تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حضرت زهرا» ثبت شده است

به مادرم حوّا

هر مادر و پدری دوست دارد که حاصلِ عمرش را ببیند؛ حاصلِ زحماتش را. نگوید که حالا عمری از ما گذشته است و بچه‌ها از آب و گل درآمده‌اند، حاصلِ عمرمان دندان‌گیر نیست و بچه‌ها به دنبال چیزی هستند که نافع نیست. پدر و مادرِ من هم دوست دارند که بچه‌ها هر کدام به جایی برسند و حاصلِ عمرشان، خوش‌نامی‌شان باشد و بقایای آخرت‌شان. حتما خداوند هم به همه پدر و مادرهایی که فرزندانِ صالح تربیت می‌کنند، دمت گرم می‌گوید و مرحبا می‌فرستد. 
مَثَلی دارند مازندرانی‌ها که می‌گوید «مِفتِ کَمِل لیفا بَزُوئِن.» یعنی رنج بسیار بردن و نتیجه‌ای نگرفتن. این مثل درباره‌ی کسانی است که عمری زحمت کشیدند، ولی دستِ آخر زحمت‌شان «کسبی» و حلال و ماندگار نیست، بلکه به تعبیرِ عرفا «اکتسابی» است و بی‌حاصل.  خیلی مهم است که آدم به این فکر کند که این حالت به پدر و مادرش دست ندهد. بگوید این بچه را بزرگ کردیم و از آب و گل درآوردیم ولی گویا «مِفتِ کَمِل لیفا بَزُومیه.» رنجِ بی‌حاصل برده‌ایم. 
من سه برادر دیگر دارم؛ هر کدام هم سری میانِ سرها درآورده‌اند. هر کدام مایه افتخار آبادی‌ای هستند. اوّلی که مهندس است و مدیر است و باهوش و مؤدب و مؤمن. دوّمی از من 13 سال بزرگ‌تر و دکتر نفت است و آن طرف، توی جای معتبری کار می‌کند. و سوّمی، مؤثر است و دقیق و -هر چه فکر کنی هلا بیشتر- موردِ وثوق. گاهی بر سرِ کار کردن با او بین همکاران رقابت است. 
مانده‌ام من؛ تهِ تَغار. آن‌چه آموختنی بود از آموختنی‌های عالم کمی ریاضی و علمِ حساب آموختم و نوشتن. در نوشتن طلبه‌ام، ولی پر انگیزه. داستانی نوشته‌ام به نامِ تی‌لِم که تازه منتشر شده. از آن موقعی که نوشتنش را شروع کرده بودم، می‌دانستم که می‌خواهم به مادرم تقدیمش کنم. گفتم مادر بداند من چه می‌کنم و اگر در به رویِ خودم می‌بندم و مدام در حالِ نوشتنم، حاصلش چیزی هست که بشود عرضه‌اش کرد. مادر بداند که کارِ بی‌حاصل نمی‌کنم و «مِفتِ کَمِل لیفا» نمی‌زنم و به اعتبار او و پدر و امیری‌ها و روستایی‌ها و ییلاقی‌ها و کوهی‌ها رمان می‌نویسم. اگر هم می‌نویسم از آن هویت و سنّتِ محلی دور نیستم و از آن می‌نویسم که از آنم؛ از سوادکوه و هوا و ییلاق و او بداند که من از آن تجربه گران‌سنگ جدا نیستم؛ از دعا و نماز صبحش و «آقاخامنه‌ای» که می‌گوید. نوشتم. هر چه بود و نبود به مادرم حوّا تقدیم کردم. بعدتر دوستی گفت چه ایهامی خوبی دارد این تقدیمیه کتاب؛ گفتم چه ایهامی؟ گفت همین که به مادرت حوّا تقدیم کردی. کمی فکر کردم، دیدم راست می‌گوید من به مادرم حوّا تقدیم کردم. اوّلِ وجودِ زاینده خلفت که مریم و خدیجه و زهرا از آن وجودند؛ اصلابِ شامخه و ارحامِ مطهره.
حال خوشحالم از این تقدیمیه و نمی‌دانم برای کوریِ جماعتی چه کنم که این تقدیمیه را در صفحه دوی کتاب ندیده‌اند و گفته‌اند کتاب به گوگوش تقدیم شده. توضیحِ شفّاف من این است که این کتاب به مادرم تقدیم شده؛ سندش هم کتاب است. امّا بعدش خواستم برای آدم‌های زنده‌ای که نام‌شان در کتاب آمده، کتاب را بفرستم. غیرِ شرعی بودن این کار را باید از بولتن‌نویسان پرسید! یکی از کسانی که باید کتاب برایش فرستاده می‌شد گوگوش بود. نمی‌دانم فرستادنِ کتاب برای گوگوش حکمش چیست؟ این را هم باید از این بی‌هنرهای پشت هم‌انداز پرسید که تازه‌ترین اثرِ هنری‌شان معرّفی «دیّو...» به مردم است. کتابِ من نه به آقا تقدیم شده، نه به گوگوش. به گوگوش تقدیم نشده، چون کتاب نمی‌تواند به کسی که علیه‌اش است تقدیم شود! تقدیمش به آقا هم تکراری جلوه می‌کرد، چون انتشارش در سوره مهر یعنی کتاب ارتکازا تقدیم به جنابِ ایشان شده است.
کتاب به مادرم تقدیم شده و خوشحالم که این تقدیمی را از من پذیرفت. موضعِ کتابم درباره آقا و گوگوش روشن است. آخر هم این که من کتاب را برای کسانی که اسم‌شان آمده است خواهم فرستاد و اگر حکمِ این کار حرامِ شرعی است بفرمایید. 
این توضیح برای مخاطبانِ کتاب بود که باید روشن‌تر توضیح می‌دادم. ولی توضیحی برای بولتن‌نویس‌ها ندارم که با یک دست، با کنترل اِف توی کتاب دنبال سکس و خشتک می‌گردند و دستِ دیگرشان به تلفن است که برای این و آن زنگ بزنند تا نگذارند ضدِّ انقلاب‌ -یعنی من- توی نظام و انقلاب نفوذ کنم... چشم‌شان هم از ناراحتی پر است که چرا آقا همانی است که روشنفکرهای حزب‌اللهی می‌گویند و مردم هم آن را می‌خرند و می‌خوانند، ولی آقا آنی نیست که آن‌ها می‌گویند. 
موافقین ۴ مخالفین ۰
میثم امیری

گریه گوشه‌ای

علاقه داشتن به یک خانم حسِّ متضّادی دارد. حسِّ دوست داشتن و دوست نداشتن. مثلِ تیتراژ پایانی قلاده‌های طلا؛ بهترین پلانِ فیلم. به امید گوشه چشمی از او. برخوردم با ایشان همیشه مثلِ  دوست داشتن یک آقا بوده است. فکر کردم آقاست. خیالم را راحت کردم. خانم بودن و دوست داشتن کمی آدم را معذّب می‌کند، می‌گذارد توی منگنه. سیزده معصوم دوست‌داشتنی‌اند راحت‌تر، ولی این یک دانه نه؛ ساده‌ نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم. اصلا حرف نمی‌زنم. گوشه‌‌ای می‌خواهد و خلوتی و اشک‌ریختنی. دوست دارم همه اتّفاقات در نهایت انزوا و تنهایی رقم بخورد برایم در سوگِ ایشان. اصلا دوست ندارم بگویم دارم می‌روم هیأتش یا برایش سینه بزنم. دوست ندارم... حرفِ وحید خراسانی به من نمی‌چسبد که کشور باید یک‌پارچه غوغا شود. یا بهتر است بگویم من دوست ندارم وسطِ این غوغا باشم. دوست ندارم در هیچ محفلی باشم. با این که تنها محفلی که دوست دارم و عاشقش هستم محفل دوستان و هیأتی‌هاست، ولی در این یک مورد نه انگیزه‌ای دارم، نه علاقه‌ای، نه رویش را دارم. کنارتر بهتر. این به این که با دینِ فردی راحت‌ترم ربطی ندارد، این به عمقِ جانم ربط دارد در دوست داشتن یک نفر از معصومینِ عزیز که از جنسِ من نیست، نامحرم است فقهی. حتّی خودشان هم نباشد، خجالت می‌کشم. این حتی ربطی به جانماز آب کشیدنِ من هم ندارد. نمی‌خواهم ایشان باشد. ایشانِ خودِ پاکی‌اند، نباشند بهتر. دورتر کمی. بگذارند من از دور، دست روی سینه بگذارم و از ایشان بخواهم دوستم داشته باشد به امید گوشه چشمی. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

ثلمه‌ی یال‌قوزها

دیروز که داشتم با آرش چت می‌کردم، یادم آمد. وقتی به شوخی بهش گفتم:

«شما ثلمه‌ای هستی» حاج آقا!

فکر می‌کردم، قدیم‌ترها، که ثلمه واژه‌ی خوبی‌ست. ظاهرش هم که عالی‌ست؛ ثلمه. شبیه سنبل. شبیه یک واژه‌ی شیک. نه «ک» تویش دارد و نه «گ». جاهای خلوتی هم هست توی واژه‌نامه. واژه‌ی پیشینش ثلج است. یعنی از ثلج تا ثلم واژه‌ای ساخته نشده. همه‌ی این‌ها به آدم اطمینان می‌دهد که واژه‌ی مثبتی‌ست. بعد دیدم این واژه که من از توی یکی از متن‌های پیچیده‌ی مذهبی درآورده‌ بودم و دوست داشتم به هر عالمی که دوست داشتم برسم بگویم، خیلی مورد استفاده است اتّفاقاً. حالا من دوست داشتم خدمت رهبر برسم و دستش را ببوسم و چشم تو چشمش بگذارم و آرام زیر گوش ایشان بگویم: «شما ثلمه‌ی ما هستی آقاجان.» بعد هم ایشان چشمانش را تیز می‌کرد، ابروهایش را بالا می‌انداخت و دست می‌انداخت پیشانی‌ام را می‌بوسید... حالا که معنای واژه‌ی ثلمه را می‌شنوم، فکر می‌کنم آن دست انداخته می‌شد که آراواره‌ام را بگیرد: «پسر جان تو از طرف ضدّ انقلاب مأمور شده‌ای، بیت را بهم بریزی». بیتی که تا به حال دشمن ازش سیلی خورده است... شاید هم سیلی هم توی گوش این سربازش می‌نواخت تا نقد را بچسبد و خودش و من را حواله به نسیّه ندهد. جمعیّت دم می‌گیرد «مرگ بر منافق». از جای‌گاه هم که پایین می‌آمدم تا سر جایم بنشینم بسیجی‌ها جِرِم می‌دادند. انگار کن رهبر توی گوش یک نفر سیلی بزند، باقی باید ماتحت طرف را به دهانش بدوزند لابد.

تا دیده‌ام خود آقا برای آقای بهجت پیام داد که با مرگ بهجت، ثلمه‌ای به دین وارد شد. یعنی چه؟ یعنی با مردن آقای بهجت، دین باحال شد، خوب شد! یعنی همه‌ی مشکل دین آقای بهجت است؟ بعد چرا توی شرایط «حسّاس کنونی»، انتخابات 88 اگر یادتان باشد، آقا این طور تابلو آقای بهجت را ضایع می‌کند. بعد باقی علما شروع کردند به پیام دادن. دیدم یکی‌درمیان این ثلمه را می‌گویند. یعنی چه؟ بهجت که بهجتِ عارفان است به قول خودشان. بهجت که گفته‌ی پسرش، برای خود آقا ختم صلوات گرفته بود! وقتی آقا رفته بود کردستان. (بهجت 27 اردی‌بهشت فوت کرد و آقا تا 29 اردی‌بهشت در کردستان بود! این را برای دوستی می‌گویم که این تقاران را باور ندارد! باور نمی‌خواهد، تشریف بیاورد جست‌وجو کند.) بگذریم. همه به آقای بهجت متلک انداخته‌اند که رفتنت ثلمه بوده! یعنی چه؟

خوب مردک برو جست‌وجو کن! کسی نبود توی درونم که این را بهم بگوید.

همین غلط کردنم سرِ یالقوز تکرار شد. با آقا مهدی چند تا نهار با هم خورده‌ایم. آقا مهدی منصب‌دارست و سررشته‌ی جایی هم دستش است. تُرکِ شاهسون است. رفیق شدیم. معاشرت کردیم. با هم دیدار داشتیم. صحبت می‌کردیم سرِ این که با هم بیش‌تر بیا و برویم راه بیاندازیم، گفت آخر تو یالقوزی. بعد هی بحث می‌شد و او یالقوز بودنم را پیش می‌کشید و به دُمِ ما می‌بست. هیچ توهین دیگری هم نمی‌کرد. تنها همین را می‌گفت؛ یالقوز. آن قدر تکرار کرد که من هم که باهاش حرف می‌زدم می‌گفتم آخر من که یالقوزم. او هم تأیید می‌کرد. تا این که یک بار فهمید که من دارم گوشه‌ می‌زنم. گفت پسرجان این فُحش و متلک نیست، یالقوز واژه‌ای ترکی است؛ یعنی بی‌یار. بی‌زن و فرزند. درست هم می‌گفت. به قول حسین یالقوز خیلی بهتر از مجرّد است. هم فرهنگی‌تر است و هم عمیق‌تر و هم اخلاقی‌تر.

شاید این که دارد بهت به قول خودش فحش مادر می‌دهد، دارد مادرت را دعا می‌کند. برو تو واژه‌نامه ببین، بعد چماقت را بردار و به فحشش بکش. می‌خواهی فحش بدهی، یقیق پیدا کن که فحشت، ناسزا باشد. نکند حرفِ خوب بزنی و خودت ندانی و فکر کنی داری فحش می‌دهی. این‌هایی که «ک» و «گ» دارد تضمین می‌کند که فحشت، فحش است و حسابی به دهان می‌چسبد. کارت را درست انجام بده.

پس‌نوشت:

1. یک بار دیگر تا آخر هفته می‌نویسم. از جنس همین چرندیات. (هنرخانه و کتاب‌خانه هم امروز به‌روز نشده‌اند.)

2. بعدش باید یک چیزی برای حضرت زهرا بگذارم... این چند وقت، زیادی زیگ‌زاگ رفتیم، این مفت‌خورهای حزب‌اللهی‌ها ناراحت می‌شوند... یک چیزی برای حضرتش بنویسیم که دو روز بعد قرار است استخدام شویم... هم در این دنیا و هم در آن دنیا. چه کار می‌شود، کلیددارش یک زن‌وشوهرند؛ فاطمه و علی.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری