تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احمدی‌نژاد» ثبت شده است

صحنه را دیدم

یا لطیف
پیش‌نوشت:
* این نوشته درباره سابمیت کم‎‌دقّتی کرده بود که با تذکر مرتضی اسکویی درستش کردم. 

غربی‌های کافرکیش رسمی دارند در ژورنال‌ها‌ی‌شان به اسم سابمیت و اکسپت. (Submit & accept).

اگر مقاله‌ای را برای‌شان بفرستی، آن‌ها باید یا Submitات را تأیید کنند یعنی بگویند مقاله را دریافت کرده‎اند یا نه. بعدش هم معمولاً یا ردّش می‌کنند یا با پاره‌ای از اشکال‌ها به طرفت می‌فرستند. در دیسه‌ی دوّم، تو اشکال‌ها را بررسی می‌کنی و درستش می‌کنی به سمت‌شان می‌فرستی و آن‌ها چاپش می‌کنند.

من دو مقاله برای نشریّه‌ی هابیل فرستاده‌ام. یکی‌اش بیش 3200 کلمه دارد. یعنی زیاد است. یا دستِ کم حروف‌چینی‌اش طول می‌کشد! آقایان هابیل به روی خودشان نمی‌آورند و حتّی نمی‌گویند مقاله‌ام submit شده یا نه. یعنی به دست‌شان رسیده یا نه. مهم نیست. چون من فهمیده‌ام که ردش می‌کنند.

مطلب دوّم را submit می‌کنند و بعد هم با پاره‌ای از اشکال‌ها به سمتم روانه‌اش می‌کنند. (خیلی خوب و حرفه‌ای!) من مطلب دوّم را بازنویسی می‌کنم که می‌شود بالع بر 1600 کلمه. بعد هم برایش می‌فرستم. جناب هابیل منتشر می‌شود. خبری از نوشته‌ی دوّم من هم نیست. باز هم مهم نیست. ما هم‌چنان عاشق هابیلیم. بسیار دوستش داریم. ولی اگر قبلش به من می‌گفتند مطلبِ دوّمم را چاپ نمی‌کنند، این‌همه توی آب‌نمک نمی‌خوابندمش.

مقاله‌ی پرت و submit شده‌ی نخست را هفته‌ی بعد منتشر می‌کنم. (البته هابیل برای این که نشان دهد هابیل است مطلبی قدیمی از من چاپ کرد که این هم از لطف‌شان است. بالاخره هابیل تابِ مستوری نیافت و ما از این پری‌رویی بسیار خوشحالیم.)
حالا که هابیلیان منتشر نکرده‌اند، من هم عصبانی می‌شوم و این نوشته را تقدیم می‌کنم به مدّاحِ دل‌ها: حاج محمد طاهری.
بدن‌نوشت:

صحنه‌ را دیدم


درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی‌

میثم امیری

بچه حزب‌اللهی‌ها زیاد ساده نباشید، یک ذرّه راه‌راه باشید.

حجت‌الاسلام پناهیان؛ هیأت شهدای گمنام؛ بهار 92-

این نوشته درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی است. حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های متفاوت و جذّابی دارند. این «تفاوت» و «جذّابیّت» یک امر قابل فهم برای هر کسی است. چرا که این دو از ویژگی‌های هر نوع شوخی است. شوخی، عدمِ هماهنگی است که از سطحِ پینگ‌پونگ‌های کلامی تا عمق کمدی‌های موقعیّت قابل ارزیابی است. در این یادداشت هم از آن سطح حرف زده می‌شود و هم از آن عمق.

حزب اللهی بر دو نوع است؛ موافق ولایتِ فقیه و مخالفِ ولایت فقیه. البته این مَقسم از این جهت انتخاب شده است که ذهنِ نویسنده به حزب‌اللهی از نقطه عزیمتِ سیاسی می‌نگرد و حس می‌کند این نقطه عزیمت است که آدم‌های حزب‌اللهی را به درستی- درست هم به معنای تاریخی و هم به معنای منطقی- از یکدیگر متمایز می‌کند. تجربه‌ی تقریباً ده ساله در محیطِ دانشگاهی مواجهه با این دو گروه را برای نویسنده واضح کرده است. از این چنین نقطه عزیمتی این نوشته، بیش‌تر درباره‌ی حزب‌اللهی‌های دانشجوی موافق تئوری ولایت فقیه است.

سعی نویسنده بر راویانه نوشتنِ این مطلب است، منتها یک تقسیم‌بندی، هر چند خام، برای طرح‌ریزی شفاف‌ترِ خطوطِ استدلال نیاز است. که آن را اوّلیّه‌جات، تهیّه‌جات، تزیینیّات نامیده‌ام.

(آ) اوّلیّه‌جات

شوخی از موّادِ اولیّه‌ای تشکیل شده است. آن موادِ اولیّه، آن‌جا که از جنس نقل است، دایره‌ی محدودی ندارد، ولی امّهاتش قابل بحث است که در چند بند آورده‌ام.

فحش ناموس ممنوع است. البته دسته‌ی مهمّی از شوخی‌های غیر افلاطونی در بیان و بنان این حزب‌اللهی‌ها جایی ندارد. آن‌ها معمولاً با اسفلِ اعضای زن یا مرد، واژه‌ای نمی‌سازند. اسکول و مشنگ را استفاده می‌کنند به جای آدمِ چیزخل. مگر این که واقعاً به‌شان فشار بیاید که بخواهند ازجای‌گزین‌های اسکول استفاده کنند. از واژه‌های خواهر فلان یا مادر فلان هرگز استفاده نمی‌کنند. هرگز هم همدیگر را موردِ عنایتِ جنسی، در شوخی‌ها، قرار نمی‌دهند. هر چند ممکن است به خودشان رحم نکنند و به «...» بروند. ولی دیگران را به آن منطقه‌ی توریستی نمی‌فرستند!

از ماتحت هم زیاد استفاده نمی‌کنند. مگر این که بگویند «فلانی تهش خراب است.» یا «تهش باد می‌دهد». امّا از «دهان سرویس شدن» زیاد استفاده می‌کنند. که به قول شاملو این عبارت هرگز عبارت پاکی  نیست. اصولاً حزب‌اللهی از فحش‌ دادنِ در لفافه استقبال می‌کند. یکی از دوستان که در تشکیلات آقای مصباح هست از «دهانت مسواک» به جای «دهانت سرویس» استفاده می‌کند. این دقّت در بین حزب‌اللهی‌های اهل مطالعه بیشتر دیده می‌شود.

عمّه در میانِ برخی از حزب‌اللهی‌ها کم‌سوادتر یا عامه‌پسندتر کاربرد دارد. البته این بستگی به منطقه‌ی زیستی حزب‌اللهی هم دارد. در مازندران استفاده از واژه‌ی عمّه معنای بدی ندارد، حتّی در مواردی بسیار راه‌گشاست. در بین حزب‌اللهی‌ها از عمّه‌ی کسانی استفاده می‌شود که عمّه ندارند. ولی هرگز ممکن نیست متناظر آن شوخی را با حزب‌اللهی که خواهر ندارد انجام دهند.

استفاده از فعل‌های خاصّی که معنای جنسی دارند هم از حزب‌اللهی‌ها دور نیست. حتماً به صراحت از فعل‌های متناظر با عمل جنسی استفاده نمی‌کنند، ولی از فعل‌های عام‌تر بهره می‌گیرند. البته این به میزان عامه‌پسندِ گفتارِ حزب‌اللهی است. هر چه حزب‌اللهی، سعی کند خودش را به معیارهای دینی نزدیک کند، سعی می‌کند نظیف‌تر سخن بگویید. و مثلاً به جای «ترتیب چیزی را دادن» از «بیچاره کردن» یا «نابود کردن» یا «پوکاندن» استفاده می‌کنند.

(ب) تهیّه‌جات

آن‌چه در مرحله‌ی قبل بود، بیشتر درباره‌ی مواد اوّلیه‌ی شوخی‌ها بود. آن موادِ اولیّه بیشتر در عرصه مقال بحث شده است. امّا مهم‌تر از ساختار نحوی، ساختار صرفی شوخی‌های حزب‌اللهی‌هاست که گاه از گفتار بیرون شده و به عمل و موقعیّت‌آفرینی تبدیل می‌شود.

استفاده از خاطره‌های علما در شوخی بین بچّه‌ها عمومیّت دارد. یعنی یک خاطره‌ی مشترک بین دوستان حزب‌اللهی از یک روحانی، موقعیّت‌های طنزآلودی می‌سازد. مثلاً مرحوم آقای مجتهدی می‌گفت در روایت داریم اگر کسی برای نماز شب بلند نشود، شیطان بر صورتش بول می‌کند. بعد آقای مجتهدی می‌گفت: «من خودم یک چیزی به این روایت اضافه می‌کنم و آن هم این که اگر کسی برای نماز صبح بلند نشود، شیطان آن کار را می‌کند. که نمی‌توانم این‌جا بگویم، چون خانم‌ها هستند». شده دوستان حزب‌اللهی، کسی را برای نماز صبح بلند کردند و هم‌زمان آرام زیر گوشش گفتند: «بلند شو... شیطان دارد می‌آید». (یکی از رفقا در اردوی جنوب، از این که بچّه‌ها بعد از نماز صبح، بین‌الطّلوعین، می‌خوابند گله داشت. او یکی دو بار بعد از اذان صبح، سراغ آن‌هایی که خواب بودند می‌رفت و با احتیاط نوشابه‌ی گازدار روی شلوار بچّه‌ها می‌ریخت... صبح باید می‌دیدید که در صفِ حمّام چه غلغله‌ای بود. احتلامِ کاذب!)

استفاده از خاطره‌ی مشترکِ سیاسی بین رفقای حزب‌اللهی هم طبیعی است و هم طبعی. این دو وجهِ پررنگ و پر‌طرف‌دار دارد. یکی استفاده از آیت الله خامنه‌ای در شوخی‌هاست و دیگری استفاده از مناظره‌های سیاسی سال 88. مثلاً تا یکی از بچّه‌های حزب‌اللهی یک موضعِ روشن‌فکرانه می‌گیرد، دوستانش می‌گویند: «آقای فلانی، از شما بعید بود این موضع. خیلی جالب است آمریکا ناراحت می‌شود، اسرائیل ناراحت می‌شود، شما هم ناراحت می‌شوید.» (اشاره به مناظره‌ی احمدی‌نژاد-کرّوبی.) یا مثلاً «من به شما احترام می‌گذارم» یا «من دوست‌تان دارم» هم زیاد استفاده می‌شود. یا حتّی از قولِ رهبری هم شوخی‌های ظریفی‌ می‌کنند. مثل «صحنه را دیدمِ» آقا؛ که آن را برای موقعیّت‌های دیگری هم بازتولید می‌کنند. از موقعیّت‌های شخصی گرفته تا موقعیّت‌های سیاسی و اجتماعی ممکن است بگویند «صحنه را دیدم». یا «ملت مصر خواهد پیروز شدِ» حضرت امام هم همین وضع را دارد.

گاهی خاطره‌ی مشترکِ اجتماعی-هنری بخشی از شوخی‌های روزمره‌ی حزب‌اللهی را تشکیل می‌دهد. این انواع مختلفی دارد. گاه ممکن است از دلِ یک جمع بیرون بیاید. خاطره‌ای از حاج منصور ارضی که از آن تعبیر جنسی می‌شد بین بچّه‌ها تکرار می‌شود. جمعه و جماعات آبستنِ این نوع شوخی‌هاست. یک بار امام جماعتِ خوابگاه دانشجویی به قدری نماز جماعت را سریع خوانده بود که بعد از نماز همه‌ی بچّه‌ها داد زدند: «دوباره، دوباره». خاطره‌ی مشترک هنری هم به فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیده‌اند برمی‌گردد. شده حزب‌اللهی‌ها بخش‌های مختلفی از سریال‌های مذهبی مثل مختارنامه یا امام علی یا یوسف را به صورت متلک به همدیگر بیاندازند. شخصیّتی مانند ابن زبیر در سریال مختارنامه شایع‌ترین شوخی را بین حزب‌اللهی‌ها ساخته بود. امّا شیرین‌ترینش وقت اردوی جنوب بود. یکی از حزب‌اللهی‌ها که می‌خواست ببیند همه چیز را برداشته‌اند یا نه با آوایی ادیبانه و تاریخی به دوستش خطاب کرد: «آهای آقای فلانی آن لیست را بیاور». که اشاره‌ی طنزی بود به سریال یوسف، و گافِ حاج فرج الله سلحشور در گفت‌وگونویسی که به جای «سیاهه» از واژه‌ی «لیست» استفاده کرده بود.

خطاب‌های حزب‌اللهی‌ها هم با طنز همراه است. مانند «خلیفه محترم دوّم». که نوعی طنز و تناقض‌نمایی در آن نهفته است. مانند لفظ آیت‌الله برای بازیگران زنی که حجاب محکمی ندارند. مانند «آیت الله مهناز افشار»، «آیت الله لیلا حاتمی» و... اگر هم اعتراض کنید، می‌گویند: «انسان، نشانه‌ی خداست، چه اشکالی دارد ما این‌ها را این طور صدا بزنیم».

بعضی وقت‌ها شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های موقعیّت است. یک بار بچّه‌ها مدّاحی را برای مراسم مولودی آورده‌ بودند، ولی مدّاح کمی قضیّه را جدّی گرفته بود. بلایی سرش آمد که بعید است دیگر  جلسه‌ی روضه را با جلسه‌ی مولودی قاطی کند. مدّاح شعرِ مولودی را با آهنگِ غم‌آلود می‌خواند. هم‌زمان بعضی از بچّه‌ها کف می‌زدند بعضی هم بلند گریه می‌کردند. این وسط، یک از بچّه‌ها هم بلند می‌گفت «به به، به به». یکی از بچّه‌های موبایل نوکیای ساده‌ی 11 دوصفر داشت. او درِ پشتِ گوشی را باز کرده و آن را عمود به بدنه‌ی گوشی چسبانده بود و گوشی را هم افقی توی دستش نگه داشته بود؛ تمثیلی از فیلم‌برداری. (فرض کن درِ گوشی همان مونیتورِ فیلم‌بردار است!) بعد هم به مدّاح نزدیک می‌شد، یک چشمش را هم می‌بست که مثلاً دارد دقّت می‌کند و با ریزبینی فیلم‌برداری می‌کند. کنشی که بچّه‌ها را از خنده کشته بود!

اسکول کردن دیگران، یکی دیگر از مایه‌های مزاح بچّه حزب‌اللهی‌هاست. بچّه‌ها بعضاً در مصاحبه‌های‌شان چنین حالتی به خود می‌گیرند. شده دوستان به مجموعه‌ای رفته‌اند و آن مجموعه را بیگانه با روحیّه‌ی حزب‌اللهی و مطالبه‌گری‌شان دیده‌اند و کلِّ مجموعه را دست انداخته‌اند. مثلاً گفته بودند: «من موسیقی‌های مختلفی گوش می‌دهم. آقا هایده و حمیرا عجب صدایی دارند... راه حلِّ ما تساهل و آسان‌گیری است و ما هیچ وقت مسئولی به خوبی مهاجرانی نداشته‌ایم... آره، من حتماً رهبری را قبول دارم. ولی ایشان هم باید خودشان را در معرضِ رأی مردم بگذارند، تا ببینیم اصلاً مردم ایشان را می‌خواهند یا نه!»

(پ) تزیینی‌جات

تزیین بخشِ آخر غیرِ ضرور هر طبخی است. منتها نه می‌توان تأثیر آن را کتمان کرد و نه حتّی می‌توان نادیده‌‌اش گرفت. هر غذایی تزیینیّاتی دارد. شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم تزیینیّاتی دارد. این تزیینیّات بیشتر کلیشه‌هایی است که از بیرون درباره‌ی آن‌ها ساخته شده است. این کلیشه‌ها طبعاً نمی‌تواند اشتباه باشد، ولی همان قاعده‌ی تزیینِ طبخ را دارد. جا زدن این تزیینی‌جات به جای اولیّه‌جات و تهیّه‌جات اشتباهِ لپی است. (کما این همین حالا هم تصوّر این است که هر سه این واژه‌های غلطِ غیرِ مصطلح! هستند که نویسنده از آن استفاده کرده است.)

یکی از کلیشه‌های رایج، جشن پتو است. نمی‌توان جشن پتو را به عنوان یکی از شوخی‌های تقریباً خشن حزب‌اللهی‌ها نادیده گرفت. ولی ممکن است کسی ده سال دانشجو باشد و یک بار هم برایش جشن پتو نگیرند. این شوخی حتماً باید یک دلیل منطقی داشته باشد. تازه با آن دلیل منطقی، خودِ عمل نه آن قدر طولانی است و نه حتّی اصل. بلکه نوعی کنش نسبتاً سریع است که خیلی زود هم تمام می‌شود. آن دلیل منطقی باید در حدِّ یک اتّفاقِ مهم در زندگی حزب‌اللهی باشد؛ مانند متأهّل شدن.

شوخی‌های احمدی‌نژادی یکی دیگر از کلیشه‌هایی است که درباره‌ی نوعِ شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها جا زده می‌شود. هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که بخشی از شوخی‌های احمدی‌نژاد با شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم‌پوشانی دارد، ولی شوخی‌های احمدی‌نژاد -که گاهی ناخواسته از هوشِ هیجانی‌اش ساطع می‌شد- بیشتر به میانگینِ شوخی‌های مردمانِ ایران نزدیک‌‌تر است تا به متوسّطِ شوخی‌های حزب‌‌اللهی‌ها.

کلیشه‌ی حاجی-سیّد با تمِ یخ و از دهان افتاده هم‌چنان جریان دارد. البته خوشبختانه این نگاه از بین ایرانی‌های امروزی و واقع‌بین‌تر دور شده و بیشتر در طیفِ مانده‌درتاریخِ خارج‌نشین کاربرد دارد. البته کلیشه‌ی «برادر» حتماً مسموع است. (ولی معادلش برای خانم‌ها یعنی «خواهر» حتماً کلیشه‌ای و تزیینی است.) امّا برادر، یا حتّی عزیز دلِ برابر به تأسّی از فیلم مارمولک- کاربرد دارد. حتّی سردبیر این نشریه هم عادت در استفاده از این واژه‌ی دوست‌داشتنی دارد؛ «برادر».

پس‌نوشت:

هفته‌ی بعد هم مطلب خواهم گذشت. معلوم است دیگر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

به کی رأی بدهیم 5- چه خوب می‌شلی جلیلی! واقعاً هم می‌شلی.

یا لطیف. 

پیش‌نوشت

جلسه‌ی دیدار دیروز با مخاطبانِ وبلاگ به خوبی و با شور برقرار نشد. ولی تجربه‌ی خوبی بود. من دوست داشتم در این دیدار با مخاطبانی که تا به حال ندیده‌ام، صحبت کنم. که میسور نشد. تنها دشتِ دیروزم آشنایی با دوستِ  علی رحیمی‌پور بود که خواننده‌ی وبلاگم نبود، ولی پیوندِ دوستی بین ما برقرار شد. و همین طور بحثی و ان قلتی و گفتم‌گفتی. دیروز من، جلیل، فردین، حیدر، علی، و دوستش درباره‌ی انتخابات صحبت کردیم و به نتیجه‌ی روشنی هم نرسیدیم. 

دوست داشتم حضرت حجت الاسلام آقای شهاب مرادی هم دیروز به ما می‌پیوست که نشد. شبِ قبلش با او صحبت کرده بودم، ولی حاج آقا گفت که نمی‌تواند بیاید. هم از نظر زمانی بدموقع است، نزدیکی به انتخابات و شب میلاد و این‌ها، و هم شبش باید برود چیذر سخنرانی. 

امّا خبری از خوانندگان ناآشنای وبلاگ نبود. و دوستان خفیّه‌خوان هم‌چنان بر من پیروزند. بحثی هم در وبلاگ درگرفت که شاید حضور برخی از دوستان آن بحث را روشن می‌کرد. که نشد.

حقیر درباره‌ی حضور با نامِ مجازی، یا نامِ حقیقی کوتاه شده در وبلاگ نکته‌هایی دارم که شاید زمانی آن‌ها را بیان کنم. کوتاه‌شده‌ی حرف‌هایم این است که در فضای مجازی هم باید با نام حقیقی حاضر شد. نوشتن ناقصِ اسم، یا استفاده از لقب‌ها، اسم‌مستعارها، یا تخلّص در این فضا نه تنها پسندیده نیست که مذموم است. یعنی نه نوشتنِ «میثمِ» خالی نشان دهنده‌ی هویّتِ من است و نه نوشتنِ «امیریِ» خالی.

بدن‌نوشت

به کی‌ رأی بدهیم‌ها تا به امروز ناظر به معیارهای دموکراتیک و عرفِ سیاست بوده و تا فردای انتخابات چنین خواهد بود. و درستش هم همین است. ولی...

ولی رأی دادن از مقوله‌های فاهمه‌ی جناب کانت است. انتخابِ یک نماینده یا کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری در درونِ انسان، تئوریزه شده از همه‌ی اصولِ دینی، کتاب‌های خوانده شده، فهمش از خدا و قیامت و امیرالمؤمنین، آیزوایدشاتِ کوبریک، مارمولکِ تبریزی، قهقه‌های اخراجی‌های ده‌نمکی، تحریرهای حاج محمود کریمی، غلت خوردن در خاکِ طلاییه، بالا انداختنِ گروکِ 27 درصد با دستانِ نامرئی آدم اسمیت در پهنه‌ی نرمِ ربای بانکی، خیره خیره نگاه کردنِ به دست‌های در هوا لرزانِ سید علیِ رهبر؛ یک دست لرزان‌تر از دیگری و یک دست مسلّط‌تر از آن یکی، خودنگری‌ها و منم منم کردنِ هاشمیِ مصلحت‌ نظام در بیانیّه‌ی آخرش، خِر خِر کردنِ کف‌آلود و خاک به دهان آورده‌ی مشاییِ درسِ حوزه‌نخوانده‌ی بی‌سوادِ رسوازده‌ی ازهم‌پاشیده‌ شده‌ی لگدزن، بی‌تدبیریِ شورای نگهبان در ندیدنِ مصلحت‌ها نظام و در فهمش از جمهوری اسلامی، بالاوپایین پریدنِ بی‌بی‌سیِ و وی‌او‌ای، کلاس‌های کنکور محمّد علیِ نیرینِ عزیز، منبرهای حاج آقا شهاب، نگاه‌های آقا مجتبی، اصولِ عقایدِ علّامه‌ی عمّار (که واقعاً عمّار خیلی هم لقبِ بدی برای آقای مصباح نیست؛ از سکوت در سقیفه تا روشن‌گری در جمل و صفیّن و نهروان، و باز درگیرِ بحث‌های بی‌فایده شدن در جاهایی به شهادتِ حکمتِ 405 نهج البلاغه‌ی مولا و آقای مصباح در بهترین حالت عمّار است)، مریمِ دی‌جی‌ای که مجبور شدم شبِ وفاتِ پدربزرگم در خودریی در نیمه‌شبِ جلگه‌ای گوشش بدهم، تا همه‌ی گناهان و تقصیرها و نیکی‌هاست. رأی دادنِ ماحصلی از همه‌‎ی زندگی آدمی‌ست. از همه‌ی نشیب‌وفرازهایش و از همه‌ی تنگناهایش. 

دلیل‌ها بعداً به وجود می‌آیند. به زور به وجود می‌آیند گاهی. مثلِ شکمِ کارنکرده‌ی یبوستِ مزاج‌زده‌ی صفرافزوده که به زور، تفاله‌ی غذا را پرت می‌کند تهِ خلآ. دلیل‌ها گاهی به زورِ تولید می‌شوند. با عرق‌ریزی. با شب نخوابی. با کلّی فکر و استنتاج. این همه تلاش در تولیدِ دلیل، صرفِ فلسفه می‌کردیم، جای قطرِ چند متری بایگانی کاغذِ دین، اکنون پویایی در فکر داشتم و قلمی در سیاست. و این حال و روز سیاستِ ماست. حال و روزِ اتاق‌های فکرِ ماست. و آن...

و آن نهایتِ فهمِ کاندیدای ماست از انقلاب اسلامی؛ پراید. چه ذوقی هم می‌کند. و دوستان چه شعفی دارند. همین بسیجی‌های ساده‌لوحِ کف‌آفتاب ندیده‌ی بدن‌نخورده. که تا دل‌تان بخواهد به جای بدن، بَدل خورده‌اند.

این آخرِ کاندیدای ماست، با پای شَل غزل‌خوان و خرامان راهیِ قم می‌شود. به اشتباه و با فهمی کج و فکری بسته، دستِ جوادی آملیِ مفسّر را می‌بوسد. کاندیدای ریاست جمهوری که دستِ جوادیِ آملی را ببوسد، عجیب آدمِ گم و ناراحت و اشتباهی باید باشد. این آدم چطور سیاست خارجی را اداره می‌کرده؟ و بعد سراغِ علّامهِ عمّار را نمی‌گیرد. نمی‌دانم. هر جوری بود با مصباح دیدار می‌کرد. این حدّاقل کارِ دیپلماتیکی است که می‌توانست انجام بدهد. 

و این کاندیدا درست حوزه را نفهمیده و برخوردش با حوزه در صحبت‌هایش چندان عالمانه نبوده. از جمله‌اش به سولانا هم می‌توان این ذوق‌زدگی را فهمید. 

ببینیم این کاندیدا که این طور می‌شلد در فکر و صحبت و فهم؛ چه خواهد کرد. 

و این جلیلی زده‌های بسیجی از او هم بدترند.

من به جلیلی رأی می‌دهم. تا بینیم.

پس‌نوشت: 

این نوشته رونمایی بود از گزینه‌ی انتخاباتی من. هر چند سعید جلیلی از احمدی‌نژادِ 8 سال پیش خیلی عقب‌تر است.

1. منظورم از لگدزن در موردِ مشایی این است که مشایی دارد لگد می‌زند به همه‌ی خدمات احمدی‌نژاد. 

تا انتهای هفته‌ی بعد که بیشتر حرف می‌زنم. فرصت به‌روز رسانی هنرخانه و کتاب‌خانه را ندارم.

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

به کی رأی بدهیم؟ 4- روشناییِ ورودها و شعارها

یا لطیف

روشنایی از دیدِ برخی، یکی از مهم‌ترین سایت‌های حامی رحیم‌مشایی است که فیلتر شده است. این عنوان در این نوشته هم بی‌ارتباط به این سایت نیست. مطلبِ دیگر این که سعی شده است این سلسه نوشته‌ها با معیارهای دموکراسی‌های پیشرفته و متعارف دنیا صحبت کند و از آن منظر، اصلاح‌طلبان را دموکراسی‌نما و ناتوان در مشارکت سیاسی نشان دهد. چون اینان تنها دسته‌ی درونِ حاکمیّت هستند که دعوی دموکراسیِ غربی دارند. (این توضیح برای آن دسته از دوستانِ ارزشی که خرده می‌گیرند ضروری است و طبع آن‌ها از کم‌ترین بصیرت‌ها خالی است که این حقایق را از میانِ کلمه‌هایم بفهمند.) و جالب است در میانِ این معیارها، جبهه‌ی پایداری که کم‌ترین اهمیّتی به نظریّه‌های غربی سیاست نمی‌دهد و حتّی در باب جمهوریّت ان‌قلت دارد، در رعایتِ این معیارها منصوص‌تر است. 

برنامه‌ی انتخاباتی یک کاندیدا، مسیرِ برگزیده شدن و پا به میدان گذاشتنش باید شفاف، صریح، مبتنی بر قواعد انتخابات و دموکراسی باشد. یعنی انتخاب یک نفر نه بر مبنای شیخوخیّت، کدخدامنشی باشد، بلکه بیشتر مبتنی است بر معیارهای شفاف و مرتبط است با انتخاب عمومی اعضای آن تفکّر. فی‌المثل باراک اوباما نمی‌توانست سرِ خود از خانه‌اش راه بیافتد و یک‌تنه تصمیم بگیرد و رهسپار ساختمانِ ثبت‌نام شود. بلکه او می‌بایست پیش از آن در میانِ اعضای رسمیِ هم‌فکرش برگزیده شده باشد. روندِ برگزیده شدنِ یک نامزد هم مهم است. این که یک نفر چگونه به این نتیجه می‌رسد که در انتخابات شرکت کند و با چه پشتوانه‌ای.

اصلاح‌طلبان پس از سردرگمیِ چند ماهه در 20 دقیقه‌ی آخر فهمیدند که هاشمی در انتخابات شرکت کرده است. حتّی فرزندِ هاشمی هم نمی‌دانسته که هاشمی رفسنجانی قصدِ نامزدی دارد و همه چیز تا نیم ساعتِ آخر نامعلوم بوده است. نامزد شدن هاشمی در انتخابات بسیار سربسته، نامعلوم، و در فرایندهایی غیرِ شفاف بوده است. بنابراین آمدنِ هاشمی در انتخابات یک عقب‌گرد در فرایندهای دموکراتیک بود. ولی شعارِ هاشمی یا برنامه‌های او چیست؟ هنوز برنامه‌ی مشخّصی از سوی وی اعلام نشده است و به نظر می‌رسد تا اعلامِ نظر شورای نگهبان، او با سیاست چراغ خاموش پیش برود. ولی غیر از شعار مبهمِ «معیشت مردم»، هاشمی معلوم نکرده چه می‌خواهد بگوید. (مگر می‌شود کاندیدایی در انتخابات ریاست جمهوری در هر جای عالم وجود داشته باشد که بگوید معیشت مردم برایش مسأله نیست؟) بنابراین این شعار هاشمی نه راهبرد است نه برنامه و نه حتّی شعار. البته از زمینه‌ی فکری هاشمی می‌توان حدس‌هایی زد، ولی برنامه‌ی مدون نکته‌ی دیگری است که باید منتظر ماند. هاشمی طیِّ روزهای اخیر این‌جا و آن‌جا حرف‌هایی زده که برخی از آن‌ حرف‌ها باید برای علی مطهّری جالب باشد. یکی‌اش این که «ما با اسرائیل سرِ جنگ نداریم». طبعاً علی مطهّری باید علیه آقای هاشمی اعلامِ موضع کند. فرض کنید این جمله را احمدی‌نژاد گفته بود. شاید در یک 24 ساعت علی مطهّری متن عدمِ کفایتش را نوشته بود. غیر از این اظهار نظرهای ناهماهنگ با اندیشه‌های امام و رهبری، هاشمی هنوز برنامه‌ی دقیقی را اعلام نکرده است. 

جبهه‌ی اصول‌گرایانِ ولاییِ تحوّل‌خواه هم در شش و هشت‌شان مانده‌اند. یکی از این‌ها ائتلاف 2+1 است که بیشتر شبیه 1+1+1 بود و دیگری حجم وسیعی از اظهار نظرهای چهره‌های سیاسی که ایثار را خورده و گذشت را قی کرده‌اند. ای کاش این همه چهره‌های همج رعا اصول‌گرا اندازه‌ی اصلاح‌طلبان هماهنگی و واقع‌بینی داشته باشند. شعار و برنامه‌ی انتخاباتی که ندارند، بیشتر وقت‌شان هم در تخریبِ هاشمی است، غیر از این هنری ندارند. قالیباف که 8 سال تمام لام از کام باز نکرده بود، ناگهان از ورژنِ جدیدی از شخصیّتش رونمایی کرد. برنامه‌ی این روزهای قالیباف شده است کوبیدنِ هاشمی (عین سال 84). آن هم هاشمی که خودِ قالیباف از او بارها تقدیر کرده بود؛ یک بارش به عنوان چهره‌ی ماندگار قرآنی. چنین کدورت در شعار و عمل و برنامه و حتّی بنیانِ سیاسی استهزابرانگیز است. قالیباف در این جبهه، در این عرصه، از تذبذبی رنج می‌برد که او را از این که گزینه‌ی نهایی‌ام باشد، باز می‌دارد. قالیباف در مرحله‌های قبلی نوشته‌هایم درصدی از مقبولیّت داشت، ولی رفتارِ سیاسی متضادِ قالیباف و سایت‌های حامی‌اش من را از او دورتر کرد. حدادعادل هم بیشتر به فکر چگونه کنار رفتن است و از نظر حرفه‌ای یک از بااخلاق‌ترین کاندیدا. شاید تنها کاندیدای رسمی و موفّق روشنایی شعارها، ولایتی باشد که او را هم در گردش نخبگان از دایره بیرون دانسته‌ایم. جریانِ اصول‌گرا سیاه لشگرهایی هم دارد که مهم نیستند. راستی رضایی هم هست. رضایی از این مرحله نمره‌ی خوبی می‌گیرد. رضایی تقریباً هم نحوه‌ی آمدنش و هم برنامه‌ها و شعارهایش معلوم و شفّاف است. 

جبهه‌ی پایداری همه چیزش روشن است؛ یک روشنایی واضح در شعارها و برنامه‌ها و جهت‌گیری‌ها. منتها آمدنِ سعید جلیلی کمی کارشان را سخت کرده است. سعید جلیلی ورودِ شفافی در انتخابات نداشت و همین طور برنامه‌هایش را به طور مفصّل نگفته است. البته سعید جلیلی خودش را ملزم کرده به ظرفیّت‌های قانونی تبلیغات. چنین الزامی اتّفاقاً خبرِ خوبی است. ولی نهایتِ کارِ او و جبهه پایداری پیچیده شده است. 

جریانِ بهار هم خیلی خیلی پیچیده است. من چند روزی هست که نمی‌توانم تحلیل جامعی از احمدی‌نژاد و انگیزه‌های انتخاباتی‌اش داشته باشم. حدس‌هایی می‌زنم و این حدس‌ها را به رفقا انتقال داده‌ام، ولی هنوز نتوانستم دستگاهِ منظّمی بسازم و در آن همه‌ی احمدی‌نژاد را ارائه دهم. این که کسی فکر کند همه‌ی کارهای احمدی‌نژاد تبلیغ مشایی است، کمی ساده‌لوحی است. دریافت‌ها و تحلیل‌های تأمّل‌برانگیز وجود دارد که این گزاره‌ی یک‌خطی ساده را به شدّت زیرِ سؤال می‌برد. روشنایی نقضِ غرض است. به ظاهر برنامه‌ها، ورودها، شعارها، و همه‌ چیز این جریان واضح و روشن است، ولی آدم با کمی دوتادوتا چهارتا متوجّه‌ی غامض بودنِ  این جریان می‌شود. 

جریان‌های تحریمی که اصولاً ورودی نداشته‌اند که بخواهند شفّاف باشد. 

پس‌نوشت: 

1. از هفته‌ی بعد متناسب با نحوه‌ی تعامل و تبلیغات و حرف‌های کاندیدا سخن خواهم گفت. راستی اگر خواب و رؤیا حجّت نیست و احمدی‌نژاد و مشایی به این قبیل موهومات متهّم می‌شوند، این که آقای هاشمی هر از چند گاهی امام را در خواب می‌بینند و ایشان این خواب را این طرف و آن طرف نقل می‌کنند چه حکمی دارد؟

2. آرام آرام به یک جدول تصمیم‌گیری خواهم رسید و آن را منتشر می‌کنم. 

۱۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

به کی رأی بدهیم 2- تشکیلات

دار یا لطیف

رییس جمهور کسی است که پشتوانه‌ی تشکیلاتی یا یک تیم تخصصی همراه دارد. این که این تیم یا پشتوانه چه ویژگی‌هایی باید داشته باشند، خود داستانِ مفصّّلی است. ولی کسی که می‌خواهد رییس جمهور شود، اوّلا باید چنین تیمی را در اطراف خود پراکنده باشد. منظورم یک تیم تخصصی در سایه یا مخفی نیست. یک تیم کاریِ معلوم است. معلوم باشد در ستاد انتخاباتی آقای کاندیدا مسئول اقتصادی کیست، مسئول فرهنگی کیست، مسئول سیاست خارجی کیست و همین طور تا آخر. آدم‌های مهمِّ اطرافِ کاندیدا با جزئیّات کارها و وظایف‌شان معلوم باشند. 

سری به کاندیدای این دوره می‌زنم. ببینم از بین این‌ها کدام‌شان چنین جایگاه‌هایی را معلوم کرده یا از چنین پشتوانه‌ی تشکیلاتی بهره گرفته‌اند یا دستِ کم معاون اوّل خود را معلوم کرده‌اند. 

از اصلاح‌طلبان شروع می‌کنیم. این گروه، هنوز به نتیجه‌ی مشخّصی در قبال انتخابات نرسیده‌اند. آن‌ها پس از بیش از صد سال تجریه‌ی دموکراسی، گاهی تند و گاهی کند و ایستا، حال‌وهوای 1285 را دارند. هنوز شیخویّت به جای کار تشکیلاتی و گروهی در بین آن‌ها حکم‌فرما است. هنوز دیده‌گان‌شان منتظر زعیمِ قوم‌شان است و هنوز فکری به حال سکته‌ی مغزی سرورشان نکرده‌اند. اگر همین امشب محمّد خاتمی، خدای نکرده، به کُما برود، آیّا دیر نیست بگوییم اصلاحات هم به کُما رفته است. ضعفِ کارِ تشکیلاتی در بین اصلاح‌طلبان، از مشتت بودن و معلوم نبودنِ تشکیلاتِ نامزدهای‌شان معلوم است. نه معاون یا نفر اصلیِ همراهِ کواکبیان معلوم است و نه همراه یا نفرِ اصلی همراهِ عارف و نه جهانگیری و نه حسن روحانی با آن اعلامِ حضور برج عاج‌گونه‌اش. اگر اصلاحات یک تشکیلات بود و رأی‌گیری در ایران مسأله‌ای منطقی و جزیی از قواعدِ عرفی زندگی ما بود، چشمِ هیچ‌کس منتظرِ کلونِ درِ  خانه‌ی محمّدِ خاتمی نبود. اگر اصلاحات به دموکراسی و قواعدِ آن پای‌بند بود، منتظرِ هیچ‌کس نمی‌ماند. اگر خاتمی لیدری معتقد به دموکراسی بود، هیچ‌گاه در تصوّرِ تغییر میمکِ صورتِ رهبری در صورت کاندیداشدنش درنمی‌ماند. چون دموکراسی قائم به مردم است، همان طور که جمهوری قائم به عرف و جماعت است، همان طور که.... همان طور که اصلاحات در گِل مانده است. در دموکراسی، تشکیلات منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند. مثلاً تشکیلاتِ درستِ اصلاحات شش ماهی تا انتخابات مانده به طور مخفی سراغِ سران را می‌گیرد. آقایانِ سران را فرامی‌خواند. به آن‌ها چنین می‌گوید: «آقای خاتمی، آقای هاشمی، آقای موسوی خوئینی‌ها، آقا سیّد حسن، نماینده‌ی آقای موسوی، نماینده‌ی حاج آقای کرّوبی گوش بدهید. آقای خاتمی شما هشت سال رییس جمهور بوده‌ای، پس به نیروهای جوان‌تر فرصت و فراغتی بده تا انتخاب کنند. شما هم در این بین رأی و نظرِ مهمّی داری. ما از نظرها و رأی‌ها شما استفاده خواهیم کرد، همان طور که فردِ منتخبِ تشکیلاتِ ما استفاده خواهد کرد. ولی از شما می‌خواهیم که واردِ عرصه نشوی، بلکه تا می‌توانی گفت‌وگو کنی، نقد کنی، از نظمِ حاکم پاسخ بخواهی، ولی جایگاه بزرگ‌تری‌ات را نگه داری. آقای خاتمی شما به جایی رسیدی که باید به زبان‌تان عمل کنید، دست‌ها و پاها و اعضای عملیّاتی بدن‌تان فقط باید استراحت کنند. فقط فکر کنید و حرف بزنید و کاندیدای جوانی را که برگزیده‌ایم به مردم معرّفی کنید. کافه به کافه شهر را گز کنید، حسینیّه به حسینیّه سخنرانی کنید؛ فقط به نفع اصلاحات. بعد از انتخاب کاندیدا، باید معاونِ اوّلش را هم با رأی شما و کاندیدای انتخاب شده برگزیده و به مردم معرّفی کنیم.» امّا... بدبختانه چنین نشد، شوربختانه اصلاحات هم بعد از 8 سال رو به عقب رفته است. کجاست کارگزارانی که در انتخابات مجلس پنجم از همه قوی‌تر بود، کجاست روحانیّونِ مبارزی که در خرداد 76 خاتمی را آن‌چنان مطرح کرد، کجاست حتّی اعتمادِ ملّیِ سال 88 کرّوبی که قوی‌ترین تشکیلات آن سال را داشت؟

قالیباف، رضایی، پورمحمّدی، ولایتی... این‌ها اسم‌شان چیست؟ سعیدی‌کیا و این‌ها چطور؟ فرض کنیم اصول‌گرایانِ ولاییِ ترقّی‌خواه. داخلِ این‌ها همه ول معطّلند، الّا قالیباف. او هم تشکیلات دارد، هم اطرافش معلوم است. ولی تشکیلاتش تشکیلاتِ شهرداری است. یعنی اگر قالیباف رییس جمهور شود آدم‌ها از شهرداری به دولت می‌روند. و مثلا ایّازی می‌شود یکی از آدم‌ها مهمِّ دولتش و باقی هم پخش می‌شوند. تشکیلاتِ قالیباف، تشکیلاتِ منسجمی است. با تسامح می‌توان گفت با این دو پستی که حقیر گذاشته‌ام، قالیباف با معیارها و ترازها ارائه‌شده در این دو مطلب می‌خورد و می‌تواند یکی از کاندیدای مناسب برای این پست باشد. این مطلب، ناظر به معیارهای عرفی است. حرفِ حقیر این نیست که بروید به قالیباف رأی دهید، بلکه می‌گویم طبقِ اخلاقِ سیاسی بین این اصول‌گرایانِ ولایت‌مدارِ تحول‌خواهِ قالیباف گزینه‌ی نزدیک به ترازها است. باقی هم به نفعش کنار بروند. 

پایداری هم تشکیلاتِ منسجمی دارد. پایداری همه رقمه آماده است. از نظر سنّ و سال گزینه‌ی معرّفی شده‌شان، از نظرِ پیشینه‌ی کاندیدای معرّفی شده‌شان، از نظر برنامه‌ریزی، معلوم بودنِ لیدر، معلوم بودنِ اطرافیان نامزدها و وزنِ این اطرافیان، مطلوب و از سطح ترازمندی مناسبی برخوردار است. من نقدِ تشکیلاتی به ذهنم نمی‌رسد. طبقِ قواعدِ دموکراسی و عرفِ جمهوری، کارِ پایداری مناسب است. حتّی خط‌کشی‌شان با گروه‌های بالا هم معلوم است. ولی هنوز سعید جلیلی گزینه‌ی بهتری برای آنان است. چون دیپلمات در این قواعد یک چیز دیگر است. واقعاً دیپلمات، هلو است برای این جور جاها. البته نه دیپلماتِ بازنشسته.

جریانِ بهار هم از نظرِ تشکیلاتی وضعِ خوبی دارد. بهتر است فعلاً درباره‌ی این‌ها حرفی نزنیم. اصولاً قواعدِ احمدی‌نژاد فراتر از قواعدِ عرفی است. به قول دکتر مولانا احمدی‌نژاد خود یک رسانه است. به نظر می‌رسد حتّی طبق قواعد عرفی و دموکراتیک کارِ تشکیلاتی جریانِ بهار قابل قبول است. 

جریان‌های تحریم کننده هم باید فکری کنند. خیلی دوست دارم این‌ها در انتخابات باشند، از نظر تشکیلاتی. این‌ها خیلی‌شان بهترین و منظّم‌ترین کارهای تشکیلاتی را در این مملکت کرده‌اند. برخی از این‌ها باسابقه‌ترین و بهترین کارهای تشکیلاتی را در این کشور انجام داده‌اند. ایران در این روزها در حضیضِ تشکیلاتی است. چون هم نهضت آزادی‌اش ضعیف است و هم سوسیال‌هایش در اغمایند. 

این وسط ابوترابی‌فرد و شریعمتداریِ بازرگانی چه می‌گویند و دقیقا کدام طرفی هستند؟

پس‌نوشت:

1. در کل باید این سخن آیت الله طبرسی نماینده‌ی ولی فقیه در مازندران را به یاد داشته باشیم: «چه احمدی‌نژاد رییس جمهور شود، چه موسوی، نه پهنه‌کلا تنگ می‌شود و نه تنگِ لته گشاد.»

2. بعد از این همه اظهاراتِ غیرِ منطقیِ علنیِ سعید حدادیان، چرا من این قدر دوستش دارم؟ نتوانستم برای این سؤال جوابی پیدا کنم. 

3. آخرِ هفته‌ی بعد بخشِ سوّم این نوشته را ارائه خواهم داد. امیدوارم اصلاحاتی‌ها با کار تشکیلاتی قوی‌تری در انتخابات حضور داشته باشند. 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

به کی رأی بدهیم 1؛ گردش نخبگان

یا لطیف

پیش‌نوشت:

این نوشته سعی کرده وجهِ ایدئولوژیک یا طرف‌داری پیدا نکند. سعی این نوشته این است که از دیدگاه گردشِ نخبگان صحنه‌ی انتخابات 92 را بررسی کنید و برخی را که به ظاهر به برای پیشرفتِ دموکراسی ایران لازم‌الحضور می‌بینند، بیرون از این دایره و معنا تفسیر کند. 

بدن‌نوشت:

1. کسانی که قبلاً رؤسای یکی از سه قوّه به مدّتِ مستوفایی بوده‌اند، صحنه را بهلند برای دیگرانی که چنین فرصتی نداشته‌اند. لطفاً احساسِ تکلیف نکنند. این احساس تکلیف، در باب گردش نخبگان انسداد ایجاد می‌کند. انسداد، گشایش به بار نمی‌آورد ارتجاع می‌زاید. محمّد خاتمی، حاج اکبر هاشمی، غلام‌علی حداد عادل، مهدی کروبّی، میرحسین موسوی، احمدی‌نژاد همه از این دسته‌اند. طنزِ قضیّه، علی لاریجانی است. کسی که همین الان رییس یک قوّه است، ولی اگر نامزد شود گویی مجلس را در «رأس امور» نمی‌بیند، که سودای قوّه‌ای دیگر را در سرمی‌پروراند. و این بزرگ‌ترین توهین به مجلس است. (حقیر نه می‌توانم و نه می‌خواهم برای نامزدهای مختلف تعیین تکلیف کنم، کما این که گزینه‌های رأی‌آوری مثلِ خاتمی هم در این بین است. بحثم این است که اگر این عزیزان کاندیدا شوند، باب انسداد را گشوده‌اند و به گردش نخبگان باور ندارند. گویی آقایان هاشمی و خاتمی که 8 سال رییس جمهور این مملکت بوده‌اند، نتواسته‌اند یک نخبه‌ی سیاسی بپرورانند.)

2. این که شهردارِ تهران رییس جمهور شود، بد نیست. اتّفاقاً بابِ دل‌پذیری در دموکراسی است. ولی این که در دوره هشت‌ساله دو بار تکرار شود، استقرای ناقصِ بدی پدید می‌آورد و امر را مشتبه می‌کند بر آدم‌ها که برای این که رییس جمهور شوند، باید قبلش شهردار تهران شوند.

3. از بین این‌هایی که هستند، از بابِ گردش نخبگان آدم‌هایی ایده‌آلند. مانند مصطفی کواکبیان، اسفندیار رحیم مشایی، سعید جلیلی. باقری لنکرانی، قالیباف (با تساهل)، ابوترابی فرد، پورمحمّدی، جهانگیری، عارف، شریعمتداریِ وزیرِ بازرگانی، واعظ‌زاده، باهنر، رضایی، سبحانی، متّکی. اگر اسم دیگری به ذهن‌تان می‌رسد پیشنهاد دهید. 

4. ولایتی، سعیدی‌کیا، آل اسحاق، فلّاحیان، و این‌ها سن‌شان زیاد است یک مقدار. برای گردش نخبگان به اندکی جوانی هم نیاز است. اگر نامی را فراموش کرده‌ام بگویید. 

5. در نوشته‌های دیگری افرادِ دیگری را هم از دور خارج خواهم کرد. معیارهای معرّفی‌شده سعی ندارد بر معیارهای دینی و انقلابی تکیّه کند. ولی در مطلبی در آینده انسجام درونی را خواهم پرسید. 

6. در انتخاب‌تان بیشتر عرفی عمل کنید تا دینی و انقلابی. معیارها را عرض خواهم کرد. 

پس‌نوشت:

1. اگر کسی بپرسد پس رهبر چه؟ بگویم به طور شانسی این مطلب با معیارهای رهبر یکی شده است. آن هم مطالبه‌های مکرر رهبر بود که گفته بود چرا نخبه‌ی سیاسی پرورش نداده‌ایم و این را از علما و دانشجویان مطالبه کردند. 

2. دوباره آخر هفته‌ی بعد خواهم بود. 


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خودانتقادی

یالطیف

سلام 

هیچ وقت عادت نداشتم دندان‌هایم را مسواک بزنم. با وجود این که مارک‌های مختلف مسواک و خمیردندادن را خریده‌ام و حتّی در اوّلین برخورد، مشتاقانه آن‌ها را با دندان‌هایم آشنا کرده‌ام، ولی این آشنایی هیچ وقتِ هیچ وقت یک دوستی بلند مدّت نبود. ولی به ضربِ شانس، آن شب یکی از شب‌هایی بود که دندان‌هایم را مسواک می‌زدم.

دو‌سه شب پیش فیلمی دیده‌ام. دو خواهر بودند که مادرشان فوت می‌کند. در مراسم ختم مادرشان، یکی از خواهرها عاشق مردی می‌شود. پس از اتمام مراسم این مرد می‌رود و دیگر دختر او را نمی‌بیند. پس از چند سال این دختر خواهر خود را می‌کشد. دلیل این قتل چیست؟

البته می‌دانی که برای قتل نیاز به دلایل قوی نیست. آن هم برای قتل یک خواهر. ولی  شما چه فکر می‌کنید؟

پدرم در فاو رفت. البته نظام از سال 59 از طریق ترکشی تیز، شبیه مثلث، وارد بدن پدرم شد. و ترکش‌ها تا چند سال بعد در جبهه دست به دست هم دادند تا پدرم را در فاو کاملا زمین‌گیر کنند. من قطعه‌ای از بدن پدرم هستم. این اعتقاد من است. ولی دوست دارم آن قطعه‌ای از بدنش باشم که پرترکش‌تر بود. 

این‌ها مجموعه‌ای از من‌هاست؛ امّا جالب‌ترین‌شان این زیری‌ست که باید توجّه شما را جلب کند: من را رد کرد تا خودش برود قدم بزند. توی پارکِ هنر نزدیکی خوابگاه‌شان داشت به بدمینتون بازی دختر و پسرها نگاه می‌کرد. توی فکرش بود یکی از سالم­ترین تفریحات در فضای باز برای دختران همین بدمینتون بازی کردن است. چون به جز دوتا راکت و یک توپ و یک زمین مسطح هیچ چیز دیگری لازم ندارد. ترجیح داد به مژده زنگ بزند، ولی برنمی‌داشت. به خودش فکر می‌کرد. عاقبتِ کارِ خودش را داشت ترسیم می‌کرد:

«مدرک می‌گیرم. بعد کار گیر می‌آورم. بعدش دستی به سر و گوشِ خانمم می‌کشم. بعدش بچه‌ام به دنیا می‌آید. پسر بود اسمش را می‌گذارم حسین، دختر بود می‌گذارم آتنا. یک بارِ دیگر هم با هم می‌پریم اگر دختر بود، به شرطی که اوّلی دختر نباشد همان آتنا، در غیرِ این صورت می‌روم سراغِ مریم. پسرِ اولی اگر حسین شد در این صورت باز پسرِ دومی را می‌گذارم یاسر. یاسر به آتنا نمی‌خورد، بلکه به سمیه می‌خورد. حالا یاسر و مریم به هم جور در می‌آیند. چه گناهی کرده است مریم اگر بخواهد برادری مثلِ حسین داشته باشد. بنابراین بهترین ترکیب آتنا و حسین است. من تا دختر نیاورم راضی نمی‌شوم. دستِ بچه‌ها را می‌گیرم و هروقت دلم گرفت می‌آییم پارک با هم می‌دویم، بازی می‌کنیم. شاید هم بدمینتون بازی کنیم. تازه به حسین می‌گویم که من را علی صدا کند. خوشم نمی‌آید یکی به من بگوید بابا. آه، چقدر مسخره است بچه به آدم بگوید بابایی. یعنی چی بابایی؟ مژده این قدر قهر نکن، خیلی باهات کار دارم. می‌دانی امروز رفتم جنوب شهر ،یادِ چه افتادم؟ همین سه جمله را برایش بفرستم تا ببینم چه می‌گوید. سگ تو روحِ این پارک کنند، بدمصب آنتن نمی‌دهد. ایول دریافت شد. ای‌ خدا! چه می‌شد به آدم‌ها اس‌پ‌رم نمی‌دادی بلکه یک ترکیبی توی طبیعت می‌ریختی مثلِ نمک. مرد بعدِ ازدواج می‌توانست با زنش با هم بپرند و بعد از آن‌ که کارشان تمام شد، آن ترکیبی که توی طبیعت بود را توی آب حل می‌کردند و خانم می‌خورد و بعدش بچه‌دار می‌شدند. سوراخِ قضیه این بود که دیگر چیزی به نامِ بچه‌ی حرام‌زاده نداشتیم. حالا چه اشکال دارد؟ لااقل این جوری با هر به هم پریدنی آدم‌ها بچه‌دار نمی‌شدند و یک مقدار اختیارِ بیشتری داشتند. چه دارم می‌گویم؟ خوب مگر بد می‌گویم این جوری آدم توی جنوب شهر عقش نمی‌گرفت. خدایا چقدر بچه ‌دیدم که از سر و کولِ پدر و مادرهای‌‌شان بالا می‌روند، آینده نمی‌خواهند؟ کار نمی‌خواهند؟ آن دخترهایش...»

پس‌نوشت:

1. این نوشته خودانتقادی بود؛ چون یکی از ضعیف‌ترین بخش‌های رمان با همین فونت مزخرف بود. همان بهتر که حذف شد. مردتیکه‌ی رکیک.

2. یک سری آدم آمدند گفتند می‌خواهند کاندیدا شوند برای این که رییس جمهور بشوند. بعضی از این آدم‌ها بسیار غلطند. بعضی‌های‌شان هم غلطند. اگر من این‌جا اسم بیاورم، مثلِ دفعه‌ی قبل ممکن است با انتقاد پنهان و پیدا و حضوری و تلفنی دوستان مواجه شوم. پس بگذار متر بدهم دست‌تان. آن هم این که رییس جمهور باید اوّلاً یک عقبه‌ی تئوریک داشته باشد. ولو این که عقبه‌اش خیلی کوتاه یا حتّی اشتباه باشد. ولی باید عقبه‌دار باشد. مثل محمّدِ خاتمی یا حتّی همین رییس جمهور فعلی. دو این که رییس جمهور نباید از این‌جا مانده از آن‌جا رانده باشد. آدم فکر می‌کند چون رانده شده یا اخراج شده یا جایی راهش نمی‌دهند یا آدم حسابش نمی‌کنند، دوره می‌افتد و مصاحبه می‌کند و کنفرانس مطبوعاتی می‌گذارد و از این راه بازار گرمی طلب می‌کند و هل من مبارز می‌کشد... این خیلی بد است. یکی از کسانی که این شاخصه را ندارد، حتماً دکتر معین است. خیلی دوست داشتم دکتر معین کاندیدا می‌شد. چون دکتر معین برخلاف خیلی از این اصلاحاتی‌هایی که فقط گوشه‌ی خانه‌شان نشسته‌اند و این قدر غُرغُر می‌کنند تا بیایند بگیرندشان، اهل کار و فکر و تشکّل و سازماندهی هست. او بعد از 84، به عنوان یکی از معلوم‌ترین و کاندیداترین آدم‌های آن دوره، ان‌جی‌او راه انداخت، مصاحبه‌های هفتگی نکرد، و غر نزد، و نشست کار کرد. کار تشکیلاتی و فکری. (فکر کنم دکتر معین از 84 تا به امروز بالای 20 مقاله‌ی علمی-پژوهشی در مجلّات معتبر خارجی کار کرده است) حتماً می‌توان کارش نقد کرد... آهان. یافتم. دنبال همین جمله بودم. رییس جمهور باید کسی باشد که بتوان کارش را نقد کرد. یعنی این قدر روپا باشد که بتوان درباره‌ی عقبه‌ی تئوریک و سازماندهی تشکیلاتی‌اش صحبت کرد. سوم این که آدمی که کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری می‌شود باید با بقیّه‌ی کاندیداها فرق داشته باشد. فرض کنید آدم ایکس کاندیدا شده است. بعد آقای ایگرگ هم کاندیدا شده است. بعد فرق این دو این است که مثلاً حدادعادل معاون اوّل ایکس است، ولی حدادعادل در دولت ایگرگ وزیر ارشاد است. این شد فهم از نامزدی؟ به نظرم به هیچ کدام از این دو نباید رأی داد. چون این قدر ازخودگذشتگی یا حتّی فهمِ حزبی و تشکیلاتی نداشتند که یکی‌شان به نفع دیگری کنار بکشد. این‌ها که گفتم تازه الفبای انتخابات است. برای رأی دادن به یک نامزد مشخّص، باید برنامه‌ها، فضای فکری، محتوا، و فرم تبلیغاتش را نگاه کرد. ضمناً آن‌هایی که رأی نمی‌دهند، بیش از همه، در رییس جمهور شدنِ نفرِ اوّل انتخابات سهم دارند.

3. اواسطِ هفته‌ی مطلبِ بعدی‌ام را خواهم نوشت تا خودانتقادی ننگ‌آفرین فراموش شود.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

تحقیرِ سیستماتیک

یا لطیف

سربازی فقط خاطره‌ی بد نیست. فقط تحقیر نیست. فقط کوچک بودن و حرف نزدن نیست... سربازی تجربه‌ است. تجربه‌ای که دارم برای‌تان سیاهه می‌کنم. اگر آن بارشِ سهم‌گینِ روزِ اوّل نبود، از چنین رازی هم پرده برداشته نمی‌شد. چنین نامه‌ای نوشته نمی‌شد. این هم از برکاتِ سربازی. نباید بخیل بود.

سرباز شماره‌ی 90 سربازی است مطّلع و با سواد. او اطّلاعاتی از معماریِ قدیمی دارد که بسیار سودمند است. به من برای طرّاحی نقشه‌ی خانه‌مان بسیار کمک کرد. منظور از ضمیرِ مان در این نوشته من و شما هستیم. بله من در این‌باره هم فکر کرده‌ام. درباره‌ی این که فردا روز کجا قرار است زندگی کنیم و چرا؟ و آن بنا باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد. این هم از حسن‌های سربازی‌ست.

اما آن‌چه متعجبم کرد رفتار فرمانده ستوان یکم آسا با سرباز شماره‌ی 90 بود. او سرباز دفتر فرماندهی است. با ایده‌های معماری. با احساس. عینِ فاینمنِ خودمان. امروز ناهار مرغ داشتیم. من غذا را تقسیم کرده بودم که دیدم سرباز شماره‌ی 90 آفتابه به دست از داخل آبدارخانه آمد بیرون. و همین که درِ اتاق فرماندهی را باز کرد، در کم‌تر از سه ثانیه، فرمانده از اتاق آمد بیرون و شماره‌ی 90 هم با آفتابه‌ی ارغوانی‌رنگی پشت سرش حرکت کرد. آفتابه از معدود چیزهایی است که کهنه و نویش فرقی ندارد. در هر صورت کهنه است. از در جنوبی گروهان بیرون رفتند. و زیر درختِ صنوبرِ قد کوتاهی شماره‌ی 90 آبِ‌ داغ می‌ریخت و فرمانده دستانش را می‌شست. این یک تحقیر فردیِ خاص نبود. به نظرم یک تحقیر سیستماتیک بود. شاید من ستوان یکم آسا می‌شدم آفتابه می‌دادم دست سربازم. و به قول سرباز شماره‌ی 90:

- با خودم گفتم اگر قرار است این کار را بکنم چرا روی این کار را برای پدرم انجام ندهم.

این هم از محاسنِ سربازی.


پس‌نوشت:
1. داستانِ بالا واقعی‌ست.
2. یک اشتباهی کردم و پای یکی از مطالب سایت خبرآنلاین کامنت نوشتم. از آن‌ها خواستم که نژادپرستی و توهین به قومیّت را حتّی در یک مطلبِ طنز هم به کار نبرند. بعد از این که یکی دو نفری به حرفم گیر دادند، ترجیح دادم حرفم را شفّاف‌تر توضیح بدهم. ولی خبرآنلاین کامنتِ بعدی‌ام را سانسور کرد. عجب مملکتی داریم، سایت‌های مدّعی «ما دموکرات هستیم» هم بدتر از سیستم حکومتی که کلمه‌ی سبز در ایّام 88 و جمله‌ی زنده باد بهار را در این روزها فیلتر می‌کند، از سانسور و قیچی کردن حتّی یک کامنتِ انتقادی ساده هم نمی‌گذرد. بعد همین آقایان از ممیزی فیلم‌ها می‌گویند. شما که یک انتقادِ ساده را در یک مطلبی که 500 نفر هم شاید نخوانندش برنمی‌تابید، چطور به حکومت گیر می‌دهید؟
3. تفرقه و نفرت و ایجاد شکاف بینِ مردم از سروروی سایت‌های چپ و راست این مملکت می‌ریزد. از خبرآنلاین بگیرید تا جرس و کلمه تا شبکه ایران و... این چه میراثی است که این طور دارد مملکت را نابود می‌کند.
4. انتخابات ریاست جمهوری نزدیک است. من سال 84 دو بار به آقای اکبر هاشمی رأی دادم. اگر الان هم آقای اکبر هاشمی بیاید، بدم نمی‌آید دوباره انتخابش کنم. فقط مشکل آقای اکبر هاشمی این است که خودش را دارد از بزرگی می‌اندازد. آقای اکبر هاشمی از استقلالِ نظرِ آن سال‌هاش فاصله گرفته است. یا این به واسطه‌ی فرزندهاش است یا به واسطه‌ی این اصلاحاتی‌ها. امیدوارم هاشمی دهان‌بینِ اصلاحاتی نشود. همین‌ها بودند که او را نابود کردند، همین‌ها هم میرحسین را نابود کردند. هاشمی الان باهوش‌تر شده باشد، می‌فهمد احمدی‌نژاد مهم نیست که می‌خواهد بر پیکرش ضربه وارد کند، مهم این است که بفهمد که ضربه‌ی اوّل را کی وارد کرد. ضربه‌ی اوّل را همین مشارکتی‌ها و مجاهدین انقلاب اسلامی‌ها وارد کردند. ضربه‌ی اوّل را در سال 84 نه احمدی‌نژاد که قالیباف بر پیکره‌ی هاشمی وارد کرد. من در متن انتخابات بودم، دقیقاً یادم است که ستاد انتخاباتی قالیباف چه هجمه‌ای علیه هاشمی راه انداخت. رسماً به هاشمی توهین می‌کردند. همین آقای قالیباف دو سال بعد از هاشمی به عنوان پیشکسوت قرآنی تقدیر کرد. همین قالیباف بزرگان بزرگان راه انداخت. و بعد همین قالیباف آمده با حداد ائتلاف کرده است. هاشمی باید بفهمد تنها کسانی که در رقابت با او صادقانه بازی کردند احمدی‌نژاد و میرحسین بودند. هاشمی بدجوری گرفتارِ دامِ اصلاحاتی‌ها شد. به قول رادیو فنگ آن چیزی که برای اصلاحاتی‌ها مهم است بازگشتِ اصلاحات به صحنه‌ی سیاست نیست؛ بازگشتِ اصلاح‌طلبان به صحنه‌ی سیاست است. امیدوارم هاشمی این را بفهمد. من اوّلین پیام انتخاباتی‌ام این است که هنوز می‌توان به هاشمی فکر کرد. ولی فقط به خودِ هاشمی. نه حتّی گزینه‌ای که موردِ تأیید او باشد. دوّّم این که اگر انتخابات یک نامزد داشت، و آن نامزد قالیباف یا یکی از آن اعضای هیأت سه‌نفره بود، رای‌تان را سفید توی صندوق بیاندازید. مملکت را دستِ این‌ها ندهید.
5. مطلب بعدی را هم انتهای هفته‌ی بعد می‌نویسم. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

بشلی

یا لطیف

بشلی را چطور باید تلفّظ کرد؟
آن طور که حقیر از درس ریاضی یادش می‌آید می‌توان تعداد جای‌گشت‌ها را در این حالت حساب کرد. یعنی تعداد حالاتی که می‌توان بشلی را با اعراب‌های مختلف نوشت. سه اعراب می‌توان برای «ب»ی بشلی به کار برد. از آن‌جایی که تا به حال کسی بشلی را مشدد تلفظ نکرده است، تعداد اعرابِ لازم برای «ش»ی بشلی را، با احتسابِ سکون، 4 حالت در نظر می‌گیریم و از ضرب این دو با هم 12 حالت به دست می‌آید. با توجه به اشتباهِ شیرینِ دبیرِ حساب دیفرانسیل‌مان، می‌توان دو حالتِ «شِبِلی» و «شِبْلی» را هم به این حالت‌ها اضافه کنیم. نامِ بی‌اهمیّتِ من را می‌شود به 14 حالت خواند. در کمالِ خوش‌مشربی باید گفت شاید حضرت حافظ (ره) آنالیز ترکیبیات نمی‌دانستند که سرودند: «قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت». عرض می‌کردم اشتباهِ معلّمِ دوست‌داشتنیِ آن سال‌ها ناب‌تر از اشتباه‌های مکانیکی این سال‌های اساتیدِ دانشگاهم بود که یقین داشتند که خوانشِ صحیح «بشلی»، هویّت ناشناخته‌ی جایی اصیل در ایران، همان است که آنان پندار می‌کنند. همان است که آنان به اشتباه می‌خوانند.

پس‌نوشت:

1. دارم داستانم را پیرایش می‌کنم. آن تفاله‌هایی را که در داستان به کار نمی‌آید و در آن متن جای ندارد بیرون می‌کشم و این‌جا منتشرش می‌کنم. این‌ها هم روایت است دیگر. شاید بدونِ گِل نباشد. که... نه بدونِ گِل و بدونِ لِم است. مگر نه این که از خوانش این روایت به راحتی می‌فهمید که برای حقیر مسئله‌ی کیستی و هویت چه اهمیّتی دارد.

2. آقا مجتبی تهرانی که فوت شد، یادم رفت که روایتم را از آن‌چه از او آموختم بنویسم. ولی همین که فراموش کردم، نشان می‌داد آقا مجتبی برای من آن‌چنان در خلودِ ذهن و جانم نبود. این حتماً از کم‌سعادتی من است. ولی پیش می‌آید که کسی از علما فوت می‌کند، ولی شما آن ثلمه را در وجودتان حس نمی‌کنید. مثلِ اتّفاقی که برای حقیر افتاد. آقا مجتبی رفت و برای من تراژدی خاصّی نبود. با وجودِ این که با جلسه‌ها و سخنرانی‌های خوبش بیگانه نبودم. ولی شخصاً رفاقتی با او نداشتم. یا نتوانستم چنین رفاقتی تعریف کنم. متأسّفم.

3. ایّامِ انتخابات 88، ضدِّ احمدی‌نژاد فیلمی به اسمِ 90 سیاسی پخش شده بود که او را فردی بی‌ادب و هتّاک و دونِ شأنِ مردمِ ایران معرّفی کرده بود. حالا همین سبزها در سایت‌شان در توجیهِ توهین به احمدی‌نژاد تبلیغ می‌کنند: «قرآن هم در مواردی با اینچنین ادبیاتی سخن گفته و آورده «اولئک کالانعام بل هم اضل» یا «مثلهم کمثل الاحمار» بدین معنی که برخی مانند گاو و الاغ می مانند. اگر اینگونه ادبیات را روانشناسانه نمی دانیم، باید اطلاعیه ای برای خداوند صادر کنیم، بگوییم این سخنان بی ادبانه است و این آیات را از قرآن حذف کرد!» جالب است اگر احمدی‌نژاد به یک انسانِ نامعلوم بگوید نفهم توهین کرده، ولی اگر این‌ها به فردِ معلومی که نماینده‌ی یک ملّت است بگویند گاو و الاغ عیبی ندارد. من از احمدی‌نژاد که شعارِ ادب نداده انتظاری ندارم، ولی این تذبذب و دین‌فروشی بد جوری حالم را گرفته است. مثل این که الان احمدی‌نژاد نه در بینِ حامیانِ بیتِ رهبری طرف‌دار دارد و نه در بین مخالفانِ همیشگی‌اش. ولی این دلیل نمی‌شود، حقیر این نکته را نگویم. نکته‌ای که خود کلیدِ نکته‌های دیگری است. درست است احمدی‌نژاد حرف‌هاش در مجلس گرهی باز نکرد و با نوعِ برخوردِ ستیزه‌جویانه‌اش گره‌ها را کورتر کرد، ولی نمی‌توان و نباید از کنارِ حرف‌های ناپسند و غیرِ منطقی آقای توکّلی گذشت. حرفی که بدجوری توی ذوق می‌زد؛ با این مضمون: «تو که 200 روز دیگر بیشتر نیستی، پس طرحِ بزرگ نده». یعنی چه؟ آقای توکّلی این چه منطقی است؟ آن هم در کشور انبوهِ سندهای چشم‌انداز و نقشه‌ی راه و از این جور چیزها که خودِ شما حامی‌اش هستی. تا چه سندهایی؟ سندهایی که چه اصلاح‌طلبانه و چه اصول‌گرایانه‌اش پراشکال و پرخطا است! خواهشاً این نقشه راه را بخرید و بخوانید تا به ادّعای حقیر پی ببرید.

4. «کتاب‌خانه» و «هنرخانه» این‌بار استثنائاً به‌روز نشده‌اند. فرصت نشد هنری ببینم یا کتابی را کامل بخوانم. 

5. بالاخره تصمیم گرفتم اسفارِ صفر و وارثین را لینک کنم. وارثینِ وبِ منسجم‌تری است از سجّاد و اسفارِ صفر جذّاب‌تر  است. ولی اسفارِ صفر هنوز دور است از چیزی که از ایمان صفرآبادی سراغ دارم. ایمان نباید به روشن‌فکری پشت کند. امیدوارم دست از مطالبِ صدتا یک غاز بردارد و مطالبی، مانندِ همین مطلبِ اخیرالطّبعش بنویسد. با وجود این که همین مطلبش هم از کژی و ناراستی بهره‌ها برده است.

6. انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

احمدی‌نژاد


یا لطیف

روزِ اوّل که دیدمش نامش توجّه‌ام را جلب کرد؛ «محمودِ ... نژاد». جایِ نقطه‌چین هر چه دوست دارید بگذارید. البته جایِ نقطه‌چین هر چیزی بود جز احمدی. او را با همان نامِ معلومش می‌خواندند. بدونِ اندک ذوقی. من که دیدمش، بلافاصله بعد از اوّلین دیدار نامش را کشف کردم؛ «احمدی‌نژاد». گفتم: «احمدی‌نژاد بیا کارت دارم. لوحه را از جناب سروان بگیر و برو دنبالِ نگهبان‌ها.» متعجّب نگاهم کرد. همین طور جناب سروان ف. لبخند زدم: «باز که این‌جا ایستاده‌ای. بدو برو دیگر.» جناب سروان ف می‌گوید: «برو (می‌خواهد نامِ خانوادگی‌اش را بگوید تته پته می‌کند و به کمکِ من می‌گوید) احمدی‌نژاد. تو امروز معاونِ آقای امیری هستی.» خندیدم: «جناب سروان ف مورچه چه است که فشار خون داشته باشد». ف خندید. احمدی‌نژاد احترامِ پرپیچ‌وتابی داد و از در رفت بیرون پیِ نگهبان‌ها.

*

یکی از سرهنگ‌های اداره‌ی آموزش از کنارم رد شد. احترامم را نادیده گرفت. عجله داشت. به سرعتِ شهرتی که پراکنده بودم فکر می‌کردم. چون جناب سرهنگ فریاد کشید: «احمدی‌نژادِ دربه‌در کجایی. بیا کارت دارم.» خندیدم: «جناب سرهنگ شما خیلی خوش‌شانس هستید؟» برگشت. دستی به چانه‌ی زنجانی‌اش کشید: «چطور؟» خنده‌ام قطع نشد: «رییس جمهور مملکت زیرِ دستت کار می‌کندها...» حیرت نکرد. من هم حیرت نکردم.

**

ف‌ی پش هم در صبح‌گاه نزدیکش شد. احمدی‌نژاد سعی کرد صاف بایستد. کمرِ تابان دارد. انگار کلِّ پایش یکسان عریض شده است؛ آن هم خیلی کم. پنداری باسن نداد. حالتِ خبردار ایستادنش، لب‌هاش را ناودیس کرده بود. گوش‌هاش را سرخ. چشمانش کوچک‌بزرگ بود و پاهاش عجیب ناپایدار. ف‌ی پش به یک قدمی‌اش رسید لرزش را در حرکاتِ او حس کردم. ف‌ی پش با تحکّم باهاش حرف زد: «سریع روکشِ کلاهت را در بیاور و توی کلاهت بگذار احمدی‌نژاد.»

***

پس‌نوشت:

1. احمدی‌نژاد هم دارد به میم.میم در این مملکت تبدیل می‌شود. حالا میم.میم خیلی سریع طردخواه نامیده شد. شاید هم خواسته‌اش همین بود. ولی احمدی‌نژاد بدجوری گرفتار غضنفربازی‌های ما شده. مایی که، 88 می‌خواستیم، دو هفته‌ای مملکت را به آمریکا بفروشیم. مایی که می‌خواهیم الان هم جو یک‌جوری متشنّج بشود تا دو روزه تسلیمِ دشمن شود. و سعی می‌کنیم احمدی‌نژاد را هم به این سمت هل دهیم. این غیرِ از استعدادِ ذاتی این بشر است.

2. مطلبِ بعدی‌ام را آخرِ هفته‌ی بعد می‌نویسم.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری