یا لطیف

سلام آقای خامنه‌ای

نامه‌ی اولم به شما را در ابتدایِ سال نوشتم. و الحمدالله هیچ اتفاقِ غیرِ منتظره‌ای نیافتد. چنان که در آن نامه هم هدفِ من بود، توهین و یا تهمت به شما نبود؛ همان طور که هم همین حالا هم چنین هدفی را به پیگیری نمی‌کنم.

مرادِ از نوشتنِ این نامه و البته آن نامه، صحبت کردنِ صریح و صمیمانه با رهبرم است. معتقدم در کشورِ افراط و تفریط‌زده‌ای چون ایران، نیازمندِ آنیم معتدلانه با یکدیگر به هم‌سخنی بنشینیم. و درست و صحیح اشکالاتِ یکدیگر را برای هم توضیح دهیم. اصلا هم تعجب ندارد که من با رهبرم صمیمانه صحبت کنم و در عین حال نقدش کنم. البته و صد البته هنوز چنین تفکری در داخلِ ایران به وجود نیامده است. و متاسفانه رسانه‌ها در کشورمان به شما به دیده‌ی یک قدیس و یا یک منحرف  نگاه می‌کنند و نیاموختند که راهِ سومی هم قابلِ تعریف است.

اگر معیار را عملِ درست و خردورزی بگیریم، به ساده‌گی و بدونِ تمسکِ بی‌هیچ فرد و یا جریانِ دیگری می‌توان شما را با توجه به مبانی که بدان اعتقاد دارید نقد کرد. مثلا برای نقدِ شما، نیاز نداریم به جریانِ راست و چپ و یا هر جریانِ سیاسیِ دیگر تکیه کنیم. چرا که آن تکیه، و یا دیدن با آن عینک بیش از آن که به حق قرار دادنِ مفاهیم نزدیک گردد، به حق قرار دادنِ جریان‌ها و اشخاص برمی‌گردد.

آقای خامنه‌ای

متاسفانه باید خدمتِ شما عرض کنم، در وضعیتِ امروزِ ایران، هر گروه و یا دسته‌ای با متمسک قرار دادنِ آدم‌ها و یا جریان‌هایی اجازه‌ی نقدِ منصفانه و تحلیل مستقل‌بنیاد را از انسان‌های آزاد و عاقل سلب کرده. حتی گروه و یا دسته‌ای که به ظاهر نشان می‌دهد که می‌خواهد راهِ سومی را برگزیند متاسفانه در این راه برای خود تابوهایی آفریده‌. به طوری که نمی‌توان به آن تابوها و یا حتی اسطوره‌های دایناسورمآب‌ها نزدیک شد. البته کتمان نمی‌کنم تک و توک افرادی هستند که نشان می‌دهند واقعا اصول‌گرا هستند و وام‌دارِ شخص و یا جریانی نیستند. (هم‌نامی این اصول‌گرایی با جریانی سیاسی در کشور ناخواسته است و دور است چیزی بیش‌تر از یک مشترک لفظی باشد.)

در نامه‌ی قبل گفته بودم که معتقدم سالم‌ترین عضوِ بدن‌تان دستِ راست است. امروز که روزگاری از آن نامه می‌گذرد و تجربه‌هایی دیگر از خاکِ ایران به اندوخته‌های من اضافه شد، بر این باور استوارتر شده‌ام که عجب حکایتی است دستِ معیوبِ شما. چه داستانی است آن دستِ زیبا. خیلی‌ها هستند که شاید آرزو می‌کردند ای کاش آن دست از آنِ آنان بود... غافل از این که افتخار می‌خواهد آدمی در قافله‌ی دست‌های عاشورایی قرار گیرد. الان که در ایامِ محرم هستم، به عظمتِ این دست‌ها بیش‌تر پی می‌برم. این دست‌ها در شیعه دست دارند. البته بعضی‌ها که عاشق‌تر بودند، دو دست‌ دادند برای امام‌شان و گاهی که فرصتی نصیب‌شان می‌شد، خیلی‌ چیزهای دیگر هم دادند. امروز هم دوباره تاکید می‌کنم به حقِ همان دستی که در راهِ اسلام خشکید به این نوشته‌، به مثابه‌ی دل‌نوشته‌ی یک جوانِ مسلمان بنگرید.

کم‌ترین لطفِ مکتبِ شیعه برای من، صراحت با پیشوایم است. و معتقدم آن‌هایی که می‌دانند، و می‌اندیشند، همان طور که خودتان گفتید، آن چه را که می‌دانند باید بگویند. علی الخصوص این دانسته‌ها را باید به پیشوای‌شان بگویند؛ چرا که در شنیدنِ این دانسته‌ها و نقدها از همه سزاوارتر است. این دقیقا ایرادی بود که من به نویسنده‌گان وروشن‌فکرانِ شیعیِ ساکت، پس از جریانِ انتخاباتِ پارسال وارد کردم؛ همچون رضا امیرخانی. چرا که بر این باور بوده و هستم که اگر فرد یا افرادی از ایشان، همچون امیرخانی، نظری درباره‌ی مسائلِ کشور و یا نقدی به رفتارِ شما دارند بی‌پوشیه این نظر را ابراز کنند. تا هم حاکم از این نظر بهره‌مند گردد و هم جماعت‌. در چنین مواقعی، که وقتِ گردنه‌های فرهنگی و گدارهای عقیدتی، و جابه‌جایی اندیشه‌های مردم است، روشن‌گرِ تحلیل‌نویس، در هر بابی از سرلوحه تا نفحات، می‌بایست حاکم را نیز راه‌نمایی کند و مردمان را از آن‌چه می‌اندیشد آشنا کند تا راهِ صواب به آنان نشان داده شود. سکوتِ انسانی که معتقد است در عرصه‌های گونه‌گون حرفی برای گفتن و یا بهتر بگویم شنیدن دارد، بر تعدادِ بصیرت‌پیشه‌گان نمی‌افزاید. حتی اگر فرد یا افرادی از این جماعت، روشن‌گرِ شیعی مثلِ امیرخانی و یا هر صاحب عقیده‌ی دیگری در عرصه‌های مربوط به مدیریت و حکومت، شک کرده بر نحوه‌ی حکمرانیِ شما باز هم باید بگوید... چه جای سکوت است که باید لااقل بگوید که شک کرده است.

البته من رابطه‌ی دوستانه‌ای با دوستانِ امیرخانی‌بنیاد، و البته خودِ جنابِ ایشان و بسیاری از دوست‌دارنِ ولایی شما، و حتی منتقدانِ و شکاکانِ به ولایتِ شما دارم. این رابطه، کمینه مزه‌اش این است که راه را برای گفت و شنود باز نگه می‌دارد.

پس از بیانِ این مقدمه، واردِ بدنه‌ی نامه می‌شوم و می‌خواهم برخی از نظراتِ خود را که به نقص‌های فرهنگی نحوه‌ی رهبری شما برمی‌گردد عنوان کنم. اگر عمری بود ورودِ به عرصه‌های دیگر را بعید نمی‌دانم در نامه‌های آتی که یحتمل در سال‌های آتی رغم می‌خورد. اگر امروز آقای خمینی به جای شما در جایگاه رهبری نشسته بود، باز هم نامه می‌نوشتم و کاستی‌های حاکمیتی را گوش‌زد می‌کردم که قطعا حاکم در شنیدنِ این کاستی‌ها، از همه سزاوارتر است. کتمان نمی‌کنم که برخی از کاستی‌ها باید علنی فاش نشود؛ در برخی مواردِ مهم و راهبردی، کاستی باید مخفیانه به گوشِ حاکم برسد تا اوضاع متلاشی و وضع دگرگون نگردد.

امروز امرِ دولتِ فرهنگی و فرهنگِ دولتی یکسان می‌نماید. این هم‌کاسه شدن در عرصه‌ی فرهنگی در کنارِ گنگ بودنِ رهیافت‌های فرهنگی سندِ چشم‌انداز که به امضا و تاییدِ جناب‌عالی هم رسیده، موجبِ تعجب و تحیر است. به واقع، انتظارِ راهبردی از فرهنگ، کوتاه و راه‌های دست‌یابی به آن پرخدشه است. با سایه انداختن فرهنگِ حکومتی از سویی و افراز شدنِ بنیادهای فرهنگی به موافق و مخالفِ حکومت، تولیدِ فرهنگی این کشور را با مشکل مواجه خواهد کرد.

چرا که نگاهِ فرهنگی‌ِ هر یک از این دو گروه به امت، به خاستگاهِ فکری‌شان رجعت می‌کند. این رجعت، مخاطراتِ فرهنگی برای جامعه به بار می‌آورد. چون هر دو حالت، وقتی کاری فرهنگی و یا هنری تولید می‌کنند، صدایِ خود را محق می‌دانند و آن را نظرِ جامعه می‌پندارند. این در حالی است که آنان به جای آن که گوش باشند، یک‌سره زبانند.

این مهم‌ترین آسیب و نقصی است که امروز در نحوه‌ی حکمرانیِ حکومتی نیز دیده می‌شود. راهِ حل چنین نقصی را در پایان عنوان خواهم کرد. شاید در مصادیقِ آن بشود بحث کرد، اما معتقدم هر چه سریع‌تر باید جهتِ حرکتِ فرهنگی را به سمتِ راهِ حل‌هایی از این دست، که خواهم گفت، هدایت کرد. در غیر این صورت در آتیه، پاره‌های فرهنگیِ جامعه از یک‌دیگر دورتر و دگم‌ها گسترده‌تر، و واقعیات کم‌توجه‌تر می‌شوند. نقدم به جناب‌عالی این است که چنین رویکرد و یا راهِ حل‌هایی از این دست، ممشای تصمیم‌سازی و سیاست‌گذاریِ فرهنگی، آن طور که وظیفه‌تان است، قرار نگرفته و توصیه‌های فرهنگیِ جناب‌عالی از چنین پیشنهادهایی، که عرض خواهد شد، کم‌رنگ است. معتقدم باید چنین توصیه‌هایی را پررنگ‌تر پی گیرد، تا مشخص شود توصیه‌ی موکدِ شما بر این امور است.

اما برگردیم به مشکلی که در دو بند بالاتر مطرح کرده‌ام. ابتدا نگاه‌مان را بر دستگاه‌های فرهنگی حکومت متمرکز کنیم بهتر است. جدا کردنِ لفظِ دولت از حکومت، به اشتباه انداختنِ مخاطب است؛ در این نوشتار بینِ این دو لفظ، هیچ تفاوتی ماهوی وجود ندارد. (در هر نوشته‌ی دیگری که نقدی کلان و ساختاری به دولت دیده می‌شود، تفکیکِ حکومت از دولت تنها شیره مالیدن بر سرِ مخاطب است.)

کارگزارنِ فرهنگیِ حکومتی، در تولیدِ آثارِ فرهنگی رضایتِ مسوولانِ بالادستی را طلب می‌کنند. مثلا یک انتشاراتِ دولتی به دنبالِ آن است که منویاتِ ساختِ حاکم را در تولیداتِ هنری‌اش لحاظ کند. در چنین شرایطی، اگر اثرِ فرهنگی تولید شده هم‌سازِ با ساختِ حاکم، یا باج‌دهِ به ساختِ حاکم، گل کرد و پر مخاطب شد، اعلی علیینِ هنرمندان حکومتی خواهد بود. اگر در این بین، مسوولِ حکومتی دلسوز نسبت به مسائلِ مردمش باشد، نگرانِ انتقالِ واقعیاتِ جامعه با بیانِ هنری باشد، آن‌چه منتشر می‌شود به حقیقت نزدیک است و هنرِ بومی شکل می‌گیرد. اما چنان چه مسوولِ فرهنگی، به دنبالِ بازسازی آرمان‌شهرِ فکری، یا علائقِ شخصی خودش باشد، که هست و می‌بینیم، تولیدِ هنریِ حاصل نسبتِ ضعیف‌تری با حقیقت دارد. مواردِ قابلِ اعتراض، به نحوه‌ِ مضحکی کثیر است. در کشوری یوسفِ پیامبر، با آن ضعف‌های کتمان‌ناپذیرش؛ مختارنامه، با توصیفِ یک شخصیتِ کم‌اثرِ تاریخی؛ اخراجی‌ها، با قلبِ مفاهیم و ادبیاتِ چاله‌میدانی و.. ساخته می‌شود و دستگاهِ فرهنگی حاکم تبلیغاتِ گسترده‌ای در این باره می‌کند  و تولیدِ فرهنگی پرمخاطب می‌شود. شما در سخنانِ خود از چنین آثارِ سخیفی تجلیل می‌کنید و چفیه به یوسف هدیه می‌دهید و گرایِ معیوبِ فرهنگی خود را به هنرمندانِ دیگر نشان می‌دهد. شاید نمی‌دانید که این کار در بلند مدت چه ضربه‌ای به ساختارِ فرهنگی و عاداتِ اجتماعی جامعه می‌زند، و البته نه آنان که می‌دانند نسبت به چنین انحرافاتی به امامِ مسلمین هشدار می‌دهند. این در حالی است که باید بدانید، در بسیاری از موارد فرهنگِ دولتی و نگاهِ سیطره‌افکنِ حکومتی، دغدغه‌ی جامعه و دین ندارد. آن‌ها، پر کردنِ بیلانِ کاری، گزارش‌های کذایی به مسوول بالادستی دادن، و پزِ این که آقا دیدی ما داریم نظراتِ شما را مو به مو اجرا می‌کنیم، را به هر کارِ خداپسندانه‌ای ترجیح می‌دهند. این روند تا بدان جا پیش می‌رود که هر دستگاهی، حتی اداره‌ی آب و فاضلابِ فلان شهر، هم کنگره‌ی جنگِ نرم برگذار می‌کند و سخنران از تهران دعوت می‌کند. تا یحتمل بر تعدادِ بصیران بیافزاید.

اما این دستگاه آن چنان آگاهی ندارد که بداند که افزایشِ تعدادِ بصیران با حضورِ در میانِ مردم، و با انتقالِ هنری زنده‌گی مردم، بهتر  و ساده‌تر به دست می‌آید تا به ضربِ چلوهایی که مدعیانِ بصیرت در این کنگره با نانِ اضافه و در آن همایش با دوغِ نعنایی میل می‌فرمایند.

دستگاهِ فرهنگیِ حکومت، امروز جدا از مردم نمی‌زید، اما سیاست‌گذارهای فرهنگی و اولویت‌های دولتی، نسبتی با وضعیتِ مردم ندارد. اگر نگاهی به وضعیتِ فرهنگی مردم بیاندازیم و برخی گمانه‌های ملموس، ناظر به واقعیات، را بیان کنیم به این نکته پی می‌بریم که مردم بر دینِ حاکمانِ خود هستند. اگر نسبت به وضعیت‌های هشداردهنده‌ی فرهنگی احساسِ نگرانی می‌کنید، باید بدانید این وضعیت نتیجه‌ی حاکمیتِ اسلام در دوره‌ی آقای خمینی و جناب‌عالی است. این وضعیت، که از سالِ ۶۸ دادِ سخن آن دارید و نسبت به آن هشدار داده‌اید، نتیجه‌ی ساخته‌ نشدنِ داستانِ مردم، فیلمِ مردم، تئاترِ مردم، موسیقیِ مردم، نقاشیِ مردم است. یعنی در این بین، مردم موضوع نبودند. چه آن که هنرمندان خود از میانِ مردم به این جرگه پیوستند، ولی سازمان بابِ طبعِ حاکم و دولت، آنان را از خاستگاهِ مردمی‌شان جدا کرده و به خاستگاهِ فکری بفرموده گره زده. در این گره، آن که ضرر کرده مردم است.

برای برون‌رفتِ از این وضعیت، پیش‌نهادهایی دارم، اما اجازه دهید که بخشِ دوم از فرهنگ را که مقابلِ فرهنگِ حکومتی است باز نگشایم. (نمونه‌ی خوبِ یکی از این انتقادات، همانی است که اخیرا وحید جلیلی مطرح کرد). البته از این بخش، و افتراق‌هایش با جریانِ اصیلِ مردمی سخن بسیار رفته و سخن در موردِ آنان را تکرارِ مکررات می‌دانم، به خصوص که چنین نقدی به نقدِ شما، مستقیما، منجر نمی‌شود. تنها این را بگویم که آن‌چه که در آن طرفِ گود رخ می‌دهد، که عمیق‌تر و هنرمندانه‌تر از این سوی حکومتیِ گود پردازش شده، خود نیز به مشکلاتی از جنسِ اشکالاتِ فرهنگِ حکومتی گرفتار است. البته بعید است خودِ هر دو دسته بر این باور باشند که مشکل دارند.

اما در چینن شرایطی، چه باید کرد؟

آقای خامنه‌ای

1. نشست‌های خود را با اهالیِ فرهنگ، متراکم‌تر کنید. این تراکم، باید واقعی و متنوع باشد. مثلا به شدت نیاز است که شما دیدارها و سخنانی با ناشران، موزیسین‌ها، اهالی تئاتر، و هنرمندانِ تجسمی و... داشته باشید. این دیدار، به آن‌ها روحیه می‌دهد و نتیجه‌ی آن هر چه باشد خوب است. چون به شناختِ دقیق‌تر از یکدیگر منتج می‌شود. شبیه این دیدار را با کاگردان‌ها داشته‌اید. حال این نیاز احساس می‌شود که جهتِ تنقیحِ جوِ فرهنگی، چنین دیداری و سخنانی ضروری است. حتی شاید برخی از این دیدارها به تصدیعِ وقتِ شما منجر شود، ولی باید این کار را به طور متراکم شروع کرد. تا هم جبرانِ عدمِ دیالوگِ آقای خمینی با این دسته از هنرمندان شود و هم جبرانِ برخیِ کم‌توجی‌ها در این 20 سال. در این دیدارها، همه‌ی ناشران و اهالی فرهنگ را به پرداختن به نیازهای واقعی مردم نصیحت کنید. و آنان را نسبت به انتقالِ صحیح عاداتِ اجتماعی مردم، به قصدِ اصلاح‌گری تذکر دهید.

2. حمایت از توسعه‌ی سخت‌افزاری فرهنگ. به نظرِ من امروز وظیفه‌ی حکومت گسترشِ مراکزِ فرهنگی است؛ گسترشِ سخت‌افزاری! بدین معنا که ناشران، انجمن‌ها، دسته‌های فرهنگیِ حکومتی، از حکومت فاصله بگیرند و بنا بر شایسته‌گی‌های خودشان واردِ رقابت با دیگران شوند. اگر نهادی در این میان نتوانست روپا بایستد مشکلِ خودش است؛ ورشکست می‌شود تا یاد بگیرد کارِ جذابِ باکیفیت ارائه دهد. بنابراین به جای توصیه‌های نرم‌افزاری، توصیه‌های سخت‌افزاری بکنید. تشویق کنید که حکومت هر چه بیش‌تر کتاب‌فروشی، تئاتر، تالار، تماشاخانه، خانه‌ی سی‌دی و نرم‌افزار بسازد و بدهد دستِ مردم. یعنی از رویکردِ فعلیِ دولتِ دهم، که در برخی عرصه‌ها مانندِ رسانه‌های دیجیتال و دارالقرآن‌ها به جد پیگیری می‌شود، و توسعه‌ی سخت‌افزاری مدِ نظرِ ایشان است تقدیر شود. به عنوانِ یک مصداقِ روشن، می‌توان سوره‌ی مهر یا چنین نهادهای عظیمِ دولتی را با مکانیزمی بدهند به بخشِ خصوصی و در عوض شرایطی فراهم آورند که همه‌ی کتاب‌ها در همه‌ی جای کشور خوانده شود، همه‌ی موسیقی‌ها، همه‌ی تئاتر‌ها، همه‌ی نقاشی‌ها و... دیده شوند. در عینِ حال از همه بخواهند که یکدیگر را جدی بگیرند. پولِ یامفتی که به کارهای بی‌کیفیتِ دولتی هبه می‌شود، صرفِ ساختِ سخت‌افزار شود. سالن بسازند، کتاب‌فروشی بسازند، سینما بسازند، آن هم در همه‌ی جای کشور. در این صورت می‌دانید چه اتفاقی می‌افتد آقای خامنه‌ای؟ در مدتِ کم‌تر از دو سال، بیش‌تر شهرهای ایران، کتاب‌فروشیِ فعال، سینمای آباد، گالری‌های مدرن و... دارند. در چنین شرایطی، هنرمندان سعی می‌کنند کاری را بسازند که جذاب‌تر باشد و در عینِ حال هنرِ مردمی به دستِ مردم شکل می‌گیرد و بین‌شان مبادله می‌شود. متاسفانه در بیانِ حضرت‌عالی توصیه به امورِ سخت‌افزاری بسیار کم دیده می‌شود. در حالی که باید بدانید در جامعه‌ی دینی ایران، هر چه بیش‌تر مراکزِ فرهنگی به وجود آید، کارهای با کیفیت‌تری تولید می‌شود. در چنین شرایطی، آن‌چه زائد است فرهنگِ دولتی و حکومتی است. و آن‌چه موجبِ فخر است مردمِ همه‌ی ولایاتِ این خاک است که هم‌زمان با شهرِ کتابِ ونک، جدیدترین آثارِ فرهنگی را می‌خواند و هم‌پای سینمای آزادی جدیدترین فیلم‌ها را می‌بیند و در چنین شرایطی رشدِ فرهنگی و کیفی به بار می‌نشیند. آن وقت بیا و این میوه‌های آب‌دارِ سالم را ببین و حظ کن.

3. لطفا توصیه کنید در امورِ فرهنگی سخت‌گیری ممیزها از این بیش‌تر شود. رویکردِ ممیزی در ایران وارونه است. در این کشور، رمان‌های بی‌کیفیت و داستان‌های آب‌بندی کم‌شماری هر ساله با مجوزِ ارشاد چاپ می‌شود. فیلم‌های مبتذلِ بسیاری مجوزِ پخش می‌گیرند. این در حالی است که برخی آثارِ فاخرِ فرهنگی هر ساله به دستِ مخاطب نمی‌رسد و  در ممیزی می‌ماند. به نظر من مهم‌تر از بررسی و ممیزیِ دینی یک اثر، باید ممیزی محتوایی و ساختاری آثارِ فرهنگی هم موردِ توجه قرار گیرد. حتما می‌دانید که بسیاری از رمان‌هایی که در ایران چاپ می‌شود، چنان بی‌کیفیت‌اند که باید چاپِ آنان را در غربِ عالم به صورتِ یک رویا پنداشت. نحوه‌ی تغییر ممیزی، مستلزمِ موضعِ مشخصی از سوی شما است تا این وضعیت ناهمگون سامان یابد. چون این وضعیتِ ممیزی، یکی از دلایلِ کج‌روی‌های فرهنگی در ایران است.

4. رذالت‌های فرهنگی این کشور، بیش از این حرف‌هاست چنان که توجه‌ام را به ریشه‌ی این مسائل متمرکز کرده‌ام.  لطفا اجازه دهید و بیان کنید تا نقدِ سیاست‌های شما آزادانه در سایت‌ها و روزنامه‌ها صورت گیرد. باور بفرمایید چنین تصمیم‌گیری، تاثیراتِ فرهنگیِ زیادی خواهد داشت. البته باید از زمانِ آقای خمینی چنین مساله‌ای آغاز می‌شد که به عللی، خصوصا چپ‌گرایی مذهبی، چنین هدفی در دسترس نبود. امروز البته وضعیتِ نقدِ دستگاه‌های تحتِ امرِ رهبری، بسیار گسترده‌تر و بهتر و بازتر از دوره‌ی حاکمیتِ آقای خمینی صورت می‌گیرد. این انتقاد که به طورِ علنی، توسطِ دوست‌دارنِ انقلاب، با نقدِ شدیدِ حسن عباسی در سال 83 نسبت به قوه قضاییه و نیروهای مسلح آغاز شد، اکنون می‌بایست به بیتِ رهبری راه یابد. چون استمرارِ نظریه‌ی ولایتِ فقیهِ آقای خمینی در گروِ تصمیاتی از این دست توسطِ شما است. این خود یک تصمیم فرهنگیِ بزرگ می‌تواند باشد که تاثیراتِ شگفتی در آینده‌ی سیاسی و فرهنگی ایران خواهد داشت. سید محمد خاتمی فضای خوبی ایجاد کرد تا نقدِ دولت صورت بگیرد، و دروه‌ی احمدی‌نژاد اوجِ نقدِ دولت و شکستنِ جبروتِ رییس جمهور بود. شاید اگر آن شروع توسطِ خاتمی آغاز نمی‌گشت، که البته اجتناب‌ناپذیر می‌نمود، امروز چنین نقدها و حتی نفی‌هایی را شاهد نبودیم. نمی‌گویم شما احمدی‌نژاد باشید. چون جایگاه و وظایفِ رهبری از نظرِ راهبردی با هر کسِ دیگری متفاوت است، اما می‌توان این باب‌ها را بازتر نمود. منتظرم که صریح‌تر از قبل در این باره نظر دهید. هر چند فتوای شما  در موردِ ضدِ ولایتِ فقیه یک شروعِ عالی و امیدوارکننده بود. این فتوا که به نظرِ من یک شروعِ بسیار مهم در روزگارِ فعلی و ادامه‌ی همان خطبه‌ی معروفِ نماز جمعه‌ی شما در زمانِ آقای خمینی بود، می‌تواند بسیار راه‌گشا باشد. البته قبول دارم که بسیاری دچارِ خودسانسوری هستند، وگرنه به نظرِ من بسیاری از حرف‌ها را راحت می‌توان به گوشِ رهبری رساند.

۵. شورای فرهنگیِ فقهی نیازِ جامعه است. چنین شواریی می‌تواند به عنوانِ بالِ مشورتی رهبری نقشِ توازن را بینِ حوزه و حکومت ایجاد کند. این افراد که می‌توانند از حوزه و با انتخابِ حوزه انتخاب گردند می‌توانند نقشِ هماهنگ‌سازی را بینِ حکومت و حوزه را ایجاد کنند تا احکامِ اجتماعی و فرهنگی مراجع تناقض‌ساز نشود. اکنون آقایانِ سازمان تبلیغات بخش‌نامه می‌کنند که کسی نباید برهنه شود، از آن طرف آقای صافی گلپایگانی فتوا می‌دهد که لخت شدن، اگر به دیده‌ی نامحرم نرسد، اجر و ثواب هم دارد. حتما بابتِ  چنین ناهماهنگی‌هایی چاره‌ای بیاندیشید. چاره‌ها در هنگامِ ماجراها است که پیش می‌آید و قانون می‌سازد، وگرنه آن قانونِ اساسیِ سی سالِ پیش وحیِ نبی نیست. شواریِ فرهنگیِ فقهی پیش‌نهادِ من بود. می‌توان هر نامِ دیگری بر این بنده خدا گذاشت. ولی حتما باید برای این کار چاره اندیشید.

امید است فرهنگِ ایرانِ امروزِ ما، با تدابیرِ بهتر و نافع‌ترِ جناب عالی راهِ بهتری را طی کند.

امیدوارم خدا همه‌ی ما را از مواضعِ تهمت دور نگه دارد. من با اعتقاد به این که برای نائبِ حضرتِ صاحب نامه می‌نویسم، این مطالب را نوشتم. و بر آن نبودم که بر مبنای شایعاتی که حولِ شما و خانواده‌تان رواج دارد سخن بگویم، بلکه بر مبانی گفته‌ها، رفتارها و روش‌های شما نقدم را نوشتم و پیش‌نهاداتی دادم.

همین قدر بگویم که قیمه‌های بیتِ شما خیلی خوش‌مزه است. اگر سعادت داشتم، در مراسمِ عزایِ عاشورایِ شما، با سخنوریِ عالمانه‌ی حسین انصاریان  و مداحی محمود کریمی مزاحم‌ می‌شوم.

بگذار این قدر هم بگویم:

هیاتی فرهنگی و خصوصی در شمالِ تهران خیمه‌ی عزا به پا می‌کند که از نخبه‌گان واقعا نخبه هم در آن حضور دارند. که شاید در یکی از شب‌های آتی مهمانش باشم؛ که شعارش است: ابالفضل علم‌دار؛ خامنه‌ای نگاه دار، حسین سید و سالار؛ خامنه‌ای نگه دار.

===============================

این نامه برای رهبریِ نظام نیز از طریقِ سایتِ رسمی‌شان ارسال شده است.

و همچنین از من داستانی با موضوعِ عاشورا، در این‌جا منتشر شده.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

همان طور که می‌بینید احمدی‌نژاد در حالِ تکثیر است. حتی تا باراک اوباما.(چهارشنبه 24 نوامبر شب قبل از روز شکرگذاری در آمریکا باراک اوباما و خانواده‌اش در شهر واشنگتن و در بنیاد خیریه مارتاز تیبل بسته‌های غذا را میان افراد فقیر توزیع کردند.) یک متفکرِ هلندی بر این باور است که احمدی‌نژاد «اِف.یو.سی.کا» جهان را. به نظر می‌رسد آن چیزی که مهم است این است که احمدی‌نژاد این کار را انجام داده. پس از دورانِ خاتمی، بازگشت به زمانِ قبلِ خاتمی ممکن نبود. این البته بیشتر از آن که مولودِ نحوه‌ی مدیریتِ خاتمی باشد، نتیجه‌ی وضعِ دگرِ جهان بود. جهان واقعا «دیگر» شده بود و پدیده‌هایی مثلِ اینترنت و موبایل فضای زنده‌گی مردم را تغییر داده بودند. اما احمدی‌نژاد رییسِ دولتی از جنسِ قبلی‌ها نبود که بخواهد محدود و یا منتظر باشد به تغییراتِ پیرامونی. بلکه دست به کار شد، تا آن جا که متفکری هلندی درباره‌ی وی چنین گفت. 

این هم فرهاد جعفری با قیافه‌ی جدیدش. گفته:

«امروز به آرایشگاه رفتم و موهای سرم را از ته تراشیدم. و تا هروقت که زنان ایرانی، «حق انتخاب آزادانه‌ی پوشش خود» را [که قریب سی سال است توسطِ «اسلام سیاسی» و «الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» و «دست‌نشاندگانِ همپیمان‌شان»‌ از آنان سلب شده] بازنیابند؛ هر ماه چنین خواهم کرد.»

و دلیلش را این دانسته که:

«نه «کشف حجاب اجباری» موافق «حقوق انسان معاصر» است و نه «حجاب اجباری» می‌تواند با چنان حقوق بدیهی و اولیه‌ای، موافقت داشته باشد. پس تا هرگاه که «زن ایرانی» از این حق مسلم خود، به‌دلیل «خواست و اراده‌ی جمع معدودی از روحانیون اسلام سیاسی» محروم است؛ من نیز ترجیح می‌دهم از «حقی نسبتاً مشابه» محروم باشم.»

اگر کارِ جعفری را ریشه‌یابی کنیم، برمی‌گردد به این که زنانِ ایرانی در رقابت‌های آسیایی 14 مدال از 59 مدال ما را کسب کردند. که در بعدِ از انقلاب خیره‌کننده و بی‌نظیر است. یا به قولِ فرهاد جعفری:

«شک ندارم که بخش بزرگی از این پیروزیِ خیره‌کننده‌ی زنان ایرانی، مدیون اعتماد‌به‌نفسی باشد که پس از «گماردن یک زن ایرانی به تصدی یک وزارتخانه» بدان دست یافته‌اند. اقدامی از سوی محمود احمدی‌نژاد که به‌شدت با مخالفتِ «روحانیون اسلام سیاسی» و دنباله‌های رسانه‌‌ای‌‌شان روبرو شد. که همچنان خواسته و می‌خواهند که زنان ایرانی را در حصار تنگِ «سبک زندگی مطلوب خود» نگاه دارند.

همچنان‌که شک ندارم: چنانچه فعالیت‌های اجتماعی زنان ایرانی، با «محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های به‌جامانده از دوران حکومتِ الیگارشی روحانیون و روحانی‌زادگان» توأم نباشد؛ نتایج عملکردِ آنان، از این هم خیره‌کننده‌تر خواهد بود و زنان ایرانی خواهند توانست چه در مجامع بین‌المللی و چه در صحنه‌های داخلی، به تراز و سهمی که شایسته‌ی آن هستند دست یابند.»

شنیدم آقای صافی گلپایگانی، از مراجعِ قم، نسبت به این که دخترانِ ورزش‌کارِ ما در چین حضور پیدا کردند معترض بودند؛ همان طور که نسبت به تصدی وزیرِ زن معترض بودند و می‌گفتند ولایت به زن نمی‌رسد. این در حالی است که معادل دانستنِ وزارت با ولایت، آن هم در وزارتِ بهداشت، مساله‌ی قابلِ قبولی به نظر نمی‌رسد. خلق‌الله ولایت را برای ولی فقیه قبول ندارند، آن وقت مرجع محترم آن را تا حدِ وزارت قابلِ بسط می‌دانند. در هر صورت من از دفترِ آقای صافی استفتا خواهم کرد که چرا زنِ ورزش‌کارِ ما نمی‌تواند در ورزشِ قهرمانی حضور داشته باشد؟ البته کارِ مشابهِ من، یعنی استفتا از مراجع، برای ریاست جمهوری زنان به نتیجه نرسید.

page to top
Bookmark and Share
 یا لطیف

 چرا یک لیبرال نمی‌بینم؟ کسی که واقعا لیبرال باشد.

باری، افرادِ زیادی که توسطِ حکومت لیبرال نامیده می‌شوند و یا بعضا عده‌ای خود را لیبرال می‌خوانند، واقعا لیبرال نیستند.

البته هدفِ نگارنده در این نوشته، بحثِ ارزشی در موردِ لیبرالیسم نیست، که بحث در این باره ضروری است و به نظرِ من لیبرالیسم، علی رغم برخی اختلافاتِ مبنایی، در روش‌ها اشتراکاتِ زیادی با اسلام دارد. یا حداقل اشتراکاتش از سایرِ مکاتبِ مشهورِ بشری بیشتر است. در این باره فرهاد جعفری، به عنوانِ یک لیبرال مسلمان، مرام‌نامه‌ای منتشر کرده است که این مرام‌نامه را می‌توان مرام‌نامه‌ی یک لیبرال، واقعا لیبرال، دانست.

اما من می‌خواهم ثابت کنم افرادِ زیادی که می‌گویند لیبرال هستند و یا این ادبیات را تبلیغ می‌کنند، واقعا لیبرال نیستند. بلکه فقط درحدِ حرف است که می‌گوید لیبرال و یا سکولار هستند. ولی به واقع به این ادبیات پای‌بند نیستند. بلکه پای‌بندیِ آنان در حدِ پذیرشِ بی‌حد و مرزِ غرب و آمریکا، به عنوانِ ام‌القرایِ غرب، درست است. افراطِ آنان در تحسینِ دولت‌های غربی به حدی است که حتی تا این اندازه از دل‌بسته‌گی از لیبرال جماعت به شهادتِ نوشته‌ی جعفری هم بعید است.

هفته‌ی پیش، در دانشگاهِ علم و صنعت میهمانِ دوستِ خوبم سید حسین حسینی شکوه بودم. او در باره‌ی سخنانِ تمسخرآمیزِ رفقای دانشجویش در موردِ عقایدش با من سخن می‌گفت. او جملاتِ دوستانش را که بسیار به چپ‌گرایی پهلو می‌زد برایم نقل کرد که در عینِ حال لفظا خود را سکولار می‌داستند.

به همین علت، و جهتِ تنویرِ افکارِ عمومی، بخش‌هایی از مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری را در این نوشته موردِ توجه قرار می‌دهم تا خلق‌اللهی که می‌گویند لیبرال هستیم دقیقا بدانند به چه مکتبی مومن هستند. تا آن‌جایی که من از لیبرالیسم از زبانِ ادبیات و فیلم و اندیشمندان و حتی مخالفانش شنیده‌ام، مرام‌نامه‌ی فرهاد جعفری، اتفاقا به شهرِ خورشیدِ مکتبِ لیبرالی بسیار نزدیک است و با تسامحی لیبرالی می‌توان آن را قانون‌نوشتِ پابلیکِ لیبرالی دانست که همچون رساله‌ی عملیه‌ای قابلِ اتکا برای هر لیبرالِ واقعا لیبرال است.  البته من همه‌ی آن‌چه که فرهادِ عزیز نوشته است را نمی‌آورم، منتها بخش‌هایی را موردِ توجه قرار می‌دهم. شما می‌توانید به سایتِ فرهاد جعفری از همین کنار بروید و در صفحه‌ی اولِ آن دیباچه‌ای بر آزادی‌خواهی و برابرطلبی اخلاق‌مدار را مطالعه کنید.

و اما آن بندها و البته در بینِ آن مقایسه‌های منِ نالیبرال:

[01] هیچ ایرانی، غیرخودی نیست. به هیچ دلیل مگر به حکم قانون عادلانه توسط محکمه‌ای عادلانه!
با همین بند، خیلی‌ها لیبرال نمی‌شوند. مثلا  همین کسانی که آرزوی مرگ برای رقیب خود می‌کنند که به نظرِ من آرزو و حرفی است درشت‌تر از غیرِ خودی. مثلا همین دانشجویانی که با سیدِ عزیزمان بحث می‌کنند و ...

[03] وسایل باید پاک، و راه باید به‌نحو قانونی و اخلاقی طی شود!

فراموش نمی‌کنم سایتِ بالاترین، که فعالینش دعوی سکولار بودن دارند، در  سالِ گذشته زنانِ بدحجابی را که در راه‌پیماییِ نهِ دی شرکت کرده بودند، بدونِ شطرنجی کردنِ تصاویرشان، منتشر کرد و روسپی‌شان معرفی کرد. که در ازای دریافتِ پول عکسِ آقای خامنه‌ای و آقای خمینی را بالا گرفته بودند. تا آقای مخملباف که در مقاله‌ی رازهای خامنه‌ای حرف‌های جالبی زده است که بعید است هم‌سازِ گزاره‌ی بالا باشد.

[04] خطا، خطاست. پذیرفته و بخشوده نخواهد شد. از دوست و همفکر، هرگز!
من چیزی در این باره نمی‌گویم. در این باره ما بسیار عقب‌تر از این بندیم. خوشحالی‌ها فرهاد جان؟!

[05] انتقاد به هر امر غیرمنصفانه و ناعادلانه؛ می‌بایست محترمانه و مسالمت‌آمیز بیان شود!

اگر قیاس کنیم وضعِ داعیانِ دموکراسی‌خواهی و سکولاریسم را با این بند، بی‌شک متوجه‌ی تناقضِ دردناکی می‌شود.

[06] در تحقیر و نامهربانی و تهمت و افترا؛‌ از اقدام متقابل خودداری کن!

وضعِ این بند بسیار آشفته است در کشورمان. کم دیده‌ام کسی را که در حرف زدنش تحقیر نکند و فحش ندهد. در این باره سریال‌های تاریخی مانندِ مختارنامه کانه کاتلیزور و توجیه‌گر در جامعه عمل می‌کنند. به ادبیاتِ فحشانه‌ی مختار دقت کنید.

[07] «دشمن»، اگر هم وجود داشته باشد؛ درخارج از مرزهاست! نامهربان‌ترین هم‌وطنان، فقط «رقیب»‌اند!
فرهادِ عزیز! فکر کنم برای مدعیانِ سکولاریسم این وضع، کاملا عکس است.

دیدید وضعیت را. اساسا نیاز به توضیحِ من هم نیست، به راحتی می‌توان تناقض‌ها را دریافت. در عینِ حال چند بندِ دیگر را می‌آوریم.

[11] هیچ امر زمینی، مقدس نیست!
و یا

[16] خشونت کلامی، دردناک‌تر از خشونت مادی‌ست. با «مهربانی و منطق» بر رقیب خود چیره شو!

و یا

[17] با ظلم نمی‌توان عدالت برقرار کرد!
ویا

[21] اسامی و مدل‌های نظام‌های سیاسی تعیین‌کننده نیستند. ماهیت و عملکرد‌شان تعیین‌کننده است!
و یا

[27] برای دستیابی به وضع مطلوب؛ هیچ نیازی به حمله‌ی بیگانگان نیست!
به نظرِ من هر لیبرال و هر انسانِ منصفی تایید می‌کند که حکومت باید در برابرِ بیگانه‌گان مستحکم و قوی و عزت‌مند باشد.

[28] هر موضوع منافع ملی؛ بر منافع شخصی و جریانی، و بر هر وضعیتِ مطلوبی ترجیح دارد!
نمونه‌اش تیمِ پرافتخارِ ایران. ایران تا به حال ۸ طلا گرفته است از المپیکِ آسیایی. از مجموع ۲۸ مدالی که گرفته ۱۱ مدالش را خانم‌ها گرفتند. چنین افتخاری هیچ‌گاه، از سوی انسان‌های به اصطلاح آزاداندیش منعکس نمی‌شود. ولی اگر ایرانِ ما مدالی نمی‌گرفت ببینید چه الم شنگه‌ای به پا می‌کردند. وقتی ایرانی افتخار می‌آفریند، چون دورانِ احمدی‌نژاد است، سکوت می‌کنند و اگر ایرانی جایی نتیجه نگیرد، شیپور دست می‌گیرند. وضع واقعا اسف‌بار است. این در حالی است که افتخارتِ ملی باید فراتر از جبهه‌بندی‌های سیاسی باشد.

[30] انگاره‌ها و لطیفه‌های قومی، نژادی یا زبانی را ترویج نکن و اشاعه نده!
حالا هی لطیفه علیه همدیگر درست کنید و ارسال کنید!

[32] سیستم‌ها؛ از توان بیش‌تری برای آلودنِ افراد برخوردارند تا آنها در برابر سیستم‌ها!
یا

 [35] جدل‌ها تابه‌این اندازه دوام نمی‌آوردند؛ اگر که تنها یک‌طرف مقصر بود!
یا

[43] تمرکز بر خوبی‌ها و زیبایی‌ها؛ زیبایی و درستی را افزون و تفاهم بر سر آینده‌ را آسان‌تر می‌کند!
یا

[48] اصرار نداشته باش همه مانند تو باشند، مانند تو بیندیشند یا مانند تو عمل کنند!
 همه‌ی این‌ها حرف‌هایی است که متاسفانه در جامعه‌ی لیبرال‌اندیشان دیده نمی‌شود.

[53] اگر فقط یک چیز زمینی مقدس باشد؛ حوزه‌ی خصوصی زندگی رقیب است!

یا
[56] انقلاب، انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی را محکوم و طرد کن!
برای این که سوء تفاهم پیش نیاید، توضیحِ جعفری در موردِ این بند را می‌آورم. لازم به یادآوری است که همه‌ی اصل‌ها را جعفری توضیح داده است که من از آن توضیحات اجتناب کرده‌ام.  و اما توضیحِ فرهاد:

یک «آزادی‌خواه و برابری‌طلب» کسی‌ست که درهرجا که هست، هرکار که می‌کند؛ «انقلاب»، «انسان انقلابی»، «انقلابی‌گری» و «انقلابی‌مآبی» را از طریق استناد به پیامدهای ناخوشایند و نامطلوب آن در گذشته و در جای‌جای این جهان، به چالش می‌کشد تا زمینه برای «مسالمت و مسالمت‌گرا»، «آشتی و آشتی‌گرا»، «مدارا و مداراگر»، «مصالحه و مصالحه‌جو»، «مذاکره و گفتگو»، دم‌به‌دم، فراخ و فراخ‌تر و زمینه برای «دستیابی به وضع مطلوب» فراهم‌تر شود.

[57] خوش‌بین باش و رفتارهای رقیب را از روی حسن‌نیّت تفسیرکن!

و یا این اصلِ فازیِ زیبا:

[59] میان صفر و یک اعداد بسیاری هستند!
و

[63] نه شیفته‌ی کسی، و‌ نه از کسی متنفر باش!
 و...

می‌توانید به سایتی که سخنش رفت بروید و همه‌ی این اصول را کامل با توضیحاتش مشاهده کنید. لیبرال بودنِ جامعه‌ی ایرانی و یا سکولارخواه بودنش بیشتر به یک مطایبه شبیه است. باور ندارید اصل‌ها را دوباره بخوانید.

افزونه:

دمِ بچه‌های ورزشکار، مخصوصا خانم‌ها، گرم. تازه هنوز کشتی و کاراته مانده است.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

چند روزِ قبل سید مهران از من پرسید چرا رمان می‌نویسم. البته او این سوال را از طریقِ اس‌ام‌اس از من پرسید. شاید انتظار داشت من هم به همین سوال مهم از طریق اس‌ام‌اس جواب بدهم. این در حالی بود که علی الاصول جوابِ من برای چنین سوالی باید حجمی بیشتر از یک اس‌ام‌اس چند صد کارکتری داشته باشد. همین شد که گفتم جوابی را که می‌خواهم برای سید مهران، که اهلِ رشت است، ارسال کنم همین جا بنویسم. در عینِ حال گوشه چشمی داشته باشم به نقدِ سجاد، که به نظرِ من نگاهِ بی‌تقلیدی است.

علتِ اصلی که باعث شده است رمان بنویسم ندانستن است. اگر روزی این جهالت از من برداشته شود، شاید دیگر به عصای رمان تکیه نکنم که پوسیده است. «جهالت»ی که باعث شده است من داستان بنویسم ریشه در عدمِ شناختِ پیرامونم دارد. ریشه در عطشِ به دانستن دارد.

مدت‌ها بود که مغشوش بودم در شناختِ پیرامونم. نمی‌دانستم آن چیزی را که در پیرامونم می‌بینم چطور تحلیل کنم. سالِ اولِ کارشناسی ارشد بود؛ پاییزِ 1387. مانده بودم که چطور باید روایت کنم جهانی را که در آن زیست می‌کنم. راهِ حل چیست؟ آیا دنیای که در آن زنده‌گی می‌کنم در نظرِ بقیه هم همین طور است. همین طور که من جهان را تفسیر می‌کنم آنان هم تفسیر می‌کنند.

این جهالت از شک می‌آید. و من با تفسیرِ حسن عباسی از نقدِ سروش که او را تجربه‌گرا نامیده بود، رسما تجربه‌گرا شدم. گفتم عجب منتقدِ مفیدی است این حسن عباسی. اشکالی را به سروش گوشزد می‌کند که به نظرم نقطه‌ی قوت است. البته مشکوکم به این که سروش به همین تجریه‌گرایی، که از فرزندانِ مهم و خلفِ مدرنیته است، وفادار مانده باشد.

شک در لحظه می‌تواند دستگاهِ فکری صائبی برایم بسازد. شک باعث می‌شود جسور باشم؛ بالغ‌پرورترین سوال در من ایجاد شود و آن این که چرا؟ این چرا، چرای شناخت است.

پاییزِ 87 بود. تا این که در سیرِ کتاب‌خوانی‌ام کافه پیانوی فرهاد جعفری به دستم رسید. به محضِ خواندنش که دو سه بارِ دیگری هم اتفاق افتاد، داستان‌نویس شدم. چون دیدم که جعفری چقدر راحت و بی‌غل و غش جهانی را که می‌بینید می‌نویسد. شروع کردم به نوشتنِ داستانی که یک زمانی توی همین وبلاگ نشرش دادم که موضوعِ سخیفی داشت. نوشتم داستانِ کوتاهِ دیگری که به همتِ خانمِ عرفانی در لوح چاپ شد؛ که نفهمیدم خوب بود یا نه. هر چند معتقدم آن بهترین داستان کوتاهم بود. بعدِ آن هیچ وقت داستان کوتاه خوبی ننوشتم.

دوباره سرد شدم. آن‌هایی را که نوشته بودم تنها یک حس بود. هنوز این حس به ممشا تبدیل نشده بود. تا این که شبِ عیدِ 88 فهمیدم که باز هم می‌توانم بنویسم. فهمیدیم که داستان، برای من یعنی بیانِ تجربه‌ی اجتماعی. یعنی همان امپرسیستی که عباسی به سروش نسبت داد.

من با بنیادِ امپرسیست که نمی‌دانم مدرن، شیطان‌پرستانه و یا هر زهرِ مارِ دیگری است نوشتم. اصلا هم مهم نبود و نیست انگی که بقیه به من می‌چسبانند. گفتم من می‌خواهم چیزی را که لمس می‌کنم بنویسم. شاید این مطلوبِ هیچ یک از جریان‌های فکری نباشد. مهم نیست. اما تجربه‌گرایانه‌ای را که من می‌گویم در نوشته‌ی هیچ کس مشاهده نکردم. حتی فرهاد جعفری در کافه پیانو، مستور در روی ماه خدا...، امیرخانی در منِ او، پیرزاد در چراغ‌ها را من...، هدایت در بوفِ کور، چوبک در سنگِ صبور، جلال در مدیر مدرسه و ... در حالِ بازتولیدِ دنیای خود بودند. می‌خواستند حرف‌های خود را بزنند و جهانِ داستانی‌شان کوچک بود و در اهدافِ خودشان بیشتر مستغرق بودند تا تهران و ایران. البته حالا که خوب نگاه می‌کنم می‌بینم بیوتن امیرخانی را نمی‌توان در این دسته جای داد، ولی بیوتن قصه‌اش در اقلیمِ دیگری است، با وجودِ این که به شدت ایرانی است.

کارِ اولم اساسا با چنین رویکردی نوشته شد، که به نظرم کارِ سخیفی بود. بعد آرمانِ علی را نوشتم، که به نسبت به کارِ اولم کارِ بهتری بود، ولی اشکالاتِ اساسی دارد که سجاد بعضی‌هایش را گفت. جالب است  بدانید آن‌جایی را که سجاد خوشش نیامد، ساخته‌ی ذهنِ خودم بود، آن‌جایی را که به نظرش خوب رسید، به شدت واقعی بود.

همین عطشِ دانستن باعث شد که توی نوشته‌ام به شدت اسم‌گرا باشم. مدام می‌خواهم هویتِ تهران و  یا جایی را که در آن می‌نویسم بازگو کنم. به نظرم باید این کار صورت بگیرد. اساسا نوشتنِ برندها را در این میان، مدیونِ جعفری در کافه پیانو هستم. منتها برندنویسی او حساب کتاب دارد و مثلِ رمانِ سینا دادخواه کثیر و بی‌دلیل نیست.

هویتِ شهری برای من مهم است. به نظرِ من این اتفاقِ بدی نیست. این جزء اصولِ نوشتنم است. حتی دارم وسوسه می‌شوم که از این به بعد به این مساله بیشتر پای‌بند باشم  و داستان را طوری بنویسم که واقعی‌تر به نظر بیاید.

برخی از رویاهایم را هم در رمان‌هایم وارد کردم. و شاید همین مساله به من ضربه زد. این را باید کمتر کنم. مثلا همسرِ علی در همین آرمانِ علی خواسته‌‎ی خودم بود و رویایم. 

این را هم بگویم من در اثرم با یکی دو نفر کار دارم و بقیه حکمِ آدم‌های عادی را دارند که دلیل ندارد که همه چیز را درباره‌ی‌شان بدانیم. از این جهت ناطور دشت شاهکارِ سالینجر فوق‌العاده است. دکترها و مجید و خیلی از بچه‌ها در حدِ توصیفِ یک صحنه به کار می‌آیند. برای من خیلی وقت‌ها بسیاری از شخصیت‌های داستانم با چوب و صندلی فرقی ندارند.

داستان‌نویسی من ریشه در نشناختن دارد. شاید از این شناخت یا گزارش‌نویسی بقیه هم چیزی عایدشان شود. این هم لطفِ چاپش است. برای همین در نظر دارم آرمانِ علی را به دستِ چند جامعه‌شناس و روان‌شناس و آخوند برسانم. و اگر بشود به دستِ همه برسانم.

دنیای پیرامون دنیای پیچیده‌ای است. جای این پیچیده‌گی جامعه و انسانِ ایرانی در رمان‌های ایرانی خالی است. رمان‌های ایرانی بسیار ساده هستند. من می‌خواهم ایرانِ پیرامونم را بهتر ببینم. این شاید برّنده‌ترین دلیل است برای نوشتنم؛ که در این راه کمکم می‌کند؛ کلاسیک و غیرِ کلاسیکش را نمی‌دانم. همین را می‌دانم:

که «خمینی ابوذر و سلمان را بهم رساند»، یا «چهار راهی در چیذر است که یک راهش می‌رود به سمتِ فرمانیه، یک راهش می‌رود به سمتِ امام‌زاده علی اکبر، و راهِ دیگرش به سمتِ کامرانیه و...»

همین را می‌دانم:

«این‌جا صدای زن حرام نیست، چون...»

این را می‌دانم که:

«آبِ این‌جا هم ا‌س‌پ‌ر‌م دارد...»

نمی‌دانم نشرِی پیدا می‌شود از ادبیات موافق و مخالفِ انقلاب که این به قولِ صادق هدایت «معلومات» را چاپ کند. این را چندان امید ندارم. بعضی‌ها از واقعیاتِ اجتماعی خوش‌شان نمی‌آید و بعضی‌ها هم از خمینی و هیات و این جور برنامه‌ها.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

می‌خواهیم خاکستری نگاه کنیم:

1. تذکر به راه؛ به خاطر ِ مطالبی که به نظر ِ من بسیار مفید بودند. حتما راه 46 و مقاله‌ی «اقتصاد دزدان دریایی» را بخوانید.

2. بیوتن امیرخانی نشان می‌دهد او دارد یک تمدن را با جدیت، و البته منصفانه نقد می‌کند. ای کاش یکی بابتِ این مطلب، به آقایان توضیح می‌داد. اگر کسی با دقت بیوتن را بخواند خود متوجه‌ی این مطلب می‌شود. تابلوترین مطلبِ بیوتن، توضیح جالبی است که ارمیا در موردِ مرگ بر آمریکا می‌دهد.

3.رحیم‌پور ازغدی در دیدار با فرماندران و اعضای شورای تامین استان تهران دو بار عنوان کرد: «گشادبازی نکنید!»

4. رضا امیرخانی در مصاحبه با پنجره گفت: «خطر در کار من، دروغ گفتن است نه اشتباه کردن.»

5. یک حرف حساب دیگر از امیرخانی: «اشراف کلمه‌ای نیست که با اولیگارشی ترجمه‌ای، نسبت یک به یک داشته باشد. اشراف اصیل قبایل، در سنت جوانمردی، مانند سایر مردم می‌زیستند، اما دستگیر افتادگان بوده‌اند. خان و خان‌زاده‌های ما هم اگر خیلی دور از سنت جوانمری می‌زیستند، به‎جای انقلاب اسلامی، کشورمان دچار انقلاب طبقاتی می‌شد.»

6. حرف حساب رییس جمهور ایرانیان: «زیاد به من می‌گویند که عده زیادی رفتارشان نادرست و خارج از محدوده و ضابطه است که به نظر من این مساله دو علت دارد، علت اول آن است که ما دایره و محدوده را درست تنظیم نکرده‌ایم، به همین خاطر عده زیادی از همان ابتدا تصور می‌کنند خارج از دایره ارزش‌ها و آرمان‌ها قرار دارند. ما کراوات زدن را مسخره می‌کردیم و حتی کار کفرآمیز شد در حالی که هیچ مرجعی فتوا به حرمت کراوات نداده بود نمی‌گویم کار خوبی است. نباید مشابه بیگانه بود و یا ما می‌دیدیم اساتید مسلمان و انقلابی‌مان از اساتیدی که مثلا ریش‌شان را تراشیده بودند فاصله می‌گرفتند، در حالی که برخی از مراجع تراشیدن ریش را فاقد اشکال می‌دانند.»

7. این شماره را هم شما پر کنید. ببینم سلیقه‌تان چه طور است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

میزان ِ ولایت پذیری از سخنانِ آقای خامنه ای به عنوان رهبر جمهوری اسلامی (با همه ی کلیت شان) جز ِ شعارهای حامیانِ نظام اسلامی درآمده است.

 کمتر جایی است که چند نفر ِ آدم ِ ولایت پذیر نباشند و بقیه را به ولایت پذیری یا عدمِ ولایت پذیری از آقای خامنه ای متهم نکنند.

البته در این جایگاه، به ارزش دهی به چنین گزاره ای نخواهیم پرداخت. چه آن که بخواهیم منطقی بحث کنیم و ریشه ها و استدلال های طرفین (موافقان و مخالفان ولایت فقیه) را بازبینی کنیم، به نظر نمی رسد بتوانیم به نتایج دلخوش کننده ای برسیم.

و با چنین فرایندی، تنها کسانی که پیروانِ واقعی ولایت آقای خامنه ای (حفظ الله) خلاصه می شود به همین پابرهنه ها و پاپتی ها و مستضعفین که با دل های پاک شان دلداده های واقعی اسلام هستند. و این طور نیست که آگاه نباشند، بلکه تحت تاثیر تبلیغات قرار نمی گیرند. چون خدا را خیلی ساده تر از چرتکه ها و حساب و کتاب ها  و راه های پرپیچ و خم فلسفی و سیاسی شناخته اند. فهمیده اند که تاریخ و سیاست و الباقی چیزها توهم اند و آن چه حقیقت است خدا است. همین می شود که عاشق ِ مردانِ خدا (از دید خود) می شوند. زمانی همین دلدادگی را در پیروی از امام امت نشان داده اند و امروز هم همان مردم و با تکیه بر همان دیدگاه، آقای خامنه ای را پسندیده اند.

بگذریم، هدفم سخن گفتن از دلداده های واقعی آقای خامنه ای نیست. می خواهم برای تان از کسانی بگویم که خودشان را آدم هایی ولایی می دانند. و در لا به لای سخنان شان اذعان می کنند که ولایت نه برای آن ها یک امر سیاسی، که یک امر اعتقادی است. اما همین افراد، پیروی از آقای خامنه ای را تماما در سرلوحه ی کار ِ خود قرار نمی دهند. هر جا که به نفع شان نباشد و یا حرفِ رهبری را نپسندند، آن را بدون هیچ گونه عذاب وجدانی وتو می کنند. در چنین حالتی نظر و بیانِ رهبری، برای آنان اهمیت نمی یابد.

برای چنین دسته ای که کم نیستند:

رهبری ابزاری برای خفه کردن، سرزنش، و سرکوب دیگران است. همین که پای پیروی از فرامین رهبری به میان می رسد، چندان به آن گفته ها وقعی نمی نهند. انگار نه انگار که رهبری مستقیما داشت به این ها توصیه می کرد.

یکی از این دسته ها مداحان اهل بیت هستند. این بزرگوران به سخنرانی سالیانه ی رهبری در مورد مداحی که در روز میلاد حضرت صدیقه ی طاهره عنوان می شود، دل نمی سپرند. سخنان آقای خامنه ای را گوش نمی دهند و یا با سطحی نگری از کنار ِ آن رد می شوند و اساسا توجهی به سخنان ایشان نمی کنند. مثلا رهبری چند سال قبل فرمودند که مداحان در میلاد اهل بیت و در مراسمات شادی روضه نخوانند، اما مداحان به این سخن توجهی نکردند. همین مداحانی که خودشان را طرف دارنِ ولایت آقای خامنه ای می دانند، در همه ی مولودی ها، بدون استثنا، روضه می خوانند.

یک نمونه اش را همین امسال شاهد بودیم که آقای خامنه ای فرموند:

« البته این را هم به شما عرض بکنم؛ اینکه آقایان مداحها، و سابقها روضه‌خوانها - که ما حالا کمتر توفیق پیدا میکنیم ببینیم، اما در مواردى از افاضات مداحها مستفیض میشویم - اصرار میکنند که بلند گریه کنید، لزومى ندارد؛ خوب، آرام گریه کنید. وقتى میخواهند سینه بزنند، اصرار بر اینکه «صدا، صداى این جمعیت نیست»؛ یا وقتى مردم میخواهند صلوات بفرستند، اصرار بر اینکه «صلوات، صلوات این جمعیت نیست»! شما بخواهید مردم صلوات بفرستند، ولو توى دلشان. گرم شدن مجلس به این شیوه‌ها، اصل نیست؛ کارى کنید که دلهاى مستمع را در اختیار بگیرید. دل مستمع وقتى در اختیار شما آمد، مقصود حاصل است؛ اگر آهسته هم گریه کند، باز مقصود حاصل است؛ اگر به شما توجه کرد، باز مقصود حاصل است.»

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سجادِ عزیز، من جوابِ حرف هایت را دقیقا نمی دانم. شاید به خاطر این است که سوالت را خوب درک نکرده ام. بنابراین همچنان به همان مطلبِ پیشین اکتفا می کنم. شاید همان حرف ها جوابِ مطالبِ شما باشد.

شنیدم امروز آقای جنتی در نماز جمعه دولت را به سستی و اهمال در امر ِ حجاب متهم کرد. البته این که دولت آن طور که آقای جنتی و مذهبی انتظار دارند عمل نمی کند حرفِ درستی است. ولی من نظر ِ رییس جمهور را بیشتر قبول دارم. این ها که این زیر می خوانی نظرات محمود احمدی نژاد است که دیروز در جمع حوزوی ها بیان کرده است:

« ساخته شدن انسان نیازمند رعایت چند نکته اساسی است، اولین و مهمترین نکته برای حرکت در این راستا، احترام به کرامت انسانها و به رسمیت شناختن کرامت نوع انسان است. اگر بهترین تبلیغات و بیان را داشته باشید اما در کلام و رفتار شما نهایت احترام به کرامت طرف مقابل وجود نداشته باشد، تبلیغات شما هیچ تاثیری نخواهد داشت.
 در امر به معروف و نهی از منکر نیز احترام به کرامت انسانی مورد تاکید قرار دارد. محال است شخصیت کسی خرد شود و انتظار داشت آن شخص به توصیه ها گوش کند.
 دومین عامل در مسیر ساخته شدن انسان، وجود عشق و علاقه به مردم است. مجرای انتقال ارزش های اخلاقی و فرهنگ متعالی عشق است، محال است بدون عشق به طرف مقابل از وجود شما ارزشی به طرف مقابل منتقل شود.»

من هم نظرم همین است.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

بیراه نیست افرازی چهار مجموعه ی در موردِ زنان صورت دهیم.

در عالم ریاضیات؛ افراز به معنای تقسیم یک کل به جزهای کوچکتر است، به شرطی که آن اجزا مجتمعا کل را تشکیل دهند و خودشان هم با یکدیگر اشتراک نداشته باشند. 

زنان را به چهار بخش افراز می کنم. هرچند:

در عالَم ِ علوم انسانی به دقت ریاضی نمی توان افرازهای روان شناختی و یا جامعه شناختی ارائه داد. زیرا در این مقام، سخن از انسان است و این موجود دو پا آن قدر پیچیده، عاقل و باهوش هست که در افرازهای ما نگنجد. افرازهای جامعه شناختی، روان شناختی بعضا بسیار متصلبانه است که با انعطاف های انسانی جور در نمی آید. این جور جاها مارکسیست ها از همه کم رحم تر هستند.

با این تفسیر، و این تذکره، خانم های عالم را در کلیت شان، نه در جزئیت، و بالعموم، نه بالخصوص، به چهار مجموعه ی ناتهی، پد و مادردار افراز می کنیم.

دسته ی اول:

خانم های جانمی جانِ الکی خوش و خوشحال. همان ها که به شان می گویی باشخصیت. یعنی شخصیتِ آن ها در تبرج ِ جنسی و زنانیت بیش از سایر خصیصه های شان قابل رصد است. یک جور لمپن های روشنفکرنما. لمپن هستند؛ چون فکر می کنند روشنفکری به ادا است و قِر. همان ها که علی شریعتی اسم شان را گذاشته لُمپن. لمپن های مدرن. همین هایی که توی جامعه ما زیاد می بیندی شان. بهتر است ازشان بپرسی آخرین کتابی خوانده است چیست تا به تو جواب بدهد آخرین شویی که دیده است چه بوده است. زنانِ فیلم فارسی های قبل از انقلاب. زنان فیلم های گیشه ای بعدِ انقلاب.

محترم نیستند:

چرا هستند. من هیچ شاخصه ی برجسته ی ظاهری برای شان ذکر نکرده ام که فردا توی خیابان دیدی شان، راحت تشخیص شان دهی. پس آن چه من می گویم کمتر امری آفاقی است. پس، این حکم ِ شرعی برای تند نوشتن در عرصه ی انفسی جات. وه که چقدر این انفسی به نفسانیت نزدیک است.

و اما دسته ی دوم: 

زنان پشتِ در ِ خانه. زنان ِ روضه، و نه همه ی زنان ِ روضه، و ختم انعام ، و نه همه ی زنان ختم انعام، و به قول حسین ختم اندام. زنان ِ مذهبی کم فکر. زنان مذهبی لُمپن. اگر نشانه های ظاهری شان را بدهم هم نمی توانی توی اجتماع تشخیص شان دهی. چون اصلا توی جامعه نیستند. زنان ِ کم خرد. یک جور احمدی نژادی هایی که عقل شان توی چشم شان است. احمدی نژادی های فاقدِ خلاقیت. آن هایی که قبول دارند که خنگند. قبول دارند ضعیفه اند. قبول دارند از دنده ی چپِ آدم خلق شان کرده اند. آن هایی که فقط دوست دارند گریه کنند. همان هایی که البته بعضی های شان خیلی عاشقند و وفادارند. و همین ارجح شان می دارد بر زنان دسته ی اول در دستگاهِ لَختِ فکری من. (دستگاه لَخت؛ دستگاهی است که در آن قوانین عمومی نیوتن برقرار است.)

دسته ی سوم:

زنان تلاش گر و ساعی و اجتماعی؛ ولی بی توجه به بسیاری از دستوراتِ اسلام. زنانِ آزمایشگاه های مدرن. زنانِ مهمانی و پارتی ها، ولی از نوع ِ محترمانه. قبول دارند که انسان بودن مهم تر از زن یا مرد بودن است، ولی بسیاری از قوانین اسلام را برنمی تابند. زنان واقعا روشن فکر و خلاق و مبدع. زنانی که می خواهند برای شکوفا کردنِ استعدادهای شان از این خراب شده بروند بیرون. زنان اهل ِ مطالعه. زنانی که از مصاحبتِ با آنان، فرهنگ، و نه لزوما ادب، شان لذت می بری. چون مملو از مهربانی و اطلاعات مفید هستند. هیچ رقمه هم با لمپن ها حال نمی کنند. اهل ِ اجتماع و سیاست و دغدغه مند در موردِ ایرانِ مدرن. علاقه مند به حکومتی دموکراتیک. دوست دار حقوق بشر و جدی گرفته شدنِ آزادی های فردی. عین ِ دختر ِ علامه حلی که الان استادِ کامل ِ ریاضی پرنیستون است و همکار ِ پرفسور وایلز ِ بزرگ. دخترهایی که اهل ِ دفاع ِ متقارنِ منفی در زمینِ حریف و همچنین دفاع ِ نامتقارنِ منفی در زمینِ خودمان هستند. پس، می شود گفت هویتِ اسلامی رنگ می بازد در برابرِ هویت غربی شان.

دسته ی چهارم:

دسته ی خوبی ها. دسته ای که من دوست شان دارم و رده ای در حدِ بهترین ها. دخترانِ عاقل. سروران ِ همه ی زن های جهان و کنیزان ِ فاطمه. دختر محجبه ای که اسکی بازش می شود مرجان کلهر. جانمی جان های علمی شان می شود یک چیزی در حد و قوراه های دکتری خانم و ریاضی دان.  اولین دکتر ریاضی ایرانی در دانشگاه شریف. بچه ی اولش وقتی دانشجوی لیسانس ِ شریف بود متولد شد، بچه ی دومش وقتی دانشجوی فوق لیسانس شریف بود چشم باز کرد و بچه ی آخرش وقتی متولد شد که خانم خانمای فاطمی ما دانشجوی دکتری ریاضی شریف بود. زنانِ پاکدامن و مهربان و اهل ِ مجاهدت. سلوک شان فاطمی است؛ روح ِ خانه و اجتماع. زنانِ با ادب. ادبِ در محضر را درک کرده اند. گفت که عالم محضر اوست...

البته اگر به همین خانم های فاطمی باشد، حاضرند همان خانم های قدرتمند و بزرگوار ِ دسته ی سوم را به کار بگیرند.

افزونه ها:

1. ای کاش آهنگرزاده ی سمنانی، منظورم دکتر احمدی نژاد است، عقل می کرد و شجاعت و این خانمِ دسته ی چهارم را bold می کرد برای انتخاباتِ یازدهم. اگر این خانم که معرفی کردمش، همچنان در خطِ فاطمه بماند، و اگر همچنان پر قدرت به کار مشغول باشد و اگر یاد بگیرد که بتواند با نخبگان کار کند و به نخبگان کار بسپارد؛ من خودم حاضرم برایش تبلیغ کنم. 

خانم ِ دادش ِ اولم در دانشگاه الزهرا، 18 واحد با او گذراند و می گفت بسیار خانم ِ با پرستیژی است.

خیلی خوشحال می شوم که یک از این خانم ها بشود رییس جمهور مان؛ با اتیکتِ فاطمی. 

2. روضه نخوانیم که نمی شود. ناراحت می شوم از این که کسانی روضه را پایین می انگارند و می گویند مثلا این کتاب با سخنرانی اندازه ی چندتا روضه می ارزد. یکی شان همین رحیم پور ازغدی می گفت یک سخنرانی خوب اندازه ی چند تا روضه می ارزد. خوب، بنده خدا نمی فهمد ارزش ِ روضه را. او نمی داند روضه کارخانه ی انسان سازی است. اساسا جنس ِ روضه با جنس ِ مراسمات دیگر فرق می کند و از این جهت قابل قیاس نیستند، چون از دو سنخ ِ متفاوت هستند. بگذریم... روضه بخوانیم:

من همچنان نگرانم... نگرانِ امروز که فاطمه در بستر خفته است... نگرانِ دو روز ِ دیگر. نگرانِ روزی که برای همیشه ی تاریخ باید شیوخ را توبیخ کرد که چه کردید با فاطمه... البته این قوم معصوم کش قاعده اش همین است.

به این فکر کردی که اگر بخواهی کسی را پیدا کنی باید بروی دنبالش و دنبال ِ جای پایش بگردی.

اما ظالمین پیدا شدند که این سنت را در برهه ای از تاریخ تغییر داده اند.

اگر می خواهی دنبال ِ اهل بیت بگردی باید جای دست بگردی؛

باور نداری؟

خب بیا با هم برررسی کنی.

حیوانِ وحشی به نام مُغیره و بعد جانور ِ دیگری به نام قُمفُز کاری کردند که در کوچه ی بنی هاشم از زمین بوی بهشت می شنوی. نگاه می کنی می بینی جای پنجه های دست این جا و آن جا دیده می شوند و همین ها خاک را معطر کرده اند...یا زهرا.

می آیی در سال چهل هجری و مسجدِ کوفه، علی را می بینی که غرق ِ در خونش به سمتِ منزل حرکت می کند و بعید نیست جای دستانِ آغشته به خونِ سرش را در کوچه های کوفه ببینی.

تا زمانی که دختران نابغه و نامرد (جعده و عایشه) حسن بن علی را زمین گیر کردند و حضرت...

کربلا را که خودت می دانی... در خودِ مقاتل نوشته اند... حسین دنبال ِ نعش ِ برادر می گشت... اول رسید به یک دست... کمی جلوتر رسید به دستِ دیگری...

...

حتی امام رضا را که خودمان در فیلم دیده ایم. وقتی حضرت افتان و خیزان از بارگه مامون بیرون آمد و عروج کرد.

یا زهرا.


page to top
Bookmark and Share
یالطیف

از همان اولین روز ِ شروع ِ داستان انتخابات این سوال در ذهنم بوده است که آیا وقتی حادثه ای در حال وقوع است، می توان از تاریخ اسلام شاهد مثال آورد؟ آیا می توان شبیه یابی تاریخی کرد و در هر لحظه و مکانی نسبت به حق و باطل با توجه به دیتاهای تاریخی اظهار ِ نظر کرد؟

مثلا در همین وقایعی که در سال 88 اتفاق افتاد آیا می توان سراغ ِ تاریخ اسلام رفت و اعلام نمود که موقعیت هایی شبیه به این قبلا در تاریخ بوده است؟ 

بارها گفته شده است که «عرصه ی منازعاتِ سیاسی در کشور ِ ما عرصه ی نبردِ حق و باطل است. در این میان، عده ای یزیدی و گروهی حسینی و یا علوی هستند.» این تحلیل در بین ِ کسانی که به انگاره های دینی توجه بیشتری نشان می دهند مشهودتر است. اما سوالی مهم در این جا مطرح است و آن این که آیا می توان چنین تفکیکی کرد؟ 

هر ذهن ِ منصفی در این باره به فکر فرو می رود و در برابر ِ این سوالات و با توجه به اتفاقاتِ عرصه ی سیاسی کشور نظراتی اعلام می کند و یا به تحلیل های می رسد. البته سابقه و پارادایم ِ فکری هر کسی در نوع ِ تحلیل های او تاثیر ِ بسزایی دارد. از این روست که عده ای، همچون بسیاری از چهره های سیاسی و فرهنگی میانه ی میدان مخصوصا غالبِ آن هایی که به محسن رضایی رای دادند، معتقدند:

«اساسا درگیری های سیاسی در ایران بر سر ِ قدرت است و در این میان نقش ِ چهره های سیاسی چون اهدافِ قدرت طلبانه ای را در بر می گیرد به هیچ روی با وقایع ِ تاریخی شخصیت های موجه ِ صدر ِ اسلام قابل مقایسه نیست. چون دو گروه ِ منازعه طلب و یا درگیر در کشور اساسا جوش ِ منافع ِ خودشان را می خورند و به هیچ وجه به کمال و اعتلای کلمه الله هی العلیا نمی اندیشند و از همین روی است که مقایسه و یا مثال آوردن ِ از صدر ِ اسلام کاری بیهوده است. چه در آن زمان مردی حق جو مانندِ حضرت علی بود که برایش سعادتِ دینی و ایمانی امت مطرح بوده است. چرا که در نبردِ درون دینی زمانِ خلافت علی، حق با علی بوده است، در حالی که در نبردهای کنونی بعد از انتخابات حق با هیچ کدام نیست و در واقع هر دو گروه باطلند و یا به یک اندازه حق دارند. از همین جهت، مقایسه ی تاریخی امری نادرست است.»

امیدوارم اعتقادِ این عده را به خوبی بیان کرده باشم. اما عده ای دیگر که در گفتمانِ بعدِ انتخابات در ردیفِ حامیانِ ولایت فقیه و رهبری قرار می گیرند معتقدند:

«امروز افرادی می بایست پیدا شوند که نقشی عمارگونه را برای امام خامنه ای بازی کنند. ماها باید در این شرایطِ فتنه خیز حقیقت را برای مردم تبیین کنیم و تلاش نماییم هویتِ باطل ِ مخالفان مان و سبزها را به همه نشان دهیم. آن ها چون حمایت های خارجی و دولت های مستکبر را در پرونده ی خودشان داشتند می بایست به همه گان معرفی شوند... در این میان نمره ی آقا 20، و نمره ی مخالفانِ آقا در جنبش ِ سبز زیر صفر و منفی است. همه باید توجه داشته باشیم که جفای به ولایت نکینم و با اقتدار در خطِ ولایت باقی بمانیم و در این میدانِ جهاد و شهادت از هیچ چیز نهراسیم...»

و اما گروهی دیگر، که غالبا از میان سبزها هستند و البته نه همه ی سبزها، اعتقاد دارند:

«خامنه ای خودش منشا بی عدالتی در جامعه است و ما باید با قدرت در برابر ِ معاویه ی زمان بیاستیم و در این میان به کمکِ همه احتیاج داریم. در این میان، باید به کمکِ میرحسین بشتابیم که بعد از 20 سال خانه نشینی، علی وار در برابر ِ ظلم های جامعه و بی قانونی قیام کرده است. ما دشمن ِ ریاکارنی هستیم که به نام ِ دین به مردم ظلم می کنند.»

اما من هم برای این مساله پاسخی دارم. اینجانب معتقدم:

«1. حتما باید تاریخ ِ صدر ِ اسلام را خواند. کسانی در تاریخ ِ اسلام بوده اند که از پیامبر لقب دریافت کرده بودند، ولی آرام آرام ذهن شان منحرف گشت و اسیر ِ وسوسه های نفس ِ خود شده اند. بنابراین سابقه ی خوب و انقلابی افراد نمی تواند معیاری برای سنجش ِ حال ایشان باشد. اگر قبول کنیم که کسانی که در برابر ِ علی ایستاند و یا فاطمه ی عزیز را به شهادت رساندند از نزدیک ترین صحابه ی پیامبر بودند، پس امروز هم می توان انتظار ِ خیانت از افرادِ خوش سابقه را داشت. مگر نه آن که تاریخ برای عبرت پذیرفتن است. پس، همان طور که انحراف تا نزدیک ترین صحابه ی پیامبر رسوخ کرد و آن ها را موردِ لعن ِ ابدی قرار داد، به چه دلیل در میانِ شخصیت های سیاسی ما نفوذ نکند. (اگر قبول ندارید آیاتِ ابتدایی سوره ی مبارکه ی عنکبوت را بخوانید.)

2. معتقدم که هیچ یک از دو گروه ِ درگیر حق  مطلق و باطل ِ مطلق نبودند. (منظورم از دو گروهِ درگیر کاملا مشخص است و به هیچ وجه اشاره به دوگانه ی احمدی نژاد-موسوی ندارم، زیرا معتقدم رای دادنِ به یک نفر بنا به انگیزه های مختلفی صورت می پذیرد. بنابراین من از آن دو گروهِ انتخاباتی صحبت نمی کنم. افرازم عمیق تر و ریشه ای تر است. هرچند با آن دوگانه اشتراکاتی دارد.)

3. معتقدم وقایع  پارسال یک فتنه بود. (اگر هر یک از تحلیل های حاضر در جامعه را بپذیرم باز هم وقایع اخیر یک فتنه بود. البته آن طور که امام علی فتنه را تعریف و توصیف می کند.)

4. پس تا به حال معتقدم تاریخ را به قصدِ کشفِ حقایق ِ اخیر باید خواند، حتی می بایست امکانِ وقوع ِ برخی حوادث و یا ظهور ِ شخصیت های مشابه (همچون عایشه، طلحه، زیبر، معاویه، خوارج، خلفای سه گانه و...) را محتمل دانست.

5. از همه ی این حرف ها مهم تر نظر ِ قرآن است. اگر قبول کنیم که دو جناح ِ درگیر حق و باطل ِ مطلق نیستند، ولی باز هم باید به این فرمانِ قرآنی گوش فرا دهیم. فرمانی که البته مثل ِ همیشه منطقی و استدلالی است. خشم ِ من از سکوتِ برخی به خاطر ِ این است که عمری برای تفسیر ِ قرآن صرف کردند، اما این گزاره ی صریح ِ قرآنی را به خاطر ِ جهل و بی بصیرتی شان ندیدند. به نظرم بصیرت اینجاست که معنا پیدا می کند. قرآن می فرماید:

اگر بین ِ دو گروه از مردم نزاعی در گرفت. بین ِ آن ها آشتی برقرار سازید. اگر گروهی بر گروهی دیگر ستم و تعدی نمود با آن گروه که ستم می کند بجنگید تا به فرمانِ خدا در آید و حکم ِ او را گردن نهد. 9:49

درست است که ممکن است هر دو گروه حق و یا باطل ِ مطلق نباشد، اما یکی به حق نزدیک تر است. آن را دریابید و به آن گروه بپیوندید تا صلاح برقرار شود.

در این میان سکوت کنندگانی که آن گروهِ نزدیک تر به حق  و خدا را می شناسند و سکوت می کنند خسران شان از جاهلان بیشتر است.»

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

خشم دوست داشتنی سید علی خامنه ای در مقابل ِ اظهاراتِ غیرمسولانه و جنگ طلبانه ی بارک اوباما:

 مجامع جهانى حق ندارند این تهدید رئیس جمهور آمریکا را رها کنند، حق ندارند این را به فراموشى بسپرند؛ باید دنبال کنند، باید گریبان او را بگیرند. چرا تهدید هسته‌اى میکنید؟ چرا دنیا را به ویرانه شدن تهدید میکنید؟ چرا جرأت میکنید چنین غلطى بکنید؟ هیچ کس نباید جرأت کند بشریت را با یک چنین تهدیدهائى مواجه کند. به زبان آوردنش هم غلط است؛ ولو خودشان بگویند نه، ما نیتش را نداریم؛ اشتباه کردیم به زبان آوردیم. به زبان هم نباید بیاورند. از اظهارات اینچنینى که تهدید صلح بشرى است، تهدید امنیت جامعه‌ى جهانى است، نمیشود به‌آسانى گذشت.

این سخنرانی یک ویژگی خوبِ دیگر هم داشت و آن این که رهبر به طرز ِ ادیبانه و عمیقی در موردِ حضرتِ زینب  سخنرانی کردند که من کمتر دیدم کسی شخصیتِ عقیله ی بنی هاشم را با این دقت و عمق تحلیل ارائه دهد.

لینکِ تصویری سخنرانی ایشان را از اینجا و لینکِ صوتی آن را از اینجا به طور مستقیم با save target as دانلود نمایید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

باز هم از خمینی؛ جلد 15 صفحه ی 29:

=================

نباید ما فراموش کنیم که در جنگ با امریکا هستیم. ما در جنگ با امریکا و تفاله‏هاى امریکا [هستیم‏]، این تفاله‏هایى که قالب زدند خودشان را و ما غفلت کردیم، الآن هم هستند.

باید هر یک از اینها را شناسایى کنید و به دادگاهها معرفى کنید، ننشینید که باز یک جایى را آتش بزنند. اینها مى‏خواهند خرابى کنند کار ندارند به این که کى کشته بشود و کى از بین برود، دشمنى خصوصى هم با هیچ کدام ندارند. خوب، هفتاد و چند نفر از بهترین جوانان ما را که از بین بردند، اینها با افرادشان یک آشنایى نداشتند، نمى‏شناختند، امّا مى‏خواستند یک شلوغى بشود، یک انفجارى حاصل بشود و مردم از صحنه بیرون بروند و دیدند که خیر، عکس شد مطلب مردم. این شهادت اسباب این شد که همه با هم منسجم بشوند.

این اسباب این شد که مشت این ادعاکن‏ها که ما براى آزادى و براى کذا مى‏خواهیم زحمت بکشیم و باید این ملت آزاد باشد و کذا، مشت اینها باز شد که اینها از چه سنخ آزادى مى‏خواهند؛ آزادى انفجار! آزادى انفجار اینها مى‏خواهند. اینها مى‏خواستند که این منافقین هم آزاد بیایند توى مردم و بعد از یک سال دیگر بسیارى از جوانهاى ما را منحرف کنند آزادانه و بسیارى از کارهایى که مى‏خواهند مخفیانه انجام بدهند، آزادانه انجام بدهند، براى اینکه، آزادى است!

بیجهت نیست که در آن نطقهاى با اجتماع زیاد روز عاشورا سوت مى‏زنند و کف مى‏زنند. امام مظلوم ما به شهادت رسیده، روز شهادت امام مظلوم ما، پاى نطق و سخنرانى یک نفر آدمى که با آنها دوست است کف مى‏زنند و سوت مى‏کشند و امریکا را از یاد مى‏برند. خط این بود که اصلًا امریکا منسى بشود. یک دسته شوروى را طرح مى‏کردند تا امریکا منسى بشود، یک دسته «اللَّه اکبر» را کنار مى‏گذاشتند، سوت مى‏زدند و کف مى‏زدند آن هم روز عاشورا. خط این بود که این قضیه مرگ بر امریکا منسى بشود.

و اما معیار امام در صفحه ی 250 از جلد 17 صحیفه:

خطر بزرگ این است که امروز احتمال مى‏رود که آن خطر براى ما باشد، این است که یک وقت ملت از حکومت برگردد. ملت را دیگران نمى‏توانند برگردانند. امریکا هر چه‏ به حکومت ما فحش بدهد و به مجلس ما فحش بدهد یا به افراد فحش بدهد، پیش مردم، اینها معتبرتر مى‏شوند. و از آن طرف دیگران، منحرفین هر چه شما را بدگویى کنند برایتان بهتر است. مصیبت آن وقت بود که از شما تعریف کنند. اگر چهار مرتبه امریکا، من آن اوایل مى‏گفتم این را که اینها نمى‏فهمند چطور اشخاص را زمین بزنند، چهار دفعه تعریف کنند از یک کسى، تعریف کنند از یک چیزى، وقتى تعریف کردند، مردم مى‏فهمند این عیبى دارد که اینها تعریف مى‏کنند از او، لکن خدا خواسته است که اینها نفهمند.

===============================

افزونه: برای آن که کج فهمی در مساله ی دشمن شاد کردن به وجود نیایده، این جا را هم بخوانید.  البته این مطلب، نقایصی دارد که برخی از آن در این جا نقد شده است.
page to top
Bookmark and Share

یالطیف

مطلب زیر بازنشری از مقاله ای در مجله ی NS یا همان newscientist است. ابتدا مقاله را بخوانید:

=============

It might be the Chinese year of the tiger, but scientifically, 2010 is looking like Iran's year.

Scientific output has grown 11 times faster in Iran than the world average, faster than any other country. A survey of the number of scientific publications listed in the Web of Science database shows that growth in the Middle East – mostly in Turkey and Iran – is nearly four times faster than the world average.

Science-Metrix, a data-analysis company in Montreal, Canada, has published a detailed report (PDF) on "geopolitical shifts in knowledge creation" since 1980. "Asia is catching up even more rapidly than previously thought, Europe is holding its position more than most would expect, and the Middle East is a region to watch," says the report's author, Eric Archambault.

World scientific output grew steadily, from 450,000 papers a year in 1980 to 1,500,000 in 2009. Asia as a whole surpassed North America last year.

Nuclear, nuclear, nuclear

Archambaut notes that Iran's publications have emphasised inorganic and nuclear chemistry, nuclear and particle physics and nuclear engineering. Publications in nuclear engineering grew 250 times faster than the world average – although medical and agricultural research also increased.

Science-Metrix also predicts that this year, China will publish as many peer-reviewed papers in natural sciences and engineering as the US. If current trends continue, by 2015 China will match the US across all disciplines – although the US may publish more in the life and social sciences until 2030.

China's prominence in world science is known to have been growing, but Science-Metrix has discovered that its output of peer-reviewed papers has been growing more than five times faster than that of the US.

Euro-puddings

Meanwhile, "European attitudes towards collaboration are bearing fruit", writes Archambaut. While Asia's growth in output was mirrored by North America's fall, Europe, which invests heavily in cross-border scientific collaboration, held its own, and now produces over a third of the world's science, the largest regional share. Asia produces 29 per cent and North America 28 per cent.

Scientific output fell in the former Soviet Union after its collapse in 1991 and only began to recover in 2006. Latin America and the Caribbean together grew fastest of any region, although its share of world science is still small. Growth in Oceania, Europe and Africa has stayed at about the same rate over the past 30 years. Only North American scientific output has grown "considerably slower" than the world as a whole.

"The number of papers is a first-order metric that doesn't capture quality," admits Archambaut. There are measures for quality, such as the number of times papers are cited, and "Asian science does tend to be less cited overall".

But dismissing the Asian surge on this basis is risky, he feels. "In the 1960s, when Japanese cars started entering the US market, US manufacturers dismissed their advance based on their quality" – but then lost a massive market share to Japan. The important message, he says, is that "Asia is becoming the world leader in science, with North America progressively left behind".

If you would like to reuse any content from New Scientist, either in print or online, please contact the syndication department first for permission. New Scientist does not own rights to photos, but there are a variety of licensing options available for use of articles and graphics we own the copyright to.

می خواهم بگویم  طبق آن چه که در ISI منتشر می شود ما بیشترین رشد علمی در جهان را داریم. البته می توانید مجله ی science-metrix را از این لینک دانلود کنید.

البته من هم شک داشتم که چنین چیزی حقیقت داشته باشد تا این که لینک بالا را در صفحه ی وب دکتر محمد قدسی در دانشگاه صنعتی شریف دیدم. دکتر قدسی از برجسته ترین اساتید کام‍‍‍پیوتر است که اولین بار برنامه ی مهم FTex را نوشت. یکی دو نموادر همین مجله را این جا می گذارم.

page to top
Bookmark and Share

داستانِ خریدنِ سی دی صحیفه ی امام هم برای خودش داستانی است، انشالله این داستان را به وقتش خدمت تان عرض می کنم. منتها تصمیم گرفتم نظراتِ امام را در بابِ مسائل خاص منعکس کنم؛ مخصوصا آن دسته از نظرهایی که تا به حال کمتر شنیده شده است.(ج21، ص281.)

========================================

دسته‏اى دیگر از روحانى‏نماهایى که قبل از انقلاب دین را از سیاست جدا مى‏دانستند و سر به آستانه دربار مى‏ساییدند، یکمرتبه متدین شده و به روحانیون عزیز و شریفى که براى اسلام آن همه زجر و آوارگى و زندان و تبعید کشیدند تهمت وهابیت و بدتر از وهابیت زدند. دیروز مقدس‏نماهاى بیشعور مى‏گفتند دین از سیاست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز مى‏گویند مسئولین نظام کمونیست شده‏اند! تا دیروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حکومت ظالمان براى ظهور امام زمان- ارواحنا فداه- را مفید و راهگشا مى‏دانستند، امروز از اینکه در گوشه‏اى خلاف شرعى که هر گز خواست مسئولین نیست رخ مى‏دهد، فریاد «وا اسلاما» سر مى‏دهند! دیروز «حجتیه‏اى» ها  مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند، امروز انقلابى‏تر از انقلابیون شده‏اند! «ولایتى» هاى دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمین را ریخته‏اند، و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته‏اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده است، امروز خود را بانى و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را مى‏خورند! راستى اتهام امریکایى و روسى و التقاطى، اتهام حلال کردن حرامها و حرام کردن حلالها، اتهام کشتن زنان آبستن و حِلیّت قمار و موسیقى از چه کسانى صادر مى‏شود؟ از آدمهاى لا مذهب یا از مقدس‏نماهاى متحجر و بیشعور؟! فریاد تحریم نبرد با دشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهیدان و اظهار طعنها و کنایه‏ها نسبت به مشروعیت نظام کار کیست؟ کار عوام یا خواص؟ خواص از چه گروهى؟ از به ظاهر معممین یا غیر آن؟ بگذریم که حرف بسیار است. همه اینها نتیجه نفوذ بیگانگان در جایگاه و در فرهنگ حوزه‏هاست، و برخورد واقعى هم با این خطرات بسیار مشکل و پیچیده است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

فرصتِ نوشتنِ مطلبِ جدیدی را ندارم. تنها اکتفا می کنم به سخنان امام راحل در موردِ... خودتان بخوانید. (صحیفه امام، ج16، صص 20 الی 23)

=====================================

باید ما متوجه باشیم، ملت ما متوجه باشند که وقتى که مجلسشان یک مجلسى است که از طبقه متوسط است و توى این مجلس آن «دوله» ها و «سلطنه» ها و «سلطنتى» ها را نداریم و در دولت هم آن طور دولتهایى که افراد مرفه سرمایه‏دار کذا باشند نداریم، در ارتش هم آن افراد سپهبد و کذایى که املاک بى‏اندازه داشتند و آپارتمانهاى چندین طبقه داشتند نداریم، این مملکت محفوظ مى‏ماند.

آن روزى که هر یک از شماها را ملت دید که دارید از مرتبه متوسط مى‏غلتید به طرف مرفه و دنبال این هستند که یا قدرت پیدا بکنید یا تمکن پیدا کنید، مردم باید توجه داشته باشند و این طور افرادى که بتدریج ممکن است یک وقتى خداى نخواسته پیدا بشود، آنها را سر جاى خودشان بنشاند. اگر ملت مى‏خواهد که این پیروزى تا آخر برسد و به منتهاى پیروزى که آمال همه است برسد، باید مواظب آنهایى که دولت را تشکیل مى‏دهند، آن که رئیس جمهور است، آن که مجلس هست، مجلسى هست، همه اینها را توجه بکنند که مبادا یک وقتى از طبقه متوسط به طبقه بالا و به اصطلاح خودشان مرفه به آن طبقه برسد.

بدانید که اگر دولت این طور باشد و اگر ملت این طور باشد، و اگر مجلس و امثال اینها این طور باشد، اگر یک قدرتى بخواهد هجمه کند به اینجا، مواجه با سى میلیون جمعیت هست و نخواهد توانست؛ نمى‏تواند آن وقت پیدا کند یک کسى که قدرتمند باشد و آن‏ قدرتمند را وادار کند که ملت را به استضعاف بکشند و بچاپند ملت را براى آنها، تاریخ همین طور بوده. مادامى که این ملتها در بینشان افرادى پیدا نشده است که به آن مرتبه برسد در بین آنها که قدرت مالى یا قدرت دیگرش زیاد بشود و به مردم حکومت کند، نمى‏توانند آنها این ملت را از بین ببرند و حکومت بر آنها کنند. و بالاخره یک وقت یک ابرقدرتى مواجه با یک نفر، دو نفر، صد نفر، پانصد نفر هست که آنها را سیر مى‏کند و آنها به جان مردم مى‏افتند و خودش هم کنار مى‏نشیند و حکومت بالاتر را خودش دارد، حکومت پایینتر را به این آدمى که، یا این آدمهایى که در این کشور هستند واگذار مى‏کند.

اساس استضعاف ملتها از خودشان و از قدرتمندان بین خودشان بوده و شما شکر کنید که یک همچو مجلسى دارید که از طبقه مرفه توى آن هیچ نیست.

آن طبقه‏اى که اگر مالش را تقسیم کند بین ملت ما، ملت ما ثروتمند مى‏شوند، ندارید حالا. در دولت هم ندارید یک همچو ثروتمندانى و یک همچو قدرتمندانى، ندارد دولت یک همچو قدرتى. رئیس جمهور یک همچو قدرتى که بتواند یک چیز انحرافى را به ملت تحمیل کند، یک همچو مجلسى نداریم که بتواند یا بخواهد یک امر انحرافى را تصویب کند و دولت هم مجرى او باشد. مادامى که این حد متوسط محفوظ است این جمهورى محفوظ است و امکان مقابله نیست ما بین قدرتهاى بزرگ با همچو دولتى؛ بخواهند کودتا کنند، با کى کودتا کنند؟ بخواهند از خارج وارد کنند، مواجه با کى مى‏شوند؟ مواجه با یک ملتى مى‏شوند که همه‏شان از این طبقه‏اى هستند که این نهضت را به پیش بردند و با آن قدرت و با آن عظمت به پیش بردند. آنها مطالعه امور را مى‏کنند و اقدام مى‏کنند. آنها الآن درصدد اینند که در بین خود این مردم یک بساطى درست کنند و اختلافاتى درست کنند و بعد تو این اختلافات یک نفر پیدا بکنند که آن، آن نفرى که پیداست، در یک طرف واقع بشود و آنها هم به او قدرت بدهند، تا آنکه کم کم با قدرت داخلى، این کشور کم کم ضعیف بشود، و مردم روحیه‏شان ضعیف بشود و بعد تقدیم کنند به آنها. تا کشور ما این مقام را دارد که بحمد اللَّه از آن طبقه مرفه بالایى که امور را در دست گرفته‏اند مبرّى‏ هست. و امور کشور ما به دست امثال شماها و امور کشور ما به دست امثال این «رئیس‏      
جمهور» ها و «رئیس مجلس» ها و «نخست وزیر» ها و وزرا و وکلا هست، شما مطمئن باشید که نخواهد توانست یک قدرت خارجى این پیروزى را از بین ببرد.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

در نظر دارم ترین های سال 88 را انتخاب کنم. این انتخاب بر اساس ِ سلیقه ی خودم می باشد و در روزگاری که هر کس برای خودش یک پا leader است، انتسابِ چنین حقی به این قلم چندان هم بیراه نیست. ضمنا انتخاب ها شاید با لحن ِ طنز باشد، ولی به هیچ روی شوخی نیست.

1. روشنفکرانه ترین حرکت سال

روشنفکرانه ترین حرکتِ سال، ضمن تقدیر از حرکتِ ابراهیم حاتمی کیا هنگام دریافتِ سیمرغ بلورین بهترین کارگردان جشنواره فجر، تقدیم می شود به:

سرکار خانم مهندس اعظم السادات فرحی

به خاطر سخنرانی عالمانه و پرانرژی در اجلاس فائو با موضوع ("امنیت غذایی ونقش زنان دردسترسی منابع") و همچنین نامه ی ایشان به سوازن مبارک، همسر رئیس جمهور مصر.

2. عوامانه ترین جمله ی سال

این عنوان ضمن تقدیر از آقای مهندس اسفندیار رحیم مشایی به خاطر اظهار نظرهای غیر کارشناسی، تقدیم می شود به:

سرکار خانم دکتر زهرا رهنورد 

به خاطر ایرادِ جمله ی عوامانه ی "مگر می شود مردم آذربایجان به فرزند ِ خود و مردم لرستان به دامادِ خودشان رای ندهند؟"

در مصاحبه با شبکه ی ماهواره ای بی بی سی فارسی در تاریخ 88/3/23. 

3. مطهرترین علی سال

ضمن قدردانی از  علی کریمی به خاطر کمک و مساعدت به خانواده های بی سرپرست و مستضعف، این عنوان با اختلافِ معنا داری نسبت به بقیه ی مسئولین جمهوری اسلامی تقدیم می شود به:

آیت الله آقای سید علی حسینی خامنه ای

به علت توانایی ایشان در تبلور عینی ویژگی های رهبری در سالی که پر از فتنه بود. 

4. پیچیده ترین سیاست مدار سال

با توجه به وجودِ رقیبِ پیچیده ای چون باراک اوباما، این عنوان تقدیم می شود به:

آیت الله آقای اکبر هاشمی بهرمانی

به علتِ اتخاذ مواضع متفاوت و بعضا دوپهلو در سالی که گذشت. 

5. تابلوترین شخصیت سال

با وجود ایفای نقش تحسین برانگیز محمد عطریانفر و سید محمد علی ابطحی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر سعید حجاریان

به خاطر ِ تغییر مواضع صریح و دقیقا متضاد در عرض چند هفته. (آن هم به خاطر زندان های بیدار کننده ی جمهوری اسلامی لابد!)

6. شوم ترین دروغ ِ سال

ضمن تقدیر از برخی طرفدارنِ همه ی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری که در این عنوان مشترکند، این مقام با کمال امتنان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی خامنه


به خاطر بیان جمله ی «با اعتقاد به ولایت فقیه وارد صحنه شدم: ولایت فقیه بزرگ‌ترین نقش را در پیروزی انقلاب داشته است و ما در این 30 سال، بدون این اصل هر لحظه ممکن بود به فضای قبل از انقلاب غلت بزنیم. ولایت فقیه، ما را در مقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است. من با قبول این مساله وارد عرصه انتخابات شده‌ام.» در دانشگاه فردوسی مشهد و قبل از انتخابات.

7. ضعیف ترین سازمان

ضمن قدردانی از وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و همچنین شورای عالی انقلاب فرهنگی، این عنوان تقدیم می شود به:

موسسه حفظ و نشر آثار امام خمینی


به علتِ ضعف مفرط در حفظِ شخصیت و کم کاری های محسوس در نشر ِ آثار ِ امام خمینی.

8. پدیده ی امسال

ضمن تقدیر از رویش شخصیتی چون حسین قدیانی در ایام انتخابات، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس سعید مدرس


به علتِ خواندن ترانه های معنی دار و زیبا. 

9. متهورانه ترین حرکت سال

ضمن تقدیر از آقای سعید علی حسینی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد


به علت بیان برخی سخنانِ مهم در موردِ مدیریت کشور در مناظره ی تاریخی با آقای مهندس موسوی و همچنین گماردنِ اولین وزیر ِ زن در تاریخ جمهوری اسلامی. 

10. مستدل ترین نوشته های اینترنتی

ضمن تقدیر از آقایان مهندس رضا امیرخانی، دکتر محمدرضا جوادی یگانه و محسن حسام مظاهری، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای فرهاد جعفری


به علتِ نوشتن تحلیل های سیاسی و اجتماعی قَدَر و بعضا واقع بینانه؛ که هر تحلیل ِ ایشان مجهز به دلایل ِ زیادی است.

11. زیباترین صحنه ای که دیدم

با وجودِ این که دیدنِ صحنه های فیلم درباره ی الی، نماز جمعه 29 خرداد، صحنه هایی از مستند ایران سبز برایم خاطرانگیز بوده است، این عنوان تقدیم می شود به:

هم قدم شدن با پیرمردی هفتاد و پنجساله 


که در روز ِ نه دی از آزادی تا میدان امام حسین را با قدم های خود طی کرده بود و از روزهای جبهه ی خود می گفت و از فتنه گران...

پانوشت:

1. ممکن است طی یکی دو روز ِ آتی بر این تعداد افزوده شود. 

2. عکس ِ خانم رهنورد را در کنار ِ همسرش چاپ کردم تا خدای نکرده از این  بابت، همسرشان ناراحت نشود.

3. ترین پنجم در مورد آقای حجاریان ممکن است اشتباه باشد.

4. انتخابِ سعید علی حسینی به خاطر برخی افشاگری های او در مورد وزنه برداری بوده است.

5. رضا امیرخانی به خاطر کتاب سرلوحه ها، دکتر جوادی یگانه به خاطر زیبایی بخشی از تحلیل های ایشان در ویژه نامه نوروزی پنجره، و محسن حسام مظاهری به خاطر مقاله ی مصاف حاشیه و متن شماره یک به عنوان ِ مستدل ترین ها در فضای وب شناخته شدند.

6. ذکر ِ این نکته برای ما ایرانی ها ضروری است که محاسن و یا ضعف های دیگر در هر قسمت مد نظرم نیست و لذا ترین یاد شده نافی آن نقاط مثبت یا منفی در آن فرد نیست. مثلا حتما خانم رهنورد محاسنی دارد و یا می توان گفت فرهاد جعفری هم معایبی دارد.

7. راستی یکی از دوستان سوالی از من پرسید که پاسخش را نمی دانستم. به نظر شما گذاشتن حلقه در انگشتر وسط معنای خاصی دارد؟ (البته نتیجه ی جستجوهای من می گفت نشان دهنده ی این است که فرد می خواهد هویتِ خود را حفظ کند.)

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سال نوی شما مبارک. هیچ رقمه وقت ندارم. فقط همین که این زیر آمده است. آن هم مقاله ای است از آقای مطهری منش.

دانش‌نامهٔ اینترنتی «ویکی‌پدیا» که این روزها مقالات ضد نظام جمهوری اسلامی‌اش در حوزه‌های مختلف، سیر صعودی یافته است، در صفحه‌ای با عنوانِ «فرار مغزها» این‌ گونه می‌نویسد: «به پدیده مهاجرت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و دانشمندان یک کشور یا جامعه به کشورهای دیگر، اصطلاحاً فرار مغزها گفته می‌شود، که معمولا به خاطر کمبود موقعیت های شغلی، درگیری های سیاسی و نظامی، و خطرات جانی رخ می دهد.»

و بعد، نویسندهٔ این مقالهٔ «خُرد» از کشورهای ایران و عراق به عنوان کشورهای مبتلا به این ابتلای فرهنگی-علمی نام می‌برد. اما سر کار را که می‌گیری به این نکته می‌رسی که این مقاله در حقیقت گزیده‌ای از مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» است. و این یعنی، نویسندهٔ مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» یا فرد دیگری، اساس موضوع فرار مغزها را از اصطلاحی وطنی گرفته و با ثبتش در ویکی‌پدیا، خواسته تا طوری وجاهت علمی به آن بدهد.
اما خوب که نگاه می‌کنی، می‌بینی زیر این عنوانِ ژورنالیستی، زخم‌هایی هست. زخم‌هایی که بارها، نخبگان مملکت ما و هوشمندان جوان‌مان را آزرده تا آن‌جا که وادارشان کرده تا سفر کنند... تا با قهر بروند.
نیازی به حجتِ ویکی‌پدیا نیست؛ چه آن‌که این روزها در این دانش‌نامه -صرف نظر از دسته‌بندی سیاسی و فکری- مقالاتِ ناقص و ادعاهایِ ثابت نشده بسیار است. یک چرخ که در فامیل و دوست و آشنا بزنیم، بالاخره یک «مهاجر» قهر کرده می‌یابیم. حالا در نخبه بودن یا نبودنش، حرف بسیار است. اما این موضوع، موضوعِ تازه‌ای نیست و حرف زدن درباره‌اش نیز، تازگی ندارد؛ اما حرفِ وطنی دربارهٔ این موضوع بسیار کم است و آن‌چه هست، بیش‌تر ادعا و ابراز تأسف است تا حرفِ حسابی.

در این میان، رضا امیرخانی در روزگاری که دوباره موضوعِ فرار مغزها، موضوعِ داغی شده بود، کتابی نوشت با عنوان «نشتِ نشا» و ذیل عنوانش نوشت: «جستاری در پدیدهٔ فرار مغزها» بعد، در متنِ کتاب «فرار» را همراه با بارِ منفیِ معنایی خواند و حرف و حدیث دربارهٔ «مغز» بودنِ مهاجران را هم زیاد دانست. پس، نوشت: «نشا همان قلمه‌ای است که می‌زنند تا پسان فردا که گرفت، محصول‌شان بدهد.» و بعد آورد: «کنایتی است از زحمتی که نظامِ آموزشی ما برای بر و بچه‌ها می‌کشد» بعد دربارهٔ «نشت» هم نوشت: «نشت را در فرهنگ معنا کرده‌اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر.» تا بگوید که این جریان، جریانِ نرمی است با تبعاتِ خسارت‌بار.

نشتِ نشای امیرخانی، حرفِ ویژه یا نظریه‌پردازیِ فوق‌العاده‌ای نیست. حرفی است که چون نویسنده در میانهٔ گود بوده، خود به خود بر قلمش آمده. امیرخانی نشتِ نشاهایی که دوست و هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی‌اش بوده‌اند را دیده و با نوشتن این مقالهٔ بلند، می‌خواسته وظیفهٔ وجدانی‌اش را به انجام برساند و بگوید که منشأ این درد کجاست.

در نشتِ نشا که اول‌بار کم‌کم در جایی به صورت پاورقی منتشر شد، تلاش می‌کند موضوع را از بالاتر ببیند و از «زمین»ی که نظام آموزشی ما بر آن بنا شده و دارد در آن «نشا» می‌کارد بگوید. و خب، انصافاً نگاهِ نویسندهٔ این اثر، نگاهِ درستی است که با زبانِ شیرین و نقادانه بیان شده است.
نویسنده در این اثر از «ترجمه» می‌گوید. از «علم بومی» و «نظامِ آموزشیِ بومی»، بعد هم «ضعف در علوم انسانی» را به رخ می‌کشد و یادآوری می‌کند که هرچه می‌کشیم، از این ضعف است...

شاید خوانش این اثر، بُتِ «دانشگاه» را در نظر بسیاری بشکند. به همین دلیل، اگر از آن دسته‌اید که 13 روزِ عیدشان را در حبسِ کتاب‌های تست و کلاس‌های تست می‌گذرانند یا فرزندی دارید که چنین است، به خواندنِ «نشت نشا» دعوت‌تان می‌کنم. این کتاب مال شما است اگر دانشجوئید، یا دانشجو خواهید شد، یا دوستان و فرزندانی دارید که در پی دانشجو شدن‌اند. و شاید کسی را به تفکر وادارد...ضمنا «نشت ‌نشا» را انتشارات قدیانی منتشر کرده است.


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

برخی اوقات وقت نمی کنم مطلبی بنویسم. مخصوصا این روزها که درگیر دو مقاله و یک کتاب هستم و عملا با توجه به حجم کاری پایان نامه و دو کلاسی که در هفته تدریس شان را بر عهده دارم، عملا فرصتی برای وبلاگ نمی ماند. با این وجود این مطلب را برای تان می گذارم از وبلاگ آقای حدادی. دو مطلب. یکی این که این مطلب در وبلاگ آقای محسن حدادی، سردبیر بخش نسل سوم روزنامه کیهان است (باز هم درود بر شریعتمداری) و دیگر این که نوشته ای است از آقای شهبازی در قبال برخی بی صفتی ها. نمی خواهم به نفی و یا اثبات این مطلب بپردازم که بعید می دانم این مطلب خلاف واقع باشد، تنها می خواهم هر از چند گاهی خودمان را بیدار نگه داریم و بگویم دل خوش تفاسیر بسته بندی شده نباشیم.

---------------------------------------------------------------------------       

جناب آقای محسن حدادی عزیز

من از مشتریان وبلاگ تان هستم و قلم تان را می شناسم. این ایمیل را درد دل تلقی کنید که ساعت 5 صبح جمعه نوشتم پس از خواندن یادداشت آخری تان که خیلی به دلم چسبید. نمی‌دانم چرا برای شما می‌نویسم. بهرحال می‌نویسم چون خیلی دلم گرفته است.

راستش را بخواهید، من از ده بیست سال پیش می‌گفتم "نظام" دو نوع فرزند دارد. یکی بچه‌های زن "عقدی" است و دیگری بچه های زن "صیغه ای". من همیشه می‌گفتم: من بچه صیغه ای "نظام" هستم!

سال‌ها پیش می‌گفتم این حرف را. زمانی که به درد آمده بودم از کارهای شبانه‌روزی خودم و حالم بهم می‌خورد از تعریف ها و تمجیدها و تجلیلهایی که فقط حرف بود.

می‌دیدم من این همه زحمت میکشم و فلان طلبه یا غیرطلبه "دهاتی" که تا دیروز به اتاقم راهش نمی‌دادم و خدا شاهد است بعضی شان را یک سال معطل می‌کردم برای یک جلسه دیدار، ناگهان می‌شود معاون وزیر. نه این‌که حسادت می‌کردم. خیر. از برکشیده شدن آدم‌های دون و بی‌سواد حرصم می‌گرفت. ضمناً منظورم از "دهاتی" اهانت به روستائیان نیست که خودم جد اندر جد روستایی که نه، عشایر، هستم. یعنی اگر روستائیان ساکن بودند و یکجانشین، پدران من چادرنشین بودند و از کوه بالا و پائین می‌رفتند برای یک لقمه نان!

برای من وضع فرق نکرده. چه "داخل نظام" باشم چه "خارج نظام"! قبلاً که "داخل نظام" بودم، که انشاءالله هنوز هم هستم، حق التالیفم را می دزدیدند (از چاپ چهاردهم حق‌التألیف ظهور و سقوط را به من ندادند. طبق قرارداد ده در صد است. الان چاپ بیست و هشتم است!)، کتاب‌هایم را بدون ذکر نام نویسنده چاپ می‌کنند و یا روی آن می‌نویسند "جمعی از پژوهشگران"! مثل دو جلد "مطالعات سیاسی" و غیره!

زمانی فهمیدم بچه صیغه ای هستم که مؤسسه‌ای به‌نام مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران را در سه هزار مترمربع زمین در خیابان فرشته به پا کردم و برای ده سال پروژه تعریف کردم و قرارداد بستم. چقدر بنیاد دوست داشت این زمین‌ها را بکوبد و برج بسازد! بهترین نقطه تهران است. سری بزنید و ببینید.

به مقاله "اقبال لاهوری" نگاه کنید. این را پائیز 75 نوشتم. باید سرمقاله فصلنامه ای می بود به‌نام "مطالعات تاریخ معاصر ایران". تا سه شماره را بستم و آماده چاپ کردم. وقتی همه چیز آماده شد، آن‌قدر اذیتم کردند که استعفا دادم. از خدا می‌خواستند. فوراً آقای... را، که از نیویورک آمده بود و علاف بود، گذاشتند به جای من. از شماره اوّل فصلنامه اسم او به عنوان سردبیر درج شد. حتی از من [در فصلنامه] تشکر هم نکردند در حالی‌که بعضی مقالات سه شماره اوّل فصلنامه را اصلاً ویرایش که چه عرض کنم، بازنویسی کرده بودم برای نویسندگانی که اوّلین مطلب شان بود [...]

این است سازوکار تحقیق در این مملکت. سال‌ها پیش علامه تجلی اردکانی گفته:

در خراب آباد ایران هستی ام بر باد رفت/ تا تجلی بخش تجریدم سوی بنگاله شد

زمان شاه عباس دوّم صفوی این را گفته. فکر می‌کنید چرا این همه شعرا و معمارها و متفکران ما به هند می‌رفتند به دستگاه این و آن امیر و شاه هندی ولی در ایران نمی ماندند. چون شبه قاره هند، مثل اروپا، مثکثر بود و صدها حکومت مستقل و نیمه مستقل داشت و می‌شد از دست این به آن یکی پناه برد. ولی در ایران نمی‌شد. یعنی کمتر می‌شد. یا باید "داخل نظام" باشی یا "خارج از نظام". و "خارج از نظام" یعنی یا باید بمیری یا مهاجرت کنی.

به خدا، نمی‌توانم در خارج زندگی کنم. شش ماه پیش رفتم سری به نیویورک زدم. یک ماهی بودم. در مسیرم ترکیه و دولت اردوغان را خیلی فرهیخته تر از خودمان دیدم. هم مردمش، هم دولتش را. نیویورک واقعاً قلب جهان امروز است. همه چیز آنجاست. عصاره بدترین ها و بهترین های جهان است. از بزرگ‌ترین گانگسترها تا بزرگ‌ترین نوابغ خوب.

نگذاشتند در نیویورک هم یکی دو ماه راحت باشم. شایع کردند که فلانی به آمریکا پناهنده شده. زود برگشتم!

"دغدغه معاش" را می فهمم. در پنجاه و چهار سالگی حاصل یک عمر تلاش تحقیقی ام عملاً مصادره شده (حق‌التألیف و حق و حقوقی در کار نیست) و ارثیه ای هم از پدرم داشتم. زمین هایی بود که به علت گسترش شهر گران شد. از سپاه سراغم آمدند. خوب، سپاهی بودند و عزیز! قرارداد بستند که آبادش کنند و درصدی به من بدهند. به شیراز آمدم. پاسداران عزیز با یک عده دلال و کلاه‌بردار حرفه‌ای بدنام، که پدران‌شان ساواکی بودند و نسل اندر نسل شغل شریف شان آدم فروشی و مال مردم خوری، شریک شدند و بخش عمده مال و اموال من و خواهران و برادرانم را، که با ریسمان من رفتند به ته چاه، خوردند. خواهران و برادرانم شکایت کردند. نشانی به آن نشانی که بعد از سه چهار سال هنوز حتی یک جلسه دادگاه شان، حتی یک جلسه، برگزار نشده. من شکایت نکردم و کتابی نوشتم در 1460 صفحه به‌نام "زمین و انباشت ثروت" و هو کردم آقایان را. نتیجه البته خوب بود از نظر آگاهی مردم و بردن آبروی یک مشت آدم بی آبرو. ولی برای من سودی نداشت. من ماندم و یک پرونده. در دادگاه بدوی پنج ماه محکوم شدم به جرم "نشر اکاذیب و توهین و افترا". آقای قاضی خیلی متعهد حتی زحمت نکشید شهود من را، مثل داوود احمدی‌نژاد، بخواهد یا صحت اسنادم را پرس‌و‌جو کند. رفته دادگاه تجدید نظر. تصوّر نمی‌کنم جرئت کنند مرا زندانی کنند ولی "نظام" است دیگر! دیدی ناگهان رفتی زندان! مهم نیست.

با این اوصاف شما فکر می کنید من کی "داخل نظام" بودم که الان "خارج از نظام" باشم؟ و اصولاً بودن و نبودن برایم چه توفیری داشته؟

زمانی، همان عزیزی که گفتم، و انصافاً پسر بامعرفت و خوبی است و دوستش دارم ولی فرهنگ و مکانیسم رشد در مملکت ما همین است و گریزی از آن نیست، در جلسه‌ای گفت: «من بچه آخوندم و این نظام مال من است.» خندیدم و گفتم: نظام که مال بچه آخوندها نیست. زمانی که من و امثال من در زندان ساواک بودیم تو کجا بودی؟

واقعاً این تلقی وجود دارد. خویشاوندسالاری (نپوتیسم) یعنی همین. یک عده بچه زن سوگلی هستند و یک عده از زنان صیغه ای. دسته اوّل شاه می‌شوند مثل محمد شاه، و دسته دوّم باید جنگ کنند برای "شاه کاکا" و هرات را بگیرند ولی سودش را آدم‌های بی هوّیت هرهری مذهب بخورند مثل میرزا آقاخان نوری صدراعظم!

می‌گویند: "تا بوده همین بوده و تا هست همین هست." جز این است آقای حدادی عزیز!

ارادتمند

عبدالله شهبازی

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

نمی دانم از روزنامه ی کیهان خوشتان می آید یا نه. روزنامه ی کیهان الان توی ذهن ِ شما چگونه جای گرفته؛ این هم زیاد مهم نیست. فقط می خواهم از یک واقعه ی جالب برای شما سخن بگویم.

دوستِ بزرگواری به نام ِ محسن همتی، با ادبیاتی نزدیک به آن چه در سایت ارمیا نیز شاهدش هستیم، از وظیفه ی روشنفکر بود گفته بود که باید حقایق مکتوم را بگوید. البته آن چه من می خواهم بگویم نه به عنوان یک روشن فکر، که معتقدم روشنفکر ِ بدون پسوند وجود ندارد و مآلا فحش محسوب می شود، به عنوانِ کسی که اخبار  و تحولاتِ ایران را رصد می کند می خواهم سخنی را عنوان کنم. فکر می کنم این گفته همان بیانِ حقیقتِ مکتوم باشد...


page to top
Bookmark and Share

یالطیف

تا به حال تنی چند از دوستانم به من پیشنهاد کردند که آثار نوشته شده ام را بدهم به انتشارتِ سوره مهر تا آن را موردِ بررسی و کارشناسی قرار دهد. البته خودم تا چندی پیش چنین قصدی داشتم که اثرم را به نشر ِ سوره برای چاپ بدهم و خدا را شاکرم که این کار نکردم. در این میان اثر ِ اولم را به یک انتشاراتِ دولتی دادم که از چاپِ آن سر باز زدند. خدا را شکر که چنین کردند. احساس می کنم خدا بغلم کرده است که اثرم را یک جای دولتی چاپ نکرده است. انشالله عقیده مندم که از این پس هم هیچ دولتی را شایسته ی چاپ کتاب هایم ندانم. 

پیش از این نیز از فرهنگِ دولتی بیزار بودم و آن را فرهنگِ نفتی جیره پرور می دانستم. یک نویسنده باید به این توانایی دست یابد که در شرایطِ عادلانه و برابر با دیگر ِ رقبایش به انتشارِ آثارش دست زند. نه این که با رانتِ انتشارتِ سوره ی مهر، به خاطر سیستمِ پخش نظام مند و تبلیغات گسترده و پولی که پای فرهنگ می ریزد، آثارش را نشر دهد. در این میان این جانب به کتبِ منتشره ی آن انتشارات مشکوکم؛ حتی اگر آن کتاب ها، روایت های دستِ اول و کم مانندی همچون "دا"، "بابا نظر" و رمان هایی چون "سفر به گرای 270" و یا "من ِ او" باشد. در این میان آماری که از فروش ِ دا و یا بابانظر و خاطرات عزت شاهی نقل می شود مخدوش است. زیرا سیستم ِ توزیع ِ دولتی انتشارتِ سوره مهر، تبلیغاتِ کارساز، و مراکزی که این کتاب ها را می فروشند در رقابتی ناعادلانه عرصه را بر دیگر نشرها تنگ می کند. هر چند با سر زدن به میدانِ انقلاب می توان حضور مافیای دیگری از آن سوی قصه را شاهد بود که جریان شبه روشن فکری آن را هدایت می کند. و در این میان خدا به دادِ ما برسد.

در این میان طیفِ خوش فکر نویسنده در سوره مهر، همشهری و جاهایی از این دست حتی اگر بهترین آثار را خلق کنند، قوی ترین داستان ها را بیان کنند و صادقانه ترین خاطرات را نشر دهند باز هم به علتِ حضور در رانتِ دولت آدمی را نسبت به آن کار  بدبین می کند.

نکته ی جالب این جاست که بسیاری از نویسندگانی که در همین سیستم های دولتی قلم می زنند مخالفِ محمود احمدی نژاد هستند. بسیاری از آن جز ِ هم پیمانان ِ جنبش نه احمدی نژاد بودند. این مساله ای است که چرایی آن برای من مشخص نیست. هر چند مخالفت نویسنده هایی که تا کنون آثار خود را با رانتِ دولت چاپ کرده اند بدین معنا هم مستفاد می شود که احمدی نژاد در این عرصه فعالیت های نیکویی صورت داده، حتی اگر ما ندانیم چه کرده است.

یکی از آن فعالیت های احمدی نژاد، که در بسیاری از نظام های پیشرفته ی غربی نیز سالیان ِ سال است انجام می شود، واقعی کردن ِ قیمت کاغذ بود. رئیس جمهور دستور به قطع یارانه ی کاغذ برای انتشاراتی ها داد. این مهم؛ قطعا بسیاری از انتشاراتی های ضعیف، بزن در رو، غیر فرهنگی را آشفته ساخت. زیرا در دولتِ آقای خاتمی به لطایف الحیلی به اصحاب فرهنگ مجوز ِ نشر داده می شد. جالب است تنها گزارش ِ زیر را بخوانید که آقای امیرخانی در یکی از نوشته هایش بدان اشاره داشته است. تنها همین را داشته باشید. خواهید فهمید به هر ننه قمری مجوز دادن یعنی چه:

جمعیت امریکای شمالی را با جمعیت کشورمان قیاس می‌کنیم. جمعیت امریکا و کانادا حدوداً ٧/٤ برابر جمعیت کشور ماست. به تعدادِ عناوینِ کتاب (١١٠٠٠ و ٣١٠٠٠) دوباره نظر می‌اندازیم. اگر تعدادِ عناوین را -به درستی- هم‌بسته با تعدادِ نویسنده‌ها بدانیم، ما ١٣ برابر بیش‌تر نویسنده داریم. آیا این بدان معنا است که به لحاظِ فرهنگی بالنده‌گیِ بیش‌تری داریم؟ ١٣ برابر نویسنده داشتن آیا ضامنِ کیفیتِ کتبِ ما نیز هست؟ اصالتاً چه برداشت‌هایی از این رقم می‌توان داشت؟
اولی، خوش‌بینانه‌ترین برخورد: چون ما ١٣ برابر نویسنده داریم، پس بیش‌تر اهلِ مطالعه و تحقیق هستیم. نویسنده‌گانِ فعال‌تری داریم. مولدِ علم و حرفِ تازه هستیم. حرف داریم و مجبوریم کتاب چاپ کنیم و از این دست.
دومی، برخوردِ عرفی از جنسِ روان‌شناسانِ برنامه‌های خانواده‌گی: مردمِ ما بیش‌تر گوینده‌اند تا شنونده‌. بی‌راه نیست که تعدادِ نویسنده‌گانِ‌مان بیش‌تر است اما تعدادِ خواننده‌گانِ‌مان کم‌تر. این یک خصیصه‌ی فرهنگی است. -شاید هم به فراخورِ روزگار این خصیصه‌ی فرهنگی بدل بشود به یک خاصه‌ی تمدنی که گفت‌گویی هم کرده باشیم!
سومی، برخورد واقع‌بینانه است؛ از آمارِ مذکور به صورتِ مستقیم و بی هیچ اما و اگر و ان‌قلتی می‌توان نتیجه گرفت که در ایران نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن، اصالتاً ١٣ برابر راحت‌تر از امریکا است. یعنی هر کسی که با حضرتِ ننوی‌اش قهر کند، سه سوت می‌تواند پرت و پلایی بنویسد و آن را در ایکی ثانیه به چاپ بسپارد. دقت داریم که این سه سوت و ایکی ثانیه در ینگه دنیا به ترتیب تبدیل می‌شوند به ٣٩ سوت و ئیرمی آلتی ثانیه!!! و پر بدیهی است که در چنین شرایطی نویسنده‌ی میان‌مایه عطای این حرفه را به لقایش می‌بخشد و عاقبت به خیر می‌شود. به خلافِ مملکتِ ما که نویسنده‌ی بی‌استعداد تا صور اسرافیل قلم از کاغذ بر نمی‌گیرد که مبادا تخم‌دوزرده‌اش حرام شود...
باز هم در یک نگاهِ واقع‌بینانه می‌توان دریافت که ناشران به صورتِ غیرِ حرفه‌ای کتاب چاپ می‌کنند. آگاه یا نیاگاه، تعددِ عناوین با شماره‌گانِ پایین را ترجیح می‌دهند به عناوینِ کم با شماره‌گانِ بالا. تئوری‌های اقتصادی در زمینه‌ی سرمایه‌گذاریِ سهام، دلیل هم‌چه تمایلی را این گونه شرح می‌دهند: "وقتی جایی ریسک‌فاکتور و تهدید روی سرمایه بالا برود، کوچک کردنِ سبدهای سرمایه‌گذاری به‌ترین روش برای نوعی تجارت با سودِ مطمئن و ریسکِ پایین است." و خوب می‌دانیم که اگر شرایط بهنجار باشد و کیفیتِ آثار درست سنجیده شده باشند، عناوین کم و شماره‌گانِ بالا بیش‌ترین سودآوری را خواهد داشت.

ناشرِ غیرِ حرفه‌ای: ناشر اولین و مهم‌ترین ارزیابِ اثرِ مکتوب است و اگر او در این ارزیابی دچارِ خبط و خطایی شود، نه فقط خود، که جامعه‌ی نویسنده‌گان و مخاطبان را نیز آزار خواهد داد. از همان منبعی که آمارِ بالا اخذ شده بود، آمارِ دیگری به دست آورده‌ایم. فقط در حیطه‌ی ادبیاتِ داستانی و فقط در قسمتِ رمان و فقط در قسمت رمانِ عاشقانه، در امریکا در سالِ ٢٠٠٠ حدودِ ٢٣٠٠ رمان چاپ شده است. و طرفه آن که از میانِ این ٢٣٠٠ رمان، ١٩٨٧ عنوان توسط ١٢ و فقط ١٢ ناشر -گروهِ انتشاراتی- چاپ شده است. یعنی هر ناشرِ این دسته به طورِ متوسط ١٦٦ رمان چاپ زده است. این یعنی نشرِ حرفه‌ای! کسی که یاد بگیرد در سال ١٦٦ رمان چاپ بزند، و -نه مثلِ ناشرانِ دولتیِ ما- به فکرِ سودآوریِ فروشش هم باشد، به طورِ طبیعی صاحبِ تشکیلاتی می‌شود که در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای ارزیابی می‌کنند، در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای چاپ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای برای آن تبلیغ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای آن را می‌فروشند... این یعنی نشرِ حرفه‌ای و بی‌هوده نیست که این ٢٣٠٠ رمانِ عاشقانه می‌توانند در یک سال بیش از یک میلیارد دلار فروش داشته باشند.

البته آمار فوق مربوط به سال 2000 است. اما در ایران چه تعداد ناشر ِ آثار داستانی داریم و چرا؟  جالب است در آمریکا بیش از 50 درصد کتاب های منتشره رمان است، اما در ایران در سال 87 در ایران طبق ِ آمار خانه کتاب کمتر از 18 درصد آثار مربوط به ادبیات داستانی است. و در همین 18 درصد هم آثاری که ارزش ِ چاپ ندارند را نیز اضافه کنید. در آمریکای شمالی، یعنی آمریکا و کانادا، کتب ِ منتشره در هر سال در نسبت به جامعه ایران کمتر از 1/13 است. یعنی ما سالانه 13 برابر آمریکای شمالی کتاب نشر می دهیم. این در حالی است که همه به سیستم ِ مجوز دهی وزارتِ ارشاد گیر دارند که چرا معطل می کند. مجوز بدهد زودتر خلق الله آثارشان را چاپ کنند. عمده ی این 13 برابر چگونه چاپ می شوند. دور از انصاف نیست اگر بگوییم این 13 برابر ناشی شده است از کتبی است که توسطِ نشرهای غیر حرفه ای و انتشارتی که در فضای خر تو خر دوم خرداد مجوز گرفته اند و یا انتشارتِ دولتی هستند که نسبت به تولید هر چیزی از جمله کتاب اهتمام ویژه ای می ورزند. 

یک دیگر از اعجایب نشر در ایران، نشر ِ کتاب به شرطِ حق الزحمه به ناشران است. در هیچ سیستم ِ دقیق و طراحی شده ی فرهنگی چنین پدیده ای را نمی توان شاهد بود. و آن این که به انتشاراتی پول بدهی تا کتابت را چاپ کنند. یعنی انتشارتی هستند که حیاتِ آن ها متضمن ِ پول ِ نویسنده هایش است و نه مخاطبانش. چنین انتشاراتی همین الان در تهران به وفور یافت می شوند و با توجه به قطع یارانه ها توسطِ دولت احمدی نژاد می بایست جز ِ مخالفان "نخبه"ی! او باشند. البته این قلم به هیچ روی ادعای این ندارد که نخبگان واقعی جامعه، نه آنان که لافِ نخبگی می زنند، موافق احمدی نژاد هستند. قطع به یقین درصد قابل ملاحظه ای از نخبگان منتقدِ رئیس جمهور هستند. ولی می خواهم بگویم برخی مخالفت ها در این میان که به نام سکه ی تقلبی نخبگی ضرب می شود، در واقع مخالفت هایی است که در به خطر افتادن منافع افراد به وجود آمده است. با توجه به بحثی که داشتیم چنین انتظاری دور از ذهن نیست. انتشارتی که به صورتِ فله ای و بدون داشتن ِ لیاقتِ لازم و بدون رعایت نُرمِ حرفه ای مجوز می گیرند، اکنون که یارانه ی کاغذ را به سوی خود کم لم یکن می بینند بایدم از احمدی نژاد متنفر باشند. حرفِ حرفه ای و مطلوبی که احمدی نژاد در مناظره با رضایی زد نشان از سطح ِ درکِ او دارد. در آن جا رئیس جمهور گفت: "شما می گویی برخی از کارخانه جات تعطیل شده اند. خب، کارخانه ای که دارد ضرر می رساند و نمی تواند با بقیه رقابت کند باید هم تعطیل شود."

این البته به شرطی است که فضای رقابتی در کشور ایجاد شود. در یک شرایطِ عادلانه و بدون ِ رانتِ ویژه ای آن هایی که به ناحق کارخانه ای تاسیس کرده اند و یا مجوز انتشارتی را گرفته اند، اکنون باید از صحنه کنار بروند. زیرا عرصه اقتصادی، نباید جولانگاه حضور ِ کسانی باشد که با حیله و مکر پا گرفته اند و همچنان می خواهند با مکیدنِ خونِ دیگران خودشان را سرپا نگه دارند. 

به قول ِ فرهاد جعفری:

من شخصاً؛ دوسه استادِ دانشگاه می‌شناسم (از همان قماشی که در نتیجه‌ی رانت حکومتی در 26 سال نخست به این فرصت دست یافته‌اند وگرنه حتا برای معلمی دبستان یک روستای دور افتاده هم صلاحیت ندارند) که علاوه بر سمت استادی و عضویت در هیات علمی یکی از دانشگاه‌ها (و دریافت حقوق‌های کلان میلیونی) صاحب امتیاز یک انتشاراتی هم هستند.

که کارشان چیست؟!
چاپ و انتشار جزوات تحقیقی یا پایان‌نامه‌های دانشجویان‌شان در قبال دریافت مبالغی بین دو تا پنج میلیون تومان از دانشجوی مزبور! (کجای دنیا یک بنگاه انتشاراتی از نویسنده حق العمل دریافت می‌کند مگر در ایرانی که الیگارشی آن را ساخته است؟!).

اما این همه‌ی درآمد این قبیل انتشاراتی‌ها از قبال چاپ چنین کتاب‌هایی نیست. بلکه تا همین چندی پیش، بسته به تیراژ و تعداد صفحات کتاب، سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی (یارانه) هم از دولت دریافت می‌کردند. اما دولتِ احمدی‌نژاد، در جهتِ اصلاح بنیادهای اقتصادِ دولت‌زده‌ی ایران، مدتی‌ست که «سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی» این قبیل انتشاراتی‌ها را حذف و در نتیجه دستِ صاحب چنین بنگاه‌هایی را از اموال عمومی کوتاه کرده است.

پس بسیار طبیعی‌ست که شمار زیادی از صاحبان چنین بنگاه‌‌هایی، سایه‌ی احمدی‌نژاد را با تیر بزنند و از او منزجر باشند. این است که وقتی گفته می‌شود «نخبگان و فرزانگان و روشنفکران» با احمدی‌نژاد مخالف هستند؛ باید بدانید که «نه همه»، اما «شمار زیادی» از این «ناشران و اساتید» از کدام قماش نخبگان و فرزانگان و روشنفکران هستند!

دکتر بهار، استاد فیزیک دانشگاه تربیت معلم، از استادِ خود دکتر گلستانیان خاطره ای نقل می کرد با این مضمون که "سعی کن چیزی بنویسی که در هر سیستمی قابل چاپ باشد." البته با کمی دقت می تواند به باطن ِ حکیمانه ی این  گفته پی ببرد. یعنی اگر آدمی خود را از سیستم های دولتی که با پول ِ نفت سرپا نگه داشته اند دور نگه دارد، قادر خواهد بود در هر نظامی حرفش را به کرسی بناشند؛ همچون کتابِ ولایت فقیه امام خمینی. کتابی که در حکومتِ طاغوت خوانده شد و زنده ماند و چه بسیار آثار ِ دولتی که در جمهوری اسلامی تولید می شود  و هم زمان با تولید خود به مرگ می رسد. 

انشالله فرهنگ دولتی کم سوتر و روش مندتر شود و در عین حال شاهدِ دولتِ فرهنگی باشیم، که این دولت نیز همچون اسلافش کمتر فرهنگی است...

===========

می توانید به اینجا بروید و آسیب شناسی دقیق رضا امیرخانی را ببینید. 

فرهادِ جعفری نیز در این میان مطلبِ جالبی نوشته است. که می توانید این را هم از اینجا ببینید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف
مطلبِ زیر را امیر عبدالهی برایم فرستاد. همچنان مصرم که این مطلبِ امیر را از دست ندهید؛ مطبی پیرامونِ کتاب خوانی. اما مطلبِ زیر، با این که صد در صد با همه ی حرف هایش موافق نیستم، ولی به علت پسندیده بودن روح مطلب آن را تقدیم حضور می کنم.
- - - - - - - - - -
دیشب/ سازمان هواشناسی گزارش داد/ «اینک در بهار آزادی» / همه جا آفتابی است/ و «فردا چو بهار آید صدلاله به بار آرد»/ و همه جاده‌های کشور باز است/ الا جاده انقلاب/ که در آن چند بهمن افتاده به این بزرگی/ از برف رشته‌کوه بی‌بصیرتی / جاده مه‌آلود است/ و از ماموران پرتلاش اداره راه/ کاری ساخته نیست/ در مسیر شمال به جنوب/ عده‌ای از راننده‌ها/ از بس بوق زدند/ کوه ریزش کرد/ در جاده انقلاب/ روی یکی از تابلوها نوشته بود/ یکی بود یکی نبود/ غیر از خدای مهربون/ هیچ‌کی نبود/ جاده لغزنده است/ دشمنان مشغول کارند/ با احتیاط برانید/ سبقت ممنوع/ دیر رسیدن به پست ریاست‌جمهوری/ بهتر از هرگز نرسیدن به امام است/ حداکثر سرعت مجاز، سرعت حرکت ولی‌فقیه است/ اگر پشتیبان ولایت‌فقیه نیستید/ لااقل کمربند دشمن را نبندید/ با دنده لج حرکت نکنید/ با وضو وارد شوید/ این جاده مطهر به خون شهداست/ «قسم به اسم آزادی، به لحظه‌ای که جان دادی»/ «که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید»/ به دلم افتاده/ امسال امام زودتر می‌آید/ الان خمینی/ خودش در پاریس است/ و دلش اینجا/ اما اینجا/ عده‌ای در شمال تهران هستند و دلشان با BBC است/ و من دارم «در دل تار شب ای شهیدان» / سرود «خمینی ای امام» را/ تمرین می‌کنم/ و به روح‌الله می‌گویم/ تو از «تبار حسین شهیدی» / «از دیار سرور و خدایی» / «ما در ره اسلام، پیمان خون بستیم»/ اوباما خیال کرده/ «ما نوگل بهاریم»/ «اما امام ما گفت»/ هر چه فریاد دارید/ بر سر آمریکا بکشید/ «ای مجاهد، ای مظهر شرف»/ رسمش این نبود که در جاده انقلاب/ غائله برپا کنی/ این صندلی که بر آن تکیه زدی/ «از اشک یتیمان است از خون شهیدان است»/ «آمده موسم فتح و ایمان»/ الان چه وقت پرپر کردن لاله‌هایی است/ که «سر زد ز خون شهیدان؟!»/ «دشمن ما منطق ضدبشر دارد»/ «بحر وطن! نوکر اجنبی»/ «خود تو بگو، چه ثمر دارد؟»/ سارکوزی می‌خواهد/ نوفل لوشاتو را بفروشد/ و با پولش/ در ایران/ انقلاب مخملی راه بیندازد/ دیشب وقتی/ اخبار ساعت 9 را گوش دادم/ «ما همه پیرو خط رهبریم» نبود/ و تیتراژ خبر تغییر کرده بود/ و به جای «انجز وعده»/ ادای BBC را درآورده بود/ ما اگر بر صف دشمنان حمله می‌بردیم/ در صفوف خودی رخنه ایجاد نمی‌شد/ و بهمن، جاده انقلاب را نمی‌بست/ من عاشق بهمن انقلابم/ نه بهمن جاده چالوس/ و در دهه فجر به دنیا آمده‌ام/ من با انقلاب هم‌سن‌ام/ جشن تولد ما در یک روز است/ یار دبستانی من انقلاب است/ من و انقلاب/ چند روز دیگر/ وارد سی ‌و دومین سال بهار زندگی‌مان خواهیم شد/ و چه زجری کشیدند/ آنها که من و انقلاب را/ از آب و گل درآوردند/ من نمک‌نشناس نیستم/ فقط یک سوال دارم/ «این بانگ آزادی کز خاوران خیزد»/ یا از نیاوران؟!/ و «حرف امام این بود، در سرزمین ایران، پاینده‌ است اسلام» / من رانندگی را در همین جاده انقلاب/ یاد گرفته‌ام/ اما راننده فرمول یک هم/ نمی‌تواند چشم بسته حرکت کند/ شوماخر هم خلاف کند/ پلیس باید به «مرّ قانون» عمل کند/ مگر اینکه رشوه گرفته باشد! / ماشین من/ بیمه آسیا نیست/ «بیمه انقلاب» است/ و پدرم اول انقلاب در کمیته بود/ و خوب شد که در جنگ شهید شد/ و از کمیته X سر درنیاورد/ من جلوی آینه ماشین/ علامت X نگذاشته‌ام/ پلاک پدرم را آویزان کرده‌ام/ و وصیتنامه‌اش/ هنوز هم/ آویزه گوشم است/ وصیتنامه پدرم/ نامه‌ای بود خطاب به امام/ که هم سلام داشت/ و هم والسلام/ سرگشاده نبود/ الان سختگیرترین ویراستارها هم/ که از همین دل‌نوشت/ هزار و یک غلط درمی‌آورند/ نمی‌توانند از وصیتنامه بابااکبر/ یک غلط بگیرند/ غلط - غلوط/ در نامه‌های شیخ زیاد است/ من دیکته را / از معلم سال اولم یاد گرفتم/ نه از آقای جین شارپ! / و پدرم عاشق امام بود/ و با «پرواز انقلاب»/ بال درآورد/ و رفت مهرآباد که در فضایش / «بوی عطر شقایق پیچید» ه بود / من می‌خواهم به آن خلبان بگویم/ امسال دست امام را محکم‌تر بگیرد/ و امام را زودتر بیاورد/ من دلم برای خمینی تنگ شده/ هوای روح‌الله افتاده به سرم/ پدرم بعد از جمعه سیاه می‌گفت/ «که راه ما باشدا راه تو ای شهید»/ پدرم «دست قهار خلق خدا بود» / و قبل از انقلاب/ عکس خمینی را/ به طلق موتورش زده بود/ و چند بار از ساواک کتک خورد/ نوش جانش/ مامور ساواک می‌گفت/ به خمینی فحش بدهی/ ولت می‌کنم/ و پدرم به شاه فحش داد/ و گفت/ «ما بچه‌های ایران جنگیم تا رهایی فریادمان بلند است نهضت ادامه دارد»/ ...
... پدرم/ در ره منزل لیلی/ مجنون بود/ و می‌گفت/ «آنکه بر ظلم شب حمله‌ور شد»/ خمینی بود/ «سران فتنه» بعدا آمدند!/ من یک روز/ وصیتنامه پدرم را چاپ می‌کنم/ الان زود است/ می‌ترسم با این نامه‌ها و بیانیه‌ها/ اشتباه گرفته شود/ و می‌ترسم بیفتد زیر بهمن جاده انقلاب/ و دیده نشود که «در زمستان / بهاران آمد / آدم از قعر دوران آمد».
«خمینی ای امام، خمینی ای امام»/ امسال زودتر بیا/ من می‌دانم امسال هم که بیایی/ اول می‌آیی به ما سر می‌زنی/ و بعد ای «حبل‌المتین توده‌های آرزومند»/ باز هم می‌روی بهشت‌زهرا(س)/ و برای شهدای راه انقلاب/ فاتحه می‌خوانی/ شهدایی که قرآن گفت زنده‌اند، شهیدان اسلام‌اند/ و امروز/ عده‌ای می‌خواهند/ از زنده‌هایی که راست‌راست راه می‌روند/ شهید بسازند/ گوش من فقط «ندا»ی هل من ناصر ولایت را می‌شنود/ امسال زودتر بیا خمینی/ «مقدمت را اماما! شهیدان با نثار تن خود گشودند»/ بیا خمینی/ من دلم برای تو تنگ شده/ و برای «الله‌اکبر»ی که «مرتضایی‌فر» گفت/ اماما! دیروز عده‌ای معدود/ پشت‌بام رفتند/ و الله‌اکبر گفتند/ که ترجمه‌اش این بود/ آمریکا بزرگ‌تر از آن است که وصف می‌شود!/ امروز /اماما! /«ما نغمه الله‌اکبر بر زبان داریم»/ و البته قرائت‌ها از دین زیاد شده/ و کم مانده VOA بر «چهل حدیث» تو/ تفسیر بنویسد/ اماما! من از طرف آنها/ که عکست را پاره کردند/ معذرت می‌خواهم/ آنچه در موزه رفت/ «ایسم»‌هایی بودند که دچار «ایست» قلبی شدند/ جای تو در قلب ماست/ که بت‌شکن بودی/ و نترسیدی که CNN/ تو را مخالف حقوق بشر بخواند/ اماما! با وجود تو بود/ که «در زمستان بهاران آمد» / من از طرف آنها که/ به تو جام زهر دادند/ معذرت می‌خواهم/ اماما! امسال زودتر بیا/ «پرواز انقلاب» را جلو بینداز/ من با «بصیرت»ام/ و کام تو را شیرین خواهم کرد/ اماما! امسال زودتر بیا/ لااقل به خاطر خامنه‌ای/ مگر نگفتی که سیدعلی/ چون خورشید می‌درخشد/ اینجا اما عده‌ای پشتیبان آمریکا شده‌اند/ و به خورشید پشت کرده‌اند/ و بر اصل ولایت‌فقیه/ شعار مرگ می‌دهند/ و عده‌ای از تو دم می‌زنند/ تا او را بکوبند/ و از همت حرف می‌زنند/ تا مرا بکوبند/ بنشین اماما! در همان صندلی معروف/ کنار مزار شهدا/ و باز هم به پشتیبانی ما/ توی دهان‌شان بزن/ اماما! / دولتی که تو تعیین کردی/ به پشتیبانی رای ما بود/ اما امروز/ می‌خواهند رای ما را به انقلاب/ به پشتوانه سفارت انگلیس/ نادیده بگیرند/ و در جاده انقلاب/ حتی از تو/ از اسلام ناب/ عبور کنند. اماما! باز هم بیا/ امسال زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران‌جانی»/ «غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشن‌زبان داریم»/ که تو گفتی لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دل‌مان برای تو تنگ می شود/ خامنه‌ای را نگاه می‌کنیم/ «دشمن بداند ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف به صف ما آهنین چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف آماده جنگیم».
«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای امام، خمینی ای امام».
page to top
Bookmark and Share
یالطیف

اما بخشِ دوم مطلب درباره ی آرمان خواهی. از گزندگی و لات بازی در کلام عذرخواهی می کنم. گفت به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد و یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سوادت خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه و یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟. این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلبِ قبلی ام اشاره به همین دغدغه ی من داشت، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس نوشت: سجاد گفت خیلی دلِ پری دارم که باید بگویم گل گفتی. هم طیفی های من البته آن هایی نبودند که در نوشته ی قبل هدف گرفتم. هم طیفی های من جونان دوست داشتنی بسیجی و مذهبی هستند که من نسبتِ به آینده ی آنان نگرانم. در نوشته ی قبلی روی سخنم با کسانِ دیگری بود و نه رفقای خودم، البته آن هم موردِ نقدِ من هستند؛ مانند این نوشته.

دوستِ دیگری به نامِ احسان که بنده افتخارِ آشنایی با ایشان را احتمالا ندارم نقدی را وارد نمودند. انشالله آقا احسان ایمیلی بدهند که از آن پل ارتباطی برخی حرف ها را منتقل کنم. علی الاجمال باید بگویم دسته بندی مذهبی، غیرِ مذهبی را دقیق نمی دانم و اگر در نوشتارم از آن استفاده می کنم مسامحتا و جهتِ تقریب به ذهن است. وگرنه چنین دسته بندی از اساس اشکال دارد. دیگر این که باید سعی کنم درست بنویسم، شاید این درست نویسی و بیانِ رئال ماجرا به تندنویسی هم بیانجامد. بنابراین تند یا صریح نویسی ذاتا پدیده ای شوم نیست، بلکه عیار آن در مقایسه با واقعیت سنجش می شود. منتها بابتِ بی ادبی باید بگویم حق با شماست، احساسم این است که چندجایی را با به کار بردنِ تعابیری سخیف نوشتم. از این بابت عذرخواهی می کنم، با وجود این که بخش هایی از نوشته ام را حذف کردم، باز هم ماحصلِ آن در برخی عبارات زننده شد. ولی من آن قدرها هم بی ادب نیستم، این زیاده روی در به کار بردنِ عبارت زننده که خودم هم بر آن اعتراف دارم موید حکمِ کلی من بابِ بی ادبی نیست. اساسا با یک نوشته نمی توان به این مهم پی برد. بی ادبی باید در پروسه ای از نوشته ها دیده شود، وگرنه قضاوت با یک نوشته داوری محکم و ثقه ای نیست. انشالله که دوستِ عزیزم باز هم خواننده ی مطالبم باشند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها.

اما...

دوستِ بزرگواری فرمودند:

سلام. یه سوال دارم. چرا معمولا نوشته های شما هیچ نظری ندارن؟ به نظرم اینقدر طولانی و خارج از حوصله می نویسید که خواننده های خیلی کمی جذب مطالبتون می شن و کار اصلا به نظر دادن نمی رسه.

به نظرم باید در پستِ دیگری در موردِ گردن صحبت کنم. مساله ی گردن، ران پا و بازو با هم هم ارزند...

خرابه چراغونه امشب/ قناری غزل خونه امشب/ موهام فرش مهمونه امشب/ دلم خونه امشب.

آقا ببین که دارند دینِ بچه ها را می برند. برخی با بحث های انحرافی خود به نام دین دارند تمدن ِ اسلامی را نابود می کنند. آقا حیفِ شمشیری که می خواهید بر فرق کسانی بکوبید که مغرضانه تمدنِ اسلامی را زمین گیر می کنند.

page to top
Bookmark and Share

{پیش نوشت:

اول این را بگویم که وبلاگم یک ساله شد، توی یک سال اخیر یعنی ۴/۱۰/۸۷ تا امروز ۱۷۹ پست نوشتم و در عین حال ۵۰۰۰ بازدید کننده داشتم، خدا قبول کند و از امام زمان می خواهم مثل شب های قدر سال های قبل با پرونده ام برخورد نکند که تا به دستش رسید پاره پاره اش کند و بریزد توی سطل آشغال و اعصابش به هم بریزد بابت این همه فضاحتی که به بار آوردم. از حضرت صاحب می خواهم شفاعت کند که این نوشته ها هیزم جهنم من نباشد، یا صاحب الزمان!

و اما بعد، تشکر و قدردانی می کنم از همه ی رفقایی که کامنت گذاشتند، مخصوصا آقا سجاد گل که پس از مدت ها پیدای شان شد و من مشتاق دیدار و نظراتش بودم. واقعیت امر این است که احساس می کنم در مسائل مهم نظر مراجع را بدانیم و مراجع بدور از اسلام حکومتی و باندی، می بایست مدام در حال تطبیق اتفاق های مهم اجتماعی با حکومت اسلامی باشند، تمام حرف همین است. به هیچ وجه بحث تغییر مرجع مطرح نیست، آیت الله مکارم شیرازی، از اورع و اتقیای مراجع است که به علم دین و تلاش صدقانه و عالمانه شهره است. بنابراین جای تغییر مرجع نیست و تازه این که تغییر مرجع یک مساله ی دل بخواهی نیست و اگر کسی که هنوز درجه ی اجتهادش پابرجا است و دلیلی بر عدم عدالتش توسط علما و حوزه اعلام نشده است، بنابراین تعویض آن غیرممکن و از لحاظ شرعی حرام است. اگر کسی بخواهد چنین کاری کند اساسا نیاز به مرجع ندارد. چون از عدالت ساقط شدن مرجع در توان مکلف نیست. از این روی تا زمانی که آقای مکارم مورد تایید حوزه باشد، بنابراین برای من که به تحقیق این شخصیت برجسته را انتخاب کردم واجب است که از ایشان تقلید کنم.

مساله ی اصلی این است که من حق دارم در مسائل مختلف روز از مرجع سوال و استفتا کنم و حتی نسبت به پاره ای از رفتارهایش سوال داشته باشم. آن، در دین مسیحیت است که پاپ یک قلمبه نور است، ولی در اسلام همه ی ما نسبت به هم مسئولیم و باید به هم تذکر دهیم. این تذکر وجه تمایز ما و مسیحیت است. بنابراین من روحی فداک هیچ مرجعی نیستم، بلکه تنها همه ی ما روح و جان مان باید فدای اسلام باشد. پس با کمال احترام و مورد قبول بودن جایگاه علمایی، فقهی همه ی بزرگوران لازم می دانم برخوردی فازی کنم. من عاشق برخورد فازی و نسبی هستم و معتقدم همین مطلق بینی در حوزه ی نظر درباره ی دیگران پدر ما را در آورده است. مطلق بینی می گوید چون یک انتقاد از مرجعت کردی پس عوضش کن (عین رفتار رادیکال عده ای که اکنون... چه بگویم؟) من می گویم قبول می کنم در برابر علمایی چون آقای جوادی، آقای مکارم  و سایر اعاظم هیچ هستم و اصلا کسی محسوب نمی شوم. این ها انسان هایی متقی، بزرگوار، عالم و حتی تمدن ساز هستند. فقط با کمال احترام راه سوال پرسیدن و اندیشیدن را نمی بندم و با کمال امتنان و احترام از ایشان سوال می پرسم و نقد می کنم. این نقد هر چند هم سطحی باشد، بواسطه ی پاسخ جدیدی که آقایان می دهند و فکری که می کنند باعث ارتقای جایگاه شان در پیشگاه حضرت باری می شود. همین!}

یالطیف

می خواهم امروز که روز سوم ارباب بی کفن مان است یک روای بشوم از قصه ی آقا. فرض کنید من میثم امیری شده ام یکی از فقهای زمان امام حسین. من را یکی از فقیهان توی کوفه در نظر بگیرید که آمده ام سر درس و بحث و می خواهم برای شاگردانم از احکام جهاد بگویم. (رابطه ام با عمر سعد هم هی بدک نیست.) نشسته ام توی کرسی تدریس و به عنوان یکی از فقها که درس خارج فقه توی کوفه دارد شروع می کنم به تدریس درس امروز که فقه الجهاد باشد، این را هم بگویم که الان دو روز بعد از عاشورای ۶۱ است و اما درس گفتار امروز من فقیه دو روز بعد از روز عاشورای ۶۱ و توی کوفه:

 طلبه های فاضل توجه داشته باشید می خواهم چند حکم در مورد جهاد را امروز به شما معرفی کنم. موجب امتنان است که نظرات تان را بی پرده بگویید.

۱. در اسلام آمده است مسلمان در جهاد با کفار در ماه های حرام نجنگد. (یکی از طلبه ها بلند شد و گفت: ببخشید حاج آقا پس چرا الان علیه حسین لشکر کشی کردند، مگر محرم ماه حرام نیست؟)

ادامه می دهم:

۲. زمانی جهاد مسلمان در مقابل کفار واجب است که جمعیت مسلمانان یک به ده باشد. یعنی به ازای یک مسلمان، ۱۰ کافر در جبهه باشد. (همان طلبه: پس چرا حکم وجوب جهاد علیه حسین داد، شنیده ایم که حسین با کل سپاهش ۷۲ نفر بوده است!)

۳. مسلمانان در جهاد با کفار فقط باید سر از بدنش جدا کنند، و حق ندارند بین سر و بدنش فاصله بیاندازند. (همان طلبه: آقا پس سر حسین بالای نیزه ها چه کار می کند؟!)

یک مقدار چپ چپ به طلبه نگاه می کنم و ادامه می دهم و مخاطبم را صریح تر بر می گزینم:

۴. مسلمان! اگر کافری را کشتی، مبادا بدنش را مثله کنی! (همان طلبه بلند شد، با تند خویی بهش گفته ام: دیگر چه می گویی، نکند می خواهی بدن حسین را مثله کردند؟ طلبه خنده ی نمکینی کرد و گفت: نه آقا مثله نکردند، فقط وقتی زینب رفت بالای بدن حسین با تعجب گفت: اه، انت اخی؟)

۵. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا آب را به روی او ببندی! (به طلبه گفتم که دیگر نظم کلاس را به هم نزند، بگذارد اول احکام را بگویم بعد از کلاس با هم بحث می کنیم.)

۶. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا به کودکان و زنان بی احترامی کنی!

۷. مسلمان اگر با کافری جنگیدی و آن کافر از بزرگان قومش بود، مبادا به زن و بچه هایش آسیبی برسانی!

۸. مسلمان عهد و عیال کافر را که به اسارت گرفتی توی کوچه نچرخانی ها (خیالتان تخت باشد... به هیچ کس بی احترامی نشد!)

۹. مسلمان مبادا متعرض زن و بچه هایش  بشوی ها...

همان طلبه گفت:

آقا بگذار احکام جهاد را گفتی من هم احکام ذبح را بگویم و گرنه می میرم:

۱. مسلمان قربانی باید ۶ ماهش تمام شده باشد!

۲. مسلمان قبل از ذبح به قربانی آب بدهید!

۳. مسلمان سر از بدن را سریع جدا کنید!

۴. مسلمان چاقویت تیز باشد!

مسلمان، مسلمان، خواستی کافر را بکشی...

و فدینـه بذبح عظیم

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share

{صحبت درباره ی عاشورا بود ولی من دلم راضی نمی شود که یک نکته ی مهم را خدمت تان عرض نکنم. این را بگویم و ادامه بحث را خدمت تان عرض کنم. وظیفه ی مرجع تقلید چیست؟ آیا غیر از این است که باید به تبیین یک حقیقت مطلق بپردازد. غیر از این وظیفه ای ندارد. انتظار ما این است که او هر جا کجروی دید آن را فریاد زند. وقتی یک مرجع محترم تقلید درباره ی پاره ای از مسائل سکوت می کند، آدم شک می کند. این یک سوال جدی است. چرا درباره ی شعارهایی که توی قم داده شد هیچکدام شان غیر از آقای نوری همدانی موضع نگرفتند؟ بعضی از مراجع خودشان را وارد مسائل روز به معنای اعلام موضع صریح نمی کنند. این پذیرفتنی است. مثلا آیت الله آقای وحید خراسانی در فوتِ آقای بهجت هم پیام تسلیت نفرستاد. ایشان بیشتر به بحث و تببین آن حقیقت مطلق در درس شان می پردازند و تذکرات را خصوصی می دهند. توی سایت ایشان بروید برای زندگینامه شان هم نوشتند"جز قصور و تقصیر چیزى ندارم . . ." من روی سخنم با مفسران و مراجع تقلید است که در هر مساله ای دخالت می کنند، الا آن مساله ای که به آن ها مربوط است.

چرا این سیاست یک بام و دو هوا دیده می شود؟ هنوز این مساله برای من حل نشده است که چرا بعضی از مسئولان به قم نزد مراجع می روند؟ این قضیه برای من مبهم است. مسئول مملکتی وظیفه دارد بر اساس قانون عمل کند و به مردم پاسخگو باشد. توی خبرها دیدم مثلا به مناسبت روز اهدای خون، رییس اداره ی انتقال خون قم با همکارنش رفتند سراغ مراجع. مساله ای به نظر من غیر قابل توجیه. یک روز کار و اداره را تعطیل می کنند بروند خدمت مراجع که چه بشود؟ که آقا بگویند انتقال خون خوب است. همین! شما بروید توی سایت شان نگاه کنید اگر حرف بیشتری زدند! جالب است آن روز را روز کاری حساب می کنند! اگر خیلی عاشق مراجع هستید و می خواهید واقعا دیدار کنید بعد از وقت اداری و بدون حضور رسانه ها این کار را انجام دهید. کاری که وزیر دوست داشتنی بهداشت دولت نهم کرد. آقای دکتر لنکرانی بدون حضور رسانه ها رفت خدمت آقای بهجت (ره). این مساله خیلی با اهمیت است، توی شرایط فتنه یک انسان روستایی می فهمد که اگر کسی بخواهد با کفش، و دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند اشکال دارد. این مساله را یک روستایی می فهمد، ولی بعضی از مراجع و مفسران قرآن نمی فهمند. اگر نماز خواندن با کفش، و مختلط با آن وضع حجاب خلاف دستوارت دینی است، چرا اعلام موضع نکردند؟ چرا 60 سال درس و بحث برای آن ها که مدام در حال نظر دادن در مورد مسائل روز هستند این قدر بصیرت نیاورد که این را ببینند؟ فقط بلدند به احمدی نژاد گیر دهند که آقا چرا وزیر زن می گذاری؟ و بعدش توی رسانه ها بگویند علمای دینی در ایران تفکرات قرون وسطایی دارند. مهم نیست که چه کسی عکس امام را پاره کرد، مهم نیست آن ها که توی قم شعار دادند چه کسانی بودند، مهم نیست دختر و پسر، مختلط و با کفش نماز خواندند از چه گروهی بودند، مهم این است  مرجع تقلیدی که درباره ی مسائل مختلف نظر می دهد، بگوید نظرش در باره ی این کارها چیست. توی هر دو دسته من رفقایی دارم، هم سبزی های بزرگوار و هم دسته ی مقابل. ولی مساله ی اصلی این است چرا این اعمال محکوم نمی شود؟

امام خمینی ولایت فقیه را به عنوان یک مساله ی اعتقادی مطرح کرد. برای من ولایت فقیه یک مساله ی سیاسی نیست که بخواهد خوشم بیاید یا نه، طبق نظر امام ولایت فقیه یک مساله اعتقادی است. حالا آقایان به این بخش از تفکرات امام پشت می کنند. وقتی به حرف رهبر توجه نمی کنند، یعنی عدم تمکین به این بخش از نظر امام، آن وقت ... راستی اگر ولایت فقیه را از امام برداریم از ایشان چه می ماند؟ بعضی از علما به ولایت فقیه امام نقد دارند. این یک بحث دیگری است. ولی مراجعی که این نظر امام را قبول دارند چرا نسبت به عدم تکین آقایان علی رغم ادعای پیروی از خط امام تذکر نمی دهند؟ یعنی این ها به اندازه ی محسن رضایی بصیرت نداشتند به آقایان تذکر بدهند؟

این مهم نیست که این ها رنگ شان چیست. حالا این ها سلیقه به خرج داند یک مقدار هم مکر و رنگ سبز را انتخاب کردند. اشکالی ندارد، این زیاد مهم نیست. مساله ای اصلی این نیست که بعضی مثل مدیر کیهان بگویند این سبزی مثل قرآن بالای نیزه کردن است. من این نظر را قبول ندارم. بالاخره احمدی نژاد هم توی انتخابات پرچم ایران را انتخاب کرد. او که خوش سلیقه تر عمل کرد.  مساله این نیست. مهم تفکر است. حتی با خود این رفقا هم مشکلی ندارم. خیلی حس خوبی ندارم که به آن ها ضد انقلاب گفته شود. نه... نباید این حرف را زد. ( ضد انقلاب را قالیباف گفت.)  این جور بحث ها انحرافی است. بحث اصلی این است که مراجعی که در مورد انتقال خون، اسلامی کردن علم، هزار تا چیز مشابه حرف می زنند، در حوزه ای که وظیفه ی آن هاست تا تبیین کنند سکوت اختیار می کنند. این خیلی جالب است. باز دم علامه آقای جوادی گرم که با پی دوم اختلاف  فاز (بعد از 4 ماه) در باره ی جمهوی ایرانی نظرش را گفت. دست مریزاد. چرا بقیه ی آقایان در مورد انحراف های جدی حرف نمی زنند؟ اصلا چرا بگویم انحراف، می گویم شبهه. شاید نماز خواندن با کفش درست باشد، شاید با حجاب آن جوری نماز خواندن درست باشد، شاید دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند درست باشد، شاید شعار علنی علیه ولایت و دین دادن درست باشد،... اگر درست است چرا خوف می کنید؟ بیایید بگویید درست است. از مسولین هم خواهش می کنم طبق قانون وظیفه شان را انجام دهند و لازم نکرده بروند قم. اگر می خواهند خدمت مراجع برسند در خارج از وقت اداری بروند. این ها خیلی مسائل مهمی است و مردم همه ی این ها را دنبال می کنند؛ شاید سکوت می کنند ولی همه چیز را می بینند. من خودم مقلد آقای مکارم هستم ولی تقلید من در مسائل مبتلابه فقهی است و انشالله این حق را برای من قائل هستید که تقلید فکری نکنم و نظرم را صریح اعلام کنم. آرام آرام دارم توهم می زنم که مراجع محترم به خاطر پاره ای از سیاسی کاری ها سکوت می کنند. همان طور که حضور زنان در ورزشگاه که دستور احمدی نژاد بود و به نظر آقایان خلاف بود را مورد هجمه قرار دادند، بیایند در باره ی برخی دیگر از مسائل که شبهه ناک است حرف شان را بگویند.}

یالطیف

حرف های بالای من از بقیه ی حرف هایم مهمتر است. فکر کردی رمقی دارم که برایت از جوان 18 ساله ی فرمانده بگویم. نمی دانم چه دردی است که علی اکبر حسین را اندازه ی هولدن کالفید ناطور دشت نمی شناسیم. خوف نمی کنید اگر بگویم کالفید را بیشتر دوست داریم. چرا؟ این جوان 18 ساله که بالاترین عبادت یعنی جهاد در راه خدا را انجام داد.

"اربا اربا"

فکر نکنید این کلمه ی بالا را همین طوری نوشتم و از خودم در آوردم. این وجه مشترک بسیاری از تاریخ ها حتی ارشاد شیخ مفید است. وقتی علی اکبر...

می دانستی جوان فرمانده که رفته بود بجنگد زیر تیر حرامیان قرار گرفت. علی اکبر روی اسب می جنگید ولی تیرها یکی پس از دیگری می آمدند. گفته اند مقتل علی اکبر پشت جبهه بود. چون وقتی که سر افتاد روی اسب و داشتند می زدند... حسین از آن طرف می دید دست ها می رود بالا و می آید پایین... توی همان لحظه سینه ی علی اکبر روی اسب سالم مانده بود. نامردها ارفاق نمی کردند. یکی دهانه ی اسب را گرفت و برد سمت پشت جبهه ی کفر و گفت "آوردمش بزنیدش." 

بروید از توی یک معجم عربی معنای "اربا اربا" را در بیاورید. باور کنید نمی توانم بیشتر بنویسم. همه ی آن چیزهایی که می خواستم بنویسم ماند. فقط همین را بدان علی اکبر "اربا اربا."

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

{پیش نوشت: باید بگویم دوستی که برای مطلب قبلی کامنت گذاشتند سخن به حقی فرمودند. باید روضه ها دقیق و از روی مقاتل معتبر همچون لهوف باشد؛ عارضم که اشعار هم از میان مداحی سال قبل محمود کریمی انتخاب شده بود و حق بود که بنده رفرنس می دادم. دیگر نکته این که دو ماه قبل مطلبی از آقای دکتر جوادی یگانه عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران خوانده بودم که به نظرم قابل نقد رسید. نقدی بر سخنان ایشان نوشتم و ابتدا از ارسال آن امتناع کردم و بعد دل را زدم به دریا و برای شان فرستادم. می توانید به اینجا بروید و مطلب بنده را مشاهده نمایید. به جاست از ایشان به خاطر درج این مطلب در وب سایت شان تشکر کنم و لازم است همه ی ما قدردان و مروج فرهنگ پذیرش نقد باشیم. }

پای کیبورد نشسته ام و دارم با کلیدهایش ور می روم تا از این بارداری کلماتی تولید کنم پیرامون همان دلیلی که امروز چهارمین شماره اش رقم خورد، خونین بودن واقعه ی عاشورا. جالب است که مدت کمی است از هیات ثارالله آمده ام بیرون و بعد خوردن غذای نذری حضرت دست و دلم به نوشتن نمی رود. می دانی چیست تمام این بازی ها و wh quastion ها بر می گردد به این که بتوانم چهارخط روضه بنویسم، حالا با نگاهی دیگر. چه می شود کرد از نهایت بی توفیقی که من دارم در نوشتن روضه های فرزندان حضرت قاسم. نمی دانم الانه دارم برون دینی می نویسم یا درون دینی، هر چه باشد این را می دانم که به هیچ جای این واقعه ی خونین نمی شود نزدیک شد.

چطور این واقعه نمی تواند خونین باشد که فرمانده ی اصلی به شکلی که شاید توفیق بیانش را پیدا کنم، از دست می رود. چطور نمی تواند خونین باشد که دو ماه تشنه که خواهرزده هایش هستند را بی فروغ می کنند و از دم تیغ و نیزه می گذرانند. چطور خونین بودنش متفاوت نیست وقتی می رسیم که برادرزاده های حسین. دو آهویی که مورد هجوم و چنگال نامردان قرار می گیرند.

از قصه فرمانده ی اصلی فقط برایت این را گفتم که یک دختر سه ساله داشت که دق مرگ شد... اصلا... حوصله ام سر رفته است، حال فلسفه بافی ندارم. این حسین یک پسر 6 ماه دارد که توی بغل حسین جان می دهد. همین، علی اصغر را توی بغل حسین شهید می کنند. حالا با یک چیزی، چه کار داری فرض کن تیر سه شعبه ای که... حوصله ندارم که برای تان بنویسم. از چه بنویسم؟ از این که یک پسرک 6 ماهه را در بغل پدرش در حالی که تشنه و شیر نخورده و پژمرده است می کشند و کله اش را می پرانند. حالا نمی گویم مادری دارد که هی همچین بی خبر نیست. خواهر فرمانده به اهل حرم می گوید به فرمانده بگوید که یک مقدار توی این صحرا با این بچه ی کله پرانده بچرخد تا ما مادرش را آرام کنیم. اهل حرم نگران از زینب می پرسند ما تشنه مان هست؟خب، اشکال ندارد مگر ندیدید که سقا رفت آب بیاورد. الان بر می گردد تشنگی شما هم رفع می شود. فقط بزرگترها به حسین بگویید که فعلا با بچه ی 6 ماه اش یک جوری سر کند تا ما رباب را آرام کنیم.

...

شب شده است، باید به رباب گفت بی خیال رباب. رباب بی خیال شو، رباب جان چرا داری دستت را تکان می دهی، بچه ای در کار نیست که دستانت را گهواره مانند می چرخانی! آرام باش، چه می گویی؟ کجای فردا را شاید نرسم نقل کنم، جریان پسری که دیگر با رفتن او حسین... نه هنوز سقا هست، هنوز علم دار هست. 

بگذارید قصه ی این علم دار را بگویم. علم دار برادر ناتنی حسین است. اسمش ابالفضل است. خیلی قوی و قدرمند بود. در تاریخ آمده وقتی روی اسب می نشست پاهایش موازی گوش های اسب می شد. حالا فقط همین نیست.  ادبش است، وفاداری اش است. بگذار محرم سال بعد را به عباس اختصاص دهم...

به هیچ جای این واقعه نمی شود نزدیک شد. توی خیمه بروی زینب است و آن همه داغ، به خواهی سمت علقمه برگردی که عباس است و آن مصیبت. نگاهی به نیزه ها بخواهی بکنی باز... به پشت لشکر بخواهی نظر بیافکنی مقتل علی اکبر را می بینی، به گهواره سری بزنی پر خون می بینی و بدون بچه، به آسمان بنگری گریه ی  فرشتگان، به زیر سم اسب ها هم نمی توانی نگاه کنی، به وسطِ میدان که اصلا حرفش را نزن، گودی قتل گاه را ببینی یاس پر شکسته با فرزندی... ای خدا... ای خدا من از کجای عاشورا بگویم، از کجایش نقل کنم که کمی بهتر باشد. حتی به خرابه هم نمی توانی بروی که اگر چنین کنی سه ساله ای را می بینی...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سخن از عاشورا بود. فقط می خواستم بگویم چرا عاشورا؟ و فقط می خواهم یک دلیل را بیان کنم و آن این که آیا این واقعه حتی در بعد تراژیکش یک واقعه ی منحصر به فرد است. یعنی از جهت متفاوت خونین بودن. چه آن که فرمانده ی اصلی کشته می شود، سفیرش را بر دار می کنند، دختر ساله اش بعدتر در اثر غم پدر جان می دهد. اما این همه ی ماجراست؟

خواهر فرمانده ی اصلی یعنی زینب خود جایگاه والایی در عاشورا دارد. زینب دو بچه ی خردسال دارد. الان احتمالا می گویی "نکند می خواهیی بگویی که آن ها هم شهید شدند." این دو بچه شیر با صلابت با ۸ سال و ۱۰ سال سن. بگذارید قصه شان را بگویم تا بفهمید که همین "متفاوت خونین بودن" این واقعه کفایت می کند برای همه ی بحث ها، چر رسد اگر بخواهیم بقیه ی دلیل ها را ردیف کنم در پاسخ این که چرا عاشورا را گرامی می داریم! اما قصه:

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده/ برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفس های من هم این آنند/ قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی، دو علی خو، دو فاطمی صولت/ دو زینبی، دو حسن رو، دو بی کرانه شده

دو زینبی، دو علی اکبری، دو عباسی/ دو ذوالفقار نبردی که بی کرانه شده

راستی برای تان گفته بودم که همه رفته بودند کشته شده بودند ولی حسین اجازه نمی داد این دو فرزند به میدان نبرد بروند تا این که مادرشان گفت:

مزن به سینه شان دست رد در این میدان/ به جان یاس شکسته، به جان مادرتان

قصه ی یاس شکسته را که گفته بودم، اسلام شیوخ منحرف و دینی که از آن جا فاطمه تبلیغ می کرد بسیار تفاوت داشت. خدایا این جمله ی نورانی را کجا شنیده ام که "برای نابود کردن یک تفکر، به جای مقابله با آن، آن را منحرف کنید." مادر داشت می گفت:

قبول کن که پای تو بریزند سر را/ که دیده اند نفس های سرخ اکبر را

قبول کن که مرا هم رکاب خود سازی/ خدا کند که نبینم غم برادر را

گفت "داداش این ها طاقت ندارند." و حسین هنوز جواب نمی دهد و تنها می گوید "که چه". پاسخ می شنوند:

قبول کن که نبینند تشنه می بوسی/ شکاف تیر سه شعبه گلوی پر پر را

مخواه تشنه ببینند در دل گودال/ که می زند نوک سر نیزه حرف آخر را

مخواه بی تو ببینند ساربان برده/ لباس کهنه، انگشتری مطهر را

مخواه بی تو بمانند و دق کنند/ آن دم که می کشند آتش خیام و معجر را

مخواه بی تو بمیرند از نگاه رباب/ که روی نیزه نشان کرده راس اصغر را

فقط نه این دو که خواهر فدای داغت باد/ که چه غم که رفت سر ما، سرت به سلامت باد

می خواهم بگویم:

می جنگه هر کسی که مرده/ هر کی میره بر نمی گرده

میشه فدایی/ اذن جهاد نمیده دایی

بچه ها می گویند:

مادر تو آخرین امید مایی/ مادر کجایی

بیا سفارشی بکن تا بعد تو/ بریم بیافتیم روی پای ارباب

برو به آقامان بگو به خون اکبر کبوترهای خواهر رو دریاب/ بریم بیافتیم رو پای ارباب 

اما این لابه ها نتیجه داد، این ها عازم میدان شدند:

دشمنا میگن این دو تا دو پهلوونند/ با چه حرارتی دارن رجز می خونن

امیری حسین و نعم الامیر

دیگه تو خیمه می مونه زینب/ از نعره های دشمنا آخر کار رو می خونه زینب

صد گرگ زخمی، دو ماه تشنه/ انبوه نیزه، شمشیر و تیر و سنگ و دشنه

شکر خدا که مادر تو خیمه مونده

به تان گفتم که مادر لباس رزم را چگونه تن فرزندانش کرد. فقط می گویم نتیجه این شد: وقتی به میدان می آمدند نوک غلاف به زمین کشیده می شد، خود روی سرشان بازی می کرد البته مادر پارچه ای بست که خیلی بازی نکند، با دو لباس عربی! این بچه ها تاب زره نداشتند. وقتی آمدند به میدان همه مبهوت این دو بچه شدند. نگفتند ما خواهر زاده های فرمانده ایم، بلکه گفتند ما فرزندان زینبیم. ولی دو آقازاده صبر نکردند و زدند به یک لشکر آهن. لشکر دارند نگاه می کنند"این ها دیگر کی هستند؟"  زبان به رجز گشودند:

امیری حسین و نعم الامیر

بله این ها هم رفتند و نمی دانم چطور حسین دست تنها دو نوجوان پاره پاره را به خیمه برگداند! یا حسین!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

نمی دانم چرا بلاگم بهم ریخته است؟ خلاصه شرمنده!

گفتم قصد دارم در این چند روز به این نکته بپردازم که چرا عاشورا مهم است؟ (این یکی از همان ۶ WH Qustion معروف بود.) در دلیل این مساله به "متفاوت خونین بودن" این واقعه اشاره شد. در اولین دلیل از این متفاوت خونین بودن به این نکته اشاره شد که فرمانده و رهبر اصلی در جنگ کشته شد و نه یک کشته شدن عادی. (این در تمام جنگ های تاریخ کم سابقه است.) در عین دلیل آوردن به دو نوع نگاه درون و برون دینی هم پرداخته می شود تا شیوه ی استدلال را برای مخاطبان متفاوت آزمایش کرده باشیم.

گفتم که فرمانده ی اصلی کشته شده است و آیا این تنها دلیل در متفاوت بودن این واقعه است، باز هم نه. دلایلم را ذکر می کنم. این فرمانده ی اصلی (یعنی حسین) یک سفیری را چند روز زودتر به کربلا فرستاد. در تمام جنگ ها و نبردها به دعوت مردم مختلف فرماندهان سفرایی را می رستند تا مردم آن سامان را دعوت به همراهی کنند. در این واقعه هم دعوت های فراوانی از یکی از شهرها (بنا بر اقوال تاریخی ۱۸۰۰۰ نامه) به سمت فرمانده ی اصلی فرستادند و از او دعوت کردند.

حسین هم فردی به نام مسلم را به سمت آن شهر فرستاد. مسلم در ابتدا با خیل گسترده ی مردم روبرو شد. ولی همین که ایستاد به نمازگزاردن (یکی از اعمال عبادی مسلمین) نگاهی به جمعیت انداخت، ولی مردم دلهره و ترس حاکم شهرشان را داشتند. جالب است بدانید وقتی اعمال عبادی تمام شد و مسلم به پشت سر خود نگاه کرد دید همه در رفتند. حتی یک نفر هم نماند.

مسلم توی کوچه های شهر غریبانه می چرخد بدون این که کسی به او پناهی بدهد و حتما زیر لب می گوید حسین به کجا می آیی این مردم شرف ندارند. حسین به نزدیکی کوفه که رسید دید دو باد سوار از سمت شهر می آیند و او احوال شهر را از آنان پرسید. آن دو نفر خبر کشته شدن (شهادت) مسلم را به حسین دادند. {این هم یک دلیل دیگر برای همین متفاوت خونین بودن که مردم با سفیر فرمانده ای که خودشان دعوت کردند چه کردند!} حسین از مسلم پرسید که با او چه کردند. آن دو نفر با حالت منقلب خود گفتند که "جنازه اش مثله کردند و در کوچه ها می کشیدند." راستی می دانی مثله یعنی چه؟ مثله طبق آن چه در دایرالمعادف دهخدا آمده است یعنی "بریدن گوش و بینی یا چیزی دیگر از اطراف تن . بریدن عضوی از اعضای تن کسی " ما در دین مان داریم که رسول خدا فرمود حتی جنازه ی سگ را مثله نکنید.

این یک قسمت دیگر از این متفاوت خونین بودن. آیا به همین جا ختم می شود، یقینا خیر! خیلی کوتاه بگویم که مسلم یعنی سفیری حسین دو فرزند داشت که هر دو نونهال بودند. هر دو فرزند را انسان سنگ دلی سر برید و نزد حاکم شهر برد.

اما حکایت فرزندان فرمانده ی اصلی، خود مفصل تر از این حرف هاست. بعید می دانم جنگی در تاریخ باشد که فرمانده ی اصلی کشته شده باشد و جنگی باشد که چند فرزند فرمانده ی اصلی هم کشته شوند. این فرمانده یک دختری دارد! دختری که بعدا بر اثر شکنجه های جناح رقیب جان می دهد. دختری که پس از شهادت پدر انتظار او را می کشد. البته عده ای این نقل ها را در مورد این دختر قبول ندارد. این که دختربچه ای باشد که سیلی بخورد را قبول ندارند، دختر بچه ای باشد که لکنت زبان بگیرد را قبول ندارند، دختربچه ای باشد که گیسوانش در آتش بسوزد، کسی باشد که... این دختربچه سه سال بیشتر نداشت و سرانجام پس از باری نه با اسباب بازی که با سر بریده اش پدرش جان داد.   

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌گویند در موردِ هر پدیده‌ای باید از wh question استفاده کرد. {آسمان تکیه بر دستانِ تو زد، گهواره خالی است و قنداقه خونین، دلم برات شده بابات می‌آید...} می‌خواهم در مورد عاشورا از از همین نوع سوالات استفاده کنیم، البته می‌توانید جای عاشورا از کربلا استفاده کنید.

چرا عاشورا؟ چگونه عاشورا؟(how) کجا عاشورا؟ چه عاشورا؟ کی عاشورا؟ چه کسانی عاشورا؟

 پاسخ به این سوالات عاشورا را برای ما می‌شناساند. آن وقت شاید برای ما معلوم شود که چرا می‌گوییم {عمه‌ی سادات بی‌قراره} آن وقت معلوم می‌شود{رویای لبِ اهلِ زمینه/ مشکِ خالی از آبِ ابالفضل!}  می‌خواهم در شماره بندی‌های عاشورایی‌ام که از سالِ پیش آغاز شد در این رهگذر به این سوالات بپردازم. آیا فایده‌ای دارد؟ نمی‌دانم، هدفم این است که جملاتی بگوییم که یادتان بماند، بلکه یک زمانی که یادِ حسین افتادید از من نیز یاد کنید.

اما چرا عاشورا؟ چرا عاشورا مهم شد؟ چرا در میانِ این همه واقعه‌ی تاریخی عاشورا دارای اهمیت گشت؟ حتما می‌گویی یکی از دلایلِ آن برمی‌گردد به خونین بودن این واقعه.

می‌خواهم در موردِ خونین بودن همین واقعه صحبت کنم. این دلیل خالی از اتقان نیست، ولی احوط این است که بگوییم "متفاوت بودنِ این خونین بودن" است که عاشورا را برجسته می کند.

همه‌ی وقایع خونین عالم، قطعا دو جبهه دارد. هر دو جبهه دارای فرماندهانی است. یعنی دو فرمانده‌ی اصلی. مثلِ هیتلر و روسای جمهور انگلیس و ایتالیا و فرانسه. خمینی و صدام. اسکندر و خشایارشاه و...

 اما حرکتِ عاشورا از این جهت متفاوت است که فرمانده‌ی اصلی یک طرف کشته می‌شود. بنگرید به غزوات پیامبر و جنگ‌های حضرتِ امیر. در هیچ‌کدام‌شان فرماندهان کشته نشدند. نه در جنگ‌های پیامبر، ایشان کشته شدند و نه در جنگ‌های سه‌گانه‌ی امیرالمومنین. خیلی کم اتفاق می‌افتد که فرماندهانِ اصلی در جنگ کشته شوند. حتی در روزگارِ ما چنین اتفاقاتی رخ نمی‌دهد؛ کما این که در روزگارِ گذشته چنین واقعه‌ای اتفاق نیافتاد. حالا گیریم حضرتِ امام حسین را به عنوان یکی از فرماندهانِ اصلی. الان حتی این را نمی‌گیریم که حسین جزِ بهترین آدم‌های روی کره‌ی زمین است. این را نمی‌گیریم که حسین معصوم است. این پارامتر را در نظر نمی‌گیریم که حسین بهترین جملات از هم‌سخنی‌های او با خدا در دعای عرفه بدست آمده است. نمی‌گوییم که همانی است که مادرش برترینِ زنانِ عالم است، حالا درست است که مادرش را در 6سالگی به خاطر شیوخِ منحرف با اسلام‌های مغلوط بینِ در و دیوار از دست داد. پدرش برترین آدم‌های زمین است که کلامش با کتابِ مقدسِ مسلمین نزدیکی می‌کند و شخصیتش نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به رسول اکرم بوده است. هر چند...

خب، چنین آدمی را کشتند. (داریم در مورد whها می‌پرسیم. رسیدیم به اولین wh که چرا عاشورا بود؟ در همین امر به اولین دلیل پرداختیم که متفاوت بودنِ خونین بودن این واقعه است. در اولین دلیلِ این اولین چرا از این متفاوت خونین بودن رسیدیم به این که خودِ فرمانده‌ی اصلی کشته شده است. {قابلِ توجه‌ی عده‌ای که فکر می‌کنند محرم حرفِ خاصی برای گفتن ندارد. ما تازه توی اولین دلیل از 1.1.1 بحث‌مان هستیم که تازه این مقدمه‌ای است برای شناختِ عاشورا.})

از نگاهِ برون دینی به این اشاره شد که فرمانده‌ی اصلی کشته شد و از نگاه درون دینی به این نکته رسیدیم او که کشته شد یک معصوم است. یک انسانی است که او را جزِ انسانِ مافوق و برگزیده‌ی خدا نامیدیم.

از نگاه برون دینی، فرماندهانِ اصلی را نمی‌شناسم که در جنگ به طورِ مستقیم کشته‌ شده باشند. حالا فرض کنیم که فرماندهانی بودند که به طورِ مستقیم کشته شدند. کشته شدند این فرمانده را مقایسه کنید با کشته شدنِ حسین. {دارم بد پیش می‌روم روزِ اولی داریم می‌خوریم به روضه‌های سنگین!}

یک فرمانده‌ای که نگاه می‌کند به صحرا! فرمانده‌ای که نگرانِ هیچ چیز نیست الا خواهری که از همین الان دارد بوی جدایی را حس می‌کند. رسیدیم به خواهر. این خواهر کیست؟ نمی‌دانم برون دینی نگاه کنم یا درون دینی! بگذارید برون دینی بیان کنم. این خواهر خیلی دوست‌دارِ بردارش است. خواهرش خیلی با حسین اختلاف سن ندارد. همان زمانی که مادرِ جوان‌شان بواسطه‌ی اسلام فتنه‌بارِ شیخ‌های زر و زور و تزویر خرد شد. همان شیوخی که روزی جزِ اصحابِ همان پیامبرِ قبلی بودند و جز خواص و پایه‌ها و انقلابی‌های پیامبر محسوب می‌شدند و تنها چند روز بعدِ (نه چند ماه یا چند سال) به همه‌ی آن‌ آرمان‌ها پشت کردند و عوض شدند و بواسطه‌ی اعمال فتنه‌بارِ آنان مادرِ حسین به شهادت رسید. {با زخم بر بدن بواسطه‌ی شلاقِ جانوری وحشی به نام مغیره و سینه‌ی آسیب‌دیده‌ از ماندن بینِ در و دیوار بواسطه‌ی لگدِ... به در و صورتِ سیلی خورده و ...} این خواهر از همان لحظه براق شد که باید همراه حسین باشد. کنجکاوِ رازِ حسین باشد. می‌دانید چرا؟ چون لحظه‌ی مرگِ مادر اتفاقی جالی افتاد. {بواسطه‌ی همان بالایی‌ها ... آن قدر می‌گویم تا عده‌ای نگویند شهادت مادر افسانه است. چون توی دینِ ما بعضی اعتقاد به شهادتِ مادر ندارند...}  داشتم لحظه‌ی مرگِ مادر را می‌گفتم که دخترش که خواهر حسین باشد را صدا کرد و گفت: برو آن کفن‌ها را بیاور. یکیش برای من است و دیگری برای پدرت علی و آن یکی برای برادرت حسن و... خواهر هر چه گوش کرد سخنی از مادر در موردِ حسین و کفنش به میان نیاورد.

از همین جا شک کرد چرا مادر در موردِ کفنِ حسین حرف نمی‌زند. مگر قرار نیست او روزی بمیرد؟ بالاخره زندگی ابدی ندارد، دارد؟ شاید از همین جا بود که خواهر که نامش زینب بود شد یار و هم‌دلِ حسین. ما توی تاریخ داریم که سه روز بود که زینب رفته بود خانه‌ی بخت و داشت دق می‌کرد... سه روز بود بردارش را نمی‌دید. اگر مخاطبِ درون دینی بودید به‌تان می‌گفتم این حسین چنان دسته‌گلی است که اگرانسان او را بشناسد حاضر نیست یک لحظه بی‌او زندگی کند. همان فرمانده ی اصلی...

حسین امروز روزی یعنی اول محرم، نشسته است به نظاره‌ی صحرا و نگاه می‌کند به جایی که باید... بگذار نگویم. تمامِ ناراحتی از همین زینب شروع می‌شود. داغِ دلِ زینب است که این چنین دارد ما را به هم می ریزد. این را دارم برای درون دینی‌ها می‌گویم. هیچ وقتی از خودتان پرسید که چرا تمام عزادری‌های ما تا 10 محرم ادامه می‌یابد؟ بعدِ دهم محرم خبری از عزاداری به صورتِ جدی مثلِ همین ده روز نیست. به قولِ یکی از رفقا  امام را کشتید و راحت شدید! واقعیتش همان وقت که حسین توی گودالِ قتل‌گاه به خواهرش اشاره کرد که آرام باشد، ما هم آرام می شویم. زینبی که در تمامِ این ده روز دل‌شوره داشت یک‌هو آرام می‌گیرد.

حسین فرمانده‌ی اصلی یک سپاه است که خودش کشته می‌شود... اما ماجرا فقط این نیست...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

مطلبی را چندی قبل به  نشانی الکترونیکی دفتر ِ آقای مکارم نوشتم که در آن از رویکرد ِ ایشان در کتاب ِ قدیمی مشکلات ِ جنسی جوانان انتقاد کردم. چند روز پیش از طرف ِ دفتر ایشان پاسخی آمد که آن را عینا خدمتان تقل می کنم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

:: با اهداء سلام و تحیت؛

جواب :  آنچه در آنجا نوشته شده نتیجه تجربیاتی است که در اینگونه افراد دیده شده و آنچه شما می گویید ادعای جمعی از روانشناسان و اطبای غربی است که طرفدار اینگونه زشتی ها هستند. خوب است مستقل فکر کنید و دنباله رو آنها نباشید.

همیشه موفق باشید               

دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی: / بخش استفتاءات

 از نحوه ی پاسخ گویی دفتر ایشان زیاد لذت نبردم. احساس می کنم برای جواب ِ به یک سوال و یا انتقاد از روش های دیگری هم می توان بهره گرفت.  نیاز نیست برای پاسخ گویی خواننده را به وابستگی متهم کرد. در حالی که به نظر ِ من این وابستگی خیلی هم نمی تواند بد باشد. بالاخره اطبای غربی  و روانشناسان نمی توانند جز ِ انسان های هوسران آن جامعه باشند.

اگر قرار است نوشته ای بر اساس تجربه ی بعضی افراد صائب باشد، چرا نوشته ی دیگری از تجربیات بعضی از افراد دیگر  که خلاف استدلالت آقایان باشد نباید صائب باشد؟ اگر تجربه برای نوشتن ِ یک کتاب آن هم برای یک عالم دینی معرفت بخش است، به چه دلیل همین تجربه برای فلان طبیب ِ غربی معرفت بخش نباشد؟نکند جنس تجربه  ها فرق می کند؟!

وظیفه ی ما چیست؟ نسل ِ ما چه کار باید بکند؟ از میان ِ این سخنان کدام را برگزیند؟ مهمترین چالش همین است.  بحث ِ سر ِ حلال و حرام بودن ِ یک عمل نیست. حداقلش این است که آدمی تعبدا مساله را می پذیرد. و  این نوع پذیرش عقلانی هم هست.  اگر قرار باشد مساله ای را تعبدا بپذیرم بهتر است از اهل بیت پذیریم. در این شکی نیست. منتها سوال اساسی این جاست که چرا بعضی از علمای ما روش ِ غلطی را برای اثبات ِ  سخنان اهل بیت برمی گزینند؟

از همین جاست که مشکل سر بر می آورد. جوانان ِ مخلص و فداکار ِ زیادی بودند که در جبهه ها جنگیدند، بعضا جانباز هم شدند و حتی بارها تا مرز ِ شهادت هم پیش رفتند، ولی چرا بسیاری از همینان منتقد ِ احکام  و نظریات ِ اسلام شده اند.

مطمئنا مشکل ایمان یا کمبود ِ اخلاص نداشتند. دلشان هم پاک بود. بالاخره کسانی بودند که جان شان را دست شان گرفته بودند و در میدان ِ حرب به مبارزه می پرداختند.  مثال ِ چنین شخصیت هایی بسیار فروان در آدم های مشهور امروزی که مورد تکریم محافل غربی هستند را می شناسیم. چرا این گونه شدند.

یادم می آید پارسال حوالی اسفندماه در دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران توی امیرآباد با محمد حبیبی و مسعود گروسیان  در باره ی موضوعات ِ مختلف هم صحبت شده بودیم. یادم می آید که بحث ِ امیر عبدالهی پیش آمد. البته این بحث ِ بین ِ من و محمد بود؛ وگرنه یادم می آید در آن لحظات مسعود گرم ِ صحبت با موبایل بود. اتفاقا همان روز با امیر توی امیر کبیر هم قرار داشتیم. محمد قصه ی امیر و این که  می خواهد فلسفه ی علم بخواند  را تحلیل می کرد. (امیر  عبدالهی از بچه های گل ِ روزگار و از دانشجویان ِ مستعد ِ فیزیک بود که به علت سرخوردگی از جو حاکم بر فیزیک از این رشته کند و رفت سراغ ِ فلسفه ی علم و  نتیجه آن چرخش این شد که این روزها دارد ارشد فلسفه ی اخلاق توی قم را مورد مطالعه قرار می دهد.) الغرض؛ به محمد گفتم:

"همیشه هوش، استعداد، انگیزه و حتی اخلاص همه ی مشکلات ِ آدم را حل نمی کند. یعنی ممکن  است آدمی حائز همه ی این ها باشد ولی به بیراه برود."

محمد هم حرفم را تایید کرد. حالا منظورم شخص ِ امیر نبود و کلا گفتم. دارم می بینیم آدم هایی که همه ی این ها را دارند و راهشان دارد کج می شود. فقط به خاطر ِ نبود دانش. یا آن چیزی که می شود بهش بصیرت هم گفت.  وقتی بصیرت نباشد راه گم می شود و چه بسا همان هوش و انگیزه و اخلاص بشود بلای ِ آدم. افرادی رفتند توی جبهه جنگیدند و امروز در همان صف و  دسته ای رفتند که روزگاری خودشان بر علیه آن داشتند می جنگیدند. نمی دانم این تیتر تضاد با خویشتن را کجا دیدم ولی به نظرم خیلی با مسما آمد.

مشکل همه ی ما اهم از دانشجو و طلبه و جوان و مرجع تقلید و مجتهد و آیت الله همین است. همین که فکر می کنیم خیلی چیزها را فهمیدم و توانایی حلاجی همه چیز را داریم. از همین روی فقط به واسطه ی فقه خواندن و اصول فراگرفتن و تفسیر پاس کردن می شویم انسان ِ متقی و عمرا دیگر مشکلی نیست که نتوانیم حلش کنیم. و از همین روی برای خودمان حاشیه ی مقدسی می سازیم. (مصداق ِ عینی اعتراض من  برمی گردد به همین جریان ِ انتخابات و این که نفهمیدم چرا صندوق را می برند توی اتاق ِ کار و کنار ِ رختخواب مرجع تقلید تا رایش را بیاندازد. مگر او چه فرقی با بقیه ی مردم دارد؟  خدا عمر بدهد به رحیم پور. یک حرفی زد باید با آب طلا در ِ مدرسه ی فیضیه ی قم بنویسند: عالم دینی مصونیت ِ بیشتر ندارد مسولیت بیشتر دارد.)

راحت می گویم که شاید بالغ بر ۷۰ درصد آن چه من از دین فهمیدم اشتباه است. یعنی ممکن است اشتباه باشد. همین باعث می شود که بر اساس یک تناقض و  یا یک شبهه بنیان ِ فکری من نرود روی هوا. به همین دلیل که درصدی فکر کنم  دارم اشتباه فکر می کنم و  یا این طرز ِ تفکرم اشتباه است.  وای به حال ِ روزی که آدم فکر کند هر چه می اندیشد درست است و بنیان هایش خدشه دار نیست.

یادم می آید روزی به یکی از همین جوان هایی که خیلی به خامنه ای انتقاد می کرد گفتم:

"آیا مساله ی ولایت فقیه را توانستی برای خودت حل کنی؟"

خیلی سریع گفت که بله و با خود ِ قضیه مشکلی ندارد. تبسمی کردم و خیلی لطیف گفتم:

"خوش به حالت. چون من هنوز نتوانستم مساله ی ولایت فقیه را برای خودم حل کنم. اگر هم فکر کنم من الان ولی فقیه را قبول دارم توهم زدم. چون هنوز خود ِ قضیه برای من روشن  نیست."

البته من خودم یادم نمی آید به خامنه ای انتقادی کرده باشم و اتفاقا قبولش دارم. منتها مساله این است که احساس می کنم بدتر از ولایت فقیه من توی خداشناسی ِ شیعه مانده ام چه رسد به باقی قضایا ...

همه ی بحث ِ من این است که اگر امروز از یک کتاب ِ مرجع تقلید ِ خودم برگردم خیلی بهتر است از این که فردا روزی منتقد ِ همه ی  اجزای اسلام شوم و دین ِ خدا را به سخره بگیرم.  شایدم این کتاب واقعا برگشتن داشته باشد؛ یعنی حق این باشد که من قبولش نداشته باشم.

تقدس ِ آدم ها، فلان عالم یا فلان ملا چنین  مشکلاتی را در پی دارد. با یک شبهه آدم بیچاره می شود.  یکی به من می گفت که رهبر آن تقدس سابقش را برایم ندارد. من هم گفتم:

"مقصر خودت بودی که برای این بنده خدا تقدس ایجاد کردی."

سر ِ همین قضیه هاله ی نور و این ماجراها من انتقادم به شخص آیت الله جوادی آملی برمی گشت. حالا بعضی ها ممکن است بگویند:

"اِه، ... خجالت نمی کشی به  آقای جوادی تعرض می کنی!" 

خوب، طرف آقای جوادی باشد. عالم ِ الهی و  ربانی باشد. ولی توی این دنیا در اشتباهات ِ مردان ِ بزرگ چیزهایی دیدم که آدم می ماند. خیلی از کسانی که مقابل ِ علی جنگیدند از شخص ِ پیامبر اکرم لقب گرفته بودند. حالا آقای جوادی که از شخص ِ پیامبر درجه نگرفته است. (شایدم گرفته باشد و ما بی خبر باشیم، چون خیلی آدمِ کاردرستی است.)

نمی خواهم شبیه سازی کنم. این کار را اشتباه می دانم. این که بگویم فلانی طلحه است و آن یکی زیبر است. چنین مصداق یابی را اشتباه می دانم.  ولی می توان تاریخ را خواند و شبیه یابی و نه شبیه سازی کرد. اگر تاریخ را بخوانی می فهمی برای هیچ کسی نباید تقدس سازی کنی. همین که تقدس ایجاد کردی بیچاره ای. دکتر سروش جمله ای دارد که می گوید ایدولوژی حجاب است. من تا یک جایی این حرف را قبول دارم. نمی دانم دکتر سروش به چه مقصودی این حرف را زد ولی احساس می کنم از نقطه عزیمت ِ جالبی به مساله نگاه کرد. تقدس برای شخصیت هایی که ممکن است اشتباه کنند، (به نظر ِ من مثل ِ آقای جوادی در قضیه هاله ی نور)  عذاب ِ دردناکی است. زیرا وقتی آن فردی که شما برایش تقدس قائل شدی می زند به خاکی  و شما هم همراه ِ او می زنی به خاکی.  یک دفعه می بینی پشت ِ مرجع ِ تقلیدی مثل ِ عمر سعد ایستاده ای و داری سرِ حسین را می بری.

توی انقلاب ِ ما هم همین اتفاق روی داد. مرجع ِ تقلید در حد میلیون مجتهد داشتیم که می خواست علیه خمینی کودتا کند.

دین، نماز، روزه، انفاق، حج، جهاد و ... هیچکدام ملاک نیست.  یادم باشد که من می توانم نماز بخوانم، جهاد کنم،  طرفدار ِ عدالت باشم، روزه بگیریم، با اخلاق و بو به قول ِ خودم با تقوا باشم، ریش بگذارم، روزی ده ساعت هم تفسیر ِ قرآن درس بدهم، ساده زیست باشم ... ولی در عین حال احمق و منافق باشم.

نه درد ِ خالی مشکل را حل می کند و نه فضل ِ خالی. خیلی از علمای ما امروز روز فقط فضل دارند، خیلی از جوانان هم فقظ صادقند و درد دارند ... باید هم درد داشت و هم فضل؛ مثل ِ مطهری.

page to top
Bookmark and Share

یا لطیف

نمی دانم آن زیر این مطلب نمایش داده شده است یا نه. به طریق اولی این جا نظر دوست ـ خوب و فاضلم جناب آقای ا.ح.ن را در مورد ـ ترکیب ـ یونانی که ذکر کرده بودند آورده ام.

(سلام
ترکیب Philosophus-dixit لاتین است و نه یونانی. البته این مبتلابه است که لاتین و یونانی را یک چیز فرض می کنند ولی لاتین زبانی است که ایتالیایی ی کنونی ادامه ی مستقیم آن است و بسیاری از لغات انگلیسی ریشه در آن دارد (البته غیر از اخبار واتیکان و مطالعات فلسفی و متون مذهبی لاتین استفاده نمیشود؛ بعبارتی حیات عمومی ندارد).
"Philosophus" به معنای "فیلسوف" است (یا همان philosopher در انگلیسی).
"dixit" یعنی: "گفته است" (diction در انگیسی از همین ریشه است) والبته میتوان آنرا درحالت آکوزاتیو هم بکار برد. پس یا باید نوشت: Philosophus-dixit که باید ترجمه شود به "فیلسوف ـگفته/فیلسوف ـگفتار" یا باید نوشت : Philosophus dixit که باید ترجمه شود: "فیلسوف گفته است" در هرحال Philosophusdixit یک غلط چاپی است یا بقول لاتین یک lapsus calami است.
((میثم خان حالا اگر دوست داشتی منتشرش کن))
شاد باشی و پیروز.

ا ح ن.)

اما مطلب ـ امروز:

روزهای سرد زمستان ـ ۸۵ بود و همه ی ما نگران ـ جو زدگی در فضای فکری ایران که چه کار می خواهد بکند برای تمدن سازی. غیر از حرف های زیادی که صورت می گیرد، آن کارهای کم کجا و چگونه رخ می نمایاند. این دغدغه برای من و همه ی کسانی که مثل ـ من می اندیشند وجود داشت و دارد. منتها اخباری که از یک مرکز دکترینال ـ جمع و جور با کلی جوان خوش آتیه، باهوش و باسواد به گوش می رسید هم مسرت بخش بود و هم تسکین دهنده ی آلام ما. اتفاقا قسمت برون داد ـ این پروژه در دانشگاه تربیت معلم رقم خورد. آن هم توسط ـ حسن عباسی.

عباسی را خیلی ها می شناسند. بیشتر با سخنرانی ها جنجالی و انتقادی. کسی که ۱۸۰۰۰ دقیقه برنامه ی زنده ی تلویزیونی داشت قبل از ممنوع التصویر شدن. عباسی بیش از ۵۵۰۰ سخنرانی دانشگاهی دارد و در حالی که کمتر از ۳۹ سال داشت ده ها پایان نامه ی ارشد و دکتری در سپاه راهنمایی کرده بود و تازه ۴۳ سال دارد.

عباسی چهار مجموعه ی درست و درمان برای تمدن سازی در مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ایجاد کرد. در هر مجموعه هم چندین کارگروه فعالیت می کنند. گویا عباسی به خاطر چند تئوری اش در علوم استراتژیک در مراکز استراتژیک غرب معروف است و به او لقب کسینجر اسلام را داده اند.

کلاس های عباسی در زمستان ۸۵ در تربیت معلم شروع شد. منتها جنس کلاس های او طوری نبود که مورد قبول جریان رایج دانشگاه ها باشد و حتی در زمان دولت احمدی نژاد دیگر اجازه ی برگذاری کلاس در تربیت معلم را به او نداند. عباسی با آن همه جوان مشتاق و جویای کار و فکر عازم ـ یک چلوکبابی پایین تر از میدان فردوسی شد. در یک محیط گرم، بسته و محقر صبح های هر پنج شنبه کلاس های او برقرار می شد. جریان تدریس عباسی در چلوکبابی حکایت دردناکی است از سخت بودن ـ زدن ـ حرف ـ متفاوت و حکایت از روشنفکران فسیل شده ای می دهد که همچنان خودشان را پدر خواندگان ترجمه ی علوم غربی می دانند. وه که چه طنز خطرناکی، پدرخواندگان ترجمه و بابا بزرگان ـ ضبط ـ صوت.

بالاخره عباسی از چلوکبابی در آمد و کلاس هایش در دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران برگزار شد. پس چندی از آن جا کوچ کرد و کلاس هایش را در دانشگاه سوره دایر کرد.

نزدیکی سال ۸۸ کلاس هایش تعطیل شد. با وجود این که عباسی در دولت احمدی نژاد با بی مهری مواجه شد و ۱۱۰ برنامه ی دانشگاهی او را وزارت اطلاعات دولت نهم به تعطیلی کشاند، باز هم تمام قد به صحنه ی انتخابات وارد شد و چند سخنرانی بسیار پر شور کرد که زیباترین آن بیست سال خامنه ایسم بود که در سه خرداد در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ی فنی ایراد کرد.

عباسی سلسله بحث های خود را با نام کلبه ی کرامت از هفته ی پیش در دانشگاه تهران پی گرفت. اگر می خواهید یک بار هم شده جهت آزمایش هم شده است در کلاس های او حضور یابید می توانید به همین لینک ـ بغل بروید. فقط بگویم نزدیک ۱۷۰ جلسه از کلاس های عباسی تا به حال برگزار شده است و تا به حال بیش از ۲۰۰۰ پلات در طرح ریزی یک تمدن و مدل زندگی تدریس کرده است. کلاس های او قرار است هر پنج شنبه از ۸ تا ۱۲ در دانشگاه تهران، دانشکده ی حقوق برگزار شود.
سلوک شخصی عباسی، اخلاق مهربان و دوری کردن از زخارف دنیوی جز ویژگی های مثبت اوست. من که این را می گویم بارها در کلاسش شرکت کرده ام هم پا به خانه ی اجاره اش گذاشتم و هم از زبان تند و منتقد او نسبت به همه ی ارکان حکومت آگاهم. نمونه اش این که همین هفته ی قبل وزارت علوم دولت نهم را با خاک یکسان کرد. چنان انتقادات تندی می کرد که کسی باور نمی کرد این همان حسن دوره ی انتخابات است.

نمی دانم چرا همه این حرف ها را باید بعد از مرگ یک نفر بزنند. من همین حالا می گویم که او شب ها تا صبح بیدار است و مطالعه و تفکر مشغول است و بعد از اذان صبح می خوابد تا ساعت ۱۰. اتفاقا خیلی خوش لباس و تر و تمیز هم هست. خودتان بروید توی کلاس هایشان ببیندش. خوشحالم یک چهره ی حرفه ای و علمی در ایران را شناختم که خوب و پرتلاش است. در عین حال عیب و نقص هم دارد که من اکنون در مقام مرکز او و اقداماتش هستم. اگر توانستید پنج شنبه های حسن را از دست ندهید.

چندتا تصویر هم برای تان می گذارم. اولی، یکی از مستر پلن های کلی و البته مهم طراحی شده توسط تیم حسن عباسی است و بعدی طرحی درباره ی فلسفه ی سیستم اجوکیشن و دیگری حکمت نظام شناسی ادب است. به قول حسن بعد از آن نوبت به طراحی مکاتب نظام شناسی ادب و بعدتر قواعد نظام شناسی ادب است. عباسی می گفت هر ماه با مراجع و علما دیدار دارد، از جمله علامه ی حکیم آقای جوادی آملی.

 

و بعدی فلسفه ی سیستم اجوکیشن (به قول حسن نباید این ها را ترجمه کرد زیرا ان چه ما می گوییم عین ـ آن نیست و این مطلب را در کلاس هایش ثابت می کند.)

 

و حکمت نظام شناسی ادب:

 

page to top
Bookmark and Share
میثم امیری بشلی هستم؛
متولدِ 1365.
گستـــــــره‌ی نوشتنم غیر از این وبلاگ، از رمــــــان تا مکانیک کیهانی و مطالعه‌ی دینامیکِ آن در نوسان است.
meysam amiri میثم امیری