تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فتنه» ثبت شده است

صحنه را دیدم

یا لطیف
پیش‌نوشت:
* این نوشته درباره سابمیت کم‎‌دقّتی کرده بود که با تذکر مرتضی اسکویی درستش کردم. 

غربی‌های کافرکیش رسمی دارند در ژورنال‌ها‌ی‌شان به اسم سابمیت و اکسپت. (Submit & accept).

اگر مقاله‌ای را برای‌شان بفرستی، آن‌ها باید یا Submitات را تأیید کنند یعنی بگویند مقاله را دریافت کرده‎اند یا نه. بعدش هم معمولاً یا ردّش می‌کنند یا با پاره‌ای از اشکال‌ها به طرفت می‌فرستند. در دیسه‌ی دوّم، تو اشکال‌ها را بررسی می‌کنی و درستش می‌کنی به سمت‌شان می‌فرستی و آن‌ها چاپش می‌کنند.

من دو مقاله برای نشریّه‌ی هابیل فرستاده‌ام. یکی‌اش بیش 3200 کلمه دارد. یعنی زیاد است. یا دستِ کم حروف‌چینی‌اش طول می‌کشد! آقایان هابیل به روی خودشان نمی‌آورند و حتّی نمی‌گویند مقاله‌ام submit شده یا نه. یعنی به دست‌شان رسیده یا نه. مهم نیست. چون من فهمیده‌ام که ردش می‌کنند.

مطلب دوّم را submit می‌کنند و بعد هم با پاره‌ای از اشکال‌ها به سمتم روانه‌اش می‌کنند. (خیلی خوب و حرفه‌ای!) من مطلب دوّم را بازنویسی می‌کنم که می‌شود بالع بر 1600 کلمه. بعد هم برایش می‌فرستم. جناب هابیل منتشر می‌شود. خبری از نوشته‌ی دوّم من هم نیست. باز هم مهم نیست. ما هم‌چنان عاشق هابیلیم. بسیار دوستش داریم. ولی اگر قبلش به من می‌گفتند مطلبِ دوّمم را چاپ نمی‌کنند، این‌همه توی آب‌نمک نمی‌خوابندمش.

مقاله‌ی پرت و submit شده‌ی نخست را هفته‌ی بعد منتشر می‌کنم. (البته هابیل برای این که نشان دهد هابیل است مطلبی قدیمی از من چاپ کرد که این هم از لطف‌شان است. بالاخره هابیل تابِ مستوری نیافت و ما از این پری‌رویی بسیار خوشحالیم.)
حالا که هابیلیان منتشر نکرده‌اند، من هم عصبانی می‌شوم و این نوشته را تقدیم می‌کنم به مدّاحِ دل‌ها: حاج محمد طاهری.
بدن‌نوشت:

صحنه‌ را دیدم


درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی‌

میثم امیری

بچه حزب‌اللهی‌ها زیاد ساده نباشید، یک ذرّه راه‌راه باشید.

حجت‌الاسلام پناهیان؛ هیأت شهدای گمنام؛ بهار 92-

این نوشته درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی است. حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های متفاوت و جذّابی دارند. این «تفاوت» و «جذّابیّت» یک امر قابل فهم برای هر کسی است. چرا که این دو از ویژگی‌های هر نوع شوخی است. شوخی، عدمِ هماهنگی است که از سطحِ پینگ‌پونگ‌های کلامی تا عمق کمدی‌های موقعیّت قابل ارزیابی است. در این یادداشت هم از آن سطح حرف زده می‌شود و هم از آن عمق.

حزب اللهی بر دو نوع است؛ موافق ولایتِ فقیه و مخالفِ ولایت فقیه. البته این مَقسم از این جهت انتخاب شده است که ذهنِ نویسنده به حزب‌اللهی از نقطه عزیمتِ سیاسی می‌نگرد و حس می‌کند این نقطه عزیمت است که آدم‌های حزب‌اللهی را به درستی- درست هم به معنای تاریخی و هم به معنای منطقی- از یکدیگر متمایز می‌کند. تجربه‌ی تقریباً ده ساله در محیطِ دانشگاهی مواجهه با این دو گروه را برای نویسنده واضح کرده است. از این چنین نقطه عزیمتی این نوشته، بیش‌تر درباره‌ی حزب‌اللهی‌های دانشجوی موافق تئوری ولایت فقیه است.

سعی نویسنده بر راویانه نوشتنِ این مطلب است، منتها یک تقسیم‌بندی، هر چند خام، برای طرح‌ریزی شفاف‌ترِ خطوطِ استدلال نیاز است. که آن را اوّلیّه‌جات، تهیّه‌جات، تزیینیّات نامیده‌ام.

(آ) اوّلیّه‌جات

شوخی از موّادِ اولیّه‌ای تشکیل شده است. آن موادِ اولیّه، آن‌جا که از جنس نقل است، دایره‌ی محدودی ندارد، ولی امّهاتش قابل بحث است که در چند بند آورده‌ام.

فحش ناموس ممنوع است. البته دسته‌ی مهمّی از شوخی‌های غیر افلاطونی در بیان و بنان این حزب‌اللهی‌ها جایی ندارد. آن‌ها معمولاً با اسفلِ اعضای زن یا مرد، واژه‌ای نمی‌سازند. اسکول و مشنگ را استفاده می‌کنند به جای آدمِ چیزخل. مگر این که واقعاً به‌شان فشار بیاید که بخواهند ازجای‌گزین‌های اسکول استفاده کنند. از واژه‌های خواهر فلان یا مادر فلان هرگز استفاده نمی‌کنند. هرگز هم همدیگر را موردِ عنایتِ جنسی، در شوخی‌ها، قرار نمی‌دهند. هر چند ممکن است به خودشان رحم نکنند و به «...» بروند. ولی دیگران را به آن منطقه‌ی توریستی نمی‌فرستند!

از ماتحت هم زیاد استفاده نمی‌کنند. مگر این که بگویند «فلانی تهش خراب است.» یا «تهش باد می‌دهد». امّا از «دهان سرویس شدن» زیاد استفاده می‌کنند. که به قول شاملو این عبارت هرگز عبارت پاکی  نیست. اصولاً حزب‌اللهی از فحش‌ دادنِ در لفافه استقبال می‌کند. یکی از دوستان که در تشکیلات آقای مصباح هست از «دهانت مسواک» به جای «دهانت سرویس» استفاده می‌کند. این دقّت در بین حزب‌اللهی‌های اهل مطالعه بیشتر دیده می‌شود.

عمّه در میانِ برخی از حزب‌اللهی‌ها کم‌سوادتر یا عامه‌پسندتر کاربرد دارد. البته این بستگی به منطقه‌ی زیستی حزب‌اللهی هم دارد. در مازندران استفاده از واژه‌ی عمّه معنای بدی ندارد، حتّی در مواردی بسیار راه‌گشاست. در بین حزب‌اللهی‌ها از عمّه‌ی کسانی استفاده می‌شود که عمّه ندارند. ولی هرگز ممکن نیست متناظر آن شوخی را با حزب‌اللهی که خواهر ندارد انجام دهند.

استفاده از فعل‌های خاصّی که معنای جنسی دارند هم از حزب‌اللهی‌ها دور نیست. حتماً به صراحت از فعل‌های متناظر با عمل جنسی استفاده نمی‌کنند، ولی از فعل‌های عام‌تر بهره می‌گیرند. البته این به میزان عامه‌پسندِ گفتارِ حزب‌اللهی است. هر چه حزب‌اللهی، سعی کند خودش را به معیارهای دینی نزدیک کند، سعی می‌کند نظیف‌تر سخن بگویید. و مثلاً به جای «ترتیب چیزی را دادن» از «بیچاره کردن» یا «نابود کردن» یا «پوکاندن» استفاده می‌کنند.

(ب) تهیّه‌جات

آن‌چه در مرحله‌ی قبل بود، بیشتر درباره‌ی مواد اوّلیه‌ی شوخی‌ها بود. آن موادِ اولیّه بیشتر در عرصه مقال بحث شده است. امّا مهم‌تر از ساختار نحوی، ساختار صرفی شوخی‌های حزب‌اللهی‌هاست که گاه از گفتار بیرون شده و به عمل و موقعیّت‌آفرینی تبدیل می‌شود.

استفاده از خاطره‌های علما در شوخی بین بچّه‌ها عمومیّت دارد. یعنی یک خاطره‌ی مشترک بین دوستان حزب‌اللهی از یک روحانی، موقعیّت‌های طنزآلودی می‌سازد. مثلاً مرحوم آقای مجتهدی می‌گفت در روایت داریم اگر کسی برای نماز شب بلند نشود، شیطان بر صورتش بول می‌کند. بعد آقای مجتهدی می‌گفت: «من خودم یک چیزی به این روایت اضافه می‌کنم و آن هم این که اگر کسی برای نماز صبح بلند نشود، شیطان آن کار را می‌کند. که نمی‌توانم این‌جا بگویم، چون خانم‌ها هستند». شده دوستان حزب‌اللهی، کسی را برای نماز صبح بلند کردند و هم‌زمان آرام زیر گوشش گفتند: «بلند شو... شیطان دارد می‌آید». (یکی از رفقا در اردوی جنوب، از این که بچّه‌ها بعد از نماز صبح، بین‌الطّلوعین، می‌خوابند گله داشت. او یکی دو بار بعد از اذان صبح، سراغ آن‌هایی که خواب بودند می‌رفت و با احتیاط نوشابه‌ی گازدار روی شلوار بچّه‌ها می‌ریخت... صبح باید می‌دیدید که در صفِ حمّام چه غلغله‌ای بود. احتلامِ کاذب!)

استفاده از خاطره‌ی مشترکِ سیاسی بین رفقای حزب‌اللهی هم طبیعی است و هم طبعی. این دو وجهِ پررنگ و پر‌طرف‌دار دارد. یکی استفاده از آیت الله خامنه‌ای در شوخی‌هاست و دیگری استفاده از مناظره‌های سیاسی سال 88. مثلاً تا یکی از بچّه‌های حزب‌اللهی یک موضعِ روشن‌فکرانه می‌گیرد، دوستانش می‌گویند: «آقای فلانی، از شما بعید بود این موضع. خیلی جالب است آمریکا ناراحت می‌شود، اسرائیل ناراحت می‌شود، شما هم ناراحت می‌شوید.» (اشاره به مناظره‌ی احمدی‌نژاد-کرّوبی.) یا مثلاً «من به شما احترام می‌گذارم» یا «من دوست‌تان دارم» هم زیاد استفاده می‌شود. یا حتّی از قولِ رهبری هم شوخی‌های ظریفی‌ می‌کنند. مثل «صحنه را دیدمِ» آقا؛ که آن را برای موقعیّت‌های دیگری هم بازتولید می‌کنند. از موقعیّت‌های شخصی گرفته تا موقعیّت‌های سیاسی و اجتماعی ممکن است بگویند «صحنه را دیدم». یا «ملت مصر خواهد پیروز شدِ» حضرت امام هم همین وضع را دارد.

گاهی خاطره‌ی مشترکِ اجتماعی-هنری بخشی از شوخی‌های روزمره‌ی حزب‌اللهی را تشکیل می‌دهد. این انواع مختلفی دارد. گاه ممکن است از دلِ یک جمع بیرون بیاید. خاطره‌ای از حاج منصور ارضی که از آن تعبیر جنسی می‌شد بین بچّه‌ها تکرار می‌شود. جمعه و جماعات آبستنِ این نوع شوخی‌هاست. یک بار امام جماعتِ خوابگاه دانشجویی به قدری نماز جماعت را سریع خوانده بود که بعد از نماز همه‌ی بچّه‌ها داد زدند: «دوباره، دوباره». خاطره‌ی مشترک هنری هم به فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیده‌اند برمی‌گردد. شده حزب‌اللهی‌ها بخش‌های مختلفی از سریال‌های مذهبی مثل مختارنامه یا امام علی یا یوسف را به صورت متلک به همدیگر بیاندازند. شخصیّتی مانند ابن زبیر در سریال مختارنامه شایع‌ترین شوخی را بین حزب‌اللهی‌ها ساخته بود. امّا شیرین‌ترینش وقت اردوی جنوب بود. یکی از حزب‌اللهی‌ها که می‌خواست ببیند همه چیز را برداشته‌اند یا نه با آوایی ادیبانه و تاریخی به دوستش خطاب کرد: «آهای آقای فلانی آن لیست را بیاور». که اشاره‌ی طنزی بود به سریال یوسف، و گافِ حاج فرج الله سلحشور در گفت‌وگونویسی که به جای «سیاهه» از واژه‌ی «لیست» استفاده کرده بود.

خطاب‌های حزب‌اللهی‌ها هم با طنز همراه است. مانند «خلیفه محترم دوّم». که نوعی طنز و تناقض‌نمایی در آن نهفته است. مانند لفظ آیت‌الله برای بازیگران زنی که حجاب محکمی ندارند. مانند «آیت الله مهناز افشار»، «آیت الله لیلا حاتمی» و... اگر هم اعتراض کنید، می‌گویند: «انسان، نشانه‌ی خداست، چه اشکالی دارد ما این‌ها را این طور صدا بزنیم».

بعضی وقت‌ها شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های موقعیّت است. یک بار بچّه‌ها مدّاحی را برای مراسم مولودی آورده‌ بودند، ولی مدّاح کمی قضیّه را جدّی گرفته بود. بلایی سرش آمد که بعید است دیگر  جلسه‌ی روضه را با جلسه‌ی مولودی قاطی کند. مدّاح شعرِ مولودی را با آهنگِ غم‌آلود می‌خواند. هم‌زمان بعضی از بچّه‌ها کف می‌زدند بعضی هم بلند گریه می‌کردند. این وسط، یک از بچّه‌ها هم بلند می‌گفت «به به، به به». یکی از بچّه‌های موبایل نوکیای ساده‌ی 11 دوصفر داشت. او درِ پشتِ گوشی را باز کرده و آن را عمود به بدنه‌ی گوشی چسبانده بود و گوشی را هم افقی توی دستش نگه داشته بود؛ تمثیلی از فیلم‌برداری. (فرض کن درِ گوشی همان مونیتورِ فیلم‌بردار است!) بعد هم به مدّاح نزدیک می‌شد، یک چشمش را هم می‌بست که مثلاً دارد دقّت می‌کند و با ریزبینی فیلم‌برداری می‌کند. کنشی که بچّه‌ها را از خنده کشته بود!

اسکول کردن دیگران، یکی دیگر از مایه‌های مزاح بچّه حزب‌اللهی‌هاست. بچّه‌ها بعضاً در مصاحبه‌های‌شان چنین حالتی به خود می‌گیرند. شده دوستان به مجموعه‌ای رفته‌اند و آن مجموعه را بیگانه با روحیّه‌ی حزب‌اللهی و مطالبه‌گری‌شان دیده‌اند و کلِّ مجموعه را دست انداخته‌اند. مثلاً گفته بودند: «من موسیقی‌های مختلفی گوش می‌دهم. آقا هایده و حمیرا عجب صدایی دارند... راه حلِّ ما تساهل و آسان‌گیری است و ما هیچ وقت مسئولی به خوبی مهاجرانی نداشته‌ایم... آره، من حتماً رهبری را قبول دارم. ولی ایشان هم باید خودشان را در معرضِ رأی مردم بگذارند، تا ببینیم اصلاً مردم ایشان را می‌خواهند یا نه!»

(پ) تزیینی‌جات

تزیین بخشِ آخر غیرِ ضرور هر طبخی است. منتها نه می‌توان تأثیر آن را کتمان کرد و نه حتّی می‌توان نادیده‌‌اش گرفت. هر غذایی تزیینیّاتی دارد. شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم تزیینیّاتی دارد. این تزیینیّات بیشتر کلیشه‌هایی است که از بیرون درباره‌ی آن‌ها ساخته شده است. این کلیشه‌ها طبعاً نمی‌تواند اشتباه باشد، ولی همان قاعده‌ی تزیینِ طبخ را دارد. جا زدن این تزیینی‌جات به جای اولیّه‌جات و تهیّه‌جات اشتباهِ لپی است. (کما این همین حالا هم تصوّر این است که هر سه این واژه‌های غلطِ غیرِ مصطلح! هستند که نویسنده از آن استفاده کرده است.)

یکی از کلیشه‌های رایج، جشن پتو است. نمی‌توان جشن پتو را به عنوان یکی از شوخی‌های تقریباً خشن حزب‌اللهی‌ها نادیده گرفت. ولی ممکن است کسی ده سال دانشجو باشد و یک بار هم برایش جشن پتو نگیرند. این شوخی حتماً باید یک دلیل منطقی داشته باشد. تازه با آن دلیل منطقی، خودِ عمل نه آن قدر طولانی است و نه حتّی اصل. بلکه نوعی کنش نسبتاً سریع است که خیلی زود هم تمام می‌شود. آن دلیل منطقی باید در حدِّ یک اتّفاقِ مهم در زندگی حزب‌اللهی باشد؛ مانند متأهّل شدن.

شوخی‌های احمدی‌نژادی یکی دیگر از کلیشه‌هایی است که درباره‌ی نوعِ شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها جا زده می‌شود. هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که بخشی از شوخی‌های احمدی‌نژاد با شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم‌پوشانی دارد، ولی شوخی‌های احمدی‌نژاد -که گاهی ناخواسته از هوشِ هیجانی‌اش ساطع می‌شد- بیشتر به میانگینِ شوخی‌های مردمانِ ایران نزدیک‌‌تر است تا به متوسّطِ شوخی‌های حزب‌‌اللهی‌ها.

کلیشه‌ی حاجی-سیّد با تمِ یخ و از دهان افتاده هم‌چنان جریان دارد. البته خوشبختانه این نگاه از بین ایرانی‌های امروزی و واقع‌بین‌تر دور شده و بیشتر در طیفِ مانده‌درتاریخِ خارج‌نشین کاربرد دارد. البته کلیشه‌ی «برادر» حتماً مسموع است. (ولی معادلش برای خانم‌ها یعنی «خواهر» حتماً کلیشه‌ای و تزیینی است.) امّا برادر، یا حتّی عزیز دلِ برابر به تأسّی از فیلم مارمولک- کاربرد دارد. حتّی سردبیر این نشریه هم عادت در استفاده از این واژه‌ی دوست‌داشتنی دارد؛ «برادر».

پس‌نوشت:

هفته‌ی بعد هم مطلب خواهم گذشت. معلوم است دیگر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

اب‌الدّعا؛ اب‌الحرف

یا لطیف 

نمی‌دانم من وقتی فحش می‌نویسم، چرا این حزب‌اللهی‌ها خوش‌شان می‌آید و کیف می‌کنند و لایک می‌فرستند. ما دردمان چیست؟ یکی از دردهای ما بی‌ارتباطی است.  یا بهتر است بگویم بی‌کاری است. ما آدم‌های بی‌کاری هستیم. یعتی بی‌آرمان هستیم. یعنی بی‌باور و بی‌ایمان هستیم. 

چطور ممکن است یک مشت بچّه سوسیالیستِ چپ می‌توانند در مملکتِ جمهوری اسلامی منِ ریش‌دار را علاقه‌مندِ کارها و محتواها و برنامه‌های‌شان کنند، ولی ما که امکان‌ها و جایگاه‌ها و ادّعای بیشتری داریم، در خود می‌لولیم. 

رادیو فنگ، رادیو جمعیّت، رادیو چهرازی، رادیو روغن حبّه‌ی انگور، رادیو ترانزیت، رادیو مارژین، رادیو داستان...

سوسیالیست‌ها از زباله‌دان تاریخ بیرون آمده‌اند و با این همه رادیوی خصوصی با ما سخن می‌گویند. آن هم چه قدر عالی و با کیفیّت و زحمت‌کشانه. آن وقت ما مثل ابله‌ها به هم مشغول شده‌ایم و به هم گیر می‌دهیم. باید کاری کرد و پیش رفت. چرا ما از این چپ‌ها همّت و تلاش و ایمانِ کمتری داریم. دارم مارشِ شماره‌ی 4 رادیو فنگ را گوش می‌دهم و علاقه‌مندم ما زودتر راه بیافتیم... دعا کنید تلاشِ من در راهِ داستان‌نویسی به ثمر برسد. 

امّا مطلبی که برای شما در نظر گرفته‌ام، یکی از مطالبِ قدیمی‌ام است. چهار سال پیش در آن ایّام الله فتنه نوشته‌ام. بعضی جاهایش را الان قبول ندارم. ولی بخوانید. (نه چیزی از آن حذف می‌کنم و نه اضافه. نیم‌فاصله‌هایش را هم درست نمی‌کنم.) این دغدغه‌های چهار سال پیش من تازه آمده جلوی چشمم و جلوی چشم شما هم:

مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن هنوز این نوشته را دوست‌ دارم، نمی‌دانم چرا:

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها. 

به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سواد خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟ این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلب ام اشاره به همین دغدغه ی من دارد، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس‌نوشت:

1. من هنوز این نوشته را دوست دارم. 

2. تا آخرِ هفته‌ی بعد. فهیمه‌ی رحیمی فوت شدند. برای‌شان فاتحه بخوانید.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری