توی عیدِ هر سال، معمولا سرنوشتِ یک‌سالم (انگار شبِ قدرم این روزها باشد) رقم می‌خورد و در مواردی چند سال. کاملا درونی است و گاهی به کسی هم نمی‌گویم یا همه‌اش را به کسی نمی‌گویم. شاید بعدا صدایش درآمد. مثلا اگر در عیدِ امسال، داستانِ بلندی ننوشتم، عوضش، تصمیم‌هایی گرفتم برای چند سال آینده‌ام. محکم. 
معمولا من عید را به کسی تبریک نمی‌گویم، پیامک هم نمی‌زنم. حتّی زنگ هم. یکی که خیلی تبریک گفت، مجبور شدم جوابش را بدهم. به یکی از رفقا هم نوشتم دیع مشا رمابک که شوخی بود با او در برعکس کردنِ هر چیزِ ممکن به هر صورت، طوری که آهنگِ واژه بهم نخورد. عیدِ امسال هم این طور بودم. فقط به برخی از اقوام سر زدم؛ صله رحم برکت می‌آورد توی زندگی آدم؛ این را یکی دو سالی است که تجربه کرده‌ام. چند تا کتاب هم خریدم (بیش‌تر از آن‌هایی که خوانده بودم) و به جوان‌ترهایی که می‌آمدند خانه‌مان و همین طور کودکان، هدیه می‌دادم‌شان. تجربه‌ی خوبی بود. آخری‌اش را هم دیشب دادم به مصطفیِ 16 ساله؛ دلِ سگِ بولگاکف. چند تا کتاب هم دستم مانده که باید در مناسبت دیگری به آدم‌های دیگری هدیه بدهم. 

پس‌نوشت:
یک؛ مستندِ  موجِ و مرجانِ خارا را دیدم، ساخته‌ی ابراهیم گلستان. دو و نیم ستاره (از چهار ستاره). بیش‌تر از خوب بود. بهترین مستندِ فارسی که تا به حال دیده‌ام. کمی ادا داشت، کمی واج‌آرایی افراطی، ولی در قیاس با آن‌چه که دیده‌ام، بسیار محکم و قابل اعتنا و به نظرم بهترین. 
دو؛ یک قسمت از کلاه قرمزی را دیده‌ام، کمی کم‌جان‌تر از سال‌های پیش بود. 
سه؛ هیچ برنامه‌ی دیگری را از تله ندیدم، جز چند دقیقه‌ای از سریالِ فخیم‌زاده که ارزش بحث کردن ندارد. 
چهار؛ چند تا کتاب و چند تا سند مهم خوانده‌ام. فعلا معرّفی‌شان نمی‌کنم، کمی به داوری‌هایم مشکوکم، می‌ترسم اشتباه کرده باشم درباره‌شان. 
پنج؛ تأثیر میثم مطیعی بر طیفِ مدّاحی‌های شاگردانِ منصور ارضی را هم دارید دیگر. برخی‌اش بد در نیامد، مثلِ مدّاحی خودِ منصور در شبِ چهارمِ بیت. ولی سلحشور جدا از این سبک، سال‌هاست که دارد همین طور می‌خواند و من این صدای خسته را دوست دارم و کلّا جدولِ وجودی‌اش را. امسال، پنج شب را شلمچه بود. ای کاش براقی بود که می‌شد سوارش شوم و موقعِ سینه‌زنی، بخزم توی سیاهی شلمچه، توی خاکش باشم، صدای خودِ سلحشور برسد به گوشم توی صحرا؛ زمینه و شورش. شعورش هم سخنرانی حاج آقاهاست که علاقه‌ای نداشتم بهش برسم.