تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آرمان علی» ثبت شده است

رمان آرمانِ علی-بخش 8

یا لطیف

ادامه‌ی داستانِ سال‌ها پیش:

کنارِ زمینِ مرکباتِ علی این‌ها شالی‌زارشان با سطحی پایین‌تر از باغِ مرکبات‌ خودنمایی می‌کند. شالی‌زاری به مساحتِ پنج هزار مترِمربع. موقعی که علی رفته بود کمکِ پدرش برای آبیاری درخت‌ها، شالی‌زار هم داشت سیراب می‌شد از آبِ چاه. البته آبِ شالی‌زارهای شمال از دو بخش تامین می‌شود؛ یکی از طریقِ چاه‌ و دیگری از طریقِ کانال‌های آب تغذیه شده از آب‌بندان. حتی درخت‌ها را هم با این دو روش می‌توان آب داد. بخشی از زمین‌های پدرِ علی از طریقِ چاه آبیاری می‌شود و بخشی دیگر توسطِ کانال‌های آب.

نیامده بودند به این زمین‌های شالی‌زاری جملاتِ قشنگ قشنگ بچسانند کنارِ هم، آمده بودند کار کنند. آن‌جا همه چیز جدی دنبال می‌شود و برخی اوقات صراحتی بی‌رحمانه بر آن حکم‌فرما می‌شود. یکیش این‌ که چیزی نمانده بود که همین اواخر برای کارخانه‌ی یکی از همین مایه‌دارها، همه‌ی این زمین‌ها را از کشاورزان بخرند و صرفِ صنعت بکنند. انگاری کشاورزی صنعتِ این مملکت نیست؛ آن هم توی حاصل‌خیزترین زمین‌های شمال.

قصه‌ی این زمین‌ها پرغصه است؛ پرغصه‌تر از کارهای علی. وقتی پدرِ علی هنگامِ آبیاری درختانِ پرتقالش داشت به این زمین‌ها نگاه می‌کرد خاطراتِ تمامِ سال‌های دور و نزدیک از این زمین‌ها توی ذهنش زیر و رو می‌شد. به یاد می‌آورد که با چه دردسر و جان کندنی این زمین‌ها را آباد کردند. خودش همین طور که سرِ شلنگ را می‌گرفت و از زیرِ یک درختِ نارنگی می‌گذاشت زیر تامسون می‌گفت:

- این طور نبین که حالا صاف و مسطح است. خرابه‌ بود تمامِ این زمین‌ها. جان کندنی برد تا شد اینی که الان داری می‌بینی. من خودم یک کلیه‌ام را سرِ همین زمین‌ها و آباد کردن‌شان گذاشتم. از بس از این آب‌های کثیف خوردیم کلیه‌های‌مان فاسد شد. یادم می‌آید آب را از توی همین جویِ آب می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم توی سایه تا یک مقدار ته‌نشین شود و بعد همین را سر می‌کشیدیم. معلوم نبود چه واردِ کلیه‌های‌مان شد.

پدرِ علی اشاره کرد که زانو را از سرِ لوله‌ها عوض کند، یعنی روی زانو را برگرداند سمتِ جاده و بعد لوله‌ای که آن‌جا بود را بچسباند به تهش. علی هم همین طور که شُر شُر عرق می‌ریخت این کار را انجام داد. توی همین گیر و دار یکی از محلی‌ها آمد و خسته نباشیدی به پدرِ علی گفت. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. توی روستا یک سلام و علیکی بینِ همه است. هر دو نفری که از کنارِ هم می‌گذرند، نگاه‌های‌شان یک مغناطیسی روی همدیگر دارد که نمی‌گذارد بی‌تفاوت از کنارِ هم رد شوند. سلام و علیکی می‌کنند، نشد سری تکان می‌دهند.

علی به فکرِ مژده بود. فکرِ آینده‌اش که هرجا به غیر از این زمین‌ها رقم می‌خورد. به خودش فکر می‌کرد چرا به جای تفریح، و این طرف و آن طرف چرخیدن آمد توی باغی که تنها حاصلش برایش خستگی بود و شُر شُرِ عرق. فکرِ این بود وقتی برگردد تهران چه حربه‌ای به کار ببرد تا بتواند پرسش‌نامه‌هایش را پخش کند. حربه‌هایی که دیدید به دیوار خورد و در هیچ کدام‌شان توفیق نداشت. نگاهش را چرخاند سمتِ شالی‌زاری که به رنگِ یک دست سبز متمایل به زرد خودنمایی می‌کرد. نسیمِ دل‌پذیری هم وزید. موهای علی را رقصاند و علی از این رقص احساسِ سبکی می‌کرد. عینکش را درآورد. دستی به چشمانش کشید. صدای موبایلِ پدرش را شنید. صدا از توی ماشین می‌آمد.

¶¶¶

به درخت‌های آخر رسیده بودند. بیشتر نقاطِ زمین‌شان گِل شده بود. نزدیک بود به حالتِ آب تخت؛ حالتی از آب‌گیری که کلِ زمین را تحتِ تاثیر آب قرار می‌دهد. پدرِ علی پیشنهاد داد بروند سراغِ شالی تا ببیند حدِ رشدش چطور است و  هم او دست و پایش را بشورد. پیاده راه افتادند سمتِ زمین.

- چند بار به این مردیکه گفتم وقتِ سمِ شالی‌ها دیر نشود. هیچ گوش نمی‌دهد. ادعا دارد که فقط خودش کاسب است.

به شریکِ زمین اشاره می‌کرد. زمین از بابای علی بود و کشت و کارش با شریک. آخرش محصول را نصف نصف تقسیم می‌کنند. از روی مرزِ بینِ کرت‌ها حرکت می‌کردند. علی هم تمرکز کرده بود که از روی مرز خارج نشود. انگار می‌کرد مثلِ دلقکِ سیرکی است که از روی طناب رد می‌شود. تکمیل قضیه این می‌شد که دستانش را باز می‌کرد. اگر چوبی دستش بود نور علی نور بود. رسیدند به موتورِ آب. حاجی شلوارش را تا جایی که می‌شد بالا زد تا با خیال راحت بتواند پاهایش را بشورد. به علی اشاره کرد هندل بزند. موتورِ آب از این گازوییلی‌هایی بود که خیلی شبیه سرِ تیلر بود. علی هم ریسمانِ سفید رنگی را که از بس بهش گازوییل خورده بود سیاه شده بود برداشت و دورِ مدارِ دایره‌ای چرخاند و با قدرت کشید. ریسمان دستش بود، ولی موتور آب روشن شد. پرگاز زوزه می‌کرد. به پدرش اشاره کرد گازش چه جوری تنظیم می‌شود. بالاخره تنظیمش کرد و پدر هم شلنگی را که به موتورِ آب متصل بود روی چوبی که از زمین یک متری ارتفاع داشت انداخت و شروع کرد به شست‌وشو.

نشست روی زمینِ سیاه‌ شده‌ی کنارِ چاهِ 12 متری‌شان. سایه‌ی درختِ بیدِ کنارِ چاه با تمامِ کوتاهی و بخلِ وقتِ ظهرش تا روی کمرِ علی را پوشش می‌داد. نود درجه‌ای از حالتِ طاق‌باز منحرف شد و نگاه کرد به دسته دسته شالی سبزِ متمایل به طلایی که مثلِ طره‌ای مو از نسیمِ تابستانی موج می‌خوردند. شالی‌هایی که ریشه‌های‌شان توی آب بود، ولی نسیم هم آن قدر بی‌انصاف و شاید هم قدرتمند نبود که بخواهد آن‌ها را از ریشه در بیاورد.

پدرِ علی لباسش را عوض کرده بود و گفت می‌رود به زمین‌شان که آن هم شالی­زار و آن طرفِ خیابان است سری بزند. زمینی که 5 سالِ پیش وقتی برای دومین بار می‌خواست برود حجِ عمره خریده بود. علی باشدی گفت و ادامه داد برمی‌گردد سمتِ ماشین.

پدرِ علی بود که داشت توی دشتِ شالی آرام آرام کوچک و کوچک‌تر می‌شد. علی می‌خواست چشمی به هم بگذارد و از این دریای بی‌کرانِ شالی‌ها برود سراغِ پرسش‌نامه‌ها که سرراست‌ترین قسمتِ تحقیقِ دانشجویان را برایش کرده بود جانکاه‌ترین‌. دلش نمی‌آمد چشمانش را ببندد و از این همه بوته‌ی شالی محروم شود. از خودش عذرخواهی کرد و به حالتِ طاق‌باز نزدیک شد. هیچ نگرانِ این نبود که تی‌شرتِ یشمی‌اش خاکی شود؛ آن هم با این همه غلت زدن. اگر پدرش این‌جا بود می‌گفت خر غلت زدن.

¶¶¶

با دستِ پر آماده بود. یاسین رفته بود بیرون چندتایی نان بخرد، ولی بچه‌ها را غافلگیر کرد با ترکیباتی که بهم زده بود و به قولِ خودش همه چیز آمده بود برای یک سالاد اولویه‌ی پرستیدنی. از معدود روزهایی بود که بهزاد توی اتاق بند شده بود:

- حسین هم می‌آید؟

- نمی‌دانم! گفت که می‌رود کتاب‌فروشی. او از ما علاف‌تر است.

یاسین با حرکتِ سر تایید کرد. خرت و پرت‌ها را ریخت توی یخچال، از بس خالی بود نیازی به مرتب گذاشتن نداشت. روزنامه‌ای که خریده بود باز کرد.

- دیدی شرایطِ مملکت را چه جور خر تو خر شده است؟

- بگذار یک ذره به هم بپرند. بالاخره یک روز هم وقتِ تسویه‌ حسابِ گرگ‌هاست.

یاسین با ناراحتی تایید کرد و گفت:

- اما دودش به چشمِ ما می‌رود.

- نترس، حالِ ما از این که هست بدتر نمی‌شود، می‌شود؟

- در هر صورت مخالفم.

یاسین خندید. من درِ اتاق را باز کردم و باز هم کتابِ جدید خریده بودم. بهزاد هم با چشمکی گفت:

- چطوری بسیجی؟

- حاجی رمان‌هایت را ندادی بخوانیم.

- گفتم که دستِ دادشم است. الان هم دارم رمانِ «دیگر اسمت را عوض نکن» را می‌خوانم.  

رفته بودم کتاب‌فروشی نشرِ چشمه که همان نزدیکی‌ها بود. کتابِ جدیدِ مستور را خریده بودم. تعجب کرده بودم از این که به چاپِ سوم رسیده است. یاسین همین طور که شلوارکش را پا می‌کرد گفت:

- دمت گرم حسین، سیب‌زمینی‌ها را بگذار آب‌پز شود. حاجی‌ات می‌خواهد برای ناهار اولویه درست کند. پایه‌ای؟

- سنگ هم جلویم بگذارید پایه‌ام.

¶¶¶

سنگ که خوب است مثلِ یک خرسِ قطبی خوابیده بود. دیگر داشت گلوی پدرش درد می‌گرفت از بس علی را صدا کرد. به شریکش که با موتور تریل آمده بود سرِ زمین گفته بود:

- نمی‌دانم چطور توی آن جای به این کثیفی خوابیده است.

- حاجی صد بار بهت گفتم بچه‌ها را که برای مسافرت و هوا عوض کردن آمده‌اند نیاور سرِ زمین. عادت ندارند به کار.

صدای موبایل هم داشت مثلِ صدای حاجی می‌شد. شریکِ تریل سوار اشاره کرد که حاجی‌ گوشی‌اش را بردارد. گوشی داشت خودش را می کشت از بس که زنگ زده بود. حاجی بعدِ تماسش گفت:

- این مردیکه‌ی خرک‌چی هم برای ما آدم شده است. می‌گوید بیا کارت دارم. تا دو روز پیش نمی‌توانست خودش را تمیز کند، حالا برای من اُرد می‌دهد.

علی تلوتلوخوران از روی مرز راه می‌رفت. چند باری هم افتاد درونِ دشتِ آب. دستانش را مدام به صورتش می‌مالید. خوابِ مژده را دیده بود. مژده‌ای که توی خانه نشسته است و شاید هم به مادر کمک می‌کند. مژده‌ای که علی از ترمِ قبل عاشقش شد. خیلی سریع رفت خواستگاری و کار را تمام کرد. برگِ برنده‌ی علی برای خانواده‌ی مژده معافیتِ سربازی‌اش بود. البته بیشتر برگ برند­ه­ای برای خودِ علی بود تا برای خانواده­ی مژده. برگ برنده­ای که به علی اجازه می­داد سالِ آخر دانشگاه سراغِ ازدواج برود. خیلی از دانشجوهای پسر مجبورند ازدواج را حداقل به بعد از سربازی موکول کنند، ولی خیال علی از این جهت راحت بود. برگ برنده­ی علی این بود که مژده حسابی از او خوشش آمده بود. وگرنه خانواده­ی مژده به این راحتی راضی نمی­شدند تنها دخترشان را به جوان یک لا قبایی مثلِ علی بدهند.

- واقعا خوابیده بودی پسر؟ گلویم پاره شد این قدر صدایت کردم.

- حالا حرفِ حسابش چیست؟

شریک از حاجی پرسید.

سوارِ ماشین شدند، پدرِ علی سوییچ را چرخاند. پایش را گذاشت روی گاز. نگاهی به عقربه‌ی بنزین کرد که خبر از باکِ خالی می­داد، بعدِ یک آبیاری خسته کننده باید سری هم به پمپ بنزین می­زد. حالش هیچ تعریف نداشت.

¶¶¶

- زمینِ شالی‌زار خیلی به آب نیاز دارد. بدونِ آب می‌میرد این زمین. حکمتِ خداست که همه چیز را در همین آب قرار داده است. یک هفته‌ی آبِ همین زمین قطع شود، معلوم نیست چه بلایی سرِ شالی‌های در حالِ رشد می‌آید.

- باغ کنارِ زمین هم همین طور است علی؟

مژده توی اتاقی که در خانه به اتاقِ علی معروف است به علی نگاه می‌کند و روایتش را از زمین‌های شالی‌زار می‌شنود. علی اضافه می‌کند:

- جالب است موقعِ برداشتِ برنج‌ها باید آب را قطع کرد. اگر آب توی زمین باشد همه‌ی محاسبات بهم می‌خورد. زمینی که با آب رشد می‌کند، بی‌آب باید نتیجه بدهد.

بعد از ظهر هوا خنک شده بود. علی که بعد از ناهار خوابیده بود آرام مژده را بیدار کرد. پیشنهاد داد که با هم بروند کنارِ دریا قدمی بزنند.

مژده گفت حوصله ندارد. علی هم بی‌خیال شد. مرکزِ همه‌ی رویه‌های تصمیم‌گیری علی، مژده است. دخترکِ دوست‌داشتنی کلاس‌های درسِ دکترِ رسش.

- فکر کنم دکتر رسش خیلی خوشحال باشد که چنین موضوعی را انتخاب کردی؟

- پرسش‌نامه‌ها را نشانش دادم کفش برید. آن‌جا نبودی، نه؟ آره نبودی. گفت این را از کجا گیر آوردی؟ کفش بریده بود. آن هم پرسش‌نامه‌ی هنجار شده هفتاد سوالی برای گرایشِ مذهبی. هرچند به نظرِ خودم خیلی پرسش‌نامه‌‌ی قوی نیامد، ولی کلا روی هوا بود.

صدای پدرِ علی می‌آمد که صدا می‌کرد پسرش را.

¶¶¶

این طرف، توی خوابگاه بحثِ سنگینی بینِ ما درگرفته بود.

- این چه طرزِ حرف زدن است؟ چرا داد می‌زنی؟ اصلا حرفت منطقی نیست.

- همان قدر حرفِ شما منطقی است بس است. منطقِ چی؟ چماق؟

بحثِ بینِ من و یاسین بالا گرفت. یاسین از من گله می‌کرد که بی‌جهت دارم دفاع می‌کنم. مدام توی حرفِ همدیگر می‌پریدیم.

- چرا باید یک جوانِ نوزده ساله فقط برای این که به نتیجه‌ی انتخابات اعتراض می‌کند جانش را از دست بدهد.

من هم همین طور که روی صندلی پشتِ کامپیوتر به خودم تاب می‌دادم ‌گفتم:

- مساله را داری اشتباه طرح می‌کنی.

- روشِ درستِ طرحِ مساله یعنی حیدر حیدر بگویی و بیایی با چماق ملت را بزنی و بعد این‌جا کمرت را تاب بدهی که باید درست طرح کنی. ببین اگر به تاب دادن باشد من خودم بهترش را بلدم. می‌خواهی بلند شوم برایت قِر بدهم.

لبخند زدم. یاسین با حرارات ادامه داد:

- چرا جنگ؟ چرا خشونت؟ اگر می‌شود یا منطق همه چیز را حل کرد باید دست به چماق برد؟ منطقِ این که نواب صفوی احمد کسروی را زد چه بود؟ احمد کسروی کسی بود که حتی رژیمِ سلطنت هم با او مخالف بود. اگر او حرف می‌زند و استدلال می‌کند خب شما هم بیا استدلال کن. اگر او کتاب نوشت، شما هم بنویس. چرا باید قلم را با چاقو پاسخ داد؟ یعنی طرف این قدر بارش نیست که نتواند جوابِ کسروی را بدهد و بعد بیاید طرف را بزند و افتخار هم بکند. من که می‌ترسم به یک همچین آدمی بگویم شهید؟

من هم سعی کردم مستدل جوابش را بدهم. گفتم:

- نواب اولش با حرکتِ مسلحانه شروع نکرد. خودِ نواب رفته بود بینِ مریدهای کسروی و بارها در خانه­ی کسروی با او و مریدانش بحث کرده بود. جالب است تو از کلِ داستان فقط تهش را می‌بینی. تازه، نواب حتی به کسروی می­گفت پسر عمو، چون خودِ کسروی هم سید بود. بارها جوابِ کسروی را به صورتِ مستدل داده بود. حتی در یکی از دفعاتی که کسروی نتوانسته بود جوابِ نواب را بدهد برای نواب خط و نشان کشیده بود و مریدانش هم نواب را با اسلحه تهدید کرده بودند. نکته­ی جالب این که کسروی با قرآن و مفاتیح و اشعار عرفانی حافظ و مولوی مخالف بود و حتی آن ها را آتش زده بود. او حتی از مسخره کردن پیامبر و امام صادق هم ابایی نداشت. همه­ی این ها باعث شد که نواب یقین پیدا کند کارهای کسروی نه برای کشف حقیقت که برای توهین و تحقیر اسلام است. چون حکومت هم حکومتِ جور بود، پس نواب باید با همکاری مراجع دست به کار می‌شد. به همین دلیل نواب و یارانش در دادگاهی که به صورت مخفی تشکیل دادند با توجه به حکمِ اسلامیِ ارتداد، کسروی را به مرگ محکوم کردند. جالب است بدانید حتی پولِ خریدِ اسلحه­ی نواب را یکی از علما به اسمِ آیت الله طالقانی داد؛ البته نه آن طالقانیِ معروف. این جور نبود که بیاید یک تیر توی کله­ی کسروی خالی کند. نواب که کسروی را زد، کسروی مجروح شد. بعد کارِ کسروی را توی دادگاه ساختند. چون جریانِ کسروی از جنسِ بحثِ مدرسه­ای نبود، بلکه از جنسِ تخریبِ دین و... 

بهزاد هم واردِ بحث شد و حرفم را قطع کرد:

- باز آن وقت‌ها این‌ها صداقت داشتند، قبول. الان چطور؟ جالب است اگر خدا و پیامبر و این‌ها را قبول نداشته باشی اشکال ندارد، ولی فقط با ولایتِ فقیه نباید مخالف باشی! این چه گندکاری است که دارند می‌کنند؟ هر جا می‌روی اول ازت می‌پرسند آقا التزام عملی به ولایت مطلقه‌ی فقیه داری یا نه؟ یکی هم نیست به‌شان بگوید بابا من تخصصم دین نیست. من روی یک مطلبِ دیگر کار می‌کنم. من از کجا می‌دانم ولایت فقیه چیست و بدتر از آن می‌پرسند وضوی جبیره چه جور است؟

- گیرم بدانی وضوی جبیره چیست. کی گفته باید این را به بقیه بگویی؟ به آن‌ها چه مربوط است که من نماز می‌خوانم یا نه! فضولند؟ همین کارها را می‌کنند که دروغ و ریا زیاد می‌شود.

- چرا توی غرب این قدر دروغ و ریا نیست و همه صادق‌اند؟

- آفرین بهزاد جان. چون همه چیز سرِ جای خودش است. برعکسِ مملکت ما که هیچ کس سرِ جای خودش نیست.

¶¶¶

- یادم تو را فراموش؛ من آدمم تو خرگوش.

سرِ شام با مژده جناق شکست که در موردِ پایان‌نامه و دکتر رسش حرف نزنند و اگر کسی حرف بزند... مژده شرط را باخت.

پس‌نوشت:

تا آخرِ هفته‌ی بعد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ «آرمانِ علی»-بخش 6

ادامه‌ی داستان؛ داستانی که سالِ 88 نوشته‌ام:

صبح که بیدار شد کتابِ مولوی روی عسلی بود؛ آن هم به زبانِ اسپانیایی. تِسش را از کنارِ کتابِ مولوی برداشت و رفت سمتِ در که صدای مژده قبلِ صدای در درآمد:

- داری می‌روی؟ (مژده با چشمانِ خمارش شاکی به نظر می‌رسید و گفت:) نماز خواب ماندم. ای کاش بیدارم می‌کردی.

- نگفته بودی. تازه نماز من هم داشت قضا می‌شد. خب، بروم که خیلی دیر است. همین الآن هم کلی طول می‌کشد تا برسم فرمانیه. کاری، چیزی نداری؟

مژده چشمانش را مالید، جای خالی تس را متوجه شد. چشمکی زد همراه با لبخندی که علی دوستش داشت:

- شب می‌آیی؛ نه؟

- فکر نکنم. می‌خواهم کارهایم را راست و ریس کنم. وسایل و کتاب‌هایم خوابگاه است...

- خوش بگذرد.

قرارِ شمال یادش آمد که دیشب قبلِ خواب در موردش صحبت کرده بودند. خواست که چیزی بگوید که علی پیش دستی کرد:

- راستی در موردِ شمال هم فکر کنم چهارشنبه با اتوبوسِ دوی بعد از ظهر تعاونی یک برویم خوب باشد. پایه‌ای دیگر؟

مژده موافقت کرد.

¶¶¶

روزِ جمع آوری یک سری پرسش‌نامه و پخش کردنِ سری‌های دیگر بود. پرسش‌نامه‌هایش از چهار بخش تشکیل شده بود. چشمِ اسفندیارِ تحقیقش همین بود. یک پرسش‌نامه‌ی وضعیت اقتصادی، یک پرسش‌نامه‌ی رضایت از زندگی به همراه یک پرسش‌نامه‌ی 90 سوالی پیرامونِ هوش هیجانی و دست آخر یک پرسش‌نامه‌ی 70 سوالی درباره‌ی گرایش مذهبی.

یک بار از استاد راهنمای پایان نامه­‌اش خواسته بود درباره­‌ی رضایت از زندگی پرسشنامه­‌ای معتبری معرفی کند، دکتر هم گفته بود که «یک بار درباره­‌ی رضایت از زندگی پرسشنامه­‌ای دیده­‌ام، ولی اسم و مشخصاتش یادم نیست». بعدِ این قضیه علی که شک داشت در مسیر پایان­‌نامه از استاد راهنما کمک بگیرد یا نه، یاد این جمله­‌ی حکیمانه افتاد که: «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان». این شد که تا پایانِ کار، هر وقت سراغِ استاد می­‌رفت، فقط محضِ اطلاع، او را در جریانِ کارهایی که انجام داده بود قرار می­‌داد. پیداکردنِ همین پرسشنامه­‌ها هم یکی دو ماهی وقتش را گرفته بود. برای پرسشنامه­‌ی وضعیتِ اقتصادی هم چون پرسشنامه­‌ای وجود نداشت، مجبور شد خودش پرسشنامه­‌ای طراحی کند و برای طراحی آن هم از اطلاعات مرکزِ آمار درباره­‌ی دهک­‌های بالا و پایین استفاده کرد. همه‌ی این کارها را کرده بود تا این پرسش‌نامه‌ها را در دو منطقه‌ی شمال و شهر و جنوب شهر پخش کند و سپس به مقایسه تطبیقی آن دو بپردازد.

یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی خرید، به همراهِ یک عدد آب میوه؛ برای جبرانِ صبحانه. به اولین آپارتمانی که دیروز پرسش‌نامه‌ها را در آن توزیع کرده بود رسید. نامِ خیابان، کوچه و پلاکِ آپارتمان‌ها را در گوشی موبایلش ذخیره کرده بود تا گاوگیجه نگیرد برای گرفتنِ پرسش‌نامه‌هایش. عینِ دقتی که برای شورای صنفی داشت. بی‌جهت نبود که بسیجی‌های دانشگاه هم علی را به عنوانِ مسوولِ تدارکات به اردوی راهیانِ نور می‌بردند. زنگِ درِ خانه را زد. خانمِ خواب‌آلودی جواب داد:

- ببخشید، فرصت نکردم جواب بدهم. حالا سعی می‌کنم امشب جواب بدهم. آخر می‌دانید سوالاتش زیاد بود.

علی تشکر کرد و رفت سراغِ واحدهای بعد. همین طور جواب‌هایی شبیه جواب‌های بالایی می‌شنید. یکی‌شان گفت:

- آقا، اگر مشکلی نیست، من به این پرسش‌نامه جواب ندهم. الان خودم برای‌تان می‌آورمش.

از این آپارتمان بی‌نصیب ماند. راهش را کج کرد و رفت سراغِ کوچه‌ی بغلی. یادش آمد در این خانه یا بهتر بگویم آپارتمان، پرسش‌نامه را داده بود به سرایدار. سرایدار هم گفت:

- خیلی‌های‌شان خانه نیستند. فصلِ سفر است. این طور نیست که مثل ماها بست بنشینند داخلِ خانه‌شان. فرصتی گیرشان می‌آید بدون معطلی می‌زنند به دشت و بیابان. اگر آمدند به‌شان می‌دهم. گفتی برای چه بود؟ دانشگاه؟

حوصله‌ی علی سر رفته بود. حتی یک موردِ موفقیت‌آمیز هم نداشت. ذهنش رفت پیشِ پیرمرد. خسته و پژمرده خودش را انداخت کنارِ جدولِ کنار خیابان. لبی تر کرد و جرعه‌ای از ته‌مانده‌ی همان آب میوه‌ای که صبح خریده بود نوشید. پیامکی برای علی رحیمی فرستاد و بهش ماوقع را توضیح داد. علی از معدود شمالِ شهری‌هایی است که با علی رفیق است. ترجیح داد زنگ بزند تا ببیند نظرش چیست. علی رحیمی گفت:

- ببین علی آقا شما می‌توانی طرف‌های ما بیایی. این که گفتی توی اقوام دوست و آشنایی دارم یا نه که جوابم مثبت است، ولی نمی‌دانم فرصت این کارها را دارند یا نه؛ باید سِرچ کنم. ولی همه‌ی آشناهای ما هم که بالا نمی‌نشینند. ولی خوب من خودم برایت یکی پر می‌کنم.

بلند شد تا برود سراغِ پیرمرد؛ پیرمردِ سفیدپوش. در خانه‌شان که رسید باز هم جلوی درِ خانه توجه‌اش را جلب کرد. حسابی آب و جارو شده بود. دستش را گذاشت روی زنگ. پیرمردِ سفید پوش جواب داد و بعد پرسش‌نامه به دست آمد دمِ در.

- جوان این‌ها چیست که داخلِ این پرسیده بودی؟ می‌خواهی دینِ مردم را از آن‌ها بگیری؟

علی تعجب کرد. تا آن‌جایی که یادش می‌آمد چنین قصدی نداشت.

- نه حاج آقا؛ چطور؟

پیرمرد لای پرسش‌نامه را، که معلوم شد جواب نداده است، باز کرد و بهش همان سوالات گرایش مذهبی را نشان داد. کمی هم شور گرفته بود و داشت با حرارت خبطِ  علی را بهش گوشزد می‌کرد:

- یعنی چه که می‌پرسی با تلاوتِ قرآن موافقی یا نه! یا همین که می‌پرسی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ تردید داری. نمی‌دانی معاد حق است؟

علی لبخندی زد و گفت:

- خوب حاج آقا، این یک سری جملات است که اگر کسی موافقش بود این مربع را پر می‌کند و اگر مخالف یا بی‌نظر بود بقیه‌ی مربع‌ها را تکمیل می‌کند.

پیرمرد مثل این که بهش برخورده باشد گفت:

- چه می‌گویی برای خودت؟ مردم فکر می‌کنند هیچ خبری نیست وقتی از این جور سوالات ازشان می‌کنی. نگاه کن نوشته است پیامبر اکرم نمی‌تواند الگوی تمام عیار برای بشریت باشد. یعنی چه این جمله؟ می‌خواهی دینِ مردم را سست کنی. نکنید این کارها را. بروید دنبالِ یک کار نان و آبدار و حلال. این مزخرفات را پخش نکیند که مثلا داریم تحقیق می‌کنیم. می‌خواهم صد سالِ سیاه هم تحقیق نکنی. من نمی‌دانم. معذورم از این که این پرسش‌نامه را پر کنم. بفرما.

پرسش‌نامه را داد دستِ علی و درِ خانه‌اش را بست. علی تمامِ این مدت چشمش به درختانِ نارنج و لیموی سه فصلِ خانه‌ی پیرمرد بود. دلش لَک زده بود برای شمال و درخت‌های پرتقالش.

¶¶¶

ناامید کننده بود. مردمِ شمالِ شهر با او همکاری نمی‌کردند. هر چه پرسش‌نامه می‌داد بی‌پاسخ برمی‌گشت. فکرش نمی‌کرد این جوری رو دست بخورد. برای نگاهِ تطبیقی باید این پرسش‌نامه‌ها را پر می‌کرد. نشست توی پارکِ کوچکی که توی چیذر بود. بچه‌های خردسال با مادرشان آمده‌ بودند برای تفریح. ساعتش را نگاه کرد. عدلِ ظهر بود، ولی هوا آن طور که فکرش می‌کرد نبود. شاید مثلِ جنوب شهر سوزان نبود. «شاید»؛ چون او هنوز جنوب شهر نرفته بود. توی ذهنش بود که به خاطرِ سطح فرهنگِ مردمِ بالای شهر، باید همکاری‌ها بیشتر باشد.  ولی گویا از این خبرها نبود. همه‌اش فکر می‌کرد چه باید کرد. زنگ زد به دوستش:

- سلام علی آقای رحیمی‌. چه کار کنم مهندس؟ همشهری‌هایت تحویل‌مان نمی‌گیرند.

- اتفاقا تو فکرِ تو بودم. بهت که گفتم بیاور لااقل یکی‌اش را من برایت پر می‌کنم. این قدر نگران نباش، خدا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. بزرگ‌تر از شمال شهر و جنوب شهر و نگاه‌‌های کوتاهِ ما.

حرفِ علی رحیمی‌ به دلش نشست. ولی فکر کرد به دل نشستن مشکلاتِ او را حل نمی‌کند. دخترخانمی آمد و بهش گفت:

- آقا خسته نباشید. نمی‌دانید امام‌زاده کجاست؟

به علی گفت لحظه‌ای صبر کند تا جوابِ خانمِ سانتی‌مانتال را بدهد.

- امام‌زاده علی اکبر دیگر؟ (او با حرکتِ معصومانه‌ی سرش تایید کرد.) انتهای همین خیابان بپیچید سمتِ راست. بعدش یک پیچ را رد کنید گنبدِ امام‌زاده پیداست.

زن تشکر کرد و رفت. علی هم در دل التماس دعایی گفت. دلش نیامد بلند بگوید. علی رحیمی‌ هنوز پشتِ خط بود.

- فردا صبح می‌آیم سمتِ تجریش تا ببینمت.

علی رحیمی‌ گفت که صبح نیست. می‌رود سرِ کار. علی گفت او هم فردا بعد از ظهر نیست. دارد می‌رود شمال. به علی پیشنهاد داد که غروب بیاید تجریش تا ببیند او را. هم زیارت است (امام‌زاده صالح) و هم سیاحت (دیدنِ علی رحیمی‌).

بعد از ظهر چند پرسش‌نامه‌ی دیگر توی برج‌ها پخش کرد. سوارِ اتوبوس شد تا برود سمتِ تجریش. تِسِ هاردی را از کیفش درآورد، ولی آن را باز نکرد، در آن لحظه حوصله‌ی خواندنش را نداشت می­خواست کمی به آینده بیاندیشد. آیس‌پک فروشی میدانِ تجریش را خیلی دوست داشت. فکر می‌کرد از جاهای دیگر بستنی‌های باکیفیت‌تری دارد. وانیلی‌اش را خرید. کمی زود رسیده بود. رفت که زیارتی بکند. بعدِ زیارت از امام­زاده آمد بیرون، داشت برمی­گشت سر قرارشان که علی رحیمی را کنارِ دکه‌ی روزنامه‌فروشی دید.

- سلام علی آقا. چه خبر از مملکت؟

از تبِ تندِ سیاسی علی رحیمی‌ با خبر بود. پشیمان بود که این سوال را پرسید. سریع بحث را عوض کرد.

- مثلِ این که شما پیشِ خدا پارتی دارید، خیلی از پایین شهر خنک­‌تر است.

- این قدر تند نباش علی جان. همه چیز توی آب و هوا نیست. تو محققی ناسلامتی، باید بی‌طرفی‌ات را حفظ کنی.

- چه بی‌طرفی علی آقا. هم‌محله­‌ای‌هایت که تحویل‌مان نمی‌گیرند.

علی رحیمی‌ گفت که می‌خواهد زیارت کند. دلش تنگ شده بود برای امام‌زادهِ صالح. علی رفت توی امام‌زاده و علی بیرون رویِ زمینِ بیرونِ امام‌زاده نشست. خیلی بی‌قید نشسته بود و شروع کرد به خواندنِ رمان. توی دلش بود سری به کتاب‌فروشی تجریش بزند.

گرمِ رمان خواندن بود که علی از داخلِ امام‌زاده آمد بیرون. قبول باشدی گفت و ادامه داد:

- دعامان می‌کردی خدا زمین‌مان بزند.

- چرا؟

- زمین‌مان بزند، بلکه برویم هوا.

بی‌اختیار علی رحیمی‌ را به خنده انداخت. خنده‌ای که به هیچ وجه تصنعی نبود. پیشنهادِ کتاب‌فروشی تجریش را داد. قبول کرد. گفت:

- تِس می‌خوانی؟ خیلی دوست داشتم این رمان را بخوانم. ولی دست و دلم به رمان خارجی نمی‌رود.

- دیروز یک چیزی دیدم دلم آتش گرفت و از تفرق خودمان ناراحت شدم.

- چی دیدی؟

با اشتیاق و سوز گفت رفت توی کتاب‌فروشی یکی از همین انتشاراتی‌ها. با فروشنده­‌اش که صحبت می­کردم. چند کتاب برای خواندن به من پیشنهاد کرد، من در مقابل کارهایی از نویسنده­هایی مثلِ دهقان، امیرخانی، بایرامی و... معرفی کردم، فروشنده عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد که این ها دیگر کیستند.

- زیاد ناراحت نباش. آدم که نباید جوشِ این جور چیزها را بخورد. خیلی چیزها را خیلی‌ها نمی‌دانند. تو فکر نمی‌کنی اگر ما به همان معلومات‌مان درست عمل کنیم، اوضاع بهتر نمی‌شود؟

علی با تایید سر تکان داد و دیگر به کتاب‌فروشی میدانِ تجریش رسیده بودند.

¶¶¶

- چه خبر یاسین؟ نبودی از صبح؟

- چه خبری حسین آقا؛ رفته بودم پیشِ دخترخاله‌ام. جامعه‌شناسی می‌خواند.

توی مکالمه‌‌ی من و یاسین علی هم پیدایش شد. درهم و پریشان رفت توی اتاقش. همین قدر که توانست جواب سلامِ من را بدهد خدا را شکر کردم. من هم به یاسین گفتم برود داخلِ اتاقِ خودش تا من حال و روزی از علی بپرسم. در زدم و رفتم داخلِ اتاقِ مرتبِ علی. تنها موجود نامرتب در آن لحظه خودِ علی بود.

- چه خبر علی جان؟ چه کار کردی؟ شمالِ شهری‌ها پا بودند یا نه؟

بلند شد پاورِ کامپیوترش را روشن کرد. گفت:

- برایت تعریف می‌کنم، خیلی خسته‌ام. اگر پایه‌ای چای بخوریم؟

 با لبخند « بدم نمی‌آید»ی گفتم. یاسین هم نتوانست صبر کند و واردِ اتاق شد و با علی سلام علیک کرد. علی کتری را برداشت و همین طور که از اتاق بیرون می‌رفت به یاسین اشاره کرد:

- دستت درد نکند، حواست باشد آمد بالا ویندوز دومی را بزنی، اولی خراب است.

همین کار را هم کرد. دسک‌تاپِ کامپیوترِ علی یک طراحی زیبا و غیرِ خطی، منقش به نامِ حضرتِ زهرا بود. طراحی‌اش کامپیوتری نبود، بلکه با دست طراحی شده بود و بعد ازش عکس گرفته بودند.

- طراحی قشنگی است. خیلی مَلَس است.

همین جمله‌ی مَلَس را که گفت سر و کله‌ی بهزاد هم پیدا شد. واردِ سوییت که شد متوجه‌ شد درِ اتاقِ علی باز است. یا الله‌ی گفت. نان و تخم خریده بود. علی با لبخند گفت:

- باز هم شام تخم داریم؟

بهزاد هم با حالتِ مسخره‌ای گفت:

- اتفاقا همین را به مغازه‌دار گفتم. گفتم: «آقا تخم دارید؟» یارو هم گفت: «یک زمانی داشتیم.» نزدیک بود شَر بشود. حالا من گفتم غلط کردم، بی‌خیال. هیچی شروع کرد به آسمان ریسمان بافتن. (به علی اشاره کرد و به من گفت:) آقا مردم درد دارند. مثلِ شما نیستند جای‌شان راحت باشد. نگاه کن چقدر پیر شده.

من هم توی خطِ شوخی ادامه دادم:

- شما هم دارد ریش‌هایت سفید می‌شود...

- بله آقا چی فکر کردی؟ موهای‌مان که دارد می‌ریزد هیچ. ریش و پشم‌های‌مان هم سفید شد.

علی خندید. من هم با لحنی خاصی گفتم:

- بهزاد جان یک تخمِ هزار دستانی بزن حال کنیم.

من قبل‌ترک در موردِ علاقه‌ام به سیستمِ تخمِ مرغ خوردنِ مفتشِ شش انگشتی توی هزار دستانِ علی حاتمی به بهزاد چیزهایی گفته بودم. علی صفحه‌ی یکی از بازی‌های ویندوز را آورد. آنی که باید کارت‌ها یا همان پاسور را پشتِ سرِ هم مرتب کرد. وقتی چهار نوع کارت باشد مرتب‌سازی آن سخت‌تر است و نیاز به مهارتِ بیشتری دارد. علی همان را باز کرد و شروع کرد به بازی کردن. گفتم:

- چه کار می‌کنی؟ پاسور می‌زنی مومن؟

- این که پاسور نیست، ردیف کردنِ یک سری کارت پشتِ سرِ هم است.

 با اخم گفتم:

- توی اجوبه‌ی آقا نوشته که بازی با آلات قمار حرام است، حتی اگر با کامپیوتر باشد.

علی مودبانه جواب داد:

- این هیچ ربطی به آلات قمار ندارد. فقط پشتِ سرِ هم کردنِ یک سری کارت است. شماره است با چهار نوعِ طراحی. هیچ ربطی به آلاتِ قمار ندارد.

توی همین گیر و دار صدای یاسین که برای کاری بیرون رفته بود به گوش رسید که گفت:

- آقا کتری‌تان دارد می‌پوکد.

«ای وایی» گفتم. کتری آبش نصف شده بود. همین طور می‌جوشید و می‌جوشید.

- چه کار کنم من؟ مانده‌ام چه جوری پرسش‌نامه‌ها را پخش کنم. فردا هم دارم می‌روم شمال.

همین طور که به حرف‌های علی گوش می‌دادم صدا زدم:

- یاسین بیا چای بزن.

یاسین هم آمد، قیافه‌اش خیلی با علی توفیر نداشت. به علی گفت:

- بازی جالبی است. (بیشتر به صفحه‌ی مانیتور خیره شد:) مثل این که قفل شده است، نه؟

- آره به هم ریخته است.

 همین طور که داشتم برای بچه‌ها چای می‌ریختم گفتم:

- علی می‌توانی یک کارِ دیگر بکنی. ببری توی استخرها یا باشگاه بدنسازی بدهی. هم تمرکزش بیشتر است و هم احتمال پر کردنش.

- بد فکری نیست. خودم هم توی همین فکر بودم.

یاسین هم گفت:

- راستی علی آقا. یک کارِ دیگر هم می‌توانی بکنی. دخترخاله‌ام شمال شهر زندگی می‌کند. می‌توانم چند تایی به او بدهم تا پر کند.

علی هم تایید کرد و گفت فردا دارد می‌رود شمال. نه شمال شهر، بلکه شمالِ ایران. از توی کیفش چند تا پرسش‌نامه درآورد و داد به یاسین. توی سررسیدش هم نوشت. برنامه‌ی روزانه، نقاط ضعف و قوت هر روزش، مقدار پولی که خرج کرده و... از مواردی است که هر روز یادداشتش می‌کند تا فراموش نکند.

بهزاد هم در آستانه‌ی اتاق ظاهر شد و با حالت گله مانندی گفت:

- عجب نامردهایی هستید، تک خوری می‌کنید؟

علی با لحنِ حیکمانه‌ای گفت:

- این تک خوری نیست؛ تک نوشی است.

- حالا هر چی... نمی‌خواهد برای من لحنِ بابابزرگی بگیری. آن قدر بدم می‌آید... بچه­‌ها دیده­اید بعضی وقت­‌ها آدم دلش می­‌خواهد یک چیزی مثلِ همین تخم، دمِ دستش باشد و آن را با تمام نیرو پرت کند و بکوبد توی دیوار تا همه­‌ی دق و دلی­‌اش از زمین و زمان خالی شود. من الآن یک همچین حالی بهم دست داده.

علی خنده‌اش گرفت. من لبِ پنجره چای می‌خوردم و به بیرون خیره شده بودم. چشمانم گردِ خانم‌هایی شده بود که سرِ باز داشتند از توی کوچه عبور می‌کردند. سعید بدونِ مقدمه وارد شد. حتما جمله‌ی بهزاد را شنیده بود. چون گفت:

- آقا بهزاد! کمالِ وجودی این تخمِ مرغ این است که شما میلش کنید، نه این که روی سرِ بقیه بشکنید.

بهزاد هم با عصبانیت گفت:

- باز این پیدایش شد. (لبانش را به علامتِ تاسف پیچ و تاب داد و گفت:) این هم از آخر و عاقبتِ فلسفه خواندن.

علی هم همچنان که بی‌بی را زیرِ شاه ردیف می‌کرد گفت:

- خوب راست می‌گوید، وگرنه آن دنیا همین تخم را داغ می‌کنند و از ماتحتت می‌کنند داخل تا عمقِ جانت آتش بگیرد.

- اگر یک روزی همین شما از سرِ فشارِ زندگی این کار نکردید من خودم اسمم را عوض می‌کنم.

بدون این که بخواهم به داخلِ اتاق نگاه کنم گفتم:

- بابا فشار!

¶¶¶

 ‌چای‌اش را خورده‌ بود. کلی هم حال کرده بود از این که نم نم باران دارد حیاطِ خانه‌شان را آب‌پاشی می‌کند. دلتنگِ روزهای کودکی خودش بود. دلتنگِ روزهایی که کوچه‌ این طور آسفالت نبود. نرمی گِل انحنای خلاقانه ایجاد می‌کرد. حالا همین کوچه‌ اسم‌دار شده بود و خانه‌شان هم پلاک‌بندی. شده بود پلاکِ چهار. مژده رشته‌ی افکارش را پاره کرد:

- نگفتند کی می‌آیند؟

مژده توی باغ داشت دستی رو سرِ ریحان‌ها می‌کشید و بی‌باک از هر گونه تمیزی، تره‌ها را مزه می‌کرد. توی یک کرتِ کوچک تره‌ها قدی کشیده بودند. کنارِ ریحان‌ها که جذاب‌ترین سبزی بود برای مژده، نه برای خوردن که برای دست‌ کشیدن. علی که توی حیاط بود گفت:

- جالب است بدانی خیلی از این سبزهای خودرو هستند. مثلا همینی که زیرِ منبعِ آب درآمده را نگاه.

علی از سمتِ سراشیبی کنارِ دروازه، لیوان به دست آمد طرفِ مژده. لیوان را روی ایوانی که جا به جا از فرطِ رطوبت نشست کرده بود گذاشت. از زیرِ درختِ پرتقالی که همیشه فکر می‌کرد اسمش تانجیلا است عبور کرد. تانجیلا... عمری به مخیله‌اش نمی‌رسید که یک وقتی برود جستجویی کند و نامِ علمی درخت را بداند. از رو به روی آغلِ گوسفندان نزدیکِ جایی شد که مژده داشت سبزی‌ها را امتحان می‌کرد گذشت. مژده بیشتر از او منتظرِ پدر و مادرِ علی بود.

- بابا و مامان کی می‌آیند؟

- می‌آیند. احتمالا رفته‌اند ساری. نزدیکِ غروب حتما باید پیدای‌شان شود. چوپان‌مان یک نفری نمی‌تواند به گوسفندها برسد. این بنده خدا هم تا اذانِ مغرب گوسفندها را می‌آورد.

مژده مثل این که چندان علاقه‌ای به مبحثِ گوسفندان ندارد. همین شد که باز حرفِ سبزی‌ها را پیش کشید:

- من هر وقت آمدم مامان سبزی‌اش به راه بود.

دستش را از روی ریحان‌ها برنمی‌داشت. اشاره به درختِ میوه‌ای کرد که روبروی‌شان است.

- ببین علی، این دو ماه دیگر میوه می‌دهد قدِ طالبی، ولی الان چقدر ریزه میزه است.

علی اما مشغولِ امتحان کردنِ سبزی‌ها بود. حواسش پرت بود. فقط می‌دید که لب‌های مژده دارد تکان می‌خورد. بعضی اوقات چنین حسی بهش دست می‌داد. عینِ حسِ زمانی که مژده را پسندید. حسی شبیه به این که تمامِ عالم و آدم دورتر از فاصله‌ی واقعی‌شان می‌بیند و در عینِ حال احساس می‌کند به کانونِ وجودِ آدم‌ها خیره شده است. حواسش جمعِ مژده شد وقتی که گفت: «می‌شنوی صدای گوسفندها را؟»

- صدای گوسفندهای شما نیست؟

- شاید باشد، البته که هست. توی این موقعِ از سال اکثرا گوسفندهای‌شان را می‌برند ییلاق. فقط ما هستیم که همین جا نگه‌شان می‌داریم. آره دیگر باید خودشان باشند. (دوباره فکرِ علی رفت توی جایی که همین چند لحظه پیش بود. همین شد که به مژده گفت:) ای کاش می‌توانستیم برویم کنارِ ساحل، غروبِ آن‌جا دیدن دارد. خیلی رویایی می‌شود.

مژده هم خیلی منتظرِ شنیدنِ چنین کلماتی بود. دلش غنج زده بود از این که مدت‌هاست حالِ علی خوب نیست.

- آره، مخصوصا با آن رویاهایی که تو داری.

آن قدر حالِ علی خوب بود که متلکِ مژده را جواب ندهد و بگوید:

- من بروم یک سلام و علیکی با چوپان‌مان بکنم. اگر دوست داری می‌توانی سبزی‌ها را بشوری و (چشمکی زد و ادامه داد:) آن‌ها را برای یک شکم‌پر آماده کنی... البته با دست‌پختِ حاج خانم.

شلنگِ آب را گرفت روی آبکشی که سخاوتمندانه‌ها از سبزی‌های خوش آب و رنگ پر شده بود. علی را دید دمِ در آغل ایستاده بود و داشت با چوپان‌شان دیده بوسی می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد الان است که لباس علی بو بگیرد.

- چه خبر محمود آمی[1]؟ خسته نباشی؟

- زنده باشی. حاجی نیامد؟

پیرمردِ رنجور و کمر دولا شده‌ای که کمرش یک دو تا پیچ و تاب می‌خورد تا به گردنش برسد. از برادرانِ علی پرسید. او هم سرِ همین که جوابی داده باشد الحمدلله‌ی گفت.

¶¶¶

علی هم پیشنهاد داد آهنگِ مسافرِ شادمهر را بگذارد با هم گوش بدهند، ولی مژده گفت دلش برای زیارت عاشورای حاج سعید تنگ شده. علی تکه انداخت که: «از کی تا حالا دخترها دل‌شان برای حاج سعید تنگ می‌شود؟» مژده هم داشت می‌گفت که علی بدجنسی است که دومی ندارد و توی همین گیر و دار صدای پیکانِ حاجی ‌آمد. صدایِ بوقِ پیکانِ حاجی، علی و مژده را به خود آورد. در هر حال با هم و بدونِ مقدمه گفتند:

- هُژَبرِ سلطان.

مژده رفت تو کارِ موسیقیِ اصیلِ حماسیِ طبری؛ به نامِ هژبرِ سلطان.  علی هم پرید از روی ایوان پایین و به دو رفت سمتِ در. مادرش را خنده‌کنان دید. توی چهار سالِ اخیر در لحظه‌ی تجدید دیدارها همیشه مادرش را خنده‌کنان می‌دید. خنده‌‌ی بی‌تکلفِ و آغوشِ گرمش را نمی‌خواست ترک کند تا دروازه برای پدرش باز کند. خودش را کنار کشید و شروع کرد به احوال‌پرسی.

مژده از داخلِ اتاق بیرون آمد. با دیدنِ مادرِ علی گل از گلش شکفت. چیزی نمانده بود تا روسری یاسی‌رنگش بیافتد روی ‌شانه‌هایش.

- چه خبر دخترم؟

- سلامتیِ شما... حالِ شما؟

بعدِ تعارفاتِ معمول، مادر رو کرد به علی:

- تمام است یا نه؟

گفت که تمام نیست. دارد این روزها روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کند. بعد هم باید پیِ یکی از نمر‌ه­‌هایش را بگیرد. توضیح داد که هنوز یک سه واحدی هم معرفی به استاد دارد. پدرش پرسید که معرفی به استاد چیست. پدر نشست روی ایوان. دستی روی پیشانی‌اش کشید و با صدای غم‌باری گفت:

- پیر شدیم رفت.

علی هم به شوخی گفت:

- من که از شما پیرترم حاجی.

مادرش هم انگاری تازه یادش آمده باشد گفت:

- چقدر موهایت سفید شده! آخر چه قدر غصه می‌خوری؟

مژده هم پرید وسط و گفت:

- من هم بهش می‌گویم که بی‌خیال باشد، ولی خیلی خودش را می‌خورد.

علی محجوبانه سرش پایین بود. لبخندِ کمرنگی زده بود. با دستِ چپ عینکش  را جابه‌جا کرد و از مادر پرسید:

- راستی مامان، مژده رفت از توی باغ کلی سبزی چید؛ البته بدون اجازه‌ی شما.

مادر هم کنارِ مژده نشسته بود و دستانش را فشار دارد و با تبسم گفت:

- مژده جان خودش صاحب خانه است.

- الان می‌خواهم بعد از مدت‌ها یک شکم‌پر حسابی بزنیم.

مادرش هم چشمی گفت و توی دلش دل‌سوخته‌ی فرزندش بود. فکر می‌کرد آیا بهتر نبود توی همین مازندران برای پسرش همسر می‌گرفت. پدر پرسید:

- پسر! محمود آمی گوسفندها را آورد؟

- بله، فکر کنم کارهای‌شان را هم انجام داد. زا[2] داخل و فِرام[3] بیرون.

¶¶¶

شکم‌پرِ ماهی سفید خیلی به‌شان چسبید. البته ماهی سفیدش یخ‌ زده بود؛ اهلِ فن می‌دانند وسطِ چله‌ی گرما ماهی سفید پیدا نمی‌شود. مادر به علی گفت:

- موهایت زیادی سفید شده است! قبل‌ترها این قدر سریع سفید نمی‌شد.

- این خاصیت را دارد که دیگر نمی‌ریزد. می‌دانی موی سفید نخواهد ریخت.

دستی به موهای علی‌اش کشید و با آهی گفت:

- نگاه کن مثل برف شده است. یک کم به خودت برس. گوشت توی بدنت نیست. خالص استخوانی... برس به خودت.

مژده داشت با یکی از دوستانش صحبت می‌کرد. مادر و علی داشتند در موردِ مسائلِ خانوداگی‌شان بحث می‌کردند. پدر هم عادت نداشت که زیاد بیدار بماند. چراغِ خانه را خاموش کرده بود و رختِ خوابش را پهن. بقیه روی ایوان نشسته بودند. علی به مادرش گفت که اگر می­خواهد بخوابد او و مژده بیش از این  وقتش را نمی­گیرند. مژده بالاخره آمد. مسواکِ علی را داد دستش. از علی پرسید:

- صبح نیستی؟ قرار است با بابا بروید سرِ زمین؟

- فردا قرار است یک بخشی از باغِ پرتقال را آبیاری کنیم. من هم می‌روم کمکِ بابا، ولی فکر کنم تا ظهر تمام شود.

صدای گوسفندها که معلوم نیست حسرتِ کدام علفِ نخورده را می‌خورند برایِ علی شنیدنی آمد. بلند شد که سری به آن‌ها بزند. رو کرد به مادرش:

- می‌روم سراغِ گوسفندها! شاید آب نداشته باشند.

مژده لبخند زده بود. مادر همچنان مشتاقانه روی سکو نشسته بود و توی نور یک شب با هلالِ ماهی که آخرتِ ماه بود و در یک هوای نم‌دار نگاهش به عروس بود. علی از داخل باغ رو به ایوانی که مادر و مژده روی آن نشسته بودند گفت:

- مژده، پمپِ آب را بزن. توی گارژ است.

شیرِ آب را باز کرد. سطل‌های حیواناتِ خدا را پر کرد. نگاهِ معنی‌دارِ آنان برایش قابلِ تحمل نبود. سعی کرد خیلی نگاه‌شان نکند. غذای‌شان را خورده بودند. اگر اشکالی هم در غذای‌شان بود نمی‌توانستند ابراز کنند. آن‌چه که مانده بود پس‌مانده‌ی غذای شب‌شان بود. عمده‌ی این پسمانده کاه بود؛ نه چیزِ دیگر. انگار گوسفند هم یک چیزهایی از ارزشِ غذایی حالی‌اش می‌شود. توی نورِ کم‌سوی آغلِ گوسفندان داشت به آتیه‌اش فکر می‌کرد. لحظاتی مانده بود جلوی آخورِ گوسفندان.

- چه کار می‌کنی آن‌جا؟ انگار خشکت زده.

علی لبخندی زد و گفت:

- داشتم به تو فکر می‌کردم.

- آن هم جلوی آخورِ گوسفندان.

- بیا تو تا یکی دو تا از این بره‌ها را نشانت بدهم.

مژده آمد نزدیکِ درِ آغل. علی یکی از بره‌ها را گرفت سرِ دست و آورد نزدیکِ مژده. مژده مسواکش را داد دستِ علی و بره را گرفت. مادرِ بره داشت چپ چپ به مژده نگاه می‌کرد. بره هم بنده خدا وحشت کرده بود. دستش را که سمتِ چشمش می‌برد سریع چشمش را می‌بست. حالا علی دو مسواک داشت و مژده یک بره. مژده از در عبور کرد و واردِ آغل شد.

- چقدر ناز است این بره علی؟ چند وقتش است. فکر کنم 6، 7 ماهی بشود.

علی خندید و همین طور که می‌خندید به مژده گفت:

- جایی این حرفت را درز ندهی، می‌شود اسبابِ آبروریزی. بره مگر بچه‌ی آدمیزاد است که سوسول‌وار رشد کند و بعد همه‌اش ضرر بزند به همه جا. 6 ماهه چنان قد و قامتی می‌کشد بیا و ببین. آن وقت او تو را بلند می‌کند و سر دست به اطرافش می‌گوید چه قدر ناز است این دختره.

مژده هم نمی‌دانست شماتت کند و یا بخندد. عادت کرده بود به این شوخی‌های علی. مژده بره را خیلی آرام و با احتیاط کنارِ مادرش رها کرد. احساس کرد باید از مادرِ بره عذرخواهی کند. علی هم مسواکِ مژده را داد دستش و باز با شیطنتی که به اندازه‌ی صبوری مژده بود گفت:

- ولی خیلی ناز بودها...

¶¶¶

اهلِ فنِ ماهی سفید باید قدرِ اهلِ فنِ مرکبات و بالاخص پرتقال و الاخص بالاخص تامسون بدانند که نوبتِ صبح قبلِ درآمدنِ آفتاب، بهترین موقع است برای آبیاری. به قولِ پدرِ علی: «بهترین وقت است برای آب دادن به قلم‌ها». صدا‌ی اذان صبح بلند شد. اذانِ صبح توی دلِ یک روستا بیشترین آرامش ممکن را برای علی به ارمغان می‌آورد. کمی توی جایش جا به جا شد و بعد نشست روی زمین. ده دقیقه‌ای توی خواب و بیداری چرت زد و بالاخره با بسته شدنِ درِ حالِ خانه‌شان به خودش آمد و به مژده گفت که وقتِ نماز است. بیرون که آمد صدای حمدِ پدرش به گوشش خورد. صدایی که برایش بی‌اندازه دلنشین بود.

بعدِ نماز، خیلی فرصتِ صغری و کبری چیدن نداشت. پدرِ علی گفت که آماده شود تا بروند سرِ زمین برای آب دادن قلم‌ها. موتورِ آب زرد رنگ را نشاندند پشتِ خودرو، خرده‌ریزه‌ها را با یک سوپاپی که به یک شلنگ دوازده متری وصل بود قنداق کردند.

توی راه از مادرِ علی نان‌های تازه و خاش‌خاشی را گرفتند. پدرش گفت که آن را دورِ پارچه‌ای بپیچد تا خشک نشود. او هم گوش کرد. توی مدتی که توی ماشین نشسته بودند تا سرِ زمین کلمه‌ای با هم حرف نزدند. زمین یک چیزی حول و حوش هزار و پانصدمتر بود؛ دوازده ردیف قلمِ میوه. همه‌اش از جنسِ همین مرکباتی بود که همه می‌خورند. بیشتر پرتقال‌های تامسون بود. ولی تک و توک درختِ نارنگی هم تویش بود که پدرِ علی می‌گفت باید تامسون به‌شان پیوند بزند. علی بیشتر نارنگی دوست داشت تا پرتقال. یک جنس نارنگی بود که از نارنگی‌های معمولی کوچک‌تر و شیرین‌‌تر بود. علی برای آن هم سر و دست می‌شکست. رسیدند سرِ چاه. پدرش گفت که یادش رفته است لوله‌ها را از زمین‌های بالا بیاورد. گفت که علی موتور را روشن کند تا او برود لوله‌ها را بیاورد.

علی موتور را سرِ چاه گذاشت. چاه وسطِ زمین بود. یک زمین چند هزار متری بود که یک قسمتِ عمده‌اش مالِ عموی علی بود. چاه هم سرِ مرزِ زمین بینِ دو برادر بود. شلنگ را انداخت داخلِ چاه. هندل به دست گرفت و با تمامِ قدرتش هندل زد. بالاخره روشن شد. مدتی طول کشید تا آب از داخلِ شلنگِ متصلِ به موتورِ روبین بپاشد بیرون.

پدرِ علی آمد، لوله‌ها را روی ماشین سوار کرده بود. لوله‌های 6 متری. دورِ کمرِ هر کدام‌شان یک چیزی بسته بود، برای نشانه لابد. همه چیز توی خانه‌ی پدرش نشانه داشت. دیشب به مژده نشان داده بود که پشتِ گوشِ گوسفندهای‌شان چاک داشت. مژده که آخی گفته بود، علی بهش جواب داد:

- آخی ندارد، اگر گم شدند باید یک نشانه‌ای باشد که بشود پیدای‌شان کرد. ما بهش می‌گوییم دِرشِم.

حالا لوله‌ها هم درشم داشتند. لوله‌ها را با کمکِ پدرش ریخت پایین. هرکسی هم از کنارِ زمین رد می‌شد دستی بلند می‌کرد. حالا یا پدرِ علی را می‌شناخت یا نه، در هر صورت سلام و علیک می‌کرد. لوله‌ها را چیدند تا سرِ زمین. شلنگ را انداختند توی دهانِ لوله‌ها و از پایین شروع کردند به آب دادنِ قلم‌ها.

پسرعموی علی که مهندسی کامپیوتر می‌خواند و خودش هم برنده‌ی المپیادِ کامپیوتر است با آن لباس‌های زیبای همیشگی‌اش پیدایش شد. به علی گفت:

- دارم می‌روم مکه.

- کی؟

- تا اواخرِ مردادماه.

می دانست که مردادماه ماهِ عمره‌ی دانشجویی است. به پسرعموی‌اش گفت:

- من هم می‌خواستم بروم، ولی اسمم در نیامد.

- حالا مگر ما ثبت نام کردیم؟ ساده‌ای‌ها؟ مسوولش رفیقم بود. باهاش صحبت کردم و راضی شد که کارم را درست کند.

- راست می‌گویی من هنوز ساده‌ام.

داشت به ریشه‌شناسی درشم فکر می‌کرد... ساده است.



[1] آمی در زبانِ مازندرانی به عمو گفته می‌شود.

[2] زا اشاره به گوسفندی دارد که به‌تازگی زاییده است.

[3] فرام هم اشاره به گوسفندی است که وقتِ زاییدنش فرا نرسیده است و می‌تواند شاملِ گوسفندهای ماده هم بشود.

پس‌نوشت:

1. تا هفته‌ی بعد



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ آرمانِ علی؛ بخش 5

داستان را تا به این‌جا پی‌گرفته‌اید؟

ادامه‌اش را برای شما نشر می‌دهم؛ داستانی را که پاییز 88 نوشته بودم.


آهنگِ تندی به گوشش خورد. مانده بود چقدر تو دارد.

- زندگی با تو، عاشقی با تو، نگیر هوا تو، نَبَر صدا تو، می‌خواهم نگاه تو، نرو بیا تو، تو را خدا تو...

یکی از این ماشین خارجکی‌های دودر بود. دو تا از این کبوترهای عاشق هم تویش بودند و تو تو کنان از کنارِ علی گذشتند. یادِ اهلِ غلوِ زمانِ حضرتِ علی (ع) افتاد. همین که حضرت را می‌دیدند می‌گفتند انتَ انتَ. آخرش هم آن قدر تو تو کردند که حضرت کارشان را یک‌سره کرد. موبایل علی زنگ خورد؛ لایت و آرام و با لبخندِ مژده:

- کجایی؟ مگر قرار نبود زود بیایی؟

- الان کنار باغِ ایتالیا هستم.

 توی صحبت‌هایش تک و توک سرفه‌هایی هم می‌کرد.

- باغِ ایتالیا؟! چرا این قدر پرت رفتی علی؟

- پرت نیست، تا این‌جاها آمده بودم. چقدر باغ دارد ایتالیا. خانه‌ی شما هم کنار باغ بود، دیگر؟ باغِ... چی بود اسمش؟

- رضوان. زودتر بیا. سردت می‌شودها. نخند مامان... بدجور سرما خورده... خب، می‌بینمت.

باغِ ایتالیا را آمد بالا. سعی می‌کرد به داخلِ باغ نگاه بیندازد. قبلا شنیده بود که سفارتِ هر کشور جزیی از خاک آن کشور است. آدابِ دیپلماتیک توی سرش تکرار می‌شد. یعنی توی نافِ جمهوری اسلامی، خلق الله کشور چکمه‌ای می‌توانند یله و آزاد راه بروند و شاه توت بخورند. حالا نه دقیقا توی نافِ تهران، یک مقدار بالاتر. چه فرقی می‌کند؟ این به آن ایتالیایی که می‌خواهد برود به سفارتِ ما توی ایتالیا در. به نظرش خنده‌دار می‌آمد که ایتالیایی‌ها توی رم روسری سرشان بگذارند و بروند داخلِ سفارت... ماشینی به تندی از کنارش رد شد.

- هوی... حواست کجاست مشدی؟

به خودش آمد. نزدیک بود سِراتوی مشکی رنگ زیرش بگیرد. حواسش جمع‌تر شد. کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و باز سرفه‌کرد. کنارِ خیابان رفت سمتِ شرق تا نزدیک شود به درِ سفارتِ ایتالیا. جلوی درِ سفارت آن قدر به داخلِ سفارت نگاه کرد که سربازی که آن‌جا پست می‌داد شک کرد. حالا سربازی که بالای سرِ کیوسکِ نگاهبانی‌اش نوشته بود پلیس دیپلماتیک داشت به او چپ چپ نگاه می‌کرد. به خودش گفت خوب نگاه کند. به جهنم، اصلا برای‌تان مهم نباشد که یکی دارد با چپ چپ نگاه کردن، مزاحمِ کنجکاوی شما می‌شود. بگذار آن قدر چپ چپ نگاه کند که جانش در بیاید. شهروندِ جامعه‌ی مَدَنی حقِ نگاه کردن به مُدُنِ جامعه‌اش را که دارد. اصلش همه‌ی گرفتاری‌ها از این ریشه‌های جامعه‌ی مدنی است. فکر می‌کنید چرا توی جامعه‌ی ما این مفهوم شکل نمی‌گیرد؟

¶¶¶

علی هنوز زنگ را نزده بود که در برایش باز شد. «عجبی» گفت و رفت بالا. از دانشجویی با دقت علی بعید بود که تعجب کند. یک آیفون تصویری ساده که این همه تعجب ندارد. مژده بلوز  شلوارِ مشکی پوشید بود. موهای مش‌اش را انداخته بود پشتِ سرش؛ به غیر از چند تار موی چموش که کنار صورتش می‌رقصیدند. قیافه‌ی مادرِ مژده چندان تفاوتی با قیافه‌‎ی مژده نداشت. از این مادرهایی که انگار نه انگار دو شکم زاییده‌اند. نمی‌توانی فکرش را بکنی بیست، سی‌ سال از دخترش بزرگ‌تر است. علی عذرخواهی کرد از این که دیر کرده و برای‌شان توضیح داد پیرمردی گیر داده بود به همه‌ی آدم و عالم. مادر خانمش هم با خوشرویی با او برخورد کرد:

- اشکالی ندارد علی جان. خیلی هم دیر نشده. سرما خوردنِ توی تابستان هم بد دردی است.

- آره مادر.

خودش خنده‌اش گرفت از این عدمِ صداقتی که توی مادر گفتن داشت. مادر خانمش داشت با مژده از کتابِ مولانایی می‌گفت که امروز از دوستِ اسپانیایی‌اش برایش آمده بود. یکی نبود بهش بگوید آخر تو اسپانیایی بلدی؟ علی فکر کرد این قدر گیر ندهد بهتر است. همان چیزی که حرصش را در می‌آورد را گذاشتند جلویش.

- بخور، سوپِ جو برایت مثلِ اکسیر عمل می‌کند. از هر دارو و دوایی بهتر است.

تشکری کرد و با بی‌میلی قاشق کرد توی آن. مادر خانمش برگشت داخل آشپزخانه و کتاب را داد دستِ مژده. مژده هم آمد داخلِ هال و کنارِ علی‌اش نشست. علی با گفت:

- ممنونم که به فکرم بودی.

 من درست نکرده ام. راستی سید را کجا دیدی؟

علی همین طور با قاشق سوپ را با بی‌حالی هم می‌زد. قاشقی آورد بالا و گفت:

- خیلی اتفاقی توی خیابان دیدمش. راستی مژده می‌دانی من از بچگی از سوپ متنفر بودم. ولی خوب برای سلامتی باید  خورد.

- به سلامتی کی؟

-  به سلامتی نه... برای سلامتی!

مژده چشمکی زد و گفت:

- مادر برای شام جوجه گذاشته است. آن هم چه جوجه‌ای!

هر چند ناز کردنِ به قیافه‌ی علی نمی‌آید، ولی با عشوه گفت:

- به جوجه محلی‌های ما که نمی‌رسد.

- توی تهران جوجه محلی از کجا گیر بیاوریم؟

علی هم پشتش را چسباند به مبل چرمی خانه‌ی مژده این‌ها و گفت:

- از همان جایی که سوپ گیر آوردید و الان دارید توی حلقم می‌کنید.

مادرِ مژده آمد توی حال و تلویزیون را روشن کرد. تلویزیونی به قاعده‌ی همین چند ده اینچ‌های غول. زد شبکه‌ی یک. خبری نبود. شبکه‌ی سه هم داشت اخبار پخش می‌کرد. صدایش را کم کرد و به علی گفت:

- کتاب را دیدی، چطور است؟

علی هم با بی‌حالی و با افزونه‌ی یک تک سرفه گفت:

- من که چیزی از زبانِ اسپانیایی نمی‌فهمم.

مادره هم فهمید که دامادشان چه دارد می‌گوید. جنسِ دانشجو را خوب می‌شناخت.

- حالا مگر ما می‌فهمیم؟ (با لبخندی ادامه داد:) عکس‌هایش را می‌گویم. چطور است؟

- والا عکس‌هایش که دیگر ایرانی اسپانیایی ندارد. عکس، عکس است دیگر.

مادرِ مژده هم سینی چای را گذاشت روی میز. مادرش که روبروی علی نشسته بود لیوانِ چای را به لب‌های قهوه‌ایش که غنچه شده بود نزدیک کرد و ادامه داد:

- نه علی جان. عکس‌هایش خیلی قشنگ است. عکس‌هایش شکلِ این میناتورهای کلیشه‌ای خودمان که نیست. اکثرشان زیبا و بعضی‌هایش حتی خلاقانه‌اند. تازه آدم نباید این قدر فکر کند فقط فرهنگ خودش از دماغ فیل افتاده است. ببین اروپایی‌ها چه درست کردند. کتاب را یک تورقی بزن. همه چیزش با حساب و کتاب است. همه‌ی کتاب‌های‌شان این جور هست. فکر نکنی فقط همین‌شان این طور نفیس است. همین کتاب که دستت است نامش چیست؟

- اسمش تِس است؛ نوشته‌ی هاردی. چطور؟

- چی؟ تِس؟ حالا هر چی. این را مقایسه کن با این کتاب‌هایی که اروپایی‌ها منتشر می‌کنند. این کتاب در چه حوزه‌ای است؟

- رمان.

- مقایسه کن با رمان‌های خارجی. رمانِ war and peace را یک بنده خدایی برایم آورد. خیلی خوشگل بود. همین تِست را بده ببینم. البته من مطمئنم خارجی‌ها این رمان را بهتر در می‌آورند؛ چون ارزش قائل می‌شوند برای چاپ.

علی بفرمایی گفت و کتاب تِس را با آن فونتِ روی جلدش که خیلی شبیه آریال است و با آن دخترکِ مبهم و معصوم و ترجمه‌ی مینا سرابی داد دستِ مادر خانمش.

 - حالا طراحی‌اش قابل تحمل است. ولی... آخر این چه نحوه‌ی حروف‌چینی است. این چه فونتی است. نگاه کن. بعضی صفحه‌هایش کج خورده است.

- البته رمانِ خوبی است.

- خب، خوب باشد. آدم یک جوری می‌شود. چطور همین چیزی را می‌توانی بخوانی؟ حیفِ رمانی که این بنده خدا نوشت. باز بعضی نشرها، مثلِ نشرِ چشم layout قابلِ تحملی دارند. بگیر مادر. بروم جوجه‌ها می‌سوزدها.

چشمکی زد و رفت. عادت مادر و دختر است چشمک بزنند؛ عینِ ستاره. همین طوری دلِ این علی ساده‌دل را بردند. آن وقت زنیکه‌ی... گیر داده به فونتِ تِس. البته یک جورهایی حق داردها. این چه فونتی است آخر. الان من دارم تورق می‌زنم.

¶¶¶

- مادر جان، غذا حاضر است. آن کتابِ مولانا را هم بگذار روی میز که کثیف نشود و زیرِ دست و پا نماند.

- تِس چطور؟

مادر خندید و با لحنی که تمسخر از آن می‌بارید گفت:

- آره، آن را هم بردار یک جایی بگذار. می‌خواهیم با اشتها یک شامِ خوب بخوریم. دامادم را ببین؛ شده است عینِ چوبِ خشک. چی می‌خوری توی آن خراب‌شده؟

علی به خود آمد. راست می‌گفت. لاغری‌اش داشت تو ذوق می‌زد. علی جواب داد:

- هیچی مادر. خودم هم از این زندگی راضی نیستم.

مژده بلند شده بود و با بی‌قیدی دستی روی سرِ علی کشید و با شیطنت گفت:

- همین شده است که موهایت دارد روز به روز سفیدتر می‌شود.

مادرِ مژده هم بدش نیامد میدان‌داری بکند:

- البته خاصیت موی سفید این است که دیگر نمی‌ریزد مادر جان.

 علی نمی‌دانست مادر جان را به او می‌گوید یا به مژده. یادم رفت علی را با آن قیافه‌ی استثنایی‌اش توصیف کنم. یک قدِ بلند در حدِ یک و هشتاد. حالا چند سانت بالاتر یا پایین‌تر، احتیاطا بالاتر. وزن هم زیر 70 کیلو. این یعنی استخوانِ خالی. بندهای کشیده‌ی انگشت که جان می‌دهد برای تنبک‌زنی. زود از گردن آمدم پایین. برگردیم بالا. عینکی شبیه عینک‌های ته استکانی با دسته‌ی کائچویی. خیلی سبک. موهای خوشگلی دارد. نصفِ موهایش را انگار داده‌ مِش کرده‌اند، سفید و سیاه، درهم برهم، ولی صاف و زیبا. صورتِ کشیده و استخوانی. خیلی لاغر و شبیه پوزه‌ی اسب. صورتش اما تا دلت بخواهد سبزه و دوست‌داشتنی. توی حمام گفته بودم دستانش گندم‌گون است، ولی به نظرم سفیدتر باشد. ردیفِ دندان‌های سفیدش، مرتب و زیباست. لب‌هایش طبیعی است مثلِ همین لب‌های خودتان. بینی‌اش هم یک چیزی است که آدم را یادِ اسب بیاندازد، ولی با اجزای صورت همخوانی دارد. این طور نیست که مثلِ چماق خودنمایی کند. قدش کج و معوج نیست؛ حتی به نظرم والیبالیست خوبی باشد. بدنی محکم و قوی دارد. بخواهد حرف بزند اولش فکر می‌کنی لکنت زبان دارد، یا شایدم تصور کنی می‌خواهد شیهه بکشد عینِ آنتی ویروس اَویرا. در عینِ حال موقعِ حرف زدن عادت دارند با نوکِ انگشتِ سبابه‌اش عینکش را روی بینی جابه‌جا کند. بیشتر برای این که توجه مخاطب جلب کند و یا شاید می‌خواهد اعتماد به نفسش را به رخ بکشد. چشم و ابرو را هم بی‌خیال؛ مثلِ ریش‌های زیبایش.

¶¶¶

مادرِ مژده سفره به دست آمد توی هال. علی سفره را از مادر خانمش گرفت و پهن کرد وسطِ اتاق.

- شما چرا با این حالت؟ سرما خورده‌ای‌ها؟ (رو کرد به مژده و گفت:) تو بیا مژده‌جان. علی بیمار است. حالا این‌ها به کنار؛ خیلی خسته است.

علی آمد نشست کنار. نگاهی از روی بی‌اعتنایی به این سریال‌های صد تا یک غاز تلویزیون کرد. یکی از دوستانِ علی معتقد بود که فیلم‌های سینمایی خارجی را نباید از سیمای ایران نگاه کرد و به همین دلیل هم همیشه لپ‌تاپ‌اش پر از فیلم‌های زبان اصلی بود. دلیلش هم برای این کار این بود که می‌گفت در سیما فقط فیلم را دوبله نمی‌کنند، بلکه سناریونویسی هم می‌کنند؛ نمونه‌ی بارز این کارشان هم سریال اوشین بود که کلا جریانِ فیلم را عوض کردند طوری که نزدیک بود خودِ ژاپنی‌ها بیایند و دوباره سریال اوشین را با این سناریوی جدید از ایرانی‌ها بخرند. البته خودِ علی هم نمونه‌هایی را دیده بود. یک بار فیلمی را در شبکه‌ی چهار دید که چند دانشجوی پزشکی به روشی دست پیدا کرده بودند که در آن خودشان را دچار ایست قلبی می‌کردند و پس از چند دقیقه  دوباره فرد مرده را احیا می‌کردند و با این روش به گونه‌ای مرگ را تجربه می‌کردند. بعد از مدتی علی همین فیلم را که دوباره از شبکه‌ی دیگری پخش می‌شد دید، چیزی که برای علی جالب بود این بود که بخش‌های مهمی از فیلم که قبلا در شبکه‌ی چهار دیده بود در این شبکه حذف شده بود و این فیلم شاید نزدیکِ ده دقیقه‌ای از فیلمِ قبلی کوتاه‌تر بود. مثالِ دیگر فیلم مه بود که تلویزیون آن را نمایش داد. این فیلم شهری را نشان می‌داد که گرفتارِ هیولاهایی شده بود که در مه به آدم‌ها حمله می‌کردند. در پایانِ فیلم تنها گروهی از مردم که باقی مانده‌اند برای نجات خودشان از دست هیولاهایی که دارند به آن‌ها نزدیک می‌شوند با تنها اسلحه‌ای که دارند دست به خودکشی می‌زنند، ولی تعدادِ گلوله ها از تعداد افراد یکی کم‌تر است و این می‌شود که یک نفرشان زنده می‌ماند. خوب فیلمی که در تلویزیون ایران نمایش داد همین جا تمام شد. وقتی فیلم این گونه به پایان برسد بیننده اگر به صورت هوشیار آرزو نکند که کاش این نفر آخری هم می‌توانست خودکشی کند، حتما ناهوشیارش چنین آرزویی را می‌کند. به عبارتی در پایانِ فیلم بیننده معتقد می‌شود که خودکشی (که در تعالیم دینی ما به شدت مذمت شده) بعضی جا می‌تواند مفید هم باشد، مثل این جا که آن‌هایی که خودکشی کردند بالاخره می‌خواستند به دستِ هیولای فیلم کشته شوند این جوری خودشان را راحت کردند وآن یکی هم که زنده ماند اگر خودکشی کرده بود به نفعش بود. ولی فیلم اصلی این گونه تمام نمی شود. آن هیولاهایی که در مه شبح‌شان دیده می‌شد به تنها فردِ باقی مانده نزدیک می‌شوند. وقتی آن‌ها جلو می‌آیند معلوم می‌شود نیروها و تانک‌های ارتش بوده‌اند که برای نجات افراد این شهر به آن جا آمده‌اند و در نتیجه افرادی که خودکشی کردند فرصت نجات پیدا کردن را از دست دادند... خوب یکی نیست از رسانه‌ی ملیِ عزیز بپرسد که عزیزِ دل اولا تو با چه حقی و ثانیا با چه منطقی این تحریف را در فیلم انجام داده‌ای؟ احتمالا دوست دانشمندی که این بلا را نه تنها سرِ فیلم که سرِ ذهنِ بینندگان آورده می‌گوید: «خوب آن طوری که فیلم تمام می‌شد ارتشِ آمریکا به عنوان یک ناجی معرفی می‌شد که برای نجاتِ انسان‌ها از دست هیولاها لازم است و ما با این تغییر باعث شدیم چنین گزاره‌ای در ذهن بیننده شکل نگیرد.» یکی نیست بگوید: «خوب شما آمدی ابرویش را درست کنی زدی چشم یارو را کور کردی که.» یکی نیست به رسانه‌ی ملی بگوید: «هر سال هفت هشت تا فیلم خوب در سینمای خودمان تولید می‌شود، آن‌ها را که در تلویزیون نشان نمی‌دهی. تله فیلم‌هایی (فیلم هایی که روی پرده سینما نمی‌روند و برای پخش در تلویزیون یا ویدئوهای خانگی ساخته می‌شوند) هم که نمایش می‌دهید و به سفارش شما ساخته شده‌اند از هر ده تاشان فقط یکی به دردبخور است. چرا؟ چون تله فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند همه‌شان چند تا معیار را باید داشته باشند؛ اول اینکه مانتوی خانم ها تا زانو باشد یا بلند تر و دوم این که یک تار مویِ خانم‌ها هم نباید دیده شود. البته این دومی یک تبصره دارد؛ نشان دادن بخشی از موی پیرزن‌ها اشکالی ندارد. خودِ این معیار هم خیلی جالب‌انگیزناک است چون اسلامی که نیست. اگر می‌خواست اسلامی باشد که باید یا خانم‌های بازیگرِ فیلم آرایش نمی‌کردند و یا اگر هم آرایش می‌کردند پوشیه می‌زدند! چون از نظرِ اسلام زنی که صورتش را آرایش می‌کند باید آن را از نامحرم بپوشاند. در برخی تله فیلم‌ها هم که خانم‌ها فقط موهای‌شان را پوشانده‌اند و گردن‌شان برهنه است. پس اگر می‌خواستید اسلامی عمل کنید این هم اشکال داشت. اگر فیلمی این دو معیارِ آبکی و ساختگی را داشته باشد، هزینه‌اش از بیت المال پرداخت شده و بدون توجه به سناریو ساخته و نمایش داده می‌شود. حالا سناریو هرچه می خواهد باشد، مهم نیست. بازی‌ها ضعیف باشد مهم نیست... فیلم‌هایی هم که توسطِ هالیوود ساخته می‌شود که قرار نیست بیاید تبلیغ جهادِ فی سبیل الله کند. علی با چنین دیدی داشت نگاهی به سریالِ تلوزیونی می‌انداخت و دوباره به سفره نگاه کرد که لحظه به لحظه داشت پُرتَر می‌شد.

- حالا در موردِ چی هست این تِس؟

- زندگیِ دختری است به همین نام. او مراحلِ سختی را در زندگی‌اش پشتِ سر می‌گذارد.

مادرِ مژده چه جالبی هم انداخت و گفت:

- حالا چی شده که شما می‌خوانی‌اش؟

- به نظرم روان‌شناس باید زیاد رمان بخواند. حالا تِس را نمی‌دانم، ولی سعی می‌کنم کتاب‌هایی که سر و صدا به پا می‌کنند بخوانم.

- همین است دیگر. غالبا سَر و صداها هستند که آدم‌ها را بزرگ می‌کنند وگرنه چرا نباید آثار اولِ ادبی دنیا همه‌شان ترجمه شده باشند.

- خیلی‌شان ترجمه شده اند.

مادرِ مژده هم قیافه‌ی حق به جانبی گرفت و همین طور که ظرفِ برنج را روی سفره می‌گذاشت گفت:

- نه اصلا این طور نیست. ببین من قبلا به مژده گفتم که یک موسسه‌ی ایرانی باید باشد همه‌ی داستان‌هایی را که سالانه نوبلِ ادبی یا جوایزِ بزرگ می‌گیرند ترجمه کند تا مردم از جامعه‌ی جهانی عقب نمانند. ولی کو گوشِ شنوا علی جان؟

¶¶¶

علی از دست پختِ مادرِ خانمش تعریف کرد و تشکر کرد بابتِ غذا. مادر خانمِ علی همین که جواب تشکرهای علی را می‌داد به مژده گفت:

- مژده جان آن دستگاه بخور را بگذار توی اتاقت تا حسابی بخار کند. دوای دردِ علی همان است. راستی علی‌جان غروبی آرمان زنگ زد و ازت خبر گرفت. گفت شاید برای آخر تابستان بیاید ایران... نه بگذار ببینم... راست می‌گویی مژده جان... گفت که نمی‌تواند بیاید.  

آرمان برادرِ مژده بود. جزوِ همین نخبه‌هایی بود که فرار مغزها می‌کنند. و الان سال‌هاست که دارد توی خارج درس می‌خواند. علی هم بلند شد رفت سمتِ آشپزخانه تا در موردِ آرمان بپرسد. علی فکر کرد این‌ها تا داخلِ کشور هستند مغز به حساب نمی‌آیند، ولی همین که پای‌شان به خارج باز می‌شود، مهاجرتِ آنان، فرارِ مغزها نام می‌گیرد. توی همین فکر و خیالات، مژده را دید که بخور به دست رفت سمتِ اتاق خواب.

¶¶¶

دستگاهِ بخور سخاوت‌مندانه اتاق را با بخارِ خوش‌بویی پر می‌کرد. علی مجله‌ای را که مژده خریده بود دستش گرفته بود و ورق می‌زد. از عکس‌های مجله بیشتر احساسِ خستگی کرد. دستانش را روی زمین پهن کرد. نه همین طوری و بی‌حساب و کتاب. یک دستش را ستون کرد زیرسرش. طوری که سرش روی دستِ راستش بود و دستِ چپش هم وظیفه داشت مجله ورق بزند. مژده با یک سینی چای و میوه وارد شد. علی عادت نداشت به هر دویش با هم.

- مادر چه کار می‌کند؟ (و با شوخی و بسیار مهربان گفت:) دارد اسپانیایی یاد می‌گیرد؟

مژده خندید و کلمه‌ی بی‌مزه‌ی بی‌مزه را گفت و ادامه داد:

- بالاخره هر کسی یک جوری فکر می‌کند. مادر خیلی خاطِرَت را می‌خواهد.

- آره خداییش، از میوه‌هایش معلوم است.

مژده هم گیلاس‌های زیبا و خنک را گرفت دستش. یکی از آن خوشه‌ای‌هایش را مستقیم و به عُنف کرد توی دهانِ علی. حالا چرا به عُنف؟ چون علی این حرکت را خیلی نمی‌پسندید. بس که احمق است.

- امروز چند تا پر کردی؟ پرسش‌نامه‌ها را می‌گویم.

- امروز، تازه پخش‌شان کردم. معلوم نیست جواب بدهند یا نه. پرسش‌نامه‌ها را به آنان می‌دهم تا با خیالِ راحت جواب دهند. خوش‌مزه است‌ها. چقدر خنک است!

مژده هم چند تا از گیلاس‌ها را گرفت و گذاشت توی دهانش تا به صدقِ گفتارِ نامزدش پی ببرد.

- فکر می‌کنی چقدر طول بکشد؟

- برنامه‌ام این است که تا اوایل شهریور تمامش کنم. باید 200 تا تو شمال شهر پر کنم و 200 تا هم منطقه‌ی جنوبِ شهر. بعد هم به طورِ تطبیقی بررسی‌اش کنم. کارِ سختی است.

- خیلی هم سخت. هیچ کس از این کارها نمی‌کند علی. خیلی کارِ سختی است. خیلی خودت را اذیت نکن. اگر بتوانی زودتر تمام کنی، می‌توانی مدرکت را بگیری...

علی هم ناامیدانه نگاهی به او کرد و گفت:

- چرا می‌خواهی الکی امید بدهی. استاد به من داده است 5. آخر من پنج را چه کارش کنم؟ هر چه هم زور می‌زنم زیرِ بار نمی‌رود. خیلی شَر شده است. آن سه واحدی را چه کار کنم؟ این هم پیش‌نیازِ آن یکی است.

مژده هم می‌دانست که موضوعِ خوبی را پیش نکشیده است.

- خوب، آن 3 واحد است دیگر؛ مساله‌ای نیست. می‌توانی یک کاری برای خودت دست و پا کنی. تازه می‌توانی ارشد هم شرکت کنی.

- چه کاری مژده، چه ارشدی! من باید تکلیفم را با خودم معلوم کنم. خوشت می‌آید دوباره این بحثِ نخ‌نما شده را پیش بکشی. همان قدر که نفهمیدم و آمدم لیسانس خواندم بس است. توی همین ماندم. آن وقت تو می‌گویی کار کن. با کدام علم؟ ما چه جوری درس‌ها را پاس می‌کنیم؟ آن وقت با این درسِ فکستنی‌مان بیاییم کار هم بکنیم. من چه روان‌شناسی هستم که نه اصول علمم را می‌دانم و نه تاریخش را و نه فلسفه‌اش را و نه کلمات کلیدی‌اش را و نه هیچ چیزِ دیگری؟ من کدام یک از درس‌های لیسانسم را خوب خواندم و فهمیدم که یک کله بروم ارشد بخوانم؟

مژده نفسِ عمیقی کشید و با نگرانی به بخور نگاه کرد و گفت:

- همه همین جوری هستند. تو فکر می‌کنی بقیه چه گلی به سرِ خودشان می‌زنند. تو فکر می‌کنی بقیه می‌روند تا تهِ علم‌شان و همه چیزِ علم‌شان را می‌دانند؟

- ببین مژده، من نسبت به کاری که می‌خواهم بکنم مسوولم. من تو کَتم نمی‌رود بدون دانش بروم سرِ ملت شیره بمالم. من نمی‌توانم چنین کاری کنم، می‌توانم؟

- حالا تو که این همه درس خواندی و این همه توی این تشکل‌ها زحمت کشیدی، چه اشکالی دارد نامه‌ای از آن‌ها بگیری و بروی توی سپاهی، جایی مشغول شوی. آن‌جا روان‌شناسی نمی‌خواهد؟

علی عصبانی‌تر شد. دستش را گذاشت روی پیشانی‌اش و طاق باز شد و گفت:

- هیچ معلوم است داری چه می‌گویی؟

- نه فقط تو می‌فهمی. نه می‌گذاری بابا کمکت کند و نه به من اجازه می‌دهی کاری بکنم و حالا هم... آخرش که چی؟

علی چند سرفه‌ای کرد. رنگش عوض شد. عمیق نفس کشید و گفت:

- مژده جان حالم خوب نیست. خیلی گیر نده جانِ مادرت.

مژده هم گیر نداد. چه گیری می‌شود داد به علی؟ آن هم به جوانی که می‌خواهد پاک باشد به قولِ خودش. ولی مشکلِ اساسی این دسته از جوانان این است که زیاد مریض می‌شوند. اگر سرما بخورند به این راحتی‌ها خوب نمی‌شوند. هیچ وقت خستگی‌شان در نمی‌رود.

 پس‌نوشت:

1. در ایّامِ الله فیلمِ فجر، هر شب فیلم می‌بینم.

2. تا آخرِ هفته‌ی بعد.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ آرمانِ علی- بخش چهارم


علی به مژده گفته بود بیاید بالاتر از چهار راه پاسداران. کنارِ دکه ایستاده بود. نگاهی به نشریات روی پیشخوان انداخت. نشریاتِ زرد همیشه ذهنش را آزار می‌داد. البته او معتقد بود بیشتر نشریاتِ کشور زرد هستند. حتی یک باری در بحث با ما گفته بود مجله‌های هفتگیِ غیرِ تخصصی و روزنامه خواندن کارِ آدم‌های بی‌کار است. این مجله‌ها و روزنامه‌ها حداکثر فایده‌ای که دارند این است که باعث می‌شوند آدم تویِ گفت‌وگوهایی که از سرِ بیکاری بین دوست و آشنا و همکار در می‌گیرد کم نیاورد. خواندنِ این چیزها به آدم یک احساس مطلع بودن می‌دهد و باعث می‌شود آدم فکر کند از همه چیز خبر دارد، در حالی از هر چیزی کلمه‌ای دانستن شاید دردی از فرد دوا کند و نفسِ آدم را راضی نگه دارد، ولی ما و کشورمان را مطمئنا به جایی نمی‌رساند. یکی از مهم‌ترین مشکلات ما، همه‌چیزخوانی است. متاسفانه در کشور ما مطالعه‌ی روزنامه بیش از مطالعه‌ی کتاب است. مطالعه‌ی کتاب هم که یا صرفا مطالعه‌ی تکست بوک است و اگر مطالعه‌ی غیرِ درسی هم باشد بدون برنامه‌ای هدفمند باز در مسیرِ ارضای حس همه چیزدانی‌مان است. یادم نمی‌رود این جمله‌ی علی را که: «یک کار، اما شاهکار.» دکه‌دار داشت توی مغازه‌اش سیگار می‌کشید و دودِ آن را به بیرونِ دکه می‌فرستاد. علی پرسید:

- آقا، مجله‌ی جدید را دارید؟

علی از یک نفری شنیده بود بچه‌های آرمان‌خواه کمیک استریپی به نامِ جدید منتشر کرده‌اند. خواست نگاهی به این اثر بیاندازد.

- مجله‌ی چه؟... جدید گفتی؟ نشنیدم تا به حال.

با دکه‌دار بحثی نکرد. چشمش به خیابان بود که مژده با کمری پدرش پیدایش شد. رفت آن طرفِ خیابان. سلام و علیکی کرد و به مژده گفت که دیر کرده است.  جمله‌ی همیشگی‌اش را وقتی مژده دیر می‌کرد را یادآوری کرد که مومنین از وفای به عهدشان شناخته می‌شوند. مژده گفت شرمنده است. مجبور بوده است اول صبح پدرش را جایی ببرد. همین شده که دیر کرده. علی سوارِ کمری شد. علی گفت:

- کجا حالا؟

- برویم سمتِ فرمانیه. خیلی منطقه‌اش بزرگ نیست. تازه سر راست هم هست.

موافقِ این نظرِ مژده بود. پیچیدند توی کوهستانِ هشتم؛ برای گشت‌زنی توی فرمانیه. مژده پرسید:

- آمدی چه چیزش را ببینی؟

- آمدم محله‌اش را ببینم. من که تا حالا این جور جاها نیامده‌ام. ببینم شرایطش چه جور است.

مژده پقی زد زیرِ خنده.

- چه چیز را ببینی؟ ساختمان است و خانه مثلِ بقیه‌ی جاها. حالا یک کم با کلاس‌تر. نکند می‌خواهی برای زندگی آینده‌مان این‌جا را انتخاب کنی؟

- البته بیشتر از یک کم.

- چی بیشتر از یک کم؟

- باکلاس بودنش را می‌گویم.

بدون این که بخواهد صریحا پاسخِ مژده در موردِ محلِ زندگی را بدهد گفت:

- باید ببینم چه جور جایی است. تراکمش خوب است یا نه. ساختمانش به دهکِ بالا می‌خورد یا نه. خب، همه‌ی این‌ها هست دیگر. چرا می‌خندی؟

- این‌ها را می‌توانستی تلفنی هم بپرسی. نیاز نبود بلند شوی بیایی این‌جا.

علی جواب نداد. اشاره کرد که مژده آرام‌تر براند. نگاهش به بیرون متمرکز شده بود. مژده گفت:

- این بالا یک امام‌زاده هم دارد. برویم آن‌جا. گلزار شهدا هم دارد با 537 شهید.

- این عادتت من را کشته... آمارِ دقیق.

علی مخالفتی از خودش نشان نداد. از یکی دو خیابان عبور کردند و به یک امام‌زاده‌ی با شکوه رسیدند. صدای مولودی از بلندگو به گوش می‌رسید. داشت مناقبِ امام حسین را می‌خواند. ماهِ شعبان نزدیک بود. علی تعجب کرده بود که نزدیکِ یک هفته‌ای تا اعیادِ شعبانیه مانده است و همین دیروز 27 رجب بوده. توی کوچه‌ی روبروی امام‌زاده یک بستنی‌فروش بود. مژده گفت بستنی‌های خوشمزه‌ای دارد. از علی پرسید چه طعمی دوست دارد. نگذاشت علی از ماشین پیاده شود. باز هم علی مخالفتی نشان نداد.

- توت فرنگی می‌خورم.

یک نفری آمد پرادویش را دوبلِِ مژده پارک کرد. علی ویتارا را بیشتر از پرادو دوست داشت. معتقد بود بینِ ماشین‌های شاسی‌بلند مثلِ ویتارا یک چیزِ دیگر است. علی راننده‌ی پرادو را مخاطب قرار داد:

- حاجی ما الان می‌خواهیم حرکت کنیم. ببخشیدها.

مردِ کت و شلواری سری تکان داد و ماشینش را جا به جا کرد و رفت داخلِ امام‌زاده ناپدید شد. مژده با دستانِ پر نشست توی ماشین. علی بستنیِ توت‌فرنگی‌ را مزه مزه و از مژده تشکر کرد. مژده هویج بستنی‌اش را امتحان کرد و گفت:

- از همین جا می‌خواهی شروع کنی؟

- آره، بدم نمی‌آید از همین فرمانیه شروع می‌کنم. احتمالا یک دو هفته‌ای بالای شهر کار دارم و بعد می‌روم پایین. راستی مژده برای آخرِ هفته برنامه‌ات را خالی کن. برویم شمال. یک حال و هوایی عوض کنیم.

نزدیکی‌های غروب بود. بستنی‌های‌شان را خوردند. علی رفت سرِ مزارِ شهدا. دوری توی مزار زد و همین طور که داشت توی مزار می‌چرخید لحظه‌ای توی امتدادِ تلالوی خورشید به مژده نگاه کرد که از قسمتِ خانم‌ها رفت داخلِ امام‌زاده برای زیارت.

¶¶¶

مژده اصرار کرد بیاید خانه‌شان، منتها علی گفت که کلی کارِ انجام نشده دارد و باید پرسش‌نامه‌‌هایش را برای فردا آماده کند. مژده پرسید که فقط می‌خواهد توی فرمانیه پرسش‌نامه پخش کند که علی نه‌ای گفت و اشاره کرد شاید سری به زعفرانیه هم بزند. ایستگاه مترو علی را پیاده کرد.

 علی از ایستگاهِ مترو بیرون آمد. توی راهِ خوابگاه سید را دید که می‌گفت از خانه‌ی خواهرش می‌آید و دارد می‌رود سمت مترو که برود خوابگاهِ دانشجویی‌اش. سید لاغراندام و کشاورزاده‌ای که توی تهران فیزیک می‌خواند و عشقش فیزیکِ پلاسما و چمران و البته فاینمن بود. بغلش کرد و سخت بوییدش و بی‌خیالِ بغلِ آرامِ او نمی‌شد؛ حتی اگر سید سرفه‌های نخراشیده‌ای کند و مدام هشدارش بدهد:

- من را نگاه که می‌خواستم حتی با تو دست هم ندهم. بابا بی‌خیال سرما می‌خوری‌ها.

- همه چیزِ سید شفاست. ویروس هم اگر سیدی باشد شفاست.

- می‌ترسم زیادی شفا باشد و کار دستت بدهد.

به سید گفت که بیاید خوابگاه شب را مهمانِ او باشد. سید گفت تازه از شهرستان رسیده است و باید به کارهایش برسد. علی گفت:

- بابا بیا دیگر. ناز نکن. صبح از همین جا می‌روی علم و صنعت. نزدیک‌تر هم هست.

سرانجام سید پذیرفت که با هم بروند سمتِ خوابگاه. توی راه از هر دری صحبت کردند.

- از شهر چه خبر؟ تابستان را این‌جا هستی دیگر؟

- آره. خیلی جای خوبی است، همه چیز در دسترس آدم است، ولی یک مشکل اساسی دارد.

- چه مشکلی؟

- نمی‌فهمی کی صبح شده، کی شب می‌شود؟ حساب کتابِ شب و روز از دستت در می‌رود. من هنوز یک بار هم صدای اذان را از این‌جا نشنیده‌ام. سرت را بلند می‌کنی می‌بینی شب شده. یا توی روز یک هو به ساعت نگاه می‌کنی می‌بینی دوی بعد از ظهر است و هنوز نمازت را نخوانده‌ای.

- خودمان هم مقصریم. فکر می‌کنی قدیمی‌ها با آهنگِ موبایل برای اذانِ صبح بیدار می‌شدند؟

- آن‌ها به اندازه‌ی ما مشغله نداشتند سید جان.

- این همه‌اش بهانه است. مشغله کیلو چند؟ بهانه‌های خوبی داریم برای بندگی نکردن... خیلی بهانه‌های خوب. اما همه‌ی این‌ها مثلِ...

علی و سید را توی سوییت دیدم. علی بهم گفت بیاییم با هم شام بخوریم. سعید هم آمده بود؛ یک از دوستانِ من و علی. هیچ چیز آماده نکرده بودند. گفتم:

- من ترتیب کتلت را می‌دهم.

سیب زمینی را گذاشتم آب‌پز شود. و بعد هم تخمها[1] را آوردم و باز هم غذایی بدونِ گوشت. این کتلتِ آماده‌ها را که روی‌شان نوشته کتلت گیاهی از توی کمد برداشتم. بهش آب اضافه کردم و گذاشتم چند دقیقه‌ای بماند تا بعد تخم‌ها را به آن اضافه کنم.

توی اتاق سید را دیدم که مشغولِ نگاه کردن به کتاب‌های علی است. من زود با همه دم‌خور می‌شوم. به سید گفتم:

- این هم از رفیقت آقا سید. خانه‌ی خانمش جای خوبِ شهر است و بعد آقا می‌آید خوابگاه دانشجویی که هیچ چیز جز کثافت نیست.

علی هم با لبخند نگاهی به من کرد و گفت:

- آقا خوب نیست نویسنده این قدر منفی باف باشد.

سید چه جالبی گفت و نگذاشت من جوابِ لازم را به علی بدهم:

- چه می‌نویسی؟

- رمان مثلا.

- چرا مثلا؟

- هنوز که حرفه‌ای نشدم. سیاه مشق می‌کنم.

سعید تخم‌ها را داد دستِ من که بشکنمشان و خودش وارد بحث شد، گفت:

- پس سعی کن مفاهیم خوب را غیرِ مستقیم واردِ داستانت بکنی؟

علی همین طور که داشت پرسش‌نامه‌هایش را آماده می‌کرد پرسید:

- مثلاً چه جور مفاهیمی را؟

- رفته بودم توی سایتِ یکی از این منورالفکرها. نوشته بود تنها اصول دین ثابتند و فرعیاتِ دین همیشه قابل تغییرند و اصراری بر انجامِ آن‌ها نیست.

- خوب، مگر این بد است؟

سید خندید. سعید با تعجب گفت:

 - چطور بد نیست؟ این که نمی‌شود بگوییم فروعِ دین قطعی نیستند. این حرف خیلی خطرناک است و با همین استدلال می‌شود نماز نخواند و روزه نگرفت؟

 پریدم وسطِ حرفِ سعید و گفتم:

- راستی چقدر تا ماهِ رمضان مانده است؟

- فکر کنم حدود 33 یا شایدم 34 روز. حالا فهمیدی چه می‌گویم؟

- خوب الان من باید بگویم ملت بیایید نماز بخوانید؟

سعید اَه و اُوهی کرد و گفت:

-نه، غیر مستقیم باید این حرف را بزنی.

- مگر نمی‌گویی آن بنده خدا حرفش را مستقیم زده، پس آن قدر تاثیر ندارد که من بخواهم جوابش را بدهم.

عینِ همه‌ی بحث‌های دانشجویی بحثِ آن‌ها به بیراه کشیده شد و واردِ سیاست شد و سر از طرح هدفمند کردنِ یارانه‌ها درآورد. سید ولی آخرش یک حرفی را خیلی جدی زد:

- مهم‌تر از مستقیم و غیرِ مستقیم حرف‌ها، جذاب بودنِ حرف‌هاست و مهم‌تر از جذاب بودن درست بودن است. و مهم‌تر از این که این جوری دینِ خدا را نمی‌شود از بین برد یا حفظ کرد. باید دین خدا را  عمل کنیم و مطمئن باشیم خیلی بهتر از حرف، حالا چه مستقیم و چه غیر مستقیم، اثر دارد. حرفِ مستقیم و غیرِ مستقیم... حسین‌جان آدم یادِ معادلات دیفرانسیل می‌افتد... تو خودت واردی که... یک بار معادله را به روش مستقیم حل می‌کردیم مثلا روشِ پیکارد و یک بار هم غیرِ مستقیم حلش می‌کردیم مثلِ روش لاپلاس. هر دو هم جواب می‌دهد... البته من قبول دارم که کارایی لاپلاس خیلی بیشتر بود.

¶¶¶

- ساده بگم ساده بگم دهاتی‌ام... اهلِ همین نزدیکی‌ها، همسایه‌ی روشنی‌ها، همخونه‌ی تاریکی‌ها...

چه حالی دارد آدم با این آهنگ برای نماز صبح بیدار شود. علی سعید را دید که دارد تشهدش را می‌خواند. سرفه‌های علی حواسِ سعید را پرت کرد. علی نیم‌خیز شد. دستانش را روی چشمانِ میشی‌اش کشید و باز سرفه کرد. فهمید که کارش در آمده است و یحتمل ویروسِ سید کارِ خودش را کرده. بلند شد و رفت سمتِ دست‌شویی. وضویش را با روشِ همیشگی‌اش گرفت. سر و صورت را یک بار می‌شست. بعد از شستن دستِ چپ و راستش، بدنش را به کنار روشویی تکیه داد و بی‌حرکت مسحِ سر کشید. مسحِ پایش از همه‌اش دیدنی‌تر بود. فقط انگشتِ بزرگِ پایش را با آب آشنایی داد. سید را آرام تکان داد و گفت:

- سید جان نمازت قضا نشود.

به قامت ایستاد. هر رکعتش متوسط یک دقیقه بیشتر طول نکشید. سریع خوانده بود. نشست به خواندنِ سهمیه‌ی قرآنِ روزانه‌اش. هوا هم تقریباً روشن شده بود. پرسش‌نامه‌هایش را هم دیشب آماده کرده بود و می‌خواست صبح برود منطقه‌ی فرمانیه تا تحقیقش را شروع کند. نشست و شروع کرد به خواندنِ رمانِ تس. داشت رمان می‌خواند که به خواب رفت. فقط یادش آمد صبح سید برای خداحافظی بیدارش کرد. حواسش سرِجا نبود. بعدِ این که سید رفت او خوابید تا دهِ صبح. مژده زنگ زد و خواست بگوید امشب بیاید خانه‌شان، همین که فهمید علی سرما خورده است ناراحتی‌اش آشکار شد:

- باز هم مستقیم و لخت زیرِ بادِ کولر خوابیدی؟

- نه، ویروسش سیدی است.

مژده تعجب کرد:

- ویروس سیدی دیگر چه صیغه‌ای است؟

- سید دیشب مهمانِ من بود. بیماری‌اش هم تبرکا رسید به من.

مژده به علی گفت شب یادش نرود. خوشش نمی‌آمد خیلی اصرار کند. موقعِ خداحافظی گفت که منتظرش هستند. دیر نکند. علی چاره‌ای نداشت جز این که چشم بگوید. به خانه‌ی خودشان تلفن زد. هنوز حرف نزده بود که مادرش شاکی شد که چرا بی‌احتیاطی کرده است و سرما خورده. به مادرش گفت که شاید برای آخر هفته برود شمال پیشِ آن‌ها. مادرش همچنان نگران بود و گفت حتما اَدالت کُلد بخورد و اگر هم شد پنی سیلین بزند. علی باشدی گفت و خداحافظی کرد.

احساسِ بی‌پولی اذیتش می‌کرد. به خودش قول داد دیگر از پدرش پول نگیرد. همین شد که زنگ زد به شماره‌ای که چند روزِ پیش، روی دیوار کنارِ خوابگاه دیده بود. شماره‌ی کسی بود که آگهی داده بود کتاب‌خانه‌ی ملت را خریدار است. وقتی تماس گرفت خریدار به او گفت فقط کتاب‌های رمان، شعر، عرفان، تاریخ و فلسفه را خریدار است. تازه باید تعدادِ کتاب‌ها حداقل 100 جلد باشد و حاضر است یک سومِ قیمتِ روزِ آن کتاب پول بپردازد. با این تفاسیر، علی از او خداحافظی کرد. دلش نمی‌آمد کتاب‌هایش را بفروشد، ولی چه می‌شود کرد. این قضیه که بتواند پولش را خودش در آورد برایش اهمیتِ بیشتری داشت. دو دل بود که تمامِ تلاشش را بکند تا کتاب‌هایی را که به بقیه قرض داده است پس بگیرد تا آمارِ آن را به 100 جلد برساند و یا این که بگردد دنبالِ یک کارِ دیگر. یادِ روزی افتاد که کتاب‌های اضافه‌اش را برده بود روی میزی کنارِ سایتِ دانشکده و به دانشجوها گفته بود که هر کس هر عنوانی را که دوست دارد ببرد. ما ایرانی‌ها عادت داریم هرجا چیزی مجانی می‌بینیم برای به دست آوردنش دست و پا بزنیم. حالا آن چیزِ مجانی چه باشد، مهم نیست، به کار ما می‌آید یا نه، مهم نیست، حتی ممکن است ضرر داشته باشد، مهم نیست، چیزی که مهم است این قاعده است: اگر جایی چیزی را مجانی می‌دهند برو و بگیر، حتی اگر زهر مار باشد.  علی هم که این اخلاقِ ما ایرانی‌ها را می‌دانست جمله‌ای را روی کاغذی نوشت و آن را چسباند روی میز کنار کتاب‌ها. «قیمت هر کتاب برابر است با یک بار مطالعه‌ی آن. اگر کتابی را نمی‌خواهید بخوانید آن را برندارید.»

¶¶¶

از خیابانِ اصلی اختیاریه شروع کرد. یک خیابانِ مشجر خنک توی روزِ گرم تیرماه. نغمه‌ی پرندگان به گوشش می‌خورد. آوزاخوانی یک سری پرنده که بزرگترین حسن‌شان بی‌غمی بود. آن هم با این چهچه‌ای که سر می‌دادند. ماشین‌‌های‌آخرین مدل از کنارش رد می‌شدند؛ سریع و بی‌اعتنا. جوانکی پیچید توی خیابانِ اختیاریه و کنارِ خیابان پارک کرد. دستی را کشید و با شلوارکِ سفید رنگ و تی‌شرتِ همرنگ با شلوارکش پرید پایین و رفت توی مغازه. بعدِ این که رفت شیشه‌های ماشینش رفت بالا و کمی بعد خنک‌کننده‌ی موتورِ بی‌ام دبلیواش خاموش شد.

 اسم کوچه‌ها توجه‌اش را جلب کرد. لاله، سنبل، مهران، ... انواع و اقسامِ اسم‌های فانتزی. ساختمانِ 4 طبقه‌ای دید که فقط 4 زنگ داشت. احساس کرد باید جز دهکِ بالای جامعه باشند. زنگِ اول را زد:

- بله، بفرمایید؟

زنِ جوانی جواب داد. صدایش خواب‌آلود بود. شاید چندان خوشحال نبود از این که دارد این وقتِ روز جواب می‌دهد. علی شروع کرد به توضیح دادن در موردِ طرح و پرسش‌نامه‌اش:

- خانم ببخشید. من یک پرسش‌نامه داشتم که برای پایان‌نامه‌ی دانشجویی‌ام است. یک سری سوال است اگر زحمتی نیست لطف کنید از من تحویل بگیرید. فردا می‌آیم جوابِ پرشده‌اش را می‌گیرم.

- بیاندازید توی باکس‌مان.

علی هم تشکر کرد و پرسش‌نامه را انداخت توی باکس‌شان. همین طور زنگ‌های دیگر را زد و همین جملات خسته کننده را تکرار کرد. غالبا سر باز می‌زدند. موردهای بعدی مثل آن خانمِ خواب‌آلود اولی نبودند. هوشیارتر می‌نمودند:

- سوالاتش چیست؟

- در موردِ میزانِ رضایت شما از زندگی. برای پایان‌نامه‌ام است و این که شخصِ خاصی به این سوالات چه پاسخی داده محرمانه باقی می‌ماند و فقط من از آن اطلاع خواهم داشت.

- ممنون آقا. ما وقت نداریم.

بعضی‌شان هم خودشان می‌آمدند می‌گرفتند. برای شروع بد نبود. نزدیکی ظهر بود. دهانش خیلی خشک شده بود. هم تشنه بود و هم می‌خواست قرص‌هایی را که صبح دکتر به او داده بود بخورد، این شد که یک بطری آب معدنی خرید. اگر طرف‌های گمرک یا منیریه بود احتمال داشت کلمنِ آبی جلوی یکی از مغازه‌ها باشد و او برای خوردن قرص‌هایش نیازی به خریدنِ آب معدنی نداشته باشد، ولی در شمال شهر خبری از این چیزها نیست که اگر هم باشد کسی از آن کلمن آب نمی‌خورَد، مگر می‌شود از لیوانی که همه به آن دهان زده‌اند آب بخوری! تازه، خیلی هم بی‌کلاس است.

 می‌خواست ناهار بخورد، کوچه‌ی خلوتی پیدا کرد و رویِ جدولِ کنارِ کوچه زیرِ سایه‌ی درختی نشست. سیب‌زمینی آب‌پزی را که از دیشب مانده بود از توی کیفش درآورد و شروع کرد به خوردن. همچنان سرش تیر می‌کشید. سرش را گذاشت روی کیفش تا چند دقیقه‌ای استراحت بکند.

نزدیکی‌های عصر شروع کرد به گشتن و پرسش‌نامه پخش کردن توی خیابانِ اختیاریه­ی شمالی که نامش شده بود شهید آذرمینا. توی یکی از این فرعی‌ها، پیرمردی سفیدپوش نظرش را جلب کرد. پیرمرد داشت به درخت نزدیکِ درِ خانه‌اش آب می‌داد. زمینِ جلوی دروازه را هم کامل آب‌پاشی کرده بود. علی جلو رفت و مودبانه سلام کرد:

- خسته نباشید حاج آقا. ببخشید مزاحم‌تان شدم.

پیرمرد لبخندی زد و با خوشرویی به علی نگریست.

- علیک سلام. بفرما جوان.

- من دانشجو هستم و برای پایان‌نامه‌ام تحقیقی را شروع کرده‌ام. برای کامل شدنِ داده‌هایم یک سری پرسش‌نامه‌ را پخش می‌کنم تا ببینم نظرِ مردم چیست. اگر شما وقت داشته باشید من یکی از این پرسش‌نامه‌ها را خدمت‌تان تقدیم کنم.

علی پرسش‌نامه را داد دستِ پیرمرد. پیرمرد نگاهی کرد و سری تکان داد:

- باشد می‌خوانمش و اگر پسندیدم جواب می‌دهم. دانشجوی کجا هستید؟

- دانشجوی دانشگاهِ...

هنوز علی نگفته بود که پیرمردِ سفیدپوش گفت:

- دانشگاه آزادی نیستی که؟

علی خندید و گفت:

- نه حاج آقا، دانشگاه ملی هستم.

- نه این که دانشگاه آزاد بد باشد. همین جوری پرسیدم وگرنه عروسِ خودم مسوول سایتِ کامپیوتر توی یکی از همین دانشگاه‌‌های آزاد تهران است. اتفاقا خیلی روی حرفش حساب می‌کنند. ولی به نظرم کیفیتِ آموزشی دانشگاه آزاد از سراسری پایین‌تر است. پس که تحقیق می‌کنی. بسیار خوب. کی به نظر ما توجه می‌کند جوان! تو حالا می‌گویی می‌خواهم نظرِ مردم را بدانم. از این که می‌بینم قیافه‌ی  تر و تمیز و باشخصیتی داری دارم می‌گویم. من خودم کلی توی همین انقلاب زحمت کشیدم. باورت نمی‌شود بگویم سرِ یک قضیه‌ای رفتم خدمتِ امام. توی دبیرستانِ علوی. همان جا آقایان گفتند که بیا تو خط و مسئولیت بگیر. من سال‌ها تو خطِ چوب بودم. حالا نبین پیر شدم.

- نه ماشالله سرِ حال هستید؟

- قربانت. نه آن نا و  نفسِ سابق نیست. بالاخره همه یک روزی پیر می‌شوند. می‌گفتم، همان موقع گفتم نه من می‌خواهم توی بازار باشم. وارد سیاست نشدم. جزِ کله گنده‌های چوب بودم. یادش بخیر چه دورانی بود. الان مشکلِ حکومت این است که با مردم صداقت ندارد. دروغ می‌گوید. دوست دارم من را پیشِ این مسولین رده بالا ببرند. بگویم این قدر دروغ نگویید. از همه طرف هم دروغ می‌گویند. فکر نکن من یک جناحِ خاص را دارم می‌گویم. همه‌شان سر و تهِ یک کرباسند. این جوری نمی‌شود مملکت‌داری کرد. همین شهرداری ببین. این چه وضعِ اداره‌ی شهر است. چندباری رفتم دعوا. یک وقت نگویی این حالا این بالا نشسته و بی‌دین است. نه والله من خودم الان باید بروم سرِ نمازم. همیشه قبلِ نماز مغرب چند رکعت نماز و چند صفحه‌ای هم قرآن می‌خوانم. این جور کار کردن مردم را بی‌دین می‌کند. مردم سرخورده می‌شوند. یک وقت نگویی اِه این هم ضد انقلاب است. نه باید با تفکر درست و صداقت کشور را اداره کرد. من حرفم این است.

به داخلِ خانه اشاره کرد شیرِ آب را ببندند. آن قدر با علی صحبت کرد که آرام آرام آفتاب هم پشتِ ساختمان‌های زیبای فرمانیه ناپدید شد. از جریانات چوب گفت و از استخاره‌ای گفت که در جوانی آیت الله میلانی برایش گرفته بود. آخر سر به علی توصیه کرد:

- من هم این را می‌خوانم ببینم چه نوشتی. ولی فکر می‌کنم دنبالِ یک کارِ بهتر بگردی بهتر است. آدم باید سعی کند یک کاری کند بیشتر پیشرفت کند. کامپیوتر یاد بگیر و دنبال یک کار درست و حسابی باش.

علی خداحافظی کرد و به صحبت‌های پیرمرد فکر کرد. با خودش می‌گفت خوب کدام یک از ما را اگر بدون مراقب سرِ جلسه امتحان بگذارند تقلب نمی‌کنیم، کدام یک از ما اگر امکانِ استفاده از رانتی را داشته باشیم ممکن است از آن استفاده نکنیم، کدام یک از ما اگر روزِ اول دانشگاه مدرکی را به‌مان بدهند و بگویند بیا این مدرک، نمی‌خواهد سرِ کلاس بروی قبول نمی‌کنیم. کدام یک از ما اگر شغلی که به تخصص ما ارتباطی ندارد به ما پیشنهاد بدهند حاضر نیستیم آن را قبول کنیم. خوب این مسوولینی که داریم همه مردمانی هستند که از بین همین ماها بیرون آمده‌اند. آن‌ها را از فضا که نیاورده‌اند و تا این ما و جامعه ما بهبود نیابد مسوولین ما بهبود نخواهند یافت. عجله کرد که زودتر برسد به خانه‌ی پدر خانمش.



[1] در همه جای کتاب منظور از تخم، تخم مرغ است؛ آن طور که در خوابگاه‌مان مرسوم است.

پس‌نوشت:

1. این داستان برایم از جهاتی مهم و خاطره‌انگیز است؛ از این جهت که من چهار سال پیش هم فکر می‌کردم روزنامه‌خواندنِ کارِ عبثی است و هنوز هم بر این عهد پای‌بندم. یا این که یادم می‌آید یکی دو بار کتاب‌هایم را در دانشکده، به طور مجّانی در اختیار بچّه‌ها گذاشته‌ام. کتاب‌هایی که هم‌دانشکده‌ای‌ها می‌بردند تا بخوانند و استفاده کنند. یا آن تکّه‌ی بحث‌های خوابگاهی که هنوز هم برایم زنده است. از گفت‌وگوهای دو نامزد می‌گذرم که زیادی کلیشه است!

2. تا انتهای هفته‌ی بعد!

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ آرمانِ علی-بخش دوّم

یاسین که دیشب از شیراز آمده بود بدش نمی‌آمد کمی بیشتر بخوابد، اما از صدایِ حمد و سوره‌ی من بد خواب شد، البته به اندازه‌ی کافی خوابیده بود، وگرنه او کسی نبود که با صدای نماز خواندنِ من بد خواب شود. چشمانش را مالاند و به فضای پشت سر من که نور چراغ خیابان آن را روشن می‌کرد نگاهی انداخت، نور سفید بود و چشمانش را اذیت نمی‌کرد. صدایِ جارویِ کارگرِ شهرداری شنیده می‌شد، همچنین صدای تک و توک ماشین‌هایی که گازش را می‌گرفتند و می‌رفتند. یاسین وسوسه ‌شد بیاید لبِ پنجره تا نسیمِ سحری بخورد به صورتش.

وقتی نام یک نفری یاسین است، یعنی خانواده طرف باید یک جورِ خاصی مذهبی باشد. مذهبی‌تر از این خانواده‌هایی که نامِ علی و حسن و محمد و... توی‌شان است. انگاری خبر از یک جهان‌بینی خاصی می‌دهد. خب، همه‌ی این‌ها را بهش می‌گویند قضاوت از بیرون. قضاوتی نه صد در صد درست و منطبق بر واقعیت. فلسفه‌ی خیلی چیزها بر می‌گردد به خواب و عالمِ رویا، از جمله همین نام‌گذاری یاسین. اگر قرار بود نام‌گذاریِ او به نامِ یاسین، دلیلِ مستحکم‌تری داشته باشد، یاسین هم قامت بسته بود هم‌زمان، وحتی نه، یک جورهایی زودتر از من. این را بعضی‌ها بهش می‌گویند یک قضاوتِ کلیشه‌ای.

یاسین نشست رویِ زمین و توی سایه روشنِ اتاق، حرکاتِ من را نسبتِ به قبل که مثلِ شبح می‌دید واقعی‌تر رصد ‌کرد. سلام نمازم را گفتم. حالا نوبتِ من بود که حرکاتِ یاسین را در گوشه‌ی تاریکِ اتاق رصد کنم. یاسین مشغول کاری بود، داشت کیفش را مرتب می‌کرد یا کاری شبیه به آن. شاید یادش نمی‌آمد که از فرطِ خستگی روی کیفش خوابیده باشد.

- چه خطرها حاجی؟

صدای آرامِ من خیلی بلند به نظر می‌رسید. یاسین دوباره نگاه انداختِ سمتِ روشنایی اتاق. اول از همه میز را دید و بعد سر و شکلِ من را تشخیص داد. آمد جلوتر. نه این که بلند شده باشد، همین طور روی زمین خودش را جا به جا کرد و آمد نزدیکی من و با من روبوسی کرد.

- وقتی آمدم خواب بودی. فکر کنم خیلی زود خوابیدی.

- راست می‌گویی. آن قدر که حواسم نبود دارم روی کیفم می‌خوابم.

شروع کردم به جمع کردنِ جانماز که یاسین گفت فعلا دست نگه دارم. من هم بی‌خیالِ جانماز شدم. کشیدم کناری و تکیه دادم به دیوارِ اتاق که انواع و اقسامِ جملات رویِ آن حک شده بود. دو دستم را به هم قلاب کردم و رو به جلو فشردم تا کمی سرحال‌تر شوم. گفتم:

- خوب، چه کار می‌کنی؟

- شکرِ خدا...

بهزاد هم تکانی به خود داد. عادت داشت طاق‌باز و پاباز بخوابد. یک شمدِ خیلی نازکی هم می‌انداختِ روی خودش که تا صبح شمد می‌رفت کنار و بهزاد می‌ماند و طاق و پا و باز.

- بنده خدا دیشب خیلی حرف می‌زد.

- بهزاد؟

- نه، مهدی را می‌گویم.

همین را که گفت نگاهش گره خورد به روی تخت. همان جایی که مهدی فقط خروپفِ آرامی می‌کرد.

- جالب بود که ترکی صحبت می‌کرد... متوجه نمی‌شدم.

- مگر ترک نبودی؟

- نه...

- راستی؟... من فکر می‌کردم ترکی.

یاسین اتاق را برنداز کرد و گفت:

- همین چهار نفر هستید؟

- به اسم چهار نفریم. یکی از بچه‌ها بیشتر خانه‌شان است. بچه‌ی اراک است، با این حساب بیشترِ اوقات سه نفر هستیم. البته بچه‌های سوییت هم هستند. علی را که می‌شناسی؟ او هم این‌جاست و با سعید هم‌اتاق است.

- سعید را می‌شناسم، پسره‌ی ریشو... اما علی... کدام علی؟ نه نمی‌شناسم.

- رشته‌اش روان‌شناسی است. خیلی با هم دوست هستیم. از بچه‌های لیسانس است. دارد روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کند. بچه‌ی جالبی است. بد نیست بشناسیش.

¶¶¶

ایستگاهِ امام خمینی، محلِ قرارِ علی و مژده است. (به جای پارکِ لاله!) علی از سمتِ بالا می‌آمد و مژده از بالاتر از محلِ آمدنِ علی. ایستگاهِ متروی امام خمینی یکی از شلوغ‌ترین ایستگاه‌های مترو است. همین که از قطار پیاده شوی و بخواهی خط عوض کنی پیرِ آدم در می‌آید. توی آن شلوغی که معلوم نبود کی به کی بود علی یک صفحه‌ای از رمانِ تِس را خواند.

در همین گیر و دار بود دید که دخترک چشم سبزِ رویاهایش دارد زمین را ناز می‌کند و می‌آید. مژده هیچ وقت عادت نداشت کفش پاشنه بلند بپوشد، عوضش کفش‌هایش سبک و هم‌سطحِ زمین بود. آن قدر با آرامش راه می‌رفت که پنداری مدام در حال خوش و بش کردن با زمین است. سلام و علیکی کردند. نشستند که با قطارِ بعدی بروند سمتِ دانشگاهِ دوتایی‌شان.

- خسته نباشی واقعاً تازه داری می‌خوانی‌اش. فکر کنم همان موقع که چاپ شده بود خواندمش. البته من با یک ترجمه‌ی دیگر خواندم.

- گرفتاری‌ها زیاده. بعضی از این رمان‌ها این قدر ترجمه‌های متفاوت دارد که آدم می‌ماند کدامش را انتخاب کند.

- آره. مثلِ کوری، یا ناتورِ دشت، صد سال تنهایی. جالب است بعضی وقت‌ها توی یک سال از یک کتاب چند ترجمه‌ی متفاوت چاپ می‌شود. فکر کنم کوری این جوری بود.

- من یک بار یکی از همین برنامه‌های رادیویی را گوش می‌دادم، فکر کنم یکی از همین مترجم­های خفن بود که از این مساله گلایه کرده بود. فکر کنم همانی بود که قبلِ انقلاب کتابِ مارکز را ترجمه کرد.

- آره. او مترجمِ قهاری است.

- آره... ترجمه‌ی صد سال تنهایی‌اش فوق‌العاده بود.

قطار آمده بود و باید سوارِ قطار می‌شدند تا می‌رفتند دانشگاه. علی دوست نداشت مژده همراهش بیاید. چون قسمتِ مردها شلوغ می‌شد، ولی این بار قطار خلوت بود و جای نشستن برای دو نفرشان پیدا می‌شد. توی قطار، یکی دو نفری روزنامه می‌خواندند. مادری با بچه‌اش داشت در موردِ کلاس شنایِ پسرک صحبت می‌کرد. یکی دو نفری هم چرت می‌زدند.

- امروز قرار است موضوع تحقیقت را مشخص کنی؟

- خوابی‌ مژده؟ موضوع را که مشخص کردم. امروز می‌خواهم با استاد در موردِ محلِ پخشِ پرسش‌نامه‌های تحقیقم صحبت کنم. بیشتر برای آن درسی که پنج گرفته بودم می‌آیم دانشگاه. خوابی‌ها؟

- من خوابم؟ یعنی تو خواب نیستی. خواب، یعنی کسی که به بقیه توجه نمی‌کند. من باید شاکی باشم از بی‌توجهی‌های تو. چرا این قدر کم سر می‌زنی به مامان و بابا؟ من خوابم دیگر، باشد.

- مژده جان! ناراحتِ چه هستی؟ گرفتاری من را نمی‌بینی؟ بعد گیر می‌دهی به سر زدن و نزدن که آن قدر هم مهم نیست... داری گیر الکی  می‌دهی مژده!

- یعنی چه مهم نیست؟

  - حالم خراب است. نگرانِ این همه سنگینی خودم هستم. تو هم گیر داده‌ای به چه چیزها. آن قدر سنگین هستم که نمی‌شود بیان کرد. خسته‌ام مژده.

مژده نگرانی را در چهره‌ی نامزدش خواند. دستانش را گذاشت توی دستانِ علی:

- یعنی تو اگر همراهِ ما می‌آمدی کاشان فرق نمی‌کرد؟ یک مقدار دلت باز می‌شد. حال و هوایت بهتر می‌شد. این جوری که تو داری خودت را نابود می‌کنی. همه‌اش فکر و فکر و فکر و نگرانی. برای چه آخر؟ چه چیز این همه ارزش دارد که دارد تو را نابود می‌کند؟ نگرانِ چه هستی؟

علی آرام نداشت. دستانِ مژده را گرفت و برعکس کرد و به کفِ دستش خیره شد و پوزخندی زد. کیفش را انداخت روی پاهایش و ادامه داد:

- همه‌ی ناراحتی من آینده است. بی‌خیالی که نمی‌توانم طی کنم. چقدر خوب بود می‌رفتیم توی یک روستایی عینِ این آدم‌های ساده‌ی روستایی برای خودمان زندگی می‌کردیم. دردِ من چه بود که بیایم این‌جا و تو را هم ناراحت کنم. می‌خواهی برایت توی این شهرِ کثیف بلبلی بزنم. بزنم زیرِ آواز... (پس از مدتی سکوت، علی با صدایی آرام ادامه داد:) یک چیزی یک بار دیدم تو تهران... برای یک کار اداری رفتم داخل شهر برگشتنی بغلِ مصلای امام خمینیِ نمادِ دوران حکومت جمهوری اسلامی(علیه السلام!). نمایشگاهِ شیلات بود. خب من هم خیلی به ماهی علاقه دارم. آن‌جا دوتا چیز باحال دیدم؛ اول خاویارِ قزل‌آلا در قوطی‌های 100 گرمی به قیمت 15000 (پانزده هزار) تومان و دومی یک غرفه‌ی فروش محصولاتِ تزیینیِ ساخته شده از موجودات دریایی؛ شکم کوسه‌ها و ماهی‌های بدبخت را خالی کرده بودند تا چند تا آدم بی‌شرافت آن‌ها را برای خوشگلی و شاید هم پز دادن به دوست و آشنا به دیوارِ خانه‌شان آویزان کنند. (اگر من هم یک روز از این چیزها خریدم بی شرافتم.) چیزی که آن‌جا حالم را به هم زد دو تا مردِ خوش لباسِ خوش‌تیپِ ریشو بودند که قیافه‌شان من را یاد برخی دولت‌مردانِ بی‌شرفی ‌انداخت که جهتِ حفظِ ظاهر ریش‌های خیلی خوشگلی دارند و البته بعضی مذهبی‌های سرمایه‌دار. این دونفر که باهم بودند و یکی شان پنجاه‌ساله و دیگری سی ساله می‌زد فکر کنم به اندازه حقوقِ ماهیانه یک کارگر، کوسه و سفره ماهی و... خشک شده گرفتند و نکته دیگر این‌که روی بسیاری از این وسایل تزیینی آیات و سوره‌های قرآن نوشته و حک شده بود و البته قیمت‌شان سر به فلک می‌کشید. همین حالا که قرار است بروم جنوب شهر برای تحقیق عقم می‌گیرد. دلم نمی‌آید بروم این همه تفاوت را ببینم و خودم را بزنم به بی‌تفاوتی.

سکوت حکم‌فرما شد. مژده هیچ نگفت؛ هیچ...

 - چرا این جوری نگاه می‌کنی. از من نخواه که بی‌تفاوت مثلِ بقیه سرم تو کارِ خودم باشد و مثلِ شخصیتِ خوک‌مانند همین رمانِ تِس، سرم را بیاندازم و زندگی کنم. صبح به صبح بیدار شوم و بروم مثلِ ماشین‌ها کار کنم و بعد ماه به ماه دست رنجم را دستم بگیرم و برویم توی این پاساژ و آن پاساژ مدلِ خوب لباسِ زیر را پیدا کنم و شب به شب تنت کنم. یا برایت لباس بگیرم که توی ختمِ اندام بپوشی!

مژده با اخم کرد و گفت:

- زشت است، علی. از تو بعید است. ولش کن. بیا در موردِ یک چیز دیگر حرف بزنیم...

آن قدر آرام حرف می‌زدند که کسِ دیگری نشنود. علی هم حواسش بود که...

- مژده، تو داری بی‌خود من را آرام می‌کنی. این آرامش خیلی کثیف است. من اصلاً دوستش ندارم. می‌شود آرامم نکنی. من داد نمی‌زنم. عصبانیت من مقطعی نیست که تو بخواهی این طور دست‌پاچه شوی.

به مقصدشان نزدیک می‌شدند. از آن‌جا باید سوارِ اتوبوس‌های دانشگاه‌شان می‌شدند و می‌رفتند سمتِ دانشگاه‌. علی و مژده در سکوت همدیگر را نگاه می‌کردند. دیگر کسی توی قطار نمانده بود و بیش‌تر مردم پیاده شده بودند.

از ایستگاه زدند بیرون و سوارِ اتوبوس‌ها شدند تا بروند دانشگاه.
پس‌نوشت:
1. ادامه هم هفته‌ی بعد.
2. یک نکته هم درباره‌ی تیراندازی محمود کریمی بگویم. به نظرم این نکته مهم است. اگر همین امروز هم محمود کریمی اعدام هم شود، باز هم در ذهنِ من مدّاحی است که نوحه‌ها و مراثی و سرودها و شعرهای عالی خوانده و حظِّ خوبی از بسیاری از مراسم‌هایش برده‌ام. این یک نکته‌ی طبیعی است. آدم‌ها را با کارهای‌شان بشناسیم. کارِ خوبش را ارج بنهیم، کار بدش را هم تقبیح کنیم. ولی موضوعات را با هم قاطی نکنیم. محمود کریمی برای من، یک مدّاح محترم است. هر چند یکی دو سالی است که به برخی حرکات محمود کریمی در هیأت نقد داشته و دارم. یک موردش درباره‌ی اظهار نظر نسنجیده‌اش درباره‌ی آقای صمدی آملی بود و دیگری هم اظهار نظر بی‌پروایش درباره‌ی حسن عبّاسی است. هر دوی این کارها نادرست است و باید تقبیح شود و هر کس که دستش به ایشان می‌رسد باید امر به معروف کند. پسندیده نیست یک مدّاحِ امام حسین این‌گونه درباره‌ی حسن عبّاسی یا هر کس دیگری حرفِ نامربوط بزند. حتّی به نظرم می‌آید که در داستانِ اخیر، اگر حاج محمود تیراندازی نمی‌کرد خیلی بهتر بود، چون این کارش عواقب بدی برای هیأتِ امام حسین دارد. کار ایشان آسیب‌های جدّی به جریان مدّاحی می‌زند. ضمن این که مسائل حقوقی و قضایی‌اش هم سر جایش است. در این‌باره حرفی نمی‌زنم و منتظر دستگاه‌های قضایی می‌مانم. با وجودِ این که پاره‌ای مسائل امنیّتی هم در این موضوع ورود پیدا کرده، به نظرم این اتّفاق کمی پیچیده است. ولی در هر صورت این کار، حواشی‌اش و پراکنده شدن خبرش، منفعتی ندارد. اگر ایشان کارِ خلافِ قانون هم کرده باشد، تاوانش را می‌دهد، و انشالله دوباره‌ برمی‌گردد هیأت و دوباره حَرَم عرشِ خدا می‌شود. خدا هیأتِ امام حسین را از این ابتلائات نجات دهد و انشالله مدّاح‌های ما هم بیشتر دقّت کنند. خیلی بیشتر! تبعاتِ کارشان را بسنجند.

3. به فردینِ آرش هم بابتِ نمایش فیلمش در عمّار تبریک می‌گویم و از این که جایزه‌ی فیلم‌های ما را برده هم خوش‌حالم و هم غبطه می‌خورم. دعا کنید ما هم بتوانیم خوش‌فکر و سازنده باشیم... من و فردین و جمع دیگری از رفقا می‌خواهیم یک کارِ مستند کنیم، از دوستانِ خواننده‌ی این وبلاگ هم صمیمانه می‌خواهم به ما کمک کنند. فیلم مستقل، تاک‌شو، ویژه خواهد بود انشالله. باقی توضیح‌ها را باید خصوصی عرض کنم. ولی نقطه‌ی قوّت کار حضور آدم‌هایی از جنس فردین است. آدم‌هایی فعّال، کوشا، پیگیر، دوست‌داشتنی.

4. یادداشت‌هایی را که بر کتاب‌هایی که در سال‌های 88 تا 91 خوانده بودم نیز منتشر کرده‌ام؛ در بخش کتاب‌خانه.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری