تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب در مهر ۱۳۸۸ ثبت شده است

همشهری داستان خیلی ردیف است

یالطیف

در همین گیر و دار کشکول بازی بودم که پیام سجاد آمد. چند نکته بابت ـ حرفد سجاد که در قسمت دیدگاه های پایین آمده است بگویم.

۱. من ایرادم به کشکول بودن است. می گویم آدم کشکول نباشد. اینها را دنبال می کنم ولی دیگر نخواهم خرید مگر این که به حوزه ی کاری من مرتبط باشد که می دانم انتظار عبثی است. چرایش را می گویم.  من تمام این نشریات بارها خریدم. بیش از ۶ سال است که مشتری همشهری جوانم و از سال ۸۲ تا الان هم شاید نزدیک به ۲۰ شماره از چلچراغ را خریده باشم غیر از مواردی که در کتابخانه ها می خوانم. نظر من به عنوان یک خواننده و بچه طلبه ای که می خواهد در حوزه ی عدالت کار کند که می تواند صائب باشد اگر در سایر حوزه ها صائب نباشد. من گفتم این ها یعنی همشهری جوان و این تریپ ها در دستگاه مختصات من و با توجه به حوزه ی کاری من زرد هستند. نشریه ای که برای من در هفته بین ۱۰ خط تا یک صفحه مطلب آن هم به زور داشته باشد برای من زرد است دیگر.

۲. من خیلی از این ها را خواندم. مجله ی فیلم را از سال ۷۲ می شناسم و شاید نزدیک به ۴۰ شماره ی آن را خواندم ولی دنیای تصویر را نه شاید سر هم ۱۰ بار هم نخوانده باشم. خوب وقتی من ۴۰ شماره از یک ماهنامه را می خوانم می توانم در حد توانم نظر دهم. هر چند این جدیدی ها مثل رویش یا سپیده دانایی را فراموش کردم. یک نشریه ی سینمایی خوب هم جدیدا در آمده است که نامش را فراموش کردم آن هم نسبتاً حرفه ای است.

۳. تمام شماره های هابیل را خواندم. ۸۰ در صد شماره های راه. بیش از ۵ شماره از پنجره.  نسیم هراز و ایران دخت که جای خود دارد. ایران دخت همان تیم شهروند امروز است ولی ضعیف تر و در عین حال تخصصی تر. بقیه را هم هی همچین خواندم. می خواهم بگویم قضیه کشکول بودنم جدی است. شاید باور نکنی  من زمانی مشتری همه ی این ها بودم. خوب باور نکن عزیزم.

۴. مساله ی من این است که این ها چیزی به آدم اضافه نمی کند. همشهری جوان با تمام لاف خوب بودنش شاید یک میلیمتر هم به من دانش و معرفت نیافزود. فقط بلد است رسانه ای کند و اطلاعات دسته بندی شده بدهد. این یعنی یک کار حرفه ای و پابلیک ولی بدون ـ ارزش. چلچراغ با وجود این که از لحاظ سیاسی و اعتقادی با من اختلاف مبنایی دارد و از این لحاظ من به دیدگاه رفقای همشهری جوانی نزدیک ترم ولی الحق و الانصاف خیلی بهتر و عمقی تر پدیده ها را دنبال می کند. نشریه ای که نخواهد به من معرفت بدهد بدرد من نمی خورد شاید بدرد بقیه بخورد. اگر می خواهی همشهری جوان بخوانی بهت پیشنهاد می کنم چلچراغ بخوانی و اگر دغدغه داری هابیل بخوان. البته حوصله هم می خواهد.

۵. یادم رفت از همشهری داستان بگویم که من ۱۰۰ در صد شماره هایش را خریدم و هر بار همه ی نزدیک به ۲۵۰ صفحه اش را خواندم و بسیار به کارم آمد و من را از آن صفحه ی کتاب همشهری جوان بی نیاز کرد. همشهری داستان که برخی همشهری جوانی ها هم در آن کار می کنند نشریه ای است که بسیار به کار من می آید. البته الان به دردم می خورد و معلوم نیست که چند سال بعد بخورد. خلاصه نشریه ی ردیفی است.

این البته عکس شماره یک آن است. شماره ی جدید آن همین روزها آمد و یک پرونده خیلی خوب درباره ی بیوتن هم کار کرده است.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

زردها1

یالطیف.

داشتم از بی‌غیرتی خودم در نوشتن در یکی از وبلاگ‌ها می‌نوشتم. منتها حواسم بود و همه‌ش از خودم می‌پرسدم چه شد که تصمیم گرفتم بنویسم؟  این نوشتن از کجا نشأت می‌گیرد و قرار شد چگونه بنویسم. در این نوشتن به چه چیزهایی توجه کنم. هزاران پارامتر در زهنم بود که خدای نکرده تصویر نشود که خلق الله با خواندن ِ آن گمراه بشوند. الان نشریه‌ها و کتاب‌های زیادی چاپ می‌شوند. به واقع آن چیزی که من دغدغه‌اش را دارم هیچ بنی بشری به آن نپرداخته است. من در ره ِ این نوشتن چند نکته به ذهنم رسید که تا آن‌ها رعایت نشود اثر ِ خوب خلق نخواهد شد. البته دو نکته از این چند نکته را بگویم که احساس ِ غبن ِ نگفتن را نداشته باشم.

یکی بی‌غیرت بودن ... باید نسبت به خیلی مسائل بی‌غیرت باشم. هر جا که احساس ِ می‌کنم انحرافی در گفته‌ها و نوشته‌ها آمده است نروم و وقتم را تلف کنم. بی‌غیرتی نسبت به بسیاری از دعواهای اطراف ما. بی‌غیرتی نسبت به شبهه‌های بسیار به دین و مذهب حقه‌ی شیعه و خیلی چیزهای دیگر. قرار گذاشتم در عین ِ این بی‌غیرتی جایی که احساس کردم به حوزه‌ی مطالعاتی‌ام نزدیک‌تر است، حرفم را تمام و کمال و بدون رودربایستی بزنم.

به شخصه این بی‌غیرتی را به شما توصیه می‌کنم. این بی‌غیرتی برای عمق بخشیدن به کارتان موثر خواهد بود. یادتان باشد وقتی دارید می‌نویسید بهترین نوشته‌ی دنیا را خلق می‌کنید و بقیه یک مشت احمقند که هیچی بارشان نیست و تنها هدفشان گرفتن ِ وقت‌تان و تنها چیزی که درون‌شان تنوره می‌کشد حس ِ متوقف کردن ِ شما از هدف‌تان.  بی‌خیال ِ آن‌ها شوید. خیلی وقت‌ها برای آن که به هدف‌تان برسید باید به خیلی چیزها پشت ِ پا بزنید. محیط‌های سایبر یک فضای محیا برای با غیرت کردن ِ شماست. یادتان باشد که بی‌غیرتی را به خودتان آموزش دهید. از این بی‌غیرتی به یک غیرت ِ تمام شدنی و قوی خواهی رسید که کسی جلوترشان نخواهد بود. یک زمانی فرا می‌رسد که بحث ِ حوزه‌ی تخصصی شما هم داغ شد، آن وقت است که وقتی وارد می‌شوید همه‌ی ساحران کاسه کوزه خود را جمع خواهند کرد و صحنه را ترک می‌کنند چون همه خواهند گفت چه کسی می‌خواهد در برابر ِ این غیرتی مقاومت خواهد کرد. بی‌غیرتی در قبال ِ بی‌برنامه‌گی و هرجایی رفتن و در همه چیز نظر دادن و در عین ِ حال غیرتی شدن در برابر ِ هر آن چه در راستای هدف‌تان است.

از زرد بودن هم جلوگیری کنید. یکی از مشکلات ِ ما زرد شدن است. خودم را مثال می‌زنم.

این شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان بود. مجله‌ی خیلی قوی است ولی روزمره است. اطلاعات زیاد در اختیارتان قرارتان می‌دهد. تازه تا یک جایی هم بالای‌تان می‌برد. ولی به درد ِ خیلی از ماها نمی‌خورد. مثلاٌ همین بخش ِ خبرهایش یا گوی طلایی  و حتی بخشی مثل ِ روزها و ... به چه دردتان می‌خورد. خیلی از مطالبش برای من زرد است. نه زرد به ما هو زرد. شاید تنها بخشی که الان به درد ِ من می‌خورد بخش ِ معرفی کتابش است. آن هم فقط معرفی رمان و داستان‌هایش، همین.

یکی از نشریاتی که مثل ِ همین بالایی ما را می‌اندازد در لاف ِ زیاد دانستن و خدایی نکرده آگاهی همین پایینی است.

این هم مثل ِ همشهری جوان. قبل از این که این نشریه وارد ِ بازی‌های سیاسی آن هم به این تابلویی بشود خیلی قابل تحمل‌تر بود. دولتی بودن سودای بسیاری از نشریات ِ این مرز و بوم است. هر کسی هم که توی این مملکت خطی را شروع کرده مثل این که باید تا تهش برود. غیر ِ از سیاسی شدن می‌توان چلچراغ را نمونه‌ی یک نشریه‌ای دانست که لاف ِ آگاهی می‌زند مثل ِ همشهری جوان. این‌ها برای آن‌ها که کارهای مهمی دارند نشریه‌ی مطلوبی نیست. از لحاظ ِ ادبی چلچراغ قوی‌تر از همشهری جوان است. کلاً سوژه‌های خوبی را پیگیری می‌کنند ولی چه می‌شود کرد هفته‌نامه است و چه آسیب ِ دیگری می‌خواهید.

چند وقتی است چند نشریه‌ی دیگر هم سر بر آوردند مثل ِ

این مجله‌ی فمنیستی اما قصه دیگری دارد. یک جورهایی از همشهری جوان و چلچراغ بهتر است. چون تخصصی‌تر است. اگر دل‌تان می‌خواهد در حوزه‌ی زنان و گرایش‌های فمینیستی در ایران کار کنید، حتماً باید مطالب ِ این نشریه را بخوانید.  چقدر هم عکس‌های ژیگول می‌اندازد. کلاً رویکردش فمینیستی. آن قدر حرفه‌ای است که از امام خمینی مایه بگذارد تا ویرجینا وولف و دوبوار و ... منتها این حرفه‌ای‌گری‌ها خیلی وقت است خوابیده است و آقایان خواب تشریف دارند. در هر صورت این نشریه تخصصی‌تر است منتها همچنان ویژگی‌های کشکول بودن را دارد.

چند باری قبلاً داداشم خریده بود، منتها در مقایسه با بقیه خیلی گران است. مانده‌ام از این همه اعتماد به نفس ِ هیأت تحریریه‌اش. این نشان می‌دهد بنده خدا دستش در جایی بند نیست. نه دستش در کیسه‌ی دولت و نه در کیسه‌ی ویژه خوارن. همین ویژگی مثبتش است که توصیه می‌کنم بین این کشکول‌ها نسیم هراز را بخرید. از لحاظ ِ محتوایی که خیلی توفیر ندارد. حداقلش نان ِ بازوی خودش را انگاری می‌خورد. آن که دستش جایی چرب شده باشد قیمت ِ نشریه را می‌آورد پایین‌تر تا راحت‌تر بفروشد.

ابن بنده خدا هم که خیلی زود جوان مرگ شد. چه را نمی‌گویم، مردم و جامعه را می‌گویم. متأسفانه نشد که بخرم تا بخوانم. یکی از رفقای ِ اصلاحاتی من در هیأت تحریریه‌اش بود. منتها توفیق نداشتم آن را بخوانم. امیدوارم همین دوستم  چند شماره‌ای که در آمد را برایم بیاورد تا نظر بدهم. هر چند رخش نظر از درونش هم می‌دهد. آن چیزی نیست که من دنبالش هستم.

بعد ِ این آسیب‌شناسی فهمیدم که هر چیزی را نمی‌توان خرید و خواند. مغز ِ آدم که کشکول نیست. من که ده‌ها شماره همشهری جوان خواندم و ده‌ها شماره چلچراغ خیلی کم موضوع از آن دستگیرم شد. خیلی خودتان را خسته نکنید.

نشریه‌های سیاسی را هم فعلاً بی‌خیال می‌شویم. قول می‌دهم هر شماره از نشریه‌ای که پسندیدم اینجا برای‌تان بگویم. الان نشریه‌ی زیری را مناسب ِ‌حال ِ خودم می دانم، نه صد در صد.

هر چند هابیل را هم خیلی در راستا نمی‌بینم ولی دغدغه‌هایش را می‌پسندم، به خصوص شماره‌ی این هفته‌اش که رفت سراغ ِ حوزه و حرف‌های بدی هم نزد.

این نشریه هم را یک تورقی می‌زنم. یکی دو نشریه هم توی نشر ِ چشمه دیدم که الان یادم نمی‌آید. فکر کنم یکی‌ش به نام ِ گلستانه بود.

البته سوره هم هست ولی آن هم انگاری نمی‌داند ماها چه دغدغه‌هایی داریم. بدی کارهای کارمندی همین است دیگر:‌

البته بعضی نشریات ِ تخصصی هستند که موضوع ِ بحث ِ من نیستند. یکی از خوب‌های‌‌شان همین زیر است:

بهترین نشریه‌ای که امسال خواندم همین شماره‌ی زیر از نشریه راه بود.

البته من فقط این شماره از راه را و آن هم مطلبی که پیرامون ِ عدالت را بود را تأیید می‌کنم. خیلی خوب به این موضوع پرداخته بود. همان که من دغدغه‌اش را دارم.

این وسط کلی نشریه‌ی دیگر هم چاپ می‌شود که بعضی‌هایش بسیار زردند و بعضی دیگر مثل ِ گزارش، همشهری ماه، مثلث، پنجره و ... که بیشتر سیاسی‌اند. البته از حق نگذریم که شماره‌ی که درباره‌ی فردید بود شماره‌ی خوبی بود.

با این وجود من مطالب ِ ده الی پانزده نشریه را دورادور دنبال می‌کنم بلکه به دغدغه‌های مطالعاتی‌ام بپردازد ولو در حد ِ دو صفحه. اصلاً‌ هم مهم نیست با چه رویکردی. فقط بپردازد و من مانده‌ام چرا این قدر کم در باره‌ی عدالت مطلب می‌زنند.

باز هم به امید خدا به زردها خواهم پرداخت. این از زردهای نشریه‌ای. شاید سری بعد یک حالی به تلویزیون بدهم.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

کارتون و سال های پر خاطره ی کودکی

یالطیف

{قبل از هر چیز یک توضیحی خدمت تان بدهم. مطالب وبلاگ را سه تا سه تا تئی یک صفحه کردم. شاید موقتی باشد. فقط این را بگویم یک چیزهایی را هم در مطلب ِ خمینی ویرایش کردم که مغبون نباشم بابت ِ برخی اشتباهات و کلاً نظرم روی جنگ اعصاب نیست. بیشتر آرامش است و آرامش. بالاخره ما که دیدمان از دنیا کوتاه است و خیلی دوست دارم همه ی جهان را ببینم و نگاهم بازتر شود. حرفی نیست. فط اگر قرار است همه ی دنیا را دیدن نتیجه اش عصبانیت و نفرت باشد دوست دارم همین بنشینم و از گاندی بخوانم که لذت دارد جملاتش ... تازه توی دهکده ی جهانی بودن و توی اینترنت سرک کشیدن و هفته ای چندتا رمان خواندن هم یک جورهایی یعنی دنیا را دیدن. تازه چیزهایی دیدن که آن هایی هم که آن طرف هستند نمی توانند ببیندش. رمان یعنی همین دیگر. در هر صورت ... دنیای کودکی را عشق است ...}

هفته ی قبل پنج شنبه روز جهانی کودک بود. سال های کودکی ما سال های خیلی قشنگی بود. خیلی به این فکر نمی کردم که به آن سال ها برگردم. منتها توی نظرم بود که یک مروری داشته باشم به کارتون های سال های کودکی. کارتون هایی که با گفتن اسم شان کلی خاطره برای شما زنده می شود و توی این خاطرات تان من را دعا بفرمایید.

خوب، از کجا شروع کنیم؟ از کارتون پسر ِ شجاع شروع کنیم. یکی از همان کارتون های خاطره انگیز بعد از ظهرهایم. نکته ی جالب در این کارتون نام آن اسب آبی بود که پیپ می کشید. اسمش را گذاشته بودند پدر ِ پسر ِ شجاع. اسمش برایم هنوز هم عجیب است که این بنده خدا باغ این همه تریپ روشن فکری از خودش هویتی نداشته و اسمش را از  پسرش می گرفته.

افسانه ی سه بردار را در حد ِ یک شبح در ذهنم دارم. علی مردان خان را هم فکر کنم ۵ یا ۶ سالم بود نشان می داد. این را دیگر داداشم می داند و من بی خبرم. بچه های کوه تاراک کارتون ِ مورد ِ علاقه ام بود. گیرم شده بود دو تا بچه خرس ملوس که کلی ماجرا سرشان می آمد و چقدر دوست داشتنی بودند.

 

یک کارتونی هم بود که یکی اولش یک سوتک می کشید و بعد انگاری همه ی ما یک کانگوری دوست داشتنی را همراهی می کردیم. اسکیپی را می گویم. حالا توی این عکس ِ زیری من آن کودک را یادم نمی آید ولی اسکیپی را برعکس. سانتی متر به سانتی متر صورت کشیده و با هوشش را به یاد می آورم. کارتون نبود ولی زیبا بود ...

  

نمی دانم من چرا آن شرلی با موهای قرمز را یادم نمی آید. شاید از همان اولش هم این دخترها توی ذهنم نمی ماندند. این هم که نیست چون پرین و حنا و اینها توی ذهنم هستند. ولی آهنگ ِ آن شرلی خیلی برایم آشناست. همچنان دوستش دارم.

  

گفتی پرین و کردی کبابم. یادتان هست رفقا ... ددددد د...دددد وای دیوانه اش هستم. کارتون ِ بامزه ی باخانمان. اگر پرین یک شخصیت ِ حقیقی بود یکی از دخترهای خوب ِ رویاهایم بود.

ولی از جودی اَبُت آن قدرها هم خوشم نمی آمد. مخصوصاً با آن نام مسخره اش. بابا لنگ دراز. خیلی اسم چرتی بود. آهنگش هی پر بدک نبود.

اَه ... دختره ی چشم سفید. بجای علافی برو زندگی از پرین یاد بگیر. توی این دخترها شخصیت حنا را ... وای فوق العاده بود. حنا دختری در مزرعه. نگاه کنید چقدر قیافه ی نازی داشت.

 

یکی از آن کارتون هایی که یادم است دقیقاً یک سال وقتم را گرفت دو قلوهای افسانه ای بود. البته این برای سال های راهنمایی ام بود. ولی عجب  کارتون ِ سرکاری بود. می توانستند از همان اول دستشان را بگذارند توی دست ِ هم معجزه کنند. هی آدم را توی کف می گذاشتند تا آخرش از این قابلیت استفاده کنند. از بس خودشان دسته بیل بودند. یادم است دقیقاً ۵۲ قسمت بود یعنی یک سال ِ تمام.

فوتبالیست ها. من دیگر شورش را در نیاورم. یک شوت می کردند دو هفته سر ِ کار بودیم. اما این قدر تکنیک به کار می بردند این ژاپنی ها که تا تهش بنشینی ببینی چه می شود.

کارگاه گجت را یادتان است. یک کارگاه خنگ که همه ی موفقیت هایش مرهون خواهرزاده و آن سگ ِ باهوش بود. کلاً یگ ها نقش به سزایی در سال های بچگی مادارند. از موش و گربه بگیر تا گچت و بعد لاکی لوک و بعدترک همین مامور مخصوص حاکم بزرگ و ... تا پرین و گربه سگ و خیلی جاهای دیگر. محبوب ترین حیوان کارتون ها سگ ها هستند به جای آن باید خرها باشند. گجت را می گفتم.

 

هنوز زود است بزرگ شوم. کلی کارتون ِ از دوران راهنمایی مانده است. مثل ِ همین گوریل انگوری. با آن نوای انگوری ... انگوری. وقتی برای جمع کردن دیتا برای رمان دوم به شمال شهر رفته بودم. یک پنت هاوس توی شهرک غرب دیدم که جان می داد برای این که پله شود برای گوریل دوست داشتنی خودمان. همان که بهش می گفتیم دوست ِ بنفش.

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره... یک سگ ِ حکیم دیگر هم اینجا بود به نام هاپو کومار. حالا بد نبود که ما یک حیوان دیگر را می کردیم دانا و این قدر نمی زدیم توی سر ِ مخمل ِ بدبخت. عکسی هم ازش پیدا نرکدم. جوجه ها را یادتان است. چه کرد در این برنامه ی عروسکی مرضیه برومند.

مرضیه برومند مدرسه ی موش ها را در ذهن مان زنده نگه داشت. از تپلی بگیرید تا سرمایی و آن که چه جه می زد و  عینکی و همه ی آن هایی که می گفتند م مثل موش، پ مثل ِ پسته و ...

سری بزنیم به کارتون ِ دیگر مرضیه برومند یعنی زیزیگلو. زی زی گلو آسی پاسی داراکوتا تا به تا. یادتان است لیلی رشیدی با آن صدای بچه پسندش و آقای پدر که فکر کنم امیرحسین صدیق از همین جا معروف شد.

 

پلنگ صورتی را هوز هم دوست دارم. یادم می آید سال ِ اول دانشگاه هم سی دی اش را خریده بودم و آخر هفته ها خانه ی دادش علی ام می دیدمش. چقدر دلم برای آن انسان مفلوکی می سوخت که خودش را پشت سر پلنگ صورتی نفله می کرد.

پینی کیو دروغ گو. اگر قصه ی پینیکو می خواست واقعیت داشته باشد زندگی الان کار ِ سختی بود. ایده ی جالبی بود با دو شخصیت حلیه گر. گربه نره و روباه مکار. نمی دانم این گربه ی بدبحت چه بدی به بشر کرده که همه جا می کنندش آدم بده ی داستان.

سنباد و علی بابا. یک جهانگرد عرب که کارش شده بود دریا نوردی با یک کلاغ ِ دوست داشتنی. به خاطر شرقی بودن تم ِ کارتون مورد پسند و استقبال قرار گرفت.

 

کی هست که هلاک ِ زورو نباشد. با آن علامت ِ زد دوست داشتنی که هنوز هم تیک ِ دیدن ِ آن سال ها را دارم و هر از چندگاهی این علامت را تمرین می کنم. با وجود ایده ی غیر کارتونی آن ولی تمرین روحیه سلحشوری و شجاعت برای کودک دوست داشتنی است. چه زورو باشد و چه لینچان و چه داداش کایکو.

بچه ها آقای سکسه! چقدر خوشگل بود کارتونش. هیپ ... هیپ. مانند بسیاری از کارتون های آن سال ها دو بعدی بود و  ساده اما دوست داشتنی که کودک سادگی را خیلی دوست دارد. برعکس پاندا و راتا تویل و شرک که آدم احساس می کند برای بزرگ ترهاست.

خوشم می آمد از علی کوچولو که نه قرمان بود و نه شجاع و نه ترسو اما زیبا و انسانی. کارتون نبود اما ..

وای ... چاق و لاغر. دو تا دزد ابله با یک ژیانی که یکی از دوست داشتنی ترین ماشین های عمرم بود. از این عروسکی های دوست داشتنی بود.

دنیس را هم به زور یادم می آید.

از کارتون دور دنیا در هشتاد روز هم آن حیوان ِ بدبختی در ذهنم هست که در به در بود و همیشه هفت هشت رکعت عقب بود.

گوش مروارید را هم مثل ِ خیلی های دیگر در ذهن ندارم و لذا در موردشان نمی نویسم. هر چه را که یک چیزهایی دیدم را به خاطر می آورم و نه همه را. مثل ِ مورچه خوار.

عجب چیزی بود آن گرگ ِ بدبخت که آخر نتوانست شترمرغ ِ صحرای استرالیا را بگیرد. بیگ ... بیگ. اسمش را یادم نمی آید. ولی چقدر دیدمش. حول  و حوش ِ ۱۰ سال و هنوز هم و شاید هم تا آخر عمرم.

جیمبو ... جیمبو ...

 

زبل خان اینجا ... زبل خان آنجا ... زبل خان همه جا. یک صورت فتوژنیک با یک سری حرکات محیرالعقول و دوست داشتنی برای ما.

 

ملوان ِ زبل با آن اسفناج های خوشمزه. در مازندران یک غذایی است که بهش می گفتند نرگسی. اساس ِ این غذا اسفناج بود و من متنفر بودم. مادرم باید چه جمله ای می گفت که من مثل ِ خوره بیافتم به جان نرگسی ... حدسش نباید کار ِ سختی باشد.

بچه باشی و هلاک ِ تام و جری نباشی. هیأت من ذالک اظن ...

 

دو خمیر دوست داشتنی و کلی داستان ِ خنده دار با آهنگ دن دن درررر دن دن دن.

فوق العاده بودند نه. بی خود حرف نزنم و باز برای شما بگویم از لاکی لوک.

آقای راننده ... آقای راننده یلا بزن تو دنده. می خواهم برم تلویزیون ... چطوری الاغ جون؟ من می میرم برای این صورت. هنوز مبهوت ِ هنر ِ ایرج طهماسب و حمید جبلی هستم. حتی همین عید امسال که دوباره اشک را در چشم مان جمع کرد. هم برای خندان و هم برای گریه انداختن. با آن همه شخصیت دوست داشتنی و البته سر آمد همه ی آن ها کلاه قرمزی.

کلی کارتون ِ دیگر مانده است. دژ ِ فضایی، هادی هدی، رابین هود.

بچه ها واتو واتو، بامزی، مارکو پلولو، نل و کلی ... خاطره و داستان از بعد از ظهرهای بیش از ۱۰ سال مان. که گوشه ای از آن را این جا آوردم. چه سال هایی بود سال های کودکی. ننویسم که باز یادم می آید. مثل ِ  ابوعلی سینا، خانواده ی دکتر ارنست، از سرزمین های شمالی، آلن، آلیس، الفی، ...

 

ویکی، تن تن، رکیو، پرفسور بالتزور، ... یکی جلویم را بگیرد ... هاج زنبور عسل ... آقای قناد و فتیلیه و ... پورنگ و ... بای بای بچه ها.  


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری