تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

فلسطین در لیگِ دسته شش

متنِ زیر برسد به دستِ همه کسانی که در هیأت‌های عزای حسین بن علی هستند؛ از آنی که میکروفون دستش است، تا آنی که چای پخش می‌کند، تا آنی که پشتِ سیستم نشسته و صوت و گرافیک می‌سازد، تا آنی که انگار هیچ کاری نمی‌کند و فقط مخاطب است. برسد به دستِ همه؛ به امیدِ کار و فعالیّتی درخور به نفعِ فلسطینی‌های مظلوم. 


«واللَّهِ و باللَّهِ ما در برابر این قضیه مسؤولیم. به خدا قسم مسؤولیت داریم. به خدا قسم ما غافل هستیم. واللَّهِ قضیه‌‏ای که دل پیغمبر اکرم را امروز خون کرده است، این قضیه است. داستانی که دل حسین بن علی را خون کرده، این قضیه است. اگر می‏‌خواهیم به خودمان ارزش بدهیم، اگر می‌‏خواهیم به عزاداری حسین بن علی ارزش‏ بدهیم، باید فکر کنیم که اگر حسین بن علی امروز بود و خودش می‏‌گفت برای من عزاداری کنید، می‌‏گفت چه شعاری بدهید؟ آیا می‌‏گفت بخوانید: «نوجوان اکبر من» یا می‌‏گفت بگویید: «زینب مضطرّم الوداع، الوداع»؟! چیزهایی که من (امام حسین) در عمرم هرگز به این‏‌جور شعارهای پست کثیف ذلّت‌‏آور تن ندادم و یک کلمه از این حرف‌ها را نگفتم. اگر حسین بن علی بود می‏‌گفت: اگر می‏‌خواهی برای من عزاداری کنی، برای من سینه و زنجیر بزنی، شعار امروز تو باید فلسطین باشد. شمرِ امروز موشه دایان‏ است. شمرِ هزار و سیصد سال پیش مُرد، شمرِ امروز را بشناس. امروز باید در و دیوار این شهر با شعار فلسطین تکان می‏‌خورد.» 

مرتضی مطهری، حماسه حسینی.


روزِ یک محرّم است و جلسه‌های سخنرانی و سمت‌وسویِ هیأت‌ها -از نظرِ سیاسی- به دو موضوع معطوف‌تر است؛ یکی مخالفت با وهابیّت یا سلفی‌گری (که به نظر در ورِ سنّتی‌اش، گرایشِ شدیدِ ضدِّ سنّی دارد) و دیگری مخالفت با گفتمان‌ نزدیک به اصلاح‌طلبی. (که زبانِ سیاسی نزدیک به مخالفانِ توافقِ اخیر دارد.) یکی به نفعِ مخالفت با سنی‌گری است و سنی-شیعه مسأله اولش است و دیگری به «مخالفت با رهبری» نظر دارد و مخالفان ولایت فقیه را نقد می‌کند. یکی دیدگاهِ مذهبی‌تری دارد و دیگری دیدگاه سیاسی‌تری. هر دو هم ناظرِ به حرف‌های مطهری، ره به آدرس نادرستی می‌برند.

من هنوز چشم‌ انتظارِ سخنرانی‌ام که -از منظرِ سیاست- موقعیّت و زمانه‌اش را بشناسد و عمل کند؛ آن طور که مطهری شناخته بود.

مطهّری اولین و آخرین «منبریِ محرّمی» بود که از اسرائیل گفت و دولتِ «قومی-نژادی» یهود را در هم کوبید و به نفعِ فلسطین به پا شد و سخنرانی کرد و جریان ساخت. هنوز، زنگِ صدایش گوشم را می‌لرزاند. هنوزِ تعابیرِ تکان‌دهنده‌اش نو و امروزی و همان اندازه مهجور است.

سخنران و هیأتی و مدّاح -حتّی انقلابی‌اش- توجّهی به آن‌چه مطهّری گفت و آقای خامنه‌ای می‌گوید ندارد. او کارِ خودش را می‌کند و در «خواندنِ نوجوان اکبرِ من» یا تکرارهای «بی‌فایده اسمِ حسین» اهتمامِ تامی دارد. (این گیومه آخر از خودِ آقاست در محرّم پارسال که گفت: «یک وقت هست که سینه می‌زنند و صد بار با تعبیرات مختلف مثلا می‌گویند «حسین وای»، خب این یک کاری است اما هیچ فایده‌ای ندارد و هیچ چیزی از «حسین وای» انسان نمی‌فهمد و یاد نمی‌گیرد.) و گویا پر واضح شده که مدّاح چه کار به فلسطین دارد! مدّاح چه کار به دشمنِ درجه یک بشریت یعنی اسرائیل دارد! مدّاح به حسین وایش مشغول است.

سخنران هم بی‌اعتنا به مسأله فلسطین (که به گفته‌ی آقای خامنه‌ای «مسأله‌ی اصلی جهان اسلام است»)، به مسأله سیاسی یا گروهی خود مشغول است. در تحلیلِ سیاسی آن‌ها، فلسطین جایی ندارد. 

و نگرانیِ من همراه این محرّم شروع شده؛ نگرانی‌ام، فلسطین است که در حالِ فراموشی است. وقتش است که اندازه یک نوشته هم شده از فلسطین بگوییم؛ از مسأله‌اش، از رزمنده‌هایش، از دولتِ قومی-نژادی که به هیچ یک از تعهداتِ انسانی و حقوقی و بین‌المللی پایبند نیست، از اسرائیل و دولتِ کودک‌کشش حرف بزنیم... کمی حرف بزنیم... محرّمی آمده، فرصتِ خوبی است مسأله فلسطین را از حضیضِ اولویت‌ها در لیگِ دسته‌ ششم حزب‌اللهی‌گری و هیأتی بودن بیاوریم به دسته‌های بالاتر. (از انتظارِ آقای خامنه‌ای هم بگذریم که معتقد است که مسأله فلسطین باید در صدرِ لیگِ برترِ مسائل‌مان باشد. من -به جز یک مورد در ایلام- هیأتی ندیدم به این گفته اعتقاد داشته باشد یا حرفِ آقای خامنه‌ای برایش مهم باشد.)

هیأت‌ها از فلسطین نمی‌دانند، خبر ندارند، حرف نمی‌زنند. بسیاری از هیأت‌ها -که بینِ طاغوت و لاطاغوت برای‌شان فرقی نیست- به گفته‌های «پستِ کثیفِ ذلّت‌آور» دل‌خوشند و مصائبِ «به کار نیا»ی هزار و چهار صد سالِ پیش را مسکّنِ دنیای کوچک‌شان می‌دانند.

و امّا فلسطین چه؟

فلسطینِ ابو ایاد، آزادیِ ابو جهاد، جهانِ اسلامِ دکتر فتحی شقاقی و از همه مهم‌تر قدسِ خمینی در حالِ فراموشی است و جایش را «سین سین» بلندگوها گرفته است. آمالِ هیأت و ایستگاه صلواتی، منهای همان مدّاحی «سین‌سین»گوی پرتکرار، چای است و ظرف‌های یک‌بار مصرف. ظرف‌های یک‌بار مصرفی که این آخری‌ها با پول‌های نفتی خریده می‌شود، پر و خالی می‌شود. (معناسازی به نفعِ نذری و شله زرد و اسلامِ نیمه‌آرامِ نیمه‌خوابِ نیمه مؤثرِ نیمه‌شکموی نیمه‌بی‌مسأله‌ی نیمه‌هپروتیِ نیمه‌ریاییِ نیمه‌خودنمایی...) جای قدس خمینی را تخدیر گرفته و قرص‌های شبه‌اِکسی که به اسمِ عزاداری به جامعه تزریق می‌شود و هیچ راوی و سخنرانی و شاعر و مدّاحی نبود و نیست که از خواهرِ مجاهد، دلال المغربی بگوید و از کنیزانِ حضرتِ زینب در عصر حاضر حرف بزند؛ از خواهر جمیله بوپاشا. از آرمانِ قدس بگوید و از شرافتِ مردانِ به عظمتِ موسی صدر...

کدام انسانِ لطیف و با احساسِ هیأتی است که از خواندنِ متنِ «جمهوری در اتوبوس» نوشته نزار قبانی دیده‌اش تر نشود. کدام انسانِ شرافت‌مند است که یادش نرود که باید این دولتِ قومی-نژادی را از سرِ راه برداشت...

روزِ یک محرّم است. یک بار دیگر با بالای صفحه بروید و جمله مطهّری را بخوانید. (بی‌خود نبود به مطهّری تهمت می‌زدند که وهّابی است!) دوباره بخوانید و اندازه یک پیامک و یک کفت‌وگو و یک کارِ هیأتی معمول هم شده، به فکرِ فلسطین باشید. روی شله‌زرد پرچمِ فلسطین بکشید، لباس‌های فلسطینی تولید و پخش کنید، پرچمِ فلسطین را کنار یا حسین و یا مهدی برافرازید، به چفیه فلسطینیِ درستِ روی شانه‌های کسی که آقایش می‌نامید دقّت کنید و به این فکر کنید که اسلامِ جهاد* اسلامی است که به فلسطین فکر می‌کند و بی‌اندیشه به آرمانِ قدسِ شریف نمی‌تواند دهه اول محرّم را به پایان برساند...

هر کس که باشد، باید فلسطین را به خاطر داشته باشد؛ سخنران باشد، باید مثالِ سیاسی مجلسش از فلسطین و آرمانِ قدس خالی نباشد، مدّاح باشد باید مثلِ مدّاحی نیمه‌خوبِ «قدس لنا»ی مطیعی برای آنان شعری بخواند، بانی باشد، باید به فلسطین کمک کند و هر چه هست و هر کاری از دستش برمی‌آید، به نامِ خدا و برای فلسطین انجام دهد.

راستی این متنِ آقای قبانی را هم بخوانید. من یکی، که به سختی گریه‌ام می‌گیرد، دیروز -به یادِ محرّم- دوباره متنِ «جمهوری در اتوبوس» را از این‌جا گوش دادم و به تکّه‌ای زیر که رسیدم، بغضم ترکید وقتِ رانندگی: 

«قهرمانی، زن و مرد نمی شناسد. یازده مرد به فرماندهی یک زن از همه‌ی ما بزرگ‌تربودند، از همه‌ی اعراب بیشتر بودند. از چپ و راست، از همه‌ی واضعان ایدئولوژی‌ها و فلاسفه و رزمندگانی که فقط روی جعبه‌های خالی سیگار نقشه می‌کشند برتر بودند...

این کدام قانون است که در آن "دلال المغربی" خرابکار شناخته می‌شود و "مناخیم بگین" نخست وزیر می‌شود؟ مناخیم بگین جنایت دیر یاسین را رهبری کرد تا در سرزمینی که به او تعلق ندارد میهنی تاسیس کند و دلال المغربی عملیات کمال عدوان را رهبری کرد تا میهنی را که در اصل متعلق به او بود دوباره به دست آورد. منطق حکم می کند که دلال المغربی نخست وزیر یا رییس جمهور شود. جهان اما منطق را فراموش کرده است.

هزار سالِ دیگر، هزار سالِ دیگر کودکانِ عرب حکایتِ زیر را می‌خوانند: 

در روز یازدهم مارسِ 1978 یازده مرد و یک زن موفق شدند جمهوری فلسطین را در داخلِ خاکِ یک اتوبوس تأسیس کنند و این جمهوری چهار ساعت پایدار ماند. مهم نیست این جمهوری چقدر پایدار ماند. مهم این است که فرزندان فلسطین بدون اتکا به رهبران کشورهای عربی ابتکار عمل را خود به دست گرفتند و اولین جمهوری خود را به وجود آوردند. بی‌اینکه به قطع‌نامه‌ها و کنفرانس‌ها و مقررات دروغین اعتنایی بکنند.»

و درد این‌جا هم بود که باید آن را از زبانِ چپ‌های وطنی شنید. و متأسفانه سخنران‌ها و عزادران، یادشان رفته شمر را، یادشان رفته ظلم را. یادشان رفته فلسطین را. یادشان رفته که از مجاهدت‌های عاشورایی مهم‌ترین مسأله جهانِ اسلام بگویند. از فلسطین. از دلال المغربی که از «رهبرانِ» ترسوی «عرب» پیشی گرفت، فعل‌ها و مفرداتِ (اگر، شاید، ممکن است) پر از هراس‌شان را بهم دوخت، کنگره‌ها و صلح‌نامه‌های‌شان را بی‌اعتبار کرد، و فنجانِ چای بر مشروحِ مذاکرات با ستمگر ریخت و مجبور کرد نژادپرستان را تا 500 بار از روی کلمه فلسطین بنویسد. (242 و 338 را از علمِ حساب خط زدند! چون شماره‌ قطع‌نامه‌هایی بودند که اسرائیل برایش تره هم خرد نکرد!) و مهم‌تر از همه، دولت فلسطین را تأسیس کرد وقتی جهان اجازه نداد آن را به وجود آورد. امّا کیست که او و یازده شهیدِ جهادگرِ همراهش را بشناسد؟ و چه وقت قرار است برای ما از شهید فتحی شقاقی و عزالدّین قسام و احمد یاسین گفته شود؟ و از دیگرِ شهدا و رزمنده‌هایی که با ظلم و کفرِ نژادپرستِ صهیون جنگیده‌اند. 

سخنم طولانی شد؛ ولی اصلِ حرف خیلی کوتاه و ساده است. حالا که محرّم آمده، فلسطین را از لیگِ دسته‌ شش اولویت‌ها بالا بیاورید و کمی به آن بپردازیم. کمی به مسأله‌اش برسیم و بشکافیمش و به‌روزش کنیم و روایتِ محکم و متقنی از آن به مردم ارائه بدهیم. مسأله فلسطین در حالِ فراموشی است. کمی به فکر باشیم؛ کنارِ دیگر معارفِ حسینی (منهای زائده‌ها و اضافه‌ها و تحریف‌ها) به برادران و خواهرانِ فلسطینی‌مان سلام کنیم و به آن‌ها بگوییم که قدسِ آزاد، آرزوی ما هم هست و از حسین برای‌شان بگوییم و یادشان بیاوریم که اگر نزار قبانی از کربلا گفت، ما هم از کربلای فلسطین خواهیم گفت و حواس‌مان به آن‌جا هست. (تازه می‌گوییم که شما به تفسیرِ درست از حسین نزدیک‌ترید.) لعنت فرستادنِ به برخی سرانِ بی‌کفایت و مفت‌خور عربی در برابر لعنت‌ فرستادن به آدم‌کشانِ نژادپرستِ یهودی هیچ است؛ بنیامین نتانیاهو و اذنباش را فراموش نکنید؛ آریل شارون را، ایهود باراک را، مناخیم بگیم را (که بی‌شرف جایزه‌ی صلح نوبل را هم برده است)، و -به یادِ آقای مطهّری- موشه دایان را. 

پس‌نوشت: 

* درباره‌ی جهاد بسیار شنیده‌ایم. جهاد در متنِ من، همانی است که آقای قاسمیان از آن یاد کرده است، یعنی فعالیّتی که خارِ چشمِ دشمنانِ اسلام باشد. 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

گردن‌تان خیلی کلفت شده

خرداد 88 بود. من و سیّد نگران کشور بودیم؛ نگرانِ ایران. نگرانِ آینده‎ای که داشت لابه‎لای زیادی‎خواهی‌ها و دروغ‌ها از بین می‌رفت. کشور در آتشِ لج‌بازی می‌سوخت. لج‌بازی مهندس که قانون را قبول نکرد. مهم نبود حق با کی بود، مهم این بود که آمد توی خیابان و مشت‌هایش را گره کرد و گفت قانون را قبول ندارم. همین. از آن‌ تاریخ، اگر کسی با مهندس می‌ماند، طرفِ گفت‌وگوی من بود. ترمِ سه‌ی ارشد بودم، درسم روی هوا بود، ولی با آن‌ها بحث می‌کردم. توی خوابگاه تا صبح نمی‌خوابیدم تا متوجه‌شان کنم علیه مملکت نباشند. علیه ایران. علیه این سرزمین. می‌گفتم احمدی‌نژاد چهار سال دیگر می‌رود، اصلا چهار سالِ دیگر شما انتخابات را می‌برید، چرا الان کاری می‌کنید که از مملکت چیزی نماند. از ایران هیچ باقی نماند. چرا قانون را قبول ندارید؟ مگر مهندس رفت توی بی‌بی‌سی نام‌نویسی کرد که الان خانمش دارد از بی‌بی‌سی احقاق حق می‌کند. اگر مهندس معتقد و ملتزم به شورای نگهبان و قانون انتخابات بود، چرا الان زیرِ بارش نمی‌رود. وقتی سازوکارهای قانونی می‌گوید که مهندس عرصه را باخته، چرا لج می‌کند و چرا متنبّه نمی‌شود؟ من با آن‌ها بحث می‌کردم؛ نه از موضعِ احمدی‌نژاد که از موضعِ حفظِ ایران؛ حفظِ مملکت. بحث پشتِ بحث. من آن سال رفیق از دست دادم. من آن سالِ بد، دوستِ عزیز را آن طرف یافتم. دوستی که مشتش را گره کرده بود و علیه من که می‌گفتم باید ملتزم به قانون بود شعار می‌داد. با آن که دوست شده بودم، جدا شدم.

چه گفت‌وگوهای بدی بود. کار که به اتّهام می‌کشید، می‌گفتند امنیّتی هستی و خیال می‌کردند که مملکت نیاز به امنیّت ندارد. خیال می‌کرد اگر همین ایست بازرسی‌های بسیج نباشد، شب می‌تواند آرام بخوابد. خیال می‌کرد مملکت آدمِ امنیّتی نمی‌خواهد. من امنیّتی نبودم و نیستم، من از سرِ موضعِ قانون‌مداری بحث می‌کردم و این که راه‌پیمایی‌های شما بی‌مجوّز است. شما غیرِ قانونی و کفِ خیابان اعتراض می‌کنید. می‌گفتند: «از کی مجوّز بگیریم؟ وزارتِ کشورِ احمدی‌نژاد؟ عمرا!» من هم می‌گفتم: «اصلا هر جا! بالاخره که باید مجوّز بگیرید... اگر این طور باشد که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و هرج و مرج کشور را فرا می‌گیرد. باید قانون فصل‌الخطاب باشد.»

و امروز شش سال از آن روزها می‌گذرد. امیدوارم دوستم را نبینم. امیدوارم که با آن سبزِ مهندس رودررو نشوم. چه می‌خواهم بگویم؟ چه دارم بگویم؟ این بساط خیمه‌شب‌بازی  جای دفاع هم نگذاشته است؛ می‌دانی چرا؟ 

دلیلش دو شب پیش بود. با رسول رفتم بهارستان تا ببینم این جمعِ متحصّن چه می‌گویند و حرفِ حساب‌شان چیست... آن‌جا بود که فهمیدم تجمّع‌شان بی‌مجوّز است. انگار دیگر گوشم بدهکارِ حرف‌های‌شان نبود. انگار دیگر نمی‌شنیدم چه می‌گویند. دیگر نمی‌فهمیدم اعتراض‌شان چه بود. «اصلا هر چه!» چه اهمیّتی دارد؟ می‌گفتند بسیجی مظلومِ شهر و شهیدِ جبهه. ولی این‌ها مظلوم نبودند. این‌ها آن قدر گردن‌شان کلفت بود که می‌توانستند جلوی درِ مجلس تحصّن کنند بی‌مجوّز. آن قدر قوی بودند که حتّی تذکّر فرماندارِ تهران هم نمی‌توانست جمع‌شان کند. و این وسط آن بسیجی جوانِ ترمِ سه‌ای -به گفته جواد- چه خنده‌دار میکرفون را دست گرفته بود و می‌گفت این تحصّن مظلومان و مستضعفین بود. کدام مظلومیّت و کدام استضعاف برادر؟ تو مقابلِ دولتِ جمهوری اسلامی می‌ایستی و خلافِ قانون مرتکب می‌‎شوی، از کدام مظلومیّت حرف می‌زنی؟ تو قانون را قبول نداری و باز از استضعاف دم می‌زنی؟ (خمینی گفت غلط می‌کنی قانون را قبول نداری، قانون تو را قبول ندارد!) 

من که از نظر غذا و امکانات و خودرو و بروبیا مظلومیّتی ندیدم. این‌ها به کنار، از این که تو اوّلین کسی بودی که قانون را محترم نشمردی می‌نویسم. از تو. تو که طرفدار جمهوری اسلامی هستی، قانون را رعایت نکردی، چرا آن که مخالفِ توست باید رعایت کند؟ (جوابِ دوستم را چه بدهم؟ جوابِ بی‌قانونی، بی‌قانونی نیست؟) و حجّت به این حرفم پاسخی نداد که آیا حامیان توافق هم می‌توانند مثلِ شما بیایند جلوی مجلس و تجمّع کنند؟ چرا حقّی را که برای خود قائلید برای آن‌ها قائل نیستید؟ تازه حزب ندای ایرانیان درخواستِ مجوز برای تجمّع در دفاع از برجام داده است. درخواستی که شما طرف‌دارهای حکومت و ولایت فقیه نداده‌اید. 

این قدر هم آقا آقا نکنید. شما نه در لانگ شات، نه در کلوزآپ، نه در مدیوم شات رهبری نمی‌فهمید.

آقای خامنه‌ای القای حاکمیّت دوگانه را حرفِ دشمن می‌دانند و شما نیمه‌بسیجی‌های نیمه‌مظلوم با این کار رسما در شیپورِ حاکمیّت دوگانه می‌دمید. می‌دانید برادران اتّفاقا اصلاح‌طلبان و مخالف‌های شما و سبزها، از این تحصّن خوشحال شده‌اند، چون اوّلا بی‌مجوز است و دوّما القای حاکمیّت دوگانه است. چه چیزی بهتر از این برای آن‌ها؟

اما نتیجه‎ این کارهای خلافِ قانون چه شد؟ نتیجه‌اش این شد که رهبر خودش باید وسط بیاید و بگوید تحصّن را تمام کنید. و چقدر شرم‌آور است که جمعیّتِ قلیلی مدام در حال هزینه درست کردن برای ایران هستند.

 بعدِ پیام رهبر هم، به گزارشِ کیهان، کسی هم میدان‌داری می‌کند که حرفِ آقای خامنه‌ای فصل‌الخطاب است.  کلا حرف و کلام و عمل‌شان خلافِ صحبت‌های رهبری است. (خودِ آقای خامنه‌ای در نماز جمعه 29 خرداد سال 88 گفته‌ بودند قانون فصل‌الخطاب است.) ولی این رفقای ما قانون نمی‌شناسند و به همان نسبت رهبری نمی‌فهمند. و فکر می‌کنم فصل‌الخطاب هم نفهمند. 

پس‌نوشت: 

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم گویا این بساطِ بی‌قانونی جمع شده است. خدا را شکر که با پیامِ رهبری، رفقا به خانه برگشتند. 

دیگر این که این روزها مثلِ آن روزهای ارشد 88، درگیرِ درس‎های عقب‌افتاده‌ام و اگر عشق به ایران نبود، نوبت به این نوشته نمی‌رسید. خدایا به دادِ ایران برس. 





موافقین ۴ مخالفین ۱
میثم امیری

سلام برادر

برای این که بزرگ باشی، نیاز نیست پرخرج باشی و مدّعی؛ می‌توانی کوچک باشی و همراه. می‌توانی از مرگ، پرکشیدن بسازی و یادگاری و امید و تازگی و آن گُل برق بزند توی دستت. می‌توانی بسیجی بشناسی و تصویر صمیمیِ مدیوم ازش بگیری  و خنده‌اش را بفهمی و بفهمانی. (تا نفهمی، نمی‌توانی بفهمانی.) می‌توانی دوربینِ اُبژه‌شناس را بر زمین بکوبی و بر پدر و مادرِ های‌تِکِ انسان‌نفهم صلوات بفرستی. (بسته دوربین غلتانِ روی زمین در اپیزودِ دوّم بسیار به‌جاست) تو می‌توانی از ابزارِ اُبژه‌سازِ بی‌پدر عبور کنی و مرعوبِ «وضعیّتِ عمق‌میزانسن‌نما»یش نباشی و «مشنگ و دیوانه و باغ و راغ» نسازی و انسان نشان بدهی؛ ساده.

چه خوب که دوربینِ تشخص‌یافته داشته باشی، نه دوربینِ پفیوزِ بی‌اصل‌ونسب و چرخانِ مشّاطه‌گرِ بی‌صفتِ بی‌آبروی بی‌غیرتِ رقّاصه‌ی هرزه‌ی چشم‌چرانِ فلو-فوکوس‌گر و -در صحنه‌ای دیگر- عمقِ میدان‌باز. بل دوربینی که مثلِ موم توی دستت بداند کی باید بالا بیاید و کی پایین بیاید و چقدر باوقار باشد و مثلِ آدم فیلم بگیرد و چقدر ساکت باشد و حسّت را نابود نکند، چه خوب که این «جناب آقای دوربین»، وسطِ برف و یخ، روی صورتِ پرکشیده‌ای فیکس کند و تیتراژ بالا بیاید. چه دوربینی و چه دختری.

چه خوب است این دختر. و منِ مخاطب را سوزاند و چزاند از این همه بد بودن و از قافله جا ماندن. آخرش، تو پرکشان می‌شوی و حسرت برایت می‌ماند و غبطه.

تو آقای کارگردان مجذوبِ های‌تِک نیستی، تو مرعوب نیستی، تو "حال‌کننده" با خیالاتِ "مبتکرانه"ات نیستی. تو میدان دهنده به نفسِ امّاره‌ای نیستی که با «فلو-فوکوس» دربندت کند و با "عمقِ" میدانِ دوربین‌های «بی‌مادر» فن‌زده و فرم‌زده و تکنیک‌زده و مفهوم‌زده‌ات سازد. تو انسانی. انسان می‌فهمی. تو انسان نشان می‌دهی. و ابدا مرگت، ناامیدی و ناشادی نیست؛ مرگت واقعی است و شهادتت امروزی و این‌جهانی است و گورِ پدرِ دوربینی که «وَ لا تَحَسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ اَمواتًا» را نمی‌فهمد و فقط «عمقِ میدان» قلّابی که از توحید و معاد برایش مهم‌تر است می‌فهمد. گورِ پدر آن دوربین. ولی دوربینِ تو چه خوب است. چه خوب که تو می‌فهمی. این قدر خوب می‌فهمی که فرق شهید و شهیدنشده روشن نیست در کارت. تو این روح را درآوردی و وقتی کارت تمام شد، وقتی به‌درستی و مرگ‌آگاهانه و شهادت‌شناسانه، دوربین را مثلِ مرتضی آوینی روی صورتِ  تازه از دنیا رفته ثابت کردی و تیتراژ را با موسیقی همراهت آغاز کردی، عمقِ جانم را که «افتان و خیزان» پیِ هیأتِ امام حسین و دخترِ نونهالش است، زنده کردی. دمت گرم.

اشکال هم داشتی آقای کارگردان. گفت‌وگونویسی‌هایت مشکل داشت، بازی‌های اپیزودِ یک خیلی بد بود، ولی باز هم فیلمت مبارک و دمِ انسانیت و دخترکِ دوست‌داشتنی آخرت گرم. اگر این دخترک نبود، کلِّ کارت نزدیک به خیلی بد بود و اپیزودِ دوّم هم تقلیدِ آقا مرتضی بود و شهادتش. دخترکِ آخر، ابتکارِ تو بود؛ پر از انسانیّت. نه انسانیّت گاندی‌وار و بودیستی و غرب‌زده‌ی بی‌ناموس که نمی‌تواند مقاومت کند و نمی‌تواند دوام بیاورد و در نتیجه با "اخلاق" و فرار و لایی کشیدن و موردِ تجاوز واقع شدن لذّت می‌برد. (مثلِ فیلمی که این روزها این قدر طرف‌دار پیدا کرده است. آدم می‌ماند که چطور بی‌اصولی و اسلامِ رحمانی‌نمای تسلیم‌شوی سازش‌کارِ بی‌اصل و نسبِ منهای جهاد و شهادت این طور سینه‌چاک از "حزب‎‌اللهی" تا "فتنه‌گر" پیدا می‌کند!) ولی تو نورنما نبودی و مرعوبِ پرژکتور و اِل‌ای‌دی نشدی. نورِ کارت، خیلی کم، خیلی کم‌جان، به من سلام کرد. همان نورِ چراغِ گردسوزی که صورتِ دخترک را روشن کرد و امیدِ آن دارم که تهِ دلم را هم روشن کرده باشد. همان نور که شانه شدنِ موها را نشان داد و دل‌آشوبه مادر را ساخت. (کاش مادر را هم خاص و قوی می‌آفریدی و این مادر هنوز هم مظلوم است.) چه حسّی بهتر از این که آرزو کنی خارِ گلِ دستِ دخترک فردای قیامت دستت را بگیرد. 

 انسانیّت بااصولِ فیلم جلا‌دهنده جان است؛ همان که با شهید است و او را محترم می‌دارد و دوربینش را تعزیت‌گو و کفِ پایش می‌پندارد و هر کسی را که به او دل‌بسته می‌ستاید و به پرواز درمی‌آورد. این دوربین اگر نَخوانَد و تجربه کسب نکند و چشم به دستِ «ادای شهیدنما» و «رزمنده فکلی» شود، بد ضربه خواهد خورد. «خداحافظ رفیق»، سرِ این مرز است. اپیزودِ اول بد و طولانی و نزدیک به مشّاطه‌گری است (ولی دوربین، فاجعه نیست)، اپیزودِ دوّم کپی است ولی بی‌شعور نیست و دو سه نمای خیلی دوست‌داشتنی دارد، و اپیزودِ آخر، خلقِ کارگردان است و «با این که گفت‌وگونویسی خوبی ندارد» ولی مکث‌های اندازه‌ای دارد و جهان جمع‌وجوری و دخترکِ عالی‌ای و پایان‌بندی احترام‌برانگیزی. 

پس‌نوشت: 

بهزادِ بهزادپور، بعدِ خداحافظ رفیق هنوز کاری نساخته است. به تاریخ نگاه می‌کنی می‌گویی چه خوب. ولی باید امید داشت با دستِ پر برگردد. 

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری