تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

دنیای دوچرخه‌سواری

چهار نفرند. سه تای‌شان ساپورت پوشیده‌اند. نزدیک‌شان که می‌شوم، کوتاه‌ترین‌شان را انتخاب می‌کنم و «ببخشید»ی می‌گویم و از کنارشان رد می‌شود. فاصله‌ام که ازشان زیاد می‌شود. می‌بینم درِ دیزیِ پارکِ لاله باز است. حفاظِ امنیّتیِ عبورِ ماشین‌ها را بالا داده‌اند. می‌پیچیم توی لاله، داد می‌زند «هوی برگرد.» مثل همه‌ی نگهبان‌پارک‌ها پیرمرد است. لباسِ آبی تنش کرده‌اند. واکنشم انفجاری نیست. «هوی»اش را نشنیده‌ نشان می‌دهم. لحنش را تغییر می‌دهد: «ورود دوچرخه به پارک قدغن است.» «پس من کجا دوچرخه‌سواری کنم؟» مانند همه‌ی پیرمردهایی که می‌دانند چه وقتی باید نشنوند می‌گوید: «آره آقا. توی پارک نمی‌شود دوچرخه‌سواری کرد؛ آن هم تابلویش است.» برمی‌گردم و دستی هم برای پیرمرد تکان نمی‌دهم و سرافکنده دوباره می‌اندازم توی پیاده‌روی کنار پارک لاله. بابت همین وقت تلف کردن چهار نفر از من پیش افتاده‌اند. دوباره همان سمت چپی را که یک دست خاکستری پوشیده انتخاب می‌کنم و از ست‌گرایی‌اش خوشم می‌آید. دوباره گفتن ببخشید و رد کردنش. هنوز فاصله‌ام آن قدری هست که صدای‌شان را به شکل پچ‌پچ بشنوم که بطری مربّعی آب معدنی از «چیز نگه‌دار» جلوی دوچرخه می‌افتد و چون من توی سرازیری دور گرفته‌ام، جلوتر از افتادنش ترمز می‌کنم. از دوچرخه می‌پرم پایین. جکِ شلش را می‌زنم. بر که می‌گردم می‌بینم سمتِ راستی‌ترین آدم بطری آب را از روی زمین برمی‌داد. با «بفرما»یی آن را به من می‌دهد. دوباره آن‌ها جلو افتاده‌اند. این بار جلو نمی‌روم؛ چیزی نمانده به سرِ بلوار کشوار برسم. آب را یک‌نفس می‌نوشم. بطری خالی را می‌اندازم توی آب‌چینِ سیاهی که آت‌وآشغال‌های پارک را تویش ریخته‌اند. سوار دوچرخه نمی‌شوم تا چهار نفر به سرِ بلوار کشاورز برسند. این دنیا را دوچرخه برایم رقم زده است.
دنیای دوچرخه‌سواری دنیای متفاوتی برایم بوده است. دوچرخه نه ماشین است، نه پای پیاده. به همین دلیل هر دو قیافه‌ی حق‌به‌جانب را به خودم می‌گیرم. از این که چرا موتورسوارها می‌آیند توی پیاده‌رو و از این که چرا پیاده‌ها می‌آیند توی سواره‌رو. طرف پیاده‌رو به عرض کشور روسیه را ول کرده و دارد توی سواره‌رو با اعضای بدنش مذاکرده می‌کند و رد می‌شود و سوت می‌کشد. جلویم را نگه می‌دارم چیزی نمی‌گویم... او هم آدم حسابم نمی‌کند. نگاهی که مردم به موتور دارند، به دوچرخه ندارند. بس که مهجور است. موتور بیاید تو پیاده‌رو با این که دوچرخه بیاید توی پیاده‌رو خیلی فرق می‌کند. دوچرخه ورود ممنوع را داخل شود با این که موتور چنین کاری کند خیلی فرق می‌کند. دوچرخه وسیله‌ی نقلیّه‌ای‌ست که آدم حسابش نمی‌کنند. زمانی در دهه‌ی چهل به دوچرخه هم گواهی‌نامه می‌دادند. من از آن گواهی‌نامه‌ها را دیده‌ام، ولی در ادامه دوچرخه‌سواری آرام آرام از نوعی از رفتن حذف شده و مردم افتادند در افراط با ماشین یا تفریط پیاده رفتن. توی این چند روزی که دوچرخه‌سواری کرده‌ام جز تکّه‌ای در بلوار کشاورز، تکّه‌ای در عبّاس‌آباد، هیچ‌جا دوچرخه معبری برای رفتن ندارد.
بعد این که چهار نفر بلوار کشاورز را رفتند پایین و احتمالا سمتِ انقلاب سرازیر شدند، من هم پیچیدم توی بلوار کشاوز. از بالای دوچرخه آدم به چشم نمی‌آید. مردم رفتار طبیعی‌تری دارند. دختر و پسری با هم درگیرند. دختر از صندلی بلند شده و دستان و بدنش هم مانند صدایش پرتحرّک و شاکی هستند. پسر هم تنها می‌گوید «بِبُر صدایت را.» یک لحظه تصوّر می‌کنم اگر این دختر صدایش هم درنیاید، فنِّ بدنش بیش از صدایش شاکی و عصبی‌ست. جلوتر که می‌روم یکی از این «سرگردان‌های صدی‌نود معتاد» را می‌بینم که کنار خیابان روی چمن دراز کشیده. شاید به خودش می‌گوید نئشگی بعد از عمل را عشق است. البته عشقی که مستعجل است. هیچ‌گاه با چنین دوربینی از خیابان‌های تهران رد نشده بودم. دوربینی که نه به آرامی پیاده‌روی‌ست، نه به تندی خودروسواری. بین این دوست. سرِ وصال که می‌رسم یکی از خانم‌ها را می‌بینم که سرِ حجاب ایستاده و می‌خواهد از عرض خیابان عبور کند. دست دختربچّه‌ای هم در دستش هست. حس می‌کنم این خانم را می‌شناسم. یکی از نویسنده‌هاست احتمالا. از تقاطع وصال فاصله گرفته‌ام. به تقاطع بعدی که می‌رسم دور می‌زنم از داخل بلوار و خطِّ سبز ویژه‌ی دوچرخه را می‌گیرم می‌آیم پایین. فاصله‌ام آن قدری نیست که بتوانم اجزای صورتش را تشخیص دهم. بدنش از آنی که من می‌شناختم عریض‌تر بود. روسری سبز هم بسته؛ احتمال این که خودش باشد پایین است. از تعقیب و گریز دست برمی‌دارم. دوباره از وسطِ بلوار کشاورز و نهر خالی‌اش می‌روم سمت میدان ولی‌عصر. دو زوج بعدی که می‌بینم آرام نشسته‌اند. حرف‌های‌شان هم آرام است. چیزی به گوشم نمی‌رسد.
به سر فلسطین که می‌رسم دوباره برمی‌گردم. می‌خواهم ببینم از سرِ کارگر تا سرِ فلسطین مانند سرِ فلسطین هست تا سرِ بلوار کشاورز؟ دوچرخه‌سواری اندک اختلاف بین دو سر را نشان می‌دهد. این قابلیّت از هیچ وسیله‌ی دیگری برنمی‌آید. که تفاوت‌های جزیی بین دو مسیر را به آدم بنمایاند. دوچرخه‌سواری‌ست که اندک اختلاف‌ها را هم نشان می‌دهد. از فاطمی تا ونک برابر نیست با از ونک تا فاطمی. این دو؛ دو راهند، دو مسیرند، دو تجربه‌ی متفاوتند. این را با دوچرخه بروید راحت‌تر درک می‌کنید. برمی‌گردم و می‌بینم نهرِ آب‌کرج در همه‌ی این سال‌ها تخت و هموار بوده و هیچ فرقی هم نکرده. پستی و بلندی‌هاش هم یکی‌ست. از ولی‌عصر می‌اندازم توی کریمخان می‌روم سمت میدان سپاه. از آن‌جا می‌روم سمت میدان شهدا. پای یک نفر را در میدان امام حسین گاز می‌گیرم که طرف چیزی نمی‌گوید. امام‌حسین سنگ‌فرش را می‌آیم تا میدان شهدا. از میدان شهدا به داخل شکوفه. توی شکوفه شلیل می‌خرم. پایین‌تر، پشتِ خانه‌ی رفقا، هندوانه می‌خرم. خریدن هندوانه، دوچرخه‌سواری را برایم ناممکن می‌کند.
خِرِ دوچرخه را می‌گیرم، میوه به دست می‌آیم توی خانه. در را باز می‌کنم، دوچرخه را کنار دیوار زنجیر می‌کنم. حس می‌کنم فرمانش شل شده. این اوّلین وسیله‌ی نقلیّه‌ای‌ست که داشته‌ام. این هم نخستین ایرادِ فنّی‌ست که تجربه‌ کرده‌ام. چون تا به حال همیشه پیاده این‌ور آن‌ور می‌رفتم. هیچ وقت هم احساس نمی‌کردم فرمانم شل شده.
پس‌نوشت:
تا انتهای هفته‌ی بعد.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

داشتن سین کلاس

از توی فیدیلیو پیداش کردم؛ وقتی پی رستوران‌‎ها اطراف بودم. یکی از سرگرمی‌هام این است که ببینم که چه رستوران‌هایی اطرافم هستند. توی محوّطه‌ی کاری‌ام آن را پیدا کردم. به اسمش نمی‌خورد که قیمت‌هاش بالا باشد. نگاهی به سیاهه‌ی خوردنی‌هاش انداختم دیدم برخی‌اش گران است. مثل چلوکباب برگش که می‌توانست تا 28000 تومان توی جیب آدم را خالی کند. دلم را زدم به دریا و گفتم می‌شود با کمتر از بیست تومان این‌جا غذا خورد. قیمت‌هاش هم که بد نیست. 

پریدم دو تا کوچه پایین‌تر. صارمی را رفتم تو. تهِ صارمی از زیرِ پارکی رد می‌شود. نزدیک آبان که شدم دیدم رستوران‌ پیداست. ولی عمارتش کنار خیابان نبود. برای رسیدن به سرسرای رستوران باید از باغچه‌ای عبور می‌کرد. دمِ در هم برگه‌ای را پرینت لیزری کرده بودند؛ عکسِ سوییچِ هیوندا بود. خواسته بودند هر کس شی‌ای با این شمایل پیدا کرده بدهد به رستوران و لابد مژدگانی هم بگیرد. باقی برگه را نخواندم و رفتم سمت عمارت. درِ چوبی را که باز کردم دیدم لاغره‌ای با موهای بالازده‌ی دهه‌ی 70ی آمد جلو. یک بار هم توی دیزی خیابان کلانتری شبیه‌اش را دیده‌بودم. مگسِ بار. فرقِ مگسِ بار با مگسِ خانه این است که مگسِ خانه با یک ضربه می‌رود پیِ کارش، این با اسکانس شرّش را می‌کند. یکی از هضم‌نشده‌ترین مظاهر تلکه کردن مشتری. چه عیب دارد هزار تومان روی هر غذا بکشند و دو هزار تومان پول سرویس را بدهند به این بار‌فلای‌ها تا این طور دور آدم وقت غذا خوردن نپلکند؟

رستوران تمام چوب و خالی بود. ساختمان‌ش کمِ کم مالِ 70 سال پیش بود. این را آینه‌کاری کهنه و کاشی‌ها کهنه و از مد گذشته‌ی روی سقف می‌شد فهمید و این که کلِّ سرسرا چوب بود؛ هر چیز متصوّرش. خلوتِ خلوت بود. خوب شد شلوغ نیست. این جور جاها شلوغش دردسر است. چون مهم نیست که تو ماه چقدر درآمد داری که می‌آیی توی این رستوران مهم این است که چقدر «کلاس» داری که می‌آیی این‌جا غذا بخوری. تو که فرق پاپیون و کراوات را نمی‌دانی، چرا می‌آیی تکیّه می‌دهی به صندلی چوبی و به هر چوبِ روغن‌کشیده‌شده‌ی دیگری در سراسرا دقّت می‌کنی؟

جزو معدود جاهایی‌ست که برایم منو می‌آورند. سختم است. بارفلای هم کنارم می‌چرخد. نگاهی به قیمت‌ها می‌کنم با سیاهه‌ی فیدیلیو مو نمی‌زند. می‌گویم جوجه چینی با کوکا. از «کلاس» این قدر بهره برده‌ام که حواسم باشد نگویم نوشابه و با یک واژه نوعش را هم معلوم کنم. طرف منوی مختصرم را نمی‌نویسد. کدر می‌شوم. تمام «کلاس»ش به این بود که یادداشت بردارد و وقت یادداشت برداشتن سر بلند کند و دوباره از من بپرسد که همین یا امر دیگری هم دارم یا نه. امر دیگری ندارم. نگاه می‌کند به روی میز و بعد این که می‌فهمد که یک نفرم، سه بشقاب دیگر را از روی میز برمی‌دارد. و من هم دستمال گردنِ نارنجی روی میز را می‌گذارم کناری و شکلِ کلّه‌قندی‌اش را هم بهم نمی‌ریزم. «کلاس» استفاده‎اش را  ندارم. 

تازه متوجّه‌ی زاویه‌ی امنیّتی می‌شوم که با میز بغلی پیدا می‌کنم. دو انگلیسی زبان به همراه یک ایرانی که دارند چای با لیموترش می‌نوشند. حس می‌کنم بهترین زاویه‌ی ممکن را با این‌ها یافته‌ام. از این زاویه‌های اطّلاعاتی. پیراهنِ چهارخانه با مربّع‌های ریز پوشیده‌ام. آن را انداخته‌ام روی شلوارم و صورتم طبق معمول اصلاح نشده است، همه‌ی ویژگی‌های یک آدم امنیّتی را دارم؛ به همراهِ زاویه‌ی مناسب. بار فلای دو تا سس برایم می‌آورد. سس تندِ قرمز و سس کچابِ معمولی. حالت بزرگ و کوچک این دو تا سس من را به خنده می‌اندازد. ویژه‌تر آن که همان طور که سس‌ها را از مغازه خریده‌اند آورده‌اند روی میز. حتّی مشمّای یکی از سس‌ها، کامل از سرِ سس جدا نشده و یک بخش جر داده نشده‌اش چسبیده به زیرِ درِ سفیدِ پیچی سس. تنها کاری که بارفلای توانست در این نمایش مضحکِ سس‌آوری کند این بود که درِ پیچی هر دو سس را تا آن‌جا که می‌شد بتاباند سمتِ بالا که من زحمتش را نکشم و با یک فشار بتوانم سس را از سرِ مخروطی‌اش بپاشم روی مرغ چینی. 

غذا را که آوردند پیرمردی پاپیون بسته آمد و صورت‌حساب را جلوی فردِ ایرانی میز روبه‌رو گذاشت. من هم مشغولِ جوجه‌چینی شدم. چهار تکّه‌ی سوخاری شده‌ی باند‌پیچی شده؛ شبیه پیراشکی که یادم نمی‌آید کجا خورده بودم. داغ بود. نمی‌توانستم راحت بخورمش. می‌سوختم. گاهی تهِ حلقم می‌سوخت، گاهی سرِ زبانم. آرامش نداشتم وقتِ خوردن. از همه بدتر این که تشنه شده بودم؛ خیلی هم تشنه. این بدترین اتّفاقی‌ست که می‌تواند توی رستوران برایم رخ دهد؛ تشنگی مفرط. این جور وقت‌ها مثل افطار ماه مبارک آب که می‌نوشم همه‌اش را پس می‌دهم. همه صورت و سینه‌ام پرِ عرق می‌شود. تا کوکا را انداختم بالا، همین اتّفاق افتاد. 

همان پیرمرد صورت‌حساب را برایم آورد، بارفلای ناامید شده بود از انعامی و توی حیاط مشغول شد به گل‌ها باغچه که از من سخاوت‌مندتر بودند. 21 هزار تا باید بالا می‌آوردم از توی جیبم. برای اوّلین بار پول اضافه دادم و کلِّ آن چوب‌ها و فضاها و چنگال‌ها و کاردها انتظار نداشتند که من هزار تومان اضافه را بگیرم. دو تا پنچ هزاری و 6 تا دو هزاری گذاشتم توی بشقابش؛ 22 هزار تا. فکر کنم از هزار تومانی که از من کنده بود خیلی خوشحال بود و من هم زدم بیرون از خانه‌ی اعیانی. در را کوبیدم. بارفلای را هم مشغولِ گل‌ها دیدم، ترجیح دادم نبینمش و بزنم بیرون از رستوران با «کلاس».

داشتم برمی‌گشتم سمت سرِ کارم که آخوندی را دیدم که توی رستوران نشسته و جوج می‌زند. بی‌اختیار در را باز کردم، رفتم توی رستوران. رستوران، عشر آن رستورانی بود که رفته بودم. خوراک جوجه سفارش دادم با دلستر. مردی که پشت دخل نشسته بود شلوار جین پوشیده بود و پیراهن آستین کوتاهِ چهارخانه‌ روی آن انداخته بود. من را هم دید تلفنش را قطع نکرد. همین طور که صحبت می‌کرد با کامپیوتر وارد می‌کرد سفارش را و گفت که 12200 تومان می‌شود. گفتن 200 تومانش یعنی این رستوران هم‌«کلاس»م است. شاید باید بعدش حساب می‌کردم، ولی همان لحظه حساب کردم و نشستم سر جایم. هنوز داشت با تلفن حرف می‌زد.

همین که نشستم پنکه‌ی زمینی مستقیم می‌خورد توی صورتم. کنارم یک پسر و دختر جوان نشسته بودند. نامزد بودند شاید. تازه یادم آمد که من هم باید همین روزها و ماه‌ها بروم خواستگاری. که طرف هنوز دارد با تلفن حرف می‌زند. داش‌مشتی‌فرم است طرف. بُراق می‌شود سمتم که هنوز غذایت را نیاورده‌اند؟ جوری هم می‌گوید که انگار من مقصّر باشم. که نیستم. به «پسر» می‌گوید که غذایم را بیاورد. طرف می‌آورد. عجب! چلو برنج هم همراه جوجه هست. من که گفته بودم خوراک. یادِ رستوران‌های این تیپی افتاده‌ام که بعضا این دعوا را باهاشان داشته‌ام. طرف برای این برنج‌هاش نماند، برنج را هم می‌چپاند لای منویی که سفارش داده بودی. آوردند برنج را.

اعتراض نمی‌کنم. چون می‌دانم غذا راحت از حلقم پایین می‌رود. چون می‌دانم همین نیم ساعت پیش وقتِ خوردن جوجه چینی چه زجری کشیده بودم. راحت خوردم، طرف هم نان برایم آورد. نان و برنج، همراهِ غذا. دو عنوان پرکاربرد غذاهای ایرانی که در رستوران با«کلاس» پیشین دیده نمی‌شد. بیرون آمدنی تشکّر نکردم. این رفتارم از رستوران پیشین در ذهنم مانده بود.

خواستگاری، زن گرفتن، وصلت کردن با خانواده‌ای که باید باهاش آشنا شوم من را به این فکر برده. که مهم نیست من چقدر پول دارم و چقدر او پول دارد و مال. مهم این است که سبک زندگی‌مان چقدر بهم شبیه باشد. سبک زندگی تفاوت جوجه چینی و جوجه کباب این دو رستوران بود. تفاوت قیمتی‌شان زیر 8 هزار تومان بود، ولی تفاوتِ سبکی و میزانسنی‌شان خیلی بیش‌تر از این حرف‌هاست؛ هر یک از «کلاسی»اند. امیدوارم اشتباهِ بزرگم هنوز قابل کتمان باشد؛ دو نهار در یک روز.

پس‌نوشت.

تا هفته‌ی بعد.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

سفته‌جوی در خیابان

به من گفت: «ببین این از آن کارهایی‌ست که تو را می‌برد لبِ پاشوره. حـتّی ضامن پدرت هم نشو.» از او گفتن بود و از من نشنیدن. ضامن شدم. ضامنِ رییس صندوق. امضاها را کشیدم؛ امضایی شبیه کبوتر. کبوتر کوشنده‌ی پرنده. چند تا دندانه می‌خورد پایین را نشان می‌داد ولی ناگهان انگار می‌آمد بالا که این بالا آمدن، یِ امیری بود و از بالا، از همان ی، میثم نوشته می‌شد و بعد نقطه‌ها. به ترتیب امضا کردم برگه‌ها را و حرفش را گوش نکردم که گفت امضا نکنم برگه‌ها را و امضاء کردم. ضامن شدم.

چیزی نگذشت که آرام شدم. من آدمِ بانک نبودم. همین که در مقطع بالاتر قبول شدم از بانک زدم بیرون. شاید در نظر آن‌ها این دم درآوردگی بوده باشد. که بود واقعا. آدمی که دم دربیاورد کاری را رها می‌کند و به قول خودش پیِ کار بهتری می‌دود اگر برسد به آن. که نمی‌رسد غالبا و هیچ چی نمی‌شود.

یادم آمد که من روز اوّل که رفته بودم بانک سفته گذاشتم. باید سفته‌ها را درمی‌آوردم از بانک. سی میلیون ممکن بود روزی شر شود. من هم آدمِ این طور شرها نیستم. نشده که چکی داشته باشم یا بکشم و همین طور سفته‌ای. تازه شنیده بودم که سفته سریش‌تر از چک است در حقوقی بودن و نقد شدن و شر شدن. که من آدمش نبودم.

رفتم سراغ بانک. بعد از چند ماه. گفتم من چند ماه پیش از این‌جا رفتم. ولی سفته‌هایم دست‌تان مانده است. یادم آمده بیایم سفته‌ها را بگیرم، ولی سفته‌ها را به من نمی‌دادند. می‌گفتند شما ضامن شده‌اید قبلا. تا آن از زیر ضامن‌ها بیرون نیاید، ما به شما سفته نمی‌دهیم. که ندادند. زنگ زدم به آن کسی که ضامنش شده بودم و داستان را توضیح دادم. گفت که کاری انجام خواهد داد. انجام داد. جالبی‌اش چه بود؟! جالبی‌اش او بود. همان که به گفت که ضامن نشو، آمد جای من ضامن شد و این فداکاری را کرد و ضامنِ طرف شد و من را آزاد کرد.

داشتم دیروز به این فکر می‌کردم. به این که چه شد که او که بیش از 40 سال توی کار بانک است، او که به من گفت ضامن نشو، او که به من گفت نرو لبِ پاشوره، خودش رفت لب پاشوره. چرا؟ مردانگی و مرام؟ این که من بروم پی زندگی‌ام و سفته‌ام را بگیرم؟

من و او شاید هیچ نقطه‌ی اشتراکی از نظر سیاسی و تفکّر و هزار تا چیز دیگری نداشته باشیم، ولی چه شد که او مردانگی یک رفیق قدیمی چند ده ساله را در حقّم ادا کرد و نجاتم داد و خودش رفت توی چالش ضامن شدن؟ این نتیجه‌ی حرف زدن و معاشرت کردن من با او بود... او را به این نتیجه رساند که می‌تواند به خیلی چیزهایی که من آن‌ها را احترام‌انگیز می‌دانم، احترام‌انگیز نداند، ولی دستم را بگیرد. 

بله؛ سفته‌ها را گرفتم. سی میلیون را.

توی خیابان که راه می‌رفتم و آرژانتین را از توی احمد قصیر می‌آمدم پایین به همین فکر می‌کردم و به جوی آب نگاه می‌کردم و دوباره فکر می‌کردم و دوباره به جوی آب نگاه می‌کردم و باز ادامه‌ی همین تسلسل. با یک کار مهم؛ نابودن کردنِ سفته. سفته‌ی سی میلیونی را که با خودنویس امضاء کرده بودم می‌کردم توی دهانم. تکّه تکّه. می‌جویدم و در کمال بی‌فرهنگی تف می‌کردم توی جوی آب. تا جایی که می‌شود که چیزی از این سفته باقی نماند. تا باقی نماند که نمی‌ماند. برخی‌اش را تف می‌کردم توی سطل‌های زباله‌ی پلاستیکی غول‌پیکرِ شهرداری. که نابودشدگی‌اش یک‌جا نباشد. که نبود.

از بالای سفته هم آغاز کرده بودم. از آن‌جایی که تمبرش می‌خورد. بعد اسمِ خودم را روی سفته می‌دریدم و می‌جویدم. بعد هم امضایم. بعد هم می‌رسیدم به مبلغ. مثل موش که کیسه‌ی سه‌خطّی گندم را می‌جود، سفته می‌جویدم به کسی فکر می‌کردم که همان روزی که ضامن شده بودم به من گفت سال‌های سال است ضامن کسی نشده است... دوباره او ضامن شد. سفته را که اعتبارم بود و قول و شرافت پذیرفته‌ام به بانک می‌پاریدم و می‌جویدم.

باقی‌مانده‌ی سفته بزرگ‌ترین قطع‌اش بود. آن را یک هو کردم توی دهانم. نزدیک بود عق بزنم. نزدم و تحمّلش کردم. عددها و کاغذ و رنگِ آبیِ خودنویس با آب دهانم مخلوط می‌شد و سفته خمیر. خمیر سراسر ضرر از نظر سلامتی. فکر کنم به کریمخان نزدیک می‌شدم که بخش آخر را که خمیر آماده‌ای بود از کاغذِ ضمانت من به بانک، پرت کردم توی باغچه‌ای که شلنگی تویش انداخته بودند. شلنگ می‌شرید و آب بمپاژ می‌کرد پای گل‌های بنفشه‌ای که فکر نکنم بویی داشته باشند.

تا آخرِ هفته‌ی بعد.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱
میثم امیری

عطّارانِ درست

دوّمینِ فیلمِ عطّاران یکی از بهترین کمدی‌های سال‌های اخیرِ سینمای ایران است. این کمدی توانسته از لایه‌ی خنده‌ها و شوخی‌های و موقعیّت‌های فکورانه‌ی طنزش عبور کند و ذهنِ مخاطب را نسبت به فرنگی‌گرایی مفرط بیدار سازد. عطّاران با به‌کارگیری یک ایده‌ی شاهکار فیلم را جلو برد و اگر ترسش از فضای فرانسه و محیطِ کن نبود، بی‌تردید می‌توانست داستانِ جسورانه‌تری را بازی کند. داستانی که بتواند بی‌پیرایه‌تر ما را با فضای جشنواره‌ی کن و به طورِ کلّی سینمای ایران آشنا کند. عطّاران می‌توانست کمدیِ فکورانه‌اش را در انتها به یک طنزِ تلخ بدل کند. منتها کمدیِ زیبای عطّاران تبدیل به یک تلخی مطلق شد. که البته همین هم نعمتی است.

 با این وجود، تلاش رضا عطّاران در خودآگاه کردنِ هنرمندان و مردم درباره‌ی واقعیّت‌های سینما و اخلاقِ ما ستودنی است. او کوشید در «رد کارپت» خلقیّاتِ ایرانی را به نمایش بگذارد و در کنارِ این خلقیّاتِ به نکته‌هایی در بابِ سینمای نفتی و سینمای جشنواره‌ای اشاره کند. البته با در نظر داشتن این نکته که کمدی عطّاران بعد از رودست خوردن از رفیقش، از میانه‌ی فیلم، محو شد. ولی با این وجود نمی‌توان از کنارِ فکرِ پشتِ قصّه‌ای او به سادگی گذشت. به‌ویژه آن که شخصیّت اوّلِ فیلم، در عینِ سادگی، هوشمندانه گوشه‌هایی از ایرانی بودنِ ما را نشان می‌دهد. مانند رد شدن از چراغ قرمز و در عین حال یاری دادن به کسی که می‌خواهد «رد کارپت» را از نزدیک ببیند. این دست موقعیّت‌های تصویری و داستانی در اثرِ عطّاران به خوبی دیده می‌شود. در عین حال او قبله‌ی آمال بودنِ جشنواره‌ی غربی را به خوبی نقد می‌کند و با اشاره با کم‌سوادی هنرمندانِ ما، سودای «استیون اسپیلبرگ» داشتن را رسیدن به یک سینمای حرفه‌ای نمی‌داند. این‌ها از دلِ طنز بیرون آمده است و بازی حساب‌شده‌ی عطّاران در این راستا فیلم را بسیار جلو برده است.

«رد کارپت» تجربه‌ی جدیدی در سینمای ماست. برای نگارنده روشن است که این تجربه در گیشه قَدر خواهد دید. منتها باید امیدوار بود که هر ساله‌ شاهدِ طنزهای متفاوتی در سینمای ایران باشیم. طنزهایی که از زمین خوردن و توی حوض افتادن یک آدمِ مشنگ خنده نمی‌گیرد، بلکه از موضوعی جدّی سخن می‌گوید. یکی از امیدهای این سبک از فیلم‌سازی خودِ عطّاران است.

 تا آخرِ هفته. هنرخانه و کتاب‌خانه هم به‌روز نیست. همین را هم به زور آپ کرده‌ام. هفته‌ی مسافرت و استراحت بود مثلا.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس کناری-لَنا

لبِ جوی نشستن توی ماهِ مبارک یعنی خویشتن‌داری. البته جویِ آبش، جویی نبود که نوشیدنی باشد. ولی شُرشُرش آدم را تحریک می‌کند. از بچّگی فکر می‌کنم آبِ روان از آبِ توی لوله حتما سردتر است. البته یک استثنا دارد؛ آن هم حمّام است. سردترین و دل‌پذیرینِ آبِ عالم، بعدِ آب وسطِ روستای تیلم، آبِ حمّام است وقتی حمّامت تمام شده. آن وقتی که می‌خواهی شیر را ببندی می‌بینی قطره‌های شبنم روی شیرِ سمتِ راست متراکم شده و دوست داری همان لحظه آب را ببندی و از آن شیری که بلورِ آبِ سردش چکّه می‌کند آب بنوشی. که معمولا این کار را می‌کنم؛ غیر از ماهِ مبارک که نمی‌خواهم به روی خودم هم بیاورم که حتّی چنین شیر آبی در جهان وجود دارد. مثلِ نگاهی که حکیم گفته باید از نامحرم بگیری، تهِ حمّام نگاه از شیرِ آبِ سرد می‌چینم که نکند وسوسه‌ام کند. خنک‌تر از آن که آب در دنیا نیست. همه‌ی این‌ها جدا از خوابگاهِ میدان فاطمی‌ست که شاید به خاطر نزدیکِ سازمانِ آب بودنش از همه‌ جای دیگر آبش خنک‌تر است.

لبِ جوی نشسته‌ام و آب می‌بینم و مردمی که زیرِ سایه‌ی پارک لاله گوش می‌دهند. بچّه‌ها با آب‌ها مشغولند و آن‌هایی که یک مقداری بزرگ‌ترند، از روی سنگ‌هایی که تکّه تکّه روی آب چیده شده می‌پرند و می‌روند و برمی‌گردند و تشنه‌شان که می‌شود از پدر و مادر روزه‌دارشان آب طلب می‌کند. گلویی تازه می‌کنند و دوباره برمی‌گردند به بازی‌شان و شاید هم صحبت‌های آن کسی را که دارد حرف می‌زند هم به گوش‌شان می‌خورد. صحبت‌هایی که بینش قطع می‌شود و جمعیّت حرف‌ها را تأیید می‌کنند.

قامت بستن در این گرما کارِ سخت‌تری‌ست. نیم‌چه سایه‌ای گیر می‌آورم و سنگی هم پیدا نمی‌کنم که... چرا تراشه‌ای از یک چیزی که شاید روزی صخره‌ای بوده می‌یابم و روی گلِ لگدکوب‌شده نماز می‌خوانم به جماعت.

بلوار تا آن نهرهای آبِ داخلِ لاله و تا نزدیک وصال و توی حجاب پرِ آدمِ است. وقتی این جمعیّت به رکوع می‌رود و بلند می‌شود و قنوت می‌خواند می‌خواهی کیف کنی که پسرکی سرش را از کالسکه‌اش بیرون می‌آورد و با صورت پرِ پفک بهت می‌خندد. آرزوی این را داری که پسرها توی این سن و سال بهت بخدند. حالا هم که خندیده توی رکعت دوّم حاج آقایی. شکوهِ نماز هم می‌گیردت و نمی‌توانی بخندی، ولی حالت پسرک را دوست داری. به پشتِ کالسکه نگاه می‌کنی و متوجّه‌ی بسته‌ی بزرگ چیپس و پفکی و لباس و کلاه می‌شوی. دوباره کُرِّه دارد می‌خندد بهت و تو توی نمازی هستی که قرار است اشدُّ علی الکفّار باشد که هست. هر کس که می‌گوید بیرون آمدن و نماز خواندن زیرِ آفتاب و توی خیابان و انگشت گره کردن و شعار دادن و خواستن حکمِ جهاد از خامنه‌ای، کسی را نمی‌ترساند زرِ مفت می‌زند.

رکعتِ سوّم که پا می‌شوم آخورِ جلوی کالسکه‌ی پسرک را می‌بینم. بطریِ آب، چند دانه پفک و چند دانه چیپس و حبّه‌های انگور و خودت که داری این کنار می‌بینی‌اش چهره‌ی ناز این تولّه را. پسرک چشم و دل سیر با صورت پفکی نگرانی ندارد و طمأنینه و وقار دارد حرکاتش. 



همین حالا می‌آیم توی ویلا که محلِّ کارم است. کارهایی دارم که امروز باید انجامش دهم بعد از نوشتن این مطالب. عاقله‌زنی از پشت حفاظ بالکنش، توی کوچه، نزدیکِ کریمخان، سرِ طلایی‌اش را بیرون می‌آورد و داد می‌زند چرا خیابان شلوغ است؟ یک لحظه برمی‌گردم می‌بینم سرطلایی و آستین حلقه‌ای‌ست. چشمم را می‌دزدم که همین یک ساعت پیش تمرین خویشتن‌داری کرده بودم کنارِ جوی آب. دوباره می‌پرسد: چرا خیابان این قدر شلوغ است؟ لحنش انگار دارد می‌گوید اوّلین‌باری‌ست که ویلا را این قدر شلوغ می‌بیند. بی‌آن‌که برگردم دا می‌زنم چون امروز، روزِ قدس است.
به این که این روز، شلوغ‌ترین روزِ قدسی است که این خانم تا به حال دیده فکر می‌کنم و یادم می‌رود حتّی زیرِ لب هم شده بگویم قدسَ لَنا.

چه با منطقِ مشایی بروم جلو، چه با منطق خامنه‌ای، چه با منطق خاتمی، چه با منطق روحانی، چه حتّی با منطق ابومازن و یاسر عرفات و چه با منطق ملک عبداللهِ سعودی، چه با منطق سروش، چه با منطق چپ‌ها و سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها، فلسطین هنوز آزاد نشده. با همه‌ی همین این منطق‌ها، قُدسَ لَنا.

امروز سیّد احمد خاتمی حرفِ جالب و نویی زد: «ضدیّت با صهیونیست‌ها می‌تواند محور وحدتِ ملیِ ما باشد.» حرف فوق‌العاده فکر شده و ایده‌ای خلّاقانه و جدید بود. من خیلی حال کردم با این جمله سیّد احمد خاتمی. این دست جمله‌ها همان جمله‌هایی‌ست که دوست دارم از یک امام جمعه بشنوم.

تا آخرِ هفته‌ی بعد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری