تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

من که هیچ‌-هیچم


مادرم چهارشنبه‌ی آخر سال، آش می‌پزد. دقیقا هم اسمش همین است؛ «آشِ چهارشنبه‌ی آخر سال». و هیچ ربطی به صدا و سیما ندارد که به چهارشنبه سوری می‌گوید چهارشنبه آخر سال. وگرنه اگر چهارشنبه سوری، فحش بد هم بود، باز هم می‌گفتمش. اسمش است دیگر. مانند ختنه‌سوران. مثل این می‌ماند که فحش عمّه فلان را بیایم بزکش کنیم که «ای کسی که عمّه‌ای داری که دارای روابط نامتعارف جنسی‌ست.»
بگذریم. این مسأله‌ی «بزک‌های نامی» را یک وقت باید منبر رفت.

مادرم آش که درست می‌کند، یاد می‌دهد که با این کار واقعی دارد خودش را محک می‌زند. این آش، به آدم می‌فهماند که چهارشنبه‌ی آخر سال است. سال تمام شده! آقای فلانی چه غلطی کردی در این سالی که گذشت؟

می‌خواهم بنشینم گوشه‌ای حساب‌کتاب کنم ببینم با خودم چندچندم. اسفند چنین ماهی‌ست. به‌ویژه الان که کم‌تر از چند ساعت مانده تا تهِ سال. این را بگویم که من صلاحیّت دارم در این‌باره حرف می‌زنم. چون دارم از نگارش یک رمان واقعی می‌آیم. یک رمان تولید کرده‌ام به اسم تی‌لِم. بیش از 50 هزار کلمه. این داستان را نوشتم، تا بهانه داشته باشم برای بهانه‌ی آخرِ سال. البته تنها نگارش اوّلیه‌اش به پایان رسیده. مثل ساختمانی می‌ماند که شما چهارستونش را برده‌اید بالا و دیوارها را چیده‌اید. اهل فن می‌دانند بعد از این مرحله، نیمی از کار واقعی ساختمان هنوز مانده است.
چرا این کار را کردم؟

چون مثل خیلی از شماها تنبل شده‌‌ام. بزک شده‌اش می‌شود:
نه حوصله‌ی کاری را دارم و نه صبرش را! دوست دارم چای دم کنم. یا این طور وانمود کنم که روزهای شمالی‌ست و بابا و مامان رفته‌اند «آقاسر» برای زیارت و من توی خانه‌ی جلگه‌ای‌مان لَم داده‌ام و می‌روم توی آشپزخانه و پنجره را کمی باز می‌کنم و قوری را می‌گذارم روی سماور و انگار قوری دارد توی گوش شکوفه‌ی گوجه‌سبز نجوا می‌کند، به درخت‌های پرتقال باغِ خاله خیره می‌شوم.

این متنِ گشادهاست. کسانی که یک جایی نشسته‌اند و جرأت نمی‌کنند بزنند به جادّه. این برای نویسنده بیش‌تر از هر کس دیگری هست. من هم این جورری شده‌ام. اهل دهاتِ کی می‌رود این همه راه را. باید جمع کنم این مفت‌خوری را. یک مقدار بزنم به جادّه. تو سال 92 به چند تا جادّه زده‌ام. ولی خیلی کم بود. الان که حساب می‌کنم می‌بینم به قول بهرام شفیع هیچ هیچ هستم با خودم. وقتی شفیع نتیجه را هیچ هیچ اعلام می‌کرد، آدم دوست داشت تله را خاموش کند. بدجوری احساس پوچی بهم دست می‌داد. یک ساعت بازی را می‌دیدی و بعد شفیع خیلی راحت می‌گفت هیچ هیچ. خوب بگو صفر صفر.

جمعش کنم. سال خیلی خوبی بود برایم سال 92. ولی خیلی عقبم. خیلی. هنوز فرق نِرد و گیک را خوب نمی‌دانم... پس گه می‌خورم متن می‌نویسم، قبول داری؟ نگو این اصطلاحات جدید است. بدترش این است که فرق اشکانیان با سلوکیان و فرق هر دوی‌شان را با ساسانیان نمی‌دانم. این هم از تاریخ. این‌ها هر کدام‌شان n سال تو این مملکت حکم راندند، ولی من فرق‌شان را نمی‌دانم. حتّی در این حد که بیگ زاده بکِ چپ است و خسرو حیدری بکِ راست.

آخرِ سال، وقتِ چندچند است. وقتِ این که حساب کنم چه گه‌هایی نباید می‌خوردم و خوردم و چه گه‌هایی باید می‌خوردم و نخوردم. (خیلی هم خسته‌ام از این که می‌بینم که بین خوردن یا نخوردن یک پدیده هیچ تفاوتی نیست! پدیده‌ای که آخرش نفهمیدم خوردنش بد است یا نخوردنش!)

ذهنم الان خیلی پر است. توی 24 ساعت گذشته 8 هزار کلمه نوشته‌ام. زهوارم در رفته. مثل کسی‌ام که کشان کشان سعی می‌کند نقشه گنج را به دوستانش برساند و دیگر نا ندارد. فقط این‌ را می‌داند که نقشه را رسانده... من هم این طورم. فقط می‌دانم داستان را نوشتم. ستون‌ها را خلّاطه کردم، دیوارها را چیده‌ام... دیگر نا ندارم. راضی‌ام.
پس‌نوشت:
1. فاطمیه و عید با هم است. این تقویم قمری از عجایب روزگار است! به نظر من این تقویم یکی از دلایل پویایی اسلام است! اگر کشیش‌ها می‌دانستند این تقویم چه کمکی می‌کند به گسترش، دین تا به حال قاپیده بودند از دست‌مان.
2. پس نتیجه می‌گیریم، نوروز خیلی سنّت قوی‌ای‌ست که تا به حال با این تقویم قمریِ بسیار زیرک ویروسی نشده. هر طور شده نوروز را حفظ کنید. فاطمیّه و حضرت زهرا با همین تقویم حفظ می‌شوند. دیگر کاری نداریم به ارزش‌های خودشان که شیدایی کننده‌اند و مانا. آقایان، خانم‌ها نوروز را نگه دارید. نگذارید فراموش شود. تو را خدا.
3. یکی به این آخوندهای محترم بگوید به نفع نوروز تبلیغ کنید. نوروز خیلی فرهنگ و سنّت نیکویی‌ست. نباید بگذاریم این فرهنگ حذف شود.
4. اینترنت داشته باشم، تا دوشنبه، سه‌شنبه خواهم نوشت. 



۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

نئون‌های بی‌پدر با مادر

اوّلین بار با سجّاد توی سینما شکوفه دیدیم‌شان. نئونِ قرمزِ جیغ. قرمزترین قرمزِ جهان. از این‌هایی که یک دقیقه هم نمی‌توانی خیره‌ شوی به‌شان و ازش لذّت ببری! با سجّاد حرف زدیم که این نئون‌ها برای چه کاری می‌تواند باشد! دیدیم؛ فیتِ ایکس‌کلاب‌هاست. تو فیلم‌ها هم دیده‌ایم. کلاب‌های بدجوری که ترتیب هم‌دیگر را می‌دهند و تویش مثلِ ایران، مردم اهل تفکیک وظایف نیستند. رقص و سکس و خشونت توأمان باید باشد. یکی می‌تواند سریع تبدیل به دیگری شود و تغییر کاربریش کار پیچیده‌ و مجوّزبخواهی نیست. دور برندار که من گفته‌ام کلِّ غرب این تیپی‌ست. یک جاهایی هست که باید کلِّ بدی‌های غرب تویش غنی شود دیگر. سانتریفیوژِ بالای 50 درصد. یکیش همین کلاب‌هاست که همه‌ی آن‌ چیزهایی که حسن عبّاسی از غرب می‌گوید و این آخوندتحلیل‌گرهای شیطان‌پژوه -نه روشن‌پژوهِ مجری- می‌شناسند، تویش آمده باشد. به‌ویژه سکس و خشونت.

هر سگ‌دانی هم باید فُرمی داشته باشد. هر قدیّس‌خانه‌‌ای هم همین طور. حتّی مسجدِ مفتاحیان شعر فروغ. بالای مسجد نمی‌تواند رنگِ صورتی باشد. باید رنگِ سبز باشد که انتظارِ ساده‌ی شعر فروغ را هم برساند. هر می‌خانه‌ای هم فُرمی دارد. هر کلانتری، هر دانشگاهی، هر زایشگاهی. و ...گاهِ دیگری. ایکس‌کلاب هم این طور است. باید فُرمی داشته باشد. فُرمی که از معماری غربی‌شیطانی‌ (نه ایرانی‌اسلامی) سرچشمه گرفته است. فُرمی که تا رنگِ قرمزِ تندِ نئونِ روی شیشه ادامه می‌یابد. باید هم رویش نوشته باشد -چه می‌دانم- این یک کلابِ شیطانی‌ست مثلا. عمرتان باید از یک مقدار بیشتر باشد، ولی اگر از این تازه به دنیا آمده‌ها هستید، بروید تیله‌بازی کنید و ماست‌تان را بخورید. که این‌جا از آن جاهاست. این را از روی نئون‌هایش می‌توانید بفهمید. رنگِ نئون، رنگِ قرمز جیغ است. رنگی که حشرِ هر حیوانی را بالا می‌زند و فُرمی که در خدمتِ محتوای جنسی‌ست. به قولِ فراستی با آن دستانی که افقی 90 درجه به سمتِ بالا می‌چرخد، «این نئون با این رنگش، آن موضوع را درمی‌آورد». درآوردنی.

رنگِ قرمز تحریک‌آمیزترین رنگ است با دلایل علمی. یادتان باشد آن سال‌های دبیرستان و پیِ هدایتِ بانوانِ مدارس دیگر نبوده باشید، خوانده‌اید که اوّلین رنگی که از اجسام ساطع می‌شود رنگِ قرمز است؛ چون بیش‌ترین طولِ موج را دارد و کم‌ترین بسامد را. همین هست که اسباب‌بازی اطفال و نوگلان را از این رنگ می‌سازند...

طولش ندهم به این شروبرها. جاهای دیگر هم این رنگ را دیده‌ام؛ رنگی که در غربِ عالم جایی به کار می‌رود که چشم‌اندازش ارگاسمِ طرف است، در این مملکت روی هر دکّانِ کفر و ایمانی دیده می‌شود. از سینما شکوفه، تا مسجدی در میانه‌ی تهران، تا فتوکپی و پرینتِ بی‌صحافی، تا دیزی فقط 13 هزارتومان، تا فیلمِ دربند و... نمی‌خواهم جو بدهم که هر چی رنگِ قرمز است برداریم سفیدش کنیم. حتّی چراغ راهنمایی و رانندگی. ولی دستِ کم بدانیم این‌ها نشانه است. به ویژه قرمزِ جیغ نه قرمزِ معمولی. یک چیزهایی توی این مملکت پا گرفته که عمرا به این تیزی در غرب فلان فلان شده‌اش باشد. حالا چه خوب؛ چه بد. چه بی‌پدر چه بی‌مادر. که هر چیزی بی‌پدر باشد، حتما مادر دارد.

مادرِ این نوشته هم چیزهایی از این جنس است که توی روان‌شناسی رنگ‌ها گفته می‌شود، عقلِ سالم و قلبِ سلیم هم قبولش دارد:

Red by a large margin is the color most commonly associated with seduction, sexuality, eroticism and immorality, possibly because of its close connection with passion and with danger

 قرمزِ جیغ، نه قرمزِ عادی زیاد می‌بینم. چرا پسندِ ایرانی این رنگ را می‌پسندد؟ افزون بر این که آن کاربردهای خارجی و غربی‌ این نوع قرمز در ایران سرِ جایش است. مانند لباسِ فاحشگان و رژِ دخترکان و نورِ پارتی‌روندگان و خودروی دوردورکنندگان.

پس‌نوشت:

انتهای هفته‌ی بعد، پیش از سال تحویل هم باید یک چیزی بنویسم تو مایه‌های چند چند بودن خودم با خودم.


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

انقلاب اسلامی، مائده‌ی آسمانی نیست

پیش‌نوشت:

این نوشته متنی‌ست که قرار بود این هفته جایی بخوانم و نخواندم. من خودم الان بخش‌هایی از این متن را نادقیق می‌دانم یا تعابیر یا واژه‌هایی را خارج شده از مواضع‌شان می‌بینم. با این وجود، همین متن را منتشر می‌کنم. چرا؟ نمی‌دانم. حس می‌کنم یک ذرّه باید انقلاب اسلامی را آورد توی میدان. بی‌پروا. بندِ دوّم این نوشته، الهام گرفته شده از یکی از مطالب خوبِ وبلاگِ پیاده‌روست. آیدا وبلاگ‌نویسِ خوبی‌ست. ما -یعنی ایرانی‌ها- وبلاگ‌نویسان موفّقی داریم. که همه‌شان با نظم حاکم مشکل‌ دارند؛ یکیش آیداست. در بین طرفدارانِ انقلاب اسلامی، وبلاگ‌نویس خوب در حد و اندازه‌های آیدا یا کمی پایین‌تر از آن نداریم. آدم‌های انقلاب اسلامی چندان مجالِ متنِ خوب نوشتن ندارند انگار.

 بدن‌نوشت:

من 27 سال است در وضعیّت انقلاب اسلامی زندگی می‌کنم. شما هم کمابیش چنین‌ هستید. با نهایت چند سال کم‌تر یا بیش‌تر.

من شلوراک‌پوش باشم، مهمانی مختلط داشته باشم، الکل، دوست‌دختر، ابروهای برداشته، موسیقی، کانال V، متالیکا، جاستین بیبر داشته باشم، یا من خانواده‌ی بی‌حجاب، عروسی مختلط، زیرابرو با حفظ میان ابرو، خواستگار، نذر، وی‌ پی ان، احترام به بکارت و ترانه‌های شجریان داشته باشم، یا من شلوار پارچه‌ای گران، نماز، مفاتیح الجنان و الحیات، ابروهای پُرِ مشکی، نگاهِ زیرزیرکی به خواهر دوستم، صدایِ خوشِ افتخاری داشته باشم، یا من برادرِ شهید، شوهر خواهرِ معمم، عکس امام و آقا، نماز مستحبی، طهارت نجاست، حج عمره و صدای خوش منشاوی داشته باشم، در همه‌ی این موارد من در وضعیّت انقلاب اسلامی هستم. (Ref: http://piaderou.com/?p=101)

من نمی‌توانم از این مسأله بگریزم.

یادم می‌آید که یکی از زنانِ فمنیستِ شبکه‌ی من و تو داشت درباره‌ی حجاب حرف می‌زد با موهایی که خلیجی درست شده بود و با سفیدی چهار بندِ انگشتِ زیرِ گلویش که چشم‌ها را می‌زد. او یکی‌دوبار کاملا ناخودآگاه، به آیت الله خمینی یا آقای خمینی گفته بود امام خمینی. این اشتباهِ لفظیِ لحظه‌ای، به نظرم، بهتر از هر دلیلِ دیگری نشان می‌دهد که ما در وضعیّتِ انقلاب اسلامی هستیم یعنی چه! حـتّی در شبکه‌ای که مجریانش سال‌هاست از ایران جدا شده‌اند و هم‌نوای گوگوشِ آن ورِ مرزهایند، انقلاب اسلامی در روترین شکلش حضور دارد.

این امام خمینی گفتنِ مجری زنی که نظریات بدیع در حجاب ساطع می‌کند و کم مانده به قول امام حاشیه بر عروه‌ الوثقی زند، یک گزاره‌ی مهم را پیشِ روی همه ما قرار می‌دهد. آن هم این است که ما نمی‌توانیم درباره‌ی وضعیّتِ دیگری به اندازه‌ی وضعیّتِ انقلاب اسلامی ژرف شویم. چون در آن وضعیّت زندگی نکرده‌ایم. برای ما مردمِ عادی، علّامه‌ی حلّی با محققِ کرکی با یک دو جینِ عالم دیگر فرقی ندارند. ما حسّ تجربی نداریم از فرق اصول کافی با من لا یحضر. حتّی طلبه‌ی مدرسه‌ی معصومیه، دعوای جاسبی و هاشمی و احمدی‌نژاد برایش ملموس‌تر است از بحث‌های آخوند در شواهد یا حجیّتِ خبرِ واحد در اصول یا محاجّه‌اش با مکاسب. برای من، سطحی‌ترین آدمِ  انقلاب اسلامی که چینش صندلی‌ها را سیاسی می‌بیند باورپذیرتر است از دانشمندانِ ریاضی که دارم با آن‌ها سروکلّه می‌زنم.

چرا؟

چون این وضعیّتی بوده که من حسّش کرده‌ام، در آن فکر کرده‌ام، تجربه‌اندوخته‌ام، معنا ساخته‌ام، ارزش پرورانده‌ام. هیچ تجربه‌ی زنده‌ای از هیچ یک از گذرهای تاریخی دیگر نداشته‌ام. من فرزندِ کوپن‌های رنگارنگ هستم. من فرزندِ دفترچه بسیجم که هیچ تنابنده‌ی دیگری در آن سوی مرزها نمی‌تواند بفهمد دفترچه بسیج چرا اندازه‌ی شناسنامه مهم بود. من -چه بفهمم، چه نفهمم- فرزندِ گودر هستم. گودر خبرخوانِ گوگل است. ولی -به قول آرش سالاری- هرگز یک آمریکایی نمی‌تواند بفهمد همین اپلیکیشنِ ساده چه نقشِ جدّی در زندگی مجازی ما بازی کرد و در وضعیتِ انقلاب اسلامی و در این خاک، چطور مهم شد و اصالت یافت. مفهومِ ساده‌ی فرودگاه، آن تعیّنی که برای بسیاری از دوستانِ من داشته و دارد، شاید برای هیچ کسِ دیگری در جهان نداشته باشد. شما به بازتولیدِ مفهومِ فرودگاهِ امام در متن‌های کسانی که رفیق از دست داده‌اند نگاه کنید. فرودگاهِ امام خودش تبدیل به معنا شد. فی‌المثل در این متن به دوستی که رفیقش مهاجرت کرده به آمریکا بنگرید:

«بشود یک روز جمع بشویم و پول بگذاریم روی هم، فرودگام امام را بخریم یک جا. خرابش هم نکنیم الزاما. ترمینال اتوبوسش کنیم. یا فقط بگذاریمش برای پروازهای داخلی. آدم‌هایی که دوست‌شان داریم فقط به قدری بتوانند دور بشوند ازمان که نیاز به اسکایپ نشود. که رفاقت نمیرد.»

ماننده‌ی این متن را بسیار در اینترنت می‌توانید ببینید. این محصولِ تنفّسِ در شرایطِ انقلابِ اسلامی‌ست.

اگر از من بپرسی پَهلوی چطور بود، ممکن است بتوانم به تو کلیّاتی بگویم، ولی آیّا می‌توانم حسِّ بی‌واسطه‌ام را بهت انتقال دهم؟ حسّی که در آن زیسته باشم و لمس کرده باشم. من اگر از دورانِ پهلوی یا هر دوره‌ی تاریخی دور و نزدیک دیگری سخن بگویم، مستقیم یا نامستقیم دارم از زاویه‌ی انقلاب اسلامی به آن نگاه می‌کنم. زوایه‌ای که از زندگی در دورانِ انقلاب اسلامی آموخته‌ام. حتّی من عاشورا را با توجّه به نگاهِ امروزی‌ام در انقلاب اسلامی بازتولید می‌کنم. برجسته شدنِ «فتنه‌گر بودنِ امام حسین» در نظرِ «سبزهای انقلاب اسلامی» و برجسته شدنِ «بصیرتِ امام حسین» در نظرِ «ولایی‌های انقلاب اسلامی» هر دو از این زاویه قابل تحلیل است. یعنی حتّی وقتی یک انسان سبز، یعنی مخالفِ ولیِّ فقیهِ موجود یا ولایت فقیه، می‌خواهد از امام حسین سخن بگوید -ولو کارگردانِ حرفه‌ای سینما و سازنده‌ی رستاخیر هم باشد- روی این نکته تأکید می‌کند که این یزدیان بودند که به امام حسین می‌گفتند فتنه‌گر و شبیه این داستان هم برای طرفدارانِ ولی فقیه برقرار است. بهترین نمونه‌اش مقایسه‌ی دو نماز جمعه است. نماز جمعه آقای هاشمی در 26 تیر 88 و نماز جمعه‌ی رهبر در شهریور همان سال. یعنی نوع مواجهه‌ی ما با تاریخ و خوانشِ دوباره‌اش بستگی پیدا می‌کند به ادبیات و معنایی که واژه‌ها و تحلیل‌ها در دوران انقلاب اسلامی یافته است. به آمالِ ما در این دوران.

 انقلاب اسلامی درونِ کتابِ حدیثِ پیمانه‌ی پارسانیا یا این کتاب جدیده‌ی حسین کچوئیان نیست. انقلاب اسلامی، موجودِ کت‌وشلواری مانند صفویه یا علمای سلف یا نسل درخشانِ عرفای نجف نیست. انقلاب اسلامی مهمانِ وی‌آی‌پیِ ما نیست. انقلاب اسلامی به خانه‌های ما، به خصوصی‌ترین اتاق‌ها و محفل‌های ما راه پیدا کرده است. ولی از این هم درونی‌تر است. انقلاب اسلامی اتمسفری‌ست که در آن زندگی می‌کنیم. همین ما با همه‌ی بحران‌های‌مان. با همه‌ی لایی‌کشیدن‌های‌مان بین اخلاق و بی‌اخلاقی. بین ادب و بی‌ادبی. بین فوتبالِ بارسا-ختافه دیدن و نماز جمعه رفتن‌مان. انقلاب اسلامی حتّی به قول سهراب این نزدیکی‌ها نیست. انقلاب اسلامی همین ما هستیم، همین مایی که این‌جا نشسته‌ایم و می‌خواهیم درباره‌ی چیزهای دیگری از بیرون نظر بدهیم. ولی من می‌خواهم بگویم نظر بدهیم، عیبی ندارد. حرف بزنیم، مسأله‌ای نیست. بحران‌ها را بشناسیم، منعی ندارد. فقط شخصیّتِ خودمان، فردیّتِ خودمان و خودِ خودمان را منقطع از این زمان و این حال ندانیم. ما از دریچه‌ی وضعیّتی که نامش را گذاشته‌ایم انقلاب اسلامی داریم به جهان و بحران‌هایش می‌نگریم. این دریچه و این فردیّـت و این تأثیر و این اتمسفر و این اکسیژن را فراموش نکنیم. انشاالله.

انقلاب اسلامی گرفتار کرده ما را. گریزی از این گرفتاری نیست؛ هست؟

 

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

گوش ندادن؛ بافیدن

بدن‌نوشت:

من گوش دادن بلد نیستم! به اشتباه گوش دادن را گرفته‌ام برابرِ ساکت بودن و هیچی نگفتن. این آدمی را که جلویت نشسته به شک می‌اندازد. می‌رود توی تردید. با خودش و یک وقت‌هایی هم به خودِ من می‌گوید «شما هم یک چیزی بپّران.» دهانم قفل می‌شود، حتّی نمی‌توانم زبانی تأیید کنم. حرف‌های جدا جدای زبانِ فارسی توی حلقم با هم جفت می‌شوند و من قدرت تفکیک‌شان را ندارم. انگار از این چسب سه ثانیه‌های آلمانی‌ست که یک قطره‌اش می‌تواند فیل را به فیل جفت کند. نمی‌دانم چه چسبی‌ست این حرف‌ها و واک‌ها را هم چسبانده و من می‌مانم آن میان که حالا چی بگویم وقتی طرفم از من نظر می‌خواهد. زُلیده تو چشم‌هام و مهربانانه می‌گوید: «شما هم بفرما رفیق!» و من نمی‌دانم چه بگویم.

قرار بود من راوی یک روایتی بشوم! با آدم‌های مختلف گفت‌وگو کنم، بعدش بهم ریخت و قرار شد یک دیگر این کار را انجام دهد. چه خوب. من زبانم قفل شود دیگر نمی‌توانم حرف بزنم. نه فقط واک‌ها، بلکه واژه‌ها و قیاس‌ها و استقراها و گزاره‌ها و منطق‌ها هم مثلِ برنجِ تازه عروس‌ها به هم می‌چسبند و من آن قدر قوی نیستم که بگیریم‌شان به بازی‌ و دستِ کم با گفتنِ یک گزاره‌ی نامنطقی دورهمی چسب‌شان را باز کنم. (یعنی من عاشقِ این دامادهایی هستم که جگرِ گردشان اندازه‌ی خربزه است تو خواستگاری و می‌توانند از عروس خانمِ فوق لیسانس بپرسند بلدی برنجی بار بگذای که کته نشود.)

یکی دو بار این کار را کردم جواب گرفتم و وقتی قفلِ زبانم باز شد، پُر گاز رفتم جلو. رفیقم که آن قدر هم خمینیِ صورتش زیاد نیست، شروع کرد به آلت تفت دادن. شِروبِر می‌بافید. من یک هو گفته‌ام: «من نادان‌تر از تو به عمرم ندیدم. احمق.»  همین قفلِ دهانم را باز کرد و مثلِ زیادی و پُربرکتی نُتِ موسیقی واژه‌ها را می‌پاشیدم توی صورتش. اَنگِ ویلون‌زنی که آن قدر با سرعت آرشه‌ را تکان می‌دهد که آدم روبه‌روش گاوگیجه می‌گیرد و بیش‌تر به پشتِ صحنه‌ی سالن نگاه می‌کند. که نکند این آهنگ‌ها را خودش نمی‌زند و دارد از جایی دیگر صوتِ رکوردشده پخش می‌شود.

رفیقم که فکر می‌کند خیلی خمینی است این طور بود. بهم نگاه نمی‌کرد، یک جایی دیگر را نگاه می‌کرد که انگار یک کس دیگری این طور دارد فیل‌های واژه‌های زبانم را از هم جدا می‌کند. اَنگِ این حالتم من! عشق این که به من نگاه نکند طرف و به یک جای دیگری خیره شود و من همین طور ببافم. مهم‌ترین مشکلم از همین حالا جلسه‌ی خواستگاری است. آن‌جا چه کار کنم؟ نهایتش می‌گویم: «شما لطفا یک لحظه [...] اضافی نخورید.»

پس‌نوشت:

گفتم شما را از شرِّ رمان چهار سال پیشم نجات بدهم. رمانی که توی سال 88 نوشته بودم. باقی‌اش تا آخر توی ادامه‌ی مطلب است. دوست دارید بخوانید. آدم‌هایی که گوش دادن بلد نیستند، پُرچانه‌اند. من به این گزاره علمِ حضوری دارم.

تا هفته‌ی بعد

۱۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمان آرمانِ علی-بخش 8

یا لطیف

ادامه‌ی داستانِ سال‌ها پیش:

کنارِ زمینِ مرکباتِ علی این‌ها شالی‌زارشان با سطحی پایین‌تر از باغِ مرکبات‌ خودنمایی می‌کند. شالی‌زاری به مساحتِ پنج هزار مترِمربع. موقعی که علی رفته بود کمکِ پدرش برای آبیاری درخت‌ها، شالی‌زار هم داشت سیراب می‌شد از آبِ چاه. البته آبِ شالی‌زارهای شمال از دو بخش تامین می‌شود؛ یکی از طریقِ چاه‌ و دیگری از طریقِ کانال‌های آب تغذیه شده از آب‌بندان. حتی درخت‌ها را هم با این دو روش می‌توان آب داد. بخشی از زمین‌های پدرِ علی از طریقِ چاه آبیاری می‌شود و بخشی دیگر توسطِ کانال‌های آب.

نیامده بودند به این زمین‌های شالی‌زاری جملاتِ قشنگ قشنگ بچسانند کنارِ هم، آمده بودند کار کنند. آن‌جا همه چیز جدی دنبال می‌شود و برخی اوقات صراحتی بی‌رحمانه بر آن حکم‌فرما می‌شود. یکیش این‌ که چیزی نمانده بود که همین اواخر برای کارخانه‌ی یکی از همین مایه‌دارها، همه‌ی این زمین‌ها را از کشاورزان بخرند و صرفِ صنعت بکنند. انگاری کشاورزی صنعتِ این مملکت نیست؛ آن هم توی حاصل‌خیزترین زمین‌های شمال.

قصه‌ی این زمین‌ها پرغصه است؛ پرغصه‌تر از کارهای علی. وقتی پدرِ علی هنگامِ آبیاری درختانِ پرتقالش داشت به این زمین‌ها نگاه می‌کرد خاطراتِ تمامِ سال‌های دور و نزدیک از این زمین‌ها توی ذهنش زیر و رو می‌شد. به یاد می‌آورد که با چه دردسر و جان کندنی این زمین‌ها را آباد کردند. خودش همین طور که سرِ شلنگ را می‌گرفت و از زیرِ یک درختِ نارنگی می‌گذاشت زیر تامسون می‌گفت:

- این طور نبین که حالا صاف و مسطح است. خرابه‌ بود تمامِ این زمین‌ها. جان کندنی برد تا شد اینی که الان داری می‌بینی. من خودم یک کلیه‌ام را سرِ همین زمین‌ها و آباد کردن‌شان گذاشتم. از بس از این آب‌های کثیف خوردیم کلیه‌های‌مان فاسد شد. یادم می‌آید آب را از توی همین جویِ آب می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم توی سایه تا یک مقدار ته‌نشین شود و بعد همین را سر می‌کشیدیم. معلوم نبود چه واردِ کلیه‌های‌مان شد.

پدرِ علی اشاره کرد که زانو را از سرِ لوله‌ها عوض کند، یعنی روی زانو را برگرداند سمتِ جاده و بعد لوله‌ای که آن‌جا بود را بچسباند به تهش. علی هم همین طور که شُر شُر عرق می‌ریخت این کار را انجام داد. توی همین گیر و دار یکی از محلی‌ها آمد و خسته نباشیدی به پدرِ علی گفت. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. توی روستا یک سلام و علیکی بینِ همه است. هر دو نفری که از کنارِ هم می‌گذرند، نگاه‌های‌شان یک مغناطیسی روی همدیگر دارد که نمی‌گذارد بی‌تفاوت از کنارِ هم رد شوند. سلام و علیکی می‌کنند، نشد سری تکان می‌دهند.

علی به فکرِ مژده بود. فکرِ آینده‌اش که هرجا به غیر از این زمین‌ها رقم می‌خورد. به خودش فکر می‌کرد چرا به جای تفریح، و این طرف و آن طرف چرخیدن آمد توی باغی که تنها حاصلش برایش خستگی بود و شُر شُرِ عرق. فکرِ این بود وقتی برگردد تهران چه حربه‌ای به کار ببرد تا بتواند پرسش‌نامه‌هایش را پخش کند. حربه‌هایی که دیدید به دیوار خورد و در هیچ کدام‌شان توفیق نداشت. نگاهش را چرخاند سمتِ شالی‌زاری که به رنگِ یک دست سبز متمایل به زرد خودنمایی می‌کرد. نسیمِ دل‌پذیری هم وزید. موهای علی را رقصاند و علی از این رقص احساسِ سبکی می‌کرد. عینکش را درآورد. دستی به چشمانش کشید. صدای موبایلِ پدرش را شنید. صدا از توی ماشین می‌آمد.

¶¶¶

به درخت‌های آخر رسیده بودند. بیشتر نقاطِ زمین‌شان گِل شده بود. نزدیک بود به حالتِ آب تخت؛ حالتی از آب‌گیری که کلِ زمین را تحتِ تاثیر آب قرار می‌دهد. پدرِ علی پیشنهاد داد بروند سراغِ شالی تا ببیند حدِ رشدش چطور است و  هم او دست و پایش را بشورد. پیاده راه افتادند سمتِ زمین.

- چند بار به این مردیکه گفتم وقتِ سمِ شالی‌ها دیر نشود. هیچ گوش نمی‌دهد. ادعا دارد که فقط خودش کاسب است.

به شریکِ زمین اشاره می‌کرد. زمین از بابای علی بود و کشت و کارش با شریک. آخرش محصول را نصف نصف تقسیم می‌کنند. از روی مرزِ بینِ کرت‌ها حرکت می‌کردند. علی هم تمرکز کرده بود که از روی مرز خارج نشود. انگار می‌کرد مثلِ دلقکِ سیرکی است که از روی طناب رد می‌شود. تکمیل قضیه این می‌شد که دستانش را باز می‌کرد. اگر چوبی دستش بود نور علی نور بود. رسیدند به موتورِ آب. حاجی شلوارش را تا جایی که می‌شد بالا زد تا با خیال راحت بتواند پاهایش را بشورد. به علی اشاره کرد هندل بزند. موتورِ آب از این گازوییلی‌هایی بود که خیلی شبیه سرِ تیلر بود. علی هم ریسمانِ سفید رنگی را که از بس بهش گازوییل خورده بود سیاه شده بود برداشت و دورِ مدارِ دایره‌ای چرخاند و با قدرت کشید. ریسمان دستش بود، ولی موتور آب روشن شد. پرگاز زوزه می‌کرد. به پدرش اشاره کرد گازش چه جوری تنظیم می‌شود. بالاخره تنظیمش کرد و پدر هم شلنگی را که به موتورِ آب متصل بود روی چوبی که از زمین یک متری ارتفاع داشت انداخت و شروع کرد به شست‌وشو.

نشست روی زمینِ سیاه‌ شده‌ی کنارِ چاهِ 12 متری‌شان. سایه‌ی درختِ بیدِ کنارِ چاه با تمامِ کوتاهی و بخلِ وقتِ ظهرش تا روی کمرِ علی را پوشش می‌داد. نود درجه‌ای از حالتِ طاق‌باز منحرف شد و نگاه کرد به دسته دسته شالی سبزِ متمایل به طلایی که مثلِ طره‌ای مو از نسیمِ تابستانی موج می‌خوردند. شالی‌هایی که ریشه‌های‌شان توی آب بود، ولی نسیم هم آن قدر بی‌انصاف و شاید هم قدرتمند نبود که بخواهد آن‌ها را از ریشه در بیاورد.

پدرِ علی لباسش را عوض کرده بود و گفت می‌رود به زمین‌شان که آن هم شالی­زار و آن طرفِ خیابان است سری بزند. زمینی که 5 سالِ پیش وقتی برای دومین بار می‌خواست برود حجِ عمره خریده بود. علی باشدی گفت و ادامه داد برمی‌گردد سمتِ ماشین.

پدرِ علی بود که داشت توی دشتِ شالی آرام آرام کوچک و کوچک‌تر می‌شد. علی می‌خواست چشمی به هم بگذارد و از این دریای بی‌کرانِ شالی‌ها برود سراغِ پرسش‌نامه‌ها که سرراست‌ترین قسمتِ تحقیقِ دانشجویان را برایش کرده بود جانکاه‌ترین‌. دلش نمی‌آمد چشمانش را ببندد و از این همه بوته‌ی شالی محروم شود. از خودش عذرخواهی کرد و به حالتِ طاق‌باز نزدیک شد. هیچ نگرانِ این نبود که تی‌شرتِ یشمی‌اش خاکی شود؛ آن هم با این همه غلت زدن. اگر پدرش این‌جا بود می‌گفت خر غلت زدن.

¶¶¶

با دستِ پر آماده بود. یاسین رفته بود بیرون چندتایی نان بخرد، ولی بچه‌ها را غافلگیر کرد با ترکیباتی که بهم زده بود و به قولِ خودش همه چیز آمده بود برای یک سالاد اولویه‌ی پرستیدنی. از معدود روزهایی بود که بهزاد توی اتاق بند شده بود:

- حسین هم می‌آید؟

- نمی‌دانم! گفت که می‌رود کتاب‌فروشی. او از ما علاف‌تر است.

یاسین با حرکتِ سر تایید کرد. خرت و پرت‌ها را ریخت توی یخچال، از بس خالی بود نیازی به مرتب گذاشتن نداشت. روزنامه‌ای که خریده بود باز کرد.

- دیدی شرایطِ مملکت را چه جور خر تو خر شده است؟

- بگذار یک ذره به هم بپرند. بالاخره یک روز هم وقتِ تسویه‌ حسابِ گرگ‌هاست.

یاسین با ناراحتی تایید کرد و گفت:

- اما دودش به چشمِ ما می‌رود.

- نترس، حالِ ما از این که هست بدتر نمی‌شود، می‌شود؟

- در هر صورت مخالفم.

یاسین خندید. من درِ اتاق را باز کردم و باز هم کتابِ جدید خریده بودم. بهزاد هم با چشمکی گفت:

- چطوری بسیجی؟

- حاجی رمان‌هایت را ندادی بخوانیم.

- گفتم که دستِ دادشم است. الان هم دارم رمانِ «دیگر اسمت را عوض نکن» را می‌خوانم.  

رفته بودم کتاب‌فروشی نشرِ چشمه که همان نزدیکی‌ها بود. کتابِ جدیدِ مستور را خریده بودم. تعجب کرده بودم از این که به چاپِ سوم رسیده است. یاسین همین طور که شلوارکش را پا می‌کرد گفت:

- دمت گرم حسین، سیب‌زمینی‌ها را بگذار آب‌پز شود. حاجی‌ات می‌خواهد برای ناهار اولویه درست کند. پایه‌ای؟

- سنگ هم جلویم بگذارید پایه‌ام.

¶¶¶

سنگ که خوب است مثلِ یک خرسِ قطبی خوابیده بود. دیگر داشت گلوی پدرش درد می‌گرفت از بس علی را صدا کرد. به شریکش که با موتور تریل آمده بود سرِ زمین گفته بود:

- نمی‌دانم چطور توی آن جای به این کثیفی خوابیده است.

- حاجی صد بار بهت گفتم بچه‌ها را که برای مسافرت و هوا عوض کردن آمده‌اند نیاور سرِ زمین. عادت ندارند به کار.

صدای موبایل هم داشت مثلِ صدای حاجی می‌شد. شریکِ تریل سوار اشاره کرد که حاجی‌ گوشی‌اش را بردارد. گوشی داشت خودش را می کشت از بس که زنگ زده بود. حاجی بعدِ تماسش گفت:

- این مردیکه‌ی خرک‌چی هم برای ما آدم شده است. می‌گوید بیا کارت دارم. تا دو روز پیش نمی‌توانست خودش را تمیز کند، حالا برای من اُرد می‌دهد.

علی تلوتلوخوران از روی مرز راه می‌رفت. چند باری هم افتاد درونِ دشتِ آب. دستانش را مدام به صورتش می‌مالید. خوابِ مژده را دیده بود. مژده‌ای که توی خانه نشسته است و شاید هم به مادر کمک می‌کند. مژده‌ای که علی از ترمِ قبل عاشقش شد. خیلی سریع رفت خواستگاری و کار را تمام کرد. برگِ برنده‌ی علی برای خانواده‌ی مژده معافیتِ سربازی‌اش بود. البته بیشتر برگ برند­ه­ای برای خودِ علی بود تا برای خانواده­ی مژده. برگ برنده­ای که به علی اجازه می­داد سالِ آخر دانشگاه سراغِ ازدواج برود. خیلی از دانشجوهای پسر مجبورند ازدواج را حداقل به بعد از سربازی موکول کنند، ولی خیال علی از این جهت راحت بود. برگ برنده­ی علی این بود که مژده حسابی از او خوشش آمده بود. وگرنه خانواده­ی مژده به این راحتی راضی نمی­شدند تنها دخترشان را به جوان یک لا قبایی مثلِ علی بدهند.

- واقعا خوابیده بودی پسر؟ گلویم پاره شد این قدر صدایت کردم.

- حالا حرفِ حسابش چیست؟

شریک از حاجی پرسید.

سوارِ ماشین شدند، پدرِ علی سوییچ را چرخاند. پایش را گذاشت روی گاز. نگاهی به عقربه‌ی بنزین کرد که خبر از باکِ خالی می­داد، بعدِ یک آبیاری خسته کننده باید سری هم به پمپ بنزین می­زد. حالش هیچ تعریف نداشت.

¶¶¶

- زمینِ شالی‌زار خیلی به آب نیاز دارد. بدونِ آب می‌میرد این زمین. حکمتِ خداست که همه چیز را در همین آب قرار داده است. یک هفته‌ی آبِ همین زمین قطع شود، معلوم نیست چه بلایی سرِ شالی‌های در حالِ رشد می‌آید.

- باغ کنارِ زمین هم همین طور است علی؟

مژده توی اتاقی که در خانه به اتاقِ علی معروف است به علی نگاه می‌کند و روایتش را از زمین‌های شالی‌زار می‌شنود. علی اضافه می‌کند:

- جالب است موقعِ برداشتِ برنج‌ها باید آب را قطع کرد. اگر آب توی زمین باشد همه‌ی محاسبات بهم می‌خورد. زمینی که با آب رشد می‌کند، بی‌آب باید نتیجه بدهد.

بعد از ظهر هوا خنک شده بود. علی که بعد از ناهار خوابیده بود آرام مژده را بیدار کرد. پیشنهاد داد که با هم بروند کنارِ دریا قدمی بزنند.

مژده گفت حوصله ندارد. علی هم بی‌خیال شد. مرکزِ همه‌ی رویه‌های تصمیم‌گیری علی، مژده است. دخترکِ دوست‌داشتنی کلاس‌های درسِ دکترِ رسش.

- فکر کنم دکتر رسش خیلی خوشحال باشد که چنین موضوعی را انتخاب کردی؟

- پرسش‌نامه‌ها را نشانش دادم کفش برید. آن‌جا نبودی، نه؟ آره نبودی. گفت این را از کجا گیر آوردی؟ کفش بریده بود. آن هم پرسش‌نامه‌ی هنجار شده هفتاد سوالی برای گرایشِ مذهبی. هرچند به نظرِ خودم خیلی پرسش‌نامه‌‌ی قوی نیامد، ولی کلا روی هوا بود.

صدای پدرِ علی می‌آمد که صدا می‌کرد پسرش را.

¶¶¶

این طرف، توی خوابگاه بحثِ سنگینی بینِ ما درگرفته بود.

- این چه طرزِ حرف زدن است؟ چرا داد می‌زنی؟ اصلا حرفت منطقی نیست.

- همان قدر حرفِ شما منطقی است بس است. منطقِ چی؟ چماق؟

بحثِ بینِ من و یاسین بالا گرفت. یاسین از من گله می‌کرد که بی‌جهت دارم دفاع می‌کنم. مدام توی حرفِ همدیگر می‌پریدیم.

- چرا باید یک جوانِ نوزده ساله فقط برای این که به نتیجه‌ی انتخابات اعتراض می‌کند جانش را از دست بدهد.

من هم همین طور که روی صندلی پشتِ کامپیوتر به خودم تاب می‌دادم ‌گفتم:

- مساله را داری اشتباه طرح می‌کنی.

- روشِ درستِ طرحِ مساله یعنی حیدر حیدر بگویی و بیایی با چماق ملت را بزنی و بعد این‌جا کمرت را تاب بدهی که باید درست طرح کنی. ببین اگر به تاب دادن باشد من خودم بهترش را بلدم. می‌خواهی بلند شوم برایت قِر بدهم.

لبخند زدم. یاسین با حرارات ادامه داد:

- چرا جنگ؟ چرا خشونت؟ اگر می‌شود یا منطق همه چیز را حل کرد باید دست به چماق برد؟ منطقِ این که نواب صفوی احمد کسروی را زد چه بود؟ احمد کسروی کسی بود که حتی رژیمِ سلطنت هم با او مخالف بود. اگر او حرف می‌زند و استدلال می‌کند خب شما هم بیا استدلال کن. اگر او کتاب نوشت، شما هم بنویس. چرا باید قلم را با چاقو پاسخ داد؟ یعنی طرف این قدر بارش نیست که نتواند جوابِ کسروی را بدهد و بعد بیاید طرف را بزند و افتخار هم بکند. من که می‌ترسم به یک همچین آدمی بگویم شهید؟

من هم سعی کردم مستدل جوابش را بدهم. گفتم:

- نواب اولش با حرکتِ مسلحانه شروع نکرد. خودِ نواب رفته بود بینِ مریدهای کسروی و بارها در خانه­ی کسروی با او و مریدانش بحث کرده بود. جالب است تو از کلِ داستان فقط تهش را می‌بینی. تازه، نواب حتی به کسروی می­گفت پسر عمو، چون خودِ کسروی هم سید بود. بارها جوابِ کسروی را به صورتِ مستدل داده بود. حتی در یکی از دفعاتی که کسروی نتوانسته بود جوابِ نواب را بدهد برای نواب خط و نشان کشیده بود و مریدانش هم نواب را با اسلحه تهدید کرده بودند. نکته­ی جالب این که کسروی با قرآن و مفاتیح و اشعار عرفانی حافظ و مولوی مخالف بود و حتی آن ها را آتش زده بود. او حتی از مسخره کردن پیامبر و امام صادق هم ابایی نداشت. همه­ی این ها باعث شد که نواب یقین پیدا کند کارهای کسروی نه برای کشف حقیقت که برای توهین و تحقیر اسلام است. چون حکومت هم حکومتِ جور بود، پس نواب باید با همکاری مراجع دست به کار می‌شد. به همین دلیل نواب و یارانش در دادگاهی که به صورت مخفی تشکیل دادند با توجه به حکمِ اسلامیِ ارتداد، کسروی را به مرگ محکوم کردند. جالب است بدانید حتی پولِ خریدِ اسلحه­ی نواب را یکی از علما به اسمِ آیت الله طالقانی داد؛ البته نه آن طالقانیِ معروف. این جور نبود که بیاید یک تیر توی کله­ی کسروی خالی کند. نواب که کسروی را زد، کسروی مجروح شد. بعد کارِ کسروی را توی دادگاه ساختند. چون جریانِ کسروی از جنسِ بحثِ مدرسه­ای نبود، بلکه از جنسِ تخریبِ دین و... 

بهزاد هم واردِ بحث شد و حرفم را قطع کرد:

- باز آن وقت‌ها این‌ها صداقت داشتند، قبول. الان چطور؟ جالب است اگر خدا و پیامبر و این‌ها را قبول نداشته باشی اشکال ندارد، ولی فقط با ولایتِ فقیه نباید مخالف باشی! این چه گندکاری است که دارند می‌کنند؟ هر جا می‌روی اول ازت می‌پرسند آقا التزام عملی به ولایت مطلقه‌ی فقیه داری یا نه؟ یکی هم نیست به‌شان بگوید بابا من تخصصم دین نیست. من روی یک مطلبِ دیگر کار می‌کنم. من از کجا می‌دانم ولایت فقیه چیست و بدتر از آن می‌پرسند وضوی جبیره چه جور است؟

- گیرم بدانی وضوی جبیره چیست. کی گفته باید این را به بقیه بگویی؟ به آن‌ها چه مربوط است که من نماز می‌خوانم یا نه! فضولند؟ همین کارها را می‌کنند که دروغ و ریا زیاد می‌شود.

- چرا توی غرب این قدر دروغ و ریا نیست و همه صادق‌اند؟

- آفرین بهزاد جان. چون همه چیز سرِ جای خودش است. برعکسِ مملکت ما که هیچ کس سرِ جای خودش نیست.

¶¶¶

- یادم تو را فراموش؛ من آدمم تو خرگوش.

سرِ شام با مژده جناق شکست که در موردِ پایان‌نامه و دکتر رسش حرف نزنند و اگر کسی حرف بزند... مژده شرط را باخت.

پس‌نوشت:

تا آخرِ هفته‌ی بعد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری