تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

در باره ی الی خودمان

یالطیف

آقا مسعود ِ گروسیان باعثِ خیر شد تا در باره ی الی را ببینم. اما در باره ی الی...

هفته ی آخر اردیبهشت87 بود. رحمت بهشتی آمد اتاق ِ ما و گفت می خواهد با بچه های ورودی های شان بروند مسافرت؛ آن هم شمال. گفت می توانم راهنمایی اش کنم یا نه. من هم تریپ پایه برداشتم و لبانم را یک مقدار مثل تابعی که مشتق دومش منفی است طاق کردم و گفتم:

"اصلا با هم می رویم کوه ِ خودمان؛ تیلم."

از همین جا برنامه ی سفر رقم خورد. زنگ زدم خانه و هماهنگی های لازم را کردم و بعد گفتم یک روزی هم می خواهیم روستای ساحلی مان توی حسینیه باشیم و بعد برویم ییلاق. خانه هم کلا تریپ پایه برداشتند. نکته ی جالب این که همان روزی که از شمال می رسیدیم تهران روز جشن فارغ التحصیلی بچه های ریاضی بود. طنز ِ قضیه این جا بود که من هم مسول جشن بودم. کلا برنامه ی آن روزم بشدت سنگین بود. در هر صورت قرار بود تریپ پایه برداریم.

تمام ِ هماهنگی های لازم را انجام دادم. حتی زنگ زدم و مینی بوس را هم جور کردم؛ یک بنده خدایی از بچه های جبهه و جنگ و کلی باصفا و البته به شدت مثبت راننده مینی بوس بود. همه چیز برای یک مسافرتِ عالی جور بود.

اما چه ربطی داشت به درباره ی الی...

نکته ی اول این که به خودم اجازه نمی دهم در باره ی درباره ی الی پا توی بخش های تخصصی سینما بگذارم و بخواهم داوری های حرفه ای بکنم. تنها از این نقطه منظر به داوری در مورد این اثر می پردازم که یک چنین سفری را بر و بچ شبیه همین مختصات دنبال کردم.

آدم های درباره ی الی... نزدیک بودند به بچه های خودمان. حداقلش این که هر دوی شان توی اتمسفر ِ تهران نفس می کشند. دیگر این که؛ از هر دو سو دارای تفکرات و عقاید شبیه به هم هستند. البته در باره ی الی درام بسیار قوی تری داشت تا مسافرت ِ دانشجویی ما؛ البته حق هم همین بود، چون قرار نبود ما فیلم بسازیم. البته یکی دو موقعیت و اتفاق توی سفر ِ ما افتاد که نشان می داد این دو گروه بسیار به هم نزدیکند. 

1. می شد بدونِ رقص هم این فیلم را ساخت. نمونه اش سفر ِ دانشجویی ما که به شدت فضای هیجان انگیز و نیروی خوش بودن و شادی در آن بود ولی هیچگاه باعثِ رقص در سفر نشد. البته شاید بنده خداها مراعات بنده را می کردند؛ نمی دانم. بالاخره می شد این رقص ها را نشان نداد و فیلم از آن رئال بودن خودش نیافتد. هرچند به نظر ِ من مانی حقیقی خیلی قشنگ رقصید؛ این زیبایی در اجرای حرکات ِ موزون بحث ِ جداگانه ای است از آن چه من می گویم. (بالاخره می شود مراعات حالا ماها را کرد که درباره ی الی را می خواهیم متعلق به خودمان بدانیم؛ یعنی متعلق به اتمسفر ایران اسلامی.) بگویم که به جای رقص برایم جالب بود که فیلم ورق بازی نداشت. بازی که بچه هم توی حسینیه روستا و هم جلوی امام زاده ی ییلاق مجدانه پیگری کردند. این رقص به آن ورق در.

2. پدیده ی شمال یک پدیده ی جدی است. من با امتیاز و رانتِ شمالی بودن و شناخت آن فضا در هر دو رمانم به شمال پرداختم؛ مخصوصا رمان دوم. سفر ِ تهرانی ها به شمال. هر چند این فیلم هیچ حرفی در باره ی شمالی ها ندارد؛ این البته عیب نیست. منتها انتخاب این لوکیشن از هوشمندی کارگردان نشات می گیرد و این که از این به بعد فضاهای به شدت جدی در اقلیم شمال و بالاخص مازندران رقم خواهد خورد. هستیم و می بینیم.

3. بازی پانتومیم از آن صحنه های زیبای فیلم بود؛ دقیقا شبیه ِ همچین بازی را توی شمال انجام دادیم و با همین بچه های کامپیوتر. ما خیلی خوش اسلوب تر و با گروه بندی این کار را انجام دادیم. در حالی که در فیلم خبری از گروه بندی و یا هیجان و یک مسابقه ی تیفوسی نبود. اگر این جوری نباشد که انگیزه ای نمی ماند برای مسابقه. یادم می آید مسابقه ی پانتومیم ِ آن سال با پیشنهادِ "سال ِ نوآوری و شکوفایی" آغاز شد. اجرای حرکات ِ یکی از خانم ها در معرفی آیت اله خامنه ای خاطره ای شد به یاد ماندنی. اتفاقا با همین ترفند به پاسخ هم رسیدند؛ یادش بخیر.

4. توی فیلم سه بار گفته شد خر تو خر. خودمانیم اگر خر تو خر نبود که این فیلم اکران نمی شد؛ آن هم با دستور فرا قانونی آقای رئیس جمهور که کم هم نیست. 

5. صحنه ای که آرش توی آب افتاده بود خیلی خوب و موثر از آب در آمد. توی همان دقایق که اشک در گوشه ی چشمانم لانه کرده بود بی اختیار گفتم یا ابالفضل. جالب این که با 10 ثانیه تاخیر یکی از شخصیت های فیلم هم گفت یا ابالفضل. این یعنی یک پیروزی خیره کننده برای اصغر فرهادی.

6. مانده بودم این چه مادری بود که توی دریای طوفانی بچه اش را از توی آب ول کرد به امان خدا. درست است به اهل ِ خانه سپرده بود؛ ولی باورپذیرتر این بود که دستِ بچه اش را می گرفت از آب می آورد بیرون. اهل دریا می دانند در دریای طوفانی همان جایی که مادر آرش بهش نگاه می کند، یعنی غرق شدن طرف. آن وقت مریلا زارعی که به نظر ِ من یکی از بهترین بازیگران این فیلم بود بچه را ول کرد و رفت. یادم می آید توی همان سفر شمال دریا هم رفتیم و اتفاقا یکی از خانم ها هم به زد به آب. دریا هم کولاک بود. من با وجود عدم آشنایی با آن بنده خدا و کلی خجالتی بودن با همان عقل ِ ناقصم فهمیدم که باید بهش اخطار بدهم. لذا داد زدم لطفا برگردید.  تازه یکی از خانم ها پاهایش را گچ گرفته بود و به علت ِ علقه ی عاطفی با بچه ها همراه ما آمده بود. یادم است چقدر بچه ها مخصوصا آقای محمد ولی پور حواسش به آن بنده خدا بود که پایش نغلزد یا اتفاقی برایش نیافتد.

7. بی تردید درباره ی الی در ذهن ِ من یک فیلم ایرانی است که خیلی جاهایش قابل ِ ترجمه به هیچ فرهنگی نیست. قوی ترین فیلم خانوادگی-اجتماعی که من دیدم و بی تردید یکی از بهترین های سینمای ایران. فیلمی بشدت رئال و واقعی و دوست داشتنی، بواسطه ی تجربه ی عینی خودم. بی جهت نبود درباره ی الی موسیقی متن ندارد. (همچون سفر ِ خودمان که بسیار کم موسیقی در متن بود.) به خاطر این که آن قدر طبیعی و ایرانی هست که به این چیزها احتیاج نداشته باشد.

8. در مورد ِ بازی ها احساس من این است تنها کسی که می توانست غیر گلشیفته نقش ِ سپیده را بازی کند، باران کوثری بود. ترانه علیدوستی هم آن قدر زیبا پیچیدگی شخصیتِ سختی مثل ِ الی را توانست در بیاورد که آدم باور می کند که خودکشی کند. ولی واقعا بهم ریختم از این واقعه ای که اتفاق افتاده بود. به خوبی درام ِ ایرانی و قدرتمند را تمام کرد. پایان ِ درخشان مشکل همیشگی این سینما است که در در باره ی الی نشانی از آن مشکل نبود.



موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

مساله ی اصلی در مداحی چیست؟

یالطیف

یکی از دوستان ـ شب ـ گذشته از من در مورد مداحی پاپ پرسید. چون فرصت پاسخگویی در آن زمان را نداشتم، از همین روی تفکر پیرامون این مساله را به آخر شب و جای مورد علاقه ام یعنی رختخواب موکول کردم و پیش خودم در مورد این مقوله ی مهم فکر کردم. اصل مساله این است که آیا چیزی به نام مداحی پاپ نیکوست یا نه؟ نظر آن بنده خدا این بود که مداحی پاپ فرقی با کنسرت پاپ ندارد و انسان در آن به رشد نمی رسد و فقط حال زودگذری به او دست می دهد. می خواست بگوید این شیوه، کار درستی نیست و مداحی باید به همان شیوه ی قدیمی اش مرسوم باشد و آن سبک است که انسان را به معنویت می رساند و از این جور حرف ها.

وقتی پیرامون این موضوع و موضوعاتی از این دست دقیق شدم فهمیدم که این قبیل استدلال ها هم از همین "جور حرف ها"یی است که زده می شود.

برای خودم هنوز هم مجهول است که چرا مداحی پاپ یا هر نوع و سنخ نوینی از نوحه خوانی باید مذموم باشد. (جدای از این مساله که چه معیاری برای این که افراد از این جور مجالس بهره می گیرند یا نه وجود دارد) با خودم فکر می کردم مگر نوع مداحی بستگی وثیقی دارد با حال معنوی انسان؟ به عبارتی بهتر اگر انتقادی در مداحی مطرح می شود نسبت به آهنگ یا موسیقی به کار رفته در آن است؟

اگر شروع مداحی با شیوه ی دشتی باشدموثرتر و مذهبی تر است تا این که بخواهد پاپ باشد یا بیات باشد یا هر نوع دیگر. احساس کردم این همان مرض فردیدی گری است که در این حوزه هم دارد رسوخ می کند، انسان را رها می کند و موضوع خود را به سبک و قالب تغییر می دهد. به جای آن که پیرامون انسان به عنوان مخاطب ذی شعور مراسم نوحه بنگرد توجه خود را معطوف می کند به قالب مداحی. (موردی که معلوم نیست ذی شعور باشد و صریح تر این که بعید است خود قالب مداحی ذی شعور باشد!)

می خواهم بگویم از نظر من هیچ اشکالی ندارد که مداحی به سبک پاپ یا هر سبک دیگری اجرا شود. آن چه مهم است شعری یا آن نوایی است که خوانده می شود وگرنه نوع و قالب به خودی خود فاقد ذات است که بخواهد درست یا غلط باشد. (امروز روز در بسیاری از نقاط جهان سبک ارادت به بزرگان متفاوت است. ارزش گذاری پیرامون نوع ارادت خود موضوع سخیفی است پیش از آن که بخواهد مهم باشد.)

واضح تر این که اشکال آقای مطهری در حماسه ی حسینی به چه بود؟

اشکال آقای مطهری و دیگر بزرگان در قضیه تحریف عاشورا به این نبود که آقا چرا داری در فلان دستگاه موسیقی می خوانی یا چرا پاپ می خوانی یا چرا فلان جور نغمه خوانی می کنی. بلکه اشکال آنان به تحریفاتی بود که در محتوای مراثی و نوحه ها وارد می شد. اشکال به این بود که چرا روضه ی دروغ می خوانی، حالا می خواهد به سبک ببار ای بارون شجریان باشد یا به هر سبک دیگری.

بنا بر همین نهج مطهری، مساله ی اصلی در مداحی این نیست که منصور روشی جدید در مداحی ایجاد کرد و شاگردانش امروز آن روش ها را پی می گیرند که اتفاقا موجب زنده کردن مداحی و جان بخشیدن در پوستین کهنه شده ی مرثیه و نوحه خوانی است. (مقایسه کنید سلام من به مدینه ی منصور را با سایر روضه هایی که قدیمی ها در مورد حضرت صادق خواندند.)

مساله ی اصلی این است که یک مداح با هر درجه از محبوبیت یا خلوص حق ندارد مرتبه ی الوهیت به ائمه ببخشد. مساله ی اصلی این است که یک هیات عزاداری حق ندارد قلاده به گردنش بیاندازد یا از اسامی موهن همچون کلب الحسین برای هیات خود بهره گیرد. مساله ی اصلی این نیست که در مداحی شور نباشد. بالاخره این هم یک سبک است و به خودی مبتذل نیست. آن شعری که خوانده می شود می تواند آن را مبتذل بکند یا به آن جنبه ای روحانی ببخشد.

حتی می خواهم بگویم مساله ی اصلی این نیست که فلان آهنگ آن طرف آبی خوانده نشود، مگر همه ی آهنگ های آن طرف آبی مبتذل است. ممکن است آهنگی باشد که آن طرفی ها ساخته باشند ولی خیلی دل آرام باشد. همراهی آن با شعری در مدح اهل بیت نمی تواند محل مذمت باشد که حتی به عقیده ی نگارنده می تواند باقیات صالحات برای خواننده و مستمع داشته باشد. (البته شاهد مثال برای چنین پدیده ای به سختی گیر می آید.)

این مساله که مداحی پاپ باعث می شود خلوص در جلسه ی امام حسین کم شود و یا از تقوا و حال معنوی  جلسه کاسته شود از آن حرف هایی است که منطق محکمی پشت آن نیست. بلکه من اعتقاد دارم یک مداحی، ممکن است پاپ بخواند ولی به قدری از اشعار محکم و زیبا بهره بگیرد که دل مستمع را بلرزاند و او را با حقایق علوی و حسینی آشنا کند. خود سبک پاپ و یا سبک های مدرن و پسامدرن دیگر چه گناهی کرده اند؟ (نمونه ی زیبایش همین عمو عباس بنی فاطمه یا ای علم افراشته ی محمود کریمی.) گناه را سبک مرتکب نمی شود، گناه و یا ثواب از آن انسانی است که دارد روی آن سبک کار می کند.

مثالی می زنم. یک مداحی می آید به همان سبک قدیمی و سبک پیرغلام ها و مداح های سنتی قضیه ی ازدواج حضرت قاسم را می گوید و مداحی دیگر به سبک پاپ فرض بفرمایید به سبک شادمهر آهنگ گل یاس او را زمزمه می کند، شایدم با اشعاری قوی تر در مناقب اخلاقی و روحی حضرت صدیقه ی طاهره. کدام یک کار درست را انجام دادند؟ این مداح به سبک شادمهر در آهنگ گل یاس (نه سبک آدم فروش) می خواند و دارد به سبکی جدید که به هیچ وجه موهن نیست مداحی می کند و مهم تر آن است که دارد حرف درستی را می زند. ولی آن پیر غلام چه؟ آن پیرغلام که به سبکی قدیمی خوانده است کاری اشتباه انجام داده است و تحریفی در واقعه ی عاشورا انجام داده است. نمی شود بگوییم چون دارد به سبک قدیمی می خواند دارد به معنویت به جمعیت منتقل می کند یا معرفت به امام حسین را ایجاد می کند. نه خیر، او دارد تحریف می کند. (تازه تر  از این حرف ها از کی تا حالا سبک، معرفت بخش شده است و ما نمی دانستیم؟)

دوستان را به شدت از فردیدی گری برحذر می دارم و هر چه بیشتر اندیشه های آنان را در حوزه های مختلف می شنوم به خطرناک بودن آن پی می برم. خوشحالم که مراجع تقلید به دام این تفکرات نیافتند. نمونه اش این که هیچ کدام شان حکمی ندارد که آدمی را از گوش دادن به مداحی پاپ برحذر دارد. همین نشان می دهد پرداختن به این موضوعات انحراف از مساله ی اصلی است. ابتذال در مداحی به سبک های رایج اهم از پاپ یا سنتی برنمی گردد بلکه به محتوای روضه ها و نوحه ها بر می گردد و آن است که جلسه ی حضرت را می تواند خدای ناکرده به تباهی بکشاند.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقدی بر لبخند مسیح

یالطیف

نقدی از من در لوح چاپ شده است در نقد ـ رمان ـ لبخند مسیح.

به جای سه روزانه های امروز همان نقد را خدمت تان می آورم. انشالله که مورد تو جه تان قرار بگیرد. کتاب لبخند مسیح اثر سارا عرفانی توسط سوره ی مهر نشر داده شده است و تا به حال هم خوب فروخته است. و اما نقد ـ من:

رمان از زمانِ تولدش دست‌خوش نقدهای مدعیان بوده است. مدعیانی که قلم‌ برنداشته‌اند تا دو خطی مطلب بنویسند که خلق الله بدانند عیارِ نویسندگی آقای منتقد در چه حدی است. شاید این نظر کودکانه بیاید، ولی عادتم است که بسیاری از نظریاتِ کودکانه را دوست بدارم. صفا و صمیمیتی در همین نظرات است که در سخنان پیچیده‌ی اهلِ لاف دیده نمی‌شود. دور نیست اگر بگوییم آثاری مانند رویِ ماهِ خدا را ببوس یا لبخند مسیح مورد توجه خوانندگانِ قرار می‌گیرند چون دوست‌داشتنی‌اند. حالا هی بگو پیرنگِ اثر اِل بود و یا فلان جایش بِل بود. نویسنده یک چیزهایی را نمی‌داند؛ به قول رهبری می‌خواهم که ندانم. (1)


می‌خواهم لبخندِ مسیح (2) را نقد کنم!
اما چرا من رویِ ماهِ خدا را ببوس را در کنارِ لبخندِ مسیح قرار دادم و شاید هم بالعکس. نه برای ساختار و از این جور چیزهای داستانی، فقط برای این که احساس می‌کنم موضوعِ این دو اثر عمیقا به هم شبیه‌اند. چه دلیلی از این قوی‌تر و متقن‌تر.
فقط، گیرِ کار این جاست که لبخندِ مسیح مثلِ رویِ ماهِ خدا را ببوس بنداز نیست. 
حالا معلوم شد من یک چیزِ دیگری را هم قبول دارم و آن این که رمان باید بنداز باشد. اول  گفته‌ی بالایِ خودم را تصحیح کنم. بهتر است بگویم دو اثرِ فوق الذکر دنبالِ یک مقصود می‌گردند. (این بهتر از این است که بگویم عمیقا شبیه هم هستند.) قبولکی دارم که مستور هنرمندانه‌تر و زیباتر چنین فضایی را تصویر کرده است تا عرفانی. از همین جاست که دلم غنج می‌رود برای داستانِ عرفانی و غصه می‌خورم که کاش عرفانی یک مقدار مثلِ برداشتنِ روسری نگار در جای جایِ داستان، بعضی ذهنیاتِ خودش را هم  برمی‌داشت تا اثر بیشتر نفس می‌کشید. هر اثری نیازمندِ اکسیژن برای شخصیت‌ها و فضایش است.


اما مساله‌ی اصلی همین جاست. مستور قلقلک می‌دهد یا حداقل این گونه وانمود می‌کند. کسی که مسائلِ زیادی برایش حل نشده باشد و هر بار عمری در تجربه‌های متفاوتی و گاه فراعقلی بگذراند می‌تواند برون‌دادِ مَلَس‌تری داشته باشد تا نویسنده‌ای که در دبیرستانِ شهید مطهری درس خوانده و بعد الهیات با گرایشِ فلسفه را در دوره‌ی آموزشِ عالی گذارنده است. اگر هم نویسنده قلقلکش نیاید باید یک سوالِ جدی را مطرح کند تا قلقلک بدهد.
مستور مهندسی است که سال‌ها در مجله‌ی دگراندیشانِ کیان قلم به دست برده است، ولی عرفانی از همان اولش مشکلی برای پرداختنِ نداشته است. این یعنی یک فاجعه برای رمان‌نویس. (این دریافت من است؛ وحی منزل نیست. اگر بخواهی خشمگین شوی، نشان می‌دهی خیلی این قلم را تحویل گرفته‌ای.)
امیرخانی می‌گوید: «کسی که درد دارد می‌تواند بنویسد.» (3) نمی‌گویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازه‌ی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلکه به معنای دقیق‌تر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. وقتی که شما به دنبالِ جواب نباشی، نمی‌توانی به اندازه‌ی کسی که دنبالِ جواب است درام بیافرینی. البته جمله‌ی اخیر من متنِ علمیِ قابلِ تدریس نیست، که اگر چنین باشد باید در مقامِ اثباتِ آن برآیم. این‌ها تنها کلماتی از زبانِ یک خواننده‌ی عادیِ رمان‌ است. 
آیا این نوشته یک قیاسِ ذوالوجهینِ موجب است بینِ دو اثرِ قابلِ اعتنا؟ نه بابا. این جوری‌ها نیست. فقط گفتنِ این مطلب است که خواننده مُنگُل نیست. بدتر شد. حالا می‌پرسی چرا مُنگُل! نویسنده‌ نباید تلاش کند سرِ خواننده کلاه بگذارد. سارا عرفانی نگار که نیست، هست؟ خوب، نمی‌تواند نگار را بپروراند. (نه این که نویسنده باید حتما آنی باشد که می‌آفریند. منظورم این نیست.) حالا بگذار بگویم چون شخصیتِ عرفانی با نگار کلی توفیر دارد، کلی زور می‌زند برای ایجادِ چنین شخصیتی. زور پشتِ زور. پس باید چه کار می‌کرد؟ 
هیچی؛ اصلا نباید می‌رفت سراغِ نگار. باید می‌رفت پیِ یک آدمِ باورپذیرتر. همین می‌شود که داستان شکل نمی‌گیرد. (به معنای بهتر آن طوری که من دوست دارم شکل نمی‌گیرد.) حالا شما هی بگو قلم روان دارد. خوب، داشته باشد. مهم آن چیزی است که من خواندم. می‌خواهی بدانی چه خواندم. خواندم:


1. نگار یک لعبتی است که دومی ندارد. تمام ملت دنبالش هستند. حالا خودِ نکبتش نه اخلاقِ درست و درمانی دارد و نه خیلی ویژگی برجسته‌ای دارد. بالاخره باید یک برجستگی داشته باشد که همه دنبالش باشند. همه هم برای او سر و دست می‌شکنند. او در عینِ حال نمی‌خواهد اسیرِ ساز و کارهای روزمره باشد. توی مملکتی که هر چه ریخته است دختر، چرا این قدر نگار علاقه‌مند دارد؟ آدم نمی‌فهمد. یعنی داستان بهش نمی‌گوید. نکته‌ی دیگر در مورد دیگر شخصیتِ دخترِ داستان که عجیب‌تر از نگار است. این که لیلا تهِ تعطیل است. چقدر خوش‌ خوشانش است این دختره؟ مشکلی با دایی هیزش ندارد، یک جورایی آدم احساس می‌کند بدش نمی‌آید دلالِ محبتِ دایی زیپ‌بازش باشد. بعد با بهروز ازدواج می‌کند. در عینِ حال همچنان دوستِ نگار است. نمی‌دانم همچین موجوداتی بین خانم‌ها هست یا نه!


2. نیکلاس شخصیتی ساده‌تر از نگار دارد. نگار باز پیچیدگی دارد، ولی نیک این جوری نیست. این البته عیب نیست. ولی برای من حل نشده است که چه شد نیک احساس کرد باید از نگار در  موردِ دین و اعتقادات بپرسد. چه چیز توی نگار دید؟ این توی داستان نیامده است. حالا شاید نویسنده می‌خواهد ما حدس بزنیم.


3. فصلِ پنجم رمان را اصلا نخواندم. شرمنده. دیگر احساس می‌کردم دامِ نویسنده خیلی هم خوب پهن نشده بود. مستور که اصلا دامی نداشت که پهن کند. امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن کردن بود. آخرش می‌دیدی همه چیز را خوانده‌ای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است. درست است نگار کلی اشکال دارد، درست است که آدمی نمی‌داند چرا عرفانی رمان نوشته است، ولی نگار را دوست داریم. فقط برای این که صادق است.


4. اثر با استقبال مواجه شده است. دلایلش هم معلوم است. ناشرِ اثر سوره‌ی مهر است، کتاب، خوش‌خوان است، کمتر از 120 صفحه است، نثر دخترانه و لطیفی دارد، توی دنیای مدرن، طراحی و اسمِ کلاسیک اما بامسما و تر و تمیزی دارد. تازه خودم به خیلی‌ها خواندنش را پیشنهاد می‌کنم.


5. یادت است گفتم خواننده مُنگُل نیست. یعنی خواننده‌ی حرفه‌ای منگل نیست. تو نمی‌توانی با این روش‌ها سرش شیره بمالی. رمان زمانی تولید می‌شود که مثلا نگار عاشقِ نیک شود و نیک هم خودش زن داشته باشد. درام زمانی تولید می‌شود که نگار با بهروز یک بارکی به خاطر جاذبه‌های زیادِ همدیگر و ضعف ایمان، دستی به سر و گوش هم بکشند و بعد دیم دام دیرام درام. دیدید درام شکل گرفت!


6. عینِ درامِ رویِ ماهِ خدا را ببوس. همه چیز دارد پخش و پلا می‌شود و توی این پخش و پلا شدن داستان شکل می‌گیرد و چقدر هم امیدوارانه تمام می‌شود. رویِ ماهِ خدا را ببوس بهتر و روشن‌تر از لبخندِ مسیح تمام می‌شود، در حالی که در کلِ لبخندِ مسیح یک تصنعی در عمق مفهومِ انتقالی به مشام می‌رسد. به قول آقا میرزا جواد آقای ملکی استشمام می‌شود. یعنی آدمی حدس می‌زند که نیک مسلمان می‌شود. خطِ سیر خطی است. 
مُردَم از بس دنبالش بودم. توی تمام این سطور دنبالِ همین کلمه بودم. بشکنی می‌زنم و ادامه می‌دهم. همین خطی بودن کلِ چیزی است که از اولِ این نوشته دنبالش می‌گردم. در عالَمِ عالِمانِ علوم پایه؛ چه ریاضی، فیزیک، زیست‌شناسی و شیمی زمانی همه‌ی مشکلات حل شده است که شما بتوانید آن را خطی کنید. (4) هر چیزی که خطی بشود حل است. از داخلِ یک سری ویژگی‌های شخصیتی خطی، غیرِ خطی بودن استنتاج نمی‌شود. هر جا که معادله‌ی غیرخطی به معنای ریاضی دیدید بدانید که تعابیر فیزیکی یا شیمایی یا زیستی مساله حل نشده است. لبخندِ مسیح خطی‌تر از رویِ ماهِ خدا را ببوس است، مسائلش کمتر است. آن چیزی را که عرفانی می‌آفریند با شخصیتِ قوی خود تاثیر به سزایی در رمان می‌گذارد. نمی‌خواهم بگویم آدمِ معتقد نمی‌تواند رمان بنویسد، این از آن حرف‌های خطرناک است که علاف‌های یک فیلسوفِ معاصر بعضی اوقات می‌خواهند چَه چَه بزنند. فقط می‌خواهم بگویم آدم بنشیند تفسیرِ خودش از یک واقعه‌ و یا یک سری خلقیات را رمان کند، بهتر است. 
اگر خانمِ عرفانی عینِ نگار را در دنیای بیرون به من نشان دهد حاضرم بسیاری از گفته‌هایم را پس بگیرم و نقدم را متوجه‌ی نحوه‌ی انتقالِ مطلبِ عرفانی بکنم.

______________

1-  سخنرانی مقام معظمِ رهبری در دیدار با نخبگان، 6شهریورِ 87
2-  می‌خواهم بگویم لبخندِ مسیح پتانسیل حتی بهتر بودن از رویِ ماهِ خدا را ببوس را دارد.
3-  همشهری داستان، شماره‌ی 1، صفحه‌ی 147. 
4-  آن، به مساله یا هر حوزه‌ی موردِ مطالعه در هر یک از این علوم برمی‌گردد.

 

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آقای امیرخانی لطفا لبخند بزن

یالطیف

دو سه هفته قبل مجله ی پنجره را خریدم. در آن گفتگوی مفصلی کرده با رضا امیرخانی. امیرخانی در آن گفتگو حرف های جالبی مطرح کرد. باز هم اطمینان پیدا کردم که امیرخانی یک جامعه شناس تمام عیار است. زیرا او از سفر خود به افغانستان گفته بود و نکاتی اشاره کرد که نشان از هوش بالا و نگاه عمیقش دارد. می توانید به وب سایت پنجره بروید و این گفتگوی خواندنی را مورد مطالعه قرار دهید. هر چند باز هم این گفتگو به گفتگوی زهیر تولکی با امیرخانی نمی رسد. همان که اسفندماه پارسال در مجله ی هابیل منتشر شد و به زعم من سیر تا پیاز بیوتن را امیرخانی آنجا بیان کرده است.

اما چه شد که به یاد امیرخانی افتادم و این نوشتار را به او اختصاص دادم. بیشتر به خاطر عکس های امیرخانی در گفتگو با پنجره. در گفتگویی که امیدی سرور انجام داده بود، سه چهار عکس از امیرخانی تویش بود. یکی عکس روی جلد، دیگری عکس صفحه ی اول گفتگو، عکس دیگر عکسی بود که وسط های پرونده کار شده بود بعلاوه ی عکسی که روی مطلب سجاد صاحبان زند قرار گرفته بود. چهار عکس غمناک، کافی است کمی توجه کنید.

نتوانستم عکس ها را با کیفیت خوب در اینترنت پیدا کنم. ولی همین که عکس ها را دیدم نگران شدم. شایدم توهم زده باشم ولی احساس می کنم امیرخانی در عکس ها بسیار غمیگن است.

توی این عکس نشان می دهد که ذهنش را نتوانسته خالی کند تا روبروی دوربین بنشیند. یک غم عجیبی در آن دیده می شود. آن هم از امیرخانی که برای ما مایه ی امید بود و همواره کلام و داستان و روایت او برای من و هم نسلان هم فکر من حائز اهمیت بود و البته هنوز هم هست.

 آقای امیرخانی ما با همه ی آثارت ساخته ایم. ما تعدادمان شاید کم باشد ولی دوست دار نوشتار تو هستیم. ما با بیوتن تو، سوزی رقاص و عارفت، با فرازی از دعای حضرت سجاد، با من ـ او و عشق پاک علی فتاح، با ارمیایت ...

با همه ی شخصیت های هضم شده در فرهنگ غرب، شخصیت های سردرگم و ناآشنا و شخصیت های قوی و استوارت زندگی کردیم. تو متعلق به خود ـ خودت نیستی که بخواهی اخم کنی (بهتر است بگویم زانوی غم بغل بگیری) و جلوی دوربین بنشینی. البته شاید من هم فردا همین جوری باشم. ولی شاید حتی من اگر هم داستان نویس باشم این حق را دارم که غمزده جلوی دوربین چماپتمه مانند بنشینم. چون من امیرخانی نیستم. امیرخانی قرار است طلایه دار نویسندگانی باشد که از خمینی آموختند و آن آموخته ها را می خواهند اطلاع دهند.

وقتی این چهار عکس را دیدم بسیار ناراحت شدم. آن وقتی که توی بیوتن ارمیا را کردی جگر زلیخا روی دل ما و به قول خودت کف دست گرفتی و نه داخل بهشت زهرا که توی استیت به استیت یو اس آ چرخاندی، ناراحت نشدیم. آن جایی که گام به گام با خشی ات ارمیای دل ما را ضایع کردی و پوزه اش را به خاک مالیدی ناراحت نشدیم. چون می دانستیم در برابر همه ی این صحنه های داستانی مردی با درجه ای از حکمت به نام امیرخانی نشسته است. ولی همین که تسبیح را دور دستت می چرخاندی و سر به جیب و پشت به کاشی های خوش آب و رنگ داشتی بیشتر دل مان شکست، چون احساس کردیم آن حکیم پر شور داستان سیستان دارد می شکند.

وقتی در ابتدای مصاحبه گفتی من از مرگ برمی گردم، فهمیدم پر بیراه نبود این احساسم. نمی دانم شاید این قدرها ناراحت و در هم نباشی. اگر این جوری نباشد دیگر بدتر. اگر ناراحت نیستی  روی چه حسابی این طور کز کرده ای که من به شوخی همراه با بغض گفتم نگاه کن عین مادر مرده نشسته است به عزای ...  امیدوارم این غمت از توهم من باشد و این گونه نباشی. ای کاش مطالب من در اینجا خلاف واقع باشد.

ولی نشان می دهی به عزا نشسته ای ... .به عزای کی می خواهی بنشینی، اگر ما فرزندان بیوتن امیرخانی باشیم که هنوز نمرده ایم تو بخواهی عزادار فرزندان قصه نویسی ات باشی. آقا رضا یک یا علی بگو و بدان حواس مخاطبانت بد جوری به توست و مخاطبانت مثل من نمی خواهند به جاده خاکی بزنند ... ما نمی خواهیم در جاده خاکی رانندگی کنیم ...

این پایینی هم عکسی از امیرخانی است در همان روزی که دیدمش.(شهریور امسال) من هم همین بغل ایستاده بودم کنار عکاس. آن روز باز بهتر بود در نسبت با عکس های غمگینش در گفتگو با پنجره. انگاری می خواهد بگرید در آن چهار عکس ... شاید هم واقعا انگاری. خدا کند.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

حسن عباسی

یا لطیف

نمی دانم آن زیر این مطلب نمایش داده شده است یا نه. به طریق اولی این جا نظر دوست ـ خوب و فاضلم جناب آقای ا.ح.ن را در مورد ـ ترکیب ـ یونانی که ذکر کرده بودند آورده ام.

(سلام
ترکیب Philosophus-dixit لاتین است و نه یونانی. البته این مبتلابه است که لاتین و یونانی را یک چیز فرض می کنند ولی لاتین زبانی است که ایتالیایی ی کنونی ادامه ی مستقیم آن است و بسیاری از لغات انگلیسی ریشه در آن دارد (البته غیر از اخبار واتیکان و مطالعات فلسفی و متون مذهبی لاتین استفاده نمیشود؛ بعبارتی حیات عمومی ندارد).
"Philosophus" به معنای "فیلسوف" است (یا همان philosopher در انگلیسی).
"dixit" یعنی: "گفته است" (diction در انگیسی از همین ریشه است) والبته میتوان آنرا درحالت آکوزاتیو هم بکار برد. پس یا باید نوشت: Philosophus-dixit که باید ترجمه شود به "فیلسوف ـگفته/فیلسوف ـگفتار" یا باید نوشت : Philosophus dixit که باید ترجمه شود: "فیلسوف گفته است" در هرحال Philosophusdixit یک غلط چاپی است یا بقول لاتین یک lapsus calami است.
((میثم خان حالا اگر دوست داشتی منتشرش کن))
شاد باشی و پیروز.

ا ح ن.)

اما مطلب ـ امروز:

روزهای سرد زمستان ـ ۸۵ بود و همه ی ما نگران ـ جو زدگی در فضای فکری ایران که چه کار می خواهد بکند برای تمدن سازی. غیر از حرف های زیادی که صورت می گیرد، آن کارهای کم کجا و چگونه رخ می نمایاند. این دغدغه برای من و همه ی کسانی که مثل ـ من می اندیشند وجود داشت و دارد. منتها اخباری که از یک مرکز دکترینال ـ جمع و جور با کلی جوان خوش آتیه، باهوش و باسواد به گوش می رسید هم مسرت بخش بود و هم تسکین دهنده ی آلام ما. اتفاقا قسمت برون داد ـ این پروژه در دانشگاه تربیت معلم رقم خورد. آن هم توسط ـ حسن عباسی.

عباسی را خیلی ها می شناسند. بیشتر با سخنرانی ها جنجالی و انتقادی. کسی که ۱۸۰۰۰ دقیقه برنامه ی زنده ی تلویزیونی داشت قبل از ممنوع التصویر شدن. عباسی بیش از ۵۵۰۰ سخنرانی دانشگاهی دارد و در حالی که کمتر از ۳۹ سال داشت ده ها پایان نامه ی ارشد و دکتری در سپاه راهنمایی کرده بود و تازه ۴۳ سال دارد.

عباسی چهار مجموعه ی درست و درمان برای تمدن سازی در مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ایجاد کرد. در هر مجموعه هم چندین کارگروه فعالیت می کنند. گویا عباسی به خاطر چند تئوری اش در علوم استراتژیک در مراکز استراتژیک غرب معروف است و به او لقب کسینجر اسلام را داده اند.

کلاس های عباسی در زمستان ۸۵ در تربیت معلم شروع شد. منتها جنس کلاس های او طوری نبود که مورد قبول جریان رایج دانشگاه ها باشد و حتی در زمان دولت احمدی نژاد دیگر اجازه ی برگذاری کلاس در تربیت معلم را به او نداند. عباسی با آن همه جوان مشتاق و جویای کار و فکر عازم ـ یک چلوکبابی پایین تر از میدان فردوسی شد. در یک محیط گرم، بسته و محقر صبح های هر پنج شنبه کلاس های او برقرار می شد. جریان تدریس عباسی در چلوکبابی حکایت دردناکی است از سخت بودن ـ زدن ـ حرف ـ متفاوت و حکایت از روشنفکران فسیل شده ای می دهد که همچنان خودشان را پدر خواندگان ترجمه ی علوم غربی می دانند. وه که چه طنز خطرناکی، پدرخواندگان ترجمه و بابا بزرگان ـ ضبط ـ صوت.

بالاخره عباسی از چلوکبابی در آمد و کلاس هایش در دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران برگزار شد. پس چندی از آن جا کوچ کرد و کلاس هایش را در دانشگاه سوره دایر کرد.

نزدیکی سال ۸۸ کلاس هایش تعطیل شد. با وجود این که عباسی در دولت احمدی نژاد با بی مهری مواجه شد و ۱۱۰ برنامه ی دانشگاهی او را وزارت اطلاعات دولت نهم به تعطیلی کشاند، باز هم تمام قد به صحنه ی انتخابات وارد شد و چند سخنرانی بسیار پر شور کرد که زیباترین آن بیست سال خامنه ایسم بود که در سه خرداد در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ی فنی ایراد کرد.

عباسی سلسله بحث های خود را با نام کلبه ی کرامت از هفته ی پیش در دانشگاه تهران پی گرفت. اگر می خواهید یک بار هم شده جهت آزمایش هم شده است در کلاس های او حضور یابید می توانید به همین لینک ـ بغل بروید. فقط بگویم نزدیک ۱۷۰ جلسه از کلاس های عباسی تا به حال برگزار شده است و تا به حال بیش از ۲۰۰۰ پلات در طرح ریزی یک تمدن و مدل زندگی تدریس کرده است. کلاس های او قرار است هر پنج شنبه از ۸ تا ۱۲ در دانشگاه تهران، دانشکده ی حقوق برگزار شود. 
سلوک شخصی عباسی، اخلاق مهربان و دوری کردن از زخارف دنیوی جز ویژگی های مثبت اوست. من که این را می گویم بارها در کلاسش شرکت کرده ام هم پا به خانه ی اجاره اش گذاشتم و هم از زبان تند و منتقد او نسبت به همه ی ارکان حکومت آگاهم. نمونه اش این که همین هفته ی قبل وزارت علوم دولت نهم را با خاک یکسان کرد. چنان انتقادات تندی می کرد که کسی باور نمی کرد این همان حسن دوره ی انتخابات است.

نمی دانم چرا همه این حرف ها را باید بعد از مرگ یک نفر بزنند. من همین حالا می گویم که او شب ها تا صبح بیدار است و مطالعه و تفکر مشغول است و بعد از اذان صبح می خوابد تا ساعت ۱۰. اتفاقا خیلی خوش لباس و تر و تمیز هم هست. خودتان بروید توی کلاس هایشان ببیندش. خوشحالم یک چهره ی حرفه ای و علمی در ایران را شناختم که خوب و پرتلاش است. در عین حال عیب و نقص هم دارد که من اکنون در مقام مرکز او و اقداماتش هستم. اگر توانستید پنج شنبه های حسن را از دست ندهید.

چندتا تصویر هم برای تان می گذارم. اولی، یکی از مستر پلن های کلی و البته مهم طراحی شده توسط تیم حسن عباسی است و بعدی طرحی درباره ی فلسفه ی سیستم اجوکیشن و دیگری حکمت نظام شناسی ادب است. به قول حسن بعد از آن نوبت به طراحی مکاتب نظام شناسی ادب و بعدتر قواعد نظام شناسی ادب است. عباسی می گفت هر ماه با مراجع و علما دیدار دارد، از جمله علامه ی حکیم آقای جوادی آملی.

 

و بعدی فلسفه ی سیستم اجوکیشن (به قول حسن نباید این ها را ترجمه کرد زیرا ان چه ما می گوییم عین ـ آن نیست و این مطلب را در کلاس هایش ثابت می کند.)

 

و حکمت نظام شناسی ادب:

 


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

برای احمدی نژاد

یالطیف

سلام احمدی نژاد

میلاد ـ امام هشتم را به ملت ایران و خودت تبریک می گویم. با خودم گفتم از وقتی به تو رای دادم، هر چند ماه یک بار یک نقدی بر عملکردت بنویسم. قصد هم نداشتم که مطلبی بنویسم، منتها دلم برات سوخت. می دانی چرا؟

چون ۶ آبان روز ـ تولد ـ تو بود و خبری از جشن تولد تو نبود. آن چه بود این بود که هر یک از اعضای هیات دولت را فرستادی به یکی از شهرهای خراسان ـ رضوی. وقتی هم رفتی مشهد هیچ کدام را همراه ـ خودت نبردی. تو توی مشهد بودی و آن ها هر کدام شان در شهری داشتند مشکلات ـ مردم را پیگیری می کردند. یکی در تربت حیدریه، دیگری در جوین وجغتای، یکی شان در سبزوار، بعدی در کاشمر، وزیری در چناران و ... این هم از لطف ـ روز ـ تولدت به همکاران.

البته حق همین بود که کسی برایت جشن تولد نگیرد. چون رنج کشیدگان نمی دانند روز ـ تولد خودشان چه روزی است تا روز ـ تولد تو را بدانند. غیر ـ از یکی دو کیک ـ خودجوش ـ دانشجویی خبری از کیک برای مردی از جنس خلق الله نبود. ما که مثل ـ بعضی ها عقده ی کیک نداریم که در ایام شهادت امام جعفر توی یک موسسه ی دولتی برایت کیک تولد بگیریم. (جالب است کیک ـ مذکور شبیه سنگ قبر بود تا کیک. بروید بزنید جشن تولد خاتمی و خودتان کیکش را ببینید.)

نمی دانم از کجایت انتقاد کنم. آن قدر جا به جای سیستمت می لنگد که زبان ـ آدم قاصر می شود. این قدر نقطه ضعف داری که آدم نمی داند کدامش را بگوید. از تصمیم های عجولانه تا مشایی، رحیمی و سخنان ـ تحریک آمیز و ...

توی مشهد از طرح هدفمند کردن گفتی. احمدی نژاد بدان که شجاعت همیشه برای اجرای تصمیمات کافی نیست. بلکه دانش نیز لازم است. درست است اجرای این طرح نیاز به شجاعت دارد و تو را ترسی از اقدامات تحول آمیز نیست ولی هم سخنی با دانشمندان و عالمان را ترک نکن. می دانم که چنین رویکردی داری. حداقل این که توی دو هفته با اساتید دانشگاه علم و صنعت و بعد دانشگاه شریف و بعدتر بازرگانان و تجار و بعدترک با نخبگان ـ جوان دیدار داشتی. این نشانه ی خوبی است. از روحانیون هم برای اموری که بدان تخصص دارند استفاده کن. این رویکرد ـ بهتری است.

روز ـ تولدت به بازرگانان گفتی آقایان دولت در کنار شماست. شما هم بروید جلو. آبروی تان را بگیرد کف دستتان و بروید جلو تا به قانون درست و پاکی دست یابیم. گفتی که عدالت باید اجرا شود. گفتی ... خوب گفتی. من از جملات خوبت حمایت می کنم و البته انتقاد می کنم از عدم اطلاع رسانی شفاف در گفتگو با آمریکا. هر چند یک حرکت ـ هوشمندانه این بود که گفتی ما سر ـ درصد سوخت هسته ای با هم صحبت می کنیم. این یعنی پرونده ی هسته ای ایران تمام شده است و ما سر حواشی اش صحبت می کنیم. این یعنی همان چیزی که دو سال پیش گفتی که پرونده ی هسته ای بسته شده است و بسیاری به تو خندیدند و اکنون آمریکا با پذیرش هفت هزار سانتیریفیوژ می آید سخن می گوید.

خمینی گفت این ها شیطان بزرگند. یکی از ویژگی های شیطان این است هر چه بیشتر پا  بدهی و ذلت را بپذیری او راضی نمی شود. یعنی تو اگر بگویی تعلیق دائم. او می ایستد تا گام بعدی را در ذلت برداری و اصلا کوتاه نمی آید و قانع نمی شود. بعد حتی با وجود این همه همکاری با شیطان می آید تو را محور ـ شرارت را می خواند. اما چه حالی می دهد اگر مقابل شیطان بیاستی. هر چه بیشتر بترسانی اش بیشتر پا می دهد و چه حالی می دهد اگر از شیطان امتیاز بگیری. البته خیلی ها تعبیر ـ خمینی را قبول ندارند ولی من قبول دارم و می بینم نتیجه می دهد.

راستی احمدی نژاد حواست باشد فریفته ی مدیریت و مقام و پست و ثناگویی چاپلوسان نشوی. دیدم در مشهد گفتی ما همان قدر که خدمت می کنیم مدیریم. این کلام از دهان ـ کسی بیرون می آید که بدان پایبند باشد. انشالله که چنین باد.

احمدی ما تو را انتخاب نکردیم که برایت جشن تولد بگیریم حتی اگر نزدیک میلاد و نه شهادت امام خوبی ها باشد. ما تو را انتخاب کردیم تا شیون ـ خودسوزی دخترکان این مرز و بوم را از میان نعره های بانو صلح نوبل بشنوی. ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی دخترکانی که از ورزش و شرایط تندرسی و سالم بودن به دورند و صدای میلیون میلیون این دختران در برابر خواسته ی فلان بزک کرده برای دوچرخه سواری در چیتگر نادیده گرفته می شود.

ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی آن کسانی که چشمشان به نگین انگشتری ما بود و ما از واهمه ی نگاه شان به رکوع های طولانی و قنوت های آتشین گریختیم. و زنگ خانه را وقتی از ما کمک می خواستند به بهانه ی بلند بودن صدای ختم انعام و زیارت عاشورایمان نشنیدیم. این ها تو را انتخاب کردند تا ...

ما تو را انتخاب کردیم تا ... نگذار تا بگویم که من انحراف در نوع ـ سلوکت می بینم. حواست باشد گرفتار معنویت های توخالی نشوی. همه چیز را از خمینی یاد بگیر. خودت یک باری گفتی اولین بار که خمینی را دیدی اصلا نفهمیدی او چه می گوید از بس در مغناطیس قوی خمینی جذب شده بودی و مقهور عظمت پیرمرد شده بودی.

یادت باشد مسولان جهنمی پرورش ندهی. یادت باشد مسولان ـ ابلهی مثل ـ وزیر علوم نداشته باشی که هر سال مقاله ی چاپ شده در آی اس آی را ملاک پیشرفت بداند. او که به عنوان وزیر علوم دولت چنین می گوید یا خائن است یا نادان. کدام انسان ـ عاقلی که ادعای گفتمان سازی و آرمان خواهی دارد مقاله ی چاپ شده در نشریات خارجی را ملاک توسعه می گیرد؟

راستی یادم رفت روز ـ تولدت را مبارک بگویم. بگذار نگویم. ته ـ دلم راضی نمی شوم به تو تبریک بگویم. نمی خواهم حتی برای مصلحتی دروغ بگویی. تنها به ریسمان حقیقت چنگ زن. از عرفان ـ مشایی دوری کن و به عرفان ـ خمینی پایبند باش.

احمدی نژاد یادت باشد:

همان قدر به تو انتقاد دارم که دوستت دارم.

و بدان که چقدر ازت انتقاد دارم.

پانوشت:

۱. یکی از بندها با الهام از یکی از نوشته های وحید جلیلی نوشتم.

۲. این نوشته را در سایت احمدی نژاد هم لینک کردم.

۳. یکی از رفقای فاضلم ایرادی از یکی از کلمات ـ پانوشت نوشته ی قبلی ام گرفت. او معتقد است Philosophus-dixit باید باشد نه آن چیزی که من آوردم. احتمالا حق با او باشد. من که در جستجوگر گوگل سرچ کردم، نتیجه ای عایدم نشد ولی با توجه به دانش ـ این عزیزمان، قریبا باید حق باشد. به خصوص که ایشان تخصصی در لغات ـ یونانی دارند. جای بسی افتخار است که ایشان هم از خوانندگان سه روزانه ها هستند.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

همشهری داستان خیلی ردیف است

یالطیف

در همین گیر و دار کشکول بازی بودم که پیام سجاد آمد. چند نکته بابت ـ حرفد سجاد که در قسمت دیدگاه های پایین آمده است بگویم.

۱. من ایرادم به کشکول بودن است. می گویم آدم کشکول نباشد. اینها را دنبال می کنم ولی دیگر نخواهم خرید مگر این که به حوزه ی کاری من مرتبط باشد که می دانم انتظار عبثی است. چرایش را می گویم.  من تمام این نشریات بارها خریدم. بیش از ۶ سال است که مشتری همشهری جوانم و از سال ۸۲ تا الان هم شاید نزدیک به ۲۰ شماره از چلچراغ را خریده باشم غیر از مواردی که در کتابخانه ها می خوانم. نظر من به عنوان یک خواننده و بچه طلبه ای که می خواهد در حوزه ی عدالت کار کند که می تواند صائب باشد اگر در سایر حوزه ها صائب نباشد. من گفتم این ها یعنی همشهری جوان و این تریپ ها در دستگاه مختصات من و با توجه به حوزه ی کاری من زرد هستند. نشریه ای که برای من در هفته بین ۱۰ خط تا یک صفحه مطلب آن هم به زور داشته باشد برای من زرد است دیگر.

۲. من خیلی از این ها را خواندم. مجله ی فیلم را از سال ۷۲ می شناسم و شاید نزدیک به ۴۰ شماره ی آن را خواندم ولی دنیای تصویر را نه شاید سر هم ۱۰ بار هم نخوانده باشم. خوب وقتی من ۴۰ شماره از یک ماهنامه را می خوانم می توانم در حد توانم نظر دهم. هر چند این جدیدی ها مثل رویش یا سپیده دانایی را فراموش کردم. یک نشریه ی سینمایی خوب هم جدیدا در آمده است که نامش را فراموش کردم آن هم نسبتاً حرفه ای است.

۳. تمام شماره های هابیل را خواندم. ۸۰ در صد شماره های راه. بیش از ۵ شماره از پنجره.  نسیم هراز و ایران دخت که جای خود دارد. ایران دخت همان تیم شهروند امروز است ولی ضعیف تر و در عین حال تخصصی تر. بقیه را هم هی همچین خواندم. می خواهم بگویم قضیه کشکول بودنم جدی است. شاید باور نکنی  من زمانی مشتری همه ی این ها بودم. خوب باور نکن عزیزم.

۴. مساله ی من این است که این ها چیزی به آدم اضافه نمی کند. همشهری جوان با تمام لاف خوب بودنش شاید یک میلیمتر هم به من دانش و معرفت نیافزود. فقط بلد است رسانه ای کند و اطلاعات دسته بندی شده بدهد. این یعنی یک کار حرفه ای و پابلیک ولی بدون ـ ارزش. چلچراغ با وجود این که از لحاظ سیاسی و اعتقادی با من اختلاف مبنایی دارد و از این لحاظ من به دیدگاه رفقای همشهری جوانی نزدیک ترم ولی الحق و الانصاف خیلی بهتر و عمقی تر پدیده ها را دنبال می کند. نشریه ای که نخواهد به من معرفت بدهد بدرد من نمی خورد شاید بدرد بقیه بخورد. اگر می خواهی همشهری جوان بخوانی بهت پیشنهاد می کنم چلچراغ بخوانی و اگر دغدغه داری هابیل بخوان. البته حوصله هم می خواهد.

۵. یادم رفت از همشهری داستان بگویم که من ۱۰۰ در صد شماره هایش را خریدم و هر بار همه ی نزدیک به ۲۵۰ صفحه اش را خواندم و بسیار به کارم آمد و من را از آن صفحه ی کتاب همشهری جوان بی نیاز کرد. همشهری داستان که برخی همشهری جوانی ها هم در آن کار می کنند نشریه ای است که بسیار به کار من می آید. البته الان به دردم می خورد و معلوم نیست که چند سال بعد بخورد. خلاصه نشریه ی ردیفی است.

این البته عکس شماره یک آن است. شماره ی جدید آن همین روزها آمد و یک پرونده خیلی خوب درباره ی بیوتن هم کار کرده است.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

زردها1

یالطیف.

داشتم از بی‌غیرتی خودم در نوشتن در یکی از وبلاگ‌ها می‌نوشتم. منتها حواسم بود و همه‌ش از خودم می‌پرسدم چه شد که تصمیم گرفتم بنویسم؟  این نوشتن از کجا نشأت می‌گیرد و قرار شد چگونه بنویسم. در این نوشتن به چه چیزهایی توجه کنم. هزاران پارامتر در زهنم بود که خدای نکرده تصویر نشود که خلق الله با خواندن ِ آن گمراه بشوند. الان نشریه‌ها و کتاب‌های زیادی چاپ می‌شوند. به واقع آن چیزی که من دغدغه‌اش را دارم هیچ بنی بشری به آن نپرداخته است. من در ره ِ این نوشتن چند نکته به ذهنم رسید که تا آن‌ها رعایت نشود اثر ِ خوب خلق نخواهد شد. البته دو نکته از این چند نکته را بگویم که احساس ِ غبن ِ نگفتن را نداشته باشم.

یکی بی‌غیرت بودن ... باید نسبت به خیلی مسائل بی‌غیرت باشم. هر جا که احساس ِ می‌کنم انحرافی در گفته‌ها و نوشته‌ها آمده است نروم و وقتم را تلف کنم. بی‌غیرتی نسبت به بسیاری از دعواهای اطراف ما. بی‌غیرتی نسبت به شبهه‌های بسیار به دین و مذهب حقه‌ی شیعه و خیلی چیزهای دیگر. قرار گذاشتم در عین ِ این بی‌غیرتی جایی که احساس کردم به حوزه‌ی مطالعاتی‌ام نزدیک‌تر است، حرفم را تمام و کمال و بدون رودربایستی بزنم.

به شخصه این بی‌غیرتی را به شما توصیه می‌کنم. این بی‌غیرتی برای عمق بخشیدن به کارتان موثر خواهد بود. یادتان باشد وقتی دارید می‌نویسید بهترین نوشته‌ی دنیا را خلق می‌کنید و بقیه یک مشت احمقند که هیچی بارشان نیست و تنها هدفشان گرفتن ِ وقت‌تان و تنها چیزی که درون‌شان تنوره می‌کشد حس ِ متوقف کردن ِ شما از هدف‌تان.  بی‌خیال ِ آن‌ها شوید. خیلی وقت‌ها برای آن که به هدف‌تان برسید باید به خیلی چیزها پشت ِ پا بزنید. محیط‌های سایبر یک فضای محیا برای با غیرت کردن ِ شماست. یادتان باشد که بی‌غیرتی را به خودتان آموزش دهید. از این بی‌غیرتی به یک غیرت ِ تمام شدنی و قوی خواهی رسید که کسی جلوترشان نخواهد بود. یک زمانی فرا می‌رسد که بحث ِ حوزه‌ی تخصصی شما هم داغ شد، آن وقت است که وقتی وارد می‌شوید همه‌ی ساحران کاسه کوزه خود را جمع خواهند کرد و صحنه را ترک می‌کنند چون همه خواهند گفت چه کسی می‌خواهد در برابر ِ این غیرتی مقاومت خواهد کرد. بی‌غیرتی در قبال ِ بی‌برنامه‌گی و هرجایی رفتن و در همه چیز نظر دادن و در عین ِ حال غیرتی شدن در برابر ِ هر آن چه در راستای هدف‌تان است.

از زرد بودن هم جلوگیری کنید. یکی از مشکلات ِ ما زرد شدن است. خودم را مثال می‌زنم.

این شماره‌ی این هفته‌ی همشهری جوان بود. مجله‌ی خیلی قوی است ولی روزمره است. اطلاعات زیاد در اختیارتان قرارتان می‌دهد. تازه تا یک جایی هم بالای‌تان می‌برد. ولی به درد ِ خیلی از ماها نمی‌خورد. مثلاٌ همین بخش ِ خبرهایش یا گوی طلایی  و حتی بخشی مثل ِ روزها و ... به چه دردتان می‌خورد. خیلی از مطالبش برای من زرد است. نه زرد به ما هو زرد. شاید تنها بخشی که الان به درد ِ من می‌خورد بخش ِ معرفی کتابش است. آن هم فقط معرفی رمان و داستان‌هایش، همین.

یکی از نشریاتی که مثل ِ همین بالایی ما را می‌اندازد در لاف ِ زیاد دانستن و خدایی نکرده آگاهی همین پایینی است.

این هم مثل ِ همشهری جوان. قبل از این که این نشریه وارد ِ بازی‌های سیاسی آن هم به این تابلویی بشود خیلی قابل تحمل‌تر بود. دولتی بودن سودای بسیاری از نشریات ِ این مرز و بوم است. هر کسی هم که توی این مملکت خطی را شروع کرده مثل این که باید تا تهش برود. غیر ِ از سیاسی شدن می‌توان چلچراغ را نمونه‌ی یک نشریه‌ای دانست که لاف ِ آگاهی می‌زند مثل ِ همشهری جوان. این‌ها برای آن‌ها که کارهای مهمی دارند نشریه‌ی مطلوبی نیست. از لحاظ ِ ادبی چلچراغ قوی‌تر از همشهری جوان است. کلاً سوژه‌های خوبی را پیگیری می‌کنند ولی چه می‌شود کرد هفته‌نامه است و چه آسیب ِ دیگری می‌خواهید.

چند وقتی است چند نشریه‌ی دیگر هم سر بر آوردند مثل ِ

این مجله‌ی فمنیستی اما قصه دیگری دارد. یک جورهایی از همشهری جوان و چلچراغ بهتر است. چون تخصصی‌تر است. اگر دل‌تان می‌خواهد در حوزه‌ی زنان و گرایش‌های فمینیستی در ایران کار کنید، حتماً باید مطالب ِ این نشریه را بخوانید.  چقدر هم عکس‌های ژیگول می‌اندازد. کلاً رویکردش فمینیستی. آن قدر حرفه‌ای است که از امام خمینی مایه بگذارد تا ویرجینا وولف و دوبوار و ... منتها این حرفه‌ای‌گری‌ها خیلی وقت است خوابیده است و آقایان خواب تشریف دارند. در هر صورت این نشریه تخصصی‌تر است منتها همچنان ویژگی‌های کشکول بودن را دارد.

چند باری قبلاً داداشم خریده بود، منتها در مقایسه با بقیه خیلی گران است. مانده‌ام از این همه اعتماد به نفس ِ هیأت تحریریه‌اش. این نشان می‌دهد بنده خدا دستش در جایی بند نیست. نه دستش در کیسه‌ی دولت و نه در کیسه‌ی ویژه خوارن. همین ویژگی مثبتش است که توصیه می‌کنم بین این کشکول‌ها نسیم هراز را بخرید. از لحاظ ِ محتوایی که خیلی توفیر ندارد. حداقلش نان ِ بازوی خودش را انگاری می‌خورد. آن که دستش جایی چرب شده باشد قیمت ِ نشریه را می‌آورد پایین‌تر تا راحت‌تر بفروشد.

ابن بنده خدا هم که خیلی زود جوان مرگ شد. چه را نمی‌گویم، مردم و جامعه را می‌گویم. متأسفانه نشد که بخرم تا بخوانم. یکی از رفقای ِ اصلاحاتی من در هیأت تحریریه‌اش بود. منتها توفیق نداشتم آن را بخوانم. امیدوارم همین دوستم  چند شماره‌ای که در آمد را برایم بیاورد تا نظر بدهم. هر چند رخش نظر از درونش هم می‌دهد. آن چیزی نیست که من دنبالش هستم.

بعد ِ این آسیب‌شناسی فهمیدم که هر چیزی را نمی‌توان خرید و خواند. مغز ِ آدم که کشکول نیست. من که ده‌ها شماره همشهری جوان خواندم و ده‌ها شماره چلچراغ خیلی کم موضوع از آن دستگیرم شد. خیلی خودتان را خسته نکنید.

نشریه‌های سیاسی را هم فعلاً بی‌خیال می‌شویم. قول می‌دهم هر شماره از نشریه‌ای که پسندیدم اینجا برای‌تان بگویم. الان نشریه‌ی زیری را مناسب ِ‌حال ِ خودم می دانم، نه صد در صد.

هر چند هابیل را هم خیلی در راستا نمی‌بینم ولی دغدغه‌هایش را می‌پسندم، به خصوص شماره‌ی این هفته‌اش که رفت سراغ ِ حوزه و حرف‌های بدی هم نزد.

این نشریه هم را یک تورقی می‌زنم. یکی دو نشریه هم توی نشر ِ چشمه دیدم که الان یادم نمی‌آید. فکر کنم یکی‌ش به نام ِ گلستانه بود.

البته سوره هم هست ولی آن هم انگاری نمی‌داند ماها چه دغدغه‌هایی داریم. بدی کارهای کارمندی همین است دیگر:‌

البته بعضی نشریات ِ تخصصی هستند که موضوع ِ بحث ِ من نیستند. یکی از خوب‌های‌‌شان همین زیر است:

بهترین نشریه‌ای که امسال خواندم همین شماره‌ی زیر از نشریه راه بود.

البته من فقط این شماره از راه را و آن هم مطلبی که پیرامون ِ عدالت را بود را تأیید می‌کنم. خیلی خوب به این موضوع پرداخته بود. همان که من دغدغه‌اش را دارم.

این وسط کلی نشریه‌ی دیگر هم چاپ می‌شود که بعضی‌هایش بسیار زردند و بعضی دیگر مثل ِ گزارش، همشهری ماه، مثلث، پنجره و ... که بیشتر سیاسی‌اند. البته از حق نگذریم که شماره‌ی که درباره‌ی فردید بود شماره‌ی خوبی بود.

با این وجود من مطالب ِ ده الی پانزده نشریه را دورادور دنبال می‌کنم بلکه به دغدغه‌های مطالعاتی‌ام بپردازد ولو در حد ِ دو صفحه. اصلاً‌ هم مهم نیست با چه رویکردی. فقط بپردازد و من مانده‌ام چرا این قدر کم در باره‌ی عدالت مطلب می‌زنند.

باز هم به امید خدا به زردها خواهم پرداخت. این از زردهای نشریه‌ای. شاید سری بعد یک حالی به تلویزیون بدهم.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

کارتون و سال های پر خاطره ی کودکی

یالطیف

{قبل از هر چیز یک توضیحی خدمت تان بدهم. مطالب وبلاگ را سه تا سه تا تئی یک صفحه کردم. شاید موقتی باشد. فقط این را بگویم یک چیزهایی را هم در مطلب ِ خمینی ویرایش کردم که مغبون نباشم بابت ِ برخی اشتباهات و کلاً نظرم روی جنگ اعصاب نیست. بیشتر آرامش است و آرامش. بالاخره ما که دیدمان از دنیا کوتاه است و خیلی دوست دارم همه ی جهان را ببینم و نگاهم بازتر شود. حرفی نیست. فط اگر قرار است همه ی دنیا را دیدن نتیجه اش عصبانیت و نفرت باشد دوست دارم همین بنشینم و از گاندی بخوانم که لذت دارد جملاتش ... تازه توی دهکده ی جهانی بودن و توی اینترنت سرک کشیدن و هفته ای چندتا رمان خواندن هم یک جورهایی یعنی دنیا را دیدن. تازه چیزهایی دیدن که آن هایی هم که آن طرف هستند نمی توانند ببیندش. رمان یعنی همین دیگر. در هر صورت ... دنیای کودکی را عشق است ...}

هفته ی قبل پنج شنبه روز جهانی کودک بود. سال های کودکی ما سال های خیلی قشنگی بود. خیلی به این فکر نمی کردم که به آن سال ها برگردم. منتها توی نظرم بود که یک مروری داشته باشم به کارتون های سال های کودکی. کارتون هایی که با گفتن اسم شان کلی خاطره برای شما زنده می شود و توی این خاطرات تان من را دعا بفرمایید.

خوب، از کجا شروع کنیم؟ از کارتون پسر ِ شجاع شروع کنیم. یکی از همان کارتون های خاطره انگیز بعد از ظهرهایم. نکته ی جالب در این کارتون نام آن اسب آبی بود که پیپ می کشید. اسمش را گذاشته بودند پدر ِ پسر ِ شجاع. اسمش برایم هنوز هم عجیب است که این بنده خدا باغ این همه تریپ روشن فکری از خودش هویتی نداشته و اسمش را از  پسرش می گرفته.

افسانه ی سه بردار را در حد ِ یک شبح در ذهنم دارم. علی مردان خان را هم فکر کنم ۵ یا ۶ سالم بود نشان می داد. این را دیگر داداشم می داند و من بی خبرم. بچه های کوه تاراک کارتون ِ مورد ِ علاقه ام بود. گیرم شده بود دو تا بچه خرس ملوس که کلی ماجرا سرشان می آمد و چقدر دوست داشتنی بودند.

 

یک کارتونی هم بود که یکی اولش یک سوتک می کشید و بعد انگاری همه ی ما یک کانگوری دوست داشتنی را همراهی می کردیم. اسکیپی را می گویم. حالا توی این عکس ِ زیری من آن کودک را یادم نمی آید ولی اسکیپی را برعکس. سانتی متر به سانتی متر صورت کشیده و با هوشش را به یاد می آورم. کارتون نبود ولی زیبا بود ...

  

نمی دانم من چرا آن شرلی با موهای قرمز را یادم نمی آید. شاید از همان اولش هم این دخترها توی ذهنم نمی ماندند. این هم که نیست چون پرین و حنا و اینها توی ذهنم هستند. ولی آهنگ ِ آن شرلی خیلی برایم آشناست. همچنان دوستش دارم.

  

گفتی پرین و کردی کبابم. یادتان هست رفقا ... ددددد د...دددد وای دیوانه اش هستم. کارتون ِ بامزه ی باخانمان. اگر پرین یک شخصیت ِ حقیقی بود یکی از دخترهای خوب ِ رویاهایم بود.

ولی از جودی اَبُت آن قدرها هم خوشم نمی آمد. مخصوصاً با آن نام مسخره اش. بابا لنگ دراز. خیلی اسم چرتی بود. آهنگش هی پر بدک نبود.

اَه ... دختره ی چشم سفید. بجای علافی برو زندگی از پرین یاد بگیر. توی این دخترها شخصیت حنا را ... وای فوق العاده بود. حنا دختری در مزرعه. نگاه کنید چقدر قیافه ی نازی داشت.

 

یکی از آن کارتون هایی که یادم است دقیقاً یک سال وقتم را گرفت دو قلوهای افسانه ای بود. البته این برای سال های راهنمایی ام بود. ولی عجب  کارتون ِ سرکاری بود. می توانستند از همان اول دستشان را بگذارند توی دست ِ هم معجزه کنند. هی آدم را توی کف می گذاشتند تا آخرش از این قابلیت استفاده کنند. از بس خودشان دسته بیل بودند. یادم است دقیقاً ۵۲ قسمت بود یعنی یک سال ِ تمام.

فوتبالیست ها. من دیگر شورش را در نیاورم. یک شوت می کردند دو هفته سر ِ کار بودیم. اما این قدر تکنیک به کار می بردند این ژاپنی ها که تا تهش بنشینی ببینی چه می شود.

کارگاه گجت را یادتان است. یک کارگاه خنگ که همه ی موفقیت هایش مرهون خواهرزاده و آن سگ ِ باهوش بود. کلاً یگ ها نقش به سزایی در سال های بچگی مادارند. از موش و گربه بگیر تا گچت و بعد لاکی لوک و بعدترک همین مامور مخصوص حاکم بزرگ و ... تا پرین و گربه سگ و خیلی جاهای دیگر. محبوب ترین حیوان کارتون ها سگ ها هستند به جای آن باید خرها باشند. گجت را می گفتم.

 

هنوز زود است بزرگ شوم. کلی کارتون ِ از دوران راهنمایی مانده است. مثل ِ همین گوریل انگوری. با آن نوای انگوری ... انگوری. وقتی برای جمع کردن دیتا برای رمان دوم به شمال شهر رفته بودم. یک پنت هاوس توی شهرک غرب دیدم که جان می داد برای این که پله شود برای گوریل دوست داشتنی خودمان. همان که بهش می گفتیم دوست ِ بنفش.

خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره... یک سگ ِ حکیم دیگر هم اینجا بود به نام هاپو کومار. حالا بد نبود که ما یک حیوان دیگر را می کردیم دانا و این قدر نمی زدیم توی سر ِ مخمل ِ بدبخت. عکسی هم ازش پیدا نرکدم. جوجه ها را یادتان است. چه کرد در این برنامه ی عروسکی مرضیه برومند.

مرضیه برومند مدرسه ی موش ها را در ذهن مان زنده نگه داشت. از تپلی بگیرید تا سرمایی و آن که چه جه می زد و  عینکی و همه ی آن هایی که می گفتند م مثل موش، پ مثل ِ پسته و ...

سری بزنیم به کارتون ِ دیگر مرضیه برومند یعنی زیزیگلو. زی زی گلو آسی پاسی داراکوتا تا به تا. یادتان است لیلی رشیدی با آن صدای بچه پسندش و آقای پدر که فکر کنم امیرحسین صدیق از همین جا معروف شد.

 

پلنگ صورتی را هوز هم دوست دارم. یادم می آید سال ِ اول دانشگاه هم سی دی اش را خریده بودم و آخر هفته ها خانه ی دادش علی ام می دیدمش. چقدر دلم برای آن انسان مفلوکی می سوخت که خودش را پشت سر پلنگ صورتی نفله می کرد.

پینی کیو دروغ گو. اگر قصه ی پینیکو می خواست واقعیت داشته باشد زندگی الان کار ِ سختی بود. ایده ی جالبی بود با دو شخصیت حلیه گر. گربه نره و روباه مکار. نمی دانم این گربه ی بدبحت چه بدی به بشر کرده که همه جا می کنندش آدم بده ی داستان.

سنباد و علی بابا. یک جهانگرد عرب که کارش شده بود دریا نوردی با یک کلاغ ِ دوست داشتنی. به خاطر شرقی بودن تم ِ کارتون مورد پسند و استقبال قرار گرفت.

 

کی هست که هلاک ِ زورو نباشد. با آن علامت ِ زد دوست داشتنی که هنوز هم تیک ِ دیدن ِ آن سال ها را دارم و هر از چندگاهی این علامت را تمرین می کنم. با وجود ایده ی غیر کارتونی آن ولی تمرین روحیه سلحشوری و شجاعت برای کودک دوست داشتنی است. چه زورو باشد و چه لینچان و چه داداش کایکو.

بچه ها آقای سکسه! چقدر خوشگل بود کارتونش. هیپ ... هیپ. مانند بسیاری از کارتون های آن سال ها دو بعدی بود و  ساده اما دوست داشتنی که کودک سادگی را خیلی دوست دارد. برعکس پاندا و راتا تویل و شرک که آدم احساس می کند برای بزرگ ترهاست.

خوشم می آمد از علی کوچولو که نه قرمان بود و نه شجاع و نه ترسو اما زیبا و انسانی. کارتون نبود اما ..

وای ... چاق و لاغر. دو تا دزد ابله با یک ژیانی که یکی از دوست داشتنی ترین ماشین های عمرم بود. از این عروسکی های دوست داشتنی بود.

دنیس را هم به زور یادم می آید.

از کارتون دور دنیا در هشتاد روز هم آن حیوان ِ بدبختی در ذهنم هست که در به در بود و همیشه هفت هشت رکعت عقب بود.

گوش مروارید را هم مثل ِ خیلی های دیگر در ذهن ندارم و لذا در موردشان نمی نویسم. هر چه را که یک چیزهایی دیدم را به خاطر می آورم و نه همه را. مثل ِ مورچه خوار.

عجب چیزی بود آن گرگ ِ بدبخت که آخر نتوانست شترمرغ ِ صحرای استرالیا را بگیرد. بیگ ... بیگ. اسمش را یادم نمی آید. ولی چقدر دیدمش. حول  و حوش ِ ۱۰ سال و هنوز هم و شاید هم تا آخر عمرم.

جیمبو ... جیمبو ...

 

زبل خان اینجا ... زبل خان آنجا ... زبل خان همه جا. یک صورت فتوژنیک با یک سری حرکات محیرالعقول و دوست داشتنی برای ما.

 

ملوان ِ زبل با آن اسفناج های خوشمزه. در مازندران یک غذایی است که بهش می گفتند نرگسی. اساس ِ این غذا اسفناج بود و من متنفر بودم. مادرم باید چه جمله ای می گفت که من مثل ِ خوره بیافتم به جان نرگسی ... حدسش نباید کار ِ سختی باشد.

بچه باشی و هلاک ِ تام و جری نباشی. هیأت من ذالک اظن ...

 

دو خمیر دوست داشتنی و کلی داستان ِ خنده دار با آهنگ دن دن درررر دن دن دن.

فوق العاده بودند نه. بی خود حرف نزنم و باز برای شما بگویم از لاکی لوک.

آقای راننده ... آقای راننده یلا بزن تو دنده. می خواهم برم تلویزیون ... چطوری الاغ جون؟ من می میرم برای این صورت. هنوز مبهوت ِ هنر ِ ایرج طهماسب و حمید جبلی هستم. حتی همین عید امسال که دوباره اشک را در چشم مان جمع کرد. هم برای خندان و هم برای گریه انداختن. با آن همه شخصیت دوست داشتنی و البته سر آمد همه ی آن ها کلاه قرمزی.

کلی کارتون ِ دیگر مانده است. دژ ِ فضایی، هادی هدی، رابین هود.

بچه ها واتو واتو، بامزی، مارکو پلولو، نل و کلی ... خاطره و داستان از بعد از ظهرهای بیش از ۱۰ سال مان. که گوشه ای از آن را این جا آوردم. چه سال هایی بود سال های کودکی. ننویسم که باز یادم می آید. مثل ِ  ابوعلی سینا، خانواده ی دکتر ارنست، از سرزمین های شمالی، آلن، آلیس، الفی، ...

 

ویکی، تن تن، رکیو، پرفسور بالتزور، ... یکی جلویم را بگیرد ... هاج زنبور عسل ... آقای قناد و فتیلیه و ... پورنگ و ... بای بای بچه ها.  


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

امیرخانی‌جات از هفت بهمن ۸۷ تا شانزده شهریور ۸۸

یالطیف

چند روز پیش فرصتی دست داد تا رضا امیرخانی را ببینم و با هم در مورد ایام گذشته کمی صحبت کنیم. البته، غرض از ایام گذشته  خودم و همه ی آن چیزی است که مورد ِ نظر من است و نه چیزی بیشتر از آن و نه لزوماً سیاسی و از این جور موضوعات ِ ...

امیرخانی قطع به یقین یکی از باهوش ترین و با مطالعه ترین نویسندگان ِ حال حاضر کشور است.  یک مقدار سر و وضع لباس پوشیدن و اینهایش شبیه من بود و همین بود که احساس نمی کردم دارم با رضا امیرخانی صحبت می کنم. ساده، خودمانی، با شلوار جین خمره ای، تی شرتی برای عهد ِ بوق، مویی مجعد و ریش ِ بلند و بی ریا.

محفل ِ نقد ِ رمان ِ من ِ او بود. صحبت های ابتدایی اش شنیدنی تر بود تا بخش های بعدی گفتگو و بپرس و جواب بده. سخنران ِ خوبی است. تسلطش به موضوع، نگاهش به جمعیت، تعداد کلمات در هر دقیقه و همه ی اینها قابل اعتنا است. شبیه مسعود بود توی حرف زدن. مسعود هم خوب حرف می زند. یعنی ...

قسمت پرسش و پاسخش به صورت یکی در میان با سوالات من بود. یکی بقیه می پرسیدند و یکی من. این پرسش و پاسخ بعدتر به صورت کاملاً اختصاصی با پرسش های من تا ایستگاه متروی هفت تیر یعنی زمان ِ جدایی مان ادامه داشت. مهمترین سوال من غیر از سوالات ِ شخصی و شاید تا حدی خصوصی بر می گشت به نوع ِ عرفان درویش مصطفی در رمان ِ من ِ او که خیلی شبیه عرفان ِ تبلیغ شده در روی ماه خدا را ببوس است.  هر چند من عرفان و ایمان درویش مصطفی را در دستگاه فکری خودم سالم تر می دانم تا روی ماه ...

نمی خواهم خیلی از مطالب مطرح شده بگویم و یا گزارش کاری از آن جلسه ارائه دهم ولی کلاً می خواهم بگویم سوالات ِ متفاوتی را می توان از امیرخانی پرسید و او این قابلیت را دارد که با تواضع و به شکلی ساده جوابی دقیق به آنها بدهد. این قابلیت ِ خوب ِ امیرخانی است. دو تا از جواب های امیرخانی یکی در پاسخ به چگونه من ِ او را نوشت:

"سه سال متوسط روزی ۶ ساعت می نوشتم. تمام کتاب ها در مورد تهران قدیم را خواندم. چیزی بالغ بر ۱۰ هزار صفحه کتاب ..." امیرخانی یک کتاب خوان حرفه ای است. خودش گفت اول کتاب های خودش را خواند و بعد کتاب های پدرش را و بعد کتاب های کتاب خانه ی توی محل شان و بعد ...

گفتم: "کی ازدواج کنیم؟" گفت:"هر وقت از لحاظ ِ مالی مستقل شدی و توانستی خرج خودت را بدهی ... خرج خانمت را که خدا می رساند روزی او دست ِ تو نیست ..." سوال های دیگر هم من را  با جواب های  جالبی روبرو کرد که بماند.

وقت ِ پیاده شدن از مترو به امیرخانی گفتم خیلی کمتر از آن چه فکر می کردم می شناسنت و این مشکلات ما بچه های این طرفی است که خیلی ضعیف  با هم وصلیم  و از حال همدیگر خبر داریم. مقصر خودمانیم. نگاهی کرد و لبخندی زد. خدا کند که ما بیشتر به خودمان ایمان بیاوریم. هیچ خبری نیست و خودمان فکر می کنیم خیلی عقبیم. نمونه اش همین امیرخانی. نشان داد که اگر بخواهیم می توانیم مطرح شویم و حرف هایمان را بزنیم. منتها زحمت و تمرکز می خواهد.

page to top
Bookmark and Share

یاشیما

یک نوشته فورس ما‍ژور. "سرلوحه‌ها"ی امیرخانی به زیور طبع رسید. شاید هم به زیور طبع رفت که در برخی نقاط فعل "رفتن" از برای افعال دیگر جعل می‌شود. همچون مشهدی‌های خوش زبان که جعل کردند این "رفتن" را. اولین بار چنین پدیده‌ای را در عباس آژانس شیشه‌ای دیدم. از آنجا به بود که به فکر رفتم از برای شکسته شدن هنجار "رفتن"، چه باک از این هنجار برای آنارشیست دو آتشه آن سالها، ابراهیم حاتمی‌کیا که دین ارائه شده‌اش دوست داشتنی تر بود تا موج مرده هالیوودی‌اش.

امیرخانی رفت. شنیدید که می‌گویند یکی رفت و قافله را جا گذاشت. این هم یک گام دیگر از امیرخانی برای جدا شدن از خیل نویسنده‌هایی که همانند این قلم که به زور زنده‌اند. زور دولت یا زورِ زور. به قول خودم بیگ بیگ کرد و رفت.

هر چند من کمی با تأخیر از "سرلوحه‌ها"یش نوشتم. ولی چنین اثری را در رفتن امیرخانی مؤثر می‌دانم. امیرخانی در حال رفتن است. البته رفتنی که اینجا جعل شده است به خاطر سیرورت می‌باشد. سیرورت امیرخانی. کسی را آنقدر که نیست بزرگ نکنید ولی بی مناسبت نیست اگر ۴۲۰۰ تومان از جیب مبارک بدهید و کتاب ۲۸۸ صفحه‌ای او را بخوانید تا بدانیم کسی را بزرگ نکرده‌ایم.

البته نقادانه اگر خواندید هنرتان درست است و چون صاحب این قلم هنوز صاحب این غنیمت نشده است تا تمام مقاله‌های امیرخانی را بخواند از یک نقد سرپایی هم اجتناب می‌کند. منتظرم همه را بخوانم آنوقت ادوات جراحی را برای یک نقد درست و حسابی آمده کنم.

البته من تمام "سرلوحه‌ها" را در رایانه‌ام دارم. بنابراین اگر چاپ نشده‌ای از آن در کتاب نباشد من با فونت زیبای B Mitra در فایل D رایانه ام دارم. از سرلوحه‌ی اول تا هنرمند باید بزاید آخر. که البته شاید آخِری سرلوحه نباشد ولی حتما نوشته آخَری می‌باشد.

سرلوحه‌ها جایی گیر نمیآاید. مگر تک و توک کتاب فروشی، چون نشر معارف چهارراه کالج. امیرخانی رفت ولی نباید دل بکند از خیل اینهمه مخاطب که نه تلاش او را دارند و نه انگیزه‌اش را. همیشه برگردد و فلاش بکی به ما هم داشته باشد. هوش امیرخانی را نمی‌ستایم که اندازه انسان به قدر همت اوست. امیدوارم اندازه امیرخانی بزرگ باشد به واسطه‌ی همتش نه با رانتِ آی کیو‌ اش.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

ارمیتا: یکی از شخصیت های پیچیده داستان همین ارمیتاست. تشخیص اینکه در پاسخ هر پرسش یا در برخورد با هر واقعه ارمیتا چگونه برخورد می کند امری غیر قابل پیش بینی است. ارمیتا اما ارمیا را دوست دارد ولی گویی جنس این علاقه هم کمی عجیب است. البته آنچه که فضای داستان را می ساز د بحث پیرامون زندگی ارمیا در همین عشق عجیب است و علت العلل سفر ارمیا به ینگه دنیا در همین علاقه عجیب او به ارمیتاست.

در سراسر داستان خبری از صحبت های عاشقانه یا ارتباط محکم عاطفی بین ارمیا و ارمیتا نیست. این تعمد در سرد و خنک نشان دادن جنس عشق این دو در مقایسه با عشق علی و مهتاب در "من او" سعی در القای تضعیف عاطفه ها در زندگی انسان مدرن دارد.

اساساً یکی از همین تفاوت های ما و غرب که در رمان امیرخانی به وضوح بدان پرداخته شده است، متفاوت بودن اصالت ها ست. اصالت جامعه ای سود و بهره و توسعه و پیشرفت البته در چارچوب تصوری مدرن است. این اصالت در جامعه دینی اما بحثی دیگر دارد.

ارمیتا ایران را دیده است. این درک ایران هم در عشق او به ارمیا و هم در تصور او در مورد ایران هم حتماً موثر بوده است. نمی دانم چرا چنین تأثرپذیری در رمان ملموس نیست؟ تحیر مخاطب در برخورد با ارمیتا دقیقاً به همین قضیه بر می گردد که او عاشق چه چیز ارمیا است و چرا بعضی از همین چه چیزها ملموس نیست؟  

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در تحلیل های شخصیت های "بیوتن"، نوعی تعمد وجود دارد. یعنی نوعی تعمد در انفعال فرهنگ ما و قدرت فرهنگ آمریکا. این به خودی خود امر مذمومی نیست. ولی احساس می کنم به پیکره اثر آسیب وارد شده است. از اینکه یک دعوای تمام عیار بین دو فرهنگ در رمان دیده می شد خیلی خوب از آب در می آید. اصولاً نویسنده های مدرن از صریح نویسی پرهیز دارند. بنابراین صراحت امیرخانی در تاختن به فرهنگ غربی حاکی از روایتی دیگر دارد.

۲.ارمیا: مطلبی بود در سایت رجا به نام از "ارمیای ارمیا تا ارمیای بیوتن". احساس می کنم این نوشته تا حدی توانست به دگرگیسی های شخصیت ارمیا اشاره کند. ولی آنچه که اتفاق می افتد، تبدلی بنیادین در شخصیت ارمیا نیست. ارمیا بعد از فصل یک و دو که کمی غریب در برخورد با فرهنگ غرب است، بعد آرام آرام جایگاه خود را باز می یابد. تغییر شغل ارمیا هم چنین موردی را متصور می شود. یعنی ارمیا از شغلی که علی السویه و خنثی است به شغلی می رود که می تواند منشأ اثر برای مسلمانان آمریکا باشد و این یک ارمیا تأثیرگذار و برای من دوست داشتنی ترین ارمیای سراسر "بیوتن" بود.

ارمیا در ابتدا به سایر غمگین از دست دادن شخصیت سهراب بود ولی این غربت در انتهای اثر چندان دیده نمی شود. آنقدر دل بسته سهراب نیست که هر چند صفحه از غیبت او بنالد. این هم دلیل دیگر بر استقلال شخصیت ارمیا و بیراه نیست اگر بگوییم ارمیا رشد می یابد. ارمیا در "ارمیا" تصمیمات غیر عقلانی می گیرد و حاضر نیست خود را با شرایط موجود اخت کند ولی در "بیوتن" ارمیا رشد خوبی پیدا می کند.

۳. نیمه مدرن، نیمه سنتی: یکی از شخصیت های آزاردهنده رمان برای نگارنده همین شخصیت است. بهتر بگویم همین دو شخصیت هستند. البته نوع دعوای آنها جالب است ولی کلماتی بی جهت به نفع آنها جعل شده است آنقدر جالب نیستند. این نوع تعریف از مقوله سنتی و مدرن جایگاه اشکال است. به نظر من تفکر اسلامی و دینی لزوماً ساختار سنتی ندارد. هرچند بخش مهمی از تاریخ آن به دوران سنت بر می گردد ولی نه دوران سنت بلکه دوران سنت اوروپاییان. در اسلام، مطرح کردن دعوای سنتی- مدرن  یک دعوای مذبوحانه است. آنچه در اسلام به عنوان سنت مطرح می شود تنها مشترک لفظی با مفهوم سنت در حوزه حکمت نظری و جامعه شناسی است. توضیح چنین بدیهیاتی خود از اعتبار این قلم می کاهد ولی نمی دانم چرا هر وقت حرف سنت در رمان می آید، باید منتظر شنیدن آیه و حدیث بود ولی وقتی عرصه میدان داری آقا یا خانم مدرن می شود، جریان متفاوت می شود؟ خوب بود ذهن ارمیا سه بخشی بود : سنتی، مدرن، دینی. جعل مفهوم سنت -آن طور که مطرح است- و آمیختن آن با تفکر اسلامی و ابهام آمیز  کردن آن کمی گزنده است و از امیرخانی متعهد بعید. مگر اینکه هدف دیگر مد نظر بوده باشد که در آن صورت استفاده از چنین ابزاری چنین، ممدوح نیست. والله اعلم ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. بالاخره به "بیوتن" رسیدیم. حکایتی است که می گوید قمی ها به نِمی خواهم، نِمی روم و بقیه نِ ها می گویند نَمی خواهم، نَمی روم و بقیه نَ ها. ولی وقتی به خود نَه می رسند می گویند نِه. فکر می کنم داستان بیوتن هم شبیه همین حکایت شیرین است. امیرخانی که در سراسر رمانش حتی اسبش را اسب ش می نویسد چگونه است که "بیوتن" را "بی وتن" نمی نویسد. بنابراین نام کتاب نه "بی وتن" که "بیوتِن" استhttp://sportmedicine.ir/modules.php?name=contents&t=416. که اگر چنین نبود باید "بی وتن" بود و با این تفسیر قصه قمی ها صادق. هرچند بازهم یک امتیاز منفی برای امیرخانی است و آن اینکه قبل از چاپ کتاب در سایر کتب امیرخانی در ردیف در دست چاپ خوانده بودیم "بی وتن" ولی ناگهان دیدم "بیوتن".

۲.یکی دیگر از حواشی خواندنی کتاب مطلبی است پیرامون جدال رسانه ای "کافه پیانو" و "بیوتن". "کافو پیانو" اولین رمان فرهاد جعفری است. البته جدال رسانه ای "کافو پیانو" با بسیار سخن گفتن جعفری و کم سخن گفتن امیرخانی به یک بازی یک گله تبدیل شد. از آنجاییکه رمان "بیوتن" در مورد زندگی جدید و همراه با سرگشتگی برای ارمیا و رمان "کافو پیانو" در مورد یک کافه من اهل حال است بنابراین چنین جدالی بازهم جالب خواهد بود. چه فرهاد جعفری پرحرف و شیرین سخن بتازد و چه امیرخانی با همان سبک ارمیا کم پاسخی و بی دفاعی را ترجیح دهد. البته خودتان بخوانید و قضاوت کنید. اما اطمینان دارم بنا به دلایلی فرهاد جعفری هم چیزهایی را ندید یا نمی خواهد ببیند. همچون این شب ها بی بی سی فارسی.

بی بی سی فارسی در یکی از برنامه های خود به این مطلب اشاره کرد که جدال فدراسیون فوتبال و صدا وسیما بر سر برنامه نود چندان هم جدی نیست. چون بودجه هر دو از یک جا می آید. بنابراین سخن از دفاع رسانه ای از نود توسط صداوسیما یک جنگ زرگری است. گور پدر عادل و حقیقت و ... خب با این استدلال به نظر من بی بی سی فارسی خود از همه مزورتر است. بی بی سی فارسی در حالی از رادیو آمریکا بد می گوید که بودجه اش از دولت انگلیس تأمین می شود و بودجه رادیو آمریکا از دولت آمریکا. دول آمریکا و انگلیس هم رفیق گرمابه و گلستان هستند. تازه این در حالی است که بی بی سی فارسی تصاویر تکان دهنده از غزه نشان می دهد ولی این هم از ریای رسانه ای و تبیلغاتی است نه حمایت از مردم غزه. هر چه باشد نظر دولت انگلستان در مورد حوادث غزه مبرهن است و کمینه انحرافی از نظر دولت آمریکا ندارد. ولی بی بی سی برای جذب خاکستری های دنیا باید از مردم غزه سخن بگوید مگر اینکه مخاطب لحظه ای در صداقتش تردید نکند. به نظر من تزویر و ریا زود دستش باز می شود.

با این تفسیر من رادیو آمریکا را خیلی بیشتر از بی بی سی فارسی دوست دارم. رادیو آمریکا دشمن است ولی یک دشمن صادق و رودرو. حاضر نیست برای جذب مخاطب دست به هر کاری بزند. قربان تحیلیل های ضد انقلاب ها در رادیو آمریکا و دورود بر تیم رسانه اش. . خار و زبون باد بر کسی که چیزی را فریاد می زند که اعتقاد ندارد. حتی اگر گل گیسویی طرفدارش باشد. تازه قضیه را برای خود او به صورت منطقی باز کنید و خانم جوادی بتواند همین ها را برایش توضیح دهد و از او بخواهد منطقی تر فکر کند، نتیجه چیز دیگری است.

۳. از بحث دور افتادیم. بحث بر سر "کافه پیانو" و "بیوتن" بود. به نظر من هردو رمان را بخوانید. هرچند فرهاد جعفری در گفتم گفتش از نگاه مجمل خود بر "بیوتن" خبر داد و اینکه او و امیرخانی هر دو از مدل موی دم اسبی شروع کردند و نقدی جالب بر امیرخانی که دم اسبی را می بندند و نمی بافند. هرچند کمترین لطف کسی که نامش گل گیسو است همین است که اطلاعات متقنی در مورد گیسو داشته باشد. به هر حال نوشته های جعفری جالب توجه است و صد البته قابل نقد. اما جالبتر برخورد ارمیایی امیرخانی با قضیه است. کم حرف، کم دفاع و ... در برابر "کافه پیانو".

۴. بی شک "بیوتن" رمانی است که برایش بسیار زحمت کشیده شده است. رمان مملو است صحنه و خرده داستان ها و شخصیت هایی که برای معرفی شان باید خیلی خون و دل خورد. ولی این تازه شروع کار است ...

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در نمایشگاه مطبوعات سال ۱۳۸۵ کنار غرفه روزنامه‌ی شرق ایستاده بودم. آن روز در غرفه شرق آقایان نویسنده شرق همچون سعید لیلاز، احمد زید آبادی، امیرحسین رسائل و حمیدرضا ابک حاضر بودند. از ابک در مورد رضا امیرخانی و آخرین اثر آن موقعش یعنی "نشت نشا" پرسیدم. ابک از امیرخانی گفت و نفهمیدم چرا گفت "ای کاش امیرخانی وارد این حوزه نمی‌شد." البته بعد از بیش از ۲ سال از آن قضیه، ریز گفت و گوی من با ابک در خاطرم نیست. آنچه اما هنوز در ذهنم سؤال است این که چرا ابک از اینکه امیرخانی در این باره نوشته راضی نبود؟ و چرا حضرتش را شایسته حضور به چنبن بحثی نمی‌دانست؟ نوعی تمسخر یا خنده‌های ریز در لبان حمیدرضای ابک بود. دقیقاً به این معنا که "من چیز هایی می‌دانم که تو نمی‌دانی ..."  هنوز من از آن "چیزها" بی خبرم. شاید حق با ابک باشد که هراس نیست از اینکه نظرم را درباره‌ی "نشت نشا" تغییر دهد.

۲. نشت نشا یک مقاله بلند از رضا امیرخانی است و در واقع در باره ی مهاجرت نخبگان است. آنچه که این اثر را از سایر مقاله‌های مشابه متمایز می‌کند قلم صریح و آمیخته با طنز نویسنده است. احساس نوعی یک طرفه به قاضی رفتن ممکن است به شما دست بدهد. هر چند چنین احساس چندان بیراه نیست. برای قضاوت اما معیاری هست و سنجه خرد برای صحت یا افساد نوشته‌های امیرخانی کفایت می‌کند.

۳. برای خواندن این کتاب ضروری نیست که ابتدا فصل اول یا همان پیش درآمد را بخوانید. از روابط علی و معلولی هم شروع کنید چیز خاصی را از دست نداده‌اید.

۴. در فصول مختلف این کتاب غیر از آنکه مسائل و شاید به نوعی عمق فاجعه در علوم فنی به تصویر در آمده است سخن از علوم انسانی نیز بدرستی آمده است. اما شاید نکاتی مغفول مانده باشد که در گفتارهای بعدی بدان می‌پردازیم. اساساً تکیه نوشته‌های من بر "نشت نشا" و "بیوتن" است که در ادامه به خوبی آنها را مورد واکاوی قرار می‌دهیم.

۵. رابطه بین علم و زندگی، نتایج دروغین نظام آموزشی و تکریم از جمله بهترین بخش‌های کتاب است که از بقیه کم نقص‌تر و حرف حساب و بدیع زده است و احساس می‌کنم سخن آخر امیرخانی مجمل‌تر از آن است که فکرش را می‌کردیم. در سخن آخر قرار است بحث‌هایی شود که نادیده است. چرا نمی‌دانم؟ چه بحث‌هایی؟ البته تا حدی  می‌دانم، اما اکنون حوزه بحث را مشخص می‌کنم. تا بعد.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. دوست داشتم "داستان سیستان" نوشته ی رضا امیرخانی نبود یا حداقل کار مشترکی می شد از بچه های حفظ و نشر آثار رهبری. همواره ذخیره استراتژیک را باید به یاد داشت. چگونه خرج کردن ذخیره استراتژیک خودش یک هنر است.

۲. داستان سفر رهبری به استان سیستان و بلوچستان و حضور ده روزه ی ایشان دست مایه یک سفرنامه خواندنی شد. نکاتی که امیرخانی در قالب این سفرنامه ارائه کرده است، دقیق و شایسته تأمل است.

۳. فکر می کنم این دست سفرنامه ها از همین زمان و با "داستان سیستان" رقم خورد. بعد از آن بود که "هزار سیصد و سمنان"، "سفر به ایساتیس"، "در مینو در" و " سفرت به خیر، اما..." به زیور طبع آراسته شد. "داستان سیستان" از حیث مشخص کردن ارزش های اصیل انقلاب اسلامی هم کتابی در خور است.

۴.اولین بار که این کتاب را خواندم احساس کردم یک شناخت نامه خوب از رهبر جمهوری اسلامی می تواند باشد. این موضوع تا چه حد درست باشد، نمی دانم. اما می توان چنین نظری را صائب دانست. دوست داشتم امیرخانی کمتر از آقا تعریف می کرد. نه اینکه تعریف از ایشان بد باشد، به هیچ وجه. اما همه دیده ها را نمی توان نوشت و همه حس ها را نمی توان منتقل کرد. در این جاست که باید نگارنده هوای قلمش را داشته باشد. البته درست آن است که برای حرف هایم مصداق بیاورم. اکنون هم کتاب کنارم نیست تا نشانتان دهم که ... بنابراین یک توصیه کلی است و کسی که کتاب را حداقل چهار بار مانند من خوانده باشد می تواند در مورد صادقانه بودن این نظر، سخن به تأیید یا تکذیب بگشاید.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. دلم لک زده است برای سرهنگ مشکات و جمله‌های نورانی‌اش. فکر می‌کنم "ازبه" مظلوم‌ترین داستان امیرخانی است. تا می‌گویی امیرخانی همه می‌گویند"بله من‌او، ارمیا، بیوتن و..." تا می‌گویی "ازبه؟"می‌گوید "خب منظور... این چه ربطی به امیرخانی دارد؟"

۲."ازبه" یک داستان بسیار زیبا است. اگر "ازبه" به سبک ایمیل بود و نه با سبک نامه‌های کاغذی منسوخ شاید بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. چون هر چه باشد امیرخانی برای مخاطبی می‌نویسد که با چنین سبک نامه‌هایی چندان هم ذات ژنداری نمی‌کند.

۳. اگر ایده تناسخ در بیان انسانها غلط باشد که هست اما در شخصیت‌پردازی های رضا امیرخانی جایگاه ویژه‌ای دارد. احساس می‌کنم سرهنگ مشکات اینجا شخصیتی شبیه سهراب "ارمیا" و "بیوتن" و شاید شبیه درویش مصطفای "من او" است. دوست داشتم امیرخانی کمی شخصیت‌هایش را تغییر می‌داد و عادت می‌کردسراغ تیپ‌های دیگری باشند که آدم تحملشان را ندارد. نه مثل سرهنگ مشکات آدم حال می‌کند فقط او حرف بزند.

۴. غیر از شخصیت پردازی تا حدی تک بعدی امیرخانی و قالب سازی مشخصی برای آدم‌های داستان ولی کشش داستان برای خواننده کافی به نظر می‌رسد. شخصیت فرانک هم برای کشف آنچه نا مکشوف است هم ضروری است. وجود چنین شخصیتی نشان از زیرکی نویسنده می‌دهد. شخصیت میریان و کل کل های او با آرش تیموری هم خوب از آب در آمده است. اما بهترین جای داستان برای من آنجاست که می‌خوانیم  از مشکات به ...

۵. این دقیقاً شبیه نقد شد نه معرفی. بنویسید نقدی بر ازبه. از قصد اینجوری نوشتم تا کسانی که نخواندند بدون هیچگونه آگاهی و با خلاقیت معصومیت سراغ "ازبه" روند تا ببینند این کتاب هم در نوع خود اثر خوبی است و قابل اعتنا.

۶. چه جالب مطالبم در سایت ارمیا هم بازتاب پیدا کرده است. آقا! سلام من را به آقای امیرخانی برسانید. همین بغل آد تان کنم تا چاکرخواه باشیم.  

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری