تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

سترونی در تغییر (نقد رهش)

* این نقد با اندکی حذف -حذفْ بی‌اطلاع من- روز سه‌شنبه ۲۲/۱۲ در صفحه ادبیات و هنر روزنامه خراسان منتشر شده است؛ حذف بند آخر و چیزهایی دیگر.

سِتَرْوَنی در تغییر

دربارة «رهش» آخرین نوشتة رضا امیرخانی

میثم امیری

باید از ایران دفاع کرد؛ چه به نام، چه به ننگ.

دکتر جواد طباطبایی-

«رهش» حامل دیدگاه بسیار خطرناکی است که در همین ابتدا به آن اشاره می‌کنم. راویِ «رهش» می‌گوید: «برای من خانه مهم‌تر از شهر و شهر مهم‌تر از کشور است.» این یک نظر ضدِّ ملّی و بر خلاف مصالح میهن است. البته نویسنده -نه راوی- در فصل ۴ جمله‌ای می‌گوید که می‌تواند مقابل این دیدگاه بایستد. ولی جملة بالا بر روح راوی سیطره دارد و عصارة سخنان راوی «رهش» است؛ این اندیشة خطرناک در متنْ علاوه‌بر خودپسند بودن، هم راویِ تسلیم می‌شود، هم تبلیغِ تسلیم شدن. به ویژه آن‌که در صفحه ۷۹ راوی -تهران- توضیح می‌دهد که کاش صفوی می‌بود و نصف جهانی به آن ارزانی می‌شد یا زند می‌بود و ارگی طلایی... چنین نگاهی نشان می‌دهد که راوی دوست دارد کنش بر او واقع شود، علاقه دارد فعل بر او وارد شود. این اصلِ سخنِ این نقد است؛ راوی «رهش» ناکنش‌مند و مطیع است که حاضر است وطن را به خانه بفروشد.

با این چکیده، به بررسی ادّعای «رهش» می‌پردازیم که در پشت جلد آن نوشته شده است:

«رضا امیرخانی در رمان رهش موضوع توسعه‌ی شهری را دستمایه قرار داده و تأثیرات آن را بر عرصه‌های زندگی انسان معاصر در قالب داستانِ زوجی معمار در تهران امروز به تصویر می‌کشد.»

داستان بودنِ «رهش»؟

پرسش اوّل این است که آیا «رهش» یک رمان منسجم است یا نه؟ نه. «رهش» مسأله و توان قصه تعریف کردن ندارد. نویسنده اظهار نظر دربارة هر چیزی را به تعریف کردن داستان ترجیح داده است. «رهش» یک مقالة بلند است که بیش از آن‌که تحلیل درست و دقیق یک ماجرا در بستر داستان را پیگیری کند، در کارِ فروکاستن مسأله است و بیان نکردنش منهای یک فصل.

توسعة شهری

آیا «رهش» موضوع توسعة شهری را مد نظر قرار داده است؟ آیا در «رهش» شهر تهران دیده می‌شود یا شهر تهران در منطقة بالای اتوبان صدر؟ اگر «رهش»‌ دربارة چیز متعیّنی در شهر تهران باشد، بیشتر دربارة باغ کاشانک و خانة مادربزرگ و بازتاب نوری که از کلک‌چال تابانده می‌شود و سایه نارون و تابِ حیاطِ خانه پدری است و ور رفتن با خیالات کهنة گذشته. (مصاحبة رضا امیرخانی با یکی از نشریه‌های چهاررنگ توّجهم را جلب کرده است که به این قسمت مربوط می‌شود. یکی از نکاتْ تکرار این حرف بود که مادربزرگِ شهردارِ یک شهر (یا حاکمِ شهر) باید حتما اهل همان شهر باشد. اما بعدتر با خواندن فصل ۴ کارکرد این حرف از بین می‌رود. در این فصل نویسنده معتقد است شهردارهای تهران کوچک‌تر از آن بوده‌اند که تهران را به این روز بیاندازند.)

از آن‌جایی که «رهش» در نشان دادن چیزهای کوچکِ مرتبط با توسعه شهریِ بخشی از منطقة یک تهران نامتعیّن است، با چیزهای بزرگ نردِ هماوردی می‌بازد. نقد توسعه شهری در بخشی از منطقة یک تهران تنها با چگونگی قابل بیان است. مثلا نویسنده توانسته است چگونه با چتر پریدن را توضیح ‌دهد، ولی در باقی جاها -منهای ۵ صفحه- چگونگی با اخلال‌های ناداستانی همراه می‌شود. مثلا نویسنده می‌نویسد که شهرداری با آیین‌نامه‌های اشتباهْ بیماری فرزندش را حادتر کرده است. این‌ جمله برای سرمقاله روزنامه‌های سراسری مناسب است؛ در داستان باید گفت کدام آیین‌نامه و با کدام روش اجرا، چگونهْ بیماری ایلیا را تشدید کرده است. داستان مقام توضیح این چگونگی است و نشان دادن آن. «رهش» نمی‌تواند حتّی یک کوچه هشت متریِ برج‌زده ببیند. «رهش» حتّی فساد سیستماتیک و رشوه‌خواری قانونی و حراج هوا و تراکم و خلاف‌خریِ شهرداری تهران را به طور جزیی یا حتّی کلّی در قصّه نمی‌سازد.

بیماری

کودک «رهش» بیمار است. اگر تشدید بیماری کودک به خاطر آلودگی هواست و مادرْ دغدغه فرزندش را دارد و آن را از زمین و خانه‌اش مهم‌تر می‌داند، چرا درگیرِ جروبحث بی‌حاصلی با شهردار، شوهر، خودش و دیگران می‌شود که نه آغازی دارد، نه انجامی، نه ثمره‌ای؟ در فصل آخر هم دنبال این است که پدری برای بچه‌اش پیدا کند؛ پدری صوفی‌مسلک و چترباز و بی‌عمل.

حتی یک زن و شوهر

اگر «رهش» در کلیت موّفق می‌بود، می‌توانست داستان زندگی زوجی معمار را نشان دهد. (این که داستان زندگی زوجِ معمار را بتوان به داستان زندگی انسان معاصر (در کجا؟!) ارتقاء داد، ادّعای دیگری است که به اثرِ گفته شده ربطی نمی‌تواند پیدا ‌کند.) امّا آیا به راستی «رهش» دربارة زوجی معمار است؟ فرض می‌کنیم زن قصه معمار است که البته بیشتر در بند فرمول‌های معماری است تا این که فهمی معمارانه از شهر به ما بدهد. این که مرد قصّه معمار است، چگونه قابل فهم است؟ این‌که چنین مرد بی‌هنر و بی‌پرنسیبی چگونه معاون منطقه‌ای در شهرداری می‌شود در قصه مشخص نیست؛ چنان شخصیّتْ عنّین است که ورِ مکّارانه یا ریاکارانة شخصیتِ او در قصّه نشان داده نمی‌شود که بخواهد شهردار منطقه -احتمالا منطقة یک- شود. راستی چرا شخصیت زن قصّه با چنین مردی ازدواج کرده است؟ حال داستانی که نمی‌تواند زن و شوهری معمار یا حتّی یک زن و شوهر بسازد چگونه مدّعی است که داستان زندگی انسان معاصر را روایت می‌کند؟ یعنی «رهش» دربارة هر انسانی در هر شهری صادق است؟ حتّی شهری که در آن مادربزرگ شهردارِ آن شهرْ اهل همان شهر باشد؟ «رهش» اگر «رمان»ی منسجم می‌بود و می‌توانست ماجرایی دقیق را تعریف کند، می‌بایست زن و شوهری معمار را در طبقة ثروت‌مند تهرانی نشان دهد که شخصیّت زن دوست دارد با گذشته‌اش حال کند.

آیین «رهش»

آیینِ «رهش» حرف زدن است، نه نشان دادن یا تصویر کردن منهای یک فصل. تنها ادّعا می‌کند، غرولند می‌کند و شعار می‌دهد. شعارهایی که حتی بدیع هم نیست مثل صدّام دیروز و صدّام امروز. «رهش» حتی در بیان -پرداخت که بماند- دغدغه هم عقب‌افتاده است.

آیا با تغییرِ توضیحِ پشتِ جلدِ «رهش»، مشکلْ حل می‌شود؟ توضیحِ پشتِ جلد که احتمالا فهمی «جامع» از «رهش» بود، بهانة خوبی شد تا مقداری بیماری این اثر را توضیح دهیم.

توسعه شهری در بخشی از منطقه یک تهران

دوباره به این پرسش بپردازیم که چرا «رهش» نمی‌تواند در موضوع توسعه شهری در بخشی از منطقة یک تهران موّفق عمل کند؟ مثالی می‌زنم. قسمت مربوط به طبقة دوم اتوبان صدر را به یاد بیاورید؛ راوی «رهش» هم در طبقة دوم اتوبان صدر، کودک را سرپا نگه می‌دارد تا «شماره یک» کند و هم در صحنه‌هایی دیگر سازندگان آن را تحسین می‌کند و تنها به آن‌ها امید می‌بندد. اگر راوی به راستی پروژه پل صدر را ناکارآمد می‌داند، نمی‌تواند به همان نظامی‌ها دل ببندد. در واقع راوی نه با پیمانکار مشکلی دارد، نه با کارفرما که هر دو از یک گروه هستند و تفاوت فکری، فرهنگی، و خاستگاهی با یکدیگر ندارند.

شفاف نبودن نقد راوی

وقتی دربارة رویکرد نامنسجم «رهش» صحبت می‌کنم، در واقع دربارة شفاف نبودن نقد راوی در کلیّت اثر صحبت می‌کنم. به چه چیزی و به چه کسانی نقد دارد و چرا و در چه جایگاهی؟

اگر نویسنده مسأله «چگونه» گفتن می‌داشت، باید کمی اتوبان صدر را برای ما خاص توضیح می‌داد. یعنی مخاطب با طبقة دوم بزرگراه صدری دیگر روبه‌رو می‌بود، نه با آن پلی که هر روز ده‌ها هزار خودرو از روی آن عبور می‌کنند. فرض کنید در پروژة طبقة دوّم صدر، اساسا پای سازندة فرنگی در میان بوده است و نظامی‌ها تنها پیمان‌کار اسمی بوده‌اند و پورسانتش را دریافت کرده‌اند. این دست موضوعات بود که می‌توانست طبقة دوم صدر را تبدیل به موجودی خاص کند؛ رویکردی که در «رهش» غایب است.

سنّت‌زدگی نمایشی

دیگر این‌که این اوّلین بار است که امیرخانی دچار سنّت‌زدگیِ نمایشی شده است؛‌ نمایشی است چون برج مدرن‌زده را بهتر از خانة ویلایی توصیف می‌کند و اساسا ما هیچ دریافتی از حسِّ زیبایی‌شناسی زن در آراستن خانة ویلایی (که از کشور هم مهم‌ترش می‌داند! -«کذا فی‌الاصل»-) حتّی سردی و بهم‌ریختگی‌اش نداریم؛ برعکسِ برج که تا حدّی خاص و حتّی سمپاتیک تصویر می‌شود. این چه خانة مهم‌تر از هر چیزی است که هیچ تصویری از آن ارائه نمی‌شود؟ این نشان می‌دهد راوی و نویسنده دنبال چیزی در گذشته هستند که نمی‌دانند چیست و نمی‌توانند به درستی در امروز ترسیمش کنند. در واقع راوی زور می‌زند که به دنبال زندگی سنّتی باشد که مدرنیته در آن غایب است.

آیا رهشی در کار هست؟

با این توضیحات، «رهش» نمی‌تواند ما را متوجه نقدی منسجم و حساب‌شده و داستانی از توسعة شهری کند. چون جزئیات که جان داستان‌اند در آن غایبند. طبعا «رهش» نمی‌تواند علیه شهردار و شهرداری هم باشد.

آیا «رهش» می‌تواند -از هر چیزی- «رهش» کند و اساسا «رهش»ی در کار است؟ خیر؛ «رهشِ» فصل آخر و آن پریدنْ تحمیلی و نمایشی به نظر می‌رسد. چرا که «رهش» با شعر شاملو نشدنی است. امیرخانی در «رهشْ» علی معلم دامغانی -«معلم»ش- را ملامت می‌کند و به استقبال احمد شاملو می‌رود و شعر «قصه‌ی دخترای ننه دریا» که حتی نشانی از امیدِ شاملویی هم در آن دیده نمی‌شود؛ این در حالی است که شعر معلّم (در صفحه ۷۹) پرتوان و کنشگر است و دعوت به هجرت و شعر شاملو ناتوان و پذیرای رنج و محنت و نویسنده شاملو را انتخاب می‌کند. آیا امیرخانی می‌تواند هم‌سخن با شاعری شود که در همان «قصه‌ی دخترای ننه دریا» چنین می‌گوید؟

«دنیا زندون شده: نه عشق، نه امید، نه شور،

برهوتی شده دنیا که تا چِش کار می‌کنه مرده‌س و گور.

نه امیدی- چه امیدی؟ به‌خدا حیفِ امید!-

نه چراغی- چه چراغی؟ چیزِ خوبی می‌شه دید؟-

نه سلامی- چه سلامی؟ همه خون تشنه‌ی هم!-

نه نشاطی- چه نشاطی؟ مگه راهش می‌ده غم؟-

و شاملو در ادامة همین نگاه سرد و سیاه و مأیوس می‌گوید:

-«چی می‌جوره تو هوا؟

رفته تو فکرِ خدا؟...»

-«نه برادر! تو نخِ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی درآد، پوکِ نشا دون بزنه:

اگه بارون بزنه!

آخ اگه بارون بزنه!».

فضای ساخته شده در این چند بند و «آخ» در «آخ اگه بارون بزنه!» ناامیدی و حسرت شاعر را نشان می‌دهد. اگر این انتخاب و نتیجه‌گیری‌های ویران‌کننده در فصل ۴، تفنن و تُپُقِ امیرخانی نباشد، باید گفت «رهش»ی در کار نیست. «رهشِ» امیرخانی طبق «آخ اگه بارون بزنه!» و فصل ۴ ناممکن است. چه‌آن‌که اگر بارانی هم بارید، ذوق نکنید؛‌ باران نیست، «شماره یک» است.

و امّا فصل ۴

فصل چهارم «رهش»  را می‌توان جدا از کلِّ «رهش»  بررسی کرد؛ فصلی قابل توّجه که می‌توانست جدا از «رهش» منتشر شود، از آن جهت که به «رهش» هر چیزی می‌تواند اضافه یا از آن کم شود. لحن «رهش» به راوی زنی که تا به حال با او مواجه بوده‌ایم ربط ندارد. این فصل نوشته‌ای است ادبی -با کمی چاشنی خودآزاری و دگرآزاری- در نفی عمل و در نفی توفیق حکومت در تشخیص صحیح مسائل مملکت. نثر و لحنْ می‌کوشد بیهقی‌وار باشد با ارزش افزودة خشونت غیرِ انسانی. با این حال، برخی اختلال‌های تکنیکی و نثری چنان مانعی نیست که ما را از حرف نویسنده دور بدارد. این فصل ارتباط چندانی با سایر بخش‌های «رهش» ندارد مگر در یک مورد. و آن مورد این است که راوی می‌گوید آن‌ چیزی را که باید بر آن «شماره یک» کرد، تهران است و طبق منطقِ «خانه مهم‌تر از شهر و شهر مهم‌تر از کشور» به طریقی اولی بر ایران هم باید «شماره یک» کرد که در پایان «رهش» چنین می‌شود. در این فصلْ راوی -تهران- از خود بیزار می‌شود و به شدّت منفعل. (این را هم بگویم که از دیدگاه نویسندة فصل ۴، تعریف زن، معشوقِ مرد بودن است. گفته‌اند امیرخانی روشنفکر شده است؛ شما در این تعریف از زنْ روشن‌فکری می‌بینید؟)

باختنِ سیستان به تهران

انفعال و خودآزاری راوی -که دیگر خود رضا امیرخانی است با کسب تأنیث در جلد شهر تهران- متعیّن شده است؛‌ نه با کل «رهش» که با داستانْ کوتاهی از دوران سنّت که تا به امروز ادامه می‌یابد. «از جسمش ببرانید و بر جانش بخورانید.» گویی دستورِ عام‌مانند «سلطان» است در حقِّ ملّت یا وطن- که به دیدگاه نویسنده هیچ اختیاری از خود و هیچ درک و توانی برای تغییر ندارد و به «تن‌فروشی» رسیده‌ است. سلطانِ «خوش‌فراست» حاکم شرع زمان است و با ادبیاتی دینی «افتاء» می‌کند. یعنی اگر شهرداری هم در کار باشد در حدِّ «قزلباشان» است نه بیشتر؛ قزلباشان و اطفال خیابان‌گردی که بر خلاف جای دیگری از کتاب -در این‌جا- در خدمت «امر» مبتذلند. هم‌زمان با این داستان کوتاه ۵ صفحه‌ای (۷۹ تا ۸۴) تغییر نگاه امیرخانی هم دیده می‌شود؛ امیرخانیِ داستان سیستان به امیرخانیِ داستان تهران می‌بازد.

اوامر ملوکانه

امیرخانی کسی بود که در بیوتن با دریافتی شاعرانه از جمهوری اسلامی تمام حُسن مصلّای تهران را در ناتمام بودن ساختمان آن می‌دانست، ولی در این‌جا مصلّا استعاره‌ای است از بی‌عرضگی جمهوری اسلامی در ساختن ساختمانی که می‌پسندد و از این جهت به پهلوی و قاجار می‌بازد، با این که در مادّة منطقی استدلالْ فساد وجود دارد و آن هم این است که وجه مقایسه نویسنده بناهای برجسته و ممتاز در معماری بوده است که در چنین قیاسی دارالفنون نمی‌تواند وارد شود. باری؛ پیام دریافت شد؛ او حتّی از نفحات نفت هم عبور کرده است؛ در آن‌جا با تفکیک بین حکومت و دولت، نقد خود را زیر عبای حکومت به تنة دولت وارد می‌کرد. ولی در فصل ۴ «رهش»، نویسنده چنین تفکیکی را قائل نیست و این «سلطان» است که با «هامش»ها و «اوامر ملوکانه» خود ترتیب مملکت را می‌دهد و کاش «سلطان» دیگری می‌داشتیم؟ نظر راوی که چنین است: «کسی باشد که آدم را بخواهد.» -هر «کسی»؟- نویسنده مسئولیت تغییر را بر عهده نمی‌گیرد؛ از فعل‌های مجهول مدد می‌گیرد و منفعلانه به استقبال تغییر می‌رود ولو تغییری ننگین. با این توضیح، این ۵ صفحه که با کمی لکنت و نتیجه‌گیری سهمگین (هم‌چون نابودی کامل «امّ‌ّالقرا» و منطقا ویرانیِ ایران که با روایتی جبری‌مسلک و کنش‌پذیر بیان می‌شود) تا صفحه ۸۸ ادامه می‌یابد، تمام حرف را یک‌جا منتقل می‌کند.

حفظ مملکت

و امّا آن یک جملة امیدوارکنندة «رهش»:‌ امیرخانیِ فصل ۴ می‌گوید این که می‌شد در «ارزنه‌الرّوم» از سلیمانیه گذشت یا نهْ مهم است، نه این‌که متّهم چند روز زنده می‌ماند. این جمله وطن‌خواهانه است و کنش‌مند.‌ ولی در جایی دیگر، راویِ قصّة او راضی است که بخشی از این مُلک دست انگلیس باشد؛ این با جملة گفته شده در تضاد است. حرف امیرخانی در حفظ مملکتِ «محروسه»، پذیرفتنی است و مقابلِ آن انگلیس‌دوستی است و روشن است که در این یک جمله، کشور مهم‌تر از خانه -ولو خانة سلطان و آبروی او- است. با این حال باقی «رهش» منهای این یک جمله همان دیدگاه ضدِّ ملی گفته شده را پشتیبانی می‌کند؛ آن هم توسط نویسنده‌ای که در «جانستان کابلستان» می‌گفت هر بار که وارد ایران می‌شود، به شکرانهْ خاک وطن را می‌بوسد، ولی حالا  معیارِ «حق» در اثرش از بالا به خاک وطن «شماره یک» می‌کند و حاضر است آن را در تیول هر «کسی» -حتّی انگلیس- در بیاورد. (کاش نویسنده از این دیدگاه برگردد.)

پادشاهِ نازا

به طور خلاصه فصل چهار «رهش» توضیح این نکته است که پادشاه نازاست و مشکلْ نازایی پادشاه است؛ یعنی بن‌بست. البته پادشاه یک شاهِ سکولار یا حتّی «قبلة عالم» هم نیست؛ طبق این فصلْ پادشاه «اولی الامر»ی است که «مفتیان» به او نظر دارند و «امر» با اوست؛ در واقع او ولیِّ «امر» است و به خاطر پیروزی در یک «زورآزمایی علمیِ» قلّابی به «کمر» هم «تابی» می‌دهد. با این «مَلِک» و «مُلْکِ» در آستانة ویرانی باید چه کرد؟ هیچ؛ چه آن‌که عذاب قطعی است و باید منتظرش ماند و آن را پذیرفت و تسلیم شد. این تمام حرف کتاب است و تمام حرف امیرخانی؛ امیرخانی «رهش»یافته از گذشته «و من الله التوفیق.»


موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

چه می‌کنم این روزها؟

در این‌ ماه‌ها و احتمالا ماه‌ها و شاید حتی سال یا سال‌های آینده مهم‌ترین پروژه فکری و کاری‌ام هم‌آورد شدن با نوشته‌های سید جواد طباطبایی درباره ایران است. از بین همة اندیش‌مندان و فیلسوفان معاصر که در نوشتن و رسانه داشتن -و حتی گه‌گاه «کمپانی» روشنفکری تأسیس کردن- دستِ پرکاری دارند، جواد طباطبایی و دیدگاه‌هایش من را گرفته است. جسته‌گریخته حدود ۵ سال و با تمرکز بیشتر بیش از ۲ سال است که پیگیر نوشته‌ها، کتاب‌ها، سخنرانی‌ها و گفت‌وگوهای این اندیشمند ملّی بوده‌ام. لفظِ اندیش‌مند یا دانش‌مند ملّی را برای هیچ‌کسی دیگری غیر از طباطبایی نمی‌توانم استفاده کنم با این که نمی‌توانم وجود دیگری را کتمان کنم. با این حال صحبت درباره سید جواد طباطبایی و پروژه زندگی‌اش یعنی «ایران» تنها زمانی ممکن است که راه تحلیل موشکافانه و نقادانه از گفته‌های وی پدید آید. هیچ کنش‌گری از مجیز متفکری به جایی نرسیده است. این تحلیل موشکافانه و جامع برای من پدید نیامده است با آن‌که طباطبایی و زیستش در «مشکل»ی به نام ایران را پیگیری می‌کنم.  

البته در این بین کتاب و یادداشت می‌نویسم، سفر می‌روم و هر روز قلمم به مطلبی می‌چرخد و گاهی در راستای کتابی، اما نظریه بزرگی که در دل جدال با آن را در خود می‌پرورانم، ایرانی است که طباطبایی توضیح می‌دهد. البته هنوز نوشته‌های طباطبایی درباره اندیشه سیاسی در اروپا را پیگیری نکرده‌ام که شنیده‌ام در آن‌جا کولاک به پا کرده است. بلکه هر روز با قلم سربلند، غم‌گین و حماسه‌سرای او درباره ایران هم‌راه بوده‌ام. 

این‌ها را ننوشته‌ام برای آن که فرد یا افرادی را دعوت به مطالعة آثار سید جواد طباطبایی کنم. بلکه خواستم توضیح بدهم که کم‌کاری‌ام در وبلاگ به همین خاطر است. درست است در مجله ادبی الفیا و جاهای دیگری فعّالم. ولی ترجیح می‌دهم اندک دریافت‌هایم دربارة ایران -و فردیت متأثر از این سرزمین- را در قالب کتاب منتشر کنم. به همین خاطر وبلاگ کم‌کار شده است. با این حال، نوشته‌هایی را که در آن خط فردیتِ خودم پررنگ است و طبعا به ایران ربط می‌یابد و از سویی نمی‌تواند در کتابی منتشر شود، در این‌جا نشر می‌دهم. این هم خیلی حالت خاصّی است البته. با این حال این توضیح را به احترام مخاطبان وبلاگم داده‌ام که قویّا درگیر ایران و خوانش سید جواد از این ایران هستم. حتی در این روزها که مقارن با عروسی‌ام است، شب‌ها بی‌مطالعه سطر به سطر نوشته‌های سید جواد طباطبایی خواب به چشمانم نمی‌آید. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

سه پاره انتقادی به رفتار رفقای ریشو در انتخابات

اول: بی‌توجهی به رهبری
«مذاقهای سیاسی مختلف است؛ شما زید را می‌پسندی، شما عمرو را میپسندی؛ شما به زید رأی میدهی، شما به عمرو رأی میدهی؛ اشکالی هم ندارد؛ اینها مهم نیست، مهم این است که همه بیایند، همه باشند.» -96/02/17-
جمله‌های بالا، هیچکاه مورد توجه قرار نگرفت و در سیاست‌ها و تحلیل‌ها وارد نشد. حتی کسانی که خود را موظف می‌دارند که صحبت‌های رهبر را تکرار کنند، از بازگویی این مطالب عاجر بودند. تمام تلاش‌شان این بوده است که هر چه در چنته‌ دارند خرج کنند تا ملت را دو دسته کنند و دو گروه کذا درست کنند و آن‌ها را روبه‌روی هم قرار دهند. رسانه‌هایی که از بیت‌المال تغذیه می‌شوند و طبعا باید کوشش کنند تا راهبرد بالا به ثمر بنشیند، تلاش می‌کردند در سمت و سوی گفته‌های رهبری گامی برندارند. به جای آن‌که تبلیغات و تولید متن و کار رسانه‌ای معطوف به حضور حداکثری مردم باشد، تمام کوشش آن‌ها برای زدن رییس جمهور کشور و درست کردن دو قطبی بوده است. صدا و سیما و رسانه‌های نظام هیچ ایده‌ای برای جذب مردم نداشته‌اند؛ هیچ برنامه خلاق یا حتی نیمه‌خلاق برای این که «همه» بیایند، نساخته‌اند. خطرناک این است که رسانه‌هایی که باید خط را از رهبر انقلاب و سخنان ایشان بگیرند، به بنگاه سیاسی و حزبی تبدیل شدند. (بدی ماجرا این بود که رفقای حزب‌اللهی هم از همین الگوی رسانه‌ای تبعیت کردند و بعید است رفقا باور کنند که رهبر گفته باشد «مهم نیست» به چه کسی رأی می‌دهیم؛ مگر می‌شود، مگر داریم؟) بی‌اعتماد کردن مردم -آن هم گروهی که بیشتر پایِ کار نظام و انقلاب است- به یکی از ارکان نظام، در بلند مدت ضربه‌زننده است. القای حاکمیت دوگانه در کشور آن هم از سویی رسانه‌های نظام نمی‌تواند راه‌گشا باشد که اتفاقا راه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را برای رسیدن به آرمان‌ها سخت می‌‎کند. رفقا بیش از حد وارد دعوا شدند و سویه‌اش را تیز کردند؛ بی‌آن‌که باور کنند نه رییسی، حسین است، نه روحانی یزید. (جالب است حتی بعد از انتخابات هم از حضور عالی مردم هم حرفی به میان نمی‌آورند و نسبت به آن تحلیل و حسّی ندارند.)
دوم: دشمن‌نشناسی
رفقا توجه نکرده‌اند که هتّاکی به مقام ریاست جمهوری، راه نقد را می‌بندد. اگر در ایام انتخابات به رییس جمهور قانونی کشور، لقب دزد و دروغ‌گو و خائن و متقلب داده شود، چه پشتوانه‌ای هست که بعدتر همان فرد به نقدهای درست و اصولی گوش دهد و چه پشتوانه‌ای هست که دسته مهمی از مردم همان فرد را به عنوان رییس جمهور کشورشان بپذیرند؟ 
صریح‌تر سخن بگوییم، این دست هتّاکی‌ها و فحاشی‌ها تنها بی‌بی‌سی و ایالات متحده را خوشحال می‌کند. من شب‌ها می‌دیدم که بی‌بی‌سی چه ذوقی می‌‍‌کرد از این که ما آبروی یک‌دیگر را در رسانه‌مان می‌بریم. دشمن از خدایش بود در کشور آشوب شود. آرزوی آن‌ها این است که ما به رییس جمهورمان «نسبت‌های خجالت‌آور» بدهیم. دشمن خدا خدا می‌کرد که ما و به ویژه حزب‌اللهی‌ها بگویند در انتخابات تقلب شده است. برادران حزب‌اللهی‌ عزیز، سخنان آقا را که گوش نمی‌دهید، دست کم به این تحلیل باورمند باشید که دشمنی هست و این دشمن واقعی نمی‌خواهد این کشور امنیت و آرامش و آزادی داشته باشد. دشمن از خدایش بود و هست آدم‌های بی‌تدبیر و بی‌کیاست در ایران به قدرت برسند. فرض کنید با رهبری کسی مثل آقای مصباح یزدی یا رییس جمهوری کسی مثل آقای رییسی، مسیر جمهوری اسلامیِ ایرانِ آباد و امن و آزاد و پیشرفته مختل شود؛ با این فرض، بی‌بی‌سی از خدایش خواهد بود مصباح رهبر باشد یا مثلا رییسی، رییس جمهور.  
فکر می‌کنید دشمن طرف کدام دولت است؟ یک دولت منضبط و کاری و بابرنامه یا طرف‌دار یک دولت بی‌اصول، بی‌نظم و فسادپرور؟ 
متاسفانه دشمن‌شناسی رفقای حزب‌اللهی هم دقیق نیست. تصور می‌کنند اگر صرف این که رسانه‌ای از کسی تمجید کند، یعنی طرف‌دار اوست. دشمن‌شناسی نیاز به تیزبینی دارد؛ رهبر از آن به بصیرت تعبیر کرده است. بصیرت یعنی گول فریب‌کاری دشمن را نخورید. این دشمن مکار است و مکاری‌اش این است که مثل روباه خودش را دوست نشان می‌دهد و اتفاقا از همان مسیر می‌خواهد ضربه بزند.
مثلا فرض کنید در سیاست خارجی، گروه مذاکره کننده ما این قدر باهوش است که می‌تواند بین کشورهای غربی اختلاف بیاندازد و گروه دیگر آن قدر بی‌تدبیر است که می‌تواند تمام کشورها را علیه ایران بسیج کند. به نظرتان دشمن طرف کدام است؟ (تمام کشورها که مثل آمریکا با ما دشمن نیستند. این که کاری کنیم همه کشورها علیه ما بسیج شوند، هم خواست دشمن است، هم نشان دهنده نابلدی ما و بازی کردن در زمین دشمن.)
انتخابات تمام شده است؛ پیش‌بینی‌ام این است که رفقای حزب‌اللهی از خواب بیدار نمی‌شوند. و مطمئن باشید در روزهای آینده تحلیل‌هایی را خواهید خواند که در آن به مردم هم توهین خواهد شد. تحلیل‌های خواهید خواند که در آن رفقا خودشان را یار علی و حسین می‌دانند و مردم دیگر را در سپاه معاویه و یزید می‌بینند. 
سوم: دور شدن از مردم و طبقه‎های فرودست
به رفقا، چند شب پیش از رأی‌گیری گفته بودم که چون شما عزیزان ریشو از طریق جمهوری اسلامی به خرده مکنتی رسیده‌اید، حتی حال طبقه‌های فقیر و نیازمند را هم درک نخواهید کرد. چون این درک از زیست می‌آید و اگر فقرا از نظم حاکم جدا شوند، خیلی اتفاق بدتری می‌افتد و آن این است که عملا مستضعفان به حرف ما یا بهتر است بگویم شما گوش نمی‌کنند و تبلیغات ما -که اتفاقا از الگویی نیمه‌سرمایه‌داری با مزه بنر و کاغذ گلاسه پیروی می‌کند- در آن‌ها اثر نمی‌کند؛ این ربطی به حسینی-یزیدی کردن ماجرا ندارد؛ این به رفتار ما باز می‌گردد که به الگوی «جهادی» و «یاری‌گرانه» اول انقلاب ربطی ندارد و به یک اخلاق حکومتی نوکیسه تبلیغاتی ربط دارد که پوستر آ 4 چهاررنگ و بسته تبلیغاتی و کارت هدیه می‌فهمد ولی درکی از محرومیت ندارد. حزب‌اللهی تصور می‌کند تنها با شعار دادن و پیام فروارد کردن در تلگرام می‌تواند حامی قشر فقیر باشد؛ حتی اگر خودروی صفر زیر پایش باشد و آپارتمانی در شهرک شهید محلاتی به نامش.
پاره‌های دیگر هم می‌توان نوشت که کجایند مردان بی‌ادعا؛ اخیرا خیلی مدعی شده‌ایم؛ خدا به ما پسِ گردنی نزند خوب است. مراقب خودمان باشیم.
پ.ن: 
۱. مردم به یارانه ۱۵۰ هزار تومانی هم نه گفتند؛‌ رییس جمهور نارمک‌نشین دیگر بیش از این، برای‌مان از همه‌پرسی یارانه نگوید؛ این هم از این؛ با یک تیر دو نشان. 
۲. رأی تهران هم نگران‌کننده است. با این که تبلیغاتی که در این مدت برای رییسی شد، برای هیچ بنی بشری از اول انقلاب نشد. 
موافقین ۳ مخالفین ۱
میثم امیری

تقریبا نه به همه نامزدها

آیت‌الله خامنه‌ای: «عامل اصلی پیروزی، در صحنه بودن مردم است؛ عامل در صحنه بودن مردم، امید و اطمینان آنهاست. این امید را باید در مردم تقویت کرد؛ مردم را نباید ترساند؛ مردم را نباید بدبین کرد، بی‌اعتماد کرد.»

انتخابات این هفته تمام می‌شود یا نهایتا هفته بعد. ولی آن‌چه می‌ماند چیست؟ بی‌اعتماد کردن مردم به ساختارهای حاکم در نظام جمهوری اسلامی. نامزدها به این نمی‌اندیشند که قرار است رییس ساختار اجرایی کشور باشند؛ ساختار اجرایی و مدیریتی که خود در مناظره‌ها و مستند‌ها و حرف‌های‌شان گام به گام دست به نابودی آن زده‌اند

فی‌المثل نشان دادن توی ذوق و بیش از حد فقر در جامعه نشان دهنده چیست؟ آیا تصور نامزدها این است که این تصویر تنها نشان دهنده این است که دولت یازدهم در این ۴ سال نتوانسته است به امور مردم فقیر رسیدگی کند! آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که مخاطب نتیجه‌گیری بزرگ‌تری می‌کند و آن این که اساسا جمهوری اسلامی در این ۳۸ سال هیچ توفیقی در کمک‌رسانی به مردم محروم نداشته است؟ بدبین‌ترین منتقد جمهوری اسلامی هم امروز اقرار خواهد کرد که در این ۳۸ به روستاها و توسعه روستاها در کلیت آن بی‌توجهی نشده است. دست کم من که در روستا زندگی کرده‌ام، متوجه این توسعه هستم. درست است این توسعه هنوز متوازن نیست، ولی بیغوله نشان دادن روستاهای ما بیش از آن که نقد دولت روحانی محسوب شود، جفا در حق نظام است. بیشتر روستاهای ما، راه‌های آباد، آب، برق، شبکه ارتباطی خوب، و خانه بهداشت دارند. این که نامزدها چنین تصویر سیاهی از مملکت ما نشان دهند، نقض غرض است. تصویری که آقایان در مستندهای‌شان نشان می‌دهند چه فرقی با تصویرهایی از ایران دارد که در جشنواره‌های فرنگی سیاسی جایزه می‌برد؟ چرا سیاه‌نمایی و از هم گسیخته نشان دادن جامعه ایرانی توسط اصغر فرهادی بد است، ولی توسط آقایان کاندیدا مطلوب است؟ مگر در این سیاه‌نمایی فرقی هست؟ این حجم از فلاکت نمایش داده شده، نقد رهبرهای ما محسوب نمی‌شود؟ 

همین ایراد به نحوی دیگر در نامزدهای مثلا آزادی‌خواه دیده می‌شود. یکی از این‌ها به یک‌باره بلندگوی آزادی‌ بیان دست می‌گیرد و کل نظام را متهم می‌کند به بگیر و ببند. گویی همشیره پدر بنده بیست سال دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده است. این نامزد جوری درباره اعدام‌ها سخن می‌گوید که گویی خودش در آن سال‌ها بسط تئوریک شریعت را در جامعه ترویج می‌کرده است. ایران، این کشور مظلوم ولی آزاده، تنها کشوری است در جهان که رییس جمهور آن اپوزسیون آن است. یکی از امنیتی‌ترین چهره‌های تاریخ جمهوری اسلامی که تنها در یک فقره حصر منتظری را تصویب کرده است، حال از دشمنان جامعه باز می‌گوید و دستگاه قضایی کشور را نفی می‌کند. اگر رییس جمهور، به فکر کشور و منافع مردمش باشد، درباره دستگاهی که به طور میانگین هر خانواده ایرانی در آن یک پرونده دارد یا داشته است با دقت بیشتری سخن می‌گوید. امید مردم را ناامید نمی‌کند. روحانی که می‌گوید نباید با ذهن‌های مردم بازی کرد، چرا خودش مثل چرک‌خشک‌کن هر ۸ ساعت یک بار، این‌چنین با ذهن مردم یک‌پادو‌پا بازی می‌کند؟ 

شهردار هم به سیم آخر زده است و وعده‌ای نیست که نداده باشد و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند مبنای وعده‌هایش است. اگر ایشان به رییس دولت بگوید دروغگو، پس چطور مردم به رییس جمهورشان اعتماد داشته باشند که انتخابات را سالم برگزار می‌کند؟ البته شهردار تصمیم گرفته است به این چیزها فکر نمی‌کند. با این حال، بد نیست بداند این بی‌اعتمادی برای خود ایشان مخرب‌تر از آن است که حتی خودش رییس جمهور نشود. رییس جمهوری که مردم را نسبت به ساختار اجرایی کشور بی‌اعتماد کرده باشد، چگونه می‌خواهد امور را اداره کند؟ 

در این کارزار که همه دارند اشتباه می‌کنند، به تعبیر رهبری، تنها رأی دادن است که مهم است. رأی می‌دهم تا مملکت از هم نپاشد و عزت کشوری که با اراده مردم سامان یافته است از بین نرود. من به کسی که دید کمتر منفی‌تری به او دارم رأی خواهم داد و حتما به شهردار رأی نخواهم داد که کارهای او و ستاد تبلیغاتی‌اش که به ویژه با تقسیم‌بندی‌ کذایی بی‌چیز شریف و چیزدار قبیح و هم‌چنین دروغ‌گو و دزد خواندن رییس جمهور قانونی کشور (ولو این رییس جمهور در نظر برخی بنی‌صدر باشد) روشن کرده است که کمترین دانش و درکی نسبت به منافع ملی و حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد.

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

خودترامپ‌پنداری بلدیه‌چی

این که نامزدی به هوای هواخواهی اقشار کم‌درآمد، آن‌ها را علیه کارآفرینان و ثروت‌مندان و سرمایه‌داران -با همه خوب‌ها و بدهای‌شان- بشوراند، تنها در روزهای انتخابات و روز به مزد بودن دیدگاه‌ها قابل فهم است. نامزد دو بار از مردم زخم‌خورده که با قرقره پس‌مانده‌های بخش‌های متوهم اندیشه‌های شهردار نارمک‌نشین، تنها با «حرف زدن» به جنگ فقیر و غنی دامن می‌زند، عملا هیچ اندیشه و نگاهی نمی‌تواند داشته باشد و این بار افراط در تقلید است که بر هر چیزی چنگ می‌اندازد به امید زخمه‌ای و نوایی و دری به تخته‌ای. او پس از 12 سال، در شهری که آن را از برج آکنده و بلدیه را از پول همان برج‌ها اشباع کرده، تازه از خواب پا شده است و درباره 4 درصدی -این عدد هم بر چه مبنایی انتخاب شده است کسی نخواهد توانست که دانست- صحبت می‌کند که مدیریتش نمی‌تواند جزء قسمت منفی و مبهم و نفت‌آلود و تراکم‌فروش همین 4 درصد نباشد. چه آن که این وضعیت که او بدان اعتراض دارد، در پای‌تخت نمی‌تواند از اراده مدیریتی و سیاسی جنابش خارج باشد که اگر باشد، جنابش بلدیه‌چی این شهر نبوده؛ مترسک سر جالیز بوده است. و چرا باید مترسک سر جالیز را رییس دولت کرد؟
دیگر نمی‌پرسیم چرا ایشان علاقه دارد کشور به دو پاره 4 و 96 درصد تقسیم شود و این دو گروه بیافتند به جان همدیگر و آن قدر بجنگند تا جامعه از لوث وجود 4 درصد -۳ میلیون و دویست هزار ثروت‌مند و پول‌دار- پاک شود؟ و دیگر بحث نکنیم این مباحث ارتجاعی-فاشیستی-استالینیستی از کجا سرچشمه گرفته است؛ چنان مخرب و مضر به حال امنیت کشور که اجازه نمی‌یابد از صدا و سیمای جمهوری اسلامی -که نمی‌تواند با بلدیه و بلدیه‌چی‌های فعلی بد باشد- پخش شود.
این متن نوشته شده است تا واهمه داشته باشد از مردی که تصمیم گرفته است تا این کشور را از حالت کشور بودن خارج کند و با ایجاد دعوای‌ای زرگری -که خود بنا به زیِّ مدیریتی‌اش نمی‌تواند با آن همراه باشد- با تبر تفرقه، تنه منافع ملی را از تناوری بیاندازد. بی‌آن‌که بداند این هیزم اول از همه بر خود او گر می‌گیرد و زبانه می‌کشد. خودترامپ‌بینی‌ای که به هدف قدرت به هر قیمت سیرآب می‌شود، دستاوردِ زبونی مرد سیاسی است که چون هیچ نداشت از بیگانه تمنا می‌کرد. و چه پست که تمنای از بیگانه آن هم انگلیس‌شان این باشد که -انگلیس را لابد به مسیح قسم- بگوید که مدرک «رییس جمهور قانونیِ» کشور ایران تقلبی است و هم‌زمان جلوی چشم مردم اصرار کند که «رییس جمهور قانونی» همین کشور دروغ‌گوست.
برای ما که نه، ولی برای اهلش که چنین فردی را مدیر جهادی می‌دانند باید باعث تأسف باشد که در این بازی، مرادشان با بهره‌گیری از روش سیاسی آشفته‌ای که حتی نمی‌تواند به آن اعتقاد داشته باشد، در تقلید بین مهندس در بند و دکتر تازه کلّه‌پاشده، دست‌وپا می‌زند و سرگردان است. (این که چطور جنابش از عکس گلاسه با لباس شیک در سال 84 به پیراهن روی شلوار در سال 96 رسید، تنها در منظومه سیاسی سرگردان این شهردار ناکام قابل فهم است.)
پ.ن:
من را با این اهل بلدیه‌چیِ پای‌تخت کاری نیست که نمی‌شناسم‌شان و نمی‌دانم در کجا اندیشه سیاسیِ ایرانی جای دارند یا داشته‌اند؛ چه آن‌که گروه سیاسی که سرآمدانش -بدنه که الفاتحه- صبح به صبح، محاسبه می‌کنند که خودشان را برای حمایت امروز از بلدیه‌چیِ خلبان‌شان آپ‌دیت کنند یا نه، نمی‌تواند جدی باشد. اما سردبیر صبح نو را میان این بساز و بفروش سیاسی نمی‌فهمم که زمانی می‌توانست متن مستدل بنویسد و آدم بی‌ربطی نمی‌توانست باشد. کافی است درس‌های ترم یک دانشگاه به یاد سردبیر بیاید. این تفرقه میان مردمان و این تفسیم‌بندی ضد انسجام ملی، بر خلاف فرهنگ و دین و نظام فکری و مرجع گیومه‌های دو بند بالاتر است که جناب سردبیر از آن دم می‌زند.
دیگر آن‌که تا پیش از این تقسیم‌بندی پول‌دار کثیف، بی‌چیزِ شریف به بیان جناب بلدیه‌چی، تصمیم من مشخص نبود که به چه کسی رأی می‌دهم. ولی حال مطمئنم به او رأی نمی‌دهم همان طور که به الهه مرعوب غرب رأی نمی‌دهم؛ چنان که از یادداشت پیشینم معلوم بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

نادرستی سیاسی

این که کسی بخواهد رییس جمهور شود -یا هست- و در متن آن چیزی که حقوق مردم می‌خواند، حرفی از میهن و بیگانه و ظلم نزند، تنها به این دلیل نیست که فهمی از منافع ملی و وطن ندارد و با آن‌ها ناآشناست، بلکه مؤید آن است که ناسپاس به ایران و ایرانی است.
‌ با این نگاه، متن منتشر شده به نام حقوق مردم ایران تنها یک نثرنویسی جاهلانه نیست، بلکه متنی ناسپاس است. آن‌چه ناسپاس می‌خوانیم، تنها ارزش‌گذاری اخلاقی نیست، بلکه نمودار نوعی اندیشیدن است. این نوع از اندیشیدن به خیابان‌ها فرنگ آشناتر است و وقتی چیزی به آن طرف آشناتراست، با چیزی بیگانه‌تر است و با آن‌چه بیگانه‌تر است، نسبت برقرار می‌کند. نام این نسبت ناسپاسی است. ناسپاسی -در ادامه بی‌غیرتی- به چیزی و دل‌بستگی به چیزی دیگر. چنان که دل‌بستن در عرصه سیاست با مقیاس عمل سنجیده می‌شود، بیگانگی با طرف مقابل، با سنگ ناسپاسی محک می‌خورد. اگر کسی نماینده ایرانی است و دست به دامان آژانس دشمنان ملت ما می‌شود که «اگر با ما راه نیاید، انتخابات آتی را می‌بازیم» نباید در نظام مفاهیم اخلاقی فهمیده و توضیح داده شود. این کنش، یک کنش نادرست یا ناسپاس -یا سفره‌نشناس- سیاسی طبیعی است که بر مبنای تأمین منافع فرنگ، نه منافع ملی تئوریزه می‌شود؛ در این کنش حفظ بیگانه هدف است که معادل است با ناسپاسی به خاک.

ناسپاسی با آگاهی نسبت مستقیم دارد و آگاهانه تنها با حضور انحرافی یک واژه در متن -نه بیشتر- صورت‌بندی می‌شود. در متن حقوق مردم ایران که به امضای کسانی هم رسیده است، عبارتی وجود دارد به نام جهان منهای خشونت و طرفداری از صلح. این عبارت آگاهانه نادرست و ناسپاس است و به هدف تسلیم شدن یک ملت نوشته شده است.

ناگفته پیداست که راه آن‌که جهان، جایی برای زندگی کردن باشد، حذف خشونت و گسترش صلح نیست، بلکه راه آن گستردن عدالت و برانداختن ظلم است. این که متن‌نویس دوره قاجار -که اشاراتی به دنیایی تازه دارد- متوجه استقلال و منافع ملی می‌شود، به این خاطر بود که اندک درکی نسبت به ایران و مرز ایران یافته بود. او هم‌زمان می‌خواست از ادب مبتذل زمانه فاصله بگیرد و وطن خود را که -از راه سیر در زمین خدا و سفر به فرنگ- دیده بود و شناخته بود، حفظ کند. دوری از ابتذال نوع اول که مرئی در ادب و فرم نوشتن بوده است، می‌توانست فرزانگی وطن‌دوستانه‌ای پدید آورد. روشن است با چنین توضیحی، در آن زمانه، دوری از ابتذال می‌توانست به درک صحیحی از مملکت و وطن منجر شود. برای آن‌که فهمی تازه نسبت به مملکت داشت و اوضاع اسف‌بارش را فهمید، کافی بود در زبان زمانه تأمل کرد. سوسوی آگاهی از این همین تأمل پدید می‌آمد؛ حتی اگر افرادی چون میرازا ملکم‌خان یا میرزا آقاخان نوری متوجه انحطاط زبان دبیران شده باشند. آن‌ها از این معبر، متوجه مرداب نثر و اندیشه‌ای کثیف و مبتذل شده بودند و چنان که خواستند مخالف آن باشند، دقیقا مدافع وطن و منافع ملی‌ شده بودند. حتی اگر دریافت‌های‌شان از این مفاهیم پیش پا افتاده باشد.

با این حال، روزگار ما گرفتاری بزرگ‌تری دارد و ابتذالی خطرناک‌تر ما ایرانیان را تهدید می‌کند. در این روزها که نثر فارسی پاکیزه‌تر شده و نظام اندیشیدن سامان بیشتری یافته است، اژدهایی دیگر سر برآورده است. این بار ابتذال نوع دوم هویدا شده است. این ابتذال، از مخالفت با کلیدواژه‌هایی مانند خشونت آغاز شده و در متن حقوق ما مردم هم نوشته و توسط سرآمدی مدعی هم توشیح شده است. ادبیات تسلیم با کلید واژه منهای خشونت، همان ابتذال نوع دوم است که مثلا نثر تمیزتری دارد، ولی چنان واژه‌ها را کنار هم فرم می‌دهد که از دل آن تسلیم ملی و ناسپاسی به منافع ملی درمی‌آید. این که رییس جمهوری به متجاوزی خوش‌آمد تقدیم کند و زنده‌باد گاندی سر بدهد و بگوید منادی صلح است، به معنا نفهمیدن مناسبات جهان نیست، بلکه کوشش در راه این است که زودتر خاک را درون خاک‌دان بریزید و به اجنبی بدهد.

در چنین شیوه‌ای نمی‌پرسیم بیش از صد پایگاه شکاری خارجه کدام یک از آموزه‌ها صلح را تدریس می‌کنند و وسط آموزش شیوه‌های آدم‌کشی کدام نژاد از کبوترها را پر می‌دهند؛ بلکه از نویسنده و امضاء کننده آن متن باید پرسید که در برابر اسلحه متجاوزی که روی شقیقه کودکان کودکستان تنظیم شده است، گل سرخ را با یک دست تقدیم می‌کنید یا دو دست؟ مباد که تقدیم با یک دست، بی‌احترامی باشد و ترویج خشونت.

مثال اسلحه در کودکستان را امام سوم شیعیان که ضدِّ ظلم، البته خشونت ورزید و حماسه آفرید، به کار نبرده است؛ این مثال را نویسنده‌های معروف چپی تبلیغ می‌کنند که نوعا حتی طرف‌دار چیزی به نام منافع ملی یا دینی نیستند و نمی‌توانند باشند.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

انتخابات و طوقی

در متا الف‌یا هر جمعه یادداشت می‌نویسم. آخرینش هم درباره انتخابات است. این انتخابات، انتخابات خیلی خوبی نیست و آدم از قشون‌کشی قبل از انتخاب و اسم مسخره و بی‌پرنسیب جمنا حسِّ خوبی ندارد. گروهی می‌نشینند و می‌خواهند برای مردم تعیین‌تکلیف کنند. چطور ممکن است حزبی از توی گاورمنت و از دل نفت بیرون بیاید و بعد مردمی باشد و طبق گفته یکی از سخنرانانش از مردم توقع کمک داشته باشد؟ امام در بین نانواها گفت آمریکا هیچ غلطی نمی‌کند، آقایان کدام سازوکار را بر اساس حضور مردم چیده‌اند که مدعی‌اند جبهه مردمی‌اند؟ و از همه بدتر سرمایه‌گذاری روی چهره‌ چند بار شکست‌خورده‌ای است که از هیچ چیز به اندازه میدان سیاست بیگانه نیست و مهم‌ترین رقیبش سیاست‌ندانی‌اش است؛ فرمان حمله را به دست این بلده‌چی دادن عین بی‌سلیقگی است. 

از جلیلی و میرسلیم و بقایی و حتی شیخ سمنانی سخن گفتن و نقدشان کردن منطقی‌تر است تا سخن گفتن درباره جمنایی که نه مردم را می‌شناسد، نه رهبر و نه رابطه بین مردم و رهبر در جامعه اسلامی را. آن‌ها اعتبار نداشته‌شان را هزینه قاضی معقول خراسانی می‌کنند که دوران پختگی‌اش است و می‌تواند کارگزار مفیدی برای مردم باشد؛ دست کم مردم خراسان. و همین اعتبار صادق است برای رزمنده اسبق و وزیر سابق و امدادیِ فعلی که نباید با این معرکه سرِ سازگاری داشته باشد؛ به آن امید. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

روایت‌های عید

این روزها روایت‌های عیدم  در کافه واله به روز می‌شود. 


موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

کجایند مردانِ مخالف نظام؟

امروز شاعرانی در تالار نیایش شهر شوش شعر می‌خوانند؛ به اسم شعر فجر. فقط در ده کیلومتری یادمان شهدای فتح‌المبین. حتما کاروان، کرخه زیبا را رد خواهد کرد و به یادمان سرخواهد زد و اگر دوست داشته باشد و مجال، حتما به سایت‌ها سر خواهد زد و دشت عباس و شرهانی و حتی فکّه؛ قتل‌گاه مرتضی آوینی. دور نیست که در همین موقف‌ها شعر بخواند و هم‌زمان که مهمان باد کرخه و ریزگردِ آن دشت مظلوم اما پرافتخار است، یاد مردانی را گرامی دارد که از خانه‌مان محافظت کردند و خانه‌اش.
این تنها محفل شعر فجر بود که دوست داشتم پادوی کاروان باشم. وقتی ایدۀ ارتفاعات قلاویزان در مهرانِ ایران مطرح شد، پیش‌دستی کردم و گفتم من این کار را برعهده می‌گیرم. کار نگرفت. نمی‌خواستند پای ارشاد وسط باشد و انگار ما هم ارشاد ایالات متحده‌ایم و نمی‌دانیم خانه کجاست و شهید کیست و قلاویزان یعنی چه.
حالا هم که جور شد، شعرخوانی در سالنی در شهر شوش به دست آمد که جنس صندلی‌های و میکرفون و صحنه‌اش چندان فرقی با تالار جلال خودمان در خیابان سنایی بنیاد ندارد. این هم مسأله‌ای نیست؛ چون شاعران می‌بینند جاهایی را که باید ببینند. آن‌چه درد دارد حتی انتهای بند بالا نیست؛ آن‌چه درد دارد این است که این چه سبک ملاحظاتی است که نمی‌گذارد شاعران مخالف‌مان را ببریم دشتِ باز، شرهانی و بگوییم بچه‌ها تا نزدیکی‌های بالا رفتن جام زهر، این‌جا خون دادند و حفظش کردند؛ درست است دفاع مقدسی را که شهرداری و سازمان تبلیغات و ارشاد در شهرتان روی در و دیوار چسبانده است مصنوعی و لاستیکی است، ولی این مین‌ها واقعی‌اند و این شقایق‌ها بو دارند؛ «پکی به سیگارت بزن و طلبِ بو کن.»
این چه سیاستی است؟ چرا باید سازمان‌ها برای بردن شاعر به این مناطق از ما فهرست نام شاعران را بخواهد تا ببینند تأیید است یا نه. اگر قرار نیست ابوتراب به فکّه برود، دولت‌آبادی به شرهانی، سایه به بیت، علی صالحی به دوکوهه، یونان به قلاویزان، یغما به هور، براهنی به طلاییه، آبکنار به چزابه، گروس به شلمچه؛ پس برای چه این‌ها را درست کرده‌ایم؟ زیره به کرمان؟
پس‌نوشت: شرمنده بچه‌های مخالف نظام که حق‌شان می‌دانستند نام‌شان در این سیاهه باشد و نیست.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

دیروز ۲۲/ آن‌چه خوبان دارند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری