تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

حیف بود و باشی که ایران برایت تیار کرد/ درباره ایران‌ناسپاسیِ ابوطالب مظفری



نویسنده‌ها: میثم امیری، محسن باقری

تنها چیزی که متولی ندارد، ایران است- سید جواد طباطبایی
=======
ابوطالب مظفری به «زبان فارسی» مطلبی در بنگاه خبرپراکنی بریتانیا سرهم‌بندی کرده است که همراه با اشکال‌های پرشمار ویرایشی و غیر ویرایشی، کینه‌ای ضد امنیت ملی را در خود می‌پروراند. متنی گیج‌نما که هم‌زمان که از رهبر تعریف می‌کند، می‌کوشد پنجه به صورت ایرانی بکشد که امنیت جان ناسپاس او را در بیش از سه دهه اخیر تأمین کرده است. همان لحظه که مثلا مردم را تحویل می‌گیرد، با ترس‌ولرز به جمهوری اسلامی متلک می‌اندازد و برای آن که اظهار لحیه‌ای کرده باشد، تلاش می‌کند ایران و ایرانی و جمهوری اسلامی و رهبر و حتی افغانستان را به حراج بگذارد.
نویسنده در بند اول می‌نویسد که انتخاب محمد کاظم کاظمی «به عنوان» دبیر جشنواره شعر فجر «انتخابی شگفت‌آور» است؛ لابد شگفت‌آور برای ما عقب‌افتاده‌ها. چون می‌نویسد «شاید در جهان اول اتفاق مهمی تلقی نشود.» بد نیست او از جهان اول مثال بیاورد تا روشن شود آیا انتخاب دبیر از کشوری دیگر در جایزه‌ای دولتی‌ امری طبیعی است یا نه. با این حال، دکتر محمد سرور مولایی در سال‌های قبلی عضو هیأت علمی جایزه جلال بوده است. بنابراین چنین انتخاب‌هایی در کشور ما که لابد جهان چندم است، آن‌چنان بی‌سابقه و بی‌پشتوانه نبوده است. بد نیست مظفری در جمع‌بندی نقد نوشته شده در این بند اشاره کند که خود از کدام جهان می‌آید؟
او در بند بعدی نوشته شعر، تنها «ژانر» هنری است که بین ما و افغانستان و تاجیکستان مشترک است. شاعر نمی‌داند شعر، ژانر نیست. دو این که مقیاس این اشتراک چیست که هیچ «ژانر» دیگری یافت نمی‌شود که بین ما و افغانستان و تاجیکستان مشترک باشد؟ مثلا معماری از دید او هنر نیست؟ یا «ژانر» نیست؟‌ یا هیچ‌کدام؟ و چرا تاجیکستان را در این مقایسه وارد کرد؟ چون تاجیکستان در نوشته او به هیچ روی محل بحث نبوده است و دیگر به آن اشاره نشده است! در بند بعدی، او «سینما» و «داستان‌نویسی» را به عنوان دو «ژانر» هنری دیگر معرفی می‌کند و البته «ادیتور» سایت هم که اساسا خواب است تا تصحیح کند «داستان‌نویسی» «ژانر» هنری نیست؛ «داستان» «ژانر» هنری است.
نویسنده در ادامه نوشته عامش اشاره می‌کند که «مدت‌های مدیدی» است که بین ما و «آن‌ها» ناهمدلی هست. و البته نمی‌تواند اشاره کند مدت مدید یعنی از کی؟ از ده سال پیش؟ صد سال پیش؟ صد و پنجاه سال پیش؟ در ادامه نوشته است که جریان بیگانگی و «حتی» بدبینی بین ما و افغانستان رو به تزاید است. کسی شاعر باشد و نداند که بیگانگی از بدبینی بسیار بدتر است، نوبر است یا این که نداند کارکرد واژه حتی کجاست. انگار اول دو ملتی که یکی بودند از هم بیگانه شدند و بعد یادشان آمد که باید بهم بدبین! بشوند. جمله‌هایی بی‌سروته «نویسنده» تنها کنار هم چیده شده است که قابل داوری نیست؛ بی‌زمان، بی‌مکان، بی‌تعیّن. قبل از آن‌که درست یا نادرست باشد، مهمل است و به لحاظ نحوی پوچ. تنها به فکر انداختن لگدی در تاریکی، به ایران و نظام حاکم در آن است؛ چون برای خبرکش‌های انگلیسی همین معیار مطرح است؛ وگرنه چه باک از این که لوگوی جشنواره شعر فجر در چند سال پیش را بین این مهملات بزنند و کک‌شان هم نگزد که پوستر سال ۹۵ را یک بار به زبانی که بلدند، گوگل کنند.
در بند بعد، برای اولین بار، «نویسنده» نشانی می‌دهد؛ نشانی به ۲۵ سال پیش. می‌گوید در ۲۵ سال پیش در مقاله‌ای نسبت به بهبود روابط بین ما و آن‌ها، «پیشنهادات»ی (؟!) داده شد که به آن توجه نشد. «نویسنده» روشن نمی‌کند آیا تنها در همان سال که مقاله نوشته شده بود به «پیشنهادات» توجه‌ای نشد یا این که هنوز به آن «پیشنهادات» توجه نمی‌شود! او در جمله‌ای رازآلود پاسخ می‌دهد: «در آن سال‌ها توجه نشد» دیگر؛ دیگر را هم ما اضافه می‌کنیم.
شاعر فراموش‌کار در بند دیگری می‌گوید در دو سه سال گذشته تحولات بسیاری در رفتار حاکمیت در ایران دیده شده است. این «نویسنده» پریشان‌گو بالاخره مشخص نکرده است که مشکلش دقیقا از کی شروع می‌شود؟ یعنی از چه تاریخی بین ما و افغانستان مشکل زاده شد؟ دیگر آن‌که او در تمام بندهای بالا اشاره کرده بود که بیگانگی و بدبینی رو به تزاید است و حاکمیت به سخنان نویسنده‌های فرهنگی گوش نداده است. اگر چنین گزاره‌ای درست است، پس این تحولات مورد اشاره چیست؟ مگر غیر از آن تک مثال از دستور رهبری درباره مسأله‌ای آموزشی، تحوّل دیگری هم صورت گرفته است؟! بالاخره برخورد حاکمیت خوب بوده است یا نه؟ البته طبیعی است گفته‌های این هذیان‌گو؛ ارتزاق از هر دو منبع داخلی و خارجی کار سختی است و کار را به این‌جا می‌رساند که تحلیل‌گر پریشان‌باف نمی‌داند با خودش چند چند است و در پی چه؟
شاعر در جلدِ نماینده مهاجرین می‌نویسد:‌ «اکنون دغدغه عموم مهاجرین این موضوع است که تغییر وضعیت و تصمیمات این‌گونه مقطعی بوده و ناشی از سیاست‌های جاری منطقه باشد که با تغییر سیاست‌، وضع به حالت قبل برگردد یا حتی مشکلات بیشتر شود.» هنوز دیر نشده تا «ادیتور» بنگاه، یک نفر آشنا به زبان فارسی پیدا کند و این جمله‌ها را تبدیل به عبارت‌های معناداری.
نویسنده در بند بعد طلب‌کارانه می‌نویسد که دولت‌مردان جمهوری اسلامی نتوانسته‌اند در قلوب مهاجرین جا باز کنند. انتظار نیست که این «نویسنده» مزدبه‌روز یک دلیل منطقی یا نیمه‌منطقی برای گفته‌هایش دست و پا کند. بد نیست او به عدد سه میلیونِ متن خود کمی فکر کند و تعداد صفرهایش را بشمارد و از کسی در آن بنگاه بپرسد:‌ «آیا شما حاضرید سه میلیون مهاجر را از ایرلند که در شرایط نامساعدی هستند بپذیرید، آن هم در شرایطی که خودتان در جنگی با نیمی از جهان درگیرید؟»
اما آن‌چه که باعث شد ما این مقاله را بنویسیم، جمله زیر از این شاعر بی‌حمیّت است: «امروزه بسیار از ایران بازگشته‌ها، در شمار سرسخت‌ترین منتقدان ایران و ایرانی هستند.» «نویسنده» هرجایی این جمله، چه آن که خود از وطن و مام وطن گریزان است، چنین به ایران و ایرانی می‌تازد. «نویسنده» دست کم به آن نمکی که در سفره رهبر مزه کرد، پای‌بند نیست و چنین بی‌گزند، نه حکومت یا واحد سیاسی مشخص که بر «ایران» می‌تازد و تفکر کثیف خود را به همه ایران‌بازگشته‌ها سرایت می‌دهد. هم به افغانستانی توهین می‌کند، هم به ایرانی، هم به ایران. لابد جناب‌شان درکی داشته که ایران را از ایرانی جدا کرده است و در این درک دون به ما نشان می‌دهد که چطور می‌توان مار خورد و افعی شد و به ایران توهین کرد. و سخت نیست فهمیدن این که چرا باید چنین مطلبی در آن دلال‌خانه خبر منتشر شود؛ چون «دستورالعمل» روشن است؛ «بر ایران و ایرانی بتاز، دفاع قلابیِ مصنوعیِ ظاهری از رهبر را ما ندید می‌گیریم.» چه مظلوم است ایران که کسی چنین بر آن بتازد و هم‌چنان در سرزمینش کیا و بیا داشته باشد؛ از حاکمیتش احترام ببیند و ستایش. چه مظلوم است این کشور که با تنی زخم‌خورده از عصیان مجنون عراقی، آغوش مهربان خود را به روی هم‌زبان‌های مظلوم افغانستانی باز کرد. خود درد داشت؛ ولی درد دیگرانی از درون تمدن فرهنگی ایران را با جان و دل پذیرفت، چون یاری‌گری در نهادش نهفته بود. حال، سخت است بعد از این همه سال، بی‌وطنی که در این خاک، شاعر شده و قدر دیده است، چنین کینه‌توزانه بر درخت تناور و سربلند ایران تازیانه بکشد؛ غافل از این که خرده جوانه‌هایی از این درخت، هم‌چون نگارنده‌های این نوشته، شلّاق کینه‌توزی شاعر را بر سرش خُرد خواهند کرد و منافع ملی و امنیت کشورشان را به میدان حقیر او نخواهند سپرد.
چند بند دیگر هم به سیاق بندهای بالاتر به همان پریشان‌گویی سپری می‌شود. جمله‌هایی آشفته و بی‌تناسب که همه چیز در خود دارد جزء تحلیل و معناداری. فی‌المثل به این جمله بنگرید:‌ «نهادی که طی سال‌های گذشته تمام همتشان، خرج بازگرداندن مهاجرین به وطن با روش‌های بسیار نامتعارف می‌شد اما چند سالی است که اقبال نسبی به کارهای فرهنگی و نظرخواهی از فعالان فرهنگی نشان می‌دهد.» هم‌خوانی شناسه‌ها با نهاد، کاری است کورترین روباه هم می‌تواند انجام دهد؛ ولی روباه حواس‌پرت چنان از آن تاختن بر ایران و ایرانی دل‌شاد بود که کاری به باقی چیزها نداشت. جدا از این اشکال نحوی، تنها چیزی که جمله بالا دارد بی‌معناییِ شفاف است. گویی «نویسنده» خود هم ذوق‌مرگ این بوده که توانسته جزء سرسخت‌ترین «منتقدان» خودش و ریشه و هویت و پدر و مادرش قرار بگیرد.
او در جمله‌های دیگرش می‌نویسد:‌‌ «سال‌ها زیست مسالمت‌آمیز میان مهاجرین و شهروندان ایرانی، فاکتور مهم دیگری است که می‌توان به آن اشاره کرد.» در این جمله به زبان بی‌زبانی دارد می‌گوید به افغانستانی‌ها اعتماد نکنید؛ آن‌ها ریاکارند و نمک‌نشناس. چون همین که کارشان در ایران تمام شد، جزء «منتقدان» سرسخت این سرزمین خواهند شد. «نویسنده» در دستگاه معیوب و پلید ناخودآگاهش به هم‌وطنان خودش هم توهین می‌کند. تمام اداها و رنگ‌هایش از هم گسیخته می‌شود. چه آن‌که وقتی می‌نویسد «مردم ایران در این مراودات به شناخت بهتری از مردم افغانستان دست یافتند و آنان را با خود آشنا و نزدیک دیدند» باید پرسید کدام مردم ایران؟ مردم ایران را که به «چیئِف ادیتورِ» ملکه تقدیم کرده بودید آقای شاعر.
نکته آخر آن‌که «نویسنده» در جایی از متنش به کتاب رضا امیرخانی اشاره می‌کند. زبان و ریشه و وطن و هویت نداشته‌ ابوطالب مظفری به کنار، دست کم، پشت جلد آن کتاب را یک نظر ببیند تا دستش بیاید که بیگانه کیست و دوست کدام است. بیگانه آن دولت «بی‌صفتی» است که بین ما و افغانستان خط کشید؛ اگر قرار است «منتقد» سرسخت بود، باید منتقد آن بود و به آن سرسختی نشان داد نه به سرزمینی که نان و نمک خود را سر سفره‌ با شاعر قسمت کرد.

پ.ن: این نوشته خشمگین است به کسی که ایران را پاس نمی‌دارد؛ در چنین نگاهی، فرقی نمی‌کند متن او را بی‌بی‌سی تبلیغ کند یا بیست و سی. آن خبرخانه‌ها حکم تاکسی تلفنی را دارند؛ موضعِ ما تخطئه مسافرِ ضدَّ ملّی آن است.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

بسیج، پلاسکو، بی‌غمی

خاطره بگویم. در سه سال کارشناسی ارشد با جواد هم‌اتاقی بودم. ریش توپی بلندی داشت که تنه می‌زد به ریش علما. یک بار، یکی از بچه‌ها از جواد -که از بچگی در پایگاه بسیج بزرگ شده بود- پرسید: «بسیجی یعنی چه؟» جواد گفت: «بسیجی یعنی کار راه‌انداز. یعنی هر وقت کاری لنگ شد، بسیجی می‌آید وسط  و بی‌چشم‌داشت آن کار را انجام می‌دهد. بسیجی نمی‌گذارد نظام اسلامی لحظه‌ای لنگ بماند.»

پلاسکو رفت و آتش‌نشان‌هایی هم با آن. در این سوگ، ناخودآگاه جمعی بسیجی‌ها نجبید و گویی خطر برای این ناخودآگاه جمعی تنها شورش سیاسی معنا شده است؛ چه تدریس مسمومی. چرا برای بسیج، برجام و تحصن جلوی مجلس و دعواهای سیاسی و تراکم‌سازی در کنار تابوت احتمالا خالی «یار دیرین»، مهم‌تر از است از آتش پلاسکو و آلودگی هوا؟ چرا نجات مردم و دوست داشتن وطن و کمک به هم‌نوع، کم‌مقدارتر است از دفاع از مدیر بلدیّه. آن مدیر با بودجه میلیاردی می‌داند چطور خودش را تطهیر کند، چنان که آن دولت‌مرد بی‌تدبیر می‌داند. پرسش این است که چرا بسیج در مقیاس مردمی و ناخودآگاهیش، به سوی مردم نمی‌شتابد؟ 

ولی خبری از بسیج نیست؛ هیچ «بسیج»ی؛ بسیج با معیار جواد حتّی. صحبت سر حضور است؛ حضور ناخودآگاه بسیجی‌ها. نه حضوری که از مقام بالادست برسد برای درآوردن خودروها در برف کرمانشاه یا نجات مردم در سیل بلوچستان. یک تشکیلات خلاق و خودجوش انقلابی به حسبِ لحظه، مغناطیس درست‌کاری‌اش را با حضور تنظیم می‌کند؛ ورنه گروهانی که از ارتش به پلاسکو رفت، کار شگفتی از پیش نبرد؛ ولی درکِ این حضور و بودن‌شان ارزش‌مند بود. حضور در کنار مردم رنگ می‌بازد و جایش را می‌دهد به حضور در تجمع علیه برجام و حضور در فلان میتینگ سیاسی و امضاء جمع کردن برای ریاست‌ جمهوری بهمان کنش‌گر سیاسی و شوربختانه، سفارت آتش زدن، طنز قلابی دکتر فلان دانلود کردن، مسخره کردن این و آن، و از همه مهم‌تر طلب‌کار بودن را که هر «انقلابیِ» بی‌هنری بلد است؛ پس کار مردم را راه‌انداختن، مملکت را سربلند کردن و کارآمدی نظام را نشان دادن، چه می‌شود؟

سردار غیب‌پرور از ساختار تشکیلاتیِ صُلبی که درست کرده‌اند خشنود نباشد؛ این ساختار، صلب، ولی وخیم است؛ در گریزگاه‌ها، توانایی شکوفایی ندارد؛ غمِ گزارش دادن به مراتب بالاتر، دردسر حفظ ساختار، و مسأله مردم را نداشتن و درد مردم را حس نکردن، آن را در لحظه‌های حساس به ضدِّ خودش بدل خواهد کرد؛ ناکارآمدی جمعی و غیبتِ ناخودآگاه بسیجیان در گرفتاری‌های سرزمینی، یعنی در بحران شدن بسیج. بسیج، حیاتش به یاری‌گری است؛ سنّت دیرپای ایرانی که در نهادسازی هوشمندانه امام خمینی به نفع مملکت بازآرایی شد. ولی این یاری‌گیری به نفع مردم، جایش را به قبیله‌گرایی و ورود جزیی به دعواهای سیاسی داده است. بسیج، قرار بود صنف بزرگ مردم دردمندی باشد که دردهای ملی و تمناهای دینی‌شان را در اجتماع سامان دهد. برای یک صنف فداکار و یاری‌گر، حضور در فرقه‌های سیاسی که مذمت‌شان گذشت، چون آتشی می‌ماند که به انبار کاه افتاده است؛ درخششی لحظه‌ای و لذّتی آنی دارد؛ ولی آن‌چه می‌ماند پشیمانی و خسران است.

بسیج، تنها تشکیلات قابل اعتنای 40 سال بعد از انقلاب است که می‌تواند به واسطه نفراتش راه حق بپوید، از احدی نهراسد و غمگنانه، غمی آکنده از محبّت و شفقت به وطن و مردمش، از وطن و مردمش جدا نشود؛ این بی‌آوازی و غیبت و کم‌محلی بسیجی‌ها در مقیاس کنش‌گرانه جمعی، از اعتنایش می‌کاهد و از اعتبارش.

پ.ن: اگر این جمله‌ها گفته می‌شود به امید گوشی است که آن‌ها را بشنود؛ گوش یک بسیجی که می‌تواند دست بالا پایگاهش را در این فراموشی میلیشیایی نجات دهد و به فکر کشور و خاکش باشد. ناحیه و حوزه و ستاد پیشکش. اطرافش و دست بالا پایگاهش.

موافقین ۱ مخالفین ۰
میثم امیری

جلال امام‌زاده نیست

:


متنی منتشر کرده‌ام -در سایتی که هفته‌ها پیش در آن مسئولیتی داشته‌ام، ولی الان دیگر مسئولیتی ندارم- که سرها را بلند کرده است؛ چه خوب؛ جمعی را واداشته تا بار دیگر کتاب‌های جلال را ورقی بزنند یا برای اولین بار بخوانندشان.
در متن، چیزی درباره خود جلال ننوشتم و درباره تصویری نوشتم که عده‌ای از جلال ساخته‌اند و نعشش را روزی‌خورِ دعواهای‌شان کرده‌اند.
شاید بعد از آن دوستانی انتظار داشتند نظرم را دربارۀ جلال بدانند. اگر بخواهم نظرم را درباره جلال بگویم به دو نکته اشاره می‌کنم:
یک این که جلال امام‌زاده نبود و داستان‌نویس درجه یکی هم. غرب‌زدگی‌اش عجول است و سراسیمه و خدا را شکر آن متن رادیکال هیچ‌گاه در عمل، در جمهوری اسلامی پیاده نشد و توصیه‌هایش. یک متن پرایراد که پرخاشِ واضع کلمه غرب‌زدگی را هم به دنبال داشت. از این جهت، حتما به کارنامه فکری و نوشتاری جلال خدشه وارد است و نقد. امام‌زاده ساختن از امام‌زاده‌ای که خود ضدِّ این القاب بود شوخی است و نگرفته است و پریشان‌گویی‌ها راهی به دهی نمی‌برد.
دو این که جلال یک نویسنده مردمی بود و مستندنگاری حاذق در زمانه‌ای که مستندنگاری‌ای در کار نبود. جلال با فاصله معناداری از هر نویسنده روشنفکر و شبه روشنفکر و حزب‌اللهی مردمی‌تر بوده است. پشتِ این معنا ایستاده‌ام؛ درباره‌اش متن نوشته‌ام و دو سال پیش تحقیق مستندی را انجام داده‌ام به اسم «جلال در اسالم» که نشان می‌داد جلال در میان مردم بود و مردم پس از نزدیک به نیم قرن با او آشنای‌اند؛ انگار دوستی صمیمی را از دست داده‌اند؛ اشک پیرمرد اسالمی که رو به دوربین حسن حبیب‌زاده گفت جلال آمد این‌جا نشست و چای‌ای با من نوشید، هنوز زنده است و از یادم نرفته است. و چه خوب که حسن آن تکه را اسلوموشن کرد. سانتی‌مانتال نبود؛ واقعا آن لحظه در ذهن همه ما که پشت دوربین بودیم کش آمده بود و طولانی‌تر از چند ثانیه جلوه کرد.
افزون بر این دو نکته، نکته اضافه‌تر آن‌که:
من ضد تصویری از روشنفکری هستم که با مردم بیگانه است و مخالفم با ریشوی انتلکت‌زده «middle class» النگوبه‌دست که تکیه‌گاهش را از زمین جدا نکرده است تا در کشور دوری بزند؛ میان مردم نفس بکشد، با آن‌ها دست بدهد و کمی پینه لمس کند. در نقد شمیم بهار که روشنفکر سالمی بود، متن نوشته‌ام که پس کی شمیم می‌خواهد چیزی بگوید و کنار مردم بایستد. متأسفانه امروز هم به همین دو گروه دچاریم. یک گروه روشنفکر پادرهوا که غرق در خیالات خود، نخبگی می‌نوشد و ناامیدی آروغ می‌زند و دیگری ارزشی دگمی که متاسفانه گفت‌وگو و نقد نمی‌‎فهمد و همان یأس شبه‌روشنفکرانه را با لعاب دیگری تئوریزه می‌کند. جلال از هر دو گریزان بود و در زیست سالم مردمی‌اش هر دو گروه را دست می‌انداخت.
راستی یادتان نرود جلال خیلی با سیمین خوب بود. مردم، برعکس همه روشنفکرهای بی‌خبر از جامعه، در اسالم به من می‌گفتند رابطه بین سیمین و جلال اسمی و اصیل بود. از این موضع درست و صادق و مطابق واقع، حتما مخالف نویسنده‌ای هستم که سنگی بر گوری را می‌نویسد. زندگی بین سیمین و جلال بسی شیرین‌تر از این کتاب است. حرف‌های شمس و ابراهیم گلستان را باور نکنید؛ تمام مردم در اسالم و غروب جلالِ سیمین و نامه‌های این دو بهم نشان می‌دهد که این دو هم‌ساز بودند و کفو یکدیگر. پ.ن:
راستی از پیوند بامزه‌ای بگویم تا در تاریخ ثبت شده باشد. دو نفر در فاصله‌ای کوتاه دربارۀ موضوعی یکسان سخن گفته‌اند. یکی مدیرعامل جایی من‌درآوردی است که اسامی مقدس را هم به مولودِ نیمه‌میلیشایی‌اش پیوست می‌کند تا کسی غیر از خودش زِر نزند -زکّی- و دیگری موجود نیمه‌رنجوری است که از دستگاه معنویت‌سازش، کوره کتاب‎سوزی درمی‌آید. یکی در عمل دنبال‌کننده انسداد در فرهنگ است و دیگری همین انسداد را تئوریزه می‌کند و از به دریا ریختن کتاب‌هایی می‌گوید که به قول خودش فاخر نیست؛ کوتاه این که فاشیسم بستری می‌خواهد تا به همت غول‌هایی تبه‌کار شدنی شود؛ بستری در کار نباشد که نیست، از این خرده‌ریزه‌ها هم کاری برنمی‌آید. مطلب آن مدیرعامل خودخوانده و این نیمه‌روشنفکر «مددکار» جداگانه هیچ اهمّیتی ندارد؛ پیوندشان مهم است و نامبارک.
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دیروز ۲۱/ سید جواد و نقد تی‌لم و اقتصاد مقاومتی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری

دیروز ۲۰/ و دوباره دخترها

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری

دیروز ۱۹/ اجرای جلال و ادامه ماجرا

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری

دیروز 18/ لرزیدن دل

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری

دیروز ۱۷/ حرف‌های دیشبم در رادیو گفت‌وگو (بدون رمز)

دیروز رفتم رادیو گفت‌وگو و در برنامه زنده‌اش شرکت کردم. از ۶۰ دقیقه حدود ۱۵ دقیقه وقت بهم رسید که تازه در آن مدت هم همه‌اش من حرف نزدم. علاقه زیاد به پرگویی و کلی‌گویی در رسانه بیداد می‌کند؛ به ویژه در مسئولین. جالب بود وقتی برنامه تمام شد دستم آمد مسئولی که پشت خط بود مدام غر می‌زد، ولی من می‌گفتم آینده روشن است و اصلا غر نزدم. 

صحبت‌های خودم را کات زدم و بهم چسباندم و در لینک زیر گذاشته‌ام برای دانلود. 


http://s8.picofile.com/file/8277133218/Amiri_Jang_Azar_95.mp3.html


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دیروز 16/ دختره و پناهیان

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری

دیروز 15/ بوسنی و صربرنیسا و مرد بودن مهم تر از نان داشتن است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
میثم امیری