یا لطیف

آقای دکتر محسن رضایی

سلام سردار

شنیده‌ام چند وقتی است علیهِ آقای هاشمی رفسنجانی و آقایان موسوی و کروبی مصاحبه می‌کنید. شنیده‌ام در مصاحبه‌ای که با وب‌سایتِ خودتان انجام داده‌اید، موسوی و کروبی را با جبهه‌ی ملی مقایسه کرده‌اید و گفته‌اید این‌ها دچار ارتداد شده‌اند. عجب؟ حتما می‌دانید که حکمِ ارتداد در دینِ اسلام چیست! اگر نمی‌دانید بپرسید. شنیده‌ام در برنامه‌ی دیروز امروز فردا از این که هاشمی، رهبر را تنها بگذارد احساس نگرانی کرده‌اید. عجب! خودتان هستید سردار؟ آیا همین شما نبودید که رهبر مملکت را که الان سنگش را به سینه‌تان می‌زنید تنها گذاشته‌اید؟ همین شما نبودید که بعدِ ۹ دی به رهبر مملکت نامه نوشتید و گفتید میرحسین بچه‌ی خوبی است؟ همین شما نبودید که مساله‌ی حکمیت را مطرح کردید؟

ای آقا عجب دنیایی است. حالا این‌ها شده‌اند فتنه‌گر. برادر! دیر شده است. موضع‌گیری در این شرایط را نمی‌گویند بصیرت. از شما بعید بود که یارِ انقلاب و استوانه‌ی نظام را تنها بگذارید!!

آقای دکتر رضایی

شما همان کسی هستید که فردای انتخابات گفته‌اید که تقلب شده است و نماینده‌ی شما خواهان ابطالِ انتخابات شده است. این در حالی بود که شما کم‌تر از ۲ درصد آرا را به دست آورده بودید و فاصله‌ی شما با نفر اول ۲۳.۸ میلیون رای بود. عجب. من آن موقع به حاجی میرحسین حق می‌دادم که معترض باشد، چون نفر دوم بود و نفر دوم حق داشت اعتراض کند و حتی بگوید تقلب شده است. اما شما که آرای‌تان قابلِ صرف‌نظر کردن بود چطور چنین ادعایی کرده‌اید؟

من شما را آدمِ خوبی می‌دانم، اما به شدت از این تاکتیک‌تان منزجر هستم. از این که به موسوی می‌گویید فتنه‌گر و خواهانِ محاکمه‌ی آنان هستید.

این وسط گوشتِ قربانی آقای خامنه‌ای است. که مواضعش در روز اول با امروز فرقی نکرده. نه تند بود و نه کند. واقعا بگذریم.

آقای دکتر خباز عزیز

انتظار نداشتم دوستان خودتان را تنها بگذارید. خیانت رسم زشتی است. شما که عضو مرکزی ستاد انتخاباتی کروبی بودید در نطق‌تان در مجلس ۲۶ بهمن، شیخ اصلاحات و آقای موسوی را فتنه‌گر نامیدید و از آن‌ها اعلام برائت کردید. گفتید که پیروِ آقای خامنه‌ای هستید.

عجب رسم زشتی دارد سیاستِ شما آقای خباز!

 عجب رسمِ پلیدی دارد. این سیاستِ تابعِ باد، حالِ آدم را بهم می‌زند. شما تغییر نکرده‌اید و نگفته‌اید خط‌تان تغییر کرده است، فقط اعلام کرده‌اید که جهت‌تان را عوض کرده‌اید. دارم بالا می‌آورم از این سیاستِ زشتِ شما. حالم بهم خورد وقتی اصلاح‌طلبان، بخوانید منفعت‌طلبانِ مجلس، آقای موسوی را تنها گذاشتند.

بیش‌تر از این چوپ توی این نامردی نزنم بهتر است.

آقای مهندس موسوی

درود به شرفت. تو از جهاتی از خیلی از این سیاست‌مدارانِ مجلسی و غیره بهتری. تو پای حرفت می‌ایستی. عقیده‌ات را به اوضاع نمی‌فروشی. فقط بازی را بلد نیستی. اگر بلد بودی، الان هم حرفت را می‌زدی و هم محبوب بودی و یا دستِ کم منفورِ عده‌ای نمی‌شدی. همان طور که طرفدارانِ اغتشاش‌گر و رادیکالت شعاری علیه‌ِ احمدی‌نژاد نداده‌اند، تو هم می‌توانستی طوری برخورد کنی که طرفدارانِ حتی رادیکالِ حکومت به تو فحش ندهند.

میرحسین عزیز

تو از خاتمی هم بهتری. خاتمی هم تو را تنها گذاشته است. خاتمی هم دورت زد. خاتمی هم زیر پایت را خالی کرد. برای این که زنده بماند. برای این که بتواند نفس بکشد. ولی تو شرف و آبرویت را کفِ دستت گذاشته‌ای تا از آن‌چه بدان باور داری دفاع کنی. این ایستاده‌گی ارزش دارد. درست است هنوز سیاست‌مدارِ خوبی نشده‌ای، اما واقعا بی‌هراسی.

آقای موسوی

من تا به حال به تو فتنه‌گر و منافق نگفته‌ام. از این به بعد هم سعی می‌کنم نگویم. فتنه‌گر و منافق آن کسی است که مثلِ زیر شلواری ایدئولوژی‌اش را عوض می‌کند. خوشم آمد که تابع باد نبودی و نیستی. هنوز هم بیانیه می‌دهی و از امام و آرمان‌هایش می‌گویی... عجب استقامتی! 

میرحسین جان

تو از بیگانگان و اقتدارگریان و راستی‌های ننال، که با تو هر چه کرد آن آشنا کرد. این آشنایان منافق. آشنایانی که برای حفظ موقعیتِ خفت‌بارِ سیاسی‌شان تو را فروختند. خباز و دیگرانی که به پوستِ خیاری فروختند. این همه از تو پول و اعتبار گرفتند که برایت تبلیغ کنند و حامی‌ات باشند، ولی منافع‌شان را به عقایدشان ترجیح دادند.

میرحسین آقا

این دوستانِ شما دستِ کم می‌توانستند سکوت کنند. ولی چه فایده که انتخاباتِ مجلس نزدیک است و حمایت از تو و یا سکوت دردی را دوا نمی‌کند. کما این که مطمئن باش این موضع‌گیری‌های ظاهری‌شان نجات‌شان نمی‌دهد.

مهندس میرحسین

این مانده‌گاری روی عقیده‌ات همانند محمود احمدی‌نژاد است. وقتی همه‌ی جریان‌های حامی و همسو با دولت مانندِ سرلشکر فیروزآبادی و طائب و خیلی‌های دیگر به او فشار آوردند که دست از سر مشایی بردارد، باز هم احمدی‌نژاد دوستش را نفروخت و از او حمایت کرد. او حاضر شد اصلی‌ترین حامیانش را از دست بدهد ولی دوستش و حرفش را نفروشد.

پانوشت:

باید بگویم به نظرم خطِ اصیل انقلاب در نظراتِ موسوی و برخی عقایدِ احمدی‌نژاد نیست.

این نوشته در موردِ درستی و یا نادرستی عقاید آقای موسوی و احمدی‌نژاد نیست.

بلکه تکریمی بود از ایستاده‌گی روی مواضع. این آدم‌ها، همچون خامنه‌ای رهبر، می‌توانند و جگرش را دارند که مقابل غرب بیاستند و ایرانی مستقل بسازند. درود بر آن‌ها!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

دانشکده‌ی علوم، گروهِ ریاضی

دفاعیه‌ی پایان‌نامه جهتِ اخذِ مدرکِ کارشناسی ارشد

در رشته‌ی ریاضیِ محض، گرایشِ سیستم‌های دینامیکی

 

 

تکینگی در مساله‌ی N-جسم نیوتونی

 

و ساختارِ مدارهای حرکتِ ماهواره

 

 

 

ارائه‌دهنده: میثم امیری بشلی

استاد رهنما: دکتر بهروز رئیسی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

استاد مشاور: دکتر بهزاد نجفی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

داورِ داخلی: دکتر سید حجت‌الله مومنی (استادیارِ گروهِ ریاضیِ دانشگاهِ شاهد)

داورِ خارجی: دکتر میرعباس جلالی (دانشیارِ دانشکده‌ی مهندسی مکانیکِ دانشگاهِ صنعتیِ شریف)

چکیده:

حرکت، ماهیتِ فیزیک و مطلوبِ سیستم‌های دینامیکی است. در این پایان‌نامه، نظر به اهمیتِ معادلاتِ حرکت در فیزیک و مدل‌سازی در سیستم‌های دینامیکی، به معرفی و بررسی مفاهیمِ مهمی در مکانیکِ سماوی و ردیابی ساختارِ سراسری مدارهای ماهواره پرداخته‌ایم. در هر مساله‌ی سماوی بررسی مفاهیمِ تکینگی، حرکتِ نهایی به همراهِ تحلیل‌های دینامیکی همچون نظریه‌ی پایداری و انشعاب و حتی آشوب مرسوم است. تحلیلِ دینامیکی یک دستگاهِ ذراتِ سماوی، در فصلِ پایانی، هدفِ ما بوده است.

 

کلمات کلیدی مکانیکِ سماوی، سیستم‌های دینامیکی، تکینگی، حرکت نهایی، ساختار سراسری مدارهای ماهواره.

 

مکان: آمفی تئاتر دانشکده‌ی علوم

 

زمان: شنبه، دوم بهمن ماهِ ۱۳۸۹

 

ساعت ۱۴:۰۰ تا ۱۵:۰۰

 

=============================================================

 

 

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

سه‌شنبه این هفته، بعدِ سمینارِ فضایی‌ام، رفتم کتاب‌فروشی هدهد. این کتاب‌فروشی داخلِ خیابانِ کم‌مغازه‌ی ادوارد بروان، متصل‌کننده‌ی ۱۶ آذر و کارگر شمالی، دوست‌داشتنی و دنج است. کتاب‌فروشی، مخصوصا همانندِ یک جایی مثلِ هدهد، جزو یکی از آن مشاغلی است که می‌خواهم در مدینه‌ی فاضله داشته باشم.

چون چنین جایی، یعنی یک کتاب‌فروشیِ دنج همانندِ هدهد، چند خاصیتِ عالی دارد برای شناختنِ این جهانِ مغشوش:

۱. آدم می‌تواند تویش بحث کند با آدم‌های باحال و کتاب‌خوان. صحبت کند با یک سری جوانِ با شور و با حال. که همه جورش را می‌توان توی یک جماعتِ جوانِ دانشجوی کتاب‌خوان سق زد. از دانشجوی بسیجیِ آرمان‌خواه که دنبالِ مطالبه‌ی حرف‌های آقا در بخش‌های مختلف است تا دانش‌جوی دگراندیشی که معتقد است باید در همه چیز شک کرد و دوباره شروع کرد و شخم زد. و معتقد است باید یک جورایی اسلام را نمود عقلانی. البته‌ فقط این دو گروهِ آرمان‌خواه از میانِ دانش‌جویان مشتری چنین کتاب‌فروشی نخواهند بود. بلکه دانش‌جویانِ دیگری از هم نحله‌های فکری دیگری هستند که می‌توان لیبلِ یکی از این دو گروهِ معروف را به تن‌شان چسباند. البیته این لیبل، بسته به نوعِ نزدیکی‌شان به این دو گروهِ جوان و آرمان‌خواه، می‌تواند پررنگ و کم‌رنگ باشد. بعید است کسی در این میان لیبلِ بی‌رنگ بچسبد بهش. چقدر دوست‌داشتنی است صحبت کردن با این دست دانش‌جویانِ کف‌آلود. چون جامعه‌ی ما آغشته به کف‌آلوده‌گی است. چون جمعِ دانش‌جویانِ ما، که متاسفانه بدجوری عوام است، مبتلای به این سندروم است. کف‌آلوده‌گی در میانِ جوانانِ دانشجویی، مخصوصا آش‌خورانِ جوجه‌ترمی، یک ویژیگیِ بارز و یک اپیدیمیِ تاسف‌بار است. حتی کتاب‌خوانی این جماعت نتوانسته مشکلِ کف‌آلوده‌گی را حل کند. چون کتاب، وقتی عمیق خوانده نشود، بیشتر کف می‌آورد. چون امر بر دانشجوی جوجه مشتبه می‌شود که فهمیده است کتابی را و خوانده است مقاله‌ای را. در حالی که چون انسجام در خواندن و موضوع‌بندیِ متقنی ندارد و هر کتاب خوب و مزخرفی را می‌خواهد بخواند، پس به جای عمقِ بیشتر، کفِ بیشتر در وجانتش متجلی می‌شود.

 وقتی نخوانده است بحث با چنین دانشجویی راحت‌تر است. وقتی می‌خواند مگر می‌شود باهاش بحث کرد؟ الا و لابد می‌گوید: «همینی است که من فهمیده‌ام.»  این برای منِ رمان‌نویس موقعیتِ خوبی است. چون دوست دارم برای دانش‌جویان بنویسم، چه کاری از این فراهم‌تر و بهتر؟ می‌نشینی توی کتاب‌فروشی، که فقط تویش رمان دارند تقریبا مثلِ هدهد، و با جوانان و دانش‌جویانِ اهلِ کتاب به بحث می‌نشینی. و شاید هم تاسف بخوری به کف‌آلوده‌گی‌شان. البته منظور من از کف‌آلوده‌گی، یک عارضه‌ی فرهنگی در بینِ جوانانِ آرمان‌خواه و کتاب‌خوان است. وگرنه کف‌آلوده‌گی شقوق دیگری هم دارد. که تا روابطِ ناجور دختر-پسر، پسر-پسر، دختر-دختر کش می‌آید.

۲. هدهد نزدیکِ دانشگاهِ قدیمیِ تهران است. اگر این شرط نباشد، نه مدینه‌ی فاضله می‌خواهم و نه  کتاب‌فروشی.

۳. کتاب خواندن. یک داستان‌نویس باید کتاب بخواند. چه جای بهتر از این جا. البته به نظرِ من هر فروشنده‌ای باید کتابی را که می‌خواند بخرد. چون هدف خریده شدن و اشاعه‌ی فرهنگِ خواندن است. نمی‌دانم اهالی جوان و آرمان‌خواهِ هدهد بدین بند پای‌بند هستند یا نه. ولی خوب باید باشند. به قیافه‌های نورانی‌شان می‌خورد که کتابی را که می‌خوانند بخرند. این احترام گذاشتن به کتاب، قدِ یک پیتزا است. می‌خری، می‌خونی و یا می‌خوری. چه بسا همان خواندن را هم بشود به نوعی خوردن معنا کرد. به شرطی که از موضعِ مغالطه که در این جور تشبیهات ملس است دوری نمود. و الله اعلم.

این همه آدم‌ها بی‌دلیل کارها را انجام می‌دهند، شما به سه دلیل راضی نمی‌شوید؟

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

کسی ۵۵ هزار تومان به حسابم ریخته است. منتها پرینتِ حساب هم به دادم نرسید و نتوانستم بفهمم این پول از کجا ریخته شده. البته حدس‌هایی می‌زنم... در هر صورت خوشم نیامد از این که کسی بخواهد این جوری کمکم کند. نه این که از کمک کردن بدم بیاید و یا از این جور حرف‌ها. ولی از این که نگفته و ندانسته کسی پول به حسابم بریزد احساسِ خوبی ندارم. شاید هم دست‌مزدِ کاری باشد که انجام داده‌ام. که در این صورت امری علی‌الحده است و باید بدانم دست‌مزدِ چه کاری است. در هر صورت آن دوستِ بزرگوار که این کار را کردند به من اعلام کنند.

افزونه:

این بغل، در موردِ ابراهیم گلستان، یکی از کیس‌های جالب و با سوادِ روشن‌فکری، مطالبی گفتم. مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی را از

 http://www.7rokh.com/index.php?option=com_content&task=view&id=59&Itemid=139 دانلود کنید. (تو را قرآن سریع نتیجه نگیرد که فلانی دستگاهِ فکری گلستان را قبول دارد و از او بت می‌سازد و این حرف‌ها. نه من گلستان را به خاطرِصداقت و هوشش تحسین می‌کنم. وگرنه حداقل، کمِ کمش، کسی را که به صورتِ آهنگین به بقیه فحش بدهد و یا مستقیم بکوبد، را ممشای خود قرار نمی‌دهم. )

واقعا هم توی جای خوش آب و هوایی زنده‌گی می‌کند. چند عکس از ساسکس هم گذاشتم تا بگویم باید دید این دنیای زیبا را. مخصوصا اگر به قولِ محمد ابراهیمِ فیلمِ مادر حسابِ آخرت‌مان هم یازده-یازده است. عکسِ اول هم توی حیاطِ خانه‌ی گلستان با حضورِ مهاجرانی و خانمش است. آن پیرمردِ موسپیدِ خندان، ابراهیم گلستان است.

بقیه عکس‌ها هم از ساسکس است. ساکس را مثلِ کفِ دست می‌شناسم. بگوید که کجایش را می‌خواهید تا عکسش را همین جا بزنم. حیف که باید توی ایران بمانم، ولی کجا بهتر از ساسکس؟!

http://en.wikipedia.org/wiki/Sussex

از این‌جا داستانش را بخوانید. داستانِ ساسکس را.

 

که این آخری هم نقشه‌ی ساسکس است.

page to top
Bookmark and Share
 

یا لطیف

این‌جا مطلبی از من چاپ شده است که درآن چند رمانِ کلیدیِ جهان را معرفی کرده‌ام. مناطِ این معرفی، همان کتابِ رمان‌های کلیدیِ جهان است که به نظرِ من به خاطرِ نداشتنِ نمایه به شدت کارِ من را سخت کرده بود.

این روزها سرم حسابی شلوغ است، هم از جهتِ کارهای علمیِ عقب افتاده‌ام؛ فکر کنم طاقتِ استادم را طاق کرده و هم دیتا جمع کردن در موردِ هم‌جنس‌گرایی و رمانی در این باب. فکر کنم این رمان برای آماده سازی خیلی بیشتر از آن چیزی که من فکر می‌کنم وقت می‌طلبد.

این را هم لو بدهم که وقتی کتابِ جدیدی بخوانم وبلاگم را آپ می‌کنم. اگر زود به زود کتاب بخوانم، این وبلاگ زود به زود آپ می‌شود، و اگر هم دیر به دیر، دیر به دیر. البته حالا حالا سراغِ مجموعه‌های عظیم (رمان) نمی‌روم.

دیگر چی را باید اعتراف کنم؟

 

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف 


بد رفتاری با اثرِ داستانی این قلم در انتشارتِ سوره‌ی مهر نابخشودنی نیست، منتها دردمندی و تنهایی بچه‌هایی را که مثلِ من فکر می‌کنند بیشتر می‌کند. فکر نمی‌کردم روزی سوره‌ی محترمِ مهر، که خود به گفته‌ی رییسش سودای بهترین ناشرِ کشور بودن را در سر می‌پروراند، و خودش را ملتزمِ به هنرِ مضمون‌محورِ مذهبی می‌داند، با بد اخلاقی با اثرِ داستانی یک جوانِ تازه‌کار برخورد کند.

من الحمد الله بدهکارِ هیچ جریان و انتشاراتی نیستم و به همین دلیل باکیم نیست که بی‌پروا حرفم را بزنم. آتیه‌ای داشته باشم در آسمانِ شلوغِ ولی کم‌محتوای ادبِ ایران مهم نیست، اثرم چاپ شود یا نشود هم مهم نیست، مهم این چیزهایی است که می‌بینم و وظیفه‌ی خود می‌دانم که بیانش کنم. 

البته من هنوز انتشاراتی که «این‌ها» می‌گویند مافیای چاپ و نشر را برعهده دارند نیازمودم.  شاید این انتشارت، مانند چشمه و مرکز و این‌ها اخلاق‌بنیان‌تر باشند از امثالِ سوره‌ی مهر در قبالِ داستانم.

می‌خواستم با چاپِ اثرم خودم را، آینده‌ام را، داشته‌هایم را، هنرم را، وخیلی چیزهای دیگرم را گره بزنم با ادبیاتِ موافقِ جریانِ فکری‌ام. اما این دوستان چنان تلخ برخورد کردند که باید برای همیشه سودای سوره را به عطای نویسنده‌گانی که مناسبِ حالِ سوره می‌نویسند رها کنم.

من میثم امیری مقلد آیت الله مکارم شیرازی در کشوری که رهبرش را به عنوانِ رهبر، و نه بیشتر و نه کمتر، قبول دارم نمی‌خواهم ادبیاتم نه متهد به اسلام باشد و نه متعهد به غرب. من نمی‌خواهم فضای کافکایی و مارکزی را بازتولید کنم و نه داستان‌های دینی را بازنشر دهم، تنها می‌خواهم قصه‌ی مردمم را بنویسم. اگر چاره‌ای باشد و اگر روزی روزگاری انتشارتی پیدا شود که چاپ‌شان کند. می‌خواهم قصه‌ی مردمم را در همین آزادی، انقلاب، شوش، فرمانیه، چیذر، قلهک، دروس، شهرکِ غرب، باقرشهر، شاه عبدالعظیم، روستا، ییلاق، ساری و... بنویسم با موضوعِ مشخص. 

و اما بعد...

بعد از حدود چهل روز از سوره‌ی مهر تماس گرفتند. یکی از کسانی که کتابم را بررسی کرده بود، و البته نویسنده‌ی مهمی محسوب می‌شد، اشاره کرد که کتابِ خوبی نوشته‌ام، منتها پاره‌ای از اشکالات را متذکر شد که باید تصحیح‌شان کنم. من هم گفتم آن اصلاحات را باید ببینم تا بتوانم تصحیح‌اش کنم و ندیده نمی‌توانم این پیشنهاد را قبول و یا رد کنم. او، یعنی همان نویسنده‌ی مهم، اشاره کرد به کلاس‌های آموزشِ داستان‌نویسی و این جور چیزها. من که تازه دو ریالی‌ام افتاده بود، نه گذاشتم و نه برداشتم، مثلِ یک آدمِ خرِ بی‌سیاست پوزخندی زدم و گفتم وقتِ این کارها را ندارم. او هم گفت پس منتظر باش یک نفر دیگر اثر را بخواند و «بعد نظرمان را اعلام کنیم». نیم گرم شعور کافی بود تا من بفهمم که اگر جنگ و صلح هم نوشته باشم، چاپ نخواهد شد که نخواهد شد.

چند روزِ پیش، تقریبا بیست روز بعدِ آن جریان، بیمارستان بودم که خانمی زنگ زد و گفت کارِ من تصویب نشده است. پرسید پستش کنند یا خودم بیایم سوره؟ گفتم من می‌آیم و شما زحمت نکشید.

داستان را که گرفتم تویش عینا این جملات نوشته شده بود:

جناب آقای میثم امیری بشلی

با سلام

اثر شما نشان از استعدادتان دارد اما برای این که از نظر ساختار و محتوا به مرحله چاپ برسد نیاز به حک و اصلاح و صرف وقت دارد.

با این امید که برای رسیدن به نقطه مطلوب از مطالعه‌ آثار ادبی خارجی و ایرانی غفلت نفرموده و زیر نظر استادی مشکلات اثرتان را رفع فرمایید.

کارشناس قصه

مرکز آفرینش‌های ادبی

می‌بینید تو را به خدا! چقدر دقیق و موشکافانه اشکالاتِ اثر به من گوشزد شده! من نمی‌دانم کارشناسِ محترم وقتی می‌گوید ساختار و محتوا منظورش چیست؟ دقیقا چه اشکلاتی را مدِ نظر داشته؟ فکر نمی‌کنید این نامه را بر هر رمانی می‌توان صادر کرد؟ چه تاکیدِ جزئی شده است تا من بفهمم کجای کار می‌لنگد و ساختار و محتوا چه اشکالی دارد؟ من نه، شما، خدا وکیلی چه می‌فهمید از این نامه؟ واقعا اگر داستانِ بنده نقدی شده، بگویید ما هم بدانیم.

بندِ دوم نامه تعیین تکلیف می‌کند برای آدم. می‌گوید آثارِ ادبی مطرح را بخوانم. چه جالب! خوب شد گفتند، وگرنه من چه کار باید می‌کردم! دوستان محترم در مرکز آفرینش‌های ادبی، و آقای فردی، که این بی‌تدبیری‌ها و بی‌هنری‌ها، در زیر مجموعه‌ی کاری ایشان اتفاق می‌افتد می‌شود بفرمایند هفته 2.5 رمانِ مطرح خواندن معیارِ مناسبیاست برای این گفته یا نه؟ هفته‌ای چند رمان بخوانم خوب است؟

طنزِ دیگر می‌گوید با استادی مشکلات‌تان را مطرح کنید. فکر کنم منظور ایشان از استاد، همان نویسنده‌ای است که در یک کارِ بسیار غیرِ تخصصی و به قول یکی از داستان‌نویسانِ مطرحِ کشورمان غیرِ حرفه‌ای، با بنده تماس گرفتند! منظورشان این استاد است یا کسِ دیگری؟ اصلا به شما چه ربطی دارد من اشکالاتم را چطور مرتفع می‌کنم؟ مگر شما اشکالاتم را گفتید که برای من نسخه می‌پیچید؟ منظورتان کدام اشکالات است؟

بگذریم.  غیرِ از اشکالاتِ ویرایشی که کارشناسِ محترمِ قصه در این نامه‌ی کوتاه از آن دریغ نکردند، فجایعِ دیگری هم رخ نموده است. (واقعا نامه را یک بارِ دیگر بخوانید، نه ویرگولی، نه یای اضافه‌ای، تازه استفاده از افعالِ منسوخی مانندِ فرمودن به جای کردن، را فاکتور می‌گیرم. )

و اما آن فجایعِ دیگر:

داستان را باز کردم تا ببینم آن داستان‌نویسِ مهمِ سوره‌ی مهری زیرِ چه عبارتی را خط کشیده است.

چشم‌تان روزِ بد نبیند. (غیر از اشکالاتِ نگارشی که جمعا به بیست مورد هم نمی‌رسد و من از این بابت سپاس‌گزارم) زیرِ عبارتِ زیادی خط کشیده شده است. چند نمونه‌اش را در زیر می‌آورم:

هم‌خوابگی با دخترکان

جمهوری اسلامی (علیه ااسلام!)

اجباری بودنِ چادر

فارغ شدی؟

لباس شنای یک تکه‌ام

تخم

حکومت... دروغ می‌گوید.

نخبه‌هایی که فرارِ مغزها می‌کنند

پاسور

اجوبه‌ی آقا

آلاتِ قمار

بابا فشار!

هم‌جنس‌بازها

پشتِ تیره‌ی کمر

زن‌های فاحشه

چقدر جنبشِ نرم‌افزاری ... رضا امیرخانی

و...

داشتم آتش می‌گرفتم وقتی ارتباطِ بینِ این مفاهیم را که مثلا باید تصحیح می‌شد می‌فهمیدم.

من با سایتِ لوح، همکاری دارم. این همکاری فقط به خاطرِ خانمِ عرفانی است. آن هم به خاطرِ این که ایشان اولین داستان کوتاهم را آن‌جا چاپ کرد، بدونِ هیچ لابی. من در خدمت‌شان هستم و برای‌شان مطلب می‌فرستم، هر وقت هم عذرِ ما را بخواهند باز هم خوبی‌های‌شان را فراموش نمی‌کنم و سعی می‌کنم قدرشناس باشم. 

آن چه که در این جا نوشتم قابلِ تعمیم به هیچ یک از اتفاقاتِ دیگرِ سوره‌ی مهر نیست. من فقط این مساله را فعلا برای اثرِ خودم صحیح می‌دانم، امیدوارم بغضِ کسی نسبت به سوره باعث نشود این نوشته را تعمیم دهد. اگر از تحدید استفاده کنید خیلی بهتر است تا تعمیم.

هدفم از این نوشته فقط احقاقِ حقِ خودم بود. فقط به خاطرِ خودم نوشتم و به فکر هیچ کسِ دیگری هم نبودم که مثلا بخواهم راهنمایی‌اش کنم. نوشتم چون در برابرِ رمانم و حسین عربی مسوولم. نوشتم چون معتقدم نباید با کسی تعارف داشت و همه باید در عینِ حفظِ ارتباطات‌مان با یکدیگر، حرف‌مان را هم بزنیم.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف. چون جوابِ کامنتِ سجاد طولانی شد، توی این پست حرفم را می‌زنم.

سجاد نوشت:

سلام
اصلن این فرهاد کی هست؟ می دونه نوع تفراتش چه جوریاس؟ آدم خطرناکیه؟زیاد اهل ایمان و اسلام و این حرف ها نیست. لینک حرومش نکن برادر.
حسن عباسی اطلاعاتیه یا فرهنگی ؟ سینماییه یا نظامی؟ چرا سر هر موضوعی حرف بی اساس می زنه و پررویی می کنه اما خطر مکتب مشایی رو فریاد نمی زنه؟ فیاض و رحیم پور هم همین طور. وصل اند به حکومت.
[خط فاصله]

من گفتم:

علیکِ سلام برادر!
1. همان طور که شما لینک هستید، فرهاد هم لینک است و لینکِ هر دوی شما به معنای تایید هر دوی‌تان نیست. اهلِ ایمان بودن را هم خدا می‌داند نه ما. اسلامِ ظاهری فرهاد هم مثلِ همه‌ی ما معمولی است. سکولار است، ولی شرف دارد به خدا!
2. حسن عباسی یکی از کارشناسانی است که من به او احترام می‌گذارم. نظراتش را در برخی زمینه‌ها حرفِ دلم می‌دانم. اصلا هم مهم نیست کارشناسِ نظامی است و یا کارشناس فرهنگی و یا شکنجه‌گر وزارت اطلاعات و یا یک مولتی میلیاردر...
3. حکومتی بودن هم شد دلیل، آقا سجاد؟ قدیم‌ترها ملاکِ پذیرفتن حرف‌ها سنجه‌ی خرد بود. به نظر ِ من حکومتی بودن یا نبودن به هیچ وجه معیارِ متقنی نیست. چون نمی‌شود گفت حکومتی‌ها  هر حرفی می‌زنند خلافِ واقع است. خودِ امام خمینی کسی بود که از همه بیشتر حکومتی بود ما هم صحیفه‌ی امام را می‌خوانیم و یاد می‌گیریم استدلال کردن را.
بالاخره همین فیاض کسی است که تندترین انتقادها را به صدا و سیما داد.
البته در همان هابیل هم کسانِ دگیری با بک‌گراندهای فکری دیگری هم مقاله دادند. 
۴. به نظر ِ من از وجهِ منفی حکومتی کسی است که تکنوکرات‌های بی‌خاصیت درست کرد تا تراکم بفروشند و خونِ ملت توی شیشه کنند. حکومتیِ منفی کسی است که با پولِ بیت‌المال جاسوس درست کرد توی نهادهای وابسته به دولت و صادر کرد به رادیو آمریکا. حکومتی کسی بود که وزیر بود و از همه‌ی مزایا استفاده کرد و بعد توی بی‌بی‌سی ملتش را مسخره کرد. حکومتی این‌ها بودند، حکومتی خیلی از همین سپاهی‌ها تن‌پرور هستند، نه حسن عباسی که خانه‌اش اجاره‌ای است و نه فیاض که یک استادِ دانشگاه است. حکومتی کسانی هستند که توی همین شمالِ خودمان زمین‌خورای کردند و به نظرم معلوم است چراقوه‌ی قضاییه نمی‌تواند با آن‌ها برخورد کند.

۵. حکومتی من هستم که با تمام وجودم دفاع می‌کنم ازحکومتِ عدلِ امیرالمومنین... همه‌ یک جوری  حکومتی هستیم... شما هم اگر یک کسِ دیگری بیاید سرِ کار و با پولِ بیت‌المال نشریه بنویسد بهش نمی‌گویی حکومتی؟... اگر مثلا سید حسن نشریه چاپ کند بهش نمی‌گویی حکومتی؟!...

اولین ویژگی حکومتی بودن آن هم از منظرِ شما باید این باشد که طرف از حکومت پول دریافت کند...
ولی من باید حقیقت را بگویم و آن این که هابیل از بیت‌المال پول نمی‌گیرد.

 وه، که چقدر این دین‌داری فرهنگی و دوست‌داشتنی است... تازه بعضی از هابیلی‌ها توی انتخابات سبز بودند، ولی درود به شرف‌شان، که غیرت‌شان را به رسانه‌های جنایت‌کارِ (و یا لااقل غبارافکن) غربی نفروختند و مردانه فحش خوردند، ولی متاع‌شان را ارزان نفروختند و ایستادند. از این جهت من هم مثلِ آنان دوست دارم سبز باشم... این سبز زیبا است.
راستی به قولِ رحیم‌پور ازغدی:
مواظب باشیم مارکسیسم مالیده نشویم. والا به خدا... محمد حبیبی که دارد لیبرالیسم مالیده می‌شود، این هم از سجاد که شخصی فرهنگی است و من نمی‌دانم چرا دارد از عینک نفرت‌پرورِ مارکسیستی مسائل را می‌بینید. به نظر من خطر ِ مارکسیسم از لیبرالیسم بیشتر است و باید مواظب بود.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

جدی خیلی بی‌غیرتیم. خامنه‌ای و خمینی به کنار، به امیرالمونین نسبتی روا داشته می‌شود، یک نفر نمی‌آید نه تبیین، نه توضیح، حتی یک تذکر به آدم بدهد که آقا حواست کجاست... یا چه می‌دانم قضیه را خوب نفهمیدی، یا لا اقل بگوید لطفا دروغ نگو. هیچی هیچی هیچی...

البته مطلب قبلی من عاری از حقیقت نبود، ولی ایراداتی هم داشت. کج‌فهمی‌هایی هم داشت ولی هیچ کس توجه نکرد. باز دم m گرم، یک کامنتی گذاشت. فعلا این مطلب را از من بخوانید تا ببینیم در برخورد با فضای وب چه غلطی باید بکنم.

http://www.tmu-math83.blogfa.com/

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

معذرت از بابتِ تاخیرم. واقعیت این که یک مقداری بابام ناخوش احوال بود، برای همین نوشتن در وبلاگ و به طور کلی کارهایم کمی با تاخیر مواجه شده.

اولش؛

سلام و درود بر شما خوانندگانِ وبلاگم. این‌ها که می‌بینی طراحی جدید وبلاگم است با قدرتِ تمام نشدنی دوستِ باورنکردنی‌ام یعنی مسعود گروسیان. تشکر و سپاس‌گذاری مثل منی از حاج مسعود کاری است عبث و بی‌بته. انشالله که خدا او را جز شهدایِ رکابِ مهدی فاطمه قرار بدهد.دومش؛

مسعود این وبلاگ را با فکر طراحی کرده است. احتمال دارد تغییراتِ اندکی در آن داده شود، ولی هر آن چه که می‌بینی، حتی همان میثم امیری کج و معوج گوشه‌ی سمتِ چپ افتاده، با نوآوری و ایده طراحی شده است. یک جورایی می‌توانم قول بدهم تکنیک‌های در طراحی این بلاگ به کار رفته است که مانندش را پیش از این توی بلاگفا ندیده‌اید.

سومش؛

فکر نکنی من در ایام ماهِ مبارک تعطیل بودم و کاری نکردم. یکی این که مطلبی در شماره‌ی جدید هابیل از این قلم چاپ شده است که رویکردی است انتقادی به طرح جلدِ نشریات در ایران. اگر حوصله داشتم توی یک پست این مطلب را خواهم گذاشت. سه مطلب از من در لوح چاپ شد.

http://www.louh.com/content/4071/default.aspx

http://www.louh.com/content/4090/default.aspx

http://www.louh.com/content/4073/default.aspx

یکی از این سه مطلب که در موردِ رمانِ گتسبی بزرگ و بیوتن است مورد توجه واقع شده. ضمن این که داستانِ آرمانِ علی را ویرایش کردم. داستانی که پایش زحمت زیاد کشیده شده است.

چهارم؛

رفتم اورمیه و در آن‌جا در موردِ

Bifurcation of Hill Regions in Restricted Collisional N+1-Body problem

در چهل و یکمین کنفرانس بین‌المللی ریاضی صحبت کردم. خیلی سمینار خوبی بود برایم.

پنجم؛

در شب‌های ماه مبارکِ رمضان بحث‌های مسجد امام صادقِ آقای صمدی آملی را دنبال می‌کردم. البته صحبت در موردِ ایشان را به پستی مفصل‌تر وا می‌نهم.

ششم؛

شبِ نوزدهم با منصور، شبِ بیست و یک با محمود، و شبِ بیست و سه با هیاتِ امیرخانی حال کردیم. هر چند آن شب توفیقِ دیدارش دست نداد.

هفتم؛

حتما هابیلِ جدید را بخرید. مخصوصا آقای نوروزی. بیشتر به خاطر ِ رویکردی که به طور ِ مفصل در مورد مساله‌ی سکس دارد. در نظر دارم رمانِ بعدی‌ام که نگارشش سالِ بعد شروع می‌شود در مورد انحرافاتِ جنسی پسران، بالاخص همجنس‌بازی، اختصاص یابد. محتاجِ دعا هستم.

هشتم؛

قرآن سوزی را محکوم کنیم تا برای‌مان حرف درنیاورند.

نهم؛ 

پایه می‌خواهم که باهاش بروم منشور کوروش را ببینم. موافقم با حرف‌های پر‌یشبِ احمدی‌نژاد. در مورد روح خودباوری ایرانی و منشور کوروش.البته انتقادهای آقای مطهری هم قابل تامل و درست است.

دهم؛

روزی روزگاری را هم یک بار دیگر کامل دیدم. ببیندش ضرر نمی‌کنید.

یازدهم؛

روزنامه ایران دیروز ویژه‌نامه‌ی رمز عبور 4 را منتشر کرد. حتما گیر بیاوردش. در موردِ دیپلماسی در 30 سال گذشته است. انصافا هم سعی کرده است نگاهِ کارشناسی داشته باشد. مصاحبه‌هایش خیلی خوب بود، مخصوصا مصاحبه با ابوشریف. ای کاش در بخش مردانِ بدونِ مرز یادی هم از امام موسی صدر می‌کرد.

دوازدهم؛ 


مصاحبه علی مطهری با یالثارات را از دست ندهید.

فایل صوتی آقای مشایی در جلسه‌ی پاسخگویی با روحانیون را گوش دادم. فایلی که آخرش فهمیدم خودِ مشایی گفته از علنی شدنِ این دیدار راضی نبوده است. به نظرم فایلِ روشنگرانه‌ای است، هر چند باید از آقای مشایی حلالیت بطلبم.

سیزدهم؛

ای کاش می‌شد یک روزی ضد انقلاب شوم تا بتوانم در مورد علی خامنه‌ای صحبت کنم. ولی پیشنهاد موکد می‌کنم صحبت‌های او در حضور هیات دولت را مطالعه کنید.مخصوصا آخرهاش را.

چهاردم؛

حیف شد فرهاد جعفری فیلتر شد. با این حساب من هم رفتم جز فیلترشکنان.

پانزدهم؛

این وبلاگ نو شد، دعا کنید مطالبش هم نو شود.

شانزدهم؛

برای سلامتی مسعود گروسیان صلوات بفرستید، آی قربانِ آن گیفتت بروم من.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

چشم؛ یعنی جایی که می‌توانی با آن خیلی چیزها را ببینی. یعنی جایی که باید خیلی وقت‌ها آدم‌ها را ناامید نکنی. چشم؛ یعنی دو تکه جواهر که همه خواهانِ نگاهش هستند. چشم که بچرخانی باید ببخشی بر بی‌مبالاتان و دعا کنی برای بد حجابان؛ که آن‌ها در پسِ ذهن‌شان آرزومندِ نگاهت هستند. آن‌ها می‌خواهند نگاهت را. با همه‌ی مشکلات‌شان و همه‌ی گناهان‌شان. دقت کنی به حالِ پیرزنِ سیاه‌‌سوخته‌ای که شربت به تو تعارف می‌کند. چشم یعنی جایی که حتی باید نگاه کنی به منحرفانی که بد فهمیده‌اند معنایت را. چشم؛ یعنی دو الماسِ گران‌بهایی که نگاه کند به منِ گناه‌کار که حتی هنوز نتواسته‌ام چشمانم را پاک کنم. من زبانِ آلوده‌ای را با چشمانِ آلوده‌ام عوض کنم. کار با زبان راحت‌تر است تا کار با چشمان. پیشِ خدا که کم نمی‌آید. می‌خواهم چشمانت را. 

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

گوش؛ یعنی بشنو. همان طور که قرآن می‎گوید. آدم باید خوب بشنود. پس بشنو. آدمی هستم در به در. علاقه‌مندت. آدمی هستم گرفتار. معتاد شده‌ام. گه‌گاه مشروب هم می‌زنم. تا به حال یکی دو تا خانم هم بلند کرده‌ام. آدمی هستم پر از گناه. می‌شنوی... می‌شنوی؟ خانم جلسه‌ای هستم. اهلِ فیس و افاده. اهلِ غیبتِ در و همسایه. اهلِ دروغ گفتن برای کم نیاوردن. نمازم را در حضور بقیه آرام‌تر می‌خوانم. قیافه‌ی خیرخواهی می‌گیرم، ولی عشقم دوبه‌هم‌زنی است. همه را نصیحت می‌کنم. اهل ِ امر به معروف و نهی از منکر. اهلِ... گوشت با من است. جوانی هستم به ظاهر مذهبی؛ ولی دارای گرایشاتِ هم‌جنس‌بازانه. علاقه‌مندم یک جای خالی گیر بیاورم و سری به سایت‌های مستهجن ِ گی بزنم. بسیار چشانم مریض است. شرمم می‌آید از این که بگویم وقتی جوانِ خوشگلی را می‌بینم نگاهم به کدام سمت می‌رود. شرمم می‌آید از این که بگویم خودم را مذهبی و مسجدی جا زده‌ام، ولی...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

لب باز کن. تا کی می‌خواهی تنها ببینی و بشنوی. بالاخره باید دست به کار شوی یا نه. همین طور تا ابدالدهر می‌خواهی بشنوی. مگر نگفتی هیچ کس بهتر از من سخن نمی‌گوید. خب، پس حرف بزن. تازه مگر نگفته‌اند هیچ کسی بهتر تو نمی‌تواند حرف بزند. حرف بزن. من حرف‌هایم را زدم. صحبت‌هایم را انجام داده‌ام. نکند می‌خواهی بگویی فقط با امثالِ مقدسِ اردبیلی سخن می‌گویی. در این صورت که هنر نکرده‌ای. هنر این است که به من نگاه کنی و با من حرف بزنی. هنر این است با منِ دختر خیابانی حرف بزنی. هنر این است با منِ چشم‌چران صحبت کنی. هنر این است با من ِ رقاص حرف بزنی. حرف بزن. لب باز کن. البته ما آدم‌های نامردی هستیم. تا به حال بارها از این لب‌بازکردن‌ها سو استفاده کرده‌ایم. شده است دهانی را پر از تیر کنیم وقتِ حرف زدن. ولی من آن قدر بدبختم که بی‌آزار شده‌ام. دارم می‌ترکم. من ِ غرق ِ گناه، نهایتا بتوانم بزنم توی سرم. بیشترین از این ازم برنمی‌آید. تفسیر کن حرفِ خدا را. تفسیر کن...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

سر؛ بگذار سرت را توی دستم بگیرم و زلف‌هایت را ببویم. بگذار عطر ِ بهشت را از مویت استشمام کنم. بگذار با بوییدن مویت آرزویم تمام شود. من اصلا جهنمی... من را بنداز تهِ تهِ مستراحِ جهنم. فقط بگذار یک بار مویت را ببویم. بگذار فقط یک بار موی سرت را شانه کنم. همین. بگذار توی زلف‌هایت مدتی گریه کنم. زار بزنم. آره من همان سیاست‌مدار دروغ‌مداری هستم که هدفم کلاه گذاشتنِ سر ِ مردم بود. من این‌ها را قبول دارم. فقط بگذار سرت را توی دستانم بگیرم و ببویم موهایت را. همین. اصلا قبل از این که بخواهی شمشیر فرود بیاوری روی فرق ِ سرم، اجازه بده موهایت را ببویم. می‌دانم تا دنیا دنیا است آن بو همیشه در خاطرم می‌ماند.

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

پیراهن. همین که پیراهنت را شستی آن را بتکان طرفِ ما. شاید از نم ِ پیراهنِ تو ما هم آدم شویم. پیراهنت را بتکان توی صورتم. آره من همان فروشنده‌ای پیراهنی هستم که جنسِ چینی را به جای ترک و ایتالیا به ملت قالب می‌کردم. پیراهنت را نده به من؛ فقط بعدِ شستنت آن را بتکان توی صورتم. خدا کند نم ِ تقوایش بیدارم می‌کند. آره، من قبول دارم آدمِ گندی هستم. قبول دارم من اهلِ فسق و فجور و پارتی و موسیقی‌های شهوانی هستم، ولی تو دستم را بگیر...

چشم-گوش-لب-سر-پیراهن-دست.

گفتم دست. تو فکر کردی فقط عمویت باید دست بگیرد. ای آقا... تو خودت آخر ِ دست‌گیرهای عالم هستی. دستت را آقا بده به من ببوسم. نه... نه... این دهان آن دستان را آلوده می‌کند... نه... نه... بده ببوسم. چرا دهانِ من دستانت را آلوده کند، وقتی دستانِ تو دهان ِ من را طاهر می‌کند. قبول دارم بعضی وقت‌ها دست‌ها را جدا می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم با طنابی می‌بندنش. بعضی وقت‌ها هم با لگدی دستان را زمین گیر و بی‌حس می‌کنند...

شبِ میلاد... شبِ خوشحالی... من ِ خر می‌خواهم چه خوشحالی کنم شبِ میلاد، وقتی خمینی و مقدس اردبیلی و صلحا می‌خندند... یعنی من هم دهانم را باز کنم بخندم برای میلادت. امشبِ شبِ بدبختی من است... شبِ نداشته‌هایم... شبِ حسرت... اگر قرار است من این جوری ادامه بدهم همین امشب جانم را بگیر. اگر قرار است نمبینمت... اگر قرار است نبویمت... اگر قرار است نم ِ پیراهنت به من نخورد... پیش ِ خدا وساطت کن همین امشب جانم را بگیرد. این را که می‌توانی آقا، یا بقیه‌الله؟

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

رضا امیرخانی را خیلی دوست دارم، پس بگذار انتقاد کنم از رضا بابت این که در مصاحبه با پنجره اذعان داشته است نباید به او برچسب خواص بی‌بصیرت زد چون:

«بعد بازگشتش از آمریکا، اولین کتابی که نوشت داستان سیستان بود، پس...»

این استدلال محل اشکال است. چون از لحاظ منطقی و عقلانی، ملاک، امروز آدم‌ها و نوع تصمیم‌گیری‌شان در شرایط امروز است نه گذشته‌شان. نمی‌خواهم او را متهم کنم به بی‌بصیرتی. چون برای این اتهام به اندازه‌ی کافی دیتا ندارم.

ولی می‌خواهم بگویم رضا که سهل است، من به جایش از رهبر و مرجعم انتقاد می‌کنم بنابراین به رضا و همه‌ی کسانی که به گذشته‌ی خود می‌بالند باید عرض کنم:

«داشتیم داشتیم را بی‌خیال. داریم داریم را بچسب.»

افزونه:

1. این گفته شامل همه‌ی ما می‌شود. ای کاش امام علی پیدا می‌شد و همه‌ی ما را دوباره غربال می‌کرد.

2. یکی از معانی فتنه آزمایش است. 

3. از این‌جا می‌توانید انتقادهایم از رهبر را ببینید.

4. یادتان که نرفته است:

داشتیم داشتیم را بی‌خیال، داریم داریم را بچسب.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

اگر الان می توانیم بدون امام زمان زندگی کنیم، بعد از ظهور هم می توانیم! نمی توانیم؟

(توی دورانی که تنها کسی که عضو بیت آقای خمینی  نیست خودِ آقای خمینی است، قطعا شیعیان هم می توانند بدون حضرت صاحب زندگی کنند؛ مثل ِ همین دور و برمان.)

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مدت هاست که درگیر درس و بحث هستم. همین شد که دور باشم از فضای وبلاگی. اما امروز می خواهم در موردِ یکی از علائق نامکشوفم سخن بگویم. صحبتِ من نه در مورد یک موضوع مهم و حیاتی و یا سیاسی و مذهبی که پیرامون مستطیل سبز است. یعنی فوتبال.

فوتبال دوست داشتنی است برایم. برای این که داریم به جام جهانی نزدیک می شویم پس بگذار برایت از فوتبال و تیم جدیدم سخن بگویم.

سال ها به علت عشق و علاقه ی داداش فوتبالی ام ابتدا عاشق سنتی آلمان و فوتبال سنتی اش شده بوم. فوتبال فانتزی شاید عنوان درست تری باشد. آلمان با هافبک های مطمئن و مهاجمانی فرصت طلب. همین عشق داداش بزرگه ی ما باعث شد تا آندریاس برمه در یاد ما بماند که در سال ۹۲ با بازی جانانه اش آلمان را قهرمان کرد.

همین آلمان دوست داشتنی با آن بازی زیبایش و کلیزمن و فولر تمام نشدنی شان شد جز فیویریت هایم. این روند تا یورو ۹۶ با درخشش خیره کننده بیرهوف در فینال ادامه یافت.

دوست داشتن آلمان برایم ماند تا به همین حالا. مخصوصا این که در سال ۲۰۰۶ فوتبالش زیباتر شد.

اما در این بین، بعضی اوقات به دلایل خاص طرفدار یک تیم خاص می شوم و آن هم به خاطر یک فرد. مثلا در سال ۲۰۰۶ فرانسه را دوست داشتم به خاطر زیدان.

به همین علت، امسال هم تیمی شده است علاقه ی من که به نظرم می تواند بترکاند. مارادونا. من منتظر آرژانتین و غوغایش هستم. آن هم فقط به خاطر مارادونا!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف
امسال دو باری رفتم نمایشگاه و از سال های قبلش نظم بهتری داشت و غرفه ها بهتر پخش شده بود. احتمال دارد یک روز دیگر هم بروم؛ چون امسال، بخش خارجکی اش خیلی خوب است و کلی کتاب آورده است.

اما: 

این هم عکسی که... به نظرم به سوژه و شیطنتم پی برده اید!

-----------------------------------------------------

پانوشت: شهادتِ بی بی نزدیک است؛ حتما خطبه ی حضرت صدیقه را مطالعه نمایید. توی کتب تاریخی هم می توانید از جلد اول احتجاج طبرسی صفحات 101 تا 109 بهره بگیرد.

خدا توفیق دهد حتما در موردِ حضرتش می نویسم؛ شاید باعث شود آدم شوم. شاید...شاید!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

یکی از دوستان، یکی دو روز ِ قبل مطلبی برایم فرستاد در موردِ استخدام های جدید آموزش و پرورش. به نظرم اول مطلب را بخوانید و بعد اگر راغب بودید و حرف هایم گوش های تان را نمی آزرد و حوصله تان را سرنمی برد افاضات اضافه ی من را هم مطالعه کنید. جز یکی دو مورد اصلاح اشتباهات تایپی، هیچ دخل و تصرفی در مطلبِ رفیق مان نکردم.

========================================

باسمه تعالی

امسال یک خبر خوش دل بسیاری از دانش‌‌آموخته‌های علوم انسانی را شاد کرد و آن هم خبر استخدام 40000 (چهل هزار) نفر نیروی جدید در آموزش پرورش بود. برای دانش‌آموخته‌های علوم انسانی که احتمال پیدا شدن شغل دولتی برای آنها برابر است با احتمال پیدا شدن چراغ جادوی علاءالدین در انباری خانه شما، 40هزار فرصت شغلی چیزی کم از معجزه نیست.

این مساله که در کشور ما نه علوم انسانی خوانده‌ها خودشان را در سطح سایر رشته‌ها می‌دانند و نه تحصیل کرده‌های سایر رشته‌ها برای مدرک دانش‌آموختگان علوم انسانی ارزشی قایل‌اند (البته واقعی تر این است که حتی برای تفکر و شخصیت علوم‌انسانی‌ها نیز ارزشی برابر قایل نیستند) مساله‌ای جدی است و شاید جزء top ten مساله‌های جاری کشور باشد؛ اما اینکه این معضل فرهنگی از کجا نشات می‌گیرد و چه راه حل‌هایی دارد موضوع بحث من نیست.

1. نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی،

2. روش‌ها و فنون راهنمایی و مشاوره،

3. مقدمات راهنمایی و مشاوره،

4. روانشناسی شخصیت،

5. رویکرد مشاوره و روان‌درمانی غایت‌نگر،

6. گامی در مسیر تربیت اسلامی جلد 1 و 2

7. جامعه‌شناسی انحرافات

به نظر شما آنچه در بالا آورده‌ام چیست؟ احتمالا حدس شما این است که این‌ها واحد‌های درسی رشته‌هایی مانند مشاوره یا روانشناسی است. اگر این حدس را زده‌اید تا حدی درست است اما دقیق‌تر این است که این‌ها مواد تخصصی آزمون استخدامی آموزش و پرورش برای رشته‌ی شغلیِ "مشاور تحصیلی" است.

طبق اطلاعیه‌ی آموزش و پرورش افرادی می‌توانند به عنوان داوطلب شغل "مشاور تحصیلی" ثبت‌نام کنند که یکی از این مدارک را داشته باشند:

1. کارشناسی و و کارشناسی ارشد مشاوره یا روانشناسی(کلیه‌ی گرایش‌ها)

2. مدرک تحصیلی حوزوی سطح 2 و بالاتر

خوب حالا از شما خواننده عزیز یک قضاوت منطقی می‌خواهم، در ارتباطِ بین رشته‌های مشاوره و روانشناسی

با مواد امتحانی ذکر شده شکی نیست ولی سوال جدی این است که بین مدرک حوزوی سطح 2 با دروس ذکر شده چه همایندی و تناسبی وجود دارد؟

البته اینکه در کشور ما در اغلب موارد، دانشِ افرادی که در علوم انسانی تحصیل و تحقیق کرده‌اند به سخره گرفته می‌شود چیز جدیدی نیست تا جایی که؛ در حالی که ما در کشورمان فارغ التحصیلان فراوانی دررشته‌های مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی یا برنامه‌ریزی آموزش عالی آن هم در سطح دکتری داریم یک مهندس، وزیر آموزش و پرورش می‌شود و یا یک پزشک وزیر علوم می‌شود(از این مثال‌ها در دولت فعلی وجود دارد و در همه‌ی دولت‌های گذشته نیز وجود داشته است و منظور من دولت خاصی نیست. این یک تفکر شایع و فضای فرهنگیِ حاکم بر جامعه‌ی ماست). اما چرا این آیین نامه‌ی استخدامی مرا نگران کرده است؟ در انتخاب وزیر و تایید صلاحیت او وضعیت علمیِ فرد یک معیار دسته چندمی است و تایید صلاحیت وزیر بر اساس وضعیت سیاسی، لابی‌های مختلف و سلیقه‌ی نمایندگان است و در فضای کشور ما هم تقریبا کسی انتظار استفاده از معیارهای عقلی و علمی برای انتخاب وزیر و یا انتصاب سایر مدیران کشور را ندارد. اما اینکه متخصصان روانشناسی -که یک رشته‌ی جدی در اداره‌ی دنیای امروز است- به صورت رسمی و قانونی با افرادی همسان دانسته شوند که تخصص‌شان در علم فقه و اصول و حدیث است(و البته در جای خود علم بسیار مهمی است) اقدامی است که به تفکر غلطِ حاکم بر جامعه که در بالا به آن اشاره کردم دامن می‌زند. آیا مسوولانی که این آیین نامه‌ی استخدامی را نوشته اند حاضرند برای یک پروژه‌ی عمرانیِ ملی که نه، حتی برای خرید یک کامپیوترِ شخصی از یک روحانی مشاوره بگیرند؟

اینکه محتوای روانشناسی در دانشگاه‌های ما باید تصحیح شود، اینکه بسیاری از روانشناسی خوانده‌ها حتی برای جامعه‌ی ما مضر هستند و هزاران مطلب از این دست چیزهایی است که من خود بدان معتقد هستم، ولی اینکه یک وزارت‌خانه که قرار است پایه‌ی علمیِ تمامی فرزندان این مرز و بوم را شکل دهد این‌گونه کاری انجام می‌دهد که نه تنها غیر علمی است که بر خلاف عقل سلیم است به شدت انسان را نگران می‌کند.

از سوی دیگر این شیوه‌ی استخدام کم کاریِ دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه را در تربیتِ متخصصان روانشناسی که حداقل خلاف فرهنگِ جامعه‌ی ما عمل نکنند می‌پوشاند. قضیه‌ جایی خطرناک‌تر می‌شود که مسوولان آموزش و پرورش ناکارآمد بودن بسیاری از دانش‌آموختگان روانشناسی را دلیلی برای استخدام روحانیون به عنوان مشاور تحصیلی بدانند که به نظر من از چاله در آمدن و به چاه افتادن است. روانشناس ناکارآمد نوجوان را به روانشناسی بدبین می‌کند در حالی که روحانی ناکارآمد، در جایگاه مشاور تحصیلی، نوجوان را از دین ناامید خواهد کرد.

از روحانیون عزیز که حقیقتا با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می‌کنند نیز انتظار می‌رود که باز هم صبر پیشه کنند و بر اساس آموزه‌های دینی و اخلاقی از پذیرفتن مسوولیتی که در آن تخصص ندارند بپرهیزند.

سعادتمند باشید

التماس دعای خیر

==============================================
این دست نقد و نظرها، از جنس نقدهای رضا امیرخانی است که الان 18 ساعت است درگیرم کرده با نفحاتش و انشالله تا امشب ماحصل ِ این درگیری های 18 ساعته را که تا آن موقع به نزدیکی های 26 ساعت خواهد رسید قلمی خواهم کرد.
اما در موردِ مطلبِ نوشته شده، من با دو چیز مشکل دارم!
یکی مواد آزمونی که وزارتِ فخیمه آموزش و پرورش (بر وزنِ بقیه ی چیزهای فخیمه ی  مملکت)  و دیگری با شرکت کننده گان در آن آزمون است.
به نظرم می آید  هم آن چه به عنوانِ موادِ آزمون ذکر شده است انتزاعی و دور از واقعیت های جامعه است و هم کسانی که حق شرکت در این رشته را دارند به نظرم بسیار محدود شده به نظر می آیند.
برای خودِ من سووال است که تا کی قرار است روندِ مدرک گرایی در این بوم ادامه یابد؟ یعنی برای آموزش و پرورش ِ ما این مدارک هستند که حرف می زنند و نه انسان ها؟
بنابراین اعتقاد دارم:
1. مساله ی گزینش و تایید صلاحیت در این باره، نه برمبنای مخالفت های سیاسی، که بر مبنای وجدانِ کاری و تعهدِ اجتماعی فرد قرار گیرد. مثلا حسن توانسته در مرحله ی اول آزمون پذیرفته شود. نیکوست برای مرحله دوم برای جذبِ چنین نیرویی میزانِ موفقیتِ فرد در وظایفی که داشته است و یا رفتار ِ اجتماعی و اخلاقی و یا خیلی دینی فکر می کنم ملاک های تقوی اش ملاک قرار گیرد. خواه مسلمان باشد، خواه مسیحی. نیازی نمی بینم که طرف حتما ملتزم ِ به ولایت ِ فقیه باشد، که اگر نباشد هم در محیطی ریاپرور ملتزم می کنندش، نیاز است تا فرد نسبت به بچه های مردم احساس ِ مسوولیت داشته باشد و حالی شان کند که بتوانند در آینده با یک شخصیت اجتماعی قابل قبول پای به عرصه ی اجتماع بگذارند.
2. در موادِ آزمون نیاز به تجدید نظر می بینم. (ولی خداییش جایگزینی مناسب در ذهنم نیست با این که با جذمیت می دانم این دست علوم انسانی تجربه گرای ابتدای قرن ِ بیستمی کمترین کارکرد را در این بوم دارد.) اما برای یک مورد نظری دارم. غیر ِ موادِ عمومی آزمون، می بایست احکام اسلامی را هم به این آزمون افزود. بعید نیست دانش آموزان از این معلم ِ مشاوره تازه استخدام شده بخواهند احکام ِ غسل ِ جنابت، وضوی جبیره، استبرا و از این جور چیزها را بپرسند. من در دورانِ دبیرستانم معلمان مشاوره مان را خیلی بهتر از پیش نماز نمازخانه می شناختم. اصالتا قیافه ی پیش نمازمان در خاطرم نمانده است، اما آقایان سعیدی و حسن پور همچنان در خانه ی اول ذهنم هستند. پس، معلمان مشاوره در غیابِ کاهلی حوزه ی ما باید این نقیصه را جبران کنند و دانش آموزان را با برخی احکام ِ شرعی موردِ نیازشان بدون رودربایستی آشنا نمایند. یا حداقل این قدر اطلاعات داشته باشند که اگر دانش آموزی از آنان چیزی پرسید بتوانند جوابش را بدهند.
3. نقدِ اصلی ام به این نوشته این است که کی گفته فقط روحانیون حوزه و دانش آموختگان ِ مشاوره و روان شناسی حق ِ شرکت در این آزمون را دارند؟ به من بود می گفتم همه ی فرزندانِ این ملک! تنها چیزی که نیاز است همان حدِ سنی است تا سیستم نخواهد بچه ی 18 ساله و مردِ 50 ساله را استخدام کند. بجز این محدودیت، هیچ محدودیتِ مدرکی و سوادی دیگر نیاز نیست. منتها آزمون را باید واقعی برگزار کرد؛ همین. چه بسیار آدم هایی که روان شناسی بلندند و کار کرده اند و تجربه ها اندوخته اند. چرا این افراد با تیغ ِ داموکلسِ لیسانیس و فوق و از این جور چیزها، که در برخی دانشگاه ها و حوزه ها کمینه ارزش و کیفیتِ علمی را هم دارا نیست، باید سرشان بریده شود و لایق ِ مشاوره و راهنمایی فرزندانِ این ملت نباشند. اتفاقا به من باشد می گویم روحانیون جز، آیات عظام، علمایی که در موسسات نور و روح و حنا فعالیت می کنید، بجنبید برای یک رقابت نفس گیر و واقعی. حیف که چنین نیست و وقتی موادِ امتحانی آزمون واقعی نیست، خاتم کاری افرادِ شرکت کننده در آن کم سلیقگی می خواهد که خواسته.
page to top
Bookmark and Share

حضرت آیت‌الله آملی لاریجانی
با سلام واحترام

من، مادر حسین درخشان، به حضور شما عرض کوتاهی دارم. دومین عید دربند بودن حسین ما در حالی رقم می‌خورد که هنوز از شرح اتهامات او  بی‌اطلاعیم، نمی‌دانیم قرار است در چه تاریخی و در کجا پرونده او به کدام دادگاه تقدیم شود و تا کی قرار است دامنه وعده‌های مکرر مسوولان قضایی در محیط صبر و حوصله ما وسعت بگیرد.

جناب قاضی‌القضات
من از بی‌توجهی‌های مکرر دستگاه تحت‌الامر شما به قاضی‌الحاجات شکایت می‌برم. دعا می‌کنم هیچ‌گاه خانواده‌ای، حتی خانواده مسوولانی که این‌قدر در مشخص‌شدن تکلیف مردم اهمال می‌کنند و تقصیر دارند، هرگز اینچنین به بی‌پناهی ما دچار نشوند.

 ۸ ماه است در تمام رسانه‌ها اعلام می‌کنید کسانی را که قصد براندازی نظام را داشته‌اند دستگیر کرده‌اید. شب عید که می‌شود، همه آنهایی را که عاملان اصلی فتنه می‌خوانید آزاد می‌کنید، اما حسین درخشان هنوز از نظر شما مستحق آزادی نیست! چرا؟ چون از کسانی که می‌فرمایید براندازند جرمش سنگین‌تر بوده؟! چون به دامن وطن با پای خودش بازگشته؟! چون از نظر دشمنان، حامی نظام و دولت اسلامی بوده؟! چرا؟

بیش از ۵۰۰ روز است حسین در زندان شماست. و ما بیرون زندان «هر روز» منتظرش بوده‌ایم. چون شما هر روز به ما وعده‌ای جدید داده‌اید. اگر از خانواده ما حق آزادی فرزندمان را برای عید دوم هم ندادید، قضاوتش با خدا و وعده ما به روز حساب. لااقل این را بگویید که حسین و ما قرار است چند روز، چند ماه و یا احیانا چند سال دیگر در این بلاتکلیفی بمانیم؟ نظام اسلامی که قرار است پناه شهروندان باشد، از عذاب‌ کشیدن یک خانواده منتظر چه سودی عایدش می‌شود؟

٢۶/١٢/١٣٨٨
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

متاسفانه برخی از تفکراتِ جاهلی همچنان در اندیشه های ما وجود دارد. وقتی سال نو می شود، فقط لباس های ما نو می شود و از همین روی هیچ یک از ما به لوازم نوشدگی مجهز نمی شویم. مثالِ عینی اش می شود همین مطالبی که درونِ واژگان سیاسی شنیده می شود. شما روزاروز مطلبی نیست که در موردِ خانواده ی فلان شهید، بیتِ فلان فرد و دلسوزانِ انقلاب نشنوید.

متاسفانه این تفکرات ریشه در عهدِ جاهلیت دارد. (و به نظر ِ من در کودتای سقیفه تقویت شد.) نمی دانم چه دردی است که این دردِ مزمن همچنان به نسل های بعد منتقل می شود و نمی توانم بفهمم چرا ما ایرانی ها در برخوردِ با تعالیم ِ اسلامی برخی رسومِ جاهلیت را هم پذیرفتم و این تفکرات کهنه و پوسیده به نامِ سکه ی اسلام به خوردِ ما داده شد.

جالب است تحصیل کرده ها و آن هایی که خیلی خودشان را اهل ِ فکر و درد و تحقیق می دانند بیشتر از عوام به این درد دچار هستند. یاد نگرفتند که آدم ها را فارغ ازنام، نژاد، طبقه ی اجتماعی و تحصیلات ببینند و بشناسند. این شاید برای گروه های سیاسی که نیازمندِ بقای خود در یک محیطِ جهالت زده هستند کافی باشد، ولی برای دوستانی که می خواهند اهل ِ درد و علم باشد جای تعجب دارد. به همین دلیل است که بنده اعتقاد دارم کلمه ی نخبه و کارشناس در کشور ِ ما بسیار بد جا افتاده است و به نظر می رسد اصالتا در معنای خود به کار نمی رود. 

غیر از این باید تعصب های جاهلی، حرف های فاقدِ استدلال، اظهار نظرهای توهین آمیز را نیز به مجموعه ی این نظرها اضافه کرد. با این تفسیر آیا می توان صاحب ِ سخن حائز ِ این وِیژگی ها را فردی دانا و نخبه نامید.

مثلا این روزها جملاتی شنیده و گفته می شود در مورد بیتِ امام. این حرفِ فاقد مبنا و حتی یک استدلال است. می گویند فلانی بیتِ امام است. خب، باشد. مگر ملاکِ برخورد بینِ آدم ها بیتِ امام و یا کس دیگر بودن است؟ چرا فلان دهاتی و روستایی شریف، یا فلان تولید کننده و صاحبِ سرمایه ی دست و دل پاک عضوی از بیتِ امام نیست؟ اگر کسانی که نسبتِ نسبی با امام دارند و عضوی از بیتِ او محسوب می شوند، در این صورت مثال نقض های زیادی را می توان درونِ پارادایم ِ اسلامی یافت. مثال عینی اش می شود بیتِ پیامبر. یعنی کسی که بیتِ امام است، به واسطه ی این که بیت امام است نمی تواند بی توجه و خائن به منافع امت باشد؟ چه تضمینی وجود دارد؟

برای افعالی که برای اکتسابِ آن ها زحمت کشیده نشده است، می شود امتیازی قائل شد؟ مگر سید حسن خمینی خودش انتخاب کرده است که بیتِ امام باشد؟ یعنی خودش ویژگی هایی داشته است که به خاطر ِ این ویژگی ها این امتیاز به او داده شده و به عنوان ِ نوه ی امام شناخته شده است؟ قطعا خیر. او فقط از لحاظِ نسبی نوه ی امام است.

وگرنه نوه ی امام هزارن ِ هزار پابرهنه و مستضعف و انسان های شریفی هستند که نام شان را امام با افتخار می آورد. نوه ی امام آن مسئول و وکیلی است که همچنان به ساده زیستی و دوری از زخارفِ دنیوی پایبند است. نوه ی امام خونِ سرخِ شهید است. نوه ی امام دستِ تلاش گر صنعت گران است. نوه ی امام دستِ پینه بسته ی پدر ِ کشاورزم است. نوه ی امام دردهای وقت و بی وقتِ کلیه و قلب ِ پدرم است. نوه ی امام برادر ِ ارتشی ام است که برای حفظِ تمامیتِ ارضی کشور وقت و بی وقت، این جا و آن جا در حال ماموریت است. نوه ی امام من هستم که نام ِ امام را زنده می کنم. صحیفه ی او را باز می کنم و صفحه صفحه ی آن را دوباره بازخوانی می کنم و همه ی کسانی را که می خواهند امام دیده نشود را با معرفی دوباره ی امام به زباله دانِ تاریخ می فرستم؛ حتی نوه ی امام و نخست وزیر  امام و رئیس جمهور ِ امام.

برای من خیلی تعجب آور است وقتی می بینیم در روزنامه در موردِ بیتِ امام حرف هایی گفته می شود و کسی اعتراض نمی کند و یا نقدی نمی نویسد. اگر هتکِ حرمت و توهین زشت است، برای همه ی اقشار و افراد زشت است و نه بیتِ امام. اگر ناحق ساختنِ حقی زشت است برای همه زشت است و از جمله بیتِ امام. چرا اجازه نمی دهند تفکراتِ بیتِ امام نقد شود؟ از لحاظِ تفکری چه ارتباطی بینِ بیتِ امام و خودِ امام وجود دارد؟ به نظر ِ من در وهله ی اول هیچ ارتباطی وجود ندارد. بعدتر است که بواسطه ی معرفی اندیشه ی بیتِ امام می شود ارتباطِ آن را با خودِ امام سنجید. هرچند در دنیای سیاست زده ی امروز جهالت تا بدان جا پیش رفته که نوه ی امام حسن ذاتی یافته است و ارزشش از امام بیشتر شده است.

این حرف ها برای بقیه هم صادق است. برای خانواده ی شهدا، و دیگر خانواده ها. مثلا چرا باید فردی مثل ِ علی مطهری معروف شود؟ چرا باید فرزندانِ شریعتی بیشتر توی چشم باشند؟ چرا محمد قوچانی عکس فرزندانِ شریعتی و سروش را روی جلدِ مجله اش کار می کند و مثلا عکس سید جوادِ طباطبایی را به عنوانِ روی جلد منتشر نمی کند؟ چرا ارتباطاتِ قومی و ارثی و فامیلی ارزش شده است؟ مجله ی همشهری جوان که در ویژه نامه ی نوروزی اش برای علی مطهری تیتر می زند: مردی از جنس ِ پدر، می شود توضیح دهد که علی مطهری چه کار ِ مهم ِ علمی و یا پژوهشی و یا کدام کتابِ محبوب را نوشته است که شده است مردی از جنس پدر؟ (این را بگویم بنده شخصا علی مطهری را دوست دارم و این مصاحبه اش را هم قبول دارم و به نظرم حرف های خوبی زده است.)  اما می خواهم بگویم چرا افراد بواسطه ی نام پدرشان رشد می کنند و منزلت می یابند؟

چرا ما شهدا را دسته بندی کرده ایم؟ برخی شده اند سردار ِ شهید و برخی همچنان گمنام مانده اند. چرا؟ و چرا؟ چرا کلمه دلسوزانِ انقلابِ برای افرادی خاص برده می شود؟ آیا افرادی که همگی املاکِ و مستقلات شان سر به ثریا می زند و توی خانه های وسیع و رفاه زده شان آبمیوه ی ساعتِ ده شان را فراموش نمی کنند دلسوز ِ انقلابند و بقیه ی مردم که هشت شان گروِ نه شان است دشمنِ انقلابند؟ دلسوزانِ انقلاب مردمند. دلسوزانِ انقلاب کسانی هستند که با خونِ سرخ شان انقلابِ را یاری کرده اند. دلسوزانِ انقلاب...

خاطره ای بگویم. یکی از دوستانم، استادش را دید که برای خواندنِ دوره دکتری زبان انگلیسی به شهر ِ ملبورن مهاجرت کرده است. از او پرسید چرا نمی خواهی برگردی؟ و استاد جواب داد: می خواهم فرزندانم در یک جامعه ی متمدن رشد کنند.

و به نظر ِ من خیلی هم حرف ِ بیراهی نزده است. جاهلیت از سر و روی خیلی ها می بارد؛ مخصوصا آن هایی که بیشتر از بقیه پز ِ روشن فکری می دهند.

افزونه ها:

1. از دوستان می خواهم از نوشتنِ کامنت ها توهین آمیز بپرهیزند. چون مجبور شدم  بخشی از کامنتِ سجاد مربوط به مطلبِ دکتر احمدی نژاد را حذف کنم. انصافا دور از اخلاق است که رئیس جمهور مردم که متکی به آرای ملت است و نزدیک به پنج سال است اداره ی دولت را در دست دارد کولی زاده بنامیم. در بسیاری از فرهنگ ها، مخصوصا فرهنگِ غرب کشور، کولی زاده به کسانی گفته می شود که والدینش مشخص نیستند. حیف که بیکار نیستم، وگرنه حتما این مساله را پیگیری می کردم. چون توهین و بستن افترا به رییس جمهور و یا هر کس ِ دیگری جرم محسوب می شود و مجازاتش بین شش ماه تا سه سال زندان است. خیلی زشت است که آدم ها توهین کنیم. (خواه احمدی نژاد، خواه موسوی و کروبی.)

2. راستی آقا سجاد کی گفته اگر کسی توسطِ ناپدری تربیت شود، ناخلف است؟ مردِ حسابی پیامبر ِ دینت پدر نداشت، حالا گیر می دهی به این جور مسائل ِ سخیف. مگر ارزش آدم ها پدر داشتن و یا نداشتن است. مگر ارزش آدم ها به طبقه ی اجتماعی آن هاست، ولو کولی باشند؟ مگر ارزش ِ آدم ها به این چیزهاست؟ چون یکی کولی زاده است، پس انسانِ فاسدی است؟ چون یکی توسطِ عمویش تربیت شده، انسانِ بی دینی است؟ لطفا از این کم لطفی ها دست بردار.

انصافا وقتی این کامنت را خواندم کم نمانده بود سرم را بزنم به دیوار که چرا تفکراتِ جاهلی تا این حد رسوخ یافته است. آن قدر سجاد و محاسنِ اخلاقی و دینی و ایمانی اش برایم مهم بود که می خواستم از دستش شکایت کنم. اگر با تمام وجود سجاد را دوست داشتم حتما از دستش شکایت می کردم. متاسفم از این که برای سجاد دوستِ خوبی نیستم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در زیر نامه ام به رهبری، قبول دارم با لحنی محافظه کارنه، می آید که البته بخش کوچکی از آن چیزی است که می خواهم به رهبری بگویم. خوشحال می شوم که جوابِ برخی از سوالات مطرح شده را دوستان بدهند و انشالله که رفقا با دیدی انتقادی نامه ام به رهبر را مطالعه کنند. ضمنا هرجا نامی از طرفداران به میان آمده است من را هم جز همان طرفداران حساب نمایید. این نامه ی کسی است که خودش آقای خامنه ای را قبول دارد و حرفِ او برایش سند است.

تمام عکس ها مربوط به سال 1388 می باشد.

=======================

سلام آقای خامنه ای

احوالات تان خوب است؟ چهار ستون بدن تان سالم است انشالله! دست چپ تان چطور است؟ البته پرسیدن از دست راست تقریبا بی معنا است. هرچند در روز حشر هر کدام از ما نسبت به از دست داده های مان در درگاه خدای بزرگ سرافکنده ایم. بابتِ قصورهای مان. بابتِ این که ماها از این که امانتی های خدا را سالم تحویل نمی دهیم. فکر می کنم تنها چیزی از شما که سالم و تر و تمیز به پروردگار تحویل داده شود همان دست راست تان است. چون این دست را دشمنان تان از شما گرفته اند و نسبت به از کارافتادگی اش شما مقصر نیستید. می خواهم بگویم در «جسم ناقص تان» سالم ترین عضو، دستِ راست تان است. ناگفته نماند که در این جور مواقع چه حالی می برند شهدا!

راستی نظر شما در موردِ سنت نامه نگاری علنی به حضرت عالی چیست؟ هر چند بارها از این که کسی علنا از شما انتقاد کند استقبال کردید و گفتید «هیچ از این بابت ناراحتی» ندارید. بنا بر همین گفته ی شما این جانب این نوشته را خدمت حضرت عالی ارسال می کنم. همچنین علی رغم میل باطنی ام آن را در این جا منتشر می کنم. زیرا بر این باورم که همه ی انتقادها از حاکم جامعه ی اسلامی را نمی توان علنی بیان کرد.

اما می خواهم بنویسم تا؛

همه یاد بگیرند با شما بی پیرایه و بدون رودر بایستی صحبت کنند که «نصحیت به پیشوای مسلمین سزاوار است.»


امیدوارم همه یاد بگیرند از شما انتقاد کنند. به نظر من اگر کسی از شما انتقاد دارد و آن را به شما اطلاع ندهد مقصر است. همه ی ما وظیفه داریم به شما کمک کنیم و نظرات مان را بدون ترس برای شما ارسال کنیم. نامه ای که به صندوق پستی قابل ارسال است.

آقای خامنه ای

در سخنرانی نوروزی تان یک بار به جای قوه ی مقننه  گفتید قوه قضاییه. البته این اشتباه لُپی بود و من هم آدم ایرادگیری نیستم. قطعا چنین اشتباهاتی قبلا هم رخ داده است. این را برای این گفتم که برخی از هوادران شما به یاد داشته باشند که شما هم ممکن است اشتباه کنید. به هیچ وجه شما از اشتباه دور نیستید. نمی دانم تا چه حد شهامتِ معذرت خواهی را دارید. تا چه حد شجاعتِ این را دارید که وقتی جریانی را اشتباه تحلیل کرده اید به مردم بگویید و از این بابت عذرخواهی کنید. بدانید مردم آن قدر انصاف دارند که اشتباه حکمران شان را ببخشند. ولی من سال هاست منتظر ِ موقعیتی هستم که حضرت عالی از مردم به خاطر ِ یکی از تحلیل های تان عذرخواهی کنید. آن چه در این میان اهمیت دارد این است که  پیشگامی شما در این  حرکت، فرهنگِ خود انتقادی را در میان مردم ایران جا خواهد انداخت و کلمه ی «اشتباه کردم» خیلی راحت تر از اکنون به کار خواهد رفت. کلمه ی که  کمبودش بیش از هر چیزی در سیاستِ دور از اخلاق ما دیده می شود.

آقای خامنه ای

من بعد از انتخابات به مدیریت شما اطمینانِ بیشتری حاصل کردم و متوجه شدم که حضرت عالی می دانید سیستم را چگونه اداره کنید. و این مرحله ی سخت را با تدبیر سپری کردید.

بنابراین همچنان انتظار دارم:

این مدیریت شما ادامه یابد و خدای نکرده دچار نقصان و یا سستی نشود. شما یک بار گفتید هیچ حرفِ در گوشی با کسی ندارید. به همین دلیل انتظار داریم که باز هم حرفِ درگوشی با کسی نداشته باشید و همچون 29 خرداد شفاف با مردم سخن بگویید. این را از این بابت می گویم که این روزها برخی شایعه ها شنیده می شود که گویا جناب عالی می خواهید برخی مسائل را با ریش سفیدی، و نه به مر ِ قانون و مصلحت مردم، رفع و رجوع کنید؛ که البته از شما به دور است. خودتان گفتید حرفِ در گوشی با کسی ندارید.


انتظار دارم رهبرم به گروه های سیاسی دل نبدد و دلش در گرو ِ عامه ی مردم باشد که این گروه ستون های استوار جامعه هستند و پایداری شان از خواص بیشتر است. بسیاری از خواص در پایداری از حق، عدالت و ارزش ها از عوام سست تر هستند.

آقای خامنه ای

همه ی ما در جامعه در هر حال و در هر لحظه  در حال ِ ولایت پذیری هستیم. یا ولایت شیطان را قبول می کنیم و یا ولایت الله را. به همین مناسبت تا زمانی که حضرت عالی به ولایت الله دل بسته اید و به آن پایبند هستید، پایبندی مردم به ولایت فقیه، ولایت الله معنا می شود و به رنگِ الهی در می آید و اگر خدای نکرده حضرت عالی دل در مصلحت اندیشی های غیر حق و بر خلاف مصالح امت داشته باشید مصداق ولایت فقیه ولایت شیطان می شود. بنابراین از نظر من ولایت فقیه یک ولایت مشروطه است که می تواند ولایت الله یا ولایت شیطان باشد.
در این میان انتقاد می کنم از آن چه شما و طرفدران تان «ولایت پذیری» می نامید و معتقدم این شعار خنثی است. چه آن که ولایت پذیری می تواند مصداق ولایت شیطان باشد.

چه زمانی این ولایت، ولایت شیطان خواهد بود؟

پاسخ به این سوال کار سختی است. البته خود حضرت عالی بارها در مورد ولایت طاغوت و ناحق سخن به میان آوردید که بنده آن ها را درست می پندارم و خوانندگان نامه را به سخنرانی های شما در این باره ارجاع می دهم که انصافا جامع و مانع است. جهتِ نمونه همین مطلبِ زیرین که از شماست و در همین سال 88 عنوان شد را از نظر می گذرانیم.

«ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درایت. علم، آگاهى مى‏آورد؛ تقوا، شجاعت مى‏آورد؛ درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین مى‏کند؛ اینها ضابطه‏هاى اصلى است برطبق مکتب سیاسى اسلام. کسى که در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکى از این ضابطه‏ها از او سلب شود و فاقد یکى از این ضابطه‏ها شود، چنانچه همه‏ى مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد. رأى مردم تأثیر دارد، اما در چارچوب این ضابطه. کسى که نقش رهبرى و نقش ولى‏فقیه را بر عهده گرفته، اگر ضابطه‏ى علم یا ضابطه‏ى تقوا یا ضابطه‏ى درایت از او سلب شد، چنانچه مردم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحیت مى‏افتد و نمى‏تواند این مسؤولیت را ادامه دهد. از طرف دیگر کسى که داراى این ضوابط است و با رأى مردم که به‏وسیله‏ى مجلس خبرگان تحقق پیدا مى‏کند - یعنى متصل به آراء و خواست مردم - انتخاب مى‏شود، نمى‏تواند بگوید من این ضوابط را دارم؛ بنابراین مردم باید از من بپذیرند. «باید» نداریم. مردم هستند که انتخاب مى‏کنند. حق انتخاب، متعلق به مردم است.»


آقای خامنه ای

چرا در میان منصوبانِ شما افرادی از نسل جوان و پوسته های جدید دیده نمی شود؟ همچنان چشمانِ ما خشک شد تا ببینیم چه زمانی جوانان و نخبگانی که واردِ چرخه ی مدیریتی تحتِ امر ِ شما می شوند. به عنوان نمونه مجمع تشخیص مصلحت نظام برای تشیخص مردم ِ ایران می بایست عصاره ای از همه ی نیروهای زبده ی جامعه باشد. در حالی که امروز در این مجمع تنها بازنشسته های سیاسی دیده می شوند که مشخص نیست دقیقا به مصلحت امت و منافع امت گام بردارند. چه بسا حضور نخبگان جوان و کارآمد در کنار نیروهای باتجربه  و دلسوز می تواند مجمع مردمی تری را رقم بزند. چرا نباید در میان ِ اعضای این مجمع حضور بانوانِ محترم را دید؟ آیا در میان مردم ایران زمین یک زن نیست که بتواند صلاحیت حضور در این مجمع را داشته باشد؟


آقای خامنه ای 

انتظار دارم بیش از این در سخنرانی های تان از امام امت سخن بگویید. به نظر من بیان دیدگاه های امام خمینی که رهبر پیش از شما بودند ذهن ها را بیدار و اندیشه ها را در دفاع از مردم سالاری دینی استوارتر می سازد. از این میان می توان به نظراتِ امام در باب مسائل مختلف اهم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی توجه داشت. در روزگار ِ ما آقای رحیم پور ازغدی با خواندن متوالی صفحاتی  از صحیفه ی امام امت نقش ِ برجسته ای را ایفا می کند. امید دارم که حضرت عالی از امام خمینی بیش از این سخن بگویید.

آن چه باید برای شما مهم باشد و انشالله تا به حال چنین بوده است، خشنودی عوام است. چرا که خشنودی عوام خشم خواص را بی اثر می سازد.


آقای خامنه ای

انتظار دارم همچنان روحیه ی امید و خودباوری را در جامعه بدمید. یک جامعه ی مرده هیچ کاری نخواهد توانست بکند. عیب پوشی شما از عیوب ما ایرانیان یکی از ویژگی های برجسته ی شما است. چون مطمئنا شما نه در مقام پرده پوشی که در مقام اصلاح می بایست گام بردارید.

امروز در حلقه ی مشاورانِ شما، آن طور که ما می بینیم، یک گروه دیده می شود که نباید دیده شوند و گروهی دیده نمی شوند که باید دیده شوند.

و اما گروهی که دیده می شوند، در حالی که نباید دیده شوند:

گروهی که در استقامت و پایداری آن در پیگیری آرمان های جمهوری اسلامی تردید جدی وجود دارد. چه آن که برخی از آنان بعضا هم کاسه ی بیگانگان شده اند.

گروهی دیگر که دیده نمی شوند، در حالی که باید دیده شوند:

منتقدین دلسوز  و عالم که هر چند عیب جوی برخی رفتارهای شما هستند، منتها دوستدار ِ نظام اسلامی هستند و خواهانِ اصلاح ِ برخی نارسایی ها هستند. هر چند زبان شان به انتقاد گشوده شده است، منتها هم پالگی با بیگانگان و جاسوسان و اشرار را در پرونده ی خود ندارند.

آقای خامنه ای

یکی از سوالاتی که در ذهن ِ من مدت هاست نقش بسته است این است که چرا حضرت عالی دیداری با صنعت گران، تجار، کشاورزان و اساسا مولدان سرمایه ندارید؟ به نظر ِ در کنار مسائل فرهنگی و تربیتی و سیاسی، مسائل اقتصادی هم مهم است و دیدار با صاحبان صنایع و کشاورزان و دامداران می تواند گره گشای برخی از مشکلات باشد.

آقای خامنه ای...  حرف بسیار دارم ولی... انشالله در یک فرصتِ بهتر.

آقای خامنه ای

محاسن ِ بسیاری در شما قابل رویت است که هدفِ این نوشتار نبوده است.


امیدوارم خدا همه ی ما را موفق بدارد. التماس دعا داریم که دعای مردان ِ صالح خدا در حق مردمان مستجاب است انشالله.

میثم امیری بشلی

بهار89

==============

افزونه

1. یکی از دوستان به طرز خصوصی نوشته است:

سلام
نوروزتان مبارک.
آقا اینو حذف کن. دنبال دردسر میگردی؟
یه مشت آدمی میآیند اینرا می خوانند که این حرفها سرشان نمی شود میگرند بلا ملا سر هممون میارند ناروا.

من در ذهن ِ خودم موردی را نمی بینم که نشود در موردش حرف زد. در اسلام در مورد ِ هر چیزی می توان سخن گفت و اساسا امر ِ مقدس امری است که جیز نباشد. حتی اگر به قیمتِ بگیر و ببند ِ این جانب تمام شود. 

2. گویا این نقد خیلی زود اثر کرده است و یکی از نتایجش را همین امروز دیدم، یعنی:

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز از یک مرکز بزرگ صنعتی در حوزه خودرو سازی و خط تولید موتور ملی بازدید کردند.

page to top
Bookmark and Share

   تنها چند جمله از امام خمینی پیرامونِ طریقیت و شریعت. برای این که بدانیم برای دستیابی به مقامات معنوی حفظ ظواهر شرعی هم اهمیت دارد. در این باره کتاب های شرح حدیث جنود عقل و جهل و همچنین چهل حدیث آقای خمینی راهگشاست.

 « طریقت و حقیقت جز از راه شریعت حاصل نخواهد شد زیرا ظاهر را نیل به باطن است.»

 و کسانی را که اینگونه توهم می کنند مورد شماتت قرار می دهند؛

« آنان که فکر مى کردند یا فکر مى کنند که بدون شریعت مى توانند به مقصود برسند، هیچ شاهد و دلیلى ندارند، زیرا ذات اقدس اله که راهنماست ، تنها راه کمال و سعادت را عمل به شریعت مى داند. اما آنان که مى پندارند از طریق عمل به شریعت نمى توان به طریقت رسید، آنان نیز شریعت را درست نشناخته اند و درست و صحیح به آن عمل نکرده اند و کسانى که با سیر و سلوک و شریعت و طریقت هماهنگ شدند، ولى به حقیقت بار نیافتند، براى آن است که به درستى منازل پیشین سائران و سالکان را طى نکرده اند.»

     همچنین  امام (ره) در تفسیر دعای سحر طریقت و حقیقت بدون شریعت را همانند پیکر بدون روح و دنیای بدون آخرت می دانند؛ « ظاهر بدون باطن و صورت بدون معنی مانند پیکری است بدون روح و دنیاست بدون آخرت.»

-------------------------------------------------

پانوشت: در اینجا هم مطلبی نوشتم به نام  تحلیلی روان شناسانه بر شخصیت مجازی می شناسیدم که امیدورام مقبول افتد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

این چند روزه حسابی سرم شلوغ است. آخرِ سال است و فصل حساب کتاب ها. الان که نشسته بودم گفتم با خودم ببینم چه کارهایی توی سال 88 کردم و از کدام هایش پشیمانم. چند تا از کارهایی که از انجامش پشیمان هستم را خواستم لیست کنم. بالاخره آدمی که این همه جوالدوز به دیگران می زند، بد نیست سوزنی هم به خودش بزند. طبق ِ روال باید بروید به ادامه ی مطلب، البته با اجازه دوستِ کم مانندم، جناب آقای حسین عربی.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلبِ زیر را از یکی از وبلاگ ها پیدا کردم. نام وبلاگ هم پیاده رو و نویسنده ی آن هم گویا آیدا نامی است. مطلبِ آیدا با همه ی تعلیقات و نظراتی که برای آن آمده است برای تان می گذارم؛ الا یکی دو بندِ آخر را، چرا که بی ارتباط با هدفم می پندارم. چند کامنت را به علت توهین آمیز بودن حذف کردم. چیزی که هست در جامعه با این نگاه مواجه هستیم.  البته این دو پارگی در عرصه ی اجتماع تازگی ندارد و شاید به اندازه ی عمر بشر باشد. 

===============

روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.

اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.

 دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.

سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.

چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.

من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.

شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.

 یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.

کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به “بچه سوسول”  و ” بچه بسیجی” . همه این­ها کاش است.

=====================

البته مساله کم شدن فاصله ها آن گونه که این نوشته ادعای آن را دارد مساله ای درست و دقیق است. هرچند چه از میان آن ها، و چه از میان ما این دیدگاه کمتر طرفدار دارد. حتی با انتقادهایی که در کامنت ها بدان شده است می شود فهمید نویسنده ی این مطلب با نگارش این نوشته تا حدی از خود گذشتگی به خرج داده است. زیرا این نگاه توسطِ دوستانش هم تخطئه می شود. پیش از این در کافه گرامافون به دوستانِ مسعود گروسیان هم همین را گفتم. گفتم باید این فاصله ها کم شود و ما بتوانیم به هم نزدیک تر شویم. البته شاید آن ها از حرف های آن روز ِ من خوش شان نیامده باشد، اما من پیش از آن که بخواهم ناراحتِ عقایدِ آن ها باشم، دلسرد از خودمان بودم که گروهی را دست کم گرفتیم و یا با آن ها ارتباط برقرار نکردیم.

اما تا این لحظه 61 نفر برای این مطلب کامنت گذاشته اند. بیش از 25 نفر از این تعداد دارای وبلاگ و یا وبسایت و در یک کلمه دارای رسانه هستند.[البته فکر می کنم پنج تا از آنان فیلتر باشند؛ اللهم فک کل اسیر.] از آنجایی که چند نفری تکراری کامنت گذاشته اند، می توان نتیجه گرفت حدود نیمی از این تعداد دل مشغولی های خود را می نویسند. هیچ کس از دیدگاهِ مخالف در این نظرها وجود ندارد. یعنی همه از یک طیفِ فکری هستند و این البته خطرناک است. (توی وبلاگِ هر یک از این رفقا رفتم اولش سری زدم به خردادماه 88 تا ببینم در ایامِ انتخابات و به خصوص بعدِ جمعه ی تاریخی دیدگاه های شان چه جور است. شاید تنها نظرات وبلاگِ تقسیم برایم مشخص نبود.)

و اما مخالفِ جدی نداشتن، خطری که وبلاگ های ما را هم تهدید می کند و هر از چند گاهی خوشحالم که هستند کسانی که بیایند و برایم نظر ِ مخالف بگذارند.

البته بنده در این جا به نقد و یا تبیین نوشته ی آیدا و کامنت ها نمی پردازم. تنها به گزارش ِ آن چه دیدم می پردازم. البته می توان حدس زد که کسانی که برای این نوشته کامنت گذاشته اند از یک طبقه ی اجتماعی خاص و احتمالا مرفه هستند. زیرا بعدِ این همه وب گردی دغدغه های این کاستِ اجتماعی دستم آمده است.  مثلا یکی از این ها در وبلاگش به نام خسته گی (یاسمن اکبرپور) گفته بود که برای عیدش می خواهد لپ تاپ ایسر، لنز ِ واید و ویلون سوزوکی بخرد. (البته نمی خواهم با این حرف ها تفسیرهای سوسیالیستی ارائه دهم، ولی واقعیتی است که امروز ما داریم اختلافِ فکر بین دو گروه فقیر و غنی را می بینیم پیش از آن که بخواهیم ارزش گذاری کنیم.) وگرنه توی نوشته های همین بنده خدا که در انتخابات از حامیان موسوی بوده و گویا هنوز هم بر عهد خود مانده است آمده:

"بعد ناگهان یاد آن بیت مورد علاقه ام می افتم :‏

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم هر زمان یاد خمینی به سر ما افتد / دور سیدعلی خامنه ای می گردیم این روز ها عجیب در دلم آشوب به پا شده . ‏ از طرفی به عقیده ای که دارم ایمان دارم و از طرفی می بینم که ایمان من ، در مقابل ولی فقیه قرار می گیرد و نه در کنارش . ‏ این روز ها تشخیص راه درست برای ام سخت شده است . تمام کار های ام را با شک انجام می دهم . ‏ یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر در این تظاهراتی که شرکت می کنم ، اتفاقی برای ام بیفتد ، آیا راهم ارزش کشته شدن داشته است ؟ ما اگر کشته شویم ، مقام شهید نداریم . آنهایی که انقلاب کردند و کشته شدند شهید هستند ؛ نه مایی که یکی در میان از بین مان خواستار ِ : "جمهوری اسلامی نابود باید گردد " هست ..‏‏ من هنوز کشورم را دوست دارم و آن را بدون جمهوری اسلامی نمی خواهم . بدون ولایت فقیه نمی خواهم . ‏ و من هنوز رهبر ام را دوست دارم ....."

گروهی که از شدت رسانه داشتن گهگاه می خواهد از این دنیای "لعنتی" بگریزد. نگاهی به رسانه های اطراف تان بزنید به میزانِ صدق ِ این گفتار پی می برید. (به غیر از صدا و سیمای ما که در واقع  برای مردمان ساخته نشده گویی!) این را مقایسه کنید با دردهای ما که در رسانه ی به اصطلاح ملی هم جایی ندارد. نمی دانم برنامه ی دیشب حاج سعید قاسمی از شبکه ی 3 را دیدید یا نه.  نمی گویم حرف های حاج سعید تماما درست بود، ولی یقینا دیشب از معدود شب هایی بود که راضی از صدا و سیما به رخت و خواب رفتم. راضی این که بالاخره این سعید قاسمی را راهش دادند تا حرفش را بزند. دو نفر بودند که برنامه شان به دلم چسبید در این ایام؛ یکی حاج سعید قاسمی و دیگری وحید جلیلی.

در میان وبلاگ های این دوستان، شکلاتِ تلخ از همه شان فکر شده تر به نظر می رسد.

و اما کامنت ها

============

  1. امین گفته است :

    کاملا درست میگی ولی ما سنگ رو به کسی که باهامون تفاوت داره پرت نکردیم ما هیچوقت خواهان وضع بوجود امده نیستیم برای ما تفاوتهامون مانع دوستی با هیچ کس نیست …
    این همه بسیجی صبح تا شب دارن بین مردم رفت امد میکنن کدومشون میتونن ادعا کنن که بهشون توهین شده …
    همه ما تجربه ای با مثل تو با ادمهایی مثل دختر شماره ۴ داریم هر روز…
    ولی تصور کن تو همون خوابگاهی که گفتی دختر شماره ۴ هر روز با تو سر جنگ داشت یه روز به صورتت گاز فلفل میزد به خاطر… یا روزه دیگه ای تورو حرامزاه و… میخوند به مشکلاته دیگه ای و کلا اگه این اتفاقاتی که تو ایران افتاد اون شماره۴ باهات میکرد الان این تو نبودی که مروج تساهل و تسامح بودی و بهمون میگفتی به تفاوت احترام بزاریم
    تا قبل از دیروز هر بسیجی به راحتی بین مردم سبز رفت امد میکرد ولی هیچ کس نمیتونه تصور کنه اگه یه ادم سبز بین دولتیها پیداش بشه چه بلایی سرش میاد
    اگه به سمت کسی سنگی پرت شد واقعا لایقش بوده اگه به سمته کسی سنگی نشانه رفت به خاطر این بود که اون ادم با قمه پارت نکنه لطفا متوجه باش دیگه با این شرایط نمیشه سکوت کرد من دیگه نمیتونم کیسه بکس یه ادم عقدهای باشم که به تفاوتهام با اون ادم احترام بذارم

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۹ ب.ظ

  2. خاطرات زندگیم در هلند گفته است :

    ولی من با اینکه تو خوابگاه هم اتاقی بسیجی هم داشته ام، هنوز نتوانسته ام عقایدشان را قبول کنم. این از من…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۶ ب.ظ

  3. niki گفته است :

    من هم در خوابگاه بودم اما متاسفانه شماره چهار ما مثل شماره ۴ شما “گفتگوی تمدنها ” بلد نبود اگر چای برایمان می ریخت در برابرش بردگی می خواست ،نماز می خواست و من نماز خواندم البته یادم نیست چقدر نماز و روزه الکی خواندم و گرفتم و چقدر نمازجماعتشان را خراب کردم چون وادارم کردندو من بی وضو و نجش خم و راست شدم ،چون نمی خواستم تحصیلاتم را از دست بدهم.آیدای عزیز راستش من فکر میکنم این آدمهایی که تو می بینی این روزها سبزها به آنها حمله میکنند از دسته همان شماره چهار خوابگاه من هستند که حالا شوهرش شهردار فلان شهر بزرگ است و قبلا رئیس بسیج آن یکی شهر بزرگ بود.می دانی شماره چهار ما، دوستم را برای این که لنز طبی می گذاشت فرستاد حراست تا اثبت کند لنز طبی را برای جلب توجه مردان نگذاشته است و برای من گزارشی رد کرد که مجبور شدم در اداره منحوس گزینش در امتحان کتاب حجاب مطهری و کتاب امر به معروف و نهی از منکر خمینی شرکت کنم و قبولی در این امتحان شرط ادامه تحصیلم شود.معلوم هم هست که چرا این دو کتاب را به من معرفی کردند چون فکر میکردند من نماز می خوانم اما بد حجابم و با نهی از منکرهای شماره ۴ سعی در مباحثه دارم و مثل بز نیستم
    آیدا! من هم با این رفتار مخالفم اماما تنها ۵۰% جریان هستیم .آن شماره ۴ رو به رویی هم باید قبول کند که بعضی وقتها ،بعضی ها دلشان میخواهد با رضایت به جهنم بروند و این به کسی ربطی ندارد.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۳ ب.ظ

  4. بامدادی گفته است :

    درود بر تو.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  5. Tweets that mention پیاده رو » ما برای وصل کردن آمدیم -- Topsy.com گفته است :

    [...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, lord386. lord386 said: ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو http://ff.im/-dt237 [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۹ ب.ظ

  6. Nima گفته است :

    You in Canada are sad,it is ridiculous
    Your answer is here:
    http://nakam.blogsky.com/1388/10/08/post-12/

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ب.ظ

  7. لینک‌های روز: سرزمین فرصت‌های سرمایه‌گذاری « بامدادی گفته است :

    [...] ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم. [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۷ ب.ظ

  8. Mr.crazy گفته است :

    این تفاوت و گسیختگی ملت کار امروز و دیروز نیست خانوم…
    خیلی وقته ملت ایران شده دو قسمت! ما و اونها…
    اونا انقلاب و جنگ و دین رو به اسم خودشون مصادره کردن و ما هم فرهنگ و روشن فکری و دموکراسی رو!
    حالا کدوم حاکمیت بر حق داره الله اعلم!
    چیزی که هست اینه که اون بالا بالایی ها میخوان ما یه ملت نباشیم…میخوان ما و اونها داشته باشیم….تفرقه بینداز و حکومت کن!
    حضرت”آقا” یه جور…احمدی نژاد یه جور…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ب.ظ

  9. persieneyes گفته است :

    من هم دلم گرفته :(

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ب.ظ

  10. مینا گفته است :

    من هم سنگ دیدم, ترسیدم, سنگدلی ترسناکی توی هوا بود, سنگ ها آسمان را گرفته بودند و کور فرود می آمدند ترسیدم خیلی ترسناک بود
    اما قمه هم دیدم, باتوم فراوان بود, خشم توی چشم ها خون شده بود
    شک کردم, به خودم به سبز , شک کردم به آنچه می خواستیم و آنچه می شد

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ب.ظ

  11. مجتبی گفته است :

    می دانم چه می گویی آیدا جان. اما آیدا، همه شماره چهارها مثل هم نیستند. من هم شماره ۴های زیادی را دوست داشتم حتی و دارم، هر چند شماره ۱ بودم. اصل بر انسانیت است شمارة ۱٫ مرزهای انسانیت که بشکند، چه توسط شماره ۱ و چه توسط شماره ۴، دیگر نمی توان با او و در کنار او زیست. ولی تایید و تاکید می کنم که این دلیل انسان نبودن نیست! ولی می شود با یک حیوان صحبت و گفتگو کرد و او را از حمله به خود منصرف کرد؟ یا باید با تهدید و تحدید او را وادار به این کار کرد؟
    به خدا نمی دونم! نمی دونم! نمی دونم!

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ب.ظ

  12. علیرضا مترصد گفته است :

    برادری با زننده ترین رفتار ها که از قرون وسطی بر میخیزد، دوستی با حیوانی ترین رفتار ها که رحمی ندارد، رفاقت با کسی که میزند…نمیداند فقط میزند…! این زیباست؟ دوست باش با کسی که خواهرت زیر زنجیرش کبود میشود… دشمن دشمن است….همه جا یک خوابگاه و همه چیز به سادگی روز های صورتی شما نیست….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ

  13. یک خواننده گفته است :

    دوست عزیزی که از دور دستی بر آتش داری!
    من بخش عمده ی تظاهرات عاشورا را در خیابان طالقانی بودم که از میدان امام حسین که راندندمان به داخل کوچه ها و فرعی ها سرانجام جماعتی شدیم در طالقانی. در تمام مدت دوساعتی که راه پیمودیم مطلقا نه خشونتی بود نه سنگ پرانی ای. سهل است، حتی همان تظاهرات در “سکوت” را هم بخشهایی از مسیر اجرا کردیم. تا نزدیکیهای نجات اللهی که سگ های هار رهبر به ما حمله ور شدند…
    دوست عزیز! وقتی مورد حمله قرار می گیری باید “دفاع” کنی. اگر نکنی کسی نمی گوید اوه! نگاه کنید چه انسان متمدنیست! خیر می گویند طفلی عجب گوسفند زبان بسته ایست! جان می دهد برای قربانی کردن و سر بریدن!
    همان مملکت همسایه اتان، ایالات متحده را می گویم، حمل اسلحه را برای عموم مردم براساس قانون و طی مراحل قانونی جهت “دفاع” کاملا مجاز می داند. نکند ما حالا که تازه تازه از قعر چاه ۱۴۰۰ ساله ای که درش غنوده ایم سر برآورده ایم یکمرتبه قرار است از آنها هم متمدنتر شویم!؟ ها؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ق.ظ

  14. یک خواننده گفته است :

    راستی اگر این مطلب را نخوانده اید بخوانید. ضرر ندارد:
    http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_180.html

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظ

  15. سلاله گفته است :

    «من این جمله یا شکل من باش با هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.»

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظ

  16. یک‌پی‌کی گفته است :

    به نیکی و دیگران:
    شاید این شما بودین که مشکل داشتین و اهل گفتگوی تمدن‌ها نبودین… :)
    آیدا منم مثل تو…دلم برای زندگیِ با هم تنگ شده…

    + گاهی خودمون رو هم دادگاهی کنیم…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ق.ظ

  17. سارا گفته است :

    سلام عزیزم:
    بسیار از نوشتنت لذت بردم. قبلا هم در گودر امیرحسین ازت مطلب دیده بودم و راستش را بخواهی امروز برای دومین بار پستت رو برای دوستانم ایمیل کردم.البته با نام خانه ات. راضی باش و قوی.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۹ ق.ظ

  18. زنده باد غذای خوشمزه گفته است :

    متن به دلم چسبید و دلم را از غم پر کرد و دلم را….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ق.ظ

  19. a.k. گفته است :

    in matne shoma zibast amma ba tajrobe man hamkhan nist. Bayad begam shoma shans avordi khahar!

    Man 4 ta baradar boodim, man misham baradare shomare yek, baradar shomare char be man migft to ke seyyed hasti chera namaz nemikhunio? amma doost dasht fiolm porno negah kone. hamishe ham migft man mamanam o vel kardam biam ba to molhed zendegi konam!

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ق.ظ

  20. a.k. گفته است :

    این متن شما زیباست اما با تجربه من همخوان نیست. باید بگم شما شانس آوردی خواهر! قصّه من مال خوابگاه شریف هست…

    ما ۴ تا برادر بودیم، من از قشر متوسط بودم که از جهت نظری شبیه رشنفکرا بودم از جهت عملی‌ هم نماز و روزه تو خونم نبود. بحث هم میشد من به روشنی نظر خودم رو می‌گفتم، اما خوب اطاق من تمیز می‌کردم خیلی‌ کارها رو هم من می‌کردم که بقیه برادرا ما رو تحمل میکردن. برادر شماره چهار به من میگفت تو که سید هستی‌ چرا نماز نمیخونی؟ اما خودش دوست داشت فیلم پورنو نگاه کنه. من هم بهش می‌گفتم، خوشم نمیاد از چیزا حرف میزنی اونم سر سفر غذا، بهش به شدت بر میخورد. همیشه هم میگفت من مامانم اوو ول کردم بیام با تو ملحد زندگی‌ کنم! مدام هم قرآن با صدای بلند گوش میکرد که اعصاب ما … رفت. در نهیات، بردار شماره ۳، یک روز به قصد کشت اینو زدش،

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ق.ظ

  21. ناشناس گفته است :

    تو تمرین نوشتن نمی کنی تو می نویسی و چه زیبا می نویسی. حالا من خوش حالم که هم وطنی همچون تو دارم

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۸ ق.ظ

  22. سانی گفته است :

    به یک خواننده:

    ۲٫ اینکه این قانون در آمریکا وجود داره باعث نمیشه که این قانون خوبی باشه.
    ۱٫ حمل سلاح در آمریکا مجاز نیست! شما می توانید اسلحه بخرید و بگذارید تو خونه تون و در صورت لزوم از خونه تون دفاع کنید ولی اجازه ندارید با خودتون حملش کنید.

    ۳٫ فرقه بین اینکه برای دفاع سنگ بزنی یا وقتی طرف گیر افتاد هم بزنیمش. من نمیگم که حالت دوم اتفاق افتاده اما مهمه که نخواهیم پیش بیاد.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ق.ظ

  23. nahal گفته است :

    I shared your post in facbook

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۴ ق.ظ

  24. مهناز گفته است :

    ممنون آیدا. دلم گرفته قرار نبود اینجوری جنبش سبزمون به آتیش زدن و هوچیگری شناخته بشه. کاش میشد یه جوری خودمون رو از اینا جدا کنیم این خیلی فکر منو مشغول کرده. تو که از دور داری ما رو می بینی پیشنهادی نداری؟ یاد بحث های قبل از انتخابات تا نصف شب تو خیابونا بخیر….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۴ ق.ظ

  25. roshanak گفته است :

    shoma azizam omran daste avali bashi , har harkatii mostalzeme fariade ba sokot dige kari dorost nemishe , age mikhaie tamrine neveshtan koni to en weblog aval tamrine sedaghat kon kalamet …..

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۸ ق.ظ

  26. آیدین احدیانی گفته است :

    کاش می شد …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۱ ق.ظ

  27. آیدین احدیانی گفته است :

    نظرات این پست رو هم خیلی دوست داشتم از اینکه به این زیبایی مردم ما حرف های دلشون رو می زنن تعجب می کنم چون می بینم کسی حاضر نیست حرف های به این صاف و سادگی رو بشنوه !

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۹ ق.ظ

  28. سپیده گفته است :

    قشنگ بود و فکر کردنی
    ممنون

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ق.ظ

  29. Nasim گفته است :

    It was an amazing piece, I wish we could share it with everyone in Iran. We all have the same memories, we just need to remember …..Thanks again for the amazing note

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ

  30. افتخار گفته است :

    من هم همه اش دارم به همین فکر می کنم که چه قدر ظلم آخر باید بشود که مردم در این حد جانشان به لبشان برسد و یکدیگر را تکه پاره کنند؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

  31. هما گفته است :

    کسانی که حضور داشتند می گفتند آنها اول از بالای پل شروع به پرتاب سنگ کردند و جمعیت هم شروع به دفاع کردند
    یه چیز دیگه:
    طرفدارای ا.ن که عموما افراد پیر و مومن هستند، علت اینکه طرفدارش هستند این است که جوانانی را می بینند که دست می زنند سوت می زنند، و حس می کنند یه عده اوباش آمده اند دینشان را بگیرند ای کاش برای این راه حلی بود، چقدر این دو گروه هم را نمی شناسند
    یاد به دار زدن بهنود اوفتادم، در حال که خانواده بهنود به سازمان حقوق بشر و حرکتهای انسان دوستانه و به اصطلاح مال آدم فرهیخته ها متوسل شده بودند، مادر مقتول می گفت، اونا می خواستند با سازمان حقوق بشر و سایر حرکتهای باکلاسانه من ببخشم،…
    می دونی چقدر فاصله است، گروهی که دنبال آزادی است و گروهی دیگر که فقط ظاهرشان را برانداز می کند و سریعا می خواهد از دینش مراقبت کند…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ

  32. soso گفته است :

    ” یکشنبه خونین ”

    چشمام پُر از اشک بود ، از فرط سرفه های مداوم ، اشک از چشمام جاری شده بود
    تمام وجودم داشت می سوخت انگار
    صدای نخراشیده اش توی سرم می پیچید :
    …. کدومشون بود؟؟!!!
    (صدای برخورد باتوم لعنتیش با میله های اتوبوس )
    … هان ، این یکی ؟
    ( باتومش رو به طرف صورتهامون میگرفت تا اون یکی از بیرون نشون بده کدوممون بودیم که فریاد زدیم نزنینش !!!)
    … پیاده شید تا بهتون بگم ولایت یعنی چی …
    ( یکی از بیرون اومد کنار پنجره روی پاهاش پرید تا بتونه دوباره اسپری فلفل رو به خوردمون بده …)
    … بهتون میگم گمشید پایین … یالا !!!!!!!!
    احساس میکردم الانه که هرچی درونمه بالا میارم … سرفه های مداوم امونم رو بریده بود
    اشاره کرد به فیلمبردارشون … بگیر فیلمشون رو بگیر …
    خواستیم صورتهامون رو بپوشونیم ،
    که دوباره عربده کشید : واسه چی صورتتو می پوشونی هــــــــان بازش کن !!!!!!!!!!
    مات و مبهوت به لنز دوربین نگاه می کردیم …
    (صدای ضربه باتوم …) ( یه لندِهور دیگه بهشون اضافه شد و باز اسپری فلفل ….)
    صدای سرفه هامون و صدای ضربه های باتوم و عربده های پی در پی اون لندِهور … هی توی سرم می پیچید
    داشتم فکر میکردم که چطور روی پاهام وایسم …
    حتی نمی تونستم فکر کنم که یک ثانیه بعد چی میشه …
    ….
    یکی دیگه بهشون اضافه شده ، جثه ریزی تری داشت … آروم گفت ولشون کن … ولشون کن… بریم …
    دستشو کشید و برد …
    باورم نمی شد ،
    اتوبوس حرکت کرد ….
    برگشتم به عقب نگاه کردم ، فیلمبردارشون کثیف ترین لبخند ممکن رو تحویلم داد …
    چهره هاشون رو هرگز از یاد نخواهم برد … هرگز …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ

  33. soso گفته است :

    راست میگی آیدا
    کاش میتونستیم اینگونه باشیم

    کاش صدامون به گوش هم می رسید…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

  34. سارا گفته است :

    من خوابگاهی نبودم اما همه چیزهایی را کعه نوشته ایی در دانشگاه تجربه کردم.همکلاسی فرزند شهید چشم و گوش بسته من که ترم اول حتی جاضر نبود با من همکلام بشود و علنن به خاتمی فحش میداد الان یکی از دوستهای خوب من است .چادر را کنار گذاشته و از طرفداران دو آتشه خاتمی است.بیشتر این آدمهای با ما متفاوت در واقع آدمهای خوبی هستند که در فقر اطلاعاتی و فرهنگی نگهداشته شده اند.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ب.ظ

  35. ستایش گفته است :

    اخ گفتی

    راستش هیچ کس بهمون نگفت موفق باشی همه گفتن کتک کاری در ایران به نظر من چیزی کم تر نبود جنبش داره از راه اصل منحرف میشه کاشکی بعضی ها بفهمن که تظاهرات جای دق دلی خالی کردن نیست

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۰ ب.ظ

  36. گلنوش علوی گفته است :

    دست مریزاد !
    آفرین به این قلم.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ

  37. Neda گفته است :

    hum…
    ma ham ha rooz ba amsale dokhtare No.4 barkhord darim, ama be in iman daram ke hamashoon mesle dokhtare No.4 ghessseye shoma nistan Aida joon

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ب.ظ

  38. Setayesh گفته است :

    قشنگ بود، خیلی. و می تونم بگم که حق با تو.
    اما به یه چیز اعتقاد بیشتری دارم

    اگر مایه ی زندگی بندگی است
    دو صد باره مردن به از زندگی است
    بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
    برون سر از این بار ننگ آوریم
    —–
    باید جنگید

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  39. علی گفته است :

    . . .دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. . .

    تبدیل شدیم. تبدیلمان کردند.
    یه جور حس نگرانی دارم. این که حکومت این جوری راحت تر میتونه ما رو کنار بزنه.
    این که حکومت از ما همین رو میخواد.

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ق.ظ

  40. می! گفته است :

    خیلی جالب بود

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۱ ق.ظ

  41. یاسمن اکبرپور گفته است :

    با تمام نفرتی که از تند رو ها دارم اما حاضر نیستیم یک مو از سر شون کم بشه . اونا ما رو چی فرض کردن که آرزوی سلاخی شدن و قتل عام شدن ما رو دارن ؟

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ق.ظ

  42. شکلات تلخ گفته است :

    عالی بود. اگرچه اشک ما رو درآوردی ولی درود بر شما

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ق.ظ

  43. سارا گفته است :

    همانطور که گفتی مادر شدن روی نوشته هات تاثیر گذاشته کاملا احساسی با این قضیه برخورد کردی…شاید اگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو می دیدی متوجه اون شکاف عظیم میشدی…دیگه اون دختر شماره چهاری که قبلا میشناختی وجود نداره متاسفم

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ب.ظ

  44. حس ارغوانی گفته است :

    متاسفانه این روزها ایران دو بعدی شده مثل جنگ استقلال و پرسپولیس اما اگه اونا به کندن صندلی استادیومها و شکستن اتوبوسها ختم می‌شد این یکی به کندن دل از عزیزان و شکستن قلبها ختم می‌شه

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ب.ظ

  45. وحید گفته است :

    جان سخن از زبان ما میگویی …

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ق.ظ

  46. تب گفته است :

    حرف دلم رو گفتی پیاده رو
    برای این روز ها نه
    برای زندگی
    که تعصب هر کدام از ما با هم عقیده زندگی رو برای دیگران زهر میکنه
    برای خودمون
    بعضی ها به دین تعصب دارند وظیفه میدونن که بقیه رو نجس بدونن
    بعضی ها به بی دینی تعصب دارند وظیفه میدونن که به هر عقیده ای و دین و مسلک و هرکسی توهین کنند و مسخره کنند و نفی کنند
    این انحصارگراها هیچ وقت نمیفهمند اگر جور دیگری رفتار می کردند چقدر زندگی قابل تحمل تر بود

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۰ ق.ظ

  47. Mahda گفته است :

    ای کاش ایران ما همه جاش این جوری می‌شد.
    درود بر تو که این وقت شبی روح ما رو با نوشته‌ت تازه کردی. ممنون. :)

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ب.ظ

  48. ما برای وصل کردن آمدیم « روزنوشت های یک Teenager گفته است :

    [...] از وبلاگ پیاده رو (لینک متن): [...]

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۰ ب.ظ

  49. پدرام گفته است :

    ولی همه یکجور نیستند…

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۹ ق.ظ

  50. مولی گفته است :

    در مورد پاراگراف آخر:
    همه رو میدونی، ولی سنگ نخوردی، چاقو نخوردی، بهت تجاوز نشده، باتوم نخوردی.. پس میبینی، دونستن خالی کافی نیست..
    تفاوت بسیار است بین دانستن و فهمیدن..

    هر چیزی اندازه داره.. حتی مهربونی خدا هم اندازه داره.. برای همینه که خدا هم رحمان ِ و هم قهار..

    مردم تا جایی که میتونن سعی میکن مسالمت آمیز باشه، ولی نمیشه از همه انتظار داشت صبرشون زیاد باشه.. هر کسی ایوب نیست..

    متن قشنگی بود ولی خوب این تقصیر حقیقته که با حرفهای قشنگت سازگار نیست..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۹ ب.ظ

  51. مولی گفته است :

    یادم رفت بگم:

    مولوی در مورد قبول مسئله اختیار در مرحله آخر میگه وقتی کسی اختیار رو همه جور انکار میکنه و نمیخواد قبول کنه باید اون رو گرفت زیر کتک و گفت: من از خودم اختیاری ندارم، بنابراین تو نباید چیزی بگی..

    حالا اگر این دولت نخواد این رو قبول کنه که مردم نمیخوان، میرسیم به مرحله آخر کهدیگه چاره ای نداریم..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۷ ب.ظ

  52. matin گفته است :

    قشنک بود!! مرسی! اما همیشه هم همینطور نیست!!

    دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۵ ق.ظ

  53. maryam گفته است :

    in joda khat keshidan bein e mazhabi-gheyr e mazhabi va ghezavat kardan bar in asas dorost hamoon karie ke jomhoori eslami mikone,dorost mese tark e zamin e koshty ast chon harif Esraeelie!!!mazhab jozve ahval e shakhsie ast mese melliat mese sexuality..man behtarin doostanam pesaran e besiar mazhabi hastan ke man beheshoon cinema paradizo kado midam o oona be man mafatih!!!basiji ham ke mibinam na bekhatere mazhabesh bekhatere nezam e aghidaty va raftarish bahash marzbandi mikonam na bekhatere mazhabesh!!!

    دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ق.ظ

  54. کوچه نادری گفته است :

    عزیزم چقدر خوب حس و حال امروز را نوشتی و چه منصفانه و آگاهانه تحلیل کردی. من بهای سنگینی برایش پرداختم. امیدوارم جوانها نخواهند بهایی بپردازند که سالها در چرایی اش بمانند.

    دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۳ ق.ظ

  55. aref گفته است :

    delam gereft
    tamame harfayi ro zadi ke tu dele ma ham hast….

    دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۹ ب.ظ

  56. ناشناس گفته است :

    هیچ تضمینی نیست که برادر شماره ۴ جزو اونایی باشه که به سبزها می گن اغتشاشگر. منظورم اینه هر کسی با هر اعتقادی اگه یه جو “آدم” باشه به سبزها برچسب اغتشاشگر نمی چسبونه. دوم اینکه اونایی که به سبزها میگن اغتشاشگر به هیچ وجه انتحاری نیستند. مزدورن. وقتی قمه و اسلحه و باتوم دستته و طرف مقابل دستش خالیه دیگه نمی شه اسمتو گذاشت انتحاری.

    دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ ب.ظ

  57. sharare گفته است :

    زیبا بود و تاثیرگذار

    دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

    ===================================

    این را هم بگویم امشب دلم برای رضا امیرخانی سوخت. عشق ِ داستان نویسی ما که دیگر در میانِ طرفدارنش هم شاید احساس راحتی نمی کند... چه می شود کرد ما از هر کسی به اندازه ی خودش انتظار داریم. این انتظار را خودش در ما به وجود دارد. و رضا امیرخانی که من می شناسم قطعا در میانِ منتقدین ما هم طرف داری ندارد. زیرا خیلی های شان اصلا او را نمی شناسند و دیدگاه های او را ارج نمی نهند. خودِ رضا هم به کرات و مرات نشان داده است به تفکراتی که در کامنت های بالا مطرح شده است تعلق ِ خاطری ندارد. از سویی دیگر... به قول محسن حسام در میانه ی میدان زیستن هم عالمی دارد. خدا به خیر کند. کاش می شد که آدم می توانست توی این وبلاگ مخاطبانش را می شناخت و برخی از حرف های کمتر گفته شده را می زد... نمی شود... شاید یک وعده چیپس و پنیر با کسانی که در میانه ی میدان می زیند را می طلبد. تهِ دلم مانده است تا از میانه میدانی ها بیشتر بدانم...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

یکی از دوستان پرسیده بودند که رییس صدا و سیما را چه کسی انتخاب می کند؛ باید بگویم رهبری. اهل فلسفه بافی نیستم، ولی احساس می کنم شاید پرسنده می خواهد بگوید خب، پس اشکال از جای دیگری است! از آن جایی که سوال بسیار موجز پرسیده شده، لذا چاره ای نیست جز این که حالات مختلف را بررسی کنیم. به علتِ وجود حالات مختلف من تنها به دو حالتِ مهم می پردازم.

حالتِ اول؛ اگر امروز مشکلی در صدا و سیما است و به نظرِ ما نقدِ آن خوانده می شود، این مشکل به رهبری بر می گردد که رییس ِ لایقی را برای آن بر نمی گزیند.

باید گفت این را خودِ رهبری باید جواب دهند. اگر اشکالی مطرح می شود به مشکلاتِ موجود است تا رفع شود و این یعنی ولایت پذیری. همین می شود که یک استاد حزب اللهی آرام نمی نشیند و برای اصلاح ساختار و نه شخص بر روندِ معیوب صدا و سیما نقد وارد می سازد. وگرنه هیچ یک از اساتید و چهره های شبه روشن فکری دیگر چنین نقدهایی را در سخنان خود نمی آورند، اتفاقا هر کس در این جا اشکلاتِ صدا و سیما و برنامه های آن را عنوان می کند، نشان می دهد که دلش برای کشور می سوزد و از بقیه پایبندی بیشتری به اسلام دارد. وگرنه استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران به راحتی می توانست از کنار ِ این پدیده رد شود.

پس؛ اشکال به این نیست که چرا فلان فرد رییس سازمان است، بلکه اشکال به این است که چرا روندِ درستی در آن دیده نمی شود. چه بسا اگر فردِ دیگری رییس سازمان بود مشکلات بیشتر بود و اوضاع وخیم تر می شد. جالب است بدانید پیام رهبری در انتصابِ آقای ضرغامی ناظر بر همین مشکلات است و حتی ایشان این مشکلات را می بینند و بر آن وقوف دارند. به جنس ِ کلمات دقت کنید:

جناب آقای مهندس عزت الله ضرغامی

با پایان گرفتن دوره‌ی ریاست پنجساله جنابعالی بر سازمان صداوسیما،  با قدردانی از تلاشهای طاقت فرسائی که در مدیریت این رسانه‌ی گسترده و فراگیر به کار برده و خدماتی که شما و همکارانتان در زمینه‌های گوناگون به انجام رسانیده‌اید، برای دوره ئی دیگر شما را به ادامه‌ی این کار سنگین و حساس میگمارم.
برجستگیها و نقاط قوّت  کنونی صدا و سیما در کنار کمبودها و نقاط ضعف آن باید پیوسته در برابر چشم جنابعالی و دیگر مدیران آن سازمان و در معرض ملاحظه و مقایسه قرار گیرد و همت بر روند نقص زدائی، به هیچ رو کاهش و سستی نیابد.
سفارش اساسی اینجانب نزدیک کردن و رساندن این رسانه‌ی فرهنگ‌ساز، به طراز رسانه‌ئی است که دین وَ  اخلاق وَ امید وَ آگاهی،  بارزترین نمود آن باشد و رفتار اجتماعی مخاطبان و نیز نهاد حساس و مهمی چون خانواده  بر اساس آن شکل گیرد و هنر و شیوه‌های گوناگون حرفه ئی و آزموده  شده یا نوپدید، یکسره در خدمت رشد این شاخصها در آید.

بندِ بالا یعنی  رهبری دارند از صدا و سیما مطالبه می کنند. اگر صدا وسیما در این زمینه مشکلی نداشت چه دلیلی داشت در حکم انتصاب رهبری این جملات دیده شود؟ رهبری همان مطالباتی را از صدا و سیما می خواهند که ما بدان نقد داریم. باید بگویم با توجه به مطلبِ پیشین مطالباتِ رهبری گسترده تر و نقدهای ایشان ریشه ای تر است. قطعا تصدیق می فرمایید که رهبر باید سیاست های کلان را پی ریزی کند و به هیچ روی شایسته نیست که ایشان به طور ِ مستقیم در تصمیم ها دخالت کنند. بلکه باید راه را نشان دهند و به نیروهای شان بگویند حرکت کنید. این مشی امام راحل هم بود. مگر در مورادِ جزیی رهبران در مدیریت زیر دستِ خود اعمال فشار نمی کنند. نمونه اش سه روزنامه اطلاعات، کیهان و جمهوری اسلامی. هر سه روزنامه زیر نظر ولایت فقیه است و جالب است که مشی هر سه روزنامه با هم متفاوت و حتی متضاد است. کیهان همان روزنامه ای است که بر خاتمی می تازد و اطلاعات همان روزنامه ای است که کیک یک متری برای خاتمی می گیرد و در موسسه اش تولد خاتمی  را با حضور او گرامی می دارد... هر دو روزنامه هم زیر نظر ولی فقیه است.
برای اولین بار بود من دیدم رهبری حکمی را با لحن ِ زیر صادر کرد. این یعنی اوضاع صدا و سیما به شدت درام است. ایشان در حکم شان آورده اند:
از تجربه‌های موفق یا ناموفقِ دوره‌ی پنجساله‌ی باید برای رساندن این رسانه به این کیفیت برتر سود ببرید و با زمانبندی برنامه‌ها و تعیین شاخصهای قابل اندازه‌گیری، حرکت مجموعه را تکمیل یا تصحیح نمائید. انتظار دارد نشانه‌های این تحول در اولین سال مسئولیت جنابعالی مشاهده شود . توفیق شما را از خداوند متعال خواستارم.

حالتِ دوم؛ چرا به مجموعه ای که زیر نظر رهبری است نقد وارد می کنید؟ مگر شما رهبری را قبول ندارید که به مجموعه ی تحتِ مدیریت ِ ایشان نقد وارد می کنید؟

در پاسخ باید گفت چون رهبری را قبول داریم به مجموعه ی تحتِ مدیریتِ ایشان نقد وارد می کنیم. ما وظیفه داریم که نقدهای خودمان را ابراز کنیم. این نقدها نه تنها شامل مجموعه ی تحت مدیریت ِ رهبری می شود که حتی شامل خودِ رهبری هم می شود. یعنی می توان خودِ ایشان را هم نقد و نصیحت کرد؛ اما لزومی ندارد این موردِ آخر رسانه ای باشد. اگر نقد مشفقانه و دلسوازنه باشد، باید به خودِ مجموعه ی بیتِ ایشان ارسال شود. و اگر کسی نقدی به رهبری دارد و آن را برای ایشان ارسال نکند در حقش جفا کرده است. این ها که دارم می گویم خطبه امیرالمونین است. ما در مکتبِ علی یاد گرفتیم که کژی ها را به گوش ِ حاکم برسانیم. در همین مکتبِ امیرالمومنین یاد گرفتیم که در زمانِ جهاد و انجام حدود و دستوراتِ الهی گوش به فرمانِ ولی خودمان باشیم، حتی اگر دستور دهد قرآن ها را در هم بریزد و به خیمه نفاق بزنید... این هر دو هم نقد حاکم و فرمان پذیری از حاکم در خطبه ی حضرت امیر آمده است و جز حقوق حاکم بر مردم است.

به نظر ِ من کسی که منتقدِ دلسوزِ اجزای سیستم باشد و آن را عنوان کند بالاترین خدمت را به ولایت فقیه کرده است. زیرا نظریه ولایت فقیه امام خمینی قدرتش در بیداری امت است، وگرنه یک امت بی تفاوت و خمود و درمانده بهترین خبر برای غرب است و آن روز، یعنی روز ِ بی نقدی و رضایت از وضعیت صدا و سیما و قوه قضاییه یعنی روز ِ مرگِ ولایت فقیه.

وقتی جملاتِ دکتر فیاض را در مقاله ی که در زیر می بینید خواندم، ایمان آوردم هنوز انسان های ولایت مدار توی دانشگاه ها حضور دارند و هنوز ولایت فقیه زنده است. امثال دکتر جوادی یگانه و دکتر فیاض و... توی آن دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران هستند که آدمی به آینده امید دارد...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

امیرخانی نوشته ای زیبا و منطقی و در عین حال منتقدانه نسبت به برخوردهای اشتباه دولتِ نهم در موردِ سمپاد نوشته است که انشالله با مطالعه ی آن لذت ببرید. همچنان ضعف های فرهنگی دولت که از ابتدای کار گریبان گیر ِ آن بوده است ادامه دارد و شاید... بهتر است نقدِ امیرخانی را بخوانیم که به نقدِ رفتارهای نادرست دولت ها با سمپاد و به خصوص دولتِ احمدی نژاد می پردازد. انشالله این نوشته به رویت مسئولین آموزشی و دولتی برسد.

-----

این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌که خدا نکند حنجره‌شان خش بردارد- که مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی.
این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یک نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یک میل‌گرد است که سرش یک تکه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...

***
من -‌با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ کم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم که با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌کاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیرکی نگاه‌مان می‌کردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه کنار می‌گذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چکید و معلمان‌شان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌کرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله که نوشتم، تا همین تای تمت که می‌نویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه کامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا کتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...
و که بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌کرد که "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود که در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌کرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌کرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه که کم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست که در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همین‌ها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی می‌کردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند که از موشک واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم...
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و کم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درخت‌های کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ برکلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌کرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوان‌مردی می‌کرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این که نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالکل! ما این‌گونه قد می‌کشیدیم...
نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم که مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌کردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسه‌ی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمع‌مان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ کم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به کله‌مان زد. کلاس‌ها را تعطیل کردیم تا نمایش‌گاهی درست کنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی که قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یک ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یک معبد سیک را جواب می‌داد که از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت کردند که از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یک نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع کرد و پروژه‌ای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینکی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکی‌ترها که قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینکی‌ها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکی‌ترین، یک‌هو زمان‌سنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهل‌ش می‌دانند که این فشردنِ دکمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکی‌ها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریک‌خانه، عکسِ استروبوسکپی می‌گرفتم که هنوز هم فکر می‌کنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همان‌جا حسابِ کار دست‌مان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمی‌شده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر که خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -‌و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فکرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دکترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینکی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفه‌ای که نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملکِ تکه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای که حجه‌الاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعه‌‌ی کیفی پیدا کنند و با ملاک‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ کم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌کلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشک‌سالی‌ها دستِ کم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها کشانده بودند که سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یک‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یک‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم که آب‌کش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کف‌گیر دستِ دیگری است که همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌کند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سال‌های دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...
می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد که مدارس سمپاد موفق‌ترند...
می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از کشور، کم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبنده‌ی زورکی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌کشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از کشور هم مومن است...
تا می‌گفتیم خارج از کشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا که انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم که هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه کمک می‌کنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برای‌شان از کیا می‌گفتیم که مهم‌ترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابک می‌گفتیم که در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم که صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشکیِ کشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم که نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم که حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی کند و اختراع‌ش در سطحی است که بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخک‌ها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد که کارت ندارد!!
برای‌شان می‌گفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد که همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌کرد... چرا که استعدادهای درخشان را آن‌جور که دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا کف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم که ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی که پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند که می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ کودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی می‌کرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق که آزاده‌گی صفتی است که سمپادی را متمایز می‌کند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌کند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است که به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا که جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط که همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌کرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش کردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌کرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه هم‌واره از فقدانِ امکانات و کم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یک‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مرکزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند که اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند!
باید از سمپادی بنویسم که موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد می‌آید که حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نکرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیک می‌داند که مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصله‌ی یک عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...
page to top
Bookmark and Share

یالیطف. دیشب نامه ی محسن حسام مظاهری به میرحسین را از اینجا خواندم. محسن حسام مظاهری در انتخابات به آقای موسوی رای دادند. من هم گفتم از ایشان حمایت کنم و سنگ هایم را با آقای موسوی وا بکنم. چون خودم در همین پست های پیشین خشتکِ بسیجی ها را پرچم کرده ام که چرا با مخالف خودش نمی تواند مفاهمه کند، لذا بد است آدم خودش پایبند نباشد. برای همین می خواهم نامه ای برای آقای موسوی بنویسم.

سلام آقای مهندس میرحسین موسوی

انشالله که در صحت و سلامت باشید. امیدوارم که در پناهِ ایزد تعالی به مقامات عالیه انسانی دست یابید. نمی دانم شما این روزها حالی از من می پرسید.

راستی گفتم من. اول بگذارید خودم را برای شما معرفی کنم. (از این به بعد می خواهم به جای شما به شما تو بگویم. این جوری با شما راحت ترم. این از احساس صمیمت من است با تو؛ عینِ حالتی که خیلی وقت ها خودم با خدا و مردان صالحش دارم.)

من میثم امیری بشلی اهلِ مازندرانِ هستم؛ فرزند کشاورزی روستایی. احتمالا آبا و اجداد من هم کشاورز و دامدار بوده اند. جد اندر جد هم روستایی هستیم. این را گفتم تا فکر نکنی از این دولتی ها هستم یا به نام دین دکان باز کرده ایم. خیر؛ ما دکانی توی روستایی داریم که آن هم تعویض روغنی است و اجاره می دهیم و هیچ ارتباطی با دین ندارد. در ضمن پدر ِ من هم نظامی بوده که سال هاست بازنشسته شده است. البته پدر ِ من از این سپاهی پاسدار نبود که پول بگیرد بیاستد، او ارتشی بود. الان هم مشغولِ کشاورزی است و هیچگاه در نظام سیاسی کشور هم کاره ای نبوده؛ همان طور که من. البته او در انتخابات به احمدی نژاد رای داد؛ همان بنده خدایی که 24 و نیم میلیون رای آورد و شما به پشم هم حساب نکردید. (این پشمی که این جا گفتم توهین آمیز نیست. لطفا این لینک را دانلود کنید، در این جا خودِ آقای منتظری در دقیقه ی سیزدهم  فیلم می گوید که به آقای بروجردی گفته بود که بقیه پشم نیستند و از آن جا که سخنان آقای منتظری نباید گزاف و سخیف باشد من این پشم را از آن جا استخراج کردم. تازه که شما مرجع تقلید شیعیان نیستید، در حالی که آقای منتظری این حرف را به مرجع تقلید شیعیان گفته بود.)

من الان دانشجوی کارشناسی ارشد ریاضی دانشگاه شاهد (همان دانشگاهی که شما طراحی اش کردی و خیلی از دوستان شما این جا استاد هستند) هستم. یک دوستی دارم که نامش سید حسین حسینی شکوه است و او در دانشگاه علم و صنعت دانشجوی ارشد فیزیک اتمی است، دوستی دارم در دانشگاه تهران به نام محمد فاضل حبیبی که او الان  دانشجوی ارشد فیزیک اتمی دانشگاه تهران است و شاگرد اول فیزیک دانشگاه تربیت معلم بود. دوستی دیگرم... می خواهم بگویم ما منتقد دیدگاه های شما هستیم. مدارک و عنوان های مان را گفتیم تا فکر نکنی هر کسی که جوات است با احمدی نژاد است. می بینی که این تحصیل کرده هایی  که توی چند خط نام شان نوشته شده است منتقد رفتارهای شما هستند. فقط این را بگویم من از بقیه دوستانم نرم تر با شما دارم صحبت می کنم؛ سید و محمد خیلی از دستت کفری هستند. می دانم که باز هم به پشم حساب می کنید. (آقای منتظری خودش گفته.)

من تا الان دو تا رمان نوشته ام. درست است که هیچ کدامش چاپ نشده است؛ اما بالاخره نویسنده ام. به قول ِ فرهاد جعفری نویسنده ام و شاید خوب ننویسم.  راستی فرهاد جعفری را که می شناسی کسی که پرفروش ترین رمان کشور را در چند سال اخیر نوشت و با رمانش در محافل معروف شد. او هم در انتخابات به احمدی نژاد رای داد. پس تا به حال دو تا نویسنده پیدا شدند که به شما رای ندادند. (نمی دانم چرا این صمیمت بین من و شما هی کم می شود. پس جمله ام را اصلاح می کنم:) دو تا نویسنده پیدا شدند که به تو رای ندادند. اگر یک جایی خواستی بگویی همه نویسنده ها از من حمایت کردند نام ِ من و فرهاد جعفری را قلم بگیر. بگو به غیرِ این دو نفر.

میر حسینِ عزیزم، سیدِ بزرگوار! در سراسر این نوشته بگردی هیچگاه کلمه ای نمی بینی که من به شما نقد داشته باشم، فقط خواستم از خودم دفاع کنم. نمی خواهم شما را نصیحت کنم و یا رفتارتان را نقد کنم. هر چند یک زمانی این کار را خواهم کرد، ولی این جا خواستم به عنوان یک دوست با شما صحبت کنم. چون تو خیلی به سن ِ پدرم نزدیک هستی. یعنی از او 3 سال بزرگتری؛ همان پدری که سال 78 بازنشسته شد. الان هم با شما صحبت می کنم با این حس که انگار دارم با پدری صحبت می کنم که برخی از رفتارهایش را نمی پسندم. چون تو پسر نداری، بنابراین عادت نداری که پسری با تو با لحن پسر و پدری باهات صحبت کند. شاید این کشفِ بابی باشد برای این که طرفدارانت با این لحن با تو صحبت کنند. 

آقای موسوی! نامه ی محسن حسام مظاهری به شما اشکالاتی دارد که آن را این جا بیان می کنم:

این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر می‌دانست‌تان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت.

به نظرِ من اشکال ندارد که کسی طرفدار شما باشد و سبز بپوشد. من نسبت به این مساله نقد دارم و معتدم این نقدِ آقای حسام مظاهری در انتخابِ زنگِ سبز را درست نمی دانم. به نظر من هیچ اشکالی ندارد کسی سبز بپوشد و یا حسین بگوید و من مخالفِ این رفتار نیستم، اگرم یک زمانی مخالف بودم اشتباه می کردم. چون مساله ی اصلی در این ها نیست، مساله ی اصلی جای دیگری است. اما حسام مظاهری نوشت:

این جماعت، در تمام این ماه‌ها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدای‌ش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)

تن‌ش از باتوم جهل و بی‌تدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دل‌ش از دست خنجر لجاجت و بی‌منطقی شما خون. در میانه‌ی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیش‌تر می‌ماند. و این جماعت مجنون‌صفت‌اند.

نمی دانید چه حسی دارد خواندنِ این جملات. نمی دانی... فهمیدم که نمی دانی... البته بگذار نقدت نکنم. 

ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوام‌فریبی و دکان‌بازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچه‌ی سبز و الله‌اکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانون‌شکنی و گردن‌کلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعه‌ی طوفان‌زده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمه‌ی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه این‌که خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچ‌کس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دست‌مان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان اداره‌ی کشور به جای هیجان و احساسات و بی‌منطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آن‌که خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بی‌منطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پی‌اش بودیم. 

باز هم بگویم که من به نقدی که شال سبز وارد می شود، نقد دارم. بحث، بحثِ شال سبز و الله اکبر نیست. بحث را منحرف نکنید آقای حسام مظاهری. میرحسین بزرگوار به این ها بگو که مساله ی اصلی چیست؟ نکند این ها پشم هستند. من به بخش های دیگری از نوشته ی بالا نقدِ جدی دارم؛ منتها می گذرم تا بگذرد. محسن در ادامه می گوید:

چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعه‌ی ۲۹خرداد خانه‌نشین شدیم.

 

و چه‌قدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاست‌مداری آینده‌نگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات می‌گفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایت‌ام انصراف می‌دهم. و خانه‌نشین می‌شدید و در این سیاست بی‌اخلاق ما، سنگ‌بنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت می‌کردید.

هر کسی که در اقوام ما، یعنی خانوده ی امیری ها به مقامی سیاسی و اداری دست یافته بود از شما حمایت کرد. یکی شان در همین دوران احمدی نژاد رییس دانشکده بود، ولی از شما طرفداری می کرد، فامیل های دیگری هم به همین منوال. آن هایی که در طول حیاتِ نظام سیاسی کشور به مقام و نوایی دست بافته بودند طرف دار ِ شما بودند. می خواهم بگویم هر وقت خاصی نام دولتی ها را بیاوری و آن ها را به یک چوپ برانی این ها را سوا کنی. راستی خودت می دانی از مجموعه ی دولت چقدر طرفدار داشتی. خلاصه مواظب باش دولتی ها را نکوبی چون خیلی های شان طرفدار شما بودند. البته این یارو هست 24 و نیم میلیون رای آورد، همین دکتره که رییس دولت است. تا می توانی بکوبش، تا می توانی لهش کن. هر طوری که پا می دهد تخریبش کن. بی خیال ِ دین ِ اسلام که می گوید آبروی کفار و اعدامی را هم باید حفظ کرد... او واجب الفحش است...!! واسفا!

نزدیک بود با بندِ زیر حامی جوان ِ شما آقای محسن حسام مظاهری چند دقیقه ای گریه کنم.  درست شنیدی من هم این قدر احساس دارم که بتوانم گریه کنم. آره ما هم دل داریم. ما هم انسانیم. ما هم یک ذره احساس داریم. میرحسین جان، عزیز دلم من هم عاشورای امسال برای ارباب گریه کردم. به خدا قسم دوست داریم بی ریا حسین و فاطمه را دوست داشته باشیم. ما هم از صفا بویی برده ایم. میرحسین من هم خسته ام. محسن حسام مظاهری را نکوبی. او دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران است. او هم به تو رای داده بود. ولی چقدر زیبا نوشته است، چقدر انسانی:

نمی‌دانم بین شما و خدای‌تان چه خبر است. نمی‌خواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاق‌سنج هم ندارم که دیگران را بسنجم‌. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همه‌ی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً‌ خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظه‌ای خلوت‌گزینی با خود و خدای‌ت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجه‌ای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:

صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساس‌شان روزی به شما رأی دادم حالا وامی‌داردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

بگذار میرحسین عزیزم یک چیزی بگویم. به عکس های زیر دقت کن:

چه می خواهم بگویم. می خواهم بگویم:

از روزِ بعدِ انتخابات تو و احمدی نژاد رفتارهایی داشتید. یک بار دیگر برگرد این دو رفتارها را مقایسه کن. یعنی کارهایی که تو کردی و حرف هایی که تو زدی و کارهایی که  مردی از جنس مردم انجام داده و حرف هایی که او زده است. برگرد این دو تا را مقایسه کن. ببین نتیجه اش چه می شود. حداقل فرقش این است که احمدی می تواند در انظار ظاهر شود، ولی تو چه. عزیز ِ دل ِ من تو نمی توانی بگویی همه ی کسانی که با تو مخالف هستند مزدورند، نگاه کن من کلی برایت مثال آوردم. از کلی آدم از خودم، از حسینی شکوه از محمد فاضل، از پدرم، از محسن... من هم دوست داشتم که تو هم می رفتی توی انظار عین ِ قبل از انتخابات حرفت را می زدی، دو چرخه سواری ات را می کردی، عزاداریت هم به راه بود. همه چیز هم درست می شد. می توانستی این طوری رفتار کنی... احمدی نژاد روز ِ بعد ِ انتخابات توی همان جملاتی که تو نادرستش می دانی و در همان پارگراف معروف خس و خاشاک، که بسیار در موردِ آن دروغ گفتی مثل ِ بیانیه 17، گفت:

«در انتخابات ایران 40 میلیون نفر خودشان بازیگر اصلی و تعیین کننده اصلی بوده‌اند. حالا چهار تا خس و خاشاک این گوشه ها کاری می کنند بدانید این رودخانه زلال ملت جایی برای خودنمایی آنان نخواهد گذاشت. 70 میلیون ملت ایران و 40 میلیون شرکت کننده در انتخابات همه عزیزند، همه ملت ایرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت ها به پایان رسید و دوره دوستی‌ها و ساختن‌ها آغاز شد»

تو چه پاسخی به آن دادی، همانی را که من پر رنگ کرده ام... مردم را به نام راهپیمایی سکوت ریختی توی خیابان...

احمدی نژاد دیگر نگفت. مشغول ِ کارش شد. اگرم وزارت اطالاعات کاری انجام داده هم باید انجام می داده. زیرا وظیفه داشته که امنیت را برقرار کند. تو که انتظار نداری برخی از چهره های برجسته حامی تو توی خانه های تیمی شان اسلحه داشته باشند و وزارت اطلاعات بی غیرت به آن ها نگاه کند...

راستی در مورد ِ خون های ریخته شده. محسن حسام مظاهری حرف هایی زد. نمی دانم قبولش داری یا نه. من یک بخشی اش را قبول دارم:

و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمه‌های آشوب برخاست، تدبیر می‌کردید که این راه فرجام‌ش کجاست؟ و نمی‌گذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق می‌کند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله می‌کردی و عقب می‌نشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی می‌گزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاد و رگ‌های برآمده‌ی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت می‌کردی با خود، به میدان می‌آمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباه‌ت در باور به تقلب و اشاعه‌ی آن معترف می‌شدی. و چه‌قدر آرزو کردیم کهولت سن آن‌سان متأثرت نمی‌ساخت که این هلهله و غلغله‌ی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگ‌های در کمین آبادی نبینی. و چه‌قدر آرزو کردیم حس مادری‌ات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریف‌ت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)

من فکر نمی کنم این خون ها توسطِ حامی های تو و احمدی ریخته باشد. این ها از اسلحه هایی مشکوک خارج شد. هر چند مدتی است که شما به چیزی به نام توطئه اعتقادی نداری. یعنی از دیدِ شما امکان ندارد که کسی از بیرون مرزها اسلحه به دست بگیرد و برای انداختن تفرقه از دو طرف آدم بکشد.کسی را زیر بگیرد...

میرحسین احمدی چند روز قبل به همکارانش... شاید خوشت نیاید من این قدر از احمدی بگویم. اشکالی ندارد حداقلش این است که برای تزکیه نفس خوب است. بگذار عین خبر را بیاورم:

حجم بالای فعالیت دولت همزمان با تخریب بی سابقه زحمات دولتمردان توسط برخی رسانه ها و جریانات سیاسی، باعث ناراحتی و دلسردی تعدادی از مسئولین اجرایی کشور شده است.
در همین زمینه خبرنگار جهان با خبر شد، چند تن از وزرا و معاونین رئیس جمهور در حاشیه یکی از جلسات هیات دولت، به دلیل کثرت تخریب ها همزمان با حجم زیاد فعالیتها بویژه برنامه های سنگین سفرهای استانی به رئیس جمهور گلایه کردند.
بنابراین گزارش، رئیس جمهور با اشاره به رسالت اصلی دولت در خدمت کردن به مردم ضمن بیان سخنان روحیه بخش به این افراد اعلام داشت: همه ما باید بی تفاوت به حجم گسترده تخریبها علیه دولت در مدت باقی مانده تمام تلاش خود را برای خدمت کردن به مردم به کار ببریم و خستگی و دلسردی در این شرایط معنایی ندارد.
رئیس جمهور به شوخی عنوان کرد: چند وقت پیش ساعت 10 شب با یکی از وزرا کار داشتم بعد متوجه شدم به منزل رفته است. تلفنی به او گفتم چه معنا دارد در این دولت کسی ساعت 10 شب در خانه باشد!
رئیس جمهور در ادامه از این افراد خواست با قوت به کار خود ادامه دهند و افزود:اگر فعالیتهایمان برای رضای خدا باشد خستگی معنایی پیدا نمی کند.

تو را خدا کمی توجه کن. او هم از انسانیت بو برده است و مردی شرافتمند و خوش قلب است؛ با همه ی خامی هایش. من منتظر آغاز شدن دوران دوستی ها هستم... ای کاش دوران رقابت ها به اتمام برسد. همه اش فکر نکن بقیه مثل احمدی نژاد سیاه هستند. نه آن هم خاکستری است؛ مثل ِ خودت، مثل ِ خودم، مثل ِ خودش. حالا یکی کدرتر و دیگری روشن تر.

با آرزوی توفیقات الهی

یاعلی

پس نوشت: عکس های آقای موسوی مربوط به قبل از انتخابات و عکس های آقای احمدی مربوط به بعدِ انتخابات است. ضمنا من پس فردا بخش دوم امتحان جبر پیشرفته را باید امتحان بدهم، با این 230 دقیقه ای که پای این مطلب صرف کردم، بیافتم گردنِ آقای موسوی است. بالاخره این همه چیز را گردن او انداختیم، این هم رویش.

دیگر این که تازه مطلبِ آقای ا.ح.ن را من بابِ تحت الحنک دیدم و نقد ایشان را بابتِ آن جمله وارد می دانم و ممنونم از کسانی که مطالبم را با دقت می خوانند و تصحیح می کنند. آن مساله ی دعا را هم کلا حذف کردم برای جلوگیری از به وجود آمدن شبهه و تمسخر؛ هرچند والله اعلم. البته روحِ مطلب در خاتم کاری حواشی آن نیست!

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

بعدِ پستی که برای عکس های مسعود نوشتم شیر شدم که در موردِ امیر عبدالهی خلج هم بنویسم. البته این را هم اضافه کنم خیلی قبل تر می خواستم این پست را بنویسم منتها مدام یادم می رفت. تا این که الان ساعت 1 بامداد شنبه با این که فردا امتحان جبر پیشرفته دارم، ولی گور پدر دنیا... بگذار از امیر برایت بگویم و اتفاق جالبی که اخیرا برای این دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه ی اخلاق افتاد. 

حرف مهمم را اول بنویسم. امیر عبدالهی ازدواج کرد.

امیر توی تربیت معلم فیزیک می خواند. من ترم های 3 و 4 با این مرد هم اتاق بودم. باور ندارید اگر بگویم که شخصیتِ امیر و سیر تحولی او در این دو ترم من را به فکر وا داشت. فکری که شاید من را یک بار به سراغ امیر برگرداند و آرمان خواهی او را دست مایه ی رمانی قرار دهد. همه ی این ها با اجازت حاج امیر است. هر چند از آن جایی که من برای بقیه ی کارهایم منتظر اجازه نمی مانم مثل نوشتنِ همین پست، دیر نیست که رمانی را با محوریت شخصیت امیر عبدالهی خلج بنویسم و روانه ی بازار کنم.

امیر از همان اولش یک شخصیت قوی و مستحکم داشت. همین استحکام در تصمیم گیری و صراحت او در کارهایی که می پذیرفت باعث شد که خیلی راحت رشته اش را عوض کند. خودش را درگیر ساز و کارهای موجود نمی کرد. حتی من یادم است شبِ امتحان توی ترم سوم به آتیه ی خودش فکر می کرد و این که چرا آمده است فیزیک خوانده است. سوالی را که شاید از لحاظِ زمانی بد، ولی بسیار به جا از خودش پرسید. همین باعث شد بعدِ چند ترم فعالیت های سنگین فرهنگی توی دانشگاه فلسفه ی علم را پیش روی خودش بگذارد. امیر برای فلسفه ی علم خیز برداشته بود، ولی بعدِ امتحان ِ ارشدش با کمی جا به جایی سر از فلسفه ی اخلاق در آورد. جایی که من مطمئنم برای امیر مناسب است. چون با خودم فکر می کردم ای کاش به جای فلسفه ی علم امیر به فلسفه ی مضافِ دیگری چنگ می زد تا مشکلات عاجل ما را پاسخ گوید و از این رو فلسفه ی اخلاق انتخابِ برازنده ای است.

امیر از ترم سوم به مدت دو ترم دبیر انجمن علمی فیزیک بود. انجمنی که به شهادت دوستانش توسط امیر پا گرفت و رونق یافت و البته کمکِ دوستان بی ادعایش. من یادم است او ترم دوم بود که سمیناری در فیزیک داده بود و آدم به این فعالی ندیده بودم... منتها آرام آرام از ترم سوم دل سرد شد. از فیزیک دل برید و سودای کارِ فرهنگی و سیاسی را در سر پرورانید. سال بعدش مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شد. انتخابی که غیر مترقبه بود و من فکرش را نمی کردم.(فکر کنم توی همین ترم چهارم بود که با هم رفته بودیم جلوی سفارت انگلیس و شبش امیر توسط بچه های وزارت اطلاعات دستگیر شده بود... )

یک سال کار در بسیج دانشجویی امیر را از بسیاری از فعالیت هایش جدا کرده بود. اما قطعا بواسطه ی این یک سال تجارب ارزشمندی کسب کرد. تجاربی که فقط باید مسئول بسیج دانشجویی باشی تا به آن دست یازی. توی این یک سال مراوده ی من با امیر خیلی کم شد. اصولا هر کسی که مسئول بسیج می شد یا کاره ای می شود من ِ خر  با او فاصله می گیرم و یا خودم را خیلی درگیر طرف نمی کنم. هر چند به فراخور ِ نیاز امیر چند تا مقاله برای بسیج نوشتم. یکی دو تا از آن مقالات بد جوری جریان مخالف را عصبی کرده بود، ولی هیچ وقت معلوم نشد که من آن ها را نوشتم. اتفاقی که توی ترم آخر هم تکرار شد. مقاله ای را نوشتم که حتی خود بچه های بسیج نفهمیده بودند کی آن را نوشته بود و در سطح وسیع پخش کردم. بگذریم ،صحبت از امیر بود.

بعدِ اتمام ماموریتش توی بسیج امیر به فعالیت های فرهنگی دیگری پرداخت... در آن جا هم کم توفیق نبود. ولی اساسا بیشتر شاید دنبال مطالعات خودش بود. از همین جاها بود که علاقه به فلسفه ی علم پیدا کرد. من دوباره سطح ِ روابطم را با امیر گسترش دادم. البته امیر با آن چه که من برای اولین بار در ترم اول دیده بودم فرق کرده بود. امیر خلعتِ فیزیک در آورد و ردای علوم انسانی پوشید.

وبلاگِ امیر به نام  اسلام ناب می تواند گویای دغدغه های او باشد. توی شرایطی که من نگران ِ آبروی خودم بودم و آبرویم برایم شده بود حجاب تا اظهار ِ نظر صریحی در موردِ شرایط فتنه نکنم، امیر باز هم مثل همیشه صریح و بدون تعارف نظرش را گفت.

نمی دانم خانم امیر این مطالب را می خواند یا نه. ولی امیدوارم این مطالب را بخواند چون می خواهم آن چیزهایی را که می شود علنی گفت را این جا بگویم:

1. امیر با توجه به ذهن تحلیل گیر و روشنش می تواند دست به کارهای بزرگی بزند. امیر شخصیتی است که من خیلی بدان امید دارم لذا همسر او بودن کمی از این جهت نیاز به ایثار دارد. چون مردانِ بزرگ قطعا همسرانِ ایثارگری داشته اند. (مرادم از مردان بزرگ اشاره به منظومه معرفتی آدم های بزرگ در ساختن جامعه ی مهدوی است؛ همچون مطهری.)

2. امیر بچه ی باهوش و سریع الانتقالی است. شاید آدم فکر کند که او توجه ندارد، ولی فی الواقعه همه چیز تحت نظرش است.

3. بچه ی مقتصدی و صرفه جویی است. یادم است از این بابت من و محمد حبیبی (دوست مشترک مان) چقدر او را اذیت می کردیم. یعنی حساب کتاب همه چیز دستش بود.

4. بچه ی آرام و متواضعی است. به نظر من هر کسی که می خواهد در علوم انسانی به فضل برسد باید این دو ویژگی را داشته باشد. عالم علوم انسانی باید قرتی و گردن کلفت نباشد. باید آرام باشد و متواضع؛ و البته صریح.

5. امیر خیلی تغییر کرده است، ولی اصل کاریش هنوز پا برجا و مستدام است. یعنی از همان اول اصل کاری را خوب رعایت می کرد. اصالتش تغییر نکرد. او از یک جهت بی تغییر، قوام یافته و برای من دوست داشتنی بود از همان ترم اول. و این چیزی نیست جز:

نماز بی ولایت، بی نمازی است/ تعبد نیست، نوعی حقه بازی است.

از همان اولش پیوند محکم و ناگسستنی با ولایت داشت و این پیوند هنوز هم در وجودش ریشه دار است. و انشالله همین هم برایش بماند که آخر ِ عاقبت به خیری است.

6. می خواستم از چهار راه طالقانی کرج برای دوستم ادکلون بخرم؛ به عنوان هدیه. نام مغازه توی چهار راه طالقانی کرج "لیدی" نام داشت. امیر هم همراه من بود. سوالی ازش پرسیدم. گفتم آیا حاضر است یک روز از همین مغازه برای خانمش ادکلون بخرد. دوست دارم یک بار دیگر این سوال ازش پرسیده شود...  خب، بابا قبول دارم آدم بدجنسی هستم.

7. خیلی خوب گوش می دهد. این هم از ویژگی های خوب ِ او.

8. وای به حال روزی که از دستِ آدم برنجد...

9. ویژگی فوق العاده ی امیر این است که  بی ریا یاد می دهد. این ویژگی او گوهر نابی است در بین بچه های دانشجو. البته به قول دکتر بهار ذهنش از قلمش بهتر کار می کند. همین جا از امیر می خواهم بیشتر بنویسد، از هیچ چیز هم نهراسد.

من خیلی از یادگیری ها در کامپیوتر را مدیون امیر هستم، همین طور در عرصه مطالعه خیلی چیزها را او به من پیشنهاد کرد. اگر آن حدیث ِ حضرت مولا علی (ع) سندیت داشته باشد، امیر من را بنده ی خود کرده است؛ به کرّات و مرّات.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مناظره ی دیشب مصطفی کواکبیان و حسین شریعتمداری نکات دل پذیری داشت. حداقل نکته اش برای من این بود که حسین شریعتمداری همچین هم موجود خطرناکی نیست. خیلی مهربان و آرام حرف هایش را می زد و به قول خودش صدای بلند بخشی از استدلال نیست. اما می خواهم بگویم:

صدا و سیما این مناظره را باید در سطح وسیع تری دنبال کند. دعوت از پای کارهایی که مسولیت کارهای خود را بپذیرند کار مناسب تری است. هم کواکبیان حق داشت که بگوید نماینده ی کسی نیست و هم حسین شریعتمداری. مساله ی اصلی این است که افرادی مثل ثمره هاشمی از میان حامیان احمدی نژاد و ابوالفضل فاتح از میان حامیان موسوی می تواند ترکیب خوبی برای مناظره باشد. حتی صدا و سیما باید به این سمت حرکت کند که از چهره های اصلی همچون موسوی و خاتمی برای مناظره دعوت نماید. بالاخره نظام باید به این ظرفیت برسد که با این آقایان به گفتگو بنشیند. البته من پیشنهاد لویی جرگه را خلاف می دانم. تشکیل لویی جرگه یعنی ایجاد بی قانونی محض. با این کار بعد از این هر کسی از سران سیاسی به خودش اجازه می دهد هر بلایی که دلش می خواهد با سرمایه اجتماعی بیاورد و بعدش نسبت با کس هم پاسخگو نباشد. اتفاقا من موافق برخورد قانونی با طرفین ماجرا هستم، در عین حال که قائل به حضور آقایان در تلویزیون نیز می باشم.

آقای یامین پور مجری جوان و مودب برنامه نیز تلاشش این باشد موضوعات را تخصصی تر بکند. مثلا یک جلسه را کامل بگذارد برای رفتارهای احمدی نژاد قبل و بعد از انتخابات. یک برنامه را به بیانیه های موسوی اختصاص دهد. با این کار حقایق بیشتری مکشوف می شود.

و اما...

اسلحه های ترور از باز هم فرزندی از ایران زمین را از بین ما گرفت. نمی دانم محمد حبیبی که توی دانشگاه تهران فیزیک اتمی می خواند، آقای دکتر علی محمدی را می شناخت یا نه. ولی رویه ی ترور اگر بنا باشد ادامه یابد نوید دهنده ی اتفاقاتِ خطرناکی است. من نمی دانم چه دردی است که دشمن به ترور روی می آورد. نکته ی جالب این است که عده ای معتقدند چیزی به نام توطئه توهم است. این توهم نیست، این جنازه که بر روی زمین افتاده است توهم نیست... کار ِ غلط صورت می گیرد و استدلال ها تراشیده می شود. ببیند حماقت انجمن های غیر انسانی را که چگونه قتل استاد فیزیک را برعهده می گیرند...

 گروهک موسوم به انجمن پادشاهی ایران ترور مسعود علی‌محمدی استاد فیزیک دانشگاه تهران را بر عهده گرفت.

به گزارش خبرگزاری فارس، اعضای انجمن پادشاهی ایران در جریان فتنه‌های پس از انتخابات 22 خرداد نیز با ورود به کشور در تخریب اموال عمومی و اغتشاش نقش داشتند.

اعضای این انجمن ضمن حضور در اغتشاشات، وظیفه آموزش شیوه ساخت کوکتل‌ مولوتف و آتش زدن اماکن عمومی را به اغتشاشگران بر عهده داشتند که در جریان دادگاه افشا شد.

انجمن پادشاهی ایران طی اطلاعیه‌ای با تأکید بر اینکه "ما با افتخار اعلام می‌کنیم که محاربیم، آری ما محاربیم "، ترور مسعود علی‌‌محمدی از اساتید دانشگاه تهران را به عهده گرفت.

در اطلاعیه این گروهک آمده است که محمدی در حوادث اخیر به عنوان لباس شخصی نقش مؤثر و فعال داشته است.

 آقای دکتر علی محمدی در انتخابات از آقای موسوی حمایت کرده بود. به نظر من ترور مشکوکی بود، معلوم نیست که آیا این انجمن پادشاهی هم راست بگوید. شاید این ها برای رد گم کنی بیانیه دادند. وای به حال روزی که ترور در این کشور راه بیافتد... اهمیت ندارد که این بنده خدا در چه جناح و یا خطی بوده است، مساله این است که ترور دارد حالات پیچیده ای می گیرد و انگیزه های قتل برای آدم معلوم نیست. رهبری گفت که اوضاع دارد سخت تر می شود و به نظر می رسد تشخیص در این راه کار پیچیده ای است ولی هر چه هست، این زنگ خطری برای اتفاقات ناگواری می تواند باشد...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دیشب نگارش اولیه ی رمان دوم به اتمام رسید. صفحه ی عنوان و صفحه تقدیم نامه چه و صفحه ی اول رمانم را این جا می گذارم. الهی به امید تو...

اما صفحه ی تقدیم نامه چه

 

و اما صفحه ی اول رمانم در البته نگارش اولیه ی آن!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دو سه هفته قبل مجله ی پنجره را خریدم. در آن گفتگوی مفصلی کرده با رضا امیرخانی. امیرخانی در آن گفتگو حرف های جالبی مطرح کرد. باز هم اطمینان پیدا کردم که امیرخانی یک جامعه شناس تمام عیار است. زیرا او از سفر خود به افغانستان گفته بود و نکاتی اشاره کرد که نشان از هوش بالا و نگاه عمیقش دارد. می توانید به وب سایت پنجره بروید و این گفتگوی خواندنی را مورد مطالعه قرار دهید. هر چند باز هم این گفتگو به گفتگوی زهیر تولکی با امیرخانی نمی رسد. همان که اسفندماه پارسال در مجله ی هابیل منتشر شد و به زعم من سیر تا پیاز بیوتن را امیرخانی آنجا بیان کرده است.

اما چه شد که به یاد امیرخانی افتادم و این نوشتار را به او اختصاص دادم. بیشتر به خاطر عکس های امیرخانی در گفتگو با پنجره. در گفتگویی که امیدی سرور انجام داده بود، سه چهار عکس از امیرخانی تویش بود. یکی عکس روی جلد، دیگری عکس صفحه ی اول گفتگو، عکس دیگر عکسی بود که وسط های پرونده کار شده بود بعلاوه ی عکسی که روی مطلب سجاد صاحبان زند قرار گرفته بود. چهار عکس غمناک، کافی است کمی توجه کنید.

نتوانستم عکس ها را با کیفیت خوب در اینترنت پیدا کنم. ولی همین که عکس ها را دیدم نگران شدم. شایدم توهم زده باشم ولی احساس می کنم امیرخانی در عکس ها بسیار غمیگن است.

توی این عکس نشان می دهد که ذهنش را نتوانسته خالی کند تا روبروی دوربین بنشیند. یک غم عجیبی در آن دیده می شود. آن هم از امیرخانی که برای ما مایه ی امید بود و همواره کلام و داستان و روایت او برای من و هم نسلان هم فکر من حائز اهمیت بود و البته هنوز هم هست.

 آقای امیرخانی ما با همه ی آثارت ساخته ایم. ما تعدادمان شاید کم باشد ولی دوست دار نوشتار تو هستیم. ما با بیوتن تو، سوزی رقاص و عارفت، با فرازی از دعای حضرت سجاد، با من ـ او و عشق پاک علی فتاح، با ارمیایت ...

با همه ی شخصیت های هضم شده در فرهنگ غرب، شخصیت های سردرگم و ناآشنا و شخصیت های قوی و استوارت زندگی کردیم. تو متعلق به خود ـ خودت نیستی که بخواهی اخم کنی (بهتر است بگویم زانوی غم بغل بگیری) و جلوی دوربین بنشینی. البته شاید من هم فردا همین جوری باشم. ولی شاید حتی من اگر هم داستان نویس باشم این حق را دارم که غمزده جلوی دوربین چماپتمه مانند بنشینم. چون من امیرخانی نیستم. امیرخانی قرار است طلایه دار نویسندگانی باشد که از خمینی آموختند و آن آموخته ها را می خواهند اطلاع دهند.

وقتی این چهار عکس را دیدم بسیار ناراحت شدم. آن وقتی که توی بیوتن ارمیا را کردی جگر زلیخا روی دل ما و به قول خودت کف دست گرفتی و نه داخل بهشت زهرا که توی استیت به استیت یو اس آ چرخاندی، ناراحت نشدیم. آن جایی که گام به گام با خشی ات ارمیای دل ما را ضایع کردی و پوزه اش را به خاک مالیدی ناراحت نشدیم. چون می دانستیم در برابر همه ی این صحنه های داستانی مردی با درجه ای از حکمت به نام امیرخانی نشسته است. ولی همین که تسبیح را دور دستت می چرخاندی و سر به جیب و پشت به کاشی های خوش آب و رنگ داشتی بیشتر دل مان شکست، چون احساس کردیم آن حکیم پر شور داستان سیستان دارد می شکند.

وقتی در ابتدای مصاحبه گفتی من از مرگ برمی گردم، فهمیدم پر بیراه نبود این احساسم. نمی دانم شاید این قدرها ناراحت و در هم نباشی. اگر این جوری نباشد دیگر بدتر. اگر ناراحت نیستی  روی چه حسابی این طور کز کرده ای که من به شوخی همراه با بغض گفتم نگاه کن عین مادر مرده نشسته است به عزای ...  امیدوارم این غمت از توهم من باشد و این گونه نباشی. ای کاش مطالب من در اینجا خلاف واقع باشد.

ولی نشان می دهی به عزا نشسته ای ... .به عزای کی می خواهی بنشینی، اگر ما فرزندان بیوتن امیرخانی باشیم که هنوز نمرده ایم تو بخواهی عزادار فرزندان قصه نویسی ات باشی. آقا رضا یک یا علی بگو و بدان حواس مخاطبانت بد جوری به توست و مخاطبانت مثل من نمی خواهند به جاده خاکی بزنند ... ما نمی خواهیم در جاده خاکی رانندگی کنیم ...

این پایینی هم عکسی از امیرخانی است در همان روزی که دیدمش.(شهریور امسال) من هم همین بغل ایستاده بودم کنار عکاس. آن روز باز بهتر بود در نسبت با عکس های غمگینش در گفتگو با پنجره. انگاری می خواهد بگرید در آن چهار عکس ... شاید هم واقعا انگاری. خدا کند.

 

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

سلام احمدی نژاد

میلاد ـ امام هشتم را به ملت ایران و خودت تبریک می گویم. با خودم گفتم از وقتی به تو رای دادم، هر چند ماه یک بار یک نقدی بر عملکردت بنویسم. قصد هم نداشتم که مطلبی بنویسم، منتها دلم برات سوخت. می دانی چرا؟

چون ۶ آبان روز ـ تولد ـ تو بود و خبری از جشن تولد تو نبود. آن چه بود این بود که هر یک از اعضای هیات دولت را فرستادی به یکی از شهرهای خراسان ـ رضوی. وقتی هم رفتی مشهد هیچ کدام را همراه ـ خودت نبردی. تو توی مشهد بودی و آن ها هر کدام شان در شهری داشتند مشکلات ـ مردم را پیگیری می کردند. یکی در تربت حیدریه، دیگری در جوین وجغتای، یکی شان در سبزوار، بعدی در کاشمر، وزیری در چناران و ... این هم از لطف ـ روز ـ تولدت به همکاران.

البته حق همین بود که کسی برایت جشن تولد نگیرد. چون رنج کشیدگان نمی دانند روز ـ تولد خودشان چه روزی است تا روز ـ تولد تو را بدانند. غیر ـ از یکی دو کیک ـ خودجوش ـ دانشجویی خبری از کیک برای مردی از جنس خلق الله نبود. ما که مثل ـ بعضی ها عقده ی کیک نداریم که در ایام شهادت امام جعفر توی یک موسسه ی دولتی برایت کیک تولد بگیریم. (جالب است کیک ـ مذکور شبیه سنگ قبر بود تا کیک. بروید بزنید جشن تولد خاتمی و خودتان کیکش را ببینید.)

نمی دانم از کجایت انتقاد کنم. آن قدر جا به جای سیستمت می لنگد که زبان ـ آدم قاصر می شود. این قدر نقطه ضعف داری که آدم نمی داند کدامش را بگوید. از تصمیم های عجولانه تا مشایی، رحیمی و سخنان ـ تحریک آمیز و ...

توی مشهد از طرح هدفمند کردن گفتی. احمدی نژاد بدان که شجاعت همیشه برای اجرای تصمیمات کافی نیست. بلکه دانش نیز لازم است. درست است اجرای این طرح نیاز به شجاعت دارد و تو را ترسی از اقدامات تحول آمیز نیست ولی هم سخنی با دانشمندان و عالمان را ترک نکن. می دانم که چنین رویکردی داری. حداقل این که توی دو هفته با اساتید دانشگاه علم و صنعت و بعد دانشگاه شریف و بعدتر بازرگانان و تجار و بعدترک با نخبگان ـ جوان دیدار داشتی. این نشانه ی خوبی است. از روحانیون هم برای اموری که بدان تخصص دارند استفاده کن. این رویکرد ـ بهتری است.

روز ـ تولدت به بازرگانان گفتی آقایان دولت در کنار شماست. شما هم بروید جلو. آبروی تان را بگیرد کف دستتان و بروید جلو تا به قانون درست و پاکی دست یابیم. گفتی که عدالت باید اجرا شود. گفتی ... خوب گفتی. من از جملات خوبت حمایت می کنم و البته انتقاد می کنم از عدم اطلاع رسانی شفاف در گفتگو با آمریکا. هر چند یک حرکت ـ هوشمندانه این بود که گفتی ما سر ـ درصد سوخت هسته ای با هم صحبت می کنیم. این یعنی پرونده ی هسته ای ایران تمام شده است و ما سر حواشی اش صحبت می کنیم. این یعنی همان چیزی که دو سال پیش گفتی که پرونده ی هسته ای بسته شده است و بسیاری به تو خندیدند و اکنون آمریکا با پذیرش هفت هزار سانتیریفیوژ می آید سخن می گوید.

خمینی گفت این ها شیطان بزرگند. یکی از ویژگی های شیطان این است هر چه بیشتر پا  بدهی و ذلت را بپذیری او راضی نمی شود. یعنی تو اگر بگویی تعلیق دائم. او می ایستد تا گام بعدی را در ذلت برداری و اصلا کوتاه نمی آید و قانع نمی شود. بعد حتی با وجود این همه همکاری با شیطان می آید تو را محور ـ شرارت را می خواند. اما چه حالی می دهد اگر مقابل شیطان بیاستی. هر چه بیشتر بترسانی اش بیشتر پا می دهد و چه حالی می دهد اگر از شیطان امتیاز بگیری. البته خیلی ها تعبیر ـ خمینی را قبول ندارند ولی من قبول دارم و می بینم نتیجه می دهد.

راستی احمدی نژاد حواست باشد فریفته ی مدیریت و مقام و پست و ثناگویی چاپلوسان نشوی. دیدم در مشهد گفتی ما همان قدر که خدمت می کنیم مدیریم. این کلام از دهان ـ کسی بیرون می آید که بدان پایبند باشد. انشالله که چنین باد.

احمدی ما تو را انتخاب نکردیم که برایت جشن تولد بگیریم حتی اگر نزدیک میلاد و نه شهادت امام خوبی ها باشد. ما تو را انتخاب کردیم تا شیون ـ خودسوزی دخترکان این مرز و بوم را از میان نعره های بانو صلح نوبل بشنوی. ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی دخترکانی که از ورزش و شرایط تندرسی و سالم بودن به دورند و صدای میلیون میلیون این دختران در برابر خواسته ی فلان بزک کرده برای دوچرخه سواری در چیتگر نادیده گرفته می شود.

ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی آن کسانی که چشمشان به نگین انگشتری ما بود و ما از واهمه ی نگاه شان به رکوع های طولانی و قنوت های آتشین گریختیم. و زنگ خانه را وقتی از ما کمک می خواستند به بهانه ی بلند بودن صدای ختم انعام و زیارت عاشورایمان نشنیدیم. این ها تو را انتخاب کردند تا ...

ما تو را انتخاب کردیم تا ... نگذار تا بگویم که من انحراف در نوع ـ سلوکت می بینم. حواست باشد گرفتار معنویت های توخالی نشوی. همه چیز را از خمینی یاد بگیر. خودت یک باری گفتی اولین بار که خمینی را دیدی اصلا نفهمیدی او چه می گوید از بس در مغناطیس قوی خمینی جذب شده بودی و مقهور عظمت پیرمرد شده بودی.

یادت باشد مسولان جهنمی پرورش ندهی. یادت باشد مسولان ـ ابلهی مثل ـ وزیر علوم نداشته باشی که هر سال مقاله ی چاپ شده در آی اس آی را ملاک پیشرفت بداند. او که به عنوان وزیر علوم دولت چنین می گوید یا خائن است یا نادان. کدام انسان ـ عاقلی که ادعای گفتمان سازی و آرمان خواهی دارد مقاله ی چاپ شده در نشریات خارجی را ملاک توسعه می گیرد؟

راستی یادم رفت روز ـ تولدت را مبارک بگویم. بگذار نگویم. ته ـ دلم راضی نمی شوم به تو تبریک بگویم. نمی خواهم حتی برای مصلحتی دروغ بگویی. تنها به ریسمان حقیقت چنگ زن. از عرفان ـ مشایی دوری کن و به عرفان ـ خمینی پایبند باش.

احمدی نژاد یادت باشد:

همان قدر به تو انتقاد دارم که دوستت دارم.

و بدان که چقدر ازت انتقاد دارم.

پانوشت:

۱. یکی از بندها با الهام از یکی از نوشته های وحید جلیلی نوشتم.

۲. این نوشته را در سایت احمدی نژاد هم لینک کردم.

۳. یکی از رفقای فاضلم ایرادی از یکی از کلمات ـ پانوشت نوشته ی قبلی ام گرفت. او معتقد است Philosophus-dixit باید باشد نه آن چیزی که من آوردم. احتمالا حق با او باشد. من که در جستجوگر گوگل سرچ کردم، نتیجه ای عایدم نشد ولی با توجه به دانش ـ این عزیزمان، قریبا باید حق باشد. به خصوص که ایشان تخصصی در لغات ـ یونانی دارند. جای بسی افتخار است که ایشان هم از خوانندگان سه روزانه ها هستند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

دیروز نتواتنستم طبق روال، سه روزانه ها را آپ کنم. داستانش از هم اتاقی ام شروع می شود این بنده خدا سرمای خفنی خورد و ما را هم سرما داد. سر درد و تب و کلا حالا بسوز و عطسه کن کی نکن. همین شد که دست به دامن ـ داروهایش شدم. دیشب هم سویتی ام که بچه ی شیرگاه است و برق می خواند یک چیزهای عجیب و غریبی به من داد و گفت بخور بده خوب است. آقا ما هم گرمش کردیم و عین معتادها افتادیم رویش و یک پتو روی خودمان و کتری دادیم و آن قدر مصمم بودم که بینی ام سرخ شد. جالب این جاست که اینترنت دانشگاه هم دیروز قطع بود و حال بهتری از حال گند من نداشت. صبحی استاد هندسه به یکی از بچه ها اس ام اس داد که امروز کلاس شان تشکیل نمی شود. هم اتاقی های من باهاش منیفلد دارند. من که پاس کردمش. یکی از بچه ها نوشت چرا استاد انشالله خیر است. آقای دکتر نجفی هم برایش نوشت امان از جواد عبدی. (اشاره به هم اتاقی من یک دانشگاه را ویروسی کرد.)

چند تا پیام خصوصی ام را هم خواندم. همه ی آن کسانی که که پیام گذاشتم عاشقانه دوست دارم و چیزی بیشتر از این هم ندارم که بگویم. یکی از آن ها پیشنهادی بود برای تغییر فونت وبلاگم که هی پر بدک هم نیست. شاید عوضش کردم.

من همچنان پایه ی سه روزانه هایم هستم حتی با همین حال نزار و بیمار. جای تان خالی صبحی تخم آب پز کردیم خوردیم چه حالی داد. من توی دهان بچه ها انداختم که نگویند تخم مرغ بلکه بگویند تخم. الان تقریبا این مساله دارد کل سویت را می گیرد و همه هم می گوییم تخم. به بوفه دار گفتم تخم داری؟ گفت نه کشیدند. فهمیدم برای آنهایی که توی باغ نیستند نباید گفت. چقدر این زمستانی دلم تنگ آیس پک است. بدجوری خوردیم به پیسی ...

راستی من این ترم یک کلاس مبانی ریاضیات هم دارم. یعنی هفته ای دو ساعت. یک جورهایی حل تمرین با اتوریته ی ۴ نموره. هفته ی قبل از بچه ها امتحان گرفتم. باورتان می شود. امتحان گرفتم ... دهان بنده خداها سرویس شده. حداقلش این است که تا به حال سوال زبان اصلی هم بهشان می دهم. امیدوارم زده نشوند. منتها خودشان هم دارند پایه بازی در می آورند و ما هم کم نمی آوریم ...

می بینید که توی پست نوشتن هم کم نمی آوریم. راستی فونتش چطور است؟

راستی من این مطالب گاندی را بگذارم که خیلی حال می دهد:


من می ‌توانم خوب باشم،
من می‌ توانم بد باشم،
من می توانم خائن باشم یا وفادار،
من می توانم فرشته‌خو باشم یا شیطان‌صفت،
من می توانم تو را دوست داشته  باشم،
من می توانم از تو متنفر باشم،
    من می توانم پاسخت را بدهم،
من می توانم سکوت کنم،
من می توانم نادان باشم،
من می توانم دانا باشم،
  چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
به یاد داشته باش، من نباید
چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش ،من اینجا نیستم
که چیزى باشم که تو می خواهى وتوهم.
به یاد داشته باش، من شاید  نقابى
بر صورتم داشته باشم و تو هم.
به یاد داشته باش، من را خود از خودم ساخته ام،
    تو را دیگرى باید برایم بسازد و تو هم.

به یاد داشته باش،
    منى که من از خود ساخته ام آمال من است و تو هم.
به یاد داشته باش، تویى که تواز من می سازى آرزوهایت و یا   کمبودهایت هستند.
به یاد داشته باش، لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان.
به یاد داشته باش، من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى وتوهم.
به یاد داشته باش ، می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش که تو می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که
هستم و من هم.

به یاد داشته باش که تو میتوانی از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى
و من هم.
به یاد داشته باش که ما هر دوانسانیم..
و به یاد داشته باش که این جهان مملو از انسانهاست ،
    پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.