تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

وقتی آی میس یو را هم نمی‌توانم روایت کنم...

یک سال پیش این طور نبود؛ حرفِ مگویی انگار نداشته‌ام. هر چه می‌خواستم و اراده می‌کردم می‌نوشتم. فاصله‌ی از رؤیا تا واقعیتِ نوشتنم زیاد نبود. موضوعی بود که باید می‌نوشتم، می‌نوشتم. هیچ «بین»ی در بین نبود؛ فاصله‌ای، معبری، یا درنگی. امّا از این مرحله عبور کرده‌ام. از کی؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم چند وقت است از فازِ هر چیزی می‌توانم بنویسم رسیده‌ام به این که هر چیزی که نمی‌توانم بنویسم. 
پیش از این اگر می‌خواستم، می‌توانستم پنبه‌ی هر کسی را بزنم؛ هر جا که بخواهم، هر طور که اراده کنم. هیچ تدبیری نبود، مگر معیارهای کتاب‌اللهی. نکند در نوشتنم چیزی باشد که بعدا بتواند بلرزاندم. جز این ترس از لرزش یا ترس از مهمل بافتن یا جز این عامل درونی که نام‌نهادنش بر عهده‌ی من نیست، هیچ عامل دیگری نبود در چگونه نوشتنم. خودم بودم و خودم. ولی حالا عامل بیرونی راه پیدا کرده به نوشته‌هام. ترسی ناخواسته و نمی‌دانم از کجا سرک کشیده‌! شاید هم ترس نباشد، ولی عامل بیرونی هست. و عامل بیرونی یعنی گناه! یعنی معصیت! این که من حرفی را به خاطر رضایتِ چهره‌ی بیرونی‌ام نگهش دارم و نگویم تعبیری‌ست رسا از معصیتِ نوشتاری. شرک. می‌دانم آخوند است، می‌دانم لباس دین تنش است، ولی زرِ مفت می‌زند. پوستینِ وارونه‌ی شهوتِ شهرت و شهوتِ شهوت بر تن کرده و اخلاق و ادب و عدالت و هر چه تدبیر کردنی‌ست در امور، به پای خودخواهی‌اش می‌ریزد، ولی من نمی‌توانم روایتش کنم. من از چهره‌ی بیرونی یا درونی یا هر چیز دیگری می‌ترسم یا به حفظ منافع ملیِ خودم می‌اندیشم. نمی‌گویم دین، نمی‌گویم آیین، بلکه وجدان؛ وجدان حکم می‌کند که هیچ پرده‌پوشی در میان نباشد در حرف زدن و راحت حرفم را بزنم. اگر پنبه‌ای زدنی‌ست، بزنم. کاریکاتورهای غم‌باری در جامعه می‌بینید که هیچ نسبتی به آن‌چه می‌نمایاند ندارند. چهره‌ی ظاهردرستی را می‌بینید که عقده‌ی عقده مانند ماری که جانداری را فشرده باشد، انسانیّت و چهره‌ی صلاحش را در بر گرفته و استخوان‌هاش را خُرد کرده. ولی نمی‌شود گفت.
فایل جدیدی در نوشتن‌هایم دیده می‌شود؛ فایل نمی‌شود گفت‌ها. نه این که نمی‌شود گفت پیش از این هم نبوده باشد، ولی این نمی‌شود گفت مصلحتِ درونی ندارد، مصلحتِ بیرونی دارد. نویسنده‌ای که مصلحتِ بیرونی بر نوشته‌هاش اثر بگذارد، نویسنده نیست. زرگر و مال‌خر و حمّال شاید، ولی آفریننده‌ نیست. چون عامل بیرونی یعنی دروغ! ادبیات هیچگاه از دروغ نتوانسته سر بربیاورد و چیزکی بیافریند؛ ولو چیزکی. مصلحتِ بیرونی یا مصلحتِ سیاسی یا هر مصلحتِ دیگری که خارج از دنیای نویسنده به دنیایش راه یابد، آدم بودن نویسنده را ذبح می‌کند. و مدّت‌هاست که کسی بر گلویم خنجری می‌فشارد. رگه‌ها و ماله‌های خون روی گلو معلوم شده، معلوم است این که این بار آمده می‌خواهد گلویم را ببرد. این چاقو نویسنده‌ای می‌آفریند که نگاهش به غیر است. نگاهش به خوش آمدن یا خوش نیامدن باقی، نگاهش به خودش نیست. حواسش نیست که اول باید خودش را راضی نگه دارد، بعد باقی را. این فرد نویسنده نیست دیگر؛ مقلّد است.
چه شد که این را نوشته‌ام؟ در این هفته روایتی برایم پیش آمد، شنیدنی. ولی بیانش را توان ندارم. این ناتوانی که بنا به مصالح بیرونی برایم پیش آمد، سیخِ داغی‌ست که در سوراخِ خلاقیّتم فرو کرده‌اند تا تا آن‌جا که داخل می‌شود، می‌سوزد و می‌سوزاند و چیزی از نویسندگی‌ام باقی نمی‌گذارد.
روایت در این سطح که ناگهان در جست‌وجوی رفیقی، در جست‌وجوی رفقاتی، تلفن را برمی‌دارم و مستانه و ناهشیار و دیوانه سر بر دنیای بی‌سرانجام وایت‌پیج می‌زنم. سال‌ها پیش، این رفیقِ جدامانده گفته بود بهم که کجا کار می‌کند. زنگ می‌زنم آن‌جا. نه. نه. نخست کارتِ تلفن می‌خرم. بعد زنگ می‌زنم. بعد منشی گوشی را برمی‌دارد. بعد جای دیگر. بعد حرف‌های دست‌وپاشکسته. خارجی بدلهجه‌ای که تنها ایرانی بودنم را می‌فهمد. بعد توضیحات دیگر. توضیحاتی که ندادنش روحم را می‌جود. جَوِشی که صد سال سیاه برای صادق هدایت پیش نیامده بود اول بوفِ کور. شاید هم پیش آمده بود. جمله‌ی نخست بوفِ کور، حالم است در این لحظات. جمله‌ای که وحی‌ست انگار. جایی از کتابِ خدا که تا به حال خوانده نشده. بعد از یک ساعت زنگ زدن و این ور رفتن و آن ور پریدن (واژه‌های بی‌معنای کلّی بیانیّه‌ای سیاسی‌ای ایدئولوژیکی که کَمَندِ تنگی شده بر سرکشیِ روایتم و وای بر من که نمی‌توانم روایتم را بگویم؛ ویل لل...) بالاخره آمد. صدایش. صدایش را شیندم. فارسیِ غرورانگیزش را. شاید مدّت‌ها بود که این طور مست نشدم. مطمئنّم سیمِ رفاقت دو طرفه است. خدایا این چه مصلحتی‌ست که نمی‌تواند روایتی را بازگو کند، روایتی که هجران به وصل است. چه انحطاطی بالاتر از این که نتوانم روایتِ وصال گویم. روایتِ رفاقت. رفیقی که عمری‌ست نه دیده‌ای، نه صدایش را شنیده‌ای. تنها آن‌چه داری امواجی‌ست شبیه صدای او. از راهِ دور. من دور نباید شوم. دوری با وصال سازگار نیست. حس می‌کنم دارم خودم را از آن‌چه که روایت ازم انتظار دارد دور می‌کنم. نویسنده‌ای که از خودش صَدِّ عن سبیل الله کند، نویسنده‌ است؟ نه! بولتن‌نویسی‌ست دوزخی. 
پس‌نوشت:
تا آخرِ هفته‌ی بعد.



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس کناری؛ 14 خرداد 68

با این عکس، تازه آقای خامنه‌ای دارد تبدیل می‌شود به آقای خمینی. عکس‌های با شمد و ملحفه و غیر رسمی امام در رسمی‌ترین دیدارهایش؛ مثل شوارد نادزه‌ی معروف. آیت الله خامنه‌ای به این قیافه و هیبت، نقطه‌ی عطفی در زندگی من را رقم زده است. کتمان نمی‌کنم این لحظه در زندگی ایشان هم نقطه‌ی عطف است. موافقان و مخالفان بر پیشانی‌شان بوسه می‌زنند. محمّد خاتمی نامه‌ی سرسلامتی و «وجودت مبارک»ت چه باحال است می‌فرستد. ایشان شعر پروین می‌خوانند و کمال تبریزی سر تکان می‌دهد. آیت الله خامنه‌ای از این هفته از مولویّت به سمت ارشادیّت حرکت می‌کند. از سیاست به سمتِ قبّه‌ی نور. از این که چه رهبر مقتدری‌ست به سمت چه رهبر مهربانی‌ست. امّا من از نقطه‌ی عطف خودم حرف می‌زنم. چون این‌جا وبلاگِ من است. پس از این که این تصویر چه خوانشی از دنیا را در من ایجاد کرده سخن می‌گویم. این که جناب‌شان در میان پارچه‌های سفید لبخند بزند، نه برای موافقِ اندیشه‌گری حسن است؛ نه برای مخالفِ باهوشی عیب. ولی در نگاهِ رسانه‌ساز عوام‌گرا، خمینی‌تر شدنِ آقای خامنه‌ای را در پی دارد. «تر»ی که روشن نیست چقدر درست باشد و به نفع انقلاب. جناب‌شان با خواندن شعری از پروین در دیدار صورت‌تراشیده‌های مسلمانِ انقلابی زمانیِ مخالف‌تر و ناراحت‌تر، روشن می‌کند آقای خامنه‌ای‌ست با همه‌ی مختصّاتش. شاید نگاهی و تصویری و بوسه‌ای مختصّات را از دکارتی به قطبی برد در نگاهِ مردم؛ ولی اهل فن می‌دانند که مختصاتِ قطبی، همان مختصّات دکارتی‌ست. همان دستگاه‌ست؛ با یکی دو حرکت برای ارتباط‌ راحت‌تر با اهالی تازه به ریاضی -تو بخوان انقلاب و سیاست- برخورد کرده. همین؛ ابزاری برای ارتباط راحت‌تر. وگرنه اصل همان اصل است. ولو این که صادش را با سه‌ی سه نقطه بنویسند. (جز یک استثنا؛ آن هم تصویر بی‌نظیری‌ست که وقتِ بوسه و احوال‌پرسی یک نفر پدیدار شد. تصویری بی‌نهایت صادقانه و دور از مصلحت‌اندیشانه‌ی سیاست و حفظِ نظام. در باقی برخوردها آقا مصلحانه و رهبرانه و ارشادگرایانه و پیرانه‌سرانه با اهلِ حوزه و نوشتن و سیاست و نظام برخورد کرد؛ از محسن قرائتی تا فرزندِ وحید خراسانی تا علی پروین تا خوبی‌ای که به رضا امیرخانی گفتند. همه تقریبا به یک شکل بود با یک خطِّ نگاه و با یک لب‌خند و با یک برخورد؛ همه را به یک‌چشم دیدنِ همه‌گیر. همه مثل هم. جز یکی. جز یکی که حرف‌ها داشت و جایگاه متفاوت آن آدم را نشان می‌داد در پیشگاهِ رهبر. همو که گفته بود رابطه‌ام با رهبر پدر-فرزندی‌ست. حقّا که آن تصویر همین رابطه را نمایان می‌کند؛ تنها کسی از این ملک که تا به حال تصویر درستی از رابطه‌اش با رهبر توصیف کرده. در این توصیف ستایش‌ها هست و مداهنه‌ها و نقدها و متلک‌ها و هوشیارگری‌هایی. که اهلِ سیاست ایرانی که غالب‌شان هوشی کم‌تر از دانشجویان دانشگاه‌های تهران دارند، در فهمش عاجزند.)
بگذرم و به خود مشغول شوم. 

کارم شده بود مدام خامنه‌ای‌دات‌آی‌آر را رفرش کردن. از صبحی که خبر را شنیده بودم؛ از وقتی که طنزپردازی فالئواینگ‌هام در توییتر آغاز شده بود. از اعلام «روز جهانی پروستات» تا آخری که نوشته بود «مالِ ما استات است؛ مال از ما بهتران Pro استات است.» رفرش پشتِ رفرش برای این که صحنه‌ی جدیدی ببینم. صحنه‌ای که تا به حال هرگز ندیده بودم؛ آقای خامنه‌ایِ رهبر بر تختِ بیمارستان. 
عدلِ ظهر خنک‌نشوی شهریور بود که شاید اوّلین تصاویر را روی سایت گذاشته بودند. بیرون بودم، پیامکی خبردار شده‌ام که عکس‌های آقا را گذاشته‌اند روی سایت. همه‌اش هم توی پیامک‌ها تأکید می‌کردند که عمل جرّاحی آقا در بیمارستان «دولتی» «موفقیّت‌آمیز» بوده است. ولی تأکید چندباره‌ی سایت‌ها روی این بحث هیچ‌کدام حریف کنج‌کاوی‌ام نشد. حریفِ بندازیِ لحظه‌ی نخست نیست. فیزیولوژی بدن، رهبر غیرِ رهبر هم بشناسد، ولی عدالتِ وظایف‌الاعضایی اقتضاء می‌کند رهبر هم بر تخت روانه شود. (نون می‌گفت چرا باید آقا روی تخت بیمارستان باشد و این مردکه‌ی بی‌شرف سرپا باشد و بیاید به عیادتش. جیم جوابش داد که پیامبر هم در بستر بیماری درد می‌کشید که خنّاسان دوره‌اش کرده بودند. و من لب‌خند به لب از این که این جماعت برای یک بار هم که شده نگرانی جدا از شعارها و «من آنم که همّت شهید شد»ها به زیر پوست‌شان رژه می‌رود. آن قدر که نون خودش را پرت کرد روی زمین و فریاد زد "خدایا همین الان جانم بستان و به عمرِ رهبر بیافزا.")
بی‌صبر بودم که تصاویر را ببینم. دیدم. دیدم رهبر روی تخت بیمارستان است. هیچ چیزِ شارپی در عمرم نبوده که آن قدر برای دیدنش بی‌تاب باشم. آقای خامنه‌ای بیش از هر کس دیگری بر سرنوشت زندگی جمعی‌ یا حـتّی فردی‌ام تأثیر گذاشته. و دیدن تصویر «دیگری» از او بی‌صبرم کرده بود. برخی او را «پدر» نامیده‌اند. نمی‌گویم مسمّای درستی‌ست، ولی جدا از ارزش‌گذاری و بارِ عاطفیِ واژه‌ی پدر، از جهتِ جامعه‌شناسی، پدر بودنِ آقای خامنه‌ای درست است. این طور که او بر من و زندگی‌ام و جوانی‌ام تأثیر گذاشته، پدرم نگذاشته. همین طور بر زندگی دیگرانی.
دوستم هفته‌ی پیش رفته بود خواستگاری یکی از همین جوجه بسیجی‌ِ آقاباز که این روزها در اینستاگرام اشکِ چشم‌های‌شان را Share می‌کنند برای ملّت. طرف از پدرش و شرط‌های پدرش حرفی به میان نیاورد ولی گفت «من روی ولایت خیلی حسّاسم.» آقای خامنه‌ای تا این حد در زندگی شخصی و خصوصی آدم‌ها وارد شده که «علاقه یا تنفّر» نسبت به جنابش تأثیرگذار است؛ در حدِّ خواستگاری و پش از هر شرط دیگری. یادم می‌آید یکی از اقوام زمانی می‌گفت خروپفِ بسیجی‌ها این است: «خاااااااااااااااامِنه‌ای». جدا از مطایبه‌ی جسارت‌آمیز اقوامِ ما، میزان تأثیرگذاری او بر زندگی موافقان و مخالفان را نشان می‌دهد. چه کسی برای این که او بر تخت بیمارستان دراز کشیده ناراحت باشد، چه برای این درازکشیدگی جمله‌های طنزآمیز بسازد. در هر دو صورت تأثیر آقای خامنه‌ای بر همه‌ی هم‌نسلان و هم‌میهنان من انکارناپذیر است.
و بالاخره من هم «صحنه را دیدم.» غیر رسمی‌ترین تن‌پوشش در 25 سال گذشته برابر مردم ظاهر می‌شود؛ آیت الله خامنه‌ای. به فکر فرو می‌روم. نقطه‌ی عطفِ زندگی‌ام. لحظه‌ی دیگری؛ از روزی که او را دیده‌ام در هیبتِ جدید، دیگر آدمِ پیشین نیستم. آدمِ دیگری هستم؛ هیچ لحظه‌ای در زندگی‌ام این قدر جلوی چشمم شفاف نیست، که این لحظه شفّاف است. مردِ همیشه عمودی و استوار را بر تخت بیمارستان دیده‌ام با عرقچینی بر سر. شرق، دو زنه‌ترین روزنامه‌ی ایرانی (دو زنه است؛ چون هم باید موافقان را راضی نگه دارد و هم مخالفان را؛ مخالفان را بیشتر.)، فردایش عکسی از آقای خامنه‌ای می‌گذارد گویی حالِ رهبر خیلی بد است و چشمانش بسته است و جان به جان‌آفرین تسلیم کرده و روحانیِ رییس‌جمهور -دولتی‌ترین آدمِ تاریخِ جمهوری اسلامی- بر پیشانی‌اش بوسه می‌زند. تصویری که ایران هم بر در صفحه‌ی نخستش منتشر کرد.
فردایش فهمیده‌ترهای بیتِ رهبر، تن‌پوشِ سبز را دور می‌کنند، و متکّاهای بیش‌تری پشتِ سرِ آقا می‌چینند و جامه‌ی یک سره‌ی سپید بر قامتش می‌پوشانند با شمد و ملحفه‌ی سپید. و من هم هنوز درگیرم عکسِ نخستی‌ام که دیده‌ام. دنیا را جورِ دیگری دیدن از این‌جا برایم معنا می‌شود؛ همین که اکسیژنِ هوا در لحظه‌های نخست پس از عمل، هوا به رهبر می‌رساند. تصویری که کاش پخش نمی‌شد، ولی جامعه را خودآگاه می‌کند برای روزهایی که ممکن است صد سال دیگر باشد، ولی هست و بودنش را نمی‌توان کتمان کرد. برای روزهای دیگر در همین ده پانزده‌ سال دیگر و این تصاویر که بسیار تکرار خواهد شد. چه آن که رهبر 75 سالش است نه 15 سال؛ این تصاویر برای مردهای بیش از 75 سال طبیعی‌ست. 
پدرِ خودِ من هم درد زیاد کشیده بنده خدا. اما تصویر روزهایی که بابا روی بیمارستان بود و من شکسته شدن و پیر شدنش را دیده‌ام این قدر بر من اثر نگذاشته که تصویرِ نخستِ رهبر بر تختِ بیمارستان. مردی که گمان می‌کردیم اکسیرِ جوانی خورده و همیشه سر حال است و همیشه می‌تواند خطبه‌ی قرّا بخواند بر تختِ بیمارستان خوابیده و هاشمی بر پیشانی‌اش بوسه می‌زند و اوّلین عکسی که در آن رهبر ایستاده را سه روز بعد می‌بینم. عکسی که جان می‌‎دهد گرافیست‌های حزبل برش دارند و توی طرح‌های‌شان کار کنند و کمبودِ نورهای صحنه را جورِ دیگری در نرم‌افزار فتوشاپ کامل کنند. متفاوت‌ترین عکسِ ایستاده‌ی مردی که 25 سال است رهبر است و بحثی که درباره‌ی پروستات در این روزها شده، شاید هیچ‌گاه در تاریخ ایران نشده. نه تنها به طنز و مطایبه و رساندن مخالفت با رهبر با اهرمِ پروستات؛ بلکه از سرِ نگرانی و دل‌شوره هم. پدربزرگِ یکی از بچّه‌ها توصیه کرده بود که هر جور است به گوشِ آقای خامنه‌ای برسانیم که رژیم غذایی که او توصیه می‌کند برای ایشان مناسب است. 
دیروز که آخرِ هفته بود، خبرِ دیگری من را مشتاق کرده به دانستن و دیدن. مادرم زنگ زد گفت شورای روستا گیر داده که باید انبار و حیاط خانه و آغل گوسفندان و باغ و گاراژ را خراب کنیم. خراب کردند. دو متر و هفتاد سانت در دو ضلع، خانه‌مان به درون کشیده شده. مادرم گفته این‌جا کوفه است. همه چیز پخشِ حیاط است. می‌دانم یکی دو ماه دیگر بروم خانه، این صحنه هم صحنه‌ی دیگری خواهد بود؛ صحنه‌ی خانه‌ی ما در شکلی دیگر. با دروازه‌ای دیگر. با گاراژی دیگر. بخش‌هایی از خانه هم شده بخشی از کوچه. بخش‌هایی که تمام کودکی‌ام درش گذشت. بخش‌های خصوصی که عمومی می‌شود. تجربه‌های شخصی که تبدیل به آسفالت سیاهِ خیابان می‌شود. فوتبال‌بازی کردن‌هام. تنهایی. پرتقال پشت پرتقال خوردن. یک ساعت. نان استاپ. حیاط که همیشه برایم یک شکل بوده. از این به بعد به شکلی دیگر خواهد بود. فکرش نمی‌کردم که روزی حیاط خانه‌ام که تمام نوجوانی‌ام را با شمردنِ موزاییکِ جاهای موزاییک‌شده‌اش گذشت، این قدر راحت از بین برود. این قدر راحت آقای خامنه‌ای که همیشه در بزکِ سرحالی و سالمی می‌دیدمش روی تخت بیمارستان -شاید هم وقت‌هایی روی ویلچر- بوده. چیزهایی راحت‌تر از این هم از بین می‌روند. باورم نیست هنوز. هر چه بیشتر فکر می‌کنم، کمتر باور می‌کنم. حیاطی نیست که جارویش کنم، سیّد علی هم ممکن است نباشد که برای سایتش حاشیه‌نگاری کنم. تاریخ و تقدیر و زمان، بی‌رحم‌اند. راستگویند. واقع‌بینند. من ایده‌آلم. آدمِ ایده‌ال این طور بُنِه می‌خورد. 
این هفته، هفته‌ی دنیا جور دیگری بوده و ممکن است جور دیگری باشد، بوده. حالا می‌فهمم آن‌هایی که بهمن 57 را تجربه کرده‌اند، دروغ نبافم اندازه‌ی یک تاریخ تجربه دارند؛ همان اندازه 14 خرداد 68.
پس‌نوشت:
تا آخرِ هفته‌ی بعد.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

تنها لب‌هایش تکان می‌خورد

پیش‎نوشت: این مطلب درباره‌ی قنبر نیست، روشن نیست کی می‎توانم از نسبتم با وی بنویسم. نسبتی که کوشیدم تا اندازه‌ی در رمانِ تازه‌نوشته‌شده‌ام بازش کنم. 

بدن‌نوشت:

ازم سؤال شرعی می‌پرسد. وقتی کسی ازم سؤال شرعی می‌پرسد، دوست دارم ژستِ الاحقر بودن به خودم بگیرم و بگویم البته من که در این زمینه دانشی ندارم، ولی... این ولیِ ادامه آب روی آتشِ همه‌ی بحث‌های پیشین است. این ولی، یعنی آن گفته‌ی نخست، یک تعارفِ خودمانی بود که تازه خودمم هم قبولش ندارم. این سخت‌‎ترین بخشِ پاسخ دادن به هر پرسشی‌ست.

وقتی ازم سؤال پرسید، بیش از آن که پاسخ من را بخواهد، آن‌چه را که خود می‌خواهد دنبال می‌کند. چنان‌چه که من بیش از آن که بخواهم پاسخ او را بدهم، آن‌چه را که دوست دارم گفته شود می‌گویم. 

نه من به پرسش او پاسخ می‌دهم نه او پاسخ من را می‌شوند. گویی حائلی‌ست بین آن‌چه که من می‌گویم و آن‌چه که او می‌شوند. نوعی صافی این بین در میان است. این صافی پررنگ‌کننده‌ی وجه خودخواه آدمی‌ست. وجهی که نمی‌خواهد از کسی که برایش احترام قائل است پاسخی را که دوست ندارد بشنود. این صافیِ روانی، اندیشه درباره‌ی آن‌چه را که طرف می‌گوید می‌بندد. فرض کنید من دوست ندارم جمله‌ای از رهبر درباره‌ی فتنه بشنوم. گویی با این مسأله در مقابل رهبر هم‌رأی نیستم، ولی وقتی رهبر در این‌باره سخن می‌گوید، این تکّه را نشنیده می‌گیرم. این نشنیده گرفتن‌ها باعث شده من رهبر متفاوتی بشناسم در قیاس با رهبری که تو می‌شناسی. همان طور که خمینی من با خمینی تو فرق دارد. چون تو هیچ وقت بخش‌هایی از خمینی را نمی‌شنوی، چنان‎که من. 

او هم این طور بود. از من درباره‌ی صدقه و صندوق پرسید. انگار برایم بسیار احترام قائل بود، ولی برایم روشن نبود و نیست که آیّا همان چیزی را که من گفته بودم فهیمد، یا این که آن‌ چیزی را که خود می‌خواست به جایش نشاند. سر تکان می‌داد. در حالی که من انگار داشتم به آن‌چه که او انجام می‌داد انتقاد می‌کردم، ولی او واژه‌هایم را ابتدا تهی از معنا کرد و سپس آن معنایی را که خود می‌پسندید جایش نشاند. موقع پیاده شدن هم احترامی بیش از شخصیّتم به خرج داد و محکم بستن درهای ماشین را هم نشنیده گرفت و با لبخند از من دور شد. او صدای دوبله شده‌ای از من شنیده بود. لب‌زدن‌های من را دیده بود، ولی واژه‌ها را آن طور که می‌خواست در ذهنش با صدای خودش لب می‌زد. لب‌هایی که تکان می‌خورد لب‌های من بود، ولی صدایی که شنیده می‌شد صدای خودش بود در ذهنش.

پس‌نوشت:

تا آخرِ هفته‌ی بعد. 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دی‌اکسید کربنش اکسیژن بود

حاج قاسم باد می‌وزاند. می‌خواند و می‌خواند و باد می‌وزاند. جلویش نشسته بودم. سرم را با نمره‌ی 4 زده بودم و او باد می‌وزاند. نگاه می‌کرد به صورتِ کودکانه‌ام و به دست‌های کوچکم و به لب‌ها و لپ‌های سرخم، باد می‌زواند. نشسته بر کرسی، دست روی ملحفه‌ی سفید می‌کشید و می‌وزاند. او سال بعد که تازه مدرسه رفتنم مدرسه رفتن شده بود از دنیا رفت. 

حاج آقا قاسم پنکه‌ای معنوی ‌بود. دور می‌چرخید و باد می‌وزاند. من و میم و حا و آن یکی میم و شاید هم لام را می‌نشاند روبه‌روی‌مان و به سمت‌مان باد می‌وزاند. سیاهِ سردی بود آن سال، شیشه‌ها بخار گرفته بود، ولی ما نزدیک قاسم نشسته بودیم و گرمِ نفس‌های سرد قاسم بودیم. آن هم در خانه‌ی قدیمی وسطِ باغ و سیاهی گرفته‌ی اطرافش. 

تمام شادی‌ام این بود که بنشاند من را جلوی خودش و باد بوزاند. سیمم را وصل کند. تمام تجربه‌ام از قرآن تا هفت سالگی همین بادها بود. قرآنِ رسول را باز می‌کرد و می‌خواند: «قد افلح المؤمنون» و هر آیه را که می‌خواند، بازدمِ آیه را فوت می‌کرد توی صورت‌مان. 5 آیه طول می‌کشید تا به من برسد و جان به جان می‌شدم تا دوباره قاسم پدر بزرگِ پدری‌ام به من برسد؛ بهش می‌گفتیم حاج آقا. یک صفحه هم بیش‌تر نمی‌خواند و کلا سه یا چهار فوت به من می‌رسید. سه چهار دی‌اکسیدِ کربنِ خالص که از هر اکسیژنی خالص‌تر بود. زیباترین تفریحِ کودکی‌ام بادهای نفس‌های او بود.

سینه‌زنی را هم از حاج آقا فراگرفتم. دکمه‌ی بالای پیراهن را باز می‌کرد و محکم با یک دست می‌کوفت روی سینه‌اش. آن لحظه هم دوست داشتم جلویش باشم تا بادِ سینه‌زنی‌اش پرم را بگیرد. بخواند و سینه بزند و بوزاند که «امشب شهادت‌نامه‌ی عشاق امضا می‌شود، فردا ز خونِ عاشقان، این دشت دریا می‌شود.» گریه کند و باد بزند و محکم بکوبد. محکم‌تر. من که نوه‌اش بودم خجالت بکشم از نگاه‌ باقی به من که هم‌سنم بودند و داشتند با تمسخر به سینه‌زنی محکمِ سراسر وجودی حاج آقا نگاه می کنند که توی خودش نبود. و من ولی مثل هم‌سن‌هایم که نوه‌های حاج آقا نبودند فکر نمی‌کردم و دوست داشتم جلویش باشم و بادِ وجودش پرم را بگیرد. که «فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود.»

غبن و ناراحتی‌ای هر شبِ تاسوعا را داشت. شبِ تاسوعاها خرج می‌داد در حسینیّه روستا. ولی ناراحتی داشت. صورتش سرخ بود، همین طور سینه‌اش مانند برگِ گلِ سرخ. شاید خلوتی گیر می‌آورد، می‌خواند و گریه می‌کرد و از این ناراحت می‌شد که «امشب شهادت‌نامه‌ی عشاق امضاء می‌شود» و من نیستم. چه ناراحتی از این بالاتر که امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضاء شود و من نباشم در بین آن‌ها. 

یکی تعریف می‌کرد شبِ عاشورای یکی از سال‌های دور در هیأتی در مشهد یکی همین شعر را می‌خواند، بلندِ بلند گریه می‌کرد. های های. می‌خواند «امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضاء می‌شود» و گریه می‌کرد و توی هق هقش ادامه می‌داد: «فردا ز خون عاشقان، این دشت دریا می‌شود.» می‌گفت مجلس تمام می‌شد و این مرد می‌خواند و گریه می‌کرد. می‌گفت یاالله را هم گفته بودند و داشتند چای پخش می‌کردند و این مرد می‌خواند و می‌گریست که امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضاء می‌شود. این دوست تعریف می‌کرد اتّفاقا فردایش در حرم امام رضا بمب‌گذاری کردند، مردِ گریان دیشبی هم شهادت‌نامه‌اش امضاء شد و رفت. 

حاج آقا شاید ناراحتِ این جا ماندن بود. گریه‌هاش و حال‌هایش. حتّی وقتی قرآن می‌خواند. وقتی که صورتش بهجت و سرور داشت و بازدمِ نفس مثلِ نسیم دریای خزر صورت را نوازش می‌داد، ولی چشم‌هاش مانند چشمِ آهوان بود؛ چشمانِ نم‌ناک. چشمانی که همیشه منتظر ترکیدن بغض‌شان هستید. دوباره دور می‌خواند و فوت می‌کرد. دور می‌خواند و باد می‌زواند. برایم یک سال طول می‌کشید چند ثانیه‌ای که باد به من برگردد. 

این روزها که به ازدواج فکر می‌کنم این تجربه‌ی وجودیِ ناب را پیگیرم. گفت ازدواج انشای صورت انسانی‌ست. ما که نگفتیم چنین انشایی را قبول نداریم. دوست دارم با کسی ازدواج کنم که پایه‌ی این تجربه‌ی وجودی باشد؛ روبه‌روی هم بنشینیم، یک آیه او بخواند، یک آیه من بخوانم. توی صورت هم فوت کنم. به نظرتان زیادی رمانتیک فکر می‌کنم؟ البته معلوم است که باید قبلش مسواک بزنم، ولی حاج آقا همیشه عطر بهشت داشت نفسش. بی‌نیاز بود از این که پلاستیکِ مسواک را به دندان‌هاش بکشد. از آن‌هایی که نزده وصلند. از آن‌هایی که دی‌اکسید کربن‌شان اکسیژن است. حاج آقا این طور بود. اگر اعتقاد به معصوم و وجودِ کاملش مانده از همان دی‌اکسیدکربن‌هاست. وگرنه من دینم را از کتاب اصول عقاید آقایان نگرفته‌ام؛ از فوت حاج قاسم گرفته‌ام. از دی‌اکسید کربنش که اکسیژن بود. 

پس‌نوشت:

1.  اینم هست. 

2. آخر هفته‌ی بعد درباره‌ی آن یکی پدربزرگ هم باید بنویسم و مناسباتم با او؛ حاج قنبر. 

3. هنرخانه و کتاب‌خانه هم به‌روز نیست. وسطِ چیزهایی هستم که می‌خوانم. 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری