تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

ابوذری

«سلام. نظری خصوصی برایت فرستادم که مربوط به دوستی قدیم ما میشد. حالا با خواندن اکثر مطالب وبلاگت این نظر را به عنوان دوست جدیدت مینویسم. بالاخره بعد سالها دل نوشته های کسی را دیدم که میفهمد و انگار خودم و خودش صمیمی با هم حرف میزنیم. چقدر دلم برای چنین آدم با فهم و درکی تنگ شده بود. قدر نعمت فهم را بدان که من در کم کسی دیده ام و شاکر باش خداوند را. من را از دعاهایت بی نصیب نگذار. من را یادت هست؟ الان ۱۸۰ درجه چرخیده ام! گفتم تا بدانی. الان ژاپن هستم برای فرصت مطالعاتی. دوست دارمم ایران آمدم ببینمت میثم جان. حتما ان زمان باهات تماس میگیرم، فقط یکچیز را خواستم خودمانی عمومی بگویم. نوشته هایت مرا یاد ابوذر انداخت. من که هرگز نبودم، اما دوستش داشتم، مثل تو که دوستت دارم. یا حق»

مهران برایم پیامِ خصوصی و عمومی گذاشته است و این پیامِ عمومی‎اش است. مهران بچه دوست‌داشتنی دبیرستانِ ما، بچه ساری بود و خانه‌شان هم نزدیکِ دبیرستانِ 29 آبان که من و او سه سال در آن هم‌کلاس بودیم. 

وقتِ دانشگاه که شد هر دو ریاضی قبول شدیم. او دانشگاهِ مازندران و من دانشگاه تربیت معلم تهران که الان خوارزمی شده است. گویا الان دکتری پذیرفته شده است و رفته فرصت مطالعاتی؛ من به اندازه دو ترم از او عقبم، ولی مثلِ این که شرایطِ مشابه من و او همین طور ادامه یابد. (فقط امیدوارم نخواهد نویسنده شود که در این صورت بازارم را به شدّت کساد خواهد کرد.) من همان ترم‌های اول دو کتاب از او پیچانده بودم؛ یکی قصرِ کافکا و دیگری دنیای سوفی. دنیای سوفی را خواندم و قصر را هنوز نه. این دو کتاب را هنوز در کتاب‌خانه‌ام در ششصد دستگاهِ ساری دارم. امانتی‌اش دستم است و بهش بازمی‌گردانم؛ مثلِ امانتی که از خواهرزاده اکبر جبّاری گرفتم و هنوز دستم است؛ منطقِ خوانساری. 

مهران می‌گوید عوض شده است؛ به نظرم این طور نیست و او دارد تواضع به خرج می‌دهد. آدم‌هایی که دنبالِ حقیقت هستند هیچ‌گاه عوض نمی‌شوند. تو روزی آن‌ها را مسلمان یا مسیحی یا زرتشتی یا حتی آته‌ایست می‌بینی. این تویی که آن‌ها را در این رنگ می‌بینی، ولی آن‌چه تغیّر نپذیرد «روحِ حق‌خواهی و دانایی‌طلبی» این آدم‌هاست؛ به شرطی که آدم حق‌خواه باشد و با خودش صادق. به خودش دروغ نگوید و بر نادرستی لجاجت نورزد. تباهیِ آدم در اصرار به اشتباهش است، نه در این که کاری اشتباه انجام دهد. همین که فهمید چیزی باطل است، نباید برای لحظه‌ای در آن بایستد. این عبور از باطل است که جرأت می‌خواهد و این عبور اجر دارد؛ اجرش را هم خدا می‌دهد. همان خدایی که تو باور داری یا حتّی نداری. چون اجرِ خدا وابسته به باورِ تو به خدا نیست؛ خدا کارش را می‌کند. و مهران این طور بود. نمی‌دانستم مهران درست می‌گوید یا نه. ولی مطمئن بودم که اگر مهران می‌فهمید چیزی باطل است حتما از آن عبور می‌کرد. این روح از همان اوّل در مهران بود. (از همان موقع که آخرهای کلاس که درس تمام شده بود و ما به لهو لعب مشغول بودیم، از دبیر اجازه می‌گرفت و می‌رفت توی نمازخانه مدرسه و نمازش را می‌خواند.) بعد که به خدا شک کرد، به او حسودی‌ام شد. به این جرأتش و حقیقت‌طلبی‌اش. واقعا شک کرده و تنها دربه‌در استدلال بود. چه خوب هم می‌خواند و امروز دوباره می‌بینم که جمله‌هایی می‌نویسد که خداباوری از واژه‌واژه‌اش می‌بارد. این خداباوری ارزش دارد. مصباحِ یزدی در آموزشِ عقاید این نوع «خداباوری» -یعنی خداباوری بعد از شک- را ستوده است. ایمانِ ستایش‌برانگیزِ مهران جلوتر از این است که من بخواهم برایش دعا کنم. امیدوارم زودتر ببینمش و بگویم ابوذر خودتی. چون صادقِ آلِ محمد گفته است: «کانَ أَکْثَرُ عِبادَةِ أَبی‌ذَر أَلتَّفَکُرَ و الْأِعتِبارَ.» تفکّر صفتِ مهران بود؛ چنان که هست. چقدر خوشحالم پس از این همه خبرِ بد در اطرافم، از مهران می‌خوانم. 

پس‌نوشت: 

1. نگرانِ کشورم؛ اگر کسی درباره شورای رهبریِ هاشمی مقاله یا مطلبی دارد بگوید. من بعد از شورایی که عبدالرحمن در آن حق را فروخت، به هر شورایی از این جنس مشکوکم. مواظبِ پیشنهادهای عُمربنیاد باید بود؛ مگر آن‌که شورای موردِ ادّعا چیزِ دیگری باشد. 

2. تغییر قانون به صلاحِ مملکت است در بسیاری از جاها. مثلا اگر کسی خودش مجری یا ناظر انتخابات است نباید در انتخابات شرکت کند. این قاعده که در گل‌کوچکِ سرِ کوچه‌مان اجرا می‌شود، طبعا، باید در کشورِ بزرگِ ایران هم اجرا شود. الان قانون این طور نیست متأسفانه. 


موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

به مادرم حوّا

هر مادر و پدری دوست دارد که حاصلِ عمرش را ببیند؛ حاصلِ زحماتش را. نگوید که حالا عمری از ما گذشته است و بچه‌ها از آب و گل درآمده‌اند، حاصلِ عمرمان دندان‌گیر نیست و بچه‌ها به دنبال چیزی هستند که نافع نیست. پدر و مادرِ من هم دوست دارند که بچه‌ها هر کدام به جایی برسند و حاصلِ عمرشان، خوش‌نامی‌شان باشد و بقایای آخرت‌شان. حتما خداوند هم به همه پدر و مادرهایی که فرزندانِ صالح تربیت می‌کنند، دمت گرم می‌گوید و مرحبا می‌فرستد. 
مَثَلی دارند مازندرانی‌ها که می‌گوید «مِفتِ کَمِل لیفا بَزُوئِن.» یعنی رنج بسیار بردن و نتیجه‌ای نگرفتن. این مثل درباره‌ی کسانی است که عمری زحمت کشیدند، ولی دستِ آخر زحمت‌شان «کسبی» و حلال و ماندگار نیست، بلکه به تعبیرِ عرفا «اکتسابی» است و بی‌حاصل.  خیلی مهم است که آدم به این فکر کند که این حالت به پدر و مادرش دست ندهد. بگوید این بچه را بزرگ کردیم و از آب و گل درآوردیم ولی گویا «مِفتِ کَمِل لیفا بَزُومیه.» رنجِ بی‌حاصل برده‌ایم. 
من سه برادر دیگر دارم؛ هر کدام هم سری میانِ سرها درآورده‌اند. هر کدام مایه افتخار آبادی‌ای هستند. اوّلی که مهندس است و مدیر است و باهوش و مؤدب و مؤمن. دوّمی از من 13 سال بزرگ‌تر و دکتر نفت است و آن طرف، توی جای معتبری کار می‌کند. و سوّمی، مؤثر است و دقیق و -هر چه فکر کنی هلا بیشتر- موردِ وثوق. گاهی بر سرِ کار کردن با او بین همکاران رقابت است. 
مانده‌ام من؛ تهِ تَغار. آن‌چه آموختنی بود از آموختنی‌های عالم کمی ریاضی و علمِ حساب آموختم و نوشتن. در نوشتن طلبه‌ام، ولی پر انگیزه. داستانی نوشته‌ام به نامِ تی‌لِم که تازه منتشر شده. از آن موقعی که نوشتنش را شروع کرده بودم، می‌دانستم که می‌خواهم به مادرم تقدیمش کنم. گفتم مادر بداند من چه می‌کنم و اگر در به رویِ خودم می‌بندم و مدام در حالِ نوشتنم، حاصلش چیزی هست که بشود عرضه‌اش کرد. مادر بداند که کارِ بی‌حاصل نمی‌کنم و «مِفتِ کَمِل لیفا» نمی‌زنم و به اعتبار او و پدر و امیری‌ها و روستایی‌ها و ییلاقی‌ها و کوهی‌ها رمان می‌نویسم. اگر هم می‌نویسم از آن هویت و سنّتِ محلی دور نیستم و از آن می‌نویسم که از آنم؛ از سوادکوه و هوا و ییلاق و او بداند که من از آن تجربه گران‌سنگ جدا نیستم؛ از دعا و نماز صبحش و «آقاخامنه‌ای» که می‌گوید. نوشتم. هر چه بود و نبود به مادرم حوّا تقدیم کردم. بعدتر دوستی گفت چه ایهامی خوبی دارد این تقدیمیه کتاب؛ گفتم چه ایهامی؟ گفت همین که به مادرت حوّا تقدیم کردی. کمی فکر کردم، دیدم راست می‌گوید من به مادرم حوّا تقدیم کردم. اوّلِ وجودِ زاینده خلفت که مریم و خدیجه و زهرا از آن وجودند؛ اصلابِ شامخه و ارحامِ مطهره.
حال خوشحالم از این تقدیمیه و نمی‌دانم برای کوریِ جماعتی چه کنم که این تقدیمیه را در صفحه دوی کتاب ندیده‌اند و گفته‌اند کتاب به گوگوش تقدیم شده. توضیحِ شفّاف من این است که این کتاب به مادرم تقدیم شده؛ سندش هم کتاب است. امّا بعدش خواستم برای آدم‌های زنده‌ای که نام‌شان در کتاب آمده، کتاب را بفرستم. غیرِ شرعی بودن این کار را باید از بولتن‌نویسان پرسید! یکی از کسانی که باید کتاب برایش فرستاده می‌شد گوگوش بود. نمی‌دانم فرستادنِ کتاب برای گوگوش حکمش چیست؟ این را هم باید از این بی‌هنرهای پشت هم‌انداز پرسید که تازه‌ترین اثرِ هنری‌شان معرّفی «دیّو...» به مردم است. کتابِ من نه به آقا تقدیم شده، نه به گوگوش. به گوگوش تقدیم نشده، چون کتاب نمی‌تواند به کسی که علیه‌اش است تقدیم شود! تقدیمش به آقا هم تکراری جلوه می‌کرد، چون انتشارش در سوره مهر یعنی کتاب ارتکازا تقدیم به جنابِ ایشان شده است.
کتاب به مادرم تقدیم شده و خوشحالم که این تقدیمی را از من پذیرفت. موضعِ کتابم درباره آقا و گوگوش روشن است. آخر هم این که من کتاب را برای کسانی که اسم‌شان آمده است خواهم فرستاد و اگر حکمِ این کار حرامِ شرعی است بفرمایید. 
این توضیح برای مخاطبانِ کتاب بود که باید روشن‌تر توضیح می‌دادم. ولی توضیحی برای بولتن‌نویس‌ها ندارم که با یک دست، با کنترل اِف توی کتاب دنبال سکس و خشتک می‌گردند و دستِ دیگرشان به تلفن است که برای این و آن زنگ بزنند تا نگذارند ضدِّ انقلاب‌ -یعنی من- توی نظام و انقلاب نفوذ کنم... چشم‌شان هم از ناراحتی پر است که چرا آقا همانی است که روشنفکرهای حزب‌اللهی می‌گویند و مردم هم آن را می‌خرند و می‌خوانند، ولی آقا آنی نیست که آن‌ها می‌گویند. 
موافقین ۴ مخالفین ۰
میثم امیری

گرچه منکر در هوای عشق او دق می‌زند*

بیش از یک سال است که با او آشنایم؛ از 5 فصل رد شده. ارزیابی دارم از آدم‌هایی که تمام فصولِ سال را با ایشان رفاقت کرده‌ام. طبع‌شان در گردش ایّام معلوم شده و اخلاق‌شان هر چه بوده در بالا و پایین روزگار دستم آمده است.
من و او، طبعِ کاری‌مان هم‌سان نیست، او سرد و خشک است و من گرم و تَر و از هزاردستان یادم است که آمیزشِ بی‌هنگام طبع‌ها کسالت می‌آورد. او انسانِ شریف و گسی است؛ یخ. ولی بداخلاقی‌اش، بدسگالی نیست؛ گوشه‌ای از دامنِ شریفش می‌ارزد به همه‌ آن کسانی که تو روی‌ات می‌خندند و همین که پشتِ سرت را می‌بینند و رفتنت را مطمئن می‌شوند، شروع می‌کنند به لحاف‌کشی و دوختنِ بالا و پایین عیوب و محاسنت. ولی او این طور نیست. همانی است که هست. باید بنویسم برای دوستی که معاشرتم با او اندازه است و دور؛ نه جینگ و جلیس. 
من جایی نشسته‌ام که پیش از این حسام مطهری نشسته بود. باید تشکّر کنم از او که ویرانه به جای نسپرده و آن‌چه می‌بینم از فهمِ و فراستش همه خدا بیامرزی است به نیایِ اراکی یا فراهانی‌اش. آدم بدعنق باشد، باشد به جهنّم، ولی کارش را درست انجام دهد. این از آن اخلاق که می‌تواند روکش باشد و پوشالی و لعاب خیلی بهتر است. دَمش گرم که این خانه را مرتّب و آباد بر جای گذاشت. مثلِ دونده‌ای که خوب دویده و وقتی می‌خواهد چوبِ دوی چهار در چهارصد متر را به نفرِ بعدی بدهد، چشمکی به او می‌زند؛ آن تازه‌نفسی که می‌خواهد چوب را بگیرد بهجتی توی صورتش باشد از این که او که چوب را رسانده، تیز و درست کارش را انجام داده است. او دونده‌ی خوبی بود؛ ای کاش چشمک هم می‌زد. 
* شعرِ اول از مولوی است و «دق‌ زدن» یعنی سرزنش کردن. 

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری