تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

چه می‌کنم این روزها؟

در این‌ ماه‌ها و احتمالا ماه‌ها و شاید حتی سال یا سال‌های آینده مهم‌ترین پروژه فکری و کاری‌ام هم‌آورد شدن با نوشته‌های سید جواد طباطبایی درباره ایران است. از بین همة اندیش‌مندان و فیلسوفان معاصر که در نوشتن و رسانه داشتن -و حتی گه‌گاه «کمپانی» روشنفکری تأسیس کردن- دستِ پرکاری دارند، جواد طباطبایی و دیدگاه‌هایش من را گرفته است. جسته‌گریخته حدود ۵ سال و با تمرکز بیشتر بیش از ۲ سال است که پیگیر نوشته‌ها، کتاب‌ها، سخنرانی‌ها و گفت‌وگوهای این اندیشمند ملّی بوده‌ام. لفظِ اندیش‌مند یا دانش‌مند ملّی را برای هیچ‌کسی دیگری غیر از طباطبایی نمی‌توانم استفاده کنم با این که نمی‌توانم وجود دیگری را کتمان کنم. با این حال صحبت درباره سید جواد طباطبایی و پروژه زندگی‌اش یعنی «ایران» تنها زمانی ممکن است که راه تحلیل موشکافانه و نقادانه از گفته‌های وی پدید آید. هیچ کنش‌گری از مجیز متفکری به جایی نرسیده است. این تحلیل موشکافانه و جامع برای من پدید نیامده است با آن‌که طباطبایی و زیستش در «مشکل»ی به نام ایران را پیگیری می‌کنم.  

البته در این بین کتاب و یادداشت می‌نویسم، سفر می‌روم و هر روز قلمم به مطلبی می‌چرخد و گاهی در راستای کتابی، اما نظریه بزرگی که در دل جدال با آن را در خود می‌پرورانم، ایرانی است که طباطبایی توضیح می‌دهد. البته هنوز نوشته‌های طباطبایی درباره اندیشه سیاسی در اروپا را پیگیری نکرده‌ام که شنیده‌ام در آن‌جا کولاک به پا کرده است. بلکه هر روز با قلم سربلند، غم‌گین و حماسه‌سرای او درباره ایران هم‌راه بوده‌ام. 

این‌ها را ننوشته‌ام برای آن که فرد یا افرادی را دعوت به مطالعة آثار سید جواد طباطبایی کنم. بلکه خواستم توضیح بدهم که کم‌کاری‌ام در وبلاگ به همین خاطر است. درست است در مجله ادبی الفیا و جاهای دیگری فعّالم. ولی ترجیح می‌دهم اندک دریافت‌هایم دربارة ایران -و فردیت متأثر از این سرزمین- را در قالب کتاب منتشر کنم. به همین خاطر وبلاگ کم‌کار شده است. با این حال، نوشته‌هایی را که در آن خط فردیتِ خودم پررنگ است و طبعا به ایران ربط می‌یابد و از سویی نمی‌تواند در کتابی منتشر شود، در این‌جا نشر می‌دهم. این هم خیلی حالت خاصّی است البته. با این حال این توضیح را به احترام مخاطبان وبلاگم داده‌ام که قویّا درگیر ایران و خوانش سید جواد از این ایران هستم. حتی در این روزها که مقارن با عروسی‌ام است، شب‌ها بی‌مطالعه سطر به سطر نوشته‌های سید جواد طباطبایی خواب به چشمانم نمی‌آید. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

سه پاره انتقادی به رفتار رفقای ریشو در انتخابات

اول: بی‌توجهی به رهبری
«مذاقهای سیاسی مختلف است؛ شما زید را می‌پسندی، شما عمرو را میپسندی؛ شما به زید رأی میدهی، شما به عمرو رأی میدهی؛ اشکالی هم ندارد؛ اینها مهم نیست، مهم این است که همه بیایند، همه باشند.» -96/02/17-
جمله‌های بالا، هیچکاه مورد توجه قرار نگرفت و در سیاست‌ها و تحلیل‌ها وارد نشد. حتی کسانی که خود را موظف می‌دارند که صحبت‌های رهبر را تکرار کنند، از بازگویی این مطالب عاجر بودند. تمام تلاش‌شان این بوده است که هر چه در چنته‌ دارند خرج کنند تا ملت را دو دسته کنند و دو گروه کذا درست کنند و آن‌ها را روبه‌روی هم قرار دهند. رسانه‌هایی که از بیت‌المال تغذیه می‌شوند و طبعا باید کوشش کنند تا راهبرد بالا به ثمر بنشیند، تلاش می‌کردند در سمت و سوی گفته‌های رهبری گامی برندارند. به جای آن‌که تبلیغات و تولید متن و کار رسانه‌ای معطوف به حضور حداکثری مردم باشد، تمام کوشش آن‌ها برای زدن رییس جمهور کشور و درست کردن دو قطبی بوده است. صدا و سیما و رسانه‌های نظام هیچ ایده‌ای برای جذب مردم نداشته‌اند؛ هیچ برنامه خلاق یا حتی نیمه‌خلاق برای این که «همه» بیایند، نساخته‌اند. خطرناک این است که رسانه‌هایی که باید خط را از رهبر انقلاب و سخنان ایشان بگیرند، به بنگاه سیاسی و حزبی تبدیل شدند. (بدی ماجرا این بود که رفقای حزب‌اللهی هم از همین الگوی رسانه‌ای تبعیت کردند و بعید است رفقا باور کنند که رهبر گفته باشد «مهم نیست» به چه کسی رأی می‌دهیم؛ مگر می‌شود، مگر داریم؟) بی‌اعتماد کردن مردم -آن هم گروهی که بیشتر پایِ کار نظام و انقلاب است- به یکی از ارکان نظام، در بلند مدت ضربه‌زننده است. القای حاکمیت دوگانه در کشور آن هم از سویی رسانه‌های نظام نمی‌تواند راه‌گشا باشد که اتفاقا راه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را برای رسیدن به آرمان‌ها سخت می‌‎کند. رفقا بیش از حد وارد دعوا شدند و سویه‌اش را تیز کردند؛ بی‌آن‌که باور کنند نه رییسی، حسین است، نه روحانی یزید. (جالب است حتی بعد از انتخابات هم از حضور عالی مردم هم حرفی به میان نمی‌آورند و نسبت به آن تحلیل و حسّی ندارند.)
دوم: دشمن‌نشناسی
رفقا توجه نکرده‌اند که هتّاکی به مقام ریاست جمهوری، راه نقد را می‌بندد. اگر در ایام انتخابات به رییس جمهور قانونی کشور، لقب دزد و دروغ‌گو و خائن و متقلب داده شود، چه پشتوانه‌ای هست که بعدتر همان فرد به نقدهای درست و اصولی گوش دهد و چه پشتوانه‌ای هست که دسته مهمی از مردم همان فرد را به عنوان رییس جمهور کشورشان بپذیرند؟ 
صریح‌تر سخن بگوییم، این دست هتّاکی‌ها و فحاشی‌ها تنها بی‌بی‌سی و ایالات متحده را خوشحال می‌کند. من شب‌ها می‌دیدم که بی‌بی‌سی چه ذوقی می‌‍‌کرد از این که ما آبروی یک‌دیگر را در رسانه‌مان می‌بریم. دشمن از خدایش بود در کشور آشوب شود. آرزوی آن‌ها این است که ما به رییس جمهورمان «نسبت‌های خجالت‌آور» بدهیم. دشمن خدا خدا می‌کرد که ما و به ویژه حزب‌اللهی‌ها بگویند در انتخابات تقلب شده است. برادران حزب‌اللهی‌ عزیز، سخنان آقا را که گوش نمی‌دهید، دست کم به این تحلیل باورمند باشید که دشمنی هست و این دشمن واقعی نمی‌خواهد این کشور امنیت و آرامش و آزادی داشته باشد. دشمن از خدایش بود و هست آدم‌های بی‌تدبیر و بی‌کیاست در ایران به قدرت برسند. فرض کنید با رهبری کسی مثل آقای مصباح یزدی یا رییس جمهوری کسی مثل آقای رییسی، مسیر جمهوری اسلامیِ ایرانِ آباد و امن و آزاد و پیشرفته مختل شود؛ با این فرض، بی‌بی‌سی از خدایش خواهد بود مصباح رهبر باشد یا مثلا رییسی، رییس جمهور.  
فکر می‌کنید دشمن طرف کدام دولت است؟ یک دولت منضبط و کاری و بابرنامه یا طرف‌دار یک دولت بی‌اصول، بی‌نظم و فسادپرور؟ 
متاسفانه دشمن‌شناسی رفقای حزب‌اللهی هم دقیق نیست. تصور می‌کنند اگر صرف این که رسانه‌ای از کسی تمجید کند، یعنی طرف‌دار اوست. دشمن‌شناسی نیاز به تیزبینی دارد؛ رهبر از آن به بصیرت تعبیر کرده است. بصیرت یعنی گول فریب‌کاری دشمن را نخورید. این دشمن مکار است و مکاری‌اش این است که مثل روباه خودش را دوست نشان می‌دهد و اتفاقا از همان مسیر می‌خواهد ضربه بزند.
مثلا فرض کنید در سیاست خارجی، گروه مذاکره کننده ما این قدر باهوش است که می‌تواند بین کشورهای غربی اختلاف بیاندازد و گروه دیگر آن قدر بی‌تدبیر است که می‌تواند تمام کشورها را علیه ایران بسیج کند. به نظرتان دشمن طرف کدام است؟ (تمام کشورها که مثل آمریکا با ما دشمن نیستند. این که کاری کنیم همه کشورها علیه ما بسیج شوند، هم خواست دشمن است، هم نشان دهنده نابلدی ما و بازی کردن در زمین دشمن.)
انتخابات تمام شده است؛ پیش‌بینی‌ام این است که رفقای حزب‌اللهی از خواب بیدار نمی‌شوند. و مطمئن باشید در روزهای آینده تحلیل‌هایی را خواهید خواند که در آن به مردم هم توهین خواهد شد. تحلیل‌های خواهید خواند که در آن رفقا خودشان را یار علی و حسین می‌دانند و مردم دیگر را در سپاه معاویه و یزید می‌بینند. 
سوم: دور شدن از مردم و طبقه‎های فرودست
به رفقا، چند شب پیش از رأی‌گیری گفته بودم که چون شما عزیزان ریشو از طریق جمهوری اسلامی به خرده مکنتی رسیده‌اید، حتی حال طبقه‌های فقیر و نیازمند را هم درک نخواهید کرد. چون این درک از زیست می‌آید و اگر فقرا از نظم حاکم جدا شوند، خیلی اتفاق بدتری می‌افتد و آن این است که عملا مستضعفان به حرف ما یا بهتر است بگویم شما گوش نمی‌کنند و تبلیغات ما -که اتفاقا از الگویی نیمه‌سرمایه‌داری با مزه بنر و کاغذ گلاسه پیروی می‌کند- در آن‌ها اثر نمی‌کند؛ این ربطی به حسینی-یزیدی کردن ماجرا ندارد؛ این به رفتار ما باز می‌گردد که به الگوی «جهادی» و «یاری‌گرانه» اول انقلاب ربطی ندارد و به یک اخلاق حکومتی نوکیسه تبلیغاتی ربط دارد که پوستر آ 4 چهاررنگ و بسته تبلیغاتی و کارت هدیه می‌فهمد ولی درکی از محرومیت ندارد. حزب‌اللهی تصور می‌کند تنها با شعار دادن و پیام فروارد کردن در تلگرام می‌تواند حامی قشر فقیر باشد؛ حتی اگر خودروی صفر زیر پایش باشد و آپارتمانی در شهرک شهید محلاتی به نامش.
پاره‌های دیگر هم می‌توان نوشت که کجایند مردان بی‌ادعا؛ اخیرا خیلی مدعی شده‌ایم؛ خدا به ما پسِ گردنی نزند خوب است. مراقب خودمان باشیم.
پ.ن: 
۱. مردم به یارانه ۱۵۰ هزار تومانی هم نه گفتند؛‌ رییس جمهور نارمک‌نشین دیگر بیش از این، برای‌مان از همه‌پرسی یارانه نگوید؛ این هم از این؛ با یک تیر دو نشان. 
۲. رأی تهران هم نگران‌کننده است. با این که تبلیغاتی که در این مدت برای رییسی شد، برای هیچ بنی بشری از اول انقلاب نشد. 
موافقین ۳ مخالفین ۱
میثم امیری

تقریبا نه به همه نامزدها

آیت‌الله خامنه‌ای: «عامل اصلی پیروزی، در صحنه بودن مردم است؛ عامل در صحنه بودن مردم، امید و اطمینان آنهاست. این امید را باید در مردم تقویت کرد؛ مردم را نباید ترساند؛ مردم را نباید بدبین کرد، بی‌اعتماد کرد.»

انتخابات این هفته تمام می‌شود یا نهایتا هفته بعد. ولی آن‌چه می‌ماند چیست؟ بی‌اعتماد کردن مردم به ساختارهای حاکم در نظام جمهوری اسلامی. نامزدها به این نمی‌اندیشند که قرار است رییس ساختار اجرایی کشور باشند؛ ساختار اجرایی و مدیریتی که خود در مناظره‌ها و مستند‌ها و حرف‌های‌شان گام به گام دست به نابودی آن زده‌اند

فی‌المثل نشان دادن توی ذوق و بیش از حد فقر در جامعه نشان دهنده چیست؟ آیا تصور نامزدها این است که این تصویر تنها نشان دهنده این است که دولت یازدهم در این ۴ سال نتوانسته است به امور مردم فقیر رسیدگی کند! آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که مخاطب نتیجه‌گیری بزرگ‌تری می‌کند و آن این که اساسا جمهوری اسلامی در این ۳۸ سال هیچ توفیقی در کمک‌رسانی به مردم محروم نداشته است؟ بدبین‌ترین منتقد جمهوری اسلامی هم امروز اقرار خواهد کرد که در این ۳۸ به روستاها و توسعه روستاها در کلیت آن بی‌توجهی نشده است. دست کم من که در روستا زندگی کرده‌ام، متوجه این توسعه هستم. درست است این توسعه هنوز متوازن نیست، ولی بیغوله نشان دادن روستاهای ما بیش از آن که نقد دولت روحانی محسوب شود، جفا در حق نظام است. بیشتر روستاهای ما، راه‌های آباد، آب، برق، شبکه ارتباطی خوب، و خانه بهداشت دارند. این که نامزدها چنین تصویر سیاهی از مملکت ما نشان دهند، نقض غرض است. تصویری که آقایان در مستندهای‌شان نشان می‌دهند چه فرقی با تصویرهایی از ایران دارد که در جشنواره‌های فرنگی سیاسی جایزه می‌برد؟ چرا سیاه‌نمایی و از هم گسیخته نشان دادن جامعه ایرانی توسط اصغر فرهادی بد است، ولی توسط آقایان کاندیدا مطلوب است؟ مگر در این سیاه‌نمایی فرقی هست؟ این حجم از فلاکت نمایش داده شده، نقد رهبرهای ما محسوب نمی‌شود؟ 

همین ایراد به نحوی دیگر در نامزدهای مثلا آزادی‌خواه دیده می‌شود. یکی از این‌ها به یک‌باره بلندگوی آزادی‌ بیان دست می‌گیرد و کل نظام را متهم می‌کند به بگیر و ببند. گویی همشیره پدر بنده بیست سال دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده است. این نامزد جوری درباره اعدام‌ها سخن می‌گوید که گویی خودش در آن سال‌ها بسط تئوریک شریعت را در جامعه ترویج می‌کرده است. ایران، این کشور مظلوم ولی آزاده، تنها کشوری است در جهان که رییس جمهور آن اپوزسیون آن است. یکی از امنیتی‌ترین چهره‌های تاریخ جمهوری اسلامی که تنها در یک فقره حصر منتظری را تصویب کرده است، حال از دشمنان جامعه باز می‌گوید و دستگاه قضایی کشور را نفی می‌کند. اگر رییس جمهور، به فکر کشور و منافع مردمش باشد، درباره دستگاهی که به طور میانگین هر خانواده ایرانی در آن یک پرونده دارد یا داشته است با دقت بیشتری سخن می‌گوید. امید مردم را ناامید نمی‌کند. روحانی که می‌گوید نباید با ذهن‌های مردم بازی کرد، چرا خودش مثل چرک‌خشک‌کن هر ۸ ساعت یک بار، این‌چنین با ذهن مردم یک‌پادو‌پا بازی می‌کند؟ 

شهردار هم به سیم آخر زده است و وعده‌ای نیست که نداده باشد و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند مبنای وعده‌هایش است. اگر ایشان به رییس دولت بگوید دروغگو، پس چطور مردم به رییس جمهورشان اعتماد داشته باشند که انتخابات را سالم برگزار می‌کند؟ البته شهردار تصمیم گرفته است به این چیزها فکر نمی‌کند. با این حال، بد نیست بداند این بی‌اعتمادی برای خود ایشان مخرب‌تر از آن است که حتی خودش رییس جمهور نشود. رییس جمهوری که مردم را نسبت به ساختار اجرایی کشور بی‌اعتماد کرده باشد، چگونه می‌خواهد امور را اداره کند؟ 

در این کارزار که همه دارند اشتباه می‌کنند، به تعبیر رهبری، تنها رأی دادن است که مهم است. رأی می‌دهم تا مملکت از هم نپاشد و عزت کشوری که با اراده مردم سامان یافته است از بین نرود. من به کسی که دید کمتر منفی‌تری به او دارم رأی خواهم داد و حتما به شهردار رأی نخواهم داد که کارهای او و ستاد تبلیغاتی‌اش که به ویژه با تقسیم‌بندی‌ کذایی بی‌چیز شریف و چیزدار قبیح و هم‌چنین دروغ‌گو و دزد خواندن رییس جمهور قانونی کشور (ولو این رییس جمهور در نظر برخی بنی‌صدر باشد) روشن کرده است که کمترین دانش و درکی نسبت به منافع ملی و حاکمیت جمهوری اسلامی ندارد.

 

 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

خودترامپ‌پنداری بلدیه‌چی

این که نامزدی به هوای هواخواهی اقشار کم‌درآمد، آن‌ها را علیه کارآفرینان و ثروت‌مندان و سرمایه‌داران -با همه خوب‌ها و بدهای‌شان- بشوراند، تنها در روزهای انتخابات و روز به مزد بودن دیدگاه‌ها قابل فهم است. نامزد دو بار از مردم زخم‌خورده که با قرقره پس‌مانده‌های بخش‌های متوهم اندیشه‌های شهردار نارمک‌نشین، تنها با «حرف زدن» به جنگ فقیر و غنی دامن می‌زند، عملا هیچ اندیشه و نگاهی نمی‌تواند داشته باشد و این بار افراط در تقلید است که بر هر چیزی چنگ می‌اندازد به امید زخمه‌ای و نوایی و دری به تخته‌ای. او پس از 12 سال، در شهری که آن را از برج آکنده و بلدیه را از پول همان برج‌ها اشباع کرده، تازه از خواب پا شده است و درباره 4 درصدی -این عدد هم بر چه مبنایی انتخاب شده است کسی نخواهد توانست که دانست- صحبت می‌کند که مدیریتش نمی‌تواند جزء قسمت منفی و مبهم و نفت‌آلود و تراکم‌فروش همین 4 درصد نباشد. چه آن که این وضعیت که او بدان اعتراض دارد، در پای‌تخت نمی‌تواند از اراده مدیریتی و سیاسی جنابش خارج باشد که اگر باشد، جنابش بلدیه‌چی این شهر نبوده؛ مترسک سر جالیز بوده است. و چرا باید مترسک سر جالیز را رییس دولت کرد؟
دیگر نمی‌پرسیم چرا ایشان علاقه دارد کشور به دو پاره 4 و 96 درصد تقسیم شود و این دو گروه بیافتند به جان همدیگر و آن قدر بجنگند تا جامعه از لوث وجود 4 درصد -۳ میلیون و دویست هزار ثروت‌مند و پول‌دار- پاک شود؟ و دیگر بحث نکنیم این مباحث ارتجاعی-فاشیستی-استالینیستی از کجا سرچشمه گرفته است؛ چنان مخرب و مضر به حال امنیت کشور که اجازه نمی‌یابد از صدا و سیمای جمهوری اسلامی -که نمی‌تواند با بلدیه و بلدیه‌چی‌های فعلی بد باشد- پخش شود.
این متن نوشته شده است تا واهمه داشته باشد از مردی که تصمیم گرفته است تا این کشور را از حالت کشور بودن خارج کند و با ایجاد دعوای‌ای زرگری -که خود بنا به زیِّ مدیریتی‌اش نمی‌تواند با آن همراه باشد- با تبر تفرقه، تنه منافع ملی را از تناوری بیاندازد. بی‌آن‌که بداند این هیزم اول از همه بر خود او گر می‌گیرد و زبانه می‌کشد. خودترامپ‌بینی‌ای که به هدف قدرت به هر قیمت سیرآب می‌شود، دستاوردِ زبونی مرد سیاسی است که چون هیچ نداشت از بیگانه تمنا می‌کرد. و چه پست که تمنای از بیگانه آن هم انگلیس‌شان این باشد که -انگلیس را لابد به مسیح قسم- بگوید که مدرک «رییس جمهور قانونیِ» کشور ایران تقلبی است و هم‌زمان جلوی چشم مردم اصرار کند که «رییس جمهور قانونی» همین کشور دروغ‌گوست.
برای ما که نه، ولی برای اهلش که چنین فردی را مدیر جهادی می‌دانند باید باعث تأسف باشد که در این بازی، مرادشان با بهره‌گیری از روش سیاسی آشفته‌ای که حتی نمی‌تواند به آن اعتقاد داشته باشد، در تقلید بین مهندس در بند و دکتر تازه کلّه‌پاشده، دست‌وپا می‌زند و سرگردان است. (این که چطور جنابش از عکس گلاسه با لباس شیک در سال 84 به پیراهن روی شلوار در سال 96 رسید، تنها در منظومه سیاسی سرگردان این شهردار ناکام قابل فهم است.)
پ.ن:
من را با این اهل بلدیه‌چیِ پای‌تخت کاری نیست که نمی‌شناسم‌شان و نمی‌دانم در کجا اندیشه سیاسیِ ایرانی جای دارند یا داشته‌اند؛ چه آن‌که گروه سیاسی که سرآمدانش -بدنه که الفاتحه- صبح به صبح، محاسبه می‌کنند که خودشان را برای حمایت امروز از بلدیه‌چیِ خلبان‌شان آپ‌دیت کنند یا نه، نمی‌تواند جدی باشد. اما سردبیر صبح نو را میان این بساز و بفروش سیاسی نمی‌فهمم که زمانی می‌توانست متن مستدل بنویسد و آدم بی‌ربطی نمی‌توانست باشد. کافی است درس‌های ترم یک دانشگاه به یاد سردبیر بیاید. این تفرقه میان مردمان و این تفسیم‌بندی ضد انسجام ملی، بر خلاف فرهنگ و دین و نظام فکری و مرجع گیومه‌های دو بند بالاتر است که جناب سردبیر از آن دم می‌زند.
دیگر آن‌که تا پیش از این تقسیم‌بندی پول‌دار کثیف، بی‌چیزِ شریف به بیان جناب بلدیه‌چی، تصمیم من مشخص نبود که به چه کسی رأی می‌دهم. ولی حال مطمئنم به او رأی نمی‌دهم همان طور که به الهه مرعوب غرب رأی نمی‌دهم؛ چنان که از یادداشت پیشینم معلوم بود.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

نادرستی سیاسی

این که کسی بخواهد رییس جمهور شود -یا هست- و در متن آن چیزی که حقوق مردم می‌خواند، حرفی از میهن و بیگانه و ظلم نزند، تنها به این دلیل نیست که فهمی از منافع ملی و وطن ندارد و با آن‌ها ناآشناست، بلکه مؤید آن است که ناسپاس به ایران و ایرانی است.
‌ با این نگاه، متن منتشر شده به نام حقوق مردم ایران تنها یک نثرنویسی جاهلانه نیست، بلکه متنی ناسپاس است. آن‌چه ناسپاس می‌خوانیم، تنها ارزش‌گذاری اخلاقی نیست، بلکه نمودار نوعی اندیشیدن است. این نوع از اندیشیدن به خیابان‌ها فرنگ آشناتر است و وقتی چیزی به آن طرف آشناتراست، با چیزی بیگانه‌تر است و با آن‌چه بیگانه‌تر است، نسبت برقرار می‌کند. نام این نسبت ناسپاسی است. ناسپاسی -در ادامه بی‌غیرتی- به چیزی و دل‌بستگی به چیزی دیگر. چنان که دل‌بستن در عرصه سیاست با مقیاس عمل سنجیده می‌شود، بیگانگی با طرف مقابل، با سنگ ناسپاسی محک می‌خورد. اگر کسی نماینده ایرانی است و دست به دامان آژانس دشمنان ملت ما می‌شود که «اگر با ما راه نیاید، انتخابات آتی را می‌بازیم» نباید در نظام مفاهیم اخلاقی فهمیده و توضیح داده شود. این کنش، یک کنش نادرست یا ناسپاس -یا سفره‌نشناس- سیاسی طبیعی است که بر مبنای تأمین منافع فرنگ، نه منافع ملی تئوریزه می‌شود؛ در این کنش حفظ بیگانه هدف است که معادل است با ناسپاسی به خاک.

ناسپاسی با آگاهی نسبت مستقیم دارد و آگاهانه تنها با حضور انحرافی یک واژه در متن -نه بیشتر- صورت‌بندی می‌شود. در متن حقوق مردم ایران که به امضای کسانی هم رسیده است، عبارتی وجود دارد به نام جهان منهای خشونت و طرفداری از صلح. این عبارت آگاهانه نادرست و ناسپاس است و به هدف تسلیم شدن یک ملت نوشته شده است.

ناگفته پیداست که راه آن‌که جهان، جایی برای زندگی کردن باشد، حذف خشونت و گسترش صلح نیست، بلکه راه آن گستردن عدالت و برانداختن ظلم است. این که متن‌نویس دوره قاجار -که اشاراتی به دنیایی تازه دارد- متوجه استقلال و منافع ملی می‌شود، به این خاطر بود که اندک درکی نسبت به ایران و مرز ایران یافته بود. او هم‌زمان می‌خواست از ادب مبتذل زمانه فاصله بگیرد و وطن خود را که -از راه سیر در زمین خدا و سفر به فرنگ- دیده بود و شناخته بود، حفظ کند. دوری از ابتذال نوع اول که مرئی در ادب و فرم نوشتن بوده است، می‌توانست فرزانگی وطن‌دوستانه‌ای پدید آورد. روشن است با چنین توضیحی، در آن زمانه، دوری از ابتذال می‌توانست به درک صحیحی از مملکت و وطن منجر شود. برای آن‌که فهمی تازه نسبت به مملکت داشت و اوضاع اسف‌بارش را فهمید، کافی بود در زبان زمانه تأمل کرد. سوسوی آگاهی از این همین تأمل پدید می‌آمد؛ حتی اگر افرادی چون میرازا ملکم‌خان یا میرزا آقاخان نوری متوجه انحطاط زبان دبیران شده باشند. آن‌ها از این معبر، متوجه مرداب نثر و اندیشه‌ای کثیف و مبتذل شده بودند و چنان که خواستند مخالف آن باشند، دقیقا مدافع وطن و منافع ملی‌ شده بودند. حتی اگر دریافت‌های‌شان از این مفاهیم پیش پا افتاده باشد.

با این حال، روزگار ما گرفتاری بزرگ‌تری دارد و ابتذالی خطرناک‌تر ما ایرانیان را تهدید می‌کند. در این روزها که نثر فارسی پاکیزه‌تر شده و نظام اندیشیدن سامان بیشتری یافته است، اژدهایی دیگر سر برآورده است. این بار ابتذال نوع دوم هویدا شده است. این ابتذال، از مخالفت با کلیدواژه‌هایی مانند خشونت آغاز شده و در متن حقوق ما مردم هم نوشته و توسط سرآمدی مدعی هم توشیح شده است. ادبیات تسلیم با کلید واژه منهای خشونت، همان ابتذال نوع دوم است که مثلا نثر تمیزتری دارد، ولی چنان واژه‌ها را کنار هم فرم می‌دهد که از دل آن تسلیم ملی و ناسپاسی به منافع ملی درمی‌آید. این که رییس جمهوری به متجاوزی خوش‌آمد تقدیم کند و زنده‌باد گاندی سر بدهد و بگوید منادی صلح است، به معنا نفهمیدن مناسبات جهان نیست، بلکه کوشش در راه این است که زودتر خاک را درون خاک‌دان بریزید و به اجنبی بدهد.

در چنین شیوه‌ای نمی‌پرسیم بیش از صد پایگاه شکاری خارجه کدام یک از آموزه‌ها صلح را تدریس می‌کنند و وسط آموزش شیوه‌های آدم‌کشی کدام نژاد از کبوترها را پر می‌دهند؛ بلکه از نویسنده و امضاء کننده آن متن باید پرسید که در برابر اسلحه متجاوزی که روی شقیقه کودکان کودکستان تنظیم شده است، گل سرخ را با یک دست تقدیم می‌کنید یا دو دست؟ مباد که تقدیم با یک دست، بی‌احترامی باشد و ترویج خشونت.

مثال اسلحه در کودکستان را امام سوم شیعیان که ضدِّ ظلم، البته خشونت ورزید و حماسه آفرید، به کار نبرده است؛ این مثال را نویسنده‌های معروف چپی تبلیغ می‌کنند که نوعا حتی طرف‌دار چیزی به نام منافع ملی یا دینی نیستند و نمی‌توانند باشند.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

انتخابات و طوقی

در متا الف‌یا هر جمعه یادداشت می‌نویسم. آخرینش هم درباره انتخابات است. این انتخابات، انتخابات خیلی خوبی نیست و آدم از قشون‌کشی قبل از انتخاب و اسم مسخره و بی‌پرنسیب جمنا حسِّ خوبی ندارد. گروهی می‌نشینند و می‌خواهند برای مردم تعیین‌تکلیف کنند. چطور ممکن است حزبی از توی گاورمنت و از دل نفت بیرون بیاید و بعد مردمی باشد و طبق گفته یکی از سخنرانانش از مردم توقع کمک داشته باشد؟ امام در بین نانواها گفت آمریکا هیچ غلطی نمی‌کند، آقایان کدام سازوکار را بر اساس حضور مردم چیده‌اند که مدعی‌اند جبهه مردمی‌اند؟ و از همه بدتر سرمایه‌گذاری روی چهره‌ چند بار شکست‌خورده‌ای است که از هیچ چیز به اندازه میدان سیاست بیگانه نیست و مهم‌ترین رقیبش سیاست‌ندانی‌اش است؛ فرمان حمله را به دست این بلده‌چی دادن عین بی‌سلیقگی است. 

از جلیلی و میرسلیم و بقایی و حتی شیخ سمنانی سخن گفتن و نقدشان کردن منطقی‌تر است تا سخن گفتن درباره جمنایی که نه مردم را می‌شناسد، نه رهبر و نه رابطه بین مردم و رهبر در جامعه اسلامی را. آن‌ها اعتبار نداشته‌شان را هزینه قاضی معقول خراسانی می‌کنند که دوران پختگی‌اش است و می‌تواند کارگزار مفیدی برای مردم باشد؛ دست کم مردم خراسان. و همین اعتبار صادق است برای رزمنده اسبق و وزیر سابق و امدادیِ فعلی که نباید با این معرکه سرِ سازگاری داشته باشد؛ به آن امید. 

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

روایت‌های عید

این روزها روایت‌های عیدم  در کافه واله به روز می‌شود. 


موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

کجایند مردانِ مخالف نظام؟

امروز شاعرانی در تالار نیایش شهر شوش شعر می‌خوانند؛ به اسم شعر فجر. فقط در ده کیلومتری یادمان شهدای فتح‌المبین. حتما کاروان، کرخه زیبا را رد خواهد کرد و به یادمان سرخواهد زد و اگر دوست داشته باشد و مجال، حتما به سایت‌ها سر خواهد زد و دشت عباس و شرهانی و حتی فکّه؛ قتل‌گاه مرتضی آوینی. دور نیست که در همین موقف‌ها شعر بخواند و هم‌زمان که مهمان باد کرخه و ریزگردِ آن دشت مظلوم اما پرافتخار است، یاد مردانی را گرامی دارد که از خانه‌مان محافظت کردند و خانه‌اش.
این تنها محفل شعر فجر بود که دوست داشتم پادوی کاروان باشم. وقتی ایدۀ ارتفاعات قلاویزان در مهرانِ ایران مطرح شد، پیش‌دستی کردم و گفتم من این کار را برعهده می‌گیرم. کار نگرفت. نمی‌خواستند پای ارشاد وسط باشد و انگار ما هم ارشاد ایالات متحده‌ایم و نمی‌دانیم خانه کجاست و شهید کیست و قلاویزان یعنی چه.
حالا هم که جور شد، شعرخوانی در سالنی در شهر شوش به دست آمد که جنس صندلی‌های و میکرفون و صحنه‌اش چندان فرقی با تالار جلال خودمان در خیابان سنایی بنیاد ندارد. این هم مسأله‌ای نیست؛ چون شاعران می‌بینند جاهایی را که باید ببینند. آن‌چه درد دارد حتی انتهای بند بالا نیست؛ آن‌چه درد دارد این است که این چه سبک ملاحظاتی است که نمی‌گذارد شاعران مخالف‌مان را ببریم دشتِ باز، شرهانی و بگوییم بچه‌ها تا نزدیکی‌های بالا رفتن جام زهر، این‌جا خون دادند و حفظش کردند؛ درست است دفاع مقدسی را که شهرداری و سازمان تبلیغات و ارشاد در شهرتان روی در و دیوار چسبانده است مصنوعی و لاستیکی است، ولی این مین‌ها واقعی‌اند و این شقایق‌ها بو دارند؛ «پکی به سیگارت بزن و طلبِ بو کن.»
این چه سیاستی است؟ چرا باید سازمان‌ها برای بردن شاعر به این مناطق از ما فهرست نام شاعران را بخواهد تا ببینند تأیید است یا نه. اگر قرار نیست ابوتراب به فکّه برود، دولت‌آبادی به شرهانی، سایه به بیت، علی صالحی به دوکوهه، یونان به قلاویزان، یغما به هور، براهنی به طلاییه، آبکنار به چزابه، گروس به شلمچه؛ پس برای چه این‌ها را درست کرده‌ایم؟ زیره به کرمان؟
پس‌نوشت: شرمنده بچه‌های مخالف نظام که حق‌شان می‌دانستند نام‌شان در این سیاهه باشد و نیست.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

دیروز ۲۲/ آن‌چه خوبان دارند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری

حیف بود و باشی که ایران برایت تیار کرد/ درباره ایران‌ناسپاسیِ ابوطالب مظفری



نویسنده‌ها: میثم امیری، محسن باقری

تنها چیزی که متولی ندارد، ایران است- سید جواد طباطبایی
=======
ابوطالب مظفری به «زبان فارسی» مطلبی در بنگاه خبرپراکنی بریتانیا سرهم‌بندی کرده است که همراه با اشکال‌های پرشمار ویرایشی و غیر ویرایشی، کینه‌ای ضد امنیت ملی را در خود می‌پروراند. متنی گیج‌نما که هم‌زمان که از رهبر تعریف می‌کند، می‌کوشد پنجه به صورت ایرانی بکشد که امنیت جان ناسپاس او را در بیش از سه دهه اخیر تأمین کرده است. همان لحظه که مثلا مردم را تحویل می‌گیرد، با ترس‌ولرز به جمهوری اسلامی متلک می‌اندازد و برای آن که اظهار لحیه‌ای کرده باشد، تلاش می‌کند ایران و ایرانی و جمهوری اسلامی و رهبر و حتی افغانستان را به حراج بگذارد.
نویسنده در بند اول می‌نویسد که انتخاب محمد کاظم کاظمی «به عنوان» دبیر جشنواره شعر فجر «انتخابی شگفت‌آور» است؛ لابد شگفت‌آور برای ما عقب‌افتاده‌ها. چون می‌نویسد «شاید در جهان اول اتفاق مهمی تلقی نشود.» بد نیست او از جهان اول مثال بیاورد تا روشن شود آیا انتخاب دبیر از کشوری دیگر در جایزه‌ای دولتی‌ امری طبیعی است یا نه. با این حال، دکتر محمد سرور مولایی در سال‌های قبلی عضو هیأت علمی جایزه جلال بوده است. بنابراین چنین انتخاب‌هایی در کشور ما که لابد جهان چندم است، آن‌چنان بی‌سابقه و بی‌پشتوانه نبوده است. بد نیست مظفری در جمع‌بندی نقد نوشته شده در این بند اشاره کند که خود از کدام جهان می‌آید؟
او در بند بعدی نوشته شعر، تنها «ژانر» هنری است که بین ما و افغانستان و تاجیکستان مشترک است. شاعر نمی‌داند شعر، ژانر نیست. دو این که مقیاس این اشتراک چیست که هیچ «ژانر» دیگری یافت نمی‌شود که بین ما و افغانستان و تاجیکستان مشترک باشد؟ مثلا معماری از دید او هنر نیست؟ یا «ژانر» نیست؟‌ یا هیچ‌کدام؟ و چرا تاجیکستان را در این مقایسه وارد کرد؟ چون تاجیکستان در نوشته او به هیچ روی محل بحث نبوده است و دیگر به آن اشاره نشده است! در بند بعدی، او «سینما» و «داستان‌نویسی» را به عنوان دو «ژانر» هنری دیگر معرفی می‌کند و البته «ادیتور» سایت هم که اساسا خواب است تا تصحیح کند «داستان‌نویسی» «ژانر» هنری نیست؛ «داستان» «ژانر» هنری است.
نویسنده در ادامه نوشته عامش اشاره می‌کند که «مدت‌های مدیدی» است که بین ما و «آن‌ها» ناهمدلی هست. و البته نمی‌تواند اشاره کند مدت مدید یعنی از کی؟ از ده سال پیش؟ صد سال پیش؟ صد و پنجاه سال پیش؟ در ادامه نوشته است که جریان بیگانگی و «حتی» بدبینی بین ما و افغانستان رو به تزاید است. کسی شاعر باشد و نداند که بیگانگی از بدبینی بسیار بدتر است، نوبر است یا این که نداند کارکرد واژه حتی کجاست. انگار اول دو ملتی که یکی بودند از هم بیگانه شدند و بعد یادشان آمد که باید بهم بدبین! بشوند. جمله‌هایی بی‌سروته «نویسنده» تنها کنار هم چیده شده است که قابل داوری نیست؛ بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌تعیّن. قبل از آن‌که درست یا نادرست باشد، مهمل است و به لحاظ نحوی پوچ. تنها به فکر انداختن لگدی در تاریکی، به ایران و نظام حاکم در آن است؛ چون برای خبرکش‌های انگلیسی همین معیار مطرح است؛ وگرنه چه باک از این که لوگوی جشنواره شعر فجر در چند سال پیش را بین این مهملات بزنند و کک‌شان هم نگزد که پوستر سال ۹۵ را یک بار به زبانی که بلدند، گوگل کنند.
در بند بعد، برای اولین بار، «نویسنده» نشانی می‌دهد؛ نشانی به ۲۵ سال پیش. می‌گوید در ۲۵ سال پیش در مقاله‌ای نسبت به بهبود روابط بین ما و آن‌ها، «پیشنهادات»ی (؟!) داده شد که به آن توجه نشد. «نویسنده» روشن نمی‌کند آیا تنها در همان سال که مقاله نوشته شده بود به «پیشنهادات» توجه‌ای نشد یا این که هنوز به آن «پیشنهادات» توجه نمی‌شود! او در جمله‌ای رازآلود پاسخ می‌دهد: «در آن سال‌ها توجه نشد» دیگر؛ دیگر را هم ما اضافه می‌کنیم.
شاعر فراموش‌کار در بند دیگری می‌گوید در دو سه سال گذشته تحولات بسیاری در رفتار حاکمیت در ایران دیده شده است. این «نویسنده» پریشان‌گو بالاخره مشخص نکرده است که مشکلش دقیقا از کی شروع می‌شود؟ یعنی از چه تاریخی بین ما و افغانستان مشکل زاده شد؟ دیگر آن‌که او در تمام بندهای بالا اشاره کرده بود که بیگانگی و بدبینی رو به تزاید است و حاکمیت به سخنان نویسنده‌های فرهنگی گوش نداده است. اگر چنین گزاره‌ای درست است، پس این تحولات مورد اشاره چیست؟ مگر غیر از آن تک مثال از دستور رهبری درباره مسأله‌ای آموزشی، تحوّل دیگری هم صورت گرفته است؟! بالاخره برخورد حاکمیت خوب بوده است یا نه؟ البته طبیعی است گفته‌های این هذیان‌گو؛ ارتزاق از هر دو منبع داخلی و خارجی کار سختی است و کار را به این‌جا می‌رساند که تحلیل‌گر پریشان‌باف نمی‌داند با خودش چند چند است و در پی چه؟
شاعر در جلدِ نماینده مهاجرین می‌نویسد:‌ «اکنون دغدغه عموم مهاجرین این موضوع است که تغییر وضعیت و تصمیمات این‌گونه مقطعی بوده و ناشی از سیاست‌های جاری منطقه باشد که با تغییر سیاست‌، وضع به حالت قبل برگردد یا حتی مشکلات بیشتر شود.» هنوز دیر نشده تا «ادیتور» بنگاه، یک نفر آشنا به زبان فارسی پیدا کند و این جمله‌ها را تبدیل به عبارت‌های معناداری.
نویسنده در بند بعد طلب‌کارانه می‌نویسد که دولت‌مردان جمهوری اسلامی نتوانسته‌اند در قلوب مهاجرین جا باز کنند. انتظار نیست که این «نویسنده» مزدبه‌روز یک دلیل منطقی یا نیمه‌منطقی برای گفته‌هایش دست و پا کند. بد نیست او به عدد سه میلیونِ متن خود کمی فکر کند و تعداد صفرهایش را بشمارد و از کسی در آن بنگاه بپرسد:‌ «آیا شما حاضرید سه میلیون مهاجر را از ایرلند که در شرایط نامساعدی هستند بپذیرید، آن هم در شرایطی که خودتان در جنگی با نیمی از جهان درگیرید؟»
اما آن‌چه که باعث شد ما این مقاله را بنویسیم، جمله زیر از این شاعر بی‌حمیّت است: «امروزه بسیار از ایران بازگشته‌ها، در شمار سرسخت‌ترین منتقدان ایران و ایرانی هستند.» «نویسنده» هرجایی این جمله، چه آن که خود از وطن و مام وطن گریزان است، چنین به ایران و ایرانی می‌تازد. «نویسنده» دست کم به آن نمکی که در سفره رهبر مزه کرد، پای‌بند نیست و چنین بی‌گزند، نه حکومت یا واحد سیاسی مشخص که بر «ایران» می‌تازد و تفکر کثیف خود را به همه ایران‌بازگشته‌ها سرایت می‌دهد. هم به افغانستانی توهین می‌کند، هم به ایرانی، هم به ایران. لابد جناب‌شان درکی داشته که ایران را از ایرانی جدا کرده است و در این درک دون به ما نشان می‌دهد که چطور می‌توان مار خورد و افعی شد و به ایران توهین کرد. و سخت نیست فهمیدن این که چرا باید چنین مطلبی در آن دلال‌خانه خبر منتشر شود؛ چون «دستورالعمل» روشن است؛ «بر ایران و ایرانی بتاز، دفاع قلابیِ مصنوعیِ ظاهری از رهبر را ما ندید می‌گیریم.» چه مظلوم است ایران که کسی چنین بر آن بتازد و هم‌چنان در سرزمینش کیا و بیا داشته باشد؛ از حاکمیتش احترام ببیند و ستایش. چه مظلوم است این کشور که با تنی زخم‌خورده از عصیان مجنون عراقی، آغوش مهربان خود را به روی هم‌زبان‌های مظلوم افغانستانی باز کرد. خود درد داشت؛ ولی درد دیگرانی از درون تمدن فرهنگی ایران را با جان و دل پذیرفت، چون یاری‌گری در نهادش نهفته بود. حال، سخت است بعد از این همه سال، بی‌وطنی که در این خاک، شاعر شده و قدر دیده است، چنین کینه‌توزانه بر درخت تناور و سربلند ایران تازیانه بکشد؛ غافل از این که خرده جوانه‌هایی از این درخت، هم‌چون نگارنده‌های این نوشته، شلّاق کینه‌توزی شاعر را بر سرش خُرد خواهند کرد و منافع ملی و امنیت کشورشان را به میدان حقیر او نخواهند سپرد.
چند بند دیگر هم به سیاق بندهای بالاتر به همان پریشان‌گویی سپری می‌شود. جمله‌هایی آشفته و بی‌تناسب که همه چیز در خود دارد جزء تحلیل و معناداری. فی‌المثل به این جمله بنگرید:‌ «نهادی که طی سال‌های گذشته تمام همتشان، خرج بازگرداندن مهاجرین به وطن با روش‌های بسیار نامتعارف می‌شد اما چند سالی است که اقبال نسبی به کارهای فرهنگی و نظرخواهی از فعالان فرهنگی نشان می‌دهد.» هم‌خوانی شناسه‌ها با نهاد، کاری است کورترین روباه هم می‌تواند انجام دهد؛ ولی روباه حواس‌پرت چنان از آن تاختن بر ایران و ایرانی دل‌شاد بود که کاری به باقی چیزها نداشت. جدا از این اشکال نحوی، تنها چیزی که جمله بالا دارد بی‌معناییِ شفاف است. گویی «نویسنده» خود هم ذوق‌مرگ این بوده که توانسته جزء سرسخت‌ترین «منتقدان» خودش و ریشه و هویت و پدر و مادرش قرار بگیرد.
او در جمله‌های دیگرش می‌نویسد:‌‌ «سال‌ها زیست مسالمت‌آمیز میان مهاجرین و شهروندان ایرانی، فاکتور مهم دیگری است که می‌توان به آن اشاره کرد.» در این جمله به زبان بی‌زبانی دارد می‌گوید به افغانستانی‌ها اعتماد نکنید؛ آن‌ها ریاکارند و نمک‌نشناس. چون همین که کارشان در ایران تمام شد، جزء «منتقدان» سرسخت این سرزمین خواهند شد. «نویسنده» در دستگاه معیوب و پلید ناخودآگاهش به هم‌وطنان خودش هم توهین می‌کند. تمام اداها و رنگ‌هایش از هم گسیخته می‌شود. چه آن‌که وقتی می‌نویسد «مردم ایران در این مراودات به شناخت بهتری از مردم افغانستان دست یافتند و آنان را با خود آشنا و نزدیک دیدند» باید پرسید کدام مردم ایران؟ مردم ایران را که به «چیئِف ادیتورِ» ملکه تقدیم کرده بودید آقای شاعر.
نکته آخر آن‌که «نویسنده» در جایی از متنش به کتاب رضا امیرخانی اشاره می‌کند. زبان و ریشه و وطن و هویت نداشته‌ ابوطالب مظفری به کنار، دست کم، پشت جلد آن کتاب را یک نظر ببیند تا دستش بیاید که بیگانه کیست و دوست کدام است. بیگانه آن دولت «بی‌صفتی» است که بین ما و افغانستان خط کشید؛ اگر قرار است «منتقد» سرسخت بود، باید منتقد آن بود و به آن سرسختی نشان داد نه به سرزمینی که نان و نمک خود را سر سفره‌ با شاعر قسمت کرد.

پ.ن: این نوشته خشمگین است به کسی که ایران را پاس نمی‌دارد؛ در چنین نگاهی، فرقی نمی‌کند متن او را بی‌بی‌سی تبلیغ کند یا بیست و سی. آن خبرخانه‌ها حکم تاکسی تلفنی را دارند؛ موضعِ ما تخطئه مسافرِ ضدَّ ملّی آن است.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری