تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

«آمریکا»ی اطرافِ آیت الله هاشمی

3 آبان 92: مطلب بعدی: آخر هفته‌ی بعد؛ فرصت نشد این هفته بنویسم. شرمنده!

یا لطیف

آیّا آیت الله هاشمی رفسنجانی درباره‌ی مرگ بر آمریکا دروغ می‌گوید؟ خیلی شفّاف می‌توان گفت خیر. آیّا این نظر هاشمی با باقی نظرهای امام درباره‌ی آمریکا سازگاری دارد؟ خیر. نه کسی می‌تواند ادّعا کند هاشمی حرفی نارراست به زبان آورده و نه کسی می‌تواند بگوید امام موافق آمریکا بوده است. پس داستان چیست؟

این که عدّه‌ای بگویند آقای هاشمی راست نمی‌گوید، با تحلیل‌های علمی و مدرن درست است. دلیلش این است که حرفِ هاشمی درباره‌ی آمریکا -به نقل از امام- ناراست است، چون با منظومه‌ی فکری امام و گفتمانِ «اسلام آمریکایی»اش کاملاً ناسازگار است. همان طور که خاطره‌ی هاشمی درباره‌ی «آیت الله خامنه‌ای» از امام راست است، چون این حرفِ امام با منظومه‌ی فکری امام سازگار است. این که امام، آیت الله خامنه‌ای را شایسته‌ی رهبری دانست برای نمایندگان عیجب نیست، ولی این که امام موافق حذف شعار مرگ آمریکا باشد، در همان 15 خرداد 68، در جلسه‌ی خبرگان رهبری هم عجیب بود. یعنی اگر هاشمی همان روز این دو جمله را نقل می‌کرد، طبعاً نمایندگان مردم می‌گفتند جمله‌ی امام درباره‌ی آیت الله خامنه‌ای را می‌توان پذیرفت، ولی درباره‌ی آمریکا را به راحتی نمی‌توان پذیرفت. چون نگاه ما بیشتر از آن که به راست‌گویی یا دروغ‌گویی گوینده باشد، بیشتر به هندسه‌ی فکری امام است.

تحلیل بالا درونِ اندیشه‌ی مدرن درست است. درون تاریخ‌نگاری مدرن هم درست است. یعنی یک استاد دانشگاه مدرن، مانند صادق زیباکلام، می‌تواند ادّعا کند که آیت الله هاشمی دروغ می‌گوید چون حرف ایشان با مبانی فکری و خاطره‌ی جمعی ما از امام در تناقض است. (چون خاطره‌ی جمعی ما یعنی امام هزاران بار علیه آمریکا، ضدِّ اسلام آمریکایی، در تحقیر آمریکا، در توهین به آمریکا، در استکبار خواندن آمریکا سخن گفته و تازه ملّت هم هزاران بار جلوی خودِ امام چنین شعاری را تکرار کرده‌اند و حتّی یک بار هم امام موضع‌گیری نکرد.)

امّا فرض من این است که هاشمی راست می‌گوید. در اسلام اصل را بر برائت و راست‌گویی افراد می‌گذاریم، مگر این که خلافش «ثابت» شود. خلافِ گفته‌های هاشمی تا به حال ثابت نشده یا شاید هم ثابت‌شدنی نباشد.

آن چیزی که برای من اهمیّت دارد نوعِ برخورد سطحی و پیش‌پاافتاده و ارزانِ هاشمی با امام است. نوع برخورد هاشمی با ادبیّات و گفتمان حضرتِ امام، بعد از این همه سال کوشش در راهِ انقلاب اسلامی و همراهی با امام و رهبری آن طور که مدّعای اوست، سؤال‌برانگیز شده! آیّا هاشمی تا این حد به سطح نازلی از ژورنالیسم و عوام‌گرایی افتاده که باید برای اثبات منظومه‌ی فکری‌اش دست به دامانِ روش‌های پیدامسلک و متزلزل بزند؟ یعنی هاشمی آن قدر لرزان و سست شده که تنها با درستی یا نادرستی یک گفته‌اش، منظومه‌ی فکری‌اش خدشه‌دار شود یا به باد برود؟

پاسخ من به پرسش‌های بالا چندان روشن نیست! یعنی من به عنوان یک «جوجه»بسیجی که توانِ درکِ یک دهمِ مجاهدت‌های سردار سازندگی را ندارم، برایم سؤال شده که آیت الله اکبر هاشمی، مفسّر قرآن، یار دیرین امام، معتبرترین مسئول مملکتِ اسلامی بعد از رهبرانش در 35 گذشته، تا این حد گرفتار جریان‌های رسانه‌ای و تیترهای مطبوعه‌های تازه‌به‌میدان رسیده شده است؟!

آخرین اظهار نظر آیت الله هاشمی این است که رسانه‌ای شدن جریان مرگ بر آمریکا به صلاح نبوده. و او گفته سایتش این کار را خودسر انجام داده است. این یعنی خودِ آقای هاشمی فهمیده که چقدر آش شور است! و جریان‌های رسانه‌ای -چه اصول‌گرا و چه اصلاح‌طلب- در چشم‌به‌هم زدنی از آقای اکبر هاشمی هیچ چیز باقی نمی‌گذارند. در این پروژه چپ با راست فرقی ندراد. هر دو در بی‌اعتبار کردن هاشمی نقش دارند و چه خوب که آیت الله هاشمی این را فهمید و چقدر اسف‌ناک است که آقای هاشمی می‌گوید سایتِ او این کار را بدون هماهنگی انجام داده است. به نظرم آقای هاشمی یا اهمیّت هوم‌پیج شخصی آدم‌های سیاست‌مدار را نمی‌داند یا واقعاً نمی‌تواند آمریکای اطرافش را مهار کند... (آن هم در زمانه‌ای که صفحه‌ی فیس‌بوکِ ظریف از سخنگوی دستگاه دیپلماسی مهم‌تر است.)

گرفتاری ما همین است. گرفتاری ما این است که هر کدام‌مان یک آمریکا در درون و یک آمریکای در بیرون و در کنارمان داریم. این آمریکا نوعی رفتار است، نوعی سلوک است، نوعی دین‌داری است. این آمریکا مستکبر، تمامیّت‌خواه، ظالم، محرّف، و بسیار بزک‌کرده است! این آمریکا در اطرافِ مسئولینِ ما به نوعی خودش را نشان می‌دهد. هیچ کس از این آمریکا در امان نیست. (حتّی ولی اجتماعیِ فقیه) ساده‌لوحی است اگر باور کنیم مراد امام از آمریکا تنها یک جغرافیا بوده است. مهم‌تر از جغرافیا آن‌چه که در کلام امام مشهود است، مفهوم و سلوک آمریکاست. (رمان بیوتن رضا امیرخانی اوّلین بار ذهنِ من را نسبت به آمریکای مفهومی بیدار کرد!) آن‌چیزی است که امام از آن به اسلام آمریکایی یاد می‌کرد. و سخنرانِ پرشور حسینیّه‌ی ارشاد، علی شریعتی، با کمی تفاوت، ولی با همان شاخصه‌ها، به اسلام آمریکایی، تشیّع صفوی یا اسلام اموی می‌گفت.

مهم نیست امام در پنهان، و به صورت مخفی با حذف این شعار از صدا و سیما، آن هم در مقطع زمانی خاص، موافق بوده یا نه، مهم این است که شناختِ آمریکا و مقابله با آمریکا و نابودی آمریکا از بند بندِ حرف‌های امام فهمیده می‌شود. این آمریکا، نوعی تمایل قلبی است. (این جمله‌ای است از رمان بسیار خوب گتسبی بزرگ نوشته اسکات فیتز جرالد.) این تمایل قلبی در دل‌ ما مسلمان‌ها به صورت‌های مختلف بروز می‌کند. این تمایل در هدر دادن بیت‌المال توسط برخی مسئولین دولتی دیده می‌شود، این تمایل خبیث در رفتارهای شهری ما دیده می‌شود. این تمایل در صف‌ایستادن‌های ما دیده می‌شود. این تمایل در بی‌قانونی‌های ما دیده می‌شود. این تمایل متأسّفانه از سروروی جامعه‌ی ایرانی می‌بارد. اگر مردمی مرگ بر آمریکا نگویند یا به آن باور نداشته باشند، گویی می‌خواهند با این تمایل زندگی کنند. آقای هاشمی، مردِ بزرگِ انقلابی، با هفتاد سال سابقه‌ی مبارزه و مطالعه‌ی متون دینی، بهتر از هر کسی می‌داند که این تمایل اگر در رفتارهای آدمی پدید بیاید، باز تولید شود، تئوریزه شود، جزیی از عادتِ آدمی شود، دیگر «مرگ بر آمریکا» گفتن نوعی مناسکِ ظاهری است. باشد یا نباشد فرقی نمی‌کند. اگر مردم در 22 بهمن حاضر باشند برای گرفتن ساندیس یا کیک یا هر کالای دیگر، از سروکول هم بالا روند و به یک‌دیگر رحم نکنند، یعنی این تمایل زنده است. کسی هم به این تمایل اعتراض نمی‌کند، کسی ناراحتی‌اش را از این ناراستی ابراز نمی‌کند، پس در همان 22 بهمن هم ممکن است «مرگ بر آمریکا» یک شعار صوری باشد که از ده متری آسمانِ تهران هم بالاتر نمی‌رود و اتّفاقی را در ما رقم نمی‌زند.

آیت الله محترم آقای هاشمی! برای کشتن این تمایل، برای نابود کردن این آمریکا باید کاری کرد. آقای هاشمی برای منِ جوانِ ایرانی، مرگ بر آمریکا بیش از آن که یک وسیله‌ی دیپلماتیک باشد، یک خودآگاهی است نسبت به وضع خودم. یک هشدار است نسبت به آمریکای خودم. هدفِ اوّل انقلاب اسلامی نابودی کشور آمریکا یا دولت آمریکا نبوده و نیست، هدفِ اوّل ما تعالی خودمان است. دست‌شستن از کژی‌ها و ناراستی‌هایی است که در جامعه‌ی ما رخنه کرده و در میان ما مشهود است. مرگ بر آمریکا قرار است اوّلاً اتّفاقی در جانِ ما باشد نه در جانِ جهان .پس اگر مرگ بر آمریکا را به خاطر خودمان حذف کنیم، یعنی نمی‌خواهیم با این آمریکا مبارزه کنیم!

تنها چیزی که هنوز من را می‌سوزاند و اعصابم را بهم ریخته این است که آقای هاشمی سعی دارد خودِ مرگ بر چیزی گفتن را حذف کند؛ آن هم با استفاده از قرآن. اجازه بدهید بگویم با استفاده ابزاری از قرآن. متأسّفم از این که آقای هاشمی مرگ بر آمریکا را مصداق توهین و سب دانسته. واقعاً از آقای هاشمی بعید است. البته آقای هاشمی خودش جواب خودش را داده! چون در راستای حذف مرگ بر ... گفتن‌ها، حرفی از اسرائیل به میان نیاورده است. این یعنی خود آقای هاشمی معتقد است که مسلمان برخلاف خواسته و میلش که اصلاح جهان و گسترش مهربانی است، باید جاهایی مرگ بر گزاره‌هایی را نهادینه بکند، وگرنه هدفِ مسلمانی که تعالی جهان است محقق نمی‌شود. اگر آقای هاشمی معتقد باشد که مرگ بر اسرائیل گفتن درست است، از نظر منطق ریاضی، وجود دارد چیزی که آقای هاشمی با مرگ بر آن چیز گفتن موافق است. (من هم مطمئنّم آقای هاشمی با مرگ بر اسرائیل گفتن مخالف نیست). حال که چیزی وجود دارد که آقای هاشمی با مرگ بر آن گفتن موافق است، پس می‌توان درباره‌ی آن چیز و سایر چیزهایی که شبیه آن هستند سخن گفت؛ مثل آمریکا! مثلِ اوّلین کسی که ظلم کرد در حق محمد و آل محمّد، مثل دوّمین کسی که ظلم کرد در حقِّ محمّد و آل محمّد، مثلِ سوّمین کسی که ظلم کرد در حقِّ محمّد و آل محمّد، مثل چهارمین کسی که چنین کرد و مثل یزید که پنجمین نفر بود و مثل معاویه که ظلم کرد در حقِّ محمّد و آلِ محمّد.

نتیجه‌ی ساده: آقای هاشمی لطفاً زیارت عاشورا را از ما نگیرد. آقای هاشمی قران را از ما نگیرد. قرآن هم مرگ بر چیزهایی گفته؛ قرآن به کسی توهین نکرده و کسی را سب نکرده، ولی تا دل‌تان بخواهد مرگ و لعنت فرستاده. خدا کند ما جزء آن‌هایی نباشیم که قرآن بر آن‌ها مرگ فرستاده... قرآن انیس سال‌های زندان شما بود آقای هاشمی. قرآن را از خودتان نگیرید. اصلاً آقای هاشمی مثل روز برایم روشن است که شما به مرگ بر چیزهایی گفتن اعتقاد دارید. چون در خاطرات‌تان آمده که زیارت عاشورا می‌خوانید. چون شما مفسّر قرآن هستید. مگر می‌شود به مرگ بر چیزهایی گفتن اعتقاد نداشته باشید. پس لطفاً مراقب آمریکای اطراف‌تان باشید، همان طور که ما هم باید مراقب آمریکای اطراف‌مان و درون‌مان باشیم. منِ تازه‌به‌انقلاب رسیده، از درونِ آقای هاشمی مطمئن باشم، از آمریکای بیرونش مطمئن نیستم. این آمریکا به وضوح و بدونِ چشم مسلّح و بدونِ بصیرت مشاده‌پذیر است. آقای هاشمی ما نمی‌خواهیم انقلاب‌مان بی‌هاشمی جلو برود، به این آمریکا مرگ بگویید. 

پس‌نوشت:

1. امام خمینی، صحیفه امام، جلد 18، ص 91: فریاد برائت از مشرکان در مراسم حج و این یک فریاد یک فریاد سیاسی-عبادی است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به آن امر فرمود. حال باید به آن آخوندِ مزدور که فریاد مرگ بر آمریکا و اسرائیل و شوروی را خلاف اسلام می‌داند گفت تأسی به رسول خدا و متابعت از امر خداوند تعالی خلاف مراسم حج است؟

2. امام خمینی، پیام قطع‌نامه: از خدا می‏‌خواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبه مسلمین، که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ بر آمریکا و شوروی را به صدا درآوریم.

3. این دو تا خیلی تابلو بود که نوشتم‌شان. باید توضیح بدهم عمیق‌تر و ناهیجانی‌تر دو نوشته‌ی بالا را بخوانید. نکند خدای نکرده مثلاً جای آخوندِ مزدور آقای هاشمی را جای‌گزین کنید. اگر چنین کردید، یک بار دیگر به آمریکای درون‌تان نگاه کنید. باید در تطبیق خیلی دقّت کرد. آقای هاشمی به هزار دلیل آن آخوندِ مزدور نیست! به هزار دلیل! یکی‌اش خودِ اصلِ خاطره که سایت‌ها و روزنامه‌ها بیشتر از اصلش و فراتر از آن بزرگ‌نمایی و حتّی داستان را عوض کرده‌اند.

4. رجانیوز و جهان‌نیوز و این‌ها نقدهایی بر هاشمی منتشر کرده‌اند. وجه افتراق نقدِ من با نقدِ آن‌ها این است که آن‌ها کینه‌توزانه و از سرِ «چه خوب شد دستش رو شد» نقد می‌کنند. در حالی که من با منطق نماز جمعه 29 خرداد نقد می‌کنم. منطقی که می‌گوید جوان‌ها درباره‌ی آقای هاشمی نباید توهّم بزنند. نباید درباره‌ی ایشان فکر دیگری بکنند. هم‌زمان ما باید با هاشمی صحبت کنیم و نشان‌ دهیم از همه بیش‌تر خیرخواه او هستیم. منظورم از ما؛ ما منتقدین هاشمی است. 

5. هنرخانه و کتاب‌خانه را به‌روز نکرده‌ام.

6. تا آخر هفته‌ی بعد.

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رویت را برنگردان برادر

یا لطیف

پیش‌نوشت:

این نوشته درآمدی است بر یک نوشته‌ی مهم‌تر و بزرگ‌تر. این‌جا دوست دارم کمی موضوع را بپزم. همین. با فُرمی راویانه. 

بدن‌نوشت:

یک.

تا به حال شده وسطِ بزرگ‌راه بنشینی. فرض کن شهید همّت. فرض کن ساعت 11 صبح شنبه. فرض کن خودروها با سرعت 100 کیلومتر بر ساعت می‌آیند و شما وسطِ بزرگ‌راه نشسته‌ای. عینِ یوگایی‌ها. عین این‌هایی که ریاضت می‌کشند تا از عمر غنیمتی برده باشند. خودروها می‌ایستند. بعضی هم نمی‌ایستند. به شما معترض می‌شوند. هر جوری هست شما را برمی‌دارند و به کنار خیابان هدایت می‌کنند. با جایی تماس می‌گیرند. پلیس، آتش‌نشانی، شاید هم دیوانه‌خانه. تا بیایند شما را ببرند. که نظم شهر را مختل کرده‌اید. که قانونی از قانون‌های شهری را زیر پا گذاشته‌اید. که بدون ذرّه‌ای تردید شما دیوانه‌اید. بعد تو هم بگویی: «من می‌خواهم این طوری تمدد اعصاب کنم و با این کار تمرکزم را بالا ببرم. چون تمدد اعصاب در آرامش و سکوتِ خانه که معنا ندارد. تمرکز توی شلوغی مزه می‌دهد.» ممکن است کسی به شما بگوید:‌ «مردتیکه‌ی بز کلِّ شهر و مهم‌ترین اتوبان شرق به غرب را گرفتار کردی که تمدد اعصاب بگیری. برو سرِ قبر خواهرِ پدرت تمدد اعصاب کن.» و صورت‌تان را با چنان با سیلی سرخ می‌کنند که دیگر از این بی‌آبرویی‌ها نکنی. و همه‌ی این‌ها در صورتی است که در ثانیه‌ی اوّل وسطِ برزگ‌راه، خودروها از رویت رد نشده باشند و تو را به دیوار نپاشیده باشند.

دو.

در داستان بالا همه‌ی اجزای یک جامعه‌ی مدنی فعّال هستند. نیروی انتظامی. شهرداری. دیوانه‌خانه. مردم. همه به نوعی در این کنش، عامل هستند. حتّی آن کسی که از سویِ مقابل بزرگ‌راه آمدوشد می‌کند. او هم ممکن است خودروی‌اش را کناری پارک کند و از گارد ریل بِپَرد و بیاید این طرف اتوبان و یقه‌تان را پاپیون کند. اگر از او بپرسی: «مردِ‌ حسابی به شما چه ارتباطی دارد؟ شما که آن طرف بزرگ‌راهی، من که راهِ‌ تو را سد نکرده‌ام؛» بهت می‌گوید: «تو نظم شهری که من در آن زندگی می‌کنم مختل کرده‌ای. تو زندگی شهری شهروندانی را که اعضای یکدیگرند با مشکل مواجه کرده‌ای. مشکل شهر، مشکلِ نظم عمومی، مشکلِ‌ من هم هست. چون من شهروندی از این جامعه هستم.»

سه.
رفتارهای بالا همه شئونی از شأنِ امر به معروف و نهی از منکر است. (چرا که امر به معروف و نهی از منکر از امور عرفی است.) این امور فقط ناظر به رفتارهای حرام یا واجب نیست. بلکه گستره‌ی وسیع‌تری را دربرمی‌گیرد. گستره‌ی معروف‌ها و منکرها. این که تو به دوستت بگویید «سیگار نکش» داری نهی از منکر می‌کنی. این که تو به دوست مسجدی‌ات، مثلاً بگویی «عابر پیاده هستی، باش، ولی وقتی چراغ قرمز است نباید عبور کنی» یعنی داری امر به معروف و نهی از منکرش می‌کنی. امر به معروف و نهی از منکر تنها به حوزه‌های دینی مربوط نمی‌شود. امر به معروف و نهی از منکر درباره‌ی هر آن چیزی است که معروف شود و هر آن چیزی است که منکر شود. و خدا نکند جای معروف و منکر در جامعه‌ای عوض شود.

چهار.

ما آن قدرها هم در امر به معروف و نهی از منکر ضعیف نیستیم. فقط کمی مصادیق عوض شده و متأسّفانه برخی از موضوع‌ها کم‌رنگ‌تر شده. همین. نه این که کلِّ اصل روی هوا باشد. مهم این است که «معروف» و «منکر»هایی باید شفّاف‌تر شوند. مثلاً‌ جامعه‌ی اسلامی همان قدر که نسبت به دیوانه‌ای که وسطِ بزرگ‌راه بنشیند باید حیرت‌زده باشد که نسبت به بی‌حجابی یک نفر! پس رفقا باید سطح حیرت و هم‌زمان مشارکتِ‌ عمومی‌مان را در درمان یک منکر یا گسترش یک معروف، مانند حجاب، افزایش دهیم. برای این باید حسابی فکر کرد. به جای این که به رفتارهای نادرست نیروی انتظامی گیر بدهید، به بازتولید رفتارهای‌تان در امر به معروف و نهی از منکر در موضوع حجاب بیاندیشید. 

حرفم تمام. ولی:

خرده‌ریزه‌ها برای دوستانی -بیشتر برادرانی- که می‌خواهند مثلاً‌ در موضوع‌های مناقشه‌برانگیزی چون حجاب، جنس مخالف را امر به معروف و نهی از منکر کنند: 

(آ) مخاطب‌تان یک نفر باشد. (این دو گونه دارد؛ یا شما می‌خواهید خودِ‌ فردِ‌ بی‌حجاب را امر به معروف کنید، یا این که می‌خواهید به همراه طرف بگویید. در هر صورت مخاطب‌تان یک نفر باشد. هرگز و هرگز اگر در جمعی مخاطب‌تان یک نفر است، جمعی امر به معروف نکنید.)

خاطره مثبت: با سجاد رفته بودیم سینما آزادی برای دیدن فیلم. فکر کنم سعادت آباد. خانمی که جلوی ما نشسته بود حجابش را برداشت. سجّاد به خانم بغل‌دستی‌ این خانم که مانتویی بود گفت: «به این خانم بگویید حجاب‌شان را درست کنند.» خانم مانتویی هم به خانم کناری‌اش گفت: «خانم حجابت را درست کن.» آن خانم هم حجابش را درست کرد. این خانم مانتویی کارش فوق‌العاده بود. نگفت: «آن‌ها می‌گویند حجابت را درست کن.» بلکه از طرف خودش این کار را کرد. 

(ب) حرف‌تان کوتاه و جازم باشد. (مخصوصاً‌ اگر خانم مقابل‌تان هم جوان است و هم بسیار شاد و شنگول. سعی کنید کوتاه بگویید و عبور کنید. مثلاً بگویید: «خانم حجاب‌تان را درست کنید.» جوری هم بگویید که فقط خودش بشنود. قرار نیست شما با او درباره‌ی فلسفه‌ی حیات بحث کنید. حُکمی است، بگویید و رد شوید.)

خاطره‌ی منفی: یکی از دوستان توی کوه، به صورت جمعی، می‌گفت: «حجاب هم واجب هست‌ها»! البته این دوست‌مان آدمِ بسیار سالم و درست‌کاری است. جزء بهترین‌های روزگار است. ولی نحوه‌ی امر به معروفش بیشتر شبیه متلک‌اندازی بود.

(پ) دنبال منکر نگردید. (بعضی‌ها توی خیابان پی این می‌گردند که موردِ منکراتی پیدا کنند. هرگز چنین نکنید. از حیله‌های شیطانی بترسید. همین رفتارها عادت‌های بدی را در وجودِ‌ آدم بازتولید می‌کند. باید ترسید.)

(ت) رویت را برنگردان برادر. (بعد از امر به معروف منتظر نتیجه‌اش نباش. هرگز. مثلاً‌ به خانمی گفتی خانم حجابت را درست کن. نکند بعد از این که دو قدم برداشتی برگردی ببینی طرف چه کرده. تو باید بگویی و بروی. دیگر به باقی‌اش کاری نداشته باش. بگو و رد شو. شما هم جوانی. آن خانم هم جوان است. فرض کن توی خیابان من به یک خانم بگویم: «خانم حجابت را درست کن لطفاً.» بعد بایستم ببینم طرف چه کار می‌کند. مثلاً باهاش بررسی کنم که خوب حجابش را درست کرد یا نه. مثلاً‌ باهاش ادامه بدهم: «خانم این گوشه هم یک دو تا تار مو بیرون افتاده‌ها. این‌ها را هم درست کن.» این دیگر با عرض معذرت اسمش لاس زدن است.)

خاطره‌ی جالب: جواد یک بار به یکی توی ماه مبارک رمضان گفته بود: «آقا ماه رمضان است، سیگار نکش.» طرف هم بلافاصله گفت:‌ «مرحله‌ی دوّم.» جواد گفت: «چی؟» طرف جواب داد: «مرحله‌ی اوّل تذکّر لسانی است. این که جواب نداد. برو مرحله‌ی دوّم!»

(ث) محترمانه، وابسته به شرایط، منعطف، با اقتدار، خلّاقانه، و دلسوزانه کار کنید. (خاطره‌ی تازه: اوّل شب می‌خواستم از هفتِ تیر بیایم سمتِ‌ خانه. خانمی جلویم سبز شد و گفت: «از این‌جا تا طالقانی پیاده هم می‌توانم بروم؟» از نظر ظاهری خانم محترمی بود. گفتم:‌ «راهش نزدیک است خانم. ولی توصیه می‌کنم با مترو بروید. این جوری بهتر است.» او هم رفت سمتِ‌ مترو. هرگز در این موارد کسی را دست نیاندازید. هرگز متلک نگویید. من خودم خواهر ندارم. ولی می‌توانم تصوّر کنم این جماعت جای خواهر من هستند.) دانه دانه این قیدها را حساب‌شده به کار بردم. برای‌شان مصداق دارم.

پس‌نوشت:

1. یکی از دسته‌هایی که امر به معروفِ آن‌ها واجب است حاکمیّت است. پویایی و سلامتِ حاکمیّت در میزانِ امر به معروف مردمان است. اگر مردم در این‌باره سست باشند یا بترسند، باید فاتحه‌ی آن حاکمیّت را خواند. هر آن‌چه از امر به معروف و نهی از منکر به ذهن‌تان می‌رسد، در نسبت با حاکمیّت، همین حالا سیاهه کنید و برای دستگاه‌های مربوط بفرستید. من خودم تا به حال دو بار به دفتر رهبری نامه فرستاده‌ام. مشکلی هم برایم به وجود نیامد. الان هم دارم برای‌تان می‌نویسم و نسبت به جایگاه و شخص رهبری احترام قائلم و به ایشان اعتماد دارم. ولی اگر شما اعتمادتان را هم نسبت به رهبری از دست داده‌اید، باز هم برای‌شان نامه بنویسید. بگویید من اعتمادم را از دست داده‌ام، چه کنم. در زندگی‌تان آزادانه و صادقانه زندگی کنید. 

2. البته همه‌ی توصیه‌های این متن اوّل از همه به خودم باز می‌گردد. لحنِ توصیه‌ای‌ام دلیل دانایی من نیست. دلیل نوعی تلاش برای خودآگاه‌کردن خودمان است.

3. شاید یک‌شنبه شب، خبر به نسبت مهمّی را روی وبلاگ بگذارم... شاید البته. که خبری نشد. حیف شد که نشد.


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

اپلِ شهاب یا نوت‌بوکِ علی‌رضا

یا لطیف

پیش‌نوشت:

این نوشته‌ بدنه‌ای دارد که من در زمینه‌اش چیزی نمی‌گویم. ساکتم. به اسمِ بدن‌نوشت. انتقادی است. من در پس‌نوشت کمی درباره‌ی این بدنه حرف زده‌ام. جدای از درستی یا نادرستی این بدن‌نوشت، مهم این است که بدانیم این دست نگرش به روحانیّونی که از های‌تک بهره‌ می‌گیرند بین آدم‌های مسلمانِ باهوش طرف‌دارانی دارد. رواج چنین دیدگاهی و در پسند بودنش خیلی جالب نیست.

بدن‌نوشت:

چند شب پیش درگیر بحثی بودیم با بَروبَچ درباره‌ی این که مثلا یک روحانی، که عمّامه‌ی محترمِ مشکی یا سفید به سر دارد و از های‌تک استفاده می‌کند، چه جور پدیده‌ای است. خوب است، بد است؟ مثلاً آی‌فونِ 5 دارد یا مثلاً نوت‌بوکِ 11 اینچ دارد یا مثلاً خودروی گران‌قیمت سوار می‌شود.

بحث بین من و رسول و وحید و امین بود. رسول کارشناس ارشد جامعه‌شناسی، وحید کارشناس‌ ارشد گیاه‌پزشکی، امین کارشناس ارشد جامعه‌شناسی.

من: بچّه‌های اَپلِ شهاب را دیده‌اید؟ از این جدیدهاست؟

رسول به تأسّف سر تکان می‌دهد.

رسول: بله. از این جدیدها...

من: به نظر شما مشکلی دارد؟

امین: به نظرت همه‌ی مردم می‌توانند از این موبایل تهیّه کنند؟

من: از همین جدیدها؟! خوب معلوم است نه. قیمتش فکر نکنم زیر 2 میلیون آمده باشد.

امین: دو بحث است؛ یکی این که یک روحانی چه احتیاجی به موبایل 2 میلیونی دارد و دوّم این که آیّا این در سطح متوسط مردم هست یا نه.

من: چه اهمیّتی دارد؟

رسول: اهمیّتش این است که در این موارد نظر عُرف مهم است. عُرف است که معلوم می‌کند چه چیز تجمّلی و گران است و چه چیزی در سطح عموم. اگر یک کالایی در نظر مردم تجمّل باشد، خوب تجمّلی است. اگر هم عرف، یعنی عموم مردم بگویند این کالا گران نیست و معمولی است، معمولی است. در این موارد معیار عُرف است.

من: بعد این عرف معیار چه چیزی است برای یک روحانی؟

رسول: معیار زیِّ طلبگی. یک روحانی باید زیِّ طلبگی داشته باشد یا نباید داشته باشد؟ این را امام گفته و از روحانیون خواسته که آن منش طلبگی را فراموش نکنند. بعد منش طلبگی هم ایجاب می‌کند یک روحانی سطح زندگی‌اش یا در حدِّ متوسطِ مردم باشد یا از آن ساده‌تر باشد.

من: خوب؟

امین: این که یک روحانی وسیله‌ای را بخرد که بیشتر مردم نتوانند بخرند مخالفِ زیِّ طلبگی است.

من: یعنی شما با پول‌دار بودن یک روحانی مخالف هستید؟

امین: نه چه ربطی دارد؟ یک روحانی می‌تواند پول‌دار باشد، ولی نباید این پول‌داری را به رخ بقیّه بکشد. این به نوعی دنیاخواهی است.

من روی «به نوعی دنیاخواهی» است فکر می‌کنم. تا این‌جای بحث امین و رسول به شدّت مخالفِ اپلِ شهاب هستند. رسول معتقد است وقتی یک روحانی زندگی‌اش به زرق‌وبرق‌های دنیایی که ضروری هم نیست آغشته می‌شود دیگر نمی‌تواند به مردم بگوید که مثلاً ساده ازدواج کنید.

رسول: فرض کنید مردم همین روحانی را که مثلاً موبایل گران‌قیمت دارد یا ماشینِ مدل بالا سوار می‌شود را توی خیابان ببینند، بهش چه می‌گویند؟ چه نظری درباره‌شان دارند.

امین: حتماً می‌گویند نگاه کن این هم از آخوندها که این‌همه ما را به خدا! دعوت می‌کنند، ولی خودشان گرایش به دنیا دارند.

من جمله‌ی خاصّی نمی‌گویم. اصولاً آدمی نیستم که بخواهم جمله‌ی خاصّی بگویم. من سعی می‌کنم در بحث‌ها بیشتر گوش بدهم. چون تا به حال از گوش دادن بیشتر چیز نصیبم شده تا حرف زدن. ولی اگر بخواهم حرف بزنم، دیگر بدجوری حرف می‌زنم. ولی ساکتم. [همیشه از سکوت گردن قضاوت‌های جالبی دستم می‌آید. توی دانشگاه، هم‌کلاسی‌هام به شدّت از این که روحانی با اوباما صحبت کرده‌اند خوشحالند، و مُدام این را برایم تعریف می‌کنند و خوشحالی‌شان را بروز می‌دهند. بعد از ظهرش هم یکی از دوستان به شدّت ناراحت است و این ناراحتی‌اش را برایم بروز می‌دهند. هر دوی این آدم‌ها دغدغه دارند، درست نیست چشمه‌ی جوشان این دو تا آدم را که از آن دغدغه فوران می‌کند کور کنم. باید گوش بدهم. این بیش‌تر به دردِ یک داستان‌نویس می‌خورد!]

رسول: بعد چرا باید این‌ها برای یک منبر یک میلیون یا حتّی در مواردی که من خودم شاهد بودم بیشتر هم بگیرند؟ چرا؟

این جور جاها من یک جمله‌ی خنثی دارم:

من: البته فرق است بین دادن و گرفتن.

وحید که لهجه‌ی یزدی‌اش در سرعتِ صحبت‌کردن و فورانِ دغدغه‌اش تأثیری جهش‌آمیز دارد، جنبه‌ی دیگر از بحث را پیش می‌کشد:

وحید: اصلاً این که پناهیان روی منبر تبلت دستش می‌گیرد یعنی چی؟ من این را نمی‌فهمم.

امین ارادتِ ویژه‌ای به علی‌رضا پناهیان دارد و ناگهان گوشش می‌جنبد و ضربه‌ای را حس می‌کند. من مثل خری که موز بخورد کیف می‌کنم:

من: امین جان من ازت معذت می‌خواهم. ولی تحویل بگیر.

امین: این چه ربطی به دنیاطلبی دارد وحید؟

وحید تند و پرشور صحبت می‌کند:

وحید: نه دیگر. یعنی چی این تبلت؟ (من حرف وحید را قطع می‌کنم: البته آن تبلت نیست، نوت‌بوک است) حالا هر چی! مثلاً چرا کاغذ دست نمی‌گیرد. چهار تا حدیث بیشتر که نمی‌خواهد بخواند؛ آن‌ها را هم از روی نوشته بخواند یا از روی کتاب بخواند اشکالی دارد؟ چه اشکالی پیش می‌آید که او باید از روی تبلت بخواند؟

امین: حالا این که از روی تبلت بخواند چه عیبی دارد؟

وحید: من می‌گویم تبلت چه ضرورتی دارد. ضمناً مگر آن روستایی‌ها می‌داند تبلت چیست (من تذکّر می‌دهم: نوت‌بوک) حالا چه فرقی می‌کند! اصلاً عامه‌ی مردم ما در شهرستان‌های کوچک همچین وسیله‌ای دارند؟ اصلاً این وسیله روی منبر چه پیامی دارد؟

رسول: پیامش این است که پناهیان دارد می‌گوید وقتی این وسیله هست دیگر نیازی به من نیست.

وحید: دقیقاً.

امین هم مثل من به منفعلین بحث می‌پیوندد.

رسول: یکی از شاگردان آقای مصباح از دوستان من است. حاج آقای فاضلی است. من قم که می‌روم بهش سر می‌زنم. او یک کتاب‌خانه داشت که تویش بیشتر از 5 هزار نسخه کتاب بود. دفعه‌ی قبل که رفتم خانه‌شان دیدم از آن کتاب‌خانه‌ی بزرگ، فقط یک قفسه با سی چهل تا کتاب باقی ماند. بهش گفتم حاج آقا آن کتاب‌خانه‌تان چی شد؟ گفت همه‌اش را فروختم. گفتم چرا؟ گفت نیازی ندارم. الان همه‌ی آن کتاب‌ها را توی همین چند تا دی‌وی‌دی دارم.

رسول اجرا کرد که نزدیک بود «دست بیاندازد و دهان خودش را» به قول حاج آقای قاسمیان «جِر بدهد».

رسول: یعنی چی؟ بابا خودِ آن کتاب‌ها موضوعیّت دارد. خود تورق و گشتن یک مطلب توی کتاب‌ها موضوعیّت دارد. خودِ بحثِ کتاب و کاغذ مهم است. این خودش یک بحث مهم است که چرا باید آخوند ما توی این دام بیافتد که فکر کند هر چیزی که در دنیای واقعی هست، معادلش هم می‌تواند در دنیای مجازی باشد با همان کارکرد. این طور نیست. چرا روحانی ما نمی‌فهمد که خودِ کتاب، حضور کتاب اهمیّت دارد. و دی‌وی‌دی معادلش در دنیای مجازی، نمی‌تواند کارکرد کتاب را داشته باشد. وقتی این را نفهمد، با تبلت روی منبر حاضر می‌شود. فکر می‌کند تبلت می‌تواند برایش کار کتاب را بکند.

وحید: تو فرض کن مثلاً همین فردا آقای مکارم به جای کتاب، با تبلت و نوت‌بوک توی کلاس درسش حاضر شود، به نظرت خیلی مسخره است؟ این هم مثل همین است. یک چیزهایی توی تاریخ علمی و دینی مملکت ما هست که باید آن‌ها حفظ بشود.

رسول: اگر قرار است نوت‌بوک و تبلت روی منبر موضوعیّت داشته باشد، دیگر چه نیازی به حضور توی روحانی هست؟

امین: بالاخره آن هم دارد از تکنولوژی استفاده می‌کند.

رسول: ما هم استفاده می‌کنیم. ولی باید حدودش را هم معلوم کنیم. ما توی دانشگاه یک استاد زبان داشتیم، خیلی خوب این نکته را فهمیده بود. او ما را منع می‌کرد از این که توی نرم‌افزار و توی کامپیوتر دنبال واژه‌ها بگردیم. می‌گفت حتماً توی یک دیکشنری واقعی، نه مجازی، دنبال معنای کلمه‌ها بگردید. چون خود این جست‌وجو و گشتن دنبال واژه موضوعیّت دارد. این خودش یک نوع یادگیری و کلاس درس است. چون حداقلش این است که شما که می‌خواهی یک واژه را پیدا کنی چشمت به چهار تا واژه دیگر هم می‌افتد. و این اثر دارد.

وحید: تو فکر می‌کنی از دلِ این دست تحقیق‌ها عالم بیرون بیاید؟ مثلاً اگر بگویی درباره‌ی غیبت صحبت کن. بیاید فقط کلمه‌ی غیبت را توی نرم‌افزار بزند، بعد حدیث‌ها را کنار هم بگذارد و اسمش را بگذارد تحقیقی درباره‌ی غیبت! این شد کار دینی و تحقیق دینی؟

رسول: بعد همان حدیث‌های توی نرم‌افزار را کنار هم بگذارد و بیاید روی منبر به مردم بگوید ببینید این هم معنای غیبت. فکر می‌کنی این منبر اثر دارد؟

من: پناهیان خودش منتقد غرب است و تقریباً تمدّن غرب را در هر سخنرانی‌اش می‌زند.

رسول: ولی با این کارش، خودش خودش را نفی می‌کند. این‌ها کنار هم که گذاشته می‌شود مردم را اذیّت می‌کند. مردم می‌بینند این‌ها حرف‌شان با عمل‌شان نمی‌خواند. نمونه‌ای از مدیریت آن‌ها را می‌توانی در قم ببینی. آن از پروژه‌ی منوریل، آن هم از نحوه‌ی شهرگردانی قم. یعنی توی قم که راه می‌روی فکر نمی‌کنی شهری از این بی‌صاحب‌تر هم ممکن است وجود داشته باشد. این یک نمونه مشخّص از برخورد آن‌هاست. و خودِ مردمِ قم، چه دیدی نسبت به روحانیّون دارند؟ تا به حال پرسیده‌ای؟ یک بار من به بچّه‌ها می‌گفتم اگر قم مثلاً توی بحث حجاب، اجبار چادر را بردارد، به قدری این شهر مشکل دارد، با همان برداشتن چادر کلّا شهر از دست می‌رود. یعنی با همین یک کار، شهر می‌رود روی هوا. دیگر هم نمی‌توانند جمعش کنند. خوب چرا باید این‌جوری شود؟ این سؤال جدّی است؟

پس‌نوشت:
0. من: این که چه چیزی در نظر عرف تجمّل است و مخالفِ زیِّ طلبگی است، در یک جمع سه نفره قابل تشخیص نیست. یعنی سه نفر آدم نمی‌توانند یک جا بنشینند و بگویند طبق نظر عرف این مخالفِ زیِّ طلبگی است. متأسّفانه دوستان به جهل مرتبه‌ی دویم مبتلا هستند. (همان چیزی که روحانیّون بهش می‌گویند جهل مرکّب) اوّل این که عُرف چیست و عُرف چه وقت عُرف مؤمنین است؛ این‌ها همه جزء بحث‌های پرچالش است. یحتمل هم باید در اصول فقه در موردش بحث کرد یا در خودِ فقه. این طور نیست که تو توی اتاق بنشینی و بگویی عُرف همین است  که من می‌گویم و مدّعی باشی با دقّت بالایی عُرف همانی است که من می‌گوییم. این یک اشتباه است. تازه عُرف روستایی با عُرف شهری فرق دارد. تازه با بودِ کلان‌شهری مثل تهران، نمی‌توان عُرفِ ایوان شمس را با عُرفِ مثلاً شاه عبدالعظیم (ره) یکی گرفت! هیچ کدام این پیچیدگی‌ها در بحث بالا لحاظ نمی‌شود. چرا؟ چون دور هم هستیم. عرف هم یک عرف است. نه تاریخی دارد و نه ریشه‌های اجتماعی و طبقاتی. عرف موردِ بحث بچّه‌ها یک عرفِ ساده شده‌ی مطلق است. این درباره‌ی اَپلِ یا هر وسیله‌ی خوبِ دیگری که شهاب مرادی ازش استفاده می‌کند درست است. البته از نظر من اپل در هیچ عُرفی، تجمّل نیست. البته من منکر زیِّ طلبگی نیستم، منکر معیارهای ساده‌ای هستم که دوستان در این‌باره لحاظ می‌کنند.

امّا این که استفاده‌ی یک روحانی روی منبر از های‌تک نفی کننده‌ی خودش است، درست نیست باز هم. می‌فرمایید های‌تک جای کتاب را نمی‌گیرد؛ این حتماً درست است. این هم درست است که کتاب موضوعیّت دارد و خودِ کتاب و قلم و نوشتار مهم است. این‌ حرف‌های رسول، که اتّفاقاً آدمِ عمیقی است نسبتاً، کاملاً درست است. هرگز نمی‌توان با این بحث رسول مخالفت داشت. چون کتاب به ما هو کتاب مهم است و موضوعیّتش فرق دارد با معادلِ مجازی‌اش. ولی یک چیزِ مجازی، ولو روی منبر نفی کننده‌ی چیز حقیقی نیست. درست است که آن چیز مجازی، یعنی نرم‌افزار یا ای‌بوک، جای کتابِ واقعی و مجلّد را نمی‌گیرد، ولی استفاده از ای‌بوک، به معنای نفی real book نیست. استفاده از نرم‌افزار هم نفی‌کننده‌ی کاغذ نیست. جایگاه‌ها معلوم است، کارکردها هم معلوم. مثلاً بعید می‌دانم روحانی محترمی که روی منبر از های‌تک استفاده می‌کند بی‌توجّه به اهمیّت کتاب باشد. او به کارکرد تکنولوژی نگاه می‌کند و فکر می‌کند این تکنولوژی در مواردی می‌تواند در مهارِ او باشد. بی‌راه هم فکر نمی‌کند. این هم از نوت بوکِ علیرضا پناهیان.
راستی حرف‌های مردم‌شناختی رسول درباره‌ی مردم قم، یا دیدِ مردم، یا آن طلبه‌ی شاگرد آقای مصباح، خودش یک نوع تحقیق جامعه‌شناختی است که با حرف‌های دورهمی و ساده‌انگارانه کمی فرق دارد. به آن‌ها توجّه شود لطفاً.




1. درباره‌ی رابطه با آمریکا باید نکته‌ای را عرض کنم. این نکته خیلی مهم است: انقلاب اسلامی یک کار مهمّش همراهی مردم در همه‌ی عرصه‌هاست. یعنی نمی‌شود آدم‌های انقلابی خودشان تخته‌گاز بروند و بعد فکر کنند مردم خودشان می‌آیند. یا مردم را به زور خواهیم برد. خیر. انقلاب اسلامی در هر شرایطی باید همراه مردم گام بردارد. نظر مردم، اقناع مردم، جزء کارهای انقلاب اسلامی است. این داستان هم همین طوری است. برای جمعی از مردم این سؤال مطرح است که اگر ما با آمریکا رابطه‌ی حسنه‌ای داشته باشیم، بسیاری از مشکل‌های ما حل می‌شود یا آمریکا در این راه به ما کمک می‌کند. این که بسیاری از مشکل‌های ما در ارتباط با آمریکا حل می‌شود، چندان بیراه نیست. این را نمی‌شود کتمان کرد. ولی مردم ما نیاز به صحنه‌ها و محک‌هایی دارند تا متوجّه شوند که این کشور در برخوردهایش صداقت ندارد. موضعش هم موضع یک انسان واقعاً بی‌طرف و شریف نیست. آمریکا نماد انسانی است که باور دارد که باقی کشورها باید آن طوری که آن‌ها فکر می‌کنند، بیاندیشند. این‌ها گزاره‌هایی است که نظام به‌شان اعتقاد دارد. مردم هم باید هم‌اعتقاد با انقلاب اسلامی در این مواضع شوند. این کار با تکنیک‌ها و روش‌ها صورت می‌گیرد. یعنی مردم خودشان باید به این نتیجه برسند. ما هم نمی‌توانیم مردم را زور کنیم. شاید همین برخورد و گفت‌وگو و برخی رفتارهای نادرست و حق‌به‌جانب آمریکایی‌ها ما را متوجّه کند. اگر این اتّفاق بیافتد، شما نیاز به کار تبلیغاتی ندارید. به سادگی مردم قانع می‌شوند. به نظرم در همین داستان هم تا به حال آمریکایی‌ها در برابر صداقتِ رییس جمهور ما و در برابر صمیمیّت و درست‌کاری آقای دکتر ظریف، مواضع فریب‌کارانه و دروغ‌پردازانه‌ای گرفته‌اند. به قطع و به یقیین و به طبع و به لزوم و به حتم باید ما به رییس جمهورمان بیشتر از آمریکایی‌ها اعتماد داشته باشیم. آن که راست می‌گوید آقای دکتر روحانی است و آن که دروغ می‌گوید حتماً دولت آمریکاست.

2. مطلبِ بعدی را انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

انجمن اسلامی «مستقل» وابسته است

یا لطیف.


من دو نقد به نام انجمن اسلامی مستقل دارم. اوّل نقد عمیق را مطرح می‌کنم و بعد نقد سطحی را. به نظر میزانِ صدق این دو نقد فرقی با هم ندارد. منتها اوّلی علمی‌تر است و دوّمی پابلیک‌تر. ولی هر دو به یک اندازه مهم‌اند. (نعوذ بالله مقایسه‌اش کنید با آثار امام و گفتار عمومی امام. به نظر من همان قدر که اسرار نماز امام عرفانی است، «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» هم عرفانی است. منتها اوّلی علمی‌تر و نظری‌تر است و دوّمی مردمی‌تر و عرفی‌تر. ولی هر دو درست هستند.)


پیش‌آهنگ

اوّل این که وقتی می‌گوییم یک چیز مستقل است یعنی چه؟ تصوّری از این استقلال در ذهن ما پدید می‌آید. یعنی کسی یا موضوعی که از هر چیزی آزاد است. مستقل بودن در کوتاه‌ترین معنا یعنی وابسته نبودن. وابسته به هیچ کجا و هیچ چیز نبودن.

این کوتاه‌ترین معنایی است که می‌توان برای «مستقل» برشمرد. انجمن اسلامی هم اتحادیّه‌ای است اسلامی از دانشجویان که اوّلین بار در 1321 پا گرفت و با همراهی به سه چهره‌ی محبوب مذهبی آن زمان یعنی بازرگان-چمران-طالقانی قوام یافت و بالید و نزدیک به هفت دهه است که با تجربه‌های گران‌سنگی چون انقلاب اسلامی و دفاع مقدّس در اتمسفر دانشگاه‌های دولتی نفس می‌کشد. گاه چنان بر ضدِّ دولت می‌آشوبد که سه قربانی 16 آذری می‌دهد و گاه چنان با آن می‌آمیزد که پسند کننده‌ی «روحانی مچکرّیم‌»های فیس‌بوک می‌شود. البته پس‌وندِ اسلامی برای برخی اعضای اصلی آن در برخی دانشگاه‌ها چندان مقبول نبود، ولی به آن تعهدِ تشکیلاتی دارند. وگرنه چپ‌های سرخ که در مفهوم خدا با جایش مشکوکند. 

تحلیل ژرف‌تر

امّا از دهه‌ی 70 ناگهان انجمنی سربرآورد به اسم انجمن اسلامی مستقل. البته نطفه‌ی این انجمن از بعد از تسخیر لانه‌ی آمریکا شروع شده بود. منتها قوام تشکیلاتی‌اش به سال‌های دهه‌ی میانی 70 برمی‌گردد و طنز قضیه این‌جاست که خودش را انجمن اسلامی «مستقل» نامید.

تشکّل‌های شبه «بسیج» (pseudo Basij) که طنزواره‌ای از بخش‌های بسیج است از دهه‌ی 70 و با پا گرفتن دولت اصلاحات در دانشگاه‌های مختلف این مملکت زاییده شد. نمی‌توان انکار کرد که این زایش از یک ضرورت دانشجویی نشأت می‌گرفت. حتماً یک خواست واقعی این تشکّل‌های شبه‌بسیج را زایید. یعنی مطالبه‌ای میان دانشجویان شکل گرفت و جوشش این خواسته یا مطالبه در قالب یک تشکل متبلور گشت. سه نمونه از این تشکّل‌ها از باقی معروف‌ترند. جاد (جامعه اسلامی دانشجویان)، تشکّل دانشجویان عدالت‌خواه، و انجمن اسلامی مستقل. برخی از آن تشکّل‌ها مثل عدالت‌خواه و جاد در دوران حضیض تشکّلی هستند و برخی دیگر مانند انجمن اسلامی مستقل هنوز روپایند. البته تشکّل‌های کوچک و ریز دیگری هم در دانشگاه‌ها به فراخور نیاز تشکیلاتی و معرفتی دانشجویان دغدغه‌مند متولّد شدند.

آن‌چه مورد نقد و ناراحتی بلاگر هست نه وجود یا برپایی این تشکل‌هاست، چرا که این قلم هم در برپایی یک کانون مطالعاتی در دوران کارشناسی ارشدش نقش داشته و هم‌چنان با اعضای مؤسس آن کانون مراوده‌ی محکم تشکیلاتی دارد. آن‌چه عجیب است نام «انجمن اسلامی مستقل» است. نامی که از چند جهت نقض غرض است. (این نقض غرض در نام انجمن «اسلامیِ» اوریجنال 70 ساله هم به طور موضعی نیز دیده می‌شود. مثلاً در مقاطعی آدم‌هایی سکولار یا حتّی لاییک در انجمن اسلامی و ذیل این عنوان فعّالیّت می‌کردند.) امّا این نقض غرض در انجمن اسلامی مستقل یک امر سراسری است و محدود به یک دوران یا بخشی از یک فعّالیّت نمی‌شود. این به این معنا نیست که هر نوع فعّالیّتی در این انجمن اشتباه است. نه انجمن اسلامی مستقل به فراخور شناخت دانشگاه در برخی عرصه‌ها حضور واقعی‌تر و عینی‌تری در قیاس با بسیج داشته است. منتها آن‌چه از این نوشته برمی‌آید نقد این نکته است که عنوان انجمن اسلامی مستقل با نامش خودش را نفی کرده است.  قبل از آن که نقدی به روش‌ها و راهبردهایش وارد باشد، پرسش اصلی به «نام»ش برمی‌گردد. وقتی تابلو و نام یک تشکّل اشتباه باشد و نافی خودش باشد، معلوم نیست که به همان اهدافی که خودش تعیین کرده وفادار باشد. یعنی ما با تشکّلی روبه‌رو هستیم که خودش به خودش معتقد نیست.

امّا چرا خودش به خودش معتقد نیست و چرا مستقل نیست؟ و چرا به یک موجود انگ چسبانده می‌شود که تو مستقل نیستی.

این نوشته یک پیش‌فرض دارد و آن هم این که «هیچ چیز یا جریان یا موضوع مستقل در جهان وجود ندارد.»

یعنی استقلال در نفس الامر معنا ندارد. استقلال در نسبت با چیزی تعریف می‌شود. به قول منطقیین «استقلال» از آن دسته «کلّی»هایی است که در نسبت با یک کلّی دیگر معنا می‌یابد. اگر شما می‌گویید «من مستقلم» باید بفرمایید که نسبت به چه «کلّی» مستقل هستید. پس اگر انجمن اسلامی «مستقل» می‌گوید «مستقل» است، یعنی دارد می‌گوید مجرّدا «مستقل» است. این در حالی است که موضوعی وجود ندارد که مجرّداً مستقل باشد. یعنی انجمن اسلامی باید بگوید «امری که از آن مستقل است» چگونه امری است. شاید این نام از یک ضرورت تشکیلاتی ریشه گرفته باشد و آن هم این که عدّه‌ای می‌خواستند «انجمن اسلامی» باشند (شاید به این علّت که این ترکیب بدجوری زیر زبانش مزه کرده بود) و هم این که بگویند به انجمن اسلامی معهود که بنِ تاریخی معلوم و هویّت مجزّایی دارد، ربطی ندارند. پس چه باید می‌کردند؟ ساده است. کافی بود واژه‌ای به این ترکیبِ دو واژه‌ای‌شان اضافه کنند. حتماً در میان شعارهای سیاسی «مستقل» بودن بسیار به‌شان چسبیده، بُردِ تبلیغاتی‌اش هم مناسب شناخته شده، و در نتیجه این شد آن واژه‌ی که در آسمان‌ها دنبالش می‌گشته‌اند، در میان علوم انسانی «مدرن» یافته‌اند. (این ادّعا به این دلیل است که مستقل بودن واژه‌ای نیست که دین مبین اسلام به آن تأکید کند. این واژه بیشتر یک ترمِ سیاسی و جامعه‌شناختی جدید است که شاید در میان اثبات‌گراها بیش از همه طرفدار داشته است. چون ادّعای علوم انسانی مدرن مستقل بودنش است. این استقلال بیش از همه در جدایی دانش از ارزش به کار می‌آید.) جالب است که چگونه یک تشکّل انقلاب اسلامی که دردِ دین دارد و دردِ علوم انسانیِ بومی و دینی دارد، به سادگی در دامِ مدرنیته‌ای که خودش منتقدِ و گاهی نفی‌کننده‌اش است گرفتار می‌شود. 

در دنیای امروز که بحث‌های به حقّی مثل «ساختار انقلاب‌های علمی» و «چیستی علم» مورد توجّه قرار می‌گیرد و از قضا تشکّلی خودش را علاقه‌مندِ این بحث‌ها نشان می‌دهد، متأسّفانه خودش در علوم طبیعی 100 سال پیش گیر می‌افتاد و دعوی «مستقل بودن»  سر می‌دهد. طرفه آن که هر انجمنی در هر جای جهان، چه بخواهد و چه نخواهد متعلّق به یک دستگاه فکری، متعهد به اصولِ ارزشیِ، و پای‌بند به هنجارهای خودش است. یک تشکّل «بازرگان-طالقانی» به نحوی، یک تشکّل «بسیجی» به نحوی، یک تشکّل «مارکسیستی» به نحوه‌ی دیگر. نام آن‌ها تا حدِّ زیادی نشان دهنده‌ی همین تعلّقاتِ ارزشی آن‌هاست. با این توصیف، تشکّل دانشجویی مستقل، نمی‌تواند وجود داشته باشد. وقتی هر جماعتی را «تاریخی» است، پس «اقتضای تشکیلاتی» است، پس «آدم‌های صاحب اندیشه‌ای» است، و بدتر از همه «اهداف» و «راهبرد»هایی است. (پر واضح است یک تشکّل می‌تواند ادّعا کند مستقل از «سرمایه‌داری» است یا مستقل از «سوسیالیسم» یا مستقل از «ولایت قانونی فقیه» است، ولی نمی‌تواند ادّعا کند «کلّا» از هر تنابنده‌ای مستقل است. چه آن که حتّی تشکّلی به نفی مستقل از تشکّل دیگری است، به اثبات یا ثبوت «وابسته» و پای‌بند به مفهوم دیگری است. مثلاً اگر بسیج دانشجویی به درستی مستقل از «لیبرالیسم» است، طبعا و قطعا وابسته به چیز دیگری است. که در متقن‌ترین و دست‌کم‌ترین تحلیل آن را می‌توان وابسته‌ی فکری و سازمانی به «نهاد ولایت قانونی فقیه» دانست.)

تحلیل روبنایی و سطحی‌تر

1. کدام مستقل وقتی انجمن از پول نفت ارتزاق می‌کند. همه‌ی بحث‌های بالا کشک و اختلاف بین علما. قبول. به من بگو چطور ممکن است چیزی از مال مفتِ نفت که از بیت‌المال سرچشمه می‌گیرد بخورد و بیاشامد و قهقه‌ی بزند  و هم‌زمان مستقل باشد. از نفت‌‌خوری که مال مردم است پرهیز نکردن و ادّعای مستقل بودن داشتن؟ مگر می‌شود؟

2. همین فردا جناب محمدّیان مسئول نهاد بگوید «ما انجمن اسلامی مستقل نمی‌خواهیم». ضررش بیشتر از نفعش برای انقلاب است. خرجِ اضافی است. همین‌هایی که هستند خوب‌اند. دیگر انجمن مستقل نمی‌خواهیم. فکر کنم هر کدام از بزرگ‌وارانِ مستقل با این تلنگر، شش دور، به خود بپیچند و محکم بخورند به دیوار. این هم وابستگی تشکیلاتی انجمن مثلا مستقل.

3. این‌ها آدم دعوت می‌کنند. مثل زیباکلام (سعید)، پارسانیا، رحیم‌پور، و... این‌ها می‌گویند علم، جهت‌دار است. علم پیش‌فرض دارد. این طور نیست که یک علم در همه‌ جای جهان یک جور باشد. فرهنگ و سنّت در علم و دانش اثر دارد. بعد اگر این‌ حرف‌هایی که تبلیغ می‌کند راست باشد، پس مستقل یعنی چه؟ کدام مستقل برادر یا خواهر؟ کدام مستقل؟ یا در راهِ نور به ظلمتی یا در راه ظلمت به نوری! که اگر اوّلی باشی مستقل از دوّمی هستی و اگر دوّمی باشی مستقل از اوّلی. ولی این طور نیست که از هر چیزی مستقل باشی. و وقتی از هر چیزی مستقل نیستی آن مستقل را از پسوند اسمت بردار. مستقل مُرد رفیق. دیگر  هیچ چیز مستقل نیست.

پس‌نوشت:

1. یک نفر در این مملکت مستقل باشد، بعد از رهبری، حجت الاسلام شهاب مرادی است. که تازه او هم مستقل نیست. وابسته است به دستگاه امام حسین. ولی این عکس یعنی روحانی مردمی مستقل است از خیلی چیزهای خودساخته. خوبی این عکس این است که شهاب مرادی فقط تویش مستقل است. باقی همه وابسته‌اند. وابسته به جریان و حدود و خطوط قرمز و سانسورهایی که خودشان برای خودشان ساخته‌اند. و فقط این حاج آقای مرادی است که مستقل است از همه‌ی آن خط قرمزهای خودساخته.



2. انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری