تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

نقدکی بر آن چه آقای امیرخانی درباره سمپاد نگاشت

یالطیف

امیدوارم پیش از آن که بخواهید این نوشته را مطالعه فرمایید نوشته ی آقای امیرخانی پیرامونِ سمپاد را خوانده باشید. این مطلبِ خواندنی را من در پستِ قبلی در همین پایین آورده ام. منتها چند نکته به نظرم رسید که آن را خدمتِ شما به عنوان نقدک عرضه می دارم.

اول؛ با نوشته ی امیرخانی خیلی حال کردم. (هر چند آدم باحالی نیستم.) این نوشته را نمونه ی یک نوشته ی آزاد اندیشانی و به دور از ملاحظات باندی و سیاسی می پندارم. اما این همه ی ماجرا نیست.

دوم؛ روزگار ِ ما را غیر از بی صفتی موردِ اشاره ی آقای امیرخانی باید روزگار ِ بی غیرتی نیز نامید. این اتفاقا رخدادی میمون و مبارک محسوب می شود. به زعم ِ من هر کسی در این روزگار باید نسبت بسیاری از مطالب و نوشته هایی که خود آن را خلاف می پندارد بی غیرت باشد. چون در این وانفسای نفسانیت سالاری پاسخ به هر شبهه و هر امرِ خلافی ناممکن می نمایاند و اساسا آدمی را از باقی فعالیت هایش باز می دارد. باید در نسبت به خیلی از مسائل بی غیرت بود، ماند و گذشت. اما با توجه به ارزشی که من به عنوان یک بچه دانشجو و طلبه نسبت به قلم آقای امیرخانی قائلم، بنابراین نیکوست که این حق ِ اخلاقی را ادا کنم و با وجودِ این که ساعت 2 بعد از ظهر امتحانِ مهمی دارم نقدکی بنگارم، و نه نقدی، بر آن چه ایشان در سایت محترم تابناک نگاشتند.

سوم؛ ناامیدی را قبل ِ این که آقای امیرخانی در بندِ اول بیان کنند، من پیش از این در عکس هایی ایشان در مصاحبه با مجله پنجره دیده بودم و همان جا نسبت به این مساله ابراز ِ نگرانی کرده و عنوان داشتم که آقای امیرخانی لطفا لبخند بزن. منتها یقین دارم این ناامیدی موردِ نظر ِ ایشان پیرامونِ همین موضوعی است که می خواهند بنگارند، وگرنه در حیطه ی فعالیت هایی که ایشان دارند و انشالله همه ی ما را با نوشته هایی خود همچون نفحاتِ نفت و سفرنامه افغانستان مستِ فیض خواهند کرد ناامیدی جایی ندارد. چه بسا رضای امیرخانی از بسیاری از ما جوانترک ها آرمان خواهی پر شر و شور تری داشته باشد. این را روی هوا نمی گویم، گواه عاشق ِ صادق در آستین باشد. کمی صبر کنید انشالله با چاپ کتاب های جدیدشان همین را می بینید.

چهارم؛ این بند پیرامون نوشته ی آقای امیرخانی در موردِ حاجی مسگری و آقای رئیس جمهور هم صادق است. کما این که ما منتقدانِ خاتمی نسبت به این نقدِ خواندنی خیلی خوش خوشان مان شد، ولی یک نکته ی ضخیم! را فراموش کردیم. نکته ای که دوباره همین جا  نیز دیده می شود. نکته ای که در نوشته ی این جانب در باره ی آرمان خواهی و وضعیت اسفناک آن هم رویت می شود. و آن این که برخی از کلمات را با بی دقتی و بی پروایی می نگاریم. مثلا در همان نوشته آقای امیرخانی نوشته بود شهردارِ مافنگی، البته با درایت خودشان یا ناشر در کتاب سرلوحه ها آن کلمه حذف شد. این که نقد داریم؛ قبول. نقدمان هم وارد است باز هم قبول. این که ناراحتیم؛ قبول. این که دل مان می سوزد باز هم قبول. همه ی این ها قبول، ولی قبول داشتنِ همه ی این موارد باعث نمی شود که رویه ی نوشته ی مان یک سویه و حاوی جملاتی باشد که خواننده گان اصلی یعنی مسئولین را از خواندن آن باز بدارد. قطع به یقین اگر این نوشته را به رویتِ یکی از مسئولین آموزشی برسانند خواهد گفت سیاه نمایی کرده. وقتی در آن نوشته می شود که سمپاد در دولتِ نهم نابود شد، آیا این قضاوت در قبالِ مسئولان بی انصافی نیست؟ سمپاد  به گواهِ جوانانی که آقای امیرخانی نام بردند و باز هم متولد خواهند شد زنده است انشالله. نمونه ی مناسب از نوشته های امیرخانی در این باره می توان به مغالطه ی یک رئیس جمهور اشاره کرد. در آن فقط رئیس جمهور نقد می شود؛ و نه آن که با قلمی متبخترانه به برخی مواردِ غیر مرتبط با متن پرداخته شده باشد.

پنجم؛ اگر عملی در زمان خود انجام نگیرد و زمانِ اجرای آن دیر شود، شاید هیچگاه آن تاثیر سابق را نداشته باشد. گویا این نوشته باید خیلی قبل تر در همان سال های 84 و 85 نوشته می شد. زیرا این نوشته برای بعدِ آن تاریخ حرفی هم برای گفتن داشته باشد همان نوش داروی معروف است. پندارِ من این است که نویسنده از همان سالِ 84 و 85 امید خود را از کف داده است. شاید رضا امیرخانی عزیز با نوشته ی تعددِ آقا و از این دست نگارش ها می خواست نگرانی خود را از چنین موضوعاتی که ما هم از آن رنج می بریم ابراز بدارد. شاید... نگاهِ رئیس دفتری اما همچنان آزرمان می دهد... نگاهِ فرهنگی او، نگاهِ آموزشی او... بگذارید تا بگویم:

بسمه تعالی 
جناب آقای دکتر احمدی نژاد، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران
با سلام و تحیت

انتصاب جناب آقای اسفندیار رحیم مشایی به معاونت رئیس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالی و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان به شما است.
لازم است انتصاب مزبور ملغی و کان لم یکن اعلام گردد. 
سیدعلی خامنه‌ای 
27 /4/ 88

ششم؛ مشکلِ راه ِ حل هم همچنان پابرجاست. در اوجِ ناامیدی هم باشیم باز هم راهی هست. حتی اگر دولتِ فعلی عمیقا غیرفرهنگی و به تعبیر درست تر لمپن باشد. حتی اگر...

بگذار بگویم مگر نه این که رئیس موردِ انتقادِ شما کم از یک سال گم و گور شد و این حداقل لطفی بود که می شد به سمپاد داشت. امکان ندارد بگویید راه حلی وجود ندارد و سمپاد برای همیشه ی تاریخ نابود شد. به نظرِ من این حرف مناطِ قدرتمندی ندراد و سست است. می دانید که بعدِ عاشورا شیعه با 6 نفر، به روایتی البته 20 نفر، آغازید و جان گرفت. و در کم تر از چند سال این تعداد به کلاس های پرشور و تمدن ساز امام صادق رسید. قطع به یقین واقعه ی که بر سمپاد  در کم از یک سال رخ داد از عاشورا سنگین تر نیست، هست؟ راستی چند نفر سمپادی هستند که کمر همت ببندند برای یاری سمپاد. فکر می کنم بیش از 20 نفر باشند. باز هم مطئمن باشید که معصومی هست تا یاری کند؛ همان امام صادق و همین امام زمان. بالاخره انشالله حجت خدا همان طور که تا به حال بچه های سمپاد را تنها نگذاشته باز هم این مومنان را که همه جا مومند را بی یاور رها نمی کند. منتها باید آستین بالا زد.

هفتم؛ همه ی آن چیزی که من بدان گیر داشتم همین بود و نه چیز ِ دیگری. پس یک بار دیگر بخوانید نوشته ی زیر را و یاد بگیرد نحوه ی صحیح کیسه کشیدن را. کار ِ دلاک ها را خوب انجام می دهد رضای امیرخانی. با کمی اغماض می توان این نوشته ی منصفانه را به عنوان تاریخچه ای از آن چه بر سمپاد گذشت نامید؛ البته با آن چند نقدکی که بر خودمان و آقای امیرخانی وارد می دانم.

راستی من سمپادی نبودم که این ها را نوشتم و از این زیاده عرضی خودم عذر می خواهم. فکر می کردم نباید در این موضوع بی تفاوت باشم. هر چند... هرچند:

بعد یک عمری که فصیحی، شب وصلی رخ داد. مـردم دیـده ی من در سفـــر دریا بـــود.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نوشته ای خواندنی از امیرخانی پیرامون سمپاد

یالطیف

امیرخانی نوشته ای زیبا و منطقی و در عین حال منتقدانه نسبت به برخوردهای اشتباه دولتِ نهم در موردِ سمپاد نوشته است که انشالله با مطالعه ی آن لذت ببرید. همچنان ضعف های فرهنگی دولت که از ابتدای کار گریبان گیر ِ آن بوده است ادامه دارد و شاید... بهتر است نقدِ امیرخانی را بخوانیم که به نقدِ رفتارهای نادرست دولت ها با سمپاد و به خصوص دولتِ احمدی نژاد می پردازد. انشالله این نوشته به رویت مسئولین آموزشی و دولتی برسد.

-----

این پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان می‌نویسم -‌که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -‌که خدا نکند حنجره‌شان خش بردارد- که مدت‌هاست ناامیدم... این نوشته را می‌نویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی. 
این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهم‌ترین مولفه‌ی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هسته‌ای. این پاره‌خط نوشته می‌شود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامه‌ی بازرسی‌های دقیقِ صندوق‌خانه‌های نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماهه‌ی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هسته‌ای دست یافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌ای- می‌شود یک نهادِ آموزشی را -‌با سی و پنج سال سابقه‌ی درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبنده‌گان را برای شنیدن‌ش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضه‌ای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی می‌خواند! این پاره خط دستِ بالا یک میل‌گرد است که سرش یک تکه صفحه‌ی فلزیِ سیاه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیده‌ی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...

***
من -‌با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچه‌های تیزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصیلِ تیزهوش که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد به هم‌راهِ کم‌شمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسه‌ی پسرانه و دخترانه‌ای شویم که با هوش‌مندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌های شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -‌بخوانید عقب‌افتاده‌ها! روی درِ سرویس‌های مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی ره‌گذران، شلوغ‌کاری‌های ما را می‌دیدند، زیرزیرکی نگاه‌مان می‌کردند و برای بچه‌های سالم‌شان صدقه کنار می‌گذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسه‌‌ی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تله‌ویزیون و آزمایش‌گاه می‌چکید و معلمان‌شان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو می‌کرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولی‌ترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایش‌گاه‌های مدرسه‌ی پیش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهی مصادره شده بود... این‌گونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پای‌مردیِ نوجوانانی که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسم‌الله که نوشتم، تا همین تای تمت که می‌نویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه میز می‌خواهد و نه تخته و نه وایت‌برد و نه کامپیوتر و نه آزمایش‌گاه و نه حتا کتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمی‌خواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهره‌شان به نوجوانی می‌زد...
و که بودند این نوخاسته‌گان؟! ایشان قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به هم‌راهِ لی‌لیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتله‌ویزیون، سوگلی‌های علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر می‌شد و برای بچه‌های تیزهوش سخن‌رانی می‌کرد که "ما رجالِ دوره‌ی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت می‌شوید تا رجالِ ولی‌عهد -‌رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایده‌ای بود که در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانیِ غیرِعادلانه‌ای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا می‌کرد، به درستی رعایت می‌شد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت می‌کرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همه‌ی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دوره‌ی راه‌نمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات می‌شد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیش‌تر در مدرسه‌ی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافق‌نامه‌ی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌شان نهایی می‌شد و خودِ شاه که کم‌تر از جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمی‌شد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانش‌آموزانِ تیزهوش، به مدرسه‌ی خیابانِ الوند می‌آمد و... و نمی‌دانست که در میانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چین‌شده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچ‌وقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانش‌آموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ی ولی‌عهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همین‌ها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی می‌کردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال می‌دانستند که از موشک واجب‌تر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد بزرگ شدیم... 
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمی‌ش فقط با فیشِ عشق مانده‌گار می‌شدند. به‌ترین معلمانِ تهران بودند و کم‌ترین دست‌مزد را می‌گرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم می‌ایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درخت‌های کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ برکلی است، از روی سایه‌ی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص می‌کرد و ما می‌رفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوان‌مردی می‌کرد و از آن‌طرفی می‌افتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیش‌تر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسه‌ی حسن‌آبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آینده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌های جنگ و... غافل از این که نجارِ حسن‌آبادی، ارمنی است بالکل! ما این‌گونه قد می‌کشیدیم...
نیمه‌ی اولِ دهه‌ی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامه‌هامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه می‌ترسیدیم که مسوولانِ چپ‌گرای وقت با هر مدرسه‌ای خارج از نظامِ همه‌گانی مخالفت می‌کردند. زورشان به مدارسِ زنجیره‌ایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسه‌ی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمع‌مان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به هم‌دلیِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصیل و معلمانِ کم‌شمارِ قدیمی، ایده‌ای به کله‌مان زد. کلاس‌ها را تعطیل کردیم تا نمایش‌گاهی درست کنیم به نامِ دست‌آوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایش‌گاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغ‌التحصیلانی که قرار بود رجالِ ولی‌عهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیش‌تر به خاطر می‌آورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سه‌نفری‌شان به قاعده‌ی یک ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفری‌شان توی ترازو فیل را زمین می‌زد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریش‌شان یک معبد سیک را جواب می‌داد که از آن ریش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچه‌های زیرِ دست‌ش موش چنان تربیت کردند که از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه می‌داشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژه‌ای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چه‌گونه می‌شود در یک نیروگاهِ برق‌آبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبل‌ترها را جمع کرد و پروژه‌ای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمی‌دانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافه‌ی علمی داشت. قرار گذاشت عینکی‌ترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیم‌ش توی سالن و این پروفیلِ ریل‌مانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکی‌ترها که قیافه‌ی مسوول‌پسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لوله‌ی آزمایش‌گاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکی‌ترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمان‌سنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همه‌ی عینکی‌ها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکی‌ترین، یک‌هو زمان‌سنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکی‌ترها را بگیرد و جمع‌بندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشین‌ِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهل‌ش می‌دانند که این فشردنِ دکمه‌ی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکی‌ها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژه‌ی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفت‌های علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده ساله‌گی در تاریک‌خانه، عکسِ استروبوسکپی می‌گرفتم که هنوز هم فکر می‌کنم در بنیادِ نخبه‌گان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گرای وقت به مدرسه آمد، از بچه‌های گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهده‌دارِ توضیحات شود. بچه‌ها روی پیش‌رفته‌ترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامه‌ای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت می‌زد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تله‌ویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان می‌داد. برنامه را برای وزیرِ چپ‌گرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرت‌ش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همان‌جا حسابِ کار دست‌مان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمی‌شده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دهه‌ی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر که خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -‌و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامه‌ی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشن‌فکرترین روحانی ‌-‌شهید بهشتی-‌ باشد و در اروپا دکترای روان‌شناسی گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچه‌ها و نمایش‌گاه چشم‌ش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایش‌گاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوش‌های سپید را ندید و عینکی‌ترین‌ها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفه‌ایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفه‌ای که نسل شد. و امروز همه‌ی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پاره‌خط به صرافتِ تملکِ تکه‌ی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد. 
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژه‌ای که حجه‌الاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شان‌ش نمی‌افزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژه‌ای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخست‌وزیری و بعدتر ریاست‌جمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعه‌‌ی کیفی پیدا کنند و با ملاک‌ها و مناط‌های دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلی از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هیچ گربه‌رویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاری‌های سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پیشه‌ی قدیمیِ کم‌شمار و فارغ‌التحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دوره‌ی ولی‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل می‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادی‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیل‌مان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر هم‌کلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدال‌های طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچه‌های شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچه‌های تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغ‌التحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آب‌سالی‌ها صد در صد و در بعضی خشک‌سالی‌ها دستِ کم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهانی از بچه‌های سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشی‌ها تاب نمی‌آوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادی‌های سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشی‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم ره‌بری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوش‌مندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدی‌نژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشی‌ها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیش‌تر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها کشانده بودند که سمپادی بی‌دین است و سمپادی طراحی می‌شود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام می‌پرسیدند! می‌گفتیم از خاطرات‌مان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچه‌های دبیرستان می‌شستند و حالا هم خس خسِ سینه‌ی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را می‌خواستند آموزش و پرورش و از دین می‌پرسیدند! می‌گفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یک‌بار مصرف سحری داده می‌شود در مدرسه‌ی هشت‌صد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یک‌بار مصرف است؟ برای‌شان از آش‌پزخانه‌ی هیاتِ فارغ‌التحصیلان می‌گفتیم که آب‌کش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کف‌گیر دستِ دیگری است که همان‌جا پشتِ مبایل، نفت سوآپ می‌کند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سال‌های دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمی‌شود!از آن طرف سینه‌زنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته... 
می‌گفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغ‌التحصیلِ سمپاد متدین‌تر می‌شود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجی‌ها نیز مذهبی‌ند، اما مقایسه‌ی ورودی و خروجی نشان می‌دهد که مدارس سمپاد موفق‌ترند...
می‌گفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از کشور، کم‌ترین تغییر را دارند... همان‌ند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمره‌ی چهار نمی‌زنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبنده‌ی زورکی به گرده‌ی صورت‌شان نمی‌کشیم تا در دانش‌گاه روسری بگذارند مغزِ سر... می‌گفتیم مومن‌مان در خارج از کشور هم مومن است...
تا می‌گفتیم خارج از کشور، دوباره می‌خواستندمان و این بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها می‌پرسیدند! می‌گفتیم حالا که انسانِ آزاده‌ی سمپادی را نمی‌بینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان برای شما زیبایی است و در بازگشت‌شان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعده‌ی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع می‌رود و باز می‌گردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربه‌گیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر می‌گردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت می‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمی‌شود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجره‌ی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجه‌ی بی‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بی‌دادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برای‌شان از خارج‌نشینانی می‌گفتیم که هر سال به ایران می‌آیند و در این پروژه و آن پروژه کمک می‌کنند... برای‌شان از سیدعلی می‌گفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برای‌شان از کیا می‌گفتیم که مهم‌ترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنت‌‌های دانش‌گاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفه‌های علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانش‌جو درس می‌دهد... برای‌شان از بابک می‌گفتیم که در اخبارمان پزش را می‌دهیم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترین دانش‌مندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برای‌شان از عباس می‌گفتیم که صاحبِ پرشماره‌گان‌ترین نشریه‌ی علمی-پزشکیِ کشور است. برای‌شان از میثم می‌گفتیم که نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ویزیون‌مان نشان‌ش می‌دهیم که حس‌گر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گی کند و اختراع‌ش در سطحی است که بوش مجبور می‌شود در جلسه‌ی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخک‌ها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمی‌دهد که کارت ندارد!! 
برای‌شان می‌گفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد که همین گروهِ فارغ‌التحصیلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیش‌تر می‌داند...
برای‌شان می‌گفتیم و فایده نمی‌کرد... چرا که استعدادهای درخشان را آن‌جور که دوست داشتند، نمی‌دیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایش‌گاهِ اختراعاتِ روستای هچل‌تپه‌ی اروپا کف‌گیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغ‌التحصیل داریم که ادبی‌شان می‌شود مشهورترینِ جوانِ نسخه‌شناسِ ایرانی که پنداری بازمانده‌ی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد می‌داند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمی‌شان سه آرش‌ند که می‌شوند مهم‌ترین گروهِ آماتوریِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ی واقعی در نی‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوه‌هایی را نظامِ مدیریتیِ تنبل‌پرورِ کودن‌گمار، قدر نمی‌داند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرین‌شان جوان‌ترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلول‌های شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگه‌دنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی می‌کرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دوره‌ای بزرگ‌ترین قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سه‌لتی‌ش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرین‌ترِ بیماریِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژه‌ای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوش‌مند، نه خلاق که آزاده‌گی صفتی است که سمپادی را متمایز می‌کند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوان‌مردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ ره‌بر به پا می‌خیزد و آزادانه نظر می‌دهد و هوش‌مندانه نقد می‌کند...
نه... آخرین ایشان، جوان‌مردی دیگر است که به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدان‌جا که جوان‌مرد می‌رسد...
و حالا در انتهای این پاره‌خط که همان تای تمت باشد نه برای پاره‌خط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمی‌دانست آن‌قدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب می‌دانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فن‌آوری می‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمی‌کرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقه‌‌ی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولی‌عهد حفظ‌ش کردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعه‌ی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکه‌های انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینش‌ش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص می‌کرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه هم‌واره از فقدانِ امکانات و کم‌بود معلمِ چیره‌دست می‌نالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یک‌هو تبدیل می‌شوند به چهارده مرکزِ طلایه‌داران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که به‌ترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش می‌یافتند و امروز در ادامه‌ی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیه‌ها در جلساتِ خصوصیِ قطب‌الاقطاب گویا گفته‌اند که اصلا همین‌گونه جداسازی‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی می‌دانسته‌اند! 
باید از سمپادی بنویسم که موسس‌ش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایش‌گاه، سمپاد را برمی‌گزید، و از آن‌طرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، می‌پذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شایسته‌گی‌های لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد می‌آید که حتا تا به حال پای‌ش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخن‌رانی در نشست‌های علمیِ دهه‌ی فجر نیز دعوت نکرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سایه‌اش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژه‌ای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیه‌خوانِ قدیمی نیک می‌داند که مجلسِ تعزیه شریف‌تر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پاره‌خط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دسته‌ی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصله‌ی یک عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آرمان‌خواهی اعضاء

یالطیف

اما بخشِ دوم مطلب درباره ی آرمان خواهی. از گزندگی و لات بازی در کلام عذرخواهی می کنم. گفت به خودتان شک نکنید، مسخرگی در خودِ واقعیت است.

واقعیت بی پرده و عریانِ جامعه نویدِ بخشی از بچه های مذهبی را می دهد که گردنِ کلفت و بازوی نازک دارند. به همین منظور تا اطلاعِ ثانوی به کلیه ی کسانی که در رسته ی گردن کلفت ها و بازو نازک ها هستند توصیه می کنم واردِ آرمان خواهی نشوند و به تقویت گردن و تضعیفِ بازوی خود مشغول باشند. 

بچه هایی که سودایی آرمان خواهی دارند و می خواهند همه جا را یک باره گلستان کنند باید بدانند که مشکل ِ اول در این که کارشان نمی گیرد در خودشان است.

وقتی با ایشان درباره ی بزرگانِ علمی غرب سخن می گوییم چه حسی دارند و چرا؟ اگر من بگویم مثلا فروید این جوری گفته چه کار می کنند و چرا؟ اگر  کسی در برابر آن ها نظری مخالفِ اسلام ابراز کنند چه کار می کنند؟

این مساله در حال تبدیل شدن به یک معضل در جامعه است. نسلِ آرمان خواه بسیجی در حالِ حاضر با بخشی از جامعه ی نخبه، نه همه ی نخبگان البته، نمی تواند مفاهمه و گفتگو کند. من این مساله را خطر می دانم. نسبت به این موضوع احساس نگرانی می کنم.

رفقای مذهبی!، که علی العموم خواننده ی این مطالب هستید، اگر شما بخواهید آرمان خواهی را با همان پارامترهایی که در ذهن تان است در جامعه بسط دهید و نهادینه کنید، چاره ای ندارید مگر این که قادر باشید با آدم های این جامعه به گفتگو و مفاهمه بنشینید.

این کار بازوی شما را قوی می کند، زیرا توانایی پیدا می کنید که از گذرگاه منطق حرف های خودتان را بزنید و بقیه هم به عنوانِ اعضای جامعه روی حرف تان حساب کنند.

البته شرطش این است که گردن تان را نازک کنید. با گردنِ کلفت نمی شود تمدن سازی کرد و یا سودای آرمان خواهی داشت. شما باید بتوانید با مخالفینِ فکری خودتان کافه بخورید، بحث کنید، گفتگو کنید. این باعث می شود قبلا سوادت خودتان را، همان بازو، قوی کرده باشید و دیگر این که سعه صدر خودتان را نیز بالا ببرید.

بابا بقیه باید بفهمند این بچه مذهبی و بچه بسیجی که داری می بینی والله قسم حیوان درنده نیست. او هم انسان است مثلِ بقیه، احساس دارد، عاشق است، زندگی می کند، دوست داشتنی است. همه ببینند این بچه بسیجی و آرمان خواه دردِ جامعه اش را دارد، با بقیه رئوف و مهربان است، سرِ کسی داد نمی زند، با کسی مرافعه ندارد، اهل دعوا نیست. آن چه که برایش اهمیت دارد عقیده اش است و...

از همین جا اگر شروع کنیم و یک مقدار گردن های مان را نازک کنیم می توانیم با بقیه دیالوگ داشته باشیم. فعلا اینی که من می بینم مونولوگ است و این بی فایده است. تمام کسانی که اردوهای طرح ولایت و کوثر و از این جور چیزها می گذارند بواسطه ی خرجی که از بیت المال می کنند باید جوابگو باشند. یک عده بچه مذهبی را می برند یک منطقه ای که با هم باشند و کلاس داشته باشند و در هم بلولند که چه بشود. (بنده در این میان به شدت موافق و طرف دار اردوهای جهادی هستم البته!)

به جای این کارها برنامه ی بچه بسیجی ها را بگذارند اردوی تهران گردی. صد تا یا دویست نفر از بچه مذهبی را سازمان دهی کنند و بگویند آقا تو برو مثلا فروشگاه نشرِ مرکز توی باباطاهر، یا تو برو فروشگاه نشرِ چشمه توی کریمخان... به همین ترتیب توی یک کارویژه در تابستان به مدتِ یک ماه بچه ها را بفرستند توی این جور جاها؛ مثلِ پاتوقِ ادبی، هنری، نمایشگاه ها، پاتوق کتاب ها... فقط برای این که یاد بگیرند با جامعه ای که در آن زندگی می کنند تعامل کنند. کارِ فرهنگی را با تنفس توی اتمسفرِ مخالف تجربه کنند. این امر باعث می شود فردا که رفتند توی جامعه و یا واردِ بازار کار شدند یا توی خطِ زندگی افتادند بتوانند آرمان خواهی شان را آپدیت کنند. وگرنه بچه ها را ببرند آبعلی یا چه می دانم مشهد و یا توی پردیس ِ دانشگاه تهران... خب گیرم که چهارتا کلاس هم برای شان گذاشتند، چه فایده؟ از توی این کلاس ها چند تا متفکر و جوان خوش فکر آمدند بیرون؟ کسانی که بواسطه ی این کلاس ها در کارِ فرهنگی زبده شده باشند! کجایند؟ اساسا چنین کاری ناممکن است. توی یک فضایی که همه با هم موافق هستند و کلاس ها، هر چند با موضوعاتِ اساسی، توی مدتِ محدودی برگذار می شود، چگونه آرمان خواهی شکل می گیرد؟ مگر آرمان خواهی یا کارِ فرهنگی ریشه های انقلاب است که با دو واحد گذراندن بتوان در آن صاحب خبر شد؟ 

بهترین حالتِ رشدِ آرمان خواهی در شرایطِ نامتعادل است. سرمایه های مدنی ما کجا تولید شد؟ در جایی مثلِ انقلاب، یا در دفاع مقدس... یعنی در یک موقعیتِ نامتعادل. در همین فتنه ی اخیر چقدر درس بود که آدم می توانست فرا بگیرد؟ چقدر رشد بود توی همین مساله های بعدِ انتخابات؟. این یک کلاسِ آموزشی خیلی خوب، هر چند ناخواسته، برای رفقا بود که رشد یابند.

من منتقدِ رفتارهای خودمان است. من به تفکرِ اسلام اهل بیت تعلقِ خاطر دارم. برای همین نمی خواهم این تفکر بد، یا ناکارآمد جلوه داده شود. مطلبِ قبلی ام اشاره به همین دغدغه ی من داشت، متاسفانه نمی شد صریح نوشت و نام برد. به همین علت بود که بدونِ ذکرِ نام، خواستم برخی جریانات مریض و بیمارِ در خط دهی به آرمان خواهی را نقد کنم، جریان هایی که بسیار داعیه دارند. ولی این نوشته را خطاب به رفقای خودم که دغدغه ی آرمان خواهی و تمدن سازی دارند خیلی روشن عرض کردم و از آن ها خواهش می کنم شروع کنند به خوش تراش کردن و نازک کردن گردن های شان؛ دوست ندارم روزی را ببینم که خودمان به الجبار و غیرِ اصیل چنین کاری را می کنیم...

پس نوشت: سجاد گفت خیلی دلِ پری دارم که باید بگویم گل گفتی. هم طیفی های من البته آن هایی نبودند که در نوشته ی قبل هدف گرفتم. هم طیفی های من جونان دوست داشتنی بسیجی و مذهبی هستند که من نسبتِ به آینده ی آنان نگرانم. در نوشته ی قبلی روی سخنم با کسانِ دیگری بود و نه رفقای خودم، البته آن هم موردِ نقدِ من هستند؛ مانند این نوشته.

دوستِ دیگری به نامِ احسان که بنده افتخارِ آشنایی با ایشان را احتمالا ندارم نقدی را وارد نمودند. انشالله آقا احسان ایمیلی بدهند که از آن پل ارتباطی برخی حرف ها را منتقل کنم. علی الاجمال باید بگویم دسته بندی مذهبی، غیرِ مذهبی را دقیق نمی دانم و اگر در نوشتارم از آن استفاده می کنم مسامحتا و جهتِ تقریب به ذهن است. وگرنه چنین دسته بندی از اساس اشکال دارد. دیگر این که باید سعی کنم درست بنویسم، شاید این درست نویسی و بیانِ رئال ماجرا به تندنویسی هم بیانجامد. بنابراین تند یا صریح نویسی ذاتا پدیده ای شوم نیست، بلکه عیار آن در مقایسه با واقعیت سنجش می شود. منتها بابتِ بی ادبی باید بگویم حق با شماست، احساسم این است که چندجایی را با به کار بردنِ تعابیری سخیف نوشتم. از این بابت عذرخواهی می کنم، با وجود این که بخش هایی از نوشته ام را حذف کردم، باز هم ماحصلِ آن در برخی عبارات زننده شد. ولی من آن قدرها هم بی ادب نیستم، این زیاده روی در به کار بردنِ عبارت زننده که خودم هم بر آن اعتراف دارم موید حکمِ کلی من بابِ بی ادبی نیست. اساسا با یک نوشته نمی توان به این مهم پی برد. بی ادبی باید در پروسه ای از نوشته ها دیده شود، وگرنه قضاوت با یک نوشته داوری محکم و ثقه ای نیست. انشالله که دوستِ عزیزم باز هم خواننده ی مطالبم باشند.

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

برای آرمان خواهی باید به سه عضو توجه کنیم؛ رانِ پا، بازو و گردن. از این که می خواهم در مورد رانِ پا صحبت کنم به حسابِ بی ادبی ام نگذارید. وضعیت آرمان خواهی نسلِ مذهبی و بسیجی آن قدر اسفناک است که کمی بی ادبی را در مقایسه با وضعیت فاحشه وار آرمان خواهی خواهید بخشید. اوضاع به طرزِ فجیعی وهم آلود و غلط انداز است. حالِ آدم بهم می خورد از برخی از کسانی که به اسم عترت و قرآن، حالت عق آلود و کثیف و لجنی از تفکرِ خوارج نهروان را ترویج می کنند. خدا بر اینان ببخشد که از تمام خلج و فرج شان نام ِ آقا سوت می شود، در حالی که خود آقای آقاینند.

اسپرم ریختند توی نظریه ولایت فقیه ی امام خمینی و به قاعده  ی حالتی نمایی ولی فقیه ساختگی ساختند و خود هم یکی بالاتر از آن شدند. امروز هر کسی برای خودش دویست سیصدتا ولی فقیه را مثلِ بختک بر گذرگاه تفکر با دستمال ِ یزدی و اتوریته ی دین نگاه داشتند. شارب ها را کوتاه تر کردند، به حکمِ دین، ریش ها را آنکارد کردند، به حکم دین و...

جوان ِ بسیجی باید بداند که صداقت، اخلاص در عبادت به همراه خوب بودن، خوش خلق بودن، رعایت حلال و حرام خدا نهایتا او را از میان نیزارها عبور می دهد و به عنوانِ خدمت کار و شایدم میرابِ توالت ابن وهب معرفی می کند... دورد به شرفِ ابن وهب که سگِ مگسی ترین تفکر او شرف دارد به تفکراتِ خطرناکِ امروزی که شمه اش می شود؛ نفی غرب.

اگرم ماها به عنوان نسلِ جوانِ مذهبی آرمان خواه بخواهیم کاری انجام دهیم. باید از همسایگی لگن خاصره و آنجایی که بی ادبی محسوب می شود پاهایمان را کج کنیم و رانِ پای مان را به راه بیاندازیم و بی قید جفتک بیاندازیم. جفتک بیاندازیم به تفکراتِ مطلق و غیر نسبی. شروع ساختن یک تمدنِ منعطف،  با نسبی گرایی است. چگونه ممکن است کلِ عظمتِ تمدنی غرب را هیچ انگاشت و آن را خلاف و وهم آلود و غیر دینی دانست؟ چگونه ممکن است که کلِ این تمدن را زیرِ سوال برد؟ مگر آن ها انسان نیستند؟ مگر آن ها خیلی جاها بر اساس معرفتی  چون عقل و تجربه پایه ها را بنا نهادند؟ قبول دارم ما می خواهیم کارهای بزرگ تری بکنیم، ولی آیا تجربه و عقل ابزاری شیطانی است که بخواهیم کل غرب را نفی کنیم؟ جفتک بیاندازیم به نفی مطلق غرب.

خیر؛ این خیر به تمام خام اندیشانی است که فکر می کنند اوضاع ما خوب است و غرب از ما عقب تر است. غرب از ما جلوتر است. توی دو عرصه که من دارم به طورِ حرفه ای کار می کنم آن ها از ما پرکارتر، خلاق تر و خوش فکرتر هستند. در کیهان شناسی ریاضی ما در حد بز اطلاعات داریم و بسیار عقبیم. در عرصه ی رمان غرب امروز به شکوفایی رسیده است. رمان های زیبا، جهانِ داستانی خارق العاده، شخصیت های زنده و پویا و ساختاری محکم باعث شده است ما با آثارمان در حالِ دست و پا زدن هستیم. تا اطلاع ثانوی از توی ایران هیچ رمان نویس ِ خوبی متولد نخواهد شد. خدا رحمت کند جلال آل احمد را. اگر بود شاید یک کارهایی می کرد، ولی توی این نویسنده های حاضر هیچکدام شان رمان نویس نیستند؛ مگر تک و توکی که آن ها را باید از جریان نزارِ رمان نویس های مان جدا کرد. ما ایرانی ها بلد نیستیم رمان بنویسم. ما ایرانی ها در این زمینه عقب، ناقص الخلقه هستیم. برعکسِ غرب که با آثارِ درخشانش بر تارک رمانِ دنیا آقایی می کند.حتما بخوانید رمانِ کم مانندِ خانواده ی من و بقیه حیوانات را نوشته ی جرالد دارل، ترجه ی گلی امامی و ناشر هم انتشارتِ نیلوفر.

بازوها را باید قوی کرد. من به آینده امیدوارم. آینده از آنِ ماست. دنیا را در هم می نوردیم؛ شاید تا 2000 سال دیگر. برای این کار باید بازوهای قوی داشته باشیم. باید بازوهای مان را قوی کنیم. این بازوها نازک است.

جالب است کم بازوی بچه ها نازک است یک عده هم پیدا می شوند شالتاق کنان به طرزِ مشکوک و غیر اخلاقی تحجر تدریس می کنند و طالبانی گری تقریر می نمایانند. کفرِ آدم در می آید وقتی می بیند ایشان دمِ از ولایت می زنند و...

جفتک بزنید به این ها. این کار از ران بر می آید. بازوها را قوی کنید با خواندن و مطالعه کردنِ آثار پر افتخارِ غربی ها.

اما...

دوستِ بزرگواری فرمودند:

سلام. یه سوال دارم. چرا معمولا نوشته های شما هیچ نظری ندارن؟ به نظرم اینقدر طولانی و خارج از حوصله می نویسید که خواننده های خیلی کمی جذب مطالبتون می شن و کار اصلا به نظر دادن نمی رسه.

به نظرم باید در پستِ دیگری در موردِ گردن صحبت کنم. مساله ی گردن، ران پا و بازو با هم هم ارزند...

خرابه چراغونه امشب/ قناری غزل خونه امشب/ موهام فرش مهمونه امشب/ دلم خونه امشب.

آقا ببین که دارند دینِ بچه ها را می برند. برخی با بحث های انحرافی خود به نام دین دارند تمدن ِ اسلامی را نابود می کنند. آقا حیفِ شمشیری که می خواهید بر فرق کسانی بکوبید که مغرضانه تمدنِ اسلامی را زمین گیر می کنند.

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نامه به موسوی

یالیطف. دیشب نامه ی محسن حسام مظاهری به میرحسین را از اینجا خواندم. محسن حسام مظاهری در انتخابات به آقای موسوی رای دادند. من هم گفتم از ایشان حمایت کنم و سنگ هایم را با آقای موسوی وا بکنم. چون خودم در همین پست های پیشین خشتکِ بسیجی ها را پرچم کرده ام که چرا با مخالف خودش نمی تواند مفاهمه کند، لذا بد است آدم خودش پایبند نباشد. برای همین می خواهم نامه ای برای آقای موسوی بنویسم.

سلام آقای مهندس میرحسین موسوی

انشالله که در صحت و سلامت باشید. امیدوارم که در پناهِ ایزد تعالی به مقامات عالیه انسانی دست یابید. نمی دانم شما این روزها حالی از من می پرسید.

راستی گفتم من. اول بگذارید خودم را برای شما معرفی کنم. (از این به بعد می خواهم به جای شما به شما تو بگویم. این جوری با شما راحت ترم. این از احساس صمیمت من است با تو؛ عینِ حالتی که خیلی وقت ها خودم با خدا و مردان صالحش دارم.)

من میثم امیری بشلی اهلِ مازندرانِ هستم؛ فرزند کشاورزی روستایی. احتمالا آبا و اجداد من هم کشاورز و دامدار بوده اند. جد اندر جد هم روستایی هستیم. این را گفتم تا فکر نکنی از این دولتی ها هستم یا به نام دین دکان باز کرده ایم. خیر؛ ما دکانی توی روستایی داریم که آن هم تعویض روغنی است و اجاره می دهیم و هیچ ارتباطی با دین ندارد. در ضمن پدر ِ من هم نظامی بوده که سال هاست بازنشسته شده است. البته پدر ِ من از این سپاهی پاسدار نبود که پول بگیرد بیاستد، او ارتشی بود. الان هم مشغولِ کشاورزی است و هیچگاه در نظام سیاسی کشور هم کاره ای نبوده؛ همان طور که من. البته او در انتخابات به احمدی نژاد رای داد؛ همان بنده خدایی که 24 و نیم میلیون رای آورد و شما به پشم هم حساب نکردید. (این پشمی که این جا گفتم توهین آمیز نیست. لطفا این لینک را دانلود کنید، در این جا خودِ آقای منتظری در دقیقه ی سیزدهم  فیلم می گوید که به آقای بروجردی گفته بود که بقیه پشم نیستند و از آن جا که سخنان آقای منتظری نباید گزاف و سخیف باشد من این پشم را از آن جا استخراج کردم. تازه که شما مرجع تقلید شیعیان نیستید، در حالی که آقای منتظری این حرف را به مرجع تقلید شیعیان گفته بود.)

من الان دانشجوی کارشناسی ارشد ریاضی دانشگاه شاهد (همان دانشگاهی که شما طراحی اش کردی و خیلی از دوستان شما این جا استاد هستند) هستم. یک دوستی دارم که نامش سید حسین حسینی شکوه است و او در دانشگاه علم و صنعت دانشجوی ارشد فیزیک اتمی است، دوستی دارم در دانشگاه تهران به نام محمد فاضل حبیبی که او الان  دانشجوی ارشد فیزیک اتمی دانشگاه تهران است و شاگرد اول فیزیک دانشگاه تربیت معلم بود. دوستی دیگرم... می خواهم بگویم ما منتقد دیدگاه های شما هستیم. مدارک و عنوان های مان را گفتیم تا فکر نکنی هر کسی که جوات است با احمدی نژاد است. می بینی که این تحصیل کرده هایی  که توی چند خط نام شان نوشته شده است منتقد رفتارهای شما هستند. فقط این را بگویم من از بقیه دوستانم نرم تر با شما دارم صحبت می کنم؛ سید و محمد خیلی از دستت کفری هستند. می دانم که باز هم به پشم حساب می کنید. (آقای منتظری خودش گفته.)

من تا الان دو تا رمان نوشته ام. درست است که هیچ کدامش چاپ نشده است؛ اما بالاخره نویسنده ام. به قول ِ فرهاد جعفری نویسنده ام و شاید خوب ننویسم.  راستی فرهاد جعفری را که می شناسی کسی که پرفروش ترین رمان کشور را در چند سال اخیر نوشت و با رمانش در محافل معروف شد. او هم در انتخابات به احمدی نژاد رای داد. پس تا به حال دو تا نویسنده پیدا شدند که به شما رای ندادند. (نمی دانم چرا این صمیمت بین من و شما هی کم می شود. پس جمله ام را اصلاح می کنم:) دو تا نویسنده پیدا شدند که به تو رای ندادند. اگر یک جایی خواستی بگویی همه نویسنده ها از من حمایت کردند نام ِ من و فرهاد جعفری را قلم بگیر. بگو به غیرِ این دو نفر.

میر حسینِ عزیزم، سیدِ بزرگوار! در سراسر این نوشته بگردی هیچگاه کلمه ای نمی بینی که من به شما نقد داشته باشم، فقط خواستم از خودم دفاع کنم. نمی خواهم شما را نصیحت کنم و یا رفتارتان را نقد کنم. هر چند یک زمانی این کار را خواهم کرد، ولی این جا خواستم به عنوان یک دوست با شما صحبت کنم. چون تو خیلی به سن ِ پدرم نزدیک هستی. یعنی از او 3 سال بزرگتری؛ همان پدری که سال 78 بازنشسته شد. الان هم با شما صحبت می کنم با این حس که انگار دارم با پدری صحبت می کنم که برخی از رفتارهایش را نمی پسندم. چون تو پسر نداری، بنابراین عادت نداری که پسری با تو با لحن پسر و پدری باهات صحبت کند. شاید این کشفِ بابی باشد برای این که طرفدارانت با این لحن با تو صحبت کنند. 

آقای موسوی! نامه ی محسن حسام مظاهری به شما اشکالاتی دارد که آن را این جا بیان می کنم:

این جماعت به شما رأی داد که در آن مصاف بهتر می‌دانست‌تان؛ به نسبت آن دیگران و آن دیگر. شناختی که داشت به هر تقدیر این بود. آمد به میدان، تبلیغ کرد، هزینه داد. و ماند. نه طعن حریف کرد و نه مدح شما. نه سبز پوشید و نه یاحسین گفت.

به نظرِ من اشکال ندارد که کسی طرفدار شما باشد و سبز بپوشد. من نسبت به این مساله نقد دارم و معتدم این نقدِ آقای حسام مظاهری در انتخابِ زنگِ سبز را درست نمی دانم. به نظر من هیچ اشکالی ندارد کسی سبز بپوشد و یا حسین بگوید و من مخالفِ این رفتار نیستم، اگرم یک زمانی مخالف بودم اشتباه می کردم. چون مساله ی اصلی در این ها نیست، مساله ی اصلی جای دیگری است. اما حسام مظاهری نوشت:

این جماعت، در تمام این ماه‌ها، روزان و شبان سختی را پشت سر گذاشت. روزی صدبار مرد و زنده شد. با چشم باز دید. خون دل خورد. پیر شد. کمرش شکست. صدای‌ش گرفت. چشمش سوخت. جگرش آتش گرفت. فریادش در گلو خفه شد. (ولی درعین حال بزرگ شد. قد کشید. آبدیده شد.)

تن‌ش از باتوم جهل و بی‌تدبیری این سوی میدان کبود شد؛ و دل‌ش از دست خنجر لجاجت و بی‌منطقی شما خون. در میانه‌ی میدان زیستن عالمی دارد برادر! از دوسو تیغ را پذیراشدن به جنون بیش‌تر می‌ماند. و این جماعت مجنون‌صفت‌اند.

نمی دانید چه حسی دارد خواندنِ این جملات. نمی دانی... فهمیدم که نمی دانی... البته بگذار نقدت نکنم. 

ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوام‌فریبی و دکان‌بازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچه‌ی سبز و الله‌اکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانون‌شکنی و گردن‌کلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعه‌ی طوفان‌زده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمه‌ی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه این‌که خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچ‌کس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دست‌مان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان اداره‌ی کشور به جای هیجان و احساسات و بی‌منطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آن‌که خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بی‌منطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پی‌اش بودیم. 

باز هم بگویم که من به نقدی که شال سبز وارد می شود، نقد دارم. بحث، بحثِ شال سبز و الله اکبر نیست. بحث را منحرف نکنید آقای حسام مظاهری. میرحسین بزرگوار به این ها بگو که مساله ی اصلی چیست؟ نکند این ها پشم هستند. من به بخش های دیگری از نوشته ی بالا نقدِ جدی دارم؛ منتها می گذرم تا بگذرد. محسن در ادامه می گوید:

چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعه‌ی ۲۹خرداد خانه‌نشین شدیم.

 

و چه‌قدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاست‌مداری آینده‌نگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات می‌گفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایت‌ام انصراف می‌دهم. و خانه‌نشین می‌شدید و در این سیاست بی‌اخلاق ما، سنگ‌بنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت می‌کردید.

هر کسی که در اقوام ما، یعنی خانوده ی امیری ها به مقامی سیاسی و اداری دست یافته بود از شما حمایت کرد. یکی شان در همین دوران احمدی نژاد رییس دانشکده بود، ولی از شما طرفداری می کرد، فامیل های دیگری هم به همین منوال. آن هایی که در طول حیاتِ نظام سیاسی کشور به مقام و نوایی دست بافته بودند طرف دار ِ شما بودند. می خواهم بگویم هر وقت خاصی نام دولتی ها را بیاوری و آن ها را به یک چوپ برانی این ها را سوا کنی. راستی خودت می دانی از مجموعه ی دولت چقدر طرفدار داشتی. خلاصه مواظب باش دولتی ها را نکوبی چون خیلی های شان طرفدار شما بودند. البته این یارو هست 24 و نیم میلیون رای آورد، همین دکتره که رییس دولت است. تا می توانی بکوبش، تا می توانی لهش کن. هر طوری که پا می دهد تخریبش کن. بی خیال ِ دین ِ اسلام که می گوید آبروی کفار و اعدامی را هم باید حفظ کرد... او واجب الفحش است...!! واسفا!

نزدیک بود با بندِ زیر حامی جوان ِ شما آقای محسن حسام مظاهری چند دقیقه ای گریه کنم.  درست شنیدی من هم این قدر احساس دارم که بتوانم گریه کنم. آره ما هم دل داریم. ما هم انسانیم. ما هم یک ذره احساس داریم. میرحسین جان، عزیز دلم من هم عاشورای امسال برای ارباب گریه کردم. به خدا قسم دوست داریم بی ریا حسین و فاطمه را دوست داشته باشیم. ما هم از صفا بویی برده ایم. میرحسین من هم خسته ام. محسن حسام مظاهری را نکوبی. او دانشجوی جامعه شناسی دانشگاه تهران است. او هم به تو رای داده بود. ولی چقدر زیبا نوشته است، چقدر انسانی:

نمی‌دانم بین شما و خدای‌تان چه خبر است. نمی‌خواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاق‌سنج هم ندارم که دیگران را بسنجم‌. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همه‌ی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً‌ خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظه‌ای خلوت‌گزینی با خود و خدای‌ت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجه‌ای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:

صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساس‌شان روزی به شما رأی دادم حالا وامی‌داردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

بگذار میرحسین عزیزم یک چیزی بگویم. به عکس های زیر دقت کن:

چه می خواهم بگویم. می خواهم بگویم:

از روزِ بعدِ انتخابات تو و احمدی نژاد رفتارهایی داشتید. یک بار دیگر برگرد این دو رفتارها را مقایسه کن. یعنی کارهایی که تو کردی و حرف هایی که تو زدی و کارهایی که  مردی از جنس مردم انجام داده و حرف هایی که او زده است. برگرد این دو تا را مقایسه کن. ببین نتیجه اش چه می شود. حداقل فرقش این است که احمدی می تواند در انظار ظاهر شود، ولی تو چه. عزیز ِ دل ِ من تو نمی توانی بگویی همه ی کسانی که با تو مخالف هستند مزدورند، نگاه کن من کلی برایت مثال آوردم. از کلی آدم از خودم، از حسینی شکوه از محمد فاضل، از پدرم، از محسن... من هم دوست داشتم که تو هم می رفتی توی انظار عین ِ قبل از انتخابات حرفت را می زدی، دو چرخه سواری ات را می کردی، عزاداریت هم به راه بود. همه چیز هم درست می شد. می توانستی این طوری رفتار کنی... احمدی نژاد روز ِ بعد ِ انتخابات توی همان جملاتی که تو نادرستش می دانی و در همان پارگراف معروف خس و خاشاک، که بسیار در موردِ آن دروغ گفتی مثل ِ بیانیه 17، گفت:

«در انتخابات ایران 40 میلیون نفر خودشان بازیگر اصلی و تعیین کننده اصلی بوده‌اند. حالا چهار تا خس و خاشاک این گوشه ها کاری می کنند بدانید این رودخانه زلال ملت جایی برای خودنمایی آنان نخواهد گذاشت. 70 میلیون ملت ایران و 40 میلیون شرکت کننده در انتخابات همه عزیزند، همه ملت ایرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت ها به پایان رسید و دوره دوستی‌ها و ساختن‌ها آغاز شد»

تو چه پاسخی به آن دادی، همانی را که من پر رنگ کرده ام... مردم را به نام راهپیمایی سکوت ریختی توی خیابان...

احمدی نژاد دیگر نگفت. مشغول ِ کارش شد. اگرم وزارت اطالاعات کاری انجام داده هم باید انجام می داده. زیرا وظیفه داشته که امنیت را برقرار کند. تو که انتظار نداری برخی از چهره های برجسته حامی تو توی خانه های تیمی شان اسلحه داشته باشند و وزارت اطلاعات بی غیرت به آن ها نگاه کند...

راستی در مورد ِ خون های ریخته شده. محسن حسام مظاهری حرف هایی زد. نمی دانم قبولش داری یا نه. من یک بخشی اش را قبول دارم:

و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمه‌های آشوب برخاست، تدبیر می‌کردید که این راه فرجام‌ش کجاست؟ و نمی‌گذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق می‌کند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله می‌کردی و عقب می‌نشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی می‌گزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاد و رگ‌های برآمده‌ی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت می‌کردی با خود، به میدان می‌آمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباه‌ت در باور به تقلب و اشاعه‌ی آن معترف می‌شدی. و چه‌قدر آرزو کردیم کهولت سن آن‌سان متأثرت نمی‌ساخت که این هلهله و غلغله‌ی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگ‌های در کمین آبادی نبینی. و چه‌قدر آرزو کردیم حس مادری‌ات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریف‌ت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)

من فکر نمی کنم این خون ها توسطِ حامی های تو و احمدی ریخته باشد. این ها از اسلحه هایی مشکوک خارج شد. هر چند مدتی است که شما به چیزی به نام توطئه اعتقادی نداری. یعنی از دیدِ شما امکان ندارد که کسی از بیرون مرزها اسلحه به دست بگیرد و برای انداختن تفرقه از دو طرف آدم بکشد.کسی را زیر بگیرد...

میرحسین احمدی چند روز قبل به همکارانش... شاید خوشت نیاید من این قدر از احمدی بگویم. اشکالی ندارد حداقلش این است که برای تزکیه نفس خوب است. بگذار عین خبر را بیاورم:

حجم بالای فعالیت دولت همزمان با تخریب بی سابقه زحمات دولتمردان توسط برخی رسانه ها و جریانات سیاسی، باعث ناراحتی و دلسردی تعدادی از مسئولین اجرایی کشور شده است. 
در همین زمینه خبرنگار جهان با خبر شد، چند تن از وزرا و معاونین رئیس جمهور در حاشیه یکی از جلسات هیات دولت، به دلیل کثرت تخریب ها همزمان با حجم زیاد فعالیتها بویژه برنامه های سنگین سفرهای استانی به رئیس جمهور گلایه کردند. 
بنابراین گزارش، رئیس جمهور با اشاره به رسالت اصلی دولت در خدمت کردن به مردم ضمن بیان سخنان روحیه بخش به این افراد اعلام داشت: همه ما باید بی تفاوت به حجم گسترده تخریبها علیه دولت در مدت باقی مانده تمام تلاش خود را برای خدمت کردن به مردم به کار ببریم و خستگی و دلسردی در این شرایط معنایی ندارد. 
رئیس جمهور به شوخی عنوان کرد: چند وقت پیش ساعت 10 شب با یکی از وزرا کار داشتم بعد متوجه شدم به منزل رفته است. تلفنی به او گفتم چه معنا دارد در این دولت کسی ساعت 10 شب در خانه باشد! 
رئیس جمهور در ادامه از این افراد خواست با قوت به کار خود ادامه دهند و افزود:اگر فعالیتهایمان برای رضای خدا باشد خستگی معنایی پیدا نمی کند.

تو را خدا کمی توجه کن. او هم از انسانیت بو برده است و مردی شرافتمند و خوش قلب است؛ با همه ی خامی هایش. من منتظر آغاز شدن دوران دوستی ها هستم... ای کاش دوران رقابت ها به اتمام برسد. همه اش فکر نکن بقیه مثل احمدی نژاد سیاه هستند. نه آن هم خاکستری است؛ مثل ِ خودت، مثل ِ خودم، مثل ِ خودش. حالا یکی کدرتر و دیگری روشن تر.

با آرزوی توفیقات الهی

یاعلی

پس نوشت: عکس های آقای موسوی مربوط به قبل از انتخابات و عکس های آقای احمدی مربوط به بعدِ انتخابات است. ضمنا من پس فردا بخش دوم امتحان جبر پیشرفته را باید امتحان بدهم، با این 230 دقیقه ای که پای این مطلب صرف کردم، بیافتم گردنِ آقای موسوی است. بالاخره این همه چیز را گردن او انداختیم، این هم رویش.

دیگر این که تازه مطلبِ آقای ا.ح.ن را من بابِ تحت الحنک دیدم و نقد ایشان را بابتِ آن جمله وارد می دانم و ممنونم از کسانی که مطالبم را با دقت می خوانند و تصحیح می کنند. آن مساله ی دعا را هم کلا حذف کردم برای جلوگیری از به وجود آمدن شبهه و تمسخر؛ هرچند والله اعلم. البته روحِ مطلب در خاتم کاری حواشی آن نیست!


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

درباره مخملباف


یالطیف

در موردِ محسن مخملباف مصاحبه های زیادی را خواندم. حتی مجله ی اصلاح طلب شهروند امروز هم در شماره ی 18 خود به مخملباف پرداخته بود و او را نقد کرد.

شهروند امروز در این پرونده به مخملباف تاخت.

بگذارید بخشی از آن نقدها را در این جا منتقل کنم. این جملات را محسن آزرم نوشته که به نظرم نقدی درست و به جاست:

هر هنرمندی نیز ریشه در خاکی دارد و به همین علت ویژگی و بوی خاص آن خاک را می‌گیرد. اما مصرف‌کننده ثمره هنرش، همچنان‌که میوه درخت پسته، نمی‌تواند به خاک آن درخت محدود بماند. حتی می‌توانیم پسته را در خاک فرانسه هم بکاریم و پسته‌ای داشته باشیم با طعم فرانسوی و همچنان پسته، پسته باشد. چرا نه؟!
چرا فکر می‌کنید که خدا فقط می‌خواسته ما ایرانی‌ها را خلق کند و از روی اشتباه کشورهای دیگر را آفریده و فقط این ما هستیم که عزیزکرده‌های خداییم و بقیه دشمنان او... این مرزهایی که می‌کشیم و قضاوت‌هایی که می‌کنیم که چه کسی پایش را از دایره گذاشت بیرون، چه کسی از حوزه نظام ارزشی که ما ایرانی‌ها تعیین کرده‌ایم، فراتر رفت، این یکی رفت به خارج پناهنده شد، پس بد است.
بشری را نسبت به آلام بشری تحریک کنی. نه اینکه عقده‌های شخصی‌ات را، دایره‌های تنگ نظری‌ات را انتشار دهی. وقتی قلم‌مو را در دستت می‌گیری و وارد حوزه وسیع رنگ و فرم می‌شوی، از خودت بپرس آیا مضمونی که داری خاله‌زنکی نیست؟

وقتی رسانه‌ جمعی دست توست، باید درد بشری را مطرح کنی. باید سلسله اعصاب حساسیت بشری را نسبت به آلام بشری تحریک کنی. نه اینکه عقده‌های شخصی‌ات را، دایره‌های تنگ نظری‌ات را انتشار دهی. وقتی قلم‌مو را در دستت می‌گیری و وارد حوزه وسیع رنگ و فرم می‌شوی، از خودت بپرس آیا مضمونی که داری خاله‌زنکی نیست؟
آیا می‌شود زمانی در وطنم ایران، هویت ملی ایرانیان به هویت قومی و سیاسی و جناحی آنها بچربد. یعنی ما به عنوان یک ملت، منافع ملی‌مان را مقدم بدانیم بر منافع جناحی و شخصی و فرقه‌ای و صنفی. این یک رویاست، از قدیم گفته‌اند آرزو بر جوانان عیب نیست ما که دیگر پیر شدیم؛ اما چه می‌دانی شاید یک روزی شد.

این هم از جملاتِ امیر پوریا:

مجموعه این فراز و فرودها، از مخملباف جز شبحی از یک نام همیشه مطرح و مهم ولی از حالا به تاریخ پیوسته در هنر و سینمای ما چیزی به جا نمی‌گذارد. تاسف و اینها هم تا زمانی که چنین یکطرفه است و از سوی خود او با واکنشی جز برآشفتگی و پرخاشگری معمولا غیابی علیه نوشته‌های ما رو به رو نمی‌شود، سودی به حال کارنامه آن جوان نابغه 20 سال پیش نخواهد داشت. این درست است که نبوغ هرگز ته نمی‌کشد، اما می‌تواند همان گونه که آدمی را به اوج‌های مقطعی رساند، به زمین گرم هم بزند و عامل ارتقا و سقوط را یکی کند.

 

از عوارضش از جمله این است که هیچ گاه فرصت پذیرش خطا را به خودت نمی‌دهی، مگر آنکه بخواهی هربار نسبت به خطاهای عموما ایدئولوژیکی  که در گذشته خود می‌یابی، واکنش تندی نشان بدهی و باز بگویی این بار دیگر مطلقا دارم درست می‌اندیشم و درست پیش می‌روم. تابعیت کور فرانسه، از جلوه‌های همین عوارض بوده. خب، تمامی که ندارد؛ ایستگاه بعدی کجاست؟ به تخریب کدام ایده درخشان یا خدشه‌دار کردن کدام هویت فردی و اجتماعی و فرهنگی قرار است بینجامد؟ کسی یادش هست که وقتی دوست قهرمان درب و داغان فیلم عروسی خوبان در آتلیه عکاسی‌اش از دختر جوانی عکس بی‌حجاب می‌گرفت، حاجی به طعنه به او می‌گفت «قرمساق شدی»!؟

امیر قادری در این پرونده جملاتِ مهمی دارد:

به هر حال می‌تواند یک نسل را تباه کند. این جمله یوسفعلی میرشکاک را تا به حال 10 دفعه نقل کرده‌ام، خدا عمر و تریبونی بدهد که صد بار دیگر هم نقل‌‌اش کنم: مخملباف از سطحیت مسلمانی، به سطحیت روشنفکری رسیده بود. و راست‌اش را بخواهید، این حکمی است که درباره بسیاری از تصمیم‌ها و واکنش‌های دیگرمان هم صادق است. چه وقتی سرگرمی را کنار می‌گذاریم و چه وقتی به بدترین شکل سراغ‌اش می‌رویم و ترویج‌اش می‌کنیم. چه وقتی... می‌ترسم هر مثالی بزنم و گرفتاری درست شود. خلاصه نتیجه سطحیت و تندروی در اولی، همیشه شده دومی، که کاملا قطب مخالف‌اش است و با این وجود، هیچ دردی ازمان درمان نمی‌‌کند. گیرم لباس‌اش عوض شده باشد. 

حالا که اما بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم که اصلا شاید دلیل موفقیت و برد مخملباف، همین شعار دادن و سطحی‌گرایی‌اش بود. چه در مضمون و چه در اجرا. ذهن منتقد و جامعه‌شناس و شاعر ما، برای درک و دریافت شعارهای متنی و فرمی، آماده‌تر بود. همه یک نماد گل‌درشت را سریع‌تر می‌گرفتیم و درک می‌کردیم تا ایده‌ای که از دل یک داستان، به ظرافت بیرون کشیده شود. نیمه اول فیلم‌ تجاری «دستمزد» مجید جوانمرد و سکانس تونل وحشت «دیوانه‌وار» کامران قدکچیان و حضور بهرام رادان در «ساقی» محمدرضا اعلامی، خیلی واقعی‌تر از همه اشارات هنرمندانه جعلی و شعارهای نسبی‌گرایانه و ایده‌های فانتزی فیلم‌های مخملباف بود. فاصله میان چیزی که خوب یا بد، به هر حال وجود دارد و با آدم بزرگ می‌شود، چیزی که الصاق می‌شود و اضافه می‌شود و چون جای وصله‌اش معلوم است، همه می‌توانند آن را ببینند. پس برایش دست می‌زنند و هورا می‌کشند.

جملاتِ آرش خوش خو هم شنیدن دارد:

اتمسفر آرمان‌گرای آن دوران او حضوری متفاوت داشت. فیلم‌های او در تضاد با فضای ایده‌آلیستی آن سال‌ها، هجوم سنگدلانه- و البته فرصت‌طلبانه- واقعیت خشن و خشونت واقعی بودند. این مخالف‌خوان پرهیاهو، از غافلگیر ساختن و شوکه کردن مخاطب لذت می‌برد. شیفته شکستن تابو بود، چه وقتی به عنوان سینماگر مطلوب و پراستعداد بچه مذهبی‌ها، پرچمدار سینمای ایدئولوژیک شد و صراحتا عنوان داشت که حتی از ایستادن در کنار نام‌های بزرگ سینمای روشنفکرانه، ابا دارد و چه وقتی در یکی از آن گردش‌های مستمر و پرشمارش، از آن پایگاه فاصله گرفت و به جای ساخت فیلم‌های ایدئولوژیک، مجموعه‌ای از فیلم‌های افشاگرانه، جاه‌طلبانه و جنجالی را در یک فاصله زمانی 8-7 ساله (1372-1365) تولید کرد. وجه آیزنشتاین‌وار او جای خود را به یک فرانچسکو رزی کوچک داد، با ته‌مایه‌هایی از دامیانو دامیانی و کاستا گاوراس.

در آن دوران ما تشنه حضور یک فیلمساز معترض و افشاگر و صریح بودیم. فیلم‌های فرهیخته‌وار و انتقادی مهرجویی (اجاره‌نشین‌ها، هامون و بانو) برای طبع جوان ما بیش از حد اشرافی و بورژوا مابانه محسوب می‌شد و صداقت تکان‌دهنده کیمیایی نیز برای طبع خام ما، از مد افتاده بود. مخملباف با دستفروش، عروسی خوبان، شب‌های زاینده‌رود و هنرپیشه دقیقا آن چیزی بود که ما احتیاج داشتیم. هوشمندی ژورنالیستی فیلم‌هایش آنچنان فراگیر بود که نمی‌گذاشت سطحی‌بودن فیلم‌هایش، آزارمان دهد. نمایش او از فقر، روابط غیرانسانی در حاشیه‌های جنوب شهر که با میل گروتسک‌وارش در نمایش جنبه‌های حیوانی انسان‌ها و گرفتن تصاویر دفرمه از آنها تشدید می‌شد، دستفروش را همچون آواری بر سر بیننده خوش‌خیال آن دوران خراب کرد. دو سال بعد، عروسی خوبان، دیگر کاملا ما را از خود بیخود کرد.

در این میان حرفِ مسعود ده نمکی را هم نباید فراموش کرد:

برای مطالعه روحیات و تحولات فکری مخملباف کافی است به «توبه نصوح» و «سکس و فلسفه» نگاه کنید زیرا این دو فیلم میزان و تراز خوبی است برای بازنگری. البته قطعا در این میان عوامل شخصی و سیر تکامل فکری قابل ملاحظه‌ای نیز وجود دارد. یکی از این عوامل «برنتابیده شدن» مخملباف از «عروسی خوبان» به بعد است؛ هنرمند متعهدی که حاضر نبود با بیضایی در اکتسریم لانگ‌شات بایستد و مهرجویی را به خاطر موفقیت فیلمش تحسین کند. به حضورهای متعدد او در کن که نگاهی بیندازیم می‌بینیم هر سال تغییر کرده تا اینکه بالاخره امسال دیگر کاملا تغییر کرد و نماد پذیرش یک هویت جدید شد. او تنها در حوزه هنری «مخملباف» بود چون می‌خواست یک بچه‌مسلمان متفاوت باشد اگر نه در عالم روشنفکری که روشنفکرتر از او فراوانند.

 

همانطور که نمونه‌اش را در «فریاد مورچگان» دیدیم موقعی که رفت حرف‌های اومانیستی بزند، ناموفق بود به این دلیل که در مورد اومانیسم، عشق، سکس و... خود غربی‌ها خیلی قشنگ‌تر از اینها حرف زده‌اند و می‌زنند. با همه اینها مخملباف هنوز در داخل کشور ما «متفاوت» به حساب می‌آید چون بعضی فکر می‌کنند به گونه‌ای حرف‌های جهانی می‌زند و مطالبات عمومی انسان را فارغ از مرزها و ایدئولوژی‌ها طرح می‌کند، اما واقعیت این است که عملا این مسائل در آثارش درنیامده و فقط اخیرا به نوعی نگاه شاعرانه و انسانی در فیلم‌هایش نزدیک شده، آن هم فقط در محتوا و در فرم هنوز درگیر تعارض شخصیتی با ایدئولوژی‌های قبلی‌اش است و در نتیجه با هر فیلم که جلو می‌آید یک پرده را می‌درد.

البته دیگرانی هم در آن پرونده قلم زدند که می توانید به آن رجوع کنید و بخوانید.

اما من دلم راضی نمی شد. احساس می کردم چرا باید مخملباف به عنوان جوانی مستعد و هنرمند این چنین سست شود و برگردد... تا این که مصاحبه ی امیرحسین فردی داستان نویس معاصر و از رفقای قدیمی محسن مخملباف را دیدم. این را بگویم امیرحسین فردی رمان معروفی به نام اسماعیل نگاشته است و البته 24 سال است که مسئول کیهان بچه هاست.

این یکی از صادقانه ترین و زیباترین مصاحبه هایی است که من دیدم. کسی به سوالات حسین قدیانی پاسخ می دهد که خیلی راحت و بی پیرایه آن چه را در مورد مخملباف می داند را ما در میان می گذارد. هر چند من پاسخ تمام پرسش هایم را نگرفتم، ولی این مصاحبه واقعا کارگشاست و کلی حرف دارد. می توان نامش را گذاشت مخاطرات آرمان خواهی.

محسن مخملباف  را خیلی دوست دارم، ولی ای کاش او هم کمی خودش را دوست بدارد. امیرحسین فردی در این مصاحبه از آینده ی تلخ مخملباف سخن می گوید، ولی من از خدا می خواهم گمشده ی اصلی مخملباف را به او بچشاند. چه می شد اگر مخملباف عوض می شد! لحظاتی از این مصاحبه را با اشک گذارندم. خدایا... خدایا... خودت عاقبت ما را زندگی در اتمسفر اهل بیت قرار ده.

و اما این مصاحبه ی خواندنی که من فقط بخش مربوط به مخملبافش را در این جا آوردم: 


جناب فردی! شما در گذشته با محسن مخملباف سابقه دوستی و همکاری داشتید. چرا مخملباف عوض شد؟

اتفاقا مخملباف اصلا عوض نشده! آن زمان هم تند و عصبی و یکدنده و پرخاشگر بود، حالا هم همین خصوصیات را دارد.

ولی آن دوره علیه ضدانقلاب تند بود و الان علیه انقلاب.

برای محسن، تند بودن ملاک است، نه انقلاب و ضدانقلاب. مشکل او این بود که قبل از تهذیب نفس و تحصیل اخلاق پا در گلیم فرهنگ و سیاست گذاشت و الا الان هم محسن، همان محسن حوزه هنری است. الان هم دارد فحش می‌دهد،‌ آن زمان هم ناسزا می‌گفت. فقط مخاطب داد و بیدادهایش فرق کرده.

از آن روزها بگویید؛ تاریخ جالبی است.

سال 58 به همراه فرج‌الله سلحشور از مسجد «جوادالائمه(ع)» رفتیم خیابان فلسطین شمالی، حوزه اندیشه و هنر اسلامی. قرار بود در حوزه، بچه‌های انقلابی به جای فعالیت‌های کوچک، کارهای بزرگ‌تری بکنند. ما رفتیم و آنجا عضو شدیم. من مخملباف را 3-2 ماه بعد از اینکه رفتیم حوزه دیدم.

نخستین برخوردتان با مخملباف یادتان هست؟

جلسه قصه داشتیم. این سمیرا خانم آن موقع بچه قنداقی بود در بغل محسن. یک دست مخملباف، سمیرا بود، یک دستش کتابی به اسم «ننگ» که مجموعه داستان بود. جلد سفیدی هم داشت که وسطش با جوهر مشکی شده بود. با بچه آمده بود جلسه قصه. ما در حوزه می‌خواستیم مسیر تاریخ را، جهت‌گیری‌های دنیا را عوض کنیم؛ زود، حوصله هم نداشتیم! آن زمان آرمانگرایی در اوج بود.

آن زمان چه کسانی در حوزه بودند؟ مجید مجیدی ؟

نه مجید بعدا آمد.

میرشکاک بود؟

اینها بعدا آمدند.

سیدمهدی شجاعی؟

او هم بعدا آمد و خیلی هم در حوزه نماند، تا آنجایی که من خبر دارم. نخستین روزی که وارد حوزه شدم، دیدم یکی دارد تابلو می‌کشد. خسروجردی کار می‌کند و لطیفه می‌گوید. علی رجبی هم بود؛ پسر مرحوم دوانی، داشت نقاشی می‌کرد. چند تا خانم هم بودند که اسم‌شان یادم رفته. البته خیلی‌های‌شان چهره نشدند. دفتر ما در حوزه‌ اندیشه و هنر اسلامی، خانه قطبی بود که رئیس سازمان رادیو- تلویزیون دوران شاه بود. در سال 61 گفتند حوزه باید برود زیر نظر سازمان تبلیغات اسلامی. بعضی از دوستان سر همین جدا شدند بویژه که واژه زمخت«تبلیغات» خیلی با هنر جور درنمی‌آمد و فکر می‌کنم بچه‌های منتقد حرف‌شان حق بود و کار حوزه را دستخوش مدیریت‌های سلیقه‌ای سازمان تبلیغات می‌کرد. بعد هم آقای زم آمدند. من البته بنای جدا شدن از حوزه را نداشتم و به حوزه تعلق‌ خاطر داشتم بویژه که با بچه‌های حوزه هم دوست شده بودیم. در آن مقطع یک پرسشنامه‌ای به ما دادند و یکی از سوال‌ها این بود که شما تا به حال در عمرتان گناه کرده‌اید؟!!

حالا گناه کرده بودید یا نه؟

چه جوابی می‌دادم؟ اگر نمی‌گفتم گناه کرده‌ام، این خودش گناه است. اگر می‌گفتم گناه نکردم، این هم دروغ است. من مات و مبهوت مانده بودم که این سوال از کجا درآمده! و همان‌‌جا احساس کردم حوزه جای من نیست و این آدم‌ها با این بینش می‌خواستند در حوزه مدیریت کنند روی یک عده هنرمند نازک طبع! جالب اینجاست که مخملباف پشت‌سر این چیزها بود و حمایت می‌کرد. خلاصه! من با دلی گرفته آمدم کیهان.

چه سالی؟

61. از حوزه تا کیهان، پیاده آمدم. دفتر کیهان را هم بلد نبودم.


با چه واسطه‌ای آمدید کیهان؟

دوستانم آنجا بودند؛ آقای رخ‌صفت به من گفت سردبیر کیهان بچه‌ها از اینجا رفته و حیف است که مجله به حال خود رها شود. رخ‌صفت گفت: تو می‌توانی مجله را سرپا نگهداری. فضای باز کیهان برایم در مقایسه با فضای بسته حوزه خیلی جالب بود و در کیهان ماندگار شدم. بعد هم در جلسه شورا گفتند کسانی که در 2جا کار می‌کنند باید یک شغل داشته باشند، منظورشان من بودم! و من هم کیهان را انتخاب کردم. مخملباف هم گاهی می‌آمد.

در نامه‌ای که اخیر به مخملباف نوشته بودید، این احساس می‌شد که مخملباف حتی زمانی هم که مثلا خوب بود، بد بود. به خاطر همان که اشاره کردید؛ بدون تهذیب آمده بود سراغ سیاست.

مخملباف زیاد مهم نیست. از نظر من هم خودش چندان اهمیتی ندارد ولی سوژه خوبی است تا برای تندروها و افراطی‌ها سرمشق شود. مهم‌ترین مشخصه مخملباف، تندروی‌اش بود؛ یک تندروی وحشتناک و غیرقابل اغماض. به‌عنوان نمونه ما یک کلاس گرافیکی در حوزه داشتیم که دانشجویان جذب آن شده بودند. من در دفتر کارم نشسته بودم و یکدفعه دیدم از حیاط حوزه صدای عربده و داد و بیداد می‌آید. من در آن زمان مسؤول حوزه بودم و هر دوطرف، چه بچه‌های سازمان تبلیغات، چه بچه‌های حوزه روی شناختی که از من داشتند در دوره انتقال، مرا کردند مسؤول حوزه. من آمدم بیرون دیدم محسن دارد فحاشی می‌کند و حرف‌های رکیک می‌زند. به محسن گفتم: چی شده؟ گفت: چشمت روشن! بعد یک فحش خیلی بد به دانشجوی پسری داد که داشت با یک دانشجوی دختر، خیلی محترمانه صحبت می‌کرد. گفتم: چه اشکالی دارد؟ گفت: حوزه جای این قرتی‌بازی‌ها نیست. بعد گفت: اینجا یا جای من است یا جای اینجور کارها. من گفتم: حوزه جای کار هنری است و اینها دارند در حوزه هنرشان با هم حرف می‌زنند. بعد هم گذاشت، رفت. مخملباف یک چنین روحیه‌ای داشت. من هنوز دلم برای آن پسر دانشجو می‌سوزد. محسن، شخصیتش را خرد کرد. همین‌طور آن دختر را.

و حالا همین مخملباف«سکس و فلسفه» را می‌سازد.

محسن می‌گفت زن حق ندارد جورابش پاره باشد. همه اینها را می‌گفت ولی نماز نمی‌خواند. گاهی هم که می‌آمد نماز، با اکراه می‌آمد. خوب یادم هست که سرسری می‌خواند. خیلی وقت‌ها که اصلا نماز نمی‌خواند.

مخملباف علاوه بر اینکه چند صباحی یک رفاقتی با پدر ما داشت، همسایه ما هم بود. مادرم تعریف می‌کند که خانم مخملباف می‌آمد خانه‌ ما و از محسن شکایت می‌کرد که نمی‌گذارد ما روی فرش بخوابیم و می‌گفت مسلمان باید در جای زمخت زندگی کند.

خیلی رفتار غیرمتعارفی داشت. البته بخشی از رفتارش به خاطر این بود که مخملباف نه کودکی کرد نه نوجوانی و نه جوانی. در همان بچگی خیلی مشکل داشت؛ مشکلات خانوادگی و مشکلات دیگر. بعد هم در سن 17سالگی افتاد زندان و به خیال خودش قهرمان شد.

ماجرای برخوردش با مستخدم حوزه چه بود؟

حوزه باغ بزرگی داشت و نیاز به باغبان داشت. این باغبان‌ها از قبل در حوزه بودند و کاری هم به کار کسی نداشتند. با خانواده هم بودند و در یک گوشه حوزه 2 تا اتاق داشتند و با زن و بچه زندگی می‌کردند. یک روز مخملباف گیر داد که ما باید اینها را بیرون کنیم؛ اینها جاسوس هستند و ستون پنجم ضدانقلابند. من به محسن گفتم: روی چه حسابی همچین حرفی می‌زنی؟ و بر فرض که چنین باشد، آیا این وظیفه ماست؟ مگر مملکت قانون ندارد؟ من این حرف‌ها را که زدم محسن عقب‌نشینی کرد. 2 روز بعد گفت: باید شورا تشکیل شود که اینها را بریزیم بیرون یا نه. بعد هم رفت آنقدر در مخ این بچه‌ها خواند که شورا قبول کرد اینها را از حوزه به طرز بدی انداختند بیرون. بعد هم باغ حوزه شروع کرد به خشک شدن. نه باغبانی آوردند نه کسی به گل‌ها آب می‌داد. من واقعیتش روزی یکی- دو ساعت کارم شده بود آبیاری درختان و گل‌های حوزه. محسن استاد این بود که عواطف آدم‌ها را زیر پایش له کند. من یک روز به شوخی به مخملباف گفتم: محسن! اگر روزی کسی را پیدا نکنی، با چه کسی دعوا می‌کنی؟ سمیرا آن موقع تازه راه افتاده بود، گفت: با این سمیرا دعوا می‌کنم، اینقدر دعوا می‌کنم تا خودم را تخلیه کنم. بله، همچین آدمی بود. سرهمین من می‌گویم محسن هیچ تغییری نکرده.

آن زمان حال ضدانقلاب را می‌گرفت، الان...

الان دارد حال خودش را می‌گیرد. پیش‌بینی من برای محسن، آینده‌ای بسیار خطرناک و تاریک است و روزگار خوبی نخواهد داشت. محسن الان دارد خودزنی می‌کند.

آخرین باری که مخملباف را دیدید، کی بود؟

هفته‌های منتهی به پایان جنگ.

کجا؟

آمده بود این اواخر اطراف مسجد جوادالائمه(ع). آنجا زندگی می‌کرد. آخرین شهیدی که ما در مسجد داشتیم، «حسن جعفربگلو» بود. حسن خیلی باسواد و بااستعداد بود. بچه باادبی بود. محسن با من و حسن می‌آمد حوزه. یک موتور فسقلی هم داشت که ما را سوار می‌کرد. ما خیلی به هم نزدیک شده بودیم. محسن تازه وارد کار سینما شده بود که مصادف شد با شهادت حسن. ما داشتیم پیکر حسن را تشییع می‌کردیم. از 13 متری حاجیان که آمدیم سر چهارراه امامزاده عبدالله، دیدم محسن سر چهارراه ایستاده و همینطور دارد نگاه می‌کند. من از جماعت جدا شدم و رفتم پیش محسن گفتم: این حسنه‌ها! گفت: آره می‌دونم. فهمیدم! گفتم: نمی‌آیی برویم. گفت: نه، من که با حسن این حرف‌ها را ندارم. حالا محسن با حسن یک عمری نان و نمک خورده بود. من همانجا فهمیدم بریده. قبلش شک داشتم اما آن روز مطمئن شدم. بعد هم یک روز آمد در خانه ما و با موتور رفتیم بیرون. به محسن گفتم: عالم سینما چه جوری است؟ گفت: عالم خیلی بدی دارد. یکی از این کارگردان‌ها آنقدر خودش را معتاد کرده که حال ندارد برود روی سن جایزه‌اش را بگیرد. این نظرش بود راجع به سینما. من به او گفتم: اگر این دنیا اینقدر بد است، تو آنجا چکار می‌کنی؟ البته این ربطی به سینما ندارد. محسن هر جای دیگری هم می‌رفت به همین جا کشیده می‌شد. ما وقتی از حوزه آمدیم کیهان، 5 نفر بودیم: من و مصطفی رخ‌صفت و تهرانی و محسن پلنگی و آقای گرامی. بعد ما فهمیدیم در حوزه فیلمی ساخته شده به نام «استعاذه». محسن همان زمان که ما از حوزه آمدیم کیهان کلی برای ما حرف و حدیث درست کرده بود که اینها لیبرال بودند که از حوزه رفتند و ما که در حوزه ماندیم حزب‌اللهی هستیم. ما فیلم «استعاذه» را که دیدیم، دیدیم خیلی این بودار است؛ در فیلم، 5 نفر بودند که دارند از دست شیطان فرار می‌کنند، غافل از آنکه شیطان در وجودشان لانه کرده و از چنگال شیطان هیچ‌گونه رهایی ندارند. بعد یکی به ما از قول مخملباف گفت: محسن برای شما 5 نفر این فیلم را ساخته! یک همچین آدمی است مخملباف. محسن به خیلی افراد پشت کرد و از جمله به خودش. مشکل مخملباف سینما نبود، خودش بود. در هر حال محسن یک تراژدی است در میان دوستان بعد از انقلاب ما. الان هم نوشته‌هایش فارغ از محتوا، نثر بسیار مستهجن و غیرادبی‌ای دارد و از نظر فرم بسیار سست است. اینها نشان می‌دهد محسن تهی شده. حالا این آدم شده رهبر مبارزه(!) محسن پایان غم‌انگیز یک زندگی است و بعد از این من معتقدم مخملباف دیگر نمی‌تواند فیلم بسازد چون از درون هیچ هنری برای عرضه ندارد و تهی شده.

این تهی شدن دقیقا به چه معناست؟

محسن تمام اندوخته‌هایش را هزینه کرده. نثر این روزهای محسن نشان می‌دهد که این آدم هیچ معامله‌ای ندارد و کفگیرش به ته دیگ خورده. من نمی‌دانم غرب با این آدم چه خواهد کرد. وقتی که تاریخ مصرف این آدم تمام شد، مقصد بعدی‌اش کجا خواهد بود و آیا اصلا جایی راهش می‌دهند؟

و شما هنوز دلتان برای مخملباف می‌سوزد؟

محسن می‌توانست در خدمت جامعه خودش باشد. همین جا بماند، انتقادش را بکند، حرفش را بزند ولی در سرزمین خودش باشد. تاریخ نشان داده هنرمندی که به وطن خودش پشت می‌کند مثل ماهی‌ای می‌ماند که از آب به خشکی پرتاب شود؛ یک مدتی دست و پا می‌زند ولی بعد جان می‌دهد. فعلا مخملباف دارد دست و پا می‌زند. مخملباف زمانی شهره شد و زمانی چهره شد که در ایران بود و از دریچه نگاه خودش به مشکلات خیره می‌شد و فیلم می‌ساخت. بله، من ناراحتم که این روزها را برای محسن می‌بینم. آیا حد محسن، مجری شدن برای شبکه‌هایی است که به ما فحاشی می‌کنند؟ ... حیف!... و چقدر بدسلیقه‌اند کسانی که ملت عزیز و نجیب ایران را به ثمن بخس می‌فروشند.
page to top

موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

سیما و... اما ترور

یالطیف

مناظره ی دیشب مصطفی کواکبیان و حسین شریعتمداری نکات دل پذیری داشت. حداقل نکته اش برای من این بود که حسین شریعتمداری همچین هم موجود خطرناکی نیست. خیلی مهربان و آرام حرف هایش را می زد و به قول خودش صدای بلند بخشی از استدلال نیست. اما می خواهم بگویم:

صدا و سیما این مناظره را باید در سطح وسیع تری دنبال کند. دعوت از پای کارهایی که مسولیت کارهای خود را بپذیرند کار مناسب تری است. هم کواکبیان حق داشت که بگوید نماینده ی کسی نیست و هم حسین شریعتمداری. مساله ی اصلی این است که افرادی مثل ثمره هاشمی از میان حامیان احمدی نژاد و ابوالفضل فاتح از میان حامیان موسوی می تواند ترکیب خوبی برای مناظره باشد. حتی صدا و سیما باید به این سمت حرکت کند که از چهره های اصلی همچون موسوی و خاتمی برای مناظره دعوت نماید. بالاخره نظام باید به این ظرفیت برسد که با این آقایان به گفتگو بنشیند. البته من پیشنهاد لویی جرگه را خلاف می دانم. تشکیل لویی جرگه یعنی ایجاد بی قانونی محض. با این کار بعد از این هر کسی از سران سیاسی به خودش اجازه می دهد هر بلایی که دلش می خواهد با سرمایه اجتماعی بیاورد و بعدش نسبت با کس هم پاسخگو نباشد. اتفاقا من موافق برخورد قانونی با طرفین ماجرا هستم، در عین حال که قائل به حضور آقایان در تلویزیون نیز می باشم.

آقای یامین پور مجری جوان و مودب برنامه نیز تلاشش این باشد موضوعات را تخصصی تر بکند. مثلا یک جلسه را کامل بگذارد برای رفتارهای احمدی نژاد قبل و بعد از انتخابات. یک برنامه را به بیانیه های موسوی اختصاص دهد. با این کار حقایق بیشتری مکشوف می شود.

و اما...

اسلحه های ترور از باز هم فرزندی از ایران زمین را از بین ما گرفت. نمی دانم محمد حبیبی که توی دانشگاه تهران فیزیک اتمی می خواند، آقای دکتر علی محمدی را می شناخت یا نه. ولی رویه ی ترور اگر بنا باشد ادامه یابد نوید دهنده ی اتفاقاتِ خطرناکی است. من نمی دانم چه دردی است که دشمن به ترور روی می آورد. نکته ی جالب این است که عده ای معتقدند چیزی به نام توطئه توهم است. این توهم نیست، این جنازه که بر روی زمین افتاده است توهم نیست... کار ِ غلط صورت می گیرد و استدلال ها تراشیده می شود. ببیند حماقت انجمن های غیر انسانی را که چگونه قتل استاد فیزیک را برعهده می گیرند...

 گروهک موسوم به انجمن پادشاهی ایران ترور مسعود علی‌محمدی استاد فیزیک دانشگاه تهران را بر عهده گرفت.

به گزارش خبرگزاری فارس، اعضای انجمن پادشاهی ایران در جریان فتنه‌های پس از انتخابات 22 خرداد نیز با ورود به کشور در تخریب اموال عمومی و اغتشاش نقش داشتند.

اعضای این انجمن ضمن حضور در اغتشاشات، وظیفه آموزش شیوه ساخت کوکتل‌ مولوتف و آتش زدن اماکن عمومی را به اغتشاشگران بر عهده داشتند که در جریان دادگاه افشا شد.

انجمن پادشاهی ایران طی اطلاعیه‌ای با تأکید بر اینکه "ما با افتخار اعلام می‌کنیم که محاربیم، آری ما محاربیم "، ترور مسعود علی‌‌محمدی از اساتید دانشگاه تهران را به عهده گرفت.

در اطلاعیه این گروهک آمده است که محمدی در حوادث اخیر به عنوان لباس شخصی نقش مؤثر و فعال داشته است.

 آقای دکتر علی محمدی در انتخابات از آقای موسوی حمایت کرده بود. به نظر من ترور مشکوکی بود، معلوم نیست که آیا این انجمن پادشاهی هم راست بگوید. شاید این ها برای رد گم کنی بیانیه دادند. وای به حال روزی که ترور در این کشور راه بیافتد... اهمیت ندارد که این بنده خدا در چه جناح و یا خطی بوده است، مساله این است که ترور دارد حالات پیچیده ای می گیرد و انگیزه های قتل برای آدم معلوم نیست. رهبری گفت که اوضاع دارد سخت تر می شود و به نظر می رسد تشخیص در این راه کار پیچیده ای است ولی هر چه هست، این زنگ خطری برای اتفاقات ناگواری می تواند باشد...


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

چند مطلب درباره عاشورا

{پیش نوشت:

اول این را بگویم که وبلاگم یک ساله شد، توی یک سال اخیر یعنی ۴/۱۰/۸۷ تا امروز ۱۷۹ پست نوشتم و در عین حال ۵۰۰۰ بازدید کننده داشتم، خدا قبول کند و از امام زمان می خواهم مثل شب های قدر سال های قبل با پرونده ام برخورد نکند که تا به دستش رسید پاره پاره اش کند و بریزد توی سطل آشغال و اعصابش به هم بریزد بابت این همه فضاحتی که به بار آوردم. از حضرت صاحب می خواهم شفاعت کند که این نوشته ها هیزم جهنم من نباشد، یا صاحب الزمان!

و اما بعد، تشکر و قدردانی می کنم از همه ی رفقایی که کامنت گذاشتند، مخصوصا آقا سجاد گل که پس از مدت ها پیدای شان شد و من مشتاق دیدار و نظراتش بودم. واقعیت امر این است که احساس می کنم در مسائل مهم نظر مراجع را بدانیم و مراجع بدور از اسلام حکومتی و باندی، می بایست مدام در حال تطبیق اتفاق های مهم اجتماعی با حکومت اسلامی باشند، تمام حرف همین است. به هیچ وجه بحث تغییر مرجع مطرح نیست، آیت الله مکارم شیرازی، از اورع و اتقیای مراجع است که به علم دین و تلاش صدقانه و عالمانه شهره است. بنابراین جای تغییر مرجع نیست و تازه این که تغییر مرجع یک مساله ی دل بخواهی نیست و اگر کسی که هنوز درجه ی اجتهادش پابرجا است و دلیلی بر عدم عدالتش توسط علما و حوزه اعلام نشده است، بنابراین تعویض آن غیرممکن و از لحاظ شرعی حرام است. اگر کسی بخواهد چنین کاری کند اساسا نیاز به مرجع ندارد. چون از عدالت ساقط شدن مرجع در توان مکلف نیست. از این روی تا زمانی که آقای مکارم مورد تایید حوزه باشد، بنابراین برای من که به تحقیق این شخصیت برجسته را انتخاب کردم واجب است که از ایشان تقلید کنم.

مساله ی اصلی این است که من حق دارم در مسائل مختلف روز از مرجع سوال و استفتا کنم و حتی نسبت به پاره ای از رفتارهایش سوال داشته باشم. آن، در دین مسیحیت است که پاپ یک قلمبه نور است، ولی در اسلام همه ی ما نسبت به هم مسئولیم و باید به هم تذکر دهیم. این تذکر وجه تمایز ما و مسیحیت است. بنابراین من روحی فداک هیچ مرجعی نیستم، بلکه تنها همه ی ما روح و جان مان باید فدای اسلام باشد. پس با کمال احترام و مورد قبول بودن جایگاه علمایی، فقهی همه ی بزرگوران لازم می دانم برخوردی فازی کنم. من عاشق برخورد فازی و نسبی هستم و معتقدم همین مطلق بینی در حوزه ی نظر درباره ی دیگران پدر ما را در آورده است. مطلق بینی می گوید چون یک انتقاد از مرجعت کردی پس عوضش کن (عین رفتار رادیکال عده ای که اکنون... چه بگویم؟) من می گویم قبول می کنم در برابر علمایی چون آقای جوادی، آقای مکارم  و سایر اعاظم هیچ هستم و اصلا کسی محسوب نمی شوم. این ها انسان هایی متقی، بزرگوار، عالم و حتی تمدن ساز هستند. فقط با کمال احترام راه سوال پرسیدن و اندیشیدن را نمی بندم و با کمال امتنان و احترام از ایشان سوال می پرسم و نقد می کنم. این نقد هر چند هم سطحی باشد، بواسطه ی پاسخ جدیدی که آقایان می دهند و فکری که می کنند باعث ارتقای جایگاه شان در پیشگاه حضرت باری می شود. همین!}

یالطیف

می خواهم امروز که روز سوم ارباب بی کفن مان است یک روای بشوم از قصه ی آقا. فرض کنید من میثم امیری شده ام یکی از فقهای زمان امام حسین. من را یکی از فقیهان توی کوفه در نظر بگیرید که آمده ام سر درس و بحث و می خواهم برای شاگردانم از احکام جهاد بگویم. (رابطه ام با عمر سعد هم هی بدک نیست.) نشسته ام توی کرسی تدریس و به عنوان یکی از فقها که درس خارج فقه توی کوفه دارد شروع می کنم به تدریس درس امروز که فقه الجهاد باشد، این را هم بگویم که الان دو روز بعد از عاشورای ۶۱ است و اما درس گفتار امروز من فقیه دو روز بعد از روز عاشورای ۶۱ و توی کوفه:

 طلبه های فاضل توجه داشته باشید می خواهم چند حکم در مورد جهاد را امروز به شما معرفی کنم. موجب امتنان است که نظرات تان را بی پرده بگویید.

۱. در اسلام آمده است مسلمان در جهاد با کفار در ماه های حرام نجنگد. (یکی از طلبه ها بلند شد و گفت: ببخشید حاج آقا پس چرا الان علیه حسین لشکر کشی کردند، مگر محرم ماه حرام نیست؟)

ادامه می دهم:

۲. زمانی جهاد مسلمان در مقابل کفار واجب است که جمعیت مسلمانان یک به ده باشد. یعنی به ازای یک مسلمان، ۱۰ کافر در جبهه باشد. (همان طلبه: پس چرا حکم وجوب جهاد علیه حسین داد، شنیده ایم که حسین با کل سپاهش ۷۲ نفر بوده است!)

۳. مسلمانان در جهاد با کفار فقط باید سر از بدنش جدا کنند، و حق ندارند بین سر و بدنش فاصله بیاندازند. (همان طلبه: آقا پس سر حسین بالای نیزه ها چه کار می کند؟!)

یک مقدار چپ چپ به طلبه نگاه می کنم و ادامه می دهم و مخاطبم را صریح تر بر می گزینم:

۴. مسلمان! اگر کافری را کشتی، مبادا بدنش را مثله کنی! (همان طلبه بلند شد، با تند خویی بهش گفته ام: دیگر چه می گویی، نکند می خواهی بدن حسین را مثله کردند؟ طلبه خنده ی نمکینی کرد و گفت: نه آقا مثله نکردند، فقط وقتی زینب رفت بالای بدن حسین با تعجب گفت: اه، انت اخی؟)

۵. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا آب را به روی او ببندی! (به طلبه گفتم که دیگر نظم کلاس را به هم نزند، بگذارد اول احکام را بگویم بعد از کلاس با هم بحث می کنیم.)

۶. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا به کودکان و زنان بی احترامی کنی!

۷. مسلمان اگر با کافری جنگیدی و آن کافر از بزرگان قومش بود، مبادا به زن و بچه هایش آسیبی برسانی!

۸. مسلمان عهد و عیال کافر را که به اسارت گرفتی توی کوچه نچرخانی ها (خیالتان تخت باشد... به هیچ کس بی احترامی نشد!)

۹. مسلمان مبادا متعرض زن و بچه هایش  بشوی ها...

همان طلبه گفت:

آقا بگذار احکام جهاد را گفتی من هم احکام ذبح را بگویم و گرنه می میرم:

۱. مسلمان قربانی باید ۶ ماهش تمام شده باشد!

۲. مسلمان قبل از ذبح به قربانی آب بدهید!

۳. مسلمان سر از بدن را سریع جدا کنید!

۴. مسلمان چاقویت تیز باشد!

مسلمان، مسلمان، خواستی کافر را بکشی...

و فدینـه بذبح عظیم

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share

{صحبت درباره ی عاشورا بود ولی من دلم راضی نمی شود که یک نکته ی مهم را خدمت تان عرض نکنم. این را بگویم و ادامه بحث را خدمت تان عرض کنم. وظیفه ی مرجع تقلید چیست؟ آیا غیر از این است که باید به تبیین یک حقیقت مطلق بپردازد. غیر از این وظیفه ای ندارد. انتظار ما این است که او هر جا کجروی دید آن را فریاد زند. وقتی یک مرجع محترم تقلید درباره ی پاره ای از مسائل سکوت می کند، آدم شک می کند. این یک سوال جدی است. چرا درباره ی شعارهایی که توی قم داده شد هیچکدام شان غیر از آقای نوری همدانی موضع نگرفتند؟ بعضی از مراجع خودشان را وارد مسائل روز به معنای اعلام موضع صریح نمی کنند. این پذیرفتنی است. مثلا آیت الله آقای وحید خراسانی در فوتِ آقای بهجت هم پیام تسلیت نفرستاد. ایشان بیشتر به بحث و تببین آن حقیقت مطلق در درس شان می پردازند و تذکرات را خصوصی می دهند. توی سایت ایشان بروید برای زندگینامه شان هم نوشتند"جز قصور و تقصیر چیزى ندارم . . ." من روی سخنم با مفسران و مراجع تقلید است که در هر مساله ای دخالت می کنند، الا آن مساله ای که به آن ها مربوط است.

چرا این سیاست یک بام و دو هوا دیده می شود؟ هنوز این مساله برای من حل نشده است که چرا بعضی از مسئولان به قم نزد مراجع می روند؟ این قضیه برای من مبهم است. مسئول مملکتی وظیفه دارد بر اساس قانون عمل کند و به مردم پاسخگو باشد. توی خبرها دیدم مثلا به مناسبت روز اهدای خون، رییس اداره ی انتقال خون قم با همکارنش رفتند سراغ مراجع. مساله ای به نظر من غیر قابل توجیه. یک روز کار و اداره را تعطیل می کنند بروند خدمت مراجع که چه بشود؟ که آقا بگویند انتقال خون خوب است. همین! شما بروید توی سایت شان نگاه کنید اگر حرف بیشتری زدند! جالب است آن روز را روز کاری حساب می کنند! اگر خیلی عاشق مراجع هستید و می خواهید واقعا دیدار کنید بعد از وقت اداری و بدون حضور رسانه ها این کار را انجام دهید. کاری که وزیر دوست داشتنی بهداشت دولت نهم کرد. آقای دکتر لنکرانی بدون حضور رسانه ها رفت خدمت آقای بهجت (ره). این مساله خیلی با اهمیت است، توی شرایط فتنه یک انسان روستایی می فهمد که اگر کسی بخواهد با کفش، و دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند اشکال دارد. این مساله را یک روستایی می فهمد، ولی بعضی از مراجع و مفسران قرآن نمی فهمند. اگر نماز خواندن با کفش، و مختلط با آن وضع حجاب خلاف دستوارت دینی است، چرا اعلام موضع نکردند؟ چرا 60 سال درس و بحث برای آن ها که مدام در حال نظر دادن در مورد مسائل روز هستند این قدر بصیرت نیاورد که این را ببینند؟ فقط بلدند به احمدی نژاد گیر دهند که آقا چرا وزیر زن می گذاری؟ و بعدش توی رسانه ها بگویند علمای دینی در ایران تفکرات قرون وسطایی دارند. مهم نیست که چه کسی عکس امام را پاره کرد، مهم نیست آن ها که توی قم شعار دادند چه کسانی بودند، مهم نیست دختر و پسر، مختلط و با کفش نماز خواندند از چه گروهی بودند، مهم این است  مرجع تقلیدی که درباره ی مسائل مختلف نظر می دهد، بگوید نظرش در باره ی این کارها چیست. توی هر دو دسته من رفقایی دارم، هم سبزی های بزرگوار و هم دسته ی مقابل. ولی مساله ی اصلی این است چرا این اعمال محکوم نمی شود؟

امام خمینی ولایت فقیه را به عنوان یک مساله ی اعتقادی مطرح کرد. برای من ولایت فقیه یک مساله ی سیاسی نیست که بخواهد خوشم بیاید یا نه، طبق نظر امام ولایت فقیه یک مساله اعتقادی است. حالا آقایان به این بخش از تفکرات امام پشت می کنند. وقتی به حرف رهبر توجه نمی کنند، یعنی عدم تمکین به این بخش از نظر امام، آن وقت ... راستی اگر ولایت فقیه را از امام برداریم از ایشان چه می ماند؟ بعضی از علما به ولایت فقیه امام نقد دارند. این یک بحث دیگری است. ولی مراجعی که این نظر امام را قبول دارند چرا نسبت به عدم تکین آقایان علی رغم ادعای پیروی از خط امام تذکر نمی دهند؟ یعنی این ها به اندازه ی محسن رضایی بصیرت نداشتند به آقایان تذکر بدهند؟

این مهم نیست که این ها رنگ شان چیست. حالا این ها سلیقه به خرج داند یک مقدار هم مکر و رنگ سبز را انتخاب کردند. اشکالی ندارد، این زیاد مهم نیست. مساله ای اصلی این نیست که بعضی مثل مدیر کیهان بگویند این سبزی مثل قرآن بالای نیزه کردن است. من این نظر را قبول ندارم. بالاخره احمدی نژاد هم توی انتخابات پرچم ایران را انتخاب کرد. او که خوش سلیقه تر عمل کرد.  مساله این نیست. مهم تفکر است. حتی با خود این رفقا هم مشکلی ندارم. خیلی حس خوبی ندارم که به آن ها ضد انقلاب گفته شود. نه... نباید این حرف را زد. ( ضد انقلاب را قالیباف گفت.)  این جور بحث ها انحرافی است. بحث اصلی این است که مراجعی که در مورد انتقال خون، اسلامی کردن علم، هزار تا چیز مشابه حرف می زنند، در حوزه ای که وظیفه ی آن هاست تا تبیین کنند سکوت اختیار می کنند. این خیلی جالب است. باز دم علامه آقای جوادی گرم که با پی دوم اختلاف  فاز (بعد از 4 ماه) در باره ی جمهوی ایرانی نظرش را گفت. دست مریزاد. چرا بقیه ی آقایان در مورد انحراف های جدی حرف نمی زنند؟ اصلا چرا بگویم انحراف، می گویم شبهه. شاید نماز خواندن با کفش درست باشد، شاید با حجاب آن جوری نماز خواندن درست باشد، شاید دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند درست باشد، شاید شعار علنی علیه ولایت و دین دادن درست باشد،... اگر درست است چرا خوف می کنید؟ بیایید بگویید درست است. از مسولین هم خواهش می کنم طبق قانون وظیفه شان را انجام دهند و لازم نکرده بروند قم. اگر می خواهند خدمت مراجع برسند در خارج از وقت اداری بروند. این ها خیلی مسائل مهمی است و مردم همه ی این ها را دنبال می کنند؛ شاید سکوت می کنند ولی همه چیز را می بینند. من خودم مقلد آقای مکارم هستم ولی تقلید من در مسائل مبتلابه فقهی است و انشالله این حق را برای من قائل هستید که تقلید فکری نکنم و نظرم را صریح اعلام کنم. آرام آرام دارم توهم می زنم که مراجع محترم به خاطر پاره ای از سیاسی کاری ها سکوت می کنند. همان طور که حضور زنان در ورزشگاه که دستور احمدی نژاد بود و به نظر آقایان خلاف بود را مورد هجمه قرار دادند، بیایند در باره ی برخی دیگر از مسائل که شبهه ناک است حرف شان را بگویند.}

یالطیف

حرف های بالای من از بقیه ی حرف هایم مهمتر است. فکر کردی رمقی دارم که برایت از جوان 18 ساله ی فرمانده بگویم. نمی دانم چه دردی است که علی اکبر حسین را اندازه ی هولدن کالفید ناطور دشت نمی شناسیم. خوف نمی کنید اگر بگویم کالفید را بیشتر دوست داریم. چرا؟ این جوان 18 ساله که بالاترین عبادت یعنی جهاد در راه خدا را انجام داد.

"اربا اربا"

فکر نکنید این کلمه ی بالا را همین طوری نوشتم و از خودم در آوردم. این وجه مشترک بسیاری از تاریخ ها حتی ارشاد شیخ مفید است. وقتی علی اکبر...

می دانستی جوان فرمانده که رفته بود بجنگد زیر تیر حرامیان قرار گرفت. علی اکبر روی اسب می جنگید ولی تیرها یکی پس از دیگری می آمدند. گفته اند مقتل علی اکبر پشت جبهه بود. چون وقتی که سر افتاد روی اسب و داشتند می زدند... حسین از آن طرف می دید دست ها می رود بالا و می آید پایین... توی همان لحظه سینه ی علی اکبر روی اسب سالم مانده بود. نامردها ارفاق نمی کردند. یکی دهانه ی اسب را گرفت و برد سمت پشت جبهه ی کفر و گفت "آوردمش بزنیدش." 

بروید از توی یک معجم عربی معنای "اربا اربا" را در بیاورید. باور کنید نمی توانم بیشتر بنویسم. همه ی آن چیزهایی که می خواستم بنویسم ماند. فقط همین را بدان علی اکبر "اربا اربا."

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

{پیش نوشت: باید بگویم دوستی که برای مطلب قبلی کامنت گذاشتند سخن به حقی فرمودند. باید روضه ها دقیق و از روی مقاتل معتبر همچون لهوف باشد؛ عارضم که اشعار هم از میان مداحی سال قبل محمود کریمی انتخاب شده بود و حق بود که بنده رفرنس می دادم. دیگر نکته این که دو ماه قبل مطلبی از آقای دکتر جوادی یگانه عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران خوانده بودم که به نظرم قابل نقد رسید. نقدی بر سخنان ایشان نوشتم و ابتدا از ارسال آن امتناع کردم و بعد دل را زدم به دریا و برای شان فرستادم. می توانید به اینجا بروید و مطلب بنده را مشاهده نمایید. به جاست از ایشان به خاطر درج این مطلب در وب سایت شان تشکر کنم و لازم است همه ی ما قدردان و مروج فرهنگ پذیرش نقد باشیم. }

پای کیبورد نشسته ام و دارم با کلیدهایش ور می روم تا از این بارداری کلماتی تولید کنم پیرامون همان دلیلی که امروز چهارمین شماره اش رقم خورد، خونین بودن واقعه ی عاشورا. جالب است که مدت کمی است از هیات ثارالله آمده ام بیرون و بعد خوردن غذای نذری حضرت دست و دلم به نوشتن نمی رود. می دانی چیست تمام این بازی ها و wh quastion ها بر می گردد به این که بتوانم چهارخط روضه بنویسم، حالا با نگاهی دیگر. چه می شود کرد از نهایت بی توفیقی که من دارم در نوشتن روضه های فرزندان حضرت قاسم. نمی دانم الانه دارم برون دینی می نویسم یا درون دینی، هر چه باشد این را می دانم که به هیچ جای این واقعه ی خونین نمی شود نزدیک شد.

چطور این واقعه نمی تواند خونین باشد که فرمانده ی اصلی به شکلی که شاید توفیق بیانش را پیدا کنم، از دست می رود. چطور نمی تواند خونین باشد که دو ماه تشنه که خواهرزده هایش هستند را بی فروغ می کنند و از دم تیغ و نیزه می گذرانند. چطور خونین بودنش متفاوت نیست وقتی می رسیم که برادرزاده های حسین. دو آهویی که مورد هجوم و چنگال نامردان قرار می گیرند.

از قصه فرمانده ی اصلی فقط برایت این را گفتم که یک دختر سه ساله داشت که دق مرگ شد... اصلا... حوصله ام سر رفته است، حال فلسفه بافی ندارم. این حسین یک پسر 6 ماه دارد که توی بغل حسین جان می دهد. همین، علی اصغر را توی بغل حسین شهید می کنند. حالا با یک چیزی، چه کار داری فرض کن تیر سه شعبه ای که... حوصله ندارم که برای تان بنویسم. از چه بنویسم؟ از این که یک پسرک 6 ماهه را در بغل پدرش در حالی که تشنه و شیر نخورده و پژمرده است می کشند و کله اش را می پرانند. حالا نمی گویم مادری دارد که هی همچین بی خبر نیست. خواهر فرمانده به اهل حرم می گوید به فرمانده بگوید که یک مقدار توی این صحرا با این بچه ی کله پرانده بچرخد تا ما مادرش را آرام کنیم. اهل حرم نگران از زینب می پرسند ما تشنه مان هست؟خب، اشکال ندارد مگر ندیدید که سقا رفت آب بیاورد. الان بر می گردد تشنگی شما هم رفع می شود. فقط بزرگترها به حسین بگویید که فعلا با بچه ی 6 ماه اش یک جوری سر کند تا ما رباب را آرام کنیم.

...

شب شده است، باید به رباب گفت بی خیال رباب. رباب بی خیال شو، رباب جان چرا داری دستت را تکان می دهی، بچه ای در کار نیست که دستانت را گهواره مانند می چرخانی! آرام باش، چه می گویی؟ کجای فردا را شاید نرسم نقل کنم، جریان پسری که دیگر با رفتن او حسین... نه هنوز سقا هست، هنوز علم دار هست. 

بگذارید قصه ی این علم دار را بگویم. علم دار برادر ناتنی حسین است. اسمش ابالفضل است. خیلی قوی و قدرمند بود. در تاریخ آمده وقتی روی اسب می نشست پاهایش موازی گوش های اسب می شد. حالا فقط همین نیست.  ادبش است، وفاداری اش است. بگذار محرم سال بعد را به عباس اختصاص دهم...

به هیچ جای این واقعه نمی شود نزدیک شد. توی خیمه بروی زینب است و آن همه داغ، به خواهی سمت علقمه برگردی که عباس است و آن مصیبت. نگاهی به نیزه ها بخواهی بکنی باز... به پشت لشکر بخواهی نظر بیافکنی مقتل علی اکبر را می بینی، به گهواره سری بزنی پر خون می بینی و بدون بچه، به آسمان بنگری گریه ی  فرشتگان، به زیر سم اسب ها هم نمی توانی نگاه کنی، به وسطِ میدان که اصلا حرفش را نزن، گودی قتل گاه را ببینی یاس پر شکسته با فرزندی... ای خدا... ای خدا من از کجای عاشورا بگویم، از کجایش نقل کنم که کمی بهتر باشد. حتی به خرابه هم نمی توانی بروی که اگر چنین کنی سه ساله ای را می بینی...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سخن از عاشورا بود. فقط می خواستم بگویم چرا عاشورا؟ و فقط می خواهم یک دلیل را بیان کنم و آن این که آیا این واقعه حتی در بعد تراژیکش یک واقعه  ی منحصر به فرد است. یعنی از جهت متفاوت خونین بودن. چه آن که فرمانده ی اصلی کشته می شود، سفیرش را بر دار می کنند، دختر ساله اش بعدتر در اثر غم پدر جان می دهد. اما این همه ی ماجراست؟

خواهر فرمانده ی اصلی یعنی زینب خود جایگاه والایی در عاشورا دارد. زینب دو بچه ی خردسال دارد. الان احتمالا می گویی "نکند می خواهیی بگویی که آن ها هم شهید شدند." این دو بچه شیر با صلابت با ۸ سال و ۱۰ سال سن. بگذارید قصه شان را بگویم تا بفهمید که همین "متفاوت خونین بودن" این واقعه کفایت می کند برای همه ی بحث ها، چر رسد اگر بخواهیم بقیه ی دلیل ها را ردیف کنم در پاسخ این که چرا عاشورا را گرامی می داریم! اما قصه:

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده/ برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفس های من هم این آنند/ قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی، دو علی خو، دو فاطمی صولت/ دو زینبی، دو حسن رو، دو بی کرانه شده

دو زینبی، دو علی اکبری، دو عباسی/ دو ذوالفقار نبردی که بی کرانه شده

راستی برای تان گفته بودم که همه رفته بودند کشته شده بودند ولی حسین اجازه نمی داد این دو فرزند به میدان نبرد بروند تا این که مادرشان گفت:

مزن به سینه شان دست رد در این میدان/ به جان یاس شکسته، به جان مادرتان

قصه ی یاس شکسته را که گفته بودم، اسلام شیوخ منحرف و دینی که از آن جا فاطمه تبلیغ می کرد بسیار تفاوت داشت. خدایا این جمله ی نورانی را کجا شنیده ام که "برای نابود کردن یک تفکر، به جای مقابله با آن، آن را منحرف کنید." مادر داشت می گفت:

قبول کن که پای تو بریزند سر را/ که دیده اند نفس های سرخ اکبر را

قبول کن که مرا هم رکاب خود سازی/ خدا کند که نبینم غم برادر را

گفت "داداش این ها طاقت ندارند." و حسین هنوز جواب نمی دهد و تنها می گوید "که چه". پاسخ می شنوند:

قبول کن که نبینند تشنه می بوسی/ شکاف تیر سه شعبه گلوی پر پر را

مخواه تشنه ببینند در دل گودال/ که می زند نوک سر نیزه حرف آخر را

مخواه بی تو ببینند ساربان برده/ لباس کهنه، انگشتری مطهر را

مخواه بی تو بمانند و دق کنند/ آن دم که می کشند آتش خیام و معجر را

مخواه بی تو بمیرند از نگاه رباب/ که روی نیزه نشان کرده راس اصغر را

فقط نه این دو که خواهر فدای داغت باد/ که چه غم که رفت سر ما، سرت به سلامت باد

می خواهم بگویم:

می جنگه هر کسی که مرده/ هر کی میره بر نمی گرده

میشه فدایی/ اذن جهاد نمیده دایی

بچه ها می گویند:

مادر تو آخرین امید مایی/ مادر کجایی

بیا سفارشی بکن تا بعد تو/ بریم بیافتیم روی پای ارباب

برو به آقامان بگو به خون اکبر کبوترهای خواهر رو دریاب/ بریم بیافتیم رو پای ارباب 

اما این لابه ها نتیجه داد، این ها عازم میدان شدند:

دشمنا میگن این دو تا دو پهلوونند/ با چه حرارتی دارن رجز می خونن

امیری حسین و نعم الامیر

دیگه تو خیمه می مونه زینب/ از نعره های دشمنا آخر کار رو می خونه زینب

صد گرگ زخمی، دو ماه تشنه/ انبوه نیزه، شمشیر و تیر و سنگ و دشنه

شکر خدا که مادر تو خیمه مونده

به تان گفتم که مادر لباس رزم را چگونه تن فرزندانش کرد. فقط می گویم نتیجه این شد: وقتی به میدان می آمدند نوک غلاف به زمین کشیده می شد، خود روی سرشان بازی می کرد البته مادر پارچه ای بست که خیلی بازی نکند، با دو لباس عربی! این بچه ها تاب زره نداشتند. وقتی آمدند به میدان همه مبهوت این دو بچه شدند. نگفتند ما خواهر زاده های فرمانده ایم، بلکه گفتند ما فرزندان زینبیم. ولی دو آقازاده صبر نکردند و زدند به یک لشکر آهن. لشکر دارند نگاه می کنند"این ها دیگر کی هستند؟"  زبان به رجز گشودند:

امیری حسین و نعم الامیر

بله این ها هم رفتند و نمی دانم چطور حسین دست تنها دو نوجوان پاره پاره را به خیمه برگداند! یا حسین!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

نمی دانم چرا بلاگم بهم ریخته است؟ خلاصه شرمنده!

گفتم قصد دارم در این چند روز به این نکته بپردازم که چرا عاشورا مهم است؟ (این یکی از همان ۶ WH Qustion معروف بود.) در دلیل این مساله به "متفاوت خونین بودن" این واقعه اشاره شد. در اولین دلیل از این متفاوت خونین بودن به این نکته اشاره شد که فرمانده و رهبر اصلی در جنگ کشته شد و نه یک کشته شدن عادی. (این در تمام جنگ های تاریخ کم سابقه است.) در عین دلیل آوردن به دو نوع نگاه درون و برون دینی هم پرداخته می شود تا شیوه ی استدلال را برای مخاطبان متفاوت آزمایش کرده باشیم.

گفتم که فرمانده ی اصلی کشته شده است و آیا این تنها دلیل در متفاوت بودن این واقعه است، باز هم نه. دلایلم را ذکر می کنم. این فرمانده ی اصلی (یعنی حسین) یک سفیری را چند روز زودتر به کربلا فرستاد. در تمام جنگ ها و نبردها به دعوت مردم مختلف فرماندهان سفرایی را می رستند تا مردم آن سامان را دعوت به همراهی کنند. در این واقعه هم دعوت های فراوانی از یکی از شهرها (بنا بر اقوال تاریخی ۱۸۰۰۰ نامه) به سمت فرمانده ی اصلی فرستادند و از او دعوت کردند.

حسین هم فردی به نام مسلم را به سمت آن شهر فرستاد. مسلم در ابتدا با خیل گسترده ی مردم روبرو شد. ولی همین که ایستاد به نمازگزاردن (یکی از اعمال عبادی مسلمین) نگاهی به جمعیت انداخت، ولی مردم دلهره و ترس حاکم شهرشان را داشتند. جالب است بدانید وقتی اعمال عبادی تمام شد و مسلم به پشت سر خود نگاه کرد دید همه در رفتند. حتی یک نفر هم نماند.

مسلم توی کوچه های شهر غریبانه می چرخد بدون این که کسی به او پناهی بدهد و حتما زیر لب می گوید حسین به کجا می آیی این مردم شرف ندارند. حسین به نزدیکی کوفه که رسید دید دو باد سوار از سمت شهر می آیند و او احوال شهر را از آنان پرسید. آن دو نفر خبر کشته شدن (شهادت) مسلم را به حسین دادند. {این هم یک دلیل دیگر برای همین متفاوت خونین بودن که مردم با سفیر فرمانده ای که خودشان دعوت کردند چه کردند!} حسین از مسلم پرسید که با او چه کردند. آن دو نفر با حالت منقلب خود گفتند که "جنازه اش مثله کردند و در کوچه ها می کشیدند." راستی می دانی مثله یعنی چه؟ مثله طبق آن چه در دایرالمعادف دهخدا آمده است یعنی "بریدن گوش و بینی یا چیزی دیگر از اطراف تن . بریدن عضوی از اعضای تن کسی " ما در دین مان داریم که رسول خدا فرمود حتی جنازه ی سگ را مثله نکنید.

این یک قسمت دیگر از این متفاوت خونین بودن. آیا به همین جا ختم می شود، یقینا خیر! خیلی کوتاه بگویم که مسلم یعنی سفیری حسین دو فرزند داشت که هر دو نونهال بودند. هر دو فرزند را انسان سنگ دلی سر برید و نزد حاکم شهر برد.

اما حکایت فرزندان فرمانده ی اصلی، خود مفصل تر از این حرف هاست. بعید می دانم جنگی در تاریخ باشد که فرمانده ی اصلی کشته شده باشد و جنگی باشد که چند فرزند فرمانده ی اصلی هم کشته شوند. این فرمانده یک دختری دارد! دختری که بعدا بر اثر شکنجه های جناح رقیب جان می دهد. دختری که پس از شهادت پدر انتظار او را می کشد. البته عده ای این نقل ها را در مورد این دختر قبول ندارد. این که دختربچه ای باشد که سیلی بخورد را قبول ندارند، دختر بچه ای باشد که لکنت زبان بگیرد را قبول ندارند، دختربچه ای باشد که گیسوانش در آتش بسوزد، کسی باشد که... این دختربچه سه سال بیشتر نداشت و سرانجام پس از باری نه با اسباب بازی که با سر بریده اش پدرش جان داد.   

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌گویند در موردِ هر پدیده‌ای باید از wh question استفاده کرد. {آسمان تکیه بر دستانِ تو زد، گهواره خالی است و قنداقه خونین، دلم برات شده بابات می‌آید...} می‌خواهم در مورد عاشورا از از همین نوع سوالات استفاده کنیم، البته می‌توانید جای عاشورا از کربلا استفاده کنید.

چرا عاشورا؟ چگونه عاشورا؟(how) کجا عاشورا؟ چه عاشورا؟ کی عاشورا؟ چه کسانی عاشورا؟

 پاسخ به این سوالات عاشورا را برای ما می‌شناساند. آن وقت شاید برای ما معلوم شود که چرا می‌گوییم {عمه‌ی سادات بی‌قراره} آن وقت معلوم می‌شود{رویای لبِ اهلِ زمینه/ مشکِ خالی از آبِ ابالفضل!}  می‌خواهم در شماره بندی‌های عاشورایی‌ام که از سالِ پیش آغاز شد در این رهگذر به این سوالات بپردازم. آیا فایده‌ای دارد؟ نمی‌دانم، هدفم این است که جملاتی بگوییم که یادتان بماند، بلکه یک زمانی که یادِ حسین افتادید از من نیز یاد کنید.

اما چرا عاشورا؟ چرا عاشورا مهم شد؟ چرا در میانِ این همه واقعه‌ی تاریخی عاشورا دارای اهمیت گشت؟ حتما می‌گویی یکی از دلایلِ آن برمی‌گردد به خونین بودن این واقعه.

می‌خواهم در موردِ خونین بودن همین واقعه صحبت کنم. این دلیل خالی از اتقان نیست، ولی احوط این است که بگوییم "متفاوت بودنِ این خونین بودن" است که عاشورا را برجسته می کند.

همه‌ی وقایع خونین عالم، قطعا دو جبهه دارد. هر دو جبهه دارای فرماندهانی است. یعنی دو فرمانده‌ی اصلی. مثلِ هیتلر و روسای جمهور انگلیس و ایتالیا و فرانسه. خمینی و صدام. اسکندر و خشایارشاه و...

 اما حرکتِ عاشورا از این جهت متفاوت است که فرمانده‌ی اصلی یک طرف کشته می‌شود. بنگرید به غزوات پیامبر و جنگ‌های حضرتِ امیر. در هیچ‌کدام‌شان فرماندهان کشته نشدند. نه در جنگ‌های پیامبر، ایشان کشته شدند و نه در جنگ‌های سه‌گانه‌ی امیرالمومنین. خیلی کم اتفاق می‌افتد که فرماندهانِ اصلی در جنگ کشته شوند. حتی در روزگارِ ما چنین اتفاقاتی رخ نمی‌دهد؛ کما این که در روزگارِ گذشته چنین واقعه‌ای اتفاق نیافتاد. حالا گیریم حضرتِ امام حسین را به عنوان یکی از فرماندهانِ اصلی. الان حتی این را نمی‌گیریم که حسین جزِ بهترین آدم‌های روی کره‌ی زمین است. این را نمی‌گیریم که حسین معصوم است. این پارامتر را در نظر نمی‌گیریم که حسین بهترین جملات از هم‌سخنی‌های او با خدا در دعای عرفه بدست آمده است. نمی‌گوییم که همانی است که مادرش برترینِ زنانِ عالم است، حالا درست است که مادرش را در 6سالگی به خاطر شیوخِ منحرف با اسلام‌های مغلوط بینِ در و دیوار از دست داد. پدرش برترین آدم‌های زمین است که کلامش با کتابِ مقدسِ مسلمین نزدیکی می‌کند و شخصیتش نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به رسول اکرم بوده است. هر چند...

خب، چنین آدمی را کشتند. (داریم در مورد whها می‌پرسیم. رسیدیم به اولین wh که چرا عاشورا بود؟ در همین امر به اولین دلیل پرداختیم که متفاوت بودنِ خونین بودن این واقعه است. در اولین دلیلِ این اولین چرا از این متفاوت خونین بودن رسیدیم به این که خودِ فرمانده‌ی اصلی کشته شده است. {قابلِ توجه‌ی عده‌ای که فکر می‌کنند محرم حرفِ خاصی برای گفتن ندارد. ما تازه توی اولین دلیل از 1.1.1 بحث‌مان هستیم که تازه این مقدمه‌ای است برای شناختِ عاشورا.})

از نگاهِ برون دینی به این اشاره شد که فرمانده‌ی اصلی کشته شد و از نگاه درون دینی به این نکته رسیدیم او که کشته شد یک معصوم است. یک انسانی است که او را جزِ انسانِ مافوق و برگزیده‌ی خدا نامیدیم.

از نگاه برون دینی، فرماندهانِ اصلی را نمی‌شناسم که در جنگ به طورِ مستقیم کشته‌ شده باشند. حالا فرض کنیم که فرماندهانی بودند که به طورِ مستقیم کشته شدند. کشته شدند این فرمانده را مقایسه کنید با کشته شدنِ حسین. {دارم بد پیش می‌روم روزِ اولی داریم می‌خوریم به روضه‌های سنگین!}

یک فرمانده‌ای که نگاه می‌کند به صحرا! فرمانده‌ای که نگرانِ هیچ چیز نیست الا خواهری که از همین الان دارد بوی جدایی را حس می‌کند. رسیدیم به خواهر. این خواهر کیست؟ نمی‌دانم برون دینی نگاه کنم یا درون دینی! بگذارید برون دینی بیان کنم. این خواهر خیلی دوست‌دارِ بردارش است. خواهرش خیلی با حسین اختلاف سن ندارد. همان زمانی که مادرِ جوان‌شان بواسطه‌ی اسلام فتنه‌بارِ شیخ‌های زر و زور و تزویر خرد شد. همان شیوخی که روزی جزِ اصحابِ همان پیامبرِ قبلی بودند و جز خواص و پایه‌ها و انقلابی‌های پیامبر محسوب می‌شدند و تنها چند روز بعدِ (نه چند ماه یا چند سال) به همه‌ی آن‌ آرمان‌ها پشت کردند و عوض شدند و بواسطه‌ی اعمال فتنه‌بارِ آنان مادرِ حسین به شهادت رسید. {با زخم بر بدن بواسطه‌ی شلاقِ جانوری وحشی به نام مغیره و سینه‌ی آسیب‌دیده‌ از ماندن بینِ در و دیوار بواسطه‌ی لگدِ... به در و صورتِ سیلی خورده و ...} این خواهر از همان لحظه براق شد که باید همراه حسین باشد. کنجکاوِ رازِ حسین باشد. می‌دانید چرا؟ چون لحظه‌ی مرگِ مادر اتفاقی جالی افتاد. {بواسطه‌ی همان بالایی‌ها ... آن قدر می‌گویم تا عده‌ای نگویند شهادت مادر افسانه است. چون توی دینِ ما بعضی اعتقاد به شهادتِ مادر ندارند...}  داشتم لحظه‌ی مرگِ مادر را می‌گفتم که دخترش که خواهر حسین باشد را صدا کرد و گفت: برو آن کفن‌ها را بیاور. یکیش برای من است و دیگری برای پدرت علی و آن یکی برای برادرت حسن و... خواهر هر چه گوش کرد سخنی از مادر در موردِ حسین و کفنش به میان نیاورد.

از همین جا شک کرد چرا مادر در موردِ کفنِ حسین حرف نمی‌زند. مگر قرار نیست او روزی بمیرد؟ بالاخره زندگی ابدی ندارد، دارد؟ شاید از همین جا بود که خواهر که نامش زینب بود شد یار و هم‌دلِ حسین. ما توی تاریخ داریم که سه روز بود که زینب رفته بود خانه‌ی بخت و داشت دق می‌کرد... سه روز بود بردارش را نمی‌دید. اگر مخاطبِ درون دینی بودید به‌تان می‌گفتم این حسین چنان دسته‌گلی است که اگرانسان او را بشناسد حاضر نیست یک لحظه بی‌او زندگی کند. همان فرمانده ی اصلی...

حسین امروز روزی یعنی اول محرم، نشسته است به نظاره‌ی صحرا و نگاه می‌کند به جایی که باید... بگذار نگویم. تمامِ ناراحتی از همین زینب شروع می‌شود. داغِ دلِ زینب است که این چنین دارد ما را به هم می ریزد. این را دارم برای درون دینی‌ها می‌گویم. هیچ وقتی از خودتان پرسید که چرا تمام عزادری‌های ما تا 10 محرم ادامه می‌یابد؟ بعدِ دهم محرم خبری از عزاداری به صورتِ جدی مثلِ همین ده روز نیست. به قولِ یکی از رفقا  امام را کشتید و راحت شدید! واقعیتش همان وقت که حسین توی گودالِ قتل‌گاه به خواهرش اشاره کرد که آرام باشد، ما هم آرام می شویم. زینبی که در تمامِ این ده روز دل‌شوره داشت یک‌هو آرام می‌گیرد.

حسین فرمانده‌ی اصلی یک سپاه است که خودش کشته می‌شود... اما ماجرا فقط این نیست...

page to top
Bookmark and Share
موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

برای امیر عبدالهی به خاطر ازدواجش

یالطیف

بعدِ پستی که برای عکس های مسعود نوشتم شیر شدم که در موردِ امیر عبدالهی خلج هم بنویسم. البته این را هم اضافه کنم خیلی قبل تر می خواستم این پست را بنویسم منتها مدام یادم می رفت. تا این که الان ساعت 1 بامداد شنبه با این که فردا امتحان جبر پیشرفته دارم، ولی گور پدر دنیا... بگذار از امیر برایت بگویم و اتفاق جالبی که اخیرا برای این دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه ی اخلاق افتاد. 

حرف مهمم را اول بنویسم. امیر عبدالهی ازدواج کرد.

امیر توی تربیت معلم فیزیک می خواند. من ترم های 3 و 4 با این مرد هم اتاق بودم. باور ندارید اگر بگویم که شخصیتِ امیر و سیر تحولی او در این دو ترم من را به فکر وا داشت. فکری که شاید من را یک بار به سراغ امیر برگرداند و آرمان خواهی او را دست مایه ی رمانی قرار دهد. همه ی این ها با اجازت حاج امیر است. هر چند از آن جایی که من برای بقیه ی کارهایم منتظر اجازه نمی مانم مثل نوشتنِ همین پست، دیر نیست که رمانی را با محوریت شخصیت امیر عبدالهی خلج بنویسم و روانه ی بازار کنم.

امیر از همان اولش یک شخصیت قوی و مستحکم داشت. همین استحکام در تصمیم گیری و صراحت او در کارهایی که می پذیرفت باعث  شد که خیلی راحت رشته اش را عوض کند. خودش را درگیر ساز و کارهای موجود نمی کرد. حتی من یادم است شبِ امتحان توی ترم سوم به آتیه ی خودش فکر می کرد و این که چرا آمده است فیزیک خوانده است. سوالی را که شاید از لحاظِ زمانی بد، ولی بسیار به جا  از خودش پرسید. همین باعث شد بعدِ چند ترم فعالیت های سنگین فرهنگی توی دانشگاه فلسفه ی علم را پیش روی خودش بگذارد. امیر برای فلسفه ی علم خیز برداشته بود، ولی بعدِ امتحان ِ ارشدش با کمی جا به جایی سر از فلسفه ی اخلاق در آورد. جایی که من مطمئنم برای امیر مناسب است. چون با خودم فکر می کردم ای کاش به جای فلسفه ی علم امیر به فلسفه ی مضافِ دیگری چنگ می زد تا مشکلات عاجل ما را پاسخ گوید و از این رو فلسفه ی اخلاق انتخابِ برازنده ای است.

امیر از ترم سوم به مدت دو ترم دبیر انجمن علمی فیزیک بود. انجمنی که به شهادت دوستانش توسط امیر پا گرفت و رونق یافت و البته کمکِ دوستان بی ادعایش. من یادم است او ترم دوم بود که سمیناری در فیزیک داده بود و آدم به این فعالی ندیده بودم... منتها آرام آرام از ترم سوم دل سرد شد. از فیزیک دل برید و سودای کارِ فرهنگی و سیاسی را در سر پرورانید. سال بعدش مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شد. انتخابی که غیر مترقبه بود و من فکرش را نمی کردم.(فکر کنم توی همین ترم چهارم بود که با هم رفته بودیم جلوی سفارت انگلیس و شبش امیر توسط بچه های وزارت اطلاعات دستگیر شده بود... )

یک سال کار در بسیج دانشجویی امیر را از بسیاری از فعالیت هایش جدا کرده بود. اما قطعا بواسطه ی این یک سال تجارب ارزشمندی کسب کرد. تجاربی که فقط باید مسئول بسیج دانشجویی باشی تا به آن دست یازی. توی این یک سال مراوده ی من با امیر خیلی کم شد. اصولا هر کسی که مسئول بسیج می شد یا کاره ای می شود من ِ خر  با او فاصله می گیرم و یا خودم را خیلی درگیر طرف نمی کنم. هر چند به فراخور ِ نیاز امیر چند تا مقاله برای بسیج نوشتم. یکی دو تا از آن مقالات بد جوری جریان مخالف را عصبی کرده بود، ولی هیچ وقت معلوم نشد که من آن ها را نوشتم. اتفاقی که توی ترم آخر هم تکرار شد. مقاله ای را نوشتم که حتی خود بچه های بسیج نفهمیده بودند کی آن را نوشته بود و در سطح وسیع پخش کردم. بگذریم ،صحبت از امیر بود.

بعدِ اتمام ماموریتش توی بسیج امیر به فعالیت های فرهنگی دیگری پرداخت... در آن جا هم کم توفیق نبود. ولی اساسا بیشتر شاید دنبال مطالعات خودش بود. از همین جاها بود که علاقه به فلسفه ی علم پیدا کرد. من دوباره سطح ِ روابطم را با امیر گسترش دادم. البته امیر با آن چه که من برای اولین بار در ترم اول دیده بودم فرق کرده بود. امیر خلعتِ فیزیک در آورد و ردای علوم انسانی پوشید.

وبلاگِ امیر به نام  اسلام ناب می تواند گویای دغدغه های او باشد. توی شرایطی که من نگران ِ آبروی خودم بودم و آبرویم برایم شده بود حجاب تا اظهار ِ نظر صریحی در موردِ شرایط فتنه نکنم، امیر باز هم مثل همیشه صریح و بدون تعارف نظرش را گفت.

نمی دانم خانم امیر این مطالب را می خواند یا نه. ولی امیدوارم این مطالب را بخواند چون می خواهم آن چیزهایی را که می شود علنی گفت را این جا بگویم:

1. امیر با توجه به ذهن تحلیل گیر و روشنش می تواند دست به کارهای بزرگی بزند. امیر شخصیتی است که من خیلی بدان امید دارم لذا همسر او بودن کمی از این جهت نیاز به ایثار دارد. چون مردانِ بزرگ قطعا همسرانِ ایثارگری داشته اند. (مرادم از مردان بزرگ اشاره به منظومه معرفتی آدم های بزرگ در ساختن جامعه ی مهدوی است؛ همچون مطهری.)

2. امیر بچه ی باهوش و سریع الانتقالی است. شاید آدم فکر کند که او توجه ندارد، ولی فی الواقعه همه چیز تحت نظرش است.

3. بچه ی مقتصدی و صرفه جویی است. یادم است از این بابت من و محمد حبیبی (دوست مشترک مان) چقدر او را اذیت می کردیم. یعنی حساب کتاب همه چیز دستش بود.

4. بچه ی آرام و متواضعی است. به نظر من هر کسی که می خواهد در علوم انسانی به فضل برسد باید این دو ویژگی را داشته باشد. عالم علوم انسانی باید قرتی و گردن کلفت نباشد. باید آرام باشد و متواضع؛ و البته صریح.

5. امیر خیلی تغییر کرده است، ولی اصل کاریش هنوز پا برجا و مستدام است. یعنی از همان اول اصل کاری را خوب رعایت می کرد. اصالتش تغییر نکرد. او از یک جهت بی تغییر، قوام یافته و برای من دوست داشتنی بود از همان ترم اول. و این چیزی نیست جز:

نماز بی ولایت، بی نمازی است/ تعبد نیست، نوعی حقه بازی است.

از همان اولش پیوند محکم و ناگسستنی با ولایت داشت و این پیوند هنوز هم در وجودش ریشه دار است. و انشالله همین هم برایش بماند که آخر ِ عاقبت به خیری است.

6. می خواستم از چهار راه طالقانی کرج برای دوستم ادکلون بخرم؛ به عنوان هدیه. نام مغازه توی چهار راه طالقانی کرج "لیدی" نام داشت. امیر هم همراه من بود. سوالی ازش پرسیدم. گفتم آیا حاضر است یک روز از همین مغازه برای خانمش ادکلون بخرد. دوست دارم یک بار دیگر این سوال ازش پرسیده شود...  خب، بابا قبول دارم آدم بدجنسی هستم.

7. خیلی خوب گوش می دهد. این هم از ویژگی های خوب ِ او.

8. وای به حال روزی که از دستِ آدم برنجد...

9. ویژگی فوق العاده ی امیر این است که  بی ریا یاد می دهد. این ویژگی او گوهر نابی است در بین بچه های دانشجو. البته به قول دکتر بهار ذهنش از قلمش بهتر کار می کند. همین جا از امیر می خواهم بیشتر بنویسد، از هیچ چیز هم نهراسد.

من خیلی از یادگیری ها در کامپیوتر را مدیون امیر هستم، همین طور در عرصه مطالعه خیلی چیزها را او به من پیشنهاد کرد. اگر آن حدیث ِ حضرت مولا علی (ع) سندیت داشته باشد، امیر من را بنده ی خود کرده است؛ به کرّات و مرّات.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس های مسعود

یالطیف

مسعود گروسیان دوستِ من خیلی بچه ی خوش سلیقه ای است. آدم به داشتن همچین رفیقی افتخار می کند. هر چند عصرِ چند وجهی بودن گذشته است و شاهکار ِ آدم ها این است که در یک شاخه ی جزیی از علوم به تبحر به رسند، ولی مهارتِ مسعود گروسیان در چند رشته ی باید بگویم متفاوت باعث شده است بگویم مسعود علی رغم روحیات و برخوردها معقول و رئالش بسیار بچه ی آرمان خواهی است. و این یکی از همان چهره های خوب از آرمان خواهی است که من پی اش هستم. مسعود فرانسه و انگلیسی می داند، یعنی نزدیکی های advanced. بعدش فیزیکش هم فیزیکی عالمانه و با دیدی ماورای مدرک لیسانس فیزیکش است. با نجوم به خوبی آشنا است. الان چند وقتی است توی طراحی گرافیک افتاده است، ارتزاق از طریق کامپیوتر یکی از همان راه های غیر قابل پیشبینی بود که مسعود به خوبی به آن چنگ زد و به موفقیت های حرفه ای در طراحی گرافیک و وب سایت دست یافت. (تمام جملاتم را بدون اغراق می نویسم.)

اما یک ویژگی و توانایی ستودنی مسعود عکاسی است. عکس هایش را توی فیکر دیدم برای این که شما هم به این واقعیت پی ببرید، چند تا از عکس هایش را در زیر می آورم تا به صدق گفتارم ایمان بیاورد. (یک دلیلم این است که فیکر فیلتر است و این جوری کار شما راحت تر می شود.) به این نکته هم توجه داشته باشید که نباید مسعود بمیرد (شهید شود) من بیایم به عنوان دوست او این حرف ها را بزنم. توی زنده بودنش و همین ساعاتی که پیش ماست و می توانیم از نور وجودش استفاده کنیم این حرف ها را می زنم تا قدر زنده ها را تا زنده اند بدانیم. مسعود هم سن من، سالم، دوست داشتنی و پر انرژی مشغول فعالیت است. من حرفی به او زدم و این که چقدر خوب است آدم آرمانش را update کند تا ویروسی نشود، او هم عامل است. فقط نظر نمی افکند، بلکه بصر هم می اندازد... این است که ارزش دارد.

و اما عکس ها. عکس های مسعود عکس هایی رو به بالاست، به سمت آسمان... توی عکسی که از تنه ی درخت گرفته است این واقعیت مشهود است... به سمتِ بالا بودن، توی این عکس  به سمتِ بالا بودن، اعنی به سمت لایتناهی بودن شهود می شود.

مثل عکسی که از جاده ها گرفته شده است. توی عکس جاده ها دقت کنید می بینید این واقعیت را...

و حتی در این عکس، همان طور که خود مسعود گفته رو به روشنایی است.

این عکس مسعود هم رو به بالاست. این عکس نشان می دهد که اگر بخواهی به سمت خدا حرکت کنی از سیاهی می توانی عبور کنی  و به آبی  و بعد... لنز دوربین مسعود بقیه اش را نشان نداد، ولی بنا بر استدلال استقرایی می توان حدس زد. بله بالاتر از سیاهی رنگی است... تازه سیاهی اول ماجراست...

حتی جایی که فکر می کنی کادر بسته است و خبری از طبیعت لا یتناهی نیست خود مسعود می گوید که دارد از ماورا یا beside صحبت می کند. قربانِ آن انگلیسی ات شوم مسعود جان، ولی بار معنایی ماورا کجا و  beside کجا؟ ماورا که می گویی مخاطبت جُم می خورد، انداخته می شود...

ممکن است یک سری آدم های علاف باشند که بخواهند تفسیر سایکولوجیکال با طعم فرویدی و زیر شکم از عکس های مسعود ارائه دهند. مثلا برای عکس زیر. ولی باید بگویم که چنین وصله هایی به مسعود ِ ما نمی چسبد. اگرم چیزی می بینی زیبایی طبیعت و زوج بودن خیلی از چیزها... حتی سنگ هایی که شبیه آدمند... راستی آدم نمونه ای از طبیعت است و یا طبیعت نمایشگر بسیاری از روحیات و عادات انسانی است؟ جالب است در فیکر برای عکس زیر کسی کامنت نگذاشته بود!

آدم ها در عکس های مسعود کوچکند... وقتی می خواهد از طبیعت عکس بیاندازد آدم ها را ریز می کند... حتی به طوری که در نگاهِ اول دیده نمی شوند... مگر عکسی که در آن پسرکی احتمالا روستایی با میمیکی استثنایی سنجاقکی را نشان می دهد... که البته باز هم محور عکس و نقطه ی طلایی تصویر سنجاقکی است که دارد از my green world می گوید...

نمی دانم در تصویر زیر می توانید در همان نگاه اول وجود آدم ها را تشخیص دهید یا نه... در بقیه عکس هایش که با نمای باز گرفته شده است رو به آسمان بودن بیشتر مشهود است، مانند ِ عکس ِ بعد از این عکس

این هم عکس دیگر از مسعود که گویا خیلی عکس خوبی است... من از تکنیک خیلی سر رشته ندارم، بحث من محتواست... و اما محتوای عکس... I am not alone


عکسی که در زیر می آید را در نظر بگیرد. نه تنها آدم ها کوچک که گویی نیستند و به قول خود مسعود تحت تاثیر نیروی گرانش خدا قرار می گیرند. به استناد ِ الله اکبر این نیروی گرانش از نیروی نسبیتی حاکم بر سیاه چاله ها هم قوی تر است چرا که الله اکبر...

عکس زیر می تواند ارزش مندترین عکس و پر شانس ترین آن ها برای دریافت جایزه باشد. البته آن سنگ هایی که روی هم افتاده بود هم می توانست چنین شانسی داشته باشد. منتها شکار لحظه ها یعنی عکس زیر... من از تکنیک های عکس برداری سخن نمی گویم، از شکار لحظه ای می گویم که اگر کمی زرنگ باشی می فهمی منظورم چیست...

در عکس گرفتن از بناهای تاریخی روی سخن با انسان نیست، نه در تخت جمشید و نه در حافظ. گو این که آدمی همچنان می خواهد بگوید حضور دارد...

صحبت از دولت مرد شد... این روزها همه نسبت به احمدی نژاد موضع دارند، او نگذاشت کسی قصر در برورد. همه او را می شناسند. تا مسعود نام این عکس را گذاشت دولت مرد ذهنم رفت سراغ دکتر احمدی نژاد. نمی دانم چرا... همه در قبال او موضع دارند، برخی مثبت، برخی منفی... از محمد رضا شجریان تا گلشیفته فراهانی تا هدیه تهرانی تا محسن مخلباف تا مراجع تقلید تا... خلاصه همه را آورد توی گود. این که احمدی گفته بود یک پسربچه ی دو ساله ی اسپانیایی گفته بود این محموده را من باور می کنم. همین چندی پیش داداشم از خارج از کشور آمده بود. داداشم چند سالی است که استرالیا زندگی می کند و دخترش هم آن جا به دنیا آمده است. با برادرزاده ام که 6 و نیم سالش است صحبت می کردم. از او در مورد اسباب بازی هایش پرسیدم و درس و مشقش... کار به این جا رسید که گفتم آیا نقاشی هم می کند یا نه، جواب داد نقاشی هم می کند. بهش گفتم از چه رنگ هایی استفاده می کند، برگشت گفت رنگ های مختلفی است. او گفت نام یکی از مداد رنگ هایش را "احمننی نژاد" گذاشته است. من آن جا نبودم تا آن مداد رنگی را ببینم، ولی از نحوه ی تلفظش خوشم آمد و گفتم می دانی که our president است، لبخندی زد و گفت می دانم... نمی دانم چرا نام عکس زیر را مسعود دولت مرد گذاشته است. به خاطر تغییرات صمیمانه و صادقانه میمیک صورت این بنده خدا، یا به خاطر لبخندهایش... اگر این جور باشد به نظر من بیشتر به دولت مردهای علی و فاطمه می خورد، تا بسیاری از دولت مردها و سیاسیون سراسر گیتی که خیلی های شان کپی قوی از معاویه هستند... خوشم آمد که یک بار هم مسعود فرهنگ سازی کرد توی عکس هایش و گفت ملت بدانید که دولت مرد یعنی این... نه آنی که ما می بینیم. انصافا عکس پاک و نازی است.

منبع عکس ها: http://www.flickr.com/photos/ino_bebin


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

شما درد دارید یا فضل؟

یالطیف

مطلبی را چندی قبل به  نشانی الکترونیکی دفتر ِ آقای مکارم نوشتم که در آن از رویکرد ِ ایشان در کتاب ِ قدیمی مشکلات ِ جنسی جوانان انتقاد کردم. چند روز پیش از طرف ِ دفتر ایشان پاسخی آمد که آن را عینا خدمتان تقل می کنم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

:: با اهداء سلام و تحیت؛

جواب :  آنچه در آنجا نوشته شده نتیجه تجربیاتی است که در اینگونه افراد دیده شده و آنچه شما می گویید ادعای جمعی از روانشناسان و اطبای غربی است که طرفدار اینگونه زشتی ها هستند. خوب است مستقل فکر کنید و دنباله رو آنها نباشید.

همیشه موفق باشید               

دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی: / بخش استفتاءات

 از نحوه ی پاسخ گویی دفتر ایشان زیاد لذت نبردم. احساس می کنم برای جواب ِ به یک سوال و یا انتقاد از روش های دیگری هم می توان بهره گرفت.  نیاز نیست برای پاسخ گویی خواننده را به وابستگی متهم کرد. در حالی که به نظر ِ من این وابستگی خیلی هم نمی تواند بد باشد. بالاخره اطبای غربی  و روانشناسان نمی توانند جز ِ انسان های هوسران آن جامعه باشند.

اگر قرار است نوشته ای بر اساس تجربه ی بعضی افراد صائب باشد، چرا نوشته ی دیگری از تجربیات بعضی از افراد دیگر  که خلاف استدلالت آقایان باشد نباید صائب باشد؟ اگر تجربه برای نوشتن ِ یک کتاب آن هم برای یک عالم دینی معرفت بخش است، به چه دلیل همین تجربه برای فلان طبیب ِ غربی معرفت بخش نباشد؟نکند جنس تجربه  ها فرق می کند؟!

وظیفه ی ما چیست؟ نسل ِ ما چه کار باید بکند؟ از میان ِ این سخنان کدام را برگزیند؟ مهمترین چالش همین است.  بحث ِ سر ِ حلال و حرام بودن ِ یک عمل نیست. حداقلش این است که آدمی تعبدا مساله را می پذیرد. و  این نوع پذیرش عقلانی هم هست.  اگر قرار باشد مساله ای را تعبدا بپذیرم بهتر است از اهل بیت پذیریم. در این شکی نیست. منتها سوال اساسی این جاست که چرا بعضی از علمای ما روش ِ غلطی را برای اثبات ِ  سخنان اهل بیت برمی گزینند؟

از همین جاست که مشکل سر بر می آورد. جوانان ِ مخلص و فداکار ِ زیادی بودند که در جبهه ها جنگیدند، بعضا جانباز هم شدند و حتی بارها تا مرز ِ شهادت هم پیش رفتند، ولی چرا بسیاری از همینان منتقد ِ احکام  و نظریات ِ اسلام شده اند.

مطمئنا مشکل ایمان یا کمبود ِ اخلاص نداشتند. دلشان هم پاک بود. بالاخره کسانی بودند که جان شان را دست شان گرفته بودند و در میدان ِ حرب به مبارزه می پرداختند.  مثال ِ چنین شخصیت هایی بسیار فروان در آدم های مشهور امروزی که مورد تکریم محافل غربی هستند را می شناسیم. چرا این گونه شدند.

یادم می آید پارسال حوالی اسفندماه در دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران توی امیرآباد با محمد حبیبی و مسعود گروسیان  در باره ی موضوعات ِ مختلف هم صحبت شده بودیم. یادم می آید که بحث ِ امیر عبدالهی پیش آمد. البته این بحث ِ بین ِ من و محمد بود؛ وگرنه یادم می آید در آن لحظات مسعود گرم ِ صحبت با موبایل بود. اتفاقا همان روز با امیر توی امیر کبیر هم قرار داشتیم. محمد قصه ی امیر و این که  می خواهد فلسفه ی علم بخواند  را تحلیل می کرد. (امیر  عبدالهی از بچه های گل ِ روزگار و از دانشجویان ِ مستعد ِ فیزیک بود که به علت سرخوردگی از جو حاکم بر فیزیک از این رشته کند و رفت سراغ ِ فلسفه ی علم و  نتیجه آن چرخش این شد که این روزها دارد ارشد فلسفه ی اخلاق توی قم را مورد مطالعه قرار می دهد.) الغرض؛ به محمد گفتم:

"همیشه هوش، استعداد، انگیزه و حتی اخلاص همه ی مشکلات ِ آدم را حل نمی کند. یعنی ممکن  است آدمی حائز همه ی این ها باشد ولی به بیراه برود."

محمد هم حرفم را تایید کرد. حالا منظورم شخص ِ امیر نبود و کلا گفتم. دارم می بینیم آدم هایی که همه ی این ها را دارند و راهشان دارد کج می شود. فقط به خاطر ِ نبود دانش. یا آن چیزی که می شود بهش بصیرت هم گفت.  وقتی بصیرت نباشد راه گم می شود و چه بسا همان هوش و انگیزه و اخلاص بشود بلای ِ آدم. افرادی رفتند توی جبهه جنگیدند و امروز در همان صف و  دسته ای رفتند که روزگاری خودشان بر علیه آن داشتند می جنگیدند. نمی دانم این تیتر تضاد با خویشتن را کجا دیدم ولی به نظرم خیلی با مسما آمد.

مشکل همه ی ما اهم از دانشجو و طلبه و جوان و مرجع تقلید و مجتهد و آیت الله همین است. همین که فکر می کنیم خیلی چیزها را فهمیدم و توانایی حلاجی همه چیز را داریم. از همین روی فقط به واسطه ی فقه خواندن و اصول فراگرفتن و تفسیر پاس کردن می شویم انسان ِ متقی و عمرا دیگر مشکلی نیست که نتوانیم حلش کنیم. و از همین روی برای خودمان حاشیه ی مقدسی می سازیم. (مصداق ِ عینی اعتراض من  برمی گردد به همین جریان ِ انتخابات و این که نفهمیدم چرا صندوق را می برند توی اتاق ِ کار و کنار ِ رختخواب مرجع تقلید تا رایش را بیاندازد. مگر او چه فرقی با بقیه ی مردم دارد؟  خدا عمر بدهد به رحیم پور. یک حرفی زد باید با آب طلا در ِ مدرسه ی فیضیه ی قم بنویسند: عالم دینی مصونیت ِ بیشتر ندارد مسولیت بیشتر دارد.)

راحت می گویم که شاید بالغ بر ۷۰ درصد آن چه من از دین فهمیدم اشتباه است. یعنی ممکن است اشتباه باشد. همین باعث می شود که بر اساس یک تناقض و  یا یک شبهه بنیان ِ فکری من نرود روی هوا. به همین دلیل که درصدی فکر کنم  دارم اشتباه فکر می کنم و  یا این طرز ِ تفکرم اشتباه است.  وای به حال ِ روزی که آدم فکر کند هر چه می اندیشد درست است و بنیان هایش خدشه دار نیست.

یادم می آید روزی به یکی از همین جوان هایی که خیلی به خامنه ای انتقاد می کرد گفتم:

"آیا مساله ی ولایت فقیه را توانستی برای خودت حل کنی؟"

خیلی سریع گفت که بله و با خود ِ قضیه مشکلی ندارد. تبسمی کردم و خیلی لطیف گفتم:

"خوش به حالت. چون من هنوز نتوانستم مساله ی ولایت فقیه را برای خودم حل کنم. اگر هم فکر کنم من الان ولی فقیه را قبول دارم توهم زدم. چون هنوز خود ِ قضیه برای من روشن  نیست."

البته من خودم یادم نمی آید به خامنه ای انتقادی کرده باشم و اتفاقا قبولش دارم. منتها مساله این است که احساس می کنم بدتر از ولایت فقیه من توی خداشناسی ِ شیعه مانده ام چه رسد به باقی قضایا ...

همه ی بحث ِ من این است که اگر امروز از یک کتاب ِ مرجع تقلید ِ خودم برگردم خیلی بهتر است از این که فردا روزی منتقد ِ همه ی  اجزای اسلام شوم و دین ِ خدا را به سخره بگیرم.  شایدم این کتاب واقعا برگشتن داشته باشد؛ یعنی حق این باشد که من قبولش نداشته باشم.

تقدس ِ آدم ها، فلان عالم یا فلان ملا چنین  مشکلاتی را در پی دارد. با یک شبهه آدم بیچاره می شود.  یکی به من می گفت که رهبر آن تقدس سابقش را برایم ندارد. من هم گفتم:

"مقصر خودت بودی که برای این بنده خدا تقدس ایجاد کردی."

سر ِ همین قضیه هاله ی نور و این ماجراها من انتقادم به شخص آیت الله جوادی آملی برمی گشت. حالا بعضی ها ممکن است بگویند:

"اِه، ... خجالت نمی کشی به  آقای جوادی تعرض می کنی!" 

خوب، طرف آقای جوادی باشد. عالم ِ الهی و  ربانی باشد. ولی توی این دنیا در اشتباهات ِ مردان ِ بزرگ چیزهایی دیدم که آدم می ماند. خیلی از کسانی که مقابل ِ علی جنگیدند از شخص ِ پیامبر اکرم لقب گرفته بودند. حالا آقای جوادی که از شخص ِ پیامبر درجه نگرفته است. (شایدم گرفته باشد و ما بی خبر باشیم، چون خیلی آدمِ کاردرستی است.)

نمی خواهم شبیه سازی کنم. این کار را اشتباه می دانم. این که بگویم فلانی طلحه است و آن یکی زیبر است. چنین مصداق یابی را اشتباه می دانم.  ولی می توان تاریخ را خواند و شبیه یابی و نه شبیه سازی کرد. اگر تاریخ را بخوانی می فهمی برای هیچ کسی نباید تقدس سازی کنی. همین که تقدس ایجاد کردی بیچاره ای. دکتر سروش جمله ای دارد که می گوید ایدولوژی حجاب است. من تا یک جایی این حرف را قبول دارم. نمی دانم دکتر سروش به چه مقصودی این حرف را زد ولی احساس می کنم از نقطه عزیمت ِ جالبی به مساله نگاه کرد. تقدس برای شخصیت هایی که ممکن است اشتباه کنند، (به نظر ِ من مثل ِ آقای جوادی در قضیه هاله ی نور)  عذاب ِ دردناکی است. زیرا وقتی آن فردی که شما برایش تقدس قائل شدی می زند به خاکی  و شما هم همراه ِ او می زنی به خاکی.  یک دفعه می بینی پشت ِ مرجع ِ تقلیدی مثل ِ عمر سعد ایستاده ای و داری سرِ حسین را می بری.

توی انقلاب ِ ما هم همین اتفاق روی داد. مرجع ِ تقلید در حد میلیون مجتهد داشتیم که می خواست علیه خمینی کودتا کند.

دین، نماز، روزه، انفاق، حج، جهاد و ... هیچکدام ملاک نیست.  یادم باشد که من می توانم نماز بخوانم، جهاد کنم،  طرفدار ِ عدالت باشم، روزه بگیریم، با اخلاق و بو به قول ِ خودم با تقوا باشم، ریش بگذارم، روزی ده ساعت هم تفسیر ِ قرآن درس بدهم، ساده زیست باشم ... ولی در عین حال احمق و منافق باشم.

نه درد ِ خالی مشکل را حل می کند و نه فضل ِ خالی. خیلی از علمای ما امروز روز فقط فضل دارند، خیلی از جوانان هم فقظ صادقند و درد دارند ... باید هم درد داشت و هم فضل؛ مثل ِ مطهری.


موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری