تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ایران» ثبت شده است

تقریبا نه به همه نامزدها

آیت‌الله خامنه‌ای: «عامل اصلی پیروزی، در صحنه بودن مردم است؛ عامل در صحنه بودن مردم، امید و اطمینان آنهاست. این امید را باید در مردم تقویت کرد؛ مردم را نباید ترساند؛ مردم را نباید بدبین کرد، بی‌اعتماد کرد.»

انتخابات این هفته تمام می‌شود یا نهایتا هفته بعد. ولی آن‌چه می‌ماند چیست؟ بی‌اعتماد کردن مردم به ساختارهای حاکم در نظام جمهوری اسلامی. نامزدها به این نمی‌اندیشند که قرار است رییس ساختار اجرایی کشور باشند؛ ساختار اجرایی و مدیریتی که خود در مناظره‌ها و مستند‌ها و حرف‌های‌شان گام به گام دست به نابودی آن زده‌اند

فی‌المثل نشان دادن توی ذوق و بیش از حد فقر در جامعه نشان دهنده چیست؟ آیا تصور نامزدها این است که این تصویر تنها نشان دهنده این است که دولت یازدهم در این ۴ سال نتوانسته است به امور مردم فقیر رسیدگی کند! آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که مخاطب نتیجه‌گیری بزرگ‌تری می‌کند و آن این که اساسا جمهوری اسلامی در این ۳۸ سال هیچ توفیقی در کمک‌رسانی به مردم محروم نداشته است؟ بدبین‌ترین منتقد جمهوری اسلامی هم امروز اقرار خواهد کرد که در این ۳۸ به روستاها و توسعه روستاها در کلیت آن بی‌توجهی نشده است. دست کم من که در روستا زندگی کرده‌ام، متوجه این توسعه هستم. درست است این توسعه هنوز متوازن نیست، ولی بیغوله نشان دادن روستاهای ما بیش از آن که نقد دولت روحانی محسوب شود، جفا در حق نظام است. بیشتر روستاهای ما، راه‌های آباد، آب، برق، شبکه ارتباطی خوب، و خانه بهداشت دارند. این که نامزدها چنین تصویر سیاهی از مملکت ما نشان دهند، نقض غرض است. تصویری که آقایان در مستندهای‌شان نشان می‌دهند چه فرقی با تصویرهایی از ایران دارد که در جشنواره‌های فرنگی سیاسی جایزه می‌برد؟ چرا سیاه‌نمایی و از هم گسیخته نشان دادن جامعه ایرانی توسط اصغر فرهادی بد است، ولی توسط آقایان کاندیدا مطلوب است؟ مگر در این سیاه‌نمایی فرقی هست؟ این حجم از فلاکت نمایش داده شده، نقد رهبرهای ما محسوب نمی‌شود؟ 

همین ایراد به نحوی دیگر در نامزدهای مثلا آزادی‌خواه دیده می‌شود. یکی از این‌ها به یک‌باره بلندگوی آزادی‌ بیان دست می‌گیرد و کل نظام را متهم می‌کند به بگیر و ببند. گویی همشیره پدر بنده بیست سال دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده است. این نامزد جوری درباره اعدام‌ها سخن می‌گوید که گویی خودش در آن سال‌ها بسط تئوریک شریعت را در جامعه ترویج می‌کرده است. ایران، این کشور مظلوم ولی آزاده، تنها کشوری است در جهان که رییس جمهور آن اپوزسیون آن است. یکی از امنیتی‌ترین چهره‌های تاریخ جمهوری اسلامی که تنها در یک فقره حصر منتظری را تصویب کرده است، حال از دشمنان جامعه باز می‌گوید و دستگاه قضایی کشور را نفی می‌کند. اگر رییس جمهور، به فکر کشور و منافع مردمش باشد، درباره دستگاهی که به طور میانگین هر خانواده ایرانی در آن یک پرونده دارد یا داشته است با دقت بیشتری سخن می‌گوید. امید مردم را ناامید نمی‌کند. روحانی که می‌گوید نباید با ذهن‌های مردم بازی کرد، چرا خودش مثل چرک‌خشک‌کن هر ۸ ساعت یک بار، این‌چنین با ذهن مردم یک‌پادو‌پا بازی می‌کند؟ 

شهردار هم به سیم آخر زده است و وعده‌ای نیست که نداده باشد و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند مبنای وعده‌هایش است. اگر ایشان به رییس دولت بگوید دروغگو، پس چطور مردم به رییس جمهورشان اعتماد داشته باشند که انتخابات را سالم برگزار می‌کند؟ البته شهردار تصمیم گرفته است به این چیزها فکر نمی‌کند. با این حال، بد نیست بداند این بی‌اعتمادی برای خود ایشان مخرب‌تر از آن است که حتی خودش رییس جمهور نشود. رییس جمهوری که مردم را نسبت به ساختار اجرایی کشور بی‌اعتماد کرده باشد، چگونه می‌خواهد امور را اداره کند؟ 

در این کارزار که همه دارند اشتباه می‌کنند، به تعبیر رهبری، تنها رأی دادن است که مهم است. رأی می‌دهم تا مملکت از هم نپاشد و عزت کشوری که با اراده مردم سامان یافته است از بین نرود. من به کسی که دید کمتر منفی‌تری به او دارم رأی خواهم داد و حتما به شهردار رأی نخواهم داد که کارهای او و ستاد تبلیغاتی‌اش که به ویژه با تقسیم‌بندی‌ کذایی بی‌چیز شریف و چیزدار قبیح و هم‌چنین دروغ‌گو و دزد خواندن رییس جمهور قانونی کشور (ولو این رییس جمهور در نظر برخی بنی‌صدر باشد) روشن کرده است که کمترین دانش و درکی نسبت به منافع ملی و حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد.

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

حیف بود و باشی که ایران برایت تیار کرد/ درباره ایران‌ناسپاسیِ ابوطالب مظفری



نویسنده‌ها: میثم امیری، محسن باقری

تنها چیزی که متولی ندارد، ایران است- سید جواد طباطبایی
=======
ابوطالب مظفری به «زبان فارسی» مطلبی در بنگاه خبرپراکنی بریتانیا سرهم‌بندی کرده است که همراه با اشکال‌های پرشمار ویرایشی و غیر ویرایشی، کینه‌ای ضد امنیت ملی را در خود می‌پروراند. متنی گیج‌نما که هم‌زمان که از رهبر تعریف می‌کند، می‌کوشد پنجه به صورت ایرانی بکشد که امنیت جان ناسپاس او را در بیش از سه دهه اخیر تأمین کرده است. همان لحظه که مثلا مردم را تحویل می‌گیرد، با ترس‌ولرز به جمهوری اسلامی متلک می‌اندازد و برای آن که اظهار لحیه‌ای کرده باشد، تلاش می‌کند ایران و ایرانی و جمهوری اسلامی و رهبر و حتی افغانستان را به حراج بگذارد.
نویسنده در بند اول می‌نویسد که انتخاب محمد کاظم کاظمی «به عنوان» دبیر جشنواره شعر فجر «انتخابی شگفت‌آور» است؛ لابد شگفت‌آور برای ما عقب‌افتاده‌ها. چون می‌نویسد «شاید در جهان اول اتفاق مهمی تلقی نشود.» بد نیست او از جهان اول مثال بیاورد تا روشن شود آیا انتخاب دبیر از کشوری دیگر در جایزه‌ای دولتی‌ امری طبیعی است یا نه. با این حال، دکتر محمد سرور مولایی در سال‌های قبلی عضو هیأت علمی جایزه جلال بوده است. بنابراین چنین انتخاب‌هایی در کشور ما که لابد جهان چندم است، آن‌چنان بی‌سابقه و بی‌پشتوانه نبوده است. بد نیست مظفری در جمع‌بندی نقد نوشته شده در این بند اشاره کند که خود از کدام جهان می‌آید؟
او در بند بعدی نوشته شعر، تنها «ژانر» هنری است که بین ما و افغانستان و تاجیکستان مشترک است. شاعر نمی‌داند شعر، ژانر نیست. دو این که مقیاس این اشتراک چیست که هیچ «ژانر» دیگری یافت نمی‌شود که بین ما و افغانستان و تاجیکستان مشترک باشد؟ مثلا معماری از دید او هنر نیست؟ یا «ژانر» نیست؟‌ یا هیچ‌کدام؟ و چرا تاجیکستان را در این مقایسه وارد کرد؟ چون تاجیکستان در نوشته او به هیچ روی محل بحث نبوده است و دیگر به آن اشاره نشده است! در بند بعدی، او «سینما» و «داستان‌نویسی» را به عنوان دو «ژانر» هنری دیگر معرفی می‌کند و البته «ادیتور» سایت هم که اساسا خواب است تا تصحیح کند «داستان‌نویسی» «ژانر» هنری نیست؛ «داستان» «ژانر» هنری است.
نویسنده در ادامه نوشته عامش اشاره می‌کند که «مدت‌های مدیدی» است که بین ما و «آن‌ها» ناهمدلی هست. و البته نمی‌تواند اشاره کند مدت مدید یعنی از کی؟ از ده سال پیش؟ صد سال پیش؟ صد و پنجاه سال پیش؟ در ادامه نوشته است که جریان بیگانگی و «حتی» بدبینی بین ما و افغانستان رو به تزاید است. کسی شاعر باشد و نداند که بیگانگی از بدبینی بسیار بدتر است، نوبر است یا این که نداند کارکرد واژه حتی کجاست. انگار اول دو ملتی که یکی بودند از هم بیگانه شدند و بعد یادشان آمد که باید بهم بدبین! بشوند. جمله‌هایی بی‌سروته «نویسنده» تنها کنار هم چیده شده است که قابل داوری نیست؛ بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌تعیّن. قبل از آن‌که درست یا نادرست باشد، مهمل است و به لحاظ نحوی پوچ. تنها به فکر انداختن لگدی در تاریکی، به ایران و نظام حاکم در آن است؛ چون برای خبرکش‌های انگلیسی همین معیار مطرح است؛ وگرنه چه باک از این که لوگوی جشنواره شعر فجر در چند سال پیش را بین این مهملات بزنند و کک‌شان هم نگزد که پوستر سال ۹۵ را یک بار به زبانی که بلدند، گوگل کنند.
در بند بعد، برای اولین بار، «نویسنده» نشانی می‌دهد؛ نشانی به ۲۵ سال پیش. می‌گوید در ۲۵ سال پیش در مقاله‌ای نسبت به بهبود روابط بین ما و آن‌ها، «پیشنهادات»ی (؟!) داده شد که به آن توجه نشد. «نویسنده» روشن نمی‌کند آیا تنها در همان سال که مقاله نوشته شده بود به «پیشنهادات» توجه‌ای نشد یا این که هنوز به آن «پیشنهادات» توجه نمی‌شود! او در جمله‌ای رازآلود پاسخ می‌دهد: «در آن سال‌ها توجه نشد» دیگر؛ دیگر را هم ما اضافه می‌کنیم.
شاعر فراموش‌کار در بند دیگری می‌گوید در دو سه سال گذشته تحولات بسیاری در رفتار حاکمیت در ایران دیده شده است. این «نویسنده» پریشان‌گو بالاخره مشخص نکرده است که مشکلش دقیقا از کی شروع می‌شود؟ یعنی از چه تاریخی بین ما و افغانستان مشکل زاده شد؟ دیگر آن‌که او در تمام بندهای بالا اشاره کرده بود که بیگانگی و بدبینی رو به تزاید است و حاکمیت به سخنان نویسنده‌های فرهنگی گوش نداده است. اگر چنین گزاره‌ای درست است، پس این تحولات مورد اشاره چیست؟ مگر غیر از آن تک مثال از دستور رهبری درباره مسأله‌ای آموزشی، تحوّل دیگری هم صورت گرفته است؟! بالاخره برخورد حاکمیت خوب بوده است یا نه؟ البته طبیعی است گفته‌های این هذیان‌گو؛ ارتزاق از هر دو منبع داخلی و خارجی کار سختی است و کار را به این‌جا می‌رساند که تحلیل‌گر پریشان‌باف نمی‌داند با خودش چند چند است و در پی چه؟
شاعر در جلدِ نماینده مهاجرین می‌نویسد:‌ «اکنون دغدغه عموم مهاجرین این موضوع است که تغییر وضعیت و تصمیمات این‌گونه مقطعی بوده و ناشی از سیاست‌های جاری منطقه باشد که با تغییر سیاست‌، وضع به حالت قبل برگردد یا حتی مشکلات بیشتر شود.» هنوز دیر نشده تا «ادیتور» بنگاه، یک نفر آشنا به زبان فارسی پیدا کند و این جمله‌ها را تبدیل به عبارت‌های معناداری.
نویسنده در بند بعد طلب‌کارانه می‌نویسد که دولت‌مردان جمهوری اسلامی نتوانسته‌اند در قلوب مهاجرین جا باز کنند. انتظار نیست که این «نویسنده» مزدبه‌روز یک دلیل منطقی یا نیمه‌منطقی برای گفته‌هایش دست و پا کند. بد نیست او به عدد سه میلیونِ متن خود کمی فکر کند و تعداد صفرهایش را بشمارد و از کسی در آن بنگاه بپرسد:‌ «آیا شما حاضرید سه میلیون مهاجر را از ایرلند که در شرایط نامساعدی هستند بپذیرید، آن هم در شرایطی که خودتان در جنگی با نیمی از جهان درگیرید؟»
اما آن‌چه که باعث شد ما این مقاله را بنویسیم، جمله زیر از این شاعر بی‌حمیّت است: «امروزه بسیار از ایران بازگشته‌ها، در شمار سرسخت‌ترین منتقدان ایران و ایرانی هستند.» «نویسنده» هرجایی این جمله، چه آن که خود از وطن و مام وطن گریزان است، چنین به ایران و ایرانی می‌تازد. «نویسنده» دست کم به آن نمکی که در سفره رهبر مزه کرد، پای‌بند نیست و چنین بی‌گزند، نه حکومت یا واحد سیاسی مشخص که بر «ایران» می‌تازد و تفکر کثیف خود را به همه ایران‌بازگشته‌ها سرایت می‌دهد. هم به افغانستانی توهین می‌کند، هم به ایرانی، هم به ایران. لابد جناب‌شان درکی داشته که ایران را از ایرانی جدا کرده است و در این درک دون به ما نشان می‌دهد که چطور می‌توان مار خورد و افعی شد و به ایران توهین کرد. و سخت نیست فهمیدن این که چرا باید چنین مطلبی در آن دلال‌خانه خبر منتشر شود؛ چون «دستورالعمل» روشن است؛ «بر ایران و ایرانی بتاز، دفاع قلابیِ مصنوعیِ ظاهری از رهبر را ما ندید می‌گیریم.» چه مظلوم است ایران که کسی چنین بر آن بتازد و هم‌چنان در سرزمینش کیا و بیا داشته باشد؛ از حاکمیتش احترام ببیند و ستایش. چه مظلوم است این کشور که با تنی زخم‌خورده از عصیان مجنون عراقی، آغوش مهربان خود را به روی هم‌زبان‌های مظلوم افغانستانی باز کرد. خود درد داشت؛ ولی درد دیگرانی از درون تمدن فرهنگی ایران را با جان و دل پذیرفت، چون یاری‌گری در نهادش نهفته بود. حال، سخت است بعد از این همه سال، بی‌وطنی که در این خاک، شاعر شده و قدر دیده است، چنین کینه‌توزانه بر درخت تناور و سربلند ایران تازیانه بکشد؛ غافل از این که خرده جوانه‌هایی از این درخت، هم‌چون نگارنده‌های این نوشته، شلّاق کینه‌توزی شاعر را بر سرش خُرد خواهند کرد و منافع ملی و امنیت کشورشان را به میدان حقیر او نخواهند سپرد.
چند بند دیگر هم به سیاق بندهای بالاتر به همان پریشان‌گویی سپری می‌شود. جمله‌هایی آشفته و بی‌تناسب که همه چیز در خود دارد جزء تحلیل و معناداری. فی‌المثل به این جمله بنگرید:‌ «نهادی که طی سال‌های گذشته تمام همتشان، خرج بازگرداندن مهاجرین به وطن با روش‌های بسیار نامتعارف می‌شد اما چند سالی است که اقبال نسبی به کارهای فرهنگی و نظرخواهی از فعالان فرهنگی نشان می‌دهد.» هم‌خوانی شناسه‌ها با نهاد، کاری است کورترین روباه هم می‌تواند انجام دهد؛ ولی روباه حواس‌پرت چنان از آن تاختن بر ایران و ایرانی دل‌شاد بود که کاری به باقی چیزها نداشت. جدا از این اشکال نحوی، تنها چیزی که جمله بالا دارد بی‌معناییِ شفاف است. گویی «نویسنده» خود هم ذوق‌مرگ این بوده که توانسته جزء سرسخت‌ترین «منتقدان» خودش و ریشه و هویت و پدر و مادرش قرار بگیرد.
او در جمله‌های دیگرش می‌نویسد:‌‌ «سال‌ها زیست مسالمت‌آمیز میان مهاجرین و شهروندان ایرانی، فاکتور مهم دیگری است که می‌توان به آن اشاره کرد.» در این جمله به زبان بی‌زبانی دارد می‌گوید به افغانستانی‌ها اعتماد نکنید؛ آن‌ها ریاکارند و نمک‌نشناس. چون همین که کارشان در ایران تمام شد، جزء «منتقدان» سرسخت این سرزمین خواهند شد. «نویسنده» در دستگاه معیوب و پلید ناخودآگاهش به هم‌وطنان خودش هم توهین می‌کند. تمام اداها و رنگ‌هایش از هم گسیخته می‌شود. چه آن‌که وقتی می‌نویسد «مردم ایران در این مراودات به شناخت بهتری از مردم افغانستان دست یافتند و آنان را با خود آشنا و نزدیک دیدند» باید پرسید کدام مردم ایران؟ مردم ایران را که به «چیئِف ادیتورِ» ملکه تقدیم کرده بودید آقای شاعر.
نکته آخر آن‌که «نویسنده» در جایی از متنش به کتاب رضا امیرخانی اشاره می‌کند. زبان و ریشه و وطن و هویت نداشته‌ ابوطالب مظفری به کنار، دست کم، پشت جلد آن کتاب را یک نظر ببیند تا دستش بیاید که بیگانه کیست و دوست کدام است. بیگانه آن دولت «بی‌صفتی» است که بین ما و افغانستان خط کشید؛ اگر قرار است «منتقد» سرسخت بود، باید منتقد آن بود و به آن سرسختی نشان داد نه به سرزمینی که نان و نمک خود را سر سفره‌ با شاعر قسمت کرد.

پ.ن: این نوشته خشمگین است به کسی که ایران را پاس نمی‌دارد؛ در چنین نگاهی، فرقی نمی‌کند متن او را بی‌بی‌سی تبلیغ کند یا بیست و سی. آن خبرخانه‌ها حکم تاکسی تلفنی را دارند؛ موضعِ ما تخطئه مسافرِ ضدَّ ملّی آن است.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

خودِ مهم‌ترم

حسین نوروزی جایی نوشته بود، کاش مجتبی خامنه‌ای بودم. همه چیز مالِ من بود یا دستِ کم از بیرون این طور به نظر می‌‎رسید. در منظومه‌ی کاش کسی بودن، کسی به ذهنم نمی‌رسد. کاش کسی نباشم، بهتر است. کاش مردم در دیدارم القاب را کنار می‌گذاشتند. کفش‌های مقام و مدرک را دمِ در می‌کندند، با آدمی که روبه‌روی‌شان است صحبت می‌کردند. چقدر بد است از این که می‌بینم کسی من را با مدرکم یا جایگاه اجتماعی‌ام یا هر مزخرفِ دیگری می‌شناسد. انگارِ خوکِ کثیف بودن، بهتر از چیزی نبودن است. و خروس بودن یعنی خوش‎‌مزه بودن و انسان بودن، یعنی دردِ بی‌درمان. کاش شبیه هیچ‌کس بودم. کاش می‌توانستم به‌دور از این القاب با مردم حرف بزنم و با تو و با او. 

سعی می‌کنم زود ذوق‌زده نشوم، زود دل‌زده هم. کلّا زده شدن را دارم از خودم دور می‌کنم، و منزوی می‌شوم. یک‌جانشینِ گوشه‌گیر. دوست دارم موردِ مطالعاتی نشوم. 

دیروز این طور بود. وقتی امیر را دیدم، او هرگز من را نمی‌شناخت، حتّی سنّم را هم نمی‌دانست. بعدِ 23 سال دیدمش. آخرین خاطره‌ی من با او، عکسِ بیژن امکانیان بود در روی جلدِ مجلّه‌ی فیلم. تازه‌تر که کردیم دیدار را، راحت‌تر حرف زدیم. خودمان بودیم. با این که جرّاحِ قابلی شده در آلمان، ولی موضوعِ بحثِ من و او، انسانی بود و بر پایه‌ی منطق. فرق نمی‌کرد او کجایی است و من هم. بد و بیراه به آخوندها گفت و از تجربه‌های عکّاسی‌اش. هر کس کمی عکّاسی کرده باشد، چپ می‌افتد با آخوندها نمی‌دانم چرا. گفت عکس‌های زیادی از ایران دارد که برخی‌اش را تا ده هزار مارک هم می‌خریدند، زمانی که او در آلمان دانشجو بود و طبعا بی‌پول. ولی نفروخت. چون آن عکس‌ها تصویر مملکتِ عصیان‌زده را نشان می‌داد و او نفروخت. به من هم گفت، هیچ وقتِ عکس‌های خرابی‌های ایران را روی نت نگذار. هیچ وقت. وقتی عکس‌های بلوچستانم را دید، گفت، اگر می‌توانی این عکس‌ها را ببر به خامنه‌ای نشان بده، ولی روی نت نگذار. آدم مملکتش را نمی‌فروشد. سعی کن ایران را نگاه داری عزیز. به من گفت بهت نمی‌خورد 28 ساله باشی، شاید 22 یا 23 بهت می‌آید. خوشم آمد از این حرف. انگار اوّلِ حرف‌ها را فراموش کرده بود که گفتم 23 سال پیش را یادم می‌آید که داشتی مجله فیلم را ورق می‌زدی. توی این روزگار کم پیدا می‌شوند آدم‌هایی که آمارت را نخواهند یا آمارت را از یاد ببرند. ولی او چه نیازی داشت اطّلاعات کسب کند یا بداند درباره‌ام؟ چون خودِ مهم‌ترم محترم‌تر بود و داشت باهاش حرف می‌زد. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس کناری- مصیبت‌های تک‌نگاریِ جام جهانیِ قزلی

مهدی قزلی به برزیل خواهد رفت -اِن شاء الله- و بازی‌ها و حواشی حضور تیم ملّی فوتبال کشورمان را حاشیه‌نگاری خواهد کرد. سفرنامه‌ای در این‌باره خواهد نوشت. (گرفتاری اوّل، همین سلف‌فروشی پیش از فروش است!) این خبر را در خبرگزاری‌های مختلف از جمله مهر می‌توانید ببینید. مهدی قزلی در تک‌نگاری، جزو باتجربه‌ترین نویسنده‌های ایرانی‌ست و شاید پس از جلال، بیش‌ترین مطلب را در این‌باره با نگاه ادبی نشر داده است. شایدی نزدیک به حتما.
برای هر نویسنده‌ای حضور در جام جهانی مغتنم است. شاید برخی هم حسودی‌شان شود. مانند من. دوست دارم جای مهدی قزلی می‌بودم و در آن رویداد حضور می‌یافتم. همه‌ی این‌ها نکته‌های مهمّی‌ست. رویداد، رویدادِ مهمّی‌ست. شوقِ ما هم فراتر از تصوّر است. چرا که جام‌جهانی هم دارد برای ما هر 8 سال یک‌بار تکرار می‌شود.
همه‌ی این‌ها قبول. همه‌ی این‌ها درست. ولی همه‌ی این‌ها ورِ خوبِ ماجراست. همه‌ی این‌ها وری‌ست که مردم می‌بینند و در رؤیا باهاش صفا می‌کنند و «ای کاش من جایش بودم» سر می‌دهند.
امّا برای نویسنده‌ای مثلِ قزلی چند تا نکته‌ی مهم هست که باید گفت. نه برای او. برای آن دیگران.

یک؛ ادبیّات در خلوت اتّفاق می‌افتد. شاه‌کارها غالبا جاهایی نوشته می‌شود که یا کسی به‌شان سرک نکشد، یا جرأت نکند سرک بکشد، یا نتواند سرک بکشد. این جور جاها ادبیّات اتّفاق می‌افتد. مارکز، تنها کسی‌ست که می‌تواند صد سال تنهایی بنویسد، چون اوّلا نویسنده‌ترین آدمِ کشورش است، دو این که قصّه‌های مادربزرگِ مارکز، فقط در خودِ مارکز درونی شده است. پس یکی خلوتی‌ِ خودِ ماجراست.
دو؛ ادبیّات در جاهایی که کسی نمی‌بیند یا به ذهنش نمی‌رسد اتّفاق می‌افتد. مثل خود کار مارکز. یا مثل کارِ خوبِ یوسا؛ سور بز. یا مثل کارهای جین آستین. نویسنده مثل کسی هست که از میانِ دود و دم و اتّفاقاتِ یک قوم یا یک زیست‌بوم بیرون می‌آید و با دستِ پُر ما را به مهمانی واژه‌ها می‌برد. به مهمانی اتّفاقات.
سه؛ ادبیّات جاهایی متوّلد می‌شود که مسأله‌ی مشترکِ آدم‌ها باشد. مسأله‌ای در درونِ همه‌ی آدم‌ها. این‌ها موضوعات جان‌داری برای تولیدِ ادبیّات است. مانند مرگ. مانند توبه و ندامت. مانند عشق و دوست داشتن. مانند عدالت.
چهار؛ ادبیّات موضوع جدّی‌ست. موضوع مرگ و هستیِ آدم‌ها، هیچ‌گاه شوخی نبوده است. ادبیّات تاریخ می‌سازد، هویّت درست می‌کند، جامعه‌ای را سامان می‌دهد یا بهم می‌ریزد. ادبیّات نقشی فراتر از واژه‌های داستانی‌اش دارد.
البته همه‌ی این‌ها را مهدی قزلی می‌داند. بهتر از من هم می‌داند و حتما هم در نوشته‌هاش این‌ها را می‌فهمد. امّا این نوشته، به آن «آه کشندگانی‌»ست که دوست دارند جای قزلی باشند. به آن کسانی که می‌خواهند کار قزلی را هماهنگ‌ کند یا مدیریّتش کنند یا می‌خواهند بدانند که او چه کاره حسن است در این داستان. این نوشته، بیش‌تر توصیف و توضیحِ کاری‌ست که باید قزلی انجام دهد. کاری که به غایت سخت است؛ تک‌نگاریِ مسابقات جام جهانی.
یک؛ جامِ جهانی را چند میلیارد نفر و چند صد میلیون فارسی‌زبان آن را می‌بینند. ولی از دلِ همه‌ی این‌ دیده‌ها، تنها یکی‌شان قرار است کتاب شود. یکی‌شان قرار است بماند. یکی‌شان قرار است نوشته‌ شود. از همه سخت‌تر، یکی‌شان قرار است ادبیّات باشد.
دو؛ جامِ جهانی بسیار شلوغ است. جام جهانی بسیار پربیننده است. تنها یکی‌شان قرار است از بین شلوغی‌ها بماند، یکی‌شان می‌خواهد از بین این شلوغی‌ها روایت‌گر باشد. یکی‌شان می‌خواهد از دلِ این شلوغی‌ها، ادبیّاتی باشد.
سه؛ جامِ جهانی موضوع درونی‌شده و انسانی‌شده‌ای نیست؛ به خودی خود. بلکه سرگرمی‌ست. ورزش است. مسابقه است. قواعدِ به شدّت مسابقه‌ای بر آن حاکم است. تعویض‌ها در آن مهم است. تاکتیک‌ها سرنوشت‌سازند. بدن‌سازی و مسائلِ روانی، تعیین کننده است. پس همه چیز با قواعدی ریاضی و خشک و مکانیکی و به شدّت ورزشی تعیین می‌شود.
چهار؛ فوتبال جدّی نیست. فوتبال را می‌بینیم و بعدش تله را خاموش می‌کنیم و می‌خوابیم. فوتبال اندازه‌ی انتخابات ریاست جمهوری هم مهم نیست. فوتبال به اندازه‌ی سیاست موضوع جدّی نیست. به همان اندازه و به خودی خود نمی‌تواند موضوع ادبیّات باشد.
می‌بینید سختی‌های کار را.
مهدی قزلی تا به حال درباره‌ی چیزهایی تک‌نگاری نوشته که آن‌ها موضوع‌های ادبیّاتی، انسانی، جدّی، درونی‌شده، و خلوتی بوده است. پس کارش را راحت‌تر و بی‌دغدغه‌تر و حرفه‌ای‌تر انجام داده. ولی این‌بار می‌خواهد در باره‌ی موضوعی بنویسید که در این‌باره گیر و گرفت‌های اساسی دارد. گیر و گرفتش را در بالا نوشته‌ام. بنابرین کار مهدی قزلی، کاری‌ست تا اندازه‌ی نشدنی و به شدّت مستعدِ زمین خوردن و ابتر شدن و بی‌کیفیّت ماندن. (به‌ویژه با توجّه به نگاه خبرنگارانه، شو‌آفی، زودگذر، مبتذل، و بزن‌دررویی که جوّ فرهنگی ما به آن مبتلاست. وقتی در سازمانی، یا نهادی، شوآف و کارهای تبلیغاتی، خودنمایی‌ها زیاد می‌شود، باید فاتحه فرهنگ و ادبیّات و هویّت و مانایی را خواند. هر چه هست زنده نگه‌داشتن پوشالی‌ امرهای مقدّس است. هر چه هست، تبدیل جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی و امام و رهبر به پوسته و رویه است. چنان که الان هست. همه چیز به شدّت در حال تبدیل شدن به امرهای تشریفاتی و پوشالی‌ست. و وقتی یک چیز پوشالی باشد، چه فرقی می‌کند آن چیز اسلامی باشد یا غربی؟ انقلابی باشد یا طاغوتی؟ چه فرقی می‌کند؟)
مهدی قزلی را می‌شناسم. و می‌دانم آدمِ جنم‌داری‌ست. این جنم‌داری مهدی، نقطه‌ی قوّت نوشته‌های اوست. ولی مهدی در یک جوِّ حرفه‌ای سنگین ورزشی قرار می‌گیرد. و در کنارش در یک جوِّ بسیار ناحرفه‌ای و نادرست و کودنِ رسانه‌ایِ ایرانی، حضور تأثیرگذاری دارد. از سنتز این خربزه و عسل ممکن است دخل مهدی بیاید. کار بسیار سخت است از این دو جهت. یکی ادبیّاتی کردنِ کاری جذّاب که مؤلّفه‌های ناادبیّاتی زیادی برش حاکم است، دوّم جوِّ ایرانی و هیجان‌زده و جهان سوّمی و خاله‌زنکی که از سوی ما ایرانی‌ها سوار این ماجراست. مملو از آدم‌های کتاب‌نخوان، هنرنشناس و زود گُر گیر و هیجان‌زده و تنبل و با روحیّه‌ای به شدّت فست‌فودی. آدم‌هایی که عاشقِ آتش و شعله‌ی ناپیدار گون هستند؛ نه مانایی و درخشندگی ذغال.
بگذار بیش‌تر توضیح بدهم از گیر و گرفت‌های حرفه‌ای:
یکی این که مهدی قزلی باید چیزی بنویسد از جنس ادبیّات. و نوشتن ادبیّاتی و هویّت‌سازانه از چیزی که چند صد میلیون فارسی‌زبان دارند می‌بیندش بسیار کار سختی‌ست. فرض کن که شما می‌خواهی نماز عید فطر تهران را شرح بدهی. چطور می‌خواهی بنوسی که برای همه‌ی آن چند صد هزار نفر جذّاب و خواندنی و جدید باشد؟ این یک گیر و گرفت.
مهدی قزلی باید چیزی را بنویسد که کسی ننوشته. این که چه کسی در چه دقیقه‌ای گل زده، چه تیمی چه تاکتیکی را اجرا کرده و همه‌ی اموری که خبرنگارها می‌نویسند و گزارش می‌دهند، موضوع نوشته‌ی قزلی نیست. این هم دیگر گرفتاری حرفه‌ایش.
مهدی قزلی قرار است به انسان برسد. به این ارتباطات انسانی که از قِبَلِ فوتبال ساخته می‌شود. قزلی می‌خواهد درباره‌ی تردیدها و کام‌یابی‌ها و پیش‌رفت‌ها و روحیّات انسانی حرف بزند. در چیزی جدا از زمین ورزش. مهدی قزلی قرار است درباره‌ی جنس ایرانی و انسان ایرانی حرف‌هایی بزند و از آن واکنش‌ها بنویسد. برای مهدی قزلی، فوتبال یک بهانه‌ی نوشتاری‌ست. فوتبال یک معبر است. معبر به انسان. معبر به درونِ انسان. معبر به چیزهایی که نه کسی می‌بیند و نه کسی می‌تواند بنویسدشان. که توانش را ندارد. به همین خاطر است که مهدی قزلی قرار است کتاب بنویسد. نه این که کتاب‌سازی کند. نه این که یک مشت یادداشت را سرِ هم کند و به اسم انقلاب و سیاست و رسانه و چهار تا عنوان پرطمطراقِ دیگر روانه‌ی بازار کند.
 این‌ها گرفتاری‌ها حرفه‌ای سختی‌ست. ادبیّات این جور جاها به سختی تولید می‌شود. معمولا آدم‌ها این جور جاها کم می‌آورند و زِه می‌زنند. ولی مهدی می‌تواند از پسِ همه‌ی این‌ها بر بیاید و آن نگاه ویژه‌اش را بیابد و کاری داستانی و از جنس ادبیّات بنویسد. کاری جنم‌دار. کاری که هنوز نوشته نشده است در حوزه‌ی ورزشِ ما.
امّا گرفتاری‌ِ اساسی مهدی قزلی این است که گیر بد جوّی افتاده. جوّ مزخرف فوتبالیِ ایرانی. جوّ فری کلّه‌پزها. جوِّ آدم‌ها کوتوله. جوِّ دعواهای خنده‌دار و بچگانه. جوِّ پرحاشیه‌ی مزخرف. جوِّ جوهای الکی و بادکنکی و هواخواهانه. جوهای به شدّت ناحرفه‌ای. جوِّ «به بچّه‌ها می‌گویم درستش کنند». جوّی که چهار تا مرد مثل «کی‌روش» می‌خواهد که بهم بزندشان.

من نمی‌دانم مهدی می‌خواهد چه کار کند. تیم توی اردوست. مهدی بنده‌ی خدا منتظر اردو. تیم می‌رود برزیل و مهدی باید ده روز بعدش برود. احتمال این که در تمرین‌ها و نزدیک تیم باشد خیلی کم است. مهدی چه کار می‌خواهد بکند؟ به نظرم باید خیلی زحمت بکشد اگر بخواهد کاری از پیش ببرد. اگر بخواهد ادبیّات خلق کند.
یاری‌اش دهید.
برای این که کسی، مسئولی از گوشه‌کنار فدراسیون یا جای دیگری این نوشته را بخواند، نوشتمش.
پس‌نوشت:
امیدوارم تا وسطِ هفته بتوانم دوباره بنویسم.
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری