تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رمان» ثبت شده است

تی‌لِم تقدیم می‌شود به روضه‌خوان تا آوازه‌خوان

گفتم حالا که کتاب منتشر شده است، بفرستم برای همه آن‌هایی که نام‌شان در کتاب آمده است؛ آن‌هایی که زنده‌اند.اوّلی‌اش را هم نوشتم برای آقای خامنه‌ای که «جذبه‌ای» دارد و «نگاهی» و «بوی توتونِ اعلایی». فرستادنش برای رهبرِ مملکت ساده‌تر است تا فرستادنش برای آن دیگران. آن دیگران که سال‌هاست آن طرف هستند و «آن طرف» بودن‌شان از ایرانی‌بودن و هم‌وطن بودن‌شان کم نمی‌کند خدایی. از آن جلمه است گوگوش؛ که «از شهرِ غریبه، بی‌نشونی آمده است.» 

دیگرانی هم نام‌شان در این کتاب آمده است؛ 

اکبرِ هاشمیِ بهرمانی که راهِ فرستادنش را پیدا نکرده‌ام. مردِ «ریزنقش»ی که «زیرکی» ازش می‌بارد. 

شهابِ مرادی که این نزدیکی‌هاست و آخوند بودنش کافی است برای پیدا کردنش جدای از دوستی؛ هر چند دوست دارم -به قولِ شهبالِ شب‌پره- «روضه‌خوان» از آوازه‌خوان -گوگوش- شاکی باشد که هست خدا را شکر.

حسنِ حسن‌زاده‌ی آملی؛ علّامه ذوالفنون که میل ندارم برای فرستادنِ داستان برای جناب‌شان، از این رو که شاید در بسترِ ضعف و ناخوشی، نخواهند رمان بخوانند. ولی حتما برای داودِ صمدی آملی می‌فرستمش که از جنابش در این رمان استفاده کرده‌ام. 

احمد توکّلی؛ از آشنایی «دیر و دور»م با پسرش استفاده می‌کنم و می‌فرستم این داستان را برایش که سیاست‌مدارِ موردِ علاقه‌ام هم هست. 

نام‌های گذرای دیگری مانند سید حسین نصر و فریدون جنیدی هم در رمان آمده است که جنیدی از نصر دردسترس‌تر است. 

پانوشت:

نمی‌دانم وقتی کتابِ پیشینم را نوشتم چرا چنین نکردم! اگر قرار به فرستادن بود طیفش از محمود کریمی تا مریم‌ دی‌جی وسیع بود. از روضه‌خوان تا آوازه‌خوان. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

تی‌لِم منتشر شد

داستانِ تی‌لِم منتشر شد. 

داستان «تی‌لِم» درباره‌ی نُضجِ جوان دانشجوی عدالت‌خواهی‌ست به نام «کیومرث». از سال 29 که سال تولّدش است تا سال خاموشی‌اش. داستان از 16 آذر 48 دانشگاه تهران آغاز می‌شود و با گذری به گذشته، روزگاری را که کیومرث در آن به دنیا آمده و بالیده بیان می‌کند. «تی‌لِم» کنش‌های کیومرث را از فضای تی‌لِم در آن سال‌ها تا فعالیّت‌های دانشجویی کیومرث در تهران روایت می‌کند و از عشق‌ها و آرمان‌ها و فعالیّت‌ها و زندگی این جوانِ دانشجو برش‌هایی را نقل می‌کند. داستان مقدّمات تحمّل‌ناپذیری دیکتاتوریِ عصرِ پهلوی دوّم و زمینه‌های به وجود آمدن انقلاب را نیز در بستر نقل داستان کیومرث به تصویر می‌کشد. 

معرفی داستان را از این‌جا ببنید یا دانلود کنید. 

پس‌نوشت: کتاب را می‌توانید اینترنتی از این‌جا تهیّه کنید. 

اگر کتاب را مطالعه کردید، نقد و نظر فراموش نشود. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

زِ رقیبِ دیوسیرت به خدای خود پناهم

تقدیم به مسئولی که این آخرِ سالی باید حساب کند، قبل از این که به حسابش برسند. واقعه‌ی زیر صد در صد واقعی و یکی از جالب‌ترین روایت‌هایم در سال 93 بوده است:

طبقه‌ی نهمی بود. مسئول آفرینش‌های ادبی هم. هیأتی و میان‌دار هم. از میانِ شاعرانِ هیأتیِ میان‌دار، گل‌چین شده بود با دستِ روزِگار و مردی که خوش‌تیپ‌ می‌خواهد خودش را. و شد مسئول. رفتم دفترش، دیدم دو تا از آن میان‌دارهایی که قبل‌تر در هیأت دیده بودم‌شان، در دفترش نشسته‌اند. میان‌دارهای هیأتِ مدّاح معروف که دستِ کم حقّش در میانِ بگیروببندهای مرسوم، فرهنگ‌خانه‌ای، خانه‌ی هنری، چیزی است که شاید بهش رسیده باشد. نشستم. میان‌دار-مسئول آفرینش‌های ادبی گفت: «رمان را من نخوانده‌ام، ولی دو نفر از کارشناسان خوانده‌اند. گفته‌اند مشکل‌های زبانی دارد.» گفتم: «مشکلِ زبانی؟» گفت: «آره. مثلا از صددِ... یعنی چه؟» گفتم: «یعنی به خاطرِ... یا به قصدِ...» گفت: «نه. ما این واژه را در زبانِ فارسی نداریم.» منظورش از ما را نفهمیدم. من بحث نکردم، با این که من در این‌باره بی‌راه نگفته بودم، ولی عوضش درآمدم: «در یک کاری که بالای 60 هزار واژه‌ای است، این اشکال‌ها پیش می‌آید و قابل رفع است.» چون واقعا داشت اشکالِ ویرایشیِ فنّیِ جزیی می‌گرفت. تا آخرِ گفت‌وگو هم مثلِ این‌هایی که مچ‌گیرانه مناظره می‌کنند از خیرِ این از صددِ نگذشت. گویی خیلی بهش مزه کرده. گفتم: «شما کار را می‌خواهید یا نه؟» گفت: «بله.» گفتم: «چند؟» گفت: «نظرِ خودت چند است؟» توضیح دادم: «طبقِ قراری که با مدیر پیش از شما گذاشته بودم، 15 میلیون تومان.» گفت: «نه. خیلی زیاد است.» گفتم: «این عدد برای یک رمان سیصد صفحه‌ای معقول است و پول‌های بیش‌تر از این هم می‌گیرند.» برایش توضیح دادم که همین روزها دارم در جایی کار می‌کنم که قراردادهای بیست سی میلیونی بسته‌اند؛ بل‌که بیش‌تر. زیرِ بار نرفت. گفت: «نه. خیلی زیاد است. تازه این کار با انقلاب هم زاویه‌هایی دارد و همین طور با روحانیّت.» من نمی‌توانستم پاسخِ این حرفِ کلّی را بدهم. کلّا من در جواب دادن به حرف‌های کلّی بسیار ناتوانم. و ذهنم هنگ می‌کند و نمی‌دانم چطور باید جواب این دست فرمایشات را بدهم. پیشِ خود شوخی کردم با خودم: «اگر کاری با انقلاب و روحانیّت زاویه داشته باشد، کم‌تر می‌ارزد دیگر!» گفت: «آخرش چند؟» گفتم: «شما می‌توانید پولِ کار را بدهید و آن را بخرید، ولی انتشارش را بسپارید به جایِ دیگری. آن‌ها هزینه‌ی انتشار را بدهند.» کاری که به نظرِ خودم، به نفع‌شان بود. گفت: «نه. این کار که دزدی است.» من مانده بودم کجای این کار دزدی است. گفتم: «این کار را خیلی‌ها انجام می‌دهند. مثلا...» نگذاشت جمله‌ام را تمام کنم. با عصبانیّت گفت: «هر کس این کار را می‌کند به آن‌جای ننه‌اش خندیده است.» عجب، مسئول-میدان‌دار-مدّاحِ باادبی؛ آفرینش‌های ادبی. صلواتِ دوّم را بلندتر بفرست به خاطرِ این آفرینشِ ادبی که کردی حاجی، شاعر، مدّاح، هیأتی، مسئول؛ آفرینش‌های ادبی. البته از دلِ آن پاتوق‌های مثلا هیأتی، ادبیاتِ به‌ز اینی بیرون نمی‌آید. گفت: «ولش کن این پیشنهادها را. آخرش چند؟» گفتم: «همان 15 تا.» گفت: «من سه تا بیش‌تر نمی‌دهم.» من هم حاضر نبودم کار را سه میلیون بدهم. تازه سه میلیونی که معلوم نبود بشود یا نه. ندادنم هم فقط به خاطرِ پول بود؛ هیچ ربطی به ادب و دین و خدا و پیامبر ندارد. پولش کم بود، کار را ندادم. گفتم: «نه. خواهش می‌کنم ادامه ندهیم، و پرونده را تمام کنیم. همین‌جا کات بدهیم.» گفت: «من بیش‌تر از این نمی‌توانم هزینه کنم.» بعدش ادامه داد: «تازه حاج آقا هم ممکن است ناراحت بشود.» رییسش را می‌گفت. گفتم: «حاج آقا چرا؟» گفت: «آخر تو به حاج آقا در جایی از کار متلک انداخته‌ای.» بلافاصله گفتم: «به حاج آقا تکه انداختم، به امام که نیانداختم.» خندید: «پس برو پولت را از امام بگیر.» از این جمله هم خوشم آمد. گفتم: «ولی حاج آقا نقدپذیر است.» با خنده‌ای که یعنی از خیلی چیزها خبر ندارم پرسید: «چند سال است حاجی را می‌شناسی؟» گفتم: «دو سه سال.» گفت: «من ده سال است می‌شناسمش...» دیگر چیزی نگفت. بلند شدم و از دفترش زدم بیرون. بدرقه‌ام کرد. بعدتر به یکی از رفقا گفت که اگر فلانی برای سایت آقا می‌نویسد، که دیگر نباید دنبال پول باشد. البته این حرفش به نظرم خنده‌دار آمد. آقای خامنه‌ای بابتِ نوشتن در سایتش، پولم را داده است؛ با یک رنج و نُرمِ حرفه‌ای. (با این که من گزارش‌نویسِ رامی نیستم، ولی هیچ وقت آن بنده خداها به من نگفتند بد بود، یا دیگر نیا، یا نمی‌خواهد بنویسی یا این جور بنویس.) ولی ایشان از آقای خامنه‌ای ولی فقیه‌تر شده بود. تازه اگر روزی روزگاری ایشان و مدّاح عزیزش و حاج آقایش همه‌ی منبرهای‌شان را مجّانی خواندند و گریاندند و گاهی رطب و یابس بافتند، من هم حاضرم مجّانی بنویسم. تازه منبر که کاری دینی است، رمان که غربی و جهنّمی و حدیث نفس است. بگذریم. هنوز نقطه‌ی اوجِ روایت مانده. دیگر آن حاج آقا که رییس هم بود خبری از این کار نگرفت که نگرفت.

اوجِ این روایت این‌جاست که همین کاری که با انقلاب زاویه داشت، برگزیده‌ی جایزه داستان انقلاب شد. به انتخاب کی؟ به انتخاب حوزه هنری! داوران چه کسانی بودند؟ محمد ناصری، احمد دهقان، محسنِ پرویز (معاون فرهنگی صفّارهرندی). آدم‌هایی که به نظر من، هم انقلاب را بهتر از آن مسئول و رییس و بررس‌هایش می‌فهمند، هم رمان را، هم قیمتِ بازار را. هم آفریش‌های ادبی را. 

پس‌نوشت: 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

خطابه‎ای که نخواندم

سلام. وقتی برنده جایزه انقلاب شدم، این مطالب خوب و مفید را آن بالا نخواندم. چون دیدم قزوه دارد بد نگاه می‎کند و مؤمنی شریف هم دوست دارد که زودتر جایزه را بدهد بهم. همین شد که بریدمش و حالا کاملش را این‎جا می‎گذارم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

گریه گوشه‌ای

علاقه داشتن به یک خانم حسِّ متضّادی دارد. حسِّ دوست داشتن و دوست نداشتن. مثلِ تیتراژ پایانی قلاده‌های طلا؛ بهترین پلانِ فیلم. به امید گوشه چشمی از او. برخوردم با ایشان همیشه مثلِ  دوست داشتن یک آقا بوده است. فکر کردم آقاست. خیالم را راحت کردم. خانم بودن و دوست داشتن کمی آدم را معذّب می‌کند، می‌گذارد توی منگنه. سیزده معصوم دوست‌داشتنی‌اند راحت‌تر، ولی این یک دانه نه؛ ساده‌ نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. اصلا حرف نمی‌زنم. گوشه‌‌ای می‌خواهد و خلوتی و اشک‌ریختنی. دوست دارم همه اتّفاقات در نهایت انزوا و تنهایی رقم بخورد برایم در سوگِ ایشان. اصلا دوست ندارم بگویم دارم می‌روم هیأتش یا برایش سینه بزنم. دوست ندارم... حرفِ وحید خراسانی به من نمی‌چسبد که کشور باید یک‌پارچه غوغا شود. یا بهتر است بگویم من دوست ندارم وسطِ این غوغا باشم. دوست ندارم در هیچ محفلی باشم. با این که تنها محفلی که دوست دارم و عاشقش هستم محفل دوستان و هیأتی‌هاست، ولی در این یک مورد نه انگیزه‌ای دارم، نه علاقه‌ای، نه رویش را دارم. کنارتر بهتر. این به این که با دینِ فردی راحت‌ترم ربطی ندارد، این به عمقِ جانم ربط دارد در دوست داشتن یک نفر از معصومینِ عزیز که از جنسِ من نیست، نامحرم است فقهی. حتّی خودشان هم نباشد، خجالت می‌کشم. این حتی ربطی به جانماز آب کشیدنِ من هم ندارد. نمی‌خواهم ایشان باشد. ایشانِ خودِ پاکی‌اند، نباشند بهتر. دورتر کمی. بگذارند من از دور، دست روی سینه بگذارم و از ایشان بخواهم دوستم داشته باشد به امید گوشه چشمی. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

گفت‌وگو با اِس‌ان‌ان

من با خبرگزاری دانشجو (snn.ir) گفت‌وگو کرده‌ام درباره‌ی رمانم -تقاطع انقلاب و وصال- که بخش‌هایی از متن گفت‌وگوی من با آن‌ها ممیّزی شده است. در این‌جا متن بی‌سانسور آن را قرار می‌دهم و جاهایی را که سانسور شده با رنگ سبز نشان داده‌ام. گفت‌وگوی نشر داده شده را می‌توانید از این‌جا ببینید. این فایلی بود که گفت‌وگو کننده برایم فرستاده بود و قرار بود با همین کیفیّت منتشر شود. که تیتر تا متن چیزهایی کم‌اثر شده است که آن‌ها را در اصیل‌ترین وجهش می‌توانید ببینید. البته خدایی‌اش حذفیّات کم‌تر از ده درصد است. ولی بخشی‌اش برایم نگران کننده است. چرا باید حرف‌های من درباره‌ی دولت‌آبادی و سیّد مهدی شجاعی و صادق هدایت ممیّزی شود؟ باقی ممیّزی‌ها نگرانم نکرده است.


رمان من دینی نیست!/ نویسنده‌های ما بعد از انقلاب ضعیف‌تر شده‌اند

به بهانه انتشار رمان «تقاطع انقلاب و وصال» که قصة عشق ابرازنشدة یک دانشجوی مذهبی است، پای صحبت‌های نویسنده جوان نشستیم. «میثم امیریِ» 27 ساله هنوز عادت‌های دانشجویی‌اش را حفظ کرده است و زبان تند و تیزی دارد. می‌گوید سربازی دوره بی‌خودی است و اصرار دارد که رمانش دینی نیست! به سوال‌ها بی‌پرده و صریح پاسخ می‌دهد. از تجربه‌ها و عادات نویسنده‌گی‌‌اش تا کتاب‌ها و نویسنده‌هایی که دوست‌شان دارد.

چی شد که رمان نوشتی؟

بابای من رمان‌نویس نبود. ارثی هم نیست و ربطی به ژن و این‌ها هم ندارد. من رمان نوشتم، چون این ارزان‌ترین کاری بود که می‌توانستم انجام بدهم. البته فکر کنم این حرف برای بعضی رمان‌نویس‌ها فحش باشد، ولی هیچ اشکالی هم ندارد. کار ارزان قیمت هم می‌تواند کار با کیفیتی باشد. فقط یک قلم می‌خواهد. البته قلم می‌تواند سیستم هم باشد. این‌طوری تایپ هم می‌توانی بکنی. همه اتفاقات توی ذهن خودت می‌افتد. برای هیچکس هم نمی‌خواهد توضیح بدهی و تمام می‌شود. به همین راحتی!

قبلش چطور با فضای داستان و ادبیات آشنا شدی؟

من اوایل کارهای «رضا امیرخانی» را می‌خواندم. بعد دیدم یکی توی اینترنت هست که بالا و پایین می‌پرد که کتابش از امیرخانی بیشتر می‌فروشد. رفتم توی سایتش و کلی بهش فحش دادم و از امیرخانی دفاع کردم. بعد با خودم گفتم کتابش را بخرم، ببینم چی نوشته و یک‌طرفه قضاوت نکنم. بعد رفتم کتاب «کافه‌پیانو»ی فرهاد جعفری را خریدم. چاپ دهم بود. وقتی کتاب را خواندم با خودم گفتم داستان نوشتن چه کار راحتی است. اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم فوق‌العاده کار مشکلی است.

 فرض کنید که کارخانه بنز، ماشین‌هایش را بیرون گذاشته و شما ماشین‌ها را بی‌رنگ و لعاب، همین‌طوری لخت ببینی با رینگ و موتور و همه‌چیزش را ببینی. به نظر خیلی ضایع است دیگر. اصلا کتاب خوب این‌طوری است؛ کتابی که شما فکر کنی نوشتنش خیلی راحت است، ولی وقتی خودت بخواهی بنویسی، می‌فهمی که نمی‌توانی و خیلی سنگین است. رمان خوب، رمانی‌ست که هیچ‌چیزش معلوم نیست و هیچ‌کدام از ریزه‌کاری‌های نویسنده‌اش رو نیست و شما وقتی داستان را می‌خوانی حتی فکر می‌کنی خیلی کار ساده‌ای است. من فکر می‌کنم این نشان می‌دهد که این کار خوب است.

قبل تقاطع انقلاب و وصال کار دیگری هم نوشته بودی؟

من قبل از رمان «تقاطع انقلاب و وصال» سه، ‌چهار تا رمان نوشته بودم که هیچ‌کدام به درد نمی‌خورد. الان که نگاه می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم این چرت‌و‌پرت‌ها چی بود نوشتم و خیلی خوب شد که منتشر نشدند. برای همین کار هم الان پشیمانم، می‌شد کار بهتری بنویسم.

رمان‌های خوب معمولا پیش‌تولید خوبی دارند. یعنی شما باید قبل از اینکه یک کلمه بنویسی، فضای کتاب، روایت و شخصیت‌ها و... را توی ذهنت پرورده باشی. آن موقع ساده‌ترین کار نوشتن است. نوشتن یک کار 20 درصد آخر کار است و ساده‌ترین مرحله. پیش‌تولید خیلی مهم است.

رمان من متأسفانه یا خوشبختانه پیش‌تولید جدی‌ای نداشت. یک کتاب آموزش داستان‌نویسی خوانده بودم البته بعدا پشیمان شدم که آن را خواندم- حرف جالبی تویش نوشته شده بود؛ اینکه هر خری می‌تواند حداقل یک رمان بنویسد. نویسنده از رمان دوم به بعد است که باید شروع کند. پس همه می‌توانند حداقل یک رمان بنویسند.

نظرت درباره آموزش نویسنده‌گی چیست؟ با کلاس نویسنده‌گی موافق هستی؟

بزرگترین آموزگار نویسنده خود داستان‌ها هستند

من تا حالا یادم نمی‌آید که یک کتاب آموزشی را کامل خوانده باشم. حتی توی رشته تحصیلی خودم. من فکر می‌کنم کسی که مقطعی و تکه‌تکه، نکات مهمی را بخواند که بدردش می‌خورد، ماندگاری بیشتری دارد، تا اینکه بخواهد مثل یک متن کلاسیک از اول تا آخرش را بخواند.

بالاخره آموزش باید توسط یک نویسنده خوب باشد. کسانی هستند که بزرگترین آموزگاران نویسنده‌گی‌اند و ما باید از آنها یاد بگیریم. بزرگترین آموزگار نویسنده خود داستان‌ها هستند.

نویسنده‌گی با پشت میز و صندلی نشستن جور نیست

آموزش زبان انگلیسی ما را نگاه کنید. فکر نکنم 50 سال پیش هم این‌طوری زبان یاد می‌دادند. آموزش سایر درس‌های‌مان هم ‌همین‌طور. ما خیلی بد یاد می‌گیرم. نویسنده‌گی هم با اینها فرقی ندارد. کلاسی که نویسنده را در مقابل تجربه‌های دیگران قرار بدهد، گران تمام می‌شود، اما واجب است. مثلا بروند توی یک ارتفاعی بگویند بالای تخته که رسیدیم حالا بنشینیم و این جنگل را توصیف کنیم. فوق‌العاده است. خود این تجربه می‌تواند طرف را رشد بدهد.

اما توی ایران استاد می‌آید پای تخته و شروع می‌کند به حرف زدن. این سبک حتی توی توی آموزش ریاضی هم قابل‌تحمل نیست. من یک استادی داشتم که می‌گفت «من تقریبا توی هیچ‌کدام از کلاس‌های ریاضی‌ام، درس را گوش نمی‌دادم. خودم می‌خواندم.» البته این کار هوش بالایی می‌خواهد و شاید توی ریاضی چنین افرادی زیاد پیدا نشوند. می‌خواهم بگویم حتی توی ریاضی و درس‌های تئوری که کاملا وابسته به تخته و پاورپوینت است، بازده پایین است. چه برسد به کلاس‌های نویسنده‌گی که جنس کار، کار تجربی و بیرون پریدن و کارهای عجیب و غریب و ماجراجویی و داشتن تجربه‌های خطرناک است که با پشت میز و صندلی نشستن جور نیست.

کمی درباره ایده رمانت بگو. قصه یک عشق ابرازنشده؟

دوست داشتم تجربه یک عشق ابرازنشده را بنویسم

من همیشه دوست داشتم، تجربه یک عشق ابرازنشده را بنویسم، چون خودم عاشق هیچ دختری نشده‌ام، ولی دخترهایی بوده‌اند که ازشان خوشم بیاید، بعد گفتم حالا یک شخصیت حزب‌اللهی این تیپی که تجربه‌هایی شبیه تجربه‌های من را داشته، بگذارم وسط و درباره تجربه مثلا عاشق شدنش، چیزی بنویسم. چیزی که فکر می‌کردم خیلی نزدیک باشد به فضای ذهنی خودم. ضمن اینکه بتوانم خوب بپرورانمش. البته می‌خواستم این شخصیت مجزا از خودم باشد. این احتمالا می‌تواند جذاب باشد، مخصوصا برای دانشجویانی که توی دانشگاه‌ها هستند و عاشق هم می‌شوند، بی‌آنکه ابراز کنند.

هیچ قصه‌ای نیست که تخیل محض باشد؛ هیچ قصه‌ای هم نیست که واقعیت محض باشد. برای کسانی مثل من که خیلی تخیل‌شان قوی نیست، یک مقدار آدم نیاز دارد به تجربه‌های واقعی‌اش وابسته باشد. بخش‌های زیادی به تجربه‌هایم وابسته بوده اما خب شخصیت و اتفاقاتی هم بوده که تقریبا مستقل از زندگی خودم است.

از اصطلاحات ریاضی توی رمانت زیاد استفاده کرده‌ای؟

آدم از ابزاری که توی دستش است، استفاده می‌کند. من که ریاضی خوانده‌ام از ابزار ریاضی بیشتر استفاده می‌کنم، درحالیکه اگر آخوند بودم از درس‌های حوزه بیشتر استفاده می‌کردم. البته ریاضی‌خواندن من ممکن است که مخاطب را اذیت کند و او یک‌سری اصطلاحات را نشناسد.

چقدر از دوران سربازی خودت همان است که در رمانت نوشته‌ای؟

به هرحال سربازی یک دوره کاملا بی‌خودی توی زندگی است. توی ارتش بی‌خود، توی سپاه بی‌خودتر. سربازی من هم دوران بی‌خودی بود، باوجودی که من توی سربازی رمان نوشتم. اصلا برای اینکه از این فضا و حس بی‌خودبودن دور بشوم، این رمان را نوشتم. من خودم توی فضای سربازی بودم، اما «آیین» را توی فضای آموزشی گذاشتم. فضای آموزشی با فضای یگان فرق دارد. من فکر می‌کنم «آیین» توی آن فضای خاص آموزشی کاملا ظرفیت این را داشت که فضاسازی کند.

چرا انقدر "آیین" منفعل است؟

«آیین» منفعل نیست، فقط عشقش را ابراز نمی‌کند. خیلی هم فعال است؛ مثلا  توی برخوردش با آن دانشجوی سیاسی خیلی هم فعال است. کلی نقشه داشت برایش، اما وقتی دید خود دانشجوی سیاسی کار را تمام کرده، دیگر کاری نکرد و بقیه نقشه‌هایی که کشیده بود تا او را از دانشگاه اخراج کرد.

 

اسم کتابت جالب است. چطوری به این اسم رسیدی؟

اول اسم کتاب «همسایگی محذوف» بود. چند تا از دوستانم کتاب را خوانده‌ بودند و من پیامکی ازشان خواسته بودم اسم پیشنهاد بدهند. یکی‌شان «تقاطع انقلاب و وصال» را پیشنهاد داد. من هم قبول کردم.

به نظرت رمان مذهبی یا دینی چطور رمانی است؟

کتاب «پنجره‌های تشنه»ی مهدی قزلی دست کمی از یک رمان ندارد

رمان خوب رمانی است که به راحتی نتوانیم بگوییم چه نوع رمانی است. دینی هست، نیست. مذهبی هست، نیست. چون آدم‌ها هم توی تجربه‌های زندگی‌شان هم تجربه‌های دینی دارند، هم مذهبی.

 موضوع با محتوا فرق دارد. موضوع را می‌توانید توی ذهنتان انتزاع کنید که مثلا درباره چی دارید حرف می‌زنید. اما محتوا را از فرم نمی‌شود جدا کرد. موضوع تا حدی دینی می‌شود؛ مثلا کتاب «پنجره‌های تشنه»ی «مهدی قزلی» رمان نیست، ولی دست کمی از یک رمان ندارد. فرم خیلی ساده‌ای هم دارد. خیلی نرم و ساده پیش می‌رود. بهش که فکر می‌کنی، می‌بینی اتفاقا این فرم دقیقا دارد همان محتوا را می‌رساند؛ این سفر، این انتقال ضریح، این مردمی که مشتاق ضریح‌اند. همه‌چیزش خیلی ساده و روراست و دوست‌داشتنی است. همین‌ها کتاب را برجسته می‌کند. اگر یک نفر می‌آمد فرم‌بازی می‌کرد، مثلا راوی عوض می‌کرد و هی فضا را این‌ور آن‌ور می‌کرد و پیاز داغش را زیاد می‌کرد، حتما کتاب بدی می‌شد.

چقدر مطالعه را برای نویسنده‌گی ضروری می‌دانی؟

امکان ندارد کسی کتاب نخواند و بخواهد بنویسد. واقعا نمی‌شود. طرف باید خیلی نابغه باشد که بدون خواندن بنویسد. وگرنه این‌هایی که ما می‌شناسیم خیلی خوب مطالعه کرده‌اند. خیلی زیاد هم خواند‌ه‌اند. باید کتاب‌باز باشید.

چه‌قدر به بروز بودن توی مطالعه معتقد هستی؟

ما مشکل زبان انگلیسی داریم

متأسفانه ما مشکل زبان انگلیسی داریم. اگر زبان‌مان خوب بود، می‌نشستیم رمان‌های خوب و تازه منتشرشده را می‌خواندیم. الان ما باید منتظر باشیم ببینیم چه کتاب‌هایی ترجمه می‌شود، بعد مقداری از اینها هم انتخاب‌های دقیقی نیست. «ریویو»ی کتاب هم در ایران قوی نیست. البته بعضی وبلاگ‌ها هستند که دارند در بحث معرفی کتاب کار می‌کنند، اما خیلی همه‌گیر نیست. اینها خطر ایجاد می‌کند. مثلا الان در جهان نویسنده‌های خیلی خوبی هستند که کارهای خیلی خوبی هم می‌نویسند، جوان هم هستند و ما یک دانه از کارهای‌شان را نخوانده‌ایم. نیویورکر مثلا دو سال پیش یک آماری داده بود از نویسنده‌های زیر چهل سال. 20 تا نویسنده‌ معروف جهان. نگاه که می‌کنم، می‌بینم از هیچ‌کدام چیزی نخوانده‌ام. خوب این خیلی بد است. آدم باید بتواند بین همه این‌ها توازن برقرار کند. آثار کلاسیک را بخواند. آثار ادبی تاریخ خودش را بخواند.

نظرت درباره ترجمه کتاب‌های داستانی چیست؟

در حوزه ترجمه من خودم بیشتر از همه کارهای «رضا رضایی» را دوست دارم. حالا جدای از اینکه هم‌شهری‌مان هم هست، خوب ترجمه می‌کند. «سروش حبیبی» هم خوب ترجمه می‌کند. همین‌طور «بهمن فرزانه» و «لیلی گلستان.» توی جوان‌ها هم «سیدمصطفی رضئیی» با اینکه جوان است خوب ترجمه می‌کند.

تیراژ کتاب چطور است؟

تیراژ کتاب وحشتناک پایین است. با آمارهایی که هست، نصف قبل از انقلاب است. تازه قبلا اگر متوسط تیراژ 3000 تا بود، این‌جور فلّه‌ای خریدن‌ها هم نبود. الان ارگان‌های مختلف این‌همه فلّه‌آی می‌خرند، باز تیراژمان زیر 1500 تا است.

نویسنده‌های ما بعد از انقلاب ضعیف‌تر شده‌اند

چرا این‌قدر مطالعه توی کشور ما پایین است؟

این دست مسائل معمولا مالتی فکتوریال‌اند؛ چند عاملی‌اند. مهم‌ترین دلیلش به نظر من این است که نویسنده کار خوب نمی‌نویسد. قطعا اگر ما کارمان را خوب انجام بدهیم و خوب بنویسیم، مردم می‌خوانند. نویسنده‌های ما بعد از انقلاب ضعیف‌تر شده‌اند. بعد از انقلاب نویسنده‌ای که خوب بنویسد، خیلی کم داشتیم. تازه قبل از انقلاب با توجه به اینکه جمعیت کمتر بود؛ گرایش عمومی به داستان‌نویسی کم بود، ابزارهای ارتباطی آن‌قدر زیاد نبود و مثل الان کتاب نوشتن کار ساده‌ای نبود، یعنی این‌طور نبود که توی خانه‌ات کامپیوتر داشته باشی و راحت مطالبت را ببری انتشارات و آن‌قدر مستقیم با مخاطبت در ارتباط نبودی، با همه این تفاسیر می‌بینید که قبل از انقلاب خیلی کارهای خوبی نوشته‌شده است. ما نویسنده‌های خوب مثل امیرخانی و بایرامی و دهقان و این‌ها کم داریم. نویسنده‌های خوب کم‌تر از پیش از انقلاب هستند.

 همین دوستانی که توی نشر چشمه می‌نویسند، خیلی کارهای‌شان بهتر از بچه‌های حوزه هنری است. نوشته‌های بچه‌های انقلابی، هم کمیت کم‌تری دارد، هم کیفیت پایین‌تری. درحالی‌که شاعر خوب زیاد داریم. البته ما توی شعر یک پیشینه درخشانی داریم که در نویسنده‌گی نداریم.

نویسنده‌گی نیاز به تجربه دارد

چرا کتاب‌ها نمی‌فروشند؟

نویسنده‌گی نیاز به تجربه دارد. نیاز به ماجراجویی دارد. با توی آپارتمان و اتاق و سازمان نشستن کار خوب درنمی‌آید، اما ما تبلیغات‌مان هم توی حوزه کتاب کم است. ما آگهی بازرگانی کتاب نداریم. متأسفانه کتاب هم‌چنان یک موضوع لوکس محسوب می‌شود، درحالیکه باید مثل کالای روزمره مثل نان خریدن باشد. این به شدت جای نگرانی دارد. می‌شود گفت که در متوسط جامعه کتاب‌نخوانی آدم را سطحی می‌کند و می‌برد سمت تفکر برنامه‌های 7 صبح.

به نظرت بین کتاب ‌نخواندن، مخصوصا رمان و داستان، با تلویزیون دیدن ارتباطی هست؟

تلویزیون دیدن باید کنترل‌شده باشد

در آمریکا 57 درصد کتاب‌هایی که منتشر می‌شود درباره داستان است. این نشان می‌دهد که رمان صنعت شده است و مردم هم می‌خوانند. اما من مطمئن هستم توی کشور ما این خیلی کم است. البته این وسط تلویزیون دیدن هم نقش دارد. به نظر من بهتر است آدم توی خانه‌اش تلویزیون نداشته باشد. ویدیو پروژکتور داشته باشد با تی وی کارت و لپ‌تاپ. بعد تی وی کارتش هم هیچ‌وقت به لپ‌تاپش وصل نباشد. یعنی تا بخواهد تلویزیون را راه بیندازد هفت، هشت دقیقه‌ای زمان ببرد. این‌طوری خیلی بهتر است تا اینکه هر وقت اراده کردی دکمه را فشار بدهی و تلویزیون روشن بشود. این مقداری خطرناک است. تلویزیون دیدن باید کنترل‌شده باشد. ضمن اینکه تلویزیون یک وسیله اضافی توی خانه است. آدم واقعا جایگاهش را توی خانه نمی‌فهمد.

توزیع کتابت چطور بود؟

من درمورد توزیع کتاب خودم یک مقدار سستی کردم. مثلا باید می‌رفتم با پخش‌کننده‌هایش صحبت می‌کردم. کاش من شماره تلفنم را توی کتاب می‌نوشتم. پشیمانم. اینکه مثلا هرکسی کتاب را خواند، نظرش را بفرستد، یا ایمیل کند. اینکه من نسبت به دیده‌شدن کارم حساس نبوده‌ام، یعنی کارم را قبول ندارم!

نظرت را درباره این نویسنده‌هایی که می‌گویم توی چند جمله بگو.

جلال آل احمد: قله نویسنده‌گی است.

رضا امیرخانی: بهترین نویسنده ایرانی بعد از جلال.

نادر ابراهیمی: کتاب‌هایش را که می‌خوانید، قشنگ می‌فهمید که این آدم دارد دوست‌داشتنی زندگی می‌کند. به شدت راستگو و صادق است توی کتاب‌هایش و این نعمت بزرگی است.

ابراهیم گلستان: آدم فوق‌العاده‌ اصیلی است. به هیچ جای جهان وابسته نیست. این اصالت طرف را می‌رساند. خوب یا بدش را خدا باید بگوید. نگاه ویژه‌ای دارد که نگاه دسته‌ای و گروهی دیکته‌شده از جاهای دیگر هم نیست. نگاه خودش است. درحالیکه خیلی از نویسنده‌های انقلابی، غیرانقلابی و ضدانقلابی این‌طور نیستند.

محمود دولت‌آبادی: یک آدم فوق‌العاده مستعد در نویسنده‌گی. قلم توی دستش مثل موم می‌ماند. خیلی خوب می‌تواند با قلم کار کند. باوجود اینکه خیلی زیاد حرف می‌زند، نویسنده قدرت‌مندی است.

سیدمهدی شجاعی: یک نسل از نویسنده‌ها را بی‌آنکه بخواهد تربیت کرده است. سیدمهدی شجاعی از معدود نویسنده‌هایی است که نوشته‌هایش هم موضوع دینی دارد، هم فضای دینی. سیدمهدی کسی است که توانسته تا حد زیادی این کار را انجام بدهد. سید مهدی شجاعی خطی را توی نویسنده‌گی شروع کرد که این جسارت را در بعدی‌ها بوجود آورد که می‌شود. هم‌چنان هم قدرتش را حفظ کرده و این نشان می‌دهد که آدم عمیقی است و هنوز مطلب دارد برای گفتن.

مصطفی مستور: مستور همان نویسنده‌ای است که شما وقتی کارش را می‌خوانید ممکن است فکر کنید با یک اثر بسیار ساده روبرو هستید، درحالیکه کارهایش خیلی پیچیدگی دارد و خیلی برایشان زحمت کشیده است. مستور نویسنده خیلی خوبی است.

صادق هدایت: در بکارگیری موضوع توی رمان شاید هیچکس قدرتش را نداشته باشد. مثلا موضوع پوچ‌گرایی یا به هیچ‌گرفتن جهان و ترسیم کردن یک فضای تاریک و ناپیدا از جهان. این آدم چنین اعتقادی دارد و با این اعتقادش دارد کار می‌نویسد. شاید هیچکس نتوانسته مثل او آن‌قدر قوی اعتقادش را با کارش یکی کند. بهترین نشانش هم اینکه آخرش خودکشی کرد. یعنی به‌قدری این  اتفاق توی زندگی این آدم عمیق و واقعی بود که آخرش خودش را کشت. برای ما شاید این خوشایند نباشد، ولی مسأله‌ای که برای هر نویسنده‌ای جدی است این است که هدایت آدمی است که موضوع کاملا توی وجودش ته‌نشین‌شده بود.

سیمین دانشور: من معتقدم «سیمین دانشور» در مقایسه با «جلال آل احمد» نویسنده خوبی نیست. نشانش هم اینکه نتوانست بعد از جلال کتابی به خوبی «سووشون» بنویسد. البته سیمین بهترین نویسنده زن ایرانی است که یک روز نویسنده‌های دیگر جایش را خواهند گرفت. این را مطمئنم.

تو هم مثل بعضی نویسنده‌ها برای خودت تاپ‌تن داری؟

من هر تاپ‌تنی الان بگویم قطعا اشتباه خواهد بود. برای اینکه بعضی‌هایش را احتمالا فراموش کرده‌ام. اما «خداحافظ گاری کوپر» حتما هست. «بارون درخت‌نشین» کالوینو هست. کار معروف سالینجر «ناتور دشت» هست. کار معروف مارکز «صدسال تنهایی» هست.

چرا از آثار کلاسیک چیزی نمی‌گویی؟

من احتمالا تنها نویسنده‌ای هستم که کتاب می‌نویسد، اما آثار کلایسک را کامل نخوانده. سخت است و هرچه هم می‌گذرد خواندنشان سخت‌تر می‌شود. «جنگ و صلح» را بیشترش را خوانده‌ام. «گتسبی بزرگ.» «پیرمرد و دریا.» این‌ها را هم خوانده‌ام و می‌تواند توی آن تاپ‌تن باشد که من فراموش کرده‌ام!

کار جدید چیزی نوشته‌ای؟

دارم یک کار جدید می‌نویسم در فضای مازندارن قدیم. احتمالا با یک تم شخصیت انقلابی که در این فضا زیست می‌کند. فعلا این‌جوری دارم می‌نویسم. وسط کار هستم. نمی‌دانم چی از آب درمی‌آید.

پس‌نوشت:

تا آخر هفته‌ی بعد.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

در چنین جای دنجی

هیچ وقت تو اتاقی به این شلوغی و دنجی‌ نبوده‌ام. تو اتاقی هستم که به اندازه‌ی تمام عمرم تویش وسیله است. فکر کنم کلّا خودکفاست. اندازه‌ی جهیزیه‌ی سنّتی یک دختر تویش خرت و پرت هست. سنّتی‌ها؛ نه مدرن که بخواهی ماشین لباس‌شویی، ظرف‌شور برقی، لاک‌پاک‌کن، دست‌شویی لیس هم داشته باشد. ولی از قدیمی‌ها هر چه بخواهی توی این اتاق دراز هست. اتاقم 3 در 5 است.

نورگیر شمالی و جنوبی. یعنی کامل. آفتاب، بخواهی داری، نور خالی هم بخواهی داری. بی‌سسِ اضافه.

در و سقفش چوبی. با آب‌چِک. الان که دارد باران می‌آید تریک تریک می‌خورد روی هیزم‌هایی که پشت خانه تلنبار شده. چوب من را احاطه کرده.

تو خانه که می‌آیی یک عکس امام و آقا با یک اللهم کل ولیّک هم آن گوشه‌ی دیوار هست. نمی‌شود کَند. هستند دیگر. گاز که نمی‌گیرند. به این‌ها افزون کنید یک عکس چسبی کوچک از آقا که دست راستش را بالا برده و دندان‌هاش را هم معلوم کرده. با یک عکس کوچک یا حسین مظلوم و یک عکس چسبی وضو در فرات و نماز در کربلا. دیگر روی دیوار هیچی نداریم. این چهار پنچ تا عکس هم همه کنار هم و دور همند. اطرافِ یکی از پریزهای برق. که سال‌هاست کسی توی سوراخش چیزی نکرده... جز یک بار من. که این آخری‌ها هوآوی‌ام را آن‌جا شارژ کردم. عکس‌ها همه‌شان هم در یک روز چسبانده شده‌اند. مال نُه سال پیش. وقتی از اوّلین راهیان نور دانشجویی آمده بودم. زرتی گرفتم همه‌ی عکس برگردان‌ها را زدم روی دیوار. نه به خاطر انقلابی بودن. بیش‌تر به خاطر کیفی که توی چسباندن عکس چسبی هست. اگر دم دستم دختر قشنگ‌تر از پریای تنها تو کوچه نریا هم بود، چسبش را برمی‌داشتم و شتلق می‌کوبیدم کنار دست آقا که توی انفجار سال 60 زخم دید.

اشیای روی زمین که یک رمان 50 هزار کلمه‌ای‌ست. نمی‌خواهم بنویسم. نگه‌ش دارم؛ شاید توصیفم از اتاق یک زمانی در یک رمانی خودش شود محور. خیلی جنس این‌جا خوابیده. از دی‌لینک که مهمان جدید است تا یخچال نوفراست که شب‌ها وقتی روشن می‌شود، از خواب می‌پراندم و زیر گوشم ویز ویز می‌کند تا لامپا تا چند دسته جارو تا چند دست کت‌وشلوار تا یک میز تحریر قدیمی تا اودکلن چارلی (که انگِ عرق‌سوز است. بزنی به ماتحتت مثل آب روی آتش عمل می‌کند. رنده می‌کند سوزش‌ها را می‌برد. ولی اوّلش درد فتیشی بدی دارد!) تا دو تا صندوق قدیمی -دو تا نه یک دانه- که کم کم نیم قرن سنّش است تا چمدان‌های دهه‌ی چهلی تا سه تا سماور که هر کدام‌شان دو هزار کلمه حرف دارد تا دو تا چوب لباسی تا یک تخت بزرگ قدیمی که رویش لحاف‌تشک‌هایی‌ست که هر کدام‌شان دنیایی داستان دارند، تا استکان تا نعلبکی تا ظرف تا ظروف تا 25 تا فیلم آس از تارکوفسکی و یک مشت آدم دیگر تا لباس پشت لباس تا کوزه‌ تا قدره تا قدح تا آیینه تا لیوان‌های سفالی تا کلمن (که من را یاد جوک زشتی می‌اندازد) تا چند دست تفلون تا سه تا مهتابی تا پیف پاف تا سبزی خورد کن تا هفت کاره تا چرخ خیّاطی تا میز اتو تا چند دست چینی و پیرکس تا چند تا کیف بزرگ تا چند تا هدیه‌ی روز مادر تا چند تا تابلو که همه توی کشو هستند تا شطرنج تا دومینو تا قلک تا رساله‌ی امام تا تقویم سال 88 تا قرآن بابا بزرگ تا مفاتیح الحیات تا 20 کیلو چای خشک شمالی تا یک صندلی تاشو تا یک صندلی تانشو تا nتا بقچه تا میز تلویزیون تا سبدهای قدیمی تا مجمعه‌های بزرگ تا کارتن‌هایی که نمی‌دانم تویش چیست تا دوربین زنیبت تا هدفون تا نوارهای آموزش زبان و آموزش قرآن و ترانه و مدّاحی تا مجلّه‌ی تایم تا وِیژه‌نامه روزنامه شرقِ سال 84 تا کتاب‌های ILI تا سیم تا یو اس بی های زیاد تا سشوار تا...

بنویسم مطمئنّم بیش‌از 50 هزار کلمه می‌شود. توی هم‌چین گنجینه‌ای شب‌ها می‌خوابم. خیلی راحت و با حسّ خوب. یک مطلب درباره‌ی صداهایی که هر روز و شب می‌شنوم باید بنویسم. می‌نویسم.

پس‌نوشت.

1. شاید تا چهارشنبه پنج‌شنبه بنویسم باز. (هنرخانه و کتاب‌خانه را امروز به‌روز نکرده‌ام.)

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

رمان آرمانِ علی-بخش 8

یا لطیف

ادامه‌ی داستانِ سال‌ها پیش:

کنارِ زمینِ مرکباتِ علی این‌ها شالی‌زارشان با سطحی پایین‌تر از باغِ مرکبات‌ خودنمایی می‌کند. شالی‌زاری به مساحتِ پنج هزار مترِمربع. موقعی که علی رفته بود کمکِ پدرش برای آبیاری درخت‌ها، شالی‌زار هم داشت سیراب می‌شد از آبِ چاه. البته آبِ شالی‌زارهای شمال از دو بخش تامین می‌شود؛ یکی از طریقِ چاه‌ و دیگری از طریقِ کانال‌های آب تغذیه شده از آب‌بندان. حتی درخت‌ها را هم با این دو روش می‌توان آب داد. بخشی از زمین‌های پدرِ علی از طریقِ چاه آبیاری می‌شود و بخشی دیگر توسطِ کانال‌های آب.

نیامده بودند به این زمین‌های شالی‌زاری جملاتِ قشنگ قشنگ بچسانند کنارِ هم، آمده بودند کار کنند. آن‌جا همه چیز جدی دنبال می‌شود و برخی اوقات صراحتی بی‌رحمانه بر آن حکم‌فرما می‌شود. یکیش این‌ که چیزی نمانده بود که همین اواخر برای کارخانه‌ی یکی از همین مایه‌دارها، همه‌ی این زمین‌ها را از کشاورزان بخرند و صرفِ صنعت بکنند. انگاری کشاورزی صنعتِ این مملکت نیست؛ آن هم توی حاصل‌خیزترین زمین‌های شمال.

قصه‌ی این زمین‌ها پرغصه است؛ پرغصه‌تر از کارهای علی. وقتی پدرِ علی هنگامِ آبیاری درختانِ پرتقالش داشت به این زمین‌ها نگاه می‌کرد خاطراتِ تمامِ سال‌های دور و نزدیک از این زمین‌ها توی ذهنش زیر و رو می‌شد. به یاد می‌آورد که با چه دردسر و جان کندنی این زمین‌ها را آباد کردند. خودش همین طور که سرِ شلنگ را می‌گرفت و از زیرِ یک درختِ نارنگی می‌گذاشت زیر تامسون می‌گفت:

- این طور نبین که حالا صاف و مسطح است. خرابه‌ بود تمامِ این زمین‌ها. جان کندنی برد تا شد اینی که الان داری می‌بینی. من خودم یک کلیه‌ام را سرِ همین زمین‌ها و آباد کردن‌شان گذاشتم. از بس از این آب‌های کثیف خوردیم کلیه‌های‌مان فاسد شد. یادم می‌آید آب را از توی همین جویِ آب می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم توی سایه تا یک مقدار ته‌نشین شود و بعد همین را سر می‌کشیدیم. معلوم نبود چه واردِ کلیه‌های‌مان شد.

پدرِ علی اشاره کرد که زانو را از سرِ لوله‌ها عوض کند، یعنی روی زانو را برگرداند سمتِ جاده و بعد لوله‌ای که آن‌جا بود را بچسباند به تهش. علی هم همین طور که شُر شُر عرق می‌ریخت این کار را انجام داد. توی همین گیر و دار یکی از محلی‌ها آمد و خسته نباشیدی به پدرِ علی گفت. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. توی روستا یک سلام و علیکی بینِ همه است. هر دو نفری که از کنارِ هم می‌گذرند، نگاه‌های‌شان یک مغناطیسی روی همدیگر دارد که نمی‌گذارد بی‌تفاوت از کنارِ هم رد شوند. سلام و علیکی می‌کنند، نشد سری تکان می‌دهند.

علی به فکرِ مژده بود. فکرِ آینده‌اش که هرجا به غیر از این زمین‌ها رقم می‌خورد. به خودش فکر می‌کرد چرا به جای تفریح، و این طرف و آن طرف چرخیدن آمد توی باغی که تنها حاصلش برایش خستگی بود و شُر شُرِ عرق. فکرِ این بود وقتی برگردد تهران چه حربه‌ای به کار ببرد تا بتواند پرسش‌نامه‌هایش را پخش کند. حربه‌هایی که دیدید به دیوار خورد و در هیچ کدام‌شان توفیق نداشت. نگاهش را چرخاند سمتِ شالی‌زاری که به رنگِ یک دست سبز متمایل به زرد خودنمایی می‌کرد. نسیمِ دل‌پذیری هم وزید. موهای علی را رقصاند و علی از این رقص احساسِ سبکی می‌کرد. عینکش را درآورد. دستی به چشمانش کشید. صدای موبایلِ پدرش را شنید. صدا از توی ماشین می‌آمد.

¶¶¶

به درخت‌های آخر رسیده بودند. بیشتر نقاطِ زمین‌شان گِل شده بود. نزدیک بود به حالتِ آب تخت؛ حالتی از آب‌گیری که کلِ زمین را تحتِ تاثیر آب قرار می‌دهد. پدرِ علی پیشنهاد داد بروند سراغِ شالی تا ببیند حدِ رشدش چطور است و  هم او دست و پایش را بشورد. پیاده راه افتادند سمتِ زمین.

- چند بار به این مردیکه گفتم وقتِ سمِ شالی‌ها دیر نشود. هیچ گوش نمی‌دهد. ادعا دارد که فقط خودش کاسب است.

به شریکِ زمین اشاره می‌کرد. زمین از بابای علی بود و کشت و کارش با شریک. آخرش محصول را نصف نصف تقسیم می‌کنند. از روی مرزِ بینِ کرت‌ها حرکت می‌کردند. علی هم تمرکز کرده بود که از روی مرز خارج نشود. انگار می‌کرد مثلِ دلقکِ سیرکی است که از روی طناب رد می‌شود. تکمیل قضیه این می‌شد که دستانش را باز می‌کرد. اگر چوبی دستش بود نور علی نور بود. رسیدند به موتورِ آب. حاجی شلوارش را تا جایی که می‌شد بالا زد تا با خیال راحت بتواند پاهایش را بشورد. به علی اشاره کرد هندل بزند. موتورِ آب از این گازوییلی‌هایی بود که خیلی شبیه سرِ تیلر بود. علی هم ریسمانِ سفید رنگی را که از بس بهش گازوییل خورده بود سیاه شده بود برداشت و دورِ مدارِ دایره‌ای چرخاند و با قدرت کشید. ریسمان دستش بود، ولی موتور آب روشن شد. پرگاز زوزه می‌کرد. به پدرش اشاره کرد گازش چه جوری تنظیم می‌شود. بالاخره تنظیمش کرد و پدر هم شلنگی را که به موتورِ آب متصل بود روی چوبی که از زمین یک متری ارتفاع داشت انداخت و شروع کرد به شست‌وشو.

نشست روی زمینِ سیاه‌ شده‌ی کنارِ چاهِ 12 متری‌شان. سایه‌ی درختِ بیدِ کنارِ چاه با تمامِ کوتاهی و بخلِ وقتِ ظهرش تا روی کمرِ علی را پوشش می‌داد. نود درجه‌ای از حالتِ طاق‌باز منحرف شد و نگاه کرد به دسته دسته شالی سبزِ متمایل به طلایی که مثلِ طره‌ای مو از نسیمِ تابستانی موج می‌خوردند. شالی‌هایی که ریشه‌های‌شان توی آب بود، ولی نسیم هم آن قدر بی‌انصاف و شاید هم قدرتمند نبود که بخواهد آن‌ها را از ریشه در بیاورد.

پدرِ علی لباسش را عوض کرده بود و گفت می‌رود به زمین‌شان که آن هم شالی­زار و آن طرفِ خیابان است سری بزند. زمینی که 5 سالِ پیش وقتی برای دومین بار می‌خواست برود حجِ عمره خریده بود. علی باشدی گفت و ادامه داد برمی‌گردد سمتِ ماشین.

پدرِ علی بود که داشت توی دشتِ شالی آرام آرام کوچک و کوچک‌تر می‌شد. علی می‌خواست چشمی به هم بگذارد و از این دریای بی‌کرانِ شالی‌ها برود سراغِ پرسش‌نامه‌ها که سرراست‌ترین قسمتِ تحقیقِ دانشجویان را برایش کرده بود جانکاه‌ترین‌. دلش نمی‌آمد چشمانش را ببندد و از این همه بوته‌ی شالی محروم شود. از خودش عذرخواهی کرد و به حالتِ طاق‌باز نزدیک شد. هیچ نگرانِ این نبود که تی‌شرتِ یشمی‌اش خاکی شود؛ آن هم با این همه غلت زدن. اگر پدرش این‌جا بود می‌گفت خر غلت زدن.

¶¶¶

با دستِ پر آماده بود. یاسین رفته بود بیرون چندتایی نان بخرد، ولی بچه‌ها را غافلگیر کرد با ترکیباتی که بهم زده بود و به قولِ خودش همه چیز آمده بود برای یک سالاد اولویه‌ی پرستیدنی. از معدود روزهایی بود که بهزاد توی اتاق بند شده بود:

- حسین هم می‌آید؟

- نمی‌دانم! گفت که می‌رود کتاب‌فروشی. او از ما علاف‌تر است.

یاسین با حرکتِ سر تایید کرد. خرت و پرت‌ها را ریخت توی یخچال، از بس خالی بود نیازی به مرتب گذاشتن نداشت. روزنامه‌ای که خریده بود باز کرد.

- دیدی شرایطِ مملکت را چه جور خر تو خر شده است؟

- بگذار یک ذره به هم بپرند. بالاخره یک روز هم وقتِ تسویه‌ حسابِ گرگ‌هاست.

یاسین با ناراحتی تایید کرد و گفت:

- اما دودش به چشمِ ما می‌رود.

- نترس، حالِ ما از این که هست بدتر نمی‌شود، می‌شود؟

- در هر صورت مخالفم.

یاسین خندید. من درِ اتاق را باز کردم و باز هم کتابِ جدید خریده بودم. بهزاد هم با چشمکی گفت:

- چطوری بسیجی؟

- حاجی رمان‌هایت را ندادی بخوانیم.

- گفتم که دستِ دادشم است. الان هم دارم رمانِ «دیگر اسمت را عوض نکن» را می‌خوانم.  

رفته بودم کتاب‌فروشی نشرِ چشمه که همان نزدیکی‌ها بود. کتابِ جدیدِ مستور را خریده بودم. تعجب کرده بودم از این که به چاپِ سوم رسیده است. یاسین همین طور که شلوارکش را پا می‌کرد گفت:

- دمت گرم حسین، سیب‌زمینی‌ها را بگذار آب‌پز شود. حاجی‌ات می‌خواهد برای ناهار اولویه درست کند. پایه‌ای؟

- سنگ هم جلویم بگذارید پایه‌ام.

¶¶¶

سنگ که خوب است مثلِ یک خرسِ قطبی خوابیده بود. دیگر داشت گلوی پدرش درد می‌گرفت از بس علی را صدا کرد. به شریکش که با موتور تریل آمده بود سرِ زمین گفته بود:

- نمی‌دانم چطور توی آن جای به این کثیفی خوابیده است.

- حاجی صد بار بهت گفتم بچه‌ها را که برای مسافرت و هوا عوض کردن آمده‌اند نیاور سرِ زمین. عادت ندارند به کار.

صدای موبایل هم داشت مثلِ صدای حاجی می‌شد. شریکِ تریل سوار اشاره کرد که حاجی‌ گوشی‌اش را بردارد. گوشی داشت خودش را می کشت از بس که زنگ زده بود. حاجی بعدِ تماسش گفت:

- این مردیکه‌ی خرک‌چی هم برای ما آدم شده است. می‌گوید بیا کارت دارم. تا دو روز پیش نمی‌توانست خودش را تمیز کند، حالا برای من اُرد می‌دهد.

علی تلوتلوخوران از روی مرز راه می‌رفت. چند باری هم افتاد درونِ دشتِ آب. دستانش را مدام به صورتش می‌مالید. خوابِ مژده را دیده بود. مژده‌ای که توی خانه نشسته است و شاید هم به مادر کمک می‌کند. مژده‌ای که علی از ترمِ قبل عاشقش شد. خیلی سریع رفت خواستگاری و کار را تمام کرد. برگِ برنده‌ی علی برای خانواده‌ی مژده معافیتِ سربازی‌اش بود. البته بیشتر برگ برند­ه­ای برای خودِ علی بود تا برای خانواده­ی مژده. برگ برنده­ای که به علی اجازه می­داد سالِ آخر دانشگاه سراغِ ازدواج برود. خیلی از دانشجوهای پسر مجبورند ازدواج را حداقل به بعد از سربازی موکول کنند، ولی خیال علی از این جهت راحت بود. برگ برنده­ی علی این بود که مژده حسابی از او خوشش آمده بود. وگرنه خانواده­ی مژده به این راحتی راضی نمی­شدند تنها دخترشان را به جوان یک لا قبایی مثلِ علی بدهند.

- واقعا خوابیده بودی پسر؟ گلویم پاره شد این قدر صدایت کردم.

- حالا حرفِ حسابش چیست؟

شریک از حاجی پرسید.

سوارِ ماشین شدند، پدرِ علی سوییچ را چرخاند. پایش را گذاشت روی گاز. نگاهی به عقربه‌ی بنزین کرد که خبر از باکِ خالی می­داد، بعدِ یک آبیاری خسته کننده باید سری هم به پمپ بنزین می­زد. حالش هیچ تعریف نداشت.

¶¶¶

- زمینِ شالی‌زار خیلی به آب نیاز دارد. بدونِ آب می‌میرد این زمین. حکمتِ خداست که همه چیز را در همین آب قرار داده است. یک هفته‌ی آبِ همین زمین قطع شود، معلوم نیست چه بلایی سرِ شالی‌های در حالِ رشد می‌آید.

- باغ کنارِ زمین هم همین طور است علی؟

مژده توی اتاقی که در خانه به اتاقِ علی معروف است به علی نگاه می‌کند و روایتش را از زمین‌های شالی‌زار می‌شنود. علی اضافه می‌کند:

- جالب است موقعِ برداشتِ برنج‌ها باید آب را قطع کرد. اگر آب توی زمین باشد همه‌ی محاسبات بهم می‌خورد. زمینی که با آب رشد می‌کند، بی‌آب باید نتیجه بدهد.

بعد از ظهر هوا خنک شده بود. علی که بعد از ناهار خوابیده بود آرام مژده را بیدار کرد. پیشنهاد داد که با هم بروند کنارِ دریا قدمی بزنند.

مژده گفت حوصله ندارد. علی هم بی‌خیال شد. مرکزِ همه‌ی رویه‌های تصمیم‌گیری علی، مژده است. دخترکِ دوست‌داشتنی کلاس‌های درسِ دکترِ رسش.

- فکر کنم دکتر رسش خیلی خوشحال باشد که چنین موضوعی را انتخاب کردی؟

- پرسش‌نامه‌ها را نشانش دادم کفش برید. آن‌جا نبودی، نه؟ آره نبودی. گفت این را از کجا گیر آوردی؟ کفش بریده بود. آن هم پرسش‌نامه‌ی هنجار شده هفتاد سوالی برای گرایشِ مذهبی. هرچند به نظرِ خودم خیلی پرسش‌نامه‌‌ی قوی نیامد، ولی کلا روی هوا بود.

صدای پدرِ علی می‌آمد که صدا می‌کرد پسرش را.

¶¶¶

این طرف، توی خوابگاه بحثِ سنگینی بینِ ما درگرفته بود.

- این چه طرزِ حرف زدن است؟ چرا داد می‌زنی؟ اصلا حرفت منطقی نیست.

- همان قدر حرفِ شما منطقی است بس است. منطقِ چی؟ چماق؟

بحثِ بینِ من و یاسین بالا گرفت. یاسین از من گله می‌کرد که بی‌جهت دارم دفاع می‌کنم. مدام توی حرفِ همدیگر می‌پریدیم.

- چرا باید یک جوانِ نوزده ساله فقط برای این که به نتیجه‌ی انتخابات اعتراض می‌کند جانش را از دست بدهد.

من هم همین طور که روی صندلی پشتِ کامپیوتر به خودم تاب می‌دادم ‌گفتم:

- مساله را داری اشتباه طرح می‌کنی.

- روشِ درستِ طرحِ مساله یعنی حیدر حیدر بگویی و بیایی با چماق ملت را بزنی و بعد این‌جا کمرت را تاب بدهی که باید درست طرح کنی. ببین اگر به تاب دادن باشد من خودم بهترش را بلدم. می‌خواهی بلند شوم برایت قِر بدهم.

لبخند زدم. یاسین با حرارات ادامه داد:

- چرا جنگ؟ چرا خشونت؟ اگر می‌شود یا منطق همه چیز را حل کرد باید دست به چماق برد؟ منطقِ این که نواب صفوی احمد کسروی را زد چه بود؟ احمد کسروی کسی بود که حتی رژیمِ سلطنت هم با او مخالف بود. اگر او حرف می‌زند و استدلال می‌کند خب شما هم بیا استدلال کن. اگر او کتاب نوشت، شما هم بنویس. چرا باید قلم را با چاقو پاسخ داد؟ یعنی طرف این قدر بارش نیست که نتواند جوابِ کسروی را بدهد و بعد بیاید طرف را بزند و افتخار هم بکند. من که می‌ترسم به یک همچین آدمی بگویم شهید؟

من هم سعی کردم مستدل جوابش را بدهم. گفتم:

- نواب اولش با حرکتِ مسلحانه شروع نکرد. خودِ نواب رفته بود بینِ مریدهای کسروی و بارها در خانه­ی کسروی با او و مریدانش بحث کرده بود. جالب است تو از کلِ داستان فقط تهش را می‌بینی. تازه، نواب حتی به کسروی می­گفت پسر عمو، چون خودِ کسروی هم سید بود. بارها جوابِ کسروی را به صورتِ مستدل داده بود. حتی در یکی از دفعاتی که کسروی نتوانسته بود جوابِ نواب را بدهد برای نواب خط و نشان کشیده بود و مریدانش هم نواب را با اسلحه تهدید کرده بودند. نکته­ی جالب این که کسروی با قرآن و مفاتیح و اشعار عرفانی حافظ و مولوی مخالف بود و حتی آن ها را آتش زده بود. او حتی از مسخره کردن پیامبر و امام صادق هم ابایی نداشت. همه­ی این ها باعث شد که نواب یقین پیدا کند کارهای کسروی نه برای کشف حقیقت که برای توهین و تحقیر اسلام است. چون حکومت هم حکومتِ جور بود، پس نواب باید با همکاری مراجع دست به کار می‌شد. به همین دلیل نواب و یارانش در دادگاهی که به صورت مخفی تشکیل دادند با توجه به حکمِ اسلامیِ ارتداد، کسروی را به مرگ محکوم کردند. جالب است بدانید حتی پولِ خریدِ اسلحه­ی نواب را یکی از علما به اسمِ آیت الله طالقانی داد؛ البته نه آن طالقانیِ معروف. این جور نبود که بیاید یک تیر توی کله­ی کسروی خالی کند. نواب که کسروی را زد، کسروی مجروح شد. بعد کارِ کسروی را توی دادگاه ساختند. چون جریانِ کسروی از جنسِ بحثِ مدرسه­ای نبود، بلکه از جنسِ تخریبِ دین و... 

بهزاد هم واردِ بحث شد و حرفم را قطع کرد:

- باز آن وقت‌ها این‌ها صداقت داشتند، قبول. الان چطور؟ جالب است اگر خدا و پیامبر و این‌ها را قبول نداشته باشی اشکال ندارد، ولی فقط با ولایتِ فقیه نباید مخالف باشی! این چه گندکاری است که دارند می‌کنند؟ هر جا می‌روی اول ازت می‌پرسند آقا التزام عملی به ولایت مطلقه‌ی فقیه داری یا نه؟ یکی هم نیست به‌شان بگوید بابا من تخصصم دین نیست. من روی یک مطلبِ دیگر کار می‌کنم. من از کجا می‌دانم ولایت فقیه چیست و بدتر از آن می‌پرسند وضوی جبیره چه جور است؟

- گیرم بدانی وضوی جبیره چیست. کی گفته باید این را به بقیه بگویی؟ به آن‌ها چه مربوط است که من نماز می‌خوانم یا نه! فضولند؟ همین کارها را می‌کنند که دروغ و ریا زیاد می‌شود.

- چرا توی غرب این قدر دروغ و ریا نیست و همه صادق‌اند؟

- آفرین بهزاد جان. چون همه چیز سرِ جای خودش است. برعکسِ مملکت ما که هیچ کس سرِ جای خودش نیست.

¶¶¶

- یادم تو را فراموش؛ من آدمم تو خرگوش.

سرِ شام با مژده جناق شکست که در موردِ پایان‌نامه و دکتر رسش حرف نزنند و اگر کسی حرف بزند... مژده شرط را باخت.

پس‌نوشت:

تا آخرِ هفته‌ی بعد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ «آرمانِ علی»-بخش 6

ادامه‌ی داستان؛ داستانی که سالِ 88 نوشته‌ام:

صبح که بیدار شد کتابِ مولوی روی عسلی بود؛ آن هم به زبانِ اسپانیایی. تِسش را از کنارِ کتابِ مولوی برداشت و رفت سمتِ در که صدای مژده قبلِ صدای در درآمد:

- داری می‌روی؟ (مژده با چشمانِ خمارش شاکی به نظر می‌رسید و گفت:) نماز خواب ماندم. ای کاش بیدارم می‌کردی.

- نگفته بودی. تازه نماز من هم داشت قضا می‌شد. خب، بروم که خیلی دیر است. همین الآن هم کلی طول می‌کشد تا برسم فرمانیه. کاری، چیزی نداری؟

مژده چشمانش را مالید، جای خالی تس را متوجه شد. چشمکی زد همراه با لبخندی که علی دوستش داشت:

- شب می‌آیی؛ نه؟

- فکر نکنم. می‌خواهم کارهایم را راست و ریس کنم. وسایل و کتاب‌هایم خوابگاه است...

- خوش بگذرد.

قرارِ شمال یادش آمد که دیشب قبلِ خواب در موردش صحبت کرده بودند. خواست که چیزی بگوید که علی پیش دستی کرد:

- راستی در موردِ شمال هم فکر کنم چهارشنبه با اتوبوسِ دوی بعد از ظهر تعاونی یک برویم خوب باشد. پایه‌ای دیگر؟

مژده موافقت کرد.

¶¶¶

روزِ جمع آوری یک سری پرسش‌نامه و پخش کردنِ سری‌های دیگر بود. پرسش‌نامه‌هایش از چهار بخش تشکیل شده بود. چشمِ اسفندیارِ تحقیقش همین بود. یک پرسش‌نامه‌ی وضعیت اقتصادی، یک پرسش‌نامه‌ی رضایت از زندگی به همراه یک پرسش‌نامه‌ی 90 سوالی پیرامونِ هوش هیجانی و دست آخر یک پرسش‌نامه‌ی 70 سوالی درباره‌ی گرایش مذهبی.

یک بار از استاد راهنمای پایان نامه­‌اش خواسته بود درباره­‌ی رضایت از زندگی پرسشنامه­‌ای معتبری معرفی کند، دکتر هم گفته بود که «یک بار درباره­‌ی رضایت از زندگی پرسشنامه­‌ای دیده­‌ام، ولی اسم و مشخصاتش یادم نیست». بعدِ این قضیه علی که شک داشت در مسیر پایان­‌نامه از استاد راهنما کمک بگیرد یا نه، یاد این جمله­‌ی حکیمانه افتاد که: «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان». این شد که تا پایانِ کار، هر وقت سراغِ استاد می­‌رفت، فقط محضِ اطلاع، او را در جریانِ کارهایی که انجام داده بود قرار می­‌داد. پیداکردنِ همین پرسشنامه­‌ها هم یکی دو ماهی وقتش را گرفته بود. برای پرسشنامه­‌ی وضعیتِ اقتصادی هم چون پرسشنامه­‌ای وجود نداشت، مجبور شد خودش پرسشنامه­‌ای طراحی کند و برای طراحی آن هم از اطلاعات مرکزِ آمار درباره­‌ی دهک­‌های بالا و پایین استفاده کرد. همه‌ی این کارها را کرده بود تا این پرسش‌نامه‌ها را در دو منطقه‌ی شمال و شهر و جنوب شهر پخش کند و سپس به مقایسه تطبیقی آن دو بپردازد.

یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی خرید، به همراهِ یک عدد آب میوه؛ برای جبرانِ صبحانه. به اولین آپارتمانی که دیروز پرسش‌نامه‌ها را در آن توزیع کرده بود رسید. نامِ خیابان، کوچه و پلاکِ آپارتمان‌ها را در گوشی موبایلش ذخیره کرده بود تا گاوگیجه نگیرد برای گرفتنِ پرسش‌نامه‌هایش. عینِ دقتی که برای شورای صنفی داشت. بی‌جهت نبود که بسیجی‌های دانشگاه هم علی را به عنوانِ مسوولِ تدارکات به اردوی راهیانِ نور می‌بردند. زنگِ درِ خانه را زد. خانمِ خواب‌آلودی جواب داد:

- ببخشید، فرصت نکردم جواب بدهم. حالا سعی می‌کنم امشب جواب بدهم. آخر می‌دانید سوالاتش زیاد بود.

علی تشکر کرد و رفت سراغِ واحدهای بعد. همین طور جواب‌هایی شبیه جواب‌های بالایی می‌شنید. یکی‌شان گفت:

- آقا، اگر مشکلی نیست، من به این پرسش‌نامه جواب ندهم. الان خودم برای‌تان می‌آورمش.

از این آپارتمان بی‌نصیب ماند. راهش را کج کرد و رفت سراغِ کوچه‌ی بغلی. یادش آمد در این خانه یا بهتر بگویم آپارتمان، پرسش‌نامه را داده بود به سرایدار. سرایدار هم گفت:

- خیلی‌های‌شان خانه نیستند. فصلِ سفر است. این طور نیست که مثل ماها بست بنشینند داخلِ خانه‌شان. فرصتی گیرشان می‌آید بدون معطلی می‌زنند به دشت و بیابان. اگر آمدند به‌شان می‌دهم. گفتی برای چه بود؟ دانشگاه؟

حوصله‌ی علی سر رفته بود. حتی یک موردِ موفقیت‌آمیز هم نداشت. ذهنش رفت پیشِ پیرمرد. خسته و پژمرده خودش را انداخت کنارِ جدولِ کنار خیابان. لبی تر کرد و جرعه‌ای از ته‌مانده‌ی همان آب میوه‌ای که صبح خریده بود نوشید. پیامکی برای علی رحیمی فرستاد و بهش ماوقع را توضیح داد. علی از معدود شمالِ شهری‌هایی است که با علی رفیق است. ترجیح داد زنگ بزند تا ببیند نظرش چیست. علی رحیمی گفت:

- ببین علی آقا شما می‌توانی طرف‌های ما بیایی. این که گفتی توی اقوام دوست و آشنایی دارم یا نه که جوابم مثبت است، ولی نمی‌دانم فرصت این کارها را دارند یا نه؛ باید سِرچ کنم. ولی همه‌ی آشناهای ما هم که بالا نمی‌نشینند. ولی خوب من خودم برایت یکی پر می‌کنم.

بلند شد تا برود سراغِ پیرمرد؛ پیرمردِ سفیدپوش. در خانه‌شان که رسید باز هم جلوی درِ خانه توجه‌اش را جلب کرد. حسابی آب و جارو شده بود. دستش را گذاشت روی زنگ. پیرمردِ سفید پوش جواب داد و بعد پرسش‌نامه به دست آمد دمِ در.

- جوان این‌ها چیست که داخلِ این پرسیده بودی؟ می‌خواهی دینِ مردم را از آن‌ها بگیری؟

علی تعجب کرد. تا آن‌جایی که یادش می‌آمد چنین قصدی نداشت.

- نه حاج آقا؛ چطور؟

پیرمرد لای پرسش‌نامه را، که معلوم شد جواب نداده است، باز کرد و بهش همان سوالات گرایش مذهبی را نشان داد. کمی هم شور گرفته بود و داشت با حرارت خبطِ  علی را بهش گوشزد می‌کرد:

- یعنی چه که می‌پرسی با تلاوتِ قرآن موافقی یا نه! یا همین که می‌پرسی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ تردید داری. نمی‌دانی معاد حق است؟

علی لبخندی زد و گفت:

- خوب حاج آقا، این یک سری جملات است که اگر کسی موافقش بود این مربع را پر می‌کند و اگر مخالف یا بی‌نظر بود بقیه‌ی مربع‌ها را تکمیل می‌کند.

پیرمرد مثل این که بهش برخورده باشد گفت:

- چه می‌گویی برای خودت؟ مردم فکر می‌کنند هیچ خبری نیست وقتی از این جور سوالات ازشان می‌کنی. نگاه کن نوشته است پیامبر اکرم نمی‌تواند الگوی تمام عیار برای بشریت باشد. یعنی چه این جمله؟ می‌خواهی دینِ مردم را سست کنی. نکنید این کارها را. بروید دنبالِ یک کار نان و آبدار و حلال. این مزخرفات را پخش نکیند که مثلا داریم تحقیق می‌کنیم. می‌خواهم صد سالِ سیاه هم تحقیق نکنی. من نمی‌دانم. معذورم از این که این پرسش‌نامه را پر کنم. بفرما.

پرسش‌نامه را داد دستِ علی و درِ خانه‌اش را بست. علی تمامِ این مدت چشمش به درختانِ نارنج و لیموی سه فصلِ خانه‌ی پیرمرد بود. دلش لَک زده بود برای شمال و درخت‌های پرتقالش.

¶¶¶

ناامید کننده بود. مردمِ شمالِ شهر با او همکاری نمی‌کردند. هر چه پرسش‌نامه می‌داد بی‌پاسخ برمی‌گشت. فکرش نمی‌کرد این جوری رو دست بخورد. برای نگاهِ تطبیقی باید این پرسش‌نامه‌ها را پر می‌کرد. نشست توی پارکِ کوچکی که توی چیذر بود. بچه‌های خردسال با مادرشان آمده‌ بودند برای تفریح. ساعتش را نگاه کرد. عدلِ ظهر بود، ولی هوا آن طور که فکرش می‌کرد نبود. شاید مثلِ جنوب شهر سوزان نبود. «شاید»؛ چون او هنوز جنوب شهر نرفته بود. توی ذهنش بود که به خاطرِ سطح فرهنگِ مردمِ بالای شهر، باید همکاری‌ها بیشتر باشد.  ولی گویا از این خبرها نبود. همه‌اش فکر می‌کرد چه باید کرد. زنگ زد به دوستش:

- سلام علی آقای رحیمی‌. چه کار کنم مهندس؟ همشهری‌هایت تحویل‌مان نمی‌گیرند.

- اتفاقا تو فکرِ تو بودم. بهت که گفتم بیاور لااقل یکی‌اش را من برایت پر می‌کنم. این قدر نگران نباش، خدا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. بزرگ‌تر از شمال شهر و جنوب شهر و نگاه‌‌های کوتاهِ ما.

حرفِ علی رحیمی‌ به دلش نشست. ولی فکر کرد به دل نشستن مشکلاتِ او را حل نمی‌کند. دخترخانمی آمد و بهش گفت:

- آقا خسته نباشید. نمی‌دانید امام‌زاده کجاست؟

به علی گفت لحظه‌ای صبر کند تا جوابِ خانمِ سانتی‌مانتال را بدهد.

- امام‌زاده علی اکبر دیگر؟ (او با حرکتِ معصومانه‌ی سرش تایید کرد.) انتهای همین خیابان بپیچید سمتِ راست. بعدش یک پیچ را رد کنید گنبدِ امام‌زاده پیداست.

زن تشکر کرد و رفت. علی هم در دل التماس دعایی گفت. دلش نیامد بلند بگوید. علی رحیمی‌ هنوز پشتِ خط بود.

- فردا صبح می‌آیم سمتِ تجریش تا ببینمت.

علی رحیمی‌ گفت که صبح نیست. می‌رود سرِ کار. علی گفت او هم فردا بعد از ظهر نیست. دارد می‌رود شمال. به علی پیشنهاد داد که غروب بیاید تجریش تا ببیند او را. هم زیارت است (امام‌زاده صالح) و هم سیاحت (دیدنِ علی رحیمی‌).

بعد از ظهر چند پرسش‌نامه‌ی دیگر توی برج‌ها پخش کرد. سوارِ اتوبوس شد تا برود سمتِ تجریش. تِسِ هاردی را از کیفش درآورد، ولی آن را باز نکرد، در آن لحظه حوصله‌ی خواندنش را نداشت می­خواست کمی به آینده بیاندیشد. آیس‌پک فروشی میدانِ تجریش را خیلی دوست داشت. فکر می‌کرد از جاهای دیگر بستنی‌های باکیفیت‌تری دارد. وانیلی‌اش را خرید. کمی زود رسیده بود. رفت که زیارتی بکند. بعدِ زیارت از امام­زاده آمد بیرون، داشت برمی­گشت سر قرارشان که علی رحیمی را کنارِ دکه‌ی روزنامه‌فروشی دید.

- سلام علی آقا. چه خبر از مملکت؟

از تبِ تندِ سیاسی علی رحیمی‌ با خبر بود. پشیمان بود که این سوال را پرسید. سریع بحث را عوض کرد.

- مثلِ این که شما پیشِ خدا پارتی دارید، خیلی از پایین شهر خنک­‌تر است.

- این قدر تند نباش علی جان. همه چیز توی آب و هوا نیست. تو محققی ناسلامتی، باید بی‌طرفی‌ات را حفظ کنی.

- چه بی‌طرفی علی آقا. هم‌محله­‌ای‌هایت که تحویل‌مان نمی‌گیرند.

علی رحیمی‌ گفت که می‌خواهد زیارت کند. دلش تنگ شده بود برای امام‌زادهِ صالح. علی رفت توی امام‌زاده و علی بیرون رویِ زمینِ بیرونِ امام‌زاده نشست. خیلی بی‌قید نشسته بود و شروع کرد به خواندنِ رمان. توی دلش بود سری به کتاب‌فروشی تجریش بزند.

گرمِ رمان خواندن بود که علی از داخلِ امام‌زاده آمد بیرون. قبول باشدی گفت و ادامه داد:

- دعامان می‌کردی خدا زمین‌مان بزند.

- چرا؟

- زمین‌مان بزند، بلکه برویم هوا.

بی‌اختیار علی رحیمی‌ را به خنده انداخت. خنده‌ای که به هیچ وجه تصنعی نبود. پیشنهادِ کتاب‌فروشی تجریش را داد. قبول کرد. گفت:

- تِس می‌خوانی؟ خیلی دوست داشتم این رمان را بخوانم. ولی دست و دلم به رمان خارجی نمی‌رود.

- دیروز یک چیزی دیدم دلم آتش گرفت و از تفرق خودمان ناراحت شدم.

- چی دیدی؟

با اشتیاق و سوز گفت رفت توی کتاب‌فروشی یکی از همین انتشاراتی‌ها. با فروشنده­‌اش که صحبت می­کردم. چند کتاب برای خواندن به من پیشنهاد کرد، من در مقابل کارهایی از نویسنده­هایی مثلِ دهقان، امیرخانی، بایرامی و... معرفی کردم، فروشنده عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد که این ها دیگر کیستند.

- زیاد ناراحت نباش. آدم که نباید جوشِ این جور چیزها را بخورد. خیلی چیزها را خیلی‌ها نمی‌دانند. تو فکر نمی‌کنی اگر ما به همان معلومات‌مان درست عمل کنیم، اوضاع بهتر نمی‌شود؟

علی با تایید سر تکان داد و دیگر به کتاب‌فروشی میدانِ تجریش رسیده بودند.

¶¶¶

- چه خبر یاسین؟ نبودی از صبح؟

- چه خبری حسین آقا؛ رفته بودم پیشِ دخترخاله‌ام. جامعه‌شناسی می‌خواند.

توی مکالمه‌‌ی من و یاسین علی هم پیدایش شد. درهم و پریشان رفت توی اتاقش. همین قدر که توانست جواب سلامِ من را بدهد خدا را شکر کردم. من هم به یاسین گفتم برود داخلِ اتاقِ خودش تا من حال و روزی از علی بپرسم. در زدم و رفتم داخلِ اتاقِ مرتبِ علی. تنها موجود نامرتب در آن لحظه خودِ علی بود.

- چه خبر علی جان؟ چه کار کردی؟ شمالِ شهری‌ها پا بودند یا نه؟

بلند شد پاورِ کامپیوترش را روشن کرد. گفت:

- برایت تعریف می‌کنم، خیلی خسته‌ام. اگر پایه‌ای چای بخوریم؟

 با لبخند « بدم نمی‌آید»ی گفتم. یاسین هم نتوانست صبر کند و واردِ اتاق شد و با علی سلام علیک کرد. علی کتری را برداشت و همین طور که از اتاق بیرون می‌رفت به یاسین اشاره کرد:

- دستت درد نکند، حواست باشد آمد بالا ویندوز دومی را بزنی، اولی خراب است.

همین کار را هم کرد. دسک‌تاپِ کامپیوترِ علی یک طراحی زیبا و غیرِ خطی، منقش به نامِ حضرتِ زهرا بود. طراحی‌اش کامپیوتری نبود، بلکه با دست طراحی شده بود و بعد ازش عکس گرفته بودند.

- طراحی قشنگی است. خیلی مَلَس است.

همین جمله‌ی مَلَس را که گفت سر و کله‌ی بهزاد هم پیدا شد. واردِ سوییت که شد متوجه‌ شد درِ اتاقِ علی باز است. یا الله‌ی گفت. نان و تخم خریده بود. علی با لبخند گفت:

- باز هم شام تخم داریم؟

بهزاد هم با حالتِ مسخره‌ای گفت:

- اتفاقا همین را به مغازه‌دار گفتم. گفتم: «آقا تخم دارید؟» یارو هم گفت: «یک زمانی داشتیم.» نزدیک بود شَر بشود. حالا من گفتم غلط کردم، بی‌خیال. هیچی شروع کرد به آسمان ریسمان بافتن. (به علی اشاره کرد و به من گفت:) آقا مردم درد دارند. مثلِ شما نیستند جای‌شان راحت باشد. نگاه کن چقدر پیر شده.

من هم توی خطِ شوخی ادامه دادم:

- شما هم دارد ریش‌هایت سفید می‌شود...

- بله آقا چی فکر کردی؟ موهای‌مان که دارد می‌ریزد هیچ. ریش و پشم‌های‌مان هم سفید شد.

علی خندید. من هم با لحنی خاصی گفتم:

- بهزاد جان یک تخمِ هزار دستانی بزن حال کنیم.

من قبل‌ترک در موردِ علاقه‌ام به سیستمِ تخمِ مرغ خوردنِ مفتشِ شش انگشتی توی هزار دستانِ علی حاتمی به بهزاد چیزهایی گفته بودم. علی صفحه‌ی یکی از بازی‌های ویندوز را آورد. آنی که باید کارت‌ها یا همان پاسور را پشتِ سرِ هم مرتب کرد. وقتی چهار نوع کارت باشد مرتب‌سازی آن سخت‌تر است و نیاز به مهارتِ بیشتری دارد. علی همان را باز کرد و شروع کرد به بازی کردن. گفتم:

- چه کار می‌کنی؟ پاسور می‌زنی مومن؟

- این که پاسور نیست، ردیف کردنِ یک سری کارت پشتِ سرِ هم است.

 با اخم گفتم:

- توی اجوبه‌ی آقا نوشته که بازی با آلات قمار حرام است، حتی اگر با کامپیوتر باشد.

علی مودبانه جواب داد:

- این هیچ ربطی به آلات قمار ندارد. فقط پشتِ سرِ هم کردنِ یک سری کارت است. شماره است با چهار نوعِ طراحی. هیچ ربطی به آلاتِ قمار ندارد.

توی همین گیر و دار صدای یاسین که برای کاری بیرون رفته بود به گوش رسید که گفت:

- آقا کتری‌تان دارد می‌پوکد.

«ای وایی» گفتم. کتری آبش نصف شده بود. همین طور می‌جوشید و می‌جوشید.

- چه کار کنم من؟ مانده‌ام چه جوری پرسش‌نامه‌ها را پخش کنم. فردا هم دارم می‌روم شمال.

همین طور که به حرف‌های علی گوش می‌دادم صدا زدم:

- یاسین بیا چای بزن.

یاسین هم آمد، قیافه‌اش خیلی با علی توفیر نداشت. به علی گفت:

- بازی جالبی است. (بیشتر به صفحه‌ی مانیتور خیره شد:) مثل این که قفل شده است، نه؟

- آره به هم ریخته است.

 همین طور که داشتم برای بچه‌ها چای می‌ریختم گفتم:

- علی می‌توانی یک کارِ دیگر بکنی. ببری توی استخرها یا باشگاه بدنسازی بدهی. هم تمرکزش بیشتر است و هم احتمال پر کردنش.

- بد فکری نیست. خودم هم توی همین فکر بودم.

یاسین هم گفت:

- راستی علی آقا. یک کارِ دیگر هم می‌توانی بکنی. دخترخاله‌ام شمال شهر زندگی می‌کند. می‌توانم چند تایی به او بدهم تا پر کند.

علی هم تایید کرد و گفت فردا دارد می‌رود شمال. نه شمال شهر، بلکه شمالِ ایران. از توی کیفش چند تا پرسش‌نامه درآورد و داد به یاسین. توی سررسیدش هم نوشت. برنامه‌ی روزانه، نقاط ضعف و قوت هر روزش، مقدار پولی که خرج کرده و... از مواردی است که هر روز یادداشتش می‌کند تا فراموش نکند.

بهزاد هم در آستانه‌ی اتاق ظاهر شد و با حالت گله مانندی گفت:

- عجب نامردهایی هستید، تک خوری می‌کنید؟

علی با لحنِ حیکمانه‌ای گفت:

- این تک خوری نیست؛ تک نوشی است.

- حالا هر چی... نمی‌خواهد برای من لحنِ بابابزرگی بگیری. آن قدر بدم می‌آید... بچه­‌ها دیده­اید بعضی وقت­‌ها آدم دلش می­‌خواهد یک چیزی مثلِ همین تخم، دمِ دستش باشد و آن را با تمام نیرو پرت کند و بکوبد توی دیوار تا همه­‌ی دق و دلی­‌اش از زمین و زمان خالی شود. من الآن یک همچین حالی بهم دست داده.

علی خنده‌اش گرفت. من لبِ پنجره چای می‌خوردم و به بیرون خیره شده بودم. چشمانم گردِ خانم‌هایی شده بود که سرِ باز داشتند از توی کوچه عبور می‌کردند. سعید بدونِ مقدمه وارد شد. حتما جمله‌ی بهزاد را شنیده بود. چون گفت:

- آقا بهزاد! کمالِ وجودی این تخمِ مرغ این است که شما میلش کنید، نه این که روی سرِ بقیه بشکنید.

بهزاد هم با عصبانیت گفت:

- باز این پیدایش شد. (لبانش را به علامتِ تاسف پیچ و تاب داد و گفت:) این هم از آخر و عاقبتِ فلسفه خواندن.

علی هم همچنان که بی‌بی را زیرِ شاه ردیف می‌کرد گفت:

- خوب راست می‌گوید، وگرنه آن دنیا همین تخم را داغ می‌کنند و از ماتحتت می‌کنند داخل تا عمقِ جانت آتش بگیرد.

- اگر یک روزی همین شما از سرِ فشارِ زندگی این کار نکردید من خودم اسمم را عوض می‌کنم.

بدون این که بخواهم به داخلِ اتاق نگاه کنم گفتم:

- بابا فشار!

¶¶¶

 ‌چای‌اش را خورده‌ بود. کلی هم حال کرده بود از این که نم نم باران دارد حیاطِ خانه‌شان را آب‌پاشی می‌کند. دلتنگِ روزهای کودکی خودش بود. دلتنگِ روزهایی که کوچه‌ این طور آسفالت نبود. نرمی گِل انحنای خلاقانه ایجاد می‌کرد. حالا همین کوچه‌ اسم‌دار شده بود و خانه‌شان هم پلاک‌بندی. شده بود پلاکِ چهار. مژده رشته‌ی افکارش را پاره کرد:

- نگفتند کی می‌آیند؟

مژده توی باغ داشت دستی رو سرِ ریحان‌ها می‌کشید و بی‌باک از هر گونه تمیزی، تره‌ها را مزه می‌کرد. توی یک کرتِ کوچک تره‌ها قدی کشیده بودند. کنارِ ریحان‌ها که جذاب‌ترین سبزی بود برای مژده، نه برای خوردن که برای دست‌ کشیدن. علی که توی حیاط بود گفت:

- جالب است بدانی خیلی از این سبزهای خودرو هستند. مثلا همینی که زیرِ منبعِ آب درآمده را نگاه.

علی از سمتِ سراشیبی کنارِ دروازه، لیوان به دست آمد طرفِ مژده. لیوان را روی ایوانی که جا به جا از فرطِ رطوبت نشست کرده بود گذاشت. از زیرِ درختِ پرتقالی که همیشه فکر می‌کرد اسمش تانجیلا است عبور کرد. تانجیلا... عمری به مخیله‌اش نمی‌رسید که یک وقتی برود جستجویی کند و نامِ علمی درخت را بداند. از رو به روی آغلِ گوسفندان نزدیکِ جایی شد که مژده داشت سبزی‌ها را امتحان می‌کرد گذشت. مژده بیشتر از او منتظرِ پدر و مادرِ علی بود.

- بابا و مامان کی می‌آیند؟

- می‌آیند. احتمالا رفته‌اند ساری. نزدیکِ غروب حتما باید پیدای‌شان شود. چوپان‌مان یک نفری نمی‌تواند به گوسفندها برسد. این بنده خدا هم تا اذانِ مغرب گوسفندها را می‌آورد.

مژده مثل این که چندان علاقه‌ای به مبحثِ گوسفندان ندارد. همین شد که باز حرفِ سبزی‌ها را پیش کشید:

- من هر وقت آمدم مامان سبزی‌اش به راه بود.

دستش را از روی ریحان‌ها برنمی‌داشت. اشاره به درختِ میوه‌ای کرد که روبروی‌شان است.

- ببین علی، این دو ماه دیگر میوه می‌دهد قدِ طالبی، ولی الان چقدر ریزه میزه است.

علی اما مشغولِ امتحان کردنِ سبزی‌ها بود. حواسش پرت بود. فقط می‌دید که لب‌های مژده دارد تکان می‌خورد. بعضی اوقات چنین حسی بهش دست می‌داد. عینِ حسِ زمانی که مژده را پسندید. حسی شبیه به این که تمامِ عالم و آدم دورتر از فاصله‌ی واقعی‌شان می‌بیند و در عینِ حال احساس می‌کند به کانونِ وجودِ آدم‌ها خیره شده است. حواسش جمعِ مژده شد وقتی که گفت: «می‌شنوی صدای گوسفندها را؟»

- صدای گوسفندهای شما نیست؟

- شاید باشد، البته که هست. توی این موقعِ از سال اکثرا گوسفندهای‌شان را می‌برند ییلاق. فقط ما هستیم که همین جا نگه‌شان می‌داریم. آره دیگر باید خودشان باشند. (دوباره فکرِ علی رفت توی جایی که همین چند لحظه پیش بود. همین شد که به مژده گفت:) ای کاش می‌توانستیم برویم کنارِ ساحل، غروبِ آن‌جا دیدن دارد. خیلی رویایی می‌شود.

مژده هم خیلی منتظرِ شنیدنِ چنین کلماتی بود. دلش غنج زده بود از این که مدت‌هاست حالِ علی خوب نیست.

- آره، مخصوصا با آن رویاهایی که تو داری.

آن قدر حالِ علی خوب بود که متلکِ مژده را جواب ندهد و بگوید:

- من بروم یک سلام و علیکی با چوپان‌مان بکنم. اگر دوست داری می‌توانی سبزی‌ها را بشوری و (چشمکی زد و ادامه داد:) آن‌ها را برای یک شکم‌پر آماده کنی... البته با دست‌پختِ حاج خانم.

شلنگِ آب را گرفت روی آبکشی که سخاوتمندانه‌ها از سبزی‌های خوش آب و رنگ پر شده بود. علی را دید دمِ در آغل ایستاده بود و داشت با چوپان‌شان دیده بوسی می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد الان است که لباس علی بو بگیرد.

- چه خبر محمود آمی[1]؟ خسته نباشی؟

- زنده باشی. حاجی نیامد؟

پیرمردِ رنجور و کمر دولا شده‌ای که کمرش یک دو تا پیچ و تاب می‌خورد تا به گردنش برسد. از برادرانِ علی پرسید. او هم سرِ همین که جوابی داده باشد الحمدلله‌ی گفت.

¶¶¶

علی هم پیشنهاد داد آهنگِ مسافرِ شادمهر را بگذارد با هم گوش بدهند، ولی مژده گفت دلش برای زیارت عاشورای حاج سعید تنگ شده. علی تکه انداخت که: «از کی تا حالا دخترها دل‌شان برای حاج سعید تنگ می‌شود؟» مژده هم داشت می‌گفت که علی بدجنسی است که دومی ندارد و توی همین گیر و دار صدای پیکانِ حاجی ‌آمد. صدایِ بوقِ پیکانِ حاجی، علی و مژده را به خود آورد. در هر حال با هم و بدونِ مقدمه گفتند:

- هُژَبرِ سلطان.

مژده رفت تو کارِ موسیقیِ اصیلِ حماسیِ طبری؛ به نامِ هژبرِ سلطان.  علی هم پرید از روی ایوان پایین و به دو رفت سمتِ در. مادرش را خنده‌کنان دید. توی چهار سالِ اخیر در لحظه‌ی تجدید دیدارها همیشه مادرش را خنده‌کنان می‌دید. خنده‌‌ی بی‌تکلفِ و آغوشِ گرمش را نمی‌خواست ترک کند تا دروازه برای پدرش باز کند. خودش را کنار کشید و شروع کرد به احوال‌پرسی.

مژده از داخلِ اتاق بیرون آمد. با دیدنِ مادرِ علی گل از گلش شکفت. چیزی نمانده بود تا روسری یاسی‌رنگش بیافتد روی ‌شانه‌هایش.

- چه خبر دخترم؟

- سلامتیِ شما... حالِ شما؟

بعدِ تعارفاتِ معمول، مادر رو کرد به علی:

- تمام است یا نه؟

گفت که تمام نیست. دارد این روزها روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کند. بعد هم باید پیِ یکی از نمر‌ه­‌هایش را بگیرد. توضیح داد که هنوز یک سه واحدی هم معرفی به استاد دارد. پدرش پرسید که معرفی به استاد چیست. پدر نشست روی ایوان. دستی روی پیشانی‌اش کشید و با صدای غم‌باری گفت:

- پیر شدیم رفت.

علی هم به شوخی گفت:

- من که از شما پیرترم حاجی.

مادرش هم انگاری تازه یادش آمده باشد گفت:

- چقدر موهایت سفید شده! آخر چه قدر غصه می‌خوری؟

مژده هم پرید وسط و گفت:

- من هم بهش می‌گویم که بی‌خیال باشد، ولی خیلی خودش را می‌خورد.

علی محجوبانه سرش پایین بود. لبخندِ کمرنگی زده بود. با دستِ چپ عینکش  را جابه‌جا کرد و از مادر پرسید:

- راستی مامان، مژده رفت از توی باغ کلی سبزی چید؛ البته بدون اجازه‌ی شما.

مادر هم کنارِ مژده نشسته بود و دستانش را فشار دارد و با تبسم گفت:

- مژده جان خودش صاحب خانه است.

- الان می‌خواهم بعد از مدت‌ها یک شکم‌پر حسابی بزنیم.

مادرش هم چشمی گفت و توی دلش دل‌سوخته‌ی فرزندش بود. فکر می‌کرد آیا بهتر نبود توی همین مازندران برای پسرش همسر می‌گرفت. پدر پرسید:

- پسر! محمود آمی گوسفندها را آورد؟

- بله، فکر کنم کارهای‌شان را هم انجام داد. زا[2] داخل و فِرام[3] بیرون.

¶¶¶

شکم‌پرِ ماهی سفید خیلی به‌شان چسبید. البته ماهی سفیدش یخ‌ زده بود؛ اهلِ فن می‌دانند وسطِ چله‌ی گرما ماهی سفید پیدا نمی‌شود. مادر به علی گفت:

- موهایت زیادی سفید شده است! قبل‌ترها این قدر سریع سفید نمی‌شد.

- این خاصیت را دارد که دیگر نمی‌ریزد. می‌دانی موی سفید نخواهد ریخت.

دستی به موهای علی‌اش کشید و با آهی گفت:

- نگاه کن مثل برف شده است. یک کم به خودت برس. گوشت توی بدنت نیست. خالص استخوانی... برس به خودت.

مژده داشت با یکی از دوستانش صحبت می‌کرد. مادر و علی داشتند در موردِ مسائلِ خانوداگی‌شان بحث می‌کردند. پدر هم عادت نداشت که زیاد بیدار بماند. چراغِ خانه را خاموش کرده بود و رختِ خوابش را پهن. بقیه روی ایوان نشسته بودند. علی به مادرش گفت که اگر می­خواهد بخوابد او و مژده بیش از این  وقتش را نمی­گیرند. مژده بالاخره آمد. مسواکِ علی را داد دستش. از علی پرسید:

- صبح نیستی؟ قرار است با بابا بروید سرِ زمین؟

- فردا قرار است یک بخشی از باغِ پرتقال را آبیاری کنیم. من هم می‌روم کمکِ بابا، ولی فکر کنم تا ظهر تمام شود.

صدای گوسفندها که معلوم نیست حسرتِ کدام علفِ نخورده را می‌خورند برایِ علی شنیدنی آمد. بلند شد که سری به آن‌ها بزند. رو کرد به مادرش:

- می‌روم سراغِ گوسفندها! شاید آب نداشته باشند.

مژده لبخند زده بود. مادر همچنان مشتاقانه روی سکو نشسته بود و توی نور یک شب با هلالِ ماهی که آخرتِ ماه بود و در یک هوای نم‌دار نگاهش به عروس بود. علی از داخل باغ رو به ایوانی که مادر و مژده روی آن نشسته بودند گفت:

- مژده، پمپِ آب را بزن. توی گارژ است.

شیرِ آب را باز کرد. سطل‌های حیواناتِ خدا را پر کرد. نگاهِ معنی‌دارِ آنان برایش قابلِ تحمل نبود. سعی کرد خیلی نگاه‌شان نکند. غذای‌شان را خورده بودند. اگر اشکالی هم در غذای‌شان بود نمی‌توانستند ابراز کنند. آن‌چه که مانده بود پس‌مانده‌ی غذای شب‌شان بود. عمده‌ی این پسمانده کاه بود؛ نه چیزِ دیگر. انگار گوسفند هم یک چیزهایی از ارزشِ غذایی حالی‌اش می‌شود. توی نورِ کم‌سوی آغلِ گوسفندان داشت به آتیه‌اش فکر می‌کرد. لحظاتی مانده بود جلوی آخورِ گوسفندان.

- چه کار می‌کنی آن‌جا؟ انگار خشکت زده.

علی لبخندی زد و گفت:

- داشتم به تو فکر می‌کردم.

- آن هم جلوی آخورِ گوسفندان.

- بیا تو تا یکی دو تا از این بره‌ها را نشانت بدهم.

مژده آمد نزدیکِ درِ آغل. علی یکی از بره‌ها را گرفت سرِ دست و آورد نزدیکِ مژده. مژده مسواکش را داد دستِ علی و بره را گرفت. مادرِ بره داشت چپ چپ به مژده نگاه می‌کرد. بره هم بنده خدا وحشت کرده بود. دستش را که سمتِ چشمش می‌برد سریع چشمش را می‌بست. حالا علی دو مسواک داشت و مژده یک بره. مژده از در عبور کرد و واردِ آغل شد.

- چقدر ناز است این بره علی؟ چند وقتش است. فکر کنم 6، 7 ماهی بشود.

علی خندید و همین طور که می‌خندید به مژده گفت:

- جایی این حرفت را درز ندهی، می‌شود اسبابِ آبروریزی. بره مگر بچه‌ی آدمیزاد است که سوسول‌وار رشد کند و بعد همه‌اش ضرر بزند به همه جا. 6 ماهه چنان قد و قامتی می‌کشد بیا و ببین. آن وقت او تو را بلند می‌کند و سر دست به اطرافش می‌گوید چه قدر ناز است این دختره.

مژده هم نمی‌دانست شماتت کند و یا بخندد. عادت کرده بود به این شوخی‌های علی. مژده بره را خیلی آرام و با احتیاط کنارِ مادرش رها کرد. احساس کرد باید از مادرِ بره عذرخواهی کند. علی هم مسواکِ مژده را داد دستش و باز با شیطنتی که به اندازه‌ی صبوری مژده بود گفت:

- ولی خیلی ناز بودها...

¶¶¶

اهلِ فنِ ماهی سفید باید قدرِ اهلِ فنِ مرکبات و بالاخص پرتقال و الاخص بالاخص تامسون بدانند که نوبتِ صبح قبلِ درآمدنِ آفتاب، بهترین موقع است برای آبیاری. به قولِ پدرِ علی: «بهترین وقت است برای آب دادن به قلم‌ها». صدا‌ی اذان صبح بلند شد. اذانِ صبح توی دلِ یک روستا بیشترین آرامش ممکن را برای علی به ارمغان می‌آورد. کمی توی جایش جا به جا شد و بعد نشست روی زمین. ده دقیقه‌ای توی خواب و بیداری چرت زد و بالاخره با بسته شدنِ درِ حالِ خانه‌شان به خودش آمد و به مژده گفت که وقتِ نماز است. بیرون که آمد صدای حمدِ پدرش به گوشش خورد. صدایی که برایش بی‌اندازه دلنشین بود.

بعدِ نماز، خیلی فرصتِ صغری و کبری چیدن نداشت. پدرِ علی گفت که آماده شود تا بروند سرِ زمین برای آب دادن قلم‌ها. موتورِ آب زرد رنگ را نشاندند پشتِ خودرو، خرده‌ریزه‌ها را با یک سوپاپی که به یک شلنگ دوازده متری وصل بود قنداق کردند.

توی راه از مادرِ علی نان‌های تازه و خاش‌خاشی را گرفتند. پدرش گفت که آن را دورِ پارچه‌ای بپیچد تا خشک نشود. او هم گوش کرد. توی مدتی که توی ماشین نشسته بودند تا سرِ زمین کلمه‌ای با هم حرف نزدند. زمین یک چیزی حول و حوش هزار و پانصدمتر بود؛ دوازده ردیف قلمِ میوه. همه‌اش از جنسِ همین مرکباتی بود که همه می‌خورند. بیشتر پرتقال‌های تامسون بود. ولی تک و توک درختِ نارنگی هم تویش بود که پدرِ علی می‌گفت باید تامسون به‌شان پیوند بزند. علی بیشتر نارنگی دوست داشت تا پرتقال. یک جنس نارنگی بود که از نارنگی‌های معمولی کوچک‌تر و شیرین‌‌تر بود. علی برای آن هم سر و دست می‌شکست. رسیدند سرِ چاه. پدرش گفت که یادش رفته است لوله‌ها را از زمین‌های بالا بیاورد. گفت که علی موتور را روشن کند تا او برود لوله‌ها را بیاورد.

علی موتور را سرِ چاه گذاشت. چاه وسطِ زمین بود. یک زمین چند هزار متری بود که یک قسمتِ عمده‌اش مالِ عموی علی بود. چاه هم سرِ مرزِ زمین بینِ دو برادر بود. شلنگ را انداخت داخلِ چاه. هندل به دست گرفت و با تمامِ قدرتش هندل زد. بالاخره روشن شد. مدتی طول کشید تا آب از داخلِ شلنگِ متصلِ به موتورِ روبین بپاشد بیرون.

پدرِ علی آمد، لوله‌ها را روی ماشین سوار کرده بود. لوله‌های 6 متری. دورِ کمرِ هر کدام‌شان یک چیزی بسته بود، برای نشانه لابد. همه چیز توی خانه‌ی پدرش نشانه داشت. دیشب به مژده نشان داده بود که پشتِ گوشِ گوسفندهای‌شان چاک داشت. مژده که آخی گفته بود، علی بهش جواب داد:

- آخی ندارد، اگر گم شدند باید یک نشانه‌ای باشد که بشود پیدای‌شان کرد. ما بهش می‌گوییم دِرشِم.

حالا لوله‌ها هم درشم داشتند. لوله‌ها را با کمکِ پدرش ریخت پایین. هرکسی هم از کنارِ زمین رد می‌شد دستی بلند می‌کرد. حالا یا پدرِ علی را می‌شناخت یا نه، در هر صورت سلام و علیک می‌کرد. لوله‌ها را چیدند تا سرِ زمین. شلنگ را انداختند توی دهانِ لوله‌ها و از پایین شروع کردند به آب دادنِ قلم‌ها.

پسرعموی علی که مهندسی کامپیوتر می‌خواند و خودش هم برنده‌ی المپیادِ کامپیوتر است با آن لباس‌های زیبای همیشگی‌اش پیدایش شد. به علی گفت:

- دارم می‌روم مکه.

- کی؟

- تا اواخرِ مردادماه.

می دانست که مردادماه ماهِ عمره‌ی دانشجویی است. به پسرعموی‌اش گفت:

- من هم می‌خواستم بروم، ولی اسمم در نیامد.

- حالا مگر ما ثبت نام کردیم؟ ساده‌ای‌ها؟ مسوولش رفیقم بود. باهاش صحبت کردم و راضی شد که کارم را درست کند.

- راست می‌گویی من هنوز ساده‌ام.

داشت به ریشه‌شناسی درشم فکر می‌کرد... ساده است.



[1] آمی در زبانِ مازندرانی به عمو گفته می‌شود.

[2] زا اشاره به گوسفندی دارد که به‌تازگی زاییده است.

[3] فرام هم اشاره به گوسفندی است که وقتِ زاییدنش فرا نرسیده است و می‌تواند شاملِ گوسفندهای ماده هم بشود.

پس‌نوشت:

1. تا هفته‌ی بعد



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ آرمانِ علی؛ بخش 5

داستان را تا به این‌جا پی‌گرفته‌اید؟

ادامه‌اش را برای شما نشر می‌دهم؛ داستانی را که پاییز 88 نوشته بودم.


آهنگِ تندی به گوشش خورد. مانده بود چقدر تو دارد.

- زندگی با تو، عاشقی با تو، نگیر هوا تو، نَبَر صدا تو، می‌خواهم نگاه تو، نرو بیا تو، تو را خدا تو...

یکی از این ماشین خارجکی‌های دودر بود. دو تا از این کبوترهای عاشق هم تویش بودند و تو تو کنان از کنارِ علی گذشتند. یادِ اهلِ غلوِ زمانِ حضرتِ علی (ع) افتاد. همین که حضرت را می‌دیدند می‌گفتند انتَ انتَ. آخرش هم آن قدر تو تو کردند که حضرت کارشان را یک‌سره کرد. موبایل علی زنگ خورد؛ لایت و آرام و با لبخندِ مژده:

- کجایی؟ مگر قرار نبود زود بیایی؟

- الان کنار باغِ ایتالیا هستم.

 توی صحبت‌هایش تک و توک سرفه‌هایی هم می‌کرد.

- باغِ ایتالیا؟! چرا این قدر پرت رفتی علی؟

- پرت نیست، تا این‌جاها آمده بودم. چقدر باغ دارد ایتالیا. خانه‌ی شما هم کنار باغ بود، دیگر؟ باغِ... چی بود اسمش؟

- رضوان. زودتر بیا. سردت می‌شودها. نخند مامان... بدجور سرما خورده... خب، می‌بینمت.

باغِ ایتالیا را آمد بالا. سعی می‌کرد به داخلِ باغ نگاه بیندازد. قبلا شنیده بود که سفارتِ هر کشور جزیی از خاک آن کشور است. آدابِ دیپلماتیک توی سرش تکرار می‌شد. یعنی توی نافِ جمهوری اسلامی، خلق الله کشور چکمه‌ای می‌توانند یله و آزاد راه بروند و شاه توت بخورند. حالا نه دقیقا توی نافِ تهران، یک مقدار بالاتر. چه فرقی می‌کند؟ این به آن ایتالیایی که می‌خواهد برود به سفارتِ ما توی ایتالیا در. به نظرش خنده‌دار می‌آمد که ایتالیایی‌ها توی رم روسری سرشان بگذارند و بروند داخلِ سفارت... ماشینی به تندی از کنارش رد شد.

- هوی... حواست کجاست مشدی؟

به خودش آمد. نزدیک بود سِراتوی مشکی رنگ زیرش بگیرد. حواسش جمع‌تر شد. کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و باز سرفه‌کرد. کنارِ خیابان رفت سمتِ شرق تا نزدیک شود به درِ سفارتِ ایتالیا. جلوی درِ سفارت آن قدر به داخلِ سفارت نگاه کرد که سربازی که آن‌جا پست می‌داد شک کرد. حالا سربازی که بالای سرِ کیوسکِ نگاهبانی‌اش نوشته بود پلیس دیپلماتیک داشت به او چپ چپ نگاه می‌کرد. به خودش گفت خوب نگاه کند. به جهنم، اصلا برای‌تان مهم نباشد که یکی دارد با چپ چپ نگاه کردن، مزاحمِ کنجکاوی شما می‌شود. بگذار آن قدر چپ چپ نگاه کند که جانش در بیاید. شهروندِ جامعه‌ی مَدَنی حقِ نگاه کردن به مُدُنِ جامعه‌اش را که دارد. اصلش همه‌ی گرفتاری‌ها از این ریشه‌های جامعه‌ی مدنی است. فکر می‌کنید چرا توی جامعه‌ی ما این مفهوم شکل نمی‌گیرد؟

¶¶¶

علی هنوز زنگ را نزده بود که در برایش باز شد. «عجبی» گفت و رفت بالا. از دانشجویی با دقت علی بعید بود که تعجب کند. یک آیفون تصویری ساده که این همه تعجب ندارد. مژده بلوز  شلوارِ مشکی پوشید بود. موهای مش‌اش را انداخته بود پشتِ سرش؛ به غیر از چند تار موی چموش که کنار صورتش می‌رقصیدند. قیافه‌ی مادرِ مژده چندان تفاوتی با قیافه‌‎ی مژده نداشت. از این مادرهایی که انگار نه انگار دو شکم زاییده‌اند. نمی‌توانی فکرش را بکنی بیست، سی‌ سال از دخترش بزرگ‌تر است. علی عذرخواهی کرد از این که دیر کرده و برای‌شان توضیح داد پیرمردی گیر داده بود به همه‌ی آدم و عالم. مادر خانمش هم با خوشرویی با او برخورد کرد:

- اشکالی ندارد علی جان. خیلی هم دیر نشده. سرما خوردنِ توی تابستان هم بد دردی است.

- آره مادر.

خودش خنده‌اش گرفت از این عدمِ صداقتی که توی مادر گفتن داشت. مادر خانمش داشت با مژده از کتابِ مولانایی می‌گفت که امروز از دوستِ اسپانیایی‌اش برایش آمده بود. یکی نبود بهش بگوید آخر تو اسپانیایی بلدی؟ علی فکر کرد این قدر گیر ندهد بهتر است. همان چیزی که حرصش را در می‌آورد را گذاشتند جلویش.

- بخور، سوپِ جو برایت مثلِ اکسیر عمل می‌کند. از هر دارو و دوایی بهتر است.

تشکری کرد و با بی‌میلی قاشق کرد توی آن. مادر خانمش برگشت داخل آشپزخانه و کتاب را داد دستِ مژده. مژده هم آمد داخلِ هال و کنارِ علی‌اش نشست. علی با گفت:

- ممنونم که به فکرم بودی.

 من درست نکرده ام. راستی سید را کجا دیدی؟

علی همین طور با قاشق سوپ را با بی‌حالی هم می‌زد. قاشقی آورد بالا و گفت:

- خیلی اتفاقی توی خیابان دیدمش. راستی مژده می‌دانی من از بچگی از سوپ متنفر بودم. ولی خوب برای سلامتی باید  خورد.

- به سلامتی کی؟

-  به سلامتی نه... برای سلامتی!

مژده چشمکی زد و گفت:

- مادر برای شام جوجه گذاشته است. آن هم چه جوجه‌ای!

هر چند ناز کردنِ به قیافه‌ی علی نمی‌آید، ولی با عشوه گفت:

- به جوجه محلی‌های ما که نمی‌رسد.

- توی تهران جوجه محلی از کجا گیر بیاوریم؟

علی هم پشتش را چسباند به مبل چرمی خانه‌ی مژده این‌ها و گفت:

- از همان جایی که سوپ گیر آوردید و الان دارید توی حلقم می‌کنید.

مادرِ مژده آمد توی حال و تلویزیون را روشن کرد. تلویزیونی به قاعده‌ی همین چند ده اینچ‌های غول. زد شبکه‌ی یک. خبری نبود. شبکه‌ی سه هم داشت اخبار پخش می‌کرد. صدایش را کم کرد و به علی گفت:

- کتاب را دیدی، چطور است؟

علی هم با بی‌حالی و با افزونه‌ی یک تک سرفه گفت:

- من که چیزی از زبانِ اسپانیایی نمی‌فهمم.

مادره هم فهمید که دامادشان چه دارد می‌گوید. جنسِ دانشجو را خوب می‌شناخت.

- حالا مگر ما می‌فهمیم؟ (با لبخندی ادامه داد:) عکس‌هایش را می‌گویم. چطور است؟

- والا عکس‌هایش که دیگر ایرانی اسپانیایی ندارد. عکس، عکس است دیگر.

مادرِ مژده هم سینی چای را گذاشت روی میز. مادرش که روبروی علی نشسته بود لیوانِ چای را به لب‌های قهوه‌ایش که غنچه شده بود نزدیک کرد و ادامه داد:

- نه علی جان. عکس‌هایش خیلی قشنگ است. عکس‌هایش شکلِ این میناتورهای کلیشه‌ای خودمان که نیست. اکثرشان زیبا و بعضی‌هایش حتی خلاقانه‌اند. تازه آدم نباید این قدر فکر کند فقط فرهنگ خودش از دماغ فیل افتاده است. ببین اروپایی‌ها چه درست کردند. کتاب را یک تورقی بزن. همه چیزش با حساب و کتاب است. همه‌ی کتاب‌های‌شان این جور هست. فکر نکنی فقط همین‌شان این طور نفیس است. همین کتاب که دستت است نامش چیست؟

- اسمش تِس است؛ نوشته‌ی هاردی. چطور؟

- چی؟ تِس؟ حالا هر چی. این را مقایسه کن با این کتاب‌هایی که اروپایی‌ها منتشر می‌کنند. این کتاب در چه حوزه‌ای است؟

- رمان.

- مقایسه کن با رمان‌های خارجی. رمانِ war and peace را یک بنده خدایی برایم آورد. خیلی خوشگل بود. همین تِست را بده ببینم. البته من مطمئنم خارجی‌ها این رمان را بهتر در می‌آورند؛ چون ارزش قائل می‌شوند برای چاپ.

علی بفرمایی گفت و کتاب تِس را با آن فونتِ روی جلدش که خیلی شبیه آریال است و با آن دخترکِ مبهم و معصوم و ترجمه‌ی مینا سرابی داد دستِ مادر خانمش.

 - حالا طراحی‌اش قابل تحمل است. ولی... آخر این چه نحوه‌ی حروف‌چینی است. این چه فونتی است. نگاه کن. بعضی صفحه‌هایش کج خورده است.

- البته رمانِ خوبی است.

- خب، خوب باشد. آدم یک جوری می‌شود. چطور همین چیزی را می‌توانی بخوانی؟ حیفِ رمانی که این بنده خدا نوشت. باز بعضی نشرها، مثلِ نشرِ چشم layout قابلِ تحملی دارند. بگیر مادر. بروم جوجه‌ها می‌سوزدها.

چشمکی زد و رفت. عادت مادر و دختر است چشمک بزنند؛ عینِ ستاره. همین طوری دلِ این علی ساده‌دل را بردند. آن وقت زنیکه‌ی... گیر داده به فونتِ تِس. البته یک جورهایی حق داردها. این چه فونتی است آخر. الان من دارم تورق می‌زنم.

¶¶¶

- مادر جان، غذا حاضر است. آن کتابِ مولانا را هم بگذار روی میز که کثیف نشود و زیرِ دست و پا نماند.

- تِس چطور؟

مادر خندید و با لحنی که تمسخر از آن می‌بارید گفت:

- آره، آن را هم بردار یک جایی بگذار. می‌خواهیم با اشتها یک شامِ خوب بخوریم. دامادم را ببین؛ شده است عینِ چوبِ خشک. چی می‌خوری توی آن خراب‌شده؟

علی به خود آمد. راست می‌گفت. لاغری‌اش داشت تو ذوق می‌زد. علی جواب داد:

- هیچی مادر. خودم هم از این زندگی راضی نیستم.

مژده بلند شده بود و با بی‌قیدی دستی روی سرِ علی کشید و با شیطنت گفت:

- همین شده است که موهایت دارد روز به روز سفیدتر می‌شود.

مادرِ مژده هم بدش نیامد میدان‌داری بکند:

- البته خاصیت موی سفید این است که دیگر نمی‌ریزد مادر جان.

 علی نمی‌دانست مادر جان را به او می‌گوید یا به مژده. یادم رفت علی را با آن قیافه‌ی استثنایی‌اش توصیف کنم. یک قدِ بلند در حدِ یک و هشتاد. حالا چند سانت بالاتر یا پایین‌تر، احتیاطا بالاتر. وزن هم زیر 70 کیلو. این یعنی استخوانِ خالی. بندهای کشیده‌ی انگشت که جان می‌دهد برای تنبک‌زنی. زود از گردن آمدم پایین. برگردیم بالا. عینکی شبیه عینک‌های ته استکانی با دسته‌ی کائچویی. خیلی سبک. موهای خوشگلی دارد. نصفِ موهایش را انگار داده‌ مِش کرده‌اند، سفید و سیاه، درهم برهم، ولی صاف و زیبا. صورتِ کشیده و استخوانی. خیلی لاغر و شبیه پوزه‌ی اسب. صورتش اما تا دلت بخواهد سبزه و دوست‌داشتنی. توی حمام گفته بودم دستانش گندم‌گون است، ولی به نظرم سفیدتر باشد. ردیفِ دندان‌های سفیدش، مرتب و زیباست. لب‌هایش طبیعی است مثلِ همین لب‌های خودتان. بینی‌اش هم یک چیزی است که آدم را یادِ اسب بیاندازد، ولی با اجزای صورت همخوانی دارد. این طور نیست که مثلِ چماق خودنمایی کند. قدش کج و معوج نیست؛ حتی به نظرم والیبالیست خوبی باشد. بدنی محکم و قوی دارد. بخواهد حرف بزند اولش فکر می‌کنی لکنت زبان دارد، یا شایدم تصور کنی می‌خواهد شیهه بکشد عینِ آنتی ویروس اَویرا. در عینِ حال موقعِ حرف زدن عادت دارند با نوکِ انگشتِ سبابه‌اش عینکش را روی بینی جابه‌جا کند. بیشتر برای این که توجه مخاطب جلب کند و یا شاید می‌خواهد اعتماد به نفسش را به رخ بکشد. چشم و ابرو را هم بی‌خیال؛ مثلِ ریش‌های زیبایش.

¶¶¶

مادرِ مژده سفره به دست آمد توی هال. علی سفره را از مادر خانمش گرفت و پهن کرد وسطِ اتاق.

- شما چرا با این حالت؟ سرما خورده‌ای‌ها؟ (رو کرد به مژده و گفت:) تو بیا مژده‌جان. علی بیمار است. حالا این‌ها به کنار؛ خیلی خسته است.

علی آمد نشست کنار. نگاهی از روی بی‌اعتنایی به این سریال‌های صد تا یک غاز تلویزیون کرد. یکی از دوستانِ علی معتقد بود که فیلم‌های سینمایی خارجی را نباید از سیمای ایران نگاه کرد و به همین دلیل هم همیشه لپ‌تاپ‌اش پر از فیلم‌های زبان اصلی بود. دلیلش هم برای این کار این بود که می‌گفت در سیما فقط فیلم را دوبله نمی‌کنند، بلکه سناریونویسی هم می‌کنند؛ نمونه‌ی بارز این کارشان هم سریال اوشین بود که کلا جریانِ فیلم را عوض کردند طوری که نزدیک بود خودِ ژاپنی‌ها بیایند و دوباره سریال اوشین را با این سناریوی جدید از ایرانی‌ها بخرند. البته خودِ علی هم نمونه‌هایی را دیده بود. یک بار فیلمی را در شبکه‌ی چهار دید که چند دانشجوی پزشکی به روشی دست پیدا کرده بودند که در آن خودشان را دچار ایست قلبی می‌کردند و پس از چند دقیقه  دوباره فرد مرده را احیا می‌کردند و با این روش به گونه‌ای مرگ را تجربه می‌کردند. بعد از مدتی علی همین فیلم را که دوباره از شبکه‌ی دیگری پخش می‌شد دید، چیزی که برای علی جالب بود این بود که بخش‌های مهمی از فیلم که قبلا در شبکه‌ی چهار دیده بود در این شبکه حذف شده بود و این فیلم شاید نزدیکِ ده دقیقه‌ای از فیلمِ قبلی کوتاه‌تر بود. مثالِ دیگر فیلم مه بود که تلویزیون آن را نمایش داد. این فیلم شهری را نشان می‌داد که گرفتارِ هیولاهایی شده بود که در مه به آدم‌ها حمله می‌کردند. در پایانِ فیلم تنها گروهی از مردم که باقی مانده‌اند برای نجات خودشان از دست هیولاهایی که دارند به آن‌ها نزدیک می‌شوند با تنها اسلحه‌ای که دارند دست به خودکشی می‌زنند، ولی تعدادِ گلوله ها از تعداد افراد یکی کم‌تر است و این می‌شود که یک نفرشان زنده می‌ماند. خوب فیلمی که در تلویزیون ایران نمایش داد همین جا تمام شد. وقتی فیلم این گونه به پایان برسد بیننده اگر به صورت هوشیار آرزو نکند که کاش این نفر آخری هم می‌توانست خودکشی کند، حتما ناهوشیارش چنین آرزویی را می‌کند. به عبارتی در پایانِ فیلم بیننده معتقد می‌شود که خودکشی (که در تعالیم دینی ما به شدت مذمت شده) بعضی جا می‌تواند مفید هم باشد، مثل این جا که آن‌هایی که خودکشی کردند بالاخره می‌خواستند به دستِ هیولای فیلم کشته شوند این جوری خودشان را راحت کردند وآن یکی هم که زنده ماند اگر خودکشی کرده بود به نفعش بود. ولی فیلم اصلی این گونه تمام نمی شود. آن هیولاهایی که در مه شبح‌شان دیده می‌شد به تنها فردِ باقی مانده نزدیک می‌شوند. وقتی آن‌ها جلو می‌آیند معلوم می‌شود نیروها و تانک‌های ارتش بوده‌اند که برای نجات افراد این شهر به آن جا آمده‌اند و در نتیجه افرادی که خودکشی کردند فرصت نجات پیدا کردن را از دست دادند... خوب یکی نیست از رسانه‌ی ملیِ عزیز بپرسد که عزیزِ دل اولا تو با چه حقی و ثانیا با چه منطقی این تحریف را در فیلم انجام داده‌ای؟ احتمالا دوست دانشمندی که این بلا را نه تنها سرِ فیلم که سرِ ذهنِ بینندگان آورده می‌گوید: «خوب آن طوری که فیلم تمام می‌شد ارتشِ آمریکا به عنوان یک ناجی معرفی می‌شد که برای نجاتِ انسان‌ها از دست هیولاها لازم است و ما با این تغییر باعث شدیم چنین گزاره‌ای در ذهن بیننده شکل نگیرد.» یکی نیست بگوید: «خوب شما آمدی ابرویش را درست کنی زدی چشم یارو را کور کردی که.» یکی نیست به رسانه‌ی ملی بگوید: «هر سال هفت هشت تا فیلم خوب در سینمای خودمان تولید می‌شود، آن‌ها را که در تلویزیون نشان نمی‌دهی. تله فیلم‌هایی (فیلم هایی که روی پرده سینما نمی‌روند و برای پخش در تلویزیون یا ویدئوهای خانگی ساخته می‌شوند) هم که نمایش می‌دهید و به سفارش شما ساخته شده‌اند از هر ده تاشان فقط یکی به دردبخور است. چرا؟ چون تله فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند همه‌شان چند تا معیار را باید داشته باشند؛ اول اینکه مانتوی خانم ها تا زانو باشد یا بلند تر و دوم این که یک تار مویِ خانم‌ها هم نباید دیده شود. البته این دومی یک تبصره دارد؛ نشان دادن بخشی از موی پیرزن‌ها اشکالی ندارد. خودِ این معیار هم خیلی جالب‌انگیزناک است چون اسلامی که نیست. اگر می‌خواست اسلامی باشد که باید یا خانم‌های بازیگرِ فیلم آرایش نمی‌کردند و یا اگر هم آرایش می‌کردند پوشیه می‌زدند! چون از نظرِ اسلام زنی که صورتش را آرایش می‌کند باید آن را از نامحرم بپوشاند. در برخی تله فیلم‌ها هم که خانم‌ها فقط موهای‌شان را پوشانده‌اند و گردن‌شان برهنه است. پس اگر می‌خواستید اسلامی عمل کنید این هم اشکال داشت. اگر فیلمی این دو معیارِ آبکی و ساختگی را داشته باشد، هزینه‌اش از بیت المال پرداخت شده و بدون توجه به سناریو ساخته و نمایش داده می‌شود. حالا سناریو هرچه می خواهد باشد، مهم نیست. بازی‌ها ضعیف باشد مهم نیست... فیلم‌هایی هم که توسطِ هالیوود ساخته می‌شود که قرار نیست بیاید تبلیغ جهادِ فی سبیل الله کند. علی با چنین دیدی داشت نگاهی به سریالِ تلوزیونی می‌انداخت و دوباره به سفره نگاه کرد که لحظه به لحظه داشت پُرتَر می‌شد.

- حالا در موردِ چی هست این تِس؟

- زندگیِ دختری است به همین نام. او مراحلِ سختی را در زندگی‌اش پشتِ سر می‌گذارد.

مادرِ مژده چه جالبی هم انداخت و گفت:

- حالا چی شده که شما می‌خوانی‌اش؟

- به نظرم روان‌شناس باید زیاد رمان بخواند. حالا تِس را نمی‌دانم، ولی سعی می‌کنم کتاب‌هایی که سر و صدا به پا می‌کنند بخوانم.

- همین است دیگر. غالبا سَر و صداها هستند که آدم‌ها را بزرگ می‌کنند وگرنه چرا نباید آثار اولِ ادبی دنیا همه‌شان ترجمه شده باشند.

- خیلی‌شان ترجمه شده اند.

مادرِ مژده هم قیافه‌ی حق به جانبی گرفت و همین طور که ظرفِ برنج را روی سفره می‌گذاشت گفت:

- نه اصلا این طور نیست. ببین من قبلا به مژده گفتم که یک موسسه‌ی ایرانی باید باشد همه‌ی داستان‌هایی را که سالانه نوبلِ ادبی یا جوایزِ بزرگ می‌گیرند ترجمه کند تا مردم از جامعه‌ی جهانی عقب نمانند. ولی کو گوشِ شنوا علی جان؟

¶¶¶

علی از دست پختِ مادرِ خانمش تعریف کرد و تشکر کرد بابتِ غذا. مادر خانمِ علی همین که جواب تشکرهای علی را می‌داد به مژده گفت:

- مژده جان آن دستگاه بخور را بگذار توی اتاقت تا حسابی بخار کند. دوای دردِ علی همان است. راستی علی‌جان غروبی آرمان زنگ زد و ازت خبر گرفت. گفت شاید برای آخر تابستان بیاید ایران... نه بگذار ببینم... راست می‌گویی مژده جان... گفت که نمی‌تواند بیاید.  

آرمان برادرِ مژده بود. جزوِ همین نخبه‌هایی بود که فرار مغزها می‌کنند. و الان سال‌هاست که دارد توی خارج درس می‌خواند. علی هم بلند شد رفت سمتِ آشپزخانه تا در موردِ آرمان بپرسد. علی فکر کرد این‌ها تا داخلِ کشور هستند مغز به حساب نمی‌آیند، ولی همین که پای‌شان به خارج باز می‌شود، مهاجرتِ آنان، فرارِ مغزها نام می‌گیرد. توی همین فکر و خیالات، مژده را دید که بخور به دست رفت سمتِ اتاق خواب.

¶¶¶

دستگاهِ بخور سخاوت‌مندانه اتاق را با بخارِ خوش‌بویی پر می‌کرد. علی مجله‌ای را که مژده خریده بود دستش گرفته بود و ورق می‌زد. از عکس‌های مجله بیشتر احساسِ خستگی کرد. دستانش را روی زمین پهن کرد. نه همین طوری و بی‌حساب و کتاب. یک دستش را ستون کرد زیرسرش. طوری که سرش روی دستِ راستش بود و دستِ چپش هم وظیفه داشت مجله ورق بزند. مژده با یک سینی چای و میوه وارد شد. علی عادت نداشت به هر دویش با هم.

- مادر چه کار می‌کند؟ (و با شوخی و بسیار مهربان گفت:) دارد اسپانیایی یاد می‌گیرد؟

مژده خندید و کلمه‌ی بی‌مزه‌ی بی‌مزه را گفت و ادامه داد:

- بالاخره هر کسی یک جوری فکر می‌کند. مادر خیلی خاطِرَت را می‌خواهد.

- آره خداییش، از میوه‌هایش معلوم است.

مژده هم گیلاس‌های زیبا و خنک را گرفت دستش. یکی از آن خوشه‌ای‌هایش را مستقیم و به عُنف کرد توی دهانِ علی. حالا چرا به عُنف؟ چون علی این حرکت را خیلی نمی‌پسندید. بس که احمق است.

- امروز چند تا پر کردی؟ پرسش‌نامه‌ها را می‌گویم.

- امروز، تازه پخش‌شان کردم. معلوم نیست جواب بدهند یا نه. پرسش‌نامه‌ها را به آنان می‌دهم تا با خیالِ راحت جواب دهند. خوش‌مزه است‌ها. چقدر خنک است!

مژده هم چند تا از گیلاس‌ها را گرفت و گذاشت توی دهانش تا به صدقِ گفتارِ نامزدش پی ببرد.

- فکر می‌کنی چقدر طول بکشد؟

- برنامه‌ام این است که تا اوایل شهریور تمامش کنم. باید 200 تا تو شمال شهر پر کنم و 200 تا هم منطقه‌ی جنوبِ شهر. بعد هم به طورِ تطبیقی بررسی‌اش کنم. کارِ سختی است.

- خیلی هم سخت. هیچ کس از این کارها نمی‌کند علی. خیلی کارِ سختی است. خیلی خودت را اذیت نکن. اگر بتوانی زودتر تمام کنی، می‌توانی مدرکت را بگیری...

علی هم ناامیدانه نگاهی به او کرد و گفت:

- چرا می‌خواهی الکی امید بدهی. استاد به من داده است 5. آخر من پنج را چه کارش کنم؟ هر چه هم زور می‌زنم زیرِ بار نمی‌رود. خیلی شَر شده است. آن سه واحدی را چه کار کنم؟ این هم پیش‌نیازِ آن یکی است.

مژده هم می‌دانست که موضوعِ خوبی را پیش نکشیده است.

- خوب، آن 3 واحد است دیگر؛ مساله‌ای نیست. می‌توانی یک کاری برای خودت دست و پا کنی. تازه می‌توانی ارشد هم شرکت کنی.

- چه کاری مژده، چه ارشدی! من باید تکلیفم را با خودم معلوم کنم. خوشت می‌آید دوباره این بحثِ نخ‌نما شده را پیش بکشی. همان قدر که نفهمیدم و آمدم لیسانس خواندم بس است. توی همین ماندم. آن وقت تو می‌گویی کار کن. با کدام علم؟ ما چه جوری درس‌ها را پاس می‌کنیم؟ آن وقت با این درسِ فکستنی‌مان بیاییم کار هم بکنیم. من چه روان‌شناسی هستم که نه اصول علمم را می‌دانم و نه تاریخش را و نه فلسفه‌اش را و نه کلمات کلیدی‌اش را و نه هیچ چیزِ دیگری؟ من کدام یک از درس‌های لیسانسم را خوب خواندم و فهمیدم که یک کله بروم ارشد بخوانم؟

مژده نفسِ عمیقی کشید و با نگرانی به بخور نگاه کرد و گفت:

- همه همین جوری هستند. تو فکر می‌کنی بقیه چه گلی به سرِ خودشان می‌زنند. تو فکر می‌کنی بقیه می‌روند تا تهِ علم‌شان و همه چیزِ علم‌شان را می‌دانند؟

- ببین مژده، من نسبت به کاری که می‌خواهم بکنم مسوولم. من تو کَتم نمی‌رود بدون دانش بروم سرِ ملت شیره بمالم. من نمی‌توانم چنین کاری کنم، می‌توانم؟

- حالا تو که این همه درس خواندی و این همه توی این تشکل‌ها زحمت کشیدی، چه اشکالی دارد نامه‌ای از آن‌ها بگیری و بروی توی سپاهی، جایی مشغول شوی. آن‌جا روان‌شناسی نمی‌خواهد؟

علی عصبانی‌تر شد. دستش را گذاشت روی پیشانی‌اش و طاق باز شد و گفت:

- هیچ معلوم است داری چه می‌گویی؟

- نه فقط تو می‌فهمی. نه می‌گذاری بابا کمکت کند و نه به من اجازه می‌دهی کاری بکنم و حالا هم... آخرش که چی؟

علی چند سرفه‌ای کرد. رنگش عوض شد. عمیق نفس کشید و گفت:

- مژده جان حالم خوب نیست. خیلی گیر نده جانِ مادرت.

مژده هم گیر نداد. چه گیری می‌شود داد به علی؟ آن هم به جوانی که می‌خواهد پاک باشد به قولِ خودش. ولی مشکلِ اساسی این دسته از جوانان این است که زیاد مریض می‌شوند. اگر سرما بخورند به این راحتی‌ها خوب نمی‌شوند. هیچ وقت خستگی‌شان در نمی‌رود.

 پس‌نوشت:

1. در ایّامِ الله فیلمِ فجر، هر شب فیلم می‌بینم.

2. تا آخرِ هفته‌ی بعد.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری