تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رادیو فنگ» ثبت شده است

به کی رأی بدهیم 3- تبلیغات

یا لطیف

پیش‌نوشت:

دوست دارم روز شنبه یا یکشنبه تحلیل بنویسم، با علمِ به این که چه کسانی در این انتخابات شرکت می‌کنند. ما کشورِ عقبی هستیم متأسّفانه. درستش این است که دستِ کم یک ماه مانده به انتخابات بدانیم چه کسانی قرار است در انتخابات حضور پیدا کنند. وسطِ ثبت‌نام هستیم و هنوز دیدِ واضحی از این مسأله نداریم. 

بدن‌نوشت: 

1. اصلاحات: هنوز این جبهه نتوانسته است به کاندیدای معلومی برسد. اوضاع در این یکی دو روزه پیچیده است. از نظر کار تبلیغاتی اصلاحاتِ امروز از 88 عقب‌تر است. دلیل این ضعفِ تبلیغاتی، تشکیلات نداشتن و باور نداشتن به فرایندهای دموکراتیک است. غلبه‌ی شیخویت و فردمحوری در این جبهه، آن‌ها را از داشتن سمت‌وسوی تبلیغاتی صحیح باز داشته است. رنگِ سبز که نمادِ کاندیدای از مدافتاده‌ی دوره‌ی قبلی آن‌ها بوده، الان به مصطفی کواکبیان رسیده است، ولی خنده‌دار این‌جاست که حتّی خودِ کواکبیان هم نمی‌داند که صددرصد تا روز انتخابات در صحنه هست یا نه. ممکن است همین فردا خاتمی ثبت‌نام کند و این رنگ دست‌به‌دست شود. ناتوانیِ تشکیلاتی در جبهه‌ی اصلاحات به قدری بالاست که آشفتگی تبلیغاتی در این جبهه. شعار حسن روحانی «دولت تدبیر و امید» است. شعار انتخاباتی‌اش همراه شو با فصلی نو است. روحانی درباره‌ی موضوعاتی هم سخن گفته است که یکی از آن‌ها گرانی است. برخی از این توضیحات به سه سطر هم نمی‌رسند. یک برنامه و سایت تبلیغاتی بسیار لاغر و ضعیف. دکتر عارف دولتش را «دولت معیشت، منزلت، و عقلانیت» نامیده است. متأسّفانه دکتر عارف کار تشکیلاتی را ایجاد جامعه‌ی تک‌صدایی می‌داند. نمی‌دانم ایشان با این سطح پایین از سیاست‌ورزی و اندیشه، که توانِ‌ فهمِ تکِ صدایی را ندارند، چطور می‌خواهند پیشرو یک دولتِ‌ با شعارهای مدرن باشند؟ تا زمانی که درکِ‌ جبهه‌ی اصلاحات این باشد که برای مسائل کشور هفته به هفته به قم سفر کند و با مراجع دیدار کند، حال‌وروزشان درست نخواهد شد. این‌ها به قول فرهاد جعفری دموکرات‌نما هستند. ضمن این که نمی‌دانم دکتر عارف، با دنبال کردنِ‌ مدلِ‌ ترکیه برای ایران، دقیقا چه برنامه‌ای در سر دارند. قسمتِ  مواضع دکتر در سایتش بسیار کم‌محتوا و طنز است. و چرا دکتر عارف از این که طرف‌دار مدل ترکیه است، به صراحت سخن نمی‌گوید. تا کی لاپوشانی و مخفی‌کاری! این‌ها که شعارشان شفافیّت اطّلاعات است، چرا حتّی برنامه‌های خود را صریح اعلام نمی‌کنند و جریان‌شان را؟ نمی‌دانم دکتر کواکبیان از کی رنگِ  انتخاباتی خود را سبز انتخاب کرده، ولی این انتخاب در سایت‌شان چندان بروز ندارد. دکتر کواکبیان در سایتِ‌ رسمی‌اش هیچ شعار مشخّصی را دنبال نکرده و تنها با سخنرانی‌هایش این سایت را به‌روز می‌کند. وضعیت کاندیداتوری خاتمی و هاشمی در هاله‌ای از ابهام است. 

2. اصول‌گریانِ تحوّل‌خواهِ‌ ولایی: این‌ها سه نماینده‌ی اصلی در انتخابات دارند؛ قالیباف، رضایی، ابوترابی‌فرد. گروهِ سه نفره‌ی حداد-ولایتی-قالیباف به هر نتیجه‌ای غیر از قالیباف برسد ضرر کرده است. امّا قالیباف هم برنامه و شعار انتخاباتی مشخّصی ندارد. آشفتگی این‌ها دستِ کمی از اصلاح‌طلبان ندارد. ابوترابی فرد که اصلاً سایت ندارد و خیال خودش را راحت کرده و احتمالاً‌ مردم آدمِ‌ بی‌شعار و برنامه را بهتر انتخاب می‌کنند. همین طور سعیدی‌کیا هم سایت ندارد و دست ما بر زمین است. دکتر محسن رضایی سایتِ‌ نسبتاً بهتری در قیاس با باقی دارد و البته برنامه و شعار مدون‌تری. ولی جای نگرانی و تأسّف جدّی است که محسن رضایی می‌گوید دوران ائتلاف‌های سیاسی به پایان رسیده است. باید با طنز تلخی گفت امیدواریم نظریه‌پردازانِ‌ علوم سیاسی بیایند و در مکتبِ  سردار ما زانو بزنند که نظریّاتِ جدید بیرون می‌دهد. چه سیاست‌مدرانِ‌ عقب‌مانده‌ای داریم ما! خدا آخر و  عاقبت ما را ختم به خیر کند. (نظر دکتر رضایی درباره‌ی ائتلاف‌ها و یکبارچگی حزبی و سیاسی در همه‌ی کشورهای پیشرفته چیست؟ حتماً آن‌ها عقب‌افتاده و از تاریخ جا مانده‌اند و این ماییم که از همه جلوتریم!) ببینیم «دولت فراگیر جامعه‌ی امید» به کجا می‌رسد. البته اگر این ترکیبی که آقای رضایی درست کرده‌اند درست باشد! سایت علی فلّاحیان خداحافظی فرگسون از منچستر را هم در سر خط خبرهایش داشت! امیدوارم علیرضا زاکانی و دکتر واعظ‌زاده و این‌ها هم ردِّ‌ صلاحیت شوند. وگرنه این جبهه بدجوری رأی‌هایش پخش می‌شود. اضافه کنید آدم‌هایی مثل احمدزاده و علی‌احمدی و دیگران را. ترافیک نامزدهای بی‌سایت و بدونِ  شعار و برنامه در این جبهه تشت آرا را به دنبال خواهد داشت، مگر آن که شورای نگهبان عقل کند و صلاح این ملک را بهتر از خسروانش بداند. 

3. پایداری: این جبهه هر چند باقری لنکرانی را معرفی کرده است، ولی شاید نیم‌نگاهی هم به سعید جلیلی دارد. گفته می‌شود احتمال نامزدی سعید جلیلی پایین است. ولی آن‌چه که الان در سایت هوادارنِ باقری لنکرانی دیده می‌شود، نبود برنامه‌ای تبلیغاتی مشخّص است. نهایت شعارها و برنامه‌ها به چند پوستر از باقری لنکرانی ختم می‌شود و انسجامِ  تبلیغاتی مشخّصی در بین اینان دیده نمی‌شود. معمولاً این‌ها کمی دیر پا به عرصه می‌گذارند و این از اقتضائاتِ دموکراسیِ نوپای ایرانی است. 

4. بهار: این جریان به طور غیر رسمی تبلیغاتِ خوبی را انجام داده است. ولی از برنامه خبری نیست. هر چند شعار زنده باد بهار را ماه‌هاست انتخاب کرده و این شعار، یک شعار انتخاباتی گویا، جهت‌دار و حرفه‌ای است. ولی از آن‌جایی که این جریان در یک شرایط ویژه‌ای زیست می‌کند، شاید نتوان با نرم‌های موجود آن‌ها را بررسی کرد. اندکی صبر باید و اندکی بصیرت. هر چه بیشتر حرف بزنند، ما هم بیشتر حرف می‌زنیم درباره‌شان. 

5. تحریمی‌ها: رادیو فنگ، از بسیاری از جریان‌ها و اشخاص بالا جهت‌گیری، شعار و تبلیغات مشخّص‌تر و درست‌تری (درست‌تر یعنی هم‌ساز با مبانی معرفتی خودشان) دارد. ولی گویا تحریمی‌ها این دوره از هر گونه تغییری در ساختارهای حاکمیّت از درونِ نظام ناامید شده‌اند. جز یکی دو نفری که آن‌ها هم شخصاً نام‌نویسی کرده‌اند، خبری از این جریان در انتخابات نیست. یکی از آن‌ها، فرهاد جعفری است که انصافاً‌ بسیار حرفه‌ای‌تر از خیلی این‌ها وارد شده با شعار حرفه‌ای «زنده باد ایران، زنده باد زندگی».

پس‌نوشت:

1. در انتخابات به کسی رأی بدهید که برنامه‌ی تبلیغاتی مشخّص‌تر و شعارها واضح‌ و ملموسی داشته باشد. من فعلاً معیارها را می‌گویم. دوست‌تان برای تطبیق عجله نکنند. هفته‌ی آخر این‌ها را تطبیق کرده و در یک تصمیم‌گیری چندمعیاره‌ با وزن‌ها مشخّص نفر منتخب را اعلام خواهم کرد. 

2. مطلب بعدی، باز هم آخرِ هفته‌ی بعد. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

من خطابم به دانشجویان است!

یا لطیف

دیروز عصر به دعوتِ سجّاد رفتم کرسی آزاداندیشی دانشگاه شهید بهشتی. موضوع هم درباره‌ی مهاجرت نخبگان بود. کرسی بسیار خلوت بود و دانشجویانِ کمی در آن شرکت کرده بودند و یک پای کرسی اساساً دیر به جلسه رسید و آن مناظره‌ای که دوست داشتیم گرم بیافتد گرم نیفتاد. قرار بود مناظره بین یکی از کسانی باشد که می‌خواهد برود و یکی از کسانی که رفته و برگشته باشد. امّا خبری از یکی از این دو سرِ‌ مناظره نشد. بنابراین مجبور شدیم که خودمان بحث را گرم کنیم. من رفتم بالا و گفتم مثلِ‌ آقای قرائتی تیتر حرف‌هایم را نوشته‌ام. درباره‌ی کتاب نشت نشا حرف زدم و گفتم آن را بخوانید و بعد درباره‌ی این که این قدر چشم‌تان پیِ‌ نفت نباشد. این قدر نگویید که یک نفر بیاید و به شما پول بدهد یا به قول خودتان از شما تکریم کند. مثال زیبای امیرخانی در نفحات را آوردم و آن این که «هیچ کارمندی نمی‌تواند لذّتِ گرفتن 400 ماهی سفید را در یک شب زمستانی تجربه کند.» آن وسط‌‌ها از رادیو فنگ هم بهره بردم و تحلیل جامعه‌شناختی آن‌ها را هم عنوان کردم. آن هم این که وقتی ما یک عمر توی گوش‌مان خوانده می‌شود که باید بیست بگیریم و با هم‌کلاسی‌های‌مان رقابت کنیم، چطور وقتی به کارشناسی ارشد می‌رسیم، این کار مذموم می‌شود. همیشه به ما یاد داده شد که برویم جایی که بهتر است درس بخوانیم، از همه جلو بزنیم، ولی حالا که می‌خواهیم برویم یک دانشگاه بهتر در آن طرف آب درس بخوانیم این مذموم است. البته من این‌جا تحلیل ارزشی نکردم، بلکه یک پرسش جامعه‌شناختی مطرح کردم. قبل از همه‌ی این‌ها گفتم که این موضوع برای کرسی آزاداندیشی موضوع بی‌ربطی است، البته خود کرسی آزاداندیشی هم چیزِ بی‌ربطی است. برایش هم دلیل دارم. ولی باید بگویم من الان در یک اشتباه مضاعف شرکت کرده‌ام، ولی این اشتباه را فریاد می‌زنم. چون کرسی‌ها باید از کلاس درس، از اعتراض دانشجویان به وضعیت علمی و... شروع شود، وگرنه این کرسی‌ها بی‌ربط است. (این بی‌ربط بودنش را هم جایی نوشته‌ام که هنوز منتشر نشده است. اگر دوست دارید دلیلش را بدانید به ادامه‌ی مطلبِ‌ همین نوشته بروید.) آخر سر هم گفتم مهم‌تر از زیستِ‌ جغرافیایی انسان‌ها -یعنی این که در کدام کشور زندگی می‌کنند- زیستِ فکری آن‌ها است. (این هم از حسن عبّاسی در ذهنم رسوب کرده بود.) یادم است به مجری این کرسی که استاد روان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی بود گفتم شما آدمِ‌ باطرفی هستی، ولی منصفانه بحث را اداره می‌کنی. بعدش گفتم این باطرف بودن اصلاً‌ چیزِ بدی نیست. تازه من خودم بسیجی‌ام.

بعد از من اعتراض‌ها به حرف‌هایم شروع شد. یکی رفت بالا و گفت این آقا که ادّعا کرد که بسیجی است، اصلاً‌ هم بسیجی نیست و شروع کرد به قضاوت‌های ارزشی نادرست درباره‌ی حرف‌هایم. حتّی گفت من که کرسی آزاداندیشی را قبول ندارم، پس این‌جا چکار می‌کنم. متأسّفانه او به حرف‌هایم کم‌ترین توجّه‌ای نکرده بود... در شرایطی که شیطان‌پرست بودن از بسیجی بودن کم‌تر بینِ‌ خیلی‌ها نفرت ایجاد می‌کند، نمی‌دانم این بسیجی گفتنِ‌ من چه وجاهت و فضیلتی برایم آورده بود که رفیق‌مان این طور برآشفته شده بود و سعی می‌کرد یک نفر را به زور، بدونِ  این که خودش بخواهد، از بسیجی بودن بیاندازد. کلّی انتقاد به من کرد و آمد پایین. من هم جوابش را ندادم. بعد بسیجی دیگری رفت بالا. اوّل از دو جهت موافق و مخالف بحث را باز کرد. بعد گفت خودش مخالف این قضیّه است. بعد هم جمله‌ای گفت با این مضمون که قرآن می‌گوید این مهاجرت، مهاجرت از حق به باطل است. که این تفسیرِ عجیب او من را برآشفته کرد و گفتم این را از کجای قرآن درمی‌آوری، گفت از آیه الکرسی. گفتم عزیزم آن آیه چه ربطی به مهاجرت از حق به باطل دارد؟ آن آیه تفسیر عمیق‌تری دارد. چه ربطی به جابه‌جایی جغرافیایی دارد؟ بعدش هم گفتم با تمِ مهاجرت‌های صدر اسلام چه کار می‌کنی؟ هجرت مسلمانان به حبشه، هجرت از حق به باطل بود یا باطل به حق؟ هجرت امیرالمؤمنین از مدینه به کوفه چطور؟ این چه تفسیری که از قرآن می‌کنید؟ بعدش هم او حرف‌هاش را ادامه داد و در یک حرکتِ‌ متهوّرانه، خودش را جای رهبری نشاند و با اقتدار و صلابت درباره‌ی این که وظیفه‌ی ما چیست، گقت:‌ «من خطابم به دانشجویان است. دانشجویان باید...» خنده‌ام گرفت. آخر مردِ‌ حسابی تو رهبر مملکتی، تو کی هستی که می‌گویی من خطابم با دانشجویان است. تو خطابت به خودت هم نمی‌تواند باشد، چه برسد به دانشجویان.

پس‌نوشت:

1. این روایت، طنزِ تلخِ نه مهاجرتِ‌ نخبه‌ها که داستان کم‌اطلاعی، بی‌روابطی، و تنبلی ما بسیجی‌هاست. می‌خواهد خوش‌تان بیاید، می‌خواهد بدتان بیاید.

2. سایتِ‌ رهبر یک خودانتقادی را منتشر کرده است که در نوع خودش جالب است. خوب رهبر تا به حال از این که ما رشد علمی خوبی در جهان داریم، تمجید کرده است. این تمجید هم در سایت آمده است. در کنار آن مطلبی منتشر شده است که در آن معیارهای رشد علمی در جهان نقد شده است. تازه در این باره هم رهبر بیاناتی دارند. واقع قضیه این است که از این که رشد علمیِ ما در جهان بر اساس میزان انتشار مقاله‌ها اوّل است، با بومی‌سازی علم در این مملکت منافات دارد! بنابراین خوب نیست هی بگوییم ما در جهان رشدِ‌ اوّل علمی را داریم. این حرف یعنی این که بومی‌سازی علم یعنی کشک. در حالی که خودِ‌ آمریکایی‌ها دارند علمِ‌ بومی تولید می‌کند و ما علمِ‌ بومی برای زیست‌بوم جغرافیایی-معرفتی آن‌ها! بعد هم افتخار می‌کنیم که رشد علمی‌مان در دنیا نمره‌ی یک است!

3. پلّه‌ی آخر را دوباره دیدم. دوباره دیدنش من را مجاب کرد که 5 نمره‌ای به نمره‌ی قبلی‌ام در هنرخانه اضافه کنم. انگار فیلم بهتری شده بود.

4. مطلبی را که درباره‌ی کرسی‌های آزاداندیشی نوشته بودم، در ادامه آمده است.

5. انتهای هفته‌ی بعد مطلب بعدی‌ام را می‌نویسم.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

خانمِ نون

یا لطیف

خانم نون، نهایت 35 ساله، وارد که می‌شود، هیاهو هم وارد می‌شود. حرف می‌زند. در آنِ واحد سه نفر را به کار می‌گیرد. من را که ناآشناتر می‌یابد هم:

- پسرم این دیگ‌ها را بگذار آن طرف‌تر. باید جا باز شود، این‌جا می‌خواهیم آش پخش کنیم.

منتظرِ عکس‌العملِ من نمی‌شود. حتّی توجّهی به نگاهِ هاج‌ و واجم نکرد. برگشتِ سمتِ درِ حسینیّه که دو جوانِ سیاه‌پوش ایستاده بودند. خانم نون که من را با26  سال سن، پسرم خطاب کرده بود، آن دو جوان را که شاید دستِ بالا 3 سال از من بزرگ‌تر باشند را عمو صدا کرد:

- عمو مجید، برو عمو چنگیز را صدا کن. او حریفِ برنج ریختنِ امشب می‌شود.

و به جوانِ بغل دستی گفت که بهم کمک کند تا برنج‌ها را جابه‌جا کنیم. برنج‌ها را به کمک سیاه‌پوش در انتهای حسینیّه، کنارِ هم می‌چینیم.

هنوز سه ساعت از حضورم در روستا نمی‌گذرد. حتّی وقت نشد مادرم را ببینم .مستقیم آمده‌ام حسینیّه. همه جز من سیاه پوشیده‌اند و من حیرت‌زده از جنب و جوش خانم نون که لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد. و نمی‌دانم چه اصراری دارد که من را «پسرم» خطاب کند. آش‌ِ شیرین و زیتونی‌رنگ را توی کاسه‌های بزرگ می‌ریزیم. روغنِ گوسفندی را روی برنج‌ها می‌ریزیم و یکی از دستیارهای خانم نون آن را هم می‌زند. با رعایتِ نکات ایمنی:

- ببین مهناز. حواست را جمع کن. هر کی هر کاری گفت، وظیفه‌ی خودت یادت نرود.

دخترک سمبه‌ای به دست می‌گیرد که انتهای آن دو شاخه‌ی کج با زوایه‌ی نود درجه دارد. و با این میله‌ی آهنی برنج را مخلوط می‌کند. که هم انبوه‌های به هم چسبیده از هم جدا شوند و هم روغن به جانِ برنج بنشیند. خودش هم به من اشاره می‌کند:

- پسرم آن ظرف آبی‌رنگ را بده به من.

ظرفِ آبی پر از کشمش پخته شده است. کشمش‌ها را در لگنِ فراخی سرریز می‌کند. برنج را رویش می‌ریزد و هم‌زمان مقدارِ زیادی روغن. نایلون پر از زرشک را برمی‌دارد و همه‌اش را خالی می‌کند در لگن و به «عمو» مجید می‌گوید که آن را هم بزند. چون «دست»اش «درد می‌کند».

بعد از اختلاطِ رنگِ برنج، نوبتِ گوشت است. خانمِ نون به کمک من و یک نفر دیگر از «عمو»ها ربِ انار را به خوردِ گوشتِ مرغ می‌دهد. کنارش می‌نشینم و ظرف‌های گوشت را، که کنارش اسفناجِ پخته هم اضافه می‌شود، از دستش می‌گیرم و در مجمع‌ها می‌چینم. یکی از دستیارانش، حینِ مرتّب کردن اوضاع برای صرفِ شام، عرقِ پیشانیِ خانمِ نون را پاک می‌کند، نان در دهانش می‌گذارد. به «عمو» چنگیز می‌گوید برنج‌ها را اندازه بریزد، به مهناز رو می‌کند، هر کاری غیر از ریختنِ رنگِ برنج‌ها می‌کند با او در میان بگذارد. از «عمو» رضا می‌خواهد آمارِ مهمانانِ شبِ تاسوعا را بهش بگوید. به من می‌گوید:

- حواست باشد مجمع کم نیاوری. می‌بینی دارد تمام می‌شود به عمو رضا بگو تا مجمع‌های خالی را برگرداند.

و من مستِ شبِ ابوالفضل بهش نگاه می‌کنم. حس می‌کنم در هر قدمم، در هر بشقابی که می‌چینم، برکت را می‌فهمم. و خانمِ نون تذکّر می‌دهد که درست بچینم. ربِ انارش شُره نکند داخلِ مجمع. با دستِ راستم آرام ظرفِ گوشت را در کناره‌ی مجمع، چسبیده به قرنیزش می‌چینم. تذکّر می‌دهد به جوانانِ دمِ در که در را بندند. سردش شده است. به عموها می‌گوید آش‌ها را تُنُک‌تر پهن کنند. هر 20 نفر یک کاسه. نکته‌سنجی می‌کند مبادا قاشق‌هایش با قاشق‌های حسینیّه مخلوط نشود. به «عمو» رضا می‌گوید چند تا از آن زن‌های جوانِ تنبل را از طبقه‌ی بالا بیاورد پایین تا «دیس‌»های چرب را بشورند. به «عمو» چنگیز می‌گوید آن قدر برنج‌ها را نزدیکِ در نچیند. سرد می‌شود. به رعنا می‌گوید آن طور درِ آش طاق‌باز نگذارد. سرد می‌شود. بچرخاندش.

خانمِ نون نگرانِ سردی است، نگرانِ بی‌نظمی است. نگرانِ مهمانان است. نگرانِ طولانی شدن است. تذکّر می‌دهد که غذا را زودتر پخش کنند. 

*

خانمِ نون هیچ‌کاره بود. فقط غذاها را پخته بود. آشپز بود. تازه بابتِ هر پرس غذا هم پولش را می‌گیرد... امّا همه به او گوش می‌دادند. اطاعت می‌کردند. احترام می‌کردند. ابالفضل این طور به آدم احترام می‌دهد. این است فرقِ آشپزِ حسین (ع) با آشپزِ عزا، با آشپزِ عروسی...آشپزِ یزید که بماند.

پس‌نوشت:

1. صحبت‌های چند شب پیش طائبِ تاریخ‌شناس در تلویزیون فوق‌العاده بود. گریه‌ی سلطانیِ مجری و رجبیِ دوانیِ کارشناس به زور کنترل شده بود.

2. رادیو فنگ یکی از لینک‌های اضافه شده است. فیلتر است. آن هم به دلایلی که در شماره 23 توضیح داده شده است. رادیو فنگ، رادیوی یک مشت بچّه سوسیالیستِ باهوش است. زیاد گوش می‌دهم. خصوصاً اخیراً که در پدافندِ 2شان دیهیمی باقی نگذاشتند. این هم از دوستی با حمید حبیب‌الله.

3. داستانِ محمود کریمی و شش‌خون‌های با سازش، داستانی شده است. شش‌ خونِ بی‌سازش را نزدِ رهبر خواند، خیلی کوتاه و گذرا. نظرِ منبری‌ها هم متفاوت است. حاج آقا ریاضت موافق است و حاج آقا قاسمیان مخالف. به نظرِ من حاج آقا قاسمیان به نکته‌ی جالبی اشاره کرد؛ تنوّع‌طلبی در عزای امام حسین پسندیده نیست...

4. پدرم می‌پرسد: «مختار سنّی بود؟» می‌گویم: «نه.» ادامه می‌دهد: «زنِ آخوندِ مرحومِ روستا این را گفته است.» و بعدش ادامه می‌دهد: «ملّا خدا بیامرزدش. اهلِ مطالعه نبود. حرفش درست نیست.»

5. مطلبِ بعدی‌ام را «آخرِ هفته» می‌نویسم.

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری