تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

آرایش‌گرِ کُپ‌دار

اگر آرایش‌گری کپ نمی‌زند نروید پیشش. مثلِ کپِ P.G .P.G شرکتی‌ست که داداشم توی آن کار می‌کند. سال‌ها پیش می‌گفت دیگر نمی‌روم آرایش‌گاهش. چرا؟ چون طرف موی همه را یک‌جور می‌زد. تو کولینا -روشن‌سر- یا عینِ والدِراما  -هم‌بازی اسکوبارِ به بِ رفته- باشی فرقی نمی‌کرد. موی سرت را یک جور می‌زد. هر چه هم بهش می‌گفتی افاقه نمی‌کرد. داداشم می‌گفت موی سرمان شده بودم عینِ لباس تن‌مان. لباسِ تن‌مان شبیه به هم است و آرمِ پی‌جی دارد، حالا کلّه‌های‌مان هم آرمِ پی‌جی گرفته. همه اسمِ آرایش‌گر را فراموش کردند و به اسمِ کپِ P.G می‌شناختنش. تا یکی موهاش را کوتاه می‌کرد، دقّت می‌کردند ببیند کپِ پی‌جی هست یا نه. این تشخیص از یک جایی به بعد تفاخر بود. تفاخر این که من توی آرایشگاه بیرون سرم را زدم و مثلا ده هزار تومان دادم، ولی تو با کپِ پی‌جی و دو هزار و پانصد تومان سرش را هم آوردی. تازه اگر پانصدی داشته باشد که اگر نداشته باشد، از پایین به سمت 2000 تومان گردش می‌کند، نه از بالا به سمتِ 3000 تومان. 

من برعکسِ داداشم شدم. گفتم چطور ممکن است ما همه جا دنبال برند و نام و امضاء هستیم، توی آرایش این مسأله گریزان؟ چه عیب دارد آرایش‌گر هم مثل مک‌دونالد، مثل کوکاکولا، مثل آی‌فون تَک باشد. آرم و امضاء داشته باشد. من با حجّت آغاز کردم. حجّت ناشی‌تر از این بود که امضاء داشته باشد. او توی سر آدم دست‌شویی می‌کند و دست‌شویی کردن در هیچ کاری امضاء محسوب نمی‌شود؛ حتی در دست‌شویی رفتن. این ربطی هم به این ندارد که من حجّت را حجّت می‌دانم و مرجع تقلید. بالاخره مرجع تقلید علم و تقوا داشته که شده مرجع، نه دستی چرخان و لرزان و رقصان در کوتاه کردن موی باقی.

توی ساری یکی بود برای آرایشگری زیادی خوشگل بود. یعنی این قدر چشم‌آبیِ بارابی بود که معروف‌ترین عکّاسی شهر آمده بود و ازش عکس انداخته بود و بین شجریان و عزّت انتظامی و خسرو شکیبایی، عکسش را گذاشت توی ویترین. آرایشگر باید حدّی از زیبایی را داشته باشد، اگر زیبایی‌اش از حدّی بیش‌تر باشد، یعنی عاملِ مسحور کننده‌ای دارد که تو را از کاری که به خاطرش رفته‌ای آرایشگاه باز می‌دارد. من بی‌خیالش شدم. چون آرایش‌گرِ زیبا شاید مانکنِ خوبی باشد برای جلوی مغازه، ولی موکوتاه‌کنِ خوبی نیست، به ویژه این که این بنده خدا کپ‌زن نبود. من دنبال کپ‌زن بودم. ولی این بار رفتم ساری، می‌روم پی‌اش تا پیدایش کنم. ببینم در چه حالی‌ست؟ آخرین باری که دیدمش در دوره‌ی لیسانسم بود. گفتم بهش که ریاضی می‌خوانم. و او اوّلین و آخرین نفری بود که ترسیمی خوب از رشته‌ام ارایه داد و اسمِ استاد ریاضی را آورد که خانه‌اش توی فرشته است. من هم تا آمدم گوگلش کردم، ولی پیدا نشد. حدّاقل برای پرسیدن نام استاد هم شده باید بروم پیشش.

توی روستا یکی بود کپ می‌زند. ولی فوت کرد. چه بد. داداشم یکی دو باری بعد این که توی پی‌جی مشغول شده بود، سراغش رفت. از کپی به کپی دیگر پناه آورده بود. ولی اجل جانِ سلمان را گرفت و من امیدم از کپِ روستای‌مان جا ماندم.

کپ، شیوه‌ی امضای نویسنده است. خیلی مهم است که آرایشگر کپ داشته باشد. شیوه‌اش این است که سه بار بروید پیشش. هر سه بار هم سه دستور متفاوت به او بدهید. ولی او در کمال خونسردی هر سه دستور را به یک شکل اجرا کند؛ شکلی که خودش می‌پسندد.

تا رسیدم به حمید. حیمد، کپ‌زن است. می‌دانی چرا؟ چون اصالتا و اصلا و اصیلا ازت نمی‌پرسد چه کار کند. توی عوالمِ خودتی و نمی‌دانی دنیا کجا به کجاست که سرصاحب می‌شوی نصف موهایت را کوتاه کرده و ریخته روی سرامیک... او برای آغاز کردن و کوتاه کردنِ نیاز به پرسیدن ندارد. می‌زند و می‌رود جلو. آرمان‌شهر هر کپ‌کاری حمید است. یک بار سرم را مثل خیاری که همه‌اش را خورده باشی و فقط کونه‌اش مانده باشد تراشید و تراشید و ریخت پایین که دادم درآمد: حمید شانه توی این موها می‌چرخد؟ خودت نگاه کن به من! نگاه می‌کرد و می‌گفت بگذار یک ذرّه دیگر کوتاه کنم، بعد سشوار می‌کشم. انگار من درباره‌ی شیوه‌ی سشوار کشیدن درباره‌اش حرف می‌زدم. آن هم سشوار روی سری که مثل سرِ طفلِ تازه به دنیا آمده است.

کپِ حمید را عشق است. فوق العاده است. تازه حمید یک ویژگی عجیب دارد. پول نمی‌گیرد. یعنی باید خودت را بکشی تا ازت پول بگیرد. کارش آرایش‌گری نیست-مثل آخوندهایی که کارشان آخوندگری نیست-، ولی از نظر من از هر آرایش‌گری آرایش‌گرتر است؛ نه به این خاطر که حزبل است یا باحال است یا بحث‌های عقیدتی و کلامی وقتِ کوتاه کردنِ مو باهات می‌زند، به این خاطر که کوتاه‌کن کپ‌زن است. کپِ حمید را همه‌ی ماهایی که مشتری‌اش هستیم می‌شناسیم. کپی که نقطه‌ی ضعفش هم شقیقه است. شقیقه‌ی همه‌ی ما کوتاه شده‌های دستِ حمید عینِ هم است.

تا آخرِ هفته. 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

اخلاق، چقدر جدّی‌ست؟

این پرسش چند ماهی‌ست که ذهنم را مشغول کرده، امّا آن دغدغه هنوز من را به‌ بی‌خوابی نکشانده است. من را به شب‌بیداری و مطالعه‌ی کتاب‌های مختلف این حوزه نکشانده. شب بیدار بوده‌ام؛ بیش‌تر برای خواندن داستانی یا نوشتن مطلبی. 

نتیجه‌ی این فکرها و حرف‌های -باخودم-گاه‌بی‌گاه نتایجی به بار آورده. بیش‌تر کوشیده‌ام به جمله یا جمله‌هایی بیاندیشم. این جمله‌ها با منطقی اجتماعی و تاریخی نقد می‌شود، نه منطقِ صوری یا ریاضی. در این منطق نظرگاهِ اصلی میدان عمل فرد و جامعه است. آن‌چه که به عنوان گزاره در گفته‌ها می‌آید، گزاره‌ای‌ست که اوّلا توجّه دارد به کفِ خیابانِ عمل ما. به اطرافِ ما. از این منظر تحلیلم وجاهت دارد. بعد توجّه داده می‌شود به ریشه‌های فکری و سپس نگاه به آینده و آتیه با توجّه به درکی از خمینی یافته‌ام. 

اوّل جامعه و اطراف و اعمال خودم و شما + ریشه‌های فکری و نظری این اعمال + آینده با نگاهِ خمینی. 

این منطق یک منطقِ تصویب‌شده یا حتّی قرآنی نیست. یک منطقِ فردی‌ست. می‌توانی نقدش کنی. هیچ‌جای این منطق وحی منزل و مقدّس نیست. با این منطق آغاز می‌کنم بحثم راجع به آن چند جمله را:

یک؛ اوّل عدالت بعد اخلاق؟

این جمله، جمله‌ی دقیقی نیست. این از دسایس شیطان است که آدمی را با گرفتن فضیلتی منهای فضیلتی دیگر گول می‌زند. توجّه به عدالت منهای اخلاق، یک جامعه‌ی چپ‌زده را به وجود می‌آورد. وقتی عدالت را اصل گرفتی و اخلاق را فرع یا کم‌اهمیّت، به رواداشتن مدل‌های غیر اخلاقی در پیاده‌سازی عدالت حکم کرده‌ای. عدالتی که در آن اخلاق دیده نشود، به برابری نمی‌انجامد. چون اخلاق امری از دو امر نیست. اخلاق جوهره‌ای‌ست که به رفتارهای انسانی رنگ‌وبو می‌بخشد. ما لحظه‌ای نمی‌توانیم بی‌چشم‌ داشتن به اخلاق زندگی کنیم. من وقتی می‌نویسم و با تو حرف می‌زنم، ارتکازا شیوه‌ای اخلاقی را انتخاب کرده‌ام؛ بی‌آن‌که خود بخواهم. اخلاق، یک کلّی انتزاعی نیست که با کنار نهادن لفظی بی‌خیالش شد. اخلاق، منش حرف زدن و کار کردن من است. می‌خواهم بگویم این دو توأمان هستند. درست است که در جامعه‌ی ظالمانه، اخلاق پیاده نمی‌شود، ولی آیا می‌توان جامعه‌ی عادلانه‌ی بی‌توجّه به اخلاق داشت؟ نمی‌توان داشت. چون وقتی تو بدقولی، وقتی تو کاهلی، وقتی تو سستی، حرف زدنت از عدالت خنده‌دار است. یعنی رفتار تو رفتار غیر اخلاقی‌ست و میزان گریبان‌دریدنت برای عدالت تصنّعی خواهد بود. چون عدالت بی‌ملکه‌های اخلاقی قابل تصوّر نیست. آیا ما در اسلام اوّل چیزی و سپس چیزی دیگر داریم؟ این پرسشی جداگانه است. ولی حتّی اگر چنین چیزی داشته باشیم -مانند وضو، بعد نماز-  باز هم در درهم‌تنیدگی‌های اجتماعی نمی‌توان این دو امر را از یک‌دیگر جدا کرد. چه آن‌که وضو با عمل بعدی‌اش درهم‌تندیگی دارد. چه آن عمل بعدی نماز باشد، چه خواب باشد، چه حتّی سکس باشد. آن رفتار پس از وضو، با رفتار پیش از وضو هم‌سنگ نیست. جدا از چنین حکم مکانیکی، چطور می‌توان این دو نوع عدالت را یکی دانست؛ یکی عدالت با توجّه به ملکه‌های اخلاقی و دیگری عدالت بی‌توجّه به ملکه‌های اخلاقی. مهم‌تر بودنِ چیزی، نبودِ دیگری را نتیجه نمی‌دهد. درست است عدالت از اخلاق مهم‌تر است. درست است جامعه بی‌عدالت، اخلاق نخواهد داشت، ولی عدالت بی‌اخلاق نتیجه‌بخش نخواهد بود، خواهد بود؟ پیش  از این بوده؟

دوم؛ اخلاق گم‌شده‌ی روزگار ماست

در این جمله، انگیزه‌ی روانی گوینده بسیار اهمیّت دارد. یا باقی جمله‌هایی که کنارش چیده می‌شود همین طور. اگر مراد این است که بی‌اخلاقی گم‌شده‌ی دوران مدرن است، این حرف، زرِ مفت است. نگاه به صحنه‌های تاریخی و اجتماعی پیش از مدرنیته نشان می‌دهد که تا چه حد جامعه در بی‌اخلاقی بیداد می‌کرده. یک جامعه آن قدر بی‌اخلاق می‌شود که با زیر پا نهادن همه‌ی اصول انسانی و جوانمردی، فردی را در صحرای تفت‌زده‌ی عراق با لبِ تشنه به شهادت می‌رساند. هر کدام از جلوه‌های بی‌اخلاقی که فکرش را کنید، در این نبرد پدیدار شد و مصیبتِ کربلا، بربریّت و بی‌اخلاقی جامعه‌ای را نشان می‌دهد که بدتر از آن را ما جایی در تاریخ پیدا نمی‌کنیم. میزان بی‌اخلاقی در جوامع سنّتی به قدری‌ست که حجم مهمّی از بایگانی احکام فقهی اسلام درباره‌ی مجازاتِ فردِ بی‌اخلاق است. این بی‌اخلاقی شئونِ مختلفی دارد. این که کسی بگوید بی‌اخلاقی امروز مسأله‌ی مهمّی شده، چشم خود را بر بی‌اخلاقی‌ها جوامع سنّتی بسته است. حتّی در روزگار ما، بی‌اخلاقی و فسق و فجور در جوامع سنّتی کم نیست. می‌توان در این گزاره تردید ایجاد کرد که هر چه مدرن‌تر، بی‌اخلاق‌تر. نمی‌خواهم اخلاق را به انظباط اجتماعی و فردی فروبکاهم، ولی در این جنبه کدام جامعه بی‌اخلاق‌تر است. اگر اخلاق به معنای فسق و فجور و رواج اعتیاد و آدم‌کشی باشد، کدام جامعه بی‌اخلاق‌تر است؟ جامعه‌ای که مدرن‌تر است یا جامعه‌ای که سنّتی‌تر است؟ اگر قرار است گم‌شده‌ی ما اخلاق باشد، گم‌شده‌ی همه‌ی تاریخ اخلاق است. به نظرتان جامعه‌ی فردای رحلتِ پیامبر که نتیجه‌ی مدینه النّبی آن بزرگوار بود، جامعه‌ای اخلاقی بود؟ مگر می‌توان به صراحتِ قرآن جامعه‌ای که در آن ظلم به شکل نهادینه‌ای انجام می‌شود بر اخلاقی بودنِ آن جامعه رأی داد؟

سوّم؛ رفتارهای فردی‌ات را اصلاح کن، جامعه درست می‌شود.

این حرف بسیار تبلیغ می‌شود. حرفِ مفت. با اصلاح رفتارهای فردی، حتما جامعه‌ی بهتری خواهیم داشت. ولی اگر جد و جهدِ اجتماعی برای ستاندن حق محرومان صورت نگیرد، روشن نیست جامعه تنها با توصیه‌های اخلاقی به سامان شود. جایی امر اخلاقی خشونت به خرج دادن و داد زدن است. چون داریم امر اخلاقی را در نسبت با رفتار عادلانه ترسیم می‌کنیم. رفته‌ای به اداره‌ی. کارمندِ اداره دارد حق تو و دیگران را پایمال می‌کند. رفتار اخلاقی کدام است؟ رفتار اخلاقی فراموش کردن و بر خشم خود لگام زدن و نادیده گرفتن است، یا این که رفتار اخلاقی فریاد زدن و حق خود را ستاندن است؟ رعایتِ عدالتِ اجتماعی نوعی از اخلاق فردی را رقم می‌زند که با اخلاق فردیِ منهای عدالت فرق دارد. این فرق باید فهمیده شود. این فرق، مثل راه رفتن بر روی باریکه‌ی مو است. باریکه‌ای حسّاس که آدم را می‌تواند به هر سمتی که بخواهد دربغلتاند. همین که گفتی اخلاق فردی‌ات را درست کن تا جامعه درست شود یعنی داری زیرآبِ عدالت را می‌زنی. از آن طرف هم درست است. همین که داری می‌گویی اخلاق را بگذار کنار و بچسب به عدالت، یعنی داری ایجاد یک جامعه‌‌ی عادلانه با هر وسیله‌ای را تعقیب می‌کنی.

چهار؛ کدام مهم‌تر است عدالت یا اخلاق؟

به نظرم پاسخ به این پرسش، پاسخی ساده نیست. شاید حتّی این پرسش، پرسش دقیقی نباشد. چون پرسش از دو امر متفاوت با کارکردهای متفاوت است. این دو از یک جنس نیستند که بتوان به سادگی توضیح داد کدام مهم‌تر هستند. عدالت خواسته‌ی پیامبران و مردمانِ ستم‌دیده بوده در همیشه‌ی تاریخ. عدالت آن منزل‌گاهِ پایانی زندگی بشر است. آن مأمنِ امری که هزاران سال است پی‌اش می‌دود و بهش نمی‌رسد. امّا اخلاق یکی از نتایج آن عدالت و یکی از همراهانش است. این دو از یک جنس نیستند. به نظر شما قلب مهم‌تر است یا کبد. روشن است قلب، ولی همین کبد هم می‌تواند شما را زمین بزند. شما بی‌کبد چه زندگی خواهید داشت؟ عدالت بی‌اخلاق نمی‌تواند جایی برود؟ گو این که اخلاق بی‌مناسبات عادلانه معنایی ندارد.

پنچ؛ پیِ کدامش باشیم؛ اخلاق با عدالت؟

اخلاق، آن همراهِ همیشگی‌تان است. نمی‌توانید پی‌اش نباشید. اخلاقِ همراهِ شماست؛ چه آدم اخلاقی باشد، چه نباشید. ولی آن چیزی که همه‌ی صلحا پی‌اش بودند و هستند عدالت است. ظلم، مناسبات حاکم بر جامعه را برهم می‌ریزد. ظلم امکان تهذیبِ نفس را از فرد و جامعه می‌گیرد. درست است فرد باید تا جایی که می‌تواند اخلاقی باشد، ولی وقتی ظلم در جامعه‌ای پدیدار شد، امکان تهذیب نفس فردی سخت و امکان تهذیب نفس اجتماعی ناممکن می‌شود. کما این که شده! امروز ظلم در شکل‌های گوناگون در مملکت ما ظهور دارد...

من دارم فکر می‌کنم. شما هم یک چیزی بگویید!

شاید دوباره پس‌فردا آپ کردم. درباره‌ی تشکیلات.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

افق؛ اوجِ سکولاریسم

پیش‌نوشت

چند روزی این نوشته تأخیر شد که من را خواهید بخشید. فکر کنم اوّلین باری‌ست که دارم بد قولی می‌کنم و این بدقولی توجیه‌بردار نیست با همه‌ی گرفتاری‌های که دارم. آن کسی را که نظر نمی‌گذارد و نمی‌شناسمش و نوشته‌هام را می‌خواند عشق است. ازش معذرت می‌خواهم. 

این نوشته ربطی به من ندارد، یک نوشته‌ی اجتماعی‌ست که هر کسی با هر منطقی به آن می‌رسد. به شرطی که باور کنیم این‌هایی که شبکه‌ی افق را راه انداخته‌اند، به حرف‌‎شان باور داشته باشند و راست بگویند. 


بدن‌نوشت

دیده‌اید شبکه‌ی افق را این روزها. شبکه‌ی نمی‌دانم 22 یا 23 سیما. اوّلین شبکه‌ای که به وجود آمدنش کمی بیرون از دایره‌های صداوسیماست. باشد. این که خیلی خوب است. همین را عشق است اصلا. آن کسی را که بهش می‌گویند فتنه‌گر، دنبال قوی‌شده‌ی همین ماجرا بود. یعنی تله‌ی خصوصی. حالا این خصوصیِ خصوصی هم نیست، ولی تقریبا سازوکارهای برنامه‌سازی‌اش خارج از قصّه‌ی صدا و سیماست. باشد. من به این هم کاری ندارم. لابه‌شرطم نسبت بهش. این که کسی بیاید تله‌ی خصوصی یا نیمه خصوصی راه بیاندازد. (خصوصی در برابر دولتی نه؛ خصوصی در برابر صدا و سیما منظورم هست.) خوب. باشد. به بهشت یا به جهنّم. به من چه؟

آنی که مسأله‌ی من شده این است که «افق» و «افقیان» مدّعی آنند که برنامه‌های‌شان رنگ و بوی انقلاب اسلامی دارد. 

این‌جا باید ایستاد و ایستاند. 

یک لحظه وایست. چی شد؟ نه! تو را خدا چی شد؟ بعدِ سی و پنج سال شبکه زدیم در صدا و سیمایی که تا به حال صفر تا صدش دست خودمان بود، بود، گفتیم: «می‌خواهیم انقلاب اسلامی محورمان باشد»؟ چرا؟ 

پس تا به حال چه غلطی می‌کردیم؟ پس این برنامه‌های صدا و سیما با چه محوریتی پخش شده بود تا به حال؟ چی بود محورش؟ محورش سکس بود؟ محورش پورن بود؟ محور برنامه‌های شادِ صدا و سیما چه بود؟ استریپ تیز بود؟ چی بود؟ اسلام آمریکایی؟

روایت فتحِ آوینی از کجا داشت پخش می‌شد؟ از افق؟ رازِ این بابا طالب‌زاده از کجا داشت پخش می‌شد؟ بی‌بی‌سی فارسی؟ سخنرانی‌های آقا را کدام شبکه داشت پخش می‌کرد؟ راشا تودی؟ اخبار این خراب شده را کی داشت می‌نوشت؟ صادق صبا؟ بابا همه‌اش که خودتان بودید، چرا دارید ارتکازا می‌گویید محور برنامه‌ی صدا و سیما انقلاب اسلامی نبود؟

مردِ حسابی شما همه چیز دست خودتان بود؟ عجب آدم‌های هنرمندی هستید شما! گرامی‌ترین آدم‌های روزگارید شما. انصافا شما دیگر که هستید، دست شیطان را بستید.

ببینید مردم، ما چنین آدم‌هایی هستیم: ما انقلاب می‌کنیم. سی و پنج سال هم مخ ملّت را می‌خوریم، بعدش می‌آییم می‌گوییم می‌خواهیم یک تله هوا کنیم با محوریت انقلاب اسلامی! پس این برنامه‌ها چه بود تا به حال؟ با چه محوریّتی بود؟ مگر قرار نبود که محور همه‌چی‌مان انقلاب اسلامی باشد؟ مگر قرار نبود انقلاب در همه‌ی شئون پی‌گیری شود؟ مگر قرارمان نبود به جایی برسیم که عادل در برنامه‌ی 2014 یادمان بیاندازد که اسرائیل در غزّه نسل‌کشی راه انداخته؟ مگر قرار نبود انقلاب اسلامی را رنگِ  برنامه‌های شهیدی‌فر بدانیم؟ مگر قرار نبود برنامه‌ی هفت ما با سینماگرانِ بحث منطقی کند پس کو عدالت؟ پس کو آرمان‌های امام؟ قرار بود وسط میدان، در تعامل با مردم حرف‌مان را بزنیم. چی شد کشیدیم کنار؟

چی شد؟ چرا زِه زدید؟ چرا انقلاب اسلامی شد یک شبکه جداگانه مثل بازار و ورزش و قرآن و پویا؟! شبکه‌ی کارتون‌پخش‌کن لازم است، ولی آیا انقلاب اسلامی را هم باید مثل انیمیشن از باقی شئون جدا کرد؟ قرار ما این بود؟ 

قرار ما این بود که زِه بزنیم و بزنیم زیر میز جشنواره‌ی فجر و بگوییم ما جشنواره عمّار می‌خواهیم؟ قرار ما این بود که زیر قرارتان با امام بزایید و بروید و یک گوشه‌ای برای خودتان بسازید و ما را هم خفه کنید؟ قرار ما این بود که ما را خفه کنید؟ هر وقت خواستیم توی خانه حرف بزنیم و اعتراض کنیم، اعضای خانواده به ما بگویند اگر ناراحتی بزن شبکه‌ی افق! قرار ما این بود رفقا؟ قرار ما این بود که اگر من به جشنواره‌ی فیلم فجر اعتراض کنم، دوستم به من بگویید اگر ناراحتی برو جشنواره‌ی عمّار؟ قرار ما این بود؟

قرار ما این بود که بیاییم توی جلسه‌ی شعر و بگوییم امام و انقلاب و آقا و به قول خودتان «امام خامنه‌ای» هیچ جایی در صداوسیما ندارند؟ قرار مار این بود که شما بیاید بگویید تله‌ویزیون هیچ وقعی به شعر انقلاب نمی‌نهد؟ و وقتی گفتیم راه حلّش چیست؟ گفتید بیاید شبکه‌ی افق بزنیم. قرار ما این بود؟ 

آرمان‌ها «تغییر ناپذیر» 57ی ما این بود که انقلاب را سکولار کنیم و با این حرکت دهان امّت انقلابی را ببندیم؟ قرار ما این بود که کلِّ شبکه‌ها دیسکو شد شد، ولی شبکه‌ی ما پابرجا باشد؟ 

سهم شما آقایان از انقلاب یک شبکه‌‎ی تله‌ویزیونی‌ست؟ این را بگیرید، بس‌تان است؟ دست از سر کچل ملّت برمی‌دارید؟ 

برادرتان نشست توی جلسه و گفت تأسیس شبکه‌ی قرآن اقدامی‌ست در جهت سکولا کردن صدا و سیما. چرا؟ چون اگر از این به بعد حزب اللهی‌ها حرف بزنند، به‌شان می‌گویند بروید شبکه‌ی قرآن‌تان را ببینید، با باقی شبکه‌ها چه کار دارید. 

این استدلال یامین‌پور است. در این‌جا استدلال ایشان را ببینید. 

حالا من می‌پرسم، اگر شبکه‌ی قرآن اقدامی در جهت سکولاریسم است -که نیست و هیچ ربطی به سکولاریسم ندارد- با همین استدلال، شبکه‌ی افق که اقدامی در جهتِ اولترا سکولاریسم است؛ اوجِ سکولاریسم است. که در این «اوج» معانی نهفته است. 

پس‌نوشت

لطیفه: وقتی آقا به ضرغامی گفت یک سال وقت داری، حالی به صدا و سیما بدهی، این آقایان افقی توی بوق و کرنا کردند که آقای ضرغامی می مواظب باش که آقا قبولت ندارد. الان 4 سال از آن یک سال گذشته و روسیاهی‌اش به آقایانی مانده که در برابر تمدید ضرغامی سکوت کردند.

انتهای هفته را خواهم آمد. (هنرخانه و کتاب‌خانه هم به‌روز نشده است.)


۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس کناری- خودت را روی زمین بنشان

بنده گوشه‌ای از طرح مردم‌نگاری بازی‌های جام جهانی را برعهده گرفته‌ام. بیش‌تر بخش جذب اثر و دبیری داوریِ مسابقه‌ها را.
به این‌جا بروید و مسابقه‌های جام جهانی را مردم‌نگاری کنید. شاید بتوانید برنده‌ی مسابقه‌ی ما باشید. دوستانِ خواننده‌ی این وبلاگ حتما در این طرح شرکت کنند. بخش جنبی هم به عنوان بخش عکّاسی دارد. من حرف‌هایی هم در این زمینه دارم که اگر حال داشتید در همین پایین بخوانیدش. این حرف‌ها را در حاشیه‌ای کارگاهی که برای این مسابقه برگزار کرده بودیم، زده‌ام.

حتما شرکت کنید. اگر برنده شوید، یک شبِ خوب را در هفته‌ی بعد سپری خواهید کرد.

به نام خدا

سلام دوستان

خیلی خوش آمدید به کارگاه آموزشِ مردم‌نگاری رقابت‌های جام جهانی فوتبال.

جلسه را به شکل کارگاهی برگزار کنیم، نه کاراگاهی. بنابراین از همه‌ی دوستان می‌خواهم در بحث مشارکت داشته باشند.

بیش و کم می‌دانید که قرار است جشنواره‌ای به نام جام جهانی ایرانی برگزار شود و در آن ما مردم، رقابت‌های فوتبال را مردم‌نگاری کنیم. من قرار است نیم ساعتی در این‌باره حرف بزنم و بعد آقای دکتر یک مقدّمه‌ی کوتاه بیان کنند. استراحت کوتاهِ ده دقیقه‌ای می‌کنیم، بعدش بخش اصلی کارگاه را آقای دکتر رحمانی با مشارکت شما برگزار خواهند کرد.

خوب.

سخنران‌ها و روضه‌خوان‌ها معمولا آخرِ حرف‌شان می‌زنند به دشتِ کربلا و روضه‌ را سنگین می‌کنند. من می‌خواهم در آغاز بزنم به دشتِ کربلا. دشتِ کربلا را فرض کن. ما همه به امام حسین ارادت داریم. گفت درست است نماز نمی‌خوانم، ولی هیأت نروم که کلّا بی‌دین می‌شوم. ولی چه به شما آرامش می‌دهید؟ ما همه که اهل کشف و شهود و مکاشفه نیستیم که برویم از اهلش بپرسیم که داستان کربلا چه بوده. پس راه حل چیست؟ اعتماد به روایت‌ها و نوشته‌های تاریخی. می‌رویم لابه‌لای نوشته‌های تاریخی. می‌رویم سراغِ نسخِ خطّی. می‌رویم سراغ ارشادِ شیخِ مفید. نگاه می‌کنیم، آرام می‌گیریم. می‌گوییم دمش گرم، هزار سال پیش آمد روایت‌هایی را از ماجرای دشت نینوا نوشت. یا اگر کسی زیاد غر غر کرد سرمان، لهوف را می‌کوبیم توی صورتش و می‌گوییم نگاه کن این بنده‌ی خدا هشت صد سال پیش آمده این‌ها را نوشته. آن شاعری که می‌سرود، آن مدّاحی که شعر می‌خواند، آن سخنرانی که سخنرانی می‌کرد در ذهن‌مان نماند، آن قدر که لهوف ماند و روضه الشّهدا و کتیبه‌های محتشم کاشانی.

بیاییم نزدیک‌تر.

از یمین و یسار تاریخ‌مان چقدر خبر داریم؟ از بالا و پایین رخ‌دادهای تاریخی‌مان چقدر؟ خیلی کم! همین شده که الان در به در دنبال پیرمردی می‌گردیم که 28 مرداد 32 را برای‌مان روایت کند. تازه اگر شلتوک و آت و آشغال را قاطی روایتِ اصیل نکند که نمی‌تواند که نکند. بعد 60 سال کی می‌داند چه بوده و چه نبوده. آن هم در دنیای سیاست‌زده‌ی امروز که پر است از دایی‌جان ناپلئون‌هایی که دو تا افسرِ ریقوی فسایی را لشکرِ تفنگ‌دارانِ انگلیسی می‌دیدند.

چرا این قدر دور برویم؟ همین انقلاب خودمان. همین بهمن 57. می‌دانید روایت‌ها و روز‌نوشت‌هاش را که‌ها نوشتند؟ من اسم‌شان را نمی‌آورم، ولی غالب روایت‌های روزهای انقلاب را ما ننوشته‌ایم. منظورم از ما، ما مردم است. ما آدم‌هایی که حرف امام را باور کردیم و ریختیم توی خیابان. کسانی نوشتند که به امام می‌گفتند خمینی و آن‌جایی که جا داشت و فرصت و مجال، به امام متلک می‌انداختند درباره‌ی ظهور دوباره‌ی استبداد در قالب دین. همین‌ها الان می‌آیند در شبکه‌های خارجی می‌نشینند و بریده‌ی روزنامه را جلوی دوربین می‌گیرند و به مردم می‌گویند نگاه کنید من این‌ها را همان روز نوشتم. من تنها کسی هستم که روایت و حاشیه‌های اعدام هویدا را نوشته‌ام. من تنها کسی هستم که اعدام‌های روی پشت بام مدرسه‌ی رفاه را در شب‌های انقلاب نوشته‌ام. راست هم می‌گوید. بس که روایت اصیل است. و ما جا مانده‌ایم.

اهمیّت حرفِ من را شاید آدم‌هایی از جنس بهروز افخمی بفهمند. کسی می‌خواست از زندگی امام فیلم بسازد. که ساخت. ولی توفیقی نیافت. شاید افخمی دربه‌در دنبال این بود که از امام بخواند و درباره‌ی امام بخواند. نه از زبانِ بولتن‌نویسیانِ امروزی که حقوق‌شان ماه به ماه از بشکه‌ی نفت به حسابِ کوتاه‌مدّت‌شان کارت به کارت می‌شود. بلکه از زبان کسانی که نزدیک بودند به واقعه. از همان روزها. نمی‌دانم افخمی چقدر حاضر بود بپردازد به نویسنده‌ی باهوشی که امام را در مجلس شواری ملّی دیده بود و چند دقیقه‌ای با امام حرف زده بود و بعد شرح این دیدار را جایی نوشته بود. حتّی تو بگو نویسنده‌ی بدقلقی مثل صادق هدایت که امام را دیده بود و باهاش حرف زده بود.

چرا راه دور برویم؟ همین جام جهانی 98. شما چقدر حاضرید بپردازید تا از روایت‌های داستان‌نویسانه و مردم‌نگارانه‌ی حرفه‌ای –و نه روزنامه‌نگارانه- بخوانید از روزهایی که تیم ملّی فوتبال ایران در فرانسه بود؟ از شبِ ژرلاندِ لیون. این را بگویم روزنامه‌گاری حرفه‌ای‌ست بسیار مهم و محترم و قابل اعتنا و لازم. ولی این کار ما ربطی به روزنامه‌نگاری ندارد. این کار که می‌گویم و با مثال‌هایم تا به حال به آن نزدیک‌تر شده‌اید درباره‌ی مردم‌نگاری‌ و حاشیه‌نگاری‌ست. چیزی از جنس داستان سیستان رضا امیرخانی. و تا حدّی از جنس کارهای حمیدرضا صدر. که ما آن‌ها را حلوا حلوا می‌کنیم وروی سرمان نگه می‌داریم و سپاس می‌گوییم پسری روی سکّوها را.

حتما وقتی رهبر انقلاب به سیستان و بلوچستان رفته بوده، خبرنگاران و روزنامه‌نگاران و عکّاسان زیادی همراه رهبر رفته بودند. ولی کدام روایت در تاریخ ماند و به عقیده‌ی برخی بهترین تبلیغ برای رهبر مملکت شد؟ داستان سیستان. قبول دارم که یک نویسنده‌ی درجه‌ی یک مثل آقای امیرخانی، کارش را خوب بلد است و می‌داند چطور حاشیه‌نگاری کند. ولی بحث اصلی این است که مردم‌نگاری یا حاشیه‌نگاری یا تک‌نگاری چیزی را در خودش دارد و چیزی را تبلیغ و بیان می‌کند که هیچ ژانر دیگری در نوشتن نمی‌تواند آن کار را انجام دهد. این که آن چیست، به عهده‌ی آقای دکتر. که خودم هم می‌خواهم از ایشان در‌این‌باره بیاموزم.

اصلِ قصّه این است که بپذیریم مردم‌نگاری شعبه‌ای از روزنامه‌نگاری نیست. مردم‌نگاری شعبه‌ای از خبرنویسی نیست. بلکه این یک کارِ جداست. یک اثر و ژانرِ مستقل است. اگر بپذیریم که این یک نقطه‌ی عزیمت متفاوت به روایت است، آنگاه شأنش را می‌یابیم. آن‌گاه درست می‌نگاریم و به صفحه‌های تاریخ به حسرت نگاه نمی‌کنیم. آن‌گاه می‌فهیم اگر در جام جهانی دیگری ستاره‌ی موشرابی ما لگد به کلمنِ آب زد، چطور از مردمی بنویسیم که این طرف دارند بازی را می‌بینند و درباره‌ی ستاره‌مان حرف می‌زنند. می‌دانیم چطور از مردم‌مان بگوییم که این واقعه را تحلیل می‌کنند. با وقت گذاشتن آن روایت ناب را از دلِ حرف‌های مردم درمی‌آوریم.

اصلِ افتراقِ ما با هر کار سریع و آنی و برق‌آسای دیگر همین است. همین وقت گذاشتن. خبرنگار به واسطه‌ی کارش باید به سرعت خبرها و تحلیل‌ها را مخابره کند تا از دهان نیافتد و ایشان باید تا سو و گرما و نور این گون خاموش نشده، بهره‌ی ارتباطی از آن ببرد و منتقلش کند و تنور را گرم نگه دارد. که البته کاری‌ست لازم و  درست و به‌هنجار. امّا مردم‌نگاری کاری از جنس آتش زدنِ ذغال است. آرام و بی‌هیاهو. شما در آتش زدن گون نیاز ندارید بنشینید. سرپا هم می‌توانید آتش بزنید و بروید. امّا در آتش زدن ذغال باید نشست. باید بدن را کنار اجاق آرام نشاند. این توصیفی از مردم‌نگاری‌ست. مردم‌نگاری کاری‌ست که اتّفاقا با ته‌نشین شدن پیش می‌رود. با رام شدنِ واقعیّت. با افساری که مردم‌نگار بر گردنِ اسبِ پرهیاهوی لحظه می‌اندازد و او را به این طرف و آن طرف می‌کشاند تا آرامش کند. تا بشناسدش. تا وقت صرف کند. ساده‌اش این می‌شود کاری که روزنامه‌نگار و خبرنگار باید در ده دقیقه انجام دهد، مردم‌نگار باید در صد دقیقه انجام دهد. باید روایت را مالِ خود کند. باید روایت را بسازد. باید واقعیّت را بشناسد. باید مردم‌نگاری کند. یعنی چه مردم‌نگاری؟ آقای دکتر خواهد گفت.

من تنها سعی کرده‌ام از ضرورت کار بگویم. چه بودن و چگونه بودنش با آقای دکتر. من تنها خواستم بگویم مردم‌نگاری چه نیست و شبیه چه هست. همین. که گفتم مردم‌نگاری، روزنامه‌نگاری یا خبرنگاری یا کاری سریع و آنی و لزوما شوآفی نیست. آتش زدن گون نیست. سوارکاری بر اسبی چموش نیست. بلکه شبیه است به آتش زدن ذغال و رام کردن اسب و نه لزوما سوارش شدن.

توضیحات درباره‌ی خود مسابقه و چگونگی برگزاری‌اش را از خودِ سایت ما می‌توانید ببینید. در آن‌جا توضیحات کوتاه و به‌جایی درباره‌ی این مسابقه داده‌ایم.

باز هم یادتان باشد در کار ما فوتبال بهانه است. چرا فوتبال را انتخاب کرده‌ایم، چون همه فوتبال را می‌بینند. پس این موضوع می‌تواند موضوع مردم‌نگاری باشد. وگرنه آمال ما جام جهانی ویواست. عشق مردم‌نگار باید این باشد که روزی جام جهانی ویوا را مردم‌نگاری کند. تقریبا کسی تا به حال نام جام جهانی ویوا را نشنیده که بخواهد مردم‌نگاری‌اش کند. جالب است بدانید جام جهانی ویوا، جام جهانی فوتبال است که بین 27 منطقه‎ی تجزیه‌خواهِ جهان هر دو سال یک بار برگزار می‌شود. مثل کردستان عراق. ولی کسی از این جام جهانی خبری ندارد. که جدا از سیاسی بودنش، کیفیّت ورزشی لازم را ندارد و رسانه‌ی تمامیّت‌خواه وقعی به آن نمی‌نهد و این‌جاست که راهِ ما از رسانه‌های خبری جدا می‌شود. ما باید از این جام جهانی که همه می‌بینندش، حرکت کنیم به سمت جام جهانی که هیچ کس نمی‌بیندش. هدف و آرزو یک مردم‌نگار باید این باشد که از فیفا به ویوا برسد. ان شاء الله این مسابقه، راهی باشد برای رسیدن از فیفا به ویوا. اگر من حق انتخاب داشتم بین جام جهانی فیفا در برزیل و جام جهانی ویوا مثلا در قبرس شمالی، حتما قبرس شمالی را انتخاب می‌کردم. ولی عیب ندارد، برای ما که از روایت عقبیم، همین فیفا هم غنیمتی‌ست.

 

راستی مشهدی ظهور یادتان نرود.

مردم‌نگار آدمی‌ست از جنس مشهدی ظهور. آرام‌ترین آدمی که ممکن است به عمرت دیده‌ باشی. مردِ تجربه‌های ناب. وقتی همه‌ی انبارِ کاه آتش گرفته بود، دست راستش را مشت کرد و چسباند به گودیِ پشتِ کمرش و آتشِ گستاخِ زبانه کشیده تا آستانه‌ی آسمان را نگاه می‌کرد. آرام و بی‌ذرّه‌ای نگرانی، تجربه‌ی سوختنِ یک انبار کاه را به همه‌ی تجربه‌های زندگی‌اش اضافه می‌کرد. وقتی مردم بهش اعتراض کردند چرا خاموشش نمی‌کنید: «گفت آتش نشانی تا ده دقیقه‌ی دیگر می‌آید، هر کاری هم الان کنم بی‌فایده است و نمی‌تواند این آتشِ جهنّم را خاموش کند. پس بگذار نگاهش کنم.» نگاهش کرد. روی برگرداند از مایی که نگران انبار کاهش بودیم. کم از 5 دقیقه آتش نشانی آمده بود. من چیزی از آن سوختن‌ها یادم نمی‌آید، جز لباس قرمز آتش‌نشان‌ها. ولی مشهدی ظهور پنج سال بعد توضیح داد که چوبِ نرّاد بهتر از تبریزی‌ست. و مردم متعجّب ازش پرسیدند چرا؟ از کجا می‌گویی؟ همان مردمی که دودِ آن آتش‌سوزی را هم ندیدند از بس هول بودند. ولی مشهدی ظهور گفت: «از آن آتش‌سوزی به یاد دارم. چون نصف سقف تبریزی بود و نصفش نرّاد. تبریزی اندازه‌ی یک سیگار حاجی قنبر دود شد و خاکستر، ولی نرّاد اندازه‌ی دو نخ سیگارِ شیراز حاجی قنبر، مقاومت کرد و کوشید که نسوزد.»

حاجی قنبر پدربزرگم بود که از شروع آتش‌سوزی آن‌جا بود و تا سوختنش نصفِ پاکت را از استرس و نگرانی کشید.

 نمی‌دانم انتخاب با خودتان است علاقه‌مندان مردم‌نگاری. یا مشهدی ظهور باشید یا نرّاد. ولی حاجی قنبر نباشید که سیگار برای بدن ضرر دارد. والسّلام.

 پس‌نوشت:

تا انتهای هفته‌ی بعد. 

عکسِ کناری، عکسِ تنورِ خانه‌مان هست در مازندرانِ عزیز. من سال‌هاست ماه مبارک را تهران هستم. مثلِ الان که نزدیک می‌شوم به وقتِ افطار و تنها حسرتم مانده در یک دهه‌ی گذشته که افطارها را کنارِ مادر باشم. بی‌نظیرترین افطارهایِ جهان را دارم از دست می‌دهم در تهران. ان‌شاءالله شبِ عید را خانه باشم.

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس کناری- دیکتاتوریزه کردنِ رهبر

پیش‌نوشت:

ولی این عکسِ کناری، عجب عکسی‌ست. رابطه با ولی را چقدر خوب نشان می‌دهد. من مطئنّم خودِ آقا دستِ این جوانک را این طور گرفت.

این یک نوشته‌ی اجتماعی‌ست با رسالتِ اجتماعی. تقریبا هیچ جنبه‌ی فردی‌ای در آن نظر گرفته نشده. یک نوشته‌ی سوپر ایدئولوژیک. این یک روایت نیست، یک تحلیل است از انقلاب اسلامی که من فهمیده‌ام. اگر خوش‌تان نمی‌آید از این دست نوشته‌ها، نخوانیدش. من نوشته‌های ملو و بی‌طرف و بی‌ایدئولوژی و ناناز کم ندارم. این یکی را به بزرگ‌واری‌تان ببخشید. این یکی مقداری مکتبی و ایدئولوژیک و هنر برای اسلام از آب درآمد. من آدمِ اهلِ گفت‌وگویی هستم. از خشونت متنفّرم. جنگ را اخ و بد می‌دانم. خیلی هم روشن‌فکرم. با همه هم حاضرم پالوده بخورم. این یک نوشته را بگذارید به حسابِ دورانِ دارک‌نسِ مسلمانی‌ام که هنوز دست از سرم برنمی‌دارد. این نوشته را بگذارید به حسابِ عشق به خمینی‌ام...

پس حالا که آن را یک نوشته‌ی تجویزی و ایدئولوژیک می‌دانم، بگذار رونوشت‌هایم را هم بنویسم.

برسد به دست برخی از امرای ارتش و سپاه. و حتماً امیران رییس‌شان.

برسد به دستِ رییس جمهور و سخن‌گویش.

برسد به دستِ رییس مجلس و علی مطهّری‌شان.

برسد به دستِ داداشِ رییس مجلس که رییس آن یکی قوّه است.

برسد به دستِ محمود احمدی‌نژاد و مشایی‌شان.

برسد به دستِ ائمه‌ی جماعات و احمد خاتمی‌شان.

برسد به دست آقای محمّدیانِ نهادِ رهبری و آن سعید جلیلی که جهل مرکّبش این بود که آقا را بهترین کارشناس در همه‌ی امور می‌دانست.

برسد به دستِ سید حسنِ خمینی و حامیان‌شان.

برسد به دستِ آن رییس و مسئولی که دست همه را از پشت بسته و معذورم از بردم نامش؛ ولی اوست سرسلسله‌ی این داستان.

برسد به دستِ بی‌دستِ حسینِ خرّازی و گلوی خونینِ عبّاس بابایی و قنوتِ پرپرشده‌ی حسین رهنمون و...

و همه‌ی شهدا و همه‌ی صلحا و همه‌ی هنرمندانِ خوبِ سینما

و همه‌ی نویسندگانِ باحال که امیرشان امیرخانی‌ست،

و برسدِ به دستِ مردِ ماشین‌جنگِ علوم انسانی و مردِ صدای سوزناک صحیفه‌ی خمینی که عشق و حماسه و عدالت در صحبت‌هاش موج می‌زند و نامش روح الله است و نسل سوّمی.

و نرسد به دستِ امام و آقا که شرمگینِ کاهلی‌هایم هستم.




این نوشته نوعی درد است که دوست داشتم بیانش کنم. فکر هم می‌کنم کسانی هستند که نوشته‌های من برای‌شان مهم باشد. خواستم به ایشان بگویم که من چه خطری را دارم حس می‌کنم. خطر خارج شدن انقلاب از معنا. این پروژه به شکل‌های مختلفی در سال‌های اخیر دنبال شده است. تازه‌ترینش کوشش‌های خواسته‌ و ناخواسته کسانی‌ست که دارند از آیت الله خامنه‌ای یک دیکتاتور می‌سازند. این حرف اوّل و آخر نوشته‌ام است.

نمی‌دانم این تحلیل چطور خوانده می‌شود، ولی شاید برای اوّلین بار در هشت سال وبلاگ‌نویسی و فراتر از میلیون واژه نوشتن می‌خواهم بگویم:

خدایا تو خود شاهدی که من تنها و تنها و تنها به خاطر انقلابِ عدالت‌خواهانه‌ی خمینی و آن‌چه از راهش فهمیده‌ام این مطلب را می‌نویسم.

خدایا تو خود شاهدی که من دستِ خشک‌شده‌ی خامنه‌ای‌ام را حقّی می‌دانم بر نوشتن این واژه‌ها. تو شاهدی و شاهد بودنِ تو کافی‌ست.

بدن‌نوشت:

«یک جمله درباره‌ی پیشنهاد آقای دکتر رهبر عرض کنیم. مسئله‌ی دکتری افتخاری؛ خوب، البته این یک افتخار است که این دانشگاه این اظهار محبت را به ما بکند؛ لیکن من اهل دکتری نیستم؛ همان طلبگی ما کافی است. اگر بتوانیم به میثاق طلبگی متعهد و پایبند بمانیم -که قولاً و فعلاً این میثاق را از دوران نوجوانی و جوانی با خدای متعال بستیم- اگر خداوند کمک کند و ما بتوانیم این میثاق را حفظ کنیم و در همین عالم طلبگی پیش برویم، من این را ترجیح میدهم. شما لطف کردید و این برای ما هم مایه‌ی مباهات است، لیکن من پیشنهاد شما را قبول نمیکنم. ان‌شاءاللَّه موفق و مؤید باشید.»

این تازه «خوبه»اش است. سال 88 که اساتید دانشگاه تهران می‌آیند خدمتِ آقا و به ایشان پیشنهاد دکتری افتخاری می‌دهند و ایشان هم نمی‌پذیرند.

امّا از دو سو این بالابردن و «باد کردن» و و پروپاگاندا کردنِ جایگاه و مقام رهبر دارد صورت می‌گیرد. یک جهت از سوی موافقانِ ایشان و دیگر از سوی مخالفان. هر دو به یک صورت. با یک شکل، ولی با دو انگیزه و هدفِ در برابرِ هم. هر دو هم یک گزاره را به ذهنِ آدم می‌رساند و آن این که کوشش‌هایی صورت می‌گیرد که ایشان را فراتر از آن‌چه جایگاه و موقعیّت‌شان است نشان دهد. در نمونه‌ی بالایی می‌بینیم که رهبر حواسش جمع است و دوست ندارد که در این بازی شرکت کند یا این بازی پا بگیرد، ولی حیات و ممات دو دسته امروز در همین «دیکتاتورنمایی» یا «دیکتاتورسازی» آقاست. هر دوی این‌ها با لیدری آدم‌های مطرحِ سیاسی یا نظامی و با همکاری و هماهنگی آگاهانه‌ یا حتّی جاهلانه‌ی رسانه صورت می‌گیرد. این نقشه‌ی راهِ جدیدِ فعّالینِ سیاسی‌ست که آن را برای توخالی کردن و پوشالی نمایاندنِ جایگاهِ رهبری ضروری می‌بینند. یعنی به جای این که با آقا مخالفت کنند یا انتقادهای‌شان را صمیمی و روشن بیان کنند، اتّفاقا ایشان را بالا می‌برند.

آغاز هر سخنرانی و هر گفتارشان می‌گویند «مقامــــــــــــــــــــــِ معظــــــــــــــــــــــــمِ رهبــــــــــــری»، «رهبـــــــــــــــرِ معظّـــــــــــــــمِ انقلاب»، «حضــــــــــــرتِ آقــــــــــا.» و بعد کارِ خودشان را می‌کنند و پروژه‌ی خودشان را پیش می‌برند. پیشنهاد می‌کنم اگر جایی بودید، طرف را بکشید پایین از منبر و بگویید: «از خودتان حرف بزنید. کی به شما گفته از آقا بگویید؟ نمی‌خواهد از آقا حرف بزنید.» این سالوسی مانندِ موریانه‌ی جایگاهِ رهبری را خواهد بلعید و هیچ چیز از این مقام باقی نمی‌گذارد. آن‌چه باقی می‌ماند یک مقامِ پوشالی و توخالی و خالی از هسته است که تنها لازم می‌شود برای مراسم‌ها و خاتم‌کاری و بزک‌کاری کارهای درست و نادرستِ آقایان به روی صحنه بیاید. بعدش هم یک عدّه آقاگویان هر صدای دیگری را خفه کنند.

محمّدرضا دوست داشت بادش کنند. محمّدرضا دوست داشت از او و چهره‌اش پروپاگاندا بسازند. جشن‌های 2500 ساله و مراسم تاج‌گذاری را ببینید. دوست داشت نخست‌وزیر بیاید دستش را ببوسد و همین طور امرای ارتش و وزرا و وکلا. نُرمِ دیدار با محمّدرضا در ادبیّات درباری «شرف‌یابی» بود.

و من چقدر می‌ترسم وقتی این واژه را از زبانِ یکی از همین برادرانِ لاریجانی -که پنج نفرند- می‌شنوم. همان که رییس مجلس است. وقتی خدمتِ آقا حرف می‌زند از واژه‌ی شرف‌یابی استفاده می‌کند. آدم باید خودش را به نادانی بزند که گرهِ ابروی آقا را در شنیدنِ این واژه‌ها نفهمد. آقای مثلا فلسفه خوانده، تو معنای واژه‌ها را نمی‌دانی؟ جگرِ این رهبر و امامِ این رهبر خون شد که توی رییس وکلای مجلس در خدمت ایشان بعد از 35 از واژه‌ی شرف‌یابی استفاده کنی؟ یک واژه‌ی همایونی هم به آن اضاف می‌کردی که دیگر خیال‌ِ همه را راحت می‌کردی. فکر کنم آقای لاریجانی خوب به حرف‌های آقا توجّه نشان نمی‌دهد:

«عرایض ما تمام شد. من فقط یک جمله عرض بکنم: این مطالبی که برادر عزیزمان بعد از صحبتهای آقای لاریجانی فرمودند، واقعاً من را شرمنده میکند. ولو میدانم از روی محبت و اخلاص و صفاست -در این تردیدی نیست- لیکن اینجور بیانات، هم به ضرر من است، هم به ضرر خود گوینده است. نبایستی این بیانات به این شکل بیان شود. یک مجموعه‌ی زمانی تصادفاً کنار هم قرار گرفته‌ایم و داریم با هم کار میکنیم؛ من یک کار میکنم، شما یک کار میکنید. اینجور تعبیرات، تعبیراتی نیست که انسان را خوش بیاید یا کمکی به کار پیشرفت انسان بکند. ما همگی بندگان خدا هستیم و ان‌شاءالله خدمتگزاران مردم هم باشیم.»

یا در یکی از همین جاهای نظام که خیلی خودشان را دل‌باخته‌ی آقا می‌دانند دیده‌ام دیدار رییس آن سازمان با آقا را شرف‌یابی معنا و «بنر» کرده‌اند. رییس سازمانِ هوشیارِ این مملکت دیدارش با رهبر را «شرف‌یابی» فهم می‌کند؟ اگر کسی می‌فهمد این را برایم توضیح دهد. 

همین جوری و با همین ترفند، سالوسان و مریدانِ محمّدرضا، از آمادگی روحی و روانیش هم استفاده کردند و آن قدر اعلی حضرتِ همایونی به نافش بستند که خودش هم باور شد و در دیکتاتور شدن پیش رفت. ولی این مردِ رنج‌کشیده و کتل‌طی‌کرده و جان به لب آورده این طور نیست. این طلبه‌ی مدرسه‌ی سلیمان خان و مدرسه‌ی نوّاب و معلّمِ حوزه‌های مشهد این طور نبوده و نیست. ایشان آدمی فعّال و اکتیو و متفکّر است. با آدمِ متفکّر می‌توان واردِ گفت‌وگو و چالش شد. می‌توان سرش داد کشید. می‌توان هم باهاش بحث کرد. همان طور که روشِ زندگیِ طلبگی این طور است. همان طور که شما می‌توانید سرِ درسِ مرجعِ تقلید ریش‌سپید کرده اعتراض کنید و قانع نشوید... ولی وقتی شما یک آدمِ حسابی را تبدیل به دیکتاتور می‌کنید، دیگر چه انتظاری از مردم دارید. وقتی -شمایی که نظرا و عملا اعتقادی به ایشان ندارید- بخش‌نامه می‌کنید که همه همه‌جا در صحبت‌های‌شان «آقا... آقا» کنند چه انتظار دارید که انقلاب اسلامی بماند؟ آن‌چه باقی می‌ماند صورت و پوسته‌ای از انقلاب است. که امام یک بار از آن به «جمهوری اسلامیِ آمریکایی» یاد کرده بوند. یک لحظه بیاندیشید که جمهوری اسلامیِ آمریکایی یعنی چه؟ یعنی جمهوری اسلامی تجمّل‌پرستی و بی‌دردی و رفاه‌زدگیِ آقایان و فراموش شدنِ عدالت و حق‌خواهی و رفعِ ظلم.

«همیشه در دلِ ساخت حقوقی، یک ساخت حقیقی، یک هویت حقیقی و واقعی وجود دارد؛ او را باید حفظ کرد. این ساخت حقوقی در حکم جسم است؛ در حکم قالب است، آن هویت حقیقی در حکم روح است؛ در حکم معنا و مضمون است. اگر آن معنا و مضمون تغییر پیدا کند، ولو این ساخت ظاهری و حقوقی هم باقی بماند، نه فایده‌ای خواهد داشت، نه دوامی خواهد داشت؛ مثل دندانی که از داخل پوک شده، ظاهرش سالم است؛ با اولین برخورد با یک جسم سخت در هم میشکند.»

ادامه‌ی همین صحبت‌های آقا را در دانشگاه علم و صنعت ببینید. این همان پروژه‌ای‌ست که توی این مملکت توسط برخی لیدرهای سیاسی آغاز شده. پروژه‌ی مقدّس‌سازی و امام‌زاده‌سازیِ آقا. پروژه‌ی بالا بردنِ آقا و هندوانه زیر بغلِ آقا دادن. پروژه‌ی «مقام معظّم رهبری» پشتِ سرِ هم گفتن. این پروژه هم توسطِ مخالفانِ آقا که همین چند سال پیش می‌خواستند آقا را در انزوا قرار دهند شروع شده است. تنها با یک هدف؛ آن هم توخالی و مجوف کردنِ جایگاهِ رهبری و شخص  سید علی خامنه‌ای. این پروژه‌ی فکر شده امروز از اتاقِ فکرهای مخالفِ رهبر طرّاحی و اجرا می‌شود و متأسّفانه یک عده‌ از چهره‌های سیاسی و نظامی هم در این دام افتاده‌اند. نمی‌دانید برخی از همین‌ها چقدر خوش‌حال می‌شوند که شما پشتِ هم بگویید امام خامنه‌ای. هیچ چیز امروز برای مخالفین رهبر از این شیرین‌تر نیست که شما رهبرِ سوپر مقدّسِ اولترا قانونیِ فوقِ انسانی بسازید. این کار را آغاز کرده‌اند. بخش‌نامه هم کرده‌اند جاهایی که شما حتما نامِ ایشان را بیاورید در حرف‌های‌تان. مهم نیست به چه عمل می‌کنید و چه راهی را پیش گرفته‌اید، تنها این را بدانید و عمل کنید که نام آقای خامنه‌ای باید در مطلع یا بین سخنان‌تان بیاید. در همه‌ی لوح تقدیرهای‌تان بیاید. بالای سایت سازمان یا وزارت‌خانه‌تان نامِ سال درج شود و لینکِ ایشان هم باشد. این پروژه، پروژه‌ی ورشکسته‌های سیاسی‌ست که احیای‌شان را در از معنا تهی کردنِ آقای خامنه‌ای می‌دانند. در دیکتاتور کردنِ رهبر می‌دانند. آن قدر آقا آقا کنید که مردم از ایشان متنفّر شوند. متأسّفانه یک مشت آدمِ ناآگاه هم در این میدان بازی می‌خورند و در این پروژه شرکت می‌کنند. و چقدر خوش‌حال است آن طرّاح و سرلیدری که می‌بیند در ساده‌ترین نامه‌های اداری هم نامِ امام خامنه‌ای می‌درخشد. 

ببینید خودِ آقا چقدر باهوش این قصّه را می‌فهمند و نقل می‌کنند:

«اگر مردمی بودنِ مسئولان کشور را دست‌کم گرفتیم، اگر مسئولین کشور هم مثل خیلی از مسئولین کشورهای دیگر به مسئولیت به عنوان یک وسیله و یک مرکز ثروت و قدرت نگاه کنند، اگر مسئله‌ی خدمت و فداکاری برای مردم از ذهنیت و عمل مسئولین کشور حذف شود، اگر مردمی بودن، ساده‌زیستی، خود را در سطح توده‌ی مردم قرار دادن، از ذهنیت مسئولین کنار برود و حذف شود؛ پاک شود، اگر ایستادگی در مقابل تجاوزطلبی‌های دشمن فراموش شود، اگر رودربایستی‌ها، ضعفهای شخصی، ضعفهای شخصیتی بر روابط سیاسی و بین‌المللی مسئولین کشور حاکم شود، اگر این مغزهای حقیقی و این بخشهای اصلیِ هویت واقعی جمهوری اسلامی از دست برود و ضعیف شود، ساخت ظاهریِ جمهوری اسلامی خیلی کمکی نمیکند؛ خیلی اثری نمیبخشد و پسوند «اسلامی» بعد از مجلس شورا: مجلس شورای اسلامی؛ دولت جمهوری اسلامی، به تنهائی کاری صورت نمیدهد.»

پروژه‌ی جدیدی که باید هوایش کنیم همین است. همین امام‌ ساختن از آقاست. همین مقدّس‌سازی‌ست. همین پروپاگانداری میان‌تهی کسانی‌ست که ذرّه‌ای اعتقاد به این حرف‌هایی که آقا می‌زنند ندارند. همین‌هاست.

من می‌دانم عکسِ آقا را می‌زنم روی دیوار اتاقم و عکسش عمل می‌کنم. این را من می‌دانم و بهش معترفم و باید کاری کنم که شأن فکری و عملی من مطابق باشد با عکسی که از آقا می‌زنم. ولی آن چیزی که باید باهاش مقابله کرد آن نیرو و پروژه و سازماندهی و «خرج از بیت‌المال» و کار هدفمندی‌ست که تنها و تنها عکس آقا را به این انگیزه در حرف‌ها و دیوارها و نامه‌هاش می‌زند که عکسِ آقا عمل کند. برای این که عکس آقا عمل کند، عکسش را می‌زند.

من چنین تحلیلی دارم و به نظرم باید با این گروه مبارزه کنم. باید خاک پاشید بر بعضی دهان‌هایی که پشت سرِ هم مقام معظّمِ رهبری می‌گویند. این پروژه‌ی دیکتاتوریزه کردنِ رهبر، با هدایتِ ذهن‌های مخالفِ ایشان و اجرای ناآگاهانه‌ی ما ضرباتِ جبران‌نپذیری را به انقلاب اسلامی وارد خواهد کرد.

البته آقای خامنه‌ای حواسش جمع است. ولی گرفتاری این‌جاست که حرف‌هایی به این واضحی را کسی نمی‌آید بزند. امام جمعه‌ی ما نمی‌گوید. فلان آدمِ سوپرِ بصیر یا فوق عمّارِ ما نمی‌گوید. چطور ممکن است منِ بی‌تجربه با این خنگی و حماقتم بفهمم داستان را و این‌ها نفهمند. اصلا شما حرف‌های خودِ آقا را ببینید:

«نظام اسلامی، نظام اسلامی است در ظاهر و باطن؛ نه فقط نظام اسلامی در ظاهر. صرف اینکه حالا یک شرائطی در قانون اساسی برای رئیس جمهور و برای رهبر و برای رئیس قوه‌ی قضائیه و برای شورای نگهبان و برای که و که معین شده؛ و چه و چه، اینها کافی نیست؛ اگرچه اینها لازم است. انحراف در هدفها، در آرمانها، در جهتگیری‌ها را باید مراقبت کرد که پیش نیاید. و این چیزی است که ما در طول این سالهای طولانی - بخصوص بعد از جنگ و بعد از رحلت امام - درگیرش بودیم؛ جزو درگیری‌های اساسی در این دو دهه‌ی گذشته، یکی همین بوده. تلاشهای زیادی شده است برای اینکه جمهوری اسلامی را از روح و معنای خودش خارج کنند. تلاشهای زیادی کرده‌اند؛ به شکلهای مختلف؛ چه در زمینه‌های سیاسی، چه در زمینه‌های اخلاقی، چه در زمینه‌های اجتماعی؛ از اظهاراتی که شده و حرفهائی که زده شده.»


پس‌نوشت:

این حرف را یکی دو ماهی‌ست با دوستان مطرح کرده بودم، ولی نمی‌خواستم بزنمش. گفتم شاید یک نفر و فقط یک نفر دیگر فهمید و گفت و در آن صورت چه نیازی به گفته‌ی من است. به نظرم آدم حسابی‌های زیادی این داستان را فهمیده‌اند، ولی چرا شفّاف نمی‌گویند؟ می‌دانم سخت است. می‌دانم ممکن است خودتان هم آماج تهمت و افترا باشید، ولی آغاز کنید. نقدناپذیر نشان دادن گفتمانِ آقا توسطِ موافقانِ ایشان و قلمبه‌ی نور کردنِ آقا توسطِ مخالفان‌شان، یکی از همان تلاش‌هایی‌ست که می‌خواهد جمهوری اسلامی را از روح و معنای خودش خارج کند. برخوردِ «کلّی» با حرف‌های آقا و تنها بنر و تابلو کردنش گرفتاری‌های زیادی درست می‌کند. این انقلاب بی‌مردم معنایی ندارد. آقا و ولایت فقیه را باید مردمی فهمید. این جوری، بریده از مردم آقا آقا کردن، مشکل درست می‌کندها. وگرنه آدم که می‌فهمد «مقام معظّم رهبری» گفتن پشت سرِ هم برخی چقدر بزک‌شده و غیرِ واقعی‌ست. مشکل این است که آقا گفتنِ همه‌ی دلسوزان و معتقدانِ راه انقلاب تبدیل به دکور شود.

من خیلی می‌ترسم.

ولی این عکسِ کناری، عجب عکسی‌ست. رابطه با ولی را چقدر خوب نشان می‌دهد. من مطئنّم خودِ آقا دستِ این جوانک را این طور گرفت.

تا انتهای هفته‌ی بعد (هنرخانه و کتاب‌خانه را هم این هفته به‌روز نکرده‌ام.)

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری