مثل هر جنبنده‌ی دیگری من هم روزی به وجود آمده‌ام؛ سالِ کربلای 5. از آن نسل از فرط «هابی» نداشتن، کتاب‌خوان شده‌ام و از بس در این کار معتاد که آن را با هیچ سرگرمی یا دست‌گرمی دیگری عوض نمی‌کنم. اوّلین نوشته‌هام را در وبلاگم و یکی از شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده بودم و مثل هر نشر دهنده‌ی دیگری فهمیدم که می‌شود داستان هم نوشت. که نوشتم. در «لوح» که سایت ادبی نسبتا مشهوری بود در دهه‌ی 80. دیدم داستان کوتاه نوشتن نمی‌دانم، و مثل هر سوادکوهی دیگری پرگو هستم. این پرچانگی را خالی کردم روی صفحه کلیدِ دستگاهِ نویسنده‌ای که تا به حال سه بار عوض شده. با چند صد هزار واژه چیز نوشتن و به جایی نرسیدن و منتشر نشدن. همه هم رمان. بالاخره یکی را منتشر کردم در تابستان 92 –سال ریاست جمهوری 11- به نام «تقاطع انقلاب و وصال» که هنوز چاپ اوّلش تمام نشده و رمانِ «تیلم» به سالِ 94 -سالِ مجلسِ ده- که چاپ اوّلش تازه شروع شده. این را هم بگویم که سال 83 رفتم به دانشگاه تربیت معلّم –خوارزمیِ حالا- تا ریاضی بخوانم که درست و حسابی تربیت شوم. که نشدم. سال 87 رفتم به دانشگاه شاهد تا همان ریاضی را در دانشگاه «ارزش‌ها» بخوانم که بلکه به حرمت ارزش و شاهد و شهود تربیت شوم. که نشدم. الان هم دانشجوی ترم هشت دکتری منطق ریاضی هستم در دانشگاه تربیت مدرّس که منطقی تربیت شوم. این زورِ آخرِ سیستم آموزشی‌ست در تربیت کردنم در ۳۰ سالگی‌. از سیستم آموزشی ناامیدم ولی از خانمی که به زندگی‌ام از بهمن ۹۵ وارد شده است نه.

ایمیل:

amiribeshelim@gmail.com
این‌جا نظرهای شما، در صورت تمایل شما، نمایش داده خواهد شد.