تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

خودانتقادی

یالطیف

سلام 

هیچ وقت عادت نداشتم دندان‌هایم را مسواک بزنم. با وجود این که مارک‌های مختلف مسواک و خمیردندادن را خریده‌ام و حتّی در اوّلین برخورد، مشتاقانه آن‌ها را با دندان‌هایم آشنا کرده‌ام، ولی این آشنایی هیچ وقتِ هیچ وقت یک دوستی بلند مدّت نبود. ولی به ضربِ شانس، آن شب یکی از شب‌هایی بود که دندان‌هایم را مسواک می‌زدم.

دو‌سه شب پیش فیلمی دیده‌ام. دو خواهر بودند که مادرشان فوت می‌کند. در مراسم ختم مادرشان، یکی از خواهرها عاشق مردی می‌شود. پس از اتمام مراسم این مرد می‌رود و دیگر دختر او را نمی‌بیند. پس از چند سال این دختر خواهر خود را می‌کشد. دلیل این قتل چیست؟

البته می‌دانی که برای قتل نیاز به دلایل قوی نیست. آن هم برای قتل یک خواهر. ولی  شما چه فکر می‌کنید؟

پدرم در فاو رفت. البته نظام از سال 59 از طریق ترکشی تیز، شبیه مثلث، وارد بدن پدرم شد. و ترکش‌ها تا چند سال بعد در جبهه دست به دست هم دادند تا پدرم را در فاو کاملا زمین‌گیر کنند. من قطعه‌ای از بدن پدرم هستم. این اعتقاد من است. ولی دوست دارم آن قطعه‌ای از بدنش باشم که پرترکش‌تر بود. 

این‌ها مجموعه‌ای از من‌هاست؛ امّا جالب‌ترین‌شان این زیری‌ست که باید توجّه شما را جلب کند: من را رد کرد تا خودش برود قدم بزند. توی پارکِ هنر نزدیکی خوابگاه‌شان داشت به بدمینتون بازی دختر و پسرها نگاه می‌کرد. توی فکرش بود یکی از سالم­ترین تفریحات در فضای باز برای دختران همین بدمینتون بازی کردن است. چون به جز دوتا راکت و یک توپ و یک زمین مسطح هیچ چیز دیگری لازم ندارد. ترجیح داد به مژده زنگ بزند، ولی برنمی‌داشت. به خودش فکر می‌کرد. عاقبتِ کارِ خودش را داشت ترسیم می‌کرد:

«مدرک می‌گیرم. بعد کار گیر می‌آورم. بعدش دستی به سر و گوشِ خانمم می‌کشم. بعدش بچه‌ام به دنیا می‌آید. پسر بود اسمش را می‌گذارم حسین، دختر بود می‌گذارم آتنا. یک بارِ دیگر هم با هم می‌پریم اگر دختر بود، به شرطی که اوّلی دختر نباشد همان آتنا، در غیرِ این صورت می‌روم سراغِ مریم. پسرِ اولی اگر حسین شد در این صورت باز پسرِ دومی را می‌گذارم یاسر. یاسر به آتنا نمی‌خورد، بلکه به سمیه می‌خورد. حالا یاسر و مریم به هم جور در می‌آیند. چه گناهی کرده است مریم اگر بخواهد برادری مثلِ حسین داشته باشد. بنابراین بهترین ترکیب آتنا و حسین است. من تا دختر نیاورم راضی نمی‌شوم. دستِ بچه‌ها را می‌گیرم و هروقت دلم گرفت می‌آییم پارک با هم می‌دویم، بازی می‌کنیم. شاید هم بدمینتون بازی کنیم. تازه به حسین می‌گویم که من را علی صدا کند. خوشم نمی‌آید یکی به من بگوید بابا. آه، چقدر مسخره است بچه به آدم بگوید بابایی. یعنی چی بابایی؟ مژده این قدر قهر نکن، خیلی باهات کار دارم. می‌دانی امروز رفتم جنوب شهر ،یادِ چه افتادم؟ همین سه جمله را برایش بفرستم تا ببینم چه می‌گوید. سگ تو روحِ این پارک کنند، بدمصب آنتن نمی‌دهد. ایول دریافت شد. ای‌ خدا! چه می‌شد به آدم‌ها اس‌پ‌رم نمی‌دادی بلکه یک ترکیبی توی طبیعت می‌ریختی مثلِ نمک. مرد بعدِ ازدواج می‌توانست با زنش با هم بپرند و بعد از آن‌ که کارشان تمام شد، آن ترکیبی که توی طبیعت بود را توی آب حل می‌کردند و خانم می‌خورد و بعدش بچه‌دار می‌شدند. سوراخِ قضیه این بود که دیگر چیزی به نامِ بچه‌ی حرام‌زاده نداشتیم. حالا چه اشکال دارد؟ لااقل این جوری با هر به هم پریدنی آدم‌ها بچه‌دار نمی‌شدند و یک مقدار اختیارِ بیشتری داشتند. چه دارم می‌گویم؟ خوب مگر بد می‌گویم این جوری آدم توی جنوب شهر عقش نمی‌گرفت. خدایا چقدر بچه ‌دیدم که از سر و کولِ پدر و مادرهای‌‌شان بالا می‌روند، آینده نمی‌خواهند؟ کار نمی‌خواهند؟ آن دخترهایش...»

پس‌نوشت:

1. این نوشته خودانتقادی بود؛ چون یکی از ضعیف‌ترین بخش‌های رمان با همین فونت مزخرف بود. همان بهتر که حذف شد. مردتیکه‌ی رکیک.

2. یک سری آدم آمدند گفتند می‌خواهند کاندیدا شوند برای این که رییس جمهور بشوند. بعضی از این آدم‌ها بسیار غلطند. بعضی‌های‌شان هم غلطند. اگر من این‌جا اسم بیاورم، مثلِ دفعه‌ی قبل ممکن است با انتقاد پنهان و پیدا و حضوری و تلفنی دوستان مواجه شوم. پس بگذار متر بدهم دست‌تان. آن هم این که رییس جمهور باید اوّلاً یک عقبه‌ی تئوریک داشته باشد. ولو این که عقبه‌اش خیلی کوتاه یا حتّی اشتباه باشد. ولی باید عقبه‌دار باشد. مثل محمّدِ خاتمی یا حتّی همین رییس جمهور فعلی. دو این که رییس جمهور نباید از این‌جا مانده از آن‌جا رانده باشد. آدم فکر می‌کند چون رانده شده یا اخراج شده یا جایی راهش نمی‌دهند یا آدم حسابش نمی‌کنند، دوره می‌افتد و مصاحبه می‌کند و کنفرانس مطبوعاتی می‌گذارد و از این راه بازار گرمی طلب می‌کند و هل من مبارز می‌کشد... این خیلی بد است. یکی از کسانی که این شاخصه را ندارد، حتماً دکتر معین است. خیلی دوست داشتم دکتر معین کاندیدا می‌شد. چون دکتر معین برخلاف خیلی از این اصلاحاتی‌هایی که فقط گوشه‌ی خانه‌شان نشسته‌اند و این قدر غُرغُر می‌کنند تا بیایند بگیرندشان، اهل کار و فکر و تشکّل و سازماندهی هست. او بعد از 84، به عنوان یکی از معلوم‌ترین و کاندیداترین آدم‌های آن دوره، ان‌جی‌او راه انداخت، مصاحبه‌های هفتگی نکرد، و غر نزد، و نشست کار کرد. کار تشکیلاتی و فکری. (فکر کنم دکتر معین از 84 تا به امروز بالای 20 مقاله‌ی علمی-پژوهشی در مجلّات معتبر خارجی کار کرده است) حتماً می‌توان کارش نقد کرد... آهان. یافتم. دنبال همین جمله بودم. رییس جمهور باید کسی باشد که بتوان کارش را نقد کرد. یعنی این قدر روپا باشد که بتوان درباره‌ی عقبه‌ی تئوریک و سازماندهی تشکیلاتی‌اش صحبت کرد. سوم این که آدمی که کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری می‌شود باید با بقیّه‌ی کاندیداها فرق داشته باشد. فرض کنید آدم ایکس کاندیدا شده است. بعد آقای ایگرگ هم کاندیدا شده است. بعد فرق این دو این است که مثلاً حدادعادل معاون اوّل ایکس است، ولی حدادعادل در دولت ایگرگ وزیر ارشاد است. این شد فهم از نامزدی؟ به نظرم به هیچ کدام از این دو نباید رأی داد. چون این قدر ازخودگذشتگی یا حتّی فهمِ حزبی و تشکیلاتی نداشتند که یکی‌شان به نفع دیگری کنار بکشد. این‌ها که گفتم تازه الفبای انتخابات است. برای رأی دادن به یک نامزد مشخّص، باید برنامه‌ها، فضای فکری، محتوا، و فرم تبلیغاتش را نگاه کرد. ضمناً آن‌هایی که رأی نمی‌دهند، بیش از همه، در رییس جمهور شدنِ نفرِ اوّل انتخابات سهم دارند.

3. اواسطِ هفته‌ی مطلبِ بعدی‌ام را خواهم نوشت تا خودانتقادی ننگ‌آفرین فراموش شود.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

پایانِ کلاغ

یا لطیف

برگ درخت مَمرز خزه‌ای و شویدی است؛ سبز خوش‌رنگ که مدام آدم دوست دارد ببوسدش. به پسر بالای درخت رو کردم:

- آن بالا چه کار می‌کنی؟

سابقه نداشت که آن قدر راحت با آدم‌ها صمیمی شوم. امّا به قدری این صحنه من را متعجّب کرد که این حرف از دهانم در رفت.

- پی طلا هستم. راستی سلام.

- طلا؟

- بله!

- آن بالا؟

- بله.

- چطور آن بالا؟

- پس کجا؟

- این پایین.

- آن پایین که خبری نیست. بهترینش همین پیرمردی است که گور می‌کند.

- فامیل‌تان است؟

- کی؟

- همین پیرمرد؟

- نه!

- پس چطور از او خوشت نمی‌آید؟

- گفتم خوشم نمی‌آید؟ اتّفاقا به‌ترین کار دنیا، روی زمین همین کاری‌ست که او می‌کند! دیگر طلا آن پایین نیست. به‌ترین‌اش همین گور است.

- مگر این‌جا گورستان ندارد؟

- شما از نظر ذهنی آمادگی نداری. پریشانی!

- چرا؟

- چون هنوز جواب آن قبلی را نگرفته‌ای که پی سؤال بعدی هستی...

- طلا آن بالا چه کار می‌کند؟

- یعنی جواب سؤال‌های دیگرت را نمی‌خواهی بدانی؟

- چرا دوست دارم بدانم. ولی اوّل این را بگو!

- لال است؟

- کی؟

- همین دوستی که همراهت است؟

- نه! سیّد است.

- چه ربطی داشت؟

- چی؟

- این که حرف نمی‌زند به این که سیّد است.

سیّد نجاتم داد با صدای بلند:

- این است که ما بیش‌تر دقّت می‌کنیم... نمی‌خواهی از آن بالا بیایی پایین...

- نه! منتظرم.

سید به من لب‌خند زد:

- آن بالا منتظر کی هستی اخوی؟ بالای درخت قرار می‌گذاری؟

پیرمرد از کار فارغ شد. گور شگفتی بود؛ با عرض نیم متر، طول یک متر، و عمقی نزدیک یک و نیم متر. دستان ظریف سبزه‌اش را روی تنه‌ی درخت ستون کرد. به گور و ما نگاه کرد و از جوانک بالای درخت خداحافظی کرد و به زبان محلّی چیزی گفت که تویش گوسفند داشت.

- منتظر کلاغم.

چهره‌اش به درستی معلوم بود. لابه‌لای درختان شبحی می‌دیدم... ولی صورتش معلوم نبود. فارسی را روان صحبت می‌کرد؛ مثل من:

- کلاغ؟

- بله. کلاغ.

- آن بالا طلا چه کار می‌کند؟

- همه فکر می‌کنند که کلاغ حیوان آشغال‌خوری‌ست. من هم کتمان نمی‌کنم. (از این که واژه‌ی کتمان را استفاده کرده بود سعی کردم هر طور شده به صورتش خیره شوم) امّا وقتی کلاغ از آسمان به زمین نگاه می‌کند، اشیای برّاق نظرش را جلب می‌کنند. این از کودکی کار من بوده که بالای درختان چنار و ممرز پی لانه‌ی کلاغ‌ها باشم. چیزهایی هم پیدا می‌کردم. برخی اوقات آن‌ها چیزهایی را می‌آوردند که آدم حیران می‌شد که این‌ها از کجا این‌ها را می‌آورند. شاید هم از زیر خاک بیرون می‌کشند. من یک بار الماس هم پیدا کردم این بالا. امّا طلا پیدا نکردم، تا امروز. ولی مجبور شدم برای این که مطمئن بشوم طلایی در کار است، امروز با خودم گفتم لانه‌ی این کلاغ را خراب کنم. الان هم منتظر هستم تا بیاید تا بکشمش و بیاندازمش توی گوری که این پایین کندم. این بنده‌ی خدا هم 2 هزار تومان ازم گرفت تا این گور را بکند. همه چیز را اعتراف کرده‌ام دیگر. باشد. پاسخ پرسش‌های‌تان را می‌دهم. کلاغ را می‌کشم، چون نمی‌خواهم این کلاغ از زندگی‌اش آواره شود. اگر هم نکشم ممکن است بو بکشد و من را پیدا کند و اذیّتم کند. انگار می‌دانست طلا چیز با ارزشی است، آن را ته لانه‌اش پنهان کرده بود.

سیّد سر تکان داد:

- طلا را می‌خواهی چه کار؟

- می‌خواهم هدیه بدهم.

با شتاب سؤالم را پرسیدم:

- می‌توانم بپرسم به کی؟

- آن‌هایی را که قبلا پرسیدی از سر نتوانستن بود...

- جان؟

- جانت بی‌بلا. می‌گویم آن‌هایی را که قبل‌تر پرسیدی توانستی که پرسیدی. اگر نمی‌توانستی که نمی‌پرسیدی؟

- گفتم شاید دوست نداشته باشید جوابش را بدهید.

- از کجا می‌دانی دوست داشتم جواب قبلی‌ها را بدهم؟

سیّد جوابش را ستایش کرد:

- درست می‌گویی شما. ولی احتمالا این خصوصی‌تر است؟

- در نظر من آن‌ها خصوصی‌تر بود. مهم نیست. آدم‌ها چندان چیز خصوصی ندارند. فقط ادا در می‌آورند که حریم خصوصی دارند. این را می‌خواهم به کسی که امشب به خواستگاری‌اش می‌روم بدهم.

چشمانم برق زد. اطمینان پیدا کردم که خواستگار شماست. امّا برایم جالب بودن بدانم:

- از این که این طلای بی‌قواره را، آن طور که من از این‌جا می‌بینم، بهش هدیه بدهی، فکر نکنم خوشش بیاید.

- همین که خوشش نیاید یعنی که به درد من نمی‌خورد. ضمنا این طلا را از کجا دیده‌اید که می‌گویید بی‌قواره است...

- مگر همان که توی دست‌تان است نیست؟ کف دست‌تان به سمت زمین است و یک شی‌ای از دست‌تان آویزان است. همان نیست؟

- نه. امّا درست گفتی. بی‌قواره است.

سیّد خواست ازش خداحافظی کند که من مانعش شدم. گفتم:

- چرا می‌خواهی بروی خواستگاری؟

- پدر و مادرم گفتند دختر خوبی‌ست. دارد تهران توی یک دانشگاه خوب تحصیل می‌کند.

- تحصیلات شما چیست؟

- تا سوّم راهنمایی؟

- چه کار می‌کنید؟

- تجارت...

- الماس و نقره؟

بلند بلند می‌خندد:

- نه بابا. این سرگرمی روزهای تعطیلم است. توی تجارت لپ‌تاپم. از تهران به مازندران...

- چی شد رفتی توی این کار؟

- یک بار مقاله‌ای بردم تهران، دفتر یکی از این روزنامه‌های قدیمی. آن‌ها گفتند که تو چطور این مطلب را نوشته‌ای؟ گفتم یک بعد از ظهر سرد، توی یک روستای بکر، بالای درخت چنار. چطور؟ گفتند عالی‌ست.

- آن مقاله چه بود؟

- درباره‌ی این بود که چطور باید لپ‌تاپ‌مان را از خطر حفظ کنیم؟

- چطور آن را نوشتی؟

- یک بار عکس لپ‌تاپ را توی روزنامه دیدم، بعد درباره‌اش توضیحاتی نوشته بود. آن‌ها را خواندم و تصمیم گرفتم آن را کامل کنم.

- چه پیش‌نهادی دادی؟

- پیش‌نهادهایم از رنگ لپ‌تاپ، تا نحوه‌ی انتخاب کیف لپ‌تاپ بود. حتّی درباره‌ی انتخاب فیزیک لپ‌تاپ به طوری که به کمر آسیب نرساند مطلب نوشتم. بعدش هم رفتم با پولم 10 تا لپ‌تاپ خریدم. آوردم این‌جا. آن‌ها را فروختم. بعدش سفارش می‌گرفتم و می‌خریدم و می‌فروختم. الان هم این کارم ادامه دارد. دوستان می‌گویند سلیقه‌‌ام در انتخاب لپ‌تاپ عالی‌ست... وای کلاغ آمده است.

کلاغ به درخت نزدیک شد. ناگهان جوان خاموش شده بود. شاید نفس هم نمی‌کشید. توی دست راستش داسی برق می‌زد. لحظه‌ای که کلاغ به شاخه‌ای که به لانه‌اش ختم می‌شد نزدیک شد ضربه‌ای به آن وارد کرد. سر کلاغ جدا شد و کلاغ تند و تند بال می‌زد؛ مذبوحانه و بی‌جهت. پای درخت، روی یکی از ریشه‌های برآمده، به رنگ ممزوج پرکلاغی و شنگرفی در خاک غلت خورد...

پس‌نوشت:

1. این جزء جدیدترین حذفیّات رمانم است. شاید داستان کوتاه بدی نباشد.

2. انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت؛ یعنی شبِ عید.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

من خطابم به دانشجویان است!

یا لطیف

دیروز عصر به دعوتِ سجّاد رفتم کرسی آزاداندیشی دانشگاه شهید بهشتی. موضوع هم درباره‌ی مهاجرت نخبگان بود. کرسی بسیار خلوت بود و دانشجویانِ کمی در آن شرکت کرده بودند و یک پای کرسی اساساً دیر به جلسه رسید و آن مناظره‌ای که دوست داشتیم گرم بیافتد گرم نیفتاد. قرار بود مناظره بین یکی از کسانی باشد که می‌خواهد برود و یکی از کسانی که رفته و برگشته باشد. امّا خبری از یکی از این دو سرِ‌ مناظره نشد. بنابراین مجبور شدیم که خودمان بحث را گرم کنیم. من رفتم بالا و گفتم مثلِ‌ آقای قرائتی تیتر حرف‌هایم را نوشته‌ام. درباره‌ی کتاب نشت نشا حرف زدم و گفتم آن را بخوانید و بعد درباره‌ی این که این قدر چشم‌تان پیِ‌ نفت نباشد. این قدر نگویید که یک نفر بیاید و به شما پول بدهد یا به قول خودتان از شما تکریم کند. مثال زیبای امیرخانی در نفحات را آوردم و آن این که «هیچ کارمندی نمی‌تواند لذّتِ گرفتن 400 ماهی سفید را در یک شب زمستانی تجربه کند.» آن وسط‌‌ها از رادیو فنگ هم بهره بردم و تحلیل جامعه‌شناختی آن‌ها را هم عنوان کردم. آن هم این که وقتی ما یک عمر توی گوش‌مان خوانده می‌شود که باید بیست بگیریم و با هم‌کلاسی‌های‌مان رقابت کنیم، چطور وقتی به کارشناسی ارشد می‌رسیم، این کار مذموم می‌شود. همیشه به ما یاد داده شد که برویم جایی که بهتر است درس بخوانیم، از همه جلو بزنیم، ولی حالا که می‌خواهیم برویم یک دانشگاه بهتر در آن طرف آب درس بخوانیم این مذموم است. البته من این‌جا تحلیل ارزشی نکردم، بلکه یک پرسش جامعه‌شناختی مطرح کردم. قبل از همه‌ی این‌ها گفتم که این موضوع برای کرسی آزاداندیشی موضوع بی‌ربطی است، البته خود کرسی آزاداندیشی هم چیزِ بی‌ربطی است. برایش هم دلیل دارم. ولی باید بگویم من الان در یک اشتباه مضاعف شرکت کرده‌ام، ولی این اشتباه را فریاد می‌زنم. چون کرسی‌ها باید از کلاس درس، از اعتراض دانشجویان به وضعیت علمی و... شروع شود، وگرنه این کرسی‌ها بی‌ربط است. (این بی‌ربط بودنش را هم جایی نوشته‌ام که هنوز منتشر نشده است. اگر دوست دارید دلیلش را بدانید به ادامه‌ی مطلبِ‌ همین نوشته بروید.) آخر سر هم گفتم مهم‌تر از زیستِ‌ جغرافیایی انسان‌ها -یعنی این که در کدام کشور زندگی می‌کنند- زیستِ فکری آن‌ها است. (این هم از حسن عبّاسی در ذهنم رسوب کرده بود.) یادم است به مجری این کرسی که استاد روان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی بود گفتم شما آدمِ‌ باطرفی هستی، ولی منصفانه بحث را اداره می‌کنی. بعدش گفتم این باطرف بودن اصلاً‌ چیزِ بدی نیست. تازه من خودم بسیجی‌ام.

بعد از من اعتراض‌ها به حرف‌هایم شروع شد. یکی رفت بالا و گفت این آقا که ادّعا کرد که بسیجی است، اصلاً‌ هم بسیجی نیست و شروع کرد به قضاوت‌های ارزشی نادرست درباره‌ی حرف‌هایم. حتّی گفت من که کرسی آزاداندیشی را قبول ندارم، پس این‌جا چکار می‌کنم. متأسّفانه او به حرف‌هایم کم‌ترین توجّه‌ای نکرده بود... در شرایطی که شیطان‌پرست بودن از بسیجی بودن کم‌تر بینِ‌ خیلی‌ها نفرت ایجاد می‌کند، نمی‌دانم این بسیجی گفتنِ‌ من چه وجاهت و فضیلتی برایم آورده بود که رفیق‌مان این طور برآشفته شده بود و سعی می‌کرد یک نفر را به زور، بدونِ  این که خودش بخواهد، از بسیجی بودن بیاندازد. کلّی انتقاد به من کرد و آمد پایین. من هم جوابش را ندادم. بعد بسیجی دیگری رفت بالا. اوّل از دو جهت موافق و مخالف بحث را باز کرد. بعد گفت خودش مخالف این قضیّه است. بعد هم جمله‌ای گفت با این مضمون که قرآن می‌گوید این مهاجرت، مهاجرت از حق به باطل است. که این تفسیرِ عجیب او من را برآشفته کرد و گفتم این را از کجای قرآن درمی‌آوری، گفت از آیه الکرسی. گفتم عزیزم آن آیه چه ربطی به مهاجرت از حق به باطل دارد؟ آن آیه تفسیر عمیق‌تری دارد. چه ربطی به جابه‌جایی جغرافیایی دارد؟ بعدش هم گفتم با تمِ مهاجرت‌های صدر اسلام چه کار می‌کنی؟ هجرت مسلمانان به حبشه، هجرت از حق به باطل بود یا باطل به حق؟ هجرت امیرالمؤمنین از مدینه به کوفه چطور؟ این چه تفسیری که از قرآن می‌کنید؟ بعدش هم او حرف‌هاش را ادامه داد و در یک حرکتِ‌ متهوّرانه، خودش را جای رهبری نشاند و با اقتدار و صلابت درباره‌ی این که وظیفه‌ی ما چیست، گقت:‌ «من خطابم به دانشجویان است. دانشجویان باید...» خنده‌ام گرفت. آخر مردِ‌ حسابی تو رهبر مملکتی، تو کی هستی که می‌گویی من خطابم با دانشجویان است. تو خطابت به خودت هم نمی‌تواند باشد، چه برسد به دانشجویان.

پس‌نوشت:

1. این روایت، طنزِ تلخِ نه مهاجرتِ‌ نخبه‌ها که داستان کم‌اطلاعی، بی‌روابطی، و تنبلی ما بسیجی‌هاست. می‌خواهد خوش‌تان بیاید، می‌خواهد بدتان بیاید.

2. سایتِ‌ رهبر یک خودانتقادی را منتشر کرده است که در نوع خودش جالب است. خوب رهبر تا به حال از این که ما رشد علمی خوبی در جهان داریم، تمجید کرده است. این تمجید هم در سایت آمده است. در کنار آن مطلبی منتشر شده است که در آن معیارهای رشد علمی در جهان نقد شده است. تازه در این باره هم رهبر بیاناتی دارند. واقع قضیه این است که از این که رشد علمیِ ما در جهان بر اساس میزان انتشار مقاله‌ها اوّل است، با بومی‌سازی علم در این مملکت منافات دارد! بنابراین خوب نیست هی بگوییم ما در جهان رشدِ‌ اوّل علمی را داریم. این حرف یعنی این که بومی‌سازی علم یعنی کشک. در حالی که خودِ‌ آمریکایی‌ها دارند علمِ‌ بومی تولید می‌کند و ما علمِ‌ بومی برای زیست‌بوم جغرافیایی-معرفتی آن‌ها! بعد هم افتخار می‌کنیم که رشد علمی‌مان در دنیا نمره‌ی یک است!

3. پلّه‌ی آخر را دوباره دیدم. دوباره دیدنش من را مجاب کرد که 5 نمره‌ای به نمره‌ی قبلی‌ام در هنرخانه اضافه کنم. انگار فیلم بهتری شده بود.

4. مطلبی را که درباره‌ی کرسی‌های آزاداندیشی نوشته بودم، در ادامه آمده است.

5. انتهای هفته‌ی بعد مطلب بعدی‌ام را می‌نویسم.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

بدل از غیبت

یا لطیف

روزِ اوّلی که وارد شد، کم مانده بود پَس بیافتد. این همه بی‌نظمی را چطور باید حل می‌کرد؟ روی اسکنر معمولیِ اتاق، خاک و کاغذ و نوارجسب و منگنه صلح کرده بودند. روی چاپ‌گرِ سوزنی سه تا خودکار بود که دور نبود وقتِ چاپ گیر کند لای چرخ‌دنده‌ها. تلنبارِ کاغذهای بی‌مصرف، حکم‌کارها و برگه‌مرخصی‌ها روی میزِ فلزّی که از هیچ نظمی پیروی نمی‌کرد. از هر گوشه‌ی اتاق اغتشاش می‌بارید. اتاق در هیچ نگاهی منظم نبود. نه در یک نگاهِ نزدیک. و نه در یک نگاهِ دور. از هر زاویه‌ای به اشیای اتاق نگاه می‌کردی، ناموزونی‌اش معلوم بود. لابه‌لای همه‌ی این برگه‌ها پخش‌شده روی رَف، جی‌برگ‌های من هم دیده می‌شود. بعضی‌شان سفید بود و روی بعضی‌شان چرندی نوشته شده بود.

برگه‌ی مرخّصی من را امضا کرد و خودش دست به کار شد. به من دست و گفت به سلامت. نه گفت چرا اتاق این وضعی است! نه پرسید که توی این اتاق گوسفند زندگی می‌کند یا انسان! هیچی. حتّی نخواست که بمانم بهش کمک کنم. من هم بهانه داشتم:

- من باید جایی بروم. یک مقدار راهم دور است.

- آره. می‌دانم (ل)ات دو(ل)ه. شما برو.

خنده‌ام گرفت. برگه‌ام را امضا کرد. لبخند زد و من از در زدم بیرون.
اتاقِ روزِ شنبه با دو روزِ پیش خیلی فرق داشت. گلدان‌های پرگل، به‌ویژه شمعدانی که مثلِ چتر روی همه‌گل‌ها سایه انداخته بود، چهره‌ی اتاق را عوض کرده بود. تابلوی «نگذارید علی بی‌یار و یاور بماند» هم جدید بود. تابلوی کوچکِ ساده‌ی آپنجی که پشتِ سرِ میم.ب قرار گرفته بود. میم.ب توانسته بود بر بی‌نظمی اتاق پیروز شود. اسکنر و چاپگر نفسی چاق کرده بودند و سیم‌ها پشتِ سیستم دست از درگیری و گلاویزی برداشته بودند. و موسیقی برای اولین بار از اتاق با صدای بلند شنیده می‌شد. آن هم رستاک: «گُلِ باغ می تو، چَش و چراغِ می‌ تو...» و به معنای درستِ واژه، این‌جا معنای بهار پیدا کرده بود و موقع کشت‌وکار شده بود.

میم.ب تلفن را برداشت و زنگ زد به آماد:

- حاجی دستم به چیزت. این‌جا هیچ چی نیست. یک چیزهایی بفرست. 

به حرفم آمدم:

- آقای ب این‌جا تمیز شده است.

- شما این‌جا همه چیز را به ت... گرفته بودید. بابا حداقل چهار تا دانه خودکار باید باشد. با ذغال می‌نوشتید؟

- ما تایپ می‌کردیم؟

- چقدر هم کیبود و کامپیوترها تمیز بود!

زنگ می‌زند به اداری:

- حاجی حقوق‌ها را نریختند...

روزِ سوم برج است. عصبی می‌شود:

- ای بر پدرتان لعنت. این‌ها ما را ن...دند. دو قِران پول هم می‌خواهم بدهند، به تعویقش می‌اندازند. 

لبخند می‌زنم:

- عیب ندارد آقای ب، انسان بشر است.

- انسان بشر نیست. انسان ک...خل است.

این‌ها بددهنی‌های معمولش است. ولی خدا به این‌ها نگاه می‌کند که تازه خیلی‌هاش فحش نیست یا به چیزهای دیگرش. به اخلاقِ خوبش؟ به ادبش؟ به خیرخواهی و مهربانی‌اش؟ یک بار بهش گفتم:

- خیلی راحت صحبت می‌کنید.

لبخند زد:

- این‌ها نصایحِ یک آخوندی است.

- این که به دیوانه بگویید ک...خل، به چرت و پرت بگویید ک...شعر، به جای حال ما را گرفتند بگویید ترتیب ما دادند... البته شما از یکسری واژه‌ها که مربوط به اسفلِ اعضای مرد است استفاده نمی‌کنید که جای شکرش باقی است.

- نه آخونده به ما گفت اگر خواستید پشتِ سرِ یکی غیبت کنید، سریع در مورد پایین تنه صحبت کنید. اگر هم فردای قیامت خواستند ترتیب‌تان را بدهند، بگویید این را فلانی به ما گفت و ما این حرف‌ها را که کلاً 10 مورد هم نمی‌شود را بدل از غیبت گفتیم... 


پس‌نوشت:

1. بددهنی کارِ خوبی نیست، واژه‌های اسلنگ هم خوب نیست. ولی قابل مقایسه با دروغ و غیبت نیست. و من واقعاً از میم.ب غیبتی ندیدم. و نه نمّامی و نه حرفِ بیهوده.

2. راستی آن‌هایی که دوست دارند مقاله‌ی «بی‌خمینی هرگز، با خمینی عمراً» را بخوانند به ادامه‌ی مطلب بروند. البته عنوان مطلب دیگر آن نیست و در زمان انتشار تغییر کرد که خواهید دید.

3. مطلبِ بعدی را هم آخر هفته‌ی بعد می‌نویسم.


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خمینی؛ بله؛ بیهجت نه!

یا لطیف

سرِ پیری حج نصیبش شد. قسمتِ سال‌های جوانی‌اش پیِ گلّه و چوپان دویدن بود. کی زمینش را چرانده، کی مرزها را برداشته، کی... این‌ها قیل و قال‌های سال‌های جوانی و میان‌سالی‌اش را تشکیل می‌داد. دورترین سفرش کجا می‌توانست باشد؟ مشهد یا قم. آن هم کوتاه. به درازای یک ماه، از زمین و مال کنده شدن، یک روز شیر گاو را صافی نکردن، یک روز زمین تازه شخم خورده را ندیدن، یک روز بالیدنِ جوها را پی نگرفتن، در ذهنش نمی‌گنجید. پیری را همین اندازه باور نمی‌کرد. پیر که شده بود، همان قوّت و بازو را زنده می‌دید. هنوز کاروبارِ خانه را شخصاً انجام دادن را در توانش می‌دید.

امّا حج، تنها لحظه‌ای بود که او را از این داستان جدا می‌کرد. حج اوّلین دلهره‌ی بزرگ‌تر از کارش بود. حج اوّلین موضوع مستقل از کاشانه و شوهر و بچّه‌هایش بود. حج اوّلین قصّه‌ی غیرِ بومی‌اش بود. حج اوّلین فراموشی او از زندگی دنیایی بود. نه حتّی روزی که فرزندِ رشیدش را عازمِ جبهه کرده بود چنین بریده شدنی را نمی‌دید.

به پیرزن خبر دادند که باید عزمش را جدّی کند. اوّلین سفرِ خارجی‌اش، سفری درونی است. سفر به خودش. سفر به فراموشی. آخرین نگاهش را به خانه دوخت و وقتی دورِ خانه‌ی او می‌چرخید و می‌چرخید یادش نیامد که غلامِ خانه گاوها را دوشیده یا نه! یادش نیامد که از کجا آمده. خودش را نمی‌شناخت. در بهتِ خانه‌ی سیاه مانده بود. در تحیّرِ سنگِ نقره‌ای پلک نمی‌زد. از خودش می‌پرسید که خدایا کجا آمده‌ام. در جلسه‌ی کاروان هم ذهنش در خانه‌ی سیاه جا مانده بود. گوش‌هایش تنها صدای جابه‌جایی جمعیّتی را می‌شنید که یک شکل و یک رنگ دورِ خانه‌ی سیاه طواف می‌کردند.

- مادرم... حواس‌تان نیست. عرض کردم مرجع تقلیدتان کیست؟

سعی کرد برگردد از خانه‌ی خدا و به پاسخِ مدیر جواب دهد:

- این دیگر پرسیدن دارد؟ مرجعم امام است دیگر.

- بالاخره مادر بعضی‌ها مرجع دیگری دارند.

- مگر می‌شود؟

- چی؟

- این که یک نفر مرجعِ دیگری غیرِ از امام داشته باشد. آن هم این‌جا. توی خانه‌ی خدا.

پیرزن کناردستی‌اش لبخند زد و گفت:

- بله. چرا نمی‌شود؟ من مرجعم بهجت است.

- کی؟

- بهجت. پسرم گفت بهجت خوب است.

پیرزن که از خیالِ طواف و خانه‌ی سیاه درآمده بود، صریح گفت:

- پسرت بیجا کرد. یعنی چی مرجعِ دیگری داری؟ توی خانه‌ی خدا هم به امام خمینی نارو می‌زنی. مرجع ایشان است. رییس و بزرگ ایشان است. بیهجت دیگر کیست؟ این‌جا باید بچّه‌هات را بشناسی... به خانه‌ی خدا آمده و می‌گوید مرجع منِ خمینی نیست.

- خوب. مادر شاید ایشان فکر کرده بهجت بهتر است.

- ای گل بگیرند این فکر را. فکری که فکر کند یکی از امام بهتر است، فکر شیطانی است. مگر می‌شود از امام بهتر باشد؟ تازه توی خانه‌ی خدا دیگر ما از این بازی‌ها نداشتیم‌ها! برو توبه کن زن.

پس‌نوشت:

1. باید بگویم روایتِ بالا صد در صد واقعی‌ است. فکر می‌کنم در آن حقیقتی نهفته است.

2. سربازی‌ام تمام شد.

3. مطلبِ بعدی را انتهای هفته‌ی بعد می‌نویسم.


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری