تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بسیجی» ثبت شده است

بسیج، پلاسکو، بی‌غمی

خاطره بگویم. در سه سال کارشناسی ارشد با جواد هم‌اتاقی بودم. ریش توپی بلندی داشت که تنه می‌زد به ریش علما. یک بار، یکی از بچه‌ها از جواد -که از بچگی در پایگاه بسیج بزرگ شده بود- پرسید: «بسیجی یعنی چه؟» جواد گفت: «بسیجی یعنی کار راه‌انداز. یعنی هر وقت کاری لنگ شد، بسیجی می‌آید وسط  و بی‌چشم‌داشت آن کار را انجام می‌دهد. بسیجی نمی‌گذارد نظام اسلامی لحظه‌ای لنگ بماند.»

پلاسکو رفت و آتش‌نشان‌هایی هم با آن. در این سوگ، ناخودآگاه جمعی بسیجی‌ها نجبید و گویی خطر برای این ناخودآگاه جمعی تنها شورش سیاسی معنا شده است؛ چه تدریس مسمومی. چرا برای بسیج، برجام و تحصن جلوی مجلس و دعواهای سیاسی و تراکم‌سازی در کنار تابوت احتمالا خالی «یار دیرین»، مهم‌تر از است از آتش پلاسکو و آلودگی هوا؟ چرا نجات مردم و دوست داشتن وطن و کمک به هم‌نوع، کم‌مقدارتر است از دفاع از مدیر بلدیّه. آن مدیر با بودجه میلیاردی می‌داند چطور خودش را تطهیر کند، چنان که آن دولت‌مرد بی‌تدبیر می‌داند. پرسش این است که چرا بسیج در مقیاس مردمی و ناخودآگاهیش، به سوی مردم نمی‌شتابد؟ 

ولی خبری از بسیج نیست؛ هیچ «بسیج»ی؛ بسیج با معیار جواد حتّی. صحبت سر حضور است؛ حضور ناخودآگاه بسیجی‌ها. نه حضوری که از مقام بالادست برسد برای درآوردن خودروها در برف کرمانشاه یا نجات مردم در سیل بلوچستان. یک تشکیلات خلاق و خودجوش انقلابی به حسبِ لحظه، مغناطیس درست‌کاری‌اش را با حضور تنظیم می‌کند؛ ورنه گروهانی که از ارتش به پلاسکو رفت، کار شگفتی از پیش نبرد؛ ولی درکِ این حضور و بودن‌شان ارزش‌مند بود. حضور در کنار مردم رنگ می‌بازد و جایش را می‌دهد به حضور در تجمع علیه برجام و حضور در فلان میتینگ سیاسی و امضاء جمع کردن برای ریاست‌ جمهوری بهمان کنش‌گر سیاسی و شوربختانه، سفارت آتش زدن، طنز قلابی دکتر فلان دانلود کردن، مسخره کردن این و آن، و از همه مهم‌تر طلب‌کار بودن را که هر «انقلابیِ» بی‌هنری بلد است؛ پس کار مردم را راه‌انداختن، مملکت را سربلند کردن و کارآمدی نظام را نشان دادن، چه می‌شود؟

سردار غیب‌پرور از ساختار تشکیلاتیِ صُلبی که درست کرده‌اند خشنود نباشد؛ این ساختار، صلب، ولی وخیم است؛ در گریزگاه‌ها، توانایی شکوفایی ندارد؛ غمِ گزارش دادن به مراتب بالاتر، دردسر حفظ ساختار، و مسأله مردم را نداشتن و درد مردم را حس نکردن، آن را در لحظه‌های حساس به ضدِّ خودش بدل خواهد کرد؛ ناکارآمدی جمعی و غیبتِ ناخودآگاه بسیجیان در گرفتاری‌های سرزمینی، یعنی در بحران شدن بسیج. بسیج، حیاتش به یاری‌گری است؛ سنّت دیرپای ایرانی که در نهادسازی هوشمندانه امام خمینی به نفع مملکت بازآرایی شد. ولی این یاری‌گیری به نفع مردم، جایش را به قبیله‌گرایی و ورود جزیی به دعواهای سیاسی داده است. بسیج، قرار بود صنف بزرگ مردم دردمندی باشد که دردهای ملی و تمناهای دینی‌شان را در اجتماع سامان دهد. برای یک صنف فداکار و یاری‌گر، حضور در فرقه‌های سیاسی که مذمت‌شان گذشت، چون آتشی می‌ماند که به انبار کاه افتاده است؛ درخششی لحظه‌ای و لذّتی آنی دارد؛ ولی آن‌چه می‌ماند پشیمانی و خسران است.

بسیج، تنها تشکیلات قابل اعتنای 40 سال بعد از انقلاب است که می‌تواند به واسطه نفراتش راه حق بپوید، از احدی نهراسد و غمگنانه، غمی آکنده از محبّت و شفقت به وطن و مردمش، از وطن و مردمش جدا نشود؛ این بی‌آوازی و غیبت و کم‌محلی بسیجی‌ها در مقیاس کنش‌گرانه جمعی، از اعتنایش می‌کاهد و از اعتبارش.

پ.ن: اگر این جمله‌ها گفته می‌شود به امید گوشی است که آن‌ها را بشنود؛ گوش یک بسیجی که می‌تواند دست بالا پایگاهش را در این فراموشی میلیشیایی نجات دهد و به فکر کشور و خاکش باشد. ناحیه و حوزه و ستاد پیشکش. اطرافش و دست بالا پایگاهش.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

گردن‌تان خیلی کلفت شده

خرداد 88 بود. من و سیّد نگران کشور بودیم؛ نگرانِ ایران. نگرانِ آینده‎ای که داشت لابه‎لای زیادی‎خواهی‌ها و دروغ‌ها از بین می‌رفت. کشور در آتشِ لج‌بازی می‌سوخت. لج‌بازی مهندس که قانون را قبول نکرد. مهم نبود حق با کی بود، مهم این بود که آمد توی خیابان و مشت‌هایش را گره کرد و گفت قانون را قبول ندارم. همین. از آن‌ تاریخ، اگر کسی با مهندس می‌ماند، طرفِ گفت‌وگوی من بود. ترمِ سه‌ی ارشد بودم، درسم روی هوا بود، ولی با آن‌ها بحث می‌کردم. توی خوابگاه تا صبح نمی‌خوابیدم تا متوجه‌شان کنم علیه مملکت نباشند. علیه ایران. علیه این سرزمین. می‌گفتم احمدی‌نژاد چهار سال دیگر می‌رود، اصلا چهار سالِ دیگر شما انتخابات را می‌برید، چرا الان کاری می‌کنید که از مملکت چیزی نماند. از ایران هیچ باقی نماند. چرا قانون را قبول ندارید؟ مگر مهندس رفت توی بی‌بی‌سی نام‌نویسی کرد که الان خانمش دارد از بی‌بی‌سی احقاق حق می‌کند. اگر مهندس معتقد و ملتزم به شورای نگهبان و قانون انتخابات بود، چرا الان زیرِ بارش نمی‌رود. وقتی سازوکارهای قانونی می‌گوید که مهندس عرصه را باخته، چرا لج می‌کند و چرا متنبّه نمی‌شود؟ من با آن‌ها بحث می‌کردم؛ نه از موضعِ احمدی‌نژاد که از موضعِ حفظِ ایران؛ حفظِ مملکت. بحث پشتِ بحث. من آن سال رفیق از دست دادم. من آن سالِ بد، دوستِ عزیز را آن طرف یافتم. دوستی که مشتش را گره کرده بود و علیه من که می‌گفتم باید ملتزم به قانون بود شعار می‌داد. با آن که دوست شده بودم، جدا شدم.

چه گفت‌وگوهای بدی بود. کار که به اتّهام می‌کشید، می‌گفتند امنیّتی هستی و خیال می‌کردند که مملکت نیاز به امنیّت ندارد. خیال می‌کرد اگر همین ایست بازرسی‌های بسیج نباشد، شب می‌تواند آرام بخوابد. خیال می‌کرد مملکت آدمِ امنیّتی نمی‌خواهد. من امنیّتی نبودم و نیستم، من از سرِ موضعِ قانون‌مداری بحث می‌کردم و این که راه‌پیمایی‌های شما بی‌مجوّز است. شما غیرِ قانونی و کفِ خیابان اعتراض می‌کنید. می‌گفتند: «از کی مجوّز بگیریم؟ وزارتِ کشورِ احمدی‌نژاد؟ عمرا!» من هم می‌گفتم: «اصلا هر جا! بالاخره که باید مجوّز بگیرید... اگر این طور باشد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و هرج و مرج کشور را فرا می‌گیرد. باید قانون فصل‌الخطاب باشد.»

و امروز شش سال از آن روزها می‌گذرد. امیدوارم دوستم را نبینم. امیدوارم که با آن سبزِ مهندس رودررو نشوم. چه می‌خواهم بگویم؟ چه دارم بگویم؟ این بساط خیمه‌شب‌بازی  جای دفاع هم نگذاشته است؛ می‌دانی چرا؟ 

دلیلش دو شب پیش بود. با رسول رفتم بهارستان تا ببینم این جمعِ متحصّن چه می‌گویند و حرفِ حساب‌شان چیست... آن‌جا بود که فهمیدم تجمّع‌شان بی‌مجوّز است. انگار دیگر گوشم بدهکارِ حرف‌های‌شان نبود. انگار دیگر نمی‌شنیدم چه می‌گویند. دیگر نمی‌فهمیدم اعتراض‌شان چه بود. «اصلا هر چه!» چه اهمیّتی دارد؟ می‌گفتند بسیجی مظلومِ شهر و شهیدِ جبهه. ولی این‌ها مظلوم نبودند. این‌ها آن قدر گردن‌شان کلفت بود که می‌توانستند جلوی درِ مجلس تحصّن کنند بی‌مجوّز. آن قدر قوی بودند که حتّی تذکّر فرماندارِ تهران هم نمی‌توانست جمع‌شان کند. و این وسط آن بسیجی جوانِ ترمِ سه‌ای -به گفته جواد- چه خنده‌دار میکرفون را دست گرفته بود و می‌گفت این تحصّن مظلومان و مستضعفین بود. کدام مظلومیّت و کدام استضعاف برادر؟ تو مقابلِ دولتِ جمهوری اسلامی می‌ایستی و خلافِ قانون مرتکب می‌‎شوی، از کدام مظلومیّت حرف می‌زنی؟ تو قانون را قبول نداری و باز از استضعاف دم می‌زنی؟ (خمینی گفت غلط می‌کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد!) 

من که از نظر غذا و امکانات و خودرو و بروبیا مظلومیّتی ندیدم. این‌ها به کنار، از این که تو اوّلین کسی بودی که قانون را محترم نشمردی می‌نویسم. از تو. تو که طرفدار جمهوری اسلامی هستی، قانون را رعایت نکردی، چرا آن که مخالفِ توست باید رعایت کند؟ (جوابِ دوستم را چه بدهم؟ جوابِ بی‌قانونی، بی‌قانونی نیست؟) و حجّت به این حرفم پاسخی نداد که آیا حامیان توافق هم می‌توانند مثلِ شما بیایند جلوی مجلس و تجمّع کنند؟ چرا حقّی را که برای خود قائلید برای آن‌ها قائل نیستید؟ تازه حزب ندای ایرانیان درخواستِ مجوز برای تجمّع در دفاع از برجام داده است. درخواستی که شما طرف‌دارهای حکومت و ولایت فقیه نداده‌اید. 

این قدر هم آقا آقا نکنید. شما نه در لانگ شات، نه در کلوزآپ، نه در مدیوم شات رهبری نمی‌فهمید.

آقای خامنه‌ای القای حاکمیّت دوگانه را حرفِ دشمن می‌دانند و شما نیمه‌بسیجی‌های نیمه‌مظلوم با این کار رسما در شیپورِ حاکمیّت دوگانه می‌دمید. می‌دانید برادران اتّفاقا اصلاح‌طلبان و مخالف‌های شما و سبزها، از این تحصّن خوشحال شده‌اند، چون اوّلا بی‌مجوز است و دوّما القای حاکمیّت دوگانه است. چه چیزی بهتر از این برای آن‌ها؟

اما نتیجه‎ این کارهای خلافِ قانون چه شد؟ نتیجه‌اش این شد که رهبر خودش باید وسط بیاید و بگوید تحصّن را تمام کنید. و چقدر شرم‌آور است که جمعیّتِ قلیلی مدام در حال هزینه درست کردن برای ایران هستند.

 بعدِ پیام رهبر هم، به گزارشِ کیهان، کسی هم میدان‌داری می‌کند که حرفِ آقای خامنه‌ای فصل‌الخطاب است.  کلا حرف و کلام و عمل‌شان خلافِ صحبت‌های رهبری است. (خودِ آقای خامنه‌ای در نماز جمعه 29 خرداد سال 88 گفته‌ بودند قانون فصل‌الخطاب است.) ولی این رفقای ما قانون نمی‌شناسند و به همان نسبت رهبری نمی‌فهمند. و فکر می‌کنم فصل‌الخطاب هم نفهمند. 

پس‌نوشت: 

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم گویا این بساطِ بی‌قانونی جمع شده است. خدا را شکر که با پیامِ رهبری، رفقا به خانه برگشتند. 

دیگر این که این روزها مثلِ آن روزهای ارشد 88، درگیرِ درس‎های عقب‌افتاده‌ام و اگر عشق به ایران نبود، نوبت به این نوشته نمی‌رسید. خدایا به دادِ ایران برس. 





موافقین ۴ مخالفین ۱
میثم امیری

اب‌الدّعا؛ اب‌الحرف

یا لطیف 

نمی‌دانم من وقتی فحش می‌نویسم، چرا این حزب‌اللهی‌ها خوش‌شان می‌آید و کیف می‌کنند و لایک می‌فرستند. ما دردمان چیست؟ یکی از دردهای ما بی‌ارتباطی است.  یا بهتر است بگویم بی‌کاری است. ما آدم‌های بی‌کاری هستیم. یعتی بی‌آرمان هستیم. یعنی بی‌باور و بی‌ایمان هستیم. 

چطور ممکن است یک مشت بچّه سوسیالیستِ چپ می‌توانند در مملکتِ جمهوری اسلامی منِ ریش‌دار را علاقه‌مندِ کارها و محتواها و برنامه‌های‌شان کنند، ولی ما که امکان‌ها و جایگاه‌ها و ادّعای بیشتری داریم، در خود می‌لولیم. 

رادیو فنگ، رادیو جمعیّت، رادیو چهرازی، رادیو روغن حبّه‌ی انگور، رادیو ترانزیت، رادیو مارژین، رادیو داستان...

سوسیالیست‌ها از زباله‌دان تاریخ بیرون آمده‌اند و با این همه رادیوی خصوصی با ما سخن می‌گویند. آن هم چه قدر عالی و با کیفیّت و زحمت‌کشانه. آن وقت ما مثل ابله‌ها به هم مشغول شده‌ایم و به هم گیر می‌دهیم. باید کاری کرد و پیش رفت. چرا ما از این چپ‌ها همّت و تلاش و ایمانِ کمتری داریم. دارم مارشِ شماره‌ی 4 رادیو فنگ را گوش می‌دهم و علاقه‌مندم ما زودتر راه بیافتیم... دعا کنید تلاشِ من در راهِ داستان‌نویسی به ثمر برسد. 

امّا مطلبی که برای شما در نظر گرفته‌ام، یکی از مطالبِ قدیمی‌ام است. چهار سال پیش در آن ایّام الله فتنه نوشته‌ام. بعضی جاهایش را الان قبول ندارم. ولی بخوانید. (نه چیزی از آن حذف می‌کنم و نه اضافه. نیم‌فاصله‌هایش را هم درست نمی‌کنم.) این دغدغه‌های چهار سال پیش من تازه آمده جلوی چشمم و جلوی چشم شما هم:

مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن هنوز این نوشته را دوست‌ دارم، نمی‌دانم چرا:

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها. 

به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سواد خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟ این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلب ام اشاره به همین دغدغه ی من دارد، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس‌نوشت:

1. من هنوز این نوشته را دوست دارم. 

2. تا آخرِ هفته‌ی بعد. فهیمه‌ی رحیمی فوت شدند. برای‌شان فاتحه بخوانید.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

من خطابم به دانشجویان است!

یا لطیف

دیروز عصر به دعوتِ سجّاد رفتم کرسی آزاداندیشی دانشگاه شهید بهشتی. موضوع هم درباره‌ی مهاجرت نخبگان بود. کرسی بسیار خلوت بود و دانشجویانِ کمی در آن شرکت کرده بودند و یک پای کرسی اساساً دیر به جلسه رسید و آن مناظره‌ای که دوست داشتیم گرم بیافتد گرم نیفتاد. قرار بود مناظره بین یکی از کسانی باشد که می‌خواهد برود و یکی از کسانی که رفته و برگشته باشد. امّا خبری از یکی از این دو سرِ‌ مناظره نشد. بنابراین مجبور شدیم که خودمان بحث را گرم کنیم. من رفتم بالا و گفتم مثلِ‌ آقای قرائتی تیتر حرف‌هایم را نوشته‌ام. درباره‌ی کتاب نشت نشا حرف زدم و گفتم آن را بخوانید و بعد درباره‌ی این که این قدر چشم‌تان پیِ‌ نفت نباشد. این قدر نگویید که یک نفر بیاید و به شما پول بدهد یا به قول خودتان از شما تکریم کند. مثال زیبای امیرخانی در نفحات را آوردم و آن این که «هیچ کارمندی نمی‌تواند لذّتِ گرفتن 400 ماهی سفید را در یک شب زمستانی تجربه کند.» آن وسط‌‌ها از رادیو فنگ هم بهره بردم و تحلیل جامعه‌شناختی آن‌ها را هم عنوان کردم. آن هم این که وقتی ما یک عمر توی گوش‌مان خوانده می‌شود که باید بیست بگیریم و با هم‌کلاسی‌های‌مان رقابت کنیم، چطور وقتی به کارشناسی ارشد می‌رسیم، این کار مذموم می‌شود. همیشه به ما یاد داده شد که برویم جایی که بهتر است درس بخوانیم، از همه جلو بزنیم، ولی حالا که می‌خواهیم برویم یک دانشگاه بهتر در آن طرف آب درس بخوانیم این مذموم است. البته من این‌جا تحلیل ارزشی نکردم، بلکه یک پرسش جامعه‌شناختی مطرح کردم. قبل از همه‌ی این‌ها گفتم که این موضوع برای کرسی آزاداندیشی موضوع بی‌ربطی است، البته خود کرسی آزاداندیشی هم چیزِ بی‌ربطی است. برایش هم دلیل دارم. ولی باید بگویم من الان در یک اشتباه مضاعف شرکت کرده‌ام، ولی این اشتباه را فریاد می‌زنم. چون کرسی‌ها باید از کلاس درس، از اعتراض دانشجویان به وضعیت علمی و... شروع شود، وگرنه این کرسی‌ها بی‌ربط است. (این بی‌ربط بودنش را هم جایی نوشته‌ام که هنوز منتشر نشده است. اگر دوست دارید دلیلش را بدانید به ادامه‌ی مطلبِ‌ همین نوشته بروید.) آخر سر هم گفتم مهم‌تر از زیستِ‌ جغرافیایی انسان‌ها -یعنی این که در کدام کشور زندگی می‌کنند- زیستِ فکری آن‌ها است. (این هم از حسن عبّاسی در ذهنم رسوب کرده بود.) یادم است به مجری این کرسی که استاد روان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی بود گفتم شما آدمِ‌ باطرفی هستی، ولی منصفانه بحث را اداره می‌کنی. بعدش گفتم این باطرف بودن اصلاً‌ چیزِ بدی نیست. تازه من خودم بسیجی‌ام.

بعد از من اعتراض‌ها به حرف‌هایم شروع شد. یکی رفت بالا و گفت این آقا که ادّعا کرد که بسیجی است، اصلاً‌ هم بسیجی نیست و شروع کرد به قضاوت‌های ارزشی نادرست درباره‌ی حرف‌هایم. حتّی گفت من که کرسی آزاداندیشی را قبول ندارم، پس این‌جا چکار می‌کنم. متأسّفانه او به حرف‌هایم کم‌ترین توجّه‌ای نکرده بود... در شرایطی که شیطان‌پرست بودن از بسیجی بودن کم‌تر بینِ‌ خیلی‌ها نفرت ایجاد می‌کند، نمی‌دانم این بسیجی گفتنِ‌ من چه وجاهت و فضیلتی برایم آورده بود که رفیق‌مان این طور برآشفته شده بود و سعی می‌کرد یک نفر را به زور، بدونِ  این که خودش بخواهد، از بسیجی بودن بیاندازد. کلّی انتقاد به من کرد و آمد پایین. من هم جوابش را ندادم. بعد بسیجی دیگری رفت بالا. اوّل از دو جهت موافق و مخالف بحث را باز کرد. بعد گفت خودش مخالف این قضیّه است. بعد هم جمله‌ای گفت با این مضمون که قرآن می‌گوید این مهاجرت، مهاجرت از حق به باطل است. که این تفسیرِ عجیب او من را برآشفته کرد و گفتم این را از کجای قرآن درمی‌آوری، گفت از آیه الکرسی. گفتم عزیزم آن آیه چه ربطی به مهاجرت از حق به باطل دارد؟ آن آیه تفسیر عمیق‌تری دارد. چه ربطی به جابه‌جایی جغرافیایی دارد؟ بعدش هم گفتم با تمِ مهاجرت‌های صدر اسلام چه کار می‌کنی؟ هجرت مسلمانان به حبشه، هجرت از حق به باطل بود یا باطل به حق؟ هجرت امیرالمؤمنین از مدینه به کوفه چطور؟ این چه تفسیری که از قرآن می‌کنید؟ بعدش هم او حرف‌هاش را ادامه داد و در یک حرکتِ‌ متهوّرانه، خودش را جای رهبری نشاند و با اقتدار و صلابت درباره‌ی این که وظیفه‌ی ما چیست، گقت:‌ «من خطابم به دانشجویان است. دانشجویان باید...» خنده‌ام گرفت. آخر مردِ‌ حسابی تو رهبر مملکتی، تو کی هستی که می‌گویی من خطابم با دانشجویان است. تو خطابت به خودت هم نمی‌تواند باشد، چه برسد به دانشجویان.

پس‌نوشت:

1. این روایت، طنزِ تلخِ نه مهاجرتِ‌ نخبه‌ها که داستان کم‌اطلاعی، بی‌روابطی، و تنبلی ما بسیجی‌هاست. می‌خواهد خوش‌تان بیاید، می‌خواهد بدتان بیاید.

2. سایتِ‌ رهبر یک خودانتقادی را منتشر کرده است که در نوع خودش جالب است. خوب رهبر تا به حال از این که ما رشد علمی خوبی در جهان داریم، تمجید کرده است. این تمجید هم در سایت آمده است. در کنار آن مطلبی منتشر شده است که در آن معیارهای رشد علمی در جهان نقد شده است. تازه در این باره هم رهبر بیاناتی دارند. واقع قضیه این است که از این که رشد علمیِ ما در جهان بر اساس میزان انتشار مقاله‌ها اوّل است، با بومی‌سازی علم در این مملکت منافات دارد! بنابراین خوب نیست هی بگوییم ما در جهان رشدِ‌ اوّل علمی را داریم. این حرف یعنی این که بومی‌سازی علم یعنی کشک. در حالی که خودِ‌ آمریکایی‌ها دارند علمِ‌ بومی تولید می‌کند و ما علمِ‌ بومی برای زیست‌بوم جغرافیایی-معرفتی آن‌ها! بعد هم افتخار می‌کنیم که رشد علمی‌مان در دنیا نمره‌ی یک است!

3. پلّه‌ی آخر را دوباره دیدم. دوباره دیدنش من را مجاب کرد که 5 نمره‌ای به نمره‌ی قبلی‌ام در هنرخانه اضافه کنم. انگار فیلم بهتری شده بود.

4. مطلبی را که درباره‌ی کرسی‌های آزاداندیشی نوشته بودم، در ادامه آمده است.

5. انتهای هفته‌ی بعد مطلب بعدی‌ام را می‌نویسم.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری