تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علی‌رضا پناهیان» ثبت شده است

بار خوابیده آن‌جا

چه کار کنم؟ می‌خواهم شخصی‌نگاری کنم، حماقت‌های جمعی نمی‌گذارد. فراموشی فردیّت‌ها نمی‌گذارد... این «ما» گفتن‌ها نمی‌گذارد، این «ما باید» اِل‌کنیم‌ها نمی‌گذارد. این تعیین تکلیف‌ها آب‌دوغی و نقش مصلح اجتماعی بازی کردن‌ها نمی‌گذارد. این که ما می‌خواهیم هدایت کنیم و پلیس خوبِ قصّه باشیم و نسخه بپیچیم. این در مردمی که به باور خودشان پای‌بند انقلاب اسلامی هستند، بیش‌تر از باقی آدم‌هاست...
حالا که تا این‌جا آمده‌ام، امری‌طورِ حرفم را بگویم و بعد توصیفش کنم.
نویسنده باید یک کاری را خوب بلد باشد. خیلی خوب. همین. یک کاری را.

هر چه هیجان‌انگیزتر به‌تر. هر چه سخت‌تر به‌تر. مثل دزدی. من از بچّه‌گی دوست نداشتم دزد باشم. دزد برایم معنای بدی داشت... معنای زهرترک کردن یک بچّه‌ی شش هفت‌ساله‌ای که توی رخت‌خوابش آرام گرفته خوابیده و شما می‌روید سراغش و پنجره را آرام باز می‌کنید و بنده‌ی خدا از خواب می‌پرد و شما را می‌بیند و زبانش بند می‌آید... نه! فایده ندارد. حق‌النّاس است. حق النّاس هم حقِّ آن بچّه‌ی فلک‌زده‌ای‌ست که بی‌هیچ‌ گناهی باید تا تهِ عمرش لکنت داشته باشد. دزدی هیجان‌انگیز هست، حسِّ کشف و نویسنده بودنِ آدم را ارضا می‌کند، ولی ترس و ارعاب دیگران تویش هست  و اندکی خشونت. این خشونت قسمتِ بدِ ماجراست. نه این که داستان خشونت نخواهد، ولی من جگرش را ندارم  و می‌ترسم. من از سگ می‌ترسم. دیروز عصر که رفته بودم گوسفندها را بیاورم، بین راه دو سه تا سگ دیدم خوف کردم. سگه دندان‌های سفیدش را نشان می‌داد و دهانش را تا جایی که می‌شد باز می‌کرد و صدایش را هم تا آن‌جایی که اجازه داشت ول کرده بود. بد سگی بود. خیلی ترسیدم... سگ که اشل کوچک‌تر و اشانتیونِ خشونت است، می‌ترساندم، چه برسد به خشونت‌ دزدی که ممکن است بدجوری بگذارد تو کاسه‌ی آدم.

تمام نشد! این طور نیست که تمام هیجان جهان در دزدی باشد. خدا جهان را طوری آفرید که جاهای دیگری هم اندکی هیجان داشته باشد. دزدی را باید کنار گذاشت! کاش می‌شد شرایطی گیر آورد برای دزدی که هیچ رقمه مشکل نداشته باشد! آنش به عهده‌ی شماست. گرفتاری من و امثال من از از دست انقلابی‌ها امروز این است! آن روز، که روز انقلاب بود، آن‌ها حق داشتند دزدی کنند، بالا بروند، بشکانند، هیچ کسی هم باهاشان مشکل نداشت. به اسم انقلابی‌گری. درست است  علیرضا پناهیانِ 13 ساله شیشه‌های مشروب‌فروشی را پایین می‌آورد و غضنفر -پدرش- تشویقش هم می‌کرد، ولی بخشی از هیجانات و کف‌آلودگی 13 سالگیش را همین طور جبران می‌کرد. چه کاری در جهان هیجان‌انگیزتر از به آتش کشاندن پرده‌ی سینماهای لاله‌زار، ولی آن روز به اسم انقلابی‌گری جایزه داشت، امروز عقاب دارد. آن روز به آن واسطه شما می‌شدی رییس کلّ سینماهای کشور، امروز می‌شویی رییس بندهای انفرادیِ قزل قلعه!

ولی جاهایی هست که هنوز می‌توان آن‌ هیجان را یافت. مثل او! او که نشسته بود کفِ زمین. نگاهش را می‌دوخت به چشمانت. ریز می‌شد در نگاهت. نگاهت را دنبال می‌کرد. آدمِ گنج‌کَن این است. آدمِ گنج‌کن مراقبِ همه‌ی حرکات هست. آدمِ گنج‌کن حواسش به چشمانت، حرکاتت دست‌هات، به دقّت‌هات، به اطّلاعاتت هست. آسِ آن، آنی‌ست که می‌خواهد درباره‌ی «بار» صحبت کند. «بار»، یک هدفِ روشن، یک جای مشخّص، زندگی گنج‌کن است.
یک بار همه چیز را برنامه‌ریزی کرده بود و تازه اطمینان داشت که «بار خوابیده آن‌جا»، ولی یک جای کار می‌لنگید: «حیف که روبه‌روی پاسگاه است.» این تمام برنامه‌ها را بهم می‌ریزد. این که گذرِ اصلی روبه‌روی پاسگاه باشد. این حتما از دزدی هم جذّاب‌ترست. چون در دزدی، روبه‌روی پاسگاه بودن، دلیل موجّهی برای صرف‌نظر کردن از دزدی نیست، ولی در گنج‌کَنی نمی‌شود کاریش کرد. یک شکّ کوچک کلّ کار را بهم می‌ریزد. نقشه‌ای که نباید لو برود.

یک بار توانسته بود که بار را دربیاورد، ولی صد حیف که مشتری اوّلش پلیس‌ها بودند. این آن کاری‌ست که فکر می‌کنم برایم بی‌نهایت جذّاب باشد، رد شدن از طولِ شط. در یک شبِ بارانی پرباد. از روی پلِ منعطفِ محل. آن طرف‌تر از آب‌بندان‌ها رد شدن، چراغ خاموش رانندگی‌ کردن، راه را شناختن. دستگاه را درآوردن، مواضع را شناسایی کردن، هر کس را در جایی درست نشاندن، و دست به کار شدن. تنها کندن و درآوردن نیست. تنها شناسایی و اجرا نیست. این پروژه بستگی دارد به حفاظت و حراست‌ها شما. گنج‌کنی یک حفاظت اطّلاعات خیلی قوی می‌خواهد. گنج‌کنی، همان داستان‌نویسی‌ست برایم.

ای کاش شرایط قانونی درست می‌شد و آدم می‌رفت پی گنج‌کنی. غیر قانونیش البته داستانی‌تر و جذّاب‌تر است، ولی گیروگرفت‌هاش زیاد است. این که امیرخانی گفته بود هیجان در جت اسکی و هواپیمای سم‌پاس و این‌هاست، نادرست نیست، ولی گنج‌کَنی عمیق‌تر و وسیع‌تر و واقعی‌تر از این کارهای سوسولی‌ست.

چرا دارم زر می‌زنم؟ حرفم این است که من که گنج‌کَن نمی‌شوم، ولی خیلی دوست دارم آن قدر بشناسم و بدانم و از همه چی مطّلع باشم که وقتی آمدم بیرون از یک محفلی همه پشت سرم بگویند این گنج‌کَن است. این «بارشناس» و «باردرآر» است.
پس‌نوشت:
سه چهار روز دیگر هم یک چیزی می‌نویسم درباره‌ی حضرت زهرا.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

صحنه را دیدم

یا لطیف
پیش‌نوشت:
* این نوشته درباره سابمیت کم‎‌دقّتی کرده بود که با تذکر مرتضی اسکویی درستش کردم. 

غربی‌های کافرکیش رسمی دارند در ژورنال‌ها‌ی‌شان به اسم سابمیت و اکسپت. (Submit & accept).

اگر مقاله‌ای را برای‌شان بفرستی، آن‌ها باید یا Submitات را تأیید کنند یعنی بگویند مقاله را دریافت کرده‎اند یا نه. بعدش هم معمولاً یا ردّش می‌کنند یا با پاره‌ای از اشکال‌ها به طرفت می‌فرستند. در دیسه‌ی دوّم، تو اشکال‌ها را بررسی می‌کنی و درستش می‌کنی به سمت‌شان می‌فرستی و آن‌ها چاپش می‌کنند.

من دو مقاله برای نشریّه‌ی هابیل فرستاده‌ام. یکی‌اش بیش 3200 کلمه دارد. یعنی زیاد است. یا دستِ کم حروف‌چینی‌اش طول می‌کشد! آقایان هابیل به روی خودشان نمی‌آورند و حتّی نمی‌گویند مقاله‌ام submit شده یا نه. یعنی به دست‌شان رسیده یا نه. مهم نیست. چون من فهمیده‌ام که ردش می‌کنند.

مطلب دوّم را submit می‌کنند و بعد هم با پاره‌ای از اشکال‌ها به سمتم روانه‌اش می‌کنند. (خیلی خوب و حرفه‌ای!) من مطلب دوّم را بازنویسی می‌کنم که می‌شود بالع بر 1600 کلمه. بعد هم برایش می‌فرستم. جناب هابیل منتشر می‌شود. خبری از نوشته‌ی دوّم من هم نیست. باز هم مهم نیست. ما هم‌چنان عاشق هابیلیم. بسیار دوستش داریم. ولی اگر قبلش به من می‌گفتند مطلبِ دوّمم را چاپ نمی‌کنند، این‌همه توی آب‌نمک نمی‌خوابندمش.

مقاله‌ی پرت و submit شده‌ی نخست را هفته‌ی بعد منتشر می‌کنم. (البته هابیل برای این که نشان دهد هابیل است مطلبی قدیمی از من چاپ کرد که این هم از لطف‌شان است. بالاخره هابیل تابِ مستوری نیافت و ما از این پری‌رویی بسیار خوشحالیم.)
حالا که هابیلیان منتشر نکرده‌اند، من هم عصبانی می‌شوم و این نوشته را تقدیم می‌کنم به مدّاحِ دل‌ها: حاج محمد طاهری.
بدن‌نوشت:

صحنه‌ را دیدم


درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی‌

میثم امیری

بچه حزب‌اللهی‌ها زیاد ساده نباشید، یک ذرّه راه‌راه باشید.

حجت‌الاسلام پناهیان؛ هیأت شهدای گمنام؛ بهار 92-

این نوشته درباره‌ی شوخی‌های دانشجوهای حزب‌اللهی است. حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های متفاوت و جذّابی دارند. این «تفاوت» و «جذّابیّت» یک امر قابل فهم برای هر کسی است. چرا که این دو از ویژگی‌های هر نوع شوخی است. شوخی، عدمِ هماهنگی است که از سطحِ پینگ‌پونگ‌های کلامی تا عمق کمدی‌های موقعیّت قابل ارزیابی است. در این یادداشت هم از آن سطح حرف زده می‌شود و هم از آن عمق.

حزب اللهی بر دو نوع است؛ موافق ولایتِ فقیه و مخالفِ ولایت فقیه. البته این مَقسم از این جهت انتخاب شده است که ذهنِ نویسنده به حزب‌اللهی از نقطه عزیمتِ سیاسی می‌نگرد و حس می‌کند این نقطه عزیمت است که آدم‌های حزب‌اللهی را به درستی- درست هم به معنای تاریخی و هم به معنای منطقی- از یکدیگر متمایز می‌کند. تجربه‌ی تقریباً ده ساله در محیطِ دانشگاهی مواجهه با این دو گروه را برای نویسنده واضح کرده است. از این چنین نقطه عزیمتی این نوشته، بیش‌تر درباره‌ی حزب‌اللهی‌های دانشجوی موافق تئوری ولایت فقیه است.

سعی نویسنده بر راویانه نوشتنِ این مطلب است، منتها یک تقسیم‌بندی، هر چند خام، برای طرح‌ریزی شفاف‌ترِ خطوطِ استدلال نیاز است. که آن را اوّلیّه‌جات، تهیّه‌جات، تزیینیّات نامیده‌ام.

(آ) اوّلیّه‌جات

شوخی از موّادِ اولیّه‌ای تشکیل شده است. آن موادِ اولیّه، آن‌جا که از جنس نقل است، دایره‌ی محدودی ندارد، ولی امّهاتش قابل بحث است که در چند بند آورده‌ام.

فحش ناموس ممنوع است. البته دسته‌ی مهمّی از شوخی‌های غیر افلاطونی در بیان و بنان این حزب‌اللهی‌ها جایی ندارد. آن‌ها معمولاً با اسفلِ اعضای زن یا مرد، واژه‌ای نمی‌سازند. اسکول و مشنگ را استفاده می‌کنند به جای آدمِ چیزخل. مگر این که واقعاً به‌شان فشار بیاید که بخواهند ازجای‌گزین‌های اسکول استفاده کنند. از واژه‌های خواهر فلان یا مادر فلان هرگز استفاده نمی‌کنند. هرگز هم همدیگر را موردِ عنایتِ جنسی، در شوخی‌ها، قرار نمی‌دهند. هر چند ممکن است به خودشان رحم نکنند و به «...» بروند. ولی دیگران را به آن منطقه‌ی توریستی نمی‌فرستند!

از ماتحت هم زیاد استفاده نمی‌کنند. مگر این که بگویند «فلانی تهش خراب است.» یا «تهش باد می‌دهد». امّا از «دهان سرویس شدن» زیاد استفاده می‌کنند. که به قول شاملو این عبارت هرگز عبارت پاکی  نیست. اصولاً حزب‌اللهی از فحش‌ دادنِ در لفافه استقبال می‌کند. یکی از دوستان که در تشکیلات آقای مصباح هست از «دهانت مسواک» به جای «دهانت سرویس» استفاده می‌کند. این دقّت در بین حزب‌اللهی‌های اهل مطالعه بیشتر دیده می‌شود.

عمّه در میانِ برخی از حزب‌اللهی‌ها کم‌سوادتر یا عامه‌پسندتر کاربرد دارد. البته این بستگی به منطقه‌ی زیستی حزب‌اللهی هم دارد. در مازندران استفاده از واژه‌ی عمّه معنای بدی ندارد، حتّی در مواردی بسیار راه‌گشاست. در بین حزب‌اللهی‌ها از عمّه‌ی کسانی استفاده می‌شود که عمّه ندارند. ولی هرگز ممکن نیست متناظر آن شوخی را با حزب‌اللهی که خواهر ندارد انجام دهند.

استفاده از فعل‌های خاصّی که معنای جنسی دارند هم از حزب‌اللهی‌ها دور نیست. حتماً به صراحت از فعل‌های متناظر با عمل جنسی استفاده نمی‌کنند، ولی از فعل‌های عام‌تر بهره می‌گیرند. البته این به میزان عامه‌پسندِ گفتارِ حزب‌اللهی است. هر چه حزب‌اللهی، سعی کند خودش را به معیارهای دینی نزدیک کند، سعی می‌کند نظیف‌تر سخن بگویید. و مثلاً به جای «ترتیب چیزی را دادن» از «بیچاره کردن» یا «نابود کردن» یا «پوکاندن» استفاده می‌کنند.

(ب) تهیّه‌جات

آن‌چه در مرحله‌ی قبل بود، بیشتر درباره‌ی مواد اوّلیه‌ی شوخی‌ها بود. آن موادِ اولیّه بیشتر در عرصه مقال بحث شده است. امّا مهم‌تر از ساختار نحوی، ساختار صرفی شوخی‌های حزب‌اللهی‌هاست که گاه از گفتار بیرون شده و به عمل و موقعیّت‌آفرینی تبدیل می‌شود.

استفاده از خاطره‌های علما در شوخی بین بچّه‌ها عمومیّت دارد. یعنی یک خاطره‌ی مشترک بین دوستان حزب‌اللهی از یک روحانی، موقعیّت‌های طنزآلودی می‌سازد. مثلاً مرحوم آقای مجتهدی می‌گفت در روایت داریم اگر کسی برای نماز شب بلند نشود، شیطان بر صورتش بول می‌کند. بعد آقای مجتهدی می‌گفت: «من خودم یک چیزی به این روایت اضافه می‌کنم و آن هم این که اگر کسی برای نماز صبح بلند نشود، شیطان آن کار را می‌کند. که نمی‌توانم این‌جا بگویم، چون خانم‌ها هستند». شده دوستان حزب‌اللهی، کسی را برای نماز صبح بلند کردند و هم‌زمان آرام زیر گوشش گفتند: «بلند شو... شیطان دارد می‌آید». (یکی از رفقا در اردوی جنوب، از این که بچّه‌ها بعد از نماز صبح، بین‌الطّلوعین، می‌خوابند گله داشت. او یکی دو بار بعد از اذان صبح، سراغ آن‌هایی که خواب بودند می‌رفت و با احتیاط نوشابه‌ی گازدار روی شلوار بچّه‌ها می‌ریخت... صبح باید می‌دیدید که در صفِ حمّام چه غلغله‌ای بود. احتلامِ کاذب!)

استفاده از خاطره‌ی مشترکِ سیاسی بین رفقای حزب‌اللهی هم طبیعی است و هم طبعی. این دو وجهِ پررنگ و پر‌طرف‌دار دارد. یکی استفاده از آیت الله خامنه‌ای در شوخی‌هاست و دیگری استفاده از مناظره‌های سیاسی سال 88. مثلاً تا یکی از بچّه‌های حزب‌اللهی یک موضعِ روشن‌فکرانه می‌گیرد، دوستانش می‌گویند: «آقای فلانی، از شما بعید بود این موضع. خیلی جالب است آمریکا ناراحت می‌شود، اسرائیل ناراحت می‌شود، شما هم ناراحت می‌شوید.» (اشاره به مناظره‌ی احمدی‌نژاد-کرّوبی.) یا مثلاً «من به شما احترام می‌گذارم» یا «من دوست‌تان دارم» هم زیاد استفاده می‌شود. یا حتّی از قولِ رهبری هم شوخی‌های ظریفی‌ می‌کنند. مثل «صحنه را دیدمِ» آقا؛ که آن را برای موقعیّت‌های دیگری هم بازتولید می‌کنند. از موقعیّت‌های شخصی گرفته تا موقعیّت‌های سیاسی و اجتماعی ممکن است بگویند «صحنه را دیدم». یا «ملت مصر خواهد پیروز شدِ» حضرت امام هم همین وضع را دارد.

گاهی خاطره‌ی مشترکِ اجتماعی-هنری بخشی از شوخی‌های روزمره‌ی حزب‌اللهی را تشکیل می‌دهد. این انواع مختلفی دارد. گاه ممکن است از دلِ یک جمع بیرون بیاید. خاطره‌ای از حاج منصور ارضی که از آن تعبیر جنسی می‌شد بین بچّه‌ها تکرار می‌شود. جمعه و جماعات آبستنِ این نوع شوخی‌هاست. یک بار امام جماعتِ خوابگاه دانشجویی به قدری نماز جماعت را سریع خوانده بود که بعد از نماز همه‌ی بچّه‌ها داد زدند: «دوباره، دوباره». خاطره‌ی مشترک هنری هم به فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیده‌اند برمی‌گردد. شده حزب‌اللهی‌ها بخش‌های مختلفی از سریال‌های مذهبی مثل مختارنامه یا امام علی یا یوسف را به صورت متلک به همدیگر بیاندازند. شخصیّتی مانند ابن زبیر در سریال مختارنامه شایع‌ترین شوخی را بین حزب‌اللهی‌ها ساخته بود. امّا شیرین‌ترینش وقت اردوی جنوب بود. یکی از حزب‌اللهی‌ها که می‌خواست ببیند همه چیز را برداشته‌اند یا نه با آوایی ادیبانه و تاریخی به دوستش خطاب کرد: «آهای آقای فلانی آن لیست را بیاور». که اشاره‌ی طنزی بود به سریال یوسف، و گافِ حاج فرج الله سلحشور در گفت‌وگونویسی که به جای «سیاهه» از واژه‌ی «لیست» استفاده کرده بود.

خطاب‌های حزب‌اللهی‌ها هم با طنز همراه است. مانند «خلیفه محترم دوّم». که نوعی طنز و تناقض‌نمایی در آن نهفته است. مانند لفظ آیت‌الله برای بازیگران زنی که حجاب محکمی ندارند. مانند «آیت الله مهناز افشار»، «آیت الله لیلا حاتمی» و... اگر هم اعتراض کنید، می‌گویند: «انسان، نشانه‌ی خداست، چه اشکالی دارد ما این‌ها را این طور صدا بزنیم».

بعضی وقت‌ها شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها شوخی‌های موقعیّت است. یک بار بچّه‌ها مدّاحی را برای مراسم مولودی آورده‌ بودند، ولی مدّاح کمی قضیّه را جدّی گرفته بود. بلایی سرش آمد که بعید است دیگر  جلسه‌ی روضه را با جلسه‌ی مولودی قاطی کند. مدّاح شعرِ مولودی را با آهنگِ غم‌آلود می‌خواند. هم‌زمان بعضی از بچّه‌ها کف می‌زدند بعضی هم بلند گریه می‌کردند. این وسط، یک از بچّه‌ها هم بلند می‌گفت «به به، به به». یکی از بچّه‌های موبایل نوکیای ساده‌ی 11 دوصفر داشت. او درِ پشتِ گوشی را باز کرده و آن را عمود به بدنه‌ی گوشی چسبانده بود و گوشی را هم افقی توی دستش نگه داشته بود؛ تمثیلی از فیلم‌برداری. (فرض کن درِ گوشی همان مونیتورِ فیلم‌بردار است!) بعد هم به مدّاح نزدیک می‌شد، یک چشمش را هم می‌بست که مثلاً دارد دقّت می‌کند و با ریزبینی فیلم‌برداری می‌کند. کنشی که بچّه‌ها را از خنده کشته بود!

اسکول کردن دیگران، یکی دیگر از مایه‌های مزاح بچّه حزب‌اللهی‌هاست. بچّه‌ها بعضاً در مصاحبه‌های‌شان چنین حالتی به خود می‌گیرند. شده دوستان به مجموعه‌ای رفته‌اند و آن مجموعه را بیگانه با روحیّه‌ی حزب‌اللهی و مطالبه‌گری‌شان دیده‌اند و کلِّ مجموعه را دست انداخته‌اند. مثلاً گفته بودند: «من موسیقی‌های مختلفی گوش می‌دهم. آقا هایده و حمیرا عجب صدایی دارند... راه حلِّ ما تساهل و آسان‌گیری است و ما هیچ وقت مسئولی به خوبی مهاجرانی نداشته‌ایم... آره، من حتماً رهبری را قبول دارم. ولی ایشان هم باید خودشان را در معرضِ رأی مردم بگذارند، تا ببینیم اصلاً مردم ایشان را می‌خواهند یا نه!»

(پ) تزیینی‌جات

تزیین بخشِ آخر غیرِ ضرور هر طبخی است. منتها نه می‌توان تأثیر آن را کتمان کرد و نه حتّی می‌توان نادیده‌‌اش گرفت. هر غذایی تزیینیّاتی دارد. شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم تزیینیّاتی دارد. این تزیینیّات بیشتر کلیشه‌هایی است که از بیرون درباره‌ی آن‌ها ساخته شده است. این کلیشه‌ها طبعاً نمی‌تواند اشتباه باشد، ولی همان قاعده‌ی تزیینِ طبخ را دارد. جا زدن این تزیینی‌جات به جای اولیّه‌جات و تهیّه‌جات اشتباهِ لپی است. (کما این همین حالا هم تصوّر این است که هر سه این واژه‌های غلطِ غیرِ مصطلح! هستند که نویسنده از آن استفاده کرده است.)

یکی از کلیشه‌های رایج، جشن پتو است. نمی‌توان جشن پتو را به عنوان یکی از شوخی‌های تقریباً خشن حزب‌اللهی‌ها نادیده گرفت. ولی ممکن است کسی ده سال دانشجو باشد و یک بار هم برایش جشن پتو نگیرند. این شوخی حتماً باید یک دلیل منطقی داشته باشد. تازه با آن دلیل منطقی، خودِ عمل نه آن قدر طولانی است و نه حتّی اصل. بلکه نوعی کنش نسبتاً سریع است که خیلی زود هم تمام می‌شود. آن دلیل منطقی باید در حدِّ یک اتّفاقِ مهم در زندگی حزب‌اللهی باشد؛ مانند متأهّل شدن.

شوخی‌های احمدی‌نژادی یکی دیگر از کلیشه‌هایی است که درباره‌ی نوعِ شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها جا زده می‌شود. هیچ کس نمی‌تواند کتمان کند که بخشی از شوخی‌های احمدی‌نژاد با شوخی‌های حزب‌اللهی‌ها هم‌پوشانی دارد، ولی شوخی‌های احمدی‌نژاد -که گاهی ناخواسته از هوشِ هیجانی‌اش ساطع می‌شد- بیشتر به میانگینِ شوخی‌های مردمانِ ایران نزدیک‌‌تر است تا به متوسّطِ شوخی‌های حزب‌‌اللهی‌ها.

کلیشه‌ی حاجی-سیّد با تمِ یخ و از دهان افتاده هم‌چنان جریان دارد. البته خوشبختانه این نگاه از بین ایرانی‌های امروزی و واقع‌بین‌تر دور شده و بیشتر در طیفِ مانده‌درتاریخِ خارج‌نشین کاربرد دارد. البته کلیشه‌ی «برادر» حتماً مسموع است. (ولی معادلش برای خانم‌ها یعنی «خواهر» حتماً کلیشه‌ای و تزیینی است.) امّا برادر، یا حتّی عزیز دلِ برابر به تأسّی از فیلم مارمولک- کاربرد دارد. حتّی سردبیر این نشریه هم عادت در استفاده از این واژه‌ی دوست‌داشتنی دارد؛ «برادر».

پس‌نوشت:

هفته‌ی بعد هم مطلب خواهم گذشت. معلوم است دیگر.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

اپلِ شهاب یا نوت‌بوکِ علی‌رضا

یا لطیف

پیش‌نوشت:

این نوشته‌ بدنه‌ای دارد که من در زمینه‌اش چیزی نمی‌گویم. ساکتم. به اسمِ بدن‌نوشت. انتقادی است. من در پس‌نوشت کمی درباره‌ی این بدنه حرف زده‌ام. جدای از درستی یا نادرستی این بدن‌نوشت، مهم این است که بدانیم این دست نگرش به روحانیّونی که از های‌تک بهره‌ می‌گیرند بین آدم‌های مسلمانِ باهوش طرف‌دارانی دارد. رواج چنین دیدگاهی و در پسند بودنش خیلی جالب نیست.

بدن‌نوشت:

چند شب پیش درگیر بحثی بودیم با بَروبَچ درباره‌ی این که مثلا یک روحانی، که عمّامه‌ی محترمِ مشکی یا سفید به سر دارد و از های‌تک استفاده می‌کند، چه جور پدیده‌ای است. خوب است، بد است؟ مثلاً آی‌فونِ 5 دارد یا مثلاً نوت‌بوکِ 11 اینچ دارد یا مثلاً خودروی گران‌قیمت سوار می‌شود.

بحث بین من و رسول و وحید و امین بود. رسول کارشناس ارشد جامعه‌شناسی، وحید کارشناس‌ ارشد گیاه‌پزشکی، امین کارشناس ارشد جامعه‌شناسی.

من: بچّه‌های اَپلِ شهاب را دیده‌اید؟ از این جدیدهاست؟

رسول به تأسّف سر تکان می‌دهد.

رسول: بله. از این جدیدها...

من: به نظر شما مشکلی دارد؟

امین: به نظرت همه‌ی مردم می‌توانند از این موبایل تهیّه کنند؟

من: از همین جدیدها؟! خوب معلوم است نه. قیمتش فکر نکنم زیر 2 میلیون آمده باشد.

امین: دو بحث است؛ یکی این که یک روحانی چه احتیاجی به موبایل 2 میلیونی دارد و دوّم این که آیّا این در سطح متوسط مردم هست یا نه.

من: چه اهمیّتی دارد؟

رسول: اهمیّتش این است که در این موارد نظر عُرف مهم است. عُرف است که معلوم می‌کند چه چیز تجمّلی و گران است و چه چیزی در سطح عموم. اگر یک کالایی در نظر مردم تجمّل باشد، خوب تجمّلی است. اگر هم عرف، یعنی عموم مردم بگویند این کالا گران نیست و معمولی است، معمولی است. در این موارد معیار عُرف است.

من: بعد این عرف معیار چه چیزی است برای یک روحانی؟

رسول: معیار زیِّ طلبگی. یک روحانی باید زیِّ طلبگی داشته باشد یا نباید داشته باشد؟ این را امام گفته و از روحانیون خواسته که آن منش طلبگی را فراموش نکنند. بعد منش طلبگی هم ایجاب می‌کند یک روحانی سطح زندگی‌اش یا در حدِّ متوسطِ مردم باشد یا از آن ساده‌تر باشد.

من: خوب؟

امین: این که یک روحانی وسیله‌ای را بخرد که بیشتر مردم نتوانند بخرند مخالفِ زیِّ طلبگی است.

من: یعنی شما با پول‌دار بودن یک روحانی مخالف هستید؟

امین: نه چه ربطی دارد؟ یک روحانی می‌تواند پول‌دار باشد، ولی نباید این پول‌داری را به رخ بقیّه بکشد. این به نوعی دنیاخواهی است.

من روی «به نوعی دنیاخواهی» است فکر می‌کنم. تا این‌جای بحث امین و رسول به شدّت مخالفِ اپلِ شهاب هستند. رسول معتقد است وقتی یک روحانی زندگی‌اش به زرق‌وبرق‌های دنیایی که ضروری هم نیست آغشته می‌شود دیگر نمی‌تواند به مردم بگوید که مثلاً ساده ازدواج کنید.

رسول: فرض کنید مردم همین روحانی را که مثلاً موبایل گران‌قیمت دارد یا ماشینِ مدل بالا سوار می‌شود را توی خیابان ببینند، بهش چه می‌گویند؟ چه نظری درباره‌شان دارند.

امین: حتماً می‌گویند نگاه کن این هم از آخوندها که این‌همه ما را به خدا! دعوت می‌کنند، ولی خودشان گرایش به دنیا دارند.

من جمله‌ی خاصّی نمی‌گویم. اصولاً آدمی نیستم که بخواهم جمله‌ی خاصّی بگویم. من سعی می‌کنم در بحث‌ها بیشتر گوش بدهم. چون تا به حال از گوش دادن بیشتر چیز نصیبم شده تا حرف زدن. ولی اگر بخواهم حرف بزنم، دیگر بدجوری حرف می‌زنم. ولی ساکتم. [همیشه از سکوت گردن قضاوت‌های جالبی دستم می‌آید. توی دانشگاه، هم‌کلاسی‌هام به شدّت از این که روحانی با اوباما صحبت کرده‌اند خوشحالند، و مُدام این را برایم تعریف می‌کنند و خوشحالی‌شان را بروز می‌دهند. بعد از ظهرش هم یکی از دوستان به شدّت ناراحت است و این ناراحتی‌اش را برایم بروز می‌دهند. هر دوی این آدم‌ها دغدغه دارند، درست نیست چشمه‌ی جوشان این دو تا آدم را که از آن دغدغه فوران می‌کند کور کنم. باید گوش بدهم. این بیش‌تر به دردِ یک داستان‌نویس می‌خورد!]

رسول: بعد چرا باید این‌ها برای یک منبر یک میلیون یا حتّی در مواردی که من خودم شاهد بودم بیشتر هم بگیرند؟ چرا؟

این جور جاها من یک جمله‌ی خنثی دارم:

من: البته فرق است بین دادن و گرفتن.

وحید که لهجه‌ی یزدی‌اش در سرعتِ صحبت‌کردن و فورانِ دغدغه‌اش تأثیری جهش‌آمیز دارد، جنبه‌ی دیگر از بحث را پیش می‌کشد:

وحید: اصلاً این که پناهیان روی منبر تبلت دستش می‌گیرد یعنی چی؟ من این را نمی‌فهمم.

امین ارادتِ ویژه‌ای به علی‌رضا پناهیان دارد و ناگهان گوشش می‌جنبد و ضربه‌ای را حس می‌کند. من مثل خری که موز بخورد کیف می‌کنم:

من: امین جان من ازت معذت می‌خواهم. ولی تحویل بگیر.

امین: این چه ربطی به دنیاطلبی دارد وحید؟

وحید تند و پرشور صحبت می‌کند:

وحید: نه دیگر. یعنی چی این تبلت؟ (من حرف وحید را قطع می‌کنم: البته آن تبلت نیست، نوت‌بوک است) حالا هر چی! مثلاً چرا کاغذ دست نمی‌گیرد. چهار تا حدیث بیشتر که نمی‌خواهد بخواند؛ آن‌ها را هم از روی نوشته بخواند یا از روی کتاب بخواند اشکالی دارد؟ چه اشکالی پیش می‌آید که او باید از روی تبلت بخواند؟

امین: حالا این که از روی تبلت بخواند چه عیبی دارد؟

وحید: من می‌گویم تبلت چه ضرورتی دارد. ضمناً مگر آن روستایی‌ها می‌داند تبلت چیست (من تذکّر می‌دهم: نوت‌بوک) حالا چه فرقی می‌کند! اصلاً عامه‌ی مردم ما در شهرستان‌های کوچک همچین وسیله‌ای دارند؟ اصلاً این وسیله روی منبر چه پیامی دارد؟

رسول: پیامش این است که پناهیان دارد می‌گوید وقتی این وسیله هست دیگر نیازی به من نیست.

وحید: دقیقاً.

امین هم مثل من به منفعلین بحث می‌پیوندد.

رسول: یکی از شاگردان آقای مصباح از دوستان من است. حاج آقای فاضلی است. من قم که می‌روم بهش سر می‌زنم. او یک کتاب‌خانه داشت که تویش بیشتر از 5 هزار نسخه کتاب بود. دفعه‌ی قبل که رفتم خانه‌شان دیدم از آن کتاب‌خانه‌ی بزرگ، فقط یک قفسه با سی چهل تا کتاب باقی ماند. بهش گفتم حاج آقا آن کتاب‌خانه‌تان چی شد؟ گفت همه‌اش را فروختم. گفتم چرا؟ گفت نیازی ندارم. الان همه‌ی آن کتاب‌ها را توی همین چند تا دی‌وی‌دی دارم.

رسول اجرا کرد که نزدیک بود «دست بیاندازد و دهان خودش را» به قول حاج آقای قاسمیان «جِر بدهد».

رسول: یعنی چی؟ بابا خودِ آن کتاب‌ها موضوعیّت دارد. خود تورق و گشتن یک مطلب توی کتاب‌ها موضوعیّت دارد. خودِ بحثِ کتاب و کاغذ مهم است. این خودش یک بحث مهم است که چرا باید آخوند ما توی این دام بیافتد که فکر کند هر چیزی که در دنیای واقعی هست، معادلش هم می‌تواند در دنیای مجازی باشد با همان کارکرد. این طور نیست. چرا روحانی ما نمی‌فهمد که خودِ کتاب، حضور کتاب اهمیّت دارد. و دی‌وی‌دی معادلش در دنیای مجازی، نمی‌تواند کارکرد کتاب را داشته باشد. وقتی این را نفهمد، با تبلت روی منبر حاضر می‌شود. فکر می‌کند تبلت می‌تواند برایش کار کتاب را بکند.

وحید: تو فرض کن مثلاً همین فردا آقای مکارم به جای کتاب، با تبلت و نوت‌بوک توی کلاس درسش حاضر شود، به نظرت خیلی مسخره است؟ این هم مثل همین است. یک چیزهایی توی تاریخ علمی و دینی مملکت ما هست که باید آن‌ها حفظ بشود.

رسول: اگر قرار است نوت‌بوک و تبلت روی منبر موضوعیّت داشته باشد، دیگر چه نیازی به حضور توی روحانی هست؟

امین: بالاخره آن هم دارد از تکنولوژی استفاده می‌کند.

رسول: ما هم استفاده می‌کنیم. ولی باید حدودش را هم معلوم کنیم. ما توی دانشگاه یک استاد زبان داشتیم، خیلی خوب این نکته را فهمیده بود. او ما را منع می‌کرد از این که توی نرم‌افزار و توی کامپیوتر دنبال واژه‌ها بگردیم. می‌گفت حتماً توی یک دیکشنری واقعی، نه مجازی، دنبال معنای کلمه‌ها بگردید. چون خود این جست‌وجو و گشتن دنبال واژه موضوعیّت دارد. این خودش یک نوع یادگیری و کلاس درس است. چون حداقلش این است که شما که می‌خواهی یک واژه را پیدا کنی چشمت به چهار تا واژه دیگر هم می‌افتد. و این اثر دارد.

وحید: تو فکر می‌کنی از دلِ این دست تحقیق‌ها عالم بیرون بیاید؟ مثلاً اگر بگویی درباره‌ی غیبت صحبت کن. بیاید فقط کلمه‌ی غیبت را توی نرم‌افزار بزند، بعد حدیث‌ها را کنار هم بگذارد و اسمش را بگذارد تحقیقی درباره‌ی غیبت! این شد کار دینی و تحقیق دینی؟

رسول: بعد همان حدیث‌های توی نرم‌افزار را کنار هم بگذارد و بیاید روی منبر به مردم بگوید ببینید این هم معنای غیبت. فکر می‌کنی این منبر اثر دارد؟

من: پناهیان خودش منتقد غرب است و تقریباً تمدّن غرب را در هر سخنرانی‌اش می‌زند.

رسول: ولی با این کارش، خودش خودش را نفی می‌کند. این‌ها کنار هم که گذاشته می‌شود مردم را اذیّت می‌کند. مردم می‌بینند این‌ها حرف‌شان با عمل‌شان نمی‌خواند. نمونه‌ای از مدیریت آن‌ها را می‌توانی در قم ببینی. آن از پروژه‌ی منوریل، آن هم از نحوه‌ی شهرگردانی قم. یعنی توی قم که راه می‌روی فکر نمی‌کنی شهری از این بی‌صاحب‌تر هم ممکن است وجود داشته باشد. این یک نمونه مشخّص از برخورد آن‌هاست. و خودِ مردمِ قم، چه دیدی نسبت به روحانیّون دارند؟ تا به حال پرسیده‌ای؟ یک بار من به بچّه‌ها می‌گفتم اگر قم مثلاً توی بحث حجاب، اجبار چادر را بردارد، به قدری این شهر مشکل دارد، با همان برداشتن چادر کلّا شهر از دست می‌رود. یعنی با همین یک کار، شهر می‌رود روی هوا. دیگر هم نمی‌توانند جمعش کنند. خوب چرا باید این‌جوری شود؟ این سؤال جدّی است؟

پس‌نوشت:
0. من: این که چه چیزی در نظر عرف تجمّل است و مخالفِ زیِّ طلبگی است، در یک جمع سه نفره قابل تشخیص نیست. یعنی سه نفر آدم نمی‌توانند یک جا بنشینند و بگویند طبق نظر عرف این مخالفِ زیِّ طلبگی است. متأسّفانه دوستان به جهل مرتبه‌ی دویم مبتلا هستند. (همان چیزی که روحانیّون بهش می‌گویند جهل مرکّب) اوّل این که عُرف چیست و عُرف چه وقت عُرف مؤمنین است؛ این‌ها همه جزء بحث‌های پرچالش است. یحتمل هم باید در اصول فقه در موردش بحث کرد یا در خودِ فقه. این طور نیست که تو توی اتاق بنشینی و بگویی عُرف همین است  که من می‌گویم و مدّعی باشی با دقّت بالایی عُرف همانی است که من می‌گوییم. این یک اشتباه است. تازه عُرف روستایی با عُرف شهری فرق دارد. تازه با بودِ کلان‌شهری مثل تهران، نمی‌توان عُرفِ ایوان شمس را با عُرفِ مثلاً شاه عبدالعظیم (ره) یکی گرفت! هیچ کدام این پیچیدگی‌ها در بحث بالا لحاظ نمی‌شود. چرا؟ چون دور هم هستیم. عرف هم یک عرف است. نه تاریخی دارد و نه ریشه‌های اجتماعی و طبقاتی. عرف موردِ بحث بچّه‌ها یک عرفِ ساده شده‌ی مطلق است. این درباره‌ی اَپلِ یا هر وسیله‌ی خوبِ دیگری که شهاب مرادی ازش استفاده می‌کند درست است. البته از نظر من اپل در هیچ عُرفی، تجمّل نیست. البته من منکر زیِّ طلبگی نیستم، منکر معیارهای ساده‌ای هستم که دوستان در این‌باره لحاظ می‌کنند.

امّا این که استفاده‌ی یک روحانی روی منبر از های‌تک نفی کننده‌ی خودش است، درست نیست باز هم. می‌فرمایید های‌تک جای کتاب را نمی‌گیرد؛ این حتماً درست است. این هم درست است که کتاب موضوعیّت دارد و خودِ کتاب و قلم و نوشتار مهم است. این‌ حرف‌های رسول، که اتّفاقاً آدمِ عمیقی است نسبتاً، کاملاً درست است. هرگز نمی‌توان با این بحث رسول مخالفت داشت. چون کتاب به ما هو کتاب مهم است و موضوعیّتش فرق دارد با معادلِ مجازی‌اش. ولی یک چیزِ مجازی، ولو روی منبر نفی کننده‌ی چیز حقیقی نیست. درست است که آن چیز مجازی، یعنی نرم‌افزار یا ای‌بوک، جای کتابِ واقعی و مجلّد را نمی‌گیرد، ولی استفاده از ای‌بوک، به معنای نفی real book نیست. استفاده از نرم‌افزار هم نفی‌کننده‌ی کاغذ نیست. جایگاه‌ها معلوم است، کارکردها هم معلوم. مثلاً بعید می‌دانم روحانی محترمی که روی منبر از های‌تک استفاده می‌کند بی‌توجّه به اهمیّت کتاب باشد. او به کارکرد تکنولوژی نگاه می‌کند و فکر می‌کند این تکنولوژی در مواردی می‌تواند در مهارِ او باشد. بی‌راه هم فکر نمی‌کند. این هم از نوت بوکِ علیرضا پناهیان.
راستی حرف‌های مردم‌شناختی رسول درباره‌ی مردم قم، یا دیدِ مردم، یا آن طلبه‌ی شاگرد آقای مصباح، خودش یک نوع تحقیق جامعه‌شناختی است که با حرف‌های دورهمی و ساده‌انگارانه کمی فرق دارد. به آن‌ها توجّه شود لطفاً.




1. درباره‌ی رابطه با آمریکا باید نکته‌ای را عرض کنم. این نکته خیلی مهم است: انقلاب اسلامی یک کار مهمّش همراهی مردم در همه‌ی عرصه‌هاست. یعنی نمی‌شود آدم‌های انقلابی خودشان تخته‌گاز بروند و بعد فکر کنند مردم خودشان می‌آیند. یا مردم را به زور خواهیم برد. خیر. انقلاب اسلامی در هر شرایطی باید همراه مردم گام بردارد. نظر مردم، اقناع مردم، جزء کارهای انقلاب اسلامی است. این داستان هم همین طوری است. برای جمعی از مردم این سؤال مطرح است که اگر ما با آمریکا رابطه‌ی حسنه‌ای داشته باشیم، بسیاری از مشکل‌های ما حل می‌شود یا آمریکا در این راه به ما کمک می‌کند. این که بسیاری از مشکل‌های ما در ارتباط با آمریکا حل می‌شود، چندان بیراه نیست. این را نمی‌شود کتمان کرد. ولی مردم ما نیاز به صحنه‌ها و محک‌هایی دارند تا متوجّه شوند که این کشور در برخوردهایش صداقت ندارد. موضعش هم موضع یک انسان واقعاً بی‌طرف و شریف نیست. آمریکا نماد انسانی است که باور دارد که باقی کشورها باید آن طوری که آن‌ها فکر می‌کنند، بیاندیشند. این‌ها گزاره‌هایی است که نظام به‌شان اعتقاد دارد. مردم هم باید هم‌اعتقاد با انقلاب اسلامی در این مواضع شوند. این کار با تکنیک‌ها و روش‌ها صورت می‌گیرد. یعنی مردم خودشان باید به این نتیجه برسند. ما هم نمی‌توانیم مردم را زور کنیم. شاید همین برخورد و گفت‌وگو و برخی رفتارهای نادرست و حق‌به‌جانب آمریکایی‌ها ما را متوجّه کند. اگر این اتّفاق بیافتد، شما نیاز به کار تبلیغاتی ندارید. به سادگی مردم قانع می‌شوند. به نظرم در همین داستان هم تا به حال آمریکایی‌ها در برابر صداقتِ رییس جمهور ما و در برابر صمیمیّت و درست‌کاری آقای دکتر ظریف، مواضع فریب‌کارانه و دروغ‌پردازانه‌ای گرفته‌اند. به قطع و به یقیین و به طبع و به لزوم و به حتم باید ما به رییس جمهورمان بیشتر از آمریکایی‌ها اعتماد داشته باشیم. آن که راست می‌گوید آقای دکتر روحانی است و آن که دروغ می‌گوید حتماً دولت آمریکاست.

2. مطلبِ بعدی را انتهای هفته‌ی بعد خواهم نوشت.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری