشد. استراتژی‌هایش رو نباشد. به عنوان مثال احمدی‌نژاد یک استراتژی جالب بعد از انتخابات دهم برگزید و آن هم این که بود که نخواست پرچم‌دار طرفداران ولاییاش باشد. این رویکرد برای حامیانش چندان قابل پیش‌بینی نبود. او نخواست وارد بازی وقت‌گیر فتنه شود. این‌ها در سطح کلان است. اقداماتی چون برکناری وزیر امورخارجه، گیر دادن به اسکله‌های سپاه، از طرف دیگر وزیر کردن یک سردار به‌الذات سپاهی نفت‌پیشه، و خانه‌نشینی یازده روزه‌اش بخشی از اقدامات غیر قابل پیش‌بینی تاکتیکی اوست. این غیر قابل پیش‌بینی بودن لزوما چیز خوبی نیست. منتها من پیِ این نیستم که مدام قضاوت ارزشی کنم، بلکه می‌گویم چقدر قابل پیش‌بینی بودن برای یک هنرمند مهم است. من به همین علت است که هنوز هم به اصغر فرهادی به عنوان یک هنرمند نمی‌نگرم، چون هنوز وجهِ غیر قابل پیش‌بینی بودنش را کشف نکردم. البته ریزنشانه‌هایی در این باره وجود دارد. ولی قطعا اسکات فیتز جرالد، آن طور که همینگوی در کتاب پاریس جشن بیکران عنوان می‌کند، یک غیر قابل پیش‌بینی افراطی است. رضا امیرخانی خودمان نه تنها در فضای داستان‌هایش توانسته این غیر قابل پیش‌بینی بودن و قابل خط‌کشی نبودن را به خوبی نشان دهد، در زندگی شخصی‌اش هم آدم غیر قابل پیش‌بینی باشد. بنگرید به مصاحبه‌ی عالی که زهیر توکلی در نشریه مثلث با او انجام شده و این روزها به عنوان ویژه‌نامه نوروزی این نشریه روی دکه است. که من به عنوان آدمی که پیِ نشریات نیستم، به خاطر این مصاحبه خریدمش. مخصوصا شروعش که عالی است. آن هم آن‌جایی است که امیرخانی می‌گوید روزهایی که پدرش سر کار نمی‌رفت، مثلا پنج‌شنبه‌ها، او هم به مدرسه نمی‌رفت. حرکات غیر قابل پیش‌بینی‌اش در سطوح مختلف زندگی‌اش نشان می‌دهد که می‌توان به او یک نویسنده بالفطره عنوان کرد. محمود هم در عالم سیاست آخرِ این کار است. و آموزنده‌ی هنرمند جماعت.

(ت) مغالطه

نویسنده باید اهل مغلطه باشد. مانند محمود که استاد مغالطه است. محمود در سخنرانی دیروزش در مجلس توانست انواع مغالطه‌ها را به حوزوی‌ها بیاموزد. شاید اگر علی اصغر خندان بخواهد دوباره کتاب مغالطات را بنویسد، یحتمل می‌تواند چند مغالطه‌ی جدید هم کشف کند. در این باره حاج محمود استاد است. او دیروز حرف‌های بدی نزد، اتفاقا در پاسخ به نمایندگان به نکته‌های نابی اشاره کرد. ولی مشخص نشد که این نکته‌های ناب چه ارتباطی دارد با سوال نمایندگان. به عنوان نمونه این که تلویزیون موقع رای‌گیری بی‌حجاب‌ها را نشان می‌دهد، و از طرفی به دولت نسبت به حجاب گیر می‌دهد نکته‌ی درستی است، ولی پاسخ این سوال نیست که چرا دولت در این باره کم‌کاری می‌کند. مغالطه‌ی سوال در برابر سوال. مغالطه‌ی تعمیم جز به کل. این همه آموزنده است. ما باید این را یاد بگیریم. نویسنده نتواند مغالطه کند به هیچ جا نمی‌رسد. ما باید بتوانیم در فضای داستان مغالطه کنیم و مغالطه را به صورت تئوریک در غالب شخصیت‌های داستان بازتولید کنیم. امروز شخصیت‌های مغالطه‌گر هستند که به می‌توانند با واقعیت بازی کنند و به خواننده عمیق بودن و فکر کردن را بیاموزند. خشی در رمان بیوتن رضا آدم مغالطه‌گری است. این نشان می‌دهد رضا مغالطه را خوب بلد است و خوب یاد گرفته. او جاهایی در نوشته‌های تحلیلی‌اش هم چنین است. مثلا مقاله‌ی زیبا و مستدلش درباره‌ی سمپاد از مغالطه‌ی تعمیم جز به کل رنج می‌برد. به این معنا که او محسنات یک مجموعه‌ی برگزیده‌ی 20 سال پیش را به همه‌ی مدارس سمپاد امروزی تعمیم داد. یعنی هم به لحاظ زمانی و هم به لحاظ موضوعی او دچار مغالطه‌ی بسیار بزرگ و خطرناکی شد. ولی با این وجود مقاله‌اش مستدل است. زیبا است و وقتی تو می‌خوانی‌اش، مثل خودم، گریه‌ات می‌گیرد. و محمود هم البته در این زمینه ید طولایی دارد.

البته فهرست چیزهایی که از او در جهت بهتر داستان نوشتن محدود به این‌ها نیست. ولی اهم آن را گفتم تا این انتخاب منطقی باشد.

 پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام را روز 8 فروردین می‌نویسم.

راستی فیلم قلاده‌های طلا ابوالقاسم طالبی را دیده‌ام. هم‌جنس‌گرایش کاملا غلط بود. معلوم است ما دیدگاه درستی در مورد آن‌ها نداریم. باقی‌اش آوانگارد بود.

و

سلام دوستان

عیدتان انشالله مبارک باشد.

نیتم از این فحش‌ها تقرب الی الله است و می‌دانم که این فحش‌ها و لعنت‌ها اجر دارد.

آن هم فحش به سیمای مملکت‌مان است. سیمایی که نماد بی‌ناموسی دینی است. بی‌ناموس یعنی آدمی که نسبت به ناموسش غیرت ندارد. شرف ندارد. به آن دست‌درازی هم کنند قدمی برنمی‌دارد و عین بز نگاه می‌کند. یکی از این بی‌ناموس‌ها سیمای نظام جمهوری اسلامی است. این بی‌ناموسی و توهین بدتر از روی‌دست‌گرفتن فومِ خمینی است. این بی‌ناموسی از هتک مقدسات دینی هم بدتر است. و اما بی‌ناموسی‌اش چیست: دیده‌اید این شب‌ها، که مثلا شب عید است و شب بازگشت به فطرت‌مان است، صدا و سیمای ما دوربین گذاشته روبه‌روی عده‌ای از علما و سخنوران توانا و از آنان می‌خواهد درباره‌ی بهار و معنای عید حرف بزنند. لابد می‌گویید این کجایش بی‌ناموسی است. اتفاقا خیلی خوب است و نشانه‌ی توجه به پیام‌های دینی است. بگذریم از این که من در پخش کردن چنین برنامه‌هایی در ایام ماه مبارک هم ان‌قلت دارم، اما مساله‌ی من در بی‌ناموسی این حرکت به نفسِ کار برنمی‌گردد.

بی‌ناموس آن شمارش معکوسی است که ذیل صفحه، در پایین سمت چپ تصویر به نمایش درآمده است.  بی‌ناموسی بالا گرفته است. این جعبه‌ی خالتورساز مارباز خال‌باز، بی‌ناموسِ دین است. برباد دهنده‌ی و مسخره‌کننده‌ی خون شهیدان است. یکی نیست بگوید اگر جگر نداری که برنامه‌ی چهار تا آخوند منبری را پخش کنی، غلط می‌کنی شمارش معکوس زیرش می‌گذاری. مادرت به عزایت بنشیند مسئول احمقی که این گونه با عقاید مردم بازی می‌کنی. ای کاش همان سیمای طاغوتی بود. تکلیف آدم معلوم بود. می‌دانید که معنای این صحنه چیست:

یعنی بیننده‌ی عزیز نگران نباش. درست است که الان این برنامه شروع شده است، ولی 3 دقیقه‌ی 45 ثانیه‌ی دیگر تمام می‌شود. این آخوند، مثلا شیخ حسین انصاریان، تا مدتی دیگر شرش کم می‌شود. هیچ نگران نباش. می‌توانی شبکه‌ات را عوض کنی، و بعد از مدت معلوم شده برگردی و باقی برنامه‌ها را پی بگیری. نگران نباش. این وصله‌ی ناجور بیشتر از 3 دقیقه و 45 ثانیه وقتت را نمی‌گیرد. ما هم نمی‌خواستیم شب عید این را بیاوریم، ولی چاره‌ای نیست دیگر. ولی عوضش این شمارش معکوس را گذاشته‌ایم تا خیالت راحت باشد.

این را به این جهت قضاوت می‌کنم که این خالتورسیرت حتی برای پیام‌های بازرگانی هم شمارش معکوس نمی‌گذارد.

نمی‌دانم شما چه فحشی به ذهن‌تان می‌رسید. ولی اگر هم فحشی به ذهن‌تان نمی‌رسد چهار خط برای بقیه هم بنویسید. من این فحش‌نامه را برای صدا و سیما هم ارسال خواهم کرد. تا فقط شعار نداده باشم.

یا علی

میثم امیری


برچسب‌ها: احمدی‌نژاد, مغالطه, لغت‌سازی, عوام, صدا و سیما
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 13:55  توسط میثم امیری  |  13 نظر

یالطیف

بدن‌نوشت:

از روز اول عهد کرده بودم که چهره‌های سیاسی را وارد لیست صدتایی‌هایم نکنم. منتها نمی‌شود. یعنی این تصمیم معنادار نیست. آدمی ممکن است همان قدر که فرهنگی است سیاسی هم باشد و البته علمی و هنری... و اساسا این تقسیم‌بندی‌های برای انتزاع راحت‌تر مدرکات است. وگرنه در واقع جاهایی این افرازها با هم خلط می‌شوند و افراز بودن‌شان می‌افتند.

سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس نهم شرکت کرد. انتخاباتی که نرخ حضور در آن بیشتر از همه‌ی انتخابات‌های دهه‌ی 80 (غیر از انتخابات‌های ریاست جمهوری) است. این نشان می‌دهد که ادعای آقای خامنه‌ای در باب رویش‌ها چندان هم مطلب دور از ذهنی نیست.

اما آن چه که در این انتخابات برای من درس‌آموز بود حضور سید محمد خاتمی بود. خاتمی در شرایطی در انتخابات شرکت کرد که اصلاح‌طلبان در شرایط بغرنجی هستند و در انفعالی‌ترین موضع‌شان بعد از دوم خرداد همین روزهاست.

در شرایطی که یاران خاتمی در برخورد نایک‌دست و متناقضی در برابر جمهوری اسلامی قرار دارند؛ این حضور معانی متفاوتی دارد. ولی آن چه که من می‌فهمم این است که خاتمی با این حضور وفاداری‌اش را به اصول قانون اساسی نشان داد. او با این حضور از حرف قبلی‌اش که رفراندوم قانون اساسی بود کوتاه آمد و یا لااقل اجازه داد ما تفسیر منعطف‌تری از آن داشته باشیم.

به نظرم باید این حضور را گرامی داشت. سید محمد خاتمی مورد لعن و نفرین مخالفان نظام قرار گرفته است و قطعا بسیاری از آنان را خشمگین کرده. مخصوصا آن‌هایی که خواهان تغییرات اساسی در اصول قانون اساسی هستند. در چنین شرایطی حضور خاتمی یک راهبرد سیاسی برای خودش محسوب نمی‌شود. چون نه مخالفان خاتمی را نسبت به او رئوف می‌کند و نه یک استراتژی مناسب از سوی دوستانش تفسیر می‌شود. که بالعکس مخالفانش را در مواضع‌شان ثابت‌قدم‌تر (تفسیر امروز کیهان را بخوانید) می‌کند و از گروهی قابل ذکری از موافقان هم برچسب خیانت دریافت می‌کند (کامنت‌های فیس‌بوکی حامیانش را بخوانید).

با چنین فهمی من اخلاق حضور را از خاتمی یاد گرفتم. و آن هم این که جایی که می‌دانی پایبندی‌ات به اصول ممکن است باعث تخریب خودت شود ناراحت نباش و طرف حقیقت را بگیر. خاتمی وقتی در انتخابات شرکت می‌کند یعنی هنوز خیلی چیزها را قبول دارد. به نظرم این انتظار نابه‌جایی نباشد که اجازه دهیم که کسی در انتخابات نظام شرکت می‌کند؛ حق داشته باشد برای تفکرش سرمایه‌ی اجتماعی تولید نماید و آن را تبلیغ کند. چون چنین کسی تا زمانی که خلافش ثابت نشود خواهان براندازی نیست.

پس‌نوشت:

1. حق با دوستان بود. روح الامینی در انتخابات کاندیدا نشده بود.

2. من چند نفر دیگر را هم به لیست قبلی‌ام اضافه کردم که از چهره‌های عمل‌گرای جبهه‌ی پایداری بوده‌اند و تقریبا همه‌شان هم رای آوردند. از آن جمله‌اند: مسعود میرکاظمی، محمد سلیمانی.


مطلب بعدی‌ام 26 اسفند و به نام تاثیرات احمدی‌نژاد است. حیف است وقتی خاتمی را وارد این لیست کرده‌ام از مخالف سیاسی‌اش که قطعا تاثیراتی بر من داشته حرف نزنم.


برچسب‌ها: خاتمی, حضور در انتخابات, درس اخلاق, کیهان
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 17:17  توسط میثم امیری  |  2 نظر

یا لطیف

بدن‌نوشت:

سال آخر کارشناسی برنامه‌ی جمعه ظهرهای‌مان این بود؛ نهار با صدای رحیم‌پور ازغدی. بعد از این که سفره‌ی نهار را در طبقه‌ی چهارم خوابگاه می‌انداختیم، سید سی‌دی سخنرانی رحیم‌پور را درون درایور قرار می‌داد. هم‌زمان با میل غذا به سخنرانی او گوش می‌دادیم. 

برخوردی از این دست به درستی جایگاه حرف‌های رحیم‌پور را مشخص می‌کند. یعنی قرار نیست رحیم‌پور ازغدی یک فیلسوف مولد باشد که مفاهیم بکری را بیافریند. یا متفکری خلاق با ایده‌های جدید باشد. رحیم‌پور در ذهن ما گزارش‌گر صادقی بود از شبهه‌های روز تا بیان‌کننده‌ی مفاهیم اجتماعی دین. بیانش منطقی و دغدغه‌هایش دینی و انسانی بود. رحیم‌پور کسی بود که محتوای حرف‌هایش نو نبود، ولی قالبش نوین بود. رحیم‌پور به زیانی دیگر از همه‌ی مفاهیم مهم و درگیر روزگار ما سخن می‌گفت. مثل نمونه‌ی زیر که میلاد دخانچی آن را در وبلاگش آورده است:

«وقتی میگوییم انقلاب، مرادمان چیست؟….راجع به انقلاب وقتی صحبت میکنیم باید روشن بشه که ما یک موجودی و یا پدیده ای به نام انقلاب نداریم اساسا. یه کسی به نام آقای انقلاب و یا خانم انقلاب وجود خارجی نداره….انقلاب یعنی انقلابیون…. اگر انقلابیون در یک انقلاب آدمهای عمیق و دارای فکر روشن نسبت به ابعاد یک حرکت باشند اون انقلاب به لحاظ نظری و تئوریک ریشه داره. اگر انقلابیون ضعیف باشن، عقل نظری نداشته باشن، اون انقلاب بازی میخوره زود. متوقف میشه…. بنابراین ما یک چیزی جدا از آدما به نام انقلاب نداریم…. بنابراین اینکه ما جداگانه فکر کنیم من و شما میتونیم یک مسیری رو بریم، مسیر الف و بعد یه کسی یه چیزی هست به اسم انقلاب، خودش داره یک مسیره دیگه ای رو میره به نام ب، همچین چیزی دروغه. وجود نداره. اگرم کسی میگوید این انقلاب چون اسلامی است خداوند تضمینش کرده، اینم وعده خداوند نیست. این رو من نمیدونم از کجا میگن بعضی ها. خداوند هیچ حرکت اجتماعی و فردی رو تضمین به طور مطلق نکردهضمانت الهی مشروطهخداوند پدر خوانده من و شما نیست. قوم و خویش ما نیست. ما پسرخواندگان خدا نیستیم.»

این بیان رحیم‌پور برای ما جذاب بود و آن قدر سنگین نبود که هنگام تناول غذا نتوانیم هضمش کنیم.

و جایگاه رحیم‌پور را درک کنیم. قرار نیست رحیم‌پور کپی شود. این خطر بزرگی است. رحیم‌پور انسان سالمی است که عمیق و زحمت‌کشیده است. و همه‌ی این‌ها باعث شده که او بتواند به زبانی قابل درک دغدغه ایجاد کند. نباید در او ماند. نباید او را به عنوان یک متفکر مرجع مطرح نمود.

بلکه رحیم‌پور مردی است برای شروع. برای آدم‌هایی که دغدغه‌ی آرمان دینی دارند رحیم‌پور محرک خوبی است و نه مرجع کاملی. بشناسیم جایگاه آدم‌ها را.

رحیم‌پور خودش متفکر مهم و تاثیرگذاری است. اما جایگاه امروز او جایگاهی است که در صورت تکرار لوث و بی‌مزه می‌شود. بامزه بودن این جایگاه و معنی‌دار بودنش برای نسل سوم انقلاب اسلامی این است که او نخواسته شبیه کسی باشد.

پس رفقا از رحیم‌پور بهره بگیریم برای شروع. از این جهت او مفید است و ما را علاقه‌مند می‌کند. ولی بترسیم از این که او را کافی بدانیم. و نخواهیم کتاب بخوانیم و فقط با سخنرانی روزهای جمعه‌ی او بخواهیم خودمان را عمیق کنیم. باید حواس‌مان جمع باشد که رحیم‌پور به تنهایی برای آرمان‌خواهی کافی نیست. بلکه او محرک مناسب است. برای یک اندیشمند مسلمان، او برای ایجاد سوال ضروری است.

این جملات نفی جایگاه مهم رحیم‌پور در سپهر انقلاب اسلامی نیست، بلکه تلنگری است برای درست برخورد کردن و شناختن. برای من هنوز هم رحیم‌پور نو است و هنوز هم جملاتش و استدلال‌هایش کارگشا است. از همین جهت او را در این فهرست وارد کرده‌ام. منتها رحیم‌پور خودش مدخلی است به مطالعات بیشتر؛ همان گونه که تاکید موکد مکرر خودش است. 

پس‌نوشت:

اگر دوست دارید نظرم را درباره‌ی انتخابات مجلس پیش رو بدانید به ادامه‌ی مطلب بروید.


برچسب‌ها: رحیم‌پور, روشن‌فکری, آرمان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 14:53  توسط میثم امیری  |  3 نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

از ملکیان تا هابیل

یا لطیف

بدن‌نوشت:

آقا شیخ رضا امیرخانی نویسنده‌ی این مملکت در تعلیقه‌ای که چند کتاب را معرفی کرده بود، از مصطفی ملکیان به عنوان تنها کسی می‌توان استاد نامیدش ذکر کرده بود. کنجکاو همین معنا بودم که به چه مناسبت مصطفی ملکیان چنین ارجی در میان نویسنده‌ی محبوب ما دارد. از باب مغالطه‌ی در کلام که حاج رضای ما در آن ید طولایی دارد و رمان‌نویس البته باید چنین باشد، همواره به دیده‌ی دو به شکی به این گزاره می‌نگریستم. همان که گفته بود: «ملکیان تنها کسی است که می‌توان استاد نامیدش». البته کمی اغماض می‌کنم در مغالطات نوشتاری‌اش. چون قاعدتا با خشکی منطق، درستی این نوشته چنین است که: «از نظر من و بین استادهایی که من می‌شناسم ملکیان استادتر از بقیه است». به هر روی با این اصلاحات جزیی باز هم این سوال پس ذهنم بود که به چه مناسبت؟ 

دوستی دارم به نام جواد قلاوند. از اعاظمِ و از آتیه‌داران فلسفه‌ی اسلامی است. او هم چنین دیدگاهی درباره‌ی آقای مصباح یزدی داشت. البته آقای مصباح نامی مناقشه‌برانگیز در سپهر سیاسی این مملکت است. تو چنان که به نفع او استدلال کنی شاید به نوعی مجاهده می‌کنی. زیرا تئوریسین خشونت و ایدئولوگ گروه فشار از جمله فحش‌هایی است که نثارش و شاید هم نثارت می‌شود. او به بنیادگرایی با دوزِ بالا معروف است. مصباح برای سرهایی که درد نمی‌کند یک نام منازعه‌ساز است. اما جواد همیشه مصباح را به عنوان یک ستون مطمئن در مسائل فکری مطرح می‌کرد. او حتی یکی دو جریان دست‌اندرکار در باب علم دینی را با محک مصباح رد کرده بود.

از ملکیان مصاحبه‌ها و مقاله‌هایی خواندم تا ببینم از چه رو استاد است و همین طور آموزش عقاید آقای مصباح. هر دوی این‌ها را آن‌چنان نیافتم که سینه چاکانی داشته باشد. تا این که آثار فلسفی این دو نفر به دستم رسید.

مصباح کتابی دارد در دو جلد به نام آموزش فلسفه که درس‌هایی است در فلسفه و بیشتر در فلسفه‌ی اسلامی. این روزها در حال مطالعه‌ی این کتاب هستم و در اواخر مجلد نخست آن هستم. در این‌جا مصباح نامی است مدرس و بسیار دقیق و منطقی. مصباح در بیان فلسفه آن طور که خود سلیقه به خرج داده حتی المقدور از لفاظی و بیان مطول پرهیز کرده و چشمان مخاطب را سطر به سطر با مفاهیم جدیدی آشنا ساخته چنان که نمی‌توان از یک جمله‌ی این کتاب هم گذشت. کتاب با ابزار منطق شوخی را کنار گذاشته و به شایستگی آموزش فلسفه داده. او پس از ذکر مقدماتی در باب فلسفه و سپس بیان تاریخچه‌ای در باب مساله‌ی شناخت، طبق روال همه‌ی فلاسفه از وجود آغاز کرده و به نظر می‌رسد تا آن‌جایی که من خوانده‌ام طرف اصالت وجود را گرفته. یکی از کارهای مهم مصباح در این کتاب این بوده که دلیل طرح مسائل را ذکر کرده. مثلا توصیح داده به چه علت مساله‌ی اصالت وجود مورد توجه فلاسفه قرار گرفته و در دنیای فلسفه‌ی متفکران مسلمان، آنان به چه مناسبت به مساله‌ی اصالت وجود پرداخته‌اند.

این سلسه درس‌های مصباح را آقای میرسپاه در 218 جلسه‌ی تقریبا یک ساعته شرح داده است. دلیل این شرح طولانی را می‌توان در بحث‌های متنوع مصباح عنوان کرد.

به نظرم مصباح تفکری اصولی و بر پایه‌های منطق را بنیان نهاده. او حتی وقتی درباره‌ی مسائل دیگر هم صحبت می‌کند متاثر از تفکر فلسفی‌اش است. مثلا از او پرسیده شده که آیا موسیقی می‌تواند ما را به اهداف والا هدایت کند؛ مصباح پاسخ گفته:

«شکی نیست که همه نعمت‌هایی که خدای متعال در این عالم به انسان عطا فرموده می‌تواند در راه تکامل انسان مورد استفاده قرار گیرد و از جمله نعمت صدای خوب و آهنگین (موسیقی به معنای عام) چنان که استفاده از زیبایی‌های طبیعت می‌تواند انسان را در راه خداشناسی و پی بردن به جلال و جمال الهی کمک کنند؛ ولی از آن‌جا که معمولاً نعمت‌های مادی ابزاری دو سویه و شمشیری دو لبه است و ممکن است در راه سقوط انسان به کار گرفته شود، خدای متعال به وسیله انبیا حدود و شرایط استفاده از نعمت‌ها را به صورت احکام دینی بیان فرموده است. بنابراین استفاده از صدای خوش و آهنگین در صورتی که در مسیر تکامل حقیقی انسان قرار گیرد مطلوب است؛ چنان که آواز حضرت داوود یکی از مزایای بزرگ آن حضرت به شمار می‌رود، و خواندن قرآن به صوت خوش و هم‌چنین سایر چیزهایی که در توجه انسان به خدا مؤثر است، مانند دعاها و مناجات‌ها، مورد تأکید قرار گرفته است. اما آوازهایی که معمولاً غرایز حیوانی را تحریک می‌کند و موجب غفلت انسان از خدا و آخرت می‌شود مورد نهی قرار گرفته است

در بالا مصباح درباره‌ی موسیقی حرف زده، ولی پاسخ او را کاملا فلسفی و به یک معنا با ابزار منطقی می‌بینید. این مساله هم مهم است. یعنی این طور نیست که من میثم امیری مانند برخی از ساده‌لوحان که ابعاد شخصیتی یک نفر را از هم تفکیک می‌کنند مصباح را تکه تکه کنم و بگویم فقط بخش فلسفی‌اش را قبول دارم. بلکه بر این باورم که مصباح یزدی یک مکتب فکری است که اتفاقا برپایه‌های فکری قابل توجه‌ای استوار گشته است. این بدین معنا نیست که هر چه مصباح بگوید درست است و مورد تایید من است. اتفاقا من خیلی از حرف‌های مصباح را هنوز نمی‌توانم بفهمم، چون به یک زبان پیچیده‌ی فلسفی گفته شده،. یا حتی برخی از حرف‌هایش را افراطی، در قیاس با حرف‌های رهبر، حس می‌کنم. ولی آن طور که من سنجیده‌ام مصباح بر پایه‌ی یک منظومه‌ی فکری سخن می‌گوید. فارغ از این که با او موافق باشیم یا مخالف همین که او یک منظومه‌ی فکری دارد و بر اساس گزاره‌های فلسفی اندیشه‌هایش را بیان می‌کند ارزش‌مند است.

گفتن این نکته که کتاب آموزش فلسفه‌ی مصباح به زبان‌های انگلیسی و عربی ترجمه شده هم البته مطلب شفافی است. مصباح به این دلیل برایم ارزشمند است که کتاب آموزش فلسفه‌ی او من را با این ایده آشنا ساخت که «ایده داشته باش و همیشه سعی کن ارتفاعت را بالا ببری و از اوج مسائل را ببینی».

مصطفی ملکیان اما داستان دیگری است. این شاگرد مصباح یزدی که حالا خود استاد مستقلی شده است و به نظر می‌رسد در فلسفه‌ی اخلاق حرف‌های جدیدی دارد، یکی دیگر از رویش‌های ما در شرح فلسفه است.

ملکیان که استاد هیچ دانشگاه رسمی نیست  و مدرکش هم لیسانس فلسفه است، اصلاح‌طلب بوده و در کمپین دعوت از خاتمی هم شرکت کرده بود و یک پا سبز است. اما استاد است. این را قبول دارم. ملکیان هم توانسته با دیدی فلسفی به جهان و اتفاقات آن بنگرد؛ حتی زمانی که درباره‌ی جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی حرف زده. او با دید منطقی به جهان می‌نگرد و سعی می‌کند با دقتی ریاضی آن را بسنجد.

در تکه‌ای از متنش درباره‌‎ی فیلم فرهادی دارد:

« اخلاق مبتنی بر عدالت می‌خواهد کارها را به سامان بیاورد، نه اخلاق مبتنی بر غمخواری، غمگساری و شفقت. مثلا نادر می‌گوید من پانزده میلیون تومان را نمی‌پردازم، چرا نمی‌پردازم؟ چون اثبات نشده که مجرم هستم، حالا هم که مجبورم کرده‌اید، می‌خواهم به مُرّ عدل رفتار کنم. اما اگر به او می‌گفتند اثبات نشده تو مجرمی و بنابراین به مقتضای عدالت پانزده میلیون تومان هم بدهکار نیستی، ولی وضع بدهکاری شوهر این زن را در قبال بدهکارانش ببین و بیا این زندگی را با دادن 15 میلیون تومان نجات بده، این‌جا دیگر ما از او انتظار عدالت نداریم، انتظار غمخواری داریم.

اخلاق مبتنی بر عدالت نمی‌تواند امور را تمشیت کند. ما به یک اخلاق مبتنی بر غمخواری نیاز داریم. در موارد فراوان دیگری همچنین است. مثلا وقتی قاضی می‌خواهد برای آن شخصی که دایم جلسه را به هم می‌زند یک قرار بازداشت موقت صادر کند، نمی‌تواند وضع این شخص را درک کند و غمخوارانه با او مواجه شود، بنابراین اصرار می‌کند که او باید بازداشت موقت شود. دایم اصرار می‌ورزد و این اصرار آن قدر ادامه پیدا می‌کند تا همسر این شخص را به التماس کردن می‌کشاند، یعنی عزت نفسش را از بین می‌برد و مخدوش می‌کند. این در سراسر فیلم در مواردی دیده می‌شود. به تعبیر دیگر، وقتی می‌خواهیم امور را تمشیت و بسامان کنیم، تازه می‌خواهیم به عدل رو آوریم، آن هم عدالتی که فقط و فقط در قالب حقوق و قانون جلوه‌گر می‌شود. اگر می‌توانستیم به جای اخلاقیات مبتنی بر عدالت، اخلاق مبتنی بر غمخواری را پیش بکشیم، چقدر مثبت‌تر بود؛ مثال خیلی خوب آن وقتی است که سیمین در عین حال که خانه را ترک کرده، برای اینکه شوهرش را نجات دهد، وثیقه می‌گذارد. اگر می‌خواست بر مقتضای عدالت رفتار کند، هیچ نیازی نبود که این کار را بکند.»

اما مهم‌ترین کار ملکیان در کتاب مهجورش «تاریخ فلسفه‌ی غرب» است. او در این کتاب 4 جلدی با نگاه ویژه‌ای به فلسفه‌ی اخلاق، همه‌ی فکرهای غرب را در 4 جلد معظم تفسیر کرده است. از تالس شروع کرده و تا فیلسوفان تحلیل زبانی که به آنان تعلقی هم دارد پیش آمده.

چند جایی هم البته از نام مصباح یزدی با احترام تمام یاد کرده و البته نقدهای جدی را به فلسفه‌ی اسلامی وارد دانسته. دیدگاه انتقادی ملکیان بسیار جالب و تامل‌برانگیز است. من هنوز وارد مدرنیته نشده‌ام تا دیدگاه او را در این باب بدانم. بل‌که تا میانه‌ی جلد دوم کتابش او را دقیق، منصف و در عین حال منطقی دیده‌ام. و این خطر رامرتکب می‌شوم قبل از آن که چیزی از ملکیان در باب مدرنیته خوانده باشم او را هم در لیست خود راه دهم. مبارک این لیست باشد. البته احتمال می‌دهم که درباب مدرنیته با ملکیان به مشکل برخورم و همه‌ی ایده‌هایش را نپذیرم، ولی می‌دانم که این ملکیان بود که به من به طور عملی آموخت:

همان قدر که به آدم‌ها احترام می‌گذارم، نظرات‌شان را بی‌رحمانه با چاقوی ظریف جراحی حلاجی کنم؛ حتی خودش را و حتی آن را که ملکیان را تنها استاد می‌خواند.

ملکیان در این کتاب به شما می‌آموزد بدون ترس از نام‌ها، نظر‌های آن را مرور و نقد و حلاجی کنید و فقط یک ابزار هم به کار ببرید و آن هم منطق است.

ملکیان به شما می‌آموزد متون اصلی و دست اول را بخوانید و درباره‌ی آن چه که می‌خوانید حتما نظر داشته باشید. بی‌نظری یعنی بزدلی و یعنی بی‌سوادی. ملکیان به شما می‌آموزد سعی کنید در آرای فلاسفه دنبال یک چیز باشید و آن هم استدلال است. ملکیان به شما می‌آموزد سیر را فراموش نکنید. او در این تاریخ فلسفه حداقل یک کار بزرگ کرده و آن این است که «تاریخ فلسفه در غرب یک سیر دارد؛ حرف‌ها و نظام‌های فیلسوف‌ها را مستقل از هم نبینید». و خودش این کار را لااقل در فلسفه‌ی اخلاق کرده است. و تا آن‌جایی که توانسته سعی کرده کسی را بی‌استدلال شرح ندهد و تا آن‌جایی که شده همه‌ی آثار مربوط به یک فیلسوف را خوانده که خود کاری است شاق.

ملکیان یعنی نامی که باید در کنار مصباح و همراه با مصباح خوانده شود تا ارزش کار هر دو نفر نزد خواننده روشن گردد.

دلیل این که این دو نام را کنار هم ذکر کرده‌ام این است که کتاب‌های‌شان را با هم می‌خوانم. و البته کتاب ملکیان خوش‌بیان‌تر است.

پس‌نوشت:

مطلب بعدی‌ام، 10 اسفند درباره‌ی «رحیم‌پور؛ در بادی» است.


برچسب‌ها: مصباح یزدی, ملکیان, رضا امیرخانی, آموزش فلسفه, تاریخ فلسفه‌ی غرب, فرهادی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:4  توسط میثم امیری  |  5 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

حمید حبیب الله از دیربه‌دیر به‌روز شدن وب‌لاگم شاکی بود؛ حق با اوست. زیادی درگیر مطالعه هستم و کم‌تر به فکر انتقال. راست می‌گوید. درگیر فلسفه‌ام این روزها.

برای اولین بار تصمیم گرفتم مناسبتی بنویسم؛ به مناسبت دهه‌ی فجر. آن هم برای هابیل عزیزم. هابیلی که به درستی پا گرفت و به درستی توقیف شد.

بدن‌نوشت:

هابیل مجله‌ی بچه‌های مستقل انقلاب اسلامی بود. هابیل را یک مشت دانش‌جو و طلبه‌ی بادغدغه‌ی منطقی راه انداختند. اکثرا اصفهانی. و شاید به همین علت بود که خصوصی بودن اولین نشریه‌ی انقلاب اسلامی معنا یافت. اکثرا اصفهانی. خصوصی واقعا خصوصی. بدون این که به هیچ مافیایی بحث باشد و با هیچ گروهی ارتباط داشته باشد. بدون این که از کسی باج بگیرد و بدون این که به کسی باج بدهد. بدون این که به روی کسی بی‌جهت بخندد بدون این که به کسی بی‌جهت اخم کند. عین خمینی. عین انقلاب خمینی. اولین نشریه‌ای که واقعا تضارب آرا برایش مهم بود. اولین نشریه‌ای که روشن‌فکر مذهبی بود. روشن‌فکری قالبش بود و مذهب دغدغه‌ی منطق‌مندش.

از هابیل محسن حسامش را می‌شناسم. یکی دو بار هم مجتبی (یا به قول زبان هابیلی مجتبا) مجلسیِ گرافیست و مجتبیِ مدیر مسوول را دیدم.

یعنی آن چه که من از هابیل فهمیده‌ام از دستگاه فکری سالمش است و نه از شناختی که از افرادش دارم. حتی خیلی از آن‌ها را تا به حال ندیده‌ام. منتها آن چه هابیل را در نزد من ارج‌مند کرده است سلوک فکری‌اش است و دغدغه‌ای که منطقی بوده است.  دغدغه‌ی انقلاب اسلامی. دغدغه‌ای که گویا هیچ وقت برای ما منطقی نبوده تا به آن بپردازیم. نه رسانه‌‌‌ی ما سعی کرد به طور منطقی به آن بپردازد و نه روشن‌فکران ما خواستند به آن بپردازند. ‌

هابیل در این بین در سال 85 سربرآورد. هیات تحریریه‌اش در همان شماره‌ی اول گفت که قرار نیست زیاد از حد سرمان را درد بیاورد. بلکه فقط می‌خواهد در 13 شماره پیرامون انقلاب اسلامی و دفاع مقدس سخن بگوید. نخواست ماه‌نامه باشد و یا نخواست نشریه‌ای باشد که از نفت ارتزاق کند و لاطلائات تحویل خلق الله بدهد.

بلکه خواست خصوصی باشد. همین. و سر همین خصوصی بودن با کیفیت‌ترین اسی‌ها و به‌ترین گرافیگ‌ها را ارائه داد. خلاقیت در کنار دغدغه‌‌ی منطقی داشتن همه‌ی آن چیزی بود که در هابیل به چشم می‌آمد. و مهم‌تر از همه این که تقریبا کسی هابیل را تبلیغ نکرد. نه جریان روشنفکری ما که آن قدر بلاهت دارد که درباره‌ی هابیل سخن نگوید. یحتمل برای این که در آن ور آب هابیل نمونه‌ای ندارد. آقای جریان روشنفکری و یا اگر خیلی عشق حقوق زن هستی خانم جریان روشنفکری تو را قرآن همین یک مساله را قبول کن. همین جوری بدون دلیل قبول کن بدون استدلال بپذیر. بگذار تنها مساله‌ی بدون دلیل ذهنت همین باشد: «ایران کشوری است با مسائل و موقعیت منحصر به فرد. یعنی چیزهایی دارد که هیچ جای جهان آن چیزها را ندارد؛ مثل دفاع مقدس و انقلاب اسلامی. پس لااقل اندازه‌ی فوکو روشن‌فکر باشید. یعنی بدانید در ایران بعد از خمینی ما با مسائلی مواجهه شدیم که قبل از این بدان برخورد نکرده بودیم و جهان هم برخورد نکرده بود».

هابیل این را درک کرد. البته به نظر می‌رسد خیلی‌ها این را درک کردند، ولی حاضر نشدند دموکراتیک برخورد کنند. یعنی اجازه بدهند تضارب آرا شکل بگیرد. اما هابیل چنین کرد. هابیل ثابت کرد که می‌توان از خمینی و یا خامنه‌ای گفت بدون این که پوسترشان را زد. بدون این که جمله‌ای از ایشان ذکر کرد و یا خلاصه‌ای از سخنرانی ایشان را منتشر کرد. می‌توان پیرامون انقلاب اسلامی با اعتقاد به اسلام و شهدای عزیزمان حرف زد بدون این که حتی یک عکس از رهبران عزیزمان منتشر کند. اما نقش آنان را فراموش نکرد.

هابیل آموخت که می‌توان مستقل بود. هم از فیاض  مطلب نقل کرد و هم از جلایی‌پور. هم این را به درستی استاد نامید و هم او را.

هابیل آموخت می‌توان به هر جان کندنی است پول جور کرد، می‌توان با قرض و قناعت کار با کیفیت ارائه داد. و درباره‌‌ی انقلاب اسلامی حرف زد. و آن قدر مظلوم بود که کسی تبلیغت نکند. این جعبه‌ی شیطان هم حرفی از تو به میان نیاورد و کسی نگوید خرت به چند من است. من حتی یک بار هم نام هابیل را از اهالی فرهنگ نشنیدم. در حالی که n بار درباره‌ی فلان نشریه‌‌ی تمام رنگی گلاسه‌ی فلان جناح اصول‌طلب شنیدم و یا هزار بار از نشریه‌ی تمام گلاسه‌ی جبهه‌ی فرهنگی فلان شنیدم و مکرر در مکرر از نشریه‌ی عاشورایی هیاتی و البته گلاسه‌ی مثلا منتقد حاج آقای بیسار شنیدم. اما هابیل؟ حتی به اندازه‌ی پشم بز هم دربین علاقه‌مندان انقلاب اسلامی طرف‌دار نداشت. چرا که تبلیغ نمی‌شد. چون معرفی نمی‌شد. بدتر از همه توسری هم می‌خورد و خورد.

هابیل توقیف شد؛ آن هم به خاطر مقاله‌ی آدم‌هایی که جزو طرف‌داران پروپا قرص رهبری فعلی هستند. یعنی به خاطر مطلب ابراهیم فیاض. به خاطر مطلب شهاب اسفندیاری. به خاطر مطلب اکبر جباری. هر سه مطلب هم در شماره‌ای بود که به نظرم هابیل کولاک کرد. آن هم به خاطر سه مطلبی که از همه بیش‌تر حرف داشتند و به نظرم دو تای اولی‌اش به شدت طرف‌دار انقلاب اسلامی بوده است. و البته به خاطر برخی مطالب خود محسن حسام عزیز. و به خاطر این مطالب واهی توقیف می‌شود.

این توقیف اجری دارد. امیدوارم محسن حسام عزیز و بچه‌های خوب هابیل این اجر را ضایع نکنند. من به ضرس قاطع اعتقاد دارم هابیل یکی از بهترین تجربه‌های نسل سوم انقلاب اسلامی بود که کمال وجودی‌اش توقیفش بود. وگرنه قرار نیست هابیلی که آن مصاحبه‌ی عالی با رضا امیرخانی را منتشر کرده و یا آن پاتوق‌های جان‌دار را کار کرده است روپا بماند. و نباید می‌ماند. هابیل توقیف شد تا مصداق تحصیل حاصل باشد.

امروز در مملکتی هستیم که ریا رشد پیدا می‌کند. این ریا از خودمان شروع می‌شود و تا فلان انتشاراتی مثلا منتشر کننده‌ی کارهای بچه‌مذهبی‌ها و[…]  کش می‌یابد. در این شرایط تکلیف هابیل چیست؟ زندگی سخت. چون جانورانی در عرصه‌ی فرهنگی با مارک‌های مختلف در حال رشد هستند که آدم دوست دارد هابیل پاک بماند. و خاک شد تا پاک باشد.

به خاطر […] است که بیش‌تر از این فحش نمی‌دهم...

هابیل با روی‌پا خودش بودن پاک بود. بعضی مجموعه‌های دولتی با پاک بودن اعضایش پاک می‌مانند. مانند سوره‌ی اندیشه و تیم دوست‌داشتنی علم و دین. ولی برخی مجموعه‌ها با پاک ماندن سلوکش و فکرش پاک می‌ماند. مانند مجموعه‌ی نظیف هابیل. این مهم‌ترین ارزش هابیل است و از دل همین ارزش است که دغدغه بیرون می‌آید. چون تفکرش دغدغه‌ی را بازتولید کرده که سلوکش شده. و این سلوک نمی‌تواند در برایند کاری‌اش بی‌اعتنا به حقیقت انسان انقلاب اسلامی باشد. و این همان منش هابیل بود. همان که من تفکر هابیلی می‌نامش.

هابیل تنها نشریه‌ای بود که در تفکرش ایده‌ی یک کار اما شاهکار را عملیاتی کرد. نگفت می‌خواهد همه‌ی مشکلات جهان را حل کند و نخواست که چنین باشد. بلکه هدف‌گذاری مشخصی کرد تا دغدغه‌اش بیچاره‌اش نکند. این تمرکز اتمی مهم‌ترین وجه سلوکِ عملی هابیل بود. ‌

پس‌نوشت:

 مطلب بعدی‌ام پیرامون دو استاد بزرگ فلسفه است. دو استادی که در دو سوی جبهه‌بندی سیاسی این مملکت هم ایستاده‌اند. یکی با مچ‌بندِ سبز؛ منتها با تفسیری اخلاق‌گرایانه و صلح‌آمیز و دیگری با مچ‌بندِ ولایت؛ با تفسیری ریشه‌جویانه و عمیقا بنیادی. بله. در مطلب بعدی از دو نفر دیگر که بسیار آموخته‌ام سخن خواهم گفت از تقریبا دو جبهه‌ی فکری لااقل متفاوت. «مصباحِ مدرس، ملکیان شارح»؛ یعنی درباره‌ی آقای مصباح یزدی و مصطفی ملکیان در فهرست صدتایی‌هایم حرف خواهم زد.


برچسب‌ها: حمید حبیب الله, هابیل, محسن حسام مظاهری, مجتبی مجلسی, جناح اصول‌طلب, حاج آقای بیسار, اکبر جبّاری, ابراهیم فیّاض, شهاب اسفندیاری
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 6:7  توسط میثم امیری  |  4 نظر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

 این نوشته در تایید رفتار کیارستمی نیست، در تایید استقلال رای او است. 

بدن‌نوشت

او یکی از مهم‌ترین کارگردانان ایرانی است. این را همه می‌دانند. ولی نمی‌خواهم پیرامون سینمایش حرف بزنم. حتی نمی‌خواهم او را درس‌دهنده‌ی مضامین بکر در فیلم‌سازی بنامم و از «طعم گیلاس»ش که عشقم است سخن نخواهم گفت... آن‌چه که من می‌خواهم درباره‌ی «کیا»ی سینمای ایران بگویم همانا استقلال‌خواهی‌اش است.

این هم نتیجه‌ای است که من از مصاحبه‌های این پیر 70 ساله‌ی با قریحه‌ای در حال خشکیدن فهمیدم.

رادیو-تلویزیون «صدای آمریکا» با او مصاحبه می‌کند.  ولی او چنان جواب می‌دهد که صدای آمریکا نمی‌تواند از آن استفاده‌ی سیاسی کند. این‌جا یارو با یالثارات مصاحبه می‌کند، رادیو آمریکا و بی‌بی‌فارسی ازش سو استفاده می‌کند. ولی در قلب آمریکا، کیارستمی بدون این که تعلق خاطری به نظام جمهوری اسلامی داشته باشد «گزگ» دست طرف نداد. این از استقلالِ کیارستمی بزرگ است. این نشان می‌دهد که او بزرگ است و بی‌جهت نیست که بزرگی به فرهادی توصیه می‌کند. فرهادی که می‌پرد توی بغل آمریکا که «مردم من عاشق صلح هستند». این بدترین حرفی بود که فرهادی می‌توانست بزند. او حتی اگر نظام جمهوری اسلامی را ظالم می‌نامید و یا مسئولان ما را قسی می‌خواند به‌تر از این بود که این چنین با برگردان تور دروازه‌ی ما را پاره کند.  چون غیر از آن که احتمالا ناراستی در آن است حس کوچک انگاری ملت‌مان هم در آن است. کاری که کیارستمی هیچ‌گاه نکرد. آن هم حقنه‌ی تحقیر است. این که آقای آمریکا تو را خدا با ما کار نداشته باش. ای کاش فرهادی هول نمی‌شد و استقلال را از کیارستمی یاد می‌گرفت.به نظرم ارزش استقلال کیارستمی در برابر شتاب‌زدگی فرهادی معنا می‌یابد و در این صورت آن استقلال درخشش می‌یابد...

مجری به عنوان اولین سوال از او پرسید که با  محدودیت‌ها در ایران چه می‌کند و چطور توانسته فیلم بسازد. کیارستمی گفت: «من با محدودیت مشکلی ندارم. هر کس هر چه می‌خواهد فکر کند فکر کند». این یک شروع فوق العاده مستقلانه بود. او تحت تاثیر هیچ جوی قرار نگرفت و استقلالش را  نگه داشت. حتی گفت: «من توی این 30 سال طوری کاری کردم که محدودیت دولتی روی من تاثیری نگذاشت». جالب است او قطعا جشنواره‌سازترین کارگردان ایرانی است، اما در عین حال با قوت جواب می‌دهد طوری که آدم انگار می‌کند برای صدا و سیمای ما فیلم می‌سازد... 

همین باعث شد که مجری فهمید آبی از جناب کیارستمی گرم نمی‌شود. سراغ سینما رفت.

داستان فیلم کیارستمی پیش آمد همان که جایزه برد و بازیگری چون ژولیت بینوش در آن بازی می‌کرد. او گفت: 

»به این فکر کردم وقتی جایزه را بردم آیا ژولیت بینوش را ببوسم یا نه. بالاخره چه باید بکنم». همین که چنین سوالی در ذهن آدمی مثل کیارستمی ایجاد شده جای شکر دارد و چقدر این مرد صادق است که این جمله را در گفتگویش می‌آورد:

»با خودم گفتم  درست است در شریعت ما بوسیدن زن جایز نیست، اما در فرهنگ ما وقتی می‌دانیم که پشت بوسیدن یک زن هیچ چیزی نیست، نبوسیدن او نوعی بی‌احترامی است... بنابراین فکر می‌کنم... باید ببینم... شاید ببوسم

و به نظرم بوسید. و  در پاسخ به این سوال که با حکومت چه می‌کند ادامه داد:

»من اهل فحاشی نیستم. من اهل گفت و گو هستم. و حتی برای جعفر پناهی نامه نوشتم... آن‌ها با خود من مشکل دارند. چون آن‌ها با آدم مستقل مشکل دارند. با استقلال من مشکل دارند. البته 12 سال است فیلم‌های من در ایران نمایش داده نمی‌شود با این که یک بار هم به آنان نامه ننوشتم. البته فیلم‌های من، حتی آن‌هایی که  در خارج ساخته‌ام، مشکلی برای پخش ندارد. چون حاوی هیچ مساله‌ی حساسیت‌برانگیزی نیست

پس‌نوشت

شاید برای اولین و آخرین بار باشد که یک مجموعه را به عنوان یک نفر معرفی می‌کنم. مطلب بعدی‌ام درباره‌ی «تفکر هابیلی «است. یعنی درباره‌ی مجموعه‌ی محترم هابیل و نشریه‌ی عالی‌شان؛ که توقیف شدند.


برچسب‌ها: سینما, کیارستمی, فرهادی
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:36  توسط میثم امیری  |  یک نظر
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری