تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

فقه به ب نرود یک وقت؛ با باد نرود یک وقت؛ تا باغ نرود یک وقت (بخش پایانی)

به نامِ مهربان

آخرین بخش از نوشته‌ی فقه، درباره‌ی مدّاح‌هاست. می‌توان این را نوشت، چون دهه‌ی اوّل محرّم تمام شده است. 



مثال 5. مدّاحی ساز کوبه‌ای به جلسه‌ی شور می‌آورد. می‌زنند و می‌خوانند. آدم‌ها به مدّاح اعتراض می‌کنند. روحانیّون در منبرهای‌شان از وی انتقاد می‌کنند و به بقیّه هم می‌گویند که او را امر به معروف و نهی از منکر کنند. ولی مدّاح به حرف‌های‌شان گوش نمی‌دهد. مدّاح آن قدر از عمل دینی و فقهی دور افتاده که خودش هم از مرجعش استفتا نمی‌کند. تا بالاخره ولیِّ فقیه به او می‌گوید این کار را تعطیل کند. و مدّاح مگر چاره‌ی دیگری هم دارد؟ و مدّاحی‌های ما این روزها آن قدر عرفان‌زده شده که خودش را خالی می‌بیند از این که به حرفِ علما و تذکّر فضلا و مجتهدان گوش دهد. مدّاحی آمیخته با عرفان‌زدگی کارش به جایی می‌کشد که با هر کس که در جلسه برای سینه‌زنی لخت نشود برخورد مستقیم می‌کند. (یادِ احمدِ کاظمی به خیر که روایت است به مدّاح گفته بود: «واقعا جمعیّت لخت نشود نمی‌خوانی»، مدّاح که آدمِ به شدّت معروفی بود گفت: «نه». احمد کاظمی هم گفت: «خوب، نخوان».) از جمعیّت هروله‌ با پرش‌های بلندتر طلب می‌کند و صحنه‌های اگزوتیک می‌آفریند و از جمعیّت صدای بلندتر و شیون‌های قرّاتر طلب می‌کند و شاه و ارباب و اعلی حضرت را برای ائمّه‌ی هدی در قالب مدح جا می‌زند و از این الفاظِ عرفانی عبور می‌کند و با «کاپیتان حسین» گفتن‌ها خبر می‌دهد: «هنوز به خشکی نرسیدیم. جواب بدهید کاپیتان حسین... کاپیتان حسین».

پایانِ مثال‌ها.

شما هم اندکی بیاندیشید، می‌توانید مثال‌های زیادی را به این مجموعه بیافزایید. می‌خواهم بگویم در این 5 مثال نشان داده‌ام که چطور بخش‌های مختلف سبکِ زندگی دینی‌ِ ما از فقه و عمل فقهی خالی شده است و دل‌بسته‌ی چیزهایی شده که آن‌ها را دین می‌داند. و بر آنان نام اخلاق و عرفان و فلسفه نیز می‌نامند. بدون این که معلوم باشد هیچ کدام از این‌ها باشد واقعاً. امام ولایت فقیه را در درس بیع و در میان کلاس‌های فقهی‌اش بیان کرد. و حکمرانی امام و شیوه‌ی اثر و حضورش در انقلاب در همه‌ی مراحل و مناسک از فقه و شریعتِ دینی دور نشد. امام حاضر به همکاری با سازما‌ن‌های سوسیالیستی، حتّی قبل از تغییر ایدئولوژی سازمانی‌شان، نشد. امام لحظه‌ای در حکومت‌داری، اسلام را به تفکّرهایی که آن‌ها را التقاطی می‌نامید نفروخت. امام نشان داد که «با هیچ کس عقد اخوّت نبسته‌ام» تا چه حد فقهی و تابع اسلوب‌های دینی است. اگر جایی سکوت می‌کرد نه به دلیل رفاقت و احساس‌گرایی، یا اخلاق‌گراییِ اصطلاحیِ امروزی بود، نه جایی اگر با کسی برخورد می‌کرد نه به دلیل دشمنی و عداوت و احساس‌گرایی. امام بارها در حکومت‌داری حتّی در اظهارنظرهای عمومی هم رواداری اخلاقیِ موردِ نظر ریشوهای مدرن را رعایت نمی‌کرد. چه آن فرد خطیب جمعه‌ای باشد که بعدها جانشین امام می‌شود، چه آن فرد جانشینِ آن روز امام باشد. چه آن فرد پیرمردِ متدیّنی باشد که به نهضتِ امام در پیروزی انقلاب کمک کرده است. خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی درباره‌ی برخوردهای امام و شیوه‌ی حکمرانی او بسیار راه‌گشا است. مرادم این نیست که امام اشتباه نمی‌کرد. آشکارا در همین متن دیده‌اید که حقیر دو بار رویکردهای امام رحمه الله علیه را با چاشنی انتقاد دیده‌ام، کاری که بعید می‌دانم کمتر متنی با چنین صراحتی کرده باشد، ولی آن‌چه که می‌خواهم بگویم اصالتِ دینِ امام و اوریجینال بودنِ روش‌ِ زندگی و اسلوبِ دین‌داری امام است. که از آن به فقهی مراد کرده‌ام. فقهِ امام البته همان را می‌گوید که اخلاق امام می‌گوید و اخلاق امام همان را درست می‌پندارد که عرفانِ امام. و بالعکس. هدف این بود که با فهمِ کج از اخلاق و عرفان، فقه و عمل فقهی را در عرصه‌ی دین‌داری در مملکتِ انقلاب اسلامی فراموش کرده‌ایم و خدا می‌داند این فراموشی سر از چه ناکجا آبادی دربیاورد. نمونه‌اش همین عزاداری و احیاء ما در شب‌های قدر. به تعبیر آقای فاطمی‌نیا این‌ها هیچ‌کدامش مطابق روایات نیست. یا به تعبیر من فقهی نیست. چون اصل مراسم باید مختصر و مفید باشد. که آن هم خودِ مراسمِ قرآن به سر است. ولی به قول آقای فاطمی‌نیا بعد از این که 5-6 ساعت مردم را خسته‌ کرده‌ایم و جان‌شان را به لب آورده‌ایم تازه می‌گوییم قران‌ها را پخش کنید.

لیله‌ی قدر 9 مرداد 92

پس‌نوشت:

1. نمونه‌ی تازه‌ترش را دیشب یکی از دوستان به من گفته بود. او گفت یکی از خانم‌های بازیگر عکس‌های لُختی‌اش را در اینستاگرام منتشر کرده است! این حرف، تا چه حد فقهی است؟ اصلاً چرا ما عادت کرده‌ایم چنین خبرهایی را بهم منتقل کنیم... آیا بهتر نیست که این جور جاها خبررسانی نکنیم و فحشا را اشاعه ندهیم و به جایش به امربه‌معروف و نهی از منکر بپردازیم؟ این دست رفتارها چه لُطفی برای جامعه‌ی دینی دارد؟ آیّا این‌ها آن چیزهایی است که فقه از ما خواسته است و دین را در جامعه می‌گستراند؟ چرا این طور فلسفی-اخلاقی-تحلیل‌گر شده‌ایم؟! خدا به خیر کند. 

2. تا هفته‌ی بعد.


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

مجلسِ ختمِ شمر

به نامِ مهربان

این روزها شیعه زیاد حوصله ندارد. همین. خواستم بگویم عاشورا مجلس ختمِ آقا اباعبدالله نیست، بلکه مجلس ختمِ شِمرهای جهان است.

پس‌نوشت:

آخرِ هفته دوباره باید بنویسم انگار! اگر بشود و بتوانم جمله‌های بالا را کامل کنم. 

عشق فقط یک کلام؛ حسین علیه السلام.

دوباره‌. دلم طاقت نمی‌گیرد:

آدم نباید سوسول باشد. باید درست عزاداری کند.

این روزها دیگر می‌شود عبارت مقتل را خواند. مثلِ «فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ الى‏ عَسْکَرِ الْأعْداءِ فَقَطَّعوهُ بِسُیوفِهِمْ ارْباً ارْباً.» دیگر دوست داری مقتل چه بنویسد؟! واقعاً چه می‌توان گفت؟ دیگر حرفی باقی می‌ماند؟! این‌هایی که این قدر پیِ منبع درست و رفرنس و مقتلِ علمی و عزاداری دانش‌محورانه هستند، به همین یک جمله‌ی بالا دقّت کنید. پیِ هیچ چیز نروید. نه روضه‌خوان می‌خواهد، نه تحریفی می‌خواهد نه هیچی. همین. اربا اربا.

یک وقت با شمشیر نیش می‌زنند. یک وقت با نیزه سوراخ می‌کنند. یک وقت با تیر، هدف را می‌پرانند. یک وقت با شمشیر و نیزه و تیر خط می‌اندازند. خش می‌اندازند. یک وقت هم هست با شمشیر ضربه‌ پشتِ ضربه وارد می‌کنند. یک وقت با نیزه سوراخ پشتِ سوراخ درست می‌کنند. یک وفت هم با نیزه، سر و چشم و صورت را به هم می‌دوزند. یک وقت هست این بدن را می‌اندازند زیرِ سمِّ اسب‌ها... تا متلاشی‌اش کنند. من نمی‌گویم مقتل می‌گوید... نخوانده‌ای. ارباً ارباً. می‌دانی یعنی چه؟ شاید همه‌اش با هم. زدند. تا جا داشت و شمشیرها یاری می‌کرد زدند. ارباً ارباً کردند.

برو نگاه کن ببین همین یک جمله یعنی چه؟ این جمله‌ی معروف مقاتل است، شهید مطهّری هم آن را آورده است! آدم باید سنگ باشد، گریه‌اش نگیرد... اصلاً امام حسین و عاشورا و طفل 6 ماهه و عبّاس و طفلانِ زینب و قاسم‌ بن الحسن را رها کن! همین یک جمله را بچسب! دق نمی‌کنی. بهترین و پاک‌ترین و درست‌ترین آدمِ روزگار، جلوی جمعیّتی بایستد و مردم را به نیکی فرا بخواند و بعد مردم ارباً اربایش کنند.

در همه‌ی مرام‌ها و دین‌ها مثله کردن نهی شده است. گفته‌اند حیوان را هم مثله نکنید. این هست یا نیست؟ هست دیگر. بعد یک جمعیّتی که نام‌شان هم انسان بود، جوانِ رعنای هاشمی را ارباً ارباً کرده‌اند.

بعد بدنِ ارباً ارباً را چه کار باید کرد؟ نمی‌دانم... این چه حالتی بود که لهوف می‌نویسد امام حسین، دشمن را نفرین کرد. ببین صحنه چقدر دلخراش است که امام بفرماید: «قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ.» حتّی شیخ مفید در ارشاد نوشته است، امام حسین فرمود اُف بر دنیای بعد از علی اکبر. و گفته شده این جزو محدود جاهایی بود که آقا اباعبدالله گریست...

ظریفی گفت:

تو ماهِ دل‌آرایــــــــــــــی، اربابِ دو دنیایی

ما مجنون، تو لیلایی، بَه‌بَه چه استیلایی

تو حیـدر، تو زهرایی، تو مولا، تو آقایـــــی

ما تــشنه، تو دریایی، به‌به چه استیلایی


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

فقه به ب نرود یک وقت؛ با باد نرود یک وقت؛ تا باغ نرود یک وقت (بخش چهارم)

به نامِ مهربان

پیش‌نوشت:

نوشته‌ی پایین را هم شبِ قدرِ امسال نوشته‌ام. خواستم منتشرش نکنم، چون سابقه‌ی دوستی و اُلفَت دارم با جناب شهابِ مرادیِ عزیز. ولی من عهدی با کسی نسبته‌ام. اگر عهدی باشد، این عهد باید در خدمتِ راستی باشد و پاکی. انسان پاک‌بازانه و بی‌قصدِ ریبه یا تبرّج حرفش را بزند. می‌پذیرم که شهابِ مرادی یک از مفیدترین روحانیّونِ این مملکت است. ولی نمی‌توانم حرفم را پنهان کنم. این را روزگاری نوشته بودم که انتقادم را یک‌سویه و متحجّرانه و بی‌انصافانه ولی صادقانه مطرح کرده بودم. این نوشته به هیچ روی کتمان کننده‌ی «محبّت و صفا و اخلاصِ» حاج آقای خوبِ مرادی نیست. این انتقادی است به یک گفته. تازه، در این دست انتقادها، رهبر و مرجع تقلید را سزاوارِ اعتراض می‌دانیم، چه رسد به عزیزی با مرتبتِ اجرایی پایین‌تر. 

بدن‌نوشت:

مثال4. در خیابان مظفّرِ شمالی منتظر دوستان هستم تا با هم آب‌میوه‌ای بنوشیم و عصرانه‌‌ای بخوریم! دو پسر جوان دست در دست هم به من نزدیک می‌شوند. دو پسر با گوشواره‌هایی در گوش. با کاکل‌های فَشِن و کناره‌های ماشین شده. با دست‌بندهای مخملی در دست که مزیّن به پرچم معروف شش رنگِ گروه‌شان است. با شلوارهای... این دو نفر دو هم‌جنس‌گرا هستند با همه‌ی ویژگی‌های Come outی‌شان. نگاه می‌کنم. از این که دو هم‌جنس‌گرا را در روزِ روشن بین ولی‌عصر و فلسطین می‌بینم هیجان‌زده می‌شوم. به‌ویژه دو هم‌جنس‌گرای دانا و آگاه! دوستانم می‌آیند. آدم‌های ریشویی هستند. از این تجربه‌ی ناب حرف می‌زنم و می‌گویم: «ببین چه جالب. امروز دو هم‌جنس‌گرای اصیل را در همین خیابان برادران مظفّر دیده‌ام.» شاید اگر ما دو بسیجی که همه‌ی ویژگی‌های بسیجی بودن از لباس تا پیراهنِ بلندِ روی شلوار تا ریش‌های توپی تا چفیه‌های روی گردن را می‌دیدیم، ناراحت می‌شدیم. می‌رفتیم جلو و امر به معروف و نهی از منکرشان می‌کردیم که «چرا ارزش‌های مذهبی و دفاع مقدّس را خیابانی کرده‌اید؟» البته آن قدر بی‌عمل شده‌ایم که جلو نمی‌رفتیم و از همان عقب پیف پیف می‌کردیم و درباره‌ی تحجّرِ احتمالی‌شان نظریّه‌پردازی می‌کردیم. ولی دو برادرِ هم‌جنس‌گرا! آن هم در روزِ روشن، ما را هیجان‌زده می‌کند. هیچ‌گاه هم به این دو نفر نزدیک نمی‌شویم که بگوییم: «آقایان با این تیپ توی خیابان نگردید. این تیپ معنای خوبی در جهان ندارد». حتّی چنین عملی به مغزمان هم خطور نمی‌کند. نتیجه‌ی این بی‌عملی چیست؟  دو روز دیگر یکی از همین هم‌جنس‌گراها نماد هم‌جنس‌گرایی را گراور می‌کند روی حرمین شرفین در سامرّا و شعر می‌خواند علیه شریف‌ترین مقدّساتِ دینی. و کار به جایی می‌کشد که استادِ جامعه‌شناسیِ دانشگاه‌ِ سکولارِ ما، نه آخوندهای صاحب قلم، به فغان می‌آید: «اگر اندکی از آن غیرتی که در عرصه مجازی درباره خلیج فارس داشتیم، در باره ائمه شیعه هم داشتیم، اکنون شاهد رواج این هتاکی‌ها نبودیم. حمله سایبری به صفحه فیسبوکِ پادشاه عربستان به دلیل استفاده از نام مجعول برای خلیج فارس، نشان داد که می‌توان از امکانات اینترنتی هم استفاده کرد، و تلاش‌های رسمی دولت جایگزین فعالیت‌های رسانه‌ای خودجوش نمی‌شود». و استاد در انتهای یادداشتش می‌پرسد: «شیعه‌گری‌مان کجا رفته؟» نمی‌دانم آقای دکتر جوادی یگانه که شیعه‌گری‌مان کجا رفته! تازه آقای دکتر شما چه انتظاری دارید وقتی روحانیِ محبوبِ رسانه‌ای (منظورم جناب شهاب مرادی است) می‌نویسد: «با دیدن این اتفاقات نگران‌تر می‌شدم چون معلوم بود که این فضا و یادآوری و تکرار توهین و دفاع مستقیم! و دامن زدن به ماجرا یعنی زمینه‌ای برای تکثیر و تشدید توهین‌ها و تغییر روش‌های ملحدان و بیماران سخت روانی که فزادهم الله مرضا». و بعد روحانیِ محترم احساسی و فلسفی و اخلاقی و تاریخی و نه فقهی پیشنهاد می‌کند: «اگر چنین مواردی را دیده‌اید یا خوانده‌اید، خود را دلداری بدهید که هر چند خدا همیشه دشمن داشته و دارد اما الاسلام یَعلو و لا یُعلی علیه و بدانید که سال‌ها و قرن‌ها بدترین جسارت‌ها به انبیاء و ائمه سلام الله علیهم اجمعین شد اما اسلام زنده است و رو به گسترش و توسعه». آقای دکتر جوادی یگانه‌ی عزیز، روحانیِ محبوب فکر می‌کند که اسلام با دلداری زنده است؟ و امام حسین با دلداری مقابل یزید ایستاد یا امام مجتبی با دلداری دین خدا را حفظ کرد؟! وقتی حفظ دینی بین دو شهرِ بی‌رنگ و لعابِ «دل»خواهی و «دل»داری در تردد است چه انتظاری دارید از ماندنِ دین؟ من نمی‌دانم کجای کتابِ خدا، انقلاب اسلامی و حضورِ پررنگ و روبه‌‎گسترشِ دین اسلام گارانتی شده است!! اگر شما می‌دانید، به من نشان دهید. و ناگهان از دل دل‌داریِ روحانی محبوبِ تلویزیونی چیزهای جدید در می‌آید! جناب ایشان نقش طلبگی و فقهی و اجتهادیش را رها می‌کند و به جای شمای استاد جامعه‌شناسی یا روان‌شناسی فلسفه‌بافی می‌کند: «نقش اختلالات حاد روانی در این گونه رفتارهای هنجارشکن باید جدی‌تر تلقی شود. ارتباط روشن برخی اختلالات سایکوتیک با برخی معضلات سیاسی-اجتماعی و اجتماعی-فرهنگی را نمی‌شود انکار کرد و لزوم توجه و بررسی موضوع  از ناحیه نظام خیلی ضروری به نظر می‌رسد. تا همه با هم بتوانیم با تحلیلی روشن و غیر ژورنالیستی از زمینه‌های بروز این نوع رفتارهای خشم آلودِ ملحدانه، به مدیریت زمینه‌های بروز آن پرداخته شود». نمی‌دانم کجای دین از منِ ملسمانِ ساده خواسته‌اند که زمینه‌های سایکوتیک سب‌النّبی را تحلیل کنم! واقعاً نمی‌دانم این دیگر چه فقهِ جدیدی است! و نمی‌دانم چرا امام سایکولوژی به این شهدا نیاموخت!

پس‌نوشت:

1. قرار بود مطلبِ بعدی‌ام درباره‌ی عزاداری عرفان‌زده‌ی ما باشد که از فقه دور شده است. (نه از این رو که من فقیه باشم که بخواهم بگویم چه چیز از فقه دور شده است! نه! بلکه رفتاری را می‌بینم که از تحریرالوسیله‌ی حضرت امام و رساله‌ی عملیه‌ی آقایان مراجع دور شده است. همین.) ولی این کار را نمی‌کنم. چون توی دهه‌ی اوِّل محرّم هستیم. فعلاً چیزی مهم‌تر از روضه و شور و معرفتِ‌ حسینی نیست! انشالله بعد از محرّم، آن بخش را منتشر خواهم کرد. مطلبِ بعدی‌ام با این عنوان است؛ «مجلسِ ختمِ شِمرها»!

2. حضرتِ آقای جاودان نفسی دارد و سخنرانی و مطلبی! بروید به حسینیه‌ی آقای حق‌شناس و از این جلسه بهره برید. اگر شهابِ‌ مرادی تهران می‌ماند، پیشنهادِ اوّل منبرهای رواییِ حاجی بود.

3. محمود کریمی دارد خیلی خوب می‌خواند. ولی محمّدرضا طاهری انگار چیزِ‌ دیگری است.

4. یک عدّه فکر می‌کنند آقای رهبر از روی مصلحت می‌گوید «نباید تیمِ دیپلماسی را سازشکار نامید» یا «این‌ها فرزندانِ انقلاب هستند». این از دلِ تحلیل‌های این حزب‌اللهی‌ها بیرون می‌زند. مثلِ سعید جلیلی که فقط عین جمله را از رهبر نقل کرد و دیگر توضیحش نداد. شما رهبریِ عزیز را نشناخته‌اید. خدا لعنت کند آن کسانی را که این طور فکر می‌کنند که رهبری از روی ناچاری و از روی رودربایستی دارد از مثلاً از محمدجوادِ ظریف حمایت می‌کند. محمّد جواد ظریف شیوه‌ای در دیپلماسی دارد که شاید من نپسندم. ولی این را مطمئن هستم وقتی ظریف می‌رود پایِ میزِ مذاکره قامتِ رعنای جوانانی را که توی جبهه‌ها پرپر شدند، می‌بینید. یقین دارم که ظریف وقتی با جان کری حرف می‌زند صدای خس‌خسِ بهترین‌های این مملکت را که از گازها و موّاد حقوق‌بشری ایالات جنایت‌کار متحده‌ی آمریکا سیراب شده می‌شنود. ظریف آدمِ انقلابی است، چون به عشقِ حسین‌بن علی و یارانِ عاشقِ کربلایی‌اش سیاه پوشیده و اهلِِ بیتِ‌ مظلومِ فاطمه را در مذاکره‌هایش پیش چشم دارد. این آدم، ولی به شیوه‌ای عمل می‌کند یا حرکت می‌کند یا گه‌گاه حرف می‌زند که من و تو نمی‌پسندیم. این نافی این نیست که بگوییم ظریف فرزندِ رهبر انقلاب است.

5. تا یکی دو روزِ دیگر. دوباره می‌نویسم. امشب، شبِ سیّم است. شبِ سیِّم، حضرتِ رقیّه: «کجایی بابا، شده نمازِ من شکسته! کجایی بابا، شده قیام من نشسته. کجایی بابا، بیا ببین تیممم به روی خاک‌ها به روی صورتت به دست بسته. ای بابا ای بابا! حکایتی شده مویم. ای بابا ببین شکسته ابرویم. ای بابا ببین کبوده بازویم. باباجان باشه! کوچه به کوچه رو نیزه‌ها رفتی، خونه‌ی ما نیومدی. باشه. کنجِ تنور و تشتِ طلا رفتی، خونه‌ی ما نیومدی. باشه.» (چه کرد سید مهدی میرداماد -با همراهی محمود- با این نوحه! دانلود کنید و حالش را ببرید و من را دعا کنید. دعا کنید که انشالله بندِ کفشِ غلامِ خانه‌ی حسین بن علی باشم.)
 خدایا شکرت که اجازه دادی برای حسین اشک بریزم. ما کجا و اشک بر حسین کجا؟ این‌ها همه از مهربانی خداست.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

فقه به ب نرود یک وقت؛ با باد نرود یک وقت؛ تا باغ نرود یک وقت (بخش سیّم)

به نامِ‌ مهربان

آقای ناصر مکارم شیرازی مرجع تقلید این بلاگر است. خوب باشد.

بدن‌نوشت:

مثال 3. مرجع تقلیدی (آقای بیاتِ زنجانی) می‌نویسد: «با استناد به موثقه عمار و روایت مفضل ابن عمر از امام صادق(ع) که در باب ١٦ وسائل الشیعه از ابواب "من یصح منه الصوم" آمده است، کسانی که روزه می‌گیرند، ولی تاب و تحمل تشنگی را ندارند، فقط به اندازه‌ای که جلوی تشنگی‌شان را بگیرد می‌توانند آب بنوشند و در این حالت روزه‌شان باطل نبوده و قضا هم ندارد». ناگهان مرجع تقلید دیگری (آقای مکارمِ شیرازی) برمی‌آشوبد و مفتی را به «دینِ مردم را به بازی گرفتن» متّهم می‌کند. در یک اظهار نظر شگفت‌انگیز، مرجع تقلید، مجتهد متجزّیِ (البته این حُسنِ نظر من است! هر چه در اینترنت گشتم اجازه‌ی اجتهاد ایشان را نیافته‌ام، ولی از آن‌جایی که ایشان در بحث بازنگری قانون اساسی حضور داشته‌اند و از سویی موردِ نظر آیت‌الله خامنه‌ای در دهه‌ی 60 برای پذیرفتن پستِ وزارتِ اطّلاعات بوده‌اند، فی‌الجمله می‌توان اجتهادشان را نتیجه گرفت) صاحب رساله را به «انکار ضروریّات دین» محتمل می‌کند. مهم نیست آن فتوا درست است یا نه! ولی نحوه‌ی نگارش صاحب آن فتوا، به قلمی فقهی بوده است. وی از «منابع دینی» حکمی استنتاج کرده است. ولی برخورد مرجع تقلیدِ دیگر برخوردی فقهی نیست! برخوردی اخلاقی و فلسفی است. در نظر حقیر، این اوّلین بار است که می‌بینم یک مرجع دربرابر مرجعی چنین برمی‌آشوبد و در منبرِ عمومی‌اش او را تا حدِّ خروج از دین می‌راند. وقتی مرجع تقلید جامعه‌ی دینی، که اتّفاقاً مرجع تقلید این قلم است، خارج از منظومه‌ی فقهی سخن می‌گوید چه انتظاری از بندهای یک و دو است! این را مقایسه کنید با سخت‌ترین جرّاحی انقلاب اسلامی. آن‌جایی که امام، مرحوم آقای منتظری را از خود می‌راند. با وجود این که متأسّفانه متنِ 1/6 امام خالی از عبارت‌های نیّت‌خواهانه‌ی غیرِ فقهی نیست، دستِ کم امام به آقای منتظری اجازه‌ی تتبعِ فقهی را می‌دهد. متنِ امام در حالی یک امر به معروف و نهی از منکرِ حکومتی بود که او ولی فقیه بود و شاید بر ولیِّ فقیه به خاطر چنین برخوردهای سخت‌گیرانه‌ای کمتر بتوان خرده گرفت، خاصّه این که امام، سال‌های متمادی استاد آقای منتظری بود. با وجودِ این دو عامل مهم، یعنی استاد و ولی فقیه بودنِ امام، برخوردِ امام با آقای منتظری در آن مقوله‌ی حیاتی، فقهی‌تر بود تا برخوردِ یک مرجع نسبت به یک مرجع دیگر در باب مسأله‌ای جزیی در فقه.

پس‌نوشت:

1. این تازه اوّلِ عشق است. داستان ادامه دارد.

2. سعی داشته‌ام گرایش‌های مخالفِ بیاتِ زنجانی‌ام را واردِ‌ این نوشته نکنم. گو این که به نظر می‌رسد برخی از حکم‌های آقای بیاتِ زنجانی به شدّت سیاست‌زده است! متأسّفانه! مثلاً در جریانِ متلکِ منصور ارضی به آقای هاشمی، بیات توهین به مسئولینِ نظام در جلسه‌های مدّاحی را محکوم کرده است! ولی جالب است در همین مدّاحی‌ها شدیدترین توهین‌ها به اسفندیار رحیم‌مشایی و احمدی‌نژاد شد، ولی جناب‌شان خم به ابرو نیاوردند. مرجع تقلید حافظِ حقیقتی به نامِ دین است؛ نه گرایش‌های سیاسی. 

3. به صف شدند همه‌ی دیوانه‌ها، حی علی حرمِ‌ خونِ خدا.

4. تا یکی دوشبِ دیگر!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

فقه به ب نرود یک وقت؛ با باد نرود یک وقت؛ تا باغ نرود یک وقت (بخش دویّم)

به نامِ مهربان

...

مثال 2. خانم چادری در وبلاگش می‌نویسد: «مانکن‌ها از پشت ویترین به این طرف شیشه آمده بودند. با ساق‌های چسبان و مانتوهای رها، و موهایی که خیلی بالاتر از سرشان کریپس خورده بود. مژه‌های مصنوعی و رژها و آرایش‌های اغراق شده.» (ایشان هم خانمِ فاطمه جناب اصفهانی هستند؛ نویسنده‌ی وبلاگِ خوبِ مستطابِ زندگی!) خوشحال می‌شوم که بالاخره یک نفر واکنش نشان داده و احتمالاً از شیوه‌ی خلّاقانه‌ای در امر به معروف و نهی از منکر خواهد نوشت. امّا تیرم به سنگ می‌خورد: (جنابِ اصفهانی می‌نویسد:) «من با اجباری بودن حجاب موافق نیستم و به نظرم هرکسی می‌تواند هرطور که می‌خواهد لباس بپوشد؛ اما واقعا همه آن زن‌ها به میل خودشان آن‌طور لباس پوشیده بودند؟ آن‌قدر سخت؟ آن‌قدر مصنوعی؟ آن‌قدر اغراق شده؟» و بالاخره کلِّ کنش نویسنده‌ی مذهبی (که جامعه‌شناسی هم خوانده‌ است) در این صحنه‌ی اجتماع منجر می‌شود به: «دلم می‌خواست دست‌هایم را باز می‌کردم و همه‌شان را در آغوش می‌گرفتم و می‌گفتم شما زیبایید! خیلی زیبا! و اصلاً به این‌همه سختی که آخرش جز سلامت خودتان را تهدید نمی‌کند نمی‌ارزد. دلم می‌خواست همه آن‌ها آن‌قدر خلاق بودند که لباس خودشان را می‌پوشیدند. ساز خودشان را می‌زدند. رنگ خودشان را پارچه خودشان را، صندل و کفش خودشان را می‌پوشیدند. دلم می‌خواست هیچ فردی از خارج از کشورم زنان سرزمین مرا این‌همه شبیه هم و این‌همه شبیه کسی خارج از مرزهای سرزمینم که نمی‌دانم کیست نمی‌دید». چرا نمایشِ خلافِ دین و عرف به واکنشی در «دل» سنجاق می‌شود؟ (یا شاید کلیپس می‌خورد!) من به این تفکر می‌گویم تفکّر اخلاقی-فلسفی؛ نه فقهی. چون فقه می‌گوید امر به معروف و نهی از منکر. فقه می‌گوید از خودت نظری ساتع نکن. فقه می‌گوید به انگیزه‌های طرف و دین‌داری طرف کاری نداشته باش. فقه می‌گوید در مورد آدم‌ها قضاوت نکن. نباید برایت اهمیّت داشته باشد که طرف چرا نسبت به دستور دینی بی‌اعتنا باشد. فقه می‌گوید عمل کن. فقه می‌گوید امر به معروف و نهی از منکر کن. از هر شیوه‌ای که احتمال تأثیرش را می‌دهی. (عینِ جمله‌ی تحریرالوسیله‌ی حضرت امام است!) از هر شیوه‌ای که مؤثّرتر است. امّا ما تمام خلّاقیت و هنرمندیِ در عمل را تعطیل می‌کنیم و به تحلیل‌های توی‌خانه‌ی اخلاقی نامرتبط با عمل دینی دست می‌زنیم و از «دل»خواه‌مان حرف می‌زنیم. تازه می‌گوییم ما که با اجباری بودنِ حجاب موافق نیستیم. به نظرم اجباری بودن یا اختیاری بودنِ حجاب ربطی به امر به معروف و نهی از منکر ندارد. آدمی که به اجباری بودنِ حجاب هم معتقد نیست می‌تواند امر به معروف و نهی از منکر کند. می‌تواند وظیفه‌ی دینی خود را انجام دهد. امّا جامعه از چنین بحثی تهی می‌شود. منبری ما دیگر درباره‌ی امر به معروف و نهی از منکر حرف نمی‌زند، روشن‌فکرِ دینی ما در این‌باره نظر نمی‌دهد. باز هم می‌گویم: انقلاب اسلامی محصول اکتِ یک مغز متفکّر به اسم امام بود. محصول عملِ امام بود. طبع فقهی امام، عملِ دینی آن مرد، انقلاب را ساخت. مشی فقهی امام تا روزهای آخر عمرشان ادامه پیدا کرد. مثل این نمونه: « آقای محمد هاشمی مدیرعامل صدا و سیمای جمهوری اسلامی با کمال تاسف و تأثر روز گذشته (روز شنبه 8 بهمن) از صدای جمهوری اسلامی مطلبی در مورد الگوی زن پخش گردیده است که انسان شرم دارد بازگو نماید. فردی که این مطلب را پخش کرده است تعزیر و اخراج می‌گردد و دست‌اندرکاران آن تعزیر خواهند شد. در صورتی که ثابت شود قصد توهین درکار بوده است، بلاشک فرد توهین‌کننده محکوم به اعدام است. اگر بار دیگر از این گونه قضایا تکرار گردد، موجب تنبیه و توبیخ و مجازات شدید و جدی مسئولین بالای صدا و سیما خواهد شد. البته در تمامی زمینه‌ها قوه قضاییه اقدام می‌نماید. (صحیفه نور، جلد 21: ص 76)» (البته شاید اعتقاد شما این باشد امام زیادی در این مسأله تند شده بود! خیلی هم بی‌راه نمی‌گویید)

هنوز سه مثال دیگر مانده است. قصّه ادامه دارد...

پس‌نوشت:

1. سیاهی‌های بالا لیله‌ی قدر 92 نوشته شده است. آبی‌های متن بالا امروز به متن اضافه شده است!

2. جمعی از رفقا از متن‌های قدیمی‌ام پرسش می‌کنند. می‌گویند آن نوشته‌های قدیمیِ وبلاگ‌های قبلی‌ات چه شد؟! راست می‌گویند. من همه‌اش را از روی اینترنت برداشته‌ام. حالا سعی کرده‌ام آن‌ها را بازیابی کنم و در این وبلاگ قرار بدهم. الان توی آرشیو از مهر 91 به قبل همه  نوشته‌های قبلی وبلاگ‌ِ پیشینم هست. البته بعضی‌هاش آن قدر طولانی است که یک‌باره قابل خواندن نیست. مثلاً در آذر 89، چند ده‌تا مطلب را در یک مطلب منتشر کرده‌ام. آن موقع جهان را چطور می‌دیدیم، الان چطور می‌بینیم!

3. دیگر این که این شعرِ سیّار را که حامد زمانی خوانده است بسیار زیبا است. هم شعر هم اجرا. البته من می‌ترسم از این حزب‌اللهی‌ها حمایت کنم. آدم می‌ترسد.

4. گینزبورگ همین طوری چرند هم سیاهه کند، زیبا و داستانی است! گینزبورگ باشید در زندگی‌تان.

5. پیوندها را عوض کرده‌ام... چون ایمان و سجّاد مدّت‌هاست آپ نکرده‌اند. لذا عوض‌شان کرده‌ام. یکی دو تا نویسنده‌ی روشن‌فکر را اضافه کرده‌ام.  به اضافه‌ی بلاگِ مستطابِ زندگی. حاج آقا شهاب را برگردانده‌ام. (البته مثال چهارم من ویژه‌ی ایشان است!) فردین هم مواظب باشد زود به زود آپ کند.

6. تمِ وبلاگ را هم عوض کرده‌ام؛ تمِ خیّاطیِ بیان هم زیباست انصافاً. به خصوص این قیچیِ که تهِ سمتِ راستِ کادرِ پایین نوشته آمده است.

7. تا دو روز دیگر!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

فقه به ب نرود یک وقت؛ با باد نرود یک وقت؛ تا باغ نرود یک وقت (بخش یکم)

به نامِ مهربان

پیش‌نوشت:

دوست برایم خصوصی نوشت:

«سلام

مطمئن باشید اگه به روز نکنید مطالبتون را، کسی نمیگه چرا آبدیت نشده، پس لزومی نداره خودتون را ملزم کنید هر چرندیاتی را بنویسید.»
 ممنونم از این دوستِ خوبم. از آن‌جایی که ایشان دستِ کم منتظر مطلبِ بعدیِ من نمی‌ماند، پس بی‌خود مطلب منتشر نشده در هابیل را توی آب‌نمک نخوابانم و کم کم منتشر کنم و تقدیمش دارم به این دوستِ عزیز. البته به نوبت و سعی می‌کنم تا تهِ هفته یک شب درمیان منتشرش کنم به شرطی که دوست ببیند و بخواند و نظر بدهد. (البته او دستِ کم دو بار تا به حال نظر داده که هر دو بارش خصوصی بوده!)

بدن‌نوشت:

فقط فقه

قضاوت‌هایی متحجّرانه، یک‌سویه، و بی‌انصافانه درباره‌ی دور شدن ما از فقه و نزدیک شدن به یک دینِ تحلیل‌گرِ بی‌عملِ اخته

میثم امیری

این چه مسخره‌بازی است که شروع شده و نمی‌دانم چرا بعضی از طلبه‌های ما این جوری شده‌اند! طلبه تازه دو روز نیست واردِ حوزه شده، بعد می‌گوید آقا چه کار

کنیم توجّه کسب کنیم. این حرف‌ها چیست؟ اوّل درست بخوان، فقه را، اصول را، دروسی که آقایان زحمت کشیده‌اند آماده کرده‌اند، کامل بخوان، بعد از 15 سال،

20 سال، که این کُتل‌ها را طی کردی، آرام آرام این بحث‌های عرفانی را شروع کن. نه این که روز اوّل بگویی چرا کفش جلوی پایم جفت نمی‌شود؟

برداشتی آزاد از کلاس انسان در عرف عرفان--ارائه‌ شده توسط استاد داود صمدی آملی--

کشتنِ گربه دمِ حجله: این نوشته اگر جایی از اخلاق سخن می‌گوید یا از عرفان نام می‌برد آن را مباین می‌داند با اخلاق مدِّ نظر امام و مجتبی تهرانی و آن را مباین می‌داند با عرفان امام و حسن حسن‌زاده‌ی آملی. گفتم که بعد برای‌تان سؤال نشود.

اشاره. این روزها زیاد دیده شده که بر رویکردِ دین‌داری یا دین‌‌مداری اخلاقی تأکید می‌شود. نوشته‌ی دوستانِ مذهبی دوگانه سوز -سوختی از مدرنیّته دارند و سوختی از دین- گواهِ این قلم است. از جمله سردبیرِ دوست‌داشتنیِ همین نشریه‌ی دوست‌داشتنی. ( منظورم محسن حسام مظاهری است) این دوگانه‌سوزها در بابِ این قلم دین‌داری کامنت می‌گذارند و مطلب سهیم می‌کنند و علاقه‌مندی می‌ترکانند و صفا می‌کنند. دین را دینِ اخلاق می‌نامند و دین را برای اخلاق مبعوث شده می‌دانند (لابد با تکیّه بر حدیث دلیل بعثتِ پیامبر) و اسلام را اسلامِ اخلاقی می‌نامند. در این نوشته، من این دوستان را توجّه می‌دهم به دین‌داری موضّعِ (پدیدآور) انقلاب اسلامی یعنی امام خمینی و بر وجهِ فقهی دین‌داری او تأکید می‌دهم و پیشنهاد می‌کنم آنان که دست‌شان می‌رسد و حرف‌شان شنیده می‌شود، بر چنین دین‌داری استوار شوند. (کشتن گربه دم حجله هم یادتان بماند!) دین‌داری اخلاقی-فلسفی که بسیار در بین اهلِ شلوار لی‌پوش‌های ریشو و چادر گیپورهای حجاب‌کامل طرف‌دار پیدا کرده به همراه عزاداری عرفان‌زده و سیاستِ فرهنگ‌خوار یا فرهنگِ سیاست‌خوار، به انهدام کاملِ ارزش‌های دینی خواهد انجامید و عرصه‌ی اجتماعی دین را تنگ و تنک نموده و از اسلام جز جوان‌مردی خواجه شده باقی نخواهد گذاشت. از این خواجوی‌ها مثال‌ها دارم و از این بی‌بتگی‌ها حرف‌ها. (جمله‌ی آخر تحتِ تأثیر نفحات نفت نوشته شد! اگر جزیی از متنِ اصیلم نبود، با ضخیم‌ترین خطِّ دنیا رویش خط می‌کشیدم.)

مثال 1. شعری منتشر می‌شود. فرض می‌کنیم در این شعر به محجبّه‌ها توهین می‌شود. مثلاً شعر(،) دسته‌ای از زنان را به کلاغ سیاه تشبیه می‌کند. این تشبیه یا به زنان سیاه‌پوستِ آمریکایی برمی‌گردد یا به زنان محجّبه‌ی جامعه‌ی ما. که یا در شقِّ اوّل نژادپرستانه است یا در شقِّ دوّم اهانت‌ است به آدم‌های مذهبی. نویسنده‌ی دوستِ مذهبی‌ام که از اسامی خوش‌ذوقی هم استفاده می‌کند از واکنش مذهبی‌ها برمی‌آشوبد و تحلیل می‌کند: «مسئله این است که عده‌ای نشسته‌اند در دفاترِ رهنی‌شان، و سعی می‌کنند برایِ سایت‌هایِ نفتی‌شان بازدیدکننده زیاد کنند». بعد از این قضاوت آلوده، درباره‌ی این دست واکنش‌ها می‌نویسد: «اگر توهین شده، فقط یک بیمار می‌تواند همه جا جار بزند که به من توهین شده. آیا اگر کسی در خیابان به شما فحش ناموس بدهد، راه می‌افتید و در سایتی می‌نویسید فلانی به من گفت مادر فلان؟ آدمِ حسابی، سر در گریبان می‌برد و کاری می‌کند که کسی بویی نبرد. خودش را خراب‌تر نمی‌کند.» (شما هم مثلِ من الان در اینرتنت جست‌وجو کنید به نام حسام الدین مطهری برمی‌خورید. ولی اقتضاء نوشته‌ی مطبوعاتی این بود که نامِ این دوستِ بزرگ‌وار را ننویسم!) من به این دست واکنش‌ها می‌گویم واکنش‌ها اخلاقی-فلسفی و نه فقهی. (تازه خیلی هم دارم کلاس می‌گذارم برای دوستان که بهشان می‌گویم اخلاقی-فلسفی. می‌بینید از هیچ جای این دو عبارت فحش ناموس برنمی‌خیزد. البته با تباینی که در کشتن گربه دم حجله توضیح داده‌ام!) ولی فکر می‌کنم چرا ما این طور از عمل و وظیفه‌ی دینی خالی شده‌ و از غربی‌ها و لیبرال‌ها هم بی‌عمل‌تر شده‌ایم. (؟) چرا ما اندازه‌ی هم‌جنس‌گراها حقِّ اعتراض نداریم؟ (پای ثابتِ بیشتر مثال‌هایم این دسته هستند. به واسطه‌ی چند ماه پژوهش بی‌ثمرم در این‌باره. دسته‌ای که به خوبی فرق بین مدح، نقد، و نفی مدرنیته را نشان می‌دهد!) اندازه‌ی لُختی‌ها جهان هم حقِّ ابرازِ وجود نداریم؟ (عبارتِ لُختی برگرفته از خطیبِ محترم شیخ حسین انصاریان است که هنوز منبرهای پرشورش به راه است! محرّم منبرهای‌شان را از دست ندهید.) چرا هر لیبرال و سوسیالی در جهان می‌تواند از آرمان‌هایش دفاع کند و به عالم و آدم گیر بدهد، ولی ما چنین حقی نداریم؟! تازه این همه آدم در دنیا که به خاطر توهین به خودشان به خیابان‌ها می‌ریزند آدم‌ها بیماری هستند؟ آیّا امام که مقابل کاپیتلاسیون ایستاد و حتّی به نظر من آن را به اشتباه تعبیر کرد، بیمار بود؟ به قول این دوستِ عزیزمان بیکار بود؟ غائله‌ی تبریز را در چند سال قبل یادتان است؟ به خاطر یک کاریکاتورِ ساده آن هم در یکی از خرده‌ریزه‌‌های روزنامه‌ی ایران نزدیک بود کشور منفجر شود! این وسط کی بیمار بود؟ حال این بی‌عملی محض از کجا آمده است؟ این همه واکنش علیه امربه‌معروف و نهی از منکر از کجا آمده؟ چرا انقلاب اسلامی در بین ما تبدیل شده به یک مشت شعر و سرود و 22 بهمن؟ و وظیفه‌گرایی دینی تبدیل شده به تحلیل‌ها نیّت‌خواهانه‌ی علمی-فلسفی؟ چرا سال‌هاست کسی از جماعتِ دین‌دارانِ مدرن از هیچ عمل دینی و تلکیف‌محوری دفاع نمی‌کند؟ چرا همه تحلیل‌گر شده‌ایم؟ چرا از این که کسی همه مقدّساتِ ما را به سخره می‌گیرد ناراحت نمی‌شویم؟ چرا واکنشی نشان نمی‌دهیم؟ مرادم این شعر و این واکنش نیست. مرادم این است که به استاتس فیس‌بوک‌های‌مان برگردیم و مرور کنیم در برابر کدام‌یک از ادّعاهای ضدِّ دینی، واکنش نشان داده‌ایم. در برابر جنبش «من روزه نمی‌گیرم» که هر روز در برابر ما لایک می‌خورد چه واکنشی نشان داده‌ایم؟ در برابر توهین به امام هادی چه فعالیّتی کرده‌ایم؟ چرا غیرت دینی و عمل فقهی جایش را داده است به تحلیل‌گری علمی-فلسفی و نیّت‌خوانی و قضاوت‌محوری تا جایی که برای ما روشن بودنِ چراغ ادبیّات (از واژه‌های جنابِ مطهری) مهم‌تر می‌شود تا مثلاً توهین به مقدّسات حتّی در حدِّ یک بیت شعر. این روند بر خلافِ نظر امام و انقلاب اسلامیِ امام است آقایان، خانم‌ها. انقلاب اسلامی و حکومت‌داریِ امام به نظرِ حقیر فقهی بود، نه به این معنای علمی-فلسفی-اخلاقی که آقایانِ رفقا می‌گویند. نمونه‌ی تکلیف‌محوری امام فتوای قتل سلمان رشدی و مبّلغانِ آگاهِ کتابِ او بوده است. امام با این کار هم سلمان رشدی را معروف‌تر کرد، هم کتابش را سرِ زبان‌ها انداخت، هم رابطه‌ی همه‌ی کشورهای غربی با ما را تخریب کرد، هم همه‌ی نُرم‌های حقوقی بین‌المللی را درنوردید. ای کاش امام هم مثل شما کمی منطق و فلسفه خوانده بود. البته شمایی که قادر به تفکیک بین توهین به مادر خود و توهین به اندیشه‌ و آرمان‌های‌تان نیستید.

هنوز 4 مثالِ دیگر مانده، پس این پُست ادامه دارد...

پس‌نوشت:
1. این پست در لیله‌ی قدرِ 92 نوشته شده است!
2. آبی‌های متنِ بالا همه امروز نوشته شده است، مشکی‌ها همه‌اش بدونِ یک نشانه کم یا زیاد، در نیمه‌های شبِ رمضانِ امسال نوشته شده است.
3. مثال‌های بعدی، کمی جنجالی‌تر است! می‌گویید نه، پس صبر کنید!
4. عشقم این بود که قضاوتم یک‌سویه، متحجرانه و بی‌انصافانه باشد. چون انصاف این است که بگوییم سویه‌های دیگر دین‌داری شلوار لی‌پوش‌های مذهبی (از جمله خودم) درست است و کار راه‌انداز. متحجّرانه بود، چون کسی نباید توهّم بزند «من اسلام هستم». بی‌انصافانه بود، چون انصاف این بود که نوعِ بازخوردِ دیندارانِ مقدّس را هم در این رفتار نقد می‌کردم. امّا من دوست داشتم مثلِ یکی از برادرانِ هیأتیِ متحجّرم فکر کنم. تا کی روشن‌فکر بازی، یک بار هم «رمضون». پس از متنِ بالا دفاع می‌کنم. (متأسّفانه در متنِ بالا هیچ بی‌ادبی وارد نشده است. پس به طور سوری و نمادین می‌گویم در زندگی‌تان گُهِ اضافی نخورید!) بالاخره اقتضا روایتِ یک‌سویه و بی‌انصافانه و متحجّرانه، دستِ کم، یک فحش که هست! نیست؟ بروید خدا را شکر کنید فحش خواهر مادر ندادم.
5. هنرخانه و کتاب‌خانه و این دست سوسول‌خانه‌ها، در بهترین حالت هفته‌ای یک بار به روز می‌شود. (البته به قولِ دوست، آخر کدام خری منتظر نوشته‌های توست که این طور خودت را تحویل می‌گیری؟!) حرفِ حق هم که جواب ندارد. پس تا دو-سه شبِ دیگر و مثال‌های دیگرم... پَت دروت. (یعنی به درود. کوشش این است که دستِ کم در ظاهر فارسی‌نویس‌تر شوم. مانندِ آغازِ این نوشته.)
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

صحنه را دیدم

یا لطیف
پیش‌نوشت:
* این نوشته درباره سابمیت کم‎‌دقّتی کرده بود که با تذکر مرتضی اسکویی درستش کردم. 

غربی‌های کافرکیش رسمی دارند در ژورنال‌ها‌ی‌شان به اسم سابمیت و اکسپت. (Submit & accept).

اگر مقاله‌ای را برای‌شان بفرستی، آن‌ها باید یا Submitات را تأیید کنند یعنی بگویند مقاله را دریافت کرده‎اند یا نه. بعدش هم معمولاً یا ردّش می‌کنند یا با پاره‌ای از اشکال‌ها به طرفت می‌فرستند. در دیسه‌ی دوّم، تو اشکال‌ها را بررسی می‌کنی و درستش می‌کنی به سمت‌شان می‌فرستی و آن‌ها چاپش می‌کنند.

من دو مقاله برای نشریّه‌ی هابیل فرستاده‌ام. یکی‌اش بیش 3200 کلمه دارد. یعنی زیاد است. یا دستِ کم حروف‌چینی‌اش طول می‌کشد! آقایان هابیل به روی خودشان نمی‌آورند و حتّی نمی‌گویند مقاله‌ام submit شده یا نه. یعنی به دست‌شان رسیده یا نه. مهم نیست. چون من فهمیده‌ام که ردش می‌کنند.

مطلب دوّم را submit می‌کنند و بعد هم با پاره‌ای از اشکال‌ها به سمتم روانه‌اش می‌کنند. (خیلی خوب و حرفه‌ای!) من مطلب دوّم را بازنویسی می‌کنم که می‌شود بالع بر 1600 کلمه. بعد هم برایش می‌فرستم. جناب هابیل منتشر می‌شود. خبری از نوشته‌ی دوّم من هم نیست. باز هم مهم نیست. ما هم‌چنان عاشق هابیلیم. بسیار دوستش داریم. ولی اگر قبلش به من می‌گفتند مطلبِ دوّمم را چاپ نمی‌کنند، این‌همه توی آب‌نمک نمی‌خوابندمش.

مقاله‌ی پرت و submit شده‌ی نخست را هفته‌ی بعد منتشر می‌کنم. (البته هابیل برای این که نشان دهد هابیل است مطلبی قدیمی از من چاپ کرد که این هم از لطف‌شان است. بالاخره هابیل تابِ مستوری نیافت و ما از این پری‌رویی بسیار خوشحالیم.)
حالا که هابیلیان منتشر نکرده‌اند، من هم عصبانی می‌شوم و این نوشته را تقدیم می‌کنم به مدّاحِ دل‌ها: حاج محمد طاهری.
بدن‌نوشت:

صحنه‌ را دیدم


درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی‌

میثم امیری

بچه حزب‌اللهی‌ها زیاد ساده نباشید، یک ذرّه راه‌راه باشید.

حجت‌الاسلام پناهیان؛ هیأت شهدای گمنام؛ بهار 92-

این نوشته درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی است. حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های متفاوت و جذّابی دارند. این «تفاوت» و «جذّابیّت» یک امر قابل فهم برای هر کسی است. چرا که این دو از ویژگی‌های هر نوع شوخی است. شوخی، عدمِ هماهنگی است که از سطحِ پینگ‌پونگ‌های کلامی تا عمق کمدی‌های موقعیّت قابل ارزیابی است. در این یادداشت هم از آن سطح حرف زده می‌شود و هم از آن عمق.

حزب اللهی بر دو نوع است؛ موافق ولایتِ فقیه و مخالفِ ولایت فقیه. البته این مَقسم از این جهت انتخاب شده است که ذهنِ نویسنده به حزب‌اللهی از نقطه عزیمتِ سیاسی می‌نگرد و حس می‌کند این نقطه عزیمت است که آدم‌های حزب‌اللهی را به درستی- درست هم به معنای تاریخی و هم به معنای منطقی- از یکدیگر متمایز می‌کند. تجربه‌ی تقریباً ده ساله در محیطِ دانشگاهی مواجهه با این دو گروه را برای نویسنده واضح کرده است. از این چنین نقطه عزیمتی این نوشته، بیش‌تر درباره‌ی حزب‌اللهی‌های دانشجوی موافق تئوری ولایت فقیه است.

سعی نویسنده بر راویانه نوشتنِ این مطلب است، منتها یک تقسیم‌بندی، هر چند خام، برای طرح‌ریزی شفاف‌ترِ خطوطِ استدلال نیاز است. که آن را اوّلیّه‌جات، تهیّه‌جات، تزیینیّات نامیده‌ام.

(آ) اوّلیّه‌جات

شوخی از موّادِ اولیّه‌ای تشکیل شده است. آن موادِ اولیّه، آن‌جا که از جنس نقل است، دایره‌ی محدودی ندارد، ولی امّهاتش قابل بحث است که در چند بند آورده‌ام.

فحش ناموس ممنوع است. البته دسته‌ی مهمّی از شوخی‌های غیر افلاطونی در بیان و بنان این حزب‌اللهی‌ها جایی ندارد. آن‌ها معمولاً با اسفلِ اعضای زن یا مرد، واژه‌ای نمی‌سازند. اسکول و مشنگ را استفاده می‌کنند به جای آدمِ چیزخل. مگر این که واقعاً به‌شان فشار بیاید که بخواهند ازجای‌گزین‌های اسکول استفاده کنند. از واژه‌های خواهر فلان یا مادر فلان هرگز استفاده نمی‌کنند. هرگز هم همدیگر را موردِ عنایتِ جنسی، در شوخی‌ها، قرار نمی‌دهند. هر چند ممکن است به خودشان رحم نکنند و به «...» بروند. ولی دیگران را به آن منطقه‌ی توریستی نمی‌فرستند!

از ماتحت هم زیاد استفاده نمی‌کنند. مگر این که بگویند «فلانی تهش خراب است.» یا «تهش باد می‌دهد». امّا از «دهان سرویس شدن» زیاد استفاده می‌کنند. که به قول شاملو این عبارت هرگز عبارت پاکی  نیست. اصولاً حزب‌اللهی از فحش‌ دادنِ در لفافه استقبال می‌کند. یکی از دوستان که در تشکیلات آقای مصباح هست از «دهانت مسواک» به جای «دهانت سرویس» استفاده می‌کند. این دقّت در بین حزب‌اللهی‌های اهل مطالعه بیشتر دیده می‌شود.

عمّه در میانِ برخی از حزب‌اللهی‌ها کم‌سوادتر یا عامه‌پسندتر کاربرد دارد. البته این بستگی به منطقه‌ی زیستی حزب‌اللهی هم دارد. در مازندران استفاده از واژه‌ی عمّه معنای بدی ندارد، حتّی در مواردی بسیار راه‌گشاست. در بین حزب‌اللهی‌ها از عمّه‌ی کسانی استفاده می‌شود که عمّه ندارند. ولی هرگز ممکن نیست متناظر آن شوخی را با حزب‌اللهی که خواهر ندارد انجام دهند.

استفاده از فعل‌های خاصّی که معنای جنسی دارند هم از حزب‌اللهی‌ها دور نیست. حتماً به صراحت از فعل‌های متناظر با عمل جنسی استفاده نمی‌کنند، ولی از فعل‌های عام‌تر بهره می‌گیرند. البته این به میزان عامه‌پسندِ گفتارِ حزب‌اللهی است. هر چه حزب‌اللهی، سعی کند خودش را به معیارهای دینی نزدیک کند، سعی می‌کند نظیف‌تر سخن بگویید. و مثلاً به جای «ترتیب چیزی را دادن» از «بیچاره کردن» یا «نابود کردن» یا «پوکاندن» استفاده می‌کنند.

(ب) تهیّه‌جات

آن‌چه در مرحله‌ی قبل بود، بیشتر درباره‌ی مواد اوّلیه‌ی شوخی‌ها بود. آن موادِ اولیّه بیشتر در عرصه مقال بحث شده است. امّا مهم‌تر از ساختار نحوی، ساختار صرفی شوخی‌های حزب‌اللهی‌هاست که گاه از گفتار بیرون شده و به عمل و موقعیّت‌آفرینی تبدیل می‌شود.

استفاده از خاطره‌های علما در شوخی بین بچّه‌ها عمومیّت دارد. یعنی یک خاطره‌ی مشترک بین دوستان حزب‌اللهی از یک روحانی، موقعیّت‌های طنزآلودی می‌سازد. مثلاً مرحوم آقای مجتهدی می‌گفت در روایت داریم اگر کسی برای نماز شب بلند نشود، شیطان بر صورتش بول می‌کند. بعد آقای مجتهدی می‌گفت: «من خودم یک چیزی به این روایت اضافه می‌کنم و آن هم این که اگر کسی برای نماز صبح بلند نشود، شیطان آن کار را می‌کند. که نمی‌توانم این‌جا بگویم، چون خانم‌ها هستند». شده دوستان حزب‌اللهی، کسی را برای نماز صبح بلند کردند و هم‌زمان آرام زیر گوشش گفتند: «بلند شو... شیطان دارد می‌آید». (یکی از رفقا در اردوی جنوب، از این که بچّه‌ها بعد از نماز صبح، بین‌الطّلوعین، می‌خوابند گله داشت. او یکی دو بار بعد از اذان صبح، سراغ آن‌هایی که خواب بودند می‌رفت و با احتیاط نوشابه‌ی گازدار روی شلوار بچّه‌ها می‌ریخت... صبح باید می‌دیدید که در صفِ حمّام چه غلغله‌ای بود. احتلامِ کاذب!)

استفاده از خاطره‌ی مشترکِ سیاسی بین رفقای حزب‌اللهی هم طبیعی است و هم طبعی. این دو وجهِ پررنگ و پر‌طرف‌دار دارد. یکی استفاده از آیت الله خامنه‌ای در شوخی‌هاست و دیگری استفاده از مناظره‌های سیاسی سال 88. مثلاً تا یکی از بچّه‌های حزب‌اللهی یک موضعِ روشن‌فکرانه می‌گیرد، دوستانش می‌گویند: «آقای فلانی، از شما بعید بود این موضع. خیلی جالب است آمریکا ناراحت می‌شود، اسرائیل ناراحت می‌شود، شما هم ناراحت می‌شوید.» (اشاره به مناظره‌ی احمدی‌نژاد-کرّوبی.) یا مثلاً «من به شما احترام می‌گذارم» یا «من دوست‌تان دارم» هم زیاد استفاده می‌شود. یا حتّی از قولِ رهبری هم شوخی‌های ظریفی‌ می‌کنند. مثل «صحنه را دیدمِ» آقا؛ که آن را برای موقعیّت‌های دیگری هم بازتولید می‌کنند. از موقعیّت‌های شخصی گرفته تا موقعیّت‌های سیاسی و اجتماعی ممکن است بگویند «صحنه را دیدم». یا «ملت مصر خواهد پیروز شدِ» حضرت امام هم همین وضع را دارد.

گاهی خاطره‌ی مشترکِ اجتماعی-هنری بخشی از شوخی‌های روزمره‌ی حزب‌اللهی را تشکیل می‌دهد. این انواع مختلفی دارد. گاه ممکن است از دلِ یک جمع بیرون بیاید. خاطره‌ای از حاج منصور ارضی که از آن تعبیر جنسی می‌شد بین بچّه‌ها تکرار می‌شود. جمعه و جماعات آبستنِ این نوع شوخی‌هاست. یک بار امام جماعتِ خوابگاه دانشجویی به قدری نماز جماعت را سریع خوانده بود که بعد از نماز همه‌ی بچّه‌ها داد زدند: «دوباره، دوباره». خاطره‌ی مشترک هنری هم به فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیده‌اند برمی‌گردد. شده حزب‌اللهی‌ها بخش‌های مختلفی از سریال‌های مذهبی مثل مختارنامه یا امام علی یا یوسف را به صورت متلک به همدیگر بیاندازند. شخصیّتی مانند ابن زبیر در سریال مختارنامه شایع‌ترین شوخی را بین حزب‌اللهی‌ها ساخته بود. امّا شیرین‌ترینش وقت اردوی جنوب بود. یکی از حزب‌اللهی‌ها که می‌خواست ببیند همه چیز را برداشته‌اند یا نه با آوایی ادیبانه و تاریخی به دوستش خطاب کرد: «آهای آقای فلانی آن لیست را بیاور». که اشاره‌ی طنزی بود به سریال یوسف، و گافِ حاج فرج الله سلحشور در گفت‌وگونویسی که به جای «سیاهه» از واژه‌ی «لیست» استفاده کرده بود.

خطاب‌های حزب‌اللهی‌ها هم با طنز همراه است. مانند «خلیفه محترم دوّم». که نوعی طنز و تناقض‌نمایی در آن نهفته است. مانند لفظ آیت‌الله برای بازیگران زنی که حجاب محکمی ندارند. مانند «آیت الله مهناز افشار»، «آیت الله لیلا حاتمی» و... اگر هم اعتراض کنید، می‌گویند: «انسان، نشانه‌ی خداست، چه اشکالی دارد ما این‌ها را این طور صدا بزنیم».

بعضی وقت‌ها شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های موقعیّت است. یک بار بچّه‌ها مدّاحی را برای مراسم مولودی آورده‌ بودند، ولی مدّاح کمی قضیّه را جدّی گرفته بود. بلایی سرش آمد که بعید است دیگر  جلسه‌ی روضه را با جلسه‌ی مولودی قاطی کند. مدّاح شعرِ مولودی را با آهنگِ غم‌آلود می‌خواند. هم‌زمان بعضی از بچّه‌ها کف می‌زدند بعضی هم بلند گریه می‌کردند. این وسط، یک از بچّه‌ها هم بلند می‌گفت «به به، به به». یکی از بچّه‌های موبایل نوکیای ساده‌ی 11 دوصفر داشت. او درِ پشتِ گوشی را باز کرده و آن را عمود به بدنه‌ی گوشی چسبانده بود و گوشی را هم افقی توی دستش نگه داشته بود؛ تمثیلی از فیلم‌برداری. (فرض کن درِ گوشی همان مونیتورِ فیلم‌بردار است!) بعد هم به مدّاح نزدیک می‌شد، یک چشمش را هم می‌بست که مثلاً دارد دقّت می‌کند و با ریزبینی فیلم‌برداری می‌کند. کنشی که بچّه‌ها را از خنده کشته بود!

اسکول کردن دیگران، یکی دیگر از مایه‌های مزاح بچّه حزب‌اللهی‌هاست. بچّه‌ها بعضاً در مصاحبه‌های‌شان چنین حالتی به خود می‌گیرند. شده دوستان به مجموعه‌ای رفته‌اند و آن مجموعه را بیگانه با روحیّه‌ی حزب‌اللهی و مطالبه‌گری‌شان دیده‌اند و کلِّ مجموعه را دست انداخته‌اند. مثلاً گفته بودند: «من موسیقی‌های مختلفی گوش می‌دهم. آقا هایده و حمیرا عجب صدایی دارند... راه حلِّ ما تساهل و آسان‌گیری است و ما هیچ وقت مسئولی به خوبی مهاجرانی نداشته‌ایم... آره، من حتماً رهبری را قبول دارم. ولی ایشان هم باید خودشان را در معرضِ رأی مردم بگذارند، تا ببینیم اصلاً مردم ایشان را می‌خواهند یا نه!»

(پ) تزیینی‌جات

تزیین بخشِ آخر غیرِ ضرور هر طبخی است. منتها نه می‌توان تأثیر آن را کتمان کرد و نه حتّی می‌توان نادیده‌‌اش گرفت. هر غذایی تزیینیّاتی دارد. شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم تزیینیّاتی دارد. این تزیینیّات بیشتر کلیشه‌هایی است که از بیرون درباره‌ی آن‌ها ساخته شده است. این کلیشه‌ها طبعاً نمی‌تواند اشتباه باشد، ولی همان قاعده‌ی تزیینِ طبخ را دارد. جا زدن این تزیینی‌جات به جای اولیّه‌جات و تهیّه‌جات اشتباهِ لپی است. (کما این همین حالا هم تصوّر این است که هر سه این واژه‌های غلطِ غیرِ مصطلح! هستند که نویسنده از آن استفاده کرده است.)

یکی از کلیشه‌های رایج، جشن پتو است. نمی‌توان جشن پتو را به عنوان یکی از شوخی‌های تقریباً خشن حزب‌اللهی‌ها نادیده گرفت. ولی ممکن است کسی ده سال دانشجو باشد و یک بار هم برایش جشن پتو نگیرند. این شوخی حتماً باید یک دلیل منطقی داشته باشد. تازه با آن دلیل منطقی، خودِ عمل نه آن قدر طولانی است و نه حتّی اصل. بلکه نوعی کنش نسبتاً سریع است که خیلی زود هم تمام می‌شود. آن دلیل منطقی باید در حدِّ یک اتّفاقِ مهم در زندگی حزب‌اللهی باشد؛ مانند متأهّل شدن.

شوخی‌های احمدی‌نژادی یکی دیگر از کلیشه‌هایی است که درباره‌ی نوعِ شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها جا زده می‌شود. هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که بخشی از شوخی‌های احمدی‌نژاد با شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم‌پوشانی دارد، ولی شوخی‌های احمدی‌نژاد -که گاهی ناخواسته از هوشِ هیجانی‌اش ساطع می‌شد- بیشتر به میانگینِ شوخی‌های مردمانِ ایران نزدیک‌‌تر است تا به متوسّطِ شوخی‌های حزب‌‌اللهی‌ها.

کلیشه‌ی حاجی-سیّد با تمِ یخ و از دهان افتاده هم‌چنان جریان دارد. البته خوشبختانه این نگاه از بین ایرانی‌های امروزی و واقع‌بین‌تر دور شده و بیشتر در طیفِ مانده‌درتاریخِ خارج‌نشین کاربرد دارد. البته کلیشه‌ی «برادر» حتماً مسموع است. (ولی معادلش برای خانم‌ها یعنی «خواهر» حتماً کلیشه‌ای و تزیینی است.) امّا برادر، یا حتّی عزیز دلِ برابر به تأسّی از فیلم مارمولک- کاربرد دارد. حتّی سردبیر این نشریه هم عادت در استفاده از این واژه‌ی دوست‌داشتنی دارد؛ «برادر».

پس‌نوشت:

هفته‌ی بعد هم مطلب خواهم گذشت. معلوم است دیگر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری