تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۵ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

بشلی

یا لطیف

بشلی را چطور باید تلفّظ کرد؟
آن طور که حقیر از درس ریاضی یادش می‌آید می‌توان تعداد جای‌گشت‌ها را در این حالت حساب کرد. یعنی تعداد حالاتی که می‌توان بشلی را با اعراب‌های مختلف نوشت. سه اعراب می‌توان برای «ب»ی بشلی به کار برد. از آن‌جایی که تا به حال کسی بشلی را مشدد تلفظ نکرده است، تعداد اعرابِ لازم برای «ش»ی بشلی را، با احتسابِ سکون، 4 حالت در نظر می‌گیریم و از ضرب این دو با هم 12 حالت به دست می‌آید. با توجه به اشتباهِ شیرینِ دبیرِ حساب دیفرانسیل‌مان، می‌توان دو حالتِ «شِبِلی» و «شِبْلی» را هم به این حالت‌ها اضافه کنیم. نامِ بی‌اهمیّتِ من را می‌شود به 14 حالت خواند. در کمالِ خوش‌مشربی باید گفت شاید حضرت حافظ (ره) آنالیز ترکیبیات نمی‌دانستند که سرودند: «قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت». عرض می‌کردم اشتباهِ معلّمِ دوست‌داشتنیِ آن سال‌ها ناب‌تر از اشتباه‌های مکانیکی این سال‌های اساتیدِ دانشگاهم بود که یقین داشتند که خوانشِ صحیح «بشلی»، هویّت ناشناخته‌ی جایی اصیل در ایران، همان است که آنان پندار می‌کنند. همان است که آنان به اشتباه می‌خوانند.

پس‌نوشت:

1. دارم داستانم را پیرایش می‌کنم. آن تفاله‌هایی را که در داستان به کار نمی‌آید و در آن متن جای ندارد بیرون می‌کشم و این‌جا منتشرش می‌کنم. این‌ها هم روایت است دیگر. شاید بدونِ گِل نباشد. که... نه بدونِ گِل و بدونِ لِم است. مگر نه این که از خوانش این روایت به راحتی می‌فهمید که برای حقیر مسئله‌ی کیستی و هویت چه اهمیّتی دارد.

2. آقا مجتبی تهرانی که فوت شد، یادم رفت که روایتم را از آن‌چه از او آموختم بنویسم. ولی همین که فراموش کردم، نشان می‌داد آقا مجتبی برای من آن‌چنان در خلودِ ذهن و جانم نبود. این حتماً از کم‌سعادتی من است. ولی پیش می‌آید که کسی از علما فوت می‌کند، ولی شما آن ثلمه را در وجودتان حس نمی‌کنید. مثلِ اتّفاقی که برای حقیر افتاد. آقا مجتبی رفت و برای من تراژدی خاصّی نبود. با وجودِ این که با جلسه‌ها و سخنرانی‌های خوبش بیگانه نبودم. ولی شخصاً رفاقتی با او نداشتم. یا نتوانستم چنین رفاقتی تعریف کنم. متأسّفم.

3. ایّامِ انتخابات 88، ضدِّ احمدی‌نژاد فیلمی به اسمِ 90 سیاسی پخش شده بود که او را فردی بی‌ادب و هتّاک و دونِ شأنِ مردمِ ایران معرّفی کرده بود. حالا همین سبزها در سایت‌شان در توجیهِ توهین به احمدی‌نژاد تبلیغ می‌کنند: «قرآن هم در مواردی با اینچنین ادبیاتی سخن گفته و آورده «اولئک کالانعام بل هم اضل» یا «مثلهم کمثل الاحمار» بدین معنی که برخی مانند گاو و الاغ می مانند. اگر اینگونه ادبیات را روانشناسانه نمی دانیم، باید اطلاعیه ای برای خداوند صادر کنیم، بگوییم این سخنان بی ادبانه است و این آیات را از قرآن حذف کرد!» جالب است اگر احمدی‌نژاد به یک انسانِ نامعلوم بگوید نفهم توهین کرده، ولی اگر این‌ها به فردِ معلومی که نماینده‌ی یک ملّت است بگویند گاو و الاغ عیبی ندارد. من از احمدی‌نژاد که شعارِ ادب نداده انتظاری ندارم، ولی این تذبذب و دین‌فروشی بد جوری حالم را گرفته است. مثل این که الان احمدی‌نژاد نه در بینِ حامیانِ بیتِ رهبری طرف‌دار دارد و نه در بین مخالفانِ همیشگی‌اش. ولی این دلیل نمی‌شود، حقیر این نکته را نگویم. نکته‌ای که خود کلیدِ نکته‌های دیگری است. درست است احمدی‌نژاد حرف‌هاش در مجلس گرهی باز نکرد و با نوعِ برخوردِ ستیزه‌جویانه‌اش گره‌ها را کورتر کرد، ولی نمی‌توان و نباید از کنارِ حرف‌های ناپسند و غیرِ منطقی آقای توکّلی گذشت. حرفی که بدجوری توی ذوق می‌زد؛ با این مضمون: «تو که 200 روز دیگر بیشتر نیستی، پس طرحِ بزرگ نده». یعنی چه؟ آقای توکّلی این چه منطقی است؟ آن هم در کشور انبوهِ سندهای چشم‌انداز و نقشه‌ی راه و از این جور چیزها که خودِ شما حامی‌اش هستی. تا چه سندهایی؟ سندهایی که چه اصلاح‌طلبانه و چه اصول‌گرایانه‌اش پراشکال و پرخطا است! خواهشاً این نقشه راه را بخرید و بخوانید تا به ادّعای حقیر پی ببرید.

4. «کتاب‌خانه» و «هنرخانه» این‌بار استثنائاً به‌روز نشده‌اند. فرصت نشد هنری ببینم یا کتابی را کامل بخوانم. 

5. بالاخره تصمیم گرفتم اسفارِ صفر و وارثین را لینک کنم. وارثینِ وبِ منسجم‌تری است از سجّاد و اسفارِ صفر جذّاب‌تر  است. ولی اسفارِ صفر هنوز دور است از چیزی که از ایمان صفرآبادی سراغ دارم. ایمان نباید به روشن‌فکری پشت کند. امیدوارم دست از مطالبِ صدتا یک غاز بردارد و مطالبی، مانندِ همین مطلبِ اخیرالطّبعش بنویسد. با وجود این که همین مطلبش هم از کژی و ناراستی بهره‌ها برده است.

6. انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

بی حرفی

یا لطیف 

بعضی اوقات حرفم نمی آید. نمی توانم حرف بزنم. به خصوص وقتی می بینم سیستم هم با من لج کرده است و نیم فاصله اش کار نمی کند. بعضی اوقات نمی دانم چه باید بگویم. در یک بی حرفی مطلقی گیر می کنم. در یک بی فکری و در یک خلأ. این جور وقت ها مناسب است که از جایی شروع نکنم. و حرفی نزنم. 

این اواخر این اتّفاق زیاد برایم افتاده است. مثلاً نشسته بودم به خواندن آنالیزِ ریاضی 1 والتر رودین، ترجمه ی عالم زاده، که فکرم خالی شد. حتّی تعریف مجموعه های مرتب را هم نمی توانستم بفهمم که یک تعریف پیش پا افتاده ی ریاضی است. 

هفته ی قبل که تنهایی خانه بودم با این بی حرفی ام کنار می آمدم. بازی می کردم. بازی پشتِ بازی. چیز می خوردم. چیز پشتِ چیز. توی تهران دوست دارم این جور جاها بروم کتاب فروشی. ولی حیف که این نزدیکی ها کتاب فروشی نیست. 

پس نوشت:

1. ببینم انتهای هقته ی بعد چه می کنم. 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

کُشتی‌دوستی

یا لطیف

ترمِ اوّل دانشگاه با هر کسی صمیمی می‌شدم، باهاش در می‌افتادم. دستِ پیشش را زیرِ کتفم قفل می‌کردم، طوری که هُرمِ نفسش بهم می‌خورد. بعد یا پیش می‌انداختمش، گاهی گّداری هم سر زیر بغل می‌کردم. حتّی گاهی می‌شد در آن حالت، اگر طرف دست‌هاش ضعیف بود، از همان جا زیرِ سررو می‌گرفتم. مثلِ پلنگ. مازنی زیر بگیرد دیگر نمی‌شود از دستش در رفت. مگر این که روبه‌رو قوی و فرز باشد و کنده‌ی مازنی را بالا بیاورد. از آن‌جایی که مازنی پایی را که گرفته وِل نمی‌کند، احتمال ضربه شدنش هست.

با اوّل با یک تالشی، ترمِ اوّل کشتی گرفتم. کشتی سنگینی بود. زیرِ کتف‌هام می‌زد، ولی نمی‌توانست به پاهایم برسد یا تعادلم را بهم بزند. همه‌ی این کارها را در اتاقِ 53 خوابگاهِ 23 انجام می‌دادیم. من تا به حال حتّی یک بار هم روی تشک کشتی نگرفته‌ام. تالشی فکر می‌کرد به راحتی می‌تواند به من تندر بزند. او، اوّلاً تندر را اشتباه جمع کرده بود، طوری که سروسینه‌ی من کاملاً بالا بود. حتّی می‌توانستم پاهایم را ستون کنم یا حیله کنم و بینِ راه طوری روی سینه‌اش فرود بیایم که درجا ضربه‌ فنّی شود. و همین طور هم شد. جمجمه‌اش محکم خورد زمین و تا 5 ثانیه نتوانست بلند شود. هم ضربه فنّیِ کشتی در موردش صادق بود و هم حتّی ایپونِ جودو.

بارِ دوّم با یک کرمانشاهی کشتی گرفته بودم. خیلی قوی بود. حتّی یک بار هم از روبه‌رو زیرِ دوخم گرفته بود که من لی‌لی کردم و خوردم به در. همین که کشتی از نو پی گرفته شد، خیلی خوب زیرِ یک خم گرفت. با وجودِ این که من می‌توانم خیمه‌ی سنگین بزنم و در این کار تبحّر دارم، ولی زیرش خیلی برق آسا بود، حتّی پای راستم را از بالا با دو دست کاملاً بغل کرده بود، ولی هر کار کرد نتوانست باراندازم کند. چون من سفت به زمین چسبیدم و خلافِ نیرویی که او وارد می‌کرد، مقاومت می‌کردم، موفّق به اجرای فن نشد. این بار که بلند شده بودم در فکرِ جبران بودم. فنِّ کمرش دستم بود. ولی دوست داشتم پایم را هم درگیر کنم. چون قدرتِ بالاتنه‌ام آن قدر نبود که بتوانم زمینش بزنم. با درگیر کردنِ پا، که فن را نمی‌دانم شبیهِ لِنگ می‌کرد یا تندر، پیچاندمش. از بالا مستقیم به پل بردمش. زمینِ زیر پایم از ضربه لرزید. بلند که شد دیدم از بینی‌اش را محکم گرفته است.

...

فقط یک بار باختم. آن هم باری بود که یک مازنی دیگر بارندازم کرد. خودم باورم نمی‌شود، پسرکِ ریقو بتواند باراندازم کند.

پس‌نوشت:

1. هر قومی خاصیّتی دارد و ویژگی. ولی با آن‌ها به‌درستی برخورد نمی‌شود.

2. جمله‌های جالبِ رهبر در دیدار با نماینده‌ی نامزدهای سال 88 که برای اوّلین بار منتشر شد: «من یه چیزی خدمتتون بگم؛ اون موقع که انتخابات می‌رسه، هی تکرار می‌کنید که رهبری در چارچوب قانون اساسیه و از این به عنوان ژست برای بالا بردن رایتون استفاده می‌کنید، شما که این حرفا رو تکرار می‌کنید، چطوری این جا می‌گید رهبری بیاد از اختیارات فرا قانونی استفاده کنه؟ شما خودتون می‌گید که این اختیار رو نداره. چطوری شورای نگهبان و دستگاه‌های مجری و نظارتی رو کنار بذاره و خودش شورایی تشکیل بده؟! نه تو قانون اساسی و نه هیچ جای دیگه نیست، وقتی آقای خاتمی کاندیدا شد، ایشون اومد به من گفت که رهبری باید در چهارچوب قانون اساسی باشه، من گفتم حرف خوبی زدی ولی یک چیز و به شما بگم؟! شما رئیس جمهوری خواهی بود که بیشترین تقاضاها رو از من خواهی کرد، که از اختیارات فرا قانونیم استفاده کنم. آقای خاتمی بارها از من خواستند که از اختیارات فرا قانونی رهبری استفاده کنم و من گفتم که مکتوب کن. آقای خاتمی همه این‌ها رو مکتوب کرد که خواهش می‌کنم از اختیارات فراقانونی خودتون استفاده کنید. در بین رئیس جمهورها شخصی که بیشترین درخواست رو برای حل بحران‌ها از من داشت، ایشون بود. ولی در مورد ابطال نتیجه انتخابات، صلاح نمی‌دونم که از این اختیارات استفاده کنم، وقتی مکانیزم انتخابات از بین بره، برای حل و فصل بحث‌های سیاسی و انتخاباتی خودشون باید کف خیابون زور آزمایی کنن و محلی برای این که همه تمکین کنن روی یه مطلبی دیگه وجود نداره. امروز شما هستید، پس فردا یکی دیگه میاد می‌گه من این انتخابو قبول ندارم، این تصمیمی که این شورا حکمیت گرفت نباید انتخابات و مکانیزم‌های قانونیش رو زیر سؤال ببره که این باعث می‌شه انتخابات‌ها تو کشور از بین بره».

3. مطلبِ بعدی را آخرِ هفته‌ می‌نویسم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

مثلِ اسبِ بخار با بخارِ اسب

یا لطیف

مثلِ اسبِ بخار. مثلِ گوسفند. مثلِ حیوانی که تازه غذا خورده باشد. مثلِ اسبِ بخار. مثلِ فیلمِ خوبِ قبادی. زمانی برای مستی اسب‌ها. انگار شراب به اسب می‌دهی. کوه را مثلِ قند می‌رود بالا؛ مثلِ کره. صبح، نهِ صبح تازه بیدار شده‌ایم. سین می‌خواهد لباسِ پلوخوری با نیمتنه‌ی مشکی‌اش را بپوشد؛ آن هم با شلوار راسته و کفشِ پاشنه‌بلندِ نوک تیز. برنامه‌اش را بهم می‌زنم با گرم‌کنِ طوسی‌رنگِ بی‌کیفیتِ چینی‌ام و یک پلیورِ مردد، بینِ آبی و سفید و سبز. او هم تغییر لباس می‌دهد. الف هم وقتی تصمیمِ جدید را می‌بیند، می‌خندد که مثلاً جوگیر نشده است و لباسِ پلوخوری‌اش را عوض نمی‌کند.

تا بالای اُزگل پیاده می‌رویم. هوا بارانی است؛ نه خیلی شدید. می‌توانی جلوی پایت را ببینی. می‌توانی سر بلند کنی و آن دورتر را ببینی. دوربرگردان را ببینی. که خودروها از آن‌جا دور می‌زنند و از گوشه‌ی آراج کج می‌کنند سمتِ اتوبانِ امام علی. فقط زمین برفی است. برفِ سخت. برفِ سفت. از این برف‌ها که آن قدر می‌ماند تا یخ شود، سفت شود. دیگر خبری از لطافت لحظه‌ای اوّلِ آن نیست.

کله‌پاچه‌ای بالای اُزگُل حرفی برای گفتن ندارد. یک دستِ کاملش مطایبه است. اگر یک دستِ کاملِ کله‌پاچه این است، نفری یک دست هم می‌توانستیم بخوریم. با آبِ گوشتِ معمولی. با گوشتِ بدونِ چربی. با یک تکّه زبانِ بی‌خاصیّتِ کوچک و با مغزی که یک لقمه بود.

بیرون که می‌آییم، همین مقدار اندک هم بهم نیرو می‌دهد. باد و باران، کتابِ تمجید شده‌ در لسانِ رهبر به ذهنم رسید اثرِ زاهایار استانکو ترجمه‌ی شاملوی شاعر، با هم صورتم را می‌نوازد. ولی نیرویم زیاد است. مثلِ اسبِ بخار. نفسِ گرمم که توی بوران بیرون می‌آید چربیِ کله‌پاچه را دارد. گرم است. نفس که می‌کشم، می‌بینم بخارِ آبِ گوشتِ کله‌پاچه‌ی اخته‌ی اُزگل را. مثلِ خودروی کابراتوری پر مصرف شده‌ام. از این‌ها که زوزه می‌کشد و سینه‌کشِ کوه را می‌بلعد و از اگزوزش شیره‌ی جان کشیده شده‌اش را به هوا می‌سپارد.

تا شهرِ کتابِ نیاوران می‌رویم. یک نفس. یک بند. هنوز باز نشده. مردم از من فاصله می‌گیرند. خیسم. رنگِ چینی بی‌کیفیت هم فیلی‌رنگ شده است. از بس آب خورده. در شهرِ کتاب، که تمدّن مدرن از سرورویش می‌بارد، کتاب تورّق می‌کنم. مکتبِ دیکتاتورها را می‌خرم و کتاب اِلدرادو را. آن قدر چرخ می‌زنم تا خشکِ خشک شوم.

پس‌نوشت:

1. مهم‌ترین چیز در حرکت پشتوانه‌ی تئوریک است. شما بسازید ما را، ما هم مثلِ اسبِ بخار، نیرو تولید می‌کنیم. بخار می‌سازیم. برای یک دوستدار نویسنده‌گی و داستان‌نویس، مهم‌ترین چیز شخصی کردن این پشتوانه‌های تئوریکِ دینی است. هر چه باشد هر انسان، دینی دارد. 

2. بعدش در گذرگاه‌هایی می‌ایستم و خودمان را مهمان می‌کنیم. خشک می‌کنیم. مردم هم به نزدیک می‌شوند، فاصله‌شان را کم می‌کنند. تازه ما هم از مهمان‌خانه استفاده می‌کنیم. خودمان را غنی می‌کنیم.

3. آقای سروش در ایامِ 88 به رهبری نامه نوشت. بعدها هم او رهبر را در نوشته‌ها و صحبت‌هاش کم ننواخت. برای من سؤال بود که فیلسوف سنگین‌وزنی مانند دکتر سروش، چرا این طور رهبر را می‌کوبد و بر او می‌تازد... آیّا حقیقتی در این تاخت‌وتاز نهفته است؟ آخر آن که چنین می‌تازد سروش است. امّا سروش به مناسبت روز جهانی فلسفه مقاله‌ای در جرس نوشت. امّا چه مقاله‌ای؟! از این‌جا فهمیدم که نقد سروش از رهبری تا چه حد ضعیف است. (این خود یک معیار مناسب است برای حقیر؛ همین که از محکیِ محکمی قوّت یا ضعف استدلالِ مؤلّف را در باب موضوعِ دیگری، که نزدیک به موضوع محکم است، بسنجی) وقتی آقای سروش چنین هتّاکانه با چارداواری‌های خارج از اندیشه، بر داوری می‌تازد و به کلّی او را تخریب می‌کند می‌توان فهمید، اوّلاً تا چه حد شناختش از فضای فکری ایران نادرست است و دوّماً تا چه اندازه می‌توان در تحلیل‌های تندخوی سیاسی‌اش شک کرد. اگر قرار باشد متنِ جناب سروش درباره‌ی رهبر درست باشد، با این متن سراسر غیرِ واقعی، به شدّت ایدئولوژیک، و با انواع حجاب‌ها و غبارهای فکری‌اش درباره‌ی داوری چه باید کرد؟ آش آن قدر شور بود که هم محمّدِ قوچانی و هم حامدِ زارع در مهرنامه، در شماره‌ی جدید، به ادبیّاتِ آقای سروش پیرامونِ داوری اردکانی تاختند و آن را دور از انصاف و خارج از اندیشه نامیدند. درود بر این حرکتِ مهرنامه و آفرین به داوری اردکانی که اخلاق را هنوز ذبح نکرده‌اند. در روزگاری که داوری اردکانی به هیچ وجه به اندازه‌ی سابق جمله‌های ایدئولوژیک ندارد، این هم تاختن به او به چه معناست. آن هم در حالتی که زبانش فلسفی و بیانش لیّن است. متن آقای سروش را سایتِ شخصی ایشان که به جرس لینک شده است بخوانید.

4. متن بعدی را روز یکشنبه آتی خواهم نوشت.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آتش

یا لطیف

آبگرمکن‌های نفتی استعدادِ ویژه‌ای برای آتش گرفتن دارند. کافی‌ست کاربراتورش که زیرِ مخزنِ نفت است، دست‌ودل‌بازی کند و بیش‌تر از حدِّ تعادل نفت به داخلِ کوره بفرستد. همین کافی است تا کوره‌ی کوچک ظرفیّتِ آتشِ زیاد را نداشته باشد و کلِّ هیکلِ آبگرمکن را آتش بگیرد.

آبگرمکنِ خانه‌ی ما، قدیم‌ ندیم‌ها، نفتی بود. از این نفتی‌هایی که کاربراتورش به نَکِشی افتاده بود. سرِ ناسازگاری داشت. با این که همان اوّلِ کار، وقتی دکمه‌اش را بزنی، نفت بفرستد داخلِ کوره مشکل داشت. 

پدرم راه‌حلّی ابداع کرده بود. آن هم این بود که اوّل دکمه‌ی کاربراتور را بزنیم و بعد مقداری نفت داخلِ خودِ کوره بریزیم. یعنی خودمان مستقیماً نقشِ کاربراتور را بر عهده بگیریم. و نفت به خوردِ کوره بدهیم. بعد هم کبریت بکشیم و آن را بیاندازیم داخلِ کوره. تا کوره نَم نَم با نفتِ کمی که ریخته‌ایم گرم شود، از آن طرف هم کاربراتور هم با کمی تأخیر، که آن را خودمان جبران کرده‌ایم، کارش را شروع کند و آبگرمکن پیوسته بسوزد و آب را گرم نگه دارد.

یک بار حقیر به توصیه‌ی پدر همین کار را کرده بودم. یعنی نفت به خوردِ کوره دادم. غافل از این که کاربراتور هم با دبیِ قابلِ توجّهی نفت می‌فرستاد به کوره. همین که کبریت کشیدم و انداختم توی کوره، آتش گُر گرفت. این گُر گرفتن آرام آرم به زوزه تبدیل شد و نهایتاً بدنه‌ی دو متری آبگرمکن می‌لرزید. تنوره می‌کشید. انگار آژدهایی را در بند کرده باشی.

من تا حدّی با این صدا آشنایی داشتم و گفتم الان خودش درست می‌شود. پیش می‌آمد که آبگرمکن چنین کند. حدسم این بود که صداهای این بارِ این طبلِ توخالی هم جدّی نیست.

برگشتم سمتِ حیاطِ جلوی خانه و دیگر آبگرمکن در تیر رسم نبود. پدرم که توی باغچه‌ی خانه‌مان مشغول رسیدگی به سبزی‌ها بود تعجّب کرد:

- چرا از پشتِ خانه دود می‌زند بالا؟

همین که آمد سمتِ پشتِ خانه و آن‌جایی که آبگرمکن بود، رنگ از رخسارش پرید. بنده‌ی خدا آن قدر هول شده بود که توی مجمعه به عمقِ 2 سانتی‌متر آب آورده بود و می‌ریخت روی کوره. آن هم کوره‌ای که سر و شکلش معلوم نبود. فقط آتشِ زرد بود که زبانه می‌کشید و نمی‌دانم آبِ لرزانِ ناپایدارِ داخلِ مجمعه چه می‌خواست بکند با این کوره؟!

***

پس‌نوشت:

1. مواظب باشید که پدران‌تان را به زحمت نیاندازید. ولی من بحثم سرِ عکسش است. این که نوشتم داستان بود، ولی ابعادِ جامعه‌شناسی و روان‌شناسی برخوردِ نسل‌ها خیلی از این داستان دور نیست. آدم‌های نسل اوّل انقلاب این قدر به نسلِ سوّم گیر ندهند که: «چرا بی‌اخلاق هستید و چرا اِل هستید و چرا بِل هستید.» لطفاً به تاریخ نگاه کنند. می‌فهمند خودشان به ما یاد دادند که بی‌خیالِ کاربراتور؛ «نفت بریز تو کوره.» حال یادشان رفته و حسِّ اخلاق‌گرایی و کدخدامنشی گل کرده و به پیری پرهیزگار شده‌اند!

2. نوشته‌ی بعدی هم طلب‌تان در آخرِ هفته‌ی بعد. 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری