تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴ مطلب در آبان ۱۳۸۸ ثبت شده است

نقدی بر لبخند مسیح

یالطیف

نقدی از من در لوح چاپ شده است در نقد ـ رمان ـ لبخند مسیح.

به جای سه روزانه های امروز همان نقد را خدمت تان می آورم. انشالله که مورد تو جه تان قرار بگیرد. کتاب لبخند مسیح اثر سارا عرفانی توسط سوره ی مهر نشر داده شده است و تا به حال هم خوب فروخته است. و اما نقد ـ من:

رمان از زمانِ تولدش دست‌خوش نقدهای مدعیان بوده است. مدعیانی که قلم‌ برنداشته‌اند تا دو خطی مطلب بنویسند که خلق الله بدانند عیارِ نویسندگی آقای منتقد در چه حدی است. شاید این نظر کودکانه بیاید، ولی عادتم است که بسیاری از نظریاتِ کودکانه را دوست بدارم. صفا و صمیمیتی در همین نظرات است که در سخنان پیچیده‌ی اهلِ لاف دیده نمی‌شود. دور نیست اگر بگوییم آثاری مانند رویِ ماهِ خدا را ببوس یا لبخند مسیح مورد توجه خوانندگانِ قرار می‌گیرند چون دوست‌داشتنی‌اند. حالا هی بگو پیرنگِ اثر اِل بود و یا فلان جایش بِل بود. نویسنده یک چیزهایی را نمی‌داند؛ به قول رهبری می‌خواهم که ندانم. (1)


می‌خواهم لبخندِ مسیح (2) را نقد کنم!
اما چرا من رویِ ماهِ خدا را ببوس را در کنارِ لبخندِ مسیح قرار دادم و شاید هم بالعکس. نه برای ساختار و از این جور چیزهای داستانی، فقط برای این که احساس می‌کنم موضوعِ این دو اثر عمیقا به هم شبیه‌اند. چه دلیلی از این قوی‌تر و متقن‌تر.
فقط، گیرِ کار این جاست که لبخندِ مسیح مثلِ رویِ ماهِ خدا را ببوس بنداز نیست. 
حالا معلوم شد من یک چیزِ دیگری را هم قبول دارم و آن این که رمان باید بنداز باشد. اول  گفته‌ی بالایِ خودم را تصحیح کنم. بهتر است بگویم دو اثرِ فوق الذکر دنبالِ یک مقصود می‌گردند. (این بهتر از این است که بگویم عمیقا شبیه هم هستند.) قبولکی دارم که مستور هنرمندانه‌تر و زیباتر چنین فضایی را تصویر کرده است تا عرفانی. از همین جاست که دلم غنج می‌رود برای داستانِ عرفانی و غصه می‌خورم که کاش عرفانی یک مقدار مثلِ برداشتنِ روسری نگار در جای جایِ داستان، بعضی ذهنیاتِ خودش را هم  برمی‌داشت تا اثر بیشتر نفس می‌کشید. هر اثری نیازمندِ اکسیژن برای شخصیت‌ها و فضایش است.


اما مساله‌ی اصلی همین جاست. مستور قلقلک می‌دهد یا حداقل این گونه وانمود می‌کند. کسی که مسائلِ زیادی برایش حل نشده باشد و هر بار عمری در تجربه‌های متفاوتی و گاه فراعقلی بگذراند می‌تواند برون‌دادِ مَلَس‌تری داشته باشد تا نویسنده‌ای که در دبیرستانِ شهید مطهری درس خوانده و بعد الهیات با گرایشِ فلسفه را در دوره‌ی آموزشِ عالی گذارنده است. اگر هم نویسنده قلقلکش نیاید باید یک سوالِ جدی را مطرح کند تا قلقلک بدهد.
مستور مهندسی است که سال‌ها در مجله‌ی دگراندیشانِ کیان قلم به دست برده است، ولی عرفانی از همان اولش مشکلی برای پرداختنِ نداشته است. این یعنی یک فاجعه برای رمان‌نویس. (این دریافت من است؛ وحی منزل نیست. اگر بخواهی خشمگین شوی، نشان می‌دهی خیلی این قلم را تحویل گرفته‌ای.)
امیرخانی می‌گوید: «کسی که درد دارد می‌تواند بنویسد.» (3) نمی‌گویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازه‌ی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلکه به معنای دقیق‌تر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. وقتی که شما به دنبالِ جواب نباشی، نمی‌توانی به اندازه‌ی کسی که دنبالِ جواب است درام بیافرینی. البته جمله‌ی اخیر من متنِ علمیِ قابلِ تدریس نیست، که اگر چنین باشد باید در مقامِ اثباتِ آن برآیم. این‌ها تنها کلماتی از زبانِ یک خواننده‌ی عادیِ رمان‌ است. 
آیا این نوشته یک قیاسِ ذوالوجهینِ موجب است بینِ دو اثرِ قابلِ اعتنا؟ نه بابا. این جوری‌ها نیست. فقط گفتنِ این مطلب است که خواننده مُنگُل نیست. بدتر شد. حالا می‌پرسی چرا مُنگُل! نویسنده‌ نباید تلاش کند سرِ خواننده کلاه بگذارد. سارا عرفانی نگار که نیست، هست؟ خوب، نمی‌تواند نگار را بپروراند. (نه این که نویسنده باید حتما آنی باشد که می‌آفریند. منظورم این نیست.) حالا بگذار بگویم چون شخصیتِ عرفانی با نگار کلی توفیر دارد، کلی زور می‌زند برای ایجادِ چنین شخصیتی. زور پشتِ زور. پس باید چه کار می‌کرد؟ 
هیچی؛ اصلا نباید می‌رفت سراغِ نگار. باید می‌رفت پیِ یک آدمِ باورپذیرتر. همین می‌شود که داستان شکل نمی‌گیرد. (به معنای بهتر آن طوری که من دوست دارم شکل نمی‌گیرد.) حالا شما هی بگو قلم روان دارد. خوب، داشته باشد. مهم آن چیزی است که من خواندم. می‌خواهی بدانی چه خواندم. خواندم:


1. نگار یک لعبتی است که دومی ندارد. تمام ملت دنبالش هستند. حالا خودِ نکبتش نه اخلاقِ درست و درمانی دارد و نه خیلی ویژگی برجسته‌ای دارد. بالاخره باید یک برجستگی داشته باشد که همه دنبالش باشند. همه هم برای او سر و دست می‌شکنند. او در عینِ حال نمی‌خواهد اسیرِ ساز و کارهای روزمره باشد. توی مملکتی که هر چه ریخته است دختر، چرا این قدر نگار علاقه‌مند دارد؟ آدم نمی‌فهمد. یعنی داستان بهش نمی‌گوید. نکته‌ی دیگر در مورد دیگر شخصیتِ دخترِ داستان که عجیب‌تر از نگار است. این که لیلا تهِ تعطیل است. چقدر خوش‌ خوشانش است این دختره؟ مشکلی با دایی هیزش ندارد، یک جورایی آدم احساس می‌کند بدش نمی‌آید دلالِ محبتِ دایی زیپ‌بازش باشد. بعد با بهروز ازدواج می‌کند. در عینِ حال همچنان دوستِ نگار است. نمی‌دانم همچین موجوداتی بین خانم‌ها هست یا نه!


2. نیکلاس شخصیتی ساده‌تر از نگار دارد. نگار باز پیچیدگی دارد، ولی نیک این جوری نیست. این البته عیب نیست. ولی برای من حل نشده است که چه شد نیک احساس کرد باید از نگار در  موردِ دین و اعتقادات بپرسد. چه چیز توی نگار دید؟ این توی داستان نیامده است. حالا شاید نویسنده می‌خواهد ما حدس بزنیم.


3. فصلِ پنجم رمان را اصلا نخواندم. شرمنده. دیگر احساس می‌کردم دامِ نویسنده خیلی هم خوب پهن نشده بود. مستور که اصلا دامی نداشت که پهن کند. امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن کردن بود. آخرش می‌دیدی همه چیز را خوانده‌ای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است. درست است نگار کلی اشکال دارد، درست است که آدمی نمی‌داند چرا عرفانی رمان نوشته است، ولی نگار را دوست داریم. فقط برای این که صادق است.


4. اثر با استقبال مواجه شده است. دلایلش هم معلوم است. ناشرِ اثر سوره‌ی مهر است، کتاب، خوش‌خوان است، کمتر از 120 صفحه است، نثر دخترانه و لطیفی دارد، توی دنیای مدرن، طراحی و اسمِ کلاسیک اما بامسما و تر و تمیزی دارد. تازه خودم به خیلی‌ها خواندنش را پیشنهاد می‌کنم.


5. یادت است گفتم خواننده مُنگُل نیست. یعنی خواننده‌ی حرفه‌ای منگل نیست. تو نمی‌توانی با این روش‌ها سرش شیره بمالی. رمان زمانی تولید می‌شود که مثلا نگار عاشقِ نیک شود و نیک هم خودش زن داشته باشد. درام زمانی تولید می‌شود که نگار با بهروز یک بارکی به خاطر جاذبه‌های زیادِ همدیگر و ضعف ایمان، دستی به سر و گوش هم بکشند و بعد دیم دام دیرام درام. دیدید درام شکل گرفت!


6. عینِ درامِ رویِ ماهِ خدا را ببوس. همه چیز دارد پخش و پلا می‌شود و توی این پخش و پلا شدن داستان شکل می‌گیرد و چقدر هم امیدوارانه تمام می‌شود. رویِ ماهِ خدا را ببوس بهتر و روشن‌تر از لبخندِ مسیح تمام می‌شود، در حالی که در کلِ لبخندِ مسیح یک تصنعی در عمق مفهومِ انتقالی به مشام می‌رسد. به قول آقا میرزا جواد آقای ملکی استشمام می‌شود. یعنی آدمی حدس می‌زند که نیک مسلمان می‌شود. خطِ سیر خطی است. 
مُردَم از بس دنبالش بودم. توی تمام این سطور دنبالِ همین کلمه بودم. بشکنی می‌زنم و ادامه می‌دهم. همین خطی بودن کلِ چیزی است که از اولِ این نوشته دنبالش می‌گردم. در عالَمِ عالِمانِ علوم پایه؛ چه ریاضی، فیزیک، زیست‌شناسی و شیمی زمانی همه‌ی مشکلات حل شده است که شما بتوانید آن را خطی کنید. (4) هر چیزی که خطی بشود حل است. از داخلِ یک سری ویژگی‌های شخصیتی خطی، غیرِ خطی بودن استنتاج نمی‌شود. هر جا که معادله‌ی غیرخطی به معنای ریاضی دیدید بدانید که تعابیر فیزیکی یا شیمایی یا زیستی مساله حل نشده است. لبخندِ مسیح خطی‌تر از رویِ ماهِ خدا را ببوس است، مسائلش کمتر است. آن چیزی را که عرفانی می‌آفریند با شخصیتِ قوی خود تاثیر به سزایی در رمان می‌گذارد. نمی‌خواهم بگویم آدمِ معتقد نمی‌تواند رمان بنویسد، این از آن حرف‌های خطرناک است که علاف‌های یک فیلسوفِ معاصر بعضی اوقات می‌خواهند چَه چَه بزنند. فقط می‌خواهم بگویم آدم بنشیند تفسیرِ خودش از یک واقعه‌ و یا یک سری خلقیات را رمان کند، بهتر است. 
اگر خانمِ عرفانی عینِ نگار را در دنیای بیرون به من نشان دهد حاضرم بسیاری از گفته‌هایم را پس بگیرم و نقدم را متوجه‌ی نحوه‌ی انتقالِ مطلبِ عرفانی بکنم.

______________

1-  سخنرانی مقام معظمِ رهبری در دیدار با نخبگان، 6شهریورِ 87
2-  می‌خواهم بگویم لبخندِ مسیح پتانسیل حتی بهتر بودن از رویِ ماهِ خدا را ببوس را دارد.
3-  همشهری داستان، شماره‌ی 1، صفحه‌ی 147. 
4-  آن، به مساله یا هر حوزه‌ی موردِ مطالعه در هر یک از این علوم برمی‌گردد.

 

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آقای امیرخانی لطفا لبخند بزن

یالطیف

دو سه هفته قبل مجله ی پنجره را خریدم. در آن گفتگوی مفصلی کرده با رضا امیرخانی. امیرخانی در آن گفتگو حرف های جالبی مطرح کرد. باز هم اطمینان پیدا کردم که امیرخانی یک جامعه شناس تمام عیار است. زیرا او از سفر خود به افغانستان گفته بود و نکاتی اشاره کرد که نشان از هوش بالا و نگاه عمیقش دارد. می توانید به وب سایت پنجره بروید و این گفتگوی خواندنی را مورد مطالعه قرار دهید. هر چند باز هم این گفتگو به گفتگوی زهیر تولکی با امیرخانی نمی رسد. همان که اسفندماه پارسال در مجله ی هابیل منتشر شد و به زعم من سیر تا پیاز بیوتن را امیرخانی آنجا بیان کرده است.

اما چه شد که به یاد امیرخانی افتادم و این نوشتار را به او اختصاص دادم. بیشتر به خاطر عکس های امیرخانی در گفتگو با پنجره. در گفتگویی که امیدی سرور انجام داده بود، سه چهار عکس از امیرخانی تویش بود. یکی عکس روی جلد، دیگری عکس صفحه ی اول گفتگو، عکس دیگر عکسی بود که وسط های پرونده کار شده بود بعلاوه ی عکسی که روی مطلب سجاد صاحبان زند قرار گرفته بود. چهار عکس غمناک، کافی است کمی توجه کنید.

نتوانستم عکس ها را با کیفیت خوب در اینترنت پیدا کنم. ولی همین که عکس ها را دیدم نگران شدم. شایدم توهم زده باشم ولی احساس می کنم امیرخانی در عکس ها بسیار غمیگن است.

توی این عکس نشان می دهد که ذهنش را نتوانسته خالی کند تا روبروی دوربین بنشیند. یک غم عجیبی در آن دیده می شود. آن هم از امیرخانی که برای ما مایه ی امید بود و همواره کلام و داستان و روایت او برای من و هم نسلان هم فکر من حائز اهمیت بود و البته هنوز هم هست.

 آقای امیرخانی ما با همه ی آثارت ساخته ایم. ما تعدادمان شاید کم باشد ولی دوست دار نوشتار تو هستیم. ما با بیوتن تو، سوزی رقاص و عارفت، با فرازی از دعای حضرت سجاد، با من ـ او و عشق پاک علی فتاح، با ارمیایت ...

با همه ی شخصیت های هضم شده در فرهنگ غرب، شخصیت های سردرگم و ناآشنا و شخصیت های قوی و استوارت زندگی کردیم. تو متعلق به خود ـ خودت نیستی که بخواهی اخم کنی (بهتر است بگویم زانوی غم بغل بگیری) و جلوی دوربین بنشینی. البته شاید من هم فردا همین جوری باشم. ولی شاید حتی من اگر هم داستان نویس باشم این حق را دارم که غمزده جلوی دوربین چماپتمه مانند بنشینم. چون من امیرخانی نیستم. امیرخانی قرار است طلایه دار نویسندگانی باشد که از خمینی آموختند و آن آموخته ها را می خواهند اطلاع دهند.

وقتی این چهار عکس را دیدم بسیار ناراحت شدم. آن وقتی که توی بیوتن ارمیا را کردی جگر زلیخا روی دل ما و به قول خودت کف دست گرفتی و نه داخل بهشت زهرا که توی استیت به استیت یو اس آ چرخاندی، ناراحت نشدیم. آن جایی که گام به گام با خشی ات ارمیای دل ما را ضایع کردی و پوزه اش را به خاک مالیدی ناراحت نشدیم. چون می دانستیم در برابر همه ی این صحنه های داستانی مردی با درجه ای از حکمت به نام امیرخانی نشسته است. ولی همین که تسبیح را دور دستت می چرخاندی و سر به جیب و پشت به کاشی های خوش آب و رنگ داشتی بیشتر دل مان شکست، چون احساس کردیم آن حکیم پر شور داستان سیستان دارد می شکند.

وقتی در ابتدای مصاحبه گفتی من از مرگ برمی گردم، فهمیدم پر بیراه نبود این احساسم. نمی دانم شاید این قدرها ناراحت و در هم نباشی. اگر این جوری نباشد دیگر بدتر. اگر ناراحت نیستی  روی چه حسابی این طور کز کرده ای که من به شوخی همراه با بغض گفتم نگاه کن عین مادر مرده نشسته است به عزای ...  امیدوارم این غمت از توهم من باشد و این گونه نباشی. ای کاش مطالب من در اینجا خلاف واقع باشد.

ولی نشان می دهی به عزا نشسته ای ... .به عزای کی می خواهی بنشینی، اگر ما فرزندان بیوتن امیرخانی باشیم که هنوز نمرده ایم تو بخواهی عزادار فرزندان قصه نویسی ات باشی. آقا رضا یک یا علی بگو و بدان حواس مخاطبانت بد جوری به توست و مخاطبانت مثل من نمی خواهند به جاده خاکی بزنند ... ما نمی خواهیم در جاده خاکی رانندگی کنیم ...

این پایینی هم عکسی از امیرخانی است در همان روزی که دیدمش.(شهریور امسال) من هم همین بغل ایستاده بودم کنار عکاس. آن روز باز بهتر بود در نسبت با عکس های غمگینش در گفتگو با پنجره. انگاری می خواهد بگرید در آن چهار عکس ... شاید هم واقعا انگاری. خدا کند.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

حسن عباسی

یا لطیف

نمی دانم آن زیر این مطلب نمایش داده شده است یا نه. به طریق اولی این جا نظر دوست ـ خوب و فاضلم جناب آقای ا.ح.ن را در مورد ـ ترکیب ـ یونانی که ذکر کرده بودند آورده ام.

(سلام
ترکیب Philosophus-dixit لاتین است و نه یونانی. البته این مبتلابه است که لاتین و یونانی را یک چیز فرض می کنند ولی لاتین زبانی است که ایتالیایی ی کنونی ادامه ی مستقیم آن است و بسیاری از لغات انگلیسی ریشه در آن دارد (البته غیر از اخبار واتیکان و مطالعات فلسفی و متون مذهبی لاتین استفاده نمیشود؛ بعبارتی حیات عمومی ندارد).
"Philosophus" به معنای "فیلسوف" است (یا همان philosopher در انگلیسی).
"dixit" یعنی: "گفته است" (diction در انگیسی از همین ریشه است) والبته میتوان آنرا درحالت آکوزاتیو هم بکار برد. پس یا باید نوشت: Philosophus-dixit که باید ترجمه شود به "فیلسوف ـگفته/فیلسوف ـگفتار" یا باید نوشت : Philosophus dixit که باید ترجمه شود: "فیلسوف گفته است" در هرحال Philosophusdixit یک غلط چاپی است یا بقول لاتین یک lapsus calami است.
((میثم خان حالا اگر دوست داشتی منتشرش کن))
شاد باشی و پیروز.

ا ح ن.)

اما مطلب ـ امروز:

روزهای سرد زمستان ـ ۸۵ بود و همه ی ما نگران ـ جو زدگی در فضای فکری ایران که چه کار می خواهد بکند برای تمدن سازی. غیر از حرف های زیادی که صورت می گیرد، آن کارهای کم کجا و چگونه رخ می نمایاند. این دغدغه برای من و همه ی کسانی که مثل ـ من می اندیشند وجود داشت و دارد. منتها اخباری که از یک مرکز دکترینال ـ جمع و جور با کلی جوان خوش آتیه، باهوش و باسواد به گوش می رسید هم مسرت بخش بود و هم تسکین دهنده ی آلام ما. اتفاقا قسمت برون داد ـ این پروژه در دانشگاه تربیت معلم رقم خورد. آن هم توسط ـ حسن عباسی.

عباسی را خیلی ها می شناسند. بیشتر با سخنرانی ها جنجالی و انتقادی. کسی که ۱۸۰۰۰ دقیقه برنامه ی زنده ی تلویزیونی داشت قبل از ممنوع التصویر شدن. عباسی بیش از ۵۵۰۰ سخنرانی دانشگاهی دارد و در حالی که کمتر از ۳۹ سال داشت ده ها پایان نامه ی ارشد و دکتری در سپاه راهنمایی کرده بود و تازه ۴۳ سال دارد.

عباسی چهار مجموعه ی درست و درمان برای تمدن سازی در مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ایجاد کرد. در هر مجموعه هم چندین کارگروه فعالیت می کنند. گویا عباسی به خاطر چند تئوری اش در علوم استراتژیک در مراکز استراتژیک غرب معروف است و به او لقب کسینجر اسلام را داده اند.

کلاس های عباسی در زمستان ۸۵ در تربیت معلم شروع شد. منتها جنس کلاس های او طوری نبود که مورد قبول جریان رایج دانشگاه ها باشد و حتی در زمان دولت احمدی نژاد دیگر اجازه ی برگذاری کلاس در تربیت معلم را به او نداند. عباسی با آن همه جوان مشتاق و جویای کار و فکر عازم ـ یک چلوکبابی پایین تر از میدان فردوسی شد. در یک محیط گرم، بسته و محقر صبح های هر پنج شنبه کلاس های او برقرار می شد. جریان تدریس عباسی در چلوکبابی حکایت دردناکی است از سخت بودن ـ زدن ـ حرف ـ متفاوت و حکایت از روشنفکران فسیل شده ای می دهد که همچنان خودشان را پدر خواندگان ترجمه ی علوم غربی می دانند. وه که چه طنز خطرناکی، پدرخواندگان ترجمه و بابا بزرگان ـ ضبط ـ صوت.

بالاخره عباسی از چلوکبابی در آمد و کلاس هایش در دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران برگزار شد. پس چندی از آن جا کوچ کرد و کلاس هایش را در دانشگاه سوره دایر کرد.

نزدیکی سال ۸۸ کلاس هایش تعطیل شد. با وجود این که عباسی در دولت احمدی نژاد با بی مهری مواجه شد و ۱۱۰ برنامه ی دانشگاهی او را وزارت اطلاعات دولت نهم به تعطیلی کشاند، باز هم تمام قد به صحنه ی انتخابات وارد شد و چند سخنرانی بسیار پر شور کرد که زیباترین آن بیست سال خامنه ایسم بود که در سه خرداد در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ی فنی ایراد کرد.

عباسی سلسله بحث های خود را با نام کلبه ی کرامت از هفته ی پیش در دانشگاه تهران پی گرفت. اگر می خواهید یک بار هم شده جهت آزمایش هم شده است در کلاس های او حضور یابید می توانید به همین لینک ـ بغل بروید. فقط بگویم نزدیک ۱۷۰ جلسه از کلاس های عباسی تا به حال برگزار شده است و تا به حال بیش از ۲۰۰۰ پلات در طرح ریزی یک تمدن و مدل زندگی تدریس کرده است. کلاس های او قرار است هر پنج شنبه از ۸ تا ۱۲ در دانشگاه تهران، دانشکده ی حقوق برگزار شود. 
سلوک شخصی عباسی، اخلاق مهربان و دوری کردن از زخارف دنیوی جز ویژگی های مثبت اوست. من که این را می گویم بارها در کلاسش شرکت کرده ام هم پا به خانه ی اجاره اش گذاشتم و هم از زبان تند و منتقد او نسبت به همه ی ارکان حکومت آگاهم. نمونه اش این که همین هفته ی قبل وزارت علوم دولت نهم را با خاک یکسان کرد. چنان انتقادات تندی می کرد که کسی باور نمی کرد این همان حسن دوره ی انتخابات است.

نمی دانم چرا همه این حرف ها را باید بعد از مرگ یک نفر بزنند. من همین حالا می گویم که او شب ها تا صبح بیدار است و مطالعه و تفکر مشغول است و بعد از اذان صبح می خوابد تا ساعت ۱۰. اتفاقا خیلی خوش لباس و تر و تمیز هم هست. خودتان بروید توی کلاس هایشان ببیندش. خوشحالم یک چهره ی حرفه ای و علمی در ایران را شناختم که خوب و پرتلاش است. در عین حال عیب و نقص هم دارد که من اکنون در مقام مرکز او و اقداماتش هستم. اگر توانستید پنج شنبه های حسن را از دست ندهید.

چندتا تصویر هم برای تان می گذارم. اولی، یکی از مستر پلن های کلی و البته مهم طراحی شده توسط تیم حسن عباسی است و بعدی طرحی درباره ی فلسفه ی سیستم اجوکیشن و دیگری حکمت نظام شناسی ادب است. به قول حسن بعد از آن نوبت به طراحی مکاتب نظام شناسی ادب و بعدتر قواعد نظام شناسی ادب است. عباسی می گفت هر ماه با مراجع و علما دیدار دارد، از جمله علامه ی حکیم آقای جوادی آملی.

 

و بعدی فلسفه ی سیستم اجوکیشن (به قول حسن نباید این ها را ترجمه کرد زیرا ان چه ما می گوییم عین ـ آن نیست و این مطلب را در کلاس هایش ثابت می کند.)

 

و حکمت نظام شناسی ادب:

 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

برای احمدی نژاد

یالطیف

سلام احمدی نژاد

میلاد ـ امام هشتم را به ملت ایران و خودت تبریک می گویم. با خودم گفتم از وقتی به تو رای دادم، هر چند ماه یک بار یک نقدی بر عملکردت بنویسم. قصد هم نداشتم که مطلبی بنویسم، منتها دلم برات سوخت. می دانی چرا؟

چون ۶ آبان روز ـ تولد ـ تو بود و خبری از جشن تولد تو نبود. آن چه بود این بود که هر یک از اعضای هیات دولت را فرستادی به یکی از شهرهای خراسان ـ رضوی. وقتی هم رفتی مشهد هیچ کدام را همراه ـ خودت نبردی. تو توی مشهد بودی و آن ها هر کدام شان در شهری داشتند مشکلات ـ مردم را پیگیری می کردند. یکی در تربت حیدریه، دیگری در جوین وجغتای، یکی شان در سبزوار، بعدی در کاشمر، وزیری در چناران و ... این هم از لطف ـ روز ـ تولدت به همکاران.

البته حق همین بود که کسی برایت جشن تولد نگیرد. چون رنج کشیدگان نمی دانند روز ـ تولد خودشان چه روزی است تا روز ـ تولد تو را بدانند. غیر ـ از یکی دو کیک ـ خودجوش ـ دانشجویی خبری از کیک برای مردی از جنس خلق الله نبود. ما که مثل ـ بعضی ها عقده ی کیک نداریم که در ایام شهادت امام جعفر توی یک موسسه ی دولتی برایت کیک تولد بگیریم. (جالب است کیک ـ مذکور شبیه سنگ قبر بود تا کیک. بروید بزنید جشن تولد خاتمی و خودتان کیکش را ببینید.)

نمی دانم از کجایت انتقاد کنم. آن قدر جا به جای سیستمت می لنگد که زبان ـ آدم قاصر می شود. این قدر نقطه ضعف داری که آدم نمی داند کدامش را بگوید. از تصمیم های عجولانه تا مشایی، رحیمی و سخنان ـ تحریک آمیز و ...

توی مشهد از طرح هدفمند کردن گفتی. احمدی نژاد بدان که شجاعت همیشه برای اجرای تصمیمات کافی نیست. بلکه دانش نیز لازم است. درست است اجرای این طرح نیاز به شجاعت دارد و تو را ترسی از اقدامات تحول آمیز نیست ولی هم سخنی با دانشمندان و عالمان را ترک نکن. می دانم که چنین رویکردی داری. حداقل این که توی دو هفته با اساتید دانشگاه علم و صنعت و بعد دانشگاه شریف و بعدتر بازرگانان و تجار و بعدترک با نخبگان ـ جوان دیدار داشتی. این نشانه ی خوبی است. از روحانیون هم برای اموری که بدان تخصص دارند استفاده کن. این رویکرد ـ بهتری است.

روز ـ تولدت به بازرگانان گفتی آقایان دولت در کنار شماست. شما هم بروید جلو. آبروی تان را بگیرد کف دستتان و بروید جلو تا به قانون درست و پاکی دست یابیم. گفتی که عدالت باید اجرا شود. گفتی ... خوب گفتی. من از جملات خوبت حمایت می کنم و البته انتقاد می کنم از عدم اطلاع رسانی شفاف در گفتگو با آمریکا. هر چند یک حرکت ـ هوشمندانه این بود که گفتی ما سر ـ درصد سوخت هسته ای با هم صحبت می کنیم. این یعنی پرونده ی هسته ای ایران تمام شده است و ما سر حواشی اش صحبت می کنیم. این یعنی همان چیزی که دو سال پیش گفتی که پرونده ی هسته ای بسته شده است و بسیاری به تو خندیدند و اکنون آمریکا با پذیرش هفت هزار سانتیریفیوژ می آید سخن می گوید.

خمینی گفت این ها شیطان بزرگند. یکی از ویژگی های شیطان این است هر چه بیشتر پا  بدهی و ذلت را بپذیری او راضی نمی شود. یعنی تو اگر بگویی تعلیق دائم. او می ایستد تا گام بعدی را در ذلت برداری و اصلا کوتاه نمی آید و قانع نمی شود. بعد حتی با وجود این همه همکاری با شیطان می آید تو را محور ـ شرارت را می خواند. اما چه حالی می دهد اگر مقابل شیطان بیاستی. هر چه بیشتر بترسانی اش بیشتر پا می دهد و چه حالی می دهد اگر از شیطان امتیاز بگیری. البته خیلی ها تعبیر ـ خمینی را قبول ندارند ولی من قبول دارم و می بینم نتیجه می دهد.

راستی احمدی نژاد حواست باشد فریفته ی مدیریت و مقام و پست و ثناگویی چاپلوسان نشوی. دیدم در مشهد گفتی ما همان قدر که خدمت می کنیم مدیریم. این کلام از دهان ـ کسی بیرون می آید که بدان پایبند باشد. انشالله که چنین باد.

احمدی ما تو را انتخاب نکردیم که برایت جشن تولد بگیریم حتی اگر نزدیک میلاد و نه شهادت امام خوبی ها باشد. ما تو را انتخاب کردیم تا شیون ـ خودسوزی دخترکان این مرز و بوم را از میان نعره های بانو صلح نوبل بشنوی. ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی دخترکانی که از ورزش و شرایط تندرسی و سالم بودن به دورند و صدای میلیون میلیون این دختران در برابر خواسته ی فلان بزک کرده برای دوچرخه سواری در چیتگر نادیده گرفته می شود.

ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی آن کسانی که چشمشان به نگین انگشتری ما بود و ما از واهمه ی نگاه شان به رکوع های طولانی و قنوت های آتشین گریختیم. و زنگ خانه را وقتی از ما کمک می خواستند به بهانه ی بلند بودن صدای ختم انعام و زیارت عاشورایمان نشنیدیم. این ها تو را انتخاب کردند تا ...

ما تو را انتخاب کردیم تا ... نگذار تا بگویم که من انحراف در نوع ـ سلوکت می بینم. حواست باشد گرفتار معنویت های توخالی نشوی. همه چیز را از خمینی یاد بگیر. خودت یک باری گفتی اولین بار که خمینی را دیدی اصلا نفهمیدی او چه می گوید از بس در مغناطیس قوی خمینی جذب شده بودی و مقهور عظمت پیرمرد شده بودی.

یادت باشد مسولان جهنمی پرورش ندهی. یادت باشد مسولان ـ ابلهی مثل ـ وزیر علوم نداشته باشی که هر سال مقاله ی چاپ شده در آی اس آی را ملاک پیشرفت بداند. او که به عنوان وزیر علوم دولت چنین می گوید یا خائن است یا نادان. کدام انسان ـ عاقلی که ادعای گفتمان سازی و آرمان خواهی دارد مقاله ی چاپ شده در نشریات خارجی را ملاک توسعه می گیرد؟

راستی یادم رفت روز ـ تولدت را مبارک بگویم. بگذار نگویم. ته ـ دلم راضی نمی شوم به تو تبریک بگویم. نمی خواهم حتی برای مصلحتی دروغ بگویی. تنها به ریسمان حقیقت چنگ زن. از عرفان ـ مشایی دوری کن و به عرفان ـ خمینی پایبند باش.

احمدی نژاد یادت باشد:

همان قدر به تو انتقاد دارم که دوستت دارم.

و بدان که چقدر ازت انتقاد دارم.

پانوشت:

۱. یکی از بندها با الهام از یکی از نوشته های وحید جلیلی نوشتم.

۲. این نوشته را در سایت احمدی نژاد هم لینک کردم.

۳. یکی از رفقای فاضلم ایرادی از یکی از کلمات ـ پانوشت نوشته ی قبلی ام گرفت. او معتقد است Philosophus-dixit باید باشد نه آن چیزی که من آوردم. احتمالا حق با او باشد. من که در جستجوگر گوگل سرچ کردم، نتیجه ای عایدم نشد ولی با توجه به دانش ـ این عزیزمان، قریبا باید حق باشد. به خصوص که ایشان تخصصی در لغات ـ یونانی دارند. جای بسی افتخار است که ایشان هم از خوانندگان سه روزانه ها هستند.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری