تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رهبر» ثبت شده است

تقریبا نه به همه نامزدها

آیت‌الله خامنه‌ای: «عامل اصلی پیروزی، در صحنه بودن مردم است؛ عامل در صحنه بودن مردم، امید و اطمینان آنهاست. این امید را باید در مردم تقویت کرد؛ مردم را نباید ترساند؛ مردم را نباید بدبین کرد، بی‌اعتماد کرد.»

انتخابات این هفته تمام می‌شود یا نهایتا هفته بعد. ولی آن‌چه می‌ماند چیست؟ بی‌اعتماد کردن مردم به ساختارهای حاکم در نظام جمهوری اسلامی. نامزدها به این نمی‌اندیشند که قرار است رییس ساختار اجرایی کشور باشند؛ ساختار اجرایی و مدیریتی که خود در مناظره‌ها و مستند‌ها و حرف‌های‌شان گام به گام دست به نابودی آن زده‌اند

فی‌المثل نشان دادن توی ذوق و بیش از حد فقر در جامعه نشان دهنده چیست؟ آیا تصور نامزدها این است که این تصویر تنها نشان دهنده این است که دولت یازدهم در این ۴ سال نتوانسته است به امور مردم فقیر رسیدگی کند! آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که مخاطب نتیجه‌گیری بزرگ‌تری می‌کند و آن این که اساسا جمهوری اسلامی در این ۳۸ سال هیچ توفیقی در کمک‌رسانی به مردم محروم نداشته است؟ بدبین‌ترین منتقد جمهوری اسلامی هم امروز اقرار خواهد کرد که در این ۳۸ به روستاها و توسعه روستاها در کلیت آن بی‌توجهی نشده است. دست کم من که در روستا زندگی کرده‌ام، متوجه این توسعه هستم. درست است این توسعه هنوز متوازن نیست، ولی بیغوله نشان دادن روستاهای ما بیش از آن که نقد دولت روحانی محسوب شود، جفا در حق نظام است. بیشتر روستاهای ما، راه‌های آباد، آب، برق، شبکه ارتباطی خوب، و خانه بهداشت دارند. این که نامزدها چنین تصویر سیاهی از مملکت ما نشان دهند، نقض غرض است. تصویری که آقایان در مستندهای‌شان نشان می‌دهند چه فرقی با تصویرهایی از ایران دارد که در جشنواره‌های فرنگی سیاسی جایزه می‌برد؟ چرا سیاه‌نمایی و از هم گسیخته نشان دادن جامعه ایرانی توسط اصغر فرهادی بد است، ولی توسط آقایان کاندیدا مطلوب است؟ مگر در این سیاه‌نمایی فرقی هست؟ این حجم از فلاکت نمایش داده شده، نقد رهبرهای ما محسوب نمی‌شود؟ 

همین ایراد به نحوی دیگر در نامزدهای مثلا آزادی‌خواه دیده می‌شود. یکی از این‌ها به یک‌باره بلندگوی آزادی‌ بیان دست می‌گیرد و کل نظام را متهم می‌کند به بگیر و ببند. گویی همشیره پدر بنده بیست سال دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده است. این نامزد جوری درباره اعدام‌ها سخن می‌گوید که گویی خودش در آن سال‌ها بسط تئوریک شریعت را در جامعه ترویج می‌کرده است. ایران، این کشور مظلوم ولی آزاده، تنها کشوری است در جهان که رییس جمهور آن اپوزسیون آن است. یکی از امنیتی‌ترین چهره‌های تاریخ جمهوری اسلامی که تنها در یک فقره حصر منتظری را تصویب کرده است، حال از دشمنان جامعه باز می‌گوید و دستگاه قضایی کشور را نفی می‌کند. اگر رییس جمهور، به فکر کشور و منافع مردمش باشد، درباره دستگاهی که به طور میانگین هر خانواده ایرانی در آن یک پرونده دارد یا داشته است با دقت بیشتری سخن می‌گوید. امید مردم را ناامید نمی‌کند. روحانی که می‌گوید نباید با ذهن‌های مردم بازی کرد، چرا خودش مثل چرک‌خشک‌کن هر ۸ ساعت یک بار، این‌چنین با ذهن مردم یک‌پادو‌پا بازی می‌کند؟ 

شهردار هم به سیم آخر زده است و وعده‌ای نیست که نداده باشد و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند مبنای وعده‌هایش است. اگر ایشان به رییس دولت بگوید دروغگو، پس چطور مردم به رییس جمهورشان اعتماد داشته باشند که انتخابات را سالم برگزار می‌کند؟ البته شهردار تصمیم گرفته است به این چیزها فکر نمی‌کند. با این حال، بد نیست بداند این بی‌اعتمادی برای خود ایشان مخرب‌تر از آن است که حتی خودش رییس جمهور نشود. رییس جمهوری که مردم را نسبت به ساختار اجرایی کشور بی‌اعتماد کرده باشد، چگونه می‌خواهد امور را اداره کند؟ 

در این کارزار که همه دارند اشتباه می‌کنند، به تعبیر رهبری، تنها رأی دادن است که مهم است. رأی می‌دهم تا مملکت از هم نپاشد و عزت کشوری که با اراده مردم سامان یافته است از بین نرود. من به کسی که دید کمتر منفی‌تری به او دارم رأی خواهم داد و حتما به شهردار رأی نخواهم داد که کارهای او و ستاد تبلیغاتی‌اش که به ویژه با تقسیم‌بندی‌ کذایی بی‌چیز شریف و چیزدار قبیح و هم‌چنین دروغ‌گو و دزد خواندن رییس جمهور قانونی کشور (ولو این رییس جمهور در نظر برخی بنی‌صدر باشد) روشن کرده است که کمترین دانش و درکی نسبت به منافع ملی و حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد.

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

کجایند مردانِ مخالف نظام؟

امروز شاعرانی در تالار نیایش شهر شوش شعر می‌خوانند؛ به اسم شعر فجر. فقط در ده کیلومتری یادمان شهدای فتح‌المبین. حتما کاروان، کرخه زیبا را رد خواهد کرد و به یادمان سرخواهد زد و اگر دوست داشته باشد و مجال، حتما به سایت‌ها سر خواهد زد و دشت عباس و شرهانی و حتی فکّه؛ قتل‌گاه مرتضی آوینی. دور نیست که در همین موقف‌ها شعر بخواند و هم‌زمان که مهمان باد کرخه و ریزگردِ آن دشت مظلوم اما پرافتخار است، یاد مردانی را گرامی دارد که از خانه‌مان محافظت کردند و خانه‌اش.
این تنها محفل شعر فجر بود که دوست داشتم پادوی کاروان باشم. وقتی ایدۀ ارتفاعات قلاویزان در مهرانِ ایران مطرح شد، پیش‌دستی کردم و گفتم من این کار را برعهده می‌گیرم. کار نگرفت. نمی‌خواستند پای ارشاد وسط باشد و انگار ما هم ارشاد ایالات متحده‌ایم و نمی‌دانیم خانه کجاست و شهید کیست و قلاویزان یعنی چه.
حالا هم که جور شد، شعرخوانی در سالنی در شهر شوش به دست آمد که جنس صندلی‌های و میکرفون و صحنه‌اش چندان فرقی با تالار جلال خودمان در خیابان سنایی بنیاد ندارد. این هم مسأله‌ای نیست؛ چون شاعران می‌بینند جاهایی را که باید ببینند. آن‌چه درد دارد حتی انتهای بند بالا نیست؛ آن‌چه درد دارد این است که این چه سبک ملاحظاتی است که نمی‌گذارد شاعران مخالف‌مان را ببریم دشتِ باز، شرهانی و بگوییم بچه‌ها تا نزدیکی‌های بالا رفتن جام زهر، این‌جا خون دادند و حفظش کردند؛ درست است دفاع مقدسی را که شهرداری و سازمان تبلیغات و ارشاد در شهرتان روی در و دیوار چسبانده است مصنوعی و لاستیکی است، ولی این مین‌ها واقعی‌اند و این شقایق‌ها بو دارند؛ «پکی به سیگارت بزن و طلبِ بو کن.»
این چه سیاستی است؟ چرا باید سازمان‌ها برای بردن شاعر به این مناطق از ما فهرست نام شاعران را بخواهد تا ببینند تأیید است یا نه. اگر قرار نیست ابوتراب به فکّه برود، دولت‌آبادی به شرهانی، سایه به بیت، علی صالحی به دوکوهه، یونان به قلاویزان، یغما به هور، براهنی به طلاییه، آبکنار به چزابه، گروس به شلمچه؛ پس برای چه این‌ها را درست کرده‌ایم؟ زیره به کرمان؟
پس‌نوشت: شرمنده بچه‌های مخالف نظام که حق‌شان می‌دانستند نام‌شان در این سیاهه باشد و نیست.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

بی‌خمینی

به جای نوشتن رمان، یک روایت نوشته‌ام دربارۀ امام خمینی. نگارش اوّلیۀ این کتاب به نام «بی‌خمینی» تازه به پایان رسیده است. این کتاب، روایتی است دربارۀ امام خمینی. جملۀ آغازین این کتاب چنین است: 

«نزدیک به سه دهه از رهبریِ جانشین امام می‌گذرد و روایت تازه از امام در امتدادِ سبکِ رهبریِ آیت الله خامنه‌ای، حتمی است.
نوشته من، چنان که امام گفته‌هایش را از آن آکنده می‌کرد، از روایت نیرو می‌گیرد؛ این نوشته روایتی پیرامونِ امام خمینی است، نه واقعیت‌نگاریِ محض. و مانند خودِ امام صریح است و منتقد و اهلِ پرسش. به کسی باج نداده و خواسته امام را از دیدهای متنوّع روایت کند و از دیدِ نسلِ سوم که در سال‌های آخرِ حیاتِ خمینی، تازه تاتی تاتی آموخته بود. »
و چنین تمام می‌شود: 
«این نوشته هم در شبی که حضرت صاحب مقدّرات را امضاء می‌کند به پایان رسیده است. من حاضرم این نوشته را همین الان به حضرتش عرضه کنم. امید دارم که حضرتش این مکتوب را به دیوار نکوبند و در آن خیری برای من قرار دهند؛ خیری دنیوی و اخروی.
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی، پیش‌تر زان که چو گردی ز میان برخیزم 
حافظ 
»

موافقین ۵ مخالفین ۰
میثم امیری

تی‌لِم تقدیم می‌شود به روضه‌خوان تا آوازه‌خوان

گفتم حالا که کتاب منتشر شده است، بفرستم برای همه آن‌هایی که نام‌شان در کتاب آمده است؛ آن‌هایی که زنده‌اند.اوّلی‌اش را هم نوشتم برای آقای خامنه‌ای که «جذبه‌ای» دارد و «نگاهی» و «بوی توتونِ اعلایی». فرستادنش برای رهبرِ مملکت ساده‌تر است تا فرستادنش برای آن دیگران. آن دیگران که سال‌هاست آن طرف هستند و «آن طرف» بودن‌شان از ایرانی‌بودن و هم‌وطن بودن‌شان کم نمی‌کند خدایی. از آن جلمه است گوگوش؛ که «از شهرِ غریبه، بی‌نشونی آمده است.» 

دیگرانی هم نام‌شان در این کتاب آمده است؛ 

اکبرِ هاشمیِ بهرمانی که راهِ فرستادنش را پیدا نکرده‌ام. مردِ «ریزنقش»ی که «زیرکی» ازش می‌بارد. 

شهابِ مرادی که این نزدیکی‌هاست و آخوند بودنش کافی است برای پیدا کردنش جدای از دوستی؛ هر چند دوست دارم -به قولِ شهبالِ شب‌پره- «روضه‌خوان» از آوازه‌خوان -گوگوش- شاکی باشد که هست خدا را شکر.

حسنِ حسن‌زاده‌ی آملی؛ علّامه ذوالفنون که میل ندارم برای فرستادنِ داستان برای جناب‌شان، از این رو که شاید در بسترِ ضعف و ناخوشی، نخواهند رمان بخوانند. ولی حتما برای داودِ صمدی آملی می‌فرستمش که از جنابش در این رمان استفاده کرده‌ام. 

احمد توکّلی؛ از آشنایی «دیر و دور»م با پسرش استفاده می‌کنم و می‌فرستم این داستان را برایش که سیاست‌مدارِ موردِ علاقه‌ام هم هست. 

نام‌های گذرای دیگری مانند سید حسین نصر و فریدون جنیدی هم در رمان آمده است که جنیدی از نصر دردسترس‌تر است. 

پانوشت:

نمی‌دانم وقتی کتابِ پیشینم را نوشتم چرا چنین نکردم! اگر قرار به فرستادن بود طیفش از محمود کریمی تا مریم‌ دی‌جی وسیع بود. از روضه‌خوان تا آوازه‌خوان. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

فلسطین در لیگِ دسته شش

متنِ زیر برسد به دستِ همه کسانی که در هیأت‌های عزای حسین بن علی هستند؛ از آنی که میکروفون دستش است، تا آنی که چای پخش می‌کند، تا آنی که پشتِ سیستم نشسته و صوت و گرافیک می‌سازد، تا آنی که انگار هیچ کاری نمی‌کند و فقط مخاطب است. برسد به دستِ همه؛ به امیدِ کار و فعالیّتی درخور به نفعِ فلسطینی‌های مظلوم. 


«واللَّهِ و باللَّهِ ما در برابر این قضیه مسؤولیم. به خدا قسم مسؤولیت داریم. به خدا قسم ما غافل هستیم. واللَّهِ قضیه‌‏ای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است، این قضیه است. داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده، این قضیه است. اگر می‏‌خواهیم به خودمان ارزش بدهیم، اگر می‌‏خواهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش‏ بدهیم، باید فکر کنیم که اگر حسین بن علی امروز بود و خودش می‏‌گفت برای من عزاداری کنید، می‌‏گفت چه شعاری بدهید؟ آیا می‌‏گفت بخوانید: «نوجوان اکبر من» یا می‌‏گفت بگویید: «زینب مضطرّم الوداع، الوداع»؟! چیزهایی که من (امام حسین) در عمرم هرگز به این‏‌جور شعارهای پست کثیف ذلّت‌‏آور تن ندادم و یک کلمه از این حرف‌ها را نگفتم. اگر حسین بن علی بود می‏‌گفت: اگر می‏‌خواهی برای من عزاداری کنی، برای من سینه و زنجیر بزنی، شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمرِ امروز موشه دایان‏ است. شمرِ هزار و سیصد سال پیش مُرد، شمرِ امروز را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان می‏‌خورد.» 

مرتضی مطهری، حماسه حسینی.


روزِ یک محرّم است و جلسه‌های سخنرانی و سمت‌وسویِ هیأت‌ها -از نظرِ سیاسی- به دو موضوع معطوف‌تر است؛ یکی مخالفت با وهابیّت یا سلفی‌گری (که به نظر در ورِ سنّتی‌اش، گرایشِ شدیدِ ضدِّ سنّی دارد) و دیگری مخالفت با گفتمان‌ نزدیک به اصلاح‌طلبی. (که زبانِ سیاسی نزدیک به مخالفانِ توافقِ اخیر دارد.) یکی به نفعِ مخالفت با سنی‌گری است و سنی-شیعه مسأله اولش است و دیگری به «مخالفت با رهبری» نظر دارد و مخالفان ولایت فقیه را نقد می‌کند. یکی دیدگاهِ مذهبی‌تری دارد و دیگری دیدگاه سیاسی‌تری. هر دو هم ناظرِ به حرف‌های مطهری، ره به آدرس نادرستی می‌برند.

من هنوز چشم‌ انتظارِ سخنرانی‌ام که -از منظرِ سیاست- موقعیّت و زمانه‌اش را بشناسد و عمل کند؛ آن طور که مطهری شناخته بود.

مطهّری اولین و آخرین «منبریِ محرّمی» بود که از اسرائیل گفت و دولتِ «قومی-نژادی» یهود را در هم کوبید و به نفعِ فلسطین به پا شد و سخنرانی کرد و جریان ساخت. هنوز، زنگِ صدایش گوشم را می‌لرزاند. هنوزِ تعابیرِ تکان‌دهنده‌اش نو و امروزی و همان اندازه مهجور است.

سخنران و هیأتی و مدّاح -حتّی انقلابی‌اش- توجّهی به آن‌چه مطهّری گفت و آقای خامنه‌ای می‌گوید ندارد. او کارِ خودش را می‌کند و در «خواندنِ نوجوان اکبرِ من» یا تکرارهای «بی‌فایده اسمِ حسین» اهتمامِ تامی دارد. (این گیومه آخر از خودِ آقاست در محرّم پارسال که گفت: «یک وقت هست که سینه می‌زنند و صد بار با تعبیرات مختلف مثلا می‌گویند «حسین وای»، خب این یک کاری است اما هیچ فایده‌ای ندارد و هیچ چیزی از «حسین وای» انسان نمی‌فهمد و یاد نمی‌گیرد.) و گویا پر واضح شده که مدّاح چه کار به فلسطین دارد! مدّاح چه کار به دشمنِ درجه یک بشریت یعنی اسرائیل دارد! مدّاح به حسین وایش مشغول است.

سخنران هم بی‌اعتنا به مسأله فلسطین (که به گفته‌ی آقای خامنه‌ای «مسأله‌ی اصلی جهان اسلام است»)، به مسأله سیاسی یا گروهی خود مشغول است. در تحلیلِ سیاسی آن‌ها، فلسطین جایی ندارد. 

و نگرانیِ من همراه این محرّم شروع شده؛ نگرانی‌ام، فلسطین است که در حالِ فراموشی است. وقتش است که اندازه یک نوشته هم شده از فلسطین بگوییم؛ از مسأله‌اش، از رزمنده‌هایش، از دولتِ قومی-نژادی که به هیچ یک از تعهداتِ انسانی و حقوقی و بین‌المللی پایبند نیست، از اسرائیل و دولتِ کودک‌کشش حرف بزنیم... کمی حرف بزنیم... محرّمی آمده، فرصتِ خوبی است مسأله فلسطین را از حضیضِ اولویت‌ها در لیگِ دسته‌ ششم حزب‌اللهی‌گری و هیأتی بودن بیاوریم به دسته‌های بالاتر. (از انتظارِ آقای خامنه‌ای هم بگذریم که معتقد است که مسأله فلسطین باید در صدرِ لیگِ برترِ مسائل‌مان باشد. من -به جز یک مورد در ایلام- هیأتی ندیدم به این گفته اعتقاد داشته باشد یا حرفِ آقای خامنه‌ای برایش مهم باشد.)

هیأت‌ها از فلسطین نمی‌دانند، خبر ندارند، حرف نمی‌زنند. بسیاری از هیأت‌ها -که بینِ طاغوت و لاطاغوت برای‌شان فرقی نیست- به گفته‌های «پستِ کثیفِ ذلّت‌آور» دل‌خوشند و مصائبِ «به کار نیا»ی هزار و چهار صد سالِ پیش را مسکّنِ دنیای کوچک‌شان می‌دانند.

و امّا فلسطین چه؟

فلسطینِ ابو ایاد، آزادیِ ابو جهاد، جهانِ اسلامِ دکتر فتحی شقاقی و از همه مهم‌تر قدسِ خمینی در حالِ فراموشی است و جایش را «سین سین» بلندگوها گرفته است. آمالِ هیأت و ایستگاه صلواتی، منهای همان مدّاحی «سین‌سین»گوی پرتکرار، چای است و ظرف‌های یک‌بار مصرف. ظرف‌های یک‌بار مصرفی که این آخری‌ها با پول‌های نفتی خریده می‌شود، پر و خالی می‌شود. (معناسازی به نفعِ نذری و شله زرد و اسلامِ نیمه‌آرامِ نیمه‌خوابِ نیمه مؤثرِ نیمه‌شکموی نیمه‌بی‌مسأله‌ی نیمه‌هپروتیِ نیمه‌ریاییِ نیمه‌خودنمایی...) جای قدس خمینی را تخدیر گرفته و قرص‌های شبه‌اِکسی که به اسمِ عزاداری به جامعه تزریق می‌شود و هیچ راوی و سخنرانی و شاعر و مدّاحی نبود و نیست که از خواهرِ مجاهد، دلال المغربی بگوید و از کنیزانِ حضرتِ زینب در عصر حاضر حرف بزند؛ از خواهر جمیله بوپاشا. از آرمانِ قدس بگوید و از شرافتِ مردانِ به عظمتِ موسی صدر...

کدام انسانِ لطیف و با احساسِ هیأتی است که از خواندنِ متنِ «جمهوری در اتوبوس» نوشته نزار قبانی دیده‌اش تر نشود. کدام انسانِ شرافت‌مند است که یادش نرود که باید این دولتِ قومی-نژادی را از سرِ راه برداشت...

روزِ یک محرّم است. یک بار دیگر با بالای صفحه بروید و جمله مطهّری را بخوانید. (بی‌خود نبود به مطهّری تهمت می‌زدند که وهّابی است!) دوباره بخوانید و اندازه یک پیامک و یک کفت‌وگو و یک کارِ هیأتی معمول هم شده، به فکرِ فلسطین باشید. روی شله‌زرد پرچمِ فلسطین بکشید، لباس‌های فلسطینی تولید و پخش کنید، پرچمِ فلسطین را کنار یا حسین و یا مهدی برافرازید، به چفیه فلسطینیِ درستِ روی شانه‌های کسی که آقایش می‌نامید دقّت کنید و به این فکر کنید که اسلامِ جهاد* اسلامی است که به فلسطین فکر می‌کند و بی‌اندیشه به آرمانِ قدسِ شریف نمی‌تواند دهه اول محرّم را به پایان برساند...

هر کس که باشد، باید فلسطین را به خاطر داشته باشد؛ سخنران باشد، باید مثالِ سیاسی مجلسش از فلسطین و آرمانِ قدس خالی نباشد، مدّاح باشد باید مثلِ مدّاحی نیمه‌خوبِ «قدس لنا»ی مطیعی برای آنان شعری بخواند، بانی باشد، باید به فلسطین کمک کند و هر چه هست و هر کاری از دستش برمی‌آید، به نامِ خدا و برای فلسطین انجام دهد.

راستی این متنِ آقای قبانی را هم بخوانید. من یکی، که به سختی گریه‌ام می‌گیرد، دیروز -به یادِ محرّم- دوباره متنِ «جمهوری در اتوبوس» را از این‌جا گوش دادم و به تکّه‌ای زیر که رسیدم، بغضم ترکید وقتِ رانندگی: 

«قهرمانی، زن و مرد نمی شناسد. یازده مرد به فرماندهی یک زن از همه‌ی ما بزرگ‌تربودند، از همه‌ی اعراب بیشتر بودند. از چپ و راست، از همه‌ی واضعان ایدئولوژی‌ها و فلاسفه و رزمندگانی که فقط روی جعبه‌های خالی سیگار نقشه می‌کشند برتر بودند...

این کدام قانون است که در آن "دلال المغربی" خرابکار شناخته می‌شود و "مناخیم بگین" نخست وزیر می‌شود؟ مناخیم بگین جنایت دیر یاسین را رهبری کرد تا در سرزمینی که به او تعلق ندارد میهنی تاسیس کند و دلال المغربی عملیات کمال عدوان را رهبری کرد تا میهنی را که در اصل متعلق به او بود دوباره به دست آورد. منطق حکم می کند که دلال المغربی نخست وزیر یا رییس جمهور شود. جهان اما منطق را فراموش کرده است.

هزار سالِ دیگر، هزار سالِ دیگر کودکانِ عرب حکایتِ زیر را می‌خوانند: 

در روز یازدهم مارسِ 1978 یازده مرد و یک زن موفق شدند جمهوری فلسطین را در داخلِ خاکِ یک اتوبوس تأسیس کنند و این جمهوری چهار ساعت پایدار ماند. مهم نیست این جمهوری چقدر پایدار ماند. مهم این است که فرزندان فلسطین بدون اتکا به رهبران کشورهای عربی ابتکار عمل را خود به دست گرفتند و اولین جمهوری خود را به وجود آوردند. بی‌اینکه به قطع‌نامه‌ها و کنفرانس‌ها و مقررات دروغین اعتنایی بکنند.»

و درد این‌جا هم بود که باید آن را از زبانِ چپ‌های وطنی شنید. و متأسفانه سخنران‌ها و عزادران، یادشان رفته شمر را، یادشان رفته ظلم را. یادشان رفته فلسطین را. یادشان رفته که از مجاهدت‌های عاشورایی مهم‌ترین مسأله جهانِ اسلام بگویند. از فلسطین. از دلال المغربی که از «رهبرانِ» ترسوی «عرب» پیشی گرفت، فعل‌ها و مفرداتِ (اگر، شاید، ممکن است) پر از هراس‌شان را بهم دوخت، کنگره‌ها و صلح‌نامه‌های‌شان را بی‌اعتبار کرد، و فنجانِ چای بر مشروحِ مذاکرات با ستمگر ریخت و مجبور کرد نژادپرستان را تا 500 بار از روی کلمه فلسطین بنویسد. (242 و 338 را از علمِ حساب خط زدند! چون شماره‌ قطع‌نامه‌هایی بودند که اسرائیل برایش تره هم خرد نکرد!) و مهم‌تر از همه، دولت فلسطین را تأسیس کرد وقتی جهان اجازه نداد آن را به وجود آورد. امّا کیست که او و یازده شهیدِ جهادگرِ همراهش را بشناسد؟ و چه وقت قرار است برای ما از شهید فتحی شقاقی و عزالدّین قسام و احمد یاسین گفته شود؟ و از دیگرِ شهدا و رزمنده‌هایی که با ظلم و کفرِ نژادپرستِ صهیون جنگیده‌اند. 

سخنم طولانی شد؛ ولی اصلِ حرف خیلی کوتاه و ساده است. حالا که محرّم آمده، فلسطین را از لیگِ دسته‌ شش اولویت‌ها بالا بیاورید و کمی به آن بپردازیم. کمی به مسأله‌اش برسیم و بشکافیمش و به‌روزش کنیم و روایتِ محکم و متقنی از آن به مردم ارائه بدهیم. مسأله فلسطین در حالِ فراموشی است. کمی به فکر باشیم؛ کنارِ دیگر معارفِ حسینی (منهای زائده‌ها و اضافه‌ها و تحریف‌ها) به برادران و خواهرانِ فلسطینی‌مان سلام کنیم و به آن‌ها بگوییم که قدسِ آزاد، آرزوی ما هم هست و از حسین برای‌شان بگوییم و یادشان بیاوریم که اگر نزار قبانی از کربلا گفت، ما هم از کربلای فلسطین خواهیم گفت و حواس‌مان به آن‌جا هست. (تازه می‌گوییم که شما به تفسیرِ درست از حسین نزدیک‌ترید.) لعنت فرستادنِ به برخی سرانِ بی‌کفایت و مفت‌خور عربی در برابر لعنت‌ فرستادن به آدم‌کشانِ نژادپرستِ یهودی هیچ است؛ بنیامین نتانیاهو و اذنباش را فراموش نکنید؛ آریل شارون را، ایهود باراک را، مناخیم بگیم را (که بی‌شرف جایزه‌ی صلح نوبل را هم برده است)، و -به یادِ آقای مطهّری- موشه دایان را. 

پس‌نوشت: 

* درباره‌ی جهاد بسیار شنیده‌ایم. جهاد در متنِ من، همانی است که آقای قاسمیان از آن یاد کرده است، یعنی فعالیّتی که خارِ چشمِ دشمنانِ اسلام باشد. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

گردن‌تان خیلی کلفت شده

خرداد 88 بود. من و سیّد نگران کشور بودیم؛ نگرانِ ایران. نگرانِ آینده‎ای که داشت لابه‎لای زیادی‎خواهی‌ها و دروغ‌ها از بین می‌رفت. کشور در آتشِ لج‌بازی می‌سوخت. لج‌بازی مهندس که قانون را قبول نکرد. مهم نبود حق با کی بود، مهم این بود که آمد توی خیابان و مشت‌هایش را گره کرد و گفت قانون را قبول ندارم. همین. از آن‌ تاریخ، اگر کسی با مهندس می‌ماند، طرفِ گفت‌وگوی من بود. ترمِ سه‌ی ارشد بودم، درسم روی هوا بود، ولی با آن‌ها بحث می‌کردم. توی خوابگاه تا صبح نمی‌خوابیدم تا متوجه‌شان کنم علیه مملکت نباشند. علیه ایران. علیه این سرزمین. می‌گفتم احمدی‌نژاد چهار سال دیگر می‌رود، اصلا چهار سالِ دیگر شما انتخابات را می‌برید، چرا الان کاری می‌کنید که از مملکت چیزی نماند. از ایران هیچ باقی نماند. چرا قانون را قبول ندارید؟ مگر مهندس رفت توی بی‌بی‌سی نام‌نویسی کرد که الان خانمش دارد از بی‌بی‌سی احقاق حق می‌کند. اگر مهندس معتقد و ملتزم به شورای نگهبان و قانون انتخابات بود، چرا الان زیرِ بارش نمی‌رود. وقتی سازوکارهای قانونی می‌گوید که مهندس عرصه را باخته، چرا لج می‌کند و چرا متنبّه نمی‌شود؟ من با آن‌ها بحث می‌کردم؛ نه از موضعِ احمدی‌نژاد که از موضعِ حفظِ ایران؛ حفظِ مملکت. بحث پشتِ بحث. من آن سال رفیق از دست دادم. من آن سالِ بد، دوستِ عزیز را آن طرف یافتم. دوستی که مشتش را گره کرده بود و علیه من که می‌گفتم باید ملتزم به قانون بود شعار می‌داد. با آن که دوست شده بودم، جدا شدم.

چه گفت‌وگوهای بدی بود. کار که به اتّهام می‌کشید، می‌گفتند امنیّتی هستی و خیال می‌کردند که مملکت نیاز به امنیّت ندارد. خیال می‌کرد اگر همین ایست بازرسی‌های بسیج نباشد، شب می‌تواند آرام بخوابد. خیال می‌کرد مملکت آدمِ امنیّتی نمی‌خواهد. من امنیّتی نبودم و نیستم، من از سرِ موضعِ قانون‌مداری بحث می‌کردم و این که راه‌پیمایی‌های شما بی‌مجوّز است. شما غیرِ قانونی و کفِ خیابان اعتراض می‌کنید. می‌گفتند: «از کی مجوّز بگیریم؟ وزارتِ کشورِ احمدی‌نژاد؟ عمرا!» من هم می‌گفتم: «اصلا هر جا! بالاخره که باید مجوّز بگیرید... اگر این طور باشد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و هرج و مرج کشور را فرا می‌گیرد. باید قانون فصل‌الخطاب باشد.»

و امروز شش سال از آن روزها می‌گذرد. امیدوارم دوستم را نبینم. امیدوارم که با آن سبزِ مهندس رودررو نشوم. چه می‌خواهم بگویم؟ چه دارم بگویم؟ این بساط خیمه‌شب‌بازی  جای دفاع هم نگذاشته است؛ می‌دانی چرا؟ 

دلیلش دو شب پیش بود. با رسول رفتم بهارستان تا ببینم این جمعِ متحصّن چه می‌گویند و حرفِ حساب‌شان چیست... آن‌جا بود که فهمیدم تجمّع‌شان بی‌مجوّز است. انگار دیگر گوشم بدهکارِ حرف‌های‌شان نبود. انگار دیگر نمی‌شنیدم چه می‌گویند. دیگر نمی‌فهمیدم اعتراض‌شان چه بود. «اصلا هر چه!» چه اهمیّتی دارد؟ می‌گفتند بسیجی مظلومِ شهر و شهیدِ جبهه. ولی این‌ها مظلوم نبودند. این‌ها آن قدر گردن‌شان کلفت بود که می‌توانستند جلوی درِ مجلس تحصّن کنند بی‌مجوّز. آن قدر قوی بودند که حتّی تذکّر فرماندارِ تهران هم نمی‌توانست جمع‌شان کند. و این وسط آن بسیجی جوانِ ترمِ سه‌ای -به گفته جواد- چه خنده‌دار میکرفون را دست گرفته بود و می‌گفت این تحصّن مظلومان و مستضعفین بود. کدام مظلومیّت و کدام استضعاف برادر؟ تو مقابلِ دولتِ جمهوری اسلامی می‌ایستی و خلافِ قانون مرتکب می‌‎شوی، از کدام مظلومیّت حرف می‌زنی؟ تو قانون را قبول نداری و باز از استضعاف دم می‌زنی؟ (خمینی گفت غلط می‌کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد!) 

من که از نظر غذا و امکانات و خودرو و بروبیا مظلومیّتی ندیدم. این‌ها به کنار، از این که تو اوّلین کسی بودی که قانون را محترم نشمردی می‌نویسم. از تو. تو که طرفدار جمهوری اسلامی هستی، قانون را رعایت نکردی، چرا آن که مخالفِ توست باید رعایت کند؟ (جوابِ دوستم را چه بدهم؟ جوابِ بی‌قانونی، بی‌قانونی نیست؟) و حجّت به این حرفم پاسخی نداد که آیا حامیان توافق هم می‌توانند مثلِ شما بیایند جلوی مجلس و تجمّع کنند؟ چرا حقّی را که برای خود قائلید برای آن‌ها قائل نیستید؟ تازه حزب ندای ایرانیان درخواستِ مجوز برای تجمّع در دفاع از برجام داده است. درخواستی که شما طرف‌دارهای حکومت و ولایت فقیه نداده‌اید. 

این قدر هم آقا آقا نکنید. شما نه در لانگ شات، نه در کلوزآپ، نه در مدیوم شات رهبری نمی‌فهمید.

آقای خامنه‌ای القای حاکمیّت دوگانه را حرفِ دشمن می‌دانند و شما نیمه‌بسیجی‌های نیمه‌مظلوم با این کار رسما در شیپورِ حاکمیّت دوگانه می‌دمید. می‌دانید برادران اتّفاقا اصلاح‌طلبان و مخالف‌های شما و سبزها، از این تحصّن خوشحال شده‌اند، چون اوّلا بی‌مجوز است و دوّما القای حاکمیّت دوگانه است. چه چیزی بهتر از این برای آن‌ها؟

اما نتیجه‎ این کارهای خلافِ قانون چه شد؟ نتیجه‌اش این شد که رهبر خودش باید وسط بیاید و بگوید تحصّن را تمام کنید. و چقدر شرم‌آور است که جمعیّتِ قلیلی مدام در حال هزینه درست کردن برای ایران هستند.

 بعدِ پیام رهبر هم، به گزارشِ کیهان، کسی هم میدان‌داری می‌کند که حرفِ آقای خامنه‌ای فصل‌الخطاب است.  کلا حرف و کلام و عمل‌شان خلافِ صحبت‌های رهبری است. (خودِ آقای خامنه‌ای در نماز جمعه 29 خرداد سال 88 گفته‌ بودند قانون فصل‌الخطاب است.) ولی این رفقای ما قانون نمی‌شناسند و به همان نسبت رهبری نمی‌فهمند. و فکر می‌کنم فصل‌الخطاب هم نفهمند. 

پس‌نوشت: 

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم گویا این بساطِ بی‌قانونی جمع شده است. خدا را شکر که با پیامِ رهبری، رفقا به خانه برگشتند. 

دیگر این که این روزها مثلِ آن روزهای ارشد 88، درگیرِ درس‎های عقب‌افتاده‌ام و اگر عشق به ایران نبود، نوبت به این نوشته نمی‌رسید. خدایا به دادِ ایران برس. 





موافقین ۴ مخالفین ۱
میثم امیری

ولایتِ فقیه مظفّری‌نیا؛ درخشان در نگاه، کم‌سو در معنا

مطلبِ پیشینم درباره مقاله مظفّری‌نیا بود. ازش دفاع کردم و خوب نامیدمش. ولی حرفم به این معنا نبود و نیست که مقاله‎اش ایراد ندارد. ایرادهایش را بیش و کم در آن نوشته بیان کردم؛ ولی کاملش را هم نوشته‌ام. 
ابتدا مقاله مظفّری‌نیا را از این‌جا بخوانید. 
من هم نقدم را پی‌دی‎اف کرده‌ام. نقد من را از این‌جا دریافت کنید. این نقد را برای مظفّری‌نیا هم فرستاده‌ام؛ امیدوارم منتشرش کند. 







موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

گفته‌ی رهبری فصل‎الخطاب نیست یا ولیِّ فقیه در حصار ایدئولوژی

سوره اندیشه وابسته به حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی است. آن طور که از نامش پیداست باید نشریّه‎ای باشد تبلیغی-ایدئولوژیک برای نظام جمهوری اسلامی. طبعا باید «ابزار»ی برای تثبیت نظام و «بصیرت»زا باشد در میدانِ جنگِ نرم. 

امّا مهدی مظفّری‌نیا که سردبیر این نشریّه است، دو سالِ پیش مطلبی در این نشریّه نوشته که باید از انتشارش در سوره اندیشه خوشحال بود. مطلب را که می‌خوانی می‌گویی محمّد قوچانی و رفقایش باید بروند پارکینگ. این شبه‌محافظه‌کارهای لیبرال‌ که البته بهترین ژورنالِ عمومیِ چهاررنگِ مملکت را درمی‌آورند، در برابر این مقاله کم می‌آورند و زه می‌زنند؛ بس که مقاله دکتر مظفّری‌نیا درست است و به‌جا و امروزی.

در نظر داشتم که مقاله‌ای با همین عنوانی که دربالا می‌بینید بنویسم، مقاله مظفّری‌نیا را که دوباره خواندم پشیمان شدم و گفتم، چه کاری است، وقتی او به این خوبی توانسته از پسِ مطلب بربیاید.

مقاله او را بخوانید که افق‌گشایی در آن است و باز کردن راهِ تفکّر و فهمیدنِ این که رهبری را نباید در دیوارهای ایدئولوژیک، بسته و فضاببند، گرفتار کرد.  

مقاله مهدی مظّفری‌نیا را از وب‌سایتِ سوره در این‌جا بخوانید و ببنید اگر روزی آوینی سردبیر سوره بود، امروز هم بوی آوینی از دلِ برخی از مطالبِ نشریه سوره به مشام می‌رسد. یکی‌اش، همینی است که مظفّری‌نیا نوشته است. من هنوز با ضدِّ مدرنیته بودنِ مظفّری‌نیا در این مقاله مشکل دارم؛ ولی نقطه عزیمتِ نویسنده در بحثِ ولایت، بسیار سرِ پاست و قدرتمند و تا بخواهی درست. 

پس‌نوشت: 

+ دو چیزِ مقاله مظفّری‌نیا هنوز ضعیف است؛ یکی عنوانِ بی‌خطر و ماستش و دیگری محافظه‌‎کاری‌اش در بندهای آخر که می‌خواهد علیه ظاهر باشد. اتّفاقا گفت‌وگو با ولی را باید از ظاهر آغاز کرد. از همان‌جاست که بحث شکل می‌گیرد. (راستی ادبیاتِ فارسی مظفّری‌نیا هم در این مقاله، در جاهایی، شلخته  است!)


موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

خودِ مهم‌ترم

حسین نوروزی جایی نوشته بود، کاش مجتبی خامنه‌ای بودم. همه چیز مالِ من بود یا دستِ کم از بیرون این طور به نظر می‌‎رسید. در منظومه‌ی کاش کسی بودن، کسی به ذهنم نمی‌رسد. کاش کسی نباشم، بهتر است. کاش مردم در دیدارم القاب را کنار می‌گذاشتند. کفش‌های مقام و مدرک را دمِ در می‌کندند، با آدمی که روبه‌روی‌شان است صحبت می‌کردند. چقدر بد است از این که می‌بینم کسی من را با مدرکم یا جایگاه اجتماعی‌ام یا هر مزخرفِ دیگری می‌شناسد. انگارِ خوکِ کثیف بودن، بهتر از چیزی نبودن است. و خروس بودن یعنی خوش‎‌مزه بودن و انسان بودن، یعنی دردِ بی‌درمان. کاش شبیه هیچ‌کس بودم. کاش می‌توانستم به‌دور از این القاب با مردم حرف بزنم و با تو و با او. 

سعی می‌کنم زود ذوق‌زده نشوم، زود دل‌زده هم. کلّا زده شدن را دارم از خودم دور می‌کنم، و منزوی می‌شوم. یک‌جانشینِ گوشه‌گیر. دوست دارم موردِ مطالعاتی نشوم. 

دیروز این طور بود. وقتی امیر را دیدم، او هرگز من را نمی‌شناخت، حتّی سنّم را هم نمی‌دانست. بعدِ 23 سال دیدمش. آخرین خاطره‌ی من با او، عکسِ بیژن امکانیان بود در روی جلدِ مجلّه‌ی فیلم. تازه‌تر که کردیم دیدار را، راحت‌تر حرف زدیم. خودمان بودیم. با این که جرّاحِ قابلی شده در آلمان، ولی موضوعِ بحثِ من و او، انسانی بود و بر پایه‌ی منطق. فرق نمی‌کرد او کجایی است و من هم. بد و بیراه به آخوندها گفت و از تجربه‌های عکّاسی‌اش. هر کس کمی عکّاسی کرده باشد، چپ می‌افتد با آخوندها نمی‌دانم چرا. گفت عکس‌های زیادی از ایران دارد که برخی‌اش را تا ده هزار مارک هم می‌خریدند، زمانی که او در آلمان دانشجو بود و طبعا بی‌پول. ولی نفروخت. چون آن عکس‌ها تصویر مملکتِ عصیان‌زده را نشان می‌داد و او نفروخت. به من هم گفت، هیچ وقتِ عکس‌های خرابی‌های ایران را روی نت نگذار. هیچ وقت. وقتی عکس‌های بلوچستانم را دید، گفت، اگر می‌توانی این عکس‌ها را ببر به خامنه‌ای نشان بده، ولی روی نت نگذار. آدم مملکتش را نمی‌فروشد. سعی کن ایران را نگاه داری عزیز. به من گفت بهت نمی‌خورد 28 ساله باشی، شاید 22 یا 23 بهت می‌آید. خوشم آمد از این حرف. انگار اوّلِ حرف‌ها را فراموش کرده بود که گفتم 23 سال پیش را یادم می‌آید که داشتی مجله فیلم را ورق می‌زدی. توی این روزگار کم پیدا می‌شوند آدم‌هایی که آمارت را نخواهند یا آمارت را از یاد ببرند. ولی او چه نیازی داشت اطّلاعات کسب کند یا بداند درباره‌ام؟ چون خودِ مهم‌ترم محترم‌تر بود و داشت باهاش حرف می‌زد. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

خطابه‎ای که نخواندم

سلام. وقتی برنده جایزه انقلاب شدم، این مطالب خوب و مفید را آن بالا نخواندم. چون دیدم قزوه دارد بد نگاه می‎کند و مؤمنی شریف هم دوست دارد که زودتر جایزه را بدهد بهم. همین شد که بریدمش و حالا کاملش را این‎جا می‎گذارم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری