تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۸۹ ثبت شده است

زنان فاطمی

یالطیف

بیراه نیست افرازی چهار مجموعه ی در موردِ زنان صورت دهیم.

در عالم ریاضیات؛ افراز به معنای تقسیم یک کل به جزهای کوچکتر است، به شرطی که آن اجزا مجتمعا کل را تشکیل دهند و خودشان هم با یکدیگر اشتراک نداشته باشند. 

زنان را به چهار بخش افراز می کنم. هرچند:

در عالَم ِ علوم انسانی به دقت ریاضی نمی توان افرازهای روان شناختی و یا جامعه شناختی ارائه داد. زیرا در این مقام، سخن از انسان است و این موجود دو پا آن قدر پیچیده، عاقل و باهوش هست که در افرازهای ما نگنجد. افرازهای جامعه شناختی، روان شناختی بعضا بسیار متصلبانه است که با انعطاف های انسانی جور در نمی آید. این جور جاها مارکسیست ها از همه کم رحم تر هستند.

با این تفسیر، و این تذکره، خانم های عالم را در کلیت شان، نه در جزئیت، و بالعموم، نه بالخصوص، به چهار مجموعه ی ناتهی، پد و مادردار افراز می کنیم.

دسته ی اول:

خانم های جانمی جانِ الکی خوش و خوشحال. همان ها که به شان می گویی باشخصیت. یعنی شخصیتِ آن ها در تبرج ِ جنسی و زنانیت بیش از سایر خصیصه های شان قابل رصد است. یک جور لمپن های روشنفکرنما. لمپن هستند؛ چون فکر می کنند روشنفکری به ادا است و قِر. همان ها که علی شریعتی اسم شان را گذاشته لُمپن. لمپن های مدرن. همین هایی که توی جامعه ما زیاد می بیندی شان. بهتر است ازشان بپرسی آخرین کتابی خوانده است چیست تا به تو جواب بدهد آخرین شویی که دیده است چه بوده است. زنانِ فیلم فارسی های قبل از انقلاب. زنان فیلم های گیشه ای بعدِ انقلاب.

محترم نیستند:

چرا هستند. من هیچ شاخصه ی برجسته ی ظاهری برای شان ذکر نکرده ام که فردا توی خیابان دیدی شان، راحت تشخیص شان دهی. پس آن چه من می گویم کمتر امری آفاقی است. پس، این حکم ِ شرعی برای تند نوشتن در عرصه ی انفسی جات. وه که چقدر این انفسی به نفسانیت نزدیک است.

و اما دسته ی دوم: 

زنان پشتِ در ِ خانه. زنان ِ روضه، و نه همه ی زنان ِ روضه، و ختم انعام ، و نه همه ی زنان ختم انعام، و به قول حسین ختم اندام. زنان ِ مذهبی کم فکر. زنان مذهبی لُمپن. اگر نشانه های ظاهری شان را بدهم هم نمی توانی توی اجتماع تشخیص شان دهی. چون اصلا توی جامعه نیستند. زنان ِ کم خرد. یک جور احمدی نژادی هایی که عقل شان توی چشم شان است. احمدی نژادی های فاقدِ خلاقیت. آن هایی که قبول دارند که خنگند. قبول دارند ضعیفه اند. قبول دارند از دنده ی چپِ آدم خلق شان کرده اند. آن هایی که فقط دوست دارند گریه کنند. همان هایی که البته بعضی های شان خیلی عاشقند و وفادارند. و همین ارجح شان می دارد بر زنان دسته ی اول در دستگاهِ لَختِ فکری من. (دستگاه لَخت؛ دستگاهی است که در آن قوانین عمومی نیوتن برقرار است.)

دسته ی سوم:

زنان تلاش گر و ساعی و اجتماعی؛ ولی بی توجه به بسیاری از دستوراتِ اسلام. زنانِ آزمایشگاه های مدرن. زنانِ مهمانی و پارتی ها، ولی از نوع ِ محترمانه. قبول دارند که انسان بودن مهم تر از زن یا مرد بودن است، ولی بسیاری از قوانین اسلام را برنمی تابند. زنان واقعا روشن فکر و خلاق و مبدع. زنانی که می خواهند برای شکوفا کردنِ استعدادهای شان از این خراب شده بروند بیرون. زنان اهل ِ مطالعه. زنانی که از مصاحبتِ با آنان، فرهنگ، و نه لزوما ادب، شان لذت می بری. چون مملو از مهربانی و اطلاعات مفید هستند. هیچ رقمه هم با لمپن ها حال نمی کنند. اهل ِ اجتماع و سیاست و دغدغه مند در موردِ ایرانِ مدرن. علاقه مند به حکومتی دموکراتیک. دوست دار حقوق بشر و جدی گرفته شدنِ آزادی های فردی. عین ِ دختر ِ علامه حلی که الان استادِ کامل ِ ریاضی پرنیستون است و همکار ِ پرفسور وایلز ِ بزرگ. دخترهایی که اهل ِ دفاع ِ متقارنِ منفی در زمینِ حریف و همچنین دفاع ِ نامتقارنِ منفی در زمینِ خودمان هستند. پس، می شود گفت هویتِ اسلامی رنگ می بازد در برابرِ هویت غربی شان.

دسته ی چهارم:

دسته ی خوبی ها. دسته ای که من دوست شان دارم و رده ای در حدِ بهترین ها. دخترانِ عاقل. سروران ِ همه ی زن های جهان و کنیزان ِ فاطمه. دختر محجبه ای که اسکی بازش می شود مرجان کلهر. جانمی جان های علمی شان می شود یک چیزی در حد و قوراه های دکتری خانم و ریاضی دان.  اولین دکتر ریاضی ایرانی در دانشگاه شریف. بچه ی اولش وقتی دانشجوی لیسانس ِ شریف بود متولد شد، بچه ی دومش وقتی دانشجوی فوق لیسانس شریف بود چشم باز کرد و بچه ی آخرش وقتی متولد شد که خانم خانمای فاطمی ما دانشجوی دکتری ریاضی شریف بود. زنانِ پاکدامن و مهربان و اهل ِ مجاهدت. سلوک شان فاطمی است؛ روح ِ خانه و اجتماع. زنانِ با ادب. ادبِ در محضر را درک کرده اند. گفت که عالم محضر اوست...

البته اگر به همین خانم های فاطمی باشد، حاضرند همان خانم های قدرتمند و بزرگوار ِ دسته ی سوم را به کار بگیرند.

افزونه ها:

1. ای کاش آهنگرزاده ی سمنانی، منظورم دکتر احمدی نژاد است، عقل می کرد و شجاعت و این خانمِ دسته ی چهارم را bold می کرد برای انتخاباتِ یازدهم. اگر این خانم که معرفی کردمش، همچنان در خطِ فاطمه بماند، و اگر همچنان پر قدرت به کار مشغول باشد و اگر یاد بگیرد که بتواند با نخبگان کار کند و به نخبگان کار بسپارد؛ من خودم حاضرم برایش تبلیغ کنم. 

خانم ِ دادش ِ اولم در دانشگاه الزهرا، 18 واحد با او گذراند و می گفت بسیار خانم ِ با پرستیژی است.

خیلی خوشحال می شوم که یک از این خانم ها بشود رییس جمهور مان؛ با اتیکتِ فاطمی. 

2. روضه نخوانیم که نمی شود. ناراحت می شوم از این که کسانی روضه را پایین می انگارند و می گویند مثلا این کتاب با سخنرانی اندازه ی چندتا روضه می ارزد. یکی شان همین رحیم پور ازغدی می گفت یک سخنرانی خوب اندازه ی چند تا روضه می ارزد. خوب، بنده خدا نمی فهمد ارزش ِ روضه را. او نمی داند روضه کارخانه ی انسان سازی است. اساسا جنس ِ روضه با جنس ِ مراسمات دیگر فرق می کند و از این جهت قابل قیاس نیستند، چون از دو سنخ ِ متفاوت هستند. بگذریم... روضه بخوانیم:

من همچنان نگرانم... نگرانِ امروز که فاطمه در بستر خفته است... نگرانِ دو روز ِ دیگر. نگرانِ روزی که برای همیشه ی تاریخ باید شیوخ را توبیخ کرد که چه کردید با فاطمه... البته این قوم معصوم کش قاعده اش همین است.

به این فکر کردی که اگر بخواهی کسی را پیدا کنی باید بروی دنبالش و دنبال ِ جای پایش بگردی.

اما ظالمین پیدا شدند که این سنت را در برهه ای از تاریخ تغییر داده اند.

اگر می خواهی دنبال ِ اهل بیت بگردی باید جای دست بگردی؛

باور نداری؟

خب بیا با هم برررسی کنی.

حیوانِ وحشی به نام مُغیره و بعد جانور ِ دیگری به نام قُمفُز کاری کردند که در کوچه ی بنی هاشم از زمین بوی بهشت می شنوی. نگاه می کنی می بینی جای پنجه های دست این جا و آن جا دیده می شوند و همین ها خاک را معطر کرده اند...یا زهرا.

می آیی در سال چهل هجری و مسجدِ کوفه، علی را می بینی که غرق ِ در خونش به سمتِ منزل حرکت می کند و بعید نیست جای دستانِ آغشته به خونِ سرش را در کوچه های کوفه ببینی.

تا زمانی که دختران نابغه و نامرد (جعده و عایشه) حسن بن علی را زمین گیر کردند و حضرت...

کربلا را که خودت می دانی... در خودِ مقاتل نوشته اند... حسین دنبال ِ نعش ِ برادر می گشت... اول رسید به یک دست... کمی جلوتر رسید به دستِ دیگری...

...

حتی امام رضا را که خودمان در فیلم دیده ایم. وقتی حضرت افتان و خیزان از بارگه مامون بیرون آمد و عروج کرد.

یا زهرا.



موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

کتاب هایی که در این هفته خواندم5/ ویژه ی نفحات نفتِ امیرخانی

نفحاتِ امیرخانی


قبل از نگارش: می‌خواهم نقدم تازشی باشد. یکی از دلایلِ نقدِ بی‌پروایم، بدونِ گفتنِ محاسنِ اثر، برمی‌گردد به جنسِ نقدِ آقا رضا. وقتی خودش این جوری نقد می‌کند، پس باید پسندش باشد که اگر قرار است اشکالاتِ اثرِ زیبایش را بگویم بدونِ پرده‌پوش و رک آن را عنوان کنم. وگرنه نیاز به توضیح ندارد که هر کسی می‌آید اتاقم یکی دو صفحه‌ای را از نفحاتِ نفت برایش می‌خوانم... البته بعید می‌دانم که بتوانم به این قول پایبند باشم که تنها معایبِ نفحاتِ امیرخانی را ذکر کنم. ضمنا بعضی از نکاتِ روشن را در ایران باید همواره تذکر داد؛ مانند این نکته‌ی بدیهی که اگر کتاب را خوانده اید به خواندنِ این نوشته ادامه دهید...

بعد از نگارش: فکر می‌کنم فضلِ این نوشته در تقدمش باشد. چون همه الان درگیرِ نمایشگاهِ کتاب هستند و یا مدهوش قلمِ امیرخانی. اما من می‌خواهم در این عرصه آوانگارد باشم و همین یک دلیل، ارزشکی برای این نوشته به وجود می‌آورد. مینیمم، به خاطرِ این که این نقد از روی دستِ هیچ کس نوشته نشده است و این عدمِ تقلید، اغواگرِ عجله‌ام در نقدِ زودرسِ نفحاتِ امیرخانی است. شاید همین شد که هرچه به انتهای نقد نزدیک‌تر می‌شوید از چگالی ملاحتِ ادبی نوشته کاسته می‌شود؛ درست همانند «نفحات نفت». «زنگوله‌ی پای تابوت» کجا و حرف‌های کلی فصل‌های آخر کجا!

دیباچه‌

یکی از ویژگی‌های جلال‌نویسانِ این مملکت، تیغ کشیدن است. یادِ سیدِ مجتبی به خیر که می‌گفت ماها توی نوشتن‌مان می‌خواهیم  لات‌منشی جلال را منتقل کنیم؛ می‌خواهیم بگزیم، یا زمانی که می‌خواهیم نقد کنیم می‌بایست آن گزندگی و نیش‌زدن را تجربه کنیم. یعنی نمی‌توانیم خیلی بی‌پیرایه و باصفا بگوییم «که می‌خواهم دردهایم را بنویسم»، بلکه از همان ابتدای نوشتن دوست داریم نیش بزنیم که این‌هایی که داری می‌خوانی «نه یک مقاله‌ی پژوهشی برای بالا بردنِ حقوقِ استادی و نه یک یادداشتِ سیاسی برای گرم کردنِ تنورِ انتخاباتی» است. البته خودِ من در نوشته‌های وبلاگی‌ام به این معضل دچارم. نمی‌گویم که نباید اساتید دانشگاه را نقد نکرد و یا نوشته‌های سیاسی را همراهِ با ارزیابی‌های نادرست و غیرِ حق ندانست، بلکه می‌گویم این رسمش نیست. انشالله این کلمه‌ی «بعضی» بیشتر از این‌ها در نوشته‌های‌مان به کار برود.

این کتاب‌ برای ماست، پس من هم حق دارم درباره‌ی آن‌چه که درباره‌ی ماست نظر بدهم. البته درست است نویسنده گفته است دارد برای جوان‌ها می‌نویسد، ولی به هیچ روی مانعِ نقد بزرگترها نمی‌شود. هر چه باشد کتاب منتشر شده است و نویسنده هر قراری با خودش گذاشته و یا آن را اعلام می‌کند در نقدِ دیگران تاثیری ندارد. ولی خب، من خیالم تخت است که جزِ مخاطبانِ این اثر هستم، به عنوان یک شهریوری شصت و پنجی.

نویسنده می‌گوید دارد «اسی» می‌نویسد و نه «آرتیکل». این هم خیلی اهمیت ندارد، درست است بواسطه‌ی اسی بودن از قواعدِ علمی تجربی و آزمایشگاهی در این نوشته خبری نیست، اما قطعا می‌توان بر استدلال‌هایش خرده گرفت. نمودار، گراف و این جور چیزها به غنا و اتقانِ متن کمک می‌کند. حال همین اسی را می‌شود خواند به امید این که غیر ِ منطقی نباشد. چه بسا آن را اسی‌وار نقدش کرد.

مثلا:

بابای من، حاجی، از همان دهه‌ی چهل واردِ بازار کار شد و هنوز هم در این بازار مانده است. بازاری که اصالتا چشمش را به آسمانِ سخاوتمندِ شمال گره زده است تا ببیند کی باران می‌بارد تا اقدام کند برای کاشتنِ جو. عادت کرده است بیلش را... داداش هادی‌مان هم از 25 سالگی واردِ مجموعه‌ی وزارتِ نیرو شد(مجموعه‌ای نیمه خصوصی)، داداش مهدی از 21 سالگی رفت توی بازارِ کارِ ارتش، داداش سعید هم از همان اواخرِ دورانِ کارشناسی‌اش سعی کرد روی پاهای خودش بیاستد والان هم در یک شرکتِ خصوصی کار می‌کند. عمو کاظم از همان جوانی‌هایش معلم شد و بعدتر کشاورز، عمو عباس هم بعدِ این که کارشناسی برقش را گرفت افتاد توی خط کار، عمو محمدعلی بعدِ این که از آمریکا آمد تازه 29 سالش بود و چسبید به بازار کارِ دولتی (غیرِ این که توی آمریکا هم کار می‌کرد برای خودش)، عمو محمدحسن هم مثلِ بابا. عمو بهرام و عمو بهنام تقریبا هم‌زمان واردِ بازار کار شدند توی دورانِ جوانی‌شان و از همان دهه‌ی شصت. پسر عموهایم تا قبلِ 26 سالگی افتادند توی خطِ کار... بگذار ببینم، توی تمامِ فامیل‌مان کسی از 12 سالگی شروع به کار نکرد و هیچ‌کدام‌شان سنِ شروع به کارشان بعدِ سی‌سالگی نبود.

یا به فرض:

خدایی‌اش نمی‌دانم توی کشورهای غیر ِ ایران چه جوری فوق تخصص می‌شوند. فرض می‌گیریم در تمامِ دنیا همه هم‌زمانِ با کار کردن فوق تخصص‌شان را بگیرند، یعنی همان طور که کار می‌کنند مدارج‌شان را طی می‌کنند؛ به غیرِ ایران. حتی اگر همین فرضِ کاریکاتوری را بپذیریم باز هم به هیچ روی نمی‌تواند استدلالی قابلِ اتکا برای اثباتِ این باشد که توی ایران سنِ ورود به کار بعضا خیلی دیر می‌شود. چرا که جامعه‌ی آماری که می‌خواهد فوق تخصص و یا متخصص شود در قیاس با خیلِ میلیونی جوانانِ آماده به کار قابلِ صرفه نظر کردنِ است. البته از این جور مهندسی‌های معکوس در نوشته‌های نویسنده کم نیست. یک جور استدلال از یک جزِ کوچک برای بیرون دادنِ نظریاتِ قلمبه. نگاهِ جز، نهایتا می‌تواند به نقدی میکرو و یا نانو تکینیکی منجر ‌شود؛ نه این که آن را قابل بسط تا ترا تاکتیک دانست.

یا این‌که:

حسین عربی به من می‌گفت که سعی کنم هنگامِ نقد کردن از به کار بردنِ شوخی‌های دوپهلو و بعضا مبتذل که خواننده را گیج می‌کند و یا آن را با هدفِ اصلی نوشته‌ بیگانه می‌سازد پرهیز کنم؛ مثلِ همین چیزی که نویسنده بعدِ مثالِ خوبِ نکیر و منکر در قبر آورده است که «پس اوضاع چندان هم بی‌ریخت نیست.» قطعا این نظرِ نویسنده یک جور لبخندِ تلخ است. منتها شکلِ آوردنش مناسبِ سخنرانی است تا با لحنی تمسخرآمیز منظورش را برساند و به گمانم مناسبِ نوشتن نیست؛ حتی اگر آن نوشته اسی باشد و نه آرتیکل.

اما:

 بگذار این گونه اثر را نقد نکنم، چون با این توصیف، اگر بخواهم هر صفحه را زیرِ تیغِ نقد قرار دهم و بابتِ هر جمله و نهاد و مسندش تذکر دهم و یا نسبت به کلماتِ و افعالش حساسیت به خرج دهم، نقدِ نفحاتِ آقا رضا حجمی بیشِ از خود اثر خواهد داشت، که اساسا خوانشش را برای مخاطبان کوتاه‌پسند سخت خواهد کرد، و چه بسا حرفِ اصلی‌ام را توخالی و گم‌شده در انبوه نقدهای غیرِ ضروی مدفون سازد.

پس گوش کن؛ می‌خواهم برایت فصل به فصلِ اثر را، که دوست‌داشتنی‌تر از نشتِ نشا نام‌گذاری و حرفه‌ای‌تر از آن مرتب شده است، به تیغِ نقدی زخمی کنم. بعید می‌دانم جراحاتِ وارده‌ام چند روز هم دوام بیاورد، در برابر پوست‌کلفتی نوشته‌ی قوی و منطقی آقای امیرخانی.

قانان

1. امروز صبح، خروس خوان که نفحات به دست کنارِ اخوی توی گلِ نقره‌ای رنگش همین فصلِ قانان را برایش می‌خواندم و برایش از کارهایی می‌گفتم که توی آمریکا برای اجرای قانون صورت می‌پذیرد. رسیده بودم به همین مثالِ تقاطع‌ها که گفت:

- البته همین کار را هم سرِ همین خیابان انجام داده‌اند.

خودش اضافه کرد که این سنتِ جاری مجریانِ قانون در کشور نیست، ولی گفته‌اش را می‌گویم تا سیاه‌نمایی آقا رضا را یک جوری پاسخ داده باشم؛ آن هم برای تقاطع ملاصدار با بلوارِ جمهوری شمالی توی شهرستانِ کرج.

2. اما این نوشته، آن طور که حسین عربی یادم داد، هموراه مالتی فکتوریال بحث نمی‌کند. یا آدم احساس می‌کند نویسنده به چند عاملی بودنِ هر واقعه‌ای توجه ندارد. درست است که بعضا در این کشور، قوانین از انعطافِ لازم برخوردار نیستند، ولی آیا به واقع فرهنگ نبودنِ التزامِ به قانون در کشور تنها به همین یک علتِ ذکر شده برمی‌گردد؟

فرض بفرمایید جریمه‌هایی که توی آمریکا و یا باقی کشورهای منظمِ اروپایی وضع شده است، در ایرانِ ما وضع گردد. در چنین شرایطی، آیا این عامل در نحوه‌ی عمل به قوانین در میانِ مردم موثر نخواهد بود؟

 3. ارائه‌ی چهره‌ای از اسلام که خودمان به آن اعتقاد داریم کاری است طبیعی در ایرانِ ما. در واقع نمی‌آییم خودمان را با اسلام تطبیق دهیم و بواسطه‌ی آن کژی‌های خودمان را اصلاح کنیم. بلکه متاسفانه دین برای ما کارکردی ابزارگرایانه یافته است. نتیجه‌ی رویکردِ برخوردِ صادقانه و وفادارانه به دین آن است که هر چه جلوتر می‌رویم به تفکرِ دینی نزدیک‌تر گردیم. تفکرِ دینی؛ یعنی تفکری روش‌مند (با بنیان‌های عقلانی و عمل‌کردی تجربی) و البته با تطبیقِ هر لحظه‌ی آن با دین (اسلام).

 با چنین تعریفی، هر وقت رضا امیرخانی برای ما از تحویل گرفتنِ ایده‌ها در خاکِ آمریکا (به عنوانِ غربی اصیل) سخن می‌گوید، می‌فهمیم دارد دینی می‌اندیشد. یعنی تجربه‌ای (هر چند جز) از آمریکا که البته منطقی هم می‌باشد را برای‌مان نقل می‌کند تا برای رهایی از اقتصادِ دولتی آن را به کار بندیم؛ چون غربِ اصیل (یعنی آمریکا) آن را به کار بسته و نتیجه گرفته است.

اما وقتی امیرخانی از رساله‌ی حقوقِ امام سجاد سخن به میان می‌آورد، بهم می‌ریزم. نه این که کاری عبث و یا خلافِ آموزه‌هایم باشد. هرگز. وقتی رضای امیرخانی دو صفحه قبل، هیچ تفسیری از جنگِ فقر و غنا ارائه نمی‌دهد و در موقعیتی دیگر متلکی به سیاستِ «از کجا آورده‌ای» می‌پراند انتظار ندارم که از حقوقِ امام سجاد سخنی به میان بیاورد. اگر قرار بر این باشد که تنها سخن از تجربه‌هایی جزنگر باشد و فعلا به همین سختی و البته حلاوت، دینی اندیشید و بحث کرد، چه نیازی است که رساله‌ی حقوق امام چهارم را پیشنهاد داد؟ اگر تو حقوق امام سجاد را پیشنهاد می‌کنی، می‌بایست در وقتِ متک پراندان به سیاست «از کجا آورده‌ای» نظرِ اسلام را شفاف کنی. یا حداقل تفسیری درست از جنگِ فقر و غنا ارئه دهی. خیلی مهم است که برای منِ مخاطبِ جوان آشکار شود، حرف‌هایی که از امام علی می‌گویند و یا استناد می‌کنند به نهج البلاغه‌ی مولا تا چه حد درست است. کاخ کنارِ کوخ را همه به همراهِ خواجه‌ی شیراز شنیده‌اند. مگر این که نویسنده معتقد باشد که نهج البلاغه، مرسله‌ی سید رضی است. اصالتا در این متن، به جز یکی دو مورد، تفسیری از عدالت ارائه نمی‌گردد و یا ابعادِ آن در مدیریتِ خصوصی ذکر نمی‌شود.

 فایلِ word کتاب را ندارم تا کنترل+اف بگیرم تا ببینم کجاهایش از کلمه‌ی فقر و یا فقیر استفاده کرده است. این یک مساله‌ی مهم و حیاتی برایِ منِ بچه مسلمان است که بدانم چرا در اقتصادِ ثروتمندِ آمریکا ( اگر این ترکیب درست باشد) هنوز میلیون‌ها فقیر، محتاجِ نانِ شب هستند. این را هم می‌دانم و به شما هم بگویم تا بدانی سیستمِ تامین اجتماعی نظامِ کاپیتالیستی آمریکا از تامینِ اجتماعی نظامِ اسلامی ما بیشتر طرف‌دارِ فقیر است. اما مساله این است که چرا در این سیستم، فقیر بر جای می‌ماند. به نظرم سوالم علمی است؛ و نه صرفا سیاسی.

بی‌کارآفرین

1. معتقدم رضا امیرخانی حق ندارد قانونِ «از کجا آورده‌ای» را بکوبد. ایده‌ام این است که باید برای‌مان اهمیت داشته باشد هر کسی سرمایه‌اش را از کجا آورده است: دست کرده است توی شکمِ بقیه و غذای آنان را از توی معده‌شان بیرون کشیده و بلعیده که اکنون طرف‌دارِ سرمایه‌گذاری شده است و یا این که با تکیه بر خلاقیت و ذهنِ فعالش، تولیدِ سرمایه کرده است. قبول دارم که برخی با تفاسیری سوسیالیستی این حرف را در جامعه تکرار نموده‌اند، اما ابایی ندارم که بگویم در بسیاری از قضایا اسلام با مکاتبِ بشری ایده‌هایی نزدیک دارد؛ هم با لیبرالیسم و هم با کمونیسم. اما در این دوران و با توجه ظهورِ نوکیسه‌های فاسد و رانت‌خوار به عنوانِ طرف‌دارنِ بخشِ خصوصی، سوالِ «از کجا آورده‌ای» به‌جا و اصولی است.

2. در موردِ فرار سرمایه‌ها از ایران باز برخوردِ فله‌ای مشاهده می‌شود. فرار سرمایه از ایران دلایلِ زیادی دارد. بنابراین نمی‌توان لزوما آن را منبعثِ از تصمیماتِ نابخرادنه‌ی متصلِ به شیرِ نفت دانست. بحثِ سرمایه‌گذاری را نمی‌توان انتزاعا مطرح کرد و اساسا به علائق و تفکرات و روحیاتِ سرمایه‌گذار بی‌اعتنا بود. مثلا برخی حیطه‌های موردِ علاقه‌ی سرمایه‌گذارن در اتمسفرِ ایران قابل اجرا نیستند، یا برخی از ایشان اصالتا از دیدنِ انسان‌های ریش‌دار چندش‌شان می‌شود.

ضمنا در صفحه‌ی 39، در بندِ سوم، به جای کرایه، کرا تایپ شده است.

منطق آزاد

 نخوانده می‌دانستم که فصل در موردِ مناطقِ آزادِ تجاری است و با اطمینانی که به امیرخانی داشتم می‌دانستم که این پدیده موردِ نقدش است.

نه عامه‌پسند، نه خاصه‌پسند؛ فقط داستانِ مسوول پسند

1. فقط یک سوالِ صادقانه به ذهنم رسید. آن هم این که چرا خودِ رضا امیرخانی چند تا از کارهایش را داده است ناشرانِ دولتی چاپ کنند. مگر همان سمپاد که ارمیای امیرخانی را چاپ کرد، دولتی نبوده؟ یا مگر همین سوره‌ی مهر نبود که او را معروف کرد؟ انتشاراتِ قدیانی هم ناشرِ داستانِ سیستان است. (البته مطمئن نیستم این ناشر دولتی باشد!) در هر صورت امیرخانی بخشی از نوشته‌های خود را به ناشرانِ دولتی سپرده است؛ چرا؟ تازه در چنین شرایطی، با وجودِ این نقدهای تند حتی به سوره‌ی مهر، امیرخانی روزِ دوشنبه ساعت 15 تا 17 توی غرفه‌ی سوره‌ی مهرِ «دروغی به نام نمایشگاه» چه کار دارد؟ (هرچند سوره‌ی مهر با لوحش و چاپِ داستان کوتاه و نقدی از این‌جانب، نمک‌گیرم کرده است.) تازه مگر امیرخانی خودش در وزارتِ صفار رییس انجمنِ قلمِ ایران نشده است؟ با وجودِ این انتقاداتِ صریح و آن پیشنهادِ ناامیدکننده برای کسی که می‌خواهد در آموزش و پرورش تحول ایجاد کند، ریاستِ او بر انجمنِ قلمِ ایران چه توجیهی دارد؟ نمی‌دانم. قرار نیست هر کس هر کاری کند ما توجیه‌اش کنیم...

کدام استقلال، کدام پیروزی

یکی دو نکته‌ که از آن گذشتن فعلا بهتر است، تاریخ شاید معیارِ بهتری باشد.

حزب در پیت

1. ای کاش در گوشه کناری از این کتاب، انقلابی بودن تعریف می‌شد. مختصاتِ امیرخانی از انقلابی بودن در اختیارِ آدمی نیست. با توجه به اهمیت این کلمه، خوب بود تا نویسنده برای ما انقلابی بودن را با قضایایش تعریف می‌کرد. آن هم در کشوری که رییس جمهورش را انقلابی می‌خوانند، در حالی که این دیگری بود که در مناظره مشت بر میز کوبید و دادِ انقلابی بودن سر می‌داد. (خنده‌دارترین جوک‌های دنیا، در عرصه‌ی سیاستِ ایرانِ ما، بیش از عبارتی بی‌مزه کارکرد ندارند!)

2. در موردِ این که همه‌ی ایرانیان در موردِ سیاستِ سخن می‌گویند، نظراتِ دیگری هم می‌توان عنوان نمود یا حداقل این سوال را پرسید که آیا در زمانِ حکومتِ محمدرضا، ایرانیان تا این حد در مسائلِ سیاسی حساس و بیدار بودند؟ آیا آن موقع هم مردم سیاسی بودند؟ آیا مردمِ عربستان از چنین بیداری برخورداند؟ آیا مثالِ اتوبوس قابلِ تطبیق با اوضاعِ ایرانیان است؟ یعنی تنها دلیلِ بیداری ایرانیان برمی‌گردد به همان علتِ مبتذلی که نویسنده می‌گوید؟

3. آیا حزبِ اعتمادِ ملی شیخ مهدی کروبی و موتلفه‌ی عسکراولادی هم نفتی‌اند؟ این سوال را برای این می‌پرسم که در این زمینه به آن‌چه در متن آورده شده چندان مطمئن نیستم.

4. آیا دولت امروز خصوصی‌سازی را جدی گرفته است؟ یعنی امروز دولت در این زمینه تلاشی مثبت را سامان می‌دهد؟ این سوالات در نوشته‌ی امیرخانی پاسخ منفی می‌گیرند. در این میان، هدفمند کردنِ یارانه‌ها و حامل‌های سوخت و انرژی و یا واگذاری برخی از شرکت‌ها، لوایحِ اقتصادی مهم مثلِ مالیات بر ارزشِ افزوده و یا مبارزه با پول‌شویی چه می‌شود؟ دستور رییس جمهور به وزیر ارشاد برای پیوستن به کپی‌رایت چطور؟ آیا این‌ها اقداماتی واقعی نیستند؟ چرا متنِ امیرخانی با این مصادیقِ عینی نسبتی پیدا نمی‌کند؟ امیرخانی می‌گوید دولت بزرگ‌ترین مانعِ خصوصی‌سازی است و بقایش در بزرگی‌اش است. باید پرسید آیا این دلایل برای دولتِ فعلی هم برقرار است؟ که به نظر می‌رسد برقرار باشد. (با توجه به آن‌که گفته می‌شود «مسوول سه‌لتی مهرورز».) پس، اگر این سخنان در مودِ دولتِ فعلی درست است، پس این همه های و هوی دولت برای خصوصی‌سازی و ترمیمِ اقتصاد صرفا ژستِ سیاسی و زِرِ مفت است؟ نمی‌دانم، به نظرم انصاف در این تحلیل‌ها رعایت نشده است. حداقلش بگذار بگویم کارهای مهمی در وزارتِ نیرو برای خصوصی‌سازی انجام شده است. این را از آ‌ن‌جا می‌گویم که اخوی‌ام، که البته مخالفِ برخی سیاست‌های دولت است، در آن‌جا مشغولِ کار است. ضمنا فامیلِ دیگری در وزارتِ دفاع، که او هم مخالفِ رییس جمهور است، می‌گفت وزیرِ دفاعِ دولتِ نهم دفترِ کارش را با ملحقاتش را به دولت داد تا به بخشِ خصوصی بدهدش و خودش آمد در همان مجموعه‌ی متمرکزِ وزارتِ دفاع برِ اتوبانِ شهید بابایی و در... این دو مثال را گفتم تا بگویم من دو اطلاعِ واثق از اقداماتِ دولت دارم. ضمنِ این که سهمیه‌بندی حامل‌های انرژی را همه‌مان با چشم دیدیم.

ریاستِ نفتی

خوب بود؛ قبول دارم. فقط در صفحه‌ی 149 به جای 100 باید 1000 تایپ شود.

آن‌چه خوبان همه دارند، ما هم داریم!

1. یکی از بهترین فصل‌های این کتاب؛ بیشتر به خاطر نامه‌ی 1378 امیرخانی به دوستش. بگذار حرفی را که مزه مزه می‌کنم را یک‌هو بزنم و آن این‌که امیرخانی آن سال‌ها برایم دوست‌داشتنی‌تر است. از نوشته‌اش بیشتر بوی ساختن و اصلاح و کمتر نفحاتِ کینه به مشام می‌رسد. امیدوارم در موردِ این هشدارِ برادرانه، آقا رضا کمی فکر کند.

2. ای کاش امیرخانی در آوردنِ مثالی وطنی از مک دونالد کاهلی نمی‌کرد و نامی از آیس‌پک می‌آورد تا مخاطبِ جوانی که واردِ بازارِ کار نشده است امیدی داشته باشد به باز تولیدی چیزی تو مایه‌های مک‌دونالد.

3. ای کاش در بسط و گسترشِ مک‌دونالد و یا نوکیا و بقیه‌ی محصولاتِ خاص، به شرایطِ سیاسی و اعتقادی مبدعان هم اشاره‌ای می‌داشت. به نظرم حتی مثالی مانندِ بستنی آیس‌پک در سرزمینی مثلِ لبنان موفق‌تر است تا جایی مانندِ ایتالیا. هرچه باشد دهکده‌ی جهانی و توفیق در آن، قطعا به ارتباطِ سیاسی بینِ شرکت‌ها با دولت‌ها و لابی‌های ثروتمند بستگی دارد. (شاید هم نداشته باشد.) متنِ امیرخانی از این موضع حرفی برای گفتن ندارد. اما اگر این ارتباط وجود داشته باشد، شاید امیرخانی دیگر نتواند به راحتی از توی دفترِ آجوادنیه‌اش در موردِ رشدِ عرضی (بیشتر در جهان و نه فقط ایران) استدلال بپچیند. (اگر استدلال پیچدنی باشد که در برخی موارد، نوشته‌ی رضا چنین بود.)

4. در صفحه‌ی 162 امیرخانی جمله‌ای آورده است که باهاش عشق کردم و می‌دانستم رضا این جور آدمی است. چون مسوول بسیج دانشگاهِ‌مان در سال‌1386، به من می‌گفت:

- این امیرخانی رفته دیسکو ریسکو را دیده که این طور در موردش بلبل‌زبانی می‌کند.

من هم گفتم این طور نیست و نویسنده‌ی متعهدی مانند او هیچ وقت حاضر نیست برای هدفش وسیله‌ای را توجیه کند. وقتی پا گذاشتن در مکانی مانند دیسکو ریسکو اشکال داشته باشد، آن طوری که خودش توصیف کرده، پس یقینا در چنین جایی پا نمی‌گذارد، چون انسانِ ترازِ داستانش یعنی حاج مهدی چنین می‌کند. در صفحه‌ی 162 بنابر اطلاعاتی که درج شده می‌توان نتیجه گرفت نظرِ من باید درست باشد و نه آن دوستِ عزیزم.

5. سوالی در ذهنم آمده است و آن این‌که رکودِ اقتصادِ جهانی چه تاثیری در این نوشته داشته است؟ در لایه‌های ظاهری و نگاهِ اولیه که آدم چیزی نمی‌بیند. کسی چه می‌دانی شاید این هم یکی دیگر از ضعف‌های جستارِ امیرخانی باشد.

6. بنشینید نامه‌ی که امیرخانی در این فصل نوشته است را بخوانید و صفا کنید. اگر نوشته‌ی امیرخانی همین یک قلم خیر را هم می‌داشت، باز هم می‌ارزید که آدمی بخواندش. شاید یکی از دلایلِ این که من این نامه را دوست‌ دارم این است که به نظرم امیرخانی رمان‌نویس و داستان‌گو برایم دوست‌داشتنی‌تر است تا امیرخانی تحلیل‌گر.

راستی، مصداقی از امیرخانی در موردِ عدالتِ اجتماعی: اگر ما توانستیم کالایی را در تهران و زاهدان به یک شکل ارائه کنیم، گامی در راستای عدالتِ اجتماعی برداشته‌ایم.

جمهوری اسلامی پاکستان

باز هم یکی دو مورد که به علتِ شکی که در تحلیل‌شان دارم، وامی‌نهادم‌شان.

اقتصادِ مورد نظر در دست‌رس نیست چیست

برخی از نقدها را عنوان نمی‌کنم، چون می‌گذارم به حسابِ اختلافِ نظر‌های سیاسی؛ با خوش‌بینی.

توسعه‌ی چینی و هندی و ژاپنی و مالزیایی و...

از نظرِ دستگاهِ فکری من، این بخش فوق‌العاده بود.

افق

این بخش را که می‌خواندم فهمیدم حسن عباسی تقریبا زده است به هدف. یکی باشد لینک بزند از چهارراه لوزی و دفترِ حسن به آجوادنیه و دفتر رضا. خدایی آن فرد لینک‌زننده کارِ خیر انجام داده است. این باعث می‌شود یک لینکِ خوب شکل بگیرد.  عباسی روی مساله‌ی کار می‌کند که تقریبا منطبق با همین افقی است که رضا ترسیم کرده. واضح است من در موردِ کلیات سخن می‌گویم، وگرنه پیداست که بر سرِ جزئیات می‌توان اختلاف نظرهایی مشاهده کرد. خیلی دوست داشتم رضا هم چند جلسه‌ای پنچ‌شنبه‌ها ساعتِ 8 تا 12 در تالار شیخ انصاری دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاهِ تهران حاضر می‌شد و می‌دید حسن در جلساتی که دارد به عددِ 250 می‌رسد چه می‌گوید و پیش از این چه گفته است.

زمینِ صاف، زمینِ گرد، زمینِ مشبک

این هم از خلاقیت‌های ذهنِ این شریفیِ تمام‌نشدنی...

مقصر، مدیرِ سه‌لتی نیست

1. در موردِ توریست، ذکرِ این نکته الزامی است که نمی‌توان ایران را از نظرِ توریستی با سایرِ نقاطِ جهان قابلِ قیاس دانست. دریا در دنیا یعنی لخت شدن و پریدن توی آب. داداش هادی‌ام می‌گفت ایتالیایی‌ها همین که دماسنج برسد به نزدیکی‌های 10 درجه‌ی سلسیوس، بندِ شلوار را شل می‌کنند و می‌پرند توی آب... حالا در چنین وضعیتی، خارجکی‌ها و حتی برخی وطنی‌های خارجکی شده را می‌خواهیم لبِ ساحل کنترل نامحسوسش کنیم. حتی چه بسا بچه‌های پایگاهِ بسیجِ فرح‌آبادِ ساری، بروندِ سراغ‌شان و بابتِ کمی عرض و لیزی و شل بودنِ روسروی نهی از منکرشان کنند. مگر خر کله‌شان را سَق زده‌است این به قولِ خودشان تحقیر را تحمل کنند. آن‌ها می‌خواهند از دریا و مواهبش و این جور چیزها لذت ببرند، می‌روند کنارِ دریای مدیترانه که آبش نه مثلِ دریاِ خزر سیاه، که همیشه‌ی خدا همتای‌ اشکِ چشم است. هم تمیز و هم آزاد. حالا شاید بشود تمیزی‌ خزر را رفع و رجوع کرد، ولی آزادی‌اش را چه می‌گویی؟ غیرِ این فکر می‌کنم اگر به غربی‌ها بگویید ما این‌جا ساحل داریم، ولی با بارهای دینی و نه مثلِ آن بارهای غیرِ افلاطونی شما. شاید لب‌های‌شان را ناو کنند و با تمسخر بگویند:

-you're kidding... religious bar... ha ha ha.

بالاخره آن‌ها هم دل دارند و شاید بدشان نیاید که کنارِ دریا یک چیزی به بدن بزنند.

2. نوشته‌ی امیرخانی ورودی به حوزه‌ی مدیریتِ نظامی ندارد. ضمنِ این که تاثیرِ نهادهای نظامی بالاخص سپاه پاسدرانِ انقلاب اسلامی را نمی‌توان در اقتصادِ ایران و روندِ خصوصی‌سازی نادیده گرفت. حالا نویسنده چیزی در موردش نگوید، دلیل بر اهمیتِ اپسیلونی آن نیست.

3. شغل‌های شریفِ دولتی. یکی‌اش همین استادی دانشگاه و تولیدِ علم و دانش و انتقالِ آن به نسل‌های بعدی. کاری که بالاخره در مجموعه‌ی دولتی شدن می‌گنجد. کاری که اگر درست انجام شود بسیار شرافتمندانه و پولش طیب و حلال است. می‌گویید نه، خب بگویید. استادِ دانشگاهی که با حتی همانِ پولِ نفت، بیاید و حوزه‌هایی از علم را که هنوز در ایرانِ ما شکوفا و بیان نشده است را نقل و تبیین و بواسطه‌ی آن تولیدِ دانش کند، چه اشکالی دارد؟

 شاید

 بعضا

 مهم‌تر از دولتی بودن، چگونه کار کردن مهم باشد! معتقدم مهم نیست دولتی باشیم و یا خصوصی و یا هر چیزِ دیگری. مهم این است که کارمان را درست انجام دهیم. و این حتی در همین سیستمِ بیمارِ ما هم شدنی است. در این صورت، شاید بسیاری از مردمان مدیونِ برخی از دولتی‌ها باشند. یک‌سویه‌نگری حجاب‌آوراست و نورافکن انداختن روی دولتی‌ها باعث می‌شود محاسنِ پشتِ نورافکن را نبینیم. بنابراین نباید اعتدال خود را از دست بدهیم. این بند خلاصه‌ترین گفته از مهم‌ترین انتقادِ من است به نوشته‌ی آقا رضا!

آخرش: آقا رضا گفته بود که در موردِ وقایعِ بعد از انتخابات در این کتاب سخنکی خواهد گفت. بگذار بگویم آقا رضا! من یکی قانع نشدم. شاید همه‌ی ما وابسته به شیرِ نفت باشیم و از این جهت خرده‌ شیشه داشته باشیم و... اما انتظار نداشتم سطحِ بحث را تا حد مهرورز و سبز پایین بیاورید... عرصه، عرصه‌ی بقای نظام بود و نه بحث‌های خاله‌زنکی و نفتی و سیاسی پیرامونِ اداره و یا ثبات‌مندی نظام. به نظرم دور نبود که عرصه طوری رقم بخورد که ما در این لحظات، همین طور که نفحاتِ نظریاتِ شما را من بابِ سبز و مهروز می‌خواندیم، شاهدِ برگزاری دادگاهِ جرایمِ علی خامنه‌ای باشیم...


 


نفحاتِ نفت، در 229 صفحه و با قیمتِ 4500 تومان از نمایشگاه کتاب امسال توسط نشر افق به بازار آمده است.

راستی طرح روی جلدش  یک نقشه ی جالب و احتمالا نفتی است. ضمن این که نوشته ی روی جلد با نوشته ی صفحه ی داخل فرق دارد. این جا نوشته شده است جستاری در فرهنگ و مدیریت نفتی، ولی داخلش نوشته جستاری در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی

تکه ای از متن:

هر مسوولی اصولا دری است به سوی بهشت! بعضی از مسوولان، درشان دولت، دو لتی است و بعضی دیگر سه لتی؛ وسیع تر و فراخ تر و گشاده تر! و من به حسبِ اتفاق با مسوولان سه لتی، همان ها که بابِ بهشت شان سه لت دارد و فراخ تر است، حرف ها دارم

البته دو لتی و سه لتی را معنا کرده ام، می ماند بهشت، که معنای بهشتِ زمینی البته برای جماعت روشن تر است. بهشت آسمانی، را نه کسی دیده و نه کسی از این جماعت قرار است ببیند؛ بهشتِ زمینی اما جایی است که بی منت روزیِ مفت می دهند... چیزی شبیه به همین دور و بر ِ نفتی خودمان...

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دل چاپ/ استخدام یا انهدام

یالطیف

یکی از دوستان، یکی دو روز ِ قبل مطلبی برایم فرستاد در موردِ استخدام های جدید آموزش و پرورش. به نظرم اول مطلب را بخوانید و بعد اگر راغب بودید و حرف هایم گوش های تان را نمی آزرد و حوصله تان را سرنمی برد افاضات اضافه ی من را هم مطالعه کنید. جز یکی دو مورد اصلاح اشتباهات تایپی، هیچ دخل و تصرفی در مطلبِ رفیق مان نکردم.

========================================

باسمه تعالی

امسال یک خبر خوش دل بسیاری از دانش‌‌آموخته‌های علوم انسانی را شاد کرد و آن هم خبر استخدام 40000 (چهل هزار) نفر نیروی جدید در آموزش پرورش بود. برای دانش‌آموخته‌های علوم انسانی که احتمال پیدا شدن شغل دولتی برای آنها برابر است با احتمال پیدا شدن چراغ جادوی علاءالدین در انباری خانه شما، 40هزار فرصت شغلی چیزی کم از معجزه نیست.

این مساله که در کشور ما نه علوم انسانی خوانده‌ها خودشان را در سطح سایر رشته‌ها می‌دانند و نه تحصیل کرده‌های سایر رشته‌ها برای مدرک دانش‌آموختگان علوم انسانی ارزشی قایل‌اند (البته واقعی تر این است که حتی برای تفکر و شخصیت علوم‌انسانی‌ها نیز ارزشی برابر قایل نیستند) مساله‌ای جدی است و شاید جزء top ten مساله‌های جاری کشور باشد؛ اما اینکه این معضل فرهنگی از کجا نشات می‌گیرد و چه راه حل‌هایی دارد موضوع بحث من نیست.

1. نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی،

2. روش‌ها و فنون راهنمایی و مشاوره،

3. مقدمات راهنمایی و مشاوره،

4. روانشناسی شخصیت،

5. رویکرد مشاوره و روان‌درمانی غایت‌نگر،

6. گامی در مسیر تربیت اسلامی جلد 1 و 2

7. جامعه‌شناسی انحرافات

به نظر شما آنچه در بالا آورده‌ام چیست؟ احتمالا حدس شما این است که این‌ها واحد‌های درسی رشته‌هایی مانند مشاوره یا روانشناسی است. اگر این حدس را زده‌اید تا حدی درست است اما دقیق‌تر این است که این‌ها مواد تخصصی آزمون استخدامی آموزش و پرورش برای رشته‌ی شغلیِ "مشاور تحصیلی" است.

طبق اطلاعیه‌ی آموزش و پرورش افرادی می‌توانند به عنوان داوطلب شغل "مشاور تحصیلی" ثبت‌نام کنند که یکی از این مدارک را داشته باشند:

1. کارشناسی و و کارشناسی ارشد مشاوره یا روانشناسی(کلیه‌ی گرایش‌ها)

2. مدرک تحصیلی حوزوی سطح 2 و بالاتر

خوب حالا از شما خواننده عزیز یک قضاوت منطقی می‌خواهم، در ارتباطِ بین رشته‌های مشاوره و روانشناسی

با مواد امتحانی ذکر شده شکی نیست ولی سوال جدی این است که بین مدرک حوزوی سطح 2 با دروس ذکر شده چه همایندی و تناسبی وجود دارد؟

البته اینکه در کشور ما در اغلب موارد، دانشِ افرادی که در علوم انسانی تحصیل و تحقیق کرده‌اند به سخره گرفته می‌شود چیز جدیدی نیست تا جایی که؛ در حالی که ما در کشورمان فارغ التحصیلان فراوانی دررشته‌های مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی یا برنامه‌ریزی آموزش عالی آن هم در سطح دکتری داریم یک مهندس، وزیر آموزش و پرورش می‌شود و یا یک پزشک وزیر علوم می‌شود(از این مثال‌ها در دولت فعلی وجود دارد و در همه‌ی دولت‌های گذشته نیز وجود داشته است و منظور من دولت خاصی نیست. این یک تفکر شایع و فضای فرهنگیِ حاکم بر جامعه‌ی ماست). اما چرا این آیین نامه‌ی استخدامی مرا نگران کرده است؟ در انتخاب وزیر و تایید صلاحیت او وضعیت علمیِ فرد یک معیار دسته چندمی است و تایید صلاحیت وزیر بر اساس وضعیت سیاسی، لابی‌های مختلف و سلیقه‌ی نمایندگان است و در فضای کشور ما هم تقریبا کسی انتظار استفاده از معیارهای عقلی و علمی برای انتخاب وزیر و یا انتصاب سایر مدیران کشور را ندارد. اما اینکه متخصصان روانشناسی -که یک رشته‌ی جدی در اداره‌ی دنیای امروز است- به صورت رسمی و قانونی با افرادی همسان دانسته شوند که تخصص‌شان در علم فقه و اصول و حدیث است(و البته در جای خود علم بسیار مهمی است) اقدامی است که به تفکر غلطِ حاکم بر جامعه که در بالا به آن اشاره کردم دامن می‌زند. آیا مسوولانی که این آیین نامه‌ی استخدامی را نوشته اند حاضرند برای یک پروژه‌ی عمرانیِ ملی که نه، حتی برای خرید یک کامپیوترِ شخصی از یک روحانی مشاوره بگیرند؟

اینکه محتوای روانشناسی در دانشگاه‌های ما باید تصحیح شود، اینکه بسیاری از روانشناسی خوانده‌ها حتی برای جامعه‌ی ما مضر هستند و هزاران مطلب از این دست چیزهایی است که من خود بدان معتقد هستم، ولی اینکه یک وزارت‌خانه که قرار است پایه‌ی علمیِ تمامی فرزندان این مرز و بوم را شکل دهد این‌گونه کاری انجام می‌دهد که نه تنها غیر علمی است که بر خلاف عقل سلیم است به شدت انسان را نگران می‌کند.

از سوی دیگر این شیوه‌ی استخدام کم کاریِ دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه را در تربیتِ متخصصان روانشناسی که حداقل خلاف فرهنگِ جامعه‌ی ما عمل نکنند می‌پوشاند. قضیه‌ جایی خطرناک‌تر می‌شود که مسوولان آموزش و پرورش ناکارآمد بودن بسیاری از دانش‌آموختگان روانشناسی را دلیلی برای استخدام روحانیون به عنوان مشاور تحصیلی بدانند که به نظر من از چاله در آمدن و به چاه افتادن است. روانشناس ناکارآمد نوجوان را به روانشناسی بدبین می‌کند در حالی که روحانی ناکارآمد، در جایگاه مشاور تحصیلی، نوجوان را از دین ناامید خواهد کرد.

از روحانیون عزیز که حقیقتا با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کنند نیز انتظار می‌رود که باز هم صبر پیشه کنند و بر اساس آموزه‌های دینی و اخلاقی از پذیرفتن مسوولیتی که در آن تخصص ندارند بپرهیزند.

سعادتمند باشید

التماس دعای خیر

==============================================
این دست نقد و نظرها، از جنس نقدهای رضا امیرخانی است که الان 18 ساعت است درگیرم کرده با نفحاتش و انشالله تا امشب ماحصل ِ این درگیری های 18 ساعته را که تا آن موقع به نزدیکی های 26 ساعت خواهد رسید قلمی خواهم کرد. 
اما در موردِ مطلبِ نوشته شده، من با دو چیز مشکل دارم!
یکی مواد آزمونی که وزارتِ فخیمه آموزش و پرورش (بر وزنِ بقیه ی چیزهای فخیمه ی  مملکت)  و دیگری با شرکت کننده گان در آن آزمون است. 
به نظرم می آید  هم آن چه به عنوانِ موادِ آزمون ذکر شده است انتزاعی و دور از واقعیت های جامعه است و هم کسانی که حق شرکت در این رشته را دارند به نظرم بسیار محدود شده به نظر می آیند. 
برای خودِ من سووال است که تا کی قرار است روندِ مدرک گرایی در این بوم ادامه یابد؟ یعنی برای آموزش و پرورش ِ ما این مدارک هستند که حرف می زنند و نه انسان ها؟
بنابراین اعتقاد دارم: 
1. مساله ی گزینش و تایید صلاحیت در این باره، نه برمبنای مخالفت های سیاسی، که بر مبنای وجدانِ کاری و تعهدِ اجتماعی فرد قرار گیرد. مثلا حسن توانسته در مرحله ی اول آزمون پذیرفته شود. نیکوست برای مرحله دوم برای جذبِ چنین نیرویی میزانِ موفقیتِ فرد در وظایفی که داشته است و یا رفتار ِ اجتماعی و اخلاقی و یا خیلی دینی فکر می کنم ملاک های تقوی اش ملاک قرار گیرد. خواه مسلمان باشد، خواه مسیحی. نیازی نمی بینم که طرف حتما ملتزم ِ به ولایت ِ فقیه باشد، که اگر نباشد هم در محیطی ریاپرور ملتزم می کنندش، نیاز است تا فرد نسبت به بچه های مردم احساس ِ مسوولیت داشته باشد و حالی شان کند که بتوانند در آینده با یک شخصیت اجتماعی قابل قبول پای به عرصه ی اجتماع بگذارند. 
2. در موادِ آزمون نیاز به تجدید نظر می بینم. (ولی خداییش جایگزینی مناسب در ذهنم نیست با این که با جذمیت می دانم این دست علوم انسانی تجربه گرای ابتدای قرن ِ بیستمی کمترین کارکرد را در این بوم دارد.) اما برای یک مورد نظری دارم. غیر ِ موادِ عمومی آزمون، می بایست احکام اسلامی را هم به این آزمون افزود. بعید نیست دانش آموزان از این معلم ِ مشاوره تازه استخدام شده بخواهند احکام ِ غسل ِ جنابت، وضوی جبیره، استبرا و از این جور چیزها را بپرسند. من در دورانِ دبیرستانم معلمان مشاوره مان را خیلی بهتر از پیش نماز نمازخانه می شناختم. اصالتا قیافه ی پیش نمازمان در خاطرم نمانده است، اما آقایان سعیدی و حسن پور همچنان در خانه ی اول ذهنم هستند. پس، معلمان مشاوره در غیابِ کاهلی حوزه ی ما باید این نقیصه را جبران کنند و دانش آموزان را با برخی احکام ِ شرعی موردِ نیازشان بدون رودربایستی آشنا نمایند. یا حداقل این قدر اطلاعات داشته باشند که اگر دانش آموزی از آنان چیزی پرسید بتوانند جوابش را بدهند. 
3. نقدِ اصلی ام به این نوشته این است که کی گفته فقط روحانیون حوزه و دانش آموختگان ِ مشاوره و روان شناسی حق ِ شرکت در این  آزمون را دارند؟ به من بود می گفتم همه ی فرزندانِ این ملک! تنها چیزی که نیاز است همان حدِ سنی است تا سیستم نخواهد بچه ی 18 ساله و مردِ 50 ساله را استخدام کند. بجز این محدودیت، هیچ محدودیتِ مدرکی و سوادی دیگر نیاز نیست. منتها آزمون را باید واقعی برگزار کرد؛ همین. چه بسیار آدم هایی که روان شناسی بلندند و کار کرده اند و تجربه ها اندوخته اند. چرا این افراد با تیغ ِ داموکلسِ لیسانیس و فوق و از این جور چیزها، که در برخی دانشگاه ها و حوزه ها کمینه ارزش و کیفیتِ علمی را هم دارا نیست، باید سرشان بریده شود و لایق ِ مشاوره و راهنمایی فرزندانِ این ملت نباشند. اتفاقا به من باشد می گویم روحانیون جز، آیات عظام، علمایی که در موسسات نور و روح و حنا فعالیت می کنید، بجنبید برای یک رقابت نفس گیر و واقعی. حیف که چنین نیست و وقتی موادِ امتحانی آزمون واقعی نیست، خاتم کاری افرادِ شرکت کننده در آن کم سلیقگی می خواهد که خواسته.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

حق با کیست؟ (گوشه چشمی به وقایع بعد از انتخابات)

یالطیف

از همان اولین روز ِ شروع ِ داستان انتخابات این سوال در ذهنم بوده است که آیا وقتی حادثه ای در حال وقوع است، می توان از تاریخ اسلام شاهد مثال آورد؟ آیا می توان شبیه یابی تاریخی کرد و در هر لحظه و مکانی نسبت به حق و باطل با توجه به دیتاهای تاریخی اظهار ِ نظر کرد؟

مثلا در همین وقایعی که در سال 88 اتفاق افتاد آیا می توان سراغ ِ تاریخ اسلام رفت و اعلام نمود که موقعیت هایی شبیه به این قبلا در تاریخ بوده است؟ 

بارها گفته شده است که «عرصه ی منازعاتِ سیاسی در کشور ِ ما عرصه ی نبردِ حق و باطل است. در این میان، عده ای یزیدی و گروهی حسینی و یا علوی هستند.» این تحلیل در بین ِ کسانی که به انگاره های دینی توجه بیشتری نشان می دهند مشهودتر است. اما سوالی مهم در این جا مطرح است و آن این که آیا می توان چنین تفکیکی کرد؟ 

هر ذهن ِ منصفی در این باره به فکر فرو می رود و در برابر ِ این سوالات و با توجه به اتفاقاتِ عرصه ی سیاسی کشور نظراتی اعلام می کند و یا به تحلیل های می رسد. البته سابقه و پارادایم ِ فکری هر کسی در نوع ِ تحلیل های او تاثیر ِ بسزایی دارد. از این روست که عده ای، همچون بسیاری از چهره های سیاسی و فرهنگی میانه ی میدان مخصوصا غالبِ آن هایی که به محسن رضایی رای دادند، معتقدند:

«اساسا درگیری های سیاسی در ایران بر سر ِ قدرت است و در این میان نقش ِ چهره های سیاسی چون اهدافِ قدرت طلبانه ای را در بر می گیرد به هیچ روی با وقایع ِ تاریخی شخصیت های موجه ِ صدر ِ اسلام قابل مقایسه نیست. چون دو گروه ِ منازعه طلب و یا درگیر در کشور اساسا جوش ِ منافع ِ خودشان را می خورند و به هیچ وجه به کمال و اعتلای کلمه الله هی العلیا نمی اندیشند و از همین روی است که مقایسه و یا مثال آوردن ِ از صدر ِ اسلام کاری بیهوده است. چه در آن زمان مردی حق جو مانندِ حضرت علی بود که برایش سعادتِ دینی و ایمانی امت مطرح بوده است. چرا که در نبردِ درون دینی زمانِ خلافت علی، حق با علی بوده است، در حالی که در نبردهای کنونی بعد از انتخابات حق با هیچ کدام نیست و در واقع هر دو گروه باطلند و یا به یک اندازه حق دارند. از همین جهت، مقایسه ی تاریخی امری نادرست است.»

امیدوارم اعتقادِ این عده را به خوبی بیان کرده باشم. اما عده ای دیگر که در گفتمانِ بعدِ انتخابات در ردیفِ حامیانِ ولایت فقیه و رهبری قرار می گیرند معتقدند:

«امروز افرادی می بایست پیدا شوند که نقشی عمارگونه را برای امام خامنه ای بازی کنند. ماها باید در این شرایطِ فتنه خیز حقیقت را برای مردم تبیین کنیم و تلاش نماییم هویتِ باطل ِ مخالفان مان و سبزها را به همه نشان دهیم. آن ها چون حمایت های خارجی و دولت های مستکبر را در پرونده ی خودشان داشتند می بایست به همه گان معرفی شوند... در این میان نمره ی آقا 20، و نمره ی مخالفانِ آقا در جنبش ِ سبز زیر صفر و منفی است. همه باید توجه داشته باشیم که جفای به ولایت نکینم و با اقتدار در خطِ ولایت باقی بمانیم و در این میدانِ جهاد و شهادت از هیچ چیز نهراسیم...»

و اما گروهی دیگر، که غالبا از میان سبزها هستند و البته نه همه ی سبزها، اعتقاد دارند:

«خامنه ای خودش منشا بی عدالتی در جامعه است و ما باید با قدرت در برابر ِ معاویه ی زمان بیاستیم و در این میان به کمکِ همه احتیاج داریم. در این میان، باید به کمکِ میرحسین بشتابیم که بعد از 20 سال خانه نشینی، علی وار در برابر ِ ظلم های جامعه و بی قانونی قیام کرده است. ما دشمن ِ ریاکارنی هستیم که به نام ِ دین به مردم ظلم می کنند.»

اما من هم برای این مساله پاسخی دارم. اینجانب معتقدم:

«1. حتما باید تاریخ ِ صدر ِ اسلام را خواند. کسانی در تاریخ ِ اسلام بوده اند که از پیامبر لقب دریافت کرده بودند، ولی آرام آرام ذهن شان منحرف گشت و اسیر ِ وسوسه های نفس ِ خود شده اند. بنابراین سابقه ی خوب و انقلابی افراد نمی تواند معیاری برای سنجش ِ حال ایشان باشد. اگر قبول کنیم که کسانی که در برابر ِ علی ایستاند و یا فاطمه ی عزیز را به شهادت رساندند از نزدیک ترین صحابه ی پیامبر بودند، پس امروز هم می توان انتظار ِ خیانت از افرادِ خوش سابقه را داشت. مگر نه آن که تاریخ برای عبرت پذیرفتن است. پس، همان طور که انحراف تا نزدیک ترین صحابه ی پیامبر رسوخ کرد و آن ها را موردِ لعن ِ ابدی قرار داد، به چه دلیل در میانِ شخصیت های سیاسی ما نفوذ نکند. (اگر قبول ندارید آیاتِ ابتدایی سوره ی مبارکه ی عنکبوت را بخوانید.)

2. معتقدم که هیچ یک از دو گروه ِ درگیر حق  مطلق و باطل ِ مطلق نبودند. (منظورم از دو گروهِ درگیر کاملا مشخص است و به هیچ وجه اشاره به دوگانه ی احمدی نژاد-موسوی ندارم، زیرا معتقدم رای دادنِ به یک نفر بنا به انگیزه های مختلفی صورت می پذیرد. بنابراین من از آن دو گروهِ انتخاباتی صحبت نمی کنم. افرازم عمیق تر و ریشه ای تر است. هرچند با آن دوگانه اشتراکاتی دارد.)

3. معتقدم وقایع  پارسال یک فتنه بود. (اگر هر یک از تحلیل های حاضر در جامعه را بپذیرم باز هم وقایع اخیر یک فتنه بود. البته آن طور که امام علی فتنه را تعریف و توصیف می کند.)

4. پس تا به حال معتقدم تاریخ را به قصدِ کشفِ حقایق ِ اخیر باید خواند، حتی می بایست امکانِ وقوع ِ برخی حوادث و یا ظهور ِ شخصیت های مشابه (همچون عایشه، طلحه، زیبر، معاویه، خوارج، خلفای سه گانه و...) را محتمل دانست.

5. از همه ی این حرف ها مهم تر نظر ِ قرآن است. اگر قبول کنیم که دو جناح ِ درگیر حق و باطل ِ مطلق نیستند، ولی باز هم باید به این فرمانِ قرآنی گوش فرا دهیم. فرمانی که البته مثل ِ همیشه منطقی و استدلالی است. خشم ِ من از سکوتِ برخی به خاطر ِ این است که عمری برای تفسیر ِ قرآن صرف کردند، اما این گزاره ی صریح ِ قرآنی را به خاطر ِ جهل و بی بصیرتی شان ندیدند. به نظرم بصیرت اینجاست که معنا پیدا می کند. قرآن می فرماید:

اگر بین ِ دو گروه از مردم نزاعی در گرفت. بین ِ آن ها آشتی برقرار سازید. اگر گروهی بر گروهی دیگر ستم و تعدی نمود با آن گروه که ستم می کند بجنگید تا به فرمانِ خدا در آید و حکم ِ او را گردن نهد. 9:49

درست است که ممکن است هر دو گروه حق و یا باطل ِ مطلق نباشد، اما یکی به حق نزدیک تر است. آن را دریابید و به آن گروه بپیوندید تا صلاح برقرار شود.

در این میان سکوت کنندگانی که آن گروهِ نزدیک تر به حق  و خدا را می شناسند و سکوت می کنند خسران شان از جاهلان بیشتر است.»


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

ابداعی در مداحی با مدح ِ تهران

یالطیف

«زلزله»؛ کلمه ای است که این روزها در کنار ِ خیلی «چیز»های دیگر واردِ ادبیاتِ ما ایرانی ها شده است. تهرانِ ما این روزها تهدید به زلزله می شود. بیشتر از سوی مذهبی ها و اساتید اخلاق. اولین بار آیت الله خوشوقت نسبتِ به کثرتِ گناه و وقوع زلزله به نماینده ی مردمِ ایران هشدار داد. هشداری که به عنوانِ پیغام برای مردم گفته شد.

بیانِ احتمالِ وقوع ِ زلزله توسطِ رییس جمهور، البته با بیانی سیرتا متفاوت از آن چه که آیت الله ی اخلاق گفته بود، واکنش های متفاوتی در پی داشت. هر چند، بیانِ رییس جمهور به اندازه ی جملاتِ آیت الله خوشوقت مبنی بر وقوع ِ زلزله تنش زا نبود، ولی واکنش های سیاسی و فرهنگی در پی داشت. (چون آیت الله خوشوقت به گناه اشاره کرده بود و رییس جمهور به چیزی دیگر!)

بیرون از متن: [واکنش هایی که افرادِ زیادی را از لانه ی شان بیرون کشید. افرادی که ماه ها فتنه را عرصه ی کشمکش ِ قدرت بین خامنه ای و رفسنجانی می دانستند، عقیده دارند بیانِ احتمالِ زلزله توسطِ رییس جمهور کاری درست نبود. باز خدا را شکر از لانه های شان بیرون آمدند...]

این ها را برای چه نوشتم؛ به من چه ربطی دارد؟

تازه من که تهرانی نیستم... البته انسان هستم... دوست دارم باشم... 

من هم معتقدم بیانش توسطِ رییس جمهور، حتی با سیرتی متفاوت از آن چه استادِ اخلاق گفته بود، کاری صحیح نبود.

اما... اتفاق ِ جالبی در این کشمکش افتاده است...

همه چیز از دیشب آغاز شد. دیشب با علی رحیمی پور، سجاد نوروزی، حیدر نظری و علی (دوست علی رحیمی پور) رفتیم عزاداری. تا این جایش هیچ اتفاق ِ بدی نیافتد. اتفاقا گریه برای فاطمه ی زهرا ثواب هم دارد. سخنرانی مراسم هم بر عهده ی آقای نقویان بود. به نظرم خیلی خوب صحبت نکرد. شاید تحتِ تاثیر جمع قرار گرفت.

ایشان از منبر آمد پایین.

بعدش، سعید حدادیان شروع به مداحی کرد. این هم پدیده ی عجیبی نیست. اتفاقا روضه ی خیلی خوبی خواند که می توانید از اینجا با کلیک راست و باقی قضایا دانلودش کنید. 

منظور ِ من و رفقایم که دیشب با هم در موردش بحث کردیم 20 دقیقه ی آخر فایل ِ صوتی فوق است. جایی که سعید در موردِ تهران می خواند.

آره درست شنیدید در موردِ تهران سخن می گوید. بعدِ تهرانِ علی حاتمی در هزاردستان، خانی آباد من ِ اوی امیرخانی، یوسف آبادِ سینا دادخواه، قصه های اسماعیل فصیح و خیلی های دیگر، این بار نوبت به مداحی رسید.

یک بار دیگر اتفاق را با هم مرور می کنیم:

سعید حدادیان، مداح ِ اهل بیت، شبِ شهادتِ حضرتِ صدیقه طاهره، در مدحِ تهران شعر خواند و تهران را ستایش کرد. او خواند:

« نسیم ِ عشق و رحمت می وزه از شهر ِ تهروون/ برامون اومده مهمون/ یه کاروان مجنون اومده/ لیلی مهمون اومده/ نمی خاد آب و جارو کنی/ نم نم بارون اومده/ زمزم های فاطمیه ذکر ِ لبِ روح ِ خداست/ ای دل ِ عاشق یادت نره/ هر چی داریم از شهداست/... نماز ِ عیدِ فطر ِ شهر ِ تهروون بی نظیره/ دلم آروم می گیره/ الهی تو مصلی/ یک نماز ِ عاشقونه/ برای مردم ِ ما حضرتِ مهدی بخونه/  تهروون شهر ِ صاحبِ زمونه/ هر عاشق اینو می دونه (گریه)/ نگین ِ تهروون رهبرمونه/ اینو هر عاشق می دونه/ تهروون نزدیکِ آسمونه/ اینو هر عاشقی می دونه/ تهروون با مولا مهربونه/ اینو هر عاشقی می دونه... تهروون شهر ِ دلداده ها/ دلداده های علقمه/ تهروون شهر ِ امام زاده ها/ سلاله های زهرا/ تهروون حرم ِ پیر ِ خمینه/ همش مال ِ امام حسینه»

(البته این بخشی از آن چه او خوانده بود می باشد... تازه خواند:«شهرم نور ِ خدا داره/ شور ِ نینوا داره/ تو دلش کربلا داره... »)

نمی دانم این ابیات خوب است یا نه و اساسا مناسبت دارد یا نه؟ البته من هنوز نتوانستم معنی انجامِ هر کاری در جای خودش را یاد بگیرم. اما رسما از این که مدح ِ تهران، برای دوری از بلا خوانده شود خوب است. شاید فردا دیر باشد... می گویند احتمال ِ استجابِ دعای مردم وقتی یک جایی جمعند بیشتر است.

در ثانی مداح باید برای مردم بخواند و در عین ِ حال روح ِ زندگی و امید به جامعه تزریق کند.

فرض کنیم تهران، متکثر ِ از گناه های رنگارنگ باشد. گفتن ِ آن چه دردی را دوا می کند؟ بهتر نیست گامی عملی برداشته شود و همه ی مان از کرده های مان استغفار کنیم. در عین ِ حال فراموش نکنیم تهران پایتختِ ایران است... آن قدرها هم وضعیت خراب نیست که می گویند... مشکلات و گناه ها وجود دارد... این ها قبول... ولی توی همه ی این کوچه پس کوچه ها کلی مرد و زنِ معنوی و مومن هستند.  قرار نیست که این جور چیزها را از روی قیافه ی آدم ها تشخیص بدهیم. یادتان باشد ظاهر و قیافه به هیچ وجه معیار ِ کافی برای شناختن ِ آدم ها نیست. حتی به نظر ِ من، قیافه و ظاهر آدم ها شرطِ کافی هم نیست. چون ممکن است ظاهر ِ هر آدم، منبعثِ از اتفاقاتِ گوناگون باشد. بنابراین من اساسا این داد و بیدادها را خیلی قبول ندارم و معتقدم تهران، شهر ِ آدم های پاک و دل های آمده ی زیادی است... برخلافِ بسیاری از رفقا و مردمی که در روضه ی دیشب بودند، از حرکتِ سعید خوشم آمد. «تهروون رو عشق است.» ضمن ِ این که سعید باز هم در کاری پیشگام شد...

page to top

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نامه به لاریحانی

حضرت آیت‌الله آملی لاریجانی

با سلام واحترام

من، مادر حسین درخشان، به حضور شما عرض کوتاهی دارم. دومین عید دربند بودن حسین ما در حالی رقم می‌خورد که هنوز از شرح اتهامات او  بی‌اطلاعیم، نمی‌دانیم قرار است در چه تاریخی و در کجا پرونده او به کدام دادگاه تقدیم شود و تا کی قرار است دامنه وعده‌های مکرر مسوولان قضایی در محیط صبر و حوصله ما وسعت بگیرد.

جناب قاضی‌القضات
من از بی‌توجهی‌های مکرر دستگاه تحت‌الامر شما به قاضی‌الحاجات شکایت می‌برم. دعا می‌کنم هیچ‌گاه خانواده‌ای، حتی خانواده مسوولانی که این‌قدر در مشخص‌شدن تکلیف مردم اهمال می‌کنند و تقصیر دارند، هرگز اینچنین به بی‌پناهی ما دچار نشوند.

 ۸ ماه است در تمام رسانه‌ها اعلام می‌کنید کسانی را که قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگیر کرده‌اید. شب عید که می‌شود، همه آنهایی را که عاملان اصلی فتنه می‌خوانید آزاد می‌کنید، اما حسین درخشان هنوز از نظر شما مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از کسانی که می‌فرمایید براندازند جرمش سنگین‌تر بوده؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟

بیش از ۵۰۰ روز است حسین در زندان شماست. و ما بیرون زندان «هر روز» منتظرش بوده‌ایم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جدید داده‌اید. اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید که حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و یا احیانا چند سال دیگر در این بلاتکلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی که قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌ کشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش می‌شود؟

٢۶/١٢/١٣٨٨

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جهت ویرایش


یالطیف

این مطلب جهتِ ویرایش در وبلاگ قرار می گیرد. به این هم کاری نداشته باشید که این را چه کسی گفته است، همین قدر بدانید که پیام نوروزی یکی از روشنفکرانِ بدونِ پسوندِ کشورمان است. فقط این متن را ویرایش کنید و برایم بفرستید تا ویرایش شده ی آن را مجددا چاپ کنم.

===========================

بسم الله الرحمن الرحیم


این ایام نوروز باستانی کهن و همیشه جاودان را به هموطنان عزیزمان در ایران و هر گوشه ای از جهان که هستند تبریک عرض می‌کنم. 
یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبراللیل و النهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالنا الی احسن الحال. 
چقدر عجیب است که این مراسم باستانی با چنین روایت زیبای اسلامی عجین شده و
 در این آغاز سال می‌خواهیم که آزادی به سرزمین مان بازگردد، این تحول حال است. می‌خواهیم قانون مداری که می‌توان گفت دویست سیصد سال است که انسان‌ها به شکل مدرن برای آن تلاش کرده‌اند مجددا بر سرزمین ما حاکم شود 
نه تنها با روایت زیبای اسلامی، بلکه با امروز ما در جامعه ی مدرنی که وجود داریم و در این ایام سبزی که جنبش سبز در واقع بر آن مهر و امضای زیبایی‌های خودش را زده. 

حول حالنا الی احسن الحال در واقع همان خواست جنبش سبز است. جنبش سبز خواهان تحول وضعیت خود است، وضعیت ملت خودش. و چه تقارن زیبایی است تحول در هر زمینه ای. جنبش سبز که جنبش برانداز نیست. جنبش تحول خواه است، تحول از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب. ولی اجازه بدهید که از حافظ مدد بگیرم و از اعتمادی که به او داریم در همه ی ایام زندگی مان خط مشی بگیریم یا صحبتی : 
عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت 
این چهارده روایت که در واقع حافظ خود درباره ی خودش گفته و آن را با عشق توأم کرده حکایت از این دارد که خیلی می‌توان به آن اعتماد کرد. فال نیست به فال اعتقاد ندارم چون قرآن کریم هم می‌فرماید : طائرکم معکم، خودتان هر چه باشید همان، گردن کسی نباید چیزی انداخت. بلکه تأسی می‌گیریم به او : 
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند 
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند 
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم 
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند 
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را 
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند 
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است 
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند 
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه 
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند 
حافظ عزیز مورد اعتماد همه‌ی ما در شب‌های چله، در روزهای عید، در موقعی که غم و اندوهی داریم، در موقعی که
 جنبش سبز مجموعه ای از جنبش‌های زیر مجموعه ی خودش است، جنبش کارگران، جنبش معلمان، جنبش زنان و جنبش‌های دیگر. و هم چنین مجموعه ای از گروه‌های مرجع است مثل گروه هنرمندان، گروه ورزشکاران، گروه هایی دیگری مثل طرفداران حقوق بشر که البته همه مان هستیم و در این طرف داری همه به نوعی هم پای هم هستیم، و گروه‌های مرجع دیگر 
خوشحال و شاد هستیم، ” عشق را به فریادمان می‌رساند”. دلمان می‌خواهد در این ایام همدیگر را دوست داشته باشیم. قبلا هم گفتیم که جنبش سبز را همه دوست داریم با هیچ کس دشمن نیست، فقط یک مطالبات و آرمان هایی دارد. 

در این آغاز سال می‌خواهیم که آزادی به سرزمین مان بازگردد، این تحول حال است. می‌خواهیم قانون مداری که می‌توان گفت دویست سیصد سال است که انسان‌ها به شکل مدرن برای آن تلاش کرده‌اند مجددا بر سرزمین ما حاکم شود. 
تقلبات و شائبه‌ها کنار رود، تبعیض در هر شکلی که هست چه تبعیض برای مسائل مادی، طبقاتی، اقتصادی، فرهنگی و تبعیض در مورد مسائل زنان برطرف بشود. آزادی‌های شخصی و فردی احترام گذاشته شود، این به معنای این نیست که به جمع و خواسته‌های جمع احترام نمی‌گذاریم ولی فرد هم حق دارد و معمولا حکومت‌های رسمی ایدئولوژیک به فرد حق نمی‌دهند که برای خود نظر و سلیقه داشته باشد اما جنبش سبز این را می‌خواهد. 
مردم ما در جنبش سبز سازنده ی آن هستند، جنبش سبز یک کتابخانه نیست که چند کتاب در آن گذاشته باشند.در واقع جنبش سبز همان مردم و آرمان هایش هستند. ما همه با هم هستیم، ما بی‌شماریم. مردم ما با همه‌ی تنوعی که کشور ما دارد، کشور ما یکی از پیچیده ترین موقعیت‌های ژئوپولتیک و نژادی و زبانی را دارد، ولی خدا را شکر قرآن کریم می‌فرماید :که احترام بگذاریم به این قضیه، شعوب و قبایل اگر باشید همدیگر را بشناسید. رنگ و زبان، الوان و السنتکم این‌ها از آیه الهی است. نشانی از خداوندی است. این تنوع و تکثر بسیار زیباست. 
جنبش سبز مجموعه ای از جنبش‌های زیر مجموعه ی خودش است، جنبش کارگران، جنبش معلمان، جنبش زنان و جنبش‌های دیگر. و هم چنین مجموعه ای از گروه‌های مرجع است مثل گروه هنرمندان، گروه ورزشکاران، گروه هایی دیگری مثل طرفداران حقوق بشر که البته همه مان هستیم و در این طرف داری همه به نوعی هم پای هم هستیم، و گروه‌های مرجع دیگر. جنبش سبز در واقع حکایت یک نورافشانی است، نورافشانی مردم که
 بر تارک آرمان‌های زنان آزادی‌ها و رفع تبعیض می‌درخشد، این آرمان زنان ایران فقط نیست، آرمان تمام زنان جهان است منتها برخی از نقاط جهان موفق تر از ما بوده اند در رفع تبعیض ولی ما موفق نبودیم، واقعیت این است 
نور وجودشان به یک منشور می‌تابد و تنوع رنگارنگ و قوس و قزحی زیبا در پرده ی تابلو الهی در سطح جامعه ایجاد می‌کند. جنبش سبز یک جنبش تحول خواه و آزادی خواه است و پیش به سوی آرمان‌های بلند اسلامی. جنبش سبز جنبش لطیفی است. جنبش خشن نیست، نمی‌خواهیم بگوییم ” نرود میخ آهنین در سنگ ” آن را می‌دانیم که یک ضرب المثل است ولی ما در دنیای مدرن می‌خواهیم بر همه ی این‌ها پیشی بگیریم و حرف تازه ای بزنیم و هیچ سنگی را فکر نمی‌کنیم وجود دارد که راجع به آن میخ آهنین به کار ببریم و امیدواریم همه مان با هم با نرمش پیش رویم و کل ملت ما، نظام و مردم ما موفق باشند در آن آرمان‌های بلند. 

اما نمی‌توانم راجع به زنان حرف نزنم. بر تارک آرمان‌های زنان آزادی‌ها و رفع تبعیض می‌درخشد، این آرمان زنان ایران فقط نیست، آرمان تمام زنان جهان است منتها برخی از نقاط جهان موفق تر از ما بوده اند در رفع تبعیض ولی ما موفق نبودیم، واقعیت این است. من همیشه حرفم این بوده که انقلاب اسلامی یک پروژه ی ناتمام بود. و امیدوار بودیم که در جمهوری اسلامی آرمان‌های بلند انقلاب اسلامی و آرمان‌های بلند حضرت امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب در جمهوری اسلامی تحقق پیدا کند، چون به نحو خاصی انقلاب ما با یک سرعت خاصی موفق شد و ادامه ی آرمان هایش را منتظر بودیم در جمهوری اسلامی انجام بگیرد که آزادی‌ها بود، قانون خواهی بود، مساوات بود، رفاه مردم بود، رفع تبعیض‌های طبقاتی بود و نظایر آنها، ولی نشده. جنبش
 در نهایت تبریک می‌گویم به همه ی انسان‌های بزرگی که با هزینه‌های سنگینی که پرداختند این انقلاب کبیر را حفظ کردند، جنگ تحمیلی را به پیروزی رساندند و جنبش سبز را سرفراز کردند در تمام جهان، به خانواده‌های زندانیان، به خانواده‌های شهدا در تمام قلمرو تاریخ ایران به ویژه این سی ساله اخیر تبریک عرض می‌کنم. 
سبز می‌خواهد همان‌ها را دوباره پیگیری کند از جمله مسئله زنان را. زنان ما در شرایط فعلی از تبعیض‌های زیادی رنج می‌برند، مثل تبعیض‌های حقوقی، تبعیض‌های فرهنگی، تبعیض‌های قانونی و نظایر آنها. 

بعضی‌ها خیال می‌کنند تا بحث رفع تبعیض پیش می‌آید و مساوات طلبی، نقش‌ها فراموش می‌شوند و یک جامعه ی خشنی که همه مثل هم می‌خواهند استالینی عمل کنند، سرها بریده شود همه اندازه همدیگر شوند و مثل هم. نه این حرف نیست اصلا، جنبش سبز نقش‌ها را می‌شناسد. حتی نه تنها جنبش سبز بلکه تمام فعالیت‌های رفع تبعیض در سطح جهان نقش‌ها را می‌داند و می‌شناسد. این طور نیست که لطافت، مادرانگی، عشق آفرینی، ایجاد شور و هیجان، تداوم حیات بشری، در جنبش سبز فراموش بشود در رفع تبعیض. رفع تبعیض در واقع همان ادبیات دینی ما را می‌خواهد به یک شکلی در مورد زنان بکار ببرد. ریحانه است، نه قهرمانه. یعنی لطافت و درخشندگی دارد اما قهرمانانه نباید با آن رفتار کرد. 
قهرمان البته در اینجا به معنای ادبیات فارسی مان نیست بلکه یعنی با قهر و خشونت. وقتی تبعیض هست در واقع آن ریحانه اسیر قهرمانه شده است یعنی آن قهرها و شدت هایی که فرهنگ یا یک نظامی ممکن است بر او وارد کند. ما در واقع به طور جدی این قضیه را در کنار تمام آرمان‌های جنبش سبز پیگیری می‌کنیم که رفع تبعیض و اعطای آزادی‌ها به زنان و آن را از قیمومیت درآوردن ( چه قیمومیت قانون باشد چه قیمومیت‌های دیگر ) خارج کند و زن واقعا در شأن و منزلتی که همه ی فرهنگ‌های بدیع و ارزشمند جهان برای آن قائل اند، و از جمله اسلام عزیز خودمان بر آن قائل است ما به آن شأن و منزلت برسانیم هم در قلمرو فرهنگ هم در قلمرو قانون. 
در نهایت تبریک می‌گویم به همه ی انسان‌های بزرگی که با هزینه‌های سنگینی که پرداختند این انقلاب کبیر را حفظ کردند، جنگ تحمیلی را به پیروزی رساندند و جنبش سبز را سرفراز کردند در تمام جهان، به خانواده‌های زندانیان،
 جنبش سبز هزینه ی سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده است 
به خانواده‌های شهدا در تمام قلمرو تاریخ ایران به ویژه این سی ساله اخیر تبریک عرض می‌کنم. امیدوارم زندانیان آزاد شوند و بر سر سفره‌های هفت سین در کنار خانواده‌های خود بنشینند و به ترجیع بند سبز جنبش سبز که پر از سین‌های پر شکوه است، علاوه بر سین‌های هفت سین، سین سرفرازی، سین سعادت، سین سلامت و سین‌های خوب دیگر را به عنوان یک زنجیره ی ابدی سبزی‌های جنبش سبز در کنار خانواده هایشان بر سر سفره ی هفت سین داشته باشند. و ما بی شماریم، ما با هم هستیم، ما ایستاده ایم. 

جنبش سبز هزینه ی سنگینی پرداخت کرده و پای آرمان‌های خود ایستاده است. منتها این آرمان‌ها را ما می‌خواهیم، مطالبات ما باید تحقق پیدا کند.هر کس این کار کرد فرقی نمی‌کند، مهم این است با سرفرازی این آرمان‌ها که آرمان‌های خود انقلاب کبیر اسلامی هم هست تحقق پیدا کند و می‌دانم که حتما چنین خواهد شد و امیدواریم که همه خوشبخت و سعادتمند باشیم.
========================================
پانوشت: بنده حتی به اندازه ی سرسوزنی در این متن و پارگراف بندی هایش دست نبردم. حالا باور نمی کنید نکنید. 

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری