تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پایان‌نامه» ثبت شده است

رمانِ «آرمانِ علی»-بخش 6

ادامه‌ی داستان؛ داستانی که سالِ 88 نوشته‌ام:

صبح که بیدار شد کتابِ مولوی روی عسلی بود؛ آن هم به زبانِ اسپانیایی. تِسش را از کنارِ کتابِ مولوی برداشت و رفت سمتِ در که صدای مژده قبلِ صدای در درآمد:

- داری می‌روی؟ (مژده با چشمانِ خمارش شاکی به نظر می‌رسید و گفت:) نماز خواب ماندم. ای کاش بیدارم می‌کردی.

- نگفته بودی. تازه نماز من هم داشت قضا می‌شد. خب، بروم که خیلی دیر است. همین الآن هم کلی طول می‌کشد تا برسم فرمانیه. کاری، چیزی نداری؟

مژده چشمانش را مالید، جای خالی تس را متوجه شد. چشمکی زد همراه با لبخندی که علی دوستش داشت:

- شب می‌آیی؛ نه؟

- فکر نکنم. می‌خواهم کارهایم را راست و ریس کنم. وسایل و کتاب‌هایم خوابگاه است...

- خوش بگذرد.

قرارِ شمال یادش آمد که دیشب قبلِ خواب در موردش صحبت کرده بودند. خواست که چیزی بگوید که علی پیش دستی کرد:

- راستی در موردِ شمال هم فکر کنم چهارشنبه با اتوبوسِ دوی بعد از ظهر تعاونی یک برویم خوب باشد. پایه‌ای دیگر؟

مژده موافقت کرد.

¶¶¶

روزِ جمع آوری یک سری پرسش‌نامه و پخش کردنِ سری‌های دیگر بود. پرسش‌نامه‌هایش از چهار بخش تشکیل شده بود. چشمِ اسفندیارِ تحقیقش همین بود. یک پرسش‌نامه‌ی وضعیت اقتصادی، یک پرسش‌نامه‌ی رضایت از زندگی به همراه یک پرسش‌نامه‌ی 90 سوالی پیرامونِ هوش هیجانی و دست آخر یک پرسش‌نامه‌ی 70 سوالی درباره‌ی گرایش مذهبی.

یک بار از استاد راهنمای پایان نامه­‌اش خواسته بود درباره­‌ی رضایت از زندگی پرسشنامه­‌ای معتبری معرفی کند، دکتر هم گفته بود که «یک بار درباره­‌ی رضایت از زندگی پرسشنامه­‌ای دیده­‌ام، ولی اسم و مشخصاتش یادم نیست». بعدِ این قضیه علی که شک داشت در مسیر پایان­‌نامه از استاد راهنما کمک بگیرد یا نه، یاد این جمله­‌ی حکیمانه افتاد که: «ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان». این شد که تا پایانِ کار، هر وقت سراغِ استاد می­‌رفت، فقط محضِ اطلاع، او را در جریانِ کارهایی که انجام داده بود قرار می­‌داد. پیداکردنِ همین پرسشنامه­‌ها هم یکی دو ماهی وقتش را گرفته بود. برای پرسشنامه­‌ی وضعیتِ اقتصادی هم چون پرسشنامه­‌ای وجود نداشت، مجبور شد خودش پرسشنامه­‌ای طراحی کند و برای طراحی آن هم از اطلاعات مرکزِ آمار درباره­‌ی دهک­‌های بالا و پایین استفاده کرد. همه‌ی این کارها را کرده بود تا این پرسش‌نامه‌ها را در دو منطقه‌ی شمال و شهر و جنوب شهر پخش کند و سپس به مقایسه تطبیقی آن دو بپردازد.

یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی خرید، به همراهِ یک عدد آب میوه؛ برای جبرانِ صبحانه. به اولین آپارتمانی که دیروز پرسش‌نامه‌ها را در آن توزیع کرده بود رسید. نامِ خیابان، کوچه و پلاکِ آپارتمان‌ها را در گوشی موبایلش ذخیره کرده بود تا گاوگیجه نگیرد برای گرفتنِ پرسش‌نامه‌هایش. عینِ دقتی که برای شورای صنفی داشت. بی‌جهت نبود که بسیجی‌های دانشگاه هم علی را به عنوانِ مسوولِ تدارکات به اردوی راهیانِ نور می‌بردند. زنگِ درِ خانه را زد. خانمِ خواب‌آلودی جواب داد:

- ببخشید، فرصت نکردم جواب بدهم. حالا سعی می‌کنم امشب جواب بدهم. آخر می‌دانید سوالاتش زیاد بود.

علی تشکر کرد و رفت سراغِ واحدهای بعد. همین طور جواب‌هایی شبیه جواب‌های بالایی می‌شنید. یکی‌شان گفت:

- آقا، اگر مشکلی نیست، من به این پرسش‌نامه جواب ندهم. الان خودم برای‌تان می‌آورمش.

از این آپارتمان بی‌نصیب ماند. راهش را کج کرد و رفت سراغِ کوچه‌ی بغلی. یادش آمد در این خانه یا بهتر بگویم آپارتمان، پرسش‌نامه را داده بود به سرایدار. سرایدار هم گفت:

- خیلی‌های‌شان خانه نیستند. فصلِ سفر است. این طور نیست که مثل ماها بست بنشینند داخلِ خانه‌شان. فرصتی گیرشان می‌آید بدون معطلی می‌زنند به دشت و بیابان. اگر آمدند به‌شان می‌دهم. گفتی برای چه بود؟ دانشگاه؟

حوصله‌ی علی سر رفته بود. حتی یک موردِ موفقیت‌آمیز هم نداشت. ذهنش رفت پیشِ پیرمرد. خسته و پژمرده خودش را انداخت کنارِ جدولِ کنار خیابان. لبی تر کرد و جرعه‌ای از ته‌مانده‌ی همان آب میوه‌ای که صبح خریده بود نوشید. پیامکی برای علی رحیمی فرستاد و بهش ماوقع را توضیح داد. علی از معدود شمالِ شهری‌هایی است که با علی رفیق است. ترجیح داد زنگ بزند تا ببیند نظرش چیست. علی رحیمی گفت:

- ببین علی آقا شما می‌توانی طرف‌های ما بیایی. این که گفتی توی اقوام دوست و آشنایی دارم یا نه که جوابم مثبت است، ولی نمی‌دانم فرصت این کارها را دارند یا نه؛ باید سِرچ کنم. ولی همه‌ی آشناهای ما هم که بالا نمی‌نشینند. ولی خوب من خودم برایت یکی پر می‌کنم.

بلند شد تا برود سراغِ پیرمرد؛ پیرمردِ سفیدپوش. در خانه‌شان که رسید باز هم جلوی درِ خانه توجه‌اش را جلب کرد. حسابی آب و جارو شده بود. دستش را گذاشت روی زنگ. پیرمردِ سفید پوش جواب داد و بعد پرسش‌نامه به دست آمد دمِ در.

- جوان این‌ها چیست که داخلِ این پرسیده بودی؟ می‌خواهی دینِ مردم را از آن‌ها بگیری؟

علی تعجب کرد. تا آن‌جایی که یادش می‌آمد چنین قصدی نداشت.

- نه حاج آقا؛ چطور؟

پیرمرد لای پرسش‌نامه را، که معلوم شد جواب نداده است، باز کرد و بهش همان سوالات گرایش مذهبی را نشان داد. کمی هم شور گرفته بود و داشت با حرارت خبطِ  علی را بهش گوشزد می‌کرد:

- یعنی چه که می‌پرسی با تلاوتِ قرآن موافقی یا نه! یا همین که می‌پرسی درباره‌ی زندگی بعد از مرگ تردید داری. نمی‌دانی معاد حق است؟

علی لبخندی زد و گفت:

- خوب حاج آقا، این یک سری جملات است که اگر کسی موافقش بود این مربع را پر می‌کند و اگر مخالف یا بی‌نظر بود بقیه‌ی مربع‌ها را تکمیل می‌کند.

پیرمرد مثل این که بهش برخورده باشد گفت:

- چه می‌گویی برای خودت؟ مردم فکر می‌کنند هیچ خبری نیست وقتی از این جور سوالات ازشان می‌کنی. نگاه کن نوشته است پیامبر اکرم نمی‌تواند الگوی تمام عیار برای بشریت باشد. یعنی چه این جمله؟ می‌خواهی دینِ مردم را سست کنی. نکنید این کارها را. بروید دنبالِ یک کار نان و آبدار و حلال. این مزخرفات را پخش نکیند که مثلا داریم تحقیق می‌کنیم. می‌خواهم صد سالِ سیاه هم تحقیق نکنی. من نمی‌دانم. معذورم از این که این پرسش‌نامه را پر کنم. بفرما.

پرسش‌نامه را داد دستِ علی و درِ خانه‌اش را بست. علی تمامِ این مدت چشمش به درختانِ نارنج و لیموی سه فصلِ خانه‌ی پیرمرد بود. دلش لَک زده بود برای شمال و درخت‌های پرتقالش.

¶¶¶

ناامید کننده بود. مردمِ شمالِ شهر با او همکاری نمی‌کردند. هر چه پرسش‌نامه می‌داد بی‌پاسخ برمی‌گشت. فکرش نمی‌کرد این جوری رو دست بخورد. برای نگاهِ تطبیقی باید این پرسش‌نامه‌ها را پر می‌کرد. نشست توی پارکِ کوچکی که توی چیذر بود. بچه‌های خردسال با مادرشان آمده‌ بودند برای تفریح. ساعتش را نگاه کرد. عدلِ ظهر بود، ولی هوا آن طور که فکرش می‌کرد نبود. شاید مثلِ جنوب شهر سوزان نبود. «شاید»؛ چون او هنوز جنوب شهر نرفته بود. توی ذهنش بود که به خاطرِ سطح فرهنگِ مردمِ بالای شهر، باید همکاری‌ها بیشتر باشد.  ولی گویا از این خبرها نبود. همه‌اش فکر می‌کرد چه باید کرد. زنگ زد به دوستش:

- سلام علی آقای رحیمی‌. چه کار کنم مهندس؟ همشهری‌هایت تحویل‌مان نمی‌گیرند.

- اتفاقا تو فکرِ تو بودم. بهت که گفتم بیاور لااقل یکی‌اش را من برایت پر می‌کنم. این قدر نگران نباش، خدا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. بزرگ‌تر از شمال شهر و جنوب شهر و نگاه‌‌های کوتاهِ ما.

حرفِ علی رحیمی‌ به دلش نشست. ولی فکر کرد به دل نشستن مشکلاتِ او را حل نمی‌کند. دخترخانمی آمد و بهش گفت:

- آقا خسته نباشید. نمی‌دانید امام‌زاده کجاست؟

به علی گفت لحظه‌ای صبر کند تا جوابِ خانمِ سانتی‌مانتال را بدهد.

- امام‌زاده علی اکبر دیگر؟ (او با حرکتِ معصومانه‌ی سرش تایید کرد.) انتهای همین خیابان بپیچید سمتِ راست. بعدش یک پیچ را رد کنید گنبدِ امام‌زاده پیداست.

زن تشکر کرد و رفت. علی هم در دل التماس دعایی گفت. دلش نیامد بلند بگوید. علی رحیمی‌ هنوز پشتِ خط بود.

- فردا صبح می‌آیم سمتِ تجریش تا ببینمت.

علی رحیمی‌ گفت که صبح نیست. می‌رود سرِ کار. علی گفت او هم فردا بعد از ظهر نیست. دارد می‌رود شمال. به علی پیشنهاد داد که غروب بیاید تجریش تا ببیند او را. هم زیارت است (امام‌زاده صالح) و هم سیاحت (دیدنِ علی رحیمی‌).

بعد از ظهر چند پرسش‌نامه‌ی دیگر توی برج‌ها پخش کرد. سوارِ اتوبوس شد تا برود سمتِ تجریش. تِسِ هاردی را از کیفش درآورد، ولی آن را باز نکرد، در آن لحظه حوصله‌ی خواندنش را نداشت می­خواست کمی به آینده بیاندیشد. آیس‌پک فروشی میدانِ تجریش را خیلی دوست داشت. فکر می‌کرد از جاهای دیگر بستنی‌های باکیفیت‌تری دارد. وانیلی‌اش را خرید. کمی زود رسیده بود. رفت که زیارتی بکند. بعدِ زیارت از امام­زاده آمد بیرون، داشت برمی­گشت سر قرارشان که علی رحیمی را کنارِ دکه‌ی روزنامه‌فروشی دید.

- سلام علی آقا. چه خبر از مملکت؟

از تبِ تندِ سیاسی علی رحیمی‌ با خبر بود. پشیمان بود که این سوال را پرسید. سریع بحث را عوض کرد.

- مثلِ این که شما پیشِ خدا پارتی دارید، خیلی از پایین شهر خنک­‌تر است.

- این قدر تند نباش علی جان. همه چیز توی آب و هوا نیست. تو محققی ناسلامتی، باید بی‌طرفی‌ات را حفظ کنی.

- چه بی‌طرفی علی آقا. هم‌محله­‌ای‌هایت که تحویل‌مان نمی‌گیرند.

علی رحیمی‌ گفت که می‌خواهد زیارت کند. دلش تنگ شده بود برای امام‌زادهِ صالح. علی رفت توی امام‌زاده و علی بیرون رویِ زمینِ بیرونِ امام‌زاده نشست. خیلی بی‌قید نشسته بود و شروع کرد به خواندنِ رمان. توی دلش بود سری به کتاب‌فروشی تجریش بزند.

گرمِ رمان خواندن بود که علی از داخلِ امام‌زاده آمد بیرون. قبول باشدی گفت و ادامه داد:

- دعامان می‌کردی خدا زمین‌مان بزند.

- چرا؟

- زمین‌مان بزند، بلکه برویم هوا.

بی‌اختیار علی رحیمی‌ را به خنده انداخت. خنده‌ای که به هیچ وجه تصنعی نبود. پیشنهادِ کتاب‌فروشی تجریش را داد. قبول کرد. گفت:

- تِس می‌خوانی؟ خیلی دوست داشتم این رمان را بخوانم. ولی دست و دلم به رمان خارجی نمی‌رود.

- دیروز یک چیزی دیدم دلم آتش گرفت و از تفرق خودمان ناراحت شدم.

- چی دیدی؟

با اشتیاق و سوز گفت رفت توی کتاب‌فروشی یکی از همین انتشاراتی‌ها. با فروشنده­‌اش که صحبت می­کردم. چند کتاب برای خواندن به من پیشنهاد کرد، من در مقابل کارهایی از نویسنده­هایی مثلِ دهقان، امیرخانی، بایرامی و... معرفی کردم، فروشنده عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد که این ها دیگر کیستند.

- زیاد ناراحت نباش. آدم که نباید جوشِ این جور چیزها را بخورد. خیلی چیزها را خیلی‌ها نمی‌دانند. تو فکر نمی‌کنی اگر ما به همان معلومات‌مان درست عمل کنیم، اوضاع بهتر نمی‌شود؟

علی با تایید سر تکان داد و دیگر به کتاب‌فروشی میدانِ تجریش رسیده بودند.

¶¶¶

- چه خبر یاسین؟ نبودی از صبح؟

- چه خبری حسین آقا؛ رفته بودم پیشِ دخترخاله‌ام. جامعه‌شناسی می‌خواند.

توی مکالمه‌‌ی من و یاسین علی هم پیدایش شد. درهم و پریشان رفت توی اتاقش. همین قدر که توانست جواب سلامِ من را بدهد خدا را شکر کردم. من هم به یاسین گفتم برود داخلِ اتاقِ خودش تا من حال و روزی از علی بپرسم. در زدم و رفتم داخلِ اتاقِ مرتبِ علی. تنها موجود نامرتب در آن لحظه خودِ علی بود.

- چه خبر علی جان؟ چه کار کردی؟ شمالِ شهری‌ها پا بودند یا نه؟

بلند شد پاورِ کامپیوترش را روشن کرد. گفت:

- برایت تعریف می‌کنم، خیلی خسته‌ام. اگر پایه‌ای چای بخوریم؟

 با لبخند « بدم نمی‌آید»ی گفتم. یاسین هم نتوانست صبر کند و واردِ اتاق شد و با علی سلام علیک کرد. علی کتری را برداشت و همین طور که از اتاق بیرون می‌رفت به یاسین اشاره کرد:

- دستت درد نکند، حواست باشد آمد بالا ویندوز دومی را بزنی، اولی خراب است.

همین کار را هم کرد. دسک‌تاپِ کامپیوترِ علی یک طراحی زیبا و غیرِ خطی، منقش به نامِ حضرتِ زهرا بود. طراحی‌اش کامپیوتری نبود، بلکه با دست طراحی شده بود و بعد ازش عکس گرفته بودند.

- طراحی قشنگی است. خیلی مَلَس است.

همین جمله‌ی مَلَس را که گفت سر و کله‌ی بهزاد هم پیدا شد. واردِ سوییت که شد متوجه‌ شد درِ اتاقِ علی باز است. یا الله‌ی گفت. نان و تخم خریده بود. علی با لبخند گفت:

- باز هم شام تخم داریم؟

بهزاد هم با حالتِ مسخره‌ای گفت:

- اتفاقا همین را به مغازه‌دار گفتم. گفتم: «آقا تخم دارید؟» یارو هم گفت: «یک زمانی داشتیم.» نزدیک بود شَر بشود. حالا من گفتم غلط کردم، بی‌خیال. هیچی شروع کرد به آسمان ریسمان بافتن. (به علی اشاره کرد و به من گفت:) آقا مردم درد دارند. مثلِ شما نیستند جای‌شان راحت باشد. نگاه کن چقدر پیر شده.

من هم توی خطِ شوخی ادامه دادم:

- شما هم دارد ریش‌هایت سفید می‌شود...

- بله آقا چی فکر کردی؟ موهای‌مان که دارد می‌ریزد هیچ. ریش و پشم‌های‌مان هم سفید شد.

علی خندید. من هم با لحنی خاصی گفتم:

- بهزاد جان یک تخمِ هزار دستانی بزن حال کنیم.

من قبل‌ترک در موردِ علاقه‌ام به سیستمِ تخمِ مرغ خوردنِ مفتشِ شش انگشتی توی هزار دستانِ علی حاتمی به بهزاد چیزهایی گفته بودم. علی صفحه‌ی یکی از بازی‌های ویندوز را آورد. آنی که باید کارت‌ها یا همان پاسور را پشتِ سرِ هم مرتب کرد. وقتی چهار نوع کارت باشد مرتب‌سازی آن سخت‌تر است و نیاز به مهارتِ بیشتری دارد. علی همان را باز کرد و شروع کرد به بازی کردن. گفتم:

- چه کار می‌کنی؟ پاسور می‌زنی مومن؟

- این که پاسور نیست، ردیف کردنِ یک سری کارت پشتِ سرِ هم است.

 با اخم گفتم:

- توی اجوبه‌ی آقا نوشته که بازی با آلات قمار حرام است، حتی اگر با کامپیوتر باشد.

علی مودبانه جواب داد:

- این هیچ ربطی به آلات قمار ندارد. فقط پشتِ سرِ هم کردنِ یک سری کارت است. شماره است با چهار نوعِ طراحی. هیچ ربطی به آلاتِ قمار ندارد.

توی همین گیر و دار صدای یاسین که برای کاری بیرون رفته بود به گوش رسید که گفت:

- آقا کتری‌تان دارد می‌پوکد.

«ای وایی» گفتم. کتری آبش نصف شده بود. همین طور می‌جوشید و می‌جوشید.

- چه کار کنم من؟ مانده‌ام چه جوری پرسش‌نامه‌ها را پخش کنم. فردا هم دارم می‌روم شمال.

همین طور که به حرف‌های علی گوش می‌دادم صدا زدم:

- یاسین بیا چای بزن.

یاسین هم آمد، قیافه‌اش خیلی با علی توفیر نداشت. به علی گفت:

- بازی جالبی است. (بیشتر به صفحه‌ی مانیتور خیره شد:) مثل این که قفل شده است، نه؟

- آره به هم ریخته است.

 همین طور که داشتم برای بچه‌ها چای می‌ریختم گفتم:

- علی می‌توانی یک کارِ دیگر بکنی. ببری توی استخرها یا باشگاه بدنسازی بدهی. هم تمرکزش بیشتر است و هم احتمال پر کردنش.

- بد فکری نیست. خودم هم توی همین فکر بودم.

یاسین هم گفت:

- راستی علی آقا. یک کارِ دیگر هم می‌توانی بکنی. دخترخاله‌ام شمال شهر زندگی می‌کند. می‌توانم چند تایی به او بدهم تا پر کند.

علی هم تایید کرد و گفت فردا دارد می‌رود شمال. نه شمال شهر، بلکه شمالِ ایران. از توی کیفش چند تا پرسش‌نامه درآورد و داد به یاسین. توی سررسیدش هم نوشت. برنامه‌ی روزانه، نقاط ضعف و قوت هر روزش، مقدار پولی که خرج کرده و... از مواردی است که هر روز یادداشتش می‌کند تا فراموش نکند.

بهزاد هم در آستانه‌ی اتاق ظاهر شد و با حالت گله مانندی گفت:

- عجب نامردهایی هستید، تک خوری می‌کنید؟

علی با لحنِ حیکمانه‌ای گفت:

- این تک خوری نیست؛ تک نوشی است.

- حالا هر چی... نمی‌خواهد برای من لحنِ بابابزرگی بگیری. آن قدر بدم می‌آید... بچه­‌ها دیده­اید بعضی وقت­‌ها آدم دلش می­‌خواهد یک چیزی مثلِ همین تخم، دمِ دستش باشد و آن را با تمام نیرو پرت کند و بکوبد توی دیوار تا همه­‌ی دق و دلی­‌اش از زمین و زمان خالی شود. من الآن یک همچین حالی بهم دست داده.

علی خنده‌اش گرفت. من لبِ پنجره چای می‌خوردم و به بیرون خیره شده بودم. چشمانم گردِ خانم‌هایی شده بود که سرِ باز داشتند از توی کوچه عبور می‌کردند. سعید بدونِ مقدمه وارد شد. حتما جمله‌ی بهزاد را شنیده بود. چون گفت:

- آقا بهزاد! کمالِ وجودی این تخمِ مرغ این است که شما میلش کنید، نه این که روی سرِ بقیه بشکنید.

بهزاد هم با عصبانیت گفت:

- باز این پیدایش شد. (لبانش را به علامتِ تاسف پیچ و تاب داد و گفت:) این هم از آخر و عاقبتِ فلسفه خواندن.

علی هم همچنان که بی‌بی را زیرِ شاه ردیف می‌کرد گفت:

- خوب راست می‌گوید، وگرنه آن دنیا همین تخم را داغ می‌کنند و از ماتحتت می‌کنند داخل تا عمقِ جانت آتش بگیرد.

- اگر یک روزی همین شما از سرِ فشارِ زندگی این کار نکردید من خودم اسمم را عوض می‌کنم.

بدون این که بخواهم به داخلِ اتاق نگاه کنم گفتم:

- بابا فشار!

¶¶¶

 ‌چای‌اش را خورده‌ بود. کلی هم حال کرده بود از این که نم نم باران دارد حیاطِ خانه‌شان را آب‌پاشی می‌کند. دلتنگِ روزهای کودکی خودش بود. دلتنگِ روزهایی که کوچه‌ این طور آسفالت نبود. نرمی گِل انحنای خلاقانه ایجاد می‌کرد. حالا همین کوچه‌ اسم‌دار شده بود و خانه‌شان هم پلاک‌بندی. شده بود پلاکِ چهار. مژده رشته‌ی افکارش را پاره کرد:

- نگفتند کی می‌آیند؟

مژده توی باغ داشت دستی رو سرِ ریحان‌ها می‌کشید و بی‌باک از هر گونه تمیزی، تره‌ها را مزه می‌کرد. توی یک کرتِ کوچک تره‌ها قدی کشیده بودند. کنارِ ریحان‌ها که جذاب‌ترین سبزی بود برای مژده، نه برای خوردن که برای دست‌ کشیدن. علی که توی حیاط بود گفت:

- جالب است بدانی خیلی از این سبزهای خودرو هستند. مثلا همینی که زیرِ منبعِ آب درآمده را نگاه.

علی از سمتِ سراشیبی کنارِ دروازه، لیوان به دست آمد طرفِ مژده. لیوان را روی ایوانی که جا به جا از فرطِ رطوبت نشست کرده بود گذاشت. از زیرِ درختِ پرتقالی که همیشه فکر می‌کرد اسمش تانجیلا است عبور کرد. تانجیلا... عمری به مخیله‌اش نمی‌رسید که یک وقتی برود جستجویی کند و نامِ علمی درخت را بداند. از رو به روی آغلِ گوسفندان نزدیکِ جایی شد که مژده داشت سبزی‌ها را امتحان می‌کرد گذشت. مژده بیشتر از او منتظرِ پدر و مادرِ علی بود.

- بابا و مامان کی می‌آیند؟

- می‌آیند. احتمالا رفته‌اند ساری. نزدیکِ غروب حتما باید پیدای‌شان شود. چوپان‌مان یک نفری نمی‌تواند به گوسفندها برسد. این بنده خدا هم تا اذانِ مغرب گوسفندها را می‌آورد.

مژده مثل این که چندان علاقه‌ای به مبحثِ گوسفندان ندارد. همین شد که باز حرفِ سبزی‌ها را پیش کشید:

- من هر وقت آمدم مامان سبزی‌اش به راه بود.

دستش را از روی ریحان‌ها برنمی‌داشت. اشاره به درختِ میوه‌ای کرد که روبروی‌شان است.

- ببین علی، این دو ماه دیگر میوه می‌دهد قدِ طالبی، ولی الان چقدر ریزه میزه است.

علی اما مشغولِ امتحان کردنِ سبزی‌ها بود. حواسش پرت بود. فقط می‌دید که لب‌های مژده دارد تکان می‌خورد. بعضی اوقات چنین حسی بهش دست می‌داد. عینِ حسِ زمانی که مژده را پسندید. حسی شبیه به این که تمامِ عالم و آدم دورتر از فاصله‌ی واقعی‌شان می‌بیند و در عینِ حال احساس می‌کند به کانونِ وجودِ آدم‌ها خیره شده است. حواسش جمعِ مژده شد وقتی که گفت: «می‌شنوی صدای گوسفندها را؟»

- صدای گوسفندهای شما نیست؟

- شاید باشد، البته که هست. توی این موقعِ از سال اکثرا گوسفندهای‌شان را می‌برند ییلاق. فقط ما هستیم که همین جا نگه‌شان می‌داریم. آره دیگر باید خودشان باشند. (دوباره فکرِ علی رفت توی جایی که همین چند لحظه پیش بود. همین شد که به مژده گفت:) ای کاش می‌توانستیم برویم کنارِ ساحل، غروبِ آن‌جا دیدن دارد. خیلی رویایی می‌شود.

مژده هم خیلی منتظرِ شنیدنِ چنین کلماتی بود. دلش غنج زده بود از این که مدت‌هاست حالِ علی خوب نیست.

- آره، مخصوصا با آن رویاهایی که تو داری.

آن قدر حالِ علی خوب بود که متلکِ مژده را جواب ندهد و بگوید:

- من بروم یک سلام و علیکی با چوپان‌مان بکنم. اگر دوست داری می‌توانی سبزی‌ها را بشوری و (چشمکی زد و ادامه داد:) آن‌ها را برای یک شکم‌پر آماده کنی... البته با دست‌پختِ حاج خانم.

شلنگِ آب را گرفت روی آبکشی که سخاوتمندانه‌ها از سبزی‌های خوش آب و رنگ پر شده بود. علی را دید دمِ در آغل ایستاده بود و داشت با چوپان‌شان دیده بوسی می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد الان است که لباس علی بو بگیرد.

- چه خبر محمود آمی[1]؟ خسته نباشی؟

- زنده باشی. حاجی نیامد؟

پیرمردِ رنجور و کمر دولا شده‌ای که کمرش یک دو تا پیچ و تاب می‌خورد تا به گردنش برسد. از برادرانِ علی پرسید. او هم سرِ همین که جوابی داده باشد الحمدلله‌ی گفت.

¶¶¶

علی هم پیشنهاد داد آهنگِ مسافرِ شادمهر را بگذارد با هم گوش بدهند، ولی مژده گفت دلش برای زیارت عاشورای حاج سعید تنگ شده. علی تکه انداخت که: «از کی تا حالا دخترها دل‌شان برای حاج سعید تنگ می‌شود؟» مژده هم داشت می‌گفت که علی بدجنسی است که دومی ندارد و توی همین گیر و دار صدای پیکانِ حاجی ‌آمد. صدایِ بوقِ پیکانِ حاجی، علی و مژده را به خود آورد. در هر حال با هم و بدونِ مقدمه گفتند:

- هُژَبرِ سلطان.

مژده رفت تو کارِ موسیقیِ اصیلِ حماسیِ طبری؛ به نامِ هژبرِ سلطان.  علی هم پرید از روی ایوان پایین و به دو رفت سمتِ در. مادرش را خنده‌کنان دید. توی چهار سالِ اخیر در لحظه‌ی تجدید دیدارها همیشه مادرش را خنده‌کنان می‌دید. خنده‌‌ی بی‌تکلفِ و آغوشِ گرمش را نمی‌خواست ترک کند تا دروازه برای پدرش باز کند. خودش را کنار کشید و شروع کرد به احوال‌پرسی.

مژده از داخلِ اتاق بیرون آمد. با دیدنِ مادرِ علی گل از گلش شکفت. چیزی نمانده بود تا روسری یاسی‌رنگش بیافتد روی ‌شانه‌هایش.

- چه خبر دخترم؟

- سلامتیِ شما... حالِ شما؟

بعدِ تعارفاتِ معمول، مادر رو کرد به علی:

- تمام است یا نه؟

گفت که تمام نیست. دارد این روزها روی پایان‌نامه‌اش کار می‌کند. بعد هم باید پیِ یکی از نمر‌ه­‌هایش را بگیرد. توضیح داد که هنوز یک سه واحدی هم معرفی به استاد دارد. پدرش پرسید که معرفی به استاد چیست. پدر نشست روی ایوان. دستی روی پیشانی‌اش کشید و با صدای غم‌باری گفت:

- پیر شدیم رفت.

علی هم به شوخی گفت:

- من که از شما پیرترم حاجی.

مادرش هم انگاری تازه یادش آمده باشد گفت:

- چقدر موهایت سفید شده! آخر چه قدر غصه می‌خوری؟

مژده هم پرید وسط و گفت:

- من هم بهش می‌گویم که بی‌خیال باشد، ولی خیلی خودش را می‌خورد.

علی محجوبانه سرش پایین بود. لبخندِ کمرنگی زده بود. با دستِ چپ عینکش  را جابه‌جا کرد و از مادر پرسید:

- راستی مامان، مژده رفت از توی باغ کلی سبزی چید؛ البته بدون اجازه‌ی شما.

مادر هم کنارِ مژده نشسته بود و دستانش را فشار دارد و با تبسم گفت:

- مژده جان خودش صاحب خانه است.

- الان می‌خواهم بعد از مدت‌ها یک شکم‌پر حسابی بزنیم.

مادرش هم چشمی گفت و توی دلش دل‌سوخته‌ی فرزندش بود. فکر می‌کرد آیا بهتر نبود توی همین مازندران برای پسرش همسر می‌گرفت. پدر پرسید:

- پسر! محمود آمی گوسفندها را آورد؟

- بله، فکر کنم کارهای‌شان را هم انجام داد. زا[2] داخل و فِرام[3] بیرون.

¶¶¶

شکم‌پرِ ماهی سفید خیلی به‌شان چسبید. البته ماهی سفیدش یخ‌ زده بود؛ اهلِ فن می‌دانند وسطِ چله‌ی گرما ماهی سفید پیدا نمی‌شود. مادر به علی گفت:

- موهایت زیادی سفید شده است! قبل‌ترها این قدر سریع سفید نمی‌شد.

- این خاصیت را دارد که دیگر نمی‌ریزد. می‌دانی موی سفید نخواهد ریخت.

دستی به موهای علی‌اش کشید و با آهی گفت:

- نگاه کن مثل برف شده است. یک کم به خودت برس. گوشت توی بدنت نیست. خالص استخوانی... برس به خودت.

مژده داشت با یکی از دوستانش صحبت می‌کرد. مادر و علی داشتند در موردِ مسائلِ خانوداگی‌شان بحث می‌کردند. پدر هم عادت نداشت که زیاد بیدار بماند. چراغِ خانه را خاموش کرده بود و رختِ خوابش را پهن. بقیه روی ایوان نشسته بودند. علی به مادرش گفت که اگر می­خواهد بخوابد او و مژده بیش از این  وقتش را نمی­گیرند. مژده بالاخره آمد. مسواکِ علی را داد دستش. از علی پرسید:

- صبح نیستی؟ قرار است با بابا بروید سرِ زمین؟

- فردا قرار است یک بخشی از باغِ پرتقال را آبیاری کنیم. من هم می‌روم کمکِ بابا، ولی فکر کنم تا ظهر تمام شود.

صدای گوسفندها که معلوم نیست حسرتِ کدام علفِ نخورده را می‌خورند برایِ علی شنیدنی آمد. بلند شد که سری به آن‌ها بزند. رو کرد به مادرش:

- می‌روم سراغِ گوسفندها! شاید آب نداشته باشند.

مژده لبخند زده بود. مادر همچنان مشتاقانه روی سکو نشسته بود و توی نور یک شب با هلالِ ماهی که آخرتِ ماه بود و در یک هوای نم‌دار نگاهش به عروس بود. علی از داخل باغ رو به ایوانی که مادر و مژده روی آن نشسته بودند گفت:

- مژده، پمپِ آب را بزن. توی گارژ است.

شیرِ آب را باز کرد. سطل‌های حیواناتِ خدا را پر کرد. نگاهِ معنی‌دارِ آنان برایش قابلِ تحمل نبود. سعی کرد خیلی نگاه‌شان نکند. غذای‌شان را خورده بودند. اگر اشکالی هم در غذای‌شان بود نمی‌توانستند ابراز کنند. آن‌چه که مانده بود پس‌مانده‌ی غذای شب‌شان بود. عمده‌ی این پسمانده کاه بود؛ نه چیزِ دیگر. انگار گوسفند هم یک چیزهایی از ارزشِ غذایی حالی‌اش می‌شود. توی نورِ کم‌سوی آغلِ گوسفندان داشت به آتیه‌اش فکر می‌کرد. لحظاتی مانده بود جلوی آخورِ گوسفندان.

- چه کار می‌کنی آن‌جا؟ انگار خشکت زده.

علی لبخندی زد و گفت:

- داشتم به تو فکر می‌کردم.

- آن هم جلوی آخورِ گوسفندان.

- بیا تو تا یکی دو تا از این بره‌ها را نشانت بدهم.

مژده آمد نزدیکِ درِ آغل. علی یکی از بره‌ها را گرفت سرِ دست و آورد نزدیکِ مژده. مژده مسواکش را داد دستِ علی و بره را گرفت. مادرِ بره داشت چپ چپ به مژده نگاه می‌کرد. بره هم بنده خدا وحشت کرده بود. دستش را که سمتِ چشمش می‌برد سریع چشمش را می‌بست. حالا علی دو مسواک داشت و مژده یک بره. مژده از در عبور کرد و واردِ آغل شد.

- چقدر ناز است این بره علی؟ چند وقتش است. فکر کنم 6، 7 ماهی بشود.

علی خندید و همین طور که می‌خندید به مژده گفت:

- جایی این حرفت را درز ندهی، می‌شود اسبابِ آبروریزی. بره مگر بچه‌ی آدمیزاد است که سوسول‌وار رشد کند و بعد همه‌اش ضرر بزند به همه جا. 6 ماهه چنان قد و قامتی می‌کشد بیا و ببین. آن وقت او تو را بلند می‌کند و سر دست به اطرافش می‌گوید چه قدر ناز است این دختره.

مژده هم نمی‌دانست شماتت کند و یا بخندد. عادت کرده بود به این شوخی‌های علی. مژده بره را خیلی آرام و با احتیاط کنارِ مادرش رها کرد. احساس کرد باید از مادرِ بره عذرخواهی کند. علی هم مسواکِ مژده را داد دستش و باز با شیطنتی که به اندازه‌ی صبوری مژده بود گفت:

- ولی خیلی ناز بودها...

¶¶¶

اهلِ فنِ ماهی سفید باید قدرِ اهلِ فنِ مرکبات و بالاخص پرتقال و الاخص بالاخص تامسون بدانند که نوبتِ صبح قبلِ درآمدنِ آفتاب، بهترین موقع است برای آبیاری. به قولِ پدرِ علی: «بهترین وقت است برای آب دادن به قلم‌ها». صدا‌ی اذان صبح بلند شد. اذانِ صبح توی دلِ یک روستا بیشترین آرامش ممکن را برای علی به ارمغان می‌آورد. کمی توی جایش جا به جا شد و بعد نشست روی زمین. ده دقیقه‌ای توی خواب و بیداری چرت زد و بالاخره با بسته شدنِ درِ حالِ خانه‌شان به خودش آمد و به مژده گفت که وقتِ نماز است. بیرون که آمد صدای حمدِ پدرش به گوشش خورد. صدایی که برایش بی‌اندازه دلنشین بود.

بعدِ نماز، خیلی فرصتِ صغری و کبری چیدن نداشت. پدرِ علی گفت که آماده شود تا بروند سرِ زمین برای آب دادن قلم‌ها. موتورِ آب زرد رنگ را نشاندند پشتِ خودرو، خرده‌ریزه‌ها را با یک سوپاپی که به یک شلنگ دوازده متری وصل بود قنداق کردند.

توی راه از مادرِ علی نان‌های تازه و خاش‌خاشی را گرفتند. پدرش گفت که آن را دورِ پارچه‌ای بپیچد تا خشک نشود. او هم گوش کرد. توی مدتی که توی ماشین نشسته بودند تا سرِ زمین کلمه‌ای با هم حرف نزدند. زمین یک چیزی حول و حوش هزار و پانصدمتر بود؛ دوازده ردیف قلمِ میوه. همه‌اش از جنسِ همین مرکباتی بود که همه می‌خورند. بیشتر پرتقال‌های تامسون بود. ولی تک و توک درختِ نارنگی هم تویش بود که پدرِ علی می‌گفت باید تامسون به‌شان پیوند بزند. علی بیشتر نارنگی دوست داشت تا پرتقال. یک جنس نارنگی بود که از نارنگی‌های معمولی کوچک‌تر و شیرین‌‌تر بود. علی برای آن هم سر و دست می‌شکست. رسیدند سرِ چاه. پدرش گفت که یادش رفته است لوله‌ها را از زمین‌های بالا بیاورد. گفت که علی موتور را روشن کند تا او برود لوله‌ها را بیاورد.

علی موتور را سرِ چاه گذاشت. چاه وسطِ زمین بود. یک زمین چند هزار متری بود که یک قسمتِ عمده‌اش مالِ عموی علی بود. چاه هم سرِ مرزِ زمین بینِ دو برادر بود. شلنگ را انداخت داخلِ چاه. هندل به دست گرفت و با تمامِ قدرتش هندل زد. بالاخره روشن شد. مدتی طول کشید تا آب از داخلِ شلنگِ متصلِ به موتورِ روبین بپاشد بیرون.

پدرِ علی آمد، لوله‌ها را روی ماشین سوار کرده بود. لوله‌های 6 متری. دورِ کمرِ هر کدام‌شان یک چیزی بسته بود، برای نشانه لابد. همه چیز توی خانه‌ی پدرش نشانه داشت. دیشب به مژده نشان داده بود که پشتِ گوشِ گوسفندهای‌شان چاک داشت. مژده که آخی گفته بود، علی بهش جواب داد:

- آخی ندارد، اگر گم شدند باید یک نشانه‌ای باشد که بشود پیدای‌شان کرد. ما بهش می‌گوییم دِرشِم.

حالا لوله‌ها هم درشم داشتند. لوله‌ها را با کمکِ پدرش ریخت پایین. هرکسی هم از کنارِ زمین رد می‌شد دستی بلند می‌کرد. حالا یا پدرِ علی را می‌شناخت یا نه، در هر صورت سلام و علیک می‌کرد. لوله‌ها را چیدند تا سرِ زمین. شلنگ را انداختند توی دهانِ لوله‌ها و از پایین شروع کردند به آب دادنِ قلم‌ها.

پسرعموی علی که مهندسی کامپیوتر می‌خواند و خودش هم برنده‌ی المپیادِ کامپیوتر است با آن لباس‌های زیبای همیشگی‌اش پیدایش شد. به علی گفت:

- دارم می‌روم مکه.

- کی؟

- تا اواخرِ مردادماه.

می دانست که مردادماه ماهِ عمره‌ی دانشجویی است. به پسرعموی‌اش گفت:

- من هم می‌خواستم بروم، ولی اسمم در نیامد.

- حالا مگر ما ثبت نام کردیم؟ ساده‌ای‌ها؟ مسوولش رفیقم بود. باهاش صحبت کردم و راضی شد که کارم را درست کند.

- راست می‌گویی من هنوز ساده‌ام.

داشت به ریشه‌شناسی درشم فکر می‌کرد... ساده است.



[1] آمی در زبانِ مازندرانی به عمو گفته می‌شود.

[2] زا اشاره به گوسفندی دارد که به‌تازگی زاییده است.

[3] فرام هم اشاره به گوسفندی است که وقتِ زاییدنش فرا نرسیده است و می‌تواند شاملِ گوسفندهای ماده هم بشود.

پس‌نوشت:

1. تا هفته‌ی بعد



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

رمانِ آرمانِ علی- بخش چهارم


علی به مژده گفته بود بیاید بالاتر از چهار راه پاسداران. کنارِ دکه ایستاده بود. نگاهی به نشریات روی پیشخوان انداخت. نشریاتِ زرد همیشه ذهنش را آزار می‌داد. البته او معتقد بود بیشتر نشریاتِ کشور زرد هستند. حتی یک باری در بحث با ما گفته بود مجله‌های هفتگیِ غیرِ تخصصی و روزنامه خواندن کارِ آدم‌های بی‌کار است. این مجله‌ها و روزنامه‌ها حداکثر فایده‌ای که دارند این است که باعث می‌شوند آدم تویِ گفت‌وگوهایی که از سرِ بیکاری بین دوست و آشنا و همکار در می‌گیرد کم نیاورد. خواندنِ این چیزها به آدم یک احساس مطلع بودن می‌دهد و باعث می‌شود آدم فکر کند از همه چیز خبر دارد، در حالی از هر چیزی کلمه‌ای دانستن شاید دردی از فرد دوا کند و نفسِ آدم را راضی نگه دارد، ولی ما و کشورمان را مطمئنا به جایی نمی‌رساند. یکی از مهم‌ترین مشکلات ما، همه‌چیزخوانی است. متاسفانه در کشور ما مطالعه‌ی روزنامه بیش از مطالعه‌ی کتاب است. مطالعه‌ی کتاب هم که یا صرفا مطالعه‌ی تکست بوک است و اگر مطالعه‌ی غیرِ درسی هم باشد بدون برنامه‌ای هدفمند باز در مسیرِ ارضای حس همه چیزدانی‌مان است. یادم نمی‌رود این جمله‌ی علی را که: «یک کار، اما شاهکار.» دکه‌دار داشت توی مغازه‌اش سیگار می‌کشید و دودِ آن را به بیرونِ دکه می‌فرستاد. علی پرسید:

- آقا، مجله‌ی جدید را دارید؟

علی از یک نفری شنیده بود بچه‌های آرمان‌خواه کمیک استریپی به نامِ جدید منتشر کرده‌اند. خواست نگاهی به این اثر بیاندازد.

- مجله‌ی چه؟... جدید گفتی؟ نشنیدم تا به حال.

با دکه‌دار بحثی نکرد. چشمش به خیابان بود که مژده با کمری پدرش پیدایش شد. رفت آن طرفِ خیابان. سلام و علیکی کرد و به مژده گفت که دیر کرده است.  جمله‌ی همیشگی‌اش را وقتی مژده دیر می‌کرد را یادآوری کرد که مومنین از وفای به عهدشان شناخته می‌شوند. مژده گفت شرمنده است. مجبور بوده است اول صبح پدرش را جایی ببرد. همین شده که دیر کرده. علی سوارِ کمری شد. علی گفت:

- کجا حالا؟

- برویم سمتِ فرمانیه. خیلی منطقه‌اش بزرگ نیست. تازه سر راست هم هست.

موافقِ این نظرِ مژده بود. پیچیدند توی کوهستانِ هشتم؛ برای گشت‌زنی توی فرمانیه. مژده پرسید:

- آمدی چه چیزش را ببینی؟

- آمدم محله‌اش را ببینم. من که تا حالا این جور جاها نیامده‌ام. ببینم شرایطش چه جور است.

مژده پقی زد زیرِ خنده.

- چه چیز را ببینی؟ ساختمان است و خانه مثلِ بقیه‌ی جاها. حالا یک کم با کلاس‌تر. نکند می‌خواهی برای زندگی آینده‌مان این‌جا را انتخاب کنی؟

- البته بیشتر از یک کم.

- چی بیشتر از یک کم؟

- باکلاس بودنش را می‌گویم.

بدون این که بخواهد صریحا پاسخِ مژده در موردِ محلِ زندگی را بدهد گفت:

- باید ببینم چه جور جایی است. تراکمش خوب است یا نه. ساختمانش به دهکِ بالا می‌خورد یا نه. خب، همه‌ی این‌ها هست دیگر. چرا می‌خندی؟

- این‌ها را می‌توانستی تلفنی هم بپرسی. نیاز نبود بلند شوی بیایی این‌جا.

علی جواب نداد. اشاره کرد که مژده آرام‌تر براند. نگاهش به بیرون متمرکز شده بود. مژده گفت:

- این بالا یک امام‌زاده هم دارد. برویم آن‌جا. گلزار شهدا هم دارد با 537 شهید.

- این عادتت من را کشته... آمارِ دقیق.

علی مخالفتی از خودش نشان نداد. از یکی دو خیابان عبور کردند و به یک امام‌زاده‌ی با شکوه رسیدند. صدای مولودی از بلندگو به گوش می‌رسید. داشت مناقبِ امام حسین را می‌خواند. ماهِ شعبان نزدیک بود. علی تعجب کرده بود که نزدیکِ یک هفته‌ای تا اعیادِ شعبانیه مانده است و همین دیروز 27 رجب بوده. توی کوچه‌ی روبروی امام‌زاده یک بستنی‌فروش بود. مژده گفت بستنی‌های خوشمزه‌ای دارد. از علی پرسید چه طعمی دوست دارد. نگذاشت علی از ماشین پیاده شود. باز هم علی مخالفتی نشان نداد.

- توت فرنگی می‌خورم.

یک نفری آمد پرادویش را دوبلِِ مژده پارک کرد. علی ویتارا را بیشتر از پرادو دوست داشت. معتقد بود بینِ ماشین‌های شاسی‌بلند مثلِ ویتارا یک چیزِ دیگر است. علی راننده‌ی پرادو را مخاطب قرار داد:

- حاجی ما الان می‌خواهیم حرکت کنیم. ببخشیدها.

مردِ کت و شلواری سری تکان داد و ماشینش را جا به جا کرد و رفت داخلِ امام‌زاده ناپدید شد. مژده با دستانِ پر نشست توی ماشین. علی بستنیِ توت‌فرنگی‌ را مزه مزه و از مژده تشکر کرد. مژده هویج بستنی‌اش را امتحان کرد و گفت:

- از همین جا می‌خواهی شروع کنی؟

- آره، بدم نمی‌آید از همین فرمانیه شروع می‌کنم. احتمالا یک دو هفته‌ای بالای شهر کار دارم و بعد می‌روم پایین. راستی مژده برای آخرِ هفته برنامه‌ات را خالی کن. برویم شمال. یک حال و هوایی عوض کنیم.

نزدیکی‌های غروب بود. بستنی‌های‌شان را خوردند. علی رفت سرِ مزارِ شهدا. دوری توی مزار زد و همین طور که داشت توی مزار می‌چرخید لحظه‌ای توی امتدادِ تلالوی خورشید به مژده نگاه کرد که از قسمتِ خانم‌ها رفت داخلِ امام‌زاده برای زیارت.

¶¶¶

مژده اصرار کرد بیاید خانه‌شان، منتها علی گفت که کلی کارِ انجام نشده دارد و باید پرسش‌نامه‌‌هایش را برای فردا آماده کند. مژده پرسید که فقط می‌خواهد توی فرمانیه پرسش‌نامه پخش کند که علی نه‌ای گفت و اشاره کرد شاید سری به زعفرانیه هم بزند. ایستگاه مترو علی را پیاده کرد.

 علی از ایستگاهِ مترو بیرون آمد. توی راهِ خوابگاه سید را دید که می‌گفت از خانه‌ی خواهرش می‌آید و دارد می‌رود سمت مترو که برود خوابگاهِ دانشجویی‌اش. سید لاغراندام و کشاورزاده‌ای که توی تهران فیزیک می‌خواند و عشقش فیزیکِ پلاسما و چمران و البته فاینمن بود. بغلش کرد و سخت بوییدش و بی‌خیالِ بغلِ آرامِ او نمی‌شد؛ حتی اگر سید سرفه‌های نخراشیده‌ای کند و مدام هشدارش بدهد:

- من را نگاه که می‌خواستم حتی با تو دست هم ندهم. بابا بی‌خیال سرما می‌خوری‌ها.

- همه چیزِ سید شفاست. ویروس هم اگر سیدی باشد شفاست.

- می‌ترسم زیادی شفا باشد و کار دستت بدهد.

به سید گفت که بیاید خوابگاه شب را مهمانِ او باشد. سید گفت تازه از شهرستان رسیده است و باید به کارهایش برسد. علی گفت:

- بابا بیا دیگر. ناز نکن. صبح از همین جا می‌روی علم و صنعت. نزدیک‌تر هم هست.

سرانجام سید پذیرفت که با هم بروند سمتِ خوابگاه. توی راه از هر دری صحبت کردند.

- از شهر چه خبر؟ تابستان را این‌جا هستی دیگر؟

- آره. خیلی جای خوبی است، همه چیز در دسترس آدم است، ولی یک مشکل اساسی دارد.

- چه مشکلی؟

- نمی‌فهمی کی صبح شده، کی شب می‌شود؟ حساب کتابِ شب و روز از دستت در می‌رود. من هنوز یک بار هم صدای اذان را از این‌جا نشنیده‌ام. سرت را بلند می‌کنی می‌بینی شب شده. یا توی روز یک هو به ساعت نگاه می‌کنی می‌بینی دوی بعد از ظهر است و هنوز نمازت را نخوانده‌ای.

- خودمان هم مقصریم. فکر می‌کنی قدیمی‌ها با آهنگِ موبایل برای اذانِ صبح بیدار می‌شدند؟

- آن‌ها به اندازه‌ی ما مشغله نداشتند سید جان.

- این همه‌اش بهانه است. مشغله کیلو چند؟ بهانه‌های خوبی داریم برای بندگی نکردن... خیلی بهانه‌های خوب. اما همه‌ی این‌ها مثلِ...

علی و سید را توی سوییت دیدم. علی بهم گفت بیاییم با هم شام بخوریم. سعید هم آمده بود؛ یک از دوستانِ من و علی. هیچ چیز آماده نکرده بودند. گفتم:

- من ترتیب کتلت را می‌دهم.

سیب زمینی را گذاشتم آب‌پز شود. و بعد هم تخمها[1] را آوردم و باز هم غذایی بدونِ گوشت. این کتلتِ آماده‌ها را که روی‌شان نوشته کتلت گیاهی از توی کمد برداشتم. بهش آب اضافه کردم و گذاشتم چند دقیقه‌ای بماند تا بعد تخم‌ها را به آن اضافه کنم.

توی اتاق سید را دیدم که مشغولِ نگاه کردن به کتاب‌های علی است. من زود با همه دم‌خور می‌شوم. به سید گفتم:

- این هم از رفیقت آقا سید. خانه‌ی خانمش جای خوبِ شهر است و بعد آقا می‌آید خوابگاه دانشجویی که هیچ چیز جز کثافت نیست.

علی هم با لبخند نگاهی به من کرد و گفت:

- آقا خوب نیست نویسنده این قدر منفی باف باشد.

سید چه جالبی گفت و نگذاشت من جوابِ لازم را به علی بدهم:

- چه می‌نویسی؟

- رمان مثلا.

- چرا مثلا؟

- هنوز که حرفه‌ای نشدم. سیاه مشق می‌کنم.

سعید تخم‌ها را داد دستِ من که بشکنمشان و خودش وارد بحث شد، گفت:

- پس سعی کن مفاهیم خوب را غیرِ مستقیم واردِ داستانت بکنی؟

علی همین طور که داشت پرسش‌نامه‌هایش را آماده می‌کرد پرسید:

- مثلاً چه جور مفاهیمی را؟

- رفته بودم توی سایتِ یکی از این منورالفکرها. نوشته بود تنها اصول دین ثابتند و فرعیاتِ دین همیشه قابل تغییرند و اصراری بر انجامِ آن‌ها نیست.

- خوب، مگر این بد است؟

سید خندید. سعید با تعجب گفت:

 - چطور بد نیست؟ این که نمی‌شود بگوییم فروعِ دین قطعی نیستند. این حرف خیلی خطرناک است و با همین استدلال می‌شود نماز نخواند و روزه نگرفت؟

 پریدم وسطِ حرفِ سعید و گفتم:

- راستی چقدر تا ماهِ رمضان مانده است؟

- فکر کنم حدود 33 یا شایدم 34 روز. حالا فهمیدی چه می‌گویم؟

- خوب الان من باید بگویم ملت بیایید نماز بخوانید؟

سعید اَه و اُوهی کرد و گفت:

-نه، غیر مستقیم باید این حرف را بزنی.

- مگر نمی‌گویی آن بنده خدا حرفش را مستقیم زده، پس آن قدر تاثیر ندارد که من بخواهم جوابش را بدهم.

عینِ همه‌ی بحث‌های دانشجویی بحثِ آن‌ها به بیراه کشیده شد و واردِ سیاست شد و سر از طرح هدفمند کردنِ یارانه‌ها درآورد. سید ولی آخرش یک حرفی را خیلی جدی زد:

- مهم‌تر از مستقیم و غیرِ مستقیم حرف‌ها، جذاب بودنِ حرف‌هاست و مهم‌تر از جذاب بودن درست بودن است. و مهم‌تر از این که این جوری دینِ خدا را نمی‌شود از بین برد یا حفظ کرد. باید دین خدا را  عمل کنیم و مطمئن باشیم خیلی بهتر از حرف، حالا چه مستقیم و چه غیر مستقیم، اثر دارد. حرفِ مستقیم و غیرِ مستقیم... حسین‌جان آدم یادِ معادلات دیفرانسیل می‌افتد... تو خودت واردی که... یک بار معادله را به روش مستقیم حل می‌کردیم مثلا روشِ پیکارد و یک بار هم غیرِ مستقیم حلش می‌کردیم مثلِ روش لاپلاس. هر دو هم جواب می‌دهد... البته من قبول دارم که کارایی لاپلاس خیلی بیشتر بود.

¶¶¶

- ساده بگم ساده بگم دهاتی‌ام... اهلِ همین نزدیکی‌ها، همسایه‌ی روشنی‌ها، همخونه‌ی تاریکی‌ها...

چه حالی دارد آدم با این آهنگ برای نماز صبح بیدار شود. علی سعید را دید که دارد تشهدش را می‌خواند. سرفه‌های علی حواسِ سعید را پرت کرد. علی نیم‌خیز شد. دستانش را روی چشمانِ میشی‌اش کشید و باز سرفه کرد. فهمید که کارش در آمده است و یحتمل ویروسِ سید کارِ خودش را کرده. بلند شد و رفت سمتِ دست‌شویی. وضویش را با روشِ همیشگی‌اش گرفت. سر و صورت را یک بار می‌شست. بعد از شستن دستِ چپ و راستش، بدنش را به کنار روشویی تکیه داد و بی‌حرکت مسحِ سر کشید. مسحِ پایش از همه‌اش دیدنی‌تر بود. فقط انگشتِ بزرگِ پایش را با آب آشنایی داد. سید را آرام تکان داد و گفت:

- سید جان نمازت قضا نشود.

به قامت ایستاد. هر رکعتش متوسط یک دقیقه بیشتر طول نکشید. سریع خوانده بود. نشست به خواندنِ سهمیه‌ی قرآنِ روزانه‌اش. هوا هم تقریباً روشن شده بود. پرسش‌نامه‌هایش را هم دیشب آماده کرده بود و می‌خواست صبح برود منطقه‌ی فرمانیه تا تحقیقش را شروع کند. نشست و شروع کرد به خواندنِ رمانِ تس. داشت رمان می‌خواند که به خواب رفت. فقط یادش آمد صبح سید برای خداحافظی بیدارش کرد. حواسش سرِجا نبود. بعدِ این که سید رفت او خوابید تا دهِ صبح. مژده زنگ زد و خواست بگوید امشب بیاید خانه‌شان، همین که فهمید علی سرما خورده است ناراحتی‌اش آشکار شد:

- باز هم مستقیم و لخت زیرِ بادِ کولر خوابیدی؟

- نه، ویروسش سیدی است.

مژده تعجب کرد:

- ویروس سیدی دیگر چه صیغه‌ای است؟

- سید دیشب مهمانِ من بود. بیماری‌اش هم تبرکا رسید به من.

مژده به علی گفت شب یادش نرود. خوشش نمی‌آمد خیلی اصرار کند. موقعِ خداحافظی گفت که منتظرش هستند. دیر نکند. علی چاره‌ای نداشت جز این که چشم بگوید. به خانه‌ی خودشان تلفن زد. هنوز حرف نزده بود که مادرش شاکی شد که چرا بی‌احتیاطی کرده است و سرما خورده. به مادرش گفت که شاید برای آخر هفته برود شمال پیشِ آن‌ها. مادرش همچنان نگران بود و گفت حتما اَدالت کُلد بخورد و اگر هم شد پنی سیلین بزند. علی باشدی گفت و خداحافظی کرد.

احساسِ بی‌پولی اذیتش می‌کرد. به خودش قول داد دیگر از پدرش پول نگیرد. همین شد که زنگ زد به شماره‌ای که چند روزِ پیش، روی دیوار کنارِ خوابگاه دیده بود. شماره‌ی کسی بود که آگهی داده بود کتاب‌خانه‌ی ملت را خریدار است. وقتی تماس گرفت خریدار به او گفت فقط کتاب‌های رمان، شعر، عرفان، تاریخ و فلسفه را خریدار است. تازه باید تعدادِ کتاب‌ها حداقل 100 جلد باشد و حاضر است یک سومِ قیمتِ روزِ آن کتاب پول بپردازد. با این تفاسیر، علی از او خداحافظی کرد. دلش نمی‌آمد کتاب‌هایش را بفروشد، ولی چه می‌شود کرد. این قضیه که بتواند پولش را خودش در آورد برایش اهمیتِ بیشتری داشت. دو دل بود که تمامِ تلاشش را بکند تا کتاب‌هایی را که به بقیه قرض داده است پس بگیرد تا آمارِ آن را به 100 جلد برساند و یا این که بگردد دنبالِ یک کارِ دیگر. یادِ روزی افتاد که کتاب‌های اضافه‌اش را برده بود روی میزی کنارِ سایتِ دانشکده و به دانشجوها گفته بود که هر کس هر عنوانی را که دوست دارد ببرد. ما ایرانی‌ها عادت داریم هرجا چیزی مجانی می‌بینیم برای به دست آوردنش دست و پا بزنیم. حالا آن چیزِ مجانی چه باشد، مهم نیست، به کار ما می‌آید یا نه، مهم نیست، حتی ممکن است ضرر داشته باشد، مهم نیست، چیزی که مهم است این قاعده است: اگر جایی چیزی را مجانی می‌دهند برو و بگیر، حتی اگر زهر مار باشد.  علی هم که این اخلاقِ ما ایرانی‌ها را می‌دانست جمله‌ای را روی کاغذی نوشت و آن را چسباند روی میز کنار کتاب‌ها. «قیمت هر کتاب برابر است با یک بار مطالعه‌ی آن. اگر کتابی را نمی‌خواهید بخوانید آن را برندارید.»

¶¶¶

از خیابانِ اصلی اختیاریه شروع کرد. یک خیابانِ مشجر خنک توی روزِ گرم تیرماه. نغمه‌ی پرندگان به گوشش می‌خورد. آوزاخوانی یک سری پرنده که بزرگترین حسن‌شان بی‌غمی بود. آن هم با این چهچه‌ای که سر می‌دادند. ماشین‌‌های‌آخرین مدل از کنارش رد می‌شدند؛ سریع و بی‌اعتنا. جوانکی پیچید توی خیابانِ اختیاریه و کنارِ خیابان پارک کرد. دستی را کشید و با شلوارکِ سفید رنگ و تی‌شرتِ همرنگ با شلوارکش پرید پایین و رفت توی مغازه. بعدِ این که رفت شیشه‌های ماشینش رفت بالا و کمی بعد خنک‌کننده‌ی موتورِ بی‌ام دبلیواش خاموش شد.

 اسم کوچه‌ها توجه‌اش را جلب کرد. لاله، سنبل، مهران، ... انواع و اقسامِ اسم‌های فانتزی. ساختمانِ 4 طبقه‌ای دید که فقط 4 زنگ داشت. احساس کرد باید جز دهکِ بالای جامعه باشند. زنگِ اول را زد:

- بله، بفرمایید؟

زنِ جوانی جواب داد. صدایش خواب‌آلود بود. شاید چندان خوشحال نبود از این که دارد این وقتِ روز جواب می‌دهد. علی شروع کرد به توضیح دادن در موردِ طرح و پرسش‌نامه‌اش:

- خانم ببخشید. من یک پرسش‌نامه داشتم که برای پایان‌نامه‌ی دانشجویی‌ام است. یک سری سوال است اگر زحمتی نیست لطف کنید از من تحویل بگیرید. فردا می‌آیم جوابِ پرشده‌اش را می‌گیرم.

- بیاندازید توی باکس‌مان.

علی هم تشکر کرد و پرسش‌نامه را انداخت توی باکس‌شان. همین طور زنگ‌های دیگر را زد و همین جملات خسته کننده را تکرار کرد. غالبا سر باز می‌زدند. موردهای بعدی مثل آن خانمِ خواب‌آلود اولی نبودند. هوشیارتر می‌نمودند:

- سوالاتش چیست؟

- در موردِ میزانِ رضایت شما از زندگی. برای پایان‌نامه‌ام است و این که شخصِ خاصی به این سوالات چه پاسخی داده محرمانه باقی می‌ماند و فقط من از آن اطلاع خواهم داشت.

- ممنون آقا. ما وقت نداریم.

بعضی‌شان هم خودشان می‌آمدند می‌گرفتند. برای شروع بد نبود. نزدیکی ظهر بود. دهانش خیلی خشک شده بود. هم تشنه بود و هم می‌خواست قرص‌هایی را که صبح دکتر به او داده بود بخورد، این شد که یک بطری آب معدنی خرید. اگر طرف‌های گمرک یا منیریه بود احتمال داشت کلمنِ آبی جلوی یکی از مغازه‌ها باشد و او برای خوردن قرص‌هایش نیازی به خریدنِ آب معدنی نداشته باشد، ولی در شمال شهر خبری از این چیزها نیست که اگر هم باشد کسی از آن کلمن آب نمی‌خورَد، مگر می‌شود از لیوانی که همه به آن دهان زده‌اند آب بخوری! تازه، خیلی هم بی‌کلاس است.

 می‌خواست ناهار بخورد، کوچه‌ی خلوتی پیدا کرد و رویِ جدولِ کنارِ کوچه زیرِ سایه‌ی درختی نشست. سیب‌زمینی آب‌پزی را که از دیشب مانده بود از توی کیفش درآورد و شروع کرد به خوردن. همچنان سرش تیر می‌کشید. سرش را گذاشت روی کیفش تا چند دقیقه‌ای استراحت بکند.

نزدیکی‌های عصر شروع کرد به گشتن و پرسش‌نامه پخش کردن توی خیابانِ اختیاریه­ی شمالی که نامش شده بود شهید آذرمینا. توی یکی از این فرعی‌ها، پیرمردی سفیدپوش نظرش را جلب کرد. پیرمرد داشت به درخت نزدیکِ درِ خانه‌اش آب می‌داد. زمینِ جلوی دروازه را هم کامل آب‌پاشی کرده بود. علی جلو رفت و مودبانه سلام کرد:

- خسته نباشید حاج آقا. ببخشید مزاحم‌تان شدم.

پیرمرد لبخندی زد و با خوشرویی به علی نگریست.

- علیک سلام. بفرما جوان.

- من دانشجو هستم و برای پایان‌نامه‌ام تحقیقی را شروع کرده‌ام. برای کامل شدنِ داده‌هایم یک سری پرسش‌نامه‌ را پخش می‌کنم تا ببینم نظرِ مردم چیست. اگر شما وقت داشته باشید من یکی از این پرسش‌نامه‌ها را خدمت‌تان تقدیم کنم.

علی پرسش‌نامه را داد دستِ پیرمرد. پیرمرد نگاهی کرد و سری تکان داد:

- باشد می‌خوانمش و اگر پسندیدم جواب می‌دهم. دانشجوی کجا هستید؟

- دانشجوی دانشگاهِ...

هنوز علی نگفته بود که پیرمردِ سفیدپوش گفت:

- دانشگاه آزادی نیستی که؟

علی خندید و گفت:

- نه حاج آقا، دانشگاه ملی هستم.

- نه این که دانشگاه آزاد بد باشد. همین جوری پرسیدم وگرنه عروسِ خودم مسوول سایتِ کامپیوتر توی یکی از همین دانشگاه‌‌های آزاد تهران است. اتفاقا خیلی روی حرفش حساب می‌کنند. ولی به نظرم کیفیتِ آموزشی دانشگاه آزاد از سراسری پایین‌تر است. پس که تحقیق می‌کنی. بسیار خوب. کی به نظر ما توجه می‌کند جوان! تو حالا می‌گویی می‌خواهم نظرِ مردم را بدانم. از این که می‌بینم قیافه‌ی  تر و تمیز و باشخصیتی داری دارم می‌گویم. من خودم کلی توی همین انقلاب زحمت کشیدم. باورت نمی‌شود بگویم سرِ یک قضیه‌ای رفتم خدمتِ امام. توی دبیرستانِ علوی. همان جا آقایان گفتند که بیا تو خط و مسئولیت بگیر. من سال‌ها تو خطِ چوب بودم. حالا نبین پیر شدم.

- نه ماشالله سرِ حال هستید؟

- قربانت. نه آن نا و  نفسِ سابق نیست. بالاخره همه یک روزی پیر می‌شوند. می‌گفتم، همان موقع گفتم نه من می‌خواهم توی بازار باشم. وارد سیاست نشدم. جزِ کله گنده‌های چوب بودم. یادش بخیر چه دورانی بود. الان مشکلِ حکومت این است که با مردم صداقت ندارد. دروغ می‌گوید. دوست دارم من را پیشِ این مسولین رده بالا ببرند. بگویم این قدر دروغ نگویید. از همه طرف هم دروغ می‌گویند. فکر نکن من یک جناحِ خاص را دارم می‌گویم. همه‌شان سر و تهِ یک کرباسند. این جوری نمی‌شود مملکت‌داری کرد. همین شهرداری ببین. این چه وضعِ اداره‌ی شهر است. چندباری رفتم دعوا. یک وقت نگویی این حالا این بالا نشسته و بی‌دین است. نه والله من خودم الان باید بروم سرِ نمازم. همیشه قبلِ نماز مغرب چند رکعت نماز و چند صفحه‌ای هم قرآن می‌خوانم. این جور کار کردن مردم را بی‌دین می‌کند. مردم سرخورده می‌شوند. یک وقت نگویی اِه این هم ضد انقلاب است. نه باید با تفکر درست و صداقت کشور را اداره کرد. من حرفم این است.

به داخلِ خانه اشاره کرد شیرِ آب را ببندند. آن قدر با علی صحبت کرد که آرام آرام آفتاب هم پشتِ ساختمان‌های زیبای فرمانیه ناپدید شد. از جریانات چوب گفت و از استخاره‌ای گفت که در جوانی آیت الله میلانی برایش گرفته بود. آخر سر به علی توصیه کرد:

- من هم این را می‌خوانم ببینم چه نوشتی. ولی فکر می‌کنم دنبالِ یک کارِ بهتر بگردی بهتر است. آدم باید سعی کند یک کاری کند بیشتر پیشرفت کند. کامپیوتر یاد بگیر و دنبال یک کار درست و حسابی باش.

علی خداحافظی کرد و به صحبت‌های پیرمرد فکر کرد. با خودش می‌گفت خوب کدام یک از ما را اگر بدون مراقب سرِ جلسه امتحان بگذارند تقلب نمی‌کنیم، کدام یک از ما اگر امکانِ استفاده از رانتی را داشته باشیم ممکن است از آن استفاده نکنیم، کدام یک از ما اگر روزِ اول دانشگاه مدرکی را به‌مان بدهند و بگویند بیا این مدرک، نمی‌خواهد سرِ کلاس بروی قبول نمی‌کنیم. کدام یک از ما اگر شغلی که به تخصص ما ارتباطی ندارد به ما پیشنهاد بدهند حاضر نیستیم آن را قبول کنیم. خوب این مسوولینی که داریم همه مردمانی هستند که از بین همین ماها بیرون آمده‌اند. آن‌ها را از فضا که نیاورده‌اند و تا این ما و جامعه ما بهبود نیابد مسوولین ما بهبود نخواهند یافت. عجله کرد که زودتر برسد به خانه‌ی پدر خانمش.



[1] در همه جای کتاب منظور از تخم، تخم مرغ است؛ آن طور که در خوابگاه‌مان مرسوم است.

پس‌نوشت:

1. این داستان برایم از جهاتی مهم و خاطره‌انگیز است؛ از این جهت که من چهار سال پیش هم فکر می‌کردم روزنامه‌خواندنِ کارِ عبثی است و هنوز هم بر این عهد پای‌بندم. یا این که یادم می‌آید یکی دو بار کتاب‌هایم را در دانشکده، به طور مجّانی در اختیار بچّه‌ها گذاشته‌ام. کتاب‌هایی که هم‌دانشکده‌ای‌ها می‌بردند تا بخوانند و استفاده کنند. یا آن تکّه‌ی بحث‌های خوابگاهی که هنوز هم برایم زنده است. از گفت‌وگوهای دو نامزد می‌گذرم که زیادی کلیشه است!

2. تا انتهای هفته‌ی بعد!

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری