تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۹ مطلب در بهمن ۱۳۸۸ ثبت شده است

دغدغه ی آیداها

یالطیف

مطلبِ زیر را از یکی از وبلاگ ها پیدا کردم. نام وبلاگ هم پیاده رو و نویسنده ی آن هم گویا آیدا نامی است. مطلبِ آیدا با همه ی تعلیقات و نظراتی که برای آن آمده است برای تان می گذارم؛ الا یکی دو بندِ آخر را، چرا که بی ارتباط با هدفم می پندارم. چند کامنت را به علت توهین آمیز بودن حذف کردم. چیزی که هست در جامعه با این نگاه مواجه هستیم.  البته این دو پارگی در عرصه ی اجتماع تازگی ندارد و شاید به اندازه ی عمر بشر باشد. 

===============

روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.

اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.

 دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.

سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.

چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.

من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.

شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.

 یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.

کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به “بچه سوسول”  و ” بچه بسیجی” . همه این­ها کاش است.

=====================

البته مساله کم شدن فاصله ها آن گونه که این نوشته ادعای آن را دارد مساله ای درست و دقیق است. هرچند چه از میان آن ها، و چه از میان ما این دیدگاه کمتر طرفدار دارد. حتی با انتقادهایی که در کامنت ها بدان شده است می شود فهمید نویسنده ی این مطلب با نگارش این نوشته تا حدی از خود گذشتگی به خرج داده است. زیرا این نگاه توسطِ دوستانش هم تخطئه می شود. پیش از این در کافه گرامافون به دوستانِ مسعود گروسیان هم همین را گفتم. گفتم باید این فاصله ها کم شود و ما بتوانیم به هم نزدیک تر شویم. البته شاید آن ها از حرف های آن روز ِ من خوش شان نیامده باشد، اما من پیش از آن که بخواهم ناراحتِ عقایدِ آن ها باشم، دلسرد از خودمان بودم که گروهی را دست کم گرفتیم و یا با آن ها ارتباط برقرار نکردیم.

اما تا این لحظه 61 نفر برای این مطلب کامنت گذاشته اند. بیش از 25 نفر از این تعداد دارای وبلاگ و یا وبسایت و در یک کلمه دارای رسانه هستند.[البته فکر می کنم پنج تا از آنان فیلتر باشند؛ اللهم فک کل اسیر.] از آنجایی که چند نفری تکراری کامنت گذاشته اند، می توان نتیجه گرفت حدود نیمی از این تعداد دل مشغولی های خود را می نویسند. هیچ کس از دیدگاهِ مخالف در این نظرها وجود ندارد. یعنی همه از یک طیفِ فکری هستند و این البته خطرناک است. (توی وبلاگِ هر یک از این رفقا رفتم اولش سری زدم به خردادماه 88 تا ببینم در ایامِ انتخابات و به خصوص بعدِ جمعه ی تاریخی دیدگاه های شان چه جور است. شاید تنها نظرات وبلاگِ تقسیم برایم مشخص نبود.)

و اما مخالفِ جدی نداشتن، خطری که وبلاگ های ما را هم تهدید می کند و هر از چند گاهی خوشحالم که هستند کسانی که بیایند و برایم نظر ِ مخالف بگذارند.

البته بنده در این جا به نقد و یا تبیین نوشته ی آیدا و کامنت ها نمی پردازم. تنها به گزارش ِ آن چه دیدم می پردازم. البته می توان حدس زد که کسانی که برای این نوشته کامنت گذاشته اند از یک طبقه ی اجتماعی خاص و احتمالا مرفه هستند. زیرا بعدِ این همه وب گردی دغدغه های این کاستِ اجتماعی دستم آمده است.  مثلا یکی از این ها در وبلاگش به نام خسته گی (یاسمن اکبرپور) گفته بود که برای عیدش می خواهد لپ تاپ ایسر، لنز ِ واید و ویلون سوزوکی بخرد. (البته نمی خواهم با این حرف ها تفسیرهای سوسیالیستی ارائه دهم، ولی واقعیتی است که امروز ما داریم اختلافِ فکر بین دو گروه فقیر و غنی را می بینیم پیش از آن که بخواهیم ارزش گذاری کنیم.) وگرنه توی نوشته های همین بنده خدا که در انتخابات از حامیان موسوی بوده و گویا هنوز هم بر عهد خود مانده است آمده:

"بعد ناگهان یاد آن بیت مورد علاقه ام می افتم :‏

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم هر زمان یاد خمینی به سر ما افتد / دور سیدعلی خامنه ای می گردیم این روز ها عجیب در دلم آشوب به پا شده . ‏ از طرفی به عقیده ای که دارم ایمان دارم و از طرفی می بینم که ایمان من ، در مقابل ولی فقیه قرار می گیرد و نه در کنارش . ‏ این روز ها تشخیص راه درست برای ام سخت شده است . تمام کار های ام را با شک انجام می دهم . ‏ یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر در این تظاهراتی که شرکت می کنم ، اتفاقی برای ام بیفتد ، آیا راهم ارزش کشته شدن داشته است ؟ ما اگر کشته شویم ، مقام شهید نداریم . آنهایی که انقلاب کردند و کشته شدند شهید هستند ؛ نه مایی که یکی در میان از بین مان خواستار ِ : "جمهوری اسلامی نابود باید گردد " هست ..‏‏ من هنوز کشورم را دوست دارم و آن را بدون جمهوری اسلامی نمی خواهم . بدون ولایت فقیه نمی خواهم . ‏ و من هنوز رهبر ام را دوست دارم ....."

گروهی که از شدت رسانه داشتن گهگاه می خواهد از این دنیای "لعنتی" بگریزد. نگاهی به رسانه های اطراف تان بزنید به میزانِ صدق ِ این گفتار پی می برید. (به غیر از صدا و سیمای ما که در واقع  برای مردمان ساخته نشده گویی!) این را مقایسه کنید با دردهای ما که در رسانه ی به اصطلاح ملی هم جایی ندارد. نمی دانم برنامه ی دیشب حاج سعید قاسمی از شبکه ی 3 را دیدید یا نه.  نمی گویم حرف های حاج سعید تماما درست بود، ولی یقینا دیشب از معدود شب هایی بود که راضی از صدا و سیما به رخت و خواب رفتم. راضی این که بالاخره این سعید قاسمی را راهش دادند تا حرفش را بزند. دو نفر بودند که برنامه شان به دلم چسبید در این ایام؛ یکی حاج سعید قاسمی و دیگری وحید جلیلی.

در میان وبلاگ های این دوستان، شکلاتِ تلخ از همه شان فکر شده تر به نظر می رسد.

و اما کامنت ها

============

  1. امین گفته است :

    کاملا درست میگی ولی ما سنگ رو به کسی که باهامون تفاوت داره پرت نکردیم ما هیچوقت خواهان وضع بوجود امده نیستیم برای ما تفاوتهامون مانع دوستی با هیچ کس نیست …
    این همه بسیجی صبح تا شب دارن بین مردم رفت امد میکنن کدومشون میتونن ادعا کنن که بهشون توهین شده …
    همه ما تجربه ای با مثل تو با ادمهایی مثل دختر شماره ۴ داریم هر روز…
    ولی تصور کن تو همون خوابگاهی که گفتی دختر شماره ۴ هر روز با تو سر جنگ داشت یه روز به صورتت گاز فلفل میزد به خاطر… یا روزه دیگه ای تورو حرامزاه و… میخوند به مشکلاته دیگه ای و کلا اگه این اتفاقاتی که تو ایران افتاد اون شماره۴ باهات میکرد الان این تو نبودی که مروج تساهل و تسامح بودی و بهمون میگفتی به تفاوت احترام بزاریم
    تا قبل از دیروز هر بسیجی به راحتی بین مردم سبز رفت امد میکرد ولی هیچ کس نمیتونه تصور کنه اگه یه ادم سبز بین دولتیها پیداش بشه چه بلایی سرش میاد
    اگه به سمت کسی سنگی پرت شد واقعا لایقش بوده اگه به سمته کسی سنگی نشانه رفت به خاطر این بود که اون ادم با قمه پارت نکنه لطفا متوجه باش دیگه با این شرایط نمیشه سکوت کرد من دیگه نمیتونم کیسه بکس یه ادم عقدهای باشم که به تفاوتهام با اون ادم احترام بذارم

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۹ ب.ظ

  2. خاطرات زندگیم در هلند گفته است :

    ولی من با اینکه تو خوابگاه هم اتاقی بسیجی هم داشته ام، هنوز نتوانسته ام عقایدشان را قبول کنم. این از من…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۶ ب.ظ

  3. niki گفته است :

    من هم در خوابگاه بودم اما متاسفانه شماره چهار ما مثل شماره ۴ شما “گفتگوی تمدنها ” بلد نبود اگر چای برایمان می ریخت در برابرش بردگی می خواست ،نماز می خواست و من نماز خواندم البته یادم نیست چقدر نماز و روزه الکی خواندم و گرفتم و چقدر نمازجماعتشان را خراب کردم چون وادارم کردندو من بی وضو و نجش خم و راست شدم ،چون نمی خواستم تحصیلاتم را از دست بدهم.آیدای عزیز راستش من فکر میکنم این آدمهایی که تو می بینی این روزها سبزها به آنها حمله میکنند از دسته همان شماره چهار خوابگاه من هستند که حالا شوهرش شهردار فلان شهر بزرگ است و قبلا رئیس بسیج آن یکی شهر بزرگ بود.می دانی شماره چهار ما، دوستم را برای این که لنز طبی می گذاشت فرستاد حراست تا اثبت کند لنز طبی را برای جلب توجه مردان نگذاشته است و برای من گزارشی رد کرد که مجبور شدم در اداره منحوس گزینش در امتحان کتاب حجاب مطهری و کتاب امر به معروف و نهی از منکر خمینی شرکت کنم و قبولی در این امتحان شرط ادامه تحصیلم شود.معلوم هم هست که چرا این دو کتاب را به من معرفی کردند چون فکر میکردند من نماز می خوانم اما بد حجابم و با نهی از منکرهای شماره ۴ سعی در مباحثه دارم و مثل بز نیستم
    آیدا! من هم با این رفتار مخالفم اماما تنها ۵۰% جریان هستیم .آن شماره ۴ رو به رویی هم باید قبول کند که بعضی وقتها ،بعضی ها دلشان میخواهد با رضایت به جهنم بروند و این به کسی ربطی ندارد.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۳ ب.ظ

  4. بامدادی گفته است :

    درود بر تو.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  5. Tweets that mention پیاده رو » ما برای وصل کردن آمدیم -- Topsy.com گفته است :

    [...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, lord386. lord386 said: ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو http://ff.im/-dt237 [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۹ ب.ظ

  6. Nima گفته است :

    You in Canada are sad,it is ridiculous
    Your answer is here:
    http://nakam.blogsky.com/1388/10/08/post-12/

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ب.ظ

  7. لینک‌های روز: سرزمین فرصت‌های سرمایه‌گذاری « بامدادی گفته است :

    [...] ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم. [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۷ ب.ظ

  8. Mr.crazy گفته است :

    این تفاوت و گسیختگی ملت کار امروز و دیروز نیست خانوم…
    خیلی وقته ملت ایران شده دو قسمت! ما و اونها…
    اونا انقلاب و جنگ و دین رو به اسم خودشون مصادره کردن و ما هم فرهنگ و روشن فکری و دموکراسی رو!
    حالا کدوم حاکمیت بر حق داره الله اعلم!
    چیزی که هست اینه که اون بالا بالایی ها میخوان ما یه ملت نباشیم…میخوان ما و اونها داشته باشیم….تفرقه بینداز و حکومت کن!
    حضرت”آقا” یه جور…احمدی نژاد یه جور…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ب.ظ

  9. persieneyes گفته است :

    من هم دلم گرفته :(

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ب.ظ

  10. مینا گفته است :

    من هم سنگ دیدم, ترسیدم, سنگدلی ترسناکی توی هوا بود, سنگ ها آسمان را گرفته بودند و کور فرود می آمدند ترسیدم خیلی ترسناک بود
    اما قمه هم دیدم, باتوم فراوان بود, خشم توی چشم ها خون شده بود
    شک کردم, به خودم به سبز , شک کردم به آنچه می خواستیم و آنچه می شد

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ب.ظ

  11. مجتبی گفته است :

    می دانم چه می گویی آیدا جان. اما آیدا، همه شماره چهارها مثل هم نیستند. من هم شماره ۴های زیادی را دوست داشتم حتی و دارم، هر چند شماره ۱ بودم. اصل بر انسانیت است شمارة ۱٫ مرزهای انسانیت که بشکند، چه توسط شماره ۱ و چه توسط شماره ۴، دیگر نمی توان با او و در کنار او زیست. ولی تایید و تاکید می کنم که این دلیل انسان نبودن نیست! ولی می شود با یک حیوان صحبت و گفتگو کرد و او را از حمله به خود منصرف کرد؟ یا باید با تهدید و تحدید او را وادار به این کار کرد؟
    به خدا نمی دونم! نمی دونم! نمی دونم!

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ب.ظ

  12. علیرضا مترصد گفته است :

    برادری با زننده ترین رفتار ها که از قرون وسطی بر میخیزد، دوستی با حیوانی ترین رفتار ها که رحمی ندارد، رفاقت با کسی که میزند…نمیداند فقط میزند…! این زیباست؟ دوست باش با کسی که خواهرت زیر زنجیرش کبود میشود… دشمن دشمن است….همه جا یک خوابگاه و همه چیز به سادگی روز های صورتی شما نیست….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ

  13. یک خواننده گفته است :

    دوست عزیزی که از دور دستی بر آتش داری!
    من بخش عمده ی تظاهرات عاشورا را در خیابان طالقانی بودم که از میدان امام حسین که راندندمان به داخل کوچه ها و فرعی ها سرانجام جماعتی شدیم در طالقانی. در تمام مدت دوساعتی که راه پیمودیم مطلقا نه خشونتی بود نه سنگ پرانی ای. سهل است، حتی همان تظاهرات در “سکوت” را هم بخشهایی از مسیر اجرا کردیم. تا نزدیکیهای نجات اللهی که سگ های هار رهبر به ما حمله ور شدند…
    دوست عزیز! وقتی مورد حمله قرار می گیری باید “دفاع” کنی. اگر نکنی کسی نمی گوید اوه! نگاه کنید چه انسان متمدنیست! خیر می گویند طفلی عجب گوسفند زبان بسته ایست! جان می دهد برای قربانی کردن و سر بریدن!
    همان مملکت همسایه اتان، ایالات متحده را می گویم، حمل اسلحه را برای عموم مردم براساس قانون و طی مراحل قانونی جهت “دفاع” کاملا مجاز می داند. نکند ما حالا که تازه تازه از قعر چاه ۱۴۰۰ ساله ای که درش غنوده ایم سر برآورده ایم یکمرتبه قرار است از آنها هم متمدنتر شویم!؟ ها؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ق.ظ

  14. یک خواننده گفته است :

    راستی اگر این مطلب را نخوانده اید بخوانید. ضرر ندارد:
    http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_180.html

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظ

  15. سلاله گفته است :

    «من این جمله یا شکل من باش با هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.»

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظ

  16. یک‌پی‌کی گفته است :

    به نیکی و دیگران:
    شاید این شما بودین که مشکل داشتین و اهل گفتگوی تمدن‌ها نبودین… :)
    آیدا منم مثل تو…دلم برای زندگیِ با هم تنگ شده…

    + گاهی خودمون رو هم دادگاهی کنیم…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ق.ظ

  17. سارا گفته است :

    سلام عزیزم:
    بسیار از نوشتنت لذت بردم. قبلا هم در گودر امیرحسین ازت مطلب دیده بودم و راستش را بخواهی امروز برای دومین بار پستت رو برای دوستانم ایمیل کردم.البته با نام خانه ات. راضی باش و قوی.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۹ ق.ظ

  18. زنده باد غذای خوشمزه گفته است :

    متن به دلم چسبید و دلم را از غم پر کرد و دلم را….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ق.ظ

  19. a.k. گفته است :

    in matne shoma zibast amma ba tajrobe man hamkhan nist. Bayad begam shoma shans avordi khahar!

    Man 4 ta baradar boodim, man misham baradare shomare yek, baradar shomare char be man migft to ke seyyed hasti chera namaz nemikhunio? amma doost dasht fiolm porno negah kone. hamishe ham migft man mamanam o vel kardam biam ba to molhed zendegi konam!

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ق.ظ

  20. a.k. گفته است :

    این متن شما زیباست اما با تجربه من همخوان نیست. باید بگم شما شانس آوردی خواهر! قصّه من مال خوابگاه شریف هست…

    ما ۴ تا برادر بودیم، من از قشر متوسط بودم که از جهت نظری شبیه رشنفکرا بودم از جهت عملی‌ هم نماز و روزه تو خونم نبود. بحث هم میشد من به روشنی نظر خودم رو می‌گفتم، اما خوب اطاق من تمیز می‌کردم خیلی‌ کارها رو هم من می‌کردم که بقیه برادرا ما رو تحمل میکردن. برادر شماره چهار به من میگفت تو که سید هستی‌ چرا نماز نمیخونی؟ اما خودش دوست داشت فیلم پورنو نگاه کنه. من هم بهش می‌گفتم، خوشم نمیاد از چیزا حرف میزنی اونم سر سفر غذا، بهش به شدت بر میخورد. همیشه هم میگفت من مامانم اوو ول کردم بیام با تو ملحد زندگی‌ کنم! مدام هم قرآن با صدای بلند گوش میکرد که اعصاب ما … رفت. در نهیات، بردار شماره ۳، یک روز به قصد کشت اینو زدش،

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ق.ظ

  21. ناشناس گفته است :

    تو تمرین نوشتن نمی کنی تو می نویسی و چه زیبا می نویسی. حالا من خوش حالم که هم وطنی همچون تو دارم

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۸ ق.ظ

  22. سانی گفته است :

    به یک خواننده:

    ۲٫ اینکه این قانون در آمریکا وجود داره باعث نمیشه که این قانون خوبی باشه.
     ۱٫ حمل سلاح در آمریکا مجاز نیست! شما می توانید اسلحه بخرید و بگذارید تو خونه تون و در صورت لزوم از خونه تون دفاع کنید ولی اجازه ندارید با خودتون حملش کنید.

    ۳٫ فرقه بین اینکه برای دفاع سنگ بزنی یا وقتی طرف گیر افتاد هم بزنیمش. من نمیگم که حالت دوم اتفاق افتاده اما مهمه که نخواهیم پیش بیاد.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ق.ظ

  23. nahal گفته است :

    I shared your post in facbook

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۴ ق.ظ

  24. مهناز گفته است :

    ممنون آیدا. دلم گرفته قرار نبود اینجوری جنبش سبزمون به آتیش زدن و هوچیگری شناخته بشه. کاش میشد یه جوری خودمون رو از اینا جدا کنیم این خیلی فکر منو مشغول کرده. تو که از دور داری ما رو می بینی پیشنهادی نداری؟ یاد بحث های قبل از انتخابات تا نصف شب تو خیابونا بخیر….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۴ ق.ظ

  25. roshanak گفته است :

    shoma azizam omran daste avali bashi , har harkatii mostalzeme fariade ba sokot dige kari dorost nemishe , age mikhaie tamrine neveshtan koni to en weblog aval tamrine sedaghat kon kalamet …..

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۸ ق.ظ

  26. آیدین احدیانی گفته است :

    کاش می شد …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۱ ق.ظ

  27. آیدین احدیانی گفته است :

    نظرات این پست رو هم خیلی دوست داشتم از اینکه به این زیبایی مردم ما حرف های دلشون رو می زنن تعجب می کنم چون می بینم کسی حاضر نیست حرف های به این صاف و سادگی رو بشنوه !

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۹ ق.ظ

  28. سپیده گفته است :

    قشنگ بود و فکر کردنی
    ممنون

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ق.ظ

  29. Nasim گفته است :

    It was an amazing piece, I wish we could share it with everyone in Iran. We all have the same memories, we just need to remember …..Thanks again for the amazing note

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ

  30. افتخار گفته است :

    من هم همه اش دارم به همین فکر می کنم که چه قدر ظلم آخر باید بشود که مردم در این حد جانشان به لبشان برسد و یکدیگر را تکه پاره کنند؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

  31. هما گفته است :

    کسانی که حضور داشتند می گفتند آنها اول از بالای پل شروع به پرتاب سنگ کردند و جمعیت هم شروع به دفاع کردند
    یه چیز دیگه:
    طرفدارای ا.ن که عموما افراد پیر و مومن هستند، علت اینکه طرفدارش هستند این است که جوانانی را می بینند که دست می زنند سوت می زنند، و حس می کنند یه عده اوباش آمده اند دینشان را بگیرند ای کاش برای این راه حلی بود، چقدر این دو گروه هم را نمی شناسند
    یاد به دار زدن بهنود اوفتادم، در حال که خانواده بهنود به سازمان حقوق بشر و حرکتهای انسان دوستانه و به اصطلاح مال آدم فرهیخته ها متوسل شده بودند، مادر مقتول می گفت، اونا می خواستند با سازمان حقوق بشر و سایر حرکتهای باکلاسانه من ببخشم،…
    می دونی چقدر فاصله است، گروهی که دنبال آزادی است و گروهی دیگر که فقط ظاهرشان را برانداز می کند و سریعا می خواهد از دینش مراقبت کند…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ

  32. soso گفته است :

    ” یکشنبه خونین ”

    چشمام پُر از اشک بود ، از فرط سرفه های مداوم ، اشک از چشمام جاری شده بود
    تمام وجودم داشت می سوخت انگار
    صدای نخراشیده اش توی سرم می پیچید :
    …. کدومشون بود؟؟!!!
    (صدای برخورد باتوم لعنتیش با میله های اتوبوس )
    … هان ، این یکی ؟
    ( باتومش رو به طرف صورتهامون میگرفت تا اون یکی از بیرون نشون بده کدوممون بودیم که فریاد زدیم نزنینش !!!)
    … پیاده شید تا بهتون بگم ولایت یعنی چی …
    ( یکی از بیرون اومد کنار پنجره روی پاهاش پرید تا بتونه دوباره اسپری فلفل رو به خوردمون بده …)
    … بهتون میگم گمشید پایین … یالا !!!!!!!!
    احساس میکردم الانه که هرچی درونمه بالا میارم … سرفه های مداوم امونم رو بریده بود
    اشاره کرد به فیلمبردارشون … بگیر فیلمشون رو بگیر …
    خواستیم صورتهامون رو بپوشونیم ،
    که دوباره عربده کشید : واسه چی صورتتو می پوشونی هــــــــان بازش کن !!!!!!!!!!
    مات و مبهوت به لنز دوربین نگاه می کردیم …
    (صدای ضربه باتوم …) ( یه لندِهور دیگه بهشون اضافه شد و باز اسپری فلفل ….)
    صدای سرفه هامون و صدای ضربه های باتوم و عربده های پی در پی اون لندِهور … هی توی سرم می پیچید
    داشتم فکر میکردم که چطور روی پاهام وایسم …
    حتی نمی تونستم فکر کنم که یک ثانیه بعد چی میشه …
    ….
    یکی دیگه بهشون اضافه شده ، جثه ریزی تری داشت … آروم گفت ولشون کن … ولشون کن… بریم …
    دستشو کشید و برد …
    باورم نمی شد ،
    اتوبوس حرکت کرد ….
    برگشتم به عقب نگاه کردم ، فیلمبردارشون کثیف ترین لبخند ممکن رو تحویلم داد …
    چهره هاشون رو هرگز از یاد نخواهم برد … هرگز …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ

  33. soso گفته است :

    راست میگی آیدا
    کاش میتونستیم اینگونه باشیم

    کاش صدامون به گوش هم می رسید…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

  34. سارا گفته است :

    من خوابگاهی نبودم اما همه چیزهایی را کعه نوشته ایی در دانشگاه تجربه کردم.همکلاسی فرزند شهید چشم و گوش بسته من که ترم اول حتی جاضر نبود با من همکلام بشود و علنن به خاتمی فحش میداد الان یکی از دوستهای خوب من است .چادر را کنار گذاشته و از طرفداران دو آتشه خاتمی است.بیشتر این آدمهای با ما متفاوت در واقع آدمهای خوبی هستند که در فقر اطلاعاتی و فرهنگی نگهداشته شده اند.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ب.ظ

  35. ستایش گفته است :

    اخ گفتی

    راستش هیچ کس بهمون نگفت موفق باشی همه گفتن کتک کاری در ایران به نظر من چیزی کم تر نبود جنبش داره از راه اصل منحرف میشه کاشکی بعضی ها بفهمن که تظاهرات جای دق دلی خالی کردن نیست

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۰ ب.ظ

  36. گلنوش علوی گفته است :

    دست مریزاد !
    آفرین به این قلم.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ

  37. Neda گفته است :

    hum…
    ma ham ha rooz ba amsale dokhtare No.4 barkhord darim, ama be in iman daram ke hamashoon mesle dokhtare No.4 ghessseye shoma nistan Aida joon

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ب.ظ

  38. Setayesh گفته است :

    قشنگ بود، خیلی. و می تونم بگم که حق با تو.
    اما به یه چیز اعتقاد بیشتری دارم

    اگر مایه ی زندگی بندگی است
    دو صد باره مردن به از زندگی است
    بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
    برون سر از این بار ننگ آوریم
    —–
    باید جنگید

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  39. علی گفته است :

    . . .دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. . .

    تبدیل شدیم. تبدیلمان کردند.
    یه جور حس نگرانی دارم. این که حکومت این جوری راحت تر میتونه ما رو کنار بزنه.
    این که حکومت از ما همین رو میخواد.

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ق.ظ

  40. می! گفته است :

    خیلی جالب بود

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۱ ق.ظ

  41. یاسمن اکبرپور گفته است :

    با تمام نفرتی که از تند رو ها دارم اما حاضر نیستیم یک مو از سر شون کم بشه . اونا ما رو چی فرض کردن که آرزوی سلاخی شدن و قتل عام شدن ما رو دارن ؟

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ق.ظ

  42. شکلات تلخ گفته است :

    عالی بود. اگرچه اشک ما رو درآوردی ولی درود بر شما

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ق.ظ

  43. سارا گفته است :

    همانطور که گفتی مادر شدن روی نوشته هات تاثیر گذاشته کاملا احساسی با این قضیه برخورد کردی…شاید اگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو می دیدی متوجه اون شکاف عظیم میشدی…دیگه اون دختر شماره چهاری که قبلا میشناختی وجود نداره متاسفم

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ب.ظ

  44. حس ارغوانی گفته است :

    متاسفانه این روزها ایران دو بعدی شده مثل جنگ استقلال و پرسپولیس اما اگه اونا به کندن صندلی استادیومها و شکستن اتوبوسها ختم می‌شد این یکی به کندن دل از عزیزان و شکستن قلبها ختم می‌شه

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ب.ظ

  45. وحید گفته است :

    جان سخن از زبان ما میگویی …

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ق.ظ

  46. تب گفته است :

    حرف دلم رو گفتی پیاده رو
    برای این روز ها نه
    برای زندگی
    که تعصب هر کدام از ما با هم عقیده زندگی رو برای دیگران زهر میکنه
    برای خودمون
    بعضی ها به دین تعصب دارند وظیفه میدونن که بقیه رو نجس بدونن
    بعضی ها به بی دینی تعصب دارند وظیفه میدونن که به هر عقیده ای و دین و مسلک و هرکسی توهین کنند و مسخره کنند و نفی کنند
    این انحصارگراها هیچ وقت نمیفهمند اگر جور دیگری رفتار می کردند چقدر زندگی قابل تحمل تر بود

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۰ ق.ظ

  47. Mahda گفته است :

    ای کاش ایران ما همه جاش این جوری می‌شد.
    درود بر تو که این وقت شبی روح ما رو با نوشته‌ت تازه کردی. ممنون. :)

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ب.ظ

  48. ما برای وصل کردن آمدیم « روزنوشت های یک Teenager گفته است :

    [...] از وبلاگ پیاده رو (لینک متن): [...]

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۰ ب.ظ

  49. پدرام گفته است :

    ولی همه یکجور نیستند…

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۹ ق.ظ

  50. مولی گفته است :

    در مورد پاراگراف آخر:
    همه رو میدونی، ولی سنگ نخوردی، چاقو نخوردی، بهت تجاوز نشده، باتوم نخوردی.. پس میبینی، دونستن خالی کافی نیست..
    تفاوت بسیار است بین دانستن و فهمیدن..

    هر چیزی اندازه داره.. حتی مهربونی خدا هم اندازه داره.. برای همینه که خدا هم رحمان ِ و هم قهار..

    مردم تا جایی که میتونن سعی میکن مسالمت آمیز باشه، ولی نمیشه از همه انتظار داشت صبرشون زیاد باشه.. هر کسی ایوب نیست..

    متن قشنگی بود ولی خوب این تقصیر حقیقته که با حرفهای قشنگت سازگار نیست..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۹ ب.ظ

  51. مولی گفته است :

    یادم رفت بگم:

    مولوی در مورد قبول مسئله اختیار در مرحله آخر میگه وقتی کسی اختیار رو همه جور انکار میکنه و نمیخواد قبول کنه باید اون رو گرفت زیر کتک و گفت: من از خودم اختیاری ندارم، بنابراین تو نباید چیزی بگی..

    حالا اگر این دولت نخواد این رو قبول کنه که مردم نمیخوان، میرسیم به مرحله آخر کهدیگه چاره ای نداریم..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۷ ب.ظ

  52. matin گفته است :

    قشنک بود!! مرسی! اما همیشه هم همینطور نیست!!

    دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۵ ق.ظ

  53. maryam گفته است :

    in joda khat keshidan bein e mazhabi-gheyr e mazhabi va ghezavat kardan bar in asas dorost hamoon karie ke jomhoori eslami mikone,dorost mese tark e zamin e koshty ast chon harif Esraeelie!!!mazhab jozve ahval e shakhsie ast mese melliat mese sexuality..man behtarin doostanam pesaran e besiar mazhabi hastan ke man beheshoon cinema paradizo kado midam o oona be man mafatih!!!basiji ham ke mibinam na bekhatere mazhabesh bekhatere nezam e aghidaty va raftarish bahash marzbandi mikonam na bekhatere mazhabesh!!!

    دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ق.ظ

  54. کوچه نادری گفته است :

    عزیزم چقدر خوب حس و حال امروز را نوشتی و چه منصفانه و آگاهانه تحلیل کردی. من بهای سنگینی برایش پرداختم. امیدوارم جوانها نخواهند بهایی بپردازند که سالها در چرایی اش بمانند.

    دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۳ ق.ظ

  55. aref گفته است :

    delam gereft
    tamame harfayi ro zadi ke tu dele ma ham hast….

    دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۹ ب.ظ

  56. ناشناس گفته است :

    هیچ تضمینی نیست که برادر شماره ۴ جزو اونایی باشه که به سبزها می گن اغتشاشگر. منظورم اینه هر کسی با هر اعتقادی اگه یه جو “آدم” باشه به سبزها برچسب اغتشاشگر نمی چسبونه. دوم اینکه اونایی که به سبزها میگن اغتشاشگر به هیچ وجه انتحاری نیستند. مزدورن. وقتی قمه و اسلحه و باتوم دستته و طرف مقابل دستش خالیه دیگه نمی شه اسمتو گذاشت انتحاری.

    دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ ب.ظ

  57. sharare گفته است :

    زیبا بود و تاثیرگذار

    دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

    ===================================

    این را هم بگویم امشب دلم برای رضا امیرخانی سوخت. عشق ِ داستان نویسی ما که دیگر در میانِ طرفدارنش هم شاید احساس راحتی نمی کند... چه می شود کرد ما از هر کسی به اندازه ی خودش انتظار داریم. این انتظار را خودش در ما به وجود دارد. و رضا امیرخانی که من می شناسم قطعا در میانِ منتقدین ما هم طرف داری ندارد. زیرا خیلی های شان اصلا او را نمی شناسند و دیدگاه های او را ارج نمی نهند. خودِ رضا هم به کرات و مرات نشان داده است به تفکراتی که در کامنت های بالا مطرح شده است تعلق ِ خاطری ندارد. از سویی دیگر... به قول محسن حسام در میانه ی میدان زیستن هم عالمی دارد. خدا به خیر کند. کاش می شد که آدم می توانست توی این وبلاگ مخاطبانش را می شناخت و برخی از حرف های کمتر گفته شده را می زد... نمی شود... شاید یک وعده چیپس و پنیر با کسانی که در میانه ی میدان می زیند را می طلبد. تهِ دلم مانده است تا از میانه میدانی ها بیشتر بدانم...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

اما صدا و سیمای ما...

یالطیف

چند روزی است که بشدت مشغولم و حتی فرصت نمی کنم به وبم سری بزنم. البته این را هم بگویم مطلب را در اینجا گذاشتم که می  توانید بروید ببینید. برای امروز هم مناسب دیدم این مطلب را برای تون بگذارم. اصلا هم مهم نیست کی این ها را گفته، آن چه اهمیت دارد تحلیل های جامعه شناختی مصاحبه شونده است. 

====================================

صداوسیما امروز دارای سه گفتمان مسلط است، یکی چپ های مارکسیستی است که تمام سیاه نمایی ها و فیلم های سیاه از اینهاست و من نام آن را دارالمجانین می نامم و واقعا برخی از این سریال‌ها جنون پرور است.

دومین گفتمان که به نوعی می خواهد در مقابل این رئالیسم سیاه نما آرمانگرایی را به نمایش بگذارد، تصوف یا صوفیه است که قهرمان، یک صوفی با گیس های بلند است و در بیشتر فیلم ها نیز شاهد آن هستیم؛ این تصوف دارای یک انفعال شدید است، در واقع این صوفی بازی که در فیلم های هندی هم زیاد به کار می آید در صداوسیمای ما هم وجود دارد.

و سوم هم گفتمان فرهنگ پاپ است که در فیلم‌های مبتذل و تبلیغات تجلی یافته است، نگاه اسلامی هم جایی ندارد، متاسفانه برنامه های مذهبی هم ضد مذهب است و به عنوان مثال برنامه های مربوط به عید غدیر و قربان و از این قبیل ایام مذهبی شاهد این مدعا است، اینها پردازش صداوسیمایی است نه اسلام، آنقدر نورپردازی و مجری و خواننده و... زننده است که نمی توان به یاد اسلام افتاد.

اسلام به معنای انفعال نیست ولی شاهدیم که فلان روحانی را نشان می دهند در حالی که دوربین روی صورتش زوم است بدون اینکه هیچ تحرکی داشته باشد، همه اینها را صداوسیما باید بفهمد و بداند ولی متاسفانه اینگونه نیست، ما نباید فقط به موضوع اهمیت بدهیم، اینکه تحرک باید در همان روحانی هم وجود داشته باشد، به موضوع اهمیت می دهد و گرنه همان صدا کافی بود، در صورتی که سیما هم جزیی از این رسانه است، صداوسیما علی‌رغم نام آن گاهی یا صدا است و یا سیما، در حالی که این دو باید کنار هم قرار گیرد.

یا اینکه برای سخنرانی فلان روحانی لوکیشنی انتخاب می شود که واقعا خنده دار است، من در صداوسیما نیستم و کاره ای هم نیستم؛ اگر به من بگویند سیاستگزاری کن، آن موقع خیلی چیزها متفاوت می شود. عمو پورنگ ادعای فلان جوکر انگلیسی را در می آورد، به نام اینکه بچه ها را می خنداند، بعد همان عمو پورنگ را در یک لوکیشنی که مقامات کشور در آنجا سخنرانی می کنند، قرار می دهند، من نمی توانم اینها را برای خودم هضم کنم؛ متاسفانه از طرفی هم شاهدیم که جریان‌های سیاسی در این رسانه نفوذ بسیاری پیدا کرده اند ما یک قدم بیشتر عقب بگذاریم، مسئولان رسانه ملی همه چیز را از دست خواهند داد.

-آیا این مواردی که شما به آنها اشاره کردید، فقط ناشی از نظارت ضعیف است یا موارد دیگری نیز هست؟

خیر، صداوسیما نیاز به دانش دارد، کلا باید اذعان داشت که شعور در رسانه ملی ما وجود ندارد یعنی کسانی که آنجا هستند آماتورند، خود آقای ضرغامی هم سررشته ای در این زمینه ندارد و نه فقط وی، بلکه سایر مدیران، برای همین هم نمی توان حرف از اسلامی و غیر اسلامی زد.

-با تعریفی که شما ارایه دادید و به نفوذ برخی جریان‌ها در رسانه ملی اشاره کردید، می توان رسانه ملی را ملی نامید؟ آیا این امر محقق شده است یا هنوز باید کار شود تا به این نقطه برسیم؟

قابلیت فهم سیاستگذاری از سوی سیاستگذارانی که می توانند به این رسانه کمک کنند، وجود ندارد و مدیران صداوسیما به این سمت نمی روند؛ ما نمی توانیم یک سنگ سیاه را طلا بنامیم و خودمان را گول بزنیم چرا که این سنگ اصلا قابلیت طلا شدن ندارد.

توجه کنید اکثر سریال‌های تلویزیون قابل دیدن نیست، ماه رمضان چه دیدیم؟ غیر از چند فیلم جوکری چیز دیگری مشاهده کردیم، این سوال هست که چرا فقط جوک بازی می کنند؟

سیاه نمایی، ابتذال و آرمانگرایی بی محتوا نتیجه صداوسیمای ما شده است، و این با تغییر مدیریت‌ها اگر چه ممکن است بهتر شود ولی چندان تغییری ایجاد نمی کند، چرا که همانگونه که عرض کردم شعور این کار در صداوسیما وجود ندارد.

-بالاخره با این رسانه ملی باید چه کرد؟

من اصلا معتقدم که این رسانه نیست، بلکه پول هنگفت است که صرف خرید دوربین های آخرین مدل و تقلید لوکیشن های جدید از تلویزیون غرب می شود.

-آیا این مشکلات با احداث شبکه های خصوصی حل خواهد شد یا خیر؟

خیر فرقی ندارد بحث بر سر سواد و علم این کار است که وجود ندارد.

-این سواد از کجا باید بیاید، آیا باید اخذ کنیم، بعد بومی کنیم، چه باید کرد؟

نه اصلا ما رشته دانشگاهی مرتبط با صداوسیما نداریم و اگر بگویم هیچ چیزی در این زمینه نداریم، گزافه نگفته ام.

-در غرب و کشورهای پیشرفته این واحدهای دانشگاهی تخصصی وجود دارد؟

بله، مثلا بی‌بی‌سی

-آیا رشته هایی مثل ارتباطات یا دانشکده های هنر، ارتباطی با این تخصصی که شما می گویید ندارد؟

خیر، ارتبطات با رسانه دو چیز متفاوت است، بعد رسانه هم چند نوع است که صداوسیما هم یک رسانه است، در کدام رشته صداوسیما شناخته می شود؟ در ایران کتاب‌های زیادی در این زمینه هست ولی هیچ نتیجه ای نیست.

-شما در کتابی که اخیرا انتشار پیدا کرده راهکارها و توصیه هایی را ارائه کردید، آیا اصلا توجهی به این موضوعاتی که توسط شما و برخی دیگر از افراد مطرح شده می شود، آیا این راهکارها به عمل می رسد یا اصلا توجهی به آنها نمی شود؟

اشاره و توصیه زیاد کردیم، تز تبادل رسانه ای که دوبار گفته اند بفرست را فرستادم که در آخر رد شد، در همین زمینه است ولی مدیران صداوسیما اصلا نمی فهمند که تبادل رسانه ای چیست.

من بارها گفته ام که بیایید مناظره بگذارید تا ببینیم شما چه می گویید و کار از کجا ایراد دارد، آنجا یک نان‌دانی است که عده ای می خورند و این عده که می خورند، با هم زد و بند دارند لذا اگر کسی از خارج مجموعه‌اشان وارد شود، قلمش را خرد می کنند.

برنامه های علمی را نصف شب، بعد از ساعت 12 شب پخش می کنند، آن هم برای اینکه از ساعت 12 تا سحر رسانه ملی بی برنامه نماند، یکی از دوستان تهیه کننده می‌گفت برنامه اش در حال پخش بود که از صداوسیما با او تماس گرفتند 300 هزار تومان به فلان حساب بریز وگرنه برنامه ات خراب خواهد شد، این دوست ما می گفت همان لحظه دیدم برنامه قطع و وصل می شود.

بروید تحقیق کنید که فلان آقا، آنتن را به پسر فلان آقازاده داده تا این آقازاده 25 ساله مطرح شود، کم کم این پول‌هایی که خورده می شود، فساد می آورد، پشت صحنه برخی فیلم ها و سریال‌ها و برنامه های مختلف از فساد کم نیست و لذا شاهدیم که سریال خوبی در نمی آید، یک سریال یوسف پیامبر(ص) در می آید، البته معتقدم که یوسف پیامبر سریال خوبی بود و در عین حال نباید از این نکته غافل شد که داستان رمانتیک و عشقی این فیلم هم در جذب مخاطب بی تاثیر نبوده است، بالاخره مثال یوسف و زلیخا از قدیم مثالی برای موضوعات عشقی بوده است.

متاسفانه فیلم هایی با هزینه های سنگین میلیاردی ساخته می شود مثل چهل سرباز که تحریف تاریخ است، بعد محقق به یک درصد همان مبلغ نیاز دارد تا کتاب های علمی مورد نیاز را تامین کند اما نمی تواند، در صورتی که کل کتاب‌های علمی اگر خریداری و ترجمه شود حدود دو میلیارد خواهد شد، آن هم یک بار برای همیشه.

به آقای ضرغامی هم این مطلب را گفتم که من تلویزیون را نگاه می‌کنم، ماهواره هم وقت نگاه کردن ندارم، الان خانواده ها یا به سمت ماهواره رفته اند یا حاضرند هزینه کنند و از فروشگاه‌های فرهنگی فیلم کرایه یا خریداری کنند، در واقع در آن فیلم ها هم چیزی وجود ندارد ولی طرف اگر بخواهد بخندد، فیلمی می بیند که بیشتر خنده دار باشد.

سینما ها هم که به جای فرهنگ محل فساد شده، و کارتون های بچه ها هم که تماما غربی شده چرا که هیچ جذابیتی در کارتون های ایرانی وجود ندارد، تنها چیزی که می توان از این رسانه گرفت، یک مختصر اخبار است که آن را هم در روزنامه ها می توان یافت؛ از این رو حداقل در مورد بنده اینگونه است که ترجیح می دهم تنها مطالعه کنم.

-بالاخره ایراد از مدیریت است یا از عدم وجود علوم این کار؟

مدیر می تواند حرکتی در تهیه علم این کار انجام دهد، یک عده مدیر بی تخصص در بالای این رسانه قرار گرفته اند که هیچ تولیدی ندارند، درخواست ما از آقای ضرغامی این است که یک تعریف درست از تلویزیون بکنند، یعنی خود رئیس رسانه ملی نمی تواند یک تعریف جامع ارائه دهد بعد همین مدیر باید علم این کار را وارد کند.

غیر از این اصلا اگر علم و افراد علمی هم وجود داشته باشند، از آنها استفاده نمی شود، بالاخره اگر قرار است علمی هم در این زمینه تعریف کنیم، باید متخصصین، آن را ایجاد کنند.

حدود 80 نفر دکتری، از همین دانشگاه امام صادق(ع) تخصص گرفته اند، هیچ کدام نتوانستند وارد حلقه های مدیریتی صداوسیما شوند، این همه نیروی ارتباطات داریم ولی نتوانستند به حوزه کارمندی صداوسیما وارد شوند.

در همین صداوسیما بی شخصیتی هم ترویج می شود، چندی پیش آقای قالیباف هر چه دلش خواست گفت و رسانه ملی هم چون فلانی مدیر یا رئیس رده بالای کشور است آن را پخش می کند، باید به این روند تاسف خورد.

-راهکارتان چیست؟

راهکارها را ما دادیم ولی هیچ گاه مدیران رسانه ملی نخواستند که استفاده کنند، اول باید رادیو تلویزیون را شناخت، بعد راهکار داد، رادیو از ابتدا که آمد، چون شناخت نبود، به یک رادیو لوده تبدیل شد، از همان دوره رضاشاهی تا امروز همین بوده است، خیلی چیزها در کشور ما ضد خودش است، مثلا بسیاری از استادان دانشگاه ما که یا بازنشسته شده اند یا در آرزوی بازنشستگی هستند و می گویند زودتر این دوره استادی تمام شود تا ما به کارهایمان برسیم، این خود ضد دانش است، مگر یک استاد چه کاری به غیر از علم دارد، البته این مشکل از یک جا نیست، این بروکراسی پیچیده هم دلیل آن است، یک استادی بخواهد ارتقا بگیرد، باید از صد جا نامه و امضا بگیرد، لذا استادان ما به خارج از کشور می روند، یعنی دو راه بیشتر ندارند یا به خارج بروند و نوکری کنند و یا در داخل با دست خالی تولید علم کنند.

این وضعیت دانشگاه های ما بود. از آن طرف وضعیت حوزه های علیمه بدتر که با انفعال همراه است، در صورتی که حوزه علیمه باید فعال باشد، تا بتواند تولیداتش رابه جامعه تزریق کند ولی شاهدیم که حوزه ها دچار انفعال شده و از جامعه فاصله گرفته اند، و هیچ پیوندی هم بین حوزه و دانشگاه وجود ندارد.

رسانه ملی ما خیلی از چیزهای جدیدی را که در غرب به نمایش در می آید برای مردم ما هم به نمایش می گذارد، ولی تفاوت در این است که این واردات نه با برنامه ریزی، فکر و هدف بلکه صرفا به دلیل وجود پول است که این کار انجام می گیرد، لذا وقتی کالایی وارد می شود فرهنگ آن به جامعه نمی آید، صبح تا شب فوتبال پخش می شود و هر روز هم بر اخلاق در فوتبال تاکید می شود ولی کو؟ آیا تماشاگران ما اخلاق را رعایت می کنند؟

شما قرمه سبزی در ایران تولید می کنید و خوردنش را هم بلد هستند، درحقیقت زنان ایرانی این قورمه سبزی را با تحلیل می پزند، یعنی اینکه می دانند گیشنیز چه قدر باشد، اگر زیاد باشد، تلخ می شود اگر کم باشد، آن بوی مطبوع را از دست می دهد لذا با تحلیل همین قرمه سبزی ساده درست می شود، ولی در مسایل کلان هم آیا اینگونه است؟

تنها چیزی که وجود دارد نامی از رسانه ملی است، یک جایی برای تولید ثروت شده است، المستقبل لبنان را نگاه کنید که در یک ساختمان دو طبقه با سالانه 30 تا 40 میلیون دلار اداره می شود، ولی صداوسیمای ما چه؟ بیش از 12هزار نیرو در رسانه ملی فعال هستند که بیشتر هم شده است، همه هم از این نهاد درآمد دارند.

صداوسیما کار می خواهد، رسانه خود یک دانش است، دانش خود بازتولید دانش و پردازش می کند، چیزی که امام فرمودند صداوسیما دانشگاه عمومی است، حال چه چیزی در این دانشگاه به مردم داده شده، دانشگاه اول استاد می خواهد، فقط ساختمان نیست، اما به واقع آیا استادی در صداوسیما به مردم آموزش می دهند؟ یک سری فیلم را پول می دهند و وارد می کنند و هر فرهنگی را هم که با این فیلم وارد شود، به خورد مردم می دهند، فرهنگ خرواری.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

صدا و سیمای ما...2

یالطیف

یکی از دوستان پرسیده بودند که رییس صدا و سیما را چه کسی انتخاب می کند؛ باید بگویم رهبری. اهل فلسفه بافی نیستم، ولی احساس می کنم شاید پرسنده می خواهد بگوید خب، پس اشکال از جای دیگری است! از آن جایی که سوال بسیار موجز پرسیده شده، لذا چاره ای نیست جز این که حالات مختلف را بررسی کنیم. به علتِ وجود حالات مختلف من تنها به دو حالتِ مهم می پردازم.

حالتِ اول؛ اگر امروز مشکلی در صدا و سیما است و به نظرِ ما نقدِ آن خوانده می شود، این مشکل به رهبری بر می گردد که رییس ِ لایقی را برای آن بر نمی گزیند.

باید گفت این را خودِ رهبری باید جواب دهند. اگر اشکالی مطرح می شود به مشکلاتِ موجود است تا رفع شود و این یعنی ولایت پذیری. همین می شود که یک استاد حزب اللهی آرام نمی نشیند و برای اصلاح ساختار و نه شخص بر روندِ معیوب صدا و سیما نقد وارد می سازد. وگرنه هیچ یک از اساتید و چهره های شبه روشن فکری دیگر چنین نقدهایی را در سخنان خود نمی آورند، اتفاقا هر کس در این جا اشکلاتِ صدا و سیما و برنامه های آن را عنوان می کند، نشان می دهد که دلش برای کشور می سوزد و از بقیه پایبندی بیشتری به اسلام دارد. وگرنه استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران به راحتی می توانست از کنار ِ این پدیده رد شود.

پس؛ اشکال به این نیست که چرا فلان فرد رییس سازمان است، بلکه اشکال به این است که چرا روندِ درستی در آن دیده نمی شود. چه بسا اگر فردِ دیگری رییس سازمان بود مشکلات بیشتر بود و اوضاع وخیم تر می شد. جالب است بدانید پیام رهبری در انتصابِ آقای ضرغامی ناظر بر همین مشکلات است و حتی ایشان این مشکلات را می بینند و بر آن وقوف دارند. به جنس ِ کلمات دقت کنید:

جناب آقای مهندس عزت الله ضرغامی

با پایان گرفتن دوره‌ی ریاست پنجساله جنابعالی بر سازمان صداوسیما،  با قدردانی از تلاشهای طاقت فرسائی که در مدیریت این رسانه‌ی گسترده و فراگیر به کار برده و خدماتی که شما و همکارانتان در زمینه‌های گوناگون به انجام رسانیده‌اید، برای دوره ئی دیگر شما را به ادامه‌ی این کار سنگین و حساس میگمارم.
برجستگیها و نقاط قوّت  کنونی صدا و سیما در کنار کمبودها و نقاط ضعف آن باید پیوسته در برابر چشم جنابعالی و دیگر مدیران آن سازمان و در معرض ملاحظه و مقایسه قرار گیرد و همت بر روند نقص زدائی، به هیچ رو کاهش و سستی نیابد.
سفارش اساسی اینجانب نزدیک کردن و رساندن این رسانه‌ی فرهنگ‌ساز، به طراز رسانه‌ئی است که دین وَ  اخلاق وَ امید وَ آگاهی،  بارزترین نمود آن باشد و رفتار اجتماعی مخاطبان و نیز نهاد حساس و مهمی چون خانواده  بر اساس آن شکل گیرد و هنر و شیوه‌های گوناگون حرفه ئی و آزموده  شده یا نوپدید، یکسره در خدمت رشد این شاخصها در آید. 

بندِ بالا یعنی  رهبری دارند از صدا و سیما مطالبه می کنند. اگر صدا وسیما در این زمینه مشکلی نداشت چه دلیلی داشت در حکم انتصاب رهبری این جملات دیده شود؟ رهبری همان مطالباتی را از صدا و سیما می خواهند که ما بدان نقد داریم. باید بگویم با توجه به مطلبِ پیشین مطالباتِ رهبری گسترده تر و نقدهای ایشان ریشه ای تر است. قطعا تصدیق می فرمایید که رهبر باید سیاست های کلان را پی ریزی کند و به هیچ روی شایسته نیست که ایشان به طور ِ مستقیم در تصمیم ها دخالت کنند. بلکه باید راه را نشان دهند و به نیروهای شان بگویند حرکت کنید. این مشی امام راحل هم بود. مگر در مورادِ جزیی رهبران در مدیریت زیر دستِ خود اعمال فشار نمی کنند. نمونه اش سه روزنامه اطلاعات، کیهان و جمهوری اسلامی. هر سه روزنامه زیر نظر ولایت فقیه است و جالب است که مشی هر سه روزنامه با هم متفاوت و حتی متضاد است. کیهان همان روزنامه ای است که بر خاتمی می تازد و اطلاعات همان روزنامه ای است که کیک یک متری برای خاتمی می گیرد و در موسسه اش تولد خاتمی  را با حضور او گرامی می دارد... هر دو روزنامه هم زیر نظر ولی فقیه است.
برای اولین بار بود من دیدم رهبری حکمی را با لحن ِ زیر صادر کرد. این یعنی اوضاع صدا و سیما به شدت درام است. ایشان در حکم شان آورده اند:
از تجربه‌های موفق یا ناموفقِ دوره‌ی پنجساله‌ی باید برای رساندن این رسانه به این کیفیت برتر سود ببرید و با زمانبندی برنامه‌ها و تعیین شاخصهای قابل اندازه‌گیری، حرکت مجموعه را تکمیل یا تصحیح نمائید. انتظار دارد نشانه‌های این تحول در اولین سال مسئولیت جنابعالی مشاهده شود . توفیق شما را از خداوند متعال خواستارم.

حالتِ دوم؛ چرا به مجموعه ای که زیر نظر رهبری است نقد وارد می کنید؟ مگر شما رهبری را قبول ندارید که به مجموعه ی تحتِ مدیریت ِ ایشان نقد وارد می کنید؟

در پاسخ باید گفت چون رهبری را قبول داریم به مجموعه ی تحتِ مدیریتِ ایشان نقد وارد می کنیم. ما وظیفه داریم که نقدهای خودمان را ابراز کنیم. این نقدها نه تنها شامل مجموعه ی تحت مدیریت ِ رهبری می شود که حتی شامل خودِ رهبری هم می شود. یعنی می توان خودِ ایشان را هم نقد و نصیحت کرد؛ اما لزومی ندارد این موردِ آخر رسانه ای باشد. اگر نقد مشفقانه و دلسوازنه باشد، باید به خودِ مجموعه ی بیتِ ایشان ارسال شود. و اگر کسی نقدی به رهبری دارد و آن را برای ایشان ارسال نکند در حقش جفا کرده است. این ها که دارم می گویم خطبه امیرالمونین است. ما در مکتبِ علی یاد گرفتیم که کژی ها را به گوش ِ حاکم برسانیم. در همین مکتبِ امیرالمومنین یاد گرفتیم که در زمانِ جهاد و انجام حدود و دستوراتِ الهی گوش به فرمانِ ولی خودمان باشیم، حتی اگر دستور دهد قرآن ها را در هم بریزد و به خیمه نفاق بزنید... این هر دو هم نقد حاکم و فرمان پذیری از حاکم در خطبه ی حضرت امیر آمده است و جز حقوق حاکم بر مردم است.

به نظر ِ من کسی که منتقدِ دلسوزِ اجزای سیستم باشد و آن را عنوان کند بالاترین خدمت را به ولایت فقیه کرده است. زیرا نظریه ولایت فقیه امام خمینی قدرتش در بیداری امت است، وگرنه یک امت بی تفاوت و خمود و درمانده بهترین خبر برای غرب است و آن روز، یعنی روز ِ بی نقدی و رضایت از وضعیت صدا و سیما و قوه قضاییه یعنی روز ِ مرگِ ولایت فقیه.

وقتی جملاتِ دکتر فیاض را در مقاله ی که در زیر می بینید خواندم، ایمان آوردم هنوز انسان های ولایت مدار توی دانشگاه ها حضور دارند و هنوز ولایت فقیه زنده است. امثال دکتر جوادی یگانه و دکتر فیاض و... توی آن دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هستند که آدمی به آینده امید دارد...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

امسال خمینی زودتر می آید


یالطیف
مطلبِ زیر را امیر عبدالهی برایم فرستاد. همچنان مصرم که این مطلبِ امیر را از دست ندهید؛ مطبی پیرامونِ کتاب خوانی. اما مطلبِ زیر، با این که صد در صد با همه ی حرف هایش موافق نیستم، ولی به علت پسندیده بودن روح مطلب آن را تقدیم حضور می کنم. 
- - - - - - - - - -
دیشب/ سازمان هواشناسی گزارش داد/ «اینک در بهار آزادی» / همه جا آفتابی است/ و «فردا چو بهار آید صدلاله به بار آرد»/ و همه جاده‌های کشور باز است/ الا جاده انقلاب/ که در آن چند بهمن افتاده به این بزرگی/ از برف رشته‌کوه بی‌بصیرتی / جاده مه‌آلود است/ و از ماموران پرتلاش اداره راه/ کاری ساخته نیست/ در مسیر شمال به جنوب/ عده‌ای از راننده‌ها/ از بس بوق زدند/ کوه ریزش کرد/ در جاده انقلاب/ روی یکی از تابلوها نوشته بود/ یکی بود یکی نبود/ غیر از خدای مهربون/ هیچ‌کی نبود/ جاده لغزنده است/ دشمنان مشغول کارند/ با احتیاط برانید/ سبقت ممنوع/ دیر رسیدن به پست ریاست‌جمهوری/ بهتر از هرگز نرسیدن به امام است/ حداکثر سرعت مجاز، سرعت حرکت ولی‌فقیه است/ اگر پشتیبان ولایت‌فقیه نیستید/ لااقل کمربند دشمن را نبندید/ با دنده لج حرکت نکنید/ با وضو وارد شوید/ این جاده مطهر به خون شهداست/ «قسم به اسم آزادی، به لحظه‌ای که جان دادی»/ «که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید»/ به دلم افتاده/ امسال امام زودتر می‌آید/ الان خمینی/ خودش در پاریس است/ و دلش اینجا/ اما اینجا/ عده‌ای در شمال تهران هستند و دلشان با BBC است/ و من دارم «در دل تار شب ای شهیدان» / سرود «خمینی ای امام» را/ تمرین می‌کنم/ و به روح‌الله می‌گویم/ تو از «تبار حسین شهیدی» / «از دیار سرور و خدایی» / «ما در ره اسلام، پیمان خون بستیم»/  اوباما خیال کرده/ «ما نوگل بهاریم»/ «اما امام ما گفت»/ هر چه فریاد دارید/ بر سر آمریکا بکشید/ «ای مجاهد، ای مظهر شرف»/ رسمش این نبود که در جاده انقلاب/ غائله برپا کنی/ این صندلی که بر آن تکیه زدی/ «از اشک یتیمان است از خون شهیدان است»/ «آمده موسم فتح و ایمان»/ الان چه وقت پرپر کردن لاله‌هایی است/ که «سر زد ز خون شهیدان؟!»/ «دشمن ما منطق ضدبشر دارد»/ «بحر وطن! نوکر اجنبی»/ «خود تو بگو، چه ثمر دارد؟»/ سارکوزی می‌خواهد/ نوفل لوشاتو را بفروشد/ و با پولش/ در ایران/ انقلاب مخملی راه بیندازد/ دیشب وقتی/ اخبار ساعت 9 را گوش دادم/ «ما همه پیرو خط رهبریم» نبود/ و تیتراژ خبر تغییر کرده بود/ و به جای «انجز وعده»/ ادای BBC را درآورده بود/ ما اگر بر صف دشمنان حمله می‌بردیم/ در صفوف خودی رخنه ایجاد نمی‌شد/ و بهمن، جاده انقلاب را نمی‌بست/ من عاشق بهمن انقلابم/ نه بهمن جاده چالوس/ و در دهه فجر به دنیا آمده‌ام/ من با انقلاب هم‌سن‌ام/ جشن تولد ما در یک روز است/ یار دبستانی من انقلاب است/ من و انقلاب/ چند روز دیگر/ وارد سی ‌و دومین سال بهار زندگی‌مان خواهیم شد/ و چه زجری کشیدند/ آنها که من و انقلاب را/ از آب و گل درآوردند/ من نمک‌نشناس نیستم/ فقط یک سوال دارم/ «این بانگ آزادی کز خاوران خیزد»/ یا از نیاوران؟!/ و «حرف امام این بود، در سرزمین ایران، پاینده‌ است اسلام» / من رانندگی را در همین جاده انقلاب/ یاد گرفته‌ام/ اما راننده فرمول یک هم/ نمی‌تواند چشم بسته حرکت کند/ شوماخر هم خلاف کند/ پلیس باید به «مرّ قانون» عمل کند/ مگر اینکه رشوه گرفته باشد! / ماشین من/ بیمه آسیا نیست/ «بیمه انقلاب» است/ و پدرم اول انقلاب در کمیته بود/ و خوب شد که در جنگ شهید شد/ و از کمیته X سر درنیاورد/ من جلوی آینه ماشین/ علامت X نگذاشته‌ام/ پلاک پدرم را آویزان کرده‌ام/ و وصیتنامه‌اش/ هنوز هم/ آویزه گوشم است/ وصیتنامه پدرم/ نامه‌ای بود خطاب به امام/ که هم سلام داشت/ و هم والسلام/ سرگشاده نبود/ الان سختگیرترین ویراستارها هم/ که از همین دل‌نوشت/ هزار و یک غلط درمی‌آورند/ نمی‌توانند از وصیتنامه بابااکبر/ یک غلط بگیرند/ غلط - غلوط/ در نامه‌های شیخ زیاد است/ من دیکته را / از معلم سال اولم یاد گرفتم/ نه از آقای جین شارپ! / و پدرم عاشق امام بود/ و با «پرواز انقلاب»/ بال درآورد/ و رفت مهرآباد که در فضایش / «بوی عطر شقایق پیچید» ه بود / من می‌خواهم به آن خلبان بگویم/ امسال دست امام را محکم‌تر بگیرد/ و امام را زودتر بیاورد/ من دلم برای خمینی تنگ شده/ هوای روح‌الله افتاده به سرم/ پدرم بعد از جمعه سیاه می‌گفت/ «که راه ما باشدا راه تو ای شهید»/ پدرم «دست قهار خلق خدا بود» / و قبل از انقلاب/ عکس خمینی را/ به طلق موتورش زده بود/ و چند بار از ساواک کتک خورد/ نوش جانش/ مامور ساواک می‌گفت/ به خمینی فحش بدهی/ ولت می‌کنم/ و پدرم به شاه فحش داد/ و گفت/ «ما بچه‌های ایران جنگیم تا رهایی فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد»/ ... 
... پدرم/ در ره منزل لیلی/ مجنون بود/ و می‌گفت/ «آنکه بر ظلم شب حمله‌ور شد»/ خمینی بود/ «سران فتنه» بعدا آمدند!/ من یک روز/ وصیتنامه پدرم را چاپ می‌کنم/ الان زود است/ می‌ترسم با این نامه‌ها و بیانیه‌ها/ اشتباه گرفته شود/ و می‌ترسم بیفتد زیر بهمن جاده انقلاب/ و دیده نشود که «در زمستان / بهاران آمد / آدم از قعر دوران آمد». 
«خمینی ای امام، خمینی ای امام»/ امسال زودتر بیا/ من می‌دانم امسال هم که بیایی/ اول می‌آیی به ما سر می‌زنی/ و بعد ای «حبل‌المتین توده‌های آرزومند»/ باز هم می‌روی بهشت‌زهرا(س)/ و برای شهدای راه انقلاب/ فاتحه می‌خوانی/ شهدایی که قرآن گفت زنده‌اند، شهیدان اسلام‌اند/ و امروز/ عده‌ای می‌خواهند/ از زنده‌هایی که راست‌راست راه می‌روند/ شهید بسازند/ گوش من فقط «ندا»ی هل من ناصر ولایت را می‌شنود/ امسال زودتر بیا خمینی/ «مقدمت را اماما! شهیدان با نثار تن خود گشودند»/ بیا خمینی/ من دلم برای تو تنگ شده/ و برای «الله‌اکبر»ی که «مرتضایی‌فر» گفت/ اماما! دیروز عده‌ای معدود/ پشت‌بام رفتند/ و الله‌اکبر گفتند/ که ترجمه‌اش این بود/ آمریکا بزرگ‌تر از آن است که وصف می‌شود!/ امروز /اماما! /«ما نغمه الله‌اکبر بر زبان داریم»/ و البته قرائت‌ها از دین زیاد شده/ و کم مانده VOA بر «چهل حدیث» تو/ تفسیر بنویسد/ اماما! من از طرف آنها/ که عکست را پاره کردند/ معذرت می‌خواهم/ آنچه در موزه رفت/ «ایسم»‌هایی بودند که دچار «ایست» قلبی شدند/ جای تو در قلب ماست/ که بت‌شکن بودی/ و نترسیدی که CNN/ تو را مخالف حقوق بشر بخواند/ اماما! با وجود تو بود/ که «در زمستان بهاران آمد» / من از طرف آنها که/ به تو جام زهر دادند/ معذرت می‌خواهم/ اماما! امسال زودتر بیا/ «پرواز انقلاب» را جلو بینداز/ من با «بصیرت»ام/ و کام تو را شیرین خواهم کرد/ اماما! امسال زودتر بیا/ لااقل به خاطر خامنه‌ای/ مگر نگفتی که سیدعلی/ چون خورشید می‌درخشد/ اینجا اما عده‌ای پشتیبان آمریکا شده‌اند/ و به خورشید پشت کرده‌اند/ و بر اصل ولایت‌فقیه/ شعار مرگ می‌دهند/ و عده‌ای از تو دم می‌زنند/ تا او را بکوبند/ و از همت حرف می‌زنند/ تا مرا بکوبند/ بنشین اماما! در همان صندلی معروف/ کنار مزار شهدا/ و باز هم به پشتیبانی ما/ توی دهان‌شان بزن/ اماما! / دولتی که تو تعیین کردی/ به پشتیبانی رای ما بود/ اما امروز/ می‌خواهند رای ما را به انقلاب/ به پشتوانه سفارت انگلیس/ نادیده بگیرند/ و در جاده انقلاب/ حتی از تو/ از اسلام ناب/ عبور کنند. اماما! باز هم بیا/ امسال زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران‌جانی»/ «غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشن‌زبان داریم»/ که تو گفتی لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دل‌مان برای تو تنگ می شود/ خامنه‌ای را نگاه می‌کنیم/ «دشمن بداند ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف به صف ما آهنین چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم». 
«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای امام، خمینی ای امام».


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چرا سکوت؟


یالطیف

توی سایت ها مطلبی دیده بودم در موردِ سکوتِ رضا امیرخانی در موردِ وقایع اخیر. ژان پل ساتر مطلبی دارد به این مضمون که مخاطبانِ و هوادارنِ یک نویسنده حق دارند از او بخواهند که نظرش در موردِ اتفاقی که دارد می افتد چیست.(اگر درست آدرس داده باشم.) این حق ِ اخلاقی مخاطبان رضا امیرخانی است که از او مطالبه کنند. آن طور که جنابِ سالاری فرموند نیست. بنده به شدت به این جمله ی  "و من روی سخنم با یاسر نیست.که با همه ی سیاست زده گان انقلابی این روزهاست که خونخوارانه،مخالف را حتی اگر رضا امیرخانی باشد،تاب نمیآورند.وحشیانه فقط موافق میخواهند." نقدِ اساسی دارم و احساس می کنم این گونه یک سویه تیغ کشیدن خود خلافِ اخلاق است.

چرا باید این خواسته از آقای امیرخانی که منتظر ِ دیدگاه ها و نظراتِ او هستیم باطل بنماید؟ متاسفانه دلیلی در تایید این گفته اقامه نمی شود. هر چند عنوانِ ستایش محض و دفاع مطلق از امیرخانی خود پاسخی بر این ایرادِ بنده است. چرا که او فقط خواسته احساساتش را بیان کند و متاسفانه طیفِ آرمان خواه و انقلابی که امروز از هر دو سوی جبهه استخوان در گلو و خار در چشم است مورد هجمه ی خود قرار داده است. من از از طرفِ وبلاگِ طلبه ضد، ضد طلبه از همه ی رفقای بی کسم معذرت می خواهم. ایشان طوری مطلب شان را نگاشته اند گو این که جوانان دردمند و آرمان خواه را از این فتنه سودی است. یا ما در پی رانتی هستیم. به اندازه ی کافی نسل ِ آرمان خواه درمانده است که نخواهد همین چهار تا مشتری و نویسنده اش را بپراند.

اگر نسل ِ آرمان خواه و مذهبی به زعمِ شما سیاسی کار و بی اخلاق شده است به خاطر ِ حوزه های علمیه است. لطفا ریشه های مشکل را بشناسید و به حوزه ی علمیه ایراد بگیرد که نتوانست ما را تربیت کند. البته حوزه ی علمیه ای که امروز در کنار ِ اندک نیروهای مستعد و جویای حقیقت و دین، مامن ِ کسانی شده اند که از همه جا رانده شده اند و از شدت ضعف علمی و کند ذهنی انتخابی جز حوزه نداشتند، عاجزتر از این نقدهاست... یک زمانی فکر می کردم که توی حوزه خبری است، اما... به یکی از دوستان که با توجه به قوتِ علمی و پشتکارش در دانشگاه می خواست برود حوزه گفتم این کار نکند. توی این حوزه ها هیچ خبری نیست. می توانی در همین دانشگاه بمانی و منشا خیر باشی...  صحبت از کدام ِ بی اخلاقی می کنی بردار! صحبت ما از بی یاوری است. صحبت از کرور کرور زنبور ِ بی کندو است که مفترقند.

اما امیرخانی...

مخالفتِ رضای امیرخانی از دولت با توجه به اهمیتی که ایشان به مسائل فرهنگی می دهند قابل ِ درک است. منتها ساده اندیشانه است اگر خواسته ی امثال ِ سید یاسر از رضا امیرخانی را تنها حمایتِ از احمدی نژاد بنماییم. این دو موضوع از هم جداست. تبیین کردن جایگاه خود در میانه ی ماجرا با حمایت از احمدی نژاد تنها خلطِ مبحث است. مگر همه ی کسانی که در این میان جایگاه خود را تعریف کردند حامی احمدی نژاد بودند؟ مگر دکتر روح الامینی که فرزندش را در میان از دست داد، حامی احمدی نژاد بود و یا هست؟ ولی دیدید که تا آن جا که می توانست مساله را تبیین کرد. برادر، من فکر می کنم این دو موضوع از هم جداست. آری؛ کار به جایی می کشد که مسائل ِ سیاسی به اصول ِ دین مرتبط می شود. مسائل ِ سیاسی... یک جوری در موردش صحبت می کنید گو این که هر کس پیرامونش حرفی بزند انگار دچار ِ خبط شده است. مگر نه این است که آثار امیرخانی، حتی رمان هایش، پر از المان های سیاسی و نظراتِ سیاسی نگارنده است که گه گاه مستقیما بیان شده؟

عزیزان اگر از سید مهدی شجاعی و محسن حسام مظاهری گفتید از فرهاد جعفری هم بگویید. هیچ کدام از ما به لعن و نفرین سید مهدی شجاعی نپرداختیم. هیچ کدام مان کتاب هایش را آتش نزدیم. با همه ی کله خری و خشک مغزی و وحشیگری مان هنوز سید مهدی را دوست داریم. هنوز مقاله های محسن حسام را با جان و دل می خوانیم. بعد ِ انتخابات هنوز هم خریدار کرشمه ی خسروانی سید مهدی بودیم. به انتخاب ِ سید مهدی و محسن حسام در انتخابات احترام می گذاریم. هر چند ممکن است نقد هم کرده باشیم، که آن هم از روی دلسوزی بود و نه از برای به آتش کشیدن و قطع رابطه کردن. اما... توی می دانی برادر که فرهاد جعفری، نویسنده رمان پرفروش کافه پیانو، در اوج شهرت در میان سکولارها و جریان شبه روشن فکری از احمدی نژاد حمایت کرد؟ تو می دانی ده ها جلد از کافه پیانوی او را به نشر ِ چشمه برگرداندند؟ آیا تو می دانی کتابش را آتش زدند؟ آیا تو می دانی که او گفت اگر همه 70 هزار جلدش را برگردانند از تصمیمش منصرف نمی شود؟ آیا تو می دانی او به یک چهره ای منفور در میان طرفدارانش بدل شد؟ آیا تو می دانی که می توانست با بستن تنها یک روبانِ سبز در شهرت بماند و حالش را ببرد؟ تو می دانی که او با به جان خریدنِ این همه تهمت و انگ آینده خود را تیره کرد؟ آیا تو می دانی که اگر سید مهدی از موسوی حمایت کرد این فرصت را هم داشت که در حضور رهبر تریبونی داشته باشد، با این همه فرهاد جعفری دستش از این گونه تریبون ها کوتاه بود و هست؟ این همه از امیرخانی گفته ایم و نوشته ایم، اما بگذار جانبِ انصاف رعایت کنیم و این را اضافه کنیم که جعفری حمایت کرد و می کند تنها به خاطر ِ عقایدش. حتما می دانی که باید به شرف ِ این آدم ها درود فرستاد! تو می دانی این مرد دوباره دل به دریا زد و در اینجا با تکیه بر دیدگاه های سکولارش از مردم برای حضور در راهپیمایی 22 بهمن دعوت کرد. و هنوز هم پای انتخابش ایستاده است. 

سید یاسر و امثال ِ او فراوانند. بگذار بگویم در میان ِ خیل ِ دوستانم بسیاری مانند او سوال دارند. من از هر یک از دوستانم که بیوتن را خوانده است پرسیده ام گفته اند چرا امیرخانی سکوت کرده است. این سوال جدی است. سید یاسر عزیز این تنها سوال تو نیست. این سوال ِ بسیاری از ماست. البته ما برای تصمیم گیری منتظر ِ کسی نمی مانیم. خمینی به ما یاد داد که معطل ِ کسی نباشی. ولی حق بدهید که این را پرسیم چرا سکوت؟ آن هم رضا امیرخانی... امیرخانی که در سال های اصلاحات به خاطر ِ اظهار نظر یک نفر، توی لوح سرمقاله می نوشت. اما اکنون با گذشتِ چندین ماه از دورانِ فتنه حتی یک خط مطلب در تبیین این ماجرا ننوشت. این مساله ی بدیهی را نمی توان کتمان کرد. آیا این غائله اندازه ی یک سخنرانی سرشار ارزش نداشت؟ آیا این فتنه ی عظیم قاعده ی یک کتابِ خاطرات شعبان بی مخ ارزش نداشت که نویسنده ی ما برایش مطلبی بنویسد؟

سایتِ ارمیا نوشته است که اگر می خواهیم کاری کنیم به دولت بگوییم مجوز ِ اثر امیرخانی را بدهد. باشد آقای سایتِ ارمیا... به دولت هم می گوییم، ولی این را بهش می گویند فرافکنی! ما منتظر ِ این نیستیم که امیرخانی با رجا و یا کلمه مصاحبه کند. اما انتظار داریم موضعش را بدانیم، چه باک اگر از سایتِ تابناک باشد. جالب است آقای سایتِ ارمیا می گوید موضع ایشان همان موضع ِ داستان ِ سیستان است. برادر ما انتظار تبیین ماجرا داریم نه فقط موضع. ما منتظر ِ تحلیل وقایع از دیدِ آقای امیرخانی هستیم. وگرنه مساله فقط ولایت پذیری نیست. کیست که در ولایت پذیری آقای امیرخانی شک کند؟ (که اگر کسی شک کند حق دارد.) مساله جای دیگری است برادر. ما به دولت می گوییم که به اثر ِ امیرخانی مجوز بدهد... مگر ما خواستیم که امیرخانی در موردِ دولت صحبت کند؟ مگر همه ی کسانی که موضع مشخص کردند انسان هایی بی درد بودند؟ اگر امیرخانی منتظر مجوز است باید بدانید که افرادی هستند که عمری است به خاطر ِ عدم ِ رعایت عدالت و با وجود کپرنشینی و مشکلاتِ کمر شکن پای ِ انقلاب ایستاده اند. راستی، به نظر ِ شما این جمله ی آقای سایتِ ارمیا اخلاقی است؟:"دوستان به خاطر داشته باشند که موضعِ رضا امیرخانی، همان موضع داستان سیستان است در دوره‌ای که عدالت‌طلبانِ فعلی محوِ جمال دوم خرداد بودند! "

من هنوز نمی توانم باور کنم که این جور نوشته ها را امیرخانی تایید می کند. این استدلال مخدوش و مغلوط است. همانند جمله ی آقای کروبی به شیخ صادق لاریجانی است؛ که آن موقعی که او داشته مبارزه می کرده، شیخ صادق در آغوش مادرش شیر می نوشیده. با این جور نوشته ها سر چه کسی دارید منت می گذارید؟ منظور از عدالت طلبان ِ فعلی کیست؟ آرمان بسیاری از ماها عدالت است. من خیلی ها را می شناسم که عدالتِ خواه هستند و به یاد نمی آورم محو ِ جمال ِ دوم خرداد بوده باشند. کم نیستند عدالت طلبان فعلی که همچنان در میانِ پیوند های ظالمانه خرد می شوند ولی پای عدالت ایستاده اند و هیچ گاه محو جمالِ هیچ جریانی نبودند.

البته این را بگویم خمینی به ما یاد داد که با هیچ کس عقدِ اخوت نبندیم. (این اسمش وحشی گری یا خون خواری نیست!)
خمینی به ما آموخت که انسان ها را معیار ِ حق نگیریم.

و آموختیم از هیچ کس در این روزگار، جز حضرت صاحب (عج)، نمی توان به صورت مطلق دفاع کرد. از سید علی خامنه ای نمی شود مطلق دفاع کرد چه رسد به امیرخانی.

آقاجان اصلا قبول؛ امیرخانی همین الانش هم پیرو ِ ولایت است، این مساله هم قابل کتمان نیست. کمی تیزهوشی لازم است تا این سخن را از لا به لای نوشته های رضا بکشد بیرون. به قول ِ دکتر یگانه استاد دوست داشتنی جامعه شناسی، امیرخانی در قبال جمهوری اسلامی موضعی غیر قابل برگشت گرفته؛ نه با داستان ِ سیستان که با ذکر مشتاقانه رضای لبنانی از امام خمینی در بیوتن. اما...بگذار تا بگذریم. گفتنی ها را گفتیم.

بگذار ساده تر بگویم به هیچ وجه هدفِ این نوشته نقد و یا تخطئه ی رضا امیرخانی نبود، وگرنه برای نقد باید بیشتر از این ها کیسه کشید. تنها تلنگری بود به آقایانی که فکر می کنند افراد به خاطر ِ نام شان اشتباه نمی کنند... 


خواندنِ سرلوحه ها را به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم؛ مخصوصا مقاله چقدر جنبش نرم افزاری.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقدکی بر آن چه آقای امیرخانی درباره سمپاد نگاشت

یالطیف

امیدوارم پیش از آن که بخواهید این نوشته را مطالعه فرمایید نوشته ی آقای امیرخانی پیرامونِ سمپاد را خوانده باشید. این مطلبِ خواندنی را من در پستِ قبلی در همین پایین آورده ام. منتها چند نکته به نظرم رسید که آن را خدمتِ شما به عنوان نقدک عرضه می دارم.

اول؛ با نوشته ی امیرخانی خیلی حال کردم. (هر چند آدم باحالی نیستم.) این نوشته را نمونه ی یک نوشته ی آزاد اندیشانی و به دور از ملاحظات باندی و سیاسی می پندارم. اما این همه ی ماجرا نیست.

دوم؛ روزگار ِ ما را غیر از بی صفتی موردِ اشاره ی آقای امیرخانی باید روزگار ِ بی غیرتی نیز نامید. این اتفاقا رخدادی میمون و مبارک محسوب می شود. به زعم ِ من هر کسی در این روزگار باید نسبت بسیاری از مطالب و نوشته هایی که خود آن را خلاف می پندارد بی غیرت باشد. چون در این وانفسای نفسانیت سالاری پاسخ به هر شبهه و هر امرِ خلافی ناممکن می نمایاند و اساسا آدمی را از باقی فعالیت هایش باز می دارد. باید در نسبت به خیلی از مسائل بی غیرت بود، ماند و گذشت. اما با توجه به ارزشی که من به عنوان یک بچه دانشجو و طلبه نسبت به قلم آقای امیرخانی قائلم، بنابراین نیکوست که این حق ِ اخلاقی را ادا کنم و با وجودِ این که ساعت 2 بعد از ظهر امتحانِ مهمی دارم نقدکی بنگارم، و نه نقدی، بر آن چه ایشان در سایت محترم تابناک نگاشتند.

سوم؛ ناامیدی را قبل ِ این که آقای امیرخانی در بندِ اول بیان کنند، من پیش از این در عکس هایی ایشان در مصاحبه با مجله پنجره دیده بودم و همان جا نسبت به این مساله ابراز ِ نگرانی کرده و عنوان داشتم که آقای امیرخانی لطفا لبخند بزن. منتها یقین دارم این ناامیدی موردِ نظر ِ ایشان پیرامونِ همین موضوعی است که می خواهند بنگارند، وگرنه در حیطه ی فعالیت هایی که ایشان دارند و انشالله همه ی ما را با نوشته هایی خود همچون نفحاتِ نفت و سفرنامه افغانستان مستِ فیض خواهند کرد ناامیدی جایی ندارد. چه بسا رضای امیرخانی از بسیاری از ما جوانترک ها آرمان خواهی پر شر و شور تری داشته باشد. این را روی هوا نمی گویم، گواه عاشق ِ صادق در آستین باشد. کمی صبر کنید انشالله با چاپ کتاب های جدیدشان همین را می بینید.

چهارم؛ این بند پیرامون نوشته ی آقای امیرخانی در موردِ حاجی مسگری و آقای رئیس جمهور هم صادق است. کما این که ما منتقدانِ خاتمی نسبت به این نقدِ خواندنی خیلی خوش خوشان مان شد، ولی یک نکته ی ضخیم! را فراموش کردیم. نکته ای که دوباره همین جا  نیز دیده می شود. نکته ای که در نوشته ی این جانب در باره ی آرمان خواهی و وضعیت اسفناک آن هم رویت می شود. و آن این که برخی از کلمات را با بی دقتی و بی پروایی می نگاریم. مثلا در همان نوشته آقای امیرخانی نوشته بود شهردارِ مافنگی، البته با درایت خودشان یا ناشر در کتاب سرلوحه ها آن کلمه حذف شد. این که نقد داریم؛ قبول. نقدمان هم وارد است باز هم قبول. این که ناراحتیم؛ قبول. این که دل مان می سوزد باز هم قبول. همه ی این ها قبول، ولی قبول داشتنِ همه ی این موارد باعث نمی شود که رویه ی نوشته ی مان یک سویه و حاوی جملاتی باشد که خواننده گان اصلی یعنی مسئولین را از خواندن آن باز بدارد. قطع به یقین اگر این نوشته را به رویتِ یکی از مسئولین آموزشی برسانند خواهد گفت سیاه نمایی کرده. وقتی در آن نوشته می شود که سمپاد در دولتِ نهم نابود شد، آیا این قضاوت در قبالِ مسئولان بی انصافی نیست؟ سمپاد  به گواهِ جوانانی که آقای امیرخانی نام بردند و باز هم متولد خواهند شد زنده است انشالله. نمونه ی مناسب از نوشته های امیرخانی در این باره می توان به مغالطه ی یک رئیس جمهور اشاره کرد. در آن فقط رئیس جمهور نقد می شود؛ و نه آن که با قلمی متبخترانه به برخی مواردِ غیر مرتبط با متن پرداخته شده باشد.

پنجم؛ اگر عملی در زمان خود انجام نگیرد و زمانِ اجرای آن دیر شود، شاید هیچگاه آن تاثیر سابق را نداشته باشد. گویا این نوشته باید خیلی قبل تر در همان سال های 84 و 85 نوشته می شد. زیرا این نوشته برای بعدِ آن تاریخ حرفی هم برای گفتن داشته باشد همان نوش داروی معروف است. پندارِ من این است که نویسنده از همان سالِ 84 و 85 امید خود را از کف داده است. شاید رضا امیرخانی عزیز با نوشته ی تعددِ آقا و از این دست نگارش ها می خواست نگرانی خود را از چنین موضوعاتی که ما هم از آن رنج می بریم ابراز بدارد. شاید... نگاهِ رئیس دفتری اما همچنان آزرمان می دهد... نگاهِ فرهنگی او، نگاهِ آموزشی او... بگذارید تا بگویم:

بسمه تعالی 
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران
با سلام و تحیت

انتصاب جناب آقای اسفندیار رحیم مشایی به معاونت رئیس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان به شما است.
لازم است انتصاب مزبور ملغی و کان لم یکن اعلام گردد. 
سیدعلی خامنه‌ای 
27 /4/ 88

ششم؛ مشکلِ راه ِ حل هم همچنان پابرجاست. در اوجِ ناامیدی هم باشیم باز هم راهی هست. حتی اگر دولتِ فعلی عمیقا غیرفرهنگی و به تعبیر درست تر لمپن باشد. حتی اگر...

بگذار بگویم مگر نه این که رئیس موردِ انتقادِ شما کم از یک سال گم و گور شد و این حداقل لطفی بود که می شد به سمپاد داشت. امکان ندارد بگویید راه حلی وجود ندارد و سمپاد برای همیشه ی تاریخ نابود شد. به نظرِ من این حرف مناطِ قدرتمندی ندراد و سست است. می دانید که بعدِ عاشورا شیعه با 6 نفر، به روایتی البته 20 نفر، آغازید و جان گرفت. و در کم تر از چند سال این تعداد به کلاس های پرشور و تمدن ساز امام صادق رسید. قطع به یقین واقعه ی که بر سمپاد  در کم از یک سال رخ داد از عاشورا سنگین تر نیست، هست؟ راستی چند نفر سمپادی هستند که کمر همت ببندند برای یاری سمپاد. فکر می کنم بیش از 20 نفر باشند. باز هم مطئمن باشید که معصومی هست تا یاری کند؛ همان امام صادق و همین امام زمان. بالاخره انشالله حجت خدا همان طور که تا به حال بچه های سمپاد را تنها نگذاشته باز هم این مومنان را که همه جا مومند را بی یاور رها نمی کند. منتها باید آستین بالا زد.

هفتم؛ همه ی آن چیزی که من بدان گیر داشتم همین بود و نه چیز ِ دیگری. پس یک بار دیگر بخوانید نوشته ی زیر را و یاد بگیرد نحوه ی صحیح کیسه کشیدن را. کار ِ دلاک ها را خوب انجام می دهد رضای امیرخانی. با کمی اغماض می توان این نوشته ی منصفانه را به عنوان تاریخچه ای از آن چه بر سمپاد گذشت نامید؛ البته با آن چند نقدکی که بر خودمان و آقای امیرخانی وارد می دانم.

راستی من سمپادی نبودم که این ها را نوشتم و از این زیاده عرضی خودم عذر می خواهم. فکر می کردم نباید در این موضوع بی تفاوت باشم. هر چند... هرچند:

بعد یک عمری که فصیحی، شب وصلی رخ داد. مـردم دیـده ی من در سفـــر دریا بـــود.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نوشته ای خواندنی از امیرخانی پیرامون سمپاد

یالطیف

امیرخانی نوشته ای زیبا و منطقی و در عین حال منتقدانه نسبت به برخوردهای اشتباه دولتِ نهم در موردِ سمپاد نوشته است که انشالله با مطالعه ی آن لذت ببرید. همچنان ضعف های فرهنگی دولت که از ابتدای کار گریبان گیر ِ آن بوده است ادامه دارد و شاید... بهتر است نقدِ امیرخانی را بخوانیم که به نقدِ رفتارهای نادرست دولت ها با سمپاد و به خصوص دولتِ احمدی نژاد می پردازد. انشالله این نوشته به رویت مسئولین آموزشی و دولتی برسد.

-----

این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌که خدا نکند حنجره‌شان خش بردارد- که مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی. 
این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یک نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یک میل‌گرد است که سرش یک تکه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...

***
من -‌با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ کم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم که با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌کاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیرکی نگاه‌مان می‌کردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه کنار می‌گذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چکید و معلمان‌شان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌کرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله که نوشتم، تا همین تای تمت که می‌نویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه کامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا کتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...
و که بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌کرد که "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود که در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌کرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌کرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه که کم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست که در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همین‌ها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی می‌کردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند که از موشک واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم... 
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و کم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درخت‌های کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ برکلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌کرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوان‌مردی می‌کرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این که نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالکل! ما این‌گونه قد می‌کشیدیم...
نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم که مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌کردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسه‌ی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمع‌مان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ کم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به کله‌مان زد. کلاس‌ها را تعطیل کردیم تا نمایش‌گاهی درست کنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی که قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یک ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یک معبد سیک را جواب می‌داد که از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت کردند که از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یک نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع کرد و پروژه‌ای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینکی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکی‌ترها که قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینکی‌ها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکی‌ترین، یک‌هو زمان‌سنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهل‌ش می‌دانند که این فشردنِ دکمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکی‌ها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریک‌خانه، عکسِ استروبوسکپی می‌گرفتم که هنوز هم فکر می‌کنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همان‌جا حسابِ کار دست‌مان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمی‌شده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر که خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -‌و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فکرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دکترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینکی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفه‌ای که نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملکِ تکه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد. 
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای که حجه‌الاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعه‌‌ی کیفی پیدا کنند و با ملاک‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ کم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌کلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشک‌سالی‌ها دستِ کم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها کشانده بودند که سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یک‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یک‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم که آب‌کش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کف‌گیر دستِ دیگری است که همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌کند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سال‌های دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته... 
می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد که مدارس سمپاد موفق‌ترند...
می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از کشور، کم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبنده‌ی زورکی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌کشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از کشور هم مومن است...
تا می‌گفتیم خارج از کشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا که انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم که هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه کمک می‌کنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برای‌شان از کیا می‌گفتیم که مهم‌ترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابک می‌گفتیم که در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم که صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشکیِ کشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم که نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم که حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی کند و اختراع‌ش در سطحی است که بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخک‌ها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد که کارت ندارد!! 
برای‌شان می‌گفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد که همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌کرد... چرا که استعدادهای درخشان را آن‌جور که دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا کف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم که ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی که پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند که می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ کودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی می‌کرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق که آزاده‌گی صفتی است که سمپادی را متمایز می‌کند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌کند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است که به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا که جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط که همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌کرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش کردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌کرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه هم‌واره از فقدانِ امکانات و کم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یک‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مرکزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند که اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند! 
باید از سمپادی بنویسم که موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد می‌آید که حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نکرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیک می‌داند که مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصله‌ی یک عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آرمان‌خواهی اعضاء

یالطیف

اما بخشِ دوم مطلب درباره ی آرمان خواهی. از گزندگی و لات بازی در کلام عذرخواهی می کنم. گفت به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد و یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سوادت خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه و یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟. این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلبِ قبلی ام اشاره به همین دغدغه ی من داشت، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس نوشت: سجاد گفت خیلی دلِ پری دارم که باید بگویم گل گفتی. هم طیفی های من البته آن هایی نبودند که در نوشته ی قبل هدف گرفتم. هم طیفی های من جونان دوست داشتنی بسیجی و مذهبی هستند که من نسبتِ به آینده ی آنان نگرانم. در نوشته ی قبلی روی سخنم با کسانِ دیگری بود و نه رفقای خودم، البته آن هم موردِ نقدِ من هستند؛ مانند این نوشته.

دوستِ دیگری به نامِ احسان که بنده افتخارِ آشنایی با ایشان را احتمالا ندارم نقدی را وارد نمودند. انشالله آقا احسان ایمیلی بدهند که از آن پل ارتباطی برخی حرف ها را منتقل کنم. علی الاجمال باید بگویم دسته بندی مذهبی، غیرِ مذهبی را دقیق نمی دانم و اگر در نوشتارم از آن استفاده می کنم مسامحتا و جهتِ تقریب به ذهن است. وگرنه چنین دسته بندی از اساس اشکال دارد. دیگر این که باید سعی کنم درست بنویسم، شاید این درست نویسی و بیانِ رئال ماجرا به تندنویسی هم بیانجامد. بنابراین تند یا صریح نویسی ذاتا پدیده ای شوم نیست، بلکه عیار آن در مقایسه با واقعیت سنجش می شود. منتها بابتِ بی ادبی باید بگویم حق با شماست، احساسم این است که چندجایی را با به کار بردنِ تعابیری سخیف نوشتم. از این بابت عذرخواهی می کنم، با وجود این که بخش هایی از نوشته ام را حذف کردم، باز هم ماحصلِ آن در برخی عبارات زننده شد. ولی من آن قدرها هم بی ادب نیستم، این زیاده روی در به کار بردنِ عبارت زننده که خودم هم بر آن اعتراف دارم موید حکمِ کلی من بابِ بی ادبی نیست. اساسا با یک نوشته نمی توان به این مهم پی برد. بی ادبی باید در پروسه ای از نوشته ها دیده شود، وگرنه قضاوت با یک نوشته داوری محکم و ثقه ای نیست. انشالله که دوستِ عزیزم باز هم خواننده ی مطالبم باشند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها.

اما...

دوستِ بزرگواری فرمودند:

سلام. یه سوال دارم. چرا معمولا نوشته های شما هیچ نظری ندارن؟ به نظرم اینقدر طولانی و خارج از حوصله می نویسید که خواننده های خیلی کمی جذب مطالبتون می شن و کار اصلا به نظر دادن نمی رسه.

به نظرم باید در پستِ دیگری در موردِ گردن صحبت کنم. مساله ی گردن، ران پا و بازو با هم هم ارزند...

خرابه چراغونه امشب/ قناری غزل خونه امشب/ موهام فرش مهمونه امشب/ دلم خونه امشب.

آقا ببین که دارند دینِ بچه ها را می برند. برخی با بحث های انحرافی خود به نام دین دارند تمدن ِ اسلامی را نابود می کنند. آقا حیفِ شمشیری که می خواهید بر فرق کسانی بکوبید که مغرضانه تمدنِ اسلامی را زمین گیر می کنند.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نامه به موسوی

یالیطف. دیشب نامه ی محسن حسام مظاهری به میرحسین را از اینجا خواندم. محسن حسام مظاهری در انتخابات به آقای موسوی رای دادند. من هم گفتم از ایشان حمایت کنم و سنگ هایم را با آقای موسوی وا بکنم. چون خودم در همین پست های پیشین خشتکِ بسیجی ها را پرچم کرده ام که چرا با مخالف خودش نمی تواند مفاهمه کند، لذا بد است آدم خودش پایبند نباشد. برای همین می خواهم نامه ای برای آقای موسوی بنویسم.

سلام آقای مهندس میرحسین موسوی

انشالله که در صحت و سلامت باشید. امیدوارم که در پناهِ ایزد تعالی به مقامات عالیه انسانی دست یابید. نمی دانم شما این روزها حالی از من می پرسید.

راستی گفتم من. اول بگذارید خودم را برای شما معرفی کنم. (از این به بعد می خواهم به جای شما به شما تو بگویم. این جوری با شما راحت ترم. این از احساس صمیمت من است با تو؛ عینِ حالتی که خیلی وقت ها خودم با خدا و مردان صالحش دارم.)

من میثم امیری بشلی اهلِ مازندرانِ هستم؛ فرزند کشاورزی روستایی. احتمالا آبا و اجداد من هم کشاورز و دامدار بوده اند. جد اندر جد هم روستایی هستیم. این را گفتم تا فکر نکنی از این دولتی ها هستم یا به نام دین دکان باز کرده ایم. خیر؛ ما دکانی توی روستایی داریم که آن هم تعویض روغنی است و اجاره می دهیم و هیچ ارتباطی با دین ندارد. در ضمن پدر ِ من هم نظامی بوده که سال هاست بازنشسته شده است. البته پدر ِ من از این سپاهی پاسدار نبود که پول بگیرد بیاستد، او ارتشی بود. الان هم مشغولِ کشاورزی است و هیچگاه در نظام سیاسی کشور هم کاره ای نبوده؛ همان طور که من. البته او در انتخابات به احمدی نژاد رای داد؛ همان بنده خدایی که 24 و نیم میلیون رای آورد و شما به پشم هم حساب نکردید. (این پشمی که این جا گفتم توهین آمیز نیست. لطفا این لینک را دانلود کنید، در این جا خودِ آقای منتظری در دقیقه ی سیزدهم  فیلم می گوید که به آقای بروجردی گفته بود که بقیه پشم نیستند و از آن جا که سخنان آقای منتظری نباید گزاف و سخیف باشد من این پشم را از آن جا استخراج کردم. تازه که شما مرجع تقلید شیعیان نیستید، در حالی که آقای منتظری این حرف را به مرجع تقلید شیعیان گفته بود.)

من الان دانشجوی کارشناسی ارشد ریاضی دانشگاه شاهد (همان دانشگاهی که شما طراحی اش کردی و خیلی از دوستان شما این جا استاد هستند) هستم. یک دوستی دارم که نامش سید حسین حسینی شکوه است و او در دانشگاه علم و صنعت دانشجوی ارشد فیزیک اتمی است، دوستی دارم در دانشگاه تهران به نام محمد فاضل حبیبی که او الان  دانشجوی ارشد فیزیک اتمی دانشگاه تهران است و شاگرد اول فیزیک دانشگاه تربیت معلم بود. دوستی دیگرم... می خواهم بگویم ما منتقد دیدگاه های شما هستیم. مدارک و عنوان های مان را گفتیم تا فکر نکنی هر کسی که جوات است با احمدی نژاد است. می بینی که این تحصیل کرده هایی  که توی چند خط نام شان نوشته شده است منتقد رفتارهای شما هستند. فقط این را بگویم من از بقیه دوستانم نرم تر با شما دارم صحبت می کنم؛ سید و محمد خیلی از دستت کفری هستند. می دانم که باز هم به پشم حساب می کنید. (آقای منتظری خودش گفته.)

من تا الان دو تا رمان نوشته ام. درست است که هیچ کدامش چاپ نشده است؛ اما بالاخره نویسنده ام. به قول ِ فرهاد جعفری نویسنده ام و شاید خوب ننویسم.  راستی فرهاد جعفری را که می شناسی کسی که پرفروش ترین رمان کشور را در چند سال اخیر نوشت و با رمانش در محافل معروف شد. او هم در انتخابات به احمدی نژاد رای داد. پس تا به حال دو تا نویسنده پیدا شدند که به شما رای ندادند. (نمی دانم چرا این صمیمت بین من و شما هی کم می شود. پس جمله ام را اصلاح می کنم:) دو تا نویسنده پیدا شدند که به تو رای ندادند. اگر یک جایی خواستی بگویی همه نویسنده ها از من حمایت کردند نام ِ من و فرهاد جعفری را قلم بگیر. بگو به غیرِ این دو نفر.

میر حسینِ عزیزم، سیدِ بزرگوار! در سراسر این نوشته بگردی هیچگاه کلمه ای نمی بینی که من به شما نقد داشته باشم، فقط خواستم از خودم دفاع کنم. نمی خواهم شما را نصیحت کنم و یا رفتارتان را نقد کنم. هر چند یک زمانی این کار را خواهم کرد، ولی این جا خواستم به عنوان یک دوست با شما صحبت کنم. چون تو خیلی به سن ِ پدرم نزدیک هستی. یعنی از او 3 سال بزرگتری؛ همان پدری که سال 78 بازنشسته شد. الان هم با شما صحبت می کنم با این حس که انگار دارم با پدری صحبت می کنم که برخی از رفتارهایش را نمی پسندم. چون تو پسر نداری، بنابراین عادت نداری که پسری با تو با لحن پسر و پدری باهات صحبت کند. شاید این کشفِ بابی باشد برای این که طرفدارانت با این لحن با تو صحبت کنند. 

آقای موسوی! نامه ی محسن حسام مظاهری به شما اشکالاتی دارد که آن را این جا بیان می کنم:

این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر می‌دانست‌تان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت.

به نظرِ من اشکال ندارد که کسی طرفدار شما باشد و سبز بپوشد. من نسبت به این مساله نقد دارم و معتدم این نقدِ آقای حسام مظاهری در انتخابِ زنگِ سبز را درست نمی دانم. به نظر من هیچ اشکالی ندارد کسی سبز بپوشد و یا حسین بگوید و من مخالفِ این رفتار نیستم، اگرم یک زمانی مخالف بودم اشتباه می کردم. چون مساله ی اصلی در این ها نیست، مساله ی اصلی جای دیگری است. اما حسام مظاهری نوشت:

این جماعت، در تمام این ماه‌ها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدای‌ش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)

تن‌ش از باتوم جهل و بی‌تدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دل‌ش از دست خنجر لجاجت و بی‌منطقی شما خون. در میانه‌ی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیش‌تر می‌ماند. و این جماعت مجنون‌صفت‌اند.

نمی دانید چه حسی دارد خواندنِ این جملات. نمی دانی... فهمیدم که نمی دانی... البته بگذار نقدت نکنم. 

ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوام‌فریبی و دکان‌بازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچه‌ی سبز و الله‌اکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانون‌شکنی و گردن‌کلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعه‌ی طوفان‌زده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمه‌ی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه این‌که خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچ‌کس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دست‌مان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان اداره‌ی کشور به جای هیجان و احساسات و بی‌منطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آن‌که خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بی‌منطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پی‌اش بودیم. 

باز هم بگویم که من به نقدی که شال سبز وارد می شود، نقد دارم. بحث، بحثِ شال سبز و الله اکبر نیست. بحث را منحرف نکنید آقای حسام مظاهری. میرحسین بزرگوار به این ها بگو که مساله ی اصلی چیست؟ نکند این ها پشم هستند. من به بخش های دیگری از نوشته ی بالا نقدِ جدی دارم؛ منتها می گذرم تا بگذرد. محسن در ادامه می گوید:

چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعه‌ی ۲۹خرداد خانه‌نشین شدیم.

 

و چه‌قدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاست‌مداری آینده‌نگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات می‌گفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایت‌ام انصراف می‌دهم. و خانه‌نشین می‌شدید و در این سیاست بی‌اخلاق ما، سنگ‌بنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت می‌کردید.

هر کسی که در اقوام ما، یعنی خانوده ی امیری ها به مقامی سیاسی و اداری دست یافته بود از شما حمایت کرد. یکی شان در همین دوران احمدی نژاد رییس دانشکده بود، ولی از شما طرفداری می کرد، فامیل های دیگری هم به همین منوال. آن هایی که در طول حیاتِ نظام سیاسی کشور به مقام و نوایی دست بافته بودند طرف دار ِ شما بودند. می خواهم بگویم هر وقت خاصی نام دولتی ها را بیاوری و آن ها را به یک چوپ برانی این ها را سوا کنی. راستی خودت می دانی از مجموعه ی دولت چقدر طرفدار داشتی. خلاصه مواظب باش دولتی ها را نکوبی چون خیلی های شان طرفدار شما بودند. البته این یارو هست 24 و نیم میلیون رای آورد، همین دکتره که رییس دولت است. تا می توانی بکوبش، تا می توانی لهش کن. هر طوری که پا می دهد تخریبش کن. بی خیال ِ دین ِ اسلام که می گوید آبروی کفار و اعدامی را هم باید حفظ کرد... او واجب الفحش است...!! واسفا!

نزدیک بود با بندِ زیر حامی جوان ِ شما آقای محسن حسام مظاهری چند دقیقه ای گریه کنم.  درست شنیدی من هم این قدر احساس دارم که بتوانم گریه کنم. آره ما هم دل داریم. ما هم انسانیم. ما هم یک ذره احساس داریم. میرحسین جان، عزیز دلم من هم عاشورای امسال برای ارباب گریه کردم. به خدا قسم دوست داریم بی ریا حسین و فاطمه را دوست داشته باشیم. ما هم از صفا بویی برده ایم. میرحسین من هم خسته ام. محسن حسام مظاهری را نکوبی. او دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران است. او هم به تو رای داده بود. ولی چقدر زیبا نوشته است، چقدر انسانی:

نمی‌دانم بین شما و خدای‌تان چه خبر است. نمی‌خواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاق‌سنج هم ندارم که دیگران را بسنجم‌. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همه‌ی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً‌ خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظه‌ای خلوت‌گزینی با خود و خدای‌ت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجه‌ای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:

صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساس‌شان روزی به شما رأی دادم حالا وامی‌داردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

بگذار میرحسین عزیزم یک چیزی بگویم. به عکس های زیر دقت کن:

چه می خواهم بگویم. می خواهم بگویم:

از روزِ بعدِ انتخابات تو و احمدی نژاد رفتارهایی داشتید. یک بار دیگر برگرد این دو رفتارها را مقایسه کن. یعنی کارهایی که تو کردی و حرف هایی که تو زدی و کارهایی که  مردی از جنس مردم انجام داده و حرف هایی که او زده است. برگرد این دو تا را مقایسه کن. ببین نتیجه اش چه می شود. حداقل فرقش این است که احمدی می تواند در انظار ظاهر شود، ولی تو چه. عزیز ِ دل ِ من تو نمی توانی بگویی همه ی کسانی که با تو مخالف هستند مزدورند، نگاه کن من کلی برایت مثال آوردم. از کلی آدم از خودم، از حسینی شکوه از محمد فاضل، از پدرم، از محسن... من هم دوست داشتم که تو هم می رفتی توی انظار عین ِ قبل از انتخابات حرفت را می زدی، دو چرخه سواری ات را می کردی، عزاداریت هم به راه بود. همه چیز هم درست می شد. می توانستی این طوری رفتار کنی... احمدی نژاد روز ِ بعد ِ انتخابات توی همان جملاتی که تو نادرستش می دانی و در همان پارگراف معروف خس و خاشاک، که بسیار در موردِ آن دروغ گفتی مثل ِ بیانیه 17، گفت:

«در انتخابات ایران 40 میلیون نفر خودشان بازیگر اصلی و تعیین کننده اصلی بوده‌اند. حالا چهار تا خس و خاشاک این گوشه ها کاری می کنند بدانید این رودخانه زلال ملت جایی برای خودنمایی آنان نخواهد گذاشت. 70 میلیون ملت ایران و 40 میلیون شرکت کننده در انتخابات همه عزیزند، همه ملت ایرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت ها به پایان رسید و دوره دوستی‌ها و ساختن‌ها آغاز شد»

تو چه پاسخی به آن دادی، همانی را که من پر رنگ کرده ام... مردم را به نام راهپیمایی سکوت ریختی توی خیابان...

احمدی نژاد دیگر نگفت. مشغول ِ کارش شد. اگرم وزارت اطالاعات کاری انجام داده هم باید انجام می داده. زیرا وظیفه داشته که امنیت را برقرار کند. تو که انتظار نداری برخی از چهره های برجسته حامی تو توی خانه های تیمی شان اسلحه داشته باشند و وزارت اطلاعات بی غیرت به آن ها نگاه کند...

راستی در مورد ِ خون های ریخته شده. محسن حسام مظاهری حرف هایی زد. نمی دانم قبولش داری یا نه. من یک بخشی اش را قبول دارم:

و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمه‌های آشوب برخاست، تدبیر می‌کردید که این راه فرجام‌ش کجاست؟ و نمی‌گذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق می‌کند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله می‌کردی و عقب می‌نشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی می‌گزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاد و رگ‌های برآمده‌ی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت می‌کردی با خود، به میدان می‌آمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباه‌ت در باور به تقلب و اشاعه‌ی آن معترف می‌شدی. و چه‌قدر آرزو کردیم کهولت سن آن‌سان متأثرت نمی‌ساخت که این هلهله و غلغله‌ی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگ‌های در کمین آبادی نبینی. و چه‌قدر آرزو کردیم حس مادری‌ات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریف‌ت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)

من فکر نمی کنم این خون ها توسطِ حامی های تو و احمدی ریخته باشد. این ها از اسلحه هایی مشکوک خارج شد. هر چند مدتی است که شما به چیزی به نام توطئه اعتقادی نداری. یعنی از دیدِ شما امکان ندارد که کسی از بیرون مرزها اسلحه به دست بگیرد و برای انداختن تفرقه از دو طرف آدم بکشد.کسی را زیر بگیرد...

میرحسین احمدی چند روز قبل به همکارانش... شاید خوشت نیاید من این قدر از احمدی بگویم. اشکالی ندارد حداقلش این است که برای تزکیه نفس خوب است. بگذار عین خبر را بیاورم:

حجم بالای فعالیت دولت همزمان با تخریب بی سابقه زحمات دولتمردان توسط برخی رسانه ها و جریانات سیاسی، باعث ناراحتی و دلسردی تعدادی از مسئولین اجرایی کشور شده است. 
در همین زمینه خبرنگار جهان با خبر شد، چند تن از وزرا و معاونین رئیس جمهور در حاشیه یکی از جلسات هیات دولت، به دلیل کثرت تخریب ها همزمان با حجم زیاد فعالیتها بویژه برنامه های سنگین سفرهای استانی به رئیس جمهور گلایه کردند. 
بنابراین گزارش، رئیس جمهور با اشاره به رسالت اصلی دولت در خدمت کردن به مردم ضمن بیان سخنان روحیه بخش به این افراد اعلام داشت: همه ما باید بی تفاوت به حجم گسترده تخریبها علیه دولت در مدت باقی مانده تمام تلاش خود را برای خدمت کردن به مردم به کار ببریم و خستگی و دلسردی در این شرایط معنایی ندارد. 
رئیس جمهور به شوخی عنوان کرد: چند وقت پیش ساعت 10 شب با یکی از وزرا کار داشتم بعد متوجه شدم به منزل رفته است. تلفنی به او گفتم چه معنا دارد در این دولت کسی ساعت 10 شب در خانه باشد! 
رئیس جمهور در ادامه از این افراد خواست با قوت به کار خود ادامه دهند و افزود:اگر فعالیتهایمان برای رضای خدا باشد خستگی معنایی پیدا نمی کند.

تو را خدا کمی توجه کن. او هم از انسانیت بو برده است و مردی شرافتمند و خوش قلب است؛ با همه ی خامی هایش. من منتظر آغاز شدن دوران دوستی ها هستم... ای کاش دوران رقابت ها به اتمام برسد. همه اش فکر نکن بقیه مثل احمدی نژاد سیاه هستند. نه آن هم خاکستری است؛ مثل ِ خودت، مثل ِ خودم، مثل ِ خودش. حالا یکی کدرتر و دیگری روشن تر.

با آرزوی توفیقات الهی

یاعلی

پس نوشت: عکس های آقای موسوی مربوط به قبل از انتخابات و عکس های آقای احمدی مربوط به بعدِ انتخابات است. ضمنا من پس فردا بخش دوم امتحان جبر پیشرفته را باید امتحان بدهم، با این 230 دقیقه ای که پای این مطلب صرف کردم، بیافتم گردنِ آقای موسوی است. بالاخره این همه چیز را گردن او انداختیم، این هم رویش.

دیگر این که تازه مطلبِ آقای ا.ح.ن را من بابِ تحت الحنک دیدم و نقد ایشان را بابتِ آن جمله وارد می دانم و ممنونم از کسانی که مطالبم را با دقت می خوانند و تصحیح می کنند. آن مساله ی دعا را هم کلا حذف کردم برای جلوگیری از به وجود آمدن شبهه و تمسخر؛ هرچند والله اعلم. البته روحِ مطلب در خاتم کاری حواشی آن نیست!


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری