تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشورا» ثبت شده است

زنانِ جان فوردی کربلا؛ تا امروز پیش‌آمده

مادرهای جان فورد، جان دارند و امروزی و بسیار روپای‌ند. مادرِ زیبای «خوشه‌های خشم» و بعدش هم «چه سر سبز بود درۀ من»؛ مادرهایی پرشور، شیرزن، امروزی، روبه‌جلو و قوی؛ برعکسِ مادرهای ایرانیِ فیلم‌های‌مان که یا مثلِ «ابد و یک روز» آشغال جمع‌کن هستند یا مثلِ فیلمِ علی حاتمی، عتیقه و جان‌ندارند که حتّی به دردِ مراسمِ ترحیم هم نمی‌‎خورند و مرگ‌شان حقیر است و تأثیری بر کسی نمی‌گذارد و نهایتا به درد تخدیر می‌خورند و اومانیسمِ کهنه‌پرستانه. 

امّا مادرهای جان فورد، به ویژه درّه، ما را به یادِ مادرهایی در صحرای کربلا می‌اندازد. شبِ یکِ محرّم، عهد کنیم این مادرها را بشناسیم. هر سال، سالِ کاری باشد، و امسال هم می‌تواند سالِ شناختِ مادرهایی باشد که در کربلا حضور داشتند و به تأسی از «هیچ چیز، جز زیبایی ندیدم» حضرت زینب، شیرزنانی بودند که حضورشان قوّت قلب بود و تأثیرشان از مردها کمتر نبود. به چیزی جز زندگی فکر نمی‎‌کردند و روشی جز، حضورِ شجاعانه نداشته‌اند. 

من در این مطلب یکی از این مادرها را معرّفی می‌کنم؛ ‌امِّ قاسم. 

نامه به حبیب بن مظاهر رسیده است. در خانه‌اش نشسته است: «بسم الله الرحمن الرحیم، من الحسین بن علیّ إلى الرجل الفقیه حبیب بن مظاهر الأسدی، أمّا بعد، فقد نزلنا کربلاء وأنت تعلم قرابتی من رسول الله فإن أردت نصرتنا فاقدم إلینا عاجلاً...» 

نامه مردافکن است؛ کوتاه، ولی مؤثر و گویا. حضرت، از حبیب دعوت کرده است که بیاید. حبیب که ترس از لو رفتن داشت و نرسیدن به کربلا درآمد: «پیر شده‌ام...» شاید هم می‌خواست زن را امتحان کند. زن، امِّ قاسم، چارقد از سر باز کرد و آن را پرت کرد سمتِ حبیب. خشم‌گین گفت: «اکنون که نمی‌روی، مانند زنان در خانه بنشین. ای حسین کاش مرد بودم و می‌آمدم در رکابِ تو می‌جنگیدم تا جانم را نثار کنم.» حبیب به امِّ قاسم اطمینان داد: «همسرم، آسوده باش. چشمت را روشن خواهم کرد و این ریش سفید را با خونِ گلویم رنگین می‌کنم؛ خاطرت آرام باشد.»

در این سلسله شیران باید یادی کردی از مادر امِّ وهب و رباب و از همه مهم‌تر زینب، که رکنِ مقتدرِ کربلا است.  

و اضافه کنیم به این جماعت در تاریخ پیش آمده آن زنی را که احمدش را آوردند که در والفجر مقدّماتی رفته بود؛ ابوالقاسم در عملیاتِ دیگری رفت. زن بلند شد و به شوهرش گفت: «پاشو تفنگِ بچّه‌هایت را بردار و به جنگ برو. توی خانه نشستن جایز نیست.» همسرش رفت و شهید شد و جملۀ این شیرزنِ جان فوردی این بود: «تمامِ زندگی‌ام مالِ حسین است.» و آرزو داشت به کاروانِ حسین بپیوندند. مشت‌ها گره کرد و در صفِ اوّل حجِّ 66 علیه مشرکان و کفّار شعار داد و شهید شد؛ کبری تلخابی. 

پس‌نوشت:

بیشترِ هیأت‌ها را دوست ندارم و  هیچ حسِّ قرابتی نسبت به‌شان. جایِ مطهّری خالی است و امام صدر و بازرگان و مجتبی تهرانی که چیزی بگویند که به کار آید و بیدار کند و قیام را بشناسد و در مناسک نماند؛ میثم مطیعی رفتن هم شأنی ندارد وقتی می‌خواهد جانش را فدای رهبر کند، وقتی خودِ رهبر از این دست تقدیس‌سازی‌ها راضی نیست. امام‌زاده درست کردن از ولیِّ فقیه، خیانت است به... ول کن؛ اگر حالی داشتید، در تهرانِ بی‌مجتبی تهرانی، سری بزنید به جلسه‌های حضرت آقای جاودان که کمی پراکنده‌تر و نادقیق‌تر از آقا مجتبی، ولی درست و انسانی حرف می‌زند و روضه‌ای می‌خواند. حالِ دعا پیش آمد، مظلومان جهان را از ابتدا تا به حال فراموش نکنید؛ از کارگرانی که به اجبار در تختِ جمشید زیرِ ظلم داشتند سنگ می‌تراشیدند، تا آن‌هایی که زیرِ ظلمِ دولتِ قومی نژادی یهود مبارزه می‌کنند. دعا زیرِ بارانِ رحمتِ خدا در مهمانیِ حسین اثر دارد. حالا که افتادم به توصیه کردن، حتما مطالعه کنید در عاشورا و فرهنگِ عاشورا؛ ننشنید این چند شب را «بفرمایید شام» و من و تو یا این شبکۀ بهایی‌ها -بی‌بی‌سی- را ببنید؛ هیچ خیری ندارد در ارتباط با حسینِ سر جدا؛ ایامِّ تظلّم‌خواهی است و تفکّر در تأثیر در جامعه و تأمّل در این که بیهوده خلق نشده‌ایم.

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

مجلسِ ختمِ شمر

به نامِ مهربان

این روزها شیعه زیاد حوصله ندارد. همین. خواستم بگویم عاشورا مجلس ختمِ آقا اباعبدالله نیست، بلکه مجلس ختمِ شِمرهای جهان است.

پس‌نوشت:

آخرِ هفته دوباره باید بنویسم انگار! اگر بشود و بتوانم جمله‌های بالا را کامل کنم. 

عشق فقط یک کلام؛ حسین علیه السلام.

دوباره‌. دلم طاقت نمی‌گیرد:

آدم نباید سوسول باشد. باید درست عزاداری کند.

این روزها دیگر می‌شود عبارت مقتل را خواند. مثلِ «فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ الى‏ عَسْکَرِ الْأعْداءِ فَقَطَّعوهُ بِسُیوفِهِمْ ارْباً ارْباً.» دیگر دوست داری مقتل چه بنویسد؟! واقعاً چه می‌توان گفت؟ دیگر حرفی باقی می‌ماند؟! این‌هایی که این قدر پیِ منبع درست و رفرنس و مقتلِ علمی و عزاداری دانش‌محورانه هستند، به همین یک جمله‌ی بالا دقّت کنید. پیِ هیچ چیز نروید. نه روضه‌خوان می‌خواهد، نه تحریفی می‌خواهد نه هیچی. همین. اربا اربا.

یک وقت با شمشیر نیش می‌زنند. یک وقت با نیزه سوراخ می‌کنند. یک وقت با تیر، هدف را می‌پرانند. یک وقت با شمشیر و نیزه و تیر خط می‌اندازند. خش می‌اندازند. یک وقت هم هست با شمشیر ضربه‌ پشتِ ضربه وارد می‌کنند. یک وقت با نیزه سوراخ پشتِ سوراخ درست می‌کنند. یک وفت هم با نیزه، سر و چشم و صورت را به هم می‌دوزند. یک وقت هست این بدن را می‌اندازند زیرِ سمِّ اسب‌ها... تا متلاشی‌اش کنند. من نمی‌گویم مقتل می‌گوید... نخوانده‌ای. ارباً ارباً. می‌دانی یعنی چه؟ شاید همه‌اش با هم. زدند. تا جا داشت و شمشیرها یاری می‌کرد زدند. ارباً ارباً کردند.

برو نگاه کن ببین همین یک جمله یعنی چه؟ این جمله‌ی معروف مقاتل است، شهید مطهّری هم آن را آورده است! آدم باید سنگ باشد، گریه‌اش نگیرد... اصلاً امام حسین و عاشورا و طفل 6 ماهه و عبّاس و طفلانِ زینب و قاسم‌ بن الحسن را رها کن! همین یک جمله را بچسب! دق نمی‌کنی. بهترین و پاک‌ترین و درست‌ترین آدمِ روزگار، جلوی جمعیّتی بایستد و مردم را به نیکی فرا بخواند و بعد مردم ارباً اربایش کنند.

در همه‌ی مرام‌ها و دین‌ها مثله کردن نهی شده است. گفته‌اند حیوان را هم مثله نکنید. این هست یا نیست؟ هست دیگر. بعد یک جمعیّتی که نام‌شان هم انسان بود، جوانِ رعنای هاشمی را ارباً ارباً کرده‌اند.

بعد بدنِ ارباً ارباً را چه کار باید کرد؟ نمی‌دانم... این چه حالتی بود که لهوف می‌نویسد امام حسین، دشمن را نفرین کرد. ببین صحنه چقدر دلخراش است که امام بفرماید: «قَتَلَ اللَّهُ قَوْماً قَتَلُوکَ.» حتّی شیخ مفید در ارشاد نوشته است، امام حسین فرمود اُف بر دنیای بعد از علی اکبر. و گفته شده این جزو محدود جاهایی بود که آقا اباعبدالله گریست...

ظریفی گفت:

تو ماهِ دل‌آرایــــــــــــــی، اربابِ دو دنیایی

ما مجنون، تو لیلایی، بَه‌بَه چه استیلایی

تو حیـدر، تو زهرایی، تو مولا، تو آقایـــــی

ما تــشنه، تو دریایی، به‌به چه استیلایی


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

فقه به ب نرود یک وقت؛ با باد نرود یک وقت؛ تا باغ نرود یک وقت (بخش چهارم)

به نامِ مهربان

پیش‌نوشت:

نوشته‌ی پایین را هم شبِ قدرِ امسال نوشته‌ام. خواستم منتشرش نکنم، چون سابقه‌ی دوستی و اُلفَت دارم با جناب شهابِ مرادیِ عزیز. ولی من عهدی با کسی نسبته‌ام. اگر عهدی باشد، این عهد باید در خدمتِ راستی باشد و پاکی. انسان پاک‌بازانه و بی‌قصدِ ریبه یا تبرّج حرفش را بزند. می‌پذیرم که شهابِ مرادی یک از مفیدترین روحانیّونِ این مملکت است. ولی نمی‌توانم حرفم را پنهان کنم. این را روزگاری نوشته بودم که انتقادم را یک‌سویه و متحجّرانه و بی‌انصافانه ولی صادقانه مطرح کرده بودم. این نوشته به هیچ روی کتمان کننده‌ی «محبّت و صفا و اخلاصِ» حاج آقای خوبِ مرادی نیست. این انتقادی است به یک گفته. تازه، در این دست انتقادها، رهبر و مرجع تقلید را سزاوارِ اعتراض می‌دانیم، چه رسد به عزیزی با مرتبتِ اجرایی پایین‌تر. 

بدن‌نوشت:

مثال4. در خیابان مظفّرِ شمالی منتظر دوستان هستم تا با هم آب‌میوه‌ای بنوشیم و عصرانه‌‌ای بخوریم! دو پسر جوان دست در دست هم به من نزدیک می‌شوند. دو پسر با گوشواره‌هایی در گوش. با کاکل‌های فَشِن و کناره‌های ماشین شده. با دست‌بندهای مخملی در دست که مزیّن به پرچم معروف شش رنگِ گروه‌شان است. با شلوارهای... این دو نفر دو هم‌جنس‌گرا هستند با همه‌ی ویژگی‌های Come outی‌شان. نگاه می‌کنم. از این که دو هم‌جنس‌گرا را در روزِ روشن بین ولی‌عصر و فلسطین می‌بینم هیجان‌زده می‌شوم. به‌ویژه دو هم‌جنس‌گرای دانا و آگاه! دوستانم می‌آیند. آدم‌های ریشویی هستند. از این تجربه‌ی ناب حرف می‌زنم و می‌گویم: «ببین چه جالب. امروز دو هم‌جنس‌گرای اصیل را در همین خیابان برادران مظفّر دیده‌ام.» شاید اگر ما دو بسیجی که همه‌ی ویژگی‌های بسیجی بودن از لباس تا پیراهنِ بلندِ روی شلوار تا ریش‌های توپی تا چفیه‌های روی گردن را می‌دیدیم، ناراحت می‌شدیم. می‌رفتیم جلو و امر به معروف و نهی از منکرشان می‌کردیم که «چرا ارزش‌های مذهبی و دفاع مقدّس را خیابانی کرده‌اید؟» البته آن قدر بی‌عمل شده‌ایم که جلو نمی‌رفتیم و از همان عقب پیف پیف می‌کردیم و درباره‌ی تحجّرِ احتمالی‌شان نظریّه‌پردازی می‌کردیم. ولی دو برادرِ هم‌جنس‌گرا! آن هم در روزِ روشن، ما را هیجان‌زده می‌کند. هیچ‌گاه هم به این دو نفر نزدیک نمی‌شویم که بگوییم: «آقایان با این تیپ توی خیابان نگردید. این تیپ معنای خوبی در جهان ندارد». حتّی چنین عملی به مغزمان هم خطور نمی‌کند. نتیجه‌ی این بی‌عملی چیست؟  دو روز دیگر یکی از همین هم‌جنس‌گراها نماد هم‌جنس‌گرایی را گراور می‌کند روی حرمین شرفین در سامرّا و شعر می‌خواند علیه شریف‌ترین مقدّساتِ دینی. و کار به جایی می‌کشد که استادِ جامعه‌شناسیِ دانشگاه‌ِ سکولارِ ما، نه آخوندهای صاحب قلم، به فغان می‌آید: «اگر اندکی از آن غیرتی که در عرصه مجازی درباره خلیج فارس داشتیم، در باره ائمه شیعه هم داشتیم، اکنون شاهد رواج این هتاکی‌ها نبودیم. حمله سایبری به صفحه فیسبوکِ پادشاه عربستان به دلیل استفاده از نام مجعول برای خلیج فارس، نشان داد که می‌توان از امکانات اینترنتی هم استفاده کرد، و تلاش‌های رسمی دولت جایگزین فعالیت‌های رسانه‌ای خودجوش نمی‌شود». و استاد در انتهای یادداشتش می‌پرسد: «شیعه‌گری‌مان کجا رفته؟» نمی‌دانم آقای دکتر جوادی یگانه که شیعه‌گری‌مان کجا رفته! تازه آقای دکتر شما چه انتظاری دارید وقتی روحانیِ محبوبِ رسانه‌ای (منظورم جناب شهاب مرادی است) می‌نویسد: «با دیدن این اتفاقات نگران‌تر می‌شدم چون معلوم بود که این فضا و یادآوری و تکرار توهین و دفاع مستقیم! و دامن زدن به ماجرا یعنی زمینه‌ای برای تکثیر و تشدید توهین‌ها و تغییر روش‌های ملحدان و بیماران سخت روانی که فزادهم الله مرضا». و بعد روحانیِ محترم احساسی و فلسفی و اخلاقی و تاریخی و نه فقهی پیشنهاد می‌کند: «اگر چنین مواردی را دیده‌اید یا خوانده‌اید، خود را دلداری بدهید که هر چند خدا همیشه دشمن داشته و دارد اما الاسلام یَعلو و لا یُعلی علیه و بدانید که سال‌ها و قرن‌ها بدترین جسارت‌ها به انبیاء و ائمه سلام الله علیهم اجمعین شد اما اسلام زنده است و رو به گسترش و توسعه». آقای دکتر جوادی یگانه‌ی عزیز، روحانیِ محبوب فکر می‌کند که اسلام با دلداری زنده است؟ و امام حسین با دلداری مقابل یزید ایستاد یا امام مجتبی با دلداری دین خدا را حفظ کرد؟! وقتی حفظ دینی بین دو شهرِ بی‌رنگ و لعابِ «دل»خواهی و «دل»داری در تردد است چه انتظاری دارید از ماندنِ دین؟ من نمی‌دانم کجای کتابِ خدا، انقلاب اسلامی و حضورِ پررنگ و روبه‌‎گسترشِ دین اسلام گارانتی شده است!! اگر شما می‌دانید، به من نشان دهید. و ناگهان از دل دل‌داریِ روحانی محبوبِ تلویزیونی چیزهای جدید در می‌آید! جناب ایشان نقش طلبگی و فقهی و اجتهادیش را رها می‌کند و به جای شمای استاد جامعه‌شناسی یا روان‌شناسی فلسفه‌بافی می‌کند: «نقش اختلالات حاد روانی در این گونه رفتارهای هنجارشکن باید جدی‌تر تلقی شود. ارتباط روشن برخی اختلالات سایکوتیک با برخی معضلات سیاسی-اجتماعی و اجتماعی-فرهنگی را نمی‌شود انکار کرد و لزوم توجه و بررسی موضوع  از ناحیه نظام خیلی ضروری به نظر می‌رسد. تا همه با هم بتوانیم با تحلیلی روشن و غیر ژورنالیستی از زمینه‌های بروز این نوع رفتارهای خشم آلودِ ملحدانه، به مدیریت زمینه‌های بروز آن پرداخته شود». نمی‌دانم کجای دین از منِ ملسمانِ ساده خواسته‌اند که زمینه‌های سایکوتیک سب‌النّبی را تحلیل کنم! واقعاً نمی‌دانم این دیگر چه فقهِ جدیدی است! و نمی‌دانم چرا امام سایکولوژی به این شهدا نیاموخت!

پس‌نوشت:

1. قرار بود مطلبِ بعدی‌ام درباره‌ی عزاداری عرفان‌زده‌ی ما باشد که از فقه دور شده است. (نه از این رو که من فقیه باشم که بخواهم بگویم چه چیز از فقه دور شده است! نه! بلکه رفتاری را می‌بینم که از تحریرالوسیله‌ی حضرت امام و رساله‌ی عملیه‌ی آقایان مراجع دور شده است. همین.) ولی این کار را نمی‌کنم. چون توی دهه‌ی اوِّل محرّم هستیم. فعلاً چیزی مهم‌تر از روضه و شور و معرفتِ‌ حسینی نیست! انشالله بعد از محرّم، آن بخش را منتشر خواهم کرد. مطلبِ بعدی‌ام با این عنوان است؛ «مجلسِ ختمِ شِمرها»!

2. حضرتِ آقای جاودان نفسی دارد و سخنرانی و مطلبی! بروید به حسینیه‌ی آقای حق‌شناس و از این جلسه بهره برید. اگر شهابِ‌ مرادی تهران می‌ماند، پیشنهادِ اوّل منبرهای رواییِ حاجی بود.

3. محمود کریمی دارد خیلی خوب می‌خواند. ولی محمّدرضا طاهری انگار چیزِ‌ دیگری است.

4. یک عدّه فکر می‌کنند آقای رهبر از روی مصلحت می‌گوید «نباید تیمِ دیپلماسی را سازشکار نامید» یا «این‌ها فرزندانِ انقلاب هستند». این از دلِ تحلیل‌های این حزب‌اللهی‌ها بیرون می‌زند. مثلِ سعید جلیلی که فقط عین جمله را از رهبر نقل کرد و دیگر توضیحش نداد. شما رهبریِ عزیز را نشناخته‌اید. خدا لعنت کند آن کسانی را که این طور فکر می‌کنند که رهبری از روی ناچاری و از روی رودربایستی دارد از مثلاً از محمدجوادِ ظریف حمایت می‌کند. محمّد جواد ظریف شیوه‌ای در دیپلماسی دارد که شاید من نپسندم. ولی این را مطمئن هستم وقتی ظریف می‌رود پایِ میزِ مذاکره قامتِ رعنای جوانانی را که توی جبهه‌ها پرپر شدند، می‌بینید. یقین دارم که ظریف وقتی با جان کری حرف می‌زند صدای خس‌خسِ بهترین‌های این مملکت را که از گازها و موّاد حقوق‌بشری ایالات جنایت‌کار متحده‌ی آمریکا سیراب شده می‌شنود. ظریف آدمِ انقلابی است، چون به عشقِ حسین‌بن علی و یارانِ عاشقِ کربلایی‌اش سیاه پوشیده و اهلِِ بیتِ‌ مظلومِ فاطمه را در مذاکره‌هایش پیش چشم دارد. این آدم، ولی به شیوه‌ای عمل می‌کند یا حرکت می‌کند یا گه‌گاه حرف می‌زند که من و تو نمی‌پسندیم. این نافی این نیست که بگوییم ظریف فرزندِ رهبر انقلاب است.

5. تا یکی دو روزِ دیگر. دوباره می‌نویسم. امشب، شبِ سیّم است. شبِ سیِّم، حضرتِ رقیّه: «کجایی بابا، شده نمازِ من شکسته! کجایی بابا، شده قیام من نشسته. کجایی بابا، بیا ببین تیممم به روی خاک‌ها به روی صورتت به دست بسته. ای بابا ای بابا! حکایتی شده مویم. ای بابا ببین شکسته ابرویم. ای بابا ببین کبوده بازویم. باباجان باشه! کوچه به کوچه رو نیزه‌ها رفتی، خونه‌ی ما نیومدی. باشه. کنجِ تنور و تشتِ طلا رفتی، خونه‌ی ما نیومدی. باشه.» (چه کرد سید مهدی میرداماد -با همراهی محمود- با این نوحه! دانلود کنید و حالش را ببرید و من را دعا کنید. دعا کنید که انشالله بندِ کفشِ غلامِ خانه‌ی حسین بن علی باشم.)
 خدایا شکرت که اجازه دادی برای حسین اشک بریزم. ما کجا و اشک بر حسین کجا؟ این‌ها همه از مهربانی خداست.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

گذشته‌ها نگذشته (در اهمیّت گذشته؛ با ستایش «گذشته‌»ی فرهادی)

یا لطیف

پیش‌نوشت: 

حسب‌الامر برادر بزرگ‌ترم حضرت حجت الاسلام شهاب مرادی، شماره‌بندی می‌نویسم. شاید این از غمِ طولانی بودن مطالبم کم کند. آن هم در ایّامی که دوست ندارم طولانی بنویسم. چون در حال قلم‌زنی داستانی هستم.

بدن‌نوشت:

1. گذشته به معنای فراموشی نیست. گذشته به معنای بی‌یادی نیست. گذشته به معنای عبور کردن نیست. از گذشته نمی‌توان عبور کرد. گذشته نقش غیر قابل انکاری در سعادت و شقاوت ما دارد. گذشته مبنای تصمیم ماست. گذشته مبنای نگاه ماست. گذشته از مقوله‌های تعیین کننده‌ی شیوه‌ی فکری ماست. فرض کنید شما آدمِ مجرّدی هستید. آیّا ممکن است درباره‌ی تأثیر فرزندتان بر زندگی امروزتان سخن بگویید. این تمثیل برای‌تان خنده‌دار است. چون می‌پرسید چطور ممکن است اتّفاقی در آینده بر امروز من اثر بگذارد! امّا گذشته:

2. از کجا شروع کنم؟ از مکتب، از خانواده، از کشور؟ از کجا؟ از عاشورا، از انتظار، از سقیفه، از حدیبیّه؟ از ضلع‌های مثلّثِ شوم؟ از لعنت‌های پر احساس زیارت عاشورا؟ از بندهای هنوز دردسرساز جامعه‌ی عزیز کبیره؟ از بخوانِ روزِ برگزیده شدن؟ از خرامان خرامان می‌روی سوی میدان؟ از تجسّم‌های پر سوزوگداز در شب‌های قدر؟ کدام اتّفاق تاریخ‌ساز شیعه هست که ریشه در گذشته نداشته باشد؟ (این قدر این تاریخ برای شیعه مهم است که درباره‌ی فلسفه‌ تاریخ شیعه زیاد حرف زنده‌اند) مگر می‌توان گذشته را فراموش کرد؟ نه تنها نباید و نمی‌توان فراموش کرد که باید به یاد آورد و در یاد داشت. باید مدام گذشته را گرامی داشت. و ما چه گذشته‌ای را گرامی می‌داریم؟ مصیبت‌بارترین و غم‌بارترین و تراژیک‌ترین‌شان را. و از دلِ آن حادثه یک‌سره خونین، عشق بیرون می‌آوریم و تاریخ و زندگی و آزادگی. از دلِ یک گذشته تاریک و سیاه و پر از شوکران شیعه پا می‌گیرد و خون‌ِدل می‌نوشد و حیات می‌یابد. و آخرینش خون‌ِ دل‌نوشی خمینی بود با یک ملّت و بالا بردن جامِ زهر و تلخکامی که او از پی آن تلخ‌طبعی، کمربندهای محکم‌بسته‌تر شده را می‌دید. و فردا را. 

2. از خانواده؟ تو از لحظه‌ی اوّل تولّد در گذشته‌ای. با نامِ خانوادگی‌ات برمی‌گردی به پیشینه‌ای در گذشته. فی‌‎المثل پدربزرگ پدرپزرگت مردِ بلندمرتبه و بانفوذ و باهوش و امیری بود. این‌چنین تو «امیری» شدی. و گذشتِ زمان از این بزرگی و طبع‌سایی و بلندمرتبگی این خانواده‌ نکاست. (به یاد بیاورد تکّه‌ی نام خانوداگی ماری در دادگاه‌ را) و هنوز امیری‌ها در نظرت بلندنظرند و باهوش و غالباً دکتر و مهندس. این گذشته البته غم‌نامه‌هایی هم دارد. غم‌نامه‌هایی که تو دوست داری دوباره آن‌ها را باز کنی. مانند زخمِ عمیقی که فقط کهنه و لخته می‌شود، ولی با گذشتِ زمان از عمقش کاسته نمی‌شود. این زخم‌ها در نظرت می‌آید. یکی از آن‌ها دایی‌ ناکامت است که کیومرث نام گرفته بود و از پشتِ کوه‌های سوادکوه رتبه‌ی 2 علوم سیاسی دانشگاه تهران را به سال 48 آورده بود و همان سال در بهمن مدفون می‌شود؛ تا اواخر دهه‌ی 40 برای تو که 20 سال بعد به دنیا آمده باشی، هنوز تلخ‌ترین گذشته‌ی معاصر باشد. سال پرکشیدن‌های عاصی‌گونه‌ی «آقا تختی»، «جلال»، «فروغ»، و از همه بدتر «کیومرث». 

3. از کشور؟ کشور را که بهتر از من می‌دانی. می‌توان گذشته‌ی این کشور را فراموش کرد؟ تنوّع اقوام و ایل‌ها و فرهنگ‌ها از ته‌نشینی گذشته در خونِ ما خبر می‌دهد. فقط چشمان را ببین. در گوگل جست‌وجو کن. از جنوب تا شمال. از غرب تا شرق. از میانه تا میانه. همه را بیین و بسنج و عکس‌های‌شان را در جایی مطمئن در رایانه‌ات ذخیره کن. بعد عکس‌ِ آدم‌های اقوام مختلف ایرانی را ببر توی یک نرم‌افزاری که crop داشته باش و چشم‌ها را جدا کن-نه مثل آقا محمدخانِ با غین- و به آن‌ها نگاه کن. چه می‌بینی؟ در یکی قیام سربداران را می‌بینی و در دیگری هلاکوخان را، در یکی مادها را می‌بینی و در دیگری حمله‌ی اعراب را و... گذشته‌ی مردمان از دلِ چشم‌های‌شان بیرون زده، چه برسد به فرهنگ و اندیشه و ادب و اخلاق و هزار چیز دیگر. (دقیقاً مثل ایرانی بودنِ احمد و قورمه‌سبزی‌اش و مردمانِ ریش‌دارش و شرقی بودنی به بلندای تاریخ! فرهادی به این فیلسوف‌های غربی هم در فیلم و هم در مصاحبه با تجربه به درستی نهیب زده که این قدر آینده آینده نکنید؛ مگر می‌توان از روی گذشته به سادگی عبور کرد؟)

4. بدتر این که در برابر گذشته منفعل محضی. هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. نه چیزی را تغییر بدهی و نه از تلخ‌کامی‌ها بکاهی. هیچ. نه حتّی نمی‌توانی هزینه‌های گذشته‌ات را بپردازی. جز یک ببخشید. همین. یک معذرت‌خواهی می‌خواهد تو را از گذشته‌ای که رنج می‌بری نجات بدهد. ولی آیّا می‌تواند؟ آیّا اعتراف و عذرخواهی توانست از بار عذاب‌وجدان لوسی کم کند؟ آیّا ببخشیدِ سمیر توانست ماریِ اینترنشنال را راضی کند؟ آیّا این اعتراف‌ها روابط را ترمیم کرد؟ حتماً از فاجعه‌بار بودنِ واقعیّت کاست، ولی آیّا گذشته را گذراند؟ آیا گذشته واقعا گذشته؟

5. آیّا past یعنی گذشته؟ آیّا زبانِ ما زبانِ دقیقی است؟ آیا pass یعنی گذشتن؟ آیّا این ترجمه ترجمه‌ی دقیقی است؟ این چه نسبتی دارد به گذشته در زبانِ ما؟ آیّا خودِ past واژه‌‎ای است که بتواند معنای عامیانه‌ی تاریخ باشد؟ آیا past یعنی چیزی که در خاطره‌ی ما باشد؟ این‌ها مهم نیست. مهم این است که بدانیم که گذشته، چیزی گذرنده و عبورکننده نیست. گذشته مانا و زنده است. به همین دلیل است که حقیر از این ضرب‌المثل خنده‌ام گرفت؛ «گذشته‌ها گذشته»! یک حرفِ مهمل و بی‌معنا و یک دست‌وپا زدنِ الکی و بی‌هدف و بی‌ثمر است. 

6. فیلم از صحنه‌های اوّلش نشان می‌دهد که گذشته و برگشتن و دوباره عقب را دیدن بی‌خطر و ساده نیست. آن‌جایی که ماری دنده عقب می‌گیرد با ماشین عاریتی به ماشین عقبی می‌زند. فیلم درباره‌ی این گذشته‌ی دردناک صحبت می‌کند و از خطراتش می‌گوید. حتمی نبودن علل وقایع و مشکوک بودنِ همه چیز، اندیشه درباره‌ی گذشته را سهمگین‌تر می‌کند. فیلم از این جهت که موضوعش نسبی بودن اخلاق نیست، برای من، فیلم سالم‌تری بود. البته نقدهایی هم به آن وارد است که آن را به‌در از تعریف‌هایی که ازش نکرده‌ام، نادیده‌ می‌گیرم. ولی اصلِ مطلب خودِ گذشته است.  

7. فیلم را به علل مختلفی دوست دارم. ولی مهم‌ترینش این بود که در ستایش اهمیّت گذشته بود. درباره‌ی گذشته بود. و این که گذشته نمی‌‎گذرد. فیلم نشان می‌دهد گذشته‌ی موجود در زندگی آدم‌ها چطور ممکن است حال آدم‌ها را تباه کند. فیلم آخر فرهادی از جهات مختلفی فیلم باارزشی است که منتقدین به برخی از آن جنبه‌ها به درستی اشاره کرده‌اند. ولی جالب‌ترینش برای من این بود که فیلم توانست اهمیّت گذشته و تاریخ را در زندگی انسان‌ها نشان دهد. کاری که من در فیلم دیگری به این قدرت ندیده بودم. فیلم این قدر قوی بود که بدونِ یک فلاش‌بک توانست تماماً از گذشته حرف بزند و در آن سیر کند و از آن خارج نشود. فیلمِ «گذشته»، روایتِ گذشته و تأثیر گذشته در زندگی انسان‌ها بود و قصه‌گو و داستانی توانست این تأثیر را روایت کند. 

پس‌نوشت:

1. این اوّلین روایت و دریافت از یک فیلم است که در تیلم نوشته می‌شود. امیدوارم این آغازِ کشف‌های خوبی باشد. مخصوصاً این که در کمتر از 5 روز دوبار فیلم را دیده‌ام و به آن بالاترین نمره‌ام یعنی 91 داده‌ام. برای دغدغه‌های من، این بهترین فیلمِ فرهادی بود. 

2. تا آخرِ هفته‌ی بعد.

راستی ادبیّات تقریباً یک سره در گذشته است یا از گذشته شروع می‌شود. درباره‌ی اهمیّت گذشته در ادبیّات باید در فرصتی دیگر صحبت کنم. شاید با نوشته شدنِ یک داستانِ خوب درباره‌ی گذشته. 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری