تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

عکس کناری- مادربزرگ

یک چیزی توی این قصّه‌های قدیمی‌ هست که اصیلش می‌کند. آن هم این مادربزرگ‌، پدربزرگ‌ها هستند. همین که پای مادربزرگی وسط کشیده شود که دارد سماورش را چاق می‌کند و قوری را زیر شیر سماور می‌گیرد و هنوز نیمه نشده، از روی احتیاط پیری پرتش می‌کند روی تاج سماور و خودش را کنار می‌کشد و از دور سوی سماور را بالا و پایین می‌کند، یعنی قصّه، اصیل به معنای دهاتی کلمه شده است. توی دهات آدم‌ها سماوری‌اند. نه مثل حالا که سماور شده گازی و دیگر چیزی به اسم نفت و ریختن نفت توی پایه‌شان بی‌معناست. آن قدیم‌ترها را می‌گویم که سماور با نفت و سوختش معنا داشت و خودش یک قلق کارشناسی بود آبی کردن سوی سماور که معمولا دخترهای تازه بالغ چیزی ازش نمی‌دانستند و سماوری را روی سر سو می‌گذاشتند و هی غر می‌زدند که چرا جوش نمی‌آید. روشن است چرا جوش نمی‌آید. با آن تنظیمی که تو کرده‌ای خواهر من، این تا فردا هم جوش نمی‌آید.

و همین ورافتادن‌هاست که لوکس‌ها را می‌سازد. به منزله‌ی چنگ زدن به چیزی که نیست. به همین عکسی که من تازه گذاشته‌ام کنار وبلاگ نگاه کنید. هیچ چیز تزیینی و لوکس نیست توی خانه‌ی مادربزرگم. سماورِ نفتی! که لازم‌ترین عضو یک خانه‌ی روستایی‌ست. قوری چینی که سالم است. مادربزرگم-خدا رحمتش کند- تخصص داشت توی نگه داشتن قوری و نمی‌شکاند هیچ کدامش را که بعد بخواهد بند بیاندازد بهش. پارچ استیل که از کنار تاج سماور پیداست. چای‌جا که جای چای خشک است. قندجا که جای قندها کلّه است که مادربزرگم ریزشان می‌کرد. سبد دستمال‌ها و قرص‌ها که آن گوشه است. کاسه‌ی برنجی که تویش چای اضافه را می‌ریخت و تفاله و هر چیز آبکی دیگری را. بخاری گازی که یک سال هم نیست توی این عکس از نصبش می‌گذرد. بساط نهار که روی بخاری‌ست. جا نانی که کنار بخاری‌ست و رویش پارچه‌ی تترونی کشیده شده. من و مادربزرگم که از خیر نعلبکی نمی‌گذرد؛ حتّی وقت عکس گرفتن. چند سال است شما توی نعلبکی چای نخوردید؟ و چیزهای دیگر؛ مانند کنترل پنکه سقفی.

آنی که این عکس را اصیل کرده، همانی‌ست که زیاد شنیده‌اید از قصّه‌ی خانه‌ی مادبزرگ‌ها. آن هم نوری‌ست که تند و شادان از توی پنجره می‌تابد توی خانه. عینِ این عکس.

پس‌نوشت:

دقیقا یک هفته‌ی دیگر خواهم نوشت.


۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

وحیدِ نظام یا نظامِ وحید

من هم اوّل بار دیدم خواستم انتقاد کنم از حاج آقای شهاب و چند تا نکته را به ایشان تذکّر بدهم. خیلی رو و صریح و صمیمی و لری. ولی بعد گفتم بی‌خیال. ننویسم این اعتقاد را. حاج آقا مسئول است و مقام مسئول به طور فابریک مظلوم است. جدا از حاج آقا که شاید در جای سختی‌ست و مظلومیّتی مضاعف دارد. ضمن این که نمی‌خواستم در شرایط فعلی بنا به «چیزهایی» از حاج آقا انتقاد کنم. و بدتر از همه‌شان این که نمی‌خواستم وبلاگ را از موقعیّت شخصی‌نویسی بیرون بیاورم.

دیده‌ام فردین آرش در وبش به حاج آقا متلک انداخته و یک بحث مهم را زده به دیوار.

نه این که حرفِ حاج آقا درست است یا نه! که ممکن است مراد حاج آقا از انتقاد فرق داشته باشد با مراد فردین و صد بحث گربه‌روی دیگر که این وسط باز می‌شود و دهان فردین را می‌بندد. فردین از قول حاج آقا نوشته: « به هیچ‌کدام از مراجع توهین و انتقاد نکنید. حتی با دلیل! وهن و نقد و انتقاد را نسبت به مراجع برای خود حرام کنید. ایشان گفته‌اند برای حفظ حیات شیعه راهی جز این وجود ندارد!» البته من این گفته‌ی حاجی را در کامنت‌ها نیافتم. ولی به نظرم آن نکته‌ی مهم‌تر پرسش‌هایی‌ست که باید با کمال احترام گفته شود. فردین بحث را با اینرسی سکونِ بالایی بسته! باید کمی بحث را باز می‌کرد و درباره‌اش حرف می‌زد. فردین نوشته: «یعنی چه این حرف؟ ایشان یا انتقاد را به معنی توهین گرفته‌اند که اشتباه است. یا دارند هاله‌ای از تقدس دور مراجع و علما می‌کشند که باز اشتباه است. کی حتی انبیا این‌طور بودند؟ هر انسان غیرمعصومی مستعد خطا است، پس قابل نقد است. یعنی چه که نقد نکنید آقای مرادی؟» که به نظرم به بدترین شکل ممکن حرفش را زده. حرف را باز نکرده! بی‌آن‌که با روحیّات شهاب آشنا باشد چند تا متلک انداخته و رد شده! همه‌ی این‌ها من را مجاب کرد که کمی درباره‌ی بحث انتقاد به علما حرف بزنم. و بانی اصلی حرف زدنم فردین است که گفت حرفم را بزنم. من بهش پیشنهاد کرده‌ام این حرف‌ها را او بزند که نپذیرفت و من را شیر یا شاید هم خر کرد که حرفم را راحت بزنم. و هم روحیّه‌ای در خودم هست که می‌خواهد نشان بدهد ترسو نیستم و سربداران تن به ذلّت ندهند.

اصل بحث از تصویر آقای وحید خراسانی در صفحه‌ی اینستاگرمِ آقای شهاب مرادی شروع شده.

حاج آقا زیر عکس آقای وحید نوشته: «سلام اجتماعات فاطمی سطح شهرها، بیش از هر کس، مرا به یاد این مرد بزرگ و دلدادگی و غیرتش می اندازد! حفظه الله تعالی این عکس را با گوشی گرفتم و همان موقع یعنی اردیبهشت١٣٨٦ در سایت منتشر کردم اما نکات مهم و موثری را که بیان فرمودند را نه اما آن ملاقاتی که محضرشان رسیدم و در سطح وسیعی خبری شد مربوط به فروردین١٣٩١ بود ... که ایشان فرمودند: حفظ این نظام از اوجب واجبات است نه برای امروز که ما هستیم برای همیشه تا این پرچم را به دست صاحبش برسانیم.»

امّا پرسش‌های من:

1. آیّا راه انداختن اجتماعات فاطمی و عاشورای فاطمی کار درستی‌ست؟ آیا به پا کردن گردهمایی‌هایی به نام عاشورای فاطمی صحیح است یا نه؟ به نظر پرسش‌های ساده‌ای می‌رسد... ولی آقای قاسمیان روی منبر شریف از قول رهبری نقل کرده‌اند که ایشان با به راه افتادن این دسته‌جات و عاشورای فاطمی مخالف هستند. حتّی آقای قاسمیان تراکم‌ دهه‌ها مانند فاطمیه اوّل و فاطمیّه‌ی دوّم و دهه‌ی صادقیه و... را زمینه‌های مناسبی برای هتک حرمت دین دانسته‌اند.

2. عدّه‌ای در حوزه‌ی علمیّه‌ی قم با نظریّه‌ی امام در باب ولایت فقیه مشکل داند. آیّا در این نکته تردیدی هست یا نه؟ خیر تردیدی نیست. آیّا این اشکال دارد؟ نه؛ اشکال ندارد. عدّه‌ای بوده‌اند در حوزه‌ی علمیّه‌ی قم که خواندن فلسفه و عرفان را منع کرده‌اند و معتقد بودند که آب‌نوش‌گاهِ سیّد مصطفی را باید آب کشید. این هم مشکلی ندارد از نظر من. عدّه‌ای نظرشان این است. عدّه‌ای در حوزه‌ی علمیّه‌ی قم هستند که کشته‌شدگان ایران در نبرد هشت ساله با عراق را شهید نمی‌دانسنند و می‌گفتند این‌ کسانی که در این جنگ کشته شده‌اند باید غسل شوند. این‌هم که درست است و قابل کتمان نیست. عدّه‌ای در حوزه‌ی علمیّه‌ی قم بوده و هستند که با انقلاب اسلامی زاویه‌ی جدّی دارند. آن‌ها آن‌قدرها هم کم‌تعداد نیستند، به جوری که کلاس تفسیر امام در تلویزیون را قطع کرده بودند در سال‌های ابتدای انقلاب. این هم از نظر من مشکلی نیست. خودِ جمهوری اسلامی به ما گفته است عدّه‌ای از علما می‌خواستند علیه امام کودتا کنند. خود امام به یک بنده خدایی از همین علما و مراجع تقلید گفته که شما در قعر جهنّم هستید. آیّا این‌ها بوده یا تنها ساخته و پرداخته‌ی ذهنِ من است؟ آیا همه‌ی آخوندهای حوزه‌ی علمیّه و همه‌ی علما امروز رهبر را تأیید می‌کنند؟ نه تنها تأیید، آیّا ایشان را در جرگه‌ی مجتهدان به حساب می‌آورند؟ نه مجتهدان مطلق، آیّا این‌ها رهبر را در جرگه‌ی مجتهدان متجزّی هم به حساب می‌آورند؟ (چرا نباید به این پرسش‌ها پاسخ داده شود؟ چرا نباید جریان‌های مختلف حوزه‌ی علمیّه جریان‌شناسی شود؟ چرا ما نباید بدانیم که بزرگوارانی که می‌گفتند کشته شدگان جنگ ایران با عراق شهید نیستند چه کسانی هستند؟ چرا نباید بدانیم چه کسانی و به چه دلیل نظر امام در باب ولایت فقیه را قبول ندارند و چرا؟ چرا نباید درباره‌ی اینان کار پژوهانه‌ای صورت بگیرد؟ چرا منِ میثم امیری نباید بدانم که بالاخره این حوزوی‌های ما در باب سیاست و اجتماع چه نظری دارند؟ چرا نباید گردش اطّلاعات در باب حوزه ناشفّاف باشد؟! چرا من نباید بدانم این جمله‌ی «حاج آقا معتقدند در انتخابات تقلّب شده» تا چه حد راست است؟ آن هم حاج آقایی که روی سرش قسم می‌خوانند. چرا من حق ندارم از تقریرهای متفاوتی که آقایان علما در باب اجتهاد رهبر در سال 68 نگاشته‌اند با خبر شوم؟ مگر نه این است که مرجع شماره‌ی یک مرجع شماره‌ی دو را در مواردی حتّی مسلمان هم نمی‌داند! چرا هر دوی این‌ها باید در نظر من دو قبّه‌ی نور باشند و من هر دو را روی چشمم بگذارم و از هیچ‌کدام‌شان انتقاد نکنم و به هر دو به یک اندازه احترام بگذارم؟ اعوان و انصار مرجع تقلیدی آمده‌اند و علنا بیان کرده‌اند که آقای بهجت زندیق و کافر است و همان‌ها آرزو کرده‌اند مرجع دیگری هم با شمر و یزید محشور شود! اگر خرده عقلی برای من قائل شوید به من حق می‌دهید که فکر کنم یا یکی از این دو باطلند یا هر دوی‌شان باطلند. چرا که نمی‌شود کسی کسی را به تهِ جهنّم حواله دهد و هم آن فرد و هم آن فردِ مخالف هر دو محق باشند! نمی‌شود کسی کسی را به آمریکا و انگلیس متّصل بداند و بعد هر دوی‌شان یک پارچه طلا باشند! این‌ها پرسش‌های پیچیده‌ای نیست! ولی در روزگار ما پاسخ‌ها سرراستی ندارد و در پستوی نوعی رازگویی دینی و مصلحت‌سنجی معنوی و فریب‌های مذهبی در هم تنیده می‌شود و حقیقت را می‌سترد.)

3. امّا از زبان مراجع زیاد شنیده شده که حفظ نظام از اوجب واجبات است. (بگذریم که حاج آقا نوشته‌اند « حفظ این نظام...» که بنده در جست‌وجوهایم واژه‌ی «این» را بین حفظ و نظام ندیده‌ام از قول آقای وحید.) گروهی این را به نفع جمهوری اسلامی گرفته‌اند که نگاه کنید همه‌ی علما یا لااقل آن مهم‌شان چقدر عشق نظامند. جدا از این که آقای وحید بعدا این جمله را تصحیح کرد در درس خارجش، ولی کلّا و بالعموم -به قول آرش سالاری- «حفظ نظام» در نظر بسیاری از آقایان، با «حفظِ نظام» مرحوم آقای خمینی تنها مشترک لفظی‌ست. به این تکّه از مکاسب به همراه توضیح پرتال پژوهشکده باقرالعلوم -که یکی از آشیانه‌های علمی مورد اعتماد نظام در قم است- دقّت کنید.

«یکی از مواردی که به وجوب حفظ نظام استناد شده است بحث از جواز اخذ اجرت بر واجبات است. عموم فقهاء معتقدند که اشتغال به برخی از شغل­ها و حرفه­ها که نظام معیشتی مردم بر آن استوار است واجب کفایی است، به این دلیل که اگر به آنها پرداخته نشود در زندگی مردم اخلال ایجاد می‌شود. شیخ انصاری در این باره می‌فرماید: «الصناعات التی یتوقف النظام علیها تجب کفایة لوجوب اقامة النظام». شغل­هایی که نظام [زندگی مردم] بر آن متوقف است واجب کفایی است زیرا اقامه نظام اجتماعی لازم است». این دسته از واجبات را "واجبات نظامیه" گفته­اند به این دلیل که نظام و سامان گرفتن زندگی اجتماعی متوقف بر آنهاست و چون اسلام می‏خواهد که زندگی اجتماعی مردم، نظام و سامان داشته باشد آن افعال را بر مردم واجب کفایی کرده است.»

درباره‌ی همین قاعده‌ی فقهی در ادامه می‌آید:

«اگر بین حفظ نظام و سایر احکام شخصی یا اجتماعی تزاحم واقع شود، حفظ نظام مقدم بر آنهاست؛ زیرا حفظ نظام از واجباتی است که شارع مقدس به هیچ وجه راضی به ترک آن نیست. از این‏رو حاکم جامعه اسلامی موظف است در مقام تزاحم حفظ نظام معیشتی مردم با سایر احکام، حفظ نظام را مقدم بدارد. لازم به ذکر است که حفظ نظام معیشتی جامعه از حفظ اسلام، حفظ سرزمین و حفظ حکومت کاملاً جداست و هیچ تلازمی بین آنها وجود ندارد، زیرا قابل تصور است که معیشت و زندگی مردم در تحت حکومت غیر اسلامی و جائر نیز سامان گیرد.»

 به نظر می‌رسد حفظ نظام در جنگل‌های آمازون هم از اوجب واجبات باشد.

و من همین سه پهلو نگاه به ذهنم رسید -فی‌الجمله- از متن آقای شهاب مرادیِ عزیز.
پس‌نوشت:
تا آخر هفته نخواهم نوشت. (این مطلب هم اضطراری‌ست. خبری از به روز شدن هنرنامه و کتاب‌خانه نیست طبعا.)


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

کوشکی

من زیاد آدم دعوت کرده‌ام.

آقای شهاب مرادی که توی ماشین تو راه بابلسر مراماً دعوتم را قبول کرد و آمد ساری و یکی از علما پشت سر هم به ایشان می‌گفت حاج آقای شهاب. انگار که شهاب اسمش باشد. ولی فقط حاج آقا نبود. حسن عبّاسی را سال 86 رفتیم خانه‌ی اجاره‌ایش توی شمال تهران و برش داشتیم آوردیم دانشگاه تا دکتر خسرو باقری را که آوردیم دانشگاه دو سه سال پیش. سخنرانی کرد. و با پیکان جوانانی که فقط سرِ سرِ راننده معلوم بود فرستادیمش سمت تهران. آن قدر ضایع که هنوز هم خجالت می‌کشم بروم سراغ آقای دکتر باقری. تا دکتر فیّاض که آن قدر زنگ زدیم و بهش یادآوری کردیم، ناراحت شد از میزانِ اصرار ما بر فراموش‌کار بودنش. تا دکتر بنیانیان که خیلی ساده و بی‌غل و غش می‌پذیرند حضورها را تا خیلی‌های دیگر. تا رضا امیرخانی که خاکی‌ست به شدّت و آخرش هم نشد که پذیرایش باشیم! بیش‌تر البته از جنابِ ایشان! تا میثم مطیعی که نپذیرفت گفت‌وگو را تا مهدی یزدانی خرّمِ مهرنامه که مراماً قبول کرد تا سین که خودش تهِ مرام قبول کردن کارهاست بر خلاف ظاهر و فرم و تکنیک‌های مشتری‌پرانش، تا مصطفی ملکیان که شماره تماس خانه‌شان را می‌دهد تا روزها از ساعت یک تا دو بعد از ظهر به‌شان زنگ بزنی تا صالح نجفی که مردِ پایه‌ای‌ست تا... این فهرست همین طور از چپ و راست و مسلمان و انقلابی و سکولار پر می‌شود. و چنین است داغی که ما بر دلِ دکتر اکبر جبّاری گذاشتیم، بنده خدا پول کافه‌ی ما را حساب کرد. چند ده برابر پول کرایه‌ی تاکسی که رضا امیرخانی داد برای کتاب‌خانه‌ای تو شهر ری تا ایستگاه جوانمرد! تا سید میرفتّاح که کافه‌دار نخلستان بهش شکر نداد برای قهوه! تا فریدون عموزاده خلیلیِ چلچراغ که اطمینان نداشت بهم و به ریش‌هام که ریش نیست خداوکیلی! تا مهدی قزلی که ضربه‌ای که تا به حال از مهمان کردن من در ناهارها خورد، از مالیات و کسورات شهرداری نخورد! تا... فرقی نمی‌کند. دو سر این جماعت باحالند. تو می‌خواهی بگویی علیرضا پناهیان باحال‌تر است یا مصطفی ملکیان؟ من نمی‌دانم. پناهیان گیر داده بود که توضیح بدهد داستان را به من و من گیر بدهم بهش که حاج آقا بروید منبر بعدی‌تان دیر می‌شود. تا ابراهیم فیّاض که مثل اُشتر سرم را انداختم پایین رفتم توی کلاسش و یک کلمه نگفت که تو کی هستی و از کجا آمده‌ای تا الهه کولایی که جواب سلام را توی پیاده‌روی 16 آذر طوری داد که انگار هزار است می‌شناسدم. تا دکتر جوادی یگانه که بنده‌ی خدا پذیرشش یک است تا... البته جاهای کمی هم مغبون بوده‌ام که مقصّر خودم بوده‌ام. ولی این آدم‌ها این طورند. تا سعید حدادیان که رو کرد به دختره که «نیمایی‌اش کن بینم!» اشاره به شعری که او دوست داشت نیمایی شود. نمی‌دانم چرا! و نمی‌دانم چرا من را راه داد هم به آن کلاس. بس که با حال است.

امّا آسِ این جماعت دکتر کوشکی‌ست.  نه به این خاطر که آس‌شان واقعاً دکتر کوشکی باشد. چون تازه است و تر و تازه از گفت‌وگوی باهاش آمده‌ام، این طور می‌گویم. انگار که از یک تجربه‌ی ناب بیایم. انگار که همین الان زیر آبشار نیاگار، غسل ارتماسی کرده‌ام و زده‌ام بیرون و گازیدم توی جادّه‌ با سرعت 300 تا و میثم مطیعی زده زیر صداش که «در میدان می‌مانم، تا نفس آخرم، راهیِ راهِ حسین...» با ریتم آمریکا آمریکای اسفندیار قره‌باغی. این طورم الان. بیش‌تر از این که کوشکی دقیق است برای برنامه چیدن و به تک زنگت پاسخ می‌دهد و دوباره بهت زنگ می‌زند و این طور آدمی‌ست. می‌پرسد که پای پول در میان هست یا نه. که اگر نباشد، لله می‌پذیرد که اگر هم باشد باز هم می‌پذیرد! تنها می‌خواهد بداند. تا مخاطبش چه باشد. تا طول مدّت حرف‌زدنش چقدر باشد. تا موضوع چه باشد. تا مسئول این ترتیب‌دادن‌ها که باشد تا شماره تماسش که باشد تا تو که باشی. تا بداند که باشد و برای که قرار است حرف بزند. این طور است دکتر کوشکی. چنان که ممکن است چنین باشد فرهاد جعفری که هست که حتما امیر قادری هم چنین است. تا مسعود دیّانی که همین عصری این طور بود.

پس‌نوشت.

 این لینک‌هایی که چسبانده‌ام به اسامی یک مرگ‌شان هست. نمی‌دانم چه.

تا آخر هفته‌ی بعد.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

زندگی عشایری

مهدی اسمش را گذاشت زندگی عشایری! اسم خوبی‌ست. یک چیزی هست به همین اسم زندگی عشایری در خونم! نمی‌دانم از کی ایجاد شده و چطور ایجاد شده! تا کی ادامه پیدا می‌کند. حتما می‌پرسی زندگی عشایری چیست!
ما توی آغل گوسفندان‌مان لامپ داریم. خوب که چی؟ همه دارند. این لامپه نشانه‌ی زندگی عشایری نیست، نحوه‌ی روشن‌شدنش زندگی عشایری‌ست. سال 73 یا 74 وحید سیم‌ها را کشاند تا توی دست‌شویی و آغل‌مان. تا پیش از آن نه دست‌شویی ما برق داشت و نه آغل گوسفندان‌مان! این خودش یک نشانه از زندگی عشایری. ولی بدتر ماجرا، همین سیم‌کشی‌ست. سیمی که وحید کشید توی آغل گوسفندان یک‌سره است. کلید آن‌و‌آف ندارد. یعنی شما باید کلید راه‌روی دست‌شویی را بزنی، بعد توی تاریکی بروی توی آغل گوسفندان، سرپیچ لامپ را سفت کنی تا روشن شود. چه عیب داشت یک کلید می‌گذاشت آن‌جا؟ عیب نداشت، این چیزهایی‌ست از زندگی عشایری که به ما به ارث رسیده. انگار که همین فردا می‌خواهم کاسه کوزه‌مان را جمع کنیم و برویم از آن‌جایی که هستیم. و کسی که می‌خواهد کاسه کوزه‌ها را جمع کند، کلیدهای برق اضافی‌ترین چیز است برایش. یعنی فرصت این ریزه‌کاری‌ها و کلید را باز کردن و این‌ها را ندارد. باید به سرعت سیم را جمع کنی و آغل گوسفندان را با همین سیم‌ها انتقال بدهی به قشلاق! این اتّفاق در ما نمی‌افتد. ما دهاتی هستیم و یک‌جانشین. نزدیک 40 سال است شاید. نه عشایر. ولی می‌بیند که عادتی کاملا عشایری در ما زنده است. نگاه می‌کنم می‌بینم خودم هم این طورم. توی این تهران های‌تِک زندگی می‌کنم، ولی هیچ پایداری توی وسایلم نیست! شما هم بگردی یک چیزهایی پیدا می‌کنی از این خلق‌وخوی عشایری!
پس‌نوشت:
مهمانِ جدید پیوندها هم آیدا مرادی آهنی‌ست. قلمِ داستانیش محشر است؛ لحن فضای مجازی‌ایش هم هی... صمیمی‌‎ست. نه متافخر و نه دور از خلقت و نه دور از آدم.
تا آخر هفته‌!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

واژه‌نامه‌ای برای او

معنی واژه‌ها از من نیست، از توی واژه‌نامه بیرون کشیدم.

یکی یعنی:

یک نفر، کسی.

نَ یعنی:

(پیشوند) حرف نفی باشد و در اول فعل و مصدر آید: نرفت، نمی‌کند، نخواهد رفت، ندیدن، ننوشتن.

بود یعنی:

بودن. وجود. (فرهنگ فارسی معین). هستی. (شرفنامه ٔ منیری).

توی یعنی:

به معنی اندرون باشد مطلقاً اعم از اندرون خانه و اندرون دهان و بینی و امثال آن. (برهان).

آن یعنی:

اسم اشاره به دور، چنانکه «این» اسم اشاره به نزدیک است.

کوچه یعنی:

راه باریک بین منازل مسکونی برای دسترسی به آن‌ها.

که یعنی:

از نظر لغوی به معانی ِ کس، کسی که، و مرادف «الذی » و «التی » عربی و جز این‌هاست.

بِ یعنی:

به اول بن مضارع اضافه می‌شود و فعل امر می‌سازد: بُرو، بِگو.

گوی یعنی:

مرخم و مخفف گوینده.
- آفرین گوی؛ آفرین گوینده :
که باد آفریننده ای را سپاس
که کرد آفرین گوی را حق شناس.

اَد یعنی:

در آخر صورت مفرد امر آید و افاده ٔ مفرد مغایب حال و استقبال کند: رود، کند، آید، شود.

بی‌ یعنی:

حرف نفی. مقابل با که کلمه ٔاثبات است.

حیا یعنی:

در تداول فارس زبانان، به معنی حیاء و شرم و آزرم باشد و آن انحصار نفس است در وقت استشعار ارتکاب قبیح جهت احتراز و استحقاق مذمت.

نَ یعنی:

(پیشوند) حرف نفی باشد و در اول فعل و مصدر آید: نرفت، نمی‌کند، نخواهد رفت، ندیدن، ننوشتن.

زَن یعنی:

زدن.

ناموس یعنی:

احکام الهی. (برهان قاطع). شریعت. (اقرب الموارد) (المنجد). قانون و شریعت و احکام الهی. (ناظم الاطباء). هو الشرع الذی شرعه اﷲ. (تعریفات)

این تعریف آخر خیلی آس است.

پیغمبر یعنی:

پیغام برنده. پیغامبر. رسول. نبی. فرستاده ٔ خدا. وخشور. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). پیامبر. پیمبر. نذیر. (منتهی الارب)

اَت یعنی:

[ اَ / -َت ْ] (ضمیر) ادات خطاب است که به آخر کلمه پیوندد. تو:
بودنت در خاک باشد بآفدم
همچنان کز خاک بد انبودنت.

را یعنی:

در زبان فارسی آن را «علامت مفعول صریح » دانسته‌اند. از آن به «علامت مفعول صریح » یا «علامت مفعول بی‌واسطه » یا «علامت مفعول» تعبیر کرده‌اند. 

به یعنی:

کلمه ٔ رابطه که مانند حرف به تنهایی استعمال نمی‌شود و همیشه بر سر کلمات دیگر از قبیل اسم و فعل و غیره درمی‌آید و در این صورت غالباً «ها» را حذف کرده و متصل بکلمات می‌نویسند.

خاطر یعنی:

آنچه در دل گذرد. (از منتخب ) (بهار عجم) (خیابان) (غیاث اللغات) (آنندراج). فکر. اندیشه. ادراک. (ناظم الاطباء). خیال. قریحه.

خدا یعنی:

خدا. [ خ ُ ] (اِخ ) نام ذات باری تعالی است همچو «اله » و «اﷲ».

نَ یعنی:

(پیشوند) حرف نفی باشد و در اول فعل و مصدر آید: نرفت، نمی‌کند، نخواهد رفت، ندیدن، ننوشتن.

زَن یعنی:

زدن.

پس‌نوشت:

این واژه‌نامه‌ برای کسی‌ست که آشنا نبود یا به واژه‌ها یا به مادر واژه‌ها! شعر بالا را با خوانشِ محمود کریمی بشنوید.

مطلبِ بعدی را تا 18 فروردین خواهم نوشت.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

بار خوابیده آن‌جا

چه کار کنم؟ می‌خواهم شخصی‌نگاری کنم، حماقت‌های جمعی نمی‌گذارد. فراموشی فردیّت‌ها نمی‌گذارد... این «ما» گفتن‌ها نمی‌گذارد، این «ما باید» اِل‌کنیم‌ها نمی‌گذارد. این تعیین تکلیف‌ها آب‌دوغی و نقش مصلح اجتماعی بازی کردن‌ها نمی‌گذارد. این که ما می‌خواهیم هدایت کنیم و پلیس خوبِ قصّه باشیم و نسخه بپیچیم. این در مردمی که به باور خودشان پای‌بند انقلاب اسلامی هستند، بیش‌تر از باقی آدم‌هاست...
حالا که تا این‌جا آمده‌ام، امری‌طورِ حرفم را بگویم و بعد توصیفش کنم.
نویسنده باید یک کاری را خوب بلد باشد. خیلی خوب. همین. یک کاری را.

هر چه هیجان‌انگیزتر به‌تر. هر چه سخت‌تر به‌تر. مثل دزدی. من از بچّه‌گی دوست نداشتم دزد باشم. دزد برایم معنای بدی داشت... معنای زهرترک کردن یک بچّه‌ی شش هفت‌ساله‌ای که توی رخت‌خوابش آرام گرفته خوابیده و شما می‌روید سراغش و پنجره را آرام باز می‌کنید و بنده‌ی خدا از خواب می‌پرد و شما را می‌بیند و زبانش بند می‌آید... نه! فایده ندارد. حق‌النّاس است. حق النّاس هم حقِّ آن بچّه‌ی فلک‌زده‌ای‌ست که بی‌هیچ‌ گناهی باید تا تهِ عمرش لکنت داشته باشد. دزدی هیجان‌انگیز هست، حسِّ کشف و نویسنده بودنِ آدم را ارضا می‌کند، ولی ترس و ارعاب دیگران تویش هست  و اندکی خشونت. این خشونت قسمتِ بدِ ماجراست. نه این که داستان خشونت نخواهد، ولی من جگرش را ندارم  و می‌ترسم. من از سگ می‌ترسم. دیروز عصر که رفته بودم گوسفندها را بیاورم، بین راه دو سه تا سگ دیدم خوف کردم. سگه دندان‌های سفیدش را نشان می‌داد و دهانش را تا جایی که می‌شد باز می‌کرد و صدایش را هم تا آن‌جایی که اجازه داشت ول کرده بود. بد سگی بود. خیلی ترسیدم... سگ که اشل کوچک‌تر و اشانتیونِ خشونت است، می‌ترساندم، چه برسد به خشونت‌ دزدی که ممکن است بدجوری بگذارد تو کاسه‌ی آدم.

تمام نشد! این طور نیست که تمام هیجان جهان در دزدی باشد. خدا جهان را طوری آفرید که جاهای دیگری هم اندکی هیجان داشته باشد. دزدی را باید کنار گذاشت! کاش می‌شد شرایطی گیر آورد برای دزدی که هیچ رقمه مشکل نداشته باشد! آنش به عهده‌ی شماست. گرفتاری من و امثال من از از دست انقلابی‌ها امروز این است! آن روز، که روز انقلاب بود، آن‌ها حق داشتند دزدی کنند، بالا بروند، بشکانند، هیچ کسی هم باهاشان مشکل نداشت. به اسم انقلابی‌گری. درست است  علیرضا پناهیانِ 13 ساله شیشه‌های مشروب‌فروشی را پایین می‌آورد و غضنفر -پدرش- تشویقش هم می‌کرد، ولی بخشی از هیجانات و کف‌آلودگی 13 سالگیش را همین طور جبران می‌کرد. چه کاری در جهان هیجان‌انگیزتر از به آتش کشاندن پرده‌ی سینماهای لاله‌زار، ولی آن روز به اسم انقلابی‌گری جایزه داشت، امروز عقاب دارد. آن روز به آن واسطه شما می‌شدی رییس کلّ سینماهای کشور، امروز می‌شویی رییس بندهای انفرادیِ قزل قلعه!

ولی جاهایی هست که هنوز می‌توان آن‌ هیجان را یافت. مثل او! او که نشسته بود کفِ زمین. نگاهش را می‌دوخت به چشمانت. ریز می‌شد در نگاهت. نگاهت را دنبال می‌کرد. آدمِ گنج‌کَن این است. آدمِ گنج‌کن مراقبِ همه‌ی حرکات هست. آدمِ گنج‌کن حواسش به چشمانت، حرکاتت دست‌هات، به دقّت‌هات، به اطّلاعاتت هست. آسِ آن، آنی‌ست که می‌خواهد درباره‌ی «بار» صحبت کند. «بار»، یک هدفِ روشن، یک جای مشخّص، زندگی گنج‌کن است.
یک بار همه چیز را برنامه‌ریزی کرده بود و تازه اطمینان داشت که «بار خوابیده آن‌جا»، ولی یک جای کار می‌لنگید: «حیف که روبه‌روی پاسگاه است.» این تمام برنامه‌ها را بهم می‌ریزد. این که گذرِ اصلی روبه‌روی پاسگاه باشد. این حتما از دزدی هم جذّاب‌ترست. چون در دزدی، روبه‌روی پاسگاه بودن، دلیل موجّهی برای صرف‌نظر کردن از دزدی نیست، ولی در گنج‌کَنی نمی‌شود کاریش کرد. یک شکّ کوچک کلّ کار را بهم می‌ریزد. نقشه‌ای که نباید لو برود.

یک بار توانسته بود که بار را دربیاورد، ولی صد حیف که مشتری اوّلش پلیس‌ها بودند. این آن کاری‌ست که فکر می‌کنم برایم بی‌نهایت جذّاب باشد، رد شدن از طولِ شط. در یک شبِ بارانی پرباد. از روی پلِ منعطفِ محل. آن طرف‌تر از آب‌بندان‌ها رد شدن، چراغ خاموش رانندگی‌ کردن، راه را شناختن. دستگاه را درآوردن، مواضع را شناسایی کردن، هر کس را در جایی درست نشاندن، و دست به کار شدن. تنها کندن و درآوردن نیست. تنها شناسایی و اجرا نیست. این پروژه بستگی دارد به حفاظت و حراست‌ها شما. گنج‌کنی یک حفاظت اطّلاعات خیلی قوی می‌خواهد. گنج‌کنی، همان داستان‌نویسی‌ست برایم.

ای کاش شرایط قانونی درست می‌شد و آدم می‌رفت پی گنج‌کنی. غیر قانونیش البته داستانی‌تر و جذّاب‌تر است، ولی گیروگرفت‌هاش زیاد است. این که امیرخانی گفته بود هیجان در جت اسکی و هواپیمای سم‌پاس و این‌هاست، نادرست نیست، ولی گنج‌کَنی عمیق‌تر و وسیع‌تر و واقعی‌تر از این کارهای سوسولی‌ست.

چرا دارم زر می‌زنم؟ حرفم این است که من که گنج‌کَن نمی‌شوم، ولی خیلی دوست دارم آن قدر بشناسم و بدانم و از همه چی مطّلع باشم که وقتی آمدم بیرون از یک محفلی همه پشت سرم بگویند این گنج‌کَن است. این «بارشناس» و «باردرآر» است.
پس‌نوشت:
سه چهار روز دیگر هم یک چیزی می‌نویسم درباره‌ی حضرت زهرا.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

ثلمه‌ی یال‌قوزها

دیروز که داشتم با آرش چت می‌کردم، یادم آمد. وقتی به شوخی بهش گفتم:

«شما ثلمه‌ای هستی» حاج آقا!

فکر می‌کردم، قدیم‌ترها، که ثلمه واژه‌ی خوبی‌ست. ظاهرش هم که عالی‌ست؛ ثلمه. شبیه سنبل. شبیه یک واژه‌ی شیک. نه «ک» تویش دارد و نه «گ». جاهای خلوتی هم هست توی واژه‌نامه. واژه‌ی پیشینش ثلج است. یعنی از ثلج تا ثلم واژه‌ای ساخته نشده. همه‌ی این‌ها به آدم اطمینان می‌دهد که واژه‌ی مثبتی‌ست. بعد دیدم این واژه که من از توی یکی از متن‌های پیچیده‌ی مذهبی درآورده‌ بودم و دوست داشتم به هر عالمی که دوست داشتم برسم بگویم، خیلی مورد استفاده است اتّفاقاً. حالا من دوست داشتم خدمت رهبر برسم و دستش را ببوسم و چشم تو چشمش بگذارم و آرام زیر گوش ایشان بگویم: «شما ثلمه‌ی ما هستی آقاجان.» بعد هم ایشان چشمانش را تیز می‌کرد، ابروهایش را بالا می‌انداخت و دست می‌انداخت پیشانی‌ام را می‌بوسید... حالا که معنای واژه‌ی ثلمه را می‌شنوم، فکر می‌کنم آن دست انداخته می‌شد که آراواره‌ام را بگیرد: «پسر جان تو از طرف ضدّ انقلاب مأمور شده‌ای، بیت را بهم بریزی». بیتی که تا به حال دشمن ازش سیلی خورده است... شاید هم سیلی هم توی گوش این سربازش می‌نواخت تا نقد را بچسبد و خودش و من را حواله به نسیّه ندهد. جمعیّت دم می‌گیرد «مرگ بر منافق». از جای‌گاه هم که پایین می‌آمدم تا سر جایم بنشینم بسیجی‌ها جِرِم می‌دادند. انگار کن رهبر توی گوش یک نفر سیلی بزند، باقی باید ماتحت طرف را به دهانش بدوزند لابد.

تا دیده‌ام خود آقا برای آقای بهجت پیام داد که با مرگ بهجت، ثلمه‌ای به دین وارد شد. یعنی چه؟ یعنی با مردن آقای بهجت، دین باحال شد، خوب شد! یعنی همه‌ی مشکل دین آقای بهجت است؟ بعد چرا توی شرایط «حسّاس کنونی»، انتخابات 88 اگر یادتان باشد، آقا این طور تابلو آقای بهجت را ضایع می‌کند. بعد باقی علما شروع کردند به پیام دادن. دیدم یکی‌درمیان این ثلمه را می‌گویند. یعنی چه؟ بهجت که بهجتِ عارفان است به قول خودشان. بهجت که گفته‌ی پسرش، برای خود آقا ختم صلوات گرفته بود! وقتی آقا رفته بود کردستان. (بهجت 27 اردی‌بهشت فوت کرد و آقا تا 29 اردی‌بهشت در کردستان بود! این را برای دوستی می‌گویم که این تقاران را باور ندارد! باور نمی‌خواهد، تشریف بیاورد جست‌وجو کند.) بگذریم. همه به آقای بهجت متلک انداخته‌اند که رفتنت ثلمه بوده! یعنی چه؟

خوب مردک برو جست‌وجو کن! کسی نبود توی درونم که این را بهم بگوید.

همین غلط کردنم سرِ یالقوز تکرار شد. با آقا مهدی چند تا نهار با هم خورده‌ایم. آقا مهدی منصب‌دارست و سررشته‌ی جایی هم دستش است. تُرکِ شاهسون است. رفیق شدیم. معاشرت کردیم. با هم دیدار داشتیم. صحبت می‌کردیم سرِ این که با هم بیش‌تر بیا و برویم راه بیاندازیم، گفت آخر تو یالقوزی. بعد هی بحث می‌شد و او یالقوز بودنم را پیش می‌کشید و به دُمِ ما می‌بست. هیچ توهین دیگری هم نمی‌کرد. تنها همین را می‌گفت؛ یالقوز. آن قدر تکرار کرد که من هم که باهاش حرف می‌زدم می‌گفتم آخر من که یالقوزم. او هم تأیید می‌کرد. تا این که یک بار فهمید که من دارم گوشه‌ می‌زنم. گفت پسرجان این فُحش و متلک نیست، یالقوز واژه‌ای ترکی است؛ یعنی بی‌یار. بی‌زن و فرزند. درست هم می‌گفت. به قول حسین یالقوز خیلی بهتر از مجرّد است. هم فرهنگی‌تر است و هم عمیق‌تر و هم اخلاقی‌تر.

شاید این که دارد بهت به قول خودش فحش مادر می‌دهد، دارد مادرت را دعا می‌کند. برو تو واژه‌نامه ببین، بعد چماقت را بردار و به فحشش بکش. می‌خواهی فحش بدهی، یقیق پیدا کن که فحشت، ناسزا باشد. نکند حرفِ خوب بزنی و خودت ندانی و فکر کنی داری فحش می‌دهی. این‌هایی که «ک» و «گ» دارد تضمین می‌کند که فحشت، فحش است و حسابی به دهان می‌چسبد. کارت را درست انجام بده.

پس‌نوشت:

1. یک بار دیگر تا آخر هفته می‌نویسم. از جنس همین چرندیات. (هنرخانه و کتاب‌خانه هم امروز به‌روز نشده‌اند.)

2. بعدش باید یک چیزی برای حضرت زهرا بگذارم... این چند وقت، زیادی زیگ‌زاگ رفتیم، این مفت‌خورهای حزب‌اللهی‌ها ناراحت می‌شوند... یک چیزی برای حضرتش بنویسیم که دو روز بعد قرار است استخدام شویم... هم در این دنیا و هم در آن دنیا. چه کار می‌شود، کلیددارش یک زن‌وشوهرند؛ فاطمه و علی.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

توالت‌های شمالی

دورترینش مال خانه‌ی عمّه‌ این‌ها بود. بی‌خود نیست عمّه‌ها کاندیدای فحش‌خوردن‌اند. این مورد هم تضمین کننده آن فحش است. آن قدر دور بود که یادت می‌رفت جیش داشتی. یعنی از خانه که می‌آمدی بیرون، می‌خواستی بروی دست‌شویی خودت را خالی کنی. مطمئن بودی. اندازه‌ی بودنت، علم حضوری داشته‌ای به این که جیش داری. ولی همین که پا می‌گذاشتی بیرون می‌خواستی بروی سمت دست‌شویی، باید از یکی دو تا خانه! رد می‌شدی. جالیز پیازها را نگاه می‌کردی، از زیر درخت انجیر رد می‌شدی... به نزدیکی دست‌شویی که می‌رسیدی، می‌گفتی چرا آمدم این‌جا؟ البته اگر تا آن موقع شاش‌بند نشده باشی.

خانه‌ی بابابزرگ، وضع بدتر بود. باز تو خانه‌ی عمّه مسیر چراغانی بود. از خود دست‌شویی، حالِ عمّه‌ این‌ها معلوم بود. حرکات دست و صدای شوهر عمّه پیدا بود از توی توالت. ولی خانه‌ی حاج آقا -بابا بزرگم- این خبرها نبود. از کنار دست‌شویی تنها عمارت معلوم بود. همین. این جدا از ترسناکی ذاتی خود دست‌شویی بود که سنگ تیزِ بلند داشت. یک بار حاجی ننه افتاد توش. لگن خاصره‌اش مو برداشت و تا آخر عمر بنده‌ی خدا یه‌وری راه می‌رفت. با این حال، مشکل اصلی خودِ دست‌شویی نبود، راهش بود. از توی باغ مرکبّات می‌گذشت. سوزِ سرما که می‌پیچید به برگ‌هاش، پیش از این که برسی دست‌شویی، کارت را کرده بودی توی شلوارت. از ترس. یک شب که یکی از دخترعموها داشت می‌رفت سمت توالت، دید یک نفر زیر درخت نارنج دارد سیگار می‌کشد. فکر کرد خدایا این کیست. رفت دست‌شویی کارش را کرد و برگشت. رسید به دم پلّه‌ها، خواست به ما بگوید که این که بود دیده! ولی خودش یک دفعه سه فازش پرید و جیغ کشید. طرف دزد بود!

خانه‌ی ما همین است. عین جومانجی! باید خانه را بپیچی. بروی نزدیک پشت خانه، آن‌جا بپری توی دست‌شویی. دست‌شویی ما وصل است به اتاق ماکیانِ همسایه. ممکن است نصفه شب که رفتی فکر کنی، برای همیشه دستگاه ادرارت لکنت بگیرد. فرض کن آن وقت شب بوقلمون یا غاز همسایه بخواهد زیر گوشت، آروغ بزند! ولی جدا از این خطرها مقطعی، بدترین قسمت دست‌شویی خانه‌ی ما پیچش است. این پیچ توی هیچ کدام از بالایی‌ها نیست! (از هر پیچ تاریخی هم خطرناک‌تر است!) تو باید خانه را بپیچی و برسی به نقطه‌ی کور خانه و آن‌جا جیش کنی! یک بار سر پیچ، توی شب، ترسیدم، چون بابابزرگم می‌خواست برود دست‌شویی. عینکِ بزرگ داشت و من توی آن تاریکی فقط همان عینک‌های ذرّه‌بینی را سر پیچ دیدم. نزدیک بود زه بزنم. بنده خدا بابابزرگم، بعدِ دست‌شویی‌اش، آمد و گَرد ریخت توی حلقم. می‌گفت داروی هندی‌ست و تَرست را می‌ریزد. ولی من هنوز سر آن پیچ می‌لرزم.

عمو توی شهر خانه ساخته بود. یک دست‌شویی توی خانه و یک دست‌شویی بیرون خانه. انتخاب من هم کاملا معلوم بود. دست‌شویی داخل خانه. با خیال راحت می‌توانستی بروی تویش و همین طور که اخبار ساعت 21 را گوش بدهی، کارت را بکنی. صداش تا توی دست‌شویی می‌آمد. رفتم توی دست‌شویی. اندازه‌ی خانه گرم بود. دو نوع شیر آب داشت. عمری‌ بود که من توی ژانر شیرهای دست‌شویی، اندازه‌ی حمّام حقّ انتخاب نداشتم. روشویی‌اش هم جدا بود. با آینه و خمیردندان کرست. قشنگ کارم را کردم. از سیفون استفاده کردم. تو هر سه دست‌شویی بالایی، یعنی خانه‌ی خودمان و عمّه‌مان و مادربزرگ‌مان- سیفون، نی‌ یا چوبی یک متری بود. سیفون را کشیدم. آمدم بیرون. دستم را با رایحه‌ی سیب شستم. انگار توی بهشتم. آمدم بیرون، دیدم هنوز حیاتی دارد خبر می‌خواند و عمو اخم کرده! رو کرد بهم که وقتی بیرون دست‌شویی هست برو آن‌جا. این‌جا برای موارد اضطراری‌ست!

ژانر توالت‌های شمالی هنوز هم ادامه دارد! انواع مختلف هم دارد. مثلا این ژانر را توی درها می‌توان بررسی کرد. خانه حاجی بابا. دری که باز می‌شود و به هیچ چیز هم بند نبود و شما نمی‌دانستی چه کار کنی. دلیلش هم آن بود که انسان، شیلای چهار دست نیست. دو دست بیش ندارد.  یک دست باید آفتابه را بگیرد و یک دست دیگر هم استبرا کند! ولی وقتی در خود به خود باز می‌شود چه کار می‌خواهی کنی؟ باید آفتابه را بچسبانی به در که در برنگردد و از همان جا خم شود. این توی دست‌شویی خانه‌ی عمّه‌ این‌ها جواب نمی‌داد. اندازه‌ی یک اتاق خواب بود دست‌شویی‌شان. دیگر از دست‌شویی خانه عمّه وسطی نگفتم که بین راه باید یک سگِ سیاه گرگی را هم از سرمی‌گذارندی... از دست‌شویی نگفتم که توی کوه داشتیم و فاضلاب زیر پایت بود و می‌توانستی با کورنومتر، ارتفاع فاضلاب را حساب کنی!!  ودیگر دست‌شویی‌های شمالی و تغذیه‌های بین راهش هم ژانرپذیر است... اصلا توی شمال سفری است، سفر دست‌شویی! از خانه تا توی توالت.

دست‌شویی‌های شمالی، بانی ساختِ ساختمان‌های جدید شده! مردم نمی‌فهمند که چرا آن موقع دست‌شویی را بیرون می‌ساختند... الان می‌خواهند بیاورند توی خانه! ولی دست‌شویی بیرون یک چیز دیگر است. این ژانر دارد منقرض می‌شود! چه بد.

پس‌نوشت:

1. این نوشته تقدیم می‌شود به رضا عطّاران! درست است به خوش‌بویی و خوش‌خطّی امضای خاتمی نیست برایش! ولی خودش دوست دارد دست‌شویی را؛ عینِ خودم.

2. ژانرهای شمالی هم‌چنان ادامه دارد. 

3. یک حرفی این‌جا گلویم هست باید بگویم. بادا باد. آیت الله جوادی آملی، یارانه دادن احمدی‌نژاد را گفت اقتصاد صدقه‌ای. دوست دارم نظر ایشان را درباره‌ی سبد کالای روحانی بدانم. نه دیگر، با مبانی آقای جوادی اگر آن صدقه‌ای‌ست، این که توهین مستقیم به مردم است؛ نیست؟

4. آیت الله خامنه‌ای می‌گویند من برای زبان فارسی نگرانم! توی سخنرانی مشهد از این زبان دفاع می‌کنند. بعد توی پنج سال اخیر، تنها 3 واژه‌ی فارسی از توی نام‌های سال‌ در می‌آید. کار و ایرانی و فرهنگ!! نمی‌خواند آقا این دو تا با هم.

5. نوشته‌های صفحه‌ی نخست وبلاگ را 6 تایی کرده‌ام، به یاد 5+1. حس کردم کار قبلی‌ام تفاخر بود به مخاطب!

تا آخر هفته! شاید من حس کردم هر روز، توی عید باید بنویسم. می‌نویسم. ولی قطعا تا آخر هفته دست کم یک متن خواهم نوشت.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
میثم امیری

در چنین جای دنجی

هیچ وقت تو اتاقی به این شلوغی و دنجی‌ نبوده‌ام. تو اتاقی هستم که به اندازه‌ی تمام عمرم تویش وسیله است. فکر کنم کلّا خودکفاست. اندازه‌ی جهیزیه‌ی سنّتی یک دختر تویش خرت و پرت هست. سنّتی‌ها؛ نه مدرن که بخواهی ماشین لباس‌شویی، ظرف‌شور برقی، لاک‌پاک‌کن، دست‌شویی لیس هم داشته باشد. ولی از قدیمی‌ها هر چه بخواهی توی این اتاق دراز هست. اتاقم 3 در 5 است.

نورگیر شمالی و جنوبی. یعنی کامل. آفتاب، بخواهی داری، نور خالی هم بخواهی داری. بی‌سسِ اضافه.

در و سقفش چوبی. با آب‌چِک. الان که دارد باران می‌آید تریک تریک می‌خورد روی هیزم‌هایی که پشت خانه تلنبار شده. چوب من را احاطه کرده.

تو خانه که می‌آیی یک عکس امام و آقا با یک اللهم کل ولیّک هم آن گوشه‌ی دیوار هست. نمی‌شود کَند. هستند دیگر. گاز که نمی‌گیرند. به این‌ها افزون کنید یک عکس چسبی کوچک از آقا که دست راستش را بالا برده و دندان‌هاش را هم معلوم کرده. با یک عکس کوچک یا حسین مظلوم و یک عکس چسبی وضو در فرات و نماز در کربلا. دیگر روی دیوار هیچی نداریم. این چهار پنچ تا عکس هم همه کنار هم و دور همند. اطرافِ یکی از پریزهای برق. که سال‌هاست کسی توی سوراخش چیزی نکرده... جز یک بار من. که این آخری‌ها هوآوی‌ام را آن‌جا شارژ کردم. عکس‌ها همه‌شان هم در یک روز چسبانده شده‌اند. مال نُه سال پیش. وقتی از اوّلین راهیان نور دانشجویی آمده بودم. زرتی گرفتم همه‌ی عکس برگردان‌ها را زدم روی دیوار. نه به خاطر انقلابی بودن. بیش‌تر به خاطر کیفی که توی چسباندن عکس چسبی هست. اگر دم دستم دختر قشنگ‌تر از پریای تنها تو کوچه نریا هم بود، چسبش را برمی‌داشتم و شتلق می‌کوبیدم کنار دست آقا که توی انفجار سال 60 زخم دید.

اشیای روی زمین که یک رمان 50 هزار کلمه‌ای‌ست. نمی‌خواهم بنویسم. نگه‌ش دارم؛ شاید توصیفم از اتاق یک زمانی در یک رمانی خودش شود محور. خیلی جنس این‌جا خوابیده. از دی‌لینک که مهمان جدید است تا یخچال نوفراست که شب‌ها وقتی روشن می‌شود، از خواب می‌پراندم و زیر گوشم ویز ویز می‌کند تا لامپا تا چند دسته جارو تا چند دست کت‌وشلوار تا یک میز تحریر قدیمی تا اودکلن چارلی (که انگِ عرق‌سوز است. بزنی به ماتحتت مثل آب روی آتش عمل می‌کند. رنده می‌کند سوزش‌ها را می‌برد. ولی اوّلش درد فتیشی بدی دارد!) تا دو تا صندوق قدیمی -دو تا نه یک دانه- که کم کم نیم قرن سنّش است تا چمدان‌های دهه‌ی چهلی تا سه تا سماور که هر کدام‌شان دو هزار کلمه حرف دارد تا دو تا چوب لباسی تا یک تخت بزرگ قدیمی که رویش لحاف‌تشک‌هایی‌ست که هر کدام‌شان دنیایی داستان دارند، تا استکان تا نعلبکی تا ظرف تا ظروف تا 25 تا فیلم آس از تارکوفسکی و یک مشت آدم دیگر تا لباس پشت لباس تا کوزه‌ تا قدره تا قدح تا آیینه تا لیوان‌های سفالی تا کلمن (که من را یاد جوک زشتی می‌اندازد) تا چند دست تفلون تا سه تا مهتابی تا پیف پاف تا سبزی خورد کن تا هفت کاره تا چرخ خیّاطی تا میز اتو تا چند دست چینی و پیرکس تا چند تا کیف بزرگ تا چند تا هدیه‌ی روز مادر تا چند تا تابلو که همه توی کشو هستند تا شطرنج تا دومینو تا قلک تا رساله‌ی امام تا تقویم سال 88 تا قرآن بابا بزرگ تا مفاتیح الحیات تا 20 کیلو چای خشک شمالی تا یک صندلی تاشو تا یک صندلی تانشو تا nتا بقچه تا میز تلویزیون تا سبدهای قدیمی تا مجمعه‌های بزرگ تا کارتن‌هایی که نمی‌دانم تویش چیست تا دوربین زنیبت تا هدفون تا نوارهای آموزش زبان و آموزش قرآن و ترانه و مدّاحی تا مجلّه‌ی تایم تا وِیژه‌نامه روزنامه شرقِ سال 84 تا کتاب‌های ILI تا سیم تا یو اس بی های زیاد تا سشوار تا...

بنویسم مطمئنّم بیش‌از 50 هزار کلمه می‌شود. توی هم‌چین گنجینه‌ای شب‌ها می‌خوابم. خیلی راحت و با حسّ خوب. یک مطلب درباره‌ی صداهایی که هر روز و شب می‌شنوم باید بنویسم. می‌نویسم.

پس‌نوشت.

1. شاید تا چهارشنبه پنج‌شنبه بنویسم باز. (هنرخانه و کتاب‌خانه را امروز به‌روز نکرده‌ام.)

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری