تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۸۹ ثبت شده است

لیبرال نمی‌بینم آقای جعفری

 یا لطیف

 چرا یک لیبرال نمی‌بینم؟ کسی که واقعا لیبرال باشد.

باری، افرادِ زیادی که توسطِ حکومت لیبرال نامیده می‌شوند و یا بعضا عده‌ای خود را لیبرال می‌خوانند، واقعا لیبرال نیستند.

البته هدفِ نگارنده در این نوشته، بحثِ ارزشی در موردِ لیبرالیسم نیست، که بحث در این باره ضروری است و به نظرِ من لیبرالیسم، علی رغم برخی اختلافاتِ مبنایی، در روش‌ها اشتراکاتِ زیادی با اسلام دارد. یا حداقل اشتراکاتش از سایرِ مکاتبِ مشهورِ بشری بیشتر است. در این باره فرهاد جعفری، به عنوانِ یک لیبرال مسلمان، مرام‌نامه‌ای منتشر کرده است که این مرام‌نامه را می‌توان مرام‌نامه‌ی یک لیبرال، واقعا لیبرال، دانست.

اما من می‌خواهم ثابت کنم افرادِ زیادی که می‌گویند لیبرال هستند و یا این ادبیات را تبلیغ می‌کنند، واقعا لیبرال نیستند. بلکه فقط درحدِ حرف است که می‌گوید لیبرال و یا سکولار هستند. ولی به واقع به این ادبیات پای‌بند نیستند. بلکه پای‌بندیِ آنان در حدِ پذیرشِ بی‌حد و مرزِ غرب و آمریکا، به عنوانِ ام‌القرایِ غرب، درست است. افراطِ آنان در تحسینِ دولت‌های غربی به حدی است که حتی تا این اندازه از دل‌بسته‌گی از لیبرال جماعت به شهادتِ نوشته‌ی جعفری هم بعید است.

هفته‌ی پیش، در دانشگاهِ علم و صنعت میهمانِ دوستِ خوبم سید حسین حسینی شکوه بودم. او در باره‌ی سخنانِ تمسخرآمیزِ رفقای دانشجویش در موردِ عقایدش با من سخن می‌گفت. او جملاتِ دوستانش را که بسیار به چپ‌گرایی پهلو می‌زد برایم نقل کرد که در عینِ حال لفظا خود را سکولار می‌داستند.

به همین علت، و جهتِ تنویرِ افکارِ عمومی، بخش‌هایی از مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری را در این نوشته موردِ توجه قرار می‌دهم تا خلق‌اللهی که می‌گویند لیبرال هستیم دقیقا بدانند به چه مکتبی مومن هستند. تا آن‌جایی که من از لیبرالیسم از زبانِ ادبیات و فیلم و اندیشمندان و حتی مخالفانش شنیده‌ام، مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری، اتفاقا به شهرِ خورشیدِ مکتبِ لیبرالی بسیار نزدیک است و با تسامحی لیبرالی می‌توان آن را قانون‌نوشتِ پابلیکِ لیبرالی دانست که همچون رساله‌ی عملیه‌ای قابلِ اتکا برای هر لیبرالِ واقعا لیبرال است.  البته من همه‌ی آن‌چه که فرهادِ عزیز نوشته است را نمی‌آورم، منتها بخش‌هایی را موردِ توجه قرار می‌دهم. شما می‌توانید به سایتِ فرهاد جعفری از همین کنار بروید و در صفحه‌ی اولِ آن دیباچه‌ای بر آزادی‌خواهی و برابرطلبی اخلاق‌مدار را مطالعه کنید.

و اما آن بندها و البته در بینِ آن مقایسه‌های منِ نالیبرال:

[01] هیچ ایرانی، غیرخودی نیست. به هیچ دلیل مگر به حکم قانون عادلانه توسط محکمه‌ای عادلانه!
با همین بند، خیلی‌ها لیبرال نمی‌شوند. مثلا  همین کسانی که آرزوی مرگ برای رقیب خود می‌کنند که به نظرِ من آرزو و حرفی است درشت‌تر از غیرِ خودی. مثلا همین دانشجویانی که با سیدِ عزیزمان بحث می‌کنند و ...

[03] وسایل باید پاک، و راه باید به‌نحو قانونی و اخلاقی طی شود!

فراموش نمی‌کنم سایتِ بالاترین، که فعالینش دعوی سکولار بودن دارند، در  سالِ گذشته زنانِ بدحجابی را که در راه‌پیماییِ نهِ دی شرکت کرده بودند، بدونِ شطرنجی کردنِ تصاویرشان، منتشر کرد و روسپی‌شان معرفی کرد. که در ازای دریافتِ پول عکسِ آقای خامنه‌ای و آقای خمینی را بالا گرفته بودند. تا آقای مخملباف که در مقاله‌ی رازهای خامنه‌ای حرف‌های جالبی زده است که بعید است هم‌سازِ گزاره‌ی بالا باشد.

[04] خطا، خطاست. پذیرفته و بخشوده نخواهد شد. از دوست و همفکر، هرگز!
من چیزی در این باره نمی‌گویم. در این باره ما بسیار عقب‌تر از این بندیم. خوشحالی‌ها فرهاد جان؟!

[05] انتقاد به هر امر غیرمنصفانه و ناعادلانه؛ می‌بایست محترمانه و مسالمت‌آمیز بیان شود!

اگر قیاس کنیم وضعِ داعیانِ دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم را با این بند، بی‌شک متوجه‌ی تناقضِ دردناکی می‌شود.

[06] در تحقیر و نامهربانی و تهمت و افترا؛‌ از اقدام متقابل خودداری کن!

وضعِ این بند بسیار آشفته است در کشورمان. کم دیده‌ام کسی را که در حرف زدنش تحقیر نکند و فحش ندهد. در این باره سریال‌های تاریخی مانندِ مختارنامه کانه کاتلیزور و توجیه‌گر در جامعه عمل می‌کنند. به ادبیاتِ فحشانه‌ی مختار دقت کنید.

[07] «دشمن»، اگر هم وجود داشته باشد؛ درخارج از مرزهاست! نامهربان‌ترین هم‌وطنان، فقط «رقیب»‌اند!
فرهادِ عزیز! فکر کنم برای مدعیانِ سکولاریسم این وضع، کاملا عکس است.

دیدید وضعیت را. اساسا نیاز به توضیحِ من هم نیست، به راحتی می‌توان تناقض‌ها را دریافت. در عینِ حال چند بندِ دیگر را می‌آوریم.

[11] هیچ امر زمینی، مقدس نیست!
و یا

[16] خشونت کلامی، دردناک‌تر از خشونت مادی‌ست. با «مهربانی و منطق» بر رقیب خود چیره شو!

و یا

[17] با ظلم نمی‌توان عدالت برقرار کرد!
ویا

[21] اسامی و مدل‌های نظام‌های سیاسی تعیین‌کننده نیستند. ماهیت و عملکرد‌شان تعیین‌کننده است!
و یا

[27] برای دستیابی به وضع مطلوب؛ هیچ نیازی به حمله‌ی بیگانگان نیست!
به نظرِ من هر لیبرال و هر انسانِ منصفی تایید می‌کند که حکومت باید در برابرِ بیگانه‌گان مستحکم و قوی و عزت‌مند باشد.

[28] هر موضوع منافع ملی؛ بر منافع شخصی و جریانی، و بر هر وضعیتِ مطلوبی ترجیح دارد!
نمونه‌اش تیمِ پرافتخارِ ایران. ایران تا به حال ۸ طلا گرفته است از المپیکِ آسیایی. از مجموع ۲۸ مدالی که گرفته ۱۱ مدالش را خانم‌ها گرفتند. چنین افتخاری هیچ‌گاه، از سوی انسان‌های به اصطلاح آزاداندیش منعکس نمی‌شود. ولی اگر ایرانِ ما مدالی نمی‌گرفت ببینید چه الم شنگه‌ای به پا می‌کردند. وقتی ایرانی افتخار می‌آفریند، چون دورانِ احمدی‌نژاد است، سکوت می‌کنند و اگر ایرانی جایی نتیجه نگیرد، شیپور دست می‌گیرند. وضع واقعا اسف‌بار است. این در حالی است که افتخارتِ ملی باید فراتر از جبهه‌بندی‌های سیاسی باشد.

[30] انگاره‌ها و لطیفه‌های قومی، نژادی یا زبانی را ترویج نکن و اشاعه نده!
حالا هی لطیفه علیه همدیگر درست کنید و ارسال کنید!

[32] سیستم‌ها؛ از توان بیش‌تری برای آلودنِ افراد برخوردارند تا آنها در برابر سیستم‌ها!
یا

 [35] جدل‌ها تابه‌این اندازه دوام نمی‌آوردند؛ اگر که تنها یک‌طرف مقصر بود!
یا

[43] تمرکز بر خوبی‌ها و زیبایی‌ها؛ زیبایی و درستی را افزون و تفاهم بر سر آینده‌ را آسان‌تر می‌کند!
یا

[48] اصرار نداشته باش همه مانند تو باشند، مانند تو بیندیشند یا مانند تو عمل کنند!
 همه‌ی این‌ها حرف‌هایی است که متاسفانه در جامعه‌ی لیبرال‌اندیشان دیده نمی‌شود.

[53] اگر فقط یک چیز زمینی مقدس باشد؛ حوزه‌ی خصوصی زندگی رقیب است!

یا
[56] انقلاب، انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی را محکوم و طرد کن!
برای این که سوء تفاهم پیش نیاید، توضیحِ جعفری در موردِ این بند را می‌آورم. لازم به یادآوری است که همه‌ی اصل‌ها را جعفری توضیح داده است که من از آن توضیحات اجتناب کرده‌ام.  و اما توضیحِ فرهاد:

یک «آزادی‌خواه و برابری‌طلب» کسی‌ست که درهرجا که هست، هرکار که می‌کند؛ «انقلاب»، «انسان انقلابی»، «انقلابی‌گری» و «انقلابی‌مآبی» را از طریق استناد به پیامدهای ناخوشایند و نامطلوب آن در گذشته و در جای‌جای این جهان، به چالش می‌کشد تا زمینه برای «مسالمت و مسالمت‌گرا»، «آشتی و آشتی‌گرا»، «مدارا و مداراگر»، «مصالحه و مصالحه‌جو»، «مذاکره و گفتگو»، دم‌به‌دم، فراخ و فراخ‌تر و زمینه برای «دستیابی به وضع مطلوب» فراهم‌تر شود.

[57] خوش‌بین باش و رفتارهای رقیب را از روی حسن‌نیّت تفسیرکن!

و یا این اصلِ فازیِ زیبا:

[59] میان صفر و یک اعداد بسیاری هستند!
و

[63] نه شیفته‌ی کسی، و‌ نه از کسی متنفر باش!
 و...

می‌توانید به سایتی که سخنش رفت بروید و همه‌ی این اصول را کامل با توضیحاتش مشاهده کنید. لیبرال بودنِ جامعه‌ی ایرانی و یا سکولارخواه بودنش بیشتر به یک مطایبه شبیه است. باور ندارید اصل‌ها را دوباره بخوانید.

افزونه:

دمِ بچه‌های ورزشکار، مخصوصا خانم‌ها، گرم. تازه هنوز کشتی و کاراته مانده است.



موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

می‌مانی یا از ایران می‌روی؟

یا لطیف

در شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان، بحث‌هایی در موردِ مهاجرت مطرح شده بود. عده‌ای از نویسنده‌گانِ جوان موافق با مهاجرت و ترکِ وطن بودند و دسته‌ای دیگر مخالف. در میانِ مخالفانِ ترکِ ایران و مهاجرت به کشورِ دیگر، نامِ دکتر ایمان افتخاری نظرم را جلب کرد. افتخاری دارنده‌ی دو مدالِ طلای المپیادِ ریاضی، پرافتخارترین المپیادی در رشته‌ی ریاضی، است. با وجودِ این که تازه ۳۰ سالش شده، در دانشگاهِ هاروارد در رشته‌ی توپولوژی در دوره‌ی پسا دکترا تحصیل و حتی سه سال هم در آن دانشگاه تدریس کرده است. افتخاری، که از ریاضی‌دانانِ جوان و برجسته‌ی کشورمان است، آمریکا را ترک کرده، زیرا معتقد بود زنده‌گی در ایران به فطرتِ آدم نزدیک‌تر است. او در ادامه از این که در آمریکا باشد و ماهانه مالیاتی بدهد که بمب ‌بشود روی سرِ عراقی‌ها و افغانی‌ها، اعلام انزجار کرده. افتخاری را در عکسِ پایین، در سمتِ راست مشاهده می‌کنید.

حال این سوال پیش می‌آید که آیا مهاجرت خوب است یا نه؟

این از آن سوالاتی است که به طرزِ فجیعی بسته‌گی دارد. اساسا نمی‌شود این تقسیم‌بندی را آدم بر مبنای تصوارت و تطوارت و زاویه‌ی دیدش به دنیا به دیگران تعمیم دهد. نمی‌توان به طورِ کلی حکم داد که مهاجرت خوب است یا بد! این بسته‌گی، قبل از آن که بخواهد به مقصد بسته باشد، به شخص بسته است. یعنی وقتی در موردِ مهاجرت سخن می‌گوییم، مرادِ ما از مهاجرت برای چه کسانی است. مثلا این مهاجرت برای یک ترمه‌دوزِ یزدی به غرب ریسک محسوب شود. زیرا شاید بازارِ سنتی که در یزد نزدِ خریداران دارد در آن سوی دنیا برایش یافت نشود. ولی در عینِ حال این مهاجرت برای کسی که احساس می‌کند بازارِ کاریش در آن سوی دنیا بهتر و پرسودتر است، توجیه‌پذیر می‌شود.

 توصیه برای ترکِ ایران، یا ماندنِ در این خاک، یک توصیه‌ی کلی و یکسان نمی‌تواند باشد. نمی‌شود به همه توصیه کرد که بمانند و یا به همه توصیه کرد که بروند. ماندن و یا رفتن، مهاجرت کردن یا مهاجرت نکردن وابسته به دستگاهِ فکری آدم‌ها و وابسته به برنامه‌ی آن‌هاست.

مثلا برای کسی که می‌خواهد در زمینه سکس شاپ، مشروب‌فروشی، و بالاخره از این جور وسایلِ ممنوعه تجارت کند، ایرانِ فعلی جهنم است. بنابراین برای چنین فردی باید توصیه کرد که به جایی برود که این صنعت کاراتر است. نمی‌شود برای چنین آدمی سخن از ماندن و سرمایه‌گذاری در داخلِ وطن کرد.

یا به قولِ دکتر روان‌پزشکی که چند روزِ پیش با او هم‌سخن شده بودم: «من به هم‌جنس‌گراها توصیه می‌کنم ایران را ترک کنند. و ترجیحا به کانادا و یا سوئد بروند.» (البته هم‌جنس‌گرا و هم‌جنس‌باز در نظرِ او دو مقوله‌ی جدا از هم بود. که بحثِ بیش‌تر را وا می‌نهم به فحوای رمانم.)

برای دختری که می‌خواهد آزاد باشد. حجاب برایش نامفهوم  است و یا دستِ کم مقوله‌ای معنوی محسوب نمی‌شود، ایرانِ فعلی جای مناسبی نیست. چون مغایرت دارد با راحت زنده‌گی کردنش. (حاضرم شرط ببندم که یکی از دلایلی که توریست در ایران، به نسبتِ جاذبه‌های گردشگری‌اش، کم مسافرت می‌کند همین قانونی است که در موردِ پوشش وجود دارد.)

برای پسرِ نخبه‌ای که می‌خواهد از جدیدترین متدها و روش‌های علمی سر دربیاورد و کارکردِ واقعی‌اش را در صنعت و زنده‌گی مردم ببیند. و همچنین علاقه‌مند است با بهترین اساتیدِ دنیا در این زمینه دیدار داشته باشد، باز هم ایران جای خوبی نیست.

برای صنعت‌گرِ درجه‌ی یک، یک مدیرِ باتجربه، یک خبرنگارِ زبده، یک کارگردانِ خلاق، ایرانِ ملکِ مناسبی نیست. یا حداقل ایرانِ امروز ملکِ مناسبی نیست. (بحثِ نویسنده‌ها جدا است. اگر می‌شد رمانِ انگلیسی بنویسم، نویسنده شدنِ را هم اضافه می‌کردم. هر چند معتقدم چیز نوشتن و نویسنده شدن در ایران، احمقانه‌ترین کار در بینِ هنرها است. کاری که من و خیلی‌های دیگر انجام می‌دهیم.)

مشکلی ندارد. همه جای دنیا می‌شود نماز خواند، روزه گرفت، خیمه‌ی عزا به پا کرد، خمس داد، و حتی اصول‌گرا و احمدی‌نژادی بود.

البته در این تقسیم‌بندی‌ها بچه مذهبی عاشقِ جمهوری اسلامی را جدا نگه داشته‌ام. چرا که قصه‌ی اینان مقوله‌ی جداگانه‌ای است. تقسیم‌بندیِ من و ترجیع‌بندِ ایران جای خوبی نیست، ناظر به قشرِ متدوالِ دانشجویی است که نه آن قدر بسیجی و عاشقِ جمهوری اسلامی است و البته نه آن قدر بی‌تفاوت به اسلام و ایران.

ولی به نظرِ من فقط یک دلیل برای ماندنِ در ایران توجیه دارد؛ آن هم ایثار است. البته اگر دوست داشته باشید می‌توانید اسامی دیگری چون خریت، از دیدگاهِ مادی یقینا، هم رویش بگذارید. تنها این مساله برای داخلِ کشور ماندن توجیه دارد که این‌جا آدم‌های زیادی را می‌شود نجات داد.

یعنی در این دریای کولاک، و در این آشفته‌بازار، جوانان و مردمانی را می‌بینی که دارند غرق می‌شوند. (در ریاضی، فیزیک، برق، جامعه‌شناسی، هنر و یا هر چیزِ دیگری.) اما نمی‌بینی که کسی باشد که آن‌ها را نجات دهد. ولی اگر شبیه این اتفاق در آمریکا بیافتد ناگهان صدها نفر در آن تخصص و رشته هستند که به دادِ مردم و کشورشان برسند. ولی در این‌جا، در همه‌ی تخصص‌ها و حتی علوم دینی، آدم‌ها دارند غرق می‌شوند و آن که باید با تخصصش به دادِ مردم برسد، نیست. 

تنها ایثار است که حضورِ یک متخصص را در ایران توجیه‌پذیر می‌کند، وگرنه باقی اباطیل را خودتان می‌دانید و نمی‌خواهم آن مکررات را خدمت‌تان عرض کنم. 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمان‌نویسی با اعمالِ شاقه

یا لطیف 

مردادِ امسال با خودم قرار گذاشتم که از خانه پولِ توجیبی نگیرم. از بچه‌ها پول قرض می‌کردم، می‌رفتم دنبالِ کار، بازاریابی، پولِ حلِ تمرینِ دانشگاه به دستم رسید... دورانِ مفلوکی بود. دورانِ بی‌پولی و رمان‌نویسی و کتاب‌خوانی. باید کتاب می‌خریدم و می‌خواندم. باید تجربه می‌کردم. دورانِ کارهای بی‌ثمر. دورانِ بی‌پولی‌ها. این دورانِ سخت چنان بر من گذشت که نهایتا تصمیم گرفتم کتاب‌هایم، مخصوصا رمان‌هایم، را بفروشم. این تصمیم عملی نشد. البته من رفتم تا کتاب‌فروشی‌های دستِ دوم انقلاب، منتها معامله جوش نخورد. یک نفری که حاضر شده بود کتاب‌هایم، یعنی سرمایه‌هایم، را 40 درصدِ پشتِ جلد بخرد، ناگهان گفت که در دخلش پولی نیست و همین شد که احتمالا کارِ خدا، کتاب‌ها را نفروختم. 

تا امروز

امروز رفتم تا کتاب‌هایم را از شدتِ کم‌پولی بفروشم. کتاب‌هایم یعنی بعضی از رمان‌هایی که در کم‌پولی خریدم و به نظرم خیلی برایم با ارزش بود. رمان‌هایی مانندِ

غرور و تعصبِ جین آستین، دل سگِ بولگاکف، بالاتر از هر بلند بالاییِ سالینجر، آئورای فوئنتس، من گنجشک نیستمِ مستور، یوسف‌آباد، خیابان سی و سومِ سینا دادخواه، مبانی داستانِ کوتاهِ مستور، هویتِ کوندرا، من قاتل پسرتان هستمِ دهقان، فرهنگ بر و بچه‌های ترونِ احمدی، لیدی الِ رومن گاری، ویکنتِ دو نیم شده‌ی کالوینو، کافه پیانو‌ی جعفری، سفر به گرای 270 درجه‌ی دهقان، غرب‌زدگی‌ِ جلال، کرشمه خسروانیِ شجاعی، دنیای قشنگِ نوی هاکسلی، هیسِ کاتب، نوشتن با دوربینِ جاهد، نونِ نوشتنِ دولت آبادی، محاقِ کوشان، دیگر اسمت را عوض کنِ قیصری، مسخِ کافکا، پدروپاراموی رولفو، این مردمِ نازنینِ کیانیان، سنگ‌اندازانِ غارِ کبودِ غفارزاده‌گان، ناطورِ دشتِ سالینجر.

که این آخری واقعا داغِ دلم بود فروختنش. تنها کتابی که نگه داشتم صد سال تنهاییِ مارکز بود. (البته کارتون‌هایی از کتاب‌هایم را نگاه نکردم... ) جالب این است که بدانید من تا به حال خیلی کتاب هدیه داده‌ام. حتی نمایشگاهی کوچک از کتاب‌هایم در روزِ کتاب‌خوانی سالِ گذشته توی دانشکده راه انداختم و بعضی از کتاب‌هایم را بینِ بچه‌ها، مفت و مسلم تقسیم کردم. تا بروند بخوانند، بلکه دانا شوند و بفهمند که هویتِ آدمی به ملیتش نیست، به اندیشه‌اش است. بخوانند تا بدانند دنیای محلِ گذر است. محلِ گذرِ دلِ سگ، محلِ گذرِ هولدن کالفید، گذرِ کریم رود...

گفتم کریم رود و یادم آمد برخی از کتاب‌های که توی این هیر و ویر لوطی‌خور شدند. بچه‌ها کلی کتاب ازم گرفتند که پس نیاوردند. من تا به حال دو یا حتی بعضا سه سری از همه‌ی آثارِ امیرخانی را خریده‌ام، اما هیچکدامش به دستم نیست. برخی‌ها را بسیجی‌هایی بردند که تا به حال خیری به ما نرسانده‌اند. مثلا لبخندِ مسیحِ عرفانی را آنان بردند، که اگر نبرده بودند امروز جزو لیستِ فروش بود؛ همین طور روی ماه خداوند ببوسِ مستور. همین طوری خیلی‌های دیگر. من حتی حاضر بودم نفحات، زبانم لال بیوتن را هم بفروشم، چه می‌شود کرد؟ طلبه‌ی رمانم. (یادش بخیر از خاطراتِ علمایی که می‌گفتند در زمانِ طلبه‌گی‌شان از شدتِ بی‌پولی کتاب‌های‌شان را می‌فروختند. آیا این سنتِ پسندیده هنوز هم در حوزه رایج است؟) 

این را هم بگویم: از وقتی دستم خوب در داستان‌نویسی می‌چرخد و جولان می‌دهد که مستقل شده‌ام و از کسی پولِ یامفت نگرفته‌ام. و البته تا به حال شرفم، انسانیتم، و ارزشم را به قیمتِ «تخمِ باقلا» به هیچ بنی بشری نفروخته‌ام. این شد که وقتی نوشتم داستانِ علی را در آرمانِ علی، در بازنویسی‌هایم، خیلی حال کردم. مخصوصا آن‌جایی را که علی می‌رود کتاب‌هایش را بفروشد کاری است شاهکار در ادبیاتِ فارسی. نه به خاطرِ این که علی، میثم است. به خاطرِ این که علی واقعا به این نتیجه رسیده که باید کتاب‌هایش را بفروشد. 

می‌گفتم رفقا. امروز هم شکرِ خدا معامله‌ام نشد. با وجودِ این که دست‌هایم از کت و کول افتاده بود و یک جوری می‌خواستم از شرِ سنگینیِ کتاب‌ها خلاص شوم، باز هم نشد که بشود.یعنی همانی که قبلا گفته بود 40 درصد می‌خرد، امروز زد زیرش و گفت از این خبرها نیست و کذا و کذا.

الان روی میزِ اتاقم همین کتاب‌ها دارند چشمک می‌زنند. خوشحالم که به کتاب‌ها را در کنارم دام و نارحتم بابتِ برخی از اتفاقاتی که در پیرامونم افتاده است. ناراحتم از این که به خاطرِ برخی  ملاحظات کاری را که دوست داشتم نتوانستم انجام دهم. ای خدا... بماند. یادم باشد لبخندِ مسیح را از بسیجی‌ها بگیرم، منِ او را از... یادم نمی‌آید. راستی همچنانِ ناطورِ دشت، کرشمه‌ی خسروانی و... چشمک می‌زنند... 

افزونه:

موسیقی رپی توسطِ آقا و یا خانمِ m پیشنهاد داده شده. جالب است، یا لااقل از مشابه‌های فارسی‌اش بهتر است. لهجه‌ی خواننده‌ی شمالی‌اش به اطرافِ ساری نزدیک است، یا به قولی جلگه‌ای است و نه ییلاقی. این نوع از موسیقی رپ آرام است، هر چند مفهومش عشقی کلاسیک و البته استفاده شده است.

در هر صورت من شِه احساسی آدِم...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

درباره همشهری جوان و سوره اندیشه

یا لطیف

همشهری جوان در شماره‌ی  این هفته‌اش رفته سراغِ بازیگرانِ معروف و قیمتِ آن‌ها را منتشر کرده است. تعجب می‌کنم از این که این نشریه برای چندمین بار سراغِ این موضوع نخ‌نما شده رفته. احتمالا همشهری جوان مظنه‌ی بازیگران را اعلام می‌کند تا بعدِ هدفمندی یارانه‌ها آخرین قیمتِ آنان از تیررس مخاطبین خارج نشود.

فرض کنیم این حرکت درست باشد و این اعلام یک اتفاق مهم محسوب شود و ارزشِ ژورنالیستی داشته باشد. [که البته بعد از چند بار تکرار، حتی ارزشِ حرفه‌ای هم ندارد.] اما چرا عزیزانِ همشهری جوان سراغِ طیفِ سخنرانان نمی‌روند و مظنه‌ی آنان را اعلام نمی‌کنند؟

اگر ملاک جذابیت و آوانگارد بودن است چرا سراغِ این موضوع نمی‌روند تا مجبور نشوند مکررات گذشته را چاپ کنند؟ آن از ویژه‌نامه‌ی کارتون که یک کارِ تکراری و حتی بعضا حاوی یادادشت‌های قدیمیِ نویسنده‌گان آن است، این هم از این کارِ کم‌ارزش و زرد.

هرچند از دیدگاهِ من:

همشهری جوان و مجله‌هایی از این دست، مثل چلچراغ، شبه زرد هستند و  همان طور که در این‌جا گفته‌ بودم برای کسی که واقعا اهلِ علوم انسانی و یا هنر باشند، خواندنِ آن وقت تلف کردن است. (مگر استثنائاتی) اما آن‌ها حتی برای حفظِ خود دست به موضوعاتِ تکراری می‌زنند که به زرد بودن پهلو می‌زنند. [البته هنوز که هنوز است من عاشق نشریه‌ی تخصصی و جذابِ همشهری داستان هستم؛ چون خیر سرم می‌خواهم داستان‌نویس باشم.]

شاید به خاطرِ این که بازیگران و فوتبالیست‌ها نه پناهی دارند و نه پشتوانه و نه دست‌شان به جایی بند است که بخواهند حق‌خواهی کنند.

فرض می‌کنیم که کارِ همشهری جوانی‌ها درست است. فرض می‌کنیم این حق مردم است که بدانند که بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند.

حتی با این فرض‌ها، تکرار این پرونده کاری عبث و بی‌رنگ و لعاب است. رعایت نکردنِ قاعده‌ی حرفه‌ای بودن است.

فرض می‌کنیم فرض‌های دو بند بالاتر درست باشد و حقِ مردم باشد که بدانند بازیگران و فوتبالیست‌ها چقدر درآمد دارند. با همین مبنا:

چرا مردم نباید بدانند که روحانیون و سخنرانان و مداحان بابتِ هر جلسه چقدر پول دریافت می‌کنند؟ 

خدا وکیلی این مساله نه ربطی به بی‌بصیرتی دارد و نه  ربطی به ضد انقلاب. این یک مساله‌ی قابلِ بررسی است. همان طور که این کار برای فوتبالیست‌ها و بازیگران درست است، برای روحانیون و مداح‌ها هم باید درست باشد. مثلا پر بیراه نیست اگر همه‌ی ما بدانیم فلان حاج آقایی که توی تلویزیون حرف‌های قشنگ قشنگ می‌زند و خاطرات حتی عرفانی نقل می‌کند، برای هر بار منبر رفتن چقدر می‌گیرد. یا چه شد توی شمیرانات 10هزار مترمربع زمین را بالا کشید. آیا این حقِ ما نیست که یدانیم؟

نمی‌گویم این‌ها را بدون اجازه‌ی سخنرانان و مداحان منتشر کنند. بلکه به دفتر تک تک‌شان مراجعه کنند و بگویند: «آیا این چیزهایی که نوشته‌ایم درست است یا نه؟» و اگر دیدند طرف قبول دارد که این‌ها درست است و نمی‌تواند از زیرش دربرود چاپ‌شان کنند. حتی اگر فلان روحانی یا مداح ناراحت شود. خب ناراحت شود. به جهنم. آن وقتی که برای یک سخنرانی 40 دقیقه‌ای داشت یک میلیون می‌گرفت باید فکرِ این‌جایش را هم می‌کرد. به این می‌گویند روزنامه‌نگاری حق‌مدارانه. و به این می‌گویند گردش آزادِ اطلاعات.

اصلا به دفتر روحانیون و مداحان و سخنران‌های زیر مراجعه کنند و از خودِ دفتر حاج آقا بپرسند که برای هر سخنرانی یا روضه چقدر دریافت می‌کند. و بعد بروند درستی ادعای‌شان را بررسی کنند.

آقایان سخنران:

علیرضا پناهیان، ناصر نقویان، سید عبداله فاطمی‌نیا، محسن قرائتی، حسن رحیم‌پور ازغدی، حسن عباسی، مرتضی ادیب یزدی، مهدی دانشمند، سید حسین مومنی، کاظم صدیقی، حسین انصاریان، مرتضی آقاتهرانی، سید حسین هاشمی‌نژاد، ناصر رفیعی، راشد یزدی، عالی، حسن بلخاری، حبیب اله فرحزاد، دهنوی، انجوی‌نژاد، ماندگاری، میرباقری، شهاب مرادی، صمدی آملی، حاج علی اکبری، سید احمدی خاتمی، علم الهدی، محمود امجد، رنجبر، شب زنده‌دار، مهدی طائب، عبدالحسین خسروپناه، رائفی‌پور، محمدرضا زائری، و سعید قاسمی.

آقایان مداح:

منصور ارضی، علی انسانی، سعید حدادیان، محمود کریمی، حسین سازور، ذبیح‌الله ترابی، محمدرضا طاهری، حسن خلج، سید مهدی میرداماد، مهدی سلحشور، عبدالرضا هلالی، سید مجید بنی‌فاطمه، حسین سیب‌سرخی، احمد اثنی عشران، احمد واعظی، مهدی مختاری،مهدی اکبری، اسلام میرزایی، سلیم موذن‌زاده، ابولفضل بختیاری، مهدی سماواتی، روح الله بهمنی، حمید علیمی، نریمان پناهی، حسین فخری، سید محمد موسوی، صادق آهنگران، نزار قطری، کویتی‌پور، و احمد نیکبختیان.

می‌بینید که همچین لیستِ کوچکی هم نیست.

البته قبول دارم که:

دادن با گرفتن فرق می‌کند. بعضی وقت‌ها است که صاحب مجلس دوست دارد پولِ خوبی به سخنران یا مداح بدهد. این بحثِ جداگانه‌ای است در نسبت با قیمتی که  هر کدام از این عزیزان، بای دیفالت، تعریف کرده‌اند. و اگر پاکت از آن حد سبک‌تر باشد نمی‌پذیرند که صحبت کنند.

مثل حاج آقای «...» که داداشم این‌ها، توی یک مجموعه‌ی نظامی، دعوتش کردند برای سخنرانی. بعد از جلسه هم یک سکه‌ی تمام بهار آزادی به‌شان دادند. دفعه‌ی بعد که خواستند دعوت‌شان کنند از سبک بودنِ پاکت گله کردند و به مسئول دفترشان گفتند که دیگر جوابِ این‌ها را ندهد. این در حالی است که این حاج آقا خودش مسئولیتِ حکومتی دارد و این طور نیست که فقط از راهِ منبر درآمد کسب کند.  

همشهری جوانی‌ها در این باره می‌توانند پرونده‌ی خوبی ترتیب بدهند در موردِ حاج آقاهایی که بالای 400هزار تومان برای هر منبر دریافت می‌کنند. همین طور اشاره کنند به سخنرانانی که علی رغم شهرت‌شان پولِ زیادی دریافت نمی‌کنند.

بنده با تسامح تا 400هزار تومان دریافت کردن برای هر منبر را امری طبیعی و حق روحانیون دانسته‌ام. ملاکم برای 400هزار تومان این بود که امروز هر خانواده‌ی متوسطِ روی خطِ فقر در کشور ما می‌تواند تقریبا 800هزار تومان در ماه کسب کند. و فرض هم می‌کنیم روحانیون ماهی دو بار منبر بروند و  غیر از منبر هیچ دریافتی دیگری نداشته باشند. که البته بهتر از من می‌دانید همه‌ی این مفروضات دستِ بالا و با تسامح انتخاب شده است.

ضمنِ این که فراموش هم نمی‌کنیم تقریبا همه‌ی روحانیون امام جماعتِ جایی هستند و برای آن هم حقوق می‌گیرند. ضمنِ این که تقریبا همه‌ی آن‌ها از سهمِ امام هم بهره می‌برند.

ضمن این که می‌دانیم «سطحِ زنده‌گی و مصرفِ» روحانیون نباید از قشر متوسط بهتر باشد. چون اگر باشد، فحشش را مردم می‌دهند. خلافِ دین هم  است.

و ضمن این که می‌دانیم آدم هر قدر که کار می‌کند باید مزد بگیرد. و در این میان آیا سخنران‌هایی که بالای یک میلیون برای هر منبر دریافت می‌کنند، به واقع هم‌وزنِ کارشان مزد دریافت کرده‌اند؟ امروز اساتیدِ دانشگاهی هستند که حقوق یک ماه‌شان کم‌تر از یک منبر حاج آقای یک میلیونی است. مثلا یک استادیار به طور متوسط 1.2 میلیون، یک دانشیار به طور متوسط 1.8 میلیون و یک استاد به طور متوسط 2.2 میلیون دریافت می‌کند. ولی متاسفانه روحانیونِ مشهورِ ما، آن طور که من شنیده‌ام و منابعِ قابل اعتماد مثل اخوی بنده نقل کرده‌اند، برای هر منبر بیش از 800 هزار دریافت می‌کنند.

در این باره به این مطلب فرهاد جعفری هم توجه کنید. جعفری می‌نویسد:

«راستش را بخواهید؛ داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. از اینکه سخنرانان محترم در دانشگاه‌ها و اماکن فرهنگی دیگر، برای انجام یک سخنرانی نیم‌ساعته تا یک ساعته؛ چیزی بین 1 تا 2 میلیون تومان دریافت می‌کنند! (و این تازه صرف‌نظر از هزینه‌ی رفت و آمد و اقامت‌سخنران است).»

و در ادامه نتیجه گرفته است:

«نه فقط برای حاکمان و دولتمردان که بر سر منابع عظیم مالی، در این‌جا و آنجا نشسته‌اند؛ بلکه حتا برای این یا آن آقای کارشناس و استاد و فاضل و فرهیخته و روشنفکر. مثلاً‌ تصور کنید سخنران محترم و حرفه‌ایی را که کافی‌ست در هر ماه، به ده سخنرانی دعوت شود و بابت هر سخنرانی، مثلاً یک‌ونیم تا دو میلیون‌تومان دستمزد دریافت کند! (خدا بدهد برکت. می‌شود 15 تا 20 میلیون تومان در ماه. تازه هم فال است و هم تماشا!).
کارشناس و سخنرانی که بارها و بارها، بهتر از من و امثال من «حقیقت» را می‌داند و از «واقعیت» خبر دارد؛ اما منافع شخصی‌اش ایجاب می‌کند که «حقیقت و واقعیت» را نبیند و چنان سخن بگوید که خوشایندِ «پسندِ حاکم» یا «پسندِ دعوت‌کننده» باشد. تا بازهم دعوت شود، سخن بگوید و خللی در درآمد ماهانه‌اش ایجاد نشود!

و این تازه حکایتِ آن کسی‌ست که «خلاف اخلاق و عرف و شرع» هم عمل نمی‌کند. بلکه به‌زعم خودش، «مال حلال» هم می‌برد سر سفره‌ی زن و فرزندش. و می‌تواند مطمئن باشد که در آن دنیا هم بازخواست نخواهد شد. چون رفته سخنرانی کرده، اختلاس که نکرده!»

مرد باشید روی این موضوع‌ کار کنید آقایان همشهری جوان. به این می‌گویند عدالت‌خواهی؛ این که چرا یک سخنران و یا یک مداح برای هر جلسه‌اش بیش از یک میلیون تومان دریافت کند.

--------------------------------------------

پانوشت:

1. حقوق اساتید دانشگاه را بر حسبِ تجریه نوشته‌ام. البته مبالغی که من تا به حال در فیش حقوقی اساتید دیده‌ام  حتی کم‌تر از این مقدارها است.

2. لازم به یادآوری است که حسن عباسی را به دانشگاه دورانِ لیسانسم آوردیم. سخنرانی‌اش بیش از 140 دقیقه‌ طول کشید. سالن هم پر از جمعیت بود. اکثر دانشجویان هم راضی بودند. حتی بعضی‌های‌شان از ما تشکر کردند. آخرش هم ساعتِ 12 شب، بعد از این که دیدار چهره به چهره تمام شد، شام هم نخورد. و گفت بدونِ خانمش شام نمی‌خورد. نه تنها پول نگرفت که حتی بنده خدا می‌خواست پولِ آژانس را هم خودش حساب کند. این تجربه‌ی عینی من بود از رفتار مردانه‌ی آقای عباسی. که من یک بار پا به خانه‌ی اجاره‌ایش هم گذاشته‌ام. ولی با این وجود او را از لیست خارج نکرده‌ام، چون باید تحقیق صورت گیرد.

3. سعی کردم در لیستم اسامی معروف را بیاورم و البته سخت‌گیر باشم. شاید تنها نامی که حذف کردم آقای جاودان بود. چون ندیده‌ام ایشان این طرف و آن طرف سخنرانی کنند. حالا آن را هم بیاورید. کی بخیل است؟

4. محمدرضا زائری هم رفتار مردانه‌ای چون حسن داشته. حتی بچه‌های یکی از دانشگاه‌ها به ایشان بدهکارند. چون نشد که پولِ رفت و آمدش را حساب کنند. با این وجود، می‌شود تحقیق کرد.

5. سعی کردم سخنرانِ سیاسی را واردِ لیست نکنم. هر چند این اسامی هم متباین با گرایش‌های سیاسی نیستند.

6. این نوشته برای هفته‌نامه‌ی همشهری جوان ارسال شده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

بالاخره شاهد بودیم بعد از رویکردِ تخصص‌گرای مجله‌ی هابیل، نشریه‌ی دیگری هم با رویکردی مشخص، هدفمند و قوی منتشر شده است. نشریه‌ای با نرم‌های حرفه‌ای و دوست‌داشتنی و ادبیاتی خوب.

شماره‌‎ی جدیدِ نشریه‌ی «سوره‌ی اندیشه» را بخرید. این اولین شماره از تیمِ جدیدِ بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» است. بچه‌هایی که تحتِ مدیریت مهدی مظفری‌نیا در گروهی معروف به علم و دین با عقایدی نزدیک به فرهنگستانِ علوم اسلامی قم چند سالی است مشغول به فعالیت هستند. «سوره‌ی اندیشه» منتشر شده نویدِ یک نشریه‌ی حرفه‌ای و حتی بالاتر از نرم‌های حرفه‌ای را می‌دهد. ایشان در شماره‌ی اول در کنارِ 288 صفحه مجله‌ی سوره، 152 صفحه ویژه‌نامه‌ی ادبی به نامِ اقالیمِ قلم منتشر کرده‌اند.

کافی است به بخش‌های مختلفِ «سوره‌ی اندیشه» جدید توجه کنید:

خبر و گزارش، سبک زنده‌گی، نظام اجتماعی، نظریه‌ی اجتماعی، تفکر، هنر و رسانه، و تاریخ.

مهدی مظفری‌نیا سردبیر این نشریه در دوره‌ی جدید نظامِ نشریه را، که در بالا معرفی شد، چنین تبیین می‌کند:

«سبک زندگی، ظاهر تمدن و مرئیترین وجه آن است و تجلی آنچه تمدن در باطن دارد می‌باشد. نظام اجتماعی وجه باطنی سبک زندگی است و سبک زندگی را در میان خود گرفته است و بر اساس مبنا، غایت و ساختار آن، شیوه و سبک زندگی رقم می‌خورد. نظام اجتماعی، لایه‌های عمیق‌تر از سبک زندگی در واکاوی جامعه است و هر دو حوزه تشکیل دهنده عمل اجتماعی‌ا‌ند. زیربنای نظام اجتماعی نیز نظریه‌های اجتماعی‌اند که آن را شکل داده‌اند. نظریه کاربردی‌ترین لایه نظر است و تفصیل، تنظیم و ساخت و ساز و سامان دادن به عینیت را بر عهده دارد. تفکر ره‌آموز نظریه‌ها و عمل اجتماعی است. تفکر است که امکان‌های گوناگون را در اختیار نظریه و عمل می‌گذارد و باطنی‌ترین حوزه نظری است. عرفان، باطنی‌ترین وجه تمدن است که در هنر تجلی می‌یابد و تفکر که ره‌آموز تمدن است خود رهین ذکر و عرفان است. تاریخ هم تمام ساحات فوق را به شیوه‌ها‌‌ی تحلیلی تطبیقی در طول زمان مورد بررسی قرار خواهد داد.

در تمام این حوزه‌ها بر اساس افق ترسیم شده سعی بر آن است که به صورت‌بندی مؤلفه‌های هر ساحت اشاره شود که ماهیت امروزین آن چیست؟ چگونه و در چه بستر تاریخی و بر اثر چه عوامل فلسفی، جامعه شناختی و تاریخی اینگونه شده است؟ با این وضعیت به چه سو می‌رود و چه چشم‌انداز و آینده‌ای برای آن قابل تصور است؟ چگونه نسبتی با صورت‌بندی‌های حوزه‌های دیگر و با حوزه‌های رقیب خود در تمدن دیگر دارد؟ طرح‌های تحول‌آفرین و نو در آن حوزه چیست و ارزیابی از آن چگونه است؟ بدین سان رویکرد ما در بررسی ساحات اجتماعی فوق، تاریخی، جامعه-شناختی و فلسفی است.»

اولین بار است که می‌بینم یکی اولِ نشریه‌اش می‌گوید چه می‌خواهد بنویسد و چرا! این یعنی شما تنها تورق نمی‌زنید، بلکه یک نشریه‌ی فکرشده را مطالعه می‌کنید که می‌تواند به گسترشِ افقِ شما کمک کند. می‌تواند مطلع‌تان کند. شاید زمانی روزنامه‌ی شرق این‌چنین بود. ولی بعدا آن هم به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی افتاد.

اگر کسی امروز روز همشهری جوان می‌خواند و یا چلچراغ و یا هر نشریه‌ی شبه‌زردِ دیگری، بهتر است دست از این نشریه‌های کم‌عمق بردارد و به چنین نشریاتی نظر بیافکند.

در ادامه کمی در موردِ «سوره‌ی اندیشه» و مطالبش صحبت خواهم کرد. من به نوبه‌ی خودم به آقای مومنی شریف تبریک می‌گویم و معتقدم بعدِ آقای آوینی نشریه‌ی سوره حرفِ جدیدی نزد. تا این که جوانانی خوب و کاربلد آن را احیا کرده‌اند. انشالله به ورطه‌ی سیاست‌زده‌گی و یا ابتذال نیافتند و این روندِ بسیار خوب و انتقادی را ادامه دهند. مخصوصا ادبیاتِ سردبیران بسیار زیبا و آموزنده است. من در این نوشتار به هیچ روی نقدهایی را که به این جریان دارم بیان نمی‌کنم و فقط می‌خواهم از آنان تمجید کنم. که فرصت برای نقد فراوان است. ولی تمجیدِ درست و حسابی را نیاموخته‌ایم. انشالله نقدم را به این نشریه در فرصتِ مقتضی، یعنی بعدِ شماره‌ی دو، خواهم نوشت. بعدِ هابیل چشم‌مان خشک شده بود برای یک نشریه‌ی خوبِ دغدغه‌مند. واقعا معقتدم نشریاتِ ایرانی از ولایی تا اصلاح‌طلب، از حامی رهبری تا حامی سبزها همه‌گی زردند. مهرنامه‌ی لیبرال‌ها هم نتوانسته حرفه‌ای باشد. یک حرفه‌ای بومی.

«سوره‌ی اندیشه» در بخشِ اقالیمِ قلم، که ضمیمه‌ی آن است درباره‌ی شعر و شاعری، روایت، ادبیاتِ داستانی، طنز و فکاهه و... سخن می‌گوید. ولی هنوز ضمیمه‌اش به دستم نرسید. زیرا من فقط مجله را از یکی از بچه‌ها، رسول جوهریِ عزیز، گرفته‌ام و البته قول می‌دهم فردا بخرمش. بابا می‌ارزد نزدیکِ 350 صفحه کارِ خوب می‌خوانی. کارِ فکرشده.

در بخشِ خبر و گزارش برخی خبرها در حوزه‌ی اندیشه را می‌بینیم. همچنین برخی یادداشت‌ها مربوط به برخی چهره‌های عقلانیتِ دینی و نزدیک به این گروه هستند. همچنین مصاحبه‌ی بسیار زیبایی با دکتر سعید زیباکلام انجام شده است: با رویکردی انتقادی نسبت به همایش جهانی فلسفه. زیباکلام به خوبی به نقدِ این همایش پرداخت و نحوه‌ی اجرای پرخرجِ آن را نشانه‌ی حقارتِ ایرانی‌ها دانست.

بخشِ بعدی آن در موردِ سبک زنده‌گی است. می‌خواهد بگوید سبکِ زنده‌گی در خارج از ایران چطور است و چرا ما در این زمینه توفیق نیافته‌ایم. البته من تا به حال تا صفحه‌ی 72 این نشریه را خوانده‌ام. ولی برخی مطالبِ آتی را هم از نظر گذرانده‌ام. به نظرم بخشِ سبکِ زنده‌گی آن زیبا و دوست‌داشتنی است. مطالبِ خوبی دارد و به مطالبِ مهمی توجه نشان داده است. هر چند من برخی از این دیدگاه‌ها را قبول ندارم که فعلا در این جای‌گاه نیستم که بخواهم نقد کنم. اما مطالبش جدید است.  مطلبش در موردِ تلویزیون مرا یادِ انتقادِ امیرخانی به تلویزیون انداخت. همچنین مصاحبه‌ی آن با دکتر فکوهی جالب و مشخص است بدونِ سانسور چاپ شده است.

بخشِ بعدی در موردِ نظام اجتماعی است و به نظرم باید بخشِ جالبی باشد. مخوصا حرف‌های دکتر مسعود درخشان که قبلا یک مطلبِ حرفه‌ای از ایشان خوانده بودم. مصاحبه‌ای با دکتر فرشاد مومنی و یادداشتی از دکتر سبحانی در این بخش دیده می‌شود.

جالب است که با وجودِ این که سوره‌ای‌ها به خوبی و با درستی گفته‌اند به هیچ وجه بی‌طرف نیستند. و به نظرِ من به یک متدِ مشخصِ آنتی غربی مسلحند، ولی تضاربِ آرا را به خوبی رعایت کرده‌اند.

در بخشِ نظریه‌ی اجتماعی مطالبی از دکتر داوری اردکانی، دکتر کچوئیان، و دکتر پارسانیا به چشم می‌خورد. اما جنجالی‌ترین نوشته‌ی این بخش، به نظرم و با قضاوتِ کنونی‌ام در کلِ نشریه، مربوط است به یک چهره‌ی بدونِ تقلید، خوش‌فکر، و منتقد در سپهرِ علوم اجتماعی ایران؛ یعنی دکتر ابراهیم فیاض. فیاض در این مطلب، که گفتگو است، به خوبی انتقاد کرده است. او بدونِ سیاست‌زده‌گی و با فکر، در موردِ حوزه‌های علمیه صحبت کرده است. او از آقای جوادی آملی تا آقای مصباح و تا دانشگاه امام صادق به طورِ صریح انتقاد کرده است. حتما این مطلب را بخوانید. نه به دیدِ این که ببینید موافق و یا مخالف او هستید، بلکه به این دید که می‌شود با احترام، متفاوت و علمی نگاه کرد. جدای از این که فیاض دردِ دلِ من و خیلی از کسانی را که مثلِ من می‌اندیشند، مثل سید حسین حسینیِ دانشجوی دکترای فیزیک،  به خوبی زده است. در یک کلمه: «حوزه چرا ضعیف است؟» یک انسانِ خیر پیدا شود و این نقد را به آقای جوادی برساند. خدایی نقدِ به‌جایی کرده. گویا فیاض همچنان بهترین چهره‌ی حوزه‌ی را آقای مطهری می‌داند. فیاض  امسال کتابی به نامِ «تولیدِ علم و علوم انسانی» نوشته است. به نظرم باید خواندنی باشد.

اما بخشِ تفکر یک سورپرایزِ فوق‌العاده دارد: «گفتگوی دو نفره‌ی 14 صفحه‌ای بینِ آقای میرباقری و دکتر داوری اردکانی»؛ یکی رییس فرهنگستانِ علوم و دیگری رییس فرهنگستانِ علوم اسلامیِ قم. خیلی دوست دارم هر چه زودتر به این بخش برسم. ولی آسیاب به نوبت. مطلبِ فیاض را سرپا بعدِ این که نشریه را باز کرده‌ام خواندم. بخشِ تکفرِ این نشریه طولانی و پرپیمان به نظر می‌رسد.

در بخشِ هنر و رسانه جستارهایی در موردِ فارسی وان، رابطه‌ی هنر و سیاست، چارچوب‌بندی موضوع کاریکاتور پیامبر اسلام، سینمای ایران، و میزگردِ رسانه دیده می‌شود.

در بخشِ تاریخ هم مطالبِ چهره‌های مهمی مانندِ دکتر کریم مجتهدی، شهریار زرشناس، و دکتر سلیمان حشمت دیده می‌شود.

هر یکی از این بخش‌ها، از سبکِ زنده‌گی تا تاریخ، زیربخشی به نامِ آینده دارند. خلاصه هر چه در این‌جا می‌بینید فکر شده است. مخصوصا پوسترهایی که در این نشریه طراحی شده است. پوسترهایی بعضا انتزاعی و کارا و حرفه‌ای. باید به مسعود گروسیان نشان‌شان بدهم.

در پشتِ جلدِ آن نوشته شده:

«کاش مسافری بودیم از جنسِ ستارگانی که پَر به شهاب خورشید سوختند. و راستی انسان این سرزمین، مگر نه از صُلبِ همان حقیقتی است که جهان را به لرزه درآورده، و حقیقت خویش را بر جهان شناساند؟ از پس او اما روزگار ما در مسیری دیگر افتاد؛ مسیری که بر سیرت خود خواهد رفت و پی فطرت خویش خواهد گشت.»

بچه‌ها مذهبی:

بخوانید. شما که بقیه‌ی را می‌خوانید به قصدِ سرگرمی و وقت تلف کردن. این را بخوانید به قصدِ فکر کردن. مشکلِ اساسی بچه مذهبی‌های امروز فکر نکردن است. اگر فکر کنید می‌توانید شروع کنید. املای نانوشته غلط ندارد. بخوانید و بنویسید. ببینید این نشریه مشکلاتی دارد، من هم با بخشی از آن موافق نیستم. در هر صورت کار خوب را باید فهمید و ارج نهاد. مهم هم نیست کی و کجا دارد این کار را می‌کند. فقط کار تولیدی باید هدفمند، با برنامه و حسابی باشد.

آدم حال کند وقتی می‌فهمد طرف به همه جای کارش فکر کرده. دست مریزاد بچه‌های «سوره‌ی اندیشه» و آقای مظفری‌نیا.

page to top
Bookmark and Share

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چرا رمان می‌نویسم؟

یا لطیف

چند روزِ قبل سید مهران از من پرسید چرا رمان می‌نویسم. البته او این سوال را از طریقِ اس‌ام‌اس از من پرسید. شاید انتظار داشت من هم به همین سوال مهم از طریق اس‌ام‌اس جواب بدهم. این در حالی بود که علی الاصول جوابِ من برای چنین سوالی باید حجمی بیشتر از یک اس‌ام‌اس چند صد کارکتری داشته باشد. همین شد که گفتم جوابی را که می‌خواهم برای سید مهران، که اهلِ رشت است، ارسال کنم همین جا بنویسم. در عینِ حال گوشه چشمی داشته باشم به نقدِ سجاد، که به نظرِ من نگاهِ بی‌تقلیدی است.

علتِ اصلی که باعث شده است رمان بنویسم ندانستن است. اگر روزی این جهالت از من برداشته شود، شاید دیگر به عصای رمان تکیه نکنم که پوسیده است. «جهالت»ی که باعث شده است من داستان بنویسم ریشه در عدمِ شناختِ پیرامونم دارد. ریشه در عطشِ به دانستن دارد.

مدت‌ها بود که مغشوش بودم در شناختِ پیرامونم. نمی‌دانستم آن چیزی را که در پیرامونم می‌بینم چطور تحلیل کنم. سالِ اولِ کارشناسی ارشد بود؛ پاییزِ 1387. مانده بودم که چطور باید روایت کنم جهانی را که در آن زیست می‌کنم. راهِ حل چیست؟ آیا دنیای که در آن زنده‌گی می‌کنم در نظرِ بقیه هم همین طور است. همین طور که من جهان را تفسیر می‌کنم آنان هم تفسیر می‌کنند.

این جهالت از شک می‌آید. و من با تفسیرِ حسن عباسی از نقدِ سروش که او را تجربه‌گرا نامیده بود، رسما تجربه‌گرا شدم. گفتم عجب منتقدِ مفیدی است این حسن عباسی. اشکالی را به سروش گوشزد می‌کند که به نظرم نقطه‌ی قوت است. البته مشکوکم به این که سروش به همین تجریه‌گرایی، که از فرزندانِ مهم و خلفِ مدرنیته است، وفادار مانده باشد.

شک در لحظه می‌تواند دستگاهِ فکری صائبی برایم بسازد. شک باعث می‌شود جسور باشم؛ بالغ‌پرورترین سوال در من ایجاد شود و آن این که چرا؟ این چرا، چرای شناخت است.

پاییزِ 87 بود. تا این که در سیرِ کتاب‌خوانی‌ام کافه پیانوی فرهاد جعفری به دستم رسید. به محضِ خواندنش که دو سه بارِ دیگری هم اتفاق افتاد، داستان‌نویس شدم. چون دیدم که جعفری چقدر راحت و بی‌غل و غش جهانی را که می‌بینید می‌نویسد. شروع کردم به نوشتنِ داستانی که یک زمانی توی همین وبلاگ نشرش دادم که موضوعِ سخیفی داشت. نوشتم داستانِ کوتاهِ دیگری که به همتِ خانمِ عرفانی در لوح چاپ شد؛ که نفهمیدم خوب بود یا نه. هر چند معتقدم آن بهترین داستان کوتاهم بود. بعدِ آن هیچ وقت داستان کوتاه خوبی ننوشتم.

دوباره سرد شدم. آن‌هایی را که نوشته بودم تنها یک حس بود. هنوز این حس به ممشا تبدیل نشده بود. تا این که شبِ عیدِ 88 فهمیدم که باز هم می‌توانم بنویسم. فهمیدیم که داستان، برای من یعنی بیانِ تجربه‌ی اجتماعی. یعنی همان امپرسیستی که عباسی به سروش نسبت داد.

من با بنیادِ امپرسیست که نمی‌دانم مدرن، شیطان‌پرستانه و یا هر زهرِ مارِ دیگری است نوشتم. اصلا هم مهم نبود و نیست انگی که بقیه به من می‌چسبانند. گفتم من می‌خواهم چیزی را که لمس می‌کنم بنویسم. شاید این مطلوبِ هیچ یک از جریان‌های فکری نباشد. مهم نیست. اما تجربه‌گرایانه‌ای را که من می‌گویم در نوشته‌ی هیچ کس مشاهده نکردم. حتی فرهاد جعفری در کافه پیانو، مستور در روی ماه خدا...، امیرخانی در منِ او، پیرزاد در چراغ‌ها را من...، هدایت در بوفِ کور، چوبک در سنگِ صبور، جلال در مدیر مدرسه و ... در حالِ بازتولیدِ دنیای خود بودند. می‌خواستند حرف‌های خود را بزنند و جهانِ داستانی‌شان کوچک بود و در اهدافِ خودشان بیشتر مستغرق بودند تا تهران و ایران. البته حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم بیوتن امیرخانی را نمی‌توان در این دسته جای داد، ولی بیوتن قصه‌اش در اقلیمِ دیگری است، با وجودِ این که به شدت ایرانی است.

کارِ اولم اساسا با چنین رویکردی نوشته شد، که به نظرم کارِ سخیفی بود. بعد آرمانِ علی را نوشتم، که به نسبت به کارِ اولم کارِ بهتری بود، ولی اشکالاتِ اساسی دارد که سجاد بعضی‌هایش را گفت. جالب است  بدانید آن‌جایی را که سجاد خوشش نیامد، ساخته‌ی ذهنِ خودم بود، آن‌جایی را که به نظرش خوب رسید، به شدت واقعی بود.

همین عطشِ دانستن باعث شد که توی نوشته‌ام به شدت اسم‌گرا باشم. مدام می‌خواهم هویتِ تهران و  یا جایی را که در آن می‌نویسم بازگو کنم. به نظرم باید این کار صورت بگیرد. اساسا نوشتنِ برندها را در این میان، مدیونِ جعفری در کافه پیانو هستم. منتها برندنویسی او حساب کتاب دارد و مثلِ رمانِ سینا دادخواه کثیر و بی‌دلیل نیست.

هویتِ شهری برای من مهم است. به نظرِ من این اتفاقِ بدی نیست. این جزء اصولِ نوشتنم است. حتی دارم وسوسه می‌شوم که از این به بعد به این مساله بیشتر پای‌بند باشم  و داستان را طوری بنویسم که واقعی‌تر به نظر بیاید.

برخی از رویاهایم را هم در رمان‌هایم وارد کردم. و شاید همین مساله به من ضربه زد. این را باید کمتر کنم. مثلا همسرِ علی در همین آرمانِ علی خواسته‌‎ی خودم بود و رویایم. 

این را هم بگویم من در اثرم با یکی دو نفر کار دارم و بقیه حکمِ آدم‌های عادی را دارند که دلیل ندارد که همه چیز را درباره‌ی‌شان بدانیم. از این جهت ناطور دشت شاهکارِ سالینجر فوق‌العاده است. دکترها و مجید و خیلی از بچه‌ها در حدِ توصیفِ یک صحنه به کار می‌آیند. برای من خیلی وقت‌ها بسیاری از شخصیت‌های داستانم با چوب و صندلی فرقی ندارند.

داستان‌نویسی من ریشه در نشناختن دارد. شاید از این شناخت یا گزارش‌نویسی بقیه هم چیزی عایدشان شود. این هم لطفِ چاپش است. برای همین در نظر دارم آرمانِ علی را به دستِ چند جامعه‌شناس و روان‌شناس و آخوند برسانم. و اگر بشود به دستِ همه برسانم.

دنیای پیرامون دنیای پیچیده‌ای است. جای این پیچیده‌گی جامعه و انسانِ ایرانی در رمان‌های ایرانی خالی است. رمان‌های ایرانی بسیار ساده هستند. من می‌خواهم ایرانِ پیرامونم را بهتر ببینم. این شاید برّنده‌ترین دلیل است برای نوشتنم؛ که در این راه کمکم می‌کند؛ کلاسیک و غیرِ کلاسیکش را نمی‌دانم. همین را می‌دانم:

که «خمینی ابوذر و سلمان را بهم رساند»، یا «چهار راهی در چیذر است که یک راهش می‌رود به سمتِ فرمانیه، یک راهش می‌رود به سمتِ امام‌زاده علی اکبر، و راهِ دیگرش به سمتِ کامرانیه و...»

همین را می‌دانم:

«این‌جا صدای زن حرام نیست، چون...»

این را می‌دانم که:

«آبِ این‌جا هم ا‌س‌پ‌ر‌م دارد...»

نمی‌دانم نشرِی پیدا می‌شود از ادبیات موافق و مخالفِ انقلاب که این به قولِ صادق هدایت «معلومات» را چاپ کند. این را چندان امید ندارم. بعضی‌ها از واقعیاتِ اجتماعی خوش‌شان نمی‌آید و بعضی‌ها هم از خمینی و هیات و این جور برنامه‌ها.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دقیق بخوانیم؛ مخصوصا شریعتی را

یا لطیف


ما که ریاضی می‌خوانیم و یا حداقل «ادا»یش را در می‌آوریم که می‌خوانیم، می‌بایست لااقل آدم‌های منطقی باشیم. که هستیم. یعنی من آن طور که خودم دیده‌ام از این لحاظ، ریاضی خوانده‌ها، علی العموم، منطقی‌تر از فنی‌ها هستند. این البته به شرطی است که آن ریاضی‌خوانده‌ها واقعا منطقی باشند و تحت تاثیرِ نام‌ها و ابهتِ تبلیغات و عظمتِ پروپاگاندا قرار نگیرند. تاثیر و ابهت و عظمت در این روزگار روی وهمیات قوی‌تر است تا از  رویِ واقعیات. 

دیروز روزی در جمعِ رفقای ریاضی بحث گرم گرفته بود من بابِ جمله‌ای از علی شریعتی. حالا هر چه سعی کردم نتوانستم حرفم را مبنی بر منطقی نبودنِ گزاره‌ی علی شریعتی، و اساسا برخی گزاره‌های آن مرحوم، به کرسی بنشانم. معتقد بوده و هستم که دوزِ شاعرانه‌گی در کلامِ دکتر شریعتی بالاتر است از دوزِ منطقی بودن. یعنی دقتی که مرحومِ شریعتی در انتخابِ شاعرانه‌ی کلمات داشتند، قوی‌تر بود از دقتی که می‌بایست روی منطقِ نوشته‌شان اعمال می‌کردند. (نشان به آن نشانی که عده‌ای که فهم و گستره‌ی دانشِ شریعتی را نداشتند، گروهِ خطرناکی درست کردند به نامِ فرقان. در حالی که اینان به واقع سخنانِ شریعتی را درک نکردند، یا متوجه‌ی برخی اشکالاتِ شریعتی نبودند، به بدترین وجهِ ممکن به سخنانِ شریعتی جامه‌ی عمل پوشاندند و از سخنان دکتر شریعتی  بدترین برداشتِ ممکن را کردند. همین باعث شد که این گروه دست به اسلحه ببرند و روشن‌فکرترین روحانی صاحبِ متدِ دینی، یعنی مطهری، را ترور کنند.)

به این گزاره بنگرید:

«من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.»

دوستان می‌گفتند نگاه کن حرفِ درستی می‌زند. من هم گفتم باید ببینید از چه زاویه‌ای می‌خواهید به آن نگاه کنید.

در این‌جا، من فقط جهتِ شاهد مثال، به هدفِ این که همه‌ی ما در انتخابِ تعابیرِ ادبی به وجهِ فلسفی و منطقیِ آن دقت داشته باشیم، این گزاره را باز می‌کنم. البته بنده چنین تقسیم‌بندی برای دوستان نکردم، و فقط سخنانم گزاره‌هایی بودند پراکنده از این تقسیم‌بندی. باری این هم از خصوصیاتِ گعده‌های دانشجویی است، که بعدا آدم در موردِ حرف‌هایش فکر می‌کند و روی رزولوشنِ حرف‌هایش تامل می‌کند و شفاف‌تر و منطقی‌ترش می‌کند. و اما آن فرض‌ها:

1. علی شریعتی قبول دارد که تراشیدنِ ریش، یعنی با تیغ، ژیلت و یا هر وسیله‌ی بُرّای دیگری، مشکلِ شرعی دارد و علما حکمِ به حرمتِ آن دادند.

2. علی شریعتی نظرِ علمای دینی را در این باره قبول ندارد و معتقد است که سخنِ عالمانِ دینی در این باره من‌درآوردی است و ربطی به قرآن و سنتِ اهلِ بیت ندارد.

اگر گزاره‌ی 1 صادق باشد؛ یعنی علی شریعتی پذیرفته است که تراشیدنِ ریش مشکلِ شرعی دارد. چرا که او با توجه به وسعتِ مطالعاتی‌اش، نسبت به نظرِ فقها در این باب، آشنایی کامل دارد، و می‌داند که این عمل حرام است.

در این صورت جمله‌ای او خَش دارد. مغالعه است. زیرا آدمی نمی‌تواند بگوید من گناهِ کوچکی انجام می‌دهم، ولی گناهِ بزرگ‌تری مرتکب نمی‌شوم. مثلِ این می‌ماند که آدمی بگوید من به خودم آسیب می‌رسانم و با بقیه کاری ندارم. یا مثلِ این می‌ماند که بگویم: من خودکشی می‌کنم، ولی مردم را نمی‌کشم. درست است که گناهِ کشتنِ دیگران بسیار بیشتر است از خودکشی و عرشِ خدا از این که بنده‌ای بی‌گناه کشته شود به لرزه در می‌آید، ولی آیا این مساله خودکشی را نتیجه می‌دهد؟ بنابراین اگر گزاره‌ی 1 درست باشد، جمله‌ی شریعتی با جمله‌ی من در باره‌ی خودکشی فرقی ندارد. پس سوالِ اساسی این است که: آیا جمله‌ای درست، اگر بپذیرم که تراشیدنِ ریش مشکل دارد، این نیست که: «من نه ریشم را می‌تراشم و نه مردم را تیغ می‌زنم»؟ درست است جمله‌ی شریعتی شاعرانه و مسجع است، ولی آیا به همان اندازه منطقی و بدونِ مغالطه است؟ 

و اما فرضِ دوم؛ شریعتی انسانی است که قبول ندارد که تراشیدنِ ریش حرام است. بلکه معتقد است تراشیدنِ ریش مشکل ندارد و چیزهایی که فقها بر مبنای آن مثلِ «تَشّبُه به نسا» حکم می‌دهند از واقعیتِ دینی به دور است. یعنی آن‌ها دارند چیزی را به اسلام نسبت می‌دهند که در اسلام نیست، و روایاتی هم که در مذمتِ تراشیدنِ ریش از ائمه‌ی هدی نقل شده یا ساخته‌گی است و یا سندِ ضعیفی دارد.

با این فرض، جمله‌ی شریعتی بدونِ توجیه و زاید است. وقتی آدم قبول دارد که تراشیدنِ ریش مشکل ندارد چرا باید جمله‌ی «من ریشم را با تیغ می‌زنم، ولی مردم را با ریشم تیغ نمی‌زنم.» را بگوید؟ این جمله در صورتی درست که آدمی باور داشته باشد که مقدمِ جمله فاسد است، ولی تالیِ آن افسد است و او دارد دفعِ افسد به فاسد می‌کند. در این صورت است که جمله معنا دارد. (که البته پر واضح است که دفعِ افسد به فاسد در عسر و حرج و یا موقعیتی خاص است، نه در روزگاری که همه می‌توانند انواعِ مدل‌های ریش را به نمایش بگذارند و یا حتی دین‌فروشی کنند.) بنابراین اگر شریعتی باور داشته باشد که تراشیدنِ ریش مشکلی ندارد، جمله‌ای بدونِ مناقشه و به نظرِ من بی‌مصرف گفته است. مانندِ این است که من بگویم: «من پرتقال می‌خورم، ولی پرتقال دزدی نمی‌کنم.» چنین جمله‌ای شاید درست باشد، ولی به همان اندازه هم اضافه و مضحک به نظر می‌رسد.

بزرگوارن! هر چه می‌خوانید دقیق بخوانید. و به منطقِ پشتِ آن فکر کنید. خیلی از حرف و مثل‌هایی که مشهور شده‌اند مشکلِ منطقی دارند و ما متاسفانه نیاندیشده آن‌ها را به کار می‌بریم؛ مانند: آب از سر گذشت، چه یک نی، چه صد نی.

افزونه:

عکسِ با سیگارِ دکتر شریعتی، که کم از یک متفکرِ شهید زحمت نکشید، را از این جهت گذاشتم که بگویم او اشتباه کرده سیگار می‌کشیده!


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

سوره نامهر

یا لطیف 


بد رفتاری با اثرِ داستانی این قلم در انتشارتِ سوره‌ی مهر نابخشودنی نیست، منتها دردمندی و تنهایی بچه‌هایی را که مثلِ من فکر می‌کنند بیشتر می‌کند. فکر نمی‌کردم روزی سوره‌ی محترمِ مهر، که خود به گفته‌ی رییسش سودای بهترین ناشرِ کشور بودن را در سر می‌پروراند، و خودش را ملتزمِ به هنرِ مضمون‌محورِ مذهبی می‌داند، با بد اخلاقی با اثرِ داستانی یک جوانِ تازه‌کار برخورد کند. 

من الحمد الله بدهکارِ هیچ جریان و انتشاراتی نیستم و به همین دلیل باکیم نیست که بی‌پروا حرفم را بزنم. آتیه‌ای داشته باشم در آسمانِ شلوغِ ولی کم‌محتوای ادبِ ایران مهم نیست، اثرم چاپ شود یا نشود هم مهم نیست، مهم این چیزهایی است که می‌بینم و وظیفه‌ی خود می‌دانم که بیانش کنم.  

البته من هنوز انتشاراتی که «این‌ها» می‌گویند مافیای چاپ و نشر را برعهده دارند نیازمودم.  شاید این انتشارت، مانند چشمه و مرکز و این‌ها اخلاق‌بنیان‌تر باشند از امثالِ سوره‌ی مهر در قبالِ داستانم. 

می‌خواستم با چاپِ اثرم خودم را، آینده‌ام را، داشته‌هایم را، هنرم را، وخیلی چیزهای دیگرم را گره بزنم با ادبیاتِ موافقِ جریانِ فکری‌ام. اما این دوستان چنان تلخ برخورد کردند که باید برای همیشه سودای سوره را به عطای نویسنده‌گانی که مناسبِ حالِ سوره می‌نویسند رها کنم.

من میثم امیری مقلد آیت الله مکارم شیرازی در کشوری که رهبرش را به عنوانِ رهبر، و نه بیشتر و نه کمتر، قبول دارم نمی‌خواهم ادبیاتم نه متهد به اسلام باشد و نه متعهد به غرب. من نمی‌خواهم فضای کافکایی و مارکزی را بازتولید کنم و نه داستان‌های دینی را بازنشر دهم، تنها می‌خواهم قصه‌ی مردمم را بنویسم. اگر چاره‌ای باشد و اگر روزی روزگاری انتشارتی پیدا شود که چاپ‌شان کند. می‌خواهم قصه‌ی مردمم را در همین آزادی، انقلاب، شوش، فرمانیه، چیذر، قلهک، دروس، شهرکِ غرب، باقرشهر، شاه عبدالعظیم، روستا، ییلاق، ساری و... بنویسم با موضوعِ مشخص.  

و اما بعد...

بعد از حدود چهل روز از سوره‌ی مهر تماس گرفتند. یکی از کسانی که کتابم را بررسی کرده بود، و البته نویسنده‌ی مهمی محسوب می‌شد، اشاره کرد که کتابِ خوبی نوشته‌ام، منتها پاره‌ای از اشکالات را متذکر شد که باید تصحیح‌شان کنم. من هم گفتم آن اصلاحات را باید ببینم تا بتوانم تصحیح‌اش کنم و ندیده نمی‌توانم این پیشنهاد را قبول و یا رد کنم. او، یعنی همان نویسنده‌ی مهم، اشاره کرد به کلاس‌های آموزشِ داستان‌نویسی و این جور چیزها. من که تازه دو ریالی‌ام افتاده بود، نه گذاشتم و نه برداشتم، مثلِ یک آدمِ خرِ بی‌سیاست پوزخندی زدم و گفتم وقتِ این کارها را ندارم. او هم گفت پس منتظر باش یک نفر دیگر اثر را بخواند و «بعد نظرمان را اعلام کنیم». نیم گرم شعور کافی بود تا من بفهمم که اگر جنگ و صلح هم نوشته باشم، چاپ نخواهد شد که نخواهد شد. 

چند روزِ پیش، تقریبا بیست روز بعدِ آن جریان، بیمارستان بودم که خانمی زنگ زد و گفت کارِ من تصویب نشده است. پرسید پستش کنند یا خودم بیایم سوره؟ گفتم من می‌آیم و شما زحمت نکشید. 

داستان را که گرفتم تویش عینا این جملات نوشته شده بود: 

جناب آقای میثم امیری بشلی 

با سلام

اثر شما نشان از استعدادتان دارد اما برای این که از نظر ساختار و محتوا به مرحله چاپ برسد نیاز به حک و اصلاح و صرف وقت دارد. 

با این امید که برای رسیدن به نقطه مطلوب از مطالعه‌ آثار ادبی خارجی و ایرانی غفلت نفرموده و زیر نظر استادی مشکلات اثرتان را رفع فرمایید. 

کارشناس قصه 

مرکز آفرینش‌های ادبی

می‌بینید تو را به خدا! چقدر دقیق و موشکافانه اشکالاتِ اثر به من گوشزد شده! من نمی‌دانم کارشناسِ محترم وقتی می‌گوید ساختار و محتوا منظورش چیست؟ دقیقا چه اشکلاتی را مدِ نظر داشته؟ فکر نمی‌کنید این نامه را بر هر رمانی می‌توان صادر کرد؟ چه تاکیدِ جزئی شده است تا من بفهمم کجای کار می‌لنگد و ساختار و محتوا چه اشکالی دارد؟ من نه، شما، خدا وکیلی چه می‌فهمید از این نامه؟ واقعا اگر داستانِ بنده نقدی شده، بگویید ما هم بدانیم. 

بندِ دوم نامه تعیین تکلیف می‌کند برای آدم. می‌گوید آثارِ ادبی مطرح را بخوانم. چه جالب! خوب شد گفتند، وگرنه من چه کار باید می‌کردم! دوستان محترم در مرکز آفرینش‌های ادبی، و آقای فردی، که این بی‌تدبیری‌ها و بی‌هنری‌ها، در زیر مجموعه‌ی کاری ایشان اتفاق می‌افتد می‌شود بفرمایند هفته 2.5 رمانِ مطرح خواندن معیارِ مناسبیاست برای این گفته یا نه؟ هفته‌ای چند رمان بخوانم خوب است؟ 

طنزِ دیگر می‌گوید با استادی مشکلات‌تان را مطرح کنید. فکر کنم منظور ایشان از استاد، همان نویسنده‌ای است که در یک کارِ بسیار غیرِ تخصصی و به قول یکی از داستان‌نویسانِ مطرحِ کشورمان غیرِ حرفه‌ای، با بنده تماس گرفتند! منظورشان این استاد است یا کسِ دیگری؟ اصلا به شما چه ربطی دارد من اشکالاتم را چطور مرتفع می‌کنم؟ مگر شما اشکالاتم را گفتید که برای من نسخه می‌پیچید؟ منظورتان کدام اشکالات است؟ 

بگذریم.  غیرِ از اشکالاتِ ویرایشی که کارشناسِ محترمِ قصه در این نامه‌ی کوتاه از آن دریغ نکردند، فجایعِ دیگری هم رخ نموده است. (واقعا نامه را یک بارِ دیگر بخوانید، نه ویرگولی، نه یای اضافه‌ای، تازه استفاده از افعالِ منسوخی مانندِ فرمودن به جای کردن، را فاکتور می‌گیرم. )

و اما آن فجایعِ دیگر: 

داستان را باز کردم تا ببینم آن داستان‌نویسِ مهمِ سوره‌ی مهری زیرِ چه عبارتی را خط کشیده است.

چشم‌تان روزِ بد نبیند. (غیر از اشکالاتِ نگارشی که جمعا به بیست مورد هم نمی‌رسد و من از این بابت سپاس‌گزارم) زیرِ عبارتِ زیادی خط کشیده شده است. چند نمونه‌اش را در زیر می‌آورم:

هم‌خوابگی با دخترکان

جمهوری اسلامی (علیه ااسلام!)

اجباری بودنِ چادر

فارغ شدی؟

لباس شنای یک تکه‌ام

تخم

حکومت... دروغ می‌گوید. 

نخبه‌هایی که فرارِ مغزها می‌کنند

پاسور

اجوبه‌ی آقا

آلاتِ قمار

بابا فشار!

هم‌جنس‌بازها

پشتِ تیره‌ی کمر

زن‌های فاحشه 

چقدر جنبشِ نرم‌افزاری ... رضا امیرخانی

و...

داشتم آتش می‌گرفتم وقتی ارتباطِ بینِ این مفاهیم را که مثلا باید تصحیح می‌شد می‌فهمیدم.

من با سایتِ لوح، همکاری دارم. این همکاری فقط به خاطرِ خانمِ عرفانی است. آن هم به خاطرِ این که ایشان اولین داستان کوتاهم را آن‌جا چاپ کرد، بدونِ هیچ لابی. من در خدمت‌شان هستم و برای‌شان مطلب می‌فرستم، هر وقت هم عذرِ ما را بخواهند باز هم خوبی‌های‌شان را فراموش نمی‌کنم و سعی می‌کنم قدرشناس باشم. 

آن چه که در این جا نوشتم قابلِ تعمیم به هیچ یک از اتفاقاتِ دیگرِ سوره‌ی مهر نیست. من فقط این مساله را فعلا برای اثرِ خودم صحیح می‌دانم، امیدوارم بغضِ کسی نسبت به سوره باعث نشود این نوشته را تعمیم دهد. اگر از تحدید استفاده کنید خیلی بهتر است تا تعمیم.

هدفم از این نوشته فقط احقاقِ حقِ خودم بود. فقط به خاطرِ خودم نوشتم و به فکر هیچ کسِ دیگری هم نبودم که مثلا بخواهم راهنمایی‌اش کنم. نوشتم چون در برابرِ رمانم و حسین عربی مسوولم. نوشتم چون معتقدم نباید با کسی تعارف داشت و همه باید در عینِ حفظِ ارتباطات‌مان با یکدیگر، حرف‌مان را هم بزنیم. 



موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

داستانِ پول تا داستانِ ساسکس

یا لطیف

کسی ۵۵ هزار تومان به حسابم ریخته است. منتها پرینتِ حساب هم به دادم نرسید و نتوانستم بفهمم این پول از کجا ریخته شده. البته حدس‌هایی می‌زنم... در هر صورت خوشم نیامد از این که کسی بخواهد این جوری کمکم کند. نه این که از کمک کردن بدم بیاید و یا از این جور حرف‌ها. ولی از این که نگفته و ندانسته کسی پول به حسابم بریزد احساسِ خوبی ندارم. شاید هم دست‌مزدِ کاری باشد که انجام داده‌ام. که در این صورت امری علی‌الحده است و باید بدانم دست‌مزدِ چه کاری است. در هر صورت آن دوستِ بزرگوار که این کار را کردند به من اعلام کنند.

افزونه:

این بغل، در موردِ ابراهیم گلستان، یکی از کیس‌های جالب و با سوادِ روشن‌فکری، مطالبی گفتم. مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی را از

 http://www.7rokh.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=139 دانلود کنید. (تو را قرآن سریع نتیجه نگیرد که فلانی دستگاهِ فکری گلستان را قبول دارد و از او بت می‌سازد و این حرف‌ها. نه من گلستان را به خاطرِصداقت و هوشش تحسین می‌کنم. وگرنه حداقل، کمِ کمش، کسی را که به صورتِ آهنگین به بقیه فحش بدهد و یا مستقیم بکوبد، را ممشای خود قرار نمی‌دهم. )

واقعا هم توی جای خوش آب و هوایی زنده‌گی می‌کند. چند عکس از ساسکس هم گذاشتم تا بگویم باید دید این دنیای زیبا را. مخصوصا اگر به قولِ محمد ابراهیمِ فیلمِ مادر حسابِ آخرت‌مان هم یازده-یازده است. عکسِ اول هم توی حیاطِ خانه‌ی گلستان با حضورِ مهاجرانی و خانمش است. آن پیرمردِ موسپیدِ خندان، ابراهیم گلستان است.

بقیه عکس‌ها هم از ساسکس است. ساکس را مثلِ کفِ دست می‌شناسم. بگوید که کجایش را می‌خواهید تا عکسش را همین جا بزنم. حیف که باید توی ایران بمانم، ولی کجا بهتر از ساسکس؟!

http://en.wikipedia.org/wiki/Sussex

از این‌جا داستانش را بخوانید. داستانِ ساسکس را.

 

که این آخری هم نقشه‌ی ساسکس است.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خاکستری نگاه کنیم


یالطیف

می‌خواهیم خاکستری نگاه کنیم:

1. تذکر به راه؛ به خاطر ِ مطالبی که به نظر ِ من بسیار مفید بودند. حتما راه 46 و مقاله‌ی «اقتصاد دزدان دریایی» را بخوانید.

2. بیوتن امیرخانی نشان می‌دهد او دارد یک تمدن را با جدیت، و البته منصفانه نقد می‌کند. ای کاش یکی بابتِ این مطلب، به آقایان توضیح می‌داد. اگر کسی با دقت بیوتن را بخواند خود متوجه‌ی این مطلب می‌شود. تابلوترین مطلبِ بیوتن، توضیح جالبی است که ارمیا در موردِ مرگ بر آمریکا می‌دهد.

3.رحیم‌پور ازغدی در دیدار با فرماندران و اعضای شورای تامین استان تهران دو بار عنوان کرد: «گشادبازی نکنید!»

4. رضا امیرخانی در مصاحبه با پنجره گفت: «خطر در کار من، دروغ گفتن است نه اشتباه کردن.»

5. یک حرف حساب دیگر از امیرخانی: «اشراف کلمه‌ای نیست که با اولیگارشی ترجمه‌ای، نسبت یک به یک داشته باشد. اشراف اصیل قبایل، در سنت جوانمردی، مانند سایر مردم می‌زیستند، اما دستگیر افتادگان بوده‌اند. خان و خان‌زاده‌های ما هم اگر خیلی دور از سنت جوانمری می‌زیستند، به‎جای انقلاب اسلامی، کشورمان دچار انقلاب طبقاتی می‌شد.»

6. حرف حساب رییس جمهور ایرانیان: «زیاد به من می‌گویند که عده زیادی رفتارشان نادرست و خارج از محدوده و ضابطه است که به نظر من این مساله دو علت دارد، علت اول آن است که ما دایره و محدوده را درست تنظیم نکرده‌ایم، به همین خاطر عده زیادی از همان ابتدا تصور می‌کنند خارج از دایره ارزش‌ها و آرمان‌ها قرار دارند. ما کراوات زدن را مسخره می‌کردیم و حتی کار کفرآمیز شد در حالی که هیچ مرجعی فتوا به حرمت کراوات نداده بود نمی‌گویم کار خوبی است. نباید مشابه بیگانه بود و یا ما می‌دیدیم اساتید مسلمان و انقلابی‌مان از اساتیدی که مثلا ریش‌شان را تراشیده بودند فاصله می‌گرفتند، در حالی که برخی از مراجع تراشیدن ریش را فاقد اشکال می‌دانند.»

7. این شماره را هم شما پر کنید. ببینم سلیقه‌تان چه طور است.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

جرس جان از بی‌بی‌سی یاد بگیر!

یا لطیف 

 دوستانِ صبورِ وبلاگم، نبودنم را ببخشید. البته خدایی‌ عذرش موجه است. عذرِ نبودنم بیماری یکی از عزیزان است. من هم هر شب باید پیشش باشم و به همین خاطر فرصت نشد که روی سرِ این وبلاگ دست بکشم. 

اما نکته‌ای به ذهنم رسید که خیلی برادرانه به دوستانِ عزیزی که در سایت‌های خبری سبز فعالیت می‌کنند بگویم. البته غیرِ حرفه‌ای بودنِ این رفقا آدم را متعجب می‌کند. شاید هم به خاطر این باشد که این عزیزان از حداقلِ زیرکی‌های رسانه‌ای به علتِ کینه و نفرتی که از رهبری نظام دارند برخوردار نیستند. 
این‌ها که می‌نویسم تنها به جهتِ کمک به بازیابی حیثیت خدشه‌دار شده و رعایتِ اصولِ رسانه‌های حرفه‌ای است، که متاسفانه یکی از سایت‌های شاخص جنبش سبز، یعنی جرس آن را رعایت نمی‌کند. این یک نقدِ ایدولوژیک نیست، تنها یک تذکرِ رسانه‌ای است. تذکری که به نظرِ من باید از سرِ صدق و صفا به آن نگریسته شود. گفتیم یک بار هم شده به دوستانِ سبزمان کمک کرده باشیم. 

فقط من یک نمونه خدمت‌تان عرض کنم و خلاص: آن هم سفرِ رهبری به قم. 
از وقتی که رهبر عزمِ قم کرده بود من هم به طورِ مدام سایتِ جرس را دنبال می‌کردم. اولش نوشت که مراجعِ مهمِ تقلید نمی‌خواهند با رهبری دیدار کنند. فقط یکی دو نفری مثلِ نوری همدانی و مکارم شیرازی شاید به این دیدار راضی باشند. همین شد که برای این که حرفِ خود را ثابت کنند نامه نوشتند به مراجع که یک وقتی نروید پیشِ رهبر. در عینِ حال محمدرضا خاتمی هم به سید حسن نصرالله نامه می‌نویسد که احمدی‌نژاد را آدم حساب نکند. من نمی‌دانم چرا باید برای سید حسنی که اعتبارِ خود را از آقای خامنه‌ای می‌گیرد از این جور نامه‌ها نوشت. سید حسن بارها و آشکارا از سیاست‌های بین‌المللی احمدی‌نژاد حمایت کرده. فکر کنم آقای محمد رضا خاتمی جوابش را همان فردا گرفت. وقتی که سید حسن به احمدی‌نژاد سلاح هدیه داد. 

برگردیم به ماجرای قم
بعدش رهبری واردِ قم شد. گفتند 50 درصد استقبال کننده‌گان غیرِ قمی بودند. البته هیچگاه مرجع این آمار مشخص نشد. (البته مگر این‌ها حتی برای یکی از آمارهای‌ این‌جوری‌شان مرجع داده‌اند که این دومی باشد؟) البته غیرِ قمی بودنِ غیر از مستقبلین به دلیل مذهبی بودنِ شهرِ قم تا حدی طبیعی است. 
نکته‌ی جالب این است که گرداننده‌ی این سایت، یعنی جرس، عطالله مهاجرانی است که خودش زمانی وزیرِ ارشاد بوده. غیرِ حرفه‌ای بودنی که از سر و روی این سایت می‌بارد به آدم می‌فهماند که مهاجرانی تا چه حد به اصولِ رسانه‌ای آشنا بوده. وزیرِ ارشاد بودنِ چنین آدمی، مانندِ رییس مجلس بودنِ کروبی، مایه‌ی تاسف است. البته به نظر من وزیرِ ارشادِ فعلی هم از چنین غیرِ  حرفه‌ای بودنی رنج می‌برد. هستیم و می‌بینیم.
عرض می‌کردم: 
رهبری با روحانیون دیدار کرد. جرس عینا نوشت:

همچنین روحانیونی که در دیدار با رهبری اجتماع کرده بودند بخش زیادی از طلاب مبتدی استان ها و شهرهای مجاور بوده اند. 

واقعا من نفهمیدم چنین واقعیت و خبری چگونه حاصل شد. انصافا دست مریزاد به این نحوه‌ی تنظیمِ خبر که جز خدشه‌دار کردنِ اعتبارِ رسانه‌ای برای جرس هیج رهاوردِ دیگری ندارد. مثلا از عکس زیر چطور می‌شود فهمید که که سطح طلبه‌ها چقدر است؟


بعدش دیدیم که آقای جوادی آملی جز اولین کسانی بود که با رهبری دیدار کرد. جرس با خودش گفت ای بابا این هم که خراب کرد. این در حالی است که نفس دیدار علما با یک نفرِ دیگر ثابت کننده‌ی هیچ چیزی نیست. خب این را جرس واقعا درک نمی‌کند. مثلا مگر آیت الله بروجردی با شاه دیدار نداشت؟ البته یک فرقی وجود دارد آن هم این که شاه به دیدارِ مراجع می‌رفت، ولی در وضعیتِ فعلی مراجع به منزلِ آقای خامنه‌ای در قم می‌روند. 

بعدش آقای مکارم شیرازی و سبحانی هم با رهبری دیدار کردند. نکته‌ی جالب دیدارِ رهبری با آقای جوادی آملی و مکارم عکس‌هایی است که از بگو بخندِ این بزرگوارن با رهبری منشر شده است. بعد جرس در یک بی‌پروایی محض و بدونِ رعایتِ اخلاقِ رسانه‌ای نوشت:

دیگر دیدارهای مهم انجام شده هم همگی به تعارف و گرفتن عکس یادگاری برگزار شده است و طرفین از برکت این ملاقاتها بهره مند شده اند و ترمیم مشروعیت از دست رفته از یک سو و تسهیلات و امکانات حکومتی از سوی دیگر ره آورد این ملاقاتها است. از این قبیل است دیدار حضرات آیات شیخ ناصر مکارم شیرازی، شیخ عبدالله جوادی آملی، شیخ حسین نوری همدانی و شیخ جعفر سبحانی.

یعنی اگر آقای جوادی آملی و آقای مکارم و این‌ها با رهبر دیدار می‌کنند برای بودجه گرفتن است. این از آن حرف‌ها است که به نظرِ من بیشتر از آن که مخربِ رهبری باشد، به شدت چهره‌ی علمایی چون آقای جوادی را مخدوش می‌کند.خب، این هم یک نمونه‌ی دیگر از سوتی‌های غیرِ حرفه‌ای و می‌شود گفت دروغ‌پردازنه. 

بعد در جرس خواندم که از بینِ مراجعی که جامعه مدرسین تعیین کرده، یعنی 6 نفر، تنها 2 نفرشان با رهبری دیدار کردند. این دیگر اوجِ بی‌شرمی و گافِ رسانه‌ای است. جرس نمی‌گوید از این 6 نفر، تنها یک نفر دیدار نکرده و آن هم آقای وحید خراسانی است. بلکه می‌گوید تنها دو نفر دیدار کرده‌اند. جالب این‌جاست که سه نفر از این 6 نفر، یعنی آقایان فاضل لنکرانی، میرزا جواد تبریزی و بهجت رحلت کردند. و نمی‌دانم رهبر چطور باید با کسانی که فوت کرده‌اند دیدار کند.

بعدش نوشت که مراجع امنیتی نگذاشتند آقای وحید خراسانی به مشهد برود. چون آقای وحید می‌خواست به مشهد برود ولی اطلاعاتی‌ها جلوی مرجع را گرفتند که مثلا تو باید قم باشی و بروی پیش رهبر. 

من احترامِ زیادی برای آقای وحید قائلم. به نظرِ من ایشان یکی از مراجع صالح و دین‌مداری است که دغدغه‌ی دین و شیعه دارد. ولی واقعا برایم قابل قبول نیست که آقای وحید در برابرِ مثلا فشار نیروهای امنیتی کوتاه بیاید و حرفی نزند. یعنی خدای نخواسته ایشان ناتوان از این هستند که افشاگری کنند و این‌ها را سرجای‌شان بنشاند. نکته‌ی جالبِ توجه این‌جاست که رییس قوه قضاییه یعنی آقای آملی لاریجانی هم دامادِ آقای وحید است. واقعا خجالت‌آور است که یک مرجع تقلیدِ شیعه، که دامادش هم قاضی‌القضاتِ کشور است نمی‌تواند به زیارتِ امام ثامن برود و بعد صدایش هم در نیاید.(البته من خیلی رک بگویم که  با این نحوه‌ی تنظیم خبر در جرس، هیچ اعتمادی به سایرِ اخبارشان ندارم.) 

جرس در موردِ دیدارِ آقای شبیری زنجانی با رهبری هم چیزی نگفت، یا در موردِ دیدارِ آقای صافی. عکس‌های دیدارِ آقای صافی با رهبری را ببینید. انصافا خیال می‌کنید دو تا رفیق خیلی جور بعد از مدت‌ها یکدیگر را دیده‌اند. 

جرس با ناامیدی تمام نوشت:

اما مراجعی که تا کنون علیرغم فشار سنگین نهادهای امنیتی به دیدار رهبری نرفته اند عبارتند: از حضرات آیات شیح حسین وحید خراسانی، سید محمد صادق روحانی، سید صادق حسینی شیرازی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، شیخ یوسف صانعی، شیخ محمد صادقی تهرانی، شیخ محمد علی گرامی قمی و شیخ اسدالله بیات زنجانی.

البته من، به عنوان یک دانشجوی مذهبی دنبال کننده‌ی اخبارِ حوزه، بعضی از این آقایان را نمی‌شناسم. ضمن این که نباید انتظار داشت که دیدارِ رهبری با آقای صانعی و یا بیات را شاهد باشیم. 

بعد جرس نوشت امکانِ طرحِ مسائل حوزه و سیاست در دیدار رهبری با مراجع فراهم نشد. دلیلش را من هم نمی‌دانم. خب مطرح می‌شد. این از آن حرف‌ها است. بعد گفته رهبر ملاقات‌هایش به طور مکرر با مقتدایی و مصباح و یزدی است. البته این هم از آن حرف‌های ثابت نشده است. ضمن این که رهبری هر روز چند دیدارِ مهم در قم دارند که چندان توسط جرس پوشش نمی‌یابد. 

حالا روشِ بی‌بی‌سی را ببینید.

که تیتر می‌زند: 

هشدار آیت الله خامنه‌ای در مورد تغییر روش اجتهاد در حوزه‌ها

شما بروید سایتِ بی‌بی‌سی را زیر و رو کنید تا بفهمید کارِ حرفه‌ای یعنی چه. در موردِ همین سفرِ رهبری به قم، بی‌بی‌سی برخی از دیدارها را مهم جلوه داد و در موردِ خیلی چیزهای دیگر چیزی ننوشت. بی‌بی‌سی این رویداد را دارای چنان ارزشِ خبری نمی‌دید که بخواهد برایش راست و دروغ به هم ببافد. هر چه باشد بی‌بی‌سی هم بیشتر از جرس مخاطب دارد و هم متنوع‌تر از جرس. برای بی‌بی‌سی کنسرتِ گوگوش در کردستان عراق هم ارزشِ خبری دارد، چون حرفه‌ای است. ولی جرس...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری