تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رهبر» ثبت شده است

نیلوفرهایی روییده بر مرداب؛ رویش‌های وقایع اخیر

معترض‌نماها، کاسبانِ آگاهِ به منافع خود، سوپاپ‌های اطمینانِ سیستمْ خفه‌خون گرفته‌اند. اما در مردابِ ارزشی‌های روشنفکرنما و لیبرال‌مسلک، نیلوفرهایی ناخودآگاه روییده است. نیلوفرهایی که نوید می‌دهند هنوز روح انسانی نمرده و روی میز با سیاست‌مدارنِ دونبشه و سه‌نبشه معامله نشده است. آگاهانه یا ناآگاه طینت پاک‌شان را نشان داده‌اند. فرقی نمی‌کند در کدام جناحند و از چه طبقه‌ای. حتّی فرقی نمی‌کند خودشان بدانند یا نه؛ مهم این است که هستند.

 

یکی عبدالجواد موسوی است که متنی نوشته با دیدگاهی درست امّا ناقص. انتظار می‌رفت نوشته‌ بیشتر در دل موضوع پیش می‌رفت و روایتی تازه از وضع بحرانی ما ارائه می‌داد. نوشته عاجز از یک تحلیل ریشه‌ای است، امّا در این برهوت تحلیل‌ها، قابل خواندن است. 

دو دیگر دبیرکل نهاد کتاب‌خانه‌های عمومی کشور است به اسم علیرضا مختارپور که در ظاهر ماجرا از مردم حزب‌الله خواسته به خیابان‌ها بیایند. بیانیه‌ای منسوخ و منحط با جمله‌هایی به طول یک پاراگراف صادر کرده است. بیانیه حضرت مختارپور آن‌قدر ناپخته و عجول است که باور کنیم او خواسته پیامِ معکوس و همراهی‌اش با اعتراضات را نشان بدهد. لاجرم جوری نوشته که نهاد ذی‌ربط «خوشش» بیاید و مخاطب هوشمند هم تحلیلش را از دست ندهد. باور ندارید؟ این بیانیه را بخوانید و بگویید کدام نادانی ممکن است با این بیانیّه به راه راست هدایت شود؟

سومی باز هم از خبرآنلاین است که در این وضعیتِ لبِ مرزی، از قول جانشین فرمانده کل سپاه یعنی فدوی نوشته است برای «۲۵ نوه هدف‌گذاری» کرده است. خبرنگارِ هوشمند بدجوری از اوضاع ناراضی است. جملهٔ فدوی چنان با آب‌وتاب تعریف می‌شود که حتّی می‌توان شک برُد که خود سردار هم از شرایط به ستوه آمده است و چنین مدیریتی را به صلاح کشور نمی‌داند. 

چهارمی رسانه‌ای است که از قول رهبر تیتر زده است: تحریم حالا حالا هست. 

پنجمی خودِ کیهان امروز است که تیتر زده: «دولت‌مردان محترم یادتان هست؟! گفته بودید جز بنزین کالایی گران نمی‌شود.» «حاج حسین» هم زده است به دلِ خط! من که تیتر را با حذف عبارت «دولت‌مردان محترم» خوانده‌ام؛ شما را نمی‌دانم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

برّه که نیست... می‌دونم

رفسنجانی سال‌ها از تریبون نماز جمعه و تلویزیون دور نگه داشته می‌شد. برایش پیام‌های دو پهلو صادر می‌شد و حتّی جمله‌ٔ مرسوم نماز تدفین از او دریغ شد. او دیشب «برادر عزیز و رفیق عزیز» خوانده شد. تا این‌جا، «مرحوم» رفسنجانی -لابد در قیاس با روحانی و لاریجانی- تنها رویش «فتنهٔ ۹۸» است.

من که هنوز حاضرم برای سایت رهبر حاشیه‌نگاری کنم، نکاتی به ذهنم می‌رسد: 

یک:‌ اوّلاً انتظار می‌رفت جلسه دیشب با فقرا، مستضعفین، درماندگان، یا دستِ کم تحت پوشش‌های کمیتهٔ امداد و بهزیستی باشد. شاید توی سال ۸۸ جلسه با کرواتی‌ها (چه کرواتی‌های واقعی، چه کرواتی‌هایی که یقه شیخی می‌بندند) کارکردی داشت، ولی در دل این بحران، دیدار با زخم‌خوردگان -حتی همان زخم‌خوردگان حامی نظام- منطقی‌تر به نظر می‌رسید. انتظار داشتیم دیشب یقه‌بازها و خالکوبی‌ها و داش‌ها را توی بیت می‌دیدیم. نه چهره‌هایی که ممکن است خودشان هم در مظان اتّهام باشند. در یک فضای ملتهب، فقط سرتیتر خبرها خوانده می‌شود. سرتیتر خبر هم آن است که رهبر با پولدارها جلسه گذاشته است. 

دو: دیشب یکی از نورچشمی‌های نظام را دیدم. می‌گفت مردم «احساس فقر» کرده‌، به خیابان ریخته‌اند. در جریان سیل با یکی از بزرگان ملّاشیهٔ اهواز صحبت می‌کردم. می‌گفت غنی نمی‌تواند حال فقیر را درک کند. واقعی‌ترین صدای دنیا، صدای شکم خالی است. نمی‌شود خاموشش کرد. نمی‌شود خفه‌اش کرد. فقر آن قدر موجود شیکی نیست که آدمی بخواهد «احساس»ش کند. فقر از همهٔ مفاهیمی که در ذهن‌ حضرات است، واقعی‌تر نمود پیدا و خودش را تحمیل می‌کند. آن کسی که چند شامپوی بابونهٔ صحّت از فروشگاه رفاه بلند کرده، «احساس فقر» نکرده است، او فقیر است. کارش را تأیید نمی‌کنید، حالش را درک کنید. حالش را درک نمی‌کنید، درک‌نکردن‌تان را تئوریزه نکنید. نفهمی و شرافت را پنهان کردن هیچ امتیازی ندارد. دیگر آن‌که اضافه کرده چون رییس جمهور برای مردم توضیح نداده است، مردم عصبانی شده‌اند. اگر قبول کنیم این‌ها که عصبانی شده‌اند مردمند، باید بپذیریم دلیل عصبانی شدن‌شان توضیح ندادن رییس دولت نیست. خودمان را گول نزنیم. فقر با توضیح ساکت نمی‌شود. 

سه:‌ جریان این طرح بستهٔ معیشتی (کذا فی‌الاصل) را هم کارشناسان دونبشهٔ دوم خردادی توضیح بدهند. زمان دولت قبل روز و شب می‌گفتند این کار گداپروری و صدقه‌دادن است. الان خفه شده‌اند ظاهراً. نظرشان عوض شده؟ فکر می‌کنند این پول همان پول امام زمان است؟ این نحوه پول دادن توهین به مردم نیست؟ این که بگویند اوّل باید پول واریز می‌شد و بعد قیمت‌ بنزین را سه برابر می‌کردند، نشان دهندهٔ نشناختن مردم نیست؟ یعنی اگر «زودتر» پولی به این مردم صدقه می‌دادید، دیگر مردم ساکت می‌شدند و اعتراض نمی‌کردند؟   

چهار: کمی بخندیم. 

در یکی از قسمت‌های کلاه‌قرمزی، مجری به فامیل دور گفت:

مهمان جدید داریم.

فامیل دور گفت:

کیه؟

مجری گفت:

یک حیوان دیگه به ما اضافه می‌شه.

فامیل دور نگران شد و گفت:

چه حیوانی؟

- اسمش با ب شروع می‌شه.

- ب؟... ببره؟

-نه ببر نیست. اصلاً نمی‌تونیم ببر بیاریم این‌جا.

فامیل دور که از برّه می‌ترسید ادامه داد:

- بَرّه که نیست... می‌دونم... بَرّه که نیست... بلبله؟

- نه بلبل نیست.

- بَرّه که نیست... بلدرچینه؟ 

- نه.

- برّه که نیست. بیره؟

- اگه منظورت شیره، نه، شیر نیست.

بعد فامیل دور مستأصل شد و گفت:

- بَرّه که نیست. می‌دونم... بَرّه که نیست. برغ و خروس نیست؟ 

- نه؛ مرغ و خروس هم نیست.

- پس چیه؟

- همان بَرّه است.

فامیل دور پَس افتاد و غش کرد. 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آموزش اسکندرکباب مهم‌تر است یا توضیح به مردم؟ (چند پرسش در حاشیهٔ گران‌کردن بنزین)

جوِّ کشور امنیّتی و دسترسی به اینترنت هم در حدِّ کره‌شمالی شده است. با این حال، جفاست چیزی ننویسم و چند نکته‌ای را مطرح نکنم. امیدوارم با همین اندک راهِ ارتباطی که -لاجرم- در دسترس است، صدا به صدا برسد. 

یک: طرح سهمیه‌بندی بنزین را پیش‌تر مجلس رد کرده بود. حالا با دور زدن نهاد قانون‌گذاری، سرانِ سه قوّه بنزین را شبانه گران کرده‌اند. یعنی از این به بعد، هر طرحی را که مجلس رد کند با مصوّبه‌ای شبانه می‌توان اجرا کرد؟ اگر سران سه قوّه می‌توانند هر تصمیمی را بگیرند، چه نیاز به مجلس قانون‌گذاری است؟ چرا باید هزینه‌ای هنگفتِ حرامِ چنین مجلسی شود؟ 

دو: می‌گویند مردم بصیرند و می‌توانند خوب را از بد تشخیص دهند. با این حال باز نشدن بیشتر سایت‌ها و حتّی سایت‌های مرجع (مثل گوگل) چه نسبتی با بصیرت مردم دارد؟ به مردم اعتماد کنیم. مردم خودشان اشرار را می‌گیرند و تحویل می‌دهند. باید روش‌مان را تغییر دهیم.  

سه: می‌گویند مردم ما فهیم و باهوشند. پس چرا بنزین را نیمه‌شب و ناگهانی گران کرده‌اید؟ حتّی طرّران بیابانی هم نیمه‌شب‌ها می‌خوابیدند و به خلق‌الله امان می‌دادند. 

چهار: مردم نگران هستند و نمی‌توانند از پس دخل و خرج‌شان برآیند. به نظرتان شبکه یک مملکت باید دربارهٔ این تصمیم توضیح دهد یا در ساعت پربیننده‌اش، طبخ اسکندرکباب را به مردم بیاموزد؟ به نظرتان چنین خیانتی عامدانه و در راستای کنیایی کردن اوضاع نیست؟ 

پنج: از دو شمارهٔ بالا نمی‌توان نتیجه گرفت که بخشی از سیستم می‌خواهد مملکت را به آشوب بکشاند و با کاسبی از فتنه، امیال پلیدش را در انتخابات دنبال کند؟ آیا بخشی از سیستم نمی‌خواهد با امنیتی‌کردن اوضاع و خفه کردن صداهای منطقی و «کارشناسی»، هیچ مخالفی تا چند سال صدایش برنیاید؟ 

شش: درست است ناامنی برای هر کشوری سم است ولی باید دید بسترسازان چه کسانی هستند؟ من سال گذشته در همین وبلاگ نوشته بودم که باید فکری به حال بستر کرد. با رکود تورّمی و رشد اقتصادی منفی و از بین رفتن سفره‌های اقشار مستضعف، انتظار دارید چه اتّفاقی بیافتد؟ یعنی انتظار دارید با سه برابر شدن قیمت بنزین در این اوضاع نابه‌سامان اقتصادی، مردم شبانه به میدان پاستور بیایند و دسته‌گل به رؤسای قوا تقدیم کنند؟ 

هفت: ناامنی سم است ولی آن کسی که نان را از سفره مردم می‌بُرد و می‌خواهد مردم کشور را به آتش بکشانند، مقصّر است. برای خیانت او هم فکری شده است؟ 

هشت: فکر نکنیم مسئولین امر با مبانی انقلاب و خدمت‌گزاری آشنا نیستند. مشکل این نیست که چیزهایی هست که نمی‌دانند. آن‌ها اسکیمو نیستند که تازه از قطب شمال آمده باشند و ندانند ایران کجاست و امام کیست و آرمان‌ها کدام است. مسأله این‌ها نیست که با دقّت یا تمرکز مسئولین حل شود. مشکل جای دیگری است. 

نُه: آیا با گران شدن بنزین، اجناس گران نمی‌شود؟‌ یعنی راننده تاکسی که باید سه برابر قبل بنزین بخرد، باید به همان اندازه گذشته کرایه بگیرد؟ این انصاف است؟ به این فکر کرده‌ایم با افزایش نیافتن کرایه‌ها، آن راننده چطور باید شکم زن و بچه‌اش را سیر کند؟ یعنی دولت «مایهٔ» بودجه‌اش را می‌خواهد از جیب رانندگان جبران کند؟ و البته گران‌شدن کالا و خدمات در حد راننده‌ها باقی نخواهد ماند و به شکل زنجیره‌ای به همهٔ بخش‌ها سرایت خواهد کرد. مگر این که حکومت فکر کند قواعد بازار به این گزاره پایبند خواهد بود که با گران شدن بنزین، اجناس گران نشود. به نظرم یک نفر باید بلند شد و فرمول اقتصادی‌اش را برای ما توضیح دهد. 

ده: رییس جمهور می‌گوید اعتراضْ‌ حق مردم است؛ این دیگر از آن حرف‌هاست. اگر رییس دولت معتقد است اعتراض حق مردم است، تبیین بفرماید که مردم چگونه می‌توانند به این تصمیم اعتراض کنند. الان نه فقط مردم مخالف جمهوری اسلامی که مقلّدهای رهبر هم زبان به اعتراض گشوده‌اند. 

یازده: گفته‌اند تخریب‌ها کار اشرار و منافقان است. بعید است کشور ما این مقدار منافق داشته باشد! حالا فرض کنیم همهٔ این‌ها کار اشرار است. ولی با این جمله خودمان را فریب ندهیم. مردم، همین مردم کوچه‌بازار عصبانی، معترض و ناراضی‌اند. 

دوازده: قرار است دولت تقریباً هم‌اندازه یارانه به مردم پولی اضافه‌تر صدقه بدهد. این افزایش نقدینگی و تورّم را به بار نخواهد آورد؟ آیا این موضوع شبیه همان صدقه‌دادن یا گداپروری نیست که امثال جوادی آملی دربارهٔ دولت پیشین می‌گفتند؟ 

مطالب بالا همه به کنار؛ فرض کنیم گران‌کردن بنزین کار درست و لازمی بوده‌است. این شیوهٔ برخورد با معترضان، آموزش اسکندرکباب در رسانهٔ ملّی، قطع کردن اینترنت، احمق نشان دادن ملّت، قطعا به نفع جمهوری اسلامی نخواهد بود. یک‌بار این مردم در سال ۵۷ نشان دادند که تعریف دیگری از حفظ امنیّت دارند. صداهای منتقد وضع موجود و علاقه‌مند به منافع ملّی و حفظِ ایران عزیز را بشنویم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

فکری به حال بستر کن تا رودخانه طغیان نکند (درباره آن‌چه که فتنه ۹۸ خوانده می‌شود)

شنیده می‌شود که «فتنه ۹۸» در کار است؛ مخالفان به میدان می‌شوند و آشوب‌ خواهند کرد. اما ماجرا دقیقا چیست؟ 

تسبیح سیاهم در دست می‌چرخد، ریش‌هایم را کوتاه نکرده‌ام؛ شلوار کتان و پیراهن آستین‌بلند راه‌راهی زیر کش‌بافِ سورمه‌ایم پوشیده‌ام. با میم و رضا داخل می‌شویم. رضا در ننوی پلاستیکی‌اش خفته است. پتوی نازک را کنار می‌زنیم تا حال رضا را دریابیم. صورت گردِ بچه از زیر کلاهِ آبی‌ بزرگش پیداست. بوتیک‌دار لبخند می‌زند: «خوش‌‌ به‌ حالت؛‌ چه جوانی داشته باشی تو! آن موقع دیگر خبری از این جک‌وجانورهایی که بر ما حاکمند نیست. تا آن موقع دهان من و بابایت سرویس است. باید اسلحه دست بگیریم و برویم داخلِ خیابان تا آن‌ها را به زیر بکشیم.» من بی‌پلک به جوان بوتیک‌دار نگاه می‌کنم. پیش خودم می‌گویم یعنی او هم دارد برای سال ۹۸ تحرّک می‌کند و به تابلوترین شکلِ ممکن یارگیری؟ 

نمونهٔ این رفتار بوتیک‌دار را جاهای دیگر هم دیده‌ام؛ توی صفِ نانوایی: «بگذار این‌ها بروند؛ خمیر را هم سنگین‌تر برمی‌دارم»، توی سوپر مارکت: «توی همین هفده شهریور سفره رفتن‌شان را پهن می‌کنم و سور می‌دهم» -البته بماند که در «فردا روز» اسم این خیابان هفده شهریور می‌ماند یا شهباز می‌شود؟!- در پیراشکی‌خوری دور میدان:‌ «این‌ها هم که...» و همین طور در همه جای شهر. 

فرض می‌کنیم «فتنه‌»ای که می‌گویند راست و برنامه‌‌اش هم ریخته شده باشد و معاندین در حال کادرسازی‌ باشند و «الخ.» ولی همهٔ این تحرّکات بر بستر نارضایتی بقال و بوتیکی و پیراشکی و بنّا تحقق پیدا می‌کند. بستر مخروب و تنگ و معیوب رودخانه است که به راه افتادن سیل را ممکن می‌کند. می‌خواهی در سیل گیر نکنی، فکری به حال بستر کن.

*** 

حاکمیت ملّی صحیح، تصمیم می‌گیرد و بعد تصمیم را با مردم در میان می‌گذارد و به نظر مردم هم توجه می‌کند. در چنین چرخه‌ای منافع ملّی معنادار است.  

مثلاً: نه آن روزی که فعالیت‌های هسته‌ای را توسعه دادیم و اورانیوم غنی می‌کردیم، توجهی به نظر مردم داشتیم، نه دیگر روزی که تأسیسات را برچیدیم و قلب راکتور را بنه‌کن کردیم از مردم نظر خواستیم... 

با این سبک‌ تصمیم‌گیری و این اواخر با این سبک تصمیم‌نگیری و انفعالِ محض، وضع بدتر هم می‌شود. الان که دیگر در یک بلاتکلیفی مفعولانه منتظر نشسته‌ایم تا ببینم نئوکان‌ها و آیپکی‌ها چه نقشه‌ای برای ما کشیده‌اند. هر خوابی برای ما دیده باشند، تعبیرِ خوابِ ما هم ازگذرِ منافع و تشخیص مردم رد نمی‌شود، اگر اساساً تعبیری در کار باشد. 

در فعل و سخنِ مسئولانِ ما، مردم، طفیلی و صغیرند. این حرامیان هستند که فتنه می‌کنند و مملکت را به آشوب می‌کشانند. گویی چنان کشور بی‌نفوس شده است که هر دستهٔ قدّاری می‌تواند شهر و خیابانش را به آتش بکشد. طرفه آن‌که آتشی که به آسمان رفته است از هیزمی ساخته شده است؛ آتش علّت نیست، معلول است.

***

 تا به بستر پرداخته نشود، تحلیل‌ها و اقدام‌های امنیتی دستِ بالا حکمِ مُسَکّن را خواهد داشت. درد هم‌چنان به جای خود باقی‌ست. فرض کنیم کل گروه سرودِ رجوی در آلبانی لال و سازهٔ تمام سرپل‌های‌شان نابود شود، بارشی دیگر، سیلی تازه به راه خواهد انداخت. وقتی خانه ویران باشد، شباهنگامِ لانه جغدان شوم خواهد بود؛‌ جغدان را بِرانی، گرگ‌ها از راه می‌رسند؛ راهش آباد کردن خانه است.  

خطر جدّی است؛ اگر بوتیک‌دار جوان حاضر باشد با ظاهر نیم‌چه حزب‌اللهی من علیه وضع موجود بیاشوبد، در برابر آن‌که اسلحه بر کفش می‌نهد و کوکتل‌مولوتف در جیبش، چه می‌کند؟ و نظام چطور؟ شبکه چریکانِ بی‌خانمان را مختل می‌کند؟ امّا بوتیک‌دار را سبک‌ترین سلاح‌ها کافی بود؛‌ ولو تسبیح سیاهِ من؛ بابتِ نخ‌ دولایه‌اش. 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

تقریبا نه به همه نامزدها

آیت‌الله خامنه‌ای: «عامل اصلی پیروزی، در صحنه بودن مردم است؛ عامل در صحنه بودن مردم، امید و اطمینان آنهاست. این امید را باید در مردم تقویت کرد؛ مردم را نباید ترساند؛ مردم را نباید بدبین کرد، بی‌اعتماد کرد.»

انتخابات این هفته تمام می‌شود یا نهایتا هفته بعد. ولی آن‌چه می‌ماند چیست؟ بی‌اعتماد کردن مردم به ساختارهای حاکم در نظام جمهوری اسلامی. نامزدها به این نمی‌اندیشند که قرار است رییس ساختار اجرایی کشور باشند؛ ساختار اجرایی و مدیریتی که خود در مناظره‌ها و مستند‌ها و حرف‌های‌شان گام به گام دست به نابودی آن زده‌اند

فی‌المثل نشان دادن توی ذوق و بیش از حد فقر در جامعه نشان دهنده چیست؟ آیا تصور نامزدها این است که این تصویر تنها نشان دهنده این است که دولت یازدهم در این ۴ سال نتوانسته است به امور مردم فقیر رسیدگی کند! آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که مخاطب نتیجه‌گیری بزرگ‌تری می‌کند و آن این که اساسا جمهوری اسلامی در این ۳۸ سال هیچ توفیقی در کمک‌رسانی به مردم محروم نداشته است؟ بدبین‌ترین منتقد جمهوری اسلامی هم امروز اقرار خواهد کرد که در این ۳۸ به روستاها و توسعه روستاها در کلیت آن بی‌توجهی نشده است. دست کم من که در روستا زندگی کرده‌ام، متوجه این توسعه هستم. درست است این توسعه هنوز متوازن نیست، ولی بیغوله نشان دادن روستاهای ما بیش از آن که نقد دولت روحانی محسوب شود، جفا در حق نظام است. بیشتر روستاهای ما، راه‌های آباد، آب، برق، شبکه ارتباطی خوب، و خانه بهداشت دارند. این که نامزدها چنین تصویر سیاهی از مملکت ما نشان دهند، نقض غرض است. تصویری که آقایان در مستندهای‌شان نشان می‌دهند چه فرقی با تصویرهایی از ایران دارد که در جشنواره‌های فرنگی سیاسی جایزه می‌برد؟ چرا سیاه‌نمایی و از هم گسیخته نشان دادن جامعه ایرانی توسط اصغر فرهادی بد است، ولی توسط آقایان کاندیدا مطلوب است؟ مگر در این سیاه‌نمایی فرقی هست؟ این حجم از فلاکت نمایش داده شده، نقد رهبرهای ما محسوب نمی‌شود؟ 

همین ایراد به نحوی دیگر در نامزدهای مثلا آزادی‌خواه دیده می‌شود. یکی از این‌ها به یک‌باره بلندگوی آزادی‌ بیان دست می‌گیرد و کل نظام را متهم می‌کند به بگیر و ببند. گویی همشیره پدر بنده بیست سال دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده است. این نامزد جوری درباره اعدام‌ها سخن می‌گوید که گویی خودش در آن سال‌ها بسط تئوریک شریعت را در جامعه ترویج می‌کرده است. ایران، این کشور مظلوم ولی آزاده، تنها کشوری است در جهان که رییس جمهور آن اپوزسیون آن است. یکی از امنیتی‌ترین چهره‌های تاریخ جمهوری اسلامی که تنها در یک فقره حصر منتظری را تصویب کرده است، حال از دشمنان جامعه باز می‌گوید و دستگاه قضایی کشور را نفی می‌کند. اگر رییس جمهور، به فکر کشور و منافع مردمش باشد، درباره دستگاهی که به طور میانگین هر خانواده ایرانی در آن یک پرونده دارد یا داشته است با دقت بیشتری سخن می‌گوید. امید مردم را ناامید نمی‌کند. روحانی که می‌گوید نباید با ذهن‌های مردم بازی کرد، چرا خودش مثل چرک‌خشک‌کن هر ۸ ساعت یک بار، این‌چنین با ذهن مردم یک‌پادو‌پا بازی می‌کند؟ 

شهردار هم به سیم آخر زده است و وعده‌ای نیست که نداده باشد و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند مبنای وعده‌هایش است. اگر ایشان به رییس دولت بگوید دروغگو، پس چطور مردم به رییس جمهورشان اعتماد داشته باشند که انتخابات را سالم برگزار می‌کند؟ البته شهردار تصمیم گرفته است به این چیزها فکر نمی‌کند. با این حال، بد نیست بداند این بی‌اعتمادی برای خود ایشان مخرب‌تر از آن است که حتی خودش رییس جمهور نشود. رییس جمهوری که مردم را نسبت به ساختار اجرایی کشور بی‌اعتماد کرده باشد، چگونه می‌خواهد امور را اداره کند؟ 

در این کارزار که همه دارند اشتباه می‌کنند، به تعبیر رهبری، تنها رأی دادن است که مهم است. رأی می‌دهم تا مملکت از هم نپاشد و عزت کشوری که با اراده مردم سامان یافته است از بین نرود. من به کسی که دید کمتر منفی‌تری به او دارم رأی خواهم داد و حتما به شهردار رأی نخواهم داد که کارهای او و ستاد تبلیغاتی‌اش که به ویژه با تقسیم‌بندی‌ کذایی بی‌چیز شریف و چیزدار قبیح و هم‌چنین دروغ‌گو و دزد خواندن رییس جمهور قانونی کشور (ولو این رییس جمهور در نظر برخی بنی‌صدر باشد) روشن کرده است که کمترین دانش و درکی نسبت به منافع ملی و حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد.

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

کجایند مردانِ مخالف نظام؟

امروز شاعرانی در تالار نیایش شهر شوش شعر می‌خوانند؛ به اسم شعر فجر. فقط در ده کیلومتری یادمان شهدای فتح‌المبین. حتما کاروان، کرخه زیبا را رد خواهد کرد و به یادمان سرخواهد زد و اگر دوست داشته باشد و مجال، حتما به سایت‌ها سر خواهد زد و دشت عباس و شرهانی و حتی فکّه؛ قتل‌گاه مرتضی آوینی. دور نیست که در همین موقف‌ها شعر بخواند و هم‌زمان که مهمان باد کرخه و ریزگردِ آن دشت مظلوم اما پرافتخار است، یاد مردانی را گرامی دارد که از خانه‌مان محافظت کردند و خانه‌اش.
این تنها محفل شعر فجر بود که دوست داشتم پادوی کاروان باشم. وقتی ایدۀ ارتفاعات قلاویزان در مهرانِ ایران مطرح شد، پیش‌دستی کردم و گفتم من این کار را برعهده می‌گیرم. کار نگرفت. نمی‌خواستند پای ارشاد وسط باشد و انگار ما هم ارشاد ایالات متحده‌ایم و نمی‌دانیم خانه کجاست و شهید کیست و قلاویزان یعنی چه.
حالا هم که جور شد، شعرخوانی در سالنی در شهر شوش به دست آمد که جنس صندلی‌های و میکرفون و صحنه‌اش چندان فرقی با تالار جلال خودمان در خیابان سنایی بنیاد ندارد. این هم مسأله‌ای نیست؛ چون شاعران می‌بینند جاهایی را که باید ببینند. آن‌چه درد دارد حتی انتهای بند بالا نیست؛ آن‌چه درد دارد این است که این چه سبک ملاحظاتی است که نمی‌گذارد شاعران مخالف‌مان را ببریم دشتِ باز، شرهانی و بگوییم بچه‌ها تا نزدیکی‌های بالا رفتن جام زهر، این‌جا خون دادند و حفظش کردند؛ درست است دفاع مقدسی را که شهرداری و سازمان تبلیغات و ارشاد در شهرتان روی در و دیوار چسبانده است مصنوعی و لاستیکی است، ولی این مین‌ها واقعی‌اند و این شقایق‌ها بو دارند؛ «پکی به سیگارت بزن و طلبِ بو کن.»
این چه سیاستی است؟ چرا باید سازمان‌ها برای بردن شاعر به این مناطق از ما فهرست نام شاعران را بخواهد تا ببینند تأیید است یا نه. اگر قرار نیست ابوتراب به فکّه برود، دولت‌آبادی به شرهانی، سایه به بیت، علی صالحی به دوکوهه، یونان به قلاویزان، یغما به هور، براهنی به طلاییه، آبکنار به چزابه، گروس به شلمچه؛ پس برای چه این‌ها را درست کرده‌ایم؟ زیره به کرمان؟
پس‌نوشت: شرمنده بچه‌های مخالف نظام که حق‌شان می‌دانستند نام‌شان در این سیاهه باشد و نیست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

بی‌خمینی

به جای نوشتن رمان، یک روایت نوشته‌ام دربارۀ امام خمینی. نگارش اوّلیۀ این کتاب به نام «بی‌خمینی» تازه به پایان رسیده است. این کتاب، روایتی است دربارۀ امام خمینی. جملۀ آغازین این کتاب چنین است: 

«نزدیک به سه دهه از رهبریِ جانشین امام می‌گذرد و روایت تازه از امام در امتدادِ سبکِ رهبریِ آیت الله خامنه‌ای، حتمی است.
نوشته من، چنان که امام گفته‌هایش را از آن آکنده می‌کرد، از روایت نیرو می‌گیرد؛ این نوشته روایتی پیرامونِ امام خمینی است، نه واقعیت‌نگاریِ محض. و مانند خودِ امام صریح است و منتقد و اهلِ پرسش. به کسی باج نداده و خواسته امام را از دیدهای متنوّع روایت کند و از دیدِ نسلِ سوم که در سال‌های آخرِ حیاتِ خمینی، تازه تاتی تاتی آموخته بود. »
و چنین تمام می‌شود: 
«این نوشته هم در شبی که حضرت صاحب مقدّرات را امضاء می‌کند به پایان رسیده است. من حاضرم این نوشته را همین الان به حضرتش عرضه کنم. امید دارم که حضرتش این مکتوب را به دیوار نکوبند و در آن خیری برای من قرار دهند؛ خیری دنیوی و اخروی.
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی، پیش‌تر زان که چو گردی ز میان برخیزم 
حافظ 
»

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
میثم امیری

تی‌لِم تقدیم می‌شود به روضه‌خوان تا آوازه‌خوان

گفتم حالا که کتاب منتشر شده است، بفرستم برای همه آن‌هایی که نام‌شان در کتاب آمده است؛ آن‌هایی که زنده‌اند.اوّلی‌اش را هم نوشتم برای آقای خامنه‌ای که «جذبه‌ای» دارد و «نگاهی» و «بوی توتونِ اعلایی». فرستادنش برای رهبرِ مملکت ساده‌تر است تا فرستادنش برای آن دیگران. آن دیگران که سال‌هاست آن طرف هستند و «آن طرف» بودن‌شان از ایرانی‌بودن و هم‌وطن بودن‌شان کم نمی‌کند خدایی. از آن جلمه است گوگوش؛ که «از شهرِ غریبه، بی‌نشونی آمده است.» 

دیگرانی هم نام‌شان در این کتاب آمده است؛ 

اکبرِ هاشمیِ بهرمانی که راهِ فرستادنش را پیدا نکرده‌ام. مردِ «ریزنقش»ی که «زیرکی» ازش می‌بارد. 

شهابِ مرادی که این نزدیکی‌هاست و آخوند بودنش کافی است برای پیدا کردنش جدای از دوستی؛ هر چند دوست دارم -به قولِ شهبالِ شب‌پره- «روضه‌خوان» از آوازه‌خوان -گوگوش- شاکی باشد که هست خدا را شکر.

حسنِ حسن‌زاده‌ی آملی؛ علّامه ذوالفنون که میل ندارم برای فرستادنِ داستان برای جناب‌شان، از این رو که شاید در بسترِ ضعف و ناخوشی، نخواهند رمان بخوانند. ولی حتما برای داودِ صمدی آملی می‌فرستمش که از جنابش در این رمان استفاده کرده‌ام. 

احمد توکّلی؛ از آشنایی «دیر و دور»م با پسرش استفاده می‌کنم و می‌فرستم این داستان را برایش که سیاست‌مدارِ موردِ علاقه‌ام هم هست. 

نام‌های گذرای دیگری مانند سید حسین نصر و فریدون جنیدی هم در رمان آمده است که جنیدی از نصر دردسترس‌تر است. 

پانوشت:

نمی‌دانم وقتی کتابِ پیشینم را نوشتم چرا چنین نکردم! اگر قرار به فرستادن بود طیفش از محمود کریمی تا مریم‌ دی‌جی وسیع بود. از روضه‌خوان تا آوازه‌خوان. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

فلسطین در لیگِ دسته شش

متنِ زیر برسد به دستِ همه کسانی که در هیأت‌های عزای حسین بن علی هستند؛ از آنی که میکروفون دستش است، تا آنی که چای پخش می‌کند، تا آنی که پشتِ سیستم نشسته و صوت و گرافیک می‌سازد، تا آنی که انگار هیچ کاری نمی‌کند و فقط مخاطب است. برسد به دستِ همه؛ به امیدِ کار و فعالیّتی درخور به نفعِ فلسطینی‌های مظلوم. 


«واللَّهِ و باللَّهِ ما در برابر این قضیه مسؤولیم. به خدا قسم مسؤولیت داریم. به خدا قسم ما غافل هستیم. واللَّهِ قضیه‌‏ای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است، این قضیه است. داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده، این قضیه است. اگر می‏‌خواهیم به خودمان ارزش بدهیم، اگر می‌‏خواهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش‏ بدهیم، باید فکر کنیم که اگر حسین بن علی امروز بود و خودش می‏‌گفت برای من عزاداری کنید، می‌‏گفت چه شعاری بدهید؟ آیا می‌‏گفت بخوانید: «نوجوان اکبر من» یا می‌‏گفت بگویید: «زینب مضطرّم الوداع، الوداع»؟! چیزهایی که من (امام حسین) در عمرم هرگز به این‏‌جور شعارهای پست کثیف ذلّت‌‏آور تن ندادم و یک کلمه از این حرف‌ها را نگفتم. اگر حسین بن علی بود می‏‌گفت: اگر می‏‌خواهی برای من عزاداری کنی، برای من سینه و زنجیر بزنی، شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمرِ امروز موشه دایان‏ است. شمرِ هزار و سیصد سال پیش مُرد، شمرِ امروز را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان می‏‌خورد.» 

مرتضی مطهری، حماسه حسینی.


روزِ یک محرّم است و جلسه‌های سخنرانی و سمت‌وسویِ هیأت‌ها -از نظرِ سیاسی- به دو موضوع معطوف‌تر است؛ یکی مخالفت با وهابیّت یا سلفی‌گری (که به نظر در ورِ سنّتی‌اش، گرایشِ شدیدِ ضدِّ سنّی دارد) و دیگری مخالفت با گفتمان‌ نزدیک به اصلاح‌طلبی. (که زبانِ سیاسی نزدیک به مخالفانِ توافقِ اخیر دارد.) یکی به نفعِ مخالفت با سنی‌گری است و سنی-شیعه مسأله اولش است و دیگری به «مخالفت با رهبری» نظر دارد و مخالفان ولایت فقیه را نقد می‌کند. یکی دیدگاهِ مذهبی‌تری دارد و دیگری دیدگاه سیاسی‌تری. هر دو هم ناظرِ به حرف‌های مطهری، ره به آدرس نادرستی می‌برند.

من هنوز چشم‌ انتظارِ سخنرانی‌ام که -از منظرِ سیاست- موقعیّت و زمانه‌اش را بشناسد و عمل کند؛ آن طور که مطهری شناخته بود.

مطهّری اولین و آخرین «منبریِ محرّمی» بود که از اسرائیل گفت و دولتِ «قومی-نژادی» یهود را در هم کوبید و به نفعِ فلسطین به پا شد و سخنرانی کرد و جریان ساخت. هنوز، زنگِ صدایش گوشم را می‌لرزاند. هنوزِ تعابیرِ تکان‌دهنده‌اش نو و امروزی و همان اندازه مهجور است.

سخنران و هیأتی و مدّاح -حتّی انقلابی‌اش- توجّهی به آن‌چه مطهّری گفت و آقای خامنه‌ای می‌گوید ندارد. او کارِ خودش را می‌کند و در «خواندنِ نوجوان اکبرِ من» یا تکرارهای «بی‌فایده اسمِ حسین» اهتمامِ تامی دارد. (این گیومه آخر از خودِ آقاست در محرّم پارسال که گفت: «یک وقت هست که سینه می‌زنند و صد بار با تعبیرات مختلف مثلا می‌گویند «حسین وای»، خب این یک کاری است اما هیچ فایده‌ای ندارد و هیچ چیزی از «حسین وای» انسان نمی‌فهمد و یاد نمی‌گیرد.) و گویا پر واضح شده که مدّاح چه کار به فلسطین دارد! مدّاح چه کار به دشمنِ درجه یک بشریت یعنی اسرائیل دارد! مدّاح به حسین وایش مشغول است.

سخنران هم بی‌اعتنا به مسأله فلسطین (که به گفته‌ی آقای خامنه‌ای «مسأله‌ی اصلی جهان اسلام است»)، به مسأله سیاسی یا گروهی خود مشغول است. در تحلیلِ سیاسی آن‌ها، فلسطین جایی ندارد. 

و نگرانیِ من همراه این محرّم شروع شده؛ نگرانی‌ام، فلسطین است که در حالِ فراموشی است. وقتش است که اندازه یک نوشته هم شده از فلسطین بگوییم؛ از مسأله‌اش، از رزمنده‌هایش، از دولتِ قومی-نژادی که به هیچ یک از تعهداتِ انسانی و حقوقی و بین‌المللی پایبند نیست، از اسرائیل و دولتِ کودک‌کشش حرف بزنیم... کمی حرف بزنیم... محرّمی آمده، فرصتِ خوبی است مسأله فلسطین را از حضیضِ اولویت‌ها در لیگِ دسته‌ ششم حزب‌اللهی‌گری و هیأتی بودن بیاوریم به دسته‌های بالاتر. (از انتظارِ آقای خامنه‌ای هم بگذریم که معتقد است که مسأله فلسطین باید در صدرِ لیگِ برترِ مسائل‌مان باشد. من -به جز یک مورد در ایلام- هیأتی ندیدم به این گفته اعتقاد داشته باشد یا حرفِ آقای خامنه‌ای برایش مهم باشد.)

هیأت‌ها از فلسطین نمی‌دانند، خبر ندارند، حرف نمی‌زنند. بسیاری از هیأت‌ها -که بینِ طاغوت و لاطاغوت برای‌شان فرقی نیست- به گفته‌های «پستِ کثیفِ ذلّت‌آور» دل‌خوشند و مصائبِ «به کار نیا»ی هزار و چهار صد سالِ پیش را مسکّنِ دنیای کوچک‌شان می‌دانند.

و امّا فلسطین چه؟

فلسطینِ ابو ایاد، آزادیِ ابو جهاد، جهانِ اسلامِ دکتر فتحی شقاقی و از همه مهم‌تر قدسِ خمینی در حالِ فراموشی است و جایش را «سین سین» بلندگوها گرفته است. آمالِ هیأت و ایستگاه صلواتی، منهای همان مدّاحی «سین‌سین»گوی پرتکرار، چای است و ظرف‌های یک‌بار مصرف. ظرف‌های یک‌بار مصرفی که این آخری‌ها با پول‌های نفتی خریده می‌شود، پر و خالی می‌شود. (معناسازی به نفعِ نذری و شله زرد و اسلامِ نیمه‌آرامِ نیمه‌خوابِ نیمه مؤثرِ نیمه‌شکموی نیمه‌بی‌مسأله‌ی نیمه‌هپروتیِ نیمه‌ریاییِ نیمه‌خودنمایی...) جای قدس خمینی را تخدیر گرفته و قرص‌های شبه‌اِکسی که به اسمِ عزاداری به جامعه تزریق می‌شود و هیچ راوی و سخنرانی و شاعر و مدّاحی نبود و نیست که از خواهرِ مجاهد، دلال المغربی بگوید و از کنیزانِ حضرتِ زینب در عصر حاضر حرف بزند؛ از خواهر جمیله بوپاشا. از آرمانِ قدس بگوید و از شرافتِ مردانِ به عظمتِ موسی صدر...

کدام انسانِ لطیف و با احساسِ هیأتی است که از خواندنِ متنِ «جمهوری در اتوبوس» نوشته نزار قبانی دیده‌اش تر نشود. کدام انسانِ شرافت‌مند است که یادش نرود که باید این دولتِ قومی-نژادی را از سرِ راه برداشت...

روزِ یک محرّم است. یک بار دیگر با بالای صفحه بروید و جمله مطهّری را بخوانید. (بی‌خود نبود به مطهّری تهمت می‌زدند که وهّابی است!) دوباره بخوانید و اندازه یک پیامک و یک کفت‌وگو و یک کارِ هیأتی معمول هم شده، به فکرِ فلسطین باشید. روی شله‌زرد پرچمِ فلسطین بکشید، لباس‌های فلسطینی تولید و پخش کنید، پرچمِ فلسطین را کنار یا حسین و یا مهدی برافرازید، به چفیه فلسطینیِ درستِ روی شانه‌های کسی که آقایش می‌نامید دقّت کنید و به این فکر کنید که اسلامِ جهاد* اسلامی است که به فلسطین فکر می‌کند و بی‌اندیشه به آرمانِ قدسِ شریف نمی‌تواند دهه اول محرّم را به پایان برساند...

هر کس که باشد، باید فلسطین را به خاطر داشته باشد؛ سخنران باشد، باید مثالِ سیاسی مجلسش از فلسطین و آرمانِ قدس خالی نباشد، مدّاح باشد باید مثلِ مدّاحی نیمه‌خوبِ «قدس لنا»ی مطیعی برای آنان شعری بخواند، بانی باشد، باید به فلسطین کمک کند و هر چه هست و هر کاری از دستش برمی‌آید، به نامِ خدا و برای فلسطین انجام دهد.

راستی این متنِ آقای قبانی را هم بخوانید. من یکی، که به سختی گریه‌ام می‌گیرد، دیروز -به یادِ محرّم- دوباره متنِ «جمهوری در اتوبوس» را از این‌جا گوش دادم و به تکّه‌ای زیر که رسیدم، بغضم ترکید وقتِ رانندگی: 

«قهرمانی، زن و مرد نمی شناسد. یازده مرد به فرماندهی یک زن از همه‌ی ما بزرگ‌تربودند، از همه‌ی اعراب بیشتر بودند. از چپ و راست، از همه‌ی واضعان ایدئولوژی‌ها و فلاسفه و رزمندگانی که فقط روی جعبه‌های خالی سیگار نقشه می‌کشند برتر بودند...

این کدام قانون است که در آن "دلال المغربی" خرابکار شناخته می‌شود و "مناخیم بگین" نخست وزیر می‌شود؟ مناخیم بگین جنایت دیر یاسین را رهبری کرد تا در سرزمینی که به او تعلق ندارد میهنی تاسیس کند و دلال المغربی عملیات کمال عدوان را رهبری کرد تا میهنی را که در اصل متعلق به او بود دوباره به دست آورد. منطق حکم می کند که دلال المغربی نخست وزیر یا رییس جمهور شود. جهان اما منطق را فراموش کرده است.

هزار سالِ دیگر، هزار سالِ دیگر کودکانِ عرب حکایتِ زیر را می‌خوانند: 

در روز یازدهم مارسِ 1978 یازده مرد و یک زن موفق شدند جمهوری فلسطین را در داخلِ خاکِ یک اتوبوس تأسیس کنند و این جمهوری چهار ساعت پایدار ماند. مهم نیست این جمهوری چقدر پایدار ماند. مهم این است که فرزندان فلسطین بدون اتکا به رهبران کشورهای عربی ابتکار عمل را خود به دست گرفتند و اولین جمهوری خود را به وجود آوردند. بی‌اینکه به قطع‌نامه‌ها و کنفرانس‌ها و مقررات دروغین اعتنایی بکنند.»

و درد این‌جا هم بود که باید آن را از زبانِ چپ‌های وطنی شنید. و متأسفانه سخنران‌ها و عزادران، یادشان رفته شمر را، یادشان رفته ظلم را. یادشان رفته فلسطین را. یادشان رفته که از مجاهدت‌های عاشورایی مهم‌ترین مسأله جهانِ اسلام بگویند. از فلسطین. از دلال المغربی که از «رهبرانِ» ترسوی «عرب» پیشی گرفت، فعل‌ها و مفرداتِ (اگر، شاید، ممکن است) پر از هراس‌شان را بهم دوخت، کنگره‌ها و صلح‌نامه‌های‌شان را بی‌اعتبار کرد، و فنجانِ چای بر مشروحِ مذاکرات با ستمگر ریخت و مجبور کرد نژادپرستان را تا 500 بار از روی کلمه فلسطین بنویسد. (242 و 338 را از علمِ حساب خط زدند! چون شماره‌ قطع‌نامه‌هایی بودند که اسرائیل برایش تره هم خرد نکرد!) و مهم‌تر از همه، دولت فلسطین را تأسیس کرد وقتی جهان اجازه نداد آن را به وجود آورد. امّا کیست که او و یازده شهیدِ جهادگرِ همراهش را بشناسد؟ و چه وقت قرار است برای ما از شهید فتحی شقاقی و عزالدّین قسام و احمد یاسین گفته شود؟ و از دیگرِ شهدا و رزمنده‌هایی که با ظلم و کفرِ نژادپرستِ صهیون جنگیده‌اند. 

سخنم طولانی شد؛ ولی اصلِ حرف خیلی کوتاه و ساده است. حالا که محرّم آمده، فلسطین را از لیگِ دسته‌ شش اولویت‌ها بالا بیاورید و کمی به آن بپردازیم. کمی به مسأله‌اش برسیم و بشکافیمش و به‌روزش کنیم و روایتِ محکم و متقنی از آن به مردم ارائه بدهیم. مسأله فلسطین در حالِ فراموشی است. کمی به فکر باشیم؛ کنارِ دیگر معارفِ حسینی (منهای زائده‌ها و اضافه‌ها و تحریف‌ها) به برادران و خواهرانِ فلسطینی‌مان سلام کنیم و به آن‌ها بگوییم که قدسِ آزاد، آرزوی ما هم هست و از حسین برای‌شان بگوییم و یادشان بیاوریم که اگر نزار قبانی از کربلا گفت، ما هم از کربلای فلسطین خواهیم گفت و حواس‌مان به آن‌جا هست. (تازه می‌گوییم که شما به تفسیرِ درست از حسین نزدیک‌ترید.) لعنت فرستادنِ به برخی سرانِ بی‌کفایت و مفت‌خور عربی در برابر لعنت‌ فرستادن به آدم‌کشانِ نژادپرستِ یهودی هیچ است؛ بنیامین نتانیاهو و اذنباش را فراموش نکنید؛ آریل شارون را، ایهود باراک را، مناخیم بگیم را (که بی‌شرف جایزه‌ی صلح نوبل را هم برده است)، و -به یادِ آقای مطهّری- موشه دایان را. 

پس‌نوشت: 

* درباره‌ی جهاد بسیار شنیده‌ایم. جهاد در متنِ من، همانی است که آقای قاسمیان از آن یاد کرده است، یعنی فعالیّتی که خارِ چشمِ دشمنانِ اسلام باشد. 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

گردن‌تان خیلی کلفت شده

خرداد 88 بود. من و سیّد نگران کشور بودیم؛ نگرانِ ایران. نگرانِ آینده‎ای که داشت لابه‎لای زیادی‎خواهی‌ها و دروغ‌ها از بین می‌رفت. کشور در آتشِ لج‌بازی می‌سوخت. لج‌بازی مهندس که قانون را قبول نکرد. مهم نبود حق با کی بود، مهم این بود که آمد توی خیابان و مشت‌هایش را گره کرد و گفت قانون را قبول ندارم. همین. از آن‌ تاریخ، اگر کسی با مهندس می‌ماند، طرفِ گفت‌وگوی من بود. ترمِ سه‌ی ارشد بودم، درسم روی هوا بود، ولی با آن‌ها بحث می‌کردم. توی خوابگاه تا صبح نمی‌خوابیدم تا متوجه‌شان کنم علیه مملکت نباشند. علیه ایران. علیه این سرزمین. می‌گفتم احمدی‌نژاد چهار سال دیگر می‌رود، اصلا چهار سالِ دیگر شما انتخابات را می‌برید، چرا الان کاری می‌کنید که از مملکت چیزی نماند. از ایران هیچ باقی نماند. چرا قانون را قبول ندارید؟ مگر مهندس رفت توی بی‌بی‌سی نام‌نویسی کرد که الان خانمش دارد از بی‌بی‌سی احقاق حق می‌کند. اگر مهندس معتقد و ملتزم به شورای نگهبان و قانون انتخابات بود، چرا الان زیرِ بارش نمی‌رود. وقتی سازوکارهای قانونی می‌گوید که مهندس عرصه را باخته، چرا لج می‌کند و چرا متنبّه نمی‌شود؟ من با آن‌ها بحث می‌کردم؛ نه از موضعِ احمدی‌نژاد که از موضعِ حفظِ ایران؛ حفظِ مملکت. بحث پشتِ بحث. من آن سال رفیق از دست دادم. من آن سالِ بد، دوستِ عزیز را آن طرف یافتم. دوستی که مشتش را گره کرده بود و علیه من که می‌گفتم باید ملتزم به قانون بود شعار می‌داد. با آن که دوست شده بودم، جدا شدم.

چه گفت‌وگوهای بدی بود. کار که به اتّهام می‌کشید، می‌گفتند امنیّتی هستی و خیال می‌کردند که مملکت نیاز به امنیّت ندارد. خیال می‌کرد اگر همین ایست بازرسی‌های بسیج نباشد، شب می‌تواند آرام بخوابد. خیال می‌کرد مملکت آدمِ امنیّتی نمی‌خواهد. من امنیّتی نبودم و نیستم، من از سرِ موضعِ قانون‌مداری بحث می‌کردم و این که راه‌پیمایی‌های شما بی‌مجوّز است. شما غیرِ قانونی و کفِ خیابان اعتراض می‌کنید. می‌گفتند: «از کی مجوّز بگیریم؟ وزارتِ کشورِ احمدی‌نژاد؟ عمرا!» من هم می‌گفتم: «اصلا هر جا! بالاخره که باید مجوّز بگیرید... اگر این طور باشد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و هرج و مرج کشور را فرا می‌گیرد. باید قانون فصل‌الخطاب باشد.»

و امروز شش سال از آن روزها می‌گذرد. امیدوارم دوستم را نبینم. امیدوارم که با آن سبزِ مهندس رودررو نشوم. چه می‌خواهم بگویم؟ چه دارم بگویم؟ این بساط خیمه‌شب‌بازی  جای دفاع هم نگذاشته است؛ می‌دانی چرا؟ 

دلیلش دو شب پیش بود. با رسول رفتم بهارستان تا ببینم این جمعِ متحصّن چه می‌گویند و حرفِ حساب‌شان چیست... آن‌جا بود که فهمیدم تجمّع‌شان بی‌مجوّز است. انگار دیگر گوشم بدهکارِ حرف‌های‌شان نبود. انگار دیگر نمی‌شنیدم چه می‌گویند. دیگر نمی‌فهمیدم اعتراض‌شان چه بود. «اصلا هر چه!» چه اهمیّتی دارد؟ می‌گفتند بسیجی مظلومِ شهر و شهیدِ جبهه. ولی این‌ها مظلوم نبودند. این‌ها آن قدر گردن‌شان کلفت بود که می‌توانستند جلوی درِ مجلس تحصّن کنند بی‌مجوّز. آن قدر قوی بودند که حتّی تذکّر فرماندارِ تهران هم نمی‌توانست جمع‌شان کند. و این وسط آن بسیجی جوانِ ترمِ سه‌ای -به گفته جواد- چه خنده‌دار میکرفون را دست گرفته بود و می‌گفت این تحصّن مظلومان و مستضعفین بود. کدام مظلومیّت و کدام استضعاف برادر؟ تو مقابلِ دولتِ جمهوری اسلامی می‌ایستی و خلافِ قانون مرتکب می‌‎شوی، از کدام مظلومیّت حرف می‌زنی؟ تو قانون را قبول نداری و باز از استضعاف دم می‌زنی؟ (خمینی گفت غلط می‌کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد!) 

من که از نظر غذا و امکانات و خودرو و بروبیا مظلومیّتی ندیدم. این‌ها به کنار، از این که تو اوّلین کسی بودی که قانون را محترم نشمردی می‌نویسم. از تو. تو که طرفدار جمهوری اسلامی هستی، قانون را رعایت نکردی، چرا آن که مخالفِ توست باید رعایت کند؟ (جوابِ دوستم را چه بدهم؟ جوابِ بی‌قانونی، بی‌قانونی نیست؟) و حجّت به این حرفم پاسخی نداد که آیا حامیان توافق هم می‌توانند مثلِ شما بیایند جلوی مجلس و تجمّع کنند؟ چرا حقّی را که برای خود قائلید برای آن‌ها قائل نیستید؟ تازه حزب ندای ایرانیان درخواستِ مجوز برای تجمّع در دفاع از برجام داده است. درخواستی که شما طرف‌دارهای حکومت و ولایت فقیه نداده‌اید. 

این قدر هم آقا آقا نکنید. شما نه در لانگ شات، نه در کلوزآپ، نه در مدیوم شات رهبری نمی‌فهمید.

آقای خامنه‌ای القای حاکمیّت دوگانه را حرفِ دشمن می‌دانند و شما نیمه‌بسیجی‌های نیمه‌مظلوم با این کار رسما در شیپورِ حاکمیّت دوگانه می‌دمید. می‌دانید برادران اتّفاقا اصلاح‌طلبان و مخالف‌های شما و سبزها، از این تحصّن خوشحال شده‌اند، چون اوّلا بی‌مجوز است و دوّما القای حاکمیّت دوگانه است. چه چیزی بهتر از این برای آن‌ها؟

اما نتیجه‎ این کارهای خلافِ قانون چه شد؟ نتیجه‌اش این شد که رهبر خودش باید وسط بیاید و بگوید تحصّن را تمام کنید. و چقدر شرم‌آور است که جمعیّتِ قلیلی مدام در حال هزینه درست کردن برای ایران هستند.

 بعدِ پیام رهبر هم، به گزارشِ کیهان، کسی هم میدان‌داری می‌کند که حرفِ آقای خامنه‌ای فصل‌الخطاب است.  کلا حرف و کلام و عمل‌شان خلافِ صحبت‌های رهبری است. (خودِ آقای خامنه‌ای در نماز جمعه 29 خرداد سال 88 گفته‌ بودند قانون فصل‌الخطاب است.) ولی این رفقای ما قانون نمی‌شناسند و به همان نسبت رهبری نمی‌فهمند. و فکر می‌کنم فصل‌الخطاب هم نفهمند. 

پس‌نوشت: 

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم گویا این بساطِ بی‌قانونی جمع شده است. خدا را شکر که با پیامِ رهبری، رفقا به خانه برگشتند. 

دیگر این که این روزها مثلِ آن روزهای ارشد 88، درگیرِ درس‎های عقب‌افتاده‌ام و اگر عشق به ایران نبود، نوبت به این نوشته نمی‌رسید. خدایا به دادِ ایران برس. 





۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱
میثم امیری