تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فحش» ثبت شده است

زِ رقیبِ دیوسیرت به خدای خود پناهم

تقدیم به مسئولی که این آخرِ سالی باید حساب کند، قبل از این که به حسابش برسند. واقعه‌ی زیر صد در صد واقعی و یکی از جالب‌ترین روایت‌هایم در سال 93 بوده است:

طبقه‌ی نهمی بود. مسئول آفرینش‌های ادبی هم. هیأتی و میان‌دار هم. از میانِ شاعرانِ هیأتیِ میان‌دار، گل‌چین شده بود با دستِ روزِگار و مردی که خوش‌تیپ‌ می‌خواهد خودش را. و شد مسئول. رفتم دفترش، دیدم دو تا از آن میان‌دارهایی که قبل‌تر در هیأت دیده بودم‌شان، در دفترش نشسته‌اند. میان‌دارهای هیأتِ مدّاح معروف که دستِ کم حقّش در میانِ بگیروببندهای مرسوم، فرهنگ‌خانه‌ای، خانه‌ی هنری، چیزی است که شاید بهش رسیده باشد. نشستم. میان‌دار-مسئول آفرینش‌های ادبی گفت: «رمان را من نخوانده‌ام، ولی دو نفر از کارشناسان خوانده‌اند. گفته‌اند مشکل‌های زبانی دارد.» گفتم: «مشکلِ زبانی؟» گفت: «آره. مثلا از صددِ... یعنی چه؟» گفتم: «یعنی به خاطرِ... یا به قصدِ...» گفت: «نه. ما این واژه را در زبانِ فارسی نداریم.» منظورش از ما را نفهمیدم. من بحث نکردم، با این که من در این‌باره بی‌راه نگفته بودم، ولی عوضش درآمدم: «در یک کاری که بالای 60 هزار واژه‌ای است، این اشکال‌ها پیش می‌آید و قابل رفع است.» چون واقعا داشت اشکالِ ویرایشیِ فنّیِ جزیی می‌گرفت. تا آخرِ گفت‌وگو هم مثلِ این‌هایی که مچ‌گیرانه مناظره می‌کنند از خیرِ این از صددِ نگذشت. گویی خیلی بهش مزه کرده. گفتم: «شما کار را می‌خواهید یا نه؟» گفت: «بله.» گفتم: «چند؟» گفت: «نظرِ خودت چند است؟» توضیح دادم: «طبقِ قراری که با مدیر پیش از شما گذاشته بودم، 15 میلیون تومان.» گفت: «نه. خیلی زیاد است.» گفتم: «این عدد برای یک رمان سیصد صفحه‌ای معقول است و پول‌های بیش‌تر از این هم می‌گیرند.» برایش توضیح دادم که همین روزها دارم در جایی کار می‌کنم که قراردادهای بیست سی میلیونی بسته‌اند؛ بل‌که بیش‌تر. زیرِ بار نرفت. گفت: «نه. خیلی زیاد است. تازه این کار با انقلاب هم زاویه‌هایی دارد و همین طور با روحانیّت.» من نمی‌توانستم پاسخِ این حرفِ کلّی را بدهم. کلّا من در جواب دادن به حرف‌های کلّی بسیار ناتوانم. و ذهنم هنگ می‌کند و نمی‌دانم چطور باید جواب این دست فرمایشات را بدهم. پیشِ خود شوخی کردم با خودم: «اگر کاری با انقلاب و روحانیّت زاویه داشته باشد، کم‌تر می‌ارزد دیگر!» گفت: «آخرش چند؟» گفتم: «شما می‌توانید پولِ کار را بدهید و آن را بخرید، ولی انتشارش را بسپارید به جایِ دیگری. آن‌ها هزینه‌ی انتشار را بدهند.» کاری که به نظرِ خودم، به نفع‌شان بود. گفت: «نه. این کار که دزدی است.» من مانده بودم کجای این کار دزدی است. گفتم: «این کار را خیلی‌ها انجام می‌دهند. مثلا...» نگذاشت جمله‌ام را تمام کنم. با عصبانیّت گفت: «هر کس این کار را می‌کند به آن‌جای ننه‌اش خندیده است.» عجب، مسئول-میدان‌دار-مدّاحِ باادبی؛ آفرینش‌های ادبی. صلواتِ دوّم را بلندتر بفرست به خاطرِ این آفرینشِ ادبی که کردی حاجی، شاعر، مدّاح، هیأتی، مسئول؛ آفرینش‌های ادبی. البته از دلِ آن پاتوق‌های مثلا هیأتی، ادبیاتِ به‌ز اینی بیرون نمی‌آید. گفت: «ولش کن این پیشنهادها را. آخرش چند؟» گفتم: «همان 15 تا.» گفت: «من سه تا بیش‌تر نمی‌دهم.» من هم حاضر نبودم کار را سه میلیون بدهم. تازه سه میلیونی که معلوم نبود بشود یا نه. ندادنم هم فقط به خاطرِ پول بود؛ هیچ ربطی به ادب و دین و خدا و پیامبر ندارد. پولش کم بود، کار را ندادم. گفتم: «نه. خواهش می‌کنم ادامه ندهیم، و پرونده را تمام کنیم. همین‌جا کات بدهیم.» گفت: «من بیش‌تر از این نمی‌توانم هزینه کنم.» بعدش ادامه داد: «تازه حاج آقا هم ممکن است ناراحت بشود.» رییسش را می‌گفت. گفتم: «حاج آقا چرا؟» گفت: «آخر تو به حاج آقا در جایی از کار متلک انداخته‌ای.» بلافاصله گفتم: «به حاج آقا تکه انداختم، به امام که نیانداختم.» خندید: «پس برو پولت را از امام بگیر.» از این جمله هم خوشم آمد. گفتم: «ولی حاج آقا نقدپذیر است.» با خنده‌ای که یعنی از خیلی چیزها خبر ندارم پرسید: «چند سال است حاجی را می‌شناسی؟» گفتم: «دو سه سال.» گفت: «من ده سال است می‌شناسمش...» دیگر چیزی نگفت. بلند شدم و از دفترش زدم بیرون. بدرقه‌ام کرد. بعدتر به یکی از رفقا گفت که اگر فلانی برای سایت آقا می‌نویسد، که دیگر نباید دنبال پول باشد. البته این حرفش به نظرم خنده‌دار آمد. آقای خامنه‌ای بابتِ نوشتن در سایتش، پولم را داده است؛ با یک رنج و نُرمِ حرفه‌ای. (با این که من گزارش‌نویسِ رامی نیستم، ولی هیچ وقت آن بنده خداها به من نگفتند بد بود، یا دیگر نیا، یا نمی‌خواهد بنویسی یا این جور بنویس.) ولی ایشان از آقای خامنه‌ای ولی فقیه‌تر شده بود. تازه اگر روزی روزگاری ایشان و مدّاح عزیزش و حاج آقایش همه‌ی منبرهای‌شان را مجّانی خواندند و گریاندند و گاهی رطب و یابس بافتند، من هم حاضرم مجّانی بنویسم. تازه منبر که کاری دینی است، رمان که غربی و جهنّمی و حدیث نفس است. بگذریم. هنوز نقطه‌ی اوجِ روایت مانده. دیگر آن حاج آقا که رییس هم بود خبری از این کار نگرفت که نگرفت.

اوجِ این روایت این‌جاست که همین کاری که با انقلاب زاویه داشت، برگزیده‌ی جایزه داستان انقلاب شد. به انتخاب کی؟ به انتخاب حوزه هنری! داوران چه کسانی بودند؟ محمد ناصری، احمد دهقان، محسنِ پرویز (معاون فرهنگی صفّارهرندی). آدم‌هایی که به نظر من، هم انقلاب را بهتر از آن مسئول و رییس و بررس‌هایش می‌فهمند، هم رمان را، هم قیمتِ بازار را. هم آفریش‌های ادبی را. 

پس‌نوشت: 

موافقین ۲ مخالفین ۰
میثم امیری

آخوندها، «آخوندا» نیستند!

به نامِ مهربان

هفته‌ی پیش رفتم قم. سه طلبه را زیارت کردم.

اوّلی. سین بود. انقلابی. داننده. مدوّن. گوش ندهنده. صدا کننده. راهنمای قویِّ چشمک‌زن. مُدام می‌خواست بگوید و روشن بگوید. آرمان‌خواهی تعریف کند. واقع‌گرایی بنا کند. جهان بسازد. جهان خراب کند. مؤدّب باشد. انقلابی بماند. انقلاب پشتِ انقلاب. بعضی‌ها را عزیز بنامد. بعضی را عزیزتر. طلبه‌ی نشان دهنده‌ی عقلانیّت همراه با انقلابی‌گری. سینما بخواند، ادبیّات تعریف کند، اخلاقی بزید. انقلابی بماند. آقا و امام را به یک چشم نگاه کند. اسلام را همه‌ی اسلام بنامد. خوش‌رفتار باشد. پیگیر و روبه‌جلو و با مرام باشد. نیمه شب به ما زنگ بزند که آقا شما قم ماندید یا رفتید. که گفتیم رفتیم و کف‌مان بُرید از مروّتش. از آدمیّتش. چیزی بین توکّلی در سیاست، طالب‌زاده در رسانه، امیرخانی در نوشته، جلال در متلک. ولی نه به اندازه‌ی توکّلی منصف‌نما، نه به اندازه‌ی طالب‌زاده عرفان‌مسلکِ ریشِ خوش‌رنگِ انقلابیِ انگلیش‌من، نه به اندازه‌ی امیرخانی خوش‌ذوق، نه به اندازه‌ی جلال شجاع. چون برخی جواب‌ها را زیرِ لب می‌دهد. خوش‌بین، منتقد، امیّدوار. گفت: «پیش‌آمده که توی خیابان راه می‌رفتم و یک نفر با موتور رد شد و گفت زنده باد عمّامه.» او گفت: «دوست داشتم که به او بگویم زنده باد نَنَت.» ولی مجموعه‌ای از اخلاقِ آخوندی از این انقلابی‌گریِ جلالیِ خوش‌رنگ و شیک و مستعد جلوگیری کرد. ولی می‌شد گفت: «زنده باد عمّت».

دوّمی هم سین بود. داستان‌نویس. ضدِّ انقلاب به معنای حوزوی واژه. آنتی همه چی. خوش‌برخورد. انسان. اخلاقی. سخی. جزنگر. منطقِ مظفّر. ایرادگیر؛ اگر بخواهد. پیدا کننده اشتباه از هر معصومی؛ اگر اراده کند. خطرناک. نه بی‌بی‌سی. نه بیست و سی. نه کدیور. نه رحیم‌پور. نه صانعی. نه مکارم. نه هیچ چی. شاید کمی وحید و سیستانی. و البته هرگز نه منتظری و نه دیگری. ضدِّ دیگری. باهوش. کمی منصف. بسیار دوست‌داشتنی. تهی از پیش‌فرضِ اخلاقی، پر از پیش‌فرضِ اخلاقی؛ در آنِ واحد. نمی‌دانی کدامش است. خوش‌معاشرت. خوش‌صحبت. مدارا و صلح و دوستی. کمی تودار. امنیّتی. طرح‌کننده. اعتماد به نفس. اشتباه را نمی‌پذیرد. درستِ مخالف را هم به راحتی نمی‌پذیرد. ولی منطقی. ولی فلسفی. ولی حوزوی. می‌گفت: «گروهی خدمتِ استادِ قدیمی درس می‌گرفتند. این بنده خدا از آن حوزوی‌های ضدِّ انقلاب بود. آن قدر هم دوزش زیاد بود که به دورانِ پیش از انقلاب می‌گفت پیش از طاغوت.» جای فکر دارد این حرف. چون حق و خدا تنها یکی است. راهِ حق، یک راه است. یک ولی دارد. این راهِ شیطان است که طاغوت‌ها دارد و اولیا. راهِ باطل است که راه‌ها دارد. متکثّر در ولی و سرپرست است. «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ

سوّمی امّا کاف بود. انقلابی. برق خوانده. علوم اجتماعی را در ارشد خوانده. طلبه است. با چفیه. ضدِّ آخوندها. درس‌ها را دانه دانه به حالتِ مدرسی می‌خواند. تا نفوذ کند در دستگاه‌ها آخوندها. ولی آنتی آخوند. از غذای‌شان نمی‌خورد. از مرجع‌های‌شان شهریّه نمی‌گیرد. با آن‌ها دوستی نمی‌کند. سعی دارد از آن‌ها تأثیر نپذیرد. ولی ریش بلندی دارد. ولی با چفیه است. ولی با نماز است. ولی نورانی است. ولی ضدِّ آخوندِ  فعلی است. خودش آخوند است. با سواد است. درس می‌خواند. باهوش است. ضدِ آخوندها و سیستم فعلی است. آن‌ها را بد می‌بیند. سیستم‌ها آن‌ها را نادرست می‌پندارد. از همه خفی‌تر عمل می‌کند. از همه زیرزمینی‌تر عمل می‌کند. آخرِ تقیّه است. آخرِ نگفتن است. ولی باور دارد. حرف نمی‌زند، عمل می‌کند. بحث نمی‌کند، راه را در ذهنش مرور می‌کند. چه باید کرد؟ «باید از اقدامِ دفعی جلوگیری کرد. نمی‌توان آن‌ها را ناگهان تغییر داد. بلکه باید عوض‌شان کرد. باید با حوزه‌های موازی کار را پیش برد» و «درس» و «سبک زندگی» و «همه چی» این حوزه‌ی فعلی را عوض کرد. یک انقلابی. یک چه‌گوارا + ریش. یک عمو فیدل. ولی چپ نیست. ولی سوسیال نیست. چطور تحلیل می‌کنی؟ «این دوگانه‌ها همه غلط است». «فقیر-غنی». «چپ-راست». «قوی-ضعیف». فقط یک دوگانه درست است: «ظالم-مظلوم». باید کنارِ دسته‌ی دوّم ایستاد مقابل دسته‌ی اوّل.

تو چه می‌گویی؟ کنار کدام می‌ایستی؟ همه را آخوند می‌خوانی؟ به همه یک جور فحش می‌دهی؟ باز می‌توانی بگویی: «آخوندها»! اگر این جور بگویی بی‌سوادی. امّلی. نمی‌شناسی. شناخت نداری. تو وقتی به آخوندها فحش می‌دهی باید بدانی به کدام‌شان داری فحش می‌دهی؟ این‌ها تازه سه آخوند بودند. آن هم از سه از چهار آخوندی که در یک روز دیدم. چهارمی‌اش جواد بود؛ قلاوند.

پس‌نوشت:

سعی می‌کنم تا آخرِ هفته باز هم حرف بزنم و هنرخانه و کتاب‌خانه را همان آخر هفته به‌روز کنم.

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری