تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

نامه ای به آیت الله خامنه ای

یالطیف

در زیر نامه ام به رهبری، قبول دارم با لحنی محافظه کارنه، می آید که البته بخش کوچکی از آن چیزی است که می خواهم به رهبری بگویم. خوشحال می شوم که جوابِ برخی از سوالات مطرح شده را دوستان بدهند و انشالله که رفقا با دیدی انتقادی نامه ام به رهبر را مطالعه کنند. ضمنا هرجا نامی از طرفداران به میان آمده است من را هم جز همان طرفداران حساب نمایید. این نامه ی کسی است که خودش آقای خامنه ای را قبول دارد و حرفِ او برایش سند است.

تمام عکس ها مربوط به سال 1388 می باشد.

=======================

سلام آقای خامنه ای

احوالات تان خوب است؟ چهار ستون بدن تان سالم است انشالله! دست چپ تان چطور است؟ البته پرسیدن از دست راست تقریبا بی معنا است. هرچند در روز حشر هر کدام از ما نسبت به از دست داده های مان در درگاه خدای بزرگ سرافکنده ایم. بابتِ قصورهای مان. بابتِ این که ماها از این که امانتی های خدا را سالم تحویل نمی دهیم. فکر می کنم تنها چیزی از شما که سالم و تر و تمیز به پروردگار تحویل داده شود همان دست راست تان است. چون این دست را دشمنان تان از شما گرفته اند و نسبت به از کارافتادگی اش شما مقصر نیستید. می خواهم بگویم در «جسم ناقص تان» سالم ترین عضو، دستِ راست تان است. ناگفته نماند که در این جور مواقع چه حالی می برند شهدا!

راستی نظر شما در موردِ سنت نامه نگاری علنی به حضرت عالی چیست؟ هر چند بارها از این که کسی علنا از شما انتقاد کند استقبال کردید و گفتید «هیچ از این بابت ناراحتی» ندارید. بنا بر همین گفته ی شما این جانب این نوشته را خدمت حضرت عالی ارسال می کنم. همچنین علی رغم میل باطنی ام آن را در این جا منتشر می کنم. زیرا بر این باورم که همه ی انتقادها از حاکم جامعه ی اسلامی را نمی توان علنی بیان کرد.

اما می خواهم بنویسم تا؛

همه یاد بگیرند با شما بی پیرایه و بدون رودر بایستی صحبت کنند که «نصحیت به پیشوای مسلمین سزاوار است.»


امیدوارم همه یاد بگیرند از شما انتقاد کنند. به نظر من اگر کسی از شما انتقاد دارد و آن را به شما اطلاع ندهد مقصر است. همه ی ما وظیفه داریم به شما کمک کنیم و نظرات مان را بدون ترس برای شما ارسال کنیم. نامه ای که به صندوق پستی  قابل ارسال است.

آقای خامنه ای

در سخنرانی نوروزی تان یک بار به جای قوه ی مقننه  گفتید قوه قضاییه. البته این اشتباه لُپی بود و من هم آدم ایرادگیری نیستم. قطعا چنین اشتباهاتی قبلا هم رخ داده است. این را برای این گفتم که برخی از هوادران شما به یاد داشته باشند که شما هم ممکن است اشتباه کنید. به هیچ وجه شما از اشتباه دور نیستید. نمی دانم تا چه حد شهامتِ معذرت خواهی را دارید. تا چه حد شجاعتِ این را دارید که وقتی جریانی را اشتباه تحلیل کرده اید به مردم بگویید و از این بابت عذرخواهی کنید. بدانید مردم آن قدر انصاف دارند که اشتباه حکمران شان را ببخشند. ولی من سال هاست منتظر ِ موقعیتی هستم که حضرت عالی از مردم به خاطر ِ یکی از تحلیل های تان عذرخواهی کنید. آن چه در این میان اهمیت دارد این است که  پیشگامی شما در این  حرکت، فرهنگِ خود انتقادی را در میان مردم ایران جا خواهد انداخت و کلمه ی «اشتباه کردم» خیلی راحت تر از اکنون به کار خواهد رفت. کلمه ی که  کمبودش بیش از هر چیزی در سیاستِ دور از اخلاق ما دیده می شود.

آقای خامنه ای

من بعد از انتخابات به مدیریت شما اطمینانِ بیشتری حاصل کردم و متوجه شدم که حضرت عالی می دانید سیستم را چگونه اداره کنید. و این مرحله ی سخت را با تدبیر سپری کردید.

بنابراین همچنان انتظار دارم:

این مدیریت شما ادامه یابد و خدای نکرده دچار نقصان و یا سستی نشود. شما یک بار گفتید هیچ حرفِ در گوشی با کسی ندارید. به همین دلیل انتظار داریم که باز هم حرفِ درگوشی با کسی نداشته باشید و همچون 29 خرداد شفاف با مردم سخن بگویید. این را از این بابت می گویم که این روزها برخی شایعه ها شنیده می شود که گویا جناب عالی می خواهید برخی مسائل را با ریش سفیدی، و نه به مر ِ قانون و مصلحت مردم، رفع و رجوع کنید؛ که البته از شما به دور است. خودتان گفتید حرفِ در گوشی با کسی ندارید.


انتظار دارم رهبرم به گروه های سیاسی دل نبدد و دلش در گرو ِ عامه ی مردم باشد که این گروه ستون های استوار جامعه هستند و پایداری شان از خواص بیشتر است. بسیاری از خواص در پایداری از حق، عدالت و ارزش ها از عوام سست تر هستند.

آقای خامنه ای 

همه ی ما در جامعه در هر حال و در هر لحظه  در حال ِ ولایت پذیری هستیم. یا ولایت شیطان را قبول می کنیم و یا ولایت الله را. به همین مناسبت تا زمانی که حضرت عالی به ولایت الله دل بسته اید و به آن پایبند هستید، پایبندی مردم به ولایت فقیه، ولایت الله معنا می شود و به رنگِ الهی در می آید و اگر خدای نکرده حضرت عالی دل در مصلحت اندیشی های غیر حق و بر خلاف مصالح امت داشته باشید مصداق ولایت فقیه ولایت شیطان می شود. بنابراین از نظر من ولایت فقیه یک ولایت مشروطه است که می تواند ولایت الله یا ولایت شیطان باشد. 
در این میان انتقاد می کنم از آن چه شما و طرفدران تان «ولایت پذیری» می نامید و معتقدم این شعار خنثی است. چه آن که ولایت پذیری می تواند مصداق ولایت شیطان باشد.

چه زمانی این ولایت، ولایت شیطان خواهد بود؟

پاسخ به این سوال کار سختی است. البته خود حضرت عالی بارها در مورد ولایت طاغوت و ناحق سخن به میان آوردید که بنده آن ها را درست می پندارم و خوانندگان نامه را به سخنرانی های شما در این باره ارجاع می دهم که انصافا جامع و مانع است. جهتِ نمونه همین مطلبِ زیرین که از شماست و در همین سال 88 عنوان شد را از نظر می گذرانیم.

«ضابطه عبارت است از علم، تقوا و درایت. علم، آگاهى مى‏آورد؛ تقوا، شجاعت مى‏آورد؛ درایت، مصالح کشور و ملت را تأمین مى‏کند؛ اینها ضابطه‏هاى اصلى است برطبق مکتب سیاسى اسلام. کسى که در آن مسند حساس قرار گرفته است، اگر یکى از این ضابطه‏ها از او سلب شود و فاقد یکى از این ضابطه‏ها شود، چنانچه همه‏ى مردم کشور هم طرفدارش باشند، از اهلیت ساقط خواهد شد. رأى مردم تأثیر دارد، اما در چارچوب این ضابطه. کسى که نقش رهبرى و نقش ولى‏فقیه را بر عهده گرفته، اگر ضابطه‏ى علم یا ضابطه‏ى تقوا یا ضابطه‏ى درایت از او سلب شد، چنانچه مردم او را بخواهند و به نامش شعار هم بدهند، از صلاحیت مى‏افتد و نمى‏تواند این مسؤولیت را ادامه دهد. از طرف دیگر کسى که داراى این ضوابط است و با رأى مردم که به‏وسیله‏ى مجلس خبرگان تحقق پیدا مى‏کند - یعنى متصل به آراء و خواست مردم - انتخاب مى‏شود، نمى‏تواند بگوید من این ضوابط را دارم؛ بنابراین مردم باید از من بپذیرند. «باید» نداریم. مردم هستند که انتخاب مى‏کنند. حق انتخاب، متعلق به مردم است.»


آقای خامنه ای

چرا در میان منصوبانِ شما افرادی از نسل جوان و پوسته های جدید دیده نمی شود؟ همچنان چشمانِ ما خشک شد تا ببینیم چه زمانی جوانان و نخبگانی که واردِ چرخه ی مدیریتی تحتِ امر ِ شما می شوند. به عنوان نمونه مجمع تشخیص مصلحت نظام برای تشیخص مردم ِ ایران می بایست عصاره ای از همه ی نیروهای زبده ی جامعه باشد. در حالی که امروز در این مجمع تنها بازنشسته های سیاسی دیده می شوند که مشخص نیست دقیقا به مصلحت امت و منافع امت گام بردارند. چه بسا حضور نخبگان جوان و کارآمد در کنار نیروهای باتجربه  و دلسوز می تواند مجمع مردمی تری را رقم بزند. چرا نباید در میان ِ اعضای این مجمع حضور بانوانِ محترم را دید؟ آیا در میان مردم ایران زمین یک زن نیست که بتواند صلاحیت حضور در این مجمع را داشته باشد؟ 


آقای خامنه ای 

انتظار دارم بیش از این در سخنرانی های تان از امام امت سخن بگویید. به نظر من بیان دیدگاه های امام خمینی که رهبر پیش از شما بودند ذهن ها را بیدار و اندیشه ها را در دفاع از مردم سالاری دینی استوارتر می سازد. از این میان می توان به نظراتِ امام در باب مسائل مختلف اهم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی توجه داشت. در روزگار ِ ما آقای رحیم پور ازغدی با خواندن متوالی صفحاتی  از صحیفه ی امام امت نقش ِ برجسته ای را ایفا می کند. امید دارم که حضرت عالی از امام خمینی بیش از این سخن بگویید. 

آن چه باید برای شما مهم باشد و انشالله تا به حال چنین بوده است، خشنودی عوام است. چرا که خشنودی عوام خشم خواص را بی اثر می سازد. 


آقای خامنه ای 

انتظار دارم همچنان روحیه ی امید و خودباوری را در جامعه بدمید. یک جامعه ی مرده هیچ کاری نخواهد توانست بکند. عیب پوشی شما از عیوب ما ایرانیان یکی از ویژگی های برجسته ی شما است. چون مطمئنا شما نه در مقام پرده پوشی که در مقام اصلاح می بایست گام بردارید. 

امروز در حلقه ی مشاورانِ شما، آن طور که ما می بینیم، یک گروه دیده می شود که نباید دیده شوند و گروهی دیده نمی شوند که باید دیده شوند.

و اما گروهی که دیده می شوند، در حالی که نباید دیده شوند:

گروهی که در استقامت و پایداری آن در پیگیری آرمان های جمهوری اسلامی تردید جدی وجود دارد. چه آن که برخی از آنان بعضا هم کاسه ی بیگانگان شده اند.

گروهی دیگر که دیده نمی شوند، در حالی که باید دیده شوند:

منتقدین دلسوز  و عالم که هر چند عیب جوی برخی رفتارهای شما هستند، منتها دوستدار ِ نظام اسلامی هستند و خواهانِ اصلاح ِ برخی نارسایی ها هستند. هر چند زبان شان به انتقاد گشوده شده است، منتها هم پالگی با بیگانگان و جاسوسان و اشرار را در پرونده ی خود ندارند. 

آقای خامنه ای

یکی از سوالاتی که در ذهن ِ من مدت هاست نقش بسته است این است که چرا حضرت عالی دیداری با صنعت گران، تجار، کشاورزان و اساسا مولدان سرمایه ندارید؟ به نظر ِ در کنار مسائل فرهنگی و تربیتی و سیاسی، مسائل اقتصادی هم مهم است و دیدار با صاحبان صنایع و کشاورزان و دامداران می تواند گره گشای برخی از مشکلات باشد. 

آقای خامنه ای...  حرف بسیار دارم ولی... انشالله در یک فرصتِ بهتر.

آقای خامنه ای 

محاسن ِ بسیاری در شما قابل رویت است که هدفِ این نوشتار نبوده است. 


امیدوارم خدا همه ی ما را موفق بدارد. التماس دعا داریم که دعای مردان ِ صالح خدا در حق مردمان مستجاب است انشالله.

میثم امیری بشلی 

بهار89

==============

افزونه

1. یکی از دوستان به طرز خصوصی نوشته است:

سلام
نوروزتان مبارک.
آقا اینو حذف کن. دنبال دردسر میگردی؟
یه مشت آدمی میآیند اینرا می خوانند که این حرفها سرشان نمی شود میگرند بلا ملا سر هممون میارند ناروا.

من در ذهن ِ خودم موردی را نمی بینم که نشود در موردش حرف زد. در اسلام در مورد ِ هر چیزی می توان سخن گفت و اساسا امر ِ مقدس امری است که جیز نباشد. حتی اگر به قیمتِ بگیر و ببند ِ این جانب تمام شود. 

2. گویا این نقد خیلی زود اثر کرده است و یکی از نتایجش را همین امروز دیدم، یعنی:

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز از یک مرکز بزرگ صنعتی در حوزه خودرو سازی و خط تولید موتور ملی بازدید کردند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

در موردِ بیتِ امام و شهدا

یالطیف

متاسفانه برخی از تفکراتِ جاهلی همچنان در اندیشه های ما وجود دارد. وقتی سال نو می شود، فقط لباس های ما نو می شود و از همین روی هیچ یک از ما به لوازم نوشدگی مجهز نمی شویم. مثالِ عینی اش می شود همین مطالبی که درونِ واژگان سیاسی شنیده می شود. شما روزاروز مطلبی نیست که در موردِ خانواده ی فلان شهید، بیتِ فلان فرد و دلسوزانِ انقلاب نشنوید.

متاسفانه این تفکرات ریشه در عهدِ جاهلیت دارد. (و به نظر ِ من در کودتای سقیفه تقویت شد.) نمی دانم چه دردی است که این دردِ مزمن همچنان به نسل های بعد منتقل می شود و نمی توانم بفهمم چرا ما ایرانی ها در برخوردِ با تعالیم ِ اسلامی برخی رسومِ جاهلیت را هم پذیرفتم و این تفکرات کهنه و پوسیده به نامِ سکه ی اسلام به خوردِ ما داده شد.

جالب است تحصیل کرده ها و آن هایی که خیلی خودشان را اهل ِ فکر و درد و تحقیق می دانند بیشتر از عوام به این درد دچار هستند. یاد نگرفتند که آدم ها را فارغ ازنام، نژاد، طبقه ی اجتماعی و تحصیلات ببینند و بشناسند. این شاید برای گروه های سیاسی که نیازمندِ بقای خود در یک محیطِ جهالت زده هستند کافی باشد، ولی برای دوستانی که می خواهند اهل ِ درد و علم باشد جای تعجب دارد. به همین دلیل است که بنده اعتقاد دارم کلمه ی نخبه و کارشناس در کشور ِ ما بسیار بد جا افتاده است و به نظر می رسد اصالتا در معنای خود به کار نمی رود. 

غیر از این باید تعصب های جاهلی، حرف های فاقدِ استدلال، اظهار نظرهای توهین آمیز را نیز به مجموعه ی این نظرها اضافه کرد. با این تفسیر آیا می توان صاحب ِ سخن حائز ِ این وِیژگی ها را فردی دانا و نخبه نامید.

مثلا این روزها جملاتی شنیده و گفته می شود در مورد بیتِ امام. این حرفِ فاقد مبنا و حتی یک استدلال است. می گویند فلانی بیتِ امام است. خب، باشد. مگر ملاکِ برخورد بینِ آدم ها بیتِ امام و یا کس دیگر بودن است؟ چرا فلان دهاتی و روستایی شریف، یا فلان تولید کننده و صاحبِ سرمایه ی دست و دل پاک عضوی از بیتِ امام نیست؟ اگر کسانی که نسبتِ نسبی با امام دارند و عضوی از بیتِ او محسوب می شوند، در این صورت مثال نقض های زیادی را می توان درونِ پارادایم ِ اسلامی یافت. مثال عینی اش می شود بیتِ پیامبر. یعنی کسی که بیتِ امام است، به واسطه ی این که بیت امام است نمی تواند بی توجه و خائن به منافع امت باشد؟ چه تضمینی وجود دارد؟

برای افعالی که برای اکتسابِ آن ها زحمت کشیده نشده است، می شود امتیازی قائل شد؟ مگر سید حسن خمینی خودش انتخاب کرده است که بیتِ امام باشد؟ یعنی خودش ویژگی هایی داشته است که به خاطر ِ این ویژگی ها این امتیاز به او داده شده و به عنوان ِ نوه ی امام شناخته شده است؟ قطعا خیر. او فقط از لحاظِ نسبی نوه ی امام است.

وگرنه نوه ی امام هزارن ِ هزار پابرهنه و مستضعف و انسان های شریفی هستند که نام شان را امام با افتخار می آورد. نوه ی امام آن مسئول و وکیلی است که همچنان به ساده زیستی و دوری از زخارفِ دنیوی پایبند است. نوه ی امام خونِ سرخِ شهید است. نوه ی امام دستِ تلاش گر صنعت گران است. نوه ی امام دستِ پینه بسته ی پدر ِ کشاورزم است. نوه ی امام دردهای وقت و بی وقتِ کلیه و قلب ِ پدرم است. نوه ی امام برادر ِ ارتشی ام است که برای حفظِ تمامیتِ ارضی کشور وقت و بی وقت، این جا و آن جا در حال ماموریت است. نوه ی امام من هستم که نام ِ امام را زنده می کنم. صحیفه ی او را باز می کنم و صفحه صفحه ی آن را دوباره بازخوانی می کنم و همه ی کسانی را که می خواهند امام دیده نشود را با معرفی دوباره ی امام به زباله دانِ تاریخ می فرستم؛ حتی نوه ی امام و نخست وزیر  امام و رئیس جمهور ِ امام.

برای من خیلی تعجب آور است وقتی می بینیم در روزنامه در موردِ بیتِ امام حرف هایی گفته می شود و کسی اعتراض نمی کند و یا نقدی نمی نویسد. اگر هتکِ حرمت و توهین زشت است، برای همه ی اقشار و افراد زشت است و نه بیتِ امام. اگر ناحق ساختنِ حقی زشت است برای همه زشت است و از جمله بیتِ امام. چرا اجازه نمی دهند تفکراتِ بیتِ امام نقد شود؟ از لحاظِ تفکری چه ارتباطی بینِ بیتِ امام و خودِ امام وجود دارد؟ به نظر ِ من در وهله ی اول هیچ ارتباطی وجود ندارد. بعدتر است که بواسطه ی معرفی اندیشه ی بیتِ امام می شود ارتباطِ آن را با خودِ امام سنجید. هرچند در دنیای سیاست زده ی امروز جهالت تا بدان جا پیش رفته که نوه ی امام حسن ذاتی یافته است و ارزشش از امام بیشتر شده است.

این حرف ها برای بقیه هم صادق است. برای خانواده ی شهدا، و دیگر خانواده ها. مثلا چرا باید فردی مثل ِ علی مطهری معروف شود؟ چرا باید فرزندانِ شریعتی بیشتر توی چشم باشند؟ چرا محمد قوچانی عکس فرزندانِ شریعتی و سروش را روی جلدِ مجله اش کار می کند و مثلا عکس سید جوادِ طباطبایی را به عنوانِ روی جلد منتشر نمی کند؟ چرا ارتباطاتِ قومی و ارثی و فامیلی ارزش شده است؟ مجله ی همشهری جوان که در ویژه نامه ی نوروزی اش برای علی مطهری تیتر می زند: مردی از جنس ِ پدر، می شود توضیح دهد که علی مطهری چه کار ِ مهم ِ علمی و یا پژوهشی و یا کدام کتابِ محبوب را نوشته است که شده است مردی از جنس پدر؟ (این را بگویم بنده شخصا علی مطهری را دوست دارم و این مصاحبه اش را هم قبول دارم و به نظرم حرف های خوبی زده است.)  اما می خواهم بگویم چرا افراد بواسطه ی نام پدرشان رشد می کنند و منزلت می یابند؟

چرا ما شهدا را دسته بندی کرده ایم؟ برخی شده اند سردار ِ شهید و برخی همچنان گمنام مانده اند. چرا؟ و چرا؟ چرا کلمه دلسوزانِ انقلابِ برای افرادی خاص برده می شود؟ آیا افرادی که همگی املاکِ و مستقلات شان سر به ثریا می زند و توی خانه های وسیع و رفاه زده شان آبمیوه ی ساعتِ ده شان را فراموش نمی کنند دلسوز ِ انقلابند و بقیه ی مردم که هشت شان گروِ نه شان است دشمنِ انقلابند؟ دلسوزانِ انقلاب مردمند. دلسوزانِ انقلاب کسانی هستند که با خونِ سرخ شان انقلابِ را یاری کرده اند. دلسوزانِ انقلاب...

خاطره ای بگویم. یکی از دوستانم، استادش را دید که برای خواندنِ دوره دکتری زبان انگلیسی به شهر ِ ملبورن مهاجرت کرده است. از او پرسید چرا نمی خواهی برگردی؟ و استاد جواب داد: می خواهم فرزندانم در یک جامعه ی متمدن رشد کنند.

و به نظر ِ من خیلی هم حرف ِ بیراهی نزده است. جاهلیت از سر و روی خیلی ها می بارد؛ مخصوصا آن هایی که بیشتر از بقیه پز ِ روشن فکری می دهند.

افزونه ها:

1. از دوستان می خواهم از نوشتنِ کامنت ها توهین آمیز بپرهیزند. چون مجبور شدم  بخشی از کامنتِ سجاد مربوط به مطلبِ دکتر احمدی نژاد را حذف کنم. انصافا دور از اخلاق است که رئیس جمهور مردم که متکی به آرای ملت است و نزدیک به پنج سال است اداره ی دولت را در دست دارد کولی زاده بنامیم. در بسیاری از فرهنگ ها، مخصوصا فرهنگِ غرب کشور، کولی زاده به کسانی گفته می شود که والدینش مشخص نیستند. حیف که بیکار نیستم، وگرنه حتما این مساله را پیگیری می کردم. چون توهین و بستن افترا به رییس جمهور و یا هر کس ِ دیگری جرم محسوب می شود و مجازاتش بین شش ماه تا سه سال زندان است. خیلی زشت است که آدم ها توهین کنیم. (خواه احمدی نژاد، خواه موسوی و کروبی.)

2. راستی آقا سجاد کی گفته اگر کسی توسطِ ناپدری تربیت شود، ناخلف است؟ مردِ حسابی پیامبر ِ دینت پدر نداشت، حالا گیر می دهی به این جور مسائل ِ سخیف. مگر ارزش آدم ها پدر داشتن و یا نداشتن است. مگر ارزش آدم ها به طبقه ی اجتماعی آن هاست، ولو کولی باشند؟ مگر ارزش ِ آدم ها به این چیزهاست؟ چون یکی کولی زاده است، پس انسانِ فاسدی است؟ چون یکی توسطِ عمویش تربیت شده، انسانِ بی دینی است؟ لطفا از این کم لطفی ها دست بردار.

انصافا وقتی این کامنت را خواندم کم نمانده بود سرم را بزنم به دیوار که چرا تفکراتِ جاهلی تا این حد رسوخ یافته است. آن قدر سجاد و محاسنِ اخلاقی و دینی و ایمانی اش برایم مهم بود که می خواستم از دستش شکایت کنم. اگر با تمام وجود سجاد را دوست داشتم حتما از دستش شکایت می کردم. متاسفم از این که برای سجاد دوستِ خوبی نیستم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آیا کلمه‌ها ایدئولوژیک انتخاب می‌شوند؟

امروز داشتم به وبلاگم فکر می کردم و ناگهان به یادِ همین اولین کتگوری سمتِ چپِ وبلاگم افتادم. این که نوشته است: «خون سبز». داشتم به این فکر می کردم که اولین بار چه شد که به یادِ این نام افتادم و چه شد که آن را برای وبلاگم برگزیدم. در ادامه اش به این هم فکر کردم که آیا این نام ایدولوژیک است یا نه. برای پاسخ به این سوال توی ذهنِ خودم به دنبالِ تعریف ایدولوژیک بودن افتادم. همین طور جریانِ سیالِ ذهنم داشت از مفاهیم مختلف عبور می کرد. تا این که به این سوال مهم رسیدم:

برای تولیدِ یک اثرِ هنری چه باید کرد؟ آیا ابتدا باید زوایا و جنبه های مختلفِ اثر را تعریف کرد و پلاتِ آن را روی کاغذ کشید و بعد هوشیارانه به فکر ِ انداختنِ گره و یا سوژه در اثر بود و بعد با توجه به آن اثر را ساخت؟ (البته در این جا مرادِ از اثر ِ هنری بیشتر آثار ِ مکتوب مانند داستان، سناریو، و تا حدی شعر است.) یا این که باید گذاشت قلم خودش روی کاغذ کشیده شود و کافی است بر اساس ِ یک طرح ِ ذهنی شروع به نوشتن کرد و کلمات خودشان یکی پس از دیگری نقش شان را بازی خواهند کرد؟

البته پاسخ های متفاوت به این سوال سبک های متفاوتی را می آفریند. منتها مساله ی اصلی این است که پاسخ ِ دقیق به این سوال هم کسی را نمی تواند نویسنده کند. چه آن که نویسندگانی بودند که براساس ِ یک طرح ِ کاملا مشخص، ایجاد گره های داستانی به جا، فلاش بک و فلاش فورودهای مناسب تواستند آثار ِ زیبایی را خلق کنند. به نظرم رمانی مثل ِ سلاخ خانه شماره ی پنج کورت ونه گات باید از این سنخ باشد. در عین ِ حال آثار داستانی بوده و هستند که شاید طرح ِ خیلی مشخصی  و یا حداقل با جزییات مینیاتوری از آن توی ذهنِ نویسنده نبوده و نویسنده بیشتر در پی ِ این بوده است تا درگیری های ذهنی و تجاربِ شخصی اش را بقیه در میان بگذارد. شاید از این میان بشود به سفر به انتهای شب ِ سلین اشاره کرد.

می بینید که حتی پاسخ ِ دقیق به این سوال کاملا تکلیف ِ آدم را مشخص نمی کند. هر چند به نطر می رسد در بسیاری از کارگاه های آموزش داستان نویسی کشورمان اولی را آموزش می دهند، در حالی که به نظر می رسد باید دومی را آموزش داد. طرفه آن که دومی هم چندان رابطه ی خوبی با اکتساب (به معنای آکادمیک) ندارد.

مثلا همین خونِ سبز که این بغل نوشته شده است بیشتر با شهود حاصل شده است تا بخواهد از یک مسیر ِ درست. به هر طریق، من فکر می کنم در ایجادِ هر اثر ِ هنری، چه آن اثر در حد یک عبارتِ دو کلمه ای یعنی خون سبز باشد، آن چه اهمیت دارد به کارگیری دقیق و درست از کلمات است. به نظرم در این میان این تولید هنری تا حدِ زیادی مرهونِ خلاقیت است و شاید به همان حد دقتِ دانشورانه ای را می طلبد.

اگر به این معنا به این معظله ی ارجمند بنگریم خواهیم دید که اساسا تولید هنر ِ غیر ِ ایدولوژیک ناممکن است. هر چقدر هم آدم پشتِ سر ِ ایدولوژی بد بگوید و آن را حجابِ ذهن بشمارد، ولی همین که آزادی هم در متنش به خواننده اجبار کند باز هم دارد ایدولوژیک می نویسد. بی جهت نیست که حتی رمانی مانند بیگانه ی آلبر کامو که در نگاهِ اول برای تان خیلی سهل و ممتنع می آید دارد ایدولوژِی تقریر می کند. اصلا همین که جلال آل احمد (به عنوانِ کسی که همیشه به دنبال ِ یک ایدولوژی می گشت، از مارکسیسم بگیرید تا اسلام) این اثر را ترجمه می کند باید شست تان خبر بدهد که این اثر باید نسبتی با ایدولوژی داشته باشد. چون هر نویسنده ای بر اساس ذهنیات و جهان بینی خودش داستان می نویسد (و حتی ترجمه می کند) و این طور نیست که عقاید و افکار و اعتقاداتش را بگذارد توی یک اتاق دربسته و شروع به نوشتن کند. حتی وقتی او دارد جماعتی از دختران  را توصیف می کند به طرز ِ مستقیم از عقایدِ خود کمک  می گیرد. مخصوصا این که توصیفاتِ اروتیک از دختران و تشبیه ها و کنایه های گزنده در موردِ خانم های محجبه در داستان های ایرانی کم نیست. با وجودِ این که دختران ِ محجبه بعد از انقلاب در فعالیت های اجتماعی مشارکتِ چشمگیری داشتند و در عرصه های مختلف موجب سرفرازی جمهوری اسلامی شدند، باز هم می بینیم که نویسندگانی هستند که ناامیدانه دخترانِ ما را همچون راهبه های یک صومعه که اساسا ارتباطی با دنیای بیرون شان ندراند توصیف می کنند. گفت مارکز نویسنده ی بزرگی است چون قصه های مادربزرگش را دقیق نقل می کند و ما نویسنده نمی شویم چون می خواهیم قصه ی مادربزرگِ مارکز را نقل کنیم.

البته این که ماها ایدولوژیک می نویسیم یا نه ارتباطِ تنگاتنگی دارد با این که چه تعریفی از ایدولوژی داشته باشیم. و به نظر ِ من این سوال که ایدولوژی چیست سول به جا و علمی می باشد. و بر اساس ِ آن جواب و جنس ِ ایدولوژی تعریف شده نیز می توان قضاوت کرد و بر اساس آن می شود گفت که حتی به کارگیری یک نام ایدولوژیک است یا نه. چه آن نام صفورای کافه پیانو باشد و یا ارمیای بیوتن و یا آئورلیانوی صد سال تنهایی و حتی پیرمردِ خنزر پنزری بوف کور. و تا یادم نرفته بگویم خون ِ سبز ِ وبلاگِ این جانب.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

فرار مغزها

یالطیف

سال نوی شما مبارک. هیچ رقمه وقت ندارم. فقط همین که این زیر آمده است. آن هم مقاله ای است از آقای مطهری منش.

دانش‌نامهٔ اینترنتی «ویکی‌پدیا» که این روزها مقالات ضد نظام جمهوری اسلامی‌اش در حوزه‌های مختلف، سیر صعودی یافته است، در صفحه‌ای با عنوانِ «فرار مغزها» این‌ گونه می‌نویسد: «به پدیده مهاجرت گسترده تحصیل‌کردگان، دانشگاهیان و دانشمندان یک کشور یا جامعه به کشورهای دیگر، اصطلاحاً فرار مغزها گفته می‌شود، که معمولا به خاطر کمبود موقعیت های شغلی، درگیری های سیاسی و نظامی، و خطرات جانی رخ می دهد.»

و بعد، نویسندهٔ این مقالهٔ «خُرد» از کشورهای ایران و عراق به عنوان کشورهای مبتلا به این ابتلای فرهنگی-علمی نام می‌برد. اما سر کار را که می‌گیری به این نکته می‌رسی که این مقاله در حقیقت گزیده‌ای از مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» است. و این یعنی، نویسندهٔ مقالهٔ «فرار مغزها از ایران» یا فرد دیگری، اساس موضوع فرار مغزها را از اصطلاحی وطنی گرفته و با ثبتش در ویکی‌پدیا، خواسته تا طوری وجاهت علمی به آن بدهد.
اما خوب که نگاه می‌کنی، می‌بینی زیر این عنوانِ ژورنالیستی، زخم‌هایی هست. زخم‌هایی که بارها، نخبگان مملکت ما و هوشمندان جوان‌مان را آزرده تا آن‌جا که وادارشان کرده تا سفر کنند... تا با قهر بروند.
نیازی به حجتِ ویکی‌پدیا نیست؛ چه آن‌که این روزها در این دانش‌نامه -صرف نظر از دسته‌بندی سیاسی و فکری- مقالاتِ ناقص و ادعاهایِ ثابت نشده بسیار است. یک چرخ که در فامیل و دوست و آشنا بزنیم، بالاخره یک «مهاجر» قهر کرده می‌یابیم. حالا در نخبه بودن یا نبودنش، حرف بسیار است. اما این موضوع، موضوعِ تازه‌ای نیست و حرف زدن درباره‌اش نیز، تازگی ندارد؛ اما حرفِ وطنی دربارهٔ این موضوع بسیار کم است و آن‌چه هست، بیش‌تر ادعا و ابراز تأسف است تا حرفِ حسابی.

در این میان، رضا امیرخانی در روزگاری که دوباره موضوعِ فرار مغزها، موضوعِ داغی شده بود، کتابی نوشت با عنوان «نشتِ نشا» و ذیل عنوانش نوشت: «جستاری در پدیدهٔ فرار مغزها» بعد، در متنِ کتاب «فرار» را همراه با بارِ منفیِ معنایی خواند و حرف و حدیث دربارهٔ «مغز» بودنِ مهاجران را هم زیاد دانست. پس، نوشت: «نشا همان قلمه‌ای است که می‌زنند تا پسان فردا که گرفت، محصول‌شان بدهد.» و بعد آورد: «کنایتی است از زحمتی که نظامِ آموزشی ما برای بر و بچه‌ها می‌کشد» بعد دربارهٔ «نشت» هم نوشت: «نشت را در فرهنگ معنا کرده‌اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر.» تا بگوید که این جریان، جریانِ نرمی است با تبعاتِ خسارت‌بار.

نشتِ نشای امیرخانی، حرفِ ویژه یا نظریه‌پردازیِ فوق‌العاده‌ای نیست. حرفی است که چون نویسنده در میانهٔ گود بوده، خود به خود بر قلمش آمده. امیرخانی نشتِ نشاهایی که دوست و هم‌بازی و هم‌مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی‌اش بوده‌اند را دیده و با نوشتن این مقالهٔ بلند، می‌خواسته وظیفهٔ وجدانی‌اش را به انجام برساند و بگوید که منشأ این درد کجاست.

در نشتِ نشا که اول‌بار کم‌کم در جایی به صورت پاورقی منتشر شد، تلاش می‌کند موضوع را از بالاتر ببیند و از «زمین»ی که نظام آموزشی ما بر آن بنا شده و دارد در آن «نشا» می‌کارد بگوید. و خب، انصافاً نگاهِ نویسندهٔ این اثر، نگاهِ درستی است که با زبانِ شیرین و نقادانه بیان شده است.
نویسنده در این اثر از «ترجمه» می‌گوید. از «علم بومی» و «نظامِ آموزشیِ بومی»، بعد هم «ضعف در علوم انسانی» را به رخ می‌کشد و یادآوری می‌کند که هرچه می‌کشیم، از این ضعف است...

شاید خوانش این اثر، بُتِ «دانشگاه» را در نظر بسیاری بشکند. به همین دلیل، اگر از آن دسته‌اید که 13 روزِ عیدشان را در حبسِ کتاب‌های تست و کلاس‌های تست می‌گذرانند یا فرزندی دارید که چنین است، به خواندنِ «نشت نشا» دعوت‌تان می‌کنم. این کتاب مال شما است اگر دانشجوئید، یا دانشجو خواهید شد، یا دوستان و فرزندانی دارید که در پی دانشجو شدن‌اند. و شاید کسی را به تفکر وادارد...ضمنا «نشت ‌نشا» را انتشارات قدیانی منتشر کرده است.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

ترین های ۸۸

یالطیف

در نظر دارم ترین های سال 88 را انتخاب کنم. این انتخاب بر اساس ِ سلیقه ی خودم می باشد و در روزگاری که هر کس برای خودش یک پا leader است، انتسابِ چنین حقی به این قلم چندان هم بیراه نیست. ضمنا انتخاب ها شاید با لحن ِ طنز باشد، ولی به هیچ روی شوخی نیست.

1. روشنفکرانه ترین حرکت سال

روشنفکرانه ترین حرکتِ سال، ضمن تقدیر از حرکتِ ابراهیم حاتمی کیا هنگام دریافتِ سیمرغ بلورین بهترین کارگردان جشنواره فجر، تقدیم می شود به:

سرکار خانم مهندس اعظم السادات فرحی

به خاطر سخنرانی عالمانه و پرانرژی در اجلاس فائو با موضوع ("امنیت غذایی ونقش زنان دردسترسی منابع") و همچنین نامه ی ایشان به سوازن مبارک، همسر رئیس جمهور مصر.

2. عوامانه ترین جمله ی سال

این عنوان ضمن تقدیر از آقای مهندس اسفندیار رحیم مشایی به خاطر اظهار نظرهای غیر کارشناسی، تقدیم می شود به:

سرکار خانم دکتر زهرا رهنورد 

به خاطر ایرادِ جمله ی عوامانه ی "مگر می شود مردم آذربایجان به فرزند ِ خود و مردم لرستان به دامادِ خودشان رای ندهند؟"

در مصاحبه با شبکه ی ماهواره ای بی بی سی فارسی در تاریخ 88/3/23. 

3. مطهرترین علی سال

ضمن قدردانی از  علی کریمی به خاطر کمک و مساعدت به خانواده های بی سرپرست و مستضعف، این عنوان با اختلافِ معنا داری نسبت به بقیه ی مسئولین جمهوری اسلامی تقدیم می شود به:

آیت الله آقای سید علی حسینی خامنه ای

به علت توانایی ایشان در تبلور عینی ویژگی های رهبری در سالی که پر از فتنه بود. 

4. پیچیده ترین سیاست مدار سال

با توجه به وجودِ رقیبِ پیچیده ای چون باراک اوباما، این عنوان تقدیم می شود به: 

آیت الله آقای اکبر هاشمی بهرمانی

به علتِ اتخاذ مواضع متفاوت و بعضا دوپهلو در سالی که گذشت. 

5. تابلوترین شخصیت سال

با وجود ایفای نقش تحسین برانگیز محمد عطریانفر و سید محمد علی ابطحی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر سعید حجاریان

به خاطر ِ تغییر مواضع صریح و دقیقا متضاد در عرض چند هفته. (آن هم به خاطر زندان های بیدار کننده ی جمهوری اسلامی لابد!)

6. شوم ترین دروغ ِ سال 

ضمن تقدیر از برخی طرفدارنِ همه ی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری که در این عنوان مشترکند، این مقام با کمال امتنان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی خامنه


به خاطر بیان جمله ی «با اعتقاد به ولایت فقیه وارد صحنه شدم: ولایت فقیه بزرگ‌ترین نقش را در پیروزی انقلاب داشته است و ما در این 30 سال، بدون این اصل هر لحظه ممکن بود به فضای قبل از انقلاب غلت بزنیم. ولایت فقیه، ما را در مقابل کودتا و خودمختاری‌ها حفظ کرده است. من با قبول این مساله وارد عرصه انتخابات شده‌ام.» در دانشگاه فردوسی مشهد و قبل از انتخابات.

7. ضعیف ترین سازمان

ضمن قدردانی از وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و همچنین شورای عالی انقلاب فرهنگی، این عنوان تقدیم می شود به:

موسسه حفظ و نشر آثار امام خمینی


به علتِ ضعف مفرط در حفظِ شخصیت و کم کاری های محسوس در نشر ِ آثار ِ امام خمینی.

8. پدیده ی امسال 

ضمن تقدیر از رویش شخصیتی چون حسین قدیانی در ایام انتخابات، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای مهندس سعید مدرس


به علتِ خواندن ترانه های معنی دار و زیبا. 

9. متهورانه ترین حرکت سال 

ضمن تقدیر از آقای سعید علی حسینی، این عنوان تقدیم می شود به:

جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد


به علت بیان برخی سخنانِ مهم در موردِ مدیریت کشور در مناظره ی تاریخی با آقای مهندس موسوی و همچنین گماردنِ اولین وزیر ِ زن در تاریخ جمهوری اسلامی. 

10. مستدل ترین نوشته های اینترنتی 

ضمن تقدیر از آقایان مهندس رضا امیرخانی، دکتر محمدرضا جوادی یگانه و محسن حسام مظاهری، این عنوان تقدیم می شود به: 

جناب آقای فرهاد جعفری


به علتِ نوشتن تحلیل های سیاسی و اجتماعی قَدَر و بعضا واقع بینانه؛ که هر تحلیل ِ ایشان مجهز به دلایل ِ زیادی است.

11. زیباترین صحنه ای که دیدم 

با وجودِ این که دیدنِ صحنه های فیلم درباره ی الی، نماز جمعه 29 خرداد، صحنه هایی از مستند ایران سبز برایم خاطرانگیز بوده است، این عنوان تقدیم می شود به: 

هم قدم شدن با پیرمردی هفتاد و پنجساله 


که در روز ِ نه دی از آزادی تا میدان امام حسین را با قدم های خود طی کرده بود و از روزهای جبهه ی خود می گفت و از فتنه گران...

پانوشت: 

1. ممکن است طی یکی دو روز ِ آتی بر این تعداد افزوده شود. 

2. عکس ِ خانم رهنورد را در کنار ِ همسرش چاپ کردم تا خدای نکرده از این  بابت، همسرشان ناراحت نشود.

3. ترین پنجم در مورد آقای حجاریان ممکن است اشتباه باشد. 

4. انتخابِ سعید علی حسینی به خاطر برخی افشاگری های او در مورد وزنه برداری بوده است. 

5. رضا امیرخانی به خاطر کتاب سرلوحه ها، دکتر جوادی یگانه به خاطر زیبایی بخشی از تحلیل های ایشان در ویژه نامه نوروزی پنجره، و محسن حسام مظاهری به خاطر مقاله ی مصاف حاشیه و متن شماره یک به عنوان ِ مستدل ترین ها در فضای وب شناخته شدند.

6. ذکر ِ این نکته برای ما ایرانی ها ضروری است که محاسن و یا ضعف های دیگر در هر قسمت مد نظرم نیست و لذا ترین یاد شده نافی آن نقاط مثبت یا منفی در آن فرد نیست. مثلا حتما خانم رهنورد محاسنی دارد و یا می توان گفت فرهاد جعفری هم معایبی دارد.

7. راستی یکی از دوستان سوالی از من پرسید که پاسخش را نمی دانستم. به نظر شما گذاشتن حلقه در انگشتر وسط معنای خاصی دارد؟ (البته نتیجه ی جستجوهای من می گفت نشان دهنده ی این است که فرد می خواهد هویتِ خود را حفظ کند.)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است

بحثِ آن چه که من از کتاب قانون و درباره الی فهمیدم را این جا عنوان می کنم، صد البته این برداشت های شخصی من می تواند صائب نباشد و سازندگانِ این دو اثر خواسته های دیگری را پیگیری می کردند، آن گونه که خودشان نشان می دهند. 

1. اصغر فرهادی(کارگردان درباره الی) نشان داد اهل شعار دادن و لاف زدن نیست و از این بابتِ ادعایی ندارد، برعکسِ آن چه مازیار میری تبلیغ می کند و انگاری با یک پروپاگاندا می خواهد به خوردِ ما دهد. همین حالا که من می خواهم فیلم  کتاب قانون را نقد کنم شما فکر می کنی، حتمی من باید از آن قشر خانم مذهبی ها و یا خانم جلسه ای ها دفاع کنم و یا بگویم مردم ِ ما آن قدرها هم پی ریا و دروغ و تهمت و غیبت نیستند. در حالی که نقدِ من به فیلم، در قبال بی انصافی کارگردان و نگاهِ یک سویه او به قضیه است و چرایش را می گویم. 
2. اصغر فرهادی معتقد است:
«سینمای جدی امروز دنیا، کم‌کم به سمتی می‌رود که به خود اجازه نمی‌دهد پیامی به مخاطبش تحمیل کند. در واقع فیلم جدی و درخور این روزگار بیشتر از اینکه پاسخ به مخاطب تحویل دهد سوال ایجاد می‌کند. فیلم صورت مساله اصلی خود را با مخاطبش به مشورت می‌گذارد تا هر دو به کمک هم به سمت‌وسوی یافتن پاسخ بروند. در سینمای جدی امروز این تصور که فیلمی قرار است مطلبی با عنوان پیام را به مخاطب آموزش دهد تصور سخیف و غلطی محسوب می‌شود که در ذات خود توهین به تماشاگر و دست‌کم گرفتن شعور و قدرت تحلیل او را دارد که این توقع و تصور از سینما و مجموعا از هنر در فرهنگ ما نیازمند تصحیح است.»
میری می گوید:
«از نگاه من “کتاب قانون” یکی از جدی‌ترین فیلم‌های کارنامه‌ام است، موضوع و مضمونی که در این فیلم روی آن کار کرده‌ام سخت‌تر از فیلم‌های قبلی است. من دوست داشتم درباره نگاه نو به آداب و رسوم و فرهنگمان فیلم بسازم.»
خودشان دارند می گویند که دنبال چه هستند. 
3. اما انتقادِ من به این نیست که چرا مذهبی ها را این جوری نشان داده است، بلکه می خواهم بگویم چرا در کل فیلم کتاب قانون هیچ نشانی از یک ایرانی مذهبی درست و درمان نیست. شما در کل فیلم حتی یک نمونه هم پیدا نمی کنید. این خود یعنی نگاه یک سویه و غلط. مثل این می ماند که من فیلمی بسازم و همه ی غربی ها را جنایتکار و سیاه جلوه دهم. با این کار معلوم است که دارم بی انصافی می کنم. اگر امیرخانی در بیوتن حاجی گاورمنت را به عنوان دولت نقد می کند، در عین حال حاج مهدی، سهراب و امام خمینی را به عنوانِ نمادِ دینداری درستکارانه از داخلِ ایران معرفی می کند. اگر ایرانی ها این قدر دروغ گو و خلافِ ایده های اسلام عمل می کنند، پس چطور می شود که انقلاب می کنند، چطور می شود همین ملت روحیه سلحشوری اش را به لبنان تزریق می کند. اصالتا این 300 هزار نفری که شهید شدند از کجا پیدای شان شد. کدام عقلی باور می کند که ما ایرانیان که در مهمان نوازی پایین تر از بقیه ی نقاط دنیا نیستیم، چنین برخوردِ ظالمانه ای را با یک مهمان (آن هم مسیحی تازه مسلمان) داشته باشیم؟ اگر همین ملت دروغ می گوید، غیبت می کند، کارِ خلاف می کند پس کی وقت می کند دل بسوزاند، کی وقت می کند به زلزله زده های بم کمک کند، راستی کی وقت می کند به حزب الله لبنان آموزش چریکی،در عرصه های مختلف، بدهد؟ اصلا این ملت چگونه سرپاست؟ 
چرا حتی یک ویژگی مثبت از ما ایرانیان در این فیلم دیده نمی شود؟ و چرا همه عوضی هستند؟! من ناراحت نیستم از این که ما در حال نقد شدن هستیم. این نقد شدن را هر سال در طنزهای مهران مدیری می بینیم و اتفاقا کارهای او اصیل تر از امثال کتاب قانون است. چون کتاب قانون  نقدی یک سویه را مد نظر دارد. در حالی که دین می گوید اگر کسی را نهی از منکر می کنی و یا رفتارش را نقد می کنی، محسانش را بگو. در قرآن داریم که خدا به ما می گوید در برخورد با کفار از عدالت خارج نشوید و «شنآن» قوم را در نظر داشته باشید. در حالی که رفتار میری در  کارگردانی این فیلم خلاف عدالت بود. و آن چه خلاف عدالت باشد قطعا غیر دینی است. پس از کتاب قانون، بر خلاف رنگ و لعباش باید از فیلمی در حوزه ی غیر دینی و حتی ضد دینی صحبت کرد. جالب است خودِ ایشان می گوید:
«به نظر می‌رسد دوستان “کتاب قانون” را آئینه‌ای در برابر خود دیدند و می‌خواستند آئینه را بشکنند.»
و یا معتقد است: 
«من به عنوان یک کارگردان در “کتاب قانون” ناهنجاری‌های جامعه ایرانی را نقد می‌کنم و قصد بدی هم ندارم، تا کی با ابرهایی که بالای سرمان ساخته‌ایم زندگی کنیم و به تاریخ دو هزار و چند صد ساله‌مان افتخار کنیم، به هر حال لازم است که یک روز بازنگری درباره خودمان را شروع کنیم.»
مردِ حسابی، تاریخ ِ ایران پر از افتخار است. می شود یک فیلم سینمایی نام ببرید که آن تاریخ را برای ما بازگو کرده باشد؟ آمریکا که کشوری بی تاریخ است، در حال دست و پا کردن تاریخ برای خودش است و با وجود این که در عراق و افغانستان و ویتنام اشغال گر بوده است، فیلم هایی در سلحشوری جنگاورانش می سازد.  و حتی به همان فیلم اسکار می دهد. آن وقت ما یک فیلم درست و درمان درباره تاریخ سرزمین مان نداریم، بعد این حرف ها را هم می زنیم. 
4.  در این فیلم، نقدِ گاورمنت هم به صورتی غیر واقعی آورده شده است. من گاورمنت های ریاکار و مرتجع زیادی را می شناسم. اما به راستی چند درصدشان با خباثت در زندگی خصوصی دیگران دخالت می کنند؟ این خیلی برای من دردآور است. من نزدیکِ شش سال است با بچه مذهبی ها هم اتاق هستم، اگر شب قبلش نگویم صبح من را برای نماز بیدار کنید، آنها بیدارم نمی کنند. با وجود این که اگر بیدارم کنند، ناراحت نمی شوم، ولی بچه هایی که تا این حد در رعایت حقوق دیگران، حتی بیشتر از ژولیت فیلم  ِکتاب قانون، حساس هستند، چطور ممکن است تا این حد رذل باشند که در زندگی دیگران دخالت کنند؟ 
5. من نمی دانم لوکیشن چطور بود و یا تدوینش ال بود و یا نحوه روایت... برای من مهم محتواست چون صلاحیت این را ندارم که در حوزه های فنی سینما نظر بدهم، چرا که سوادش را ندارم. تنها می خواهم درباره ی محتوا و حرف های فیلم صحبت کنم. از این رو درباره الی فیلمی است درباره ناپایدار بودن بسیاری از خوشی ها، درباره ی مقاومت ناپذیر بودنِ انسان، درباره انسانی که تا همین دقایقی پیش داشت والیبال بازی می کرد ولی بر اثر یک مشکل تنها می شود، حتی دیگر جای خوابش هم معلوم نیست. آدمی که تا دقایقی پیش داشت می گفت دخترتان کار نکرده هم عزیز است و حالا حتی حاضر نیست یک دقیقه هم درباره آن دختر بشنود و اصلا نمی خواهد بماند. این انسان تنها است. انسانی که در زندگی مدرن و ماشینی دست و پا می زند. صحنه ی انتهایی فیلم در مورد تلاش اعضای خانواده در نجاتِ ماشینی است که در گل فرورفته است ولی خود می داند که به این راحتی نمی تواند به آرامش برسد. 
6. سینمای دینی یعنی چه؟ آقای خامنه ای در دیدار با کارگردان ها در سال 85 «اجر» در حوزه سینمایی را این گونه تبیین کرد:
«اجر فقط این نیست که شما فیلم نماز و روزه درست کنید؛ نه، آن چیزى که اخلاق جوانها، رفتارهاى اجتماعى، انضباط اجتماعى، جدیت  در کار، ایمان قوى و احساس مسئولیت را در نسلهاى جوان زنده مى‏کند، این پیش خدا اجر دارد.»
از این رو درباره الی از نظر من می شود کاری که اجر دارد و قطعا دینی و معناگراست. همین که به آدم ها بفهمانی ما همیشه هم آدم های جنتلمن و با کلاسی نیستیم. گول این بزن، برقص های ما را نخورید. گول شادی های توخالی و پرستیژهای شبه روشنفکری مان را نخوردید. ما با یک مشکل، با یک تلنگر و عدم تعادل از هم می پاشیم. اگر من شوهری هستم که تا دقایقی پیش داشتم می گفتم و می خندیدم و خیلی ادعای مدنیت می کردم، پایش که بیافتد زنم را کتک می زنم پایش بیافتد به زنم می گوید گُه زدی به همه چی. 
من اگر آدمی هستم که مخالفِ دروغم و ایرانی ها را دروغگو و خرافاتی و مذهبی ها را قشری و کج فهم می دانم، پایش که برسد دروغ پشتِ دروغ می گویم. پایش بیافتد به نامزدِ یک نفر که مرده است، دروغ می گویم و همه ی شخصیت معشوق را در نظر عاشق لجن مال می کنم. پایش که بیافتد می گویم که آن هایی که می گویند «گلایل»؛ می دانند اتفاق بدی می افتد. پایش که بیافتد من هم وقتی می بینیم بچه ام دارد غرق می شود می گوییم یا ابالفضل. یا وقتی سخنانِ عجیب و غریبی در موردِ نامزد داشتنِ الی می شنوم می گویم یا علی. آره همان منی که داشتم بچه های دانشکده ی حقوق را پانتومیم می کردم و یا نوستالوژی مادر هاج زنبور عسل را در ذهن تو تداعی می کردم. همان منی که خیلی خوش خوشانم بود و و خودم را اهل فداکاری نشان می دهم، همانی هستم که حتی حاضر نیستم یک اشتباهِ کوچک را بپذیریم. مثلا حاضر نیستم بپذیرم که ممکن است الی خودش را به خاطر بچه ی من فدا کرده باشد و آن هم به خاطر این که من مادر بی مبالاتی هستم. 
به این می گویند سینما و به این می گویند واقعیات جامعه. 
نه این که به لعاب مذهب به یک لبنانی نشان دهیم، بی خود دلخوش کرده بودی به ایران. اصلا توی ایران خبری نیست، تازه مردم ایران خیلی عوضی تر از بقیه جاهای دنیا هستند. می دانی آدم های خوب ایران کی هستند؟ 
کتاب قانون به ما می گوید آدم های خوب ایران: 
همان دخترک مدرن (به گفته ی خود کارگردان) توی خانه است. همان کوکب که حق را به ژولیت می دهد، او آدم خوب و منصفی است به خاطر این که مدرن تر است. (این را خود کارگردان گفت.) 
کتاب قانون می گوید:
توی ایران مذهبی ها دروغ می گویند، خانم جلسه ای ها دروغ می گویند و عوضی هستند. اصلا همه ی مردم ایران عوضی هستند، می دانی کی خوب است؟ 
همان خانم دکتر بزک کرده ای که در صحبت هایش هیچ نشانی از فرهنگ و آداب و رسوم غلط و خرافی ایرانی تویش نیست. همان خانم دکتری که وقتی حرف می زند، می توانی بگویی همین زنیکه ی مدرن مسلمان است و اصلا مسلمان واقعی اوست. اگرم مویش بیرون است اشکالی ندارد. به این چیزها نیست مهم رفتار آدم هاست و نه دین شان. این جمله ای است که صریحا در آخر فیلم گفته می شود. از روی اتفاق نیست که کسی نقشِ خانم دکتر را بازی می کند  ،یعنی خانم ویشکا آسایش ، بزرگ شده ی ایران نیست، بلکه در آمریکا بزرگ شده است. و من معتقدم این انتخاب تصادفی نبوده است. یعنی تماما تبلیغ این قضیه  است که اگرم این خانم دکتر مودب و با شعور مدرن و مسلمان واقعی است، به خاطر ِ این که ایرانی نیست، واقعا توی ایران نبوده است. وگرنه این هم یکی می شد مثل بقیه. اگر هم کسی توی ایران خوب است، به خاطر این که مدرن است، به خاطر این که خرافاتی نیست، به خاطر این که... 
اصغر فرهادی این چهره ها را توی درباره ی الی به نقد کشید و گفت این ها با این دک و پوزشان خیلی هم پاستوریزه نیستند. فرهادی دارد می گوید ما مدرنیست ها هم هر از چند گاهی آدم های جانوری می شویم که کسی به گردِ پای ما نمی رسد. 
غنای زن، که طبق فقه اسلام حرام است، در جای جای لبنان به گوش می رسد و موسیقی های جذابی که پخش می شود، می خواهد بگوید نگاه کن، به این می گویند جامعه. درباره الی نه تنها موسیقی متن ندارد، که همان موسیقی تیتراژ پایانی اش آهنگی است لایت و فکر برانگیز. توی فیلم هم صدای دریا بیش ترین سهم را در موسیقی دارد.  جز تصنیفی از محمد نوری، شعر قدیمی بادا بادا مبارک بادا و تصنیفی بندری موسیقی خاص دیگری به گوش نمی رسد. اما کتاب قانون تصاویر کارت پستالی از لبنان پخش می کند به همراه هتل ها و کافی شاپ و موسیقی زنش. 
البته جای تشکر دارد که توی کتاب قانون تصاویر از مخروبه های جنوبِ لبنان نشان داد، و بدون هیچ پیش داوری آن را به حساب خوش بینانه ترین تعبیر می گذارم. یعنی این که اسرائیل خبیث آمده است و حزب الله دوست داشتنی و مومن را به باد داده است. هر چند نمی دانیم با اسرائیلیات دیگر فیلم چه کنیم.
7. باز دمِ اثری که ادعا ندارد گرم. دمِ فرهادی گرم که می گوید نمی خواهد پیامی به مخاطب بدهد. در حالی که ساده لوحی می خواهد این حرف را باور کند، همان که او تصویر می کند و به نمایش می گذارد خواه نا خواه بیانگر حرف های زیادی است.
پوستر ِ  فیلم درباره الی
 و
پوستر 
فیلم 
کتاب قانون که در زیر می بینید. 
معتقدم با کمی دقت به پوستر این دو فیلم می توان به این مساله پی برد که درباره ی الی همه چیزش فکر شده بود و متاسفانه کتاب قانون، با یک موضوع مهم و درست برخورد صادقانه ای نکرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

موسیقی نوشت‌ها

دوشنبه دهم اسفند 1388

یالطیف.

۱. یک حوزه بیکار و تنبل بهترین هدیه به آمریکاست. حوزه ای که کار نکند، اجتهاد نکند بهترین همکار صهیونیست است. حوزه احمق و نادان باید در هم ریخته شود. حوزه مقلد پرور باید نابود شود.

۲. من تا کی باید در مقابل دوستانم سرم راپایین بگیرم و بگویم ان اشالله یک روزی حوزه هم حرفی می زند.

۳. چرا در حوزه در مسائل مهم و اساسی نظریه پرداز نیست؟ تا کی نجاست و طهارت؟ تا کی وضو و تیمم؟ تا کی نماز مسافر؟ پس کی موسیقی؟ پس کی فلسفه؟ پس کی اقتصاد؟ پس کی فلسفه تاریخ و تاریخ؟ چرا ما باید چشمانمان در مقابل کلون در بخشکد تا تاریخ یکی مثل مطهری یا علامه طباطبایی را بدهد؟ اگر مصباح یزدی بمیرد چه کار کنیم؟ اگر جوادی آملی برود چه کار کنیم؟

۴. چرا حداقل ۱۰۰ روحانی آشنا به موسیقی نباید باشند؟ چرا یک روحانی اطلاعات عام موسیقی ندارد؟ چرا یک روحانی نباید فرق ساز زهی با بادی را بداند؟ چرا روحانی نباید بداند موسیقی پاپ چیست؟ راک چیست؟ چه شد اینها به وجود آمد؟ پیام اینها چیست؟ مشخصاتش چیست؟

۵. تا کی قرار است مامنتظر بمانیم؟ اگر موسیقی حرام است بگو حرام است و اگر نیست بیا نظریه پردازی کن. بیا فکر کن. ببینم می توانی یا نه؟ بیا موسیقی حلال بساز. چه اشکال دارد که یک روحانی موسیقی حلال بسازد؟ بجای ور ور کردن بیا کمی عمل کن. بجای احمق بودن بیا کمی فکر کن.

۶. اساتید دانشگاه هنر می گفتند همراه مقام معظم رهبری به نمایشگاه کتاب رفته بودند. یکی از آنها که استاد کارگردانی بود می گفت "اطلاعات ما تا یک جایی می رسد. حرف هایی آقای خامنه ای در مورد موسیقی می زد که برای ما جدید بود." خب بیا از رهبرت یاد بگیر. شما رهبر را هم بدنام کردید. آقا گفتند حوزه ها تحول داشته باشند. پس این تحول کی قرار است رقم بخورد؟ آن صحبت سینماگران با آقا را داشته باشید. چقدر جالب بود. هم حرف سینمایی ها و هم حرف های آقا. من غبطه می خورم با وجود چنین روحانی آشنا به هنر بازهم حوزه مثل دسته بیل نگاه می کند. بله قبول دارم حوزه ما نسبت به ۳۰ سال پیش خیلی بهتر شده و قابل قیاس نیست. من این را می فهمم ولی در حوزهایی مانند موسیقی همچنان ناتوان است.

۷. چرا ما نباید گروهی به عنوان روحانی متخصص موسیقی داشته باشیم تا در این حوزه نظریه پردازی کنند. حداقل یک نظریه بدهند. رهبر ما به عنوان یک انسانی که بسیار مشغله دارد و اصلاً وظیفه اش موسیقی نیست و هیچ کس از ایشان انتظار ندارد باز هم هنرمندانه تفکیک دقیقی بین شعر و آهنگ کرد ولی حوزه و روحانیون ما چه؟ یا مثل یک چیز نجس با موسیقی برخورد کردند یا با ابلهی از کنارش گذشتند.

۸. بدانیم با سکوت تعداد موافقان زیاد نمی شود. ای روحانی اگر تو سکوت کنی فکر نکن نظر همه هدایت می شود به سمت دین. دوم اینکه هیچ گروهی در طول تاریخ به خاطر غفلت تمجید نشده است.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. عجب گیری کردیم. بابا من صریح نویسم. جون خودم صریح نویسم. وگرنه کرم ندارم که برم تو وبلاگ محمد و هر چی از دهانم در می‌آید به محمد به عنوان یکی از دوستان خوب و عزیزم بگم. نظر من در مورد موسیقی همین است. اگر عقلانی است که شرمنده. اگر نیست بازهم شرمنده. دوست داری چی از من بشنوی! بگو خودم بهت بگم. گفتم شما سؤال بپرسید تا نظر خودم را بگویم.

۲. نظر امام محمد غزالی در مورد موسیقی درست و منطقیه. به نظر من نظر ردیفی است. اما در برخورد با موسیقی نباید خیلی ملا نقطی بر خورد کرد. داستانی بگویم تا قصه روشن شود. یک بنده خدایی رفت پیش یکی از مراجع گفت " آقا دیم حرامه؟"  آن مرجع گفت "نه" بعد گفت "دارام حرامه؟" مرجع گفت "نه چطور؟ " بعد آن طرف گفت "دیم دام دیریم دارام چی؟"(اولین بار که این را شنیدم کلی خندیدم. یکبار دیگه بخونید خیلی جالبه) به نظر من از این راه نباید وارد شد. چرایش را می‌گویم.

۳. در فلسفه حکمتی وجو دارد که به آن "حکم یجوز الا من ..."(بقیه اش یادم نمی‌آید.)می‌گویند. با این مفهوم که یک خر می‌تواند از یک ساختمان ۱۰۰ طبقه بالا برود. زیرا خر می‌تواند از یک پله بالا برود و این ساختمان ۱۰۰ طبقه هم بالاخره ۱۰۰۰ تا یک پله هست. با این حکم نباید با مسائل فقهی برخورد کرد. زیرا مسائلی مثل موسیقی و حجاب در مورد خر نیست در مورد انسان است. ما دربازه روحیات یک انسان بحث می‌کنیم نه جسمانیت یک خر. در مورد حجاب یکی بگوید "آقا یک تار مو بیاد بیرون حرامه؟" خب واضحه نه حرام نیست. بعد طرف استدلال کند "خب این مقدار موی من هم صد هزار تا یک تار مو است."

۴. می‌خواهم بگویم با دقت ریاضی  و مشخص نمی‌توان در مورد حرام بودن نوعی از موسیقی دستور داد. زیرا مسئله کمی پیچیده است. اما چیزی که واضح است این است که موسیقی که حالت طرب و حال و حول به وجود می‌آورد، مشخص است. شما به این عروسی ها بروید، خب واضح است آن موسیقی که در حال پخش است برای چیست؟ غالباً برای رقص است. وارد حکم رقص نمی‌شوم. اما اگر آن موسیقی به تهییج شهوت آدم بشود چه. خیلی ها می‌گویند "آقا این که من گوش می‌دهم اصلاً در من تأثیری ندارد" به نظر من اگر کسی این حرف را بزند، دروغ می‌گوید. مگر می‌شود انسان با این روحیات لطیف و انسانی‌اش تحت تأثیر موسیقی قرار نگیرد. هر انسانی با شنیدن هر نوع موسیقی تحت تأثیر قرار می‌گیرد. منتها این تأثیرات متفاوت است. همان تأثیر است که دلیل بر حرمت یا عدم حرمت استماع آن نوع می‌شود. باز هم خیار فسخ در استماع با مستمع است زیرا شارع دینی که در دل تک تک ما نیست تا ببیند چه می‌گذرد.

۵. در مطلب بعدی یک حالی به حوزه‌های دینی می‌دهم. مطلب از نقطه عزیمت دینی است. دفعه بعد سراغ حوزه‌های دینی می‌روم. خدایا فیلتر نشم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

وقتی مسعود نظر نمیده، در نوشتن مطلب جدید کمی تردید دارم ولی مثل اینکه دیگرانی هم می خوانند آنچه نوشتم. مطلب چهارم را برایتان می فرستم تا چه مقبول افتد.

۱. مرحوم امام محمد غزالی نظری در باره موسیقی در احیاالعلوم دارد که همچنان بدیع به نظر می رسد. مرحوم فیض کاشانی از علمای شیعه در شرحشان بر این کتاب غزالی که نوعی احیا العلوم شیعی است، این نظر را تأیید کردند. جالب است بدانید که زمانی موسیقی در حوزه های دینی به عنوان یکی از درس های حکمی تدریس می شده است. یعنی موسیقی در تاریخ تمدن اسلامی هم امری جدی بوده است.

۲. ایشان (غزالی) در احیا العلوم موسیقی را ابتداً به دو بخش تقسیم کردند. موسیقی که مخصوص مجالس لهو است و حرام و اما نوع دیگری از موسیقی که محل بحث است. یعنی موسیقی مشروع و حلال. امام محمد غزالی معتقد است که موسیقی که مخصوص مجالس لهو نیست هم باز می تواند محل اشکال باشد. ایشان اعتقاد دارد موسیقی(دسته دوم)  تبلور همان چیزی است که در  درون شما در حال جوشش است.

۳. فرض کنید که شما با یک وسیله یک چیز لجنی را هم بزنید، چه بویی به مشامتان می رسد؟ قطعاً بوی مطبوعی نیست. اما اگر با همان وسیله یک ظرف محتوی عطر را هم بزنید، آنچه به مشام شما می رسد بویی مطبوع است. موسیقی هم هینطور است. موسیقی تجلی دهنده آن چیزی است که در درون شما موجود است. یعنی استماع نوع موسیقی مرتبط با حالات درونی شماست و تبلور همان است. مثلاً جایز نیست یک شکست خورده عشقی به ترانه های واسوخت گوش دهد. یعنی انسان  به بعضی از آثار رضا صادقی یا چاووشی (که حرام نیست) گوش دهد. در حالی که در آن لحظه روحیه انسان متناسب با چنین آهنگی نیست.

۴. چگونه ممکن است یک موسیقی حرام باشد؟ اساساً راه متقنی وجود دارد؟ آیا با دقتی ریاضی می توان در این باره نظر داد؟ سعی بر آن دارم که در مطلب بعدی در مورد این موضوع صحبت کنم.

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

مسعود جان این توی این میلت چیز خاصی نبود. یعنی تمت نرسیده بود. یا من فایل اتچ را پیدا نکردم. لطفاً یک بار دیگه بفرست، عزیزم.

۱. اما نظر علمای امروز شیعه در مورد حکم موسیقی چیست. در این زمینه ۴ نظر کلی وجود دارد. که من بسیار شفاف و بدون هیچ‌گونه پنهان‌کاری نظر علمای شیعه را بیان می‌کنم.

دسته اول. کسانی که استعمال (به کارگیری آلات موسیقی) و استماع(گوش دادن به موسیقی) هر گونه موسیقی را حرام می‌دانند. در این میان حرمت(حرام بودن) استماع صدای زن بر موسیقی که دیگر واضح است. چون صد آمد نود هم پیش ماست.  مثال عینی از این دسته، حضرت آیت الله صافی گلپایگانی است.

دسته دوم. کسانی که استعمال هر نوع موسیقی را حرام می‌دانند ولی استماع هر نوع موسیقی را حرام نمی‌دانند ولی در گوش دادن به انواع موسیقی احتیاط واجب را بر ترک آن قرار دادند. صدای زن همچنان در این دسته هم حرام است. مثال واضح از این دسته، حضرت آیت الله بهجت است.

دسته سوم. استعمال و استماع هر نوع موسیقی حرام نیست ولی گوش دادن به صدای زن به صورت مستقل حرام است.  این نظر غالب مراجع تقلید است همچون آیت الله مکارم شیرازی.

دسته چهارم. استعمال و استماع هر نوع موسیقی و گوش دادن به صدای زن اگر غنا نباشد حرام نیست. چیه؟ نکنه هول برتون داره و ببینید کدوم مرجع است که این نظر را داره. در بین مراجع مطرح حاضر تنها حضرات آیات صانعی و خامنه‌ای چنین نظری دارند. هرچند در مورد آقای صانعی اطمینان ندارم. البته نظر آیت الله منتظری هم همین است.  

۲. این هم نظر علمای شیعه در مورد برخورد کاربردی با موسیقی. اما نظر حکمای اسلامی چیست؟ و موسیقی چقدر جدی بوده است. این مطلب بعدی من است.

۳. پاسخ سؤال مسعود عزیز هم چندان ساده نیست. منظور من همان بود که نوشتم. اما تقسیم بندی انواع موسیقی و نظر در مورد هر کدام تا استنتاج نهایی کار گسترده‌ای است. با آن تقسیم بندی حتماً صحت یا کذب سخنانم معلوم می‌شود. ولی حتماً این کار را انجام می‌دهم و سعی نمی‌کنم به سادگی از کنار آن بگذرم.

۴. مطلب مهم دیگری که توسط مراجع دینی ما بخصوص آقای خامنه‌ای به طور جدی به آن پرداخته شده‌است، جداسازی آهنگ از شعر است. یعنی حرمت(حرام بودن) یک موسیقی لزوماً به آهنگ آن بر نمی‌گردد، ممکن است به شعر آن بر گردد. اساساً موسیقی‌هایی که به خاطر آهنگشان حرام‌هستند خیلی کمند. حتی استماع  تندترین موسیقی‌ها مانند بعضی از تکنوهای معروف حرام نیست. مثلاً خیلی از شعرهای چرتی که با مضامین مبتذل یا غیر آن است که موسیقی را حرام می‌کند. (بدین معنا که دلیلی ندارد که آدمی به بعضی از شعرهایی که مضامین زردی را در بردارند، گوش کند.) ممکن است صدا وسیمای ما یک آهنگ با صدای اندی را پخش نکند ولی دلیلی نیست که از آهنگ آن برای بعضی برنامه‌های خود بهره نگیرد. البته صدا و سیما و بعضی از انسان‌های کم‌دان بعضی از آهنگ‌های چرت لس‌آنجلسی را برای مدح اهل بیت بکار می‌برند که کار سخیف و ظلمی نابخشودنی است.این  نشان‌داده کم‌توانی دستگاه تبلیغاتی ما یا ناتوانی بعضی از مداح‌های ماست که نمی‌توانند آهنگ درست بسازند.

مثال‌های زیادی برای جدا سازی شعر از آهنگ است. مثلاً این کار ابی که

 "وقتی می‌آی قشنگترین پیرهنتو تنت کن 

تاج سر سروری‌ رو سرت کن

چشماتو باز کن همچی را بشکن الا دل ساده و عاشق من

 قبله یعنی حلقه راه مسته،  ضریح اونه که دست بزنم به دستش " 

خیلی شعر والایی نداره ولی موسیقی آن، موسیقی خیلی خوبیه. شاید بشود از این جور موسیقی‌ها استفاده کرد.

۵. مطلب مهم اینه که تشخیص هر نوع موسیقی به عهده مکلف است. یعنی خود ما باید تشخیص بدهیم که چه موسیقی خوب است و چه نوعی بد و زننده. من فکر می‌کنم وقتی یک نوع موسیقی را گوش می‌دهیم، می‌توانیم بگوییم این خوب است یانه. آدم خودش می‌فهمد و حتماً قدر متقینی وجود دارد.

به امید خدا مطلب بعدی، عنوان جالبی است از یکی از حکمای اسلامی و اهل تسنن به نام امام محمد غزالی به همراه یکی از علمای بزرگ شیعه (داماد ملاصدرا) به نام مرحوم فیض کاشانی. این دو  از دیدگاه حکمی به قضیه نگرسیته است که بسیار دید جالبی است.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف.

۱. در پی این نیستم که نظر فقها و دین در مورد موسیقی را تعدیل کنم و با تحریف، نظری را باب دل مخاطب علاقه مند به موسیقی ارائه دهم. از این که بگویم "اسلام در پی ترویج موسیقی و اشاعه نیست" هم ابایی ندارم ولی تا بتوانم استدلال ها را ارائه می کنم که "فبشر عبادالذین یستمعون القول و یتبعون احسنه."

۲.نظر اهل بیت در مورد موسیقی مثبت نبود. این امر چند دلیل داشت. یکی از مهمترین دلایل آن این بود که موسیقی در زمان اهل بیت مخصوص محافل خاصی بود. یعنی در محافل شراب خوری و در محافل رقص موسیقی نواخته می شد. وقتی امامان یاران خود را از رفتن به چنین محافلی باز می داشتند لزوماً به خاطر موسیقی نبود بلکه به خاطر لهو و لعب آن مراسم بود. واضح تر اینکه اگر کسی آن زمان می گفت مثلاً "امشب در فلان خانه مدینه مراسم موسیقی است." منظورش فقط موسیقی نبود و مواردی بود که جز لاینفک آن مراسم بود. به خاطر عجین شدن فساد و فحشا با مراسم موسیقی لذا موسیقی هم حرام اعلام شد. البته این استنباط شخصی من است. به نظر من ائمه هیچگاه موسیقی را به ما هو موسیقی حرام اعلام نکردند. کما اینکه روایات قوی وجود دارد که "در مراسم ازدواج حضرت امیر دف زده شد"  حتی خود پیامبر می فرمورد "با حفظ ارزش ها دف بزنید." یعنی موسیقی شایسته و انسانی بنوازید. موسیقی که شاسیته تکریم مقام انسانی باشد نه آن نوعی که در خور غلیان شهوت حیوانی است.

۳. نتیجه اینکه علت حرمت موسیقی در زمان امام معصوم متوجه نوع نگاه غیر انسانی و پست به موسیقی بود. البته استنباط های دیگری هم  می شود که من آن را قبول ندارم. در فرصت بعدی در مورد موسیقی از دید فقهای شیعه می پردازم. به نظر من موسیقی که امروز در دنیا ترویج می شود شایسته مقام موسیقی نیست.

 

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

۱. مسعود جان اگر یک قالب خوب برای ما بریزی که خوشحال میشیم. ما فلجیم توی زمینه. راستی هدفم مینیمال نبود. چون مینیمال، ماکزیمال کوتاه شده نیست. خودش یک چیز جداییه و مستقلاً سبکش فرق می‌کند. ولی نوشته من یک تکه از یک داستان بود ولی شاید خصوصیت یک مینیمال را داشت. چیه به ما رسیدی انتظار بلند نویسی داری؟ باشه آقا.  

۲. آیا موسیقی حرام است یا نه؟ به نظر دین موسیقی امری ممدوح است یا مذموم؟ نظر فقها و حکمای اسلام در طول تاریخ چه بوده؟

۳. آیا نوعی از موسیقی وجود دارد که نباید گوش داد؟ یا گوش دادن به هر نوع موسیقی مجاز است؟ موسیقی قرار است چه کار بکند؟

۴. آیا موسیقی یعنی عرفان؟ موسیقی انسان را به خدا نزدیک می‌کند؟

۵. چرا کارشناس دین در حوزه موسیقی نداریم؟ آیا اشکال دارد که مجتهدی را داشته باشیم که متخصص در موسیقی راک باشد؟

۶. تأثیرات روان شناختی موسیقی چیست؟ آیا چنین تأثیراتی برای افتای دینی در این زمینه لحاظ شده است؟

۷. من نه به عنوان یک مجتهد و نه یک موسیقی دان بحث می‌کنم. چه نه در آن جایگاهم نه بر این عنوان. تنها به عنوان یک مخاطب مسلمان می‌خواهم نظراتم را حول موسیقی بدهم، تا چه حد مقبول افتد! فکر می‌کنم سؤالات فوق حوزه بحث را مشخص می‌کند. شما هم اگر سؤالی داشتی بپرس.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

فرهنگ دولتی

یالطیف

تا به حال تنی چند از دوستانم به من پیشنهاد کردند که آثار نوشته شده ام را بدهم به انتشارتِ سوره مهر تا آن را موردِ بررسی و کارشناسی قرار دهد. البته خودم تا چندی پیش چنین قصدی داشتم که اثرم را به نشر ِ سوره برای چاپ بدهم و خدا را شاکرم که این کار نکردم. در این میان اثر ِ اولم را به یک انتشاراتِ دولتی دادم که از چاپِ آن سر باز زدند. خدا را شکر که چنین کردند. احساس می کنم خدا بغلم کرده است که اثرم را یک جای دولتی چاپ نکرده است. انشالله عقیده مندم که از این پس هم هیچ دولتی را شایسته ی چاپ کتاب هایم ندانم. 

پیش از این نیز از فرهنگِ دولتی بیزار بودم و آن را فرهنگِ نفتی جیره پرور می دانستم. یک نویسنده باید به این توانایی دست یابد که در شرایطِ عادلانه و برابر با دیگر ِ رقبایش به انتشارِ آثارش  دست زند. نه این که با رانتِ انتشارتِ سوره ی مهر، به خاطر سیستمِ پخش نظام مند و تبلیغات گسترده و پولی که پای فرهنگ می ریزد، آثارش را نشر دهد. در این میان این جانب به کتبِ منتشره ی آن انتشارات مشکوکم؛ حتی اگر آن کتاب ها، روایت های دستِ اول و کم مانندی همچون "دا"، "بابا نظر" و رمان هایی چون "سفر به گرای 270" و یا "من ِ او" باشد. در این میان آماری که از فروش ِ دا و یا بابانظر و خاطرات عزت شاهی نقل می شود مخدوش است. زیرا سیستم ِ توزیع ِ دولتی انتشارتِ سوره مهر، تبلیغاتِ کارساز، و مراکزی که این کتاب ها را می فروشند در رقابتی ناعادلانه عرصه را بر دیگر نشرها تنگ می کند. هر چند با سر زدن به میدانِ انقلاب می توان حضور مافیای دیگری از آن سوی قصه را شاهد بود که جریان شبه روشن فکری آن را هدایت می کند. و در این میان خدا به دادِ ما برسد. 

در این میان طیفِ خوش فکر نویسنده در سوره مهر، همشهری و جاهایی از این دست حتی اگر بهترین آثار را خلق کنند، قوی ترین داستان ها را بیان کنند و صادقانه ترین خاطرات را نشر دهند باز هم به علتِ حضور در رانتِ دولت آدمی را نسبت به آن کار  بدبین می کند.

نکته ی جالب این جاست که بسیاری از نویسندگانی که در همین سیستم های دولتی قلم می زنند مخالفِ محمود احمدی نژاد هستند. بسیاری از آن جز ِ هم پیمانان ِ جنبش نه احمدی نژاد بودند. این مساله ای است که چرایی آن برای من مشخص نیست. هر چند مخالفت نویسنده هایی که تا کنون آثار خود را با رانتِ دولت چاپ کرده اند بدین معنا هم مستفاد می شود که احمدی نژاد در این عرصه فعالیت های نیکویی صورت داده، حتی اگر ما ندانیم چه کرده است.

یکی از آن فعالیت های احمدی نژاد، که در بسیاری از نظام های پیشرفته ی غربی نیز سالیان ِ سال است انجام می شود، واقعی کردن ِ قیمت کاغذ بود. رئیس جمهور دستور به قطع یارانه ی کاغذ برای انتشاراتی ها داد. این مهم؛ قطعا بسیاری از انتشاراتی های ضعیف، بزن در رو، غیر فرهنگی را آشفته ساخت. زیرا در دولتِ آقای خاتمی به لطایف الحیلی به اصحاب فرهنگ مجوز ِ نشر داده می شد. جالب است تنها گزارش ِ زیر را بخوانید که آقای امیرخانی در یکی از نوشته هایش بدان اشاره داشته است. تنها همین را داشته باشید. خواهید فهمید به هر ننه قمری مجوز دادن یعنی چه:

جمعیت امریکای شمالی را با جمعیت کشورمان قیاس می‌کنیم. جمعیت امریکا و کانادا حدوداً ٧/٤ برابر جمعیت کشور ماست. به تعدادِ عناوینِ کتاب (١١٠٠٠ و ٣١٠٠٠) دوباره نظر می‌اندازیم. اگر تعدادِ عناوین را -به درستی- هم‌بسته با تعدادِ نویسنده‌ها بدانیم، ما ١٣ برابر بیش‌تر نویسنده داریم. آیا این بدان معنا است که به لحاظِ فرهنگی بالنده‌گیِ بیش‌تری داریم؟ ١٣ برابر نویسنده داشتن آیا ضامنِ کیفیتِ کتبِ ما نیز هست؟ اصالتاً چه برداشت‌هایی از این رقم می‌توان داشت؟
اولی، خوش‌بینانه‌ترین برخورد: چون ما ١٣ برابر نویسنده داریم، پس بیش‌تر اهلِ مطالعه و تحقیق هستیم. نویسنده‌گانِ فعال‌تری داریم. مولدِ علم و حرفِ تازه هستیم. حرف داریم و مجبوریم کتاب چاپ کنیم و از این دست.
دومی، برخوردِ عرفی از جنسِ روان‌شناسانِ برنامه‌های خانواده‌گی: مردمِ ما بیش‌تر گوینده‌اند تا شنونده‌. بی‌راه نیست که تعدادِ نویسنده‌گانِ‌مان بیش‌تر است اما تعدادِ خواننده‌گانِ‌مان کم‌تر. این یک خصیصه‌ی فرهنگی است. -شاید هم به فراخورِ روزگار این خصیصه‌ی فرهنگی بدل بشود به یک خاصه‌ی تمدنی که گفت‌گویی هم کرده باشیم!
سومی، برخورد واقع‌بینانه است؛ از آمارِ مذکور به صورتِ مستقیم و بی هیچ اما و اگر و ان‌قلتی می‌توان نتیجه گرفت که در ایران نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن، اصالتاً ١٣ برابر راحت‌تر از امریکا است. یعنی هر کسی که با حضرتِ ننوی‌اش قهر کند، سه سوت می‌تواند پرت و پلایی بنویسد و آن را در ایکی ثانیه به چاپ بسپارد. دقت داریم که این سه سوت و ایکی ثانیه در ینگه دنیا به ترتیب تبدیل می‌شوند به ٣٩ سوت و ئیرمی آلتی ثانیه!!! و پر بدیهی است که در چنین شرایطی نویسنده‌ی میان‌مایه عطای این حرفه را به لقایش می‌بخشد و عاقبت به خیر می‌شود. به خلافِ مملکتِ ما که نویسنده‌ی بی‌استعداد تا صور اسرافیل قلم از کاغذ بر نمی‌گیرد که مبادا تخم‌دوزرده‌اش حرام شود...
باز هم در یک نگاهِ واقع‌بینانه می‌توان دریافت که ناشران به صورتِ غیرِ حرفه‌ای کتاب چاپ می‌کنند. آگاه یا نیاگاه، تعددِ عناوین با شماره‌گانِ پایین را ترجیح می‌دهند به عناوینِ کم با شماره‌گانِ بالا. تئوری‌های اقتصادی در زمینه‌ی سرمایه‌گذاریِ سهام، دلیل هم‌چه تمایلی را این گونه شرح می‌دهند: "وقتی جایی ریسک‌فاکتور و تهدید روی سرمایه بالا برود، کوچک کردنِ سبدهای سرمایه‌گذاری به‌ترین روش برای نوعی تجارت با سودِ مطمئن و ریسکِ پایین است." و خوب می‌دانیم که اگر شرایط بهنجار باشد و کیفیتِ آثار درست سنجیده شده باشند، عناوین کم و شماره‌گانِ بالا بیش‌ترین سودآوری را خواهد داشت.

ناشرِ غیرِ حرفه‌ای: ناشر اولین و مهم‌ترین ارزیابِ اثرِ مکتوب است و اگر او در این ارزیابی دچارِ خبط و خطایی شود، نه فقط خود، که جامعه‌ی نویسنده‌گان و مخاطبان را نیز آزار خواهد داد. از همان منبعی که آمارِ بالا اخذ شده بود، آمارِ دیگری به دست آورده‌ایم. فقط در حیطه‌ی ادبیاتِ داستانی و فقط در قسمتِ رمان و فقط در قسمت رمانِ عاشقانه، در امریکا در سالِ ٢٠٠٠ حدودِ ٢٣٠٠ رمان چاپ شده است. و طرفه آن که از میانِ این ٢٣٠٠ رمان، ١٩٨٧ عنوان توسط ١٢ و فقط ١٢ ناشر -گروهِ انتشاراتی- چاپ شده است. یعنی هر ناشرِ این دسته به طورِ متوسط ١٦٦ رمان چاپ زده است. این یعنی نشرِ حرفه‌ای! کسی که یاد بگیرد در سال ١٦٦ رمان چاپ بزند، و -نه مثلِ ناشرانِ دولتیِ ما- به فکرِ سودآوریِ فروشش هم باشد، به طورِ طبیعی صاحبِ تشکیلاتی می‌شود که در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای ارزیابی می‌کنند، در آن کار را به صورتِ حرفه‌ای چاپ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای برای آن تبلیغ می‌کنند و به صورتِ حرفه‌ای آن را می‌فروشند... این یعنی نشرِ حرفه‌ای و بی‌هوده نیست که این ٢٣٠٠ رمانِ عاشقانه می‌توانند در یک سال بیش از یک میلیارد دلار فروش داشته باشند.

البته آمار فوق مربوط به سال 2000 است. اما در ایران چه تعداد ناشر ِ آثار داستانی داریم و چرا؟  جالب است در آمریکا بیش از 50 درصد کتاب های منتشره رمان است، اما در ایران در سال 87 در ایران طبق ِ آمار خانه کتاب کمتر از 18 درصد آثار مربوط به ادبیات داستانی است. و در همین 18 درصد هم آثاری که ارزش ِ چاپ ندارند را نیز اضافه کنید. در آمریکای شمالی، یعنی آمریکا و کانادا، کتب ِ منتشره در هر سال در نسبت به جامعه ایران کمتر از 1/13 است. یعنی ما سالانه 13 برابر آمریکای شمالی کتاب نشر می دهیم. این در حالی است که همه به سیستم ِ مجوز دهی وزارتِ ارشاد گیر دارند که چرا معطل می کند. مجوز بدهد زودتر خلق الله آثارشان را چاپ کنند. عمده ی این 13 برابر چگونه چاپ می شوند. دور از انصاف نیست اگر بگوییم این 13 برابر ناشی شده است از کتبی است که توسطِ نشرهای غیر حرفه ای و انتشارتی که در فضای خر تو خر دوم خرداد مجوز گرفته اند و یا انتشارتِ دولتی هستند که نسبت به تولید هر چیزی از جمله کتاب اهتمام ویژه ای می ورزند. 

یک دیگر از اعجایب نشر در ایران، نشر ِ کتاب به شرطِ حق الزحمه به ناشران است. در هیچ سیستم ِ دقیق و طراحی شده ی فرهنگی چنین پدیده ای را نمی توان شاهد بود. و آن این که به انتشاراتی پول بدهی تا کتابت را چاپ کنند. یعنی انتشارتی هستند که حیاتِ آن ها متضمن ِ پول ِ نویسنده هایش است و نه مخاطبانش. چنین انتشاراتی همین الان در تهران به وفور یافت می شوند و با توجه به قطع یارانه ها توسطِ دولت احمدی نژاد می بایست جز ِ مخالفان "نخبه"ی! او باشند. البته این قلم به هیچ روی ادعای این ندارد که نخبگان واقعی جامعه، نه آنان که لافِ نخبگی می زنند، موافق احمدی نژاد هستند. قطع به یقین درصد قابل ملاحظه ای از نخبگان منتقدِ رئیس جمهور هستند. ولی می خواهم بگویم برخی مخالفت ها در این میان که به نام سکه ی تقلبی نخبگی ضرب می شود، در واقع مخالفت هایی است که در به خطر افتادن منافع افراد به وجود آمده است. با توجه به بحثی که داشتیم چنین انتظاری دور از ذهن نیست. انتشارتی که به صورتِ فله ای و بدون داشتن ِ لیاقتِ لازم و بدون رعایت نُرمِ حرفه ای مجوز می گیرند، اکنون که یارانه ی کاغذ را به سوی خود کم لم یکن می بینند بایدم از احمدی نژاد متنفر باشند. حرفِ حرفه ای و مطلوبی که احمدی نژاد در مناظره با رضایی زد نشان از سطح ِ درکِ او دارد. در آن جا رئیس جمهور گفت: "شما می گویی برخی از کارخانه جات تعطیل شده اند. خب، کارخانه ای که دارد ضرر می رساند و نمی تواند با بقیه رقابت کند باید هم تعطیل شود."

این البته به شرطی است که فضای رقابتی در کشور ایجاد شود. در یک شرایطِ عادلانه و بدون ِ رانتِ ویژه ای آن هایی که به ناحق کارخانه ای تاسیس کرده اند و یا مجوز انتشارتی را گرفته اند، اکنون باید از صحنه کنار بروند. زیرا عرصه اقتصادی، نباید جولانگاه حضور ِ کسانی باشد که با حیله و مکر پا گرفته اند و همچنان می خواهند با مکیدنِ خونِ دیگران خودشان را سرپا نگه دارند. 

به قول ِ فرهاد جعفری:

من شخصاً؛ دوسه استادِ دانشگاه می‌شناسم (از همان قماشی که در نتیجه‌ی رانت حکومتی در 26 سال نخست به این فرصت دست یافته‌اند وگرنه حتا برای معلمی دبستان یک روستای دور افتاده هم صلاحیت ندارند) که علاوه بر سمت استادی و عضویت در هیات علمی یکی از دانشگاه‌ها (و دریافت حقوق‌های کلان میلیونی) صاحب امتیاز یک انتشاراتی هم هستند.

که کارشان چیست؟!
چاپ و انتشار جزوات تحقیقی یا پایان‌نامه‌های دانشجویان‌شان در قبال دریافت مبالغی بین دو تا پنج میلیون تومان از دانشجوی مزبور! (کجای دنیا یک بنگاه انتشاراتی از نویسنده حق العمل دریافت می‌کند مگر در ایرانی که الیگارشی آن را ساخته است؟!).

اما این همه‌ی درآمد این قبیل انتشاراتی‌ها از قبال چاپ چنین کتاب‌هایی نیست. بلکه تا همین چندی پیش، بسته به تیراژ و تعداد صفحات کتاب، سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی (یارانه) هم از دولت دریافت می‌کردند. اما دولتِ احمدی‌نژاد، در جهتِ اصلاح بنیادهای اقتصادِ دولت‌زده‌ی ایران، مدتی‌ست که «سهمیه‌ی کاغذ به نرخ دولتی» این قبیل انتشاراتی‌ها را حذف و در نتیجه دستِ صاحب چنین بنگاه‌هایی را از اموال عمومی کوتاه کرده است.

پس بسیار طبیعی‌ست که شمار زیادی از صاحبان چنین بنگاه‌‌هایی، سایه‌ی احمدی‌نژاد را با تیر بزنند و از او منزجر باشند. این است که وقتی گفته می‌شود «نخبگان و فرزانگان و روشنفکران» با احمدی‌نژاد مخالف هستند؛ باید بدانید که «نه همه»، اما «شمار زیادی» از این «ناشران و اساتید» از کدام قماش نخبگان و فرزانگان و روشنفکران هستند!

دکتر بهار، استاد فیزیک دانشگاه تربیت معلم، از استادِ خود دکتر گلستانیان خاطره ای نقل می کرد با این مضمون که "سعی کن چیزی بنویسی که در هر سیستمی قابل چاپ باشد." البته با کمی دقت می تواند به باطن ِ حکیمانه ی این  گفته پی ببرد. یعنی اگر آدمی خود را از سیستم های دولتی که با پول ِ نفت سرپا نگه داشته اند دور نگه دارد، قادر خواهد بود در هر نظامی حرفش را به کرسی بناشند؛ همچون کتابِ ولایت فقیه امام خمینی. کتابی که در حکومتِ طاغوت خوانده شد و زنده ماند و چه بسیار آثار ِ دولتی که در جمهوری اسلامی تولید می شود  و هم زمان با تولید خود به مرگ می رسد. 

انشالله فرهنگ دولتی کم سوتر و روش مندتر شود و در عین حال شاهدِ دولتِ فرهنگی باشیم، که این دولت نیز همچون اسلافش کمتر فرهنگی است...

===========

می توانید به اینجا بروید و آسیب شناسی دقیق رضا امیرخانی را ببینید. 

فرهادِ جعفری نیز در این میان مطلبِ جالبی نوشته است. که می توانید این را هم از اینجا ببینید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

سال غربت کتاب

یالطیف

مطلبی خواندنی در صفحه نسل سوم روزنامه کیهان (منتشره امروز) به قلم حسام الدین مطهری. پیشنهاد می کنم مشتری صفحه نسل سوم کیهان باشید.

-------------------

کتاب در سال 88، در عین پرآوازگی، غریب تر از سال های پیشین دهه 80 بود. و در این پرآوازگی و غربت، «سیاست» نقشی تعیین کننده داشت. با آغاز فروردین 88، گمانه زنی های سیاسی برای آمدن و نیامدن نامزدهای انتخاباتی آغاز شد و این هیجان سیاسی، با برگزاری انتخابات قوت گرفت و با رخداد حوادث پس از انتخابات تا همین حالا که این قلم می چرخد و می خواهد از کتاب بگوید، ادامه یافت. چنین شد که «کتاب» در میان بحث و گفتگوهای تند سیاسی بی رونق شد. محافل ادبی کم فروغ شدند و جوایز ادبی بیش از هرچیز تحت تأثیر حوادث سیاسی قرار گرفتند.
در همین سال بود که اگر اقبالی به کتاب می شد، بر اساس نطقی، حرفی و قولی، همه سیاسی بود. در همین سال بود که برخی از نامزدان دریافت جوایز ادبی، به دلیل مخالفت سیاسی، با برگزارکنندگان آن جوایز بنای دعوا گذاشتند و گفتند: «نه جایزه تان را می خواهیم و نه داوری تان را!»
این همه تأثیر، در دیدار رهبر فرهیخته انقلاب با فعالان فرهنگی دفاع مقدس نیز دیده شد. آن جا که نویسندگان صاحب نام عرصه دفاع مقدس حاضر بودند، اما حکایت برخی شان حکایت «حدیث حاضر غایب» بود. البته عذر ما را بپیذیرید که این چندسطر هم به دام سیاست افتاد و بوی سیاسی گرفت. بگذریم؛ بگذار از کتاب بگویم.
امسال، سال اظهار نظرهای مختلف درباره برگزاری نمایشگاه کتاب تهران در محل مصلا بود. در آغاز سال، وقتی کار نمایشگاه تمام شد، رئیس سازمان آتش نشانی تهران با انتشار یادداشتی از خطر برگزاری مجدد نمایشگاه در محل مصلا گفت و هشداری به شدت جدی به مسئولان معاونت فرهنگی ارشاد داد. مدتی بعد معاون فرهنگی این چنین هشدارهایی را به «مزاح» تشبیه کرد، اما کمی که گذشت رفتارهای معمول، روند تغییر گرفت و تا آن جا که مدتی پیش، وزیر و معاونش، به اتفاق، خبر از برپایی نمایشگاه زیر چادرهای بزرگ نمایشگاهی در محوطه مصلا را دادند. و این، یعنی جدی گرفتن هشدارها بعد از چندسال!
امسال، عرصه آزمودن فرمول های تازه تبلیغ کتاب برای برخی ناشران بود. برخی، آموختند که برای فروش بالا، باید دست به دامان افراد و اعمالی کاملاً بی ارتباط با کتاب شد! و این چنین، کتابی خوب - که آن قدر قابلیت فروش داشت که نیازی به توصیه فلان بازیگر و کارگردان سینما نداشته نباشد- آن قدر توی هزارتوی روش های تبلیغاتی دست مالی شد که از چشم برخی افتاد. در این میان، دروغ هایی پرداخته شد که به هیچ وجه در شأن آن قبیل کتاب ها نبوده و نیست. 
امسال برخی آموختند که برای حفظ وجهه خود، باید سکوت کرد و از هیچ چیز نگفت. برخی دیگر نیز دانستند که برای کسب وجهه، باید فریاد زد و چیزهایی گفت! امسال سال آزمودن نویسنده ها و کتاب ها هم بود. کتاب ها و نویسندگانی که از هیجان سیاست 88 به هیچ وجه به دور نماندند. چنان که هیچ کس و هیچ چیز به دور نماند.
امسال سال عجایب در داوری و برگزاری جوایز ادبی هم بود! از جایزه ای خصوصی خبر می رسید که نویسنده ای که کتاب اولش هنوز از اشتعال تنور نشر، گرم است امتیاز داوری می گیرد و به داوری آثار کسانی می نشیند که به قاعده سن و سال داور، سابقه نوشتن دارند. از بررسی فهرست داوران و برگزارکنندگان و حامیان مالی و برگزیدگان جایزه ای دیگر بر می آمد که برگزاری جایزه ادبی در این کشور، دست کمی از «خاله بازی» ندارد. من می شوم داور، تو حامی، تو برگزارکننده و تو هم برگزیده! دست همه که در روزنامه ها و نشریات باز است و بنابراین، خودمان می گوئیم و خودمان فریادش می زنیم.
از جوایز دولتی هم خبر می رسید که 15 روز مانده به اعلام اسامی برگزیدگان، می توان فهرست داوران را کن فیکون کرد و به هیچ وجه به روی مبارک خود نیاورد!
امسال به ما فهماند که جامعه کتاب نخوان، تاریخ را زود از یاد می برد و مجال به تحریف کنندگان تاریخ می دهد. و این هشداری بود به ما نسل سومی ها تا بخوانیم و خوب بخوانیم و خوب به خاطر بسپاریم.
امسال بر خلاف دوره های قبل، دبیر جایزه کتاب سال، بلافاصله پس از اتمام مراسم اعطای جوایز معرفی شد و او نیز در کم تر از یک روز مصاحبه کرد و گفت: اسامی داوران را اعلام می کنم.
امسال آن سالی بود که وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در مراسم اختتامیه جشنواره شعر فجر از معاون فرهنگی اش خواست تا در اعطای مجوز به کتب شعر بیش تر دقت کند. امسال سال برگزاری پرحاشیه ترین جشنواره شعر فجر بود. سالی که داوران، دبیران، برگزارکنندگان و اهالی رسانه را بدجور توی روی هم براق کرد. با چه نیّتی؟ خدا می داند.
امسال آن سالی بود که همه چیز حتی کتاب، از شکم سیاست زاده شد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

دغدغه ی آیداها

یالطیف

مطلبِ زیر را از یکی از وبلاگ ها پیدا کردم. نام وبلاگ هم پیاده رو و نویسنده ی آن هم گویا آیدا نامی است. مطلبِ آیدا با همه ی تعلیقات و نظراتی که برای آن آمده است برای تان می گذارم؛ الا یکی دو بندِ آخر را، چرا که بی ارتباط با هدفم می پندارم. چند کامنت را به علت توهین آمیز بودن حذف کردم. چیزی که هست در جامعه با این نگاه مواجه هستیم.  البته این دو پارگی در عرصه ی اجتماع تازگی ندارد و شاید به اندازه ی عمر بشر باشد. 

===============

روزی که رفتم خوابگاه  هیجده ساله بودم. چهار نفر بودیم در یک اتاق کوچک.

اول. من با پیشینه­ای از خانواده بی حجاب. مردان شلوارک پوش. مهمانی­های مختلط. الکل. مسافرت دختر جوانی چون من بدون پدر و مادر به شمال. ابروهای برداشته شده . موسیقی. خانه شهرک غرب. دوست پسر. کانال V. خیابان ایران زمین گردی. پینک فلوید و متالیکا. مایو. زنان سیگاری.

 دوم . دختر دیگر تهرانی ساکن شرق تهران بود. او هم پیشینه اش بی حجابی داشت. نماز داشت. عروسی مختلط داشت. زیر ابروی تمییز با حفظ میان ابرو داشت. با مزاحم تلفنی حرف زدن داشت. روزه داشت. نذر داشت. خواستگار داشت. احترام به بکارت داشت. ترانه های مختاباد داشت.

سوم .ساکن دیگر اتاق دختری بلند قد و یزدی بود. او دو چادر گرانقیمت کرپ داشت. نماز داشت. افطاری بعد از نماز داشت. کتاب مفاتیح داشت. ابروهای پر مشکی داشت. مهمانی زنانه و روضه و سفره داشت. نگاه زیرزیرکی به دوست برادر داشت. چادر نماز داشت. همیشه وضو داشت. جهزیه آماده داشت. صدای خوشی داشت که وقتی ظرف شستن افتخاری را زمزمه می کرد.

چهارم . دختری از قم بود که یک برادر شهید داشت. یک شوهرخواهر معمم داشت. عکس آیت الله خمینی داشت. چادر و مقعنه بلند مشکی داشت. نمازهای مستحبی داشت. به نجاست و آب کشیدن معتقد بود. حج عمره داشت. صدای خوش تلاوت داشت.

من و دختر چهارم کابوس یکدیگر بودیم . در ذهن هیجده ساله او، من همان نجاستی بودم که روابط نامشروع داشت. که دنیا را به گند می کشید. که حیوان بود. در ذهن هیجده ساله من او دیو بود. دیوی که قدرتی داشت که حکومت به دستش داده بود. من باید از او می ترسیدم. او قلب نداشت. او می خواست مچ من را بگیرد و مرا از تحصیل محروم کند. او سنگدلی بود که به پشتیبانی برادر شهیدش دانشگاه قبول شده بود. دختر دو و سه هم بین ما بودند.

شاید دو ماه هر کدام غذای خودمان را خوردیم. به هم سلام سرد کردیم. من به اجبار و تظاهر روزی دوبار جلوی شماره سه و چهار خم و راست شدم. یواشکی در دستشویی آرایش می کردم و به خودم که شهرستان قبول شده بودم فحش و لعنت می دادم. دختر شماره چهار هم بخاطر حضور من در اتاق فقط در نمازخانه نماز می خواند. حضور من نماز نداشت. به دلش نمی چسبید.

 یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم.

کاش همه کشور را چهار سال می فرستادند خوابگاه. کاش این فاصله که امروز دره­ای شده است از بین می رفت. که منطقه های زندگی ما خط نمی کشید بین ما. که دسته بندی نمی­شدیم به “بچه سوسول”  و ” بچه بسیجی” . همه این­ها کاش است.

=====================

البته مساله کم شدن فاصله ها آن گونه که این نوشته ادعای آن را دارد مساله ای درست و دقیق است. هرچند چه از میان آن ها، و چه از میان ما این دیدگاه کمتر طرفدار دارد. حتی با انتقادهایی که در کامنت ها بدان شده است می شود فهمید نویسنده ی این مطلب با نگارش این نوشته تا حدی از خود گذشتگی به خرج داده است. زیرا این نگاه توسطِ دوستانش هم تخطئه می شود. پیش از این در کافه گرامافون به دوستانِ مسعود گروسیان هم همین را گفتم. گفتم باید این فاصله ها کم شود و ما بتوانیم به هم نزدیک تر شویم. البته شاید آن ها از حرف های آن روز ِ من خوش شان نیامده باشد، اما من پیش از آن که بخواهم ناراحتِ عقایدِ آن ها باشم، دلسرد از خودمان بودم که گروهی را دست کم گرفتیم و یا با آن ها ارتباط برقرار نکردیم.

اما تا این لحظه 61 نفر برای این مطلب کامنت گذاشته اند. بیش از 25 نفر از این تعداد دارای وبلاگ و یا وبسایت و در یک کلمه دارای رسانه هستند.[البته فکر می کنم پنج تا از آنان فیلتر باشند؛ اللهم فک کل اسیر.] از آنجایی که چند نفری تکراری کامنت گذاشته اند، می توان نتیجه گرفت حدود نیمی از این تعداد دل مشغولی های خود را می نویسند. هیچ کس از دیدگاهِ مخالف در این نظرها وجود ندارد. یعنی همه از یک طیفِ فکری هستند و این البته خطرناک است. (توی وبلاگِ هر یک از این رفقا رفتم اولش سری زدم به خردادماه 88 تا ببینم در ایامِ انتخابات و به خصوص بعدِ جمعه ی تاریخی دیدگاه های شان چه جور است. شاید تنها نظرات وبلاگِ تقسیم برایم مشخص نبود.)

و اما مخالفِ جدی نداشتن، خطری که وبلاگ های ما را هم تهدید می کند و هر از چند گاهی خوشحالم که هستند کسانی که بیایند و برایم نظر ِ مخالف بگذارند.

البته بنده در این جا به نقد و یا تبیین نوشته ی آیدا و کامنت ها نمی پردازم. تنها به گزارش ِ آن چه دیدم می پردازم. البته می توان حدس زد که کسانی که برای این نوشته کامنت گذاشته اند از یک طبقه ی اجتماعی خاص و احتمالا مرفه هستند. زیرا بعدِ این همه وب گردی دغدغه های این کاستِ اجتماعی دستم آمده است.  مثلا یکی از این ها در وبلاگش به نام خسته گی (یاسمن اکبرپور) گفته بود که برای عیدش می خواهد لپ تاپ ایسر، لنز ِ واید و ویلون سوزوکی بخرد. (البته نمی خواهم با این حرف ها تفسیرهای سوسیالیستی ارائه دهم، ولی واقعیتی است که امروز ما داریم اختلافِ فکر بین دو گروه فقیر و غنی را می بینیم پیش از آن که بخواهیم ارزش گذاری کنیم.) وگرنه توی نوشته های همین بنده خدا که در انتخابات از حامیان موسوی بوده و گویا هنوز هم بر عهد خود مانده است آمده:

"بعد ناگهان یاد آن بیت مورد علاقه ام می افتم :‏

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم هر زمان یاد خمینی به سر ما افتد / دور سیدعلی خامنه ای می گردیم این روز ها عجیب در دلم آشوب به پا شده . ‏ از طرفی به عقیده ای که دارم ایمان دارم و از طرفی می بینم که ایمان من ، در مقابل ولی فقیه قرار می گیرد و نه در کنارش . ‏ این روز ها تشخیص راه درست برای ام سخت شده است . تمام کار های ام را با شک انجام می دهم . ‏ یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر در این تظاهراتی که شرکت می کنم ، اتفاقی برای ام بیفتد ، آیا راهم ارزش کشته شدن داشته است ؟ ما اگر کشته شویم ، مقام شهید نداریم . آنهایی که انقلاب کردند و کشته شدند شهید هستند ؛ نه مایی که یکی در میان از بین مان خواستار ِ : "جمهوری اسلامی نابود باید گردد " هست ..‏‏ من هنوز کشورم را دوست دارم و آن را بدون جمهوری اسلامی نمی خواهم . بدون ولایت فقیه نمی خواهم . ‏ و من هنوز رهبر ام را دوست دارم ....."

گروهی که از شدت رسانه داشتن گهگاه می خواهد از این دنیای "لعنتی" بگریزد. نگاهی به رسانه های اطراف تان بزنید به میزانِ صدق ِ این گفتار پی می برید. (به غیر از صدا و سیمای ما که در واقع  برای مردمان ساخته نشده گویی!) این را مقایسه کنید با دردهای ما که در رسانه ی به اصطلاح ملی هم جایی ندارد. نمی دانم برنامه ی دیشب حاج سعید قاسمی از شبکه ی 3 را دیدید یا نه.  نمی گویم حرف های حاج سعید تماما درست بود، ولی یقینا دیشب از معدود شب هایی بود که راضی از صدا و سیما به رخت و خواب رفتم. راضی این که بالاخره این سعید قاسمی را راهش دادند تا حرفش را بزند. دو نفر بودند که برنامه شان به دلم چسبید در این ایام؛ یکی حاج سعید قاسمی و دیگری وحید جلیلی.

در میان وبلاگ های این دوستان، شکلاتِ تلخ از همه شان فکر شده تر به نظر می رسد.

و اما کامنت ها

============

  1. امین گفته است :

    کاملا درست میگی ولی ما سنگ رو به کسی که باهامون تفاوت داره پرت نکردیم ما هیچوقت خواهان وضع بوجود امده نیستیم برای ما تفاوتهامون مانع دوستی با هیچ کس نیست …
    این همه بسیجی صبح تا شب دارن بین مردم رفت امد میکنن کدومشون میتونن ادعا کنن که بهشون توهین شده …
    همه ما تجربه ای با مثل تو با ادمهایی مثل دختر شماره ۴ داریم هر روز…
    ولی تصور کن تو همون خوابگاهی که گفتی دختر شماره ۴ هر روز با تو سر جنگ داشت یه روز به صورتت گاز فلفل میزد به خاطر… یا روزه دیگه ای تورو حرامزاه و… میخوند به مشکلاته دیگه ای و کلا اگه این اتفاقاتی که تو ایران افتاد اون شماره۴ باهات میکرد الان این تو نبودی که مروج تساهل و تسامح بودی و بهمون میگفتی به تفاوت احترام بزاریم
    تا قبل از دیروز هر بسیجی به راحتی بین مردم سبز رفت امد میکرد ولی هیچ کس نمیتونه تصور کنه اگه یه ادم سبز بین دولتیها پیداش بشه چه بلایی سرش میاد
    اگه به سمت کسی سنگی پرت شد واقعا لایقش بوده اگه به سمته کسی سنگی نشانه رفت به خاطر این بود که اون ادم با قمه پارت نکنه لطفا متوجه باش دیگه با این شرایط نمیشه سکوت کرد من دیگه نمیتونم کیسه بکس یه ادم عقدهای باشم که به تفاوتهام با اون ادم احترام بذارم

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۰۹ ب.ظ

  2. خاطرات زندگیم در هلند گفته است :

    ولی من با اینکه تو خوابگاه هم اتاقی بسیجی هم داشته ام، هنوز نتوانسته ام عقایدشان را قبول کنم. این از من…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۶ ب.ظ

  3. niki گفته است :

    من هم در خوابگاه بودم اما متاسفانه شماره چهار ما مثل شماره ۴ شما “گفتگوی تمدنها ” بلد نبود اگر چای برایمان می ریخت در برابرش بردگی می خواست ،نماز می خواست و من نماز خواندم البته یادم نیست چقدر نماز و روزه الکی خواندم و گرفتم و چقدر نمازجماعتشان را خراب کردم چون وادارم کردندو من بی وضو و نجش خم و راست شدم ،چون نمی خواستم تحصیلاتم را از دست بدهم.آیدای عزیز راستش من فکر میکنم این آدمهایی که تو می بینی این روزها سبزها به آنها حمله میکنند از دسته همان شماره چهار خوابگاه من هستند که حالا شوهرش شهردار فلان شهر بزرگ است و قبلا رئیس بسیج آن یکی شهر بزرگ بود.می دانی شماره چهار ما، دوستم را برای این که لنز طبی می گذاشت فرستاد حراست تا اثبت کند لنز طبی را برای جلب توجه مردان نگذاشته است و برای من گزارشی رد کرد که مجبور شدم در اداره منحوس گزینش در امتحان کتاب حجاب مطهری و کتاب امر به معروف و نهی از منکر خمینی شرکت کنم و قبولی در این امتحان شرط ادامه تحصیلم شود.معلوم هم هست که چرا این دو کتاب را به من معرفی کردند چون فکر میکردند من نماز می خوانم اما بد حجابم و با نهی از منکرهای شماره ۴ سعی در مباحثه دارم و مثل بز نیستم
    آیدا! من هم با این رفتار مخالفم اماما تنها ۵۰% جریان هستیم .آن شماره ۴ رو به رویی هم باید قبول کند که بعضی وقتها ،بعضی ها دلشان میخواهد با رضایت به جهنم بروند و این به کسی ربطی ندارد.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۳ ب.ظ

  4. بامدادی گفته است :

    درود بر تو.

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  5. Tweets that mention پیاده رو » ما برای وصل کردن آمدیم -- Topsy.com گفته است :

    [...] This post was mentioned on Twitter by bamdadi, lord386. lord386 said: ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو http://ff.im/-dt237 [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۹ ب.ظ

  6. Nima گفته است :

    You in Canada are sad,it is ridiculous
    Your answer is here:
    http://nakam.blogsky.com/1388/10/08/post-12/

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ب.ظ

  7. لینک‌های روز: سرزمین فرصت‌های سرمایه‌گذاری « بامدادی گفته است :

    [...] ما برای وصل کردن آمدیم » پیاده رو یک روز عصر من آمدم خوابگاه و سردم بود. باد غریب کش آذرماه می آمد. دختر شماره چهار تازه چای دم کرده بود. برای من هم یک لیوان ریخت. مثل دو دختر هجده ساله با هم حرف زدیم. از کتابها. از پسرهای هم کلاسی. از کنکور. از کفشهای من که آیا راحتند. از خواهر و برادرهایمان. از آرزوها. هر دو محتاط حرف می زدیم. من قسمتهای را که می دانستم برای او زننده است سانسور می کردم . او هم همانطور. ما در آن چهار سال دوستان خوبی شدیم. فهمیدیم خیلی بیشتر وجه مشترک داریم تا وجه تفاوت. با هم خندیدم. درس خواندیم . از خواستگارهای دختران سه و چهار شنیدیم و از دوست پسران من و شماره دو گفتیم. ماه هر چهار تا چهار دختر دانشجوی مهندسی ایرانی بودیم و این بود که مهم بود. من دیگر دروغ نگفتم. دیگر نماز دروغ نخواندم. [...]

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۱۷ ب.ظ

  8. Mr.crazy گفته است :

    این تفاوت و گسیختگی ملت کار امروز و دیروز نیست خانوم…
    خیلی وقته ملت ایران شده دو قسمت! ما و اونها…
    اونا انقلاب و جنگ و دین رو به اسم خودشون مصادره کردن و ما هم فرهنگ و روشن فکری و دموکراسی رو!
    حالا کدوم حاکمیت بر حق داره الله اعلم!
    چیزی که هست اینه که اون بالا بالایی ها میخوان ما یه ملت نباشیم…میخوان ما و اونها داشته باشیم….تفرقه بینداز و حکومت کن!
    حضرت”آقا” یه جور…احمدی نژاد یه جور…

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ب.ظ

  9. persieneyes گفته است :

    من هم دلم گرفته :(

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۰ ب.ظ

  10. مینا گفته است :

    من هم سنگ دیدم, ترسیدم, سنگدلی ترسناکی توی هوا بود, سنگ ها آسمان را گرفته بودند و کور فرود می آمدند ترسیدم خیلی ترسناک بود
    اما قمه هم دیدم, باتوم فراوان بود, خشم توی چشم ها خون شده بود
    شک کردم, به خودم به سبز , شک کردم به آنچه می خواستیم و آنچه می شد

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ب.ظ

  11. مجتبی گفته است :

    می دانم چه می گویی آیدا جان. اما آیدا، همه شماره چهارها مثل هم نیستند. من هم شماره ۴های زیادی را دوست داشتم حتی و دارم، هر چند شماره ۱ بودم. اصل بر انسانیت است شمارة ۱٫ مرزهای انسانیت که بشکند، چه توسط شماره ۱ و چه توسط شماره ۴، دیگر نمی توان با او و در کنار او زیست. ولی تایید و تاکید می کنم که این دلیل انسان نبودن نیست! ولی می شود با یک حیوان صحبت و گفتگو کرد و او را از حمله به خود منصرف کرد؟ یا باید با تهدید و تحدید او را وادار به این کار کرد؟
    به خدا نمی دونم! نمی دونم! نمی دونم!

    دی ۷م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ ب.ظ

  12. علیرضا مترصد گفته است :

    برادری با زننده ترین رفتار ها که از قرون وسطی بر میخیزد، دوستی با حیوانی ترین رفتار ها که رحمی ندارد، رفاقت با کسی که میزند…نمیداند فقط میزند…! این زیباست؟ دوست باش با کسی که خواهرت زیر زنجیرش کبود میشود… دشمن دشمن است….همه جا یک خوابگاه و همه چیز به سادگی روز های صورتی شما نیست….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۷ ق.ظ

  13. یک خواننده گفته است :

    دوست عزیزی که از دور دستی بر آتش داری!
    من بخش عمده ی تظاهرات عاشورا را در خیابان طالقانی بودم که از میدان امام حسین که راندندمان به داخل کوچه ها و فرعی ها سرانجام جماعتی شدیم در طالقانی. در تمام مدت دوساعتی که راه پیمودیم مطلقا نه خشونتی بود نه سنگ پرانی ای. سهل است، حتی همان تظاهرات در “سکوت” را هم بخشهایی از مسیر اجرا کردیم. تا نزدیکیهای نجات اللهی که سگ های هار رهبر به ما حمله ور شدند…
    دوست عزیز! وقتی مورد حمله قرار می گیری باید “دفاع” کنی. اگر نکنی کسی نمی گوید اوه! نگاه کنید چه انسان متمدنیست! خیر می گویند طفلی عجب گوسفند زبان بسته ایست! جان می دهد برای قربانی کردن و سر بریدن!
    همان مملکت همسایه اتان، ایالات متحده را می گویم، حمل اسلحه را برای عموم مردم براساس قانون و طی مراحل قانونی جهت “دفاع” کاملا مجاز می داند. نکند ما حالا که تازه تازه از قعر چاه ۱۴۰۰ ساله ای که درش غنوده ایم سر برآورده ایم یکمرتبه قرار است از آنها هم متمدنتر شویم!؟ ها؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۵ ق.ظ

  14. یک خواننده گفته است :

    راستی اگر این مطلب را نخوانده اید بخوانید. ضرر ندارد:
    http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_180.html

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۲۶ ق.ظ

  15. سلاله گفته است :

    «من این جمله یا شکل من باش با هررری را دوست ندارم. من خیلی دلم گرفته است.»

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۵۰ ق.ظ

  16. یک‌پی‌کی گفته است :

    به نیکی و دیگران:
    شاید این شما بودین که مشکل داشتین و اهل گفتگوی تمدن‌ها نبودین… :)
    آیدا منم مثل تو…دلم برای زندگیِ با هم تنگ شده…

    + گاهی خودمون رو هم دادگاهی کنیم…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۰ ق.ظ

  17. سارا گفته است :

    سلام عزیزم:
    بسیار از نوشتنت لذت بردم. قبلا هم در گودر امیرحسین ازت مطلب دیده بودم و راستش را بخواهی امروز برای دومین بار پستت رو برای دوستانم ایمیل کردم.البته با نام خانه ات. راضی باش و قوی.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۳:۴۹ ق.ظ

  18. زنده باد غذای خوشمزه گفته است :

    متن به دلم چسبید و دلم را از غم پر کرد و دلم را….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ق.ظ

  19. a.k. گفته است :

    in matne shoma zibast amma ba tajrobe man hamkhan nist. Bayad begam shoma shans avordi khahar!

    Man 4 ta baradar boodim, man misham baradare shomare yek, baradar shomare char be man migft to ke seyyed hasti chera namaz nemikhunio? amma doost dasht fiolm porno negah kone. hamishe ham migft man mamanam o vel kardam biam ba to molhed zendegi konam!

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۰ ق.ظ

  20. a.k. گفته است :

    این متن شما زیباست اما با تجربه من همخوان نیست. باید بگم شما شانس آوردی خواهر! قصّه من مال خوابگاه شریف هست…

    ما ۴ تا برادر بودیم، من از قشر متوسط بودم که از جهت نظری شبیه رشنفکرا بودم از جهت عملی‌ هم نماز و روزه تو خونم نبود. بحث هم میشد من به روشنی نظر خودم رو می‌گفتم، اما خوب اطاق من تمیز می‌کردم خیلی‌ کارها رو هم من می‌کردم که بقیه برادرا ما رو تحمل میکردن. برادر شماره چهار به من میگفت تو که سید هستی‌ چرا نماز نمیخونی؟ اما خودش دوست داشت فیلم پورنو نگاه کنه. من هم بهش می‌گفتم، خوشم نمیاد از چیزا حرف میزنی اونم سر سفر غذا، بهش به شدت بر میخورد. همیشه هم میگفت من مامانم اوو ول کردم بیام با تو ملحد زندگی‌ کنم! مدام هم قرآن با صدای بلند گوش میکرد که اعصاب ما … رفت. در نهیات، بردار شماره ۳، یک روز به قصد کشت اینو زدش،

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۱۹ ق.ظ

  21. ناشناس گفته است :

    تو تمرین نوشتن نمی کنی تو می نویسی و چه زیبا می نویسی. حالا من خوش حالم که هم وطنی همچون تو دارم

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۸ ق.ظ

  22. سانی گفته است :

    به یک خواننده:

    ۲٫ اینکه این قانون در آمریکا وجود داره باعث نمیشه که این قانون خوبی باشه.
     ۱٫ حمل سلاح در آمریکا مجاز نیست! شما می توانید اسلحه بخرید و بگذارید تو خونه تون و در صورت لزوم از خونه تون دفاع کنید ولی اجازه ندارید با خودتون حملش کنید.

    ۳٫ فرقه بین اینکه برای دفاع سنگ بزنی یا وقتی طرف گیر افتاد هم بزنیمش. من نمیگم که حالت دوم اتفاق افتاده اما مهمه که نخواهیم پیش بیاد.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۰۲ ق.ظ

  23. nahal گفته است :

    I shared your post in facbook

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۳۴ ق.ظ

  24. مهناز گفته است :

    ممنون آیدا. دلم گرفته قرار نبود اینجوری جنبش سبزمون به آتیش زدن و هوچیگری شناخته بشه. کاش میشد یه جوری خودمون رو از اینا جدا کنیم این خیلی فکر منو مشغول کرده. تو که از دور داری ما رو می بینی پیشنهادی نداری؟ یاد بحث های قبل از انتخابات تا نصف شب تو خیابونا بخیر….

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۴ ق.ظ

  25. roshanak گفته است :

    shoma azizam omran daste avali bashi , har harkatii mostalzeme fariade ba sokot dige kari dorost nemishe , age mikhaie tamrine neveshtan koni to en weblog aval tamrine sedaghat kon kalamet …..

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۷:۴۸ ق.ظ

  26. آیدین احدیانی گفته است :

    کاش می شد …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۱ ق.ظ

  27. آیدین احدیانی گفته است :

    نظرات این پست رو هم خیلی دوست داشتم از اینکه به این زیبایی مردم ما حرف های دلشون رو می زنن تعجب می کنم چون می بینم کسی حاضر نیست حرف های به این صاف و سادگی رو بشنوه !

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۲۹ ق.ظ

  28. سپیده گفته است :

    قشنگ بود و فکر کردنی
    ممنون

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ق.ظ

  29. Nasim گفته است :

    It was an amazing piece, I wish we could share it with everyone in Iran. We all have the same memories, we just need to remember …..Thanks again for the amazing note

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۴۷ ق.ظ

  30. افتخار گفته است :

    من هم همه اش دارم به همین فکر می کنم که چه قدر ظلم آخر باید بشود که مردم در این حد جانشان به لبشان برسد و یکدیگر را تکه پاره کنند؟

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۸:۵۴ ق.ظ

  31. هما گفته است :

    کسانی که حضور داشتند می گفتند آنها اول از بالای پل شروع به پرتاب سنگ کردند و جمعیت هم شروع به دفاع کردند
    یه چیز دیگه:
    طرفدارای ا.ن که عموما افراد پیر و مومن هستند، علت اینکه طرفدارش هستند این است که جوانانی را می بینند که دست می زنند سوت می زنند، و حس می کنند یه عده اوباش آمده اند دینشان را بگیرند ای کاش برای این راه حلی بود، چقدر این دو گروه هم را نمی شناسند
    یاد به دار زدن بهنود اوفتادم، در حال که خانواده بهنود به سازمان حقوق بشر و حرکتهای انسان دوستانه و به اصطلاح مال آدم فرهیخته ها متوسل شده بودند، مادر مقتول می گفت، اونا می خواستند با سازمان حقوق بشر و سایر حرکتهای باکلاسانه من ببخشم،…
    می دونی چقدر فاصله است، گروهی که دنبال آزادی است و گروهی دیگر که فقط ظاهرشان را برانداز می کند و سریعا می خواهد از دینش مراقبت کند…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۹ ق.ظ

  32. soso گفته است :

    ” یکشنبه خونین ”

    چشمام پُر از اشک بود ، از فرط سرفه های مداوم ، اشک از چشمام جاری شده بود
    تمام وجودم داشت می سوخت انگار
    صدای نخراشیده اش توی سرم می پیچید :
    …. کدومشون بود؟؟!!!
    (صدای برخورد باتوم لعنتیش با میله های اتوبوس )
    … هان ، این یکی ؟
    ( باتومش رو به طرف صورتهامون میگرفت تا اون یکی از بیرون نشون بده کدوممون بودیم که فریاد زدیم نزنینش !!!)
    … پیاده شید تا بهتون بگم ولایت یعنی چی …
    ( یکی از بیرون اومد کنار پنجره روی پاهاش پرید تا بتونه دوباره اسپری فلفل رو به خوردمون بده …)
    … بهتون میگم گمشید پایین … یالا !!!!!!!!
    احساس میکردم الانه که هرچی درونمه بالا میارم … سرفه های مداوم امونم رو بریده بود
    اشاره کرد به فیلمبردارشون … بگیر فیلمشون رو بگیر …
    خواستیم صورتهامون رو بپوشونیم ،
    که دوباره عربده کشید : واسه چی صورتتو می پوشونی هــــــــان بازش کن !!!!!!!!!!
    مات و مبهوت به لنز دوربین نگاه می کردیم …
    (صدای ضربه باتوم …) ( یه لندِهور دیگه بهشون اضافه شد و باز اسپری فلفل ….)
    صدای سرفه هامون و صدای ضربه های باتوم و عربده های پی در پی اون لندِهور … هی توی سرم می پیچید
    داشتم فکر میکردم که چطور روی پاهام وایسم …
    حتی نمی تونستم فکر کنم که یک ثانیه بعد چی میشه …
    ….
    یکی دیگه بهشون اضافه شده ، جثه ریزی تری داشت … آروم گفت ولشون کن … ولشون کن… بریم …
    دستشو کشید و برد …
    باورم نمی شد ،
    اتوبوس حرکت کرد ….
    برگشتم به عقب نگاه کردم ، فیلمبردارشون کثیف ترین لبخند ممکن رو تحویلم داد …
    چهره هاشون رو هرگز از یاد نخواهم برد … هرگز …

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۳ ب.ظ

  33. soso گفته است :

    راست میگی آیدا
    کاش میتونستیم اینگونه باشیم

    کاش صدامون به گوش هم می رسید…

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ

  34. سارا گفته است :

    من خوابگاهی نبودم اما همه چیزهایی را کعه نوشته ایی در دانشگاه تجربه کردم.همکلاسی فرزند شهید چشم و گوش بسته من که ترم اول حتی جاضر نبود با من همکلام بشود و علنن به خاتمی فحش میداد الان یکی از دوستهای خوب من است .چادر را کنار گذاشته و از طرفداران دو آتشه خاتمی است.بیشتر این آدمهای با ما متفاوت در واقع آدمهای خوبی هستند که در فقر اطلاعاتی و فرهنگی نگهداشته شده اند.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲ ب.ظ

  35. ستایش گفته است :

    اخ گفتی

    راستش هیچ کس بهمون نگفت موفق باشی همه گفتن کتک کاری در ایران به نظر من چیزی کم تر نبود جنبش داره از راه اصل منحرف میشه کاشکی بعضی ها بفهمن که تظاهرات جای دق دلی خالی کردن نیست

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۰ ب.ظ

  36. گلنوش علوی گفته است :

    دست مریزاد !
    آفرین به این قلم.

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ب.ظ

  37. Neda گفته است :

    hum…
    ma ham ha rooz ba amsale dokhtare No.4 barkhord darim, ama be in iman daram ke hamashoon mesle dokhtare No.4 ghessseye shoma nistan Aida joon

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۲:۴۹ ب.ظ

  38. Setayesh گفته است :

    قشنگ بود، خیلی. و می تونم بگم که حق با تو.
    اما به یه چیز اعتقاد بیشتری دارم

    اگر مایه ی زندگی بندگی است
    دو صد باره مردن به از زندگی است
    بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
    برون سر از این بار ننگ آوریم
    —–
    باید جنگید

    دی ۸م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۲ ب.ظ

  39. علی گفته است :

    . . .دل است دیگر می گیرد. می گیرد برای سکوت ما که به سنگ تبدیل شد. . .

    تبدیل شدیم. تبدیلمان کردند.
    یه جور حس نگرانی دارم. این که حکومت این جوری راحت تر میتونه ما رو کنار بزنه.
    این که حکومت از ما همین رو میخواد.

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۸ ق.ظ

  40. می! گفته است :

    خیلی جالب بود

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۸:۳۱ ق.ظ

  41. یاسمن اکبرپور گفته است :

    با تمام نفرتی که از تند رو ها دارم اما حاضر نیستیم یک مو از سر شون کم بشه . اونا ما رو چی فرض کردن که آرزوی سلاخی شدن و قتل عام شدن ما رو دارن ؟

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۷ ق.ظ

  42. شکلات تلخ گفته است :

    عالی بود. اگرچه اشک ما رو درآوردی ولی درود بر شما

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۶ ق.ظ

  43. سارا گفته است :

    همانطور که گفتی مادر شدن روی نوشته هات تاثیر گذاشته کاملا احساسی با این قضیه برخورد کردی…شاید اگر برنامه های صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو می دیدی متوجه اون شکاف عظیم میشدی…دیگه اون دختر شماره چهاری که قبلا میشناختی وجود نداره متاسفم

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۵ ب.ظ

  44. حس ارغوانی گفته است :

    متاسفانه این روزها ایران دو بعدی شده مثل جنگ استقلال و پرسپولیس اما اگه اونا به کندن صندلی استادیومها و شکستن اتوبوسها ختم می‌شد این یکی به کندن دل از عزیزان و شکستن قلبها ختم می‌شه

    دی ۹م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۴ ب.ظ

  45. وحید گفته است :

    جان سخن از زبان ما میگویی …

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۲:۳۸ ق.ظ

  46. تب گفته است :

    حرف دلم رو گفتی پیاده رو
    برای این روز ها نه
    برای زندگی
    که تعصب هر کدام از ما با هم عقیده زندگی رو برای دیگران زهر میکنه
    برای خودمون
    بعضی ها به دین تعصب دارند وظیفه میدونن که بقیه رو نجس بدونن
    بعضی ها به بی دینی تعصب دارند وظیفه میدونن که به هر عقیده ای و دین و مسلک و هرکسی توهین کنند و مسخره کنند و نفی کنند
    این انحصارگراها هیچ وقت نمیفهمند اگر جور دیگری رفتار می کردند چقدر زندگی قابل تحمل تر بود

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۰ ق.ظ

  47. Mahda گفته است :

    ای کاش ایران ما همه جاش این جوری می‌شد.
    درود بر تو که این وقت شبی روح ما رو با نوشته‌ت تازه کردی. ممنون. :)

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۱۴ ب.ظ

  48. ما برای وصل کردن آمدیم « روزنوشت های یک Teenager گفته است :

    [...] از وبلاگ پیاده رو (لینک متن): [...]

    دی ۱۰م, ۱۳۸۸ در ۱:۲۰ ب.ظ

  49. پدرام گفته است :

    ولی همه یکجور نیستند…

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۶:۵۹ ق.ظ

  50. مولی گفته است :

    در مورد پاراگراف آخر:
    همه رو میدونی، ولی سنگ نخوردی، چاقو نخوردی، بهت تجاوز نشده، باتوم نخوردی.. پس میبینی، دونستن خالی کافی نیست..
    تفاوت بسیار است بین دانستن و فهمیدن..

    هر چیزی اندازه داره.. حتی مهربونی خدا هم اندازه داره.. برای همینه که خدا هم رحمان ِ و هم قهار..

    مردم تا جایی که میتونن سعی میکن مسالمت آمیز باشه، ولی نمیشه از همه انتظار داشت صبرشون زیاد باشه.. هر کسی ایوب نیست..

    متن قشنگی بود ولی خوب این تقصیر حقیقته که با حرفهای قشنگت سازگار نیست..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۱۹ ب.ظ

  51. مولی گفته است :

    یادم رفت بگم:

    مولوی در مورد قبول مسئله اختیار در مرحله آخر میگه وقتی کسی اختیار رو همه جور انکار میکنه و نمیخواد قبول کنه باید اون رو گرفت زیر کتک و گفت: من از خودم اختیاری ندارم، بنابراین تو نباید چیزی بگی..

    حالا اگر این دولت نخواد این رو قبول کنه که مردم نمیخوان، میرسیم به مرحله آخر کهدیگه چاره ای نداریم..

    دی ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۳:۲۷ ب.ظ

  52. matin گفته است :

    قشنک بود!! مرسی! اما همیشه هم همینطور نیست!!

    دی ۱۲م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۵ ق.ظ

  53. maryam گفته است :

    in joda khat keshidan bein e mazhabi-gheyr e mazhabi va ghezavat kardan bar in asas dorost hamoon karie ke jomhoori eslami mikone,dorost mese tark e zamin e koshty ast chon harif Esraeelie!!!mazhab jozve ahval e shakhsie ast mese melliat mese sexuality..man behtarin doostanam pesaran e besiar mazhabi hastan ke man beheshoon cinema paradizo kado midam o oona be man mafatih!!!basiji ham ke mibinam na bekhatere mazhabesh bekhatere nezam e aghidaty va raftarish bahash marzbandi mikonam na bekhatere mazhabesh!!!

    دی ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۴:۵۱ ق.ظ

  54. کوچه نادری گفته است :

    عزیزم چقدر خوب حس و حال امروز را نوشتی و چه منصفانه و آگاهانه تحلیل کردی. من بهای سنگینی برایش پرداختم. امیدوارم جوانها نخواهند بهایی بپردازند که سالها در چرایی اش بمانند.

    دی ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۴:۳۳ ق.ظ

  55. aref گفته است :

    delam gereft
    tamame harfayi ro zadi ke tu dele ma ham hast….

    دی ۲۳م, ۱۳۸۸ در ۲:۰۹ ب.ظ

  56. ناشناس گفته است :

    هیچ تضمینی نیست که برادر شماره ۴ جزو اونایی باشه که به سبزها می گن اغتشاشگر. منظورم اینه هر کسی با هر اعتقادی اگه یه جو “آدم” باشه به سبزها برچسب اغتشاشگر نمی چسبونه. دوم اینکه اونایی که به سبزها میگن اغتشاشگر به هیچ وجه انتحاری نیستند. مزدورن. وقتی قمه و اسلحه و باتوم دستته و طرف مقابل دستش خالیه دیگه نمی شه اسمتو گذاشت انتحاری.

    دی ۲۴م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۴ ب.ظ

  57. sharare گفته است :

    زیبا بود و تاثیرگذار

    دی ۲۵م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۹ ب.ظ

    ===================================

    این را هم بگویم امشب دلم برای رضا امیرخانی سوخت. عشق ِ داستان نویسی ما که دیگر در میانِ طرفدارنش هم شاید احساس راحتی نمی کند... چه می شود کرد ما از هر کسی به اندازه ی خودش انتظار داریم. این انتظار را خودش در ما به وجود دارد. و رضا امیرخانی که من می شناسم قطعا در میانِ منتقدین ما هم طرف داری ندارد. زیرا خیلی های شان اصلا او را نمی شناسند و دیدگاه های او را ارج نمی نهند. خودِ رضا هم به کرات و مرات نشان داده است به تفکراتی که در کامنت های بالا مطرح شده است تعلق ِ خاطری ندارد. از سویی دیگر... به قول محسن حسام در میانه ی میدان زیستن هم عالمی دارد. خدا به خیر کند. کاش می شد که آدم می توانست توی این وبلاگ مخاطبانش را می شناخت و برخی از حرف های کمتر گفته شده را می زد... نمی شود... شاید یک وعده چیپس و پنیر با کسانی که در میانه ی میدان می زیند را می طلبد. تهِ دلم مانده است تا از میانه میدانی ها بیشتر بدانم...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری