تی‌لِم

روایت‌ِ بدونِ گلِ میثم امیری

چند مطلب درباره عاشورا

{پیش نوشت:

اول این را بگویم که وبلاگم یک ساله شد، توی یک سال اخیر یعنی ۴/۱۰/۸۷ تا امروز ۱۷۹ پست نوشتم و در عین حال ۵۰۰۰ بازدید کننده داشتم، خدا قبول کند و از امام زمان می خواهم مثل شب های قدر سال های قبل با پرونده ام برخورد نکند که تا به دستش رسید پاره پاره اش کند و بریزد توی سطل آشغال و اعصابش به هم بریزد بابت این همه فضاحتی که به بار آوردم. از حضرت صاحب می خواهم شفاعت کند که این نوشته ها هیزم جهنم من نباشد، یا صاحب الزمان!

و اما بعد، تشکر و قدردانی می کنم از همه ی رفقایی که کامنت گذاشتند، مخصوصا آقا سجاد گل که پس از مدت ها پیدای شان شد و من مشتاق دیدار و نظراتش بودم. واقعیت امر این است که احساس می کنم در مسائل مهم نظر مراجع را بدانیم و مراجع بدور از اسلام حکومتی و باندی، می بایست مدام در حال تطبیق اتفاق های مهم اجتماعی با حکومت اسلامی باشند، تمام حرف همین است. به هیچ وجه بحث تغییر مرجع مطرح نیست، آیت الله مکارم شیرازی، از اورع و اتقیای مراجع است که به علم دین و تلاش صدقانه و عالمانه شهره است. بنابراین جای تغییر مرجع نیست و تازه این که تغییر مرجع یک مساله ی دل بخواهی نیست و اگر کسی که هنوز درجه ی اجتهادش پابرجا است و دلیلی بر عدم عدالتش توسط علما و حوزه اعلام نشده است، بنابراین تعویض آن غیرممکن و از لحاظ شرعی حرام است. اگر کسی بخواهد چنین کاری کند اساسا نیاز به مرجع ندارد. چون از عدالت ساقط شدن مرجع در توان مکلف نیست. از این روی تا زمانی که آقای مکارم مورد تایید حوزه باشد، بنابراین برای من که به تحقیق این شخصیت برجسته را انتخاب کردم واجب است که از ایشان تقلید کنم.

مساله ی اصلی این است که من حق دارم در مسائل مختلف روز از مرجع سوال و استفتا کنم و حتی نسبت به پاره ای از رفتارهایش سوال داشته باشم. آن، در دین مسیحیت است که پاپ یک قلمبه نور است، ولی در اسلام همه ی ما نسبت به هم مسئولیم و باید به هم تذکر دهیم. این تذکر وجه تمایز ما و مسیحیت است. بنابراین من روحی فداک هیچ مرجعی نیستم، بلکه تنها همه ی ما روح و جان مان باید فدای اسلام باشد. پس با کمال احترام و مورد قبول بودن جایگاه علمایی، فقهی همه ی بزرگوران لازم می دانم برخوردی فازی کنم. من عاشق برخورد فازی و نسبی هستم و معتقدم همین مطلق بینی در حوزه ی نظر درباره ی دیگران پدر ما را در آورده است. مطلق بینی می گوید چون یک انتقاد از مرجعت کردی پس عوضش کن (عین رفتار رادیکال عده ای که اکنون... چه بگویم؟) من می گویم قبول می کنم در برابر علمایی چون آقای جوادی، آقای مکارم  و سایر اعاظم هیچ هستم و اصلا کسی محسوب نمی شوم. این ها انسان هایی متقی، بزرگوار، عالم و حتی تمدن ساز هستند. فقط با کمال احترام راه سوال پرسیدن و اندیشیدن را نمی بندم و با کمال امتنان و احترام از ایشان سوال می پرسم و نقد می کنم. این نقد هر چند هم سطحی باشد، بواسطه ی پاسخ جدیدی که آقایان می دهند و فکری که می کنند باعث ارتقای جایگاه شان در پیشگاه حضرت باری می شود. همین!}

یالطیف

می خواهم امروز که روز سوم ارباب بی کفن مان است یک روای بشوم از قصه ی آقا. فرض کنید من میثم امیری شده ام یکی از فقهای زمان امام حسین. من را یکی از فقیهان توی کوفه در نظر بگیرید که آمده ام سر درس و بحث و می خواهم برای شاگردانم از احکام جهاد بگویم. (رابطه ام با عمر سعد هم هی بدک نیست.) نشسته ام توی کرسی تدریس و به عنوان یکی از فقها که درس خارج فقه توی کوفه دارد شروع می کنم به تدریس درس امروز که فقه الجهاد باشد، این را هم بگویم که الان دو روز بعد از عاشورای ۶۱ است و اما درس گفتار امروز من فقیه دو روز بعد از روز عاشورای ۶۱ و توی کوفه:

 طلبه های فاضل توجه داشته باشید می خواهم چند حکم در مورد جهاد را امروز به شما معرفی کنم. موجب امتنان است که نظرات تان را بی پرده بگویید.

۱. در اسلام آمده است مسلمان در جهاد با کفار در ماه های حرام نجنگد. (یکی از طلبه ها بلند شد و گفت: ببخشید حاج آقا پس چرا الان علیه حسین لشکر کشی کردند، مگر محرم ماه حرام نیست؟)

ادامه می دهم:

۲. زمانی جهاد مسلمان در مقابل کفار واجب است که جمعیت مسلمانان یک به ده باشد. یعنی به ازای یک مسلمان، ۱۰ کافر در جبهه باشد. (همان طلبه: پس چرا حکم وجوب جهاد علیه حسین داد، شنیده ایم که حسین با کل سپاهش ۷۲ نفر بوده است!)

۳. مسلمانان در جهاد با کفار فقط باید سر از بدنش جدا کنند، و حق ندارند بین سر و بدنش فاصله بیاندازند. (همان طلبه: آقا پس سر حسین بالای نیزه ها چه کار می کند؟!)

یک مقدار چپ چپ به طلبه نگاه می کنم و ادامه می دهم و مخاطبم را صریح تر بر می گزینم:

۴. مسلمان! اگر کافری را کشتی، مبادا بدنش را مثله کنی! (همان طلبه بلند شد، با تند خویی بهش گفته ام: دیگر چه می گویی، نکند می خواهی بدن حسین را مثله کردند؟ طلبه خنده ی نمکینی کرد و گفت: نه آقا مثله نکردند، فقط وقتی زینب رفت بالای بدن حسین با تعجب گفت: اه، انت اخی؟)

۵. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا آب را به روی او ببندی! (به طلبه گفتم که دیگر نظم کلاس را به هم نزند، بگذارد اول احکام را بگویم بعد از کلاس با هم بحث می کنیم.)

۶. مسلمان اگر با کافری جنگیدی، مبادا به کودکان و زنان بی احترامی کنی!

۷. مسلمان اگر با کافری جنگیدی و آن کافر از بزرگان قومش بود، مبادا به زن و بچه هایش آسیبی برسانی!

۸. مسلمان عهد و عیال کافر را که به اسارت گرفتی توی کوچه نچرخانی ها (خیالتان تخت باشد... به هیچ کس بی احترامی نشد!)

۹. مسلمان مبادا متعرض زن و بچه هایش  بشوی ها...

همان طلبه گفت:

آقا بگذار احکام جهاد را گفتی من هم احکام ذبح را بگویم و گرنه می میرم:

۱. مسلمان قربانی باید ۶ ماهش تمام شده باشد!

۲. مسلمان قبل از ذبح به قربانی آب بدهید!

۳. مسلمان سر از بدن را سریع جدا کنید!

۴. مسلمان چاقویت تیز باشد!

مسلمان، مسلمان، خواستی کافر را بکشی...

و فدینـه بذبح عظیم

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share

{صحبت درباره ی عاشورا بود ولی من دلم راضی نمی شود که یک نکته ی مهم را خدمت تان عرض نکنم. این را بگویم و ادامه بحث را خدمت تان عرض کنم. وظیفه ی مرجع تقلید چیست؟ آیا غیر از این است که باید به تبیین یک حقیقت مطلق بپردازد. غیر از این وظیفه ای ندارد. انتظار ما این است که او هر جا کجروی دید آن را فریاد زند. وقتی یک مرجع محترم تقلید درباره ی پاره ای از مسائل سکوت می کند، آدم شک می کند. این یک سوال جدی است. چرا درباره ی شعارهایی که توی قم داده شد هیچکدام شان غیر از آقای نوری همدانی موضع نگرفتند؟ بعضی از مراجع خودشان را وارد مسائل روز به معنای اعلام موضع صریح نمی کنند. این پذیرفتنی است. مثلا آیت الله آقای وحید خراسانی در فوتِ آقای بهجت هم پیام تسلیت نفرستاد. ایشان بیشتر به بحث و تببین آن حقیقت مطلق در درس شان می پردازند و تذکرات را خصوصی می دهند. توی سایت ایشان بروید برای زندگینامه شان هم نوشتند"جز قصور و تقصیر چیزى ندارم . . ." من روی سخنم با مفسران و مراجع تقلید است که در هر مساله ای دخالت می کنند، الا آن مساله ای که به آن ها مربوط است.

چرا این سیاست یک بام و دو هوا دیده می شود؟ هنوز این مساله برای من حل نشده است که چرا بعضی از مسئولان به قم نزد مراجع می روند؟ این قضیه برای من مبهم است. مسئول مملکتی وظیفه دارد بر اساس قانون عمل کند و به مردم پاسخگو باشد. توی خبرها دیدم مثلا به مناسبت روز اهدای خون، رییس اداره ی انتقال خون قم با همکارنش رفتند سراغ مراجع. مساله ای به نظر من غیر قابل توجیه. یک روز کار و اداره را تعطیل می کنند بروند خدمت مراجع که چه بشود؟ که آقا بگویند انتقال خون خوب است. همین! شما بروید توی سایت شان نگاه کنید اگر حرف بیشتری زدند! جالب است آن روز را روز کاری حساب می کنند! اگر خیلی عاشق مراجع هستید و می خواهید واقعا دیدار کنید بعد از وقت اداری و بدون حضور رسانه ها این کار را انجام دهید. کاری که وزیر دوست داشتنی بهداشت دولت نهم کرد. آقای دکتر لنکرانی بدون حضور رسانه ها رفت خدمت آقای بهجت (ره). این مساله خیلی با اهمیت است، توی شرایط فتنه یک انسان روستایی می فهمد که اگر کسی بخواهد با کفش، و دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند اشکال دارد. این مساله را یک روستایی می فهمد، ولی بعضی از مراجع و مفسران قرآن نمی فهمند. اگر نماز خواندن با کفش، و مختلط با آن وضع حجاب خلاف دستوارت دینی است، چرا اعلام موضع نکردند؟ چرا 60 سال درس و بحث برای آن ها که مدام در حال نظر دادن در مورد مسائل روز هستند این قدر بصیرت نیاورد که این را ببینند؟ فقط بلدند به احمدی نژاد گیر دهند که آقا چرا وزیر زن می گذاری؟ و بعدش توی رسانه ها بگویند علمای دینی در ایران تفکرات قرون وسطایی دارند. مهم نیست که چه کسی عکس امام را پاره کرد، مهم نیست آن ها که توی قم شعار دادند چه کسانی بودند، مهم نیست دختر و پسر، مختلط و با کفش نماز خواندند از چه گروهی بودند، مهم این است  مرجع تقلیدی که درباره ی مسائل مختلف نظر می دهد، بگوید نظرش در باره ی این کارها چیست. توی هر دو دسته من رفقایی دارم، هم سبزی های بزرگوار و هم دسته ی مقابل. ولی مساله ی اصلی این است چرا این اعمال محکوم نمی شود؟

امام خمینی ولایت فقیه را به عنوان یک مساله ی اعتقادی مطرح کرد. برای من ولایت فقیه یک مساله ی سیاسی نیست که بخواهد خوشم بیاید یا نه، طبق نظر امام ولایت فقیه یک مساله اعتقادی است. حالا آقایان به این بخش از تفکرات امام پشت می کنند. وقتی به حرف رهبر توجه نمی کنند، یعنی عدم تمکین به این بخش از نظر امام، آن وقت ... راستی اگر ولایت فقیه را از امام برداریم از ایشان چه می ماند؟ بعضی از علما به ولایت فقیه امام نقد دارند. این یک بحث دیگری است. ولی مراجعی که این نظر امام را قبول دارند چرا نسبت به عدم تکین آقایان علی رغم ادعای پیروی از خط امام تذکر نمی دهند؟ یعنی این ها به اندازه ی محسن رضایی بصیرت نداشتند به آقایان تذکر بدهند؟

این مهم نیست که این ها رنگ شان چیست. حالا این ها سلیقه به خرج داند یک مقدار هم مکر و رنگ سبز را انتخاب کردند. اشکالی ندارد، این زیاد مهم نیست. مساله ای اصلی این نیست که بعضی مثل مدیر کیهان بگویند این سبزی مثل قرآن بالای نیزه کردن است. من این نظر را قبول ندارم. بالاخره احمدی نژاد هم توی انتخابات پرچم ایران را انتخاب کرد. او که خوش سلیقه تر عمل کرد.  مساله این نیست. مهم تفکر است. حتی با خود این رفقا هم مشکلی ندارم. خیلی حس خوبی ندارم که به آن ها ضد انقلاب گفته شود. نه... نباید این حرف را زد. ( ضد انقلاب را قالیباف گفت.)  این جور بحث ها انحرافی است. بحث اصلی این است که مراجعی که در مورد انتقال خون، اسلامی کردن علم، هزار تا چیز مشابه حرف می زنند، در حوزه ای که وظیفه ی آن هاست تا تبیین کنند سکوت اختیار می کنند. این خیلی جالب است. باز دم علامه آقای جوادی گرم که با پی دوم اختلاف  فاز (بعد از 4 ماه) در باره ی جمهوی ایرانی نظرش را گفت. دست مریزاد. چرا بقیه ی آقایان در مورد انحراف های جدی حرف نمی زنند؟ اصلا چرا بگویم انحراف، می گویم شبهه. شاید نماز خواندن با کفش درست باشد، شاید با حجاب آن جوری نماز خواندن درست باشد، شاید دختر و پسر کنار هم نماز جمعه بخوانند درست باشد، شاید شعار علنی علیه ولایت و دین دادن درست باشد،... اگر درست است چرا خوف می کنید؟ بیایید بگویید درست است. از مسولین هم خواهش می کنم طبق قانون وظیفه شان را انجام دهند و لازم نکرده بروند قم. اگر می خواهند خدمت مراجع برسند در خارج از وقت اداری بروند. این ها خیلی مسائل مهمی است و مردم همه ی این ها را دنبال می کنند؛ شاید سکوت می کنند ولی همه چیز را می بینند. من خودم مقلد آقای مکارم هستم ولی تقلید من در مسائل مبتلابه فقهی است و انشالله این حق را برای من قائل هستید که تقلید فکری نکنم و نظرم را صریح اعلام کنم. آرام آرام دارم توهم می زنم که مراجع محترم به خاطر پاره ای از سیاسی کاری ها سکوت می کنند. همان طور که حضور زنان در ورزشگاه که دستور احمدی نژاد بود و به نظر آقایان خلاف بود را مورد هجمه قرار دادند، بیایند در باره ی برخی دیگر از مسائل که شبهه ناک است حرف شان را بگویند.}

یالطیف

حرف های بالای من از بقیه ی حرف هایم مهمتر است. فکر کردی رمقی دارم که برایت از جوان 18 ساله ی فرمانده بگویم. نمی دانم چه دردی است که علی اکبر حسین را اندازه ی هولدن کالفید ناطور دشت نمی شناسیم. خوف نمی کنید اگر بگویم کالفید را بیشتر دوست داریم. چرا؟ این جوان 18 ساله که بالاترین عبادت یعنی جهاد در راه خدا را انجام داد.

"اربا اربا"

فکر نکنید این کلمه ی بالا را همین طوری نوشتم و از خودم در آوردم. این وجه مشترک بسیاری از تاریخ ها حتی ارشاد شیخ مفید است. وقتی علی اکبر...

می دانستی جوان فرمانده که رفته بود بجنگد زیر تیر حرامیان قرار گرفت. علی اکبر روی اسب می جنگید ولی تیرها یکی پس از دیگری می آمدند. گفته اند مقتل علی اکبر پشت جبهه بود. چون وقتی که سر افتاد روی اسب و داشتند می زدند... حسین از آن طرف می دید دست ها می رود بالا و می آید پایین... توی همان لحظه سینه ی علی اکبر روی اسب سالم مانده بود. نامردها ارفاق نمی کردند. یکی دهانه ی اسب را گرفت و برد سمت پشت جبهه ی کفر و گفت "آوردمش بزنیدش." 

بروید از توی یک معجم عربی معنای "اربا اربا" را در بیاورید. باور کنید نمی توانم بیشتر بنویسم. همه ی آن چیزهایی که می خواستم بنویسم ماند. فقط همین را بدان علی اکبر "اربا اربا."

یاحسین!

page to top
Bookmark and Share
یالطیف

{پیش نوشت: باید بگویم دوستی که برای مطلب قبلی کامنت گذاشتند سخن به حقی فرمودند. باید روضه ها دقیق و از روی مقاتل معتبر همچون لهوف باشد؛ عارضم که اشعار هم از میان مداحی سال قبل محمود کریمی انتخاب شده بود و حق بود که بنده رفرنس می دادم. دیگر نکته این که دو ماه قبل مطلبی از آقای دکتر جوادی یگانه عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران خوانده بودم که به نظرم قابل نقد رسید. نقدی بر سخنان ایشان نوشتم و ابتدا از ارسال آن امتناع کردم و بعد دل را زدم به دریا و برای شان فرستادم. می توانید به اینجا بروید و مطلب بنده را مشاهده نمایید. به جاست از ایشان به خاطر درج این مطلب در وب سایت شان تشکر کنم و لازم است همه ی ما قدردان و مروج فرهنگ پذیرش نقد باشیم. }

پای کیبورد نشسته ام و دارم با کلیدهایش ور می روم تا از این بارداری کلماتی تولید کنم پیرامون همان دلیلی که امروز چهارمین شماره اش رقم خورد، خونین بودن واقعه ی عاشورا. جالب است که مدت کمی است از هیات ثارالله آمده ام بیرون و بعد خوردن غذای نذری حضرت دست و دلم به نوشتن نمی رود. می دانی چیست تمام این بازی ها و wh quastion ها بر می گردد به این که بتوانم چهارخط روضه بنویسم، حالا با نگاهی دیگر. چه می شود کرد از نهایت بی توفیقی که من دارم در نوشتن روضه های فرزندان حضرت قاسم. نمی دانم الانه دارم برون دینی می نویسم یا درون دینی، هر چه باشد این را می دانم که به هیچ جای این واقعه ی خونین نمی شود نزدیک شد.

چطور این واقعه نمی تواند خونین باشد که فرمانده ی اصلی به شکلی که شاید توفیق بیانش را پیدا کنم، از دست می رود. چطور نمی تواند خونین باشد که دو ماه تشنه که خواهرزده هایش هستند را بی فروغ می کنند و از دم تیغ و نیزه می گذرانند. چطور خونین بودنش متفاوت نیست وقتی می رسیم که برادرزاده های حسین. دو آهویی که مورد هجوم و چنگال نامردان قرار می گیرند.

از قصه فرمانده ی اصلی فقط برایت این را گفتم که یک دختر سه ساله داشت که دق مرگ شد... اصلا... حوصله ام سر رفته است، حال فلسفه بافی ندارم. این حسین یک پسر 6 ماه دارد که توی بغل حسین جان می دهد. همین، علی اصغر را توی بغل حسین شهید می کنند. حالا با یک چیزی، چه کار داری فرض کن تیر سه شعبه ای که... حوصله ندارم که برای تان بنویسم. از چه بنویسم؟ از این که یک پسرک 6 ماهه را در بغل پدرش در حالی که تشنه و شیر نخورده و پژمرده است می کشند و کله اش را می پرانند. حالا نمی گویم مادری دارد که هی همچین بی خبر نیست. خواهر فرمانده به اهل حرم می گوید به فرمانده بگوید که یک مقدار توی این صحرا با این بچه ی کله پرانده بچرخد تا ما مادرش را آرام کنیم. اهل حرم نگران از زینب می پرسند ما تشنه مان هست؟خب، اشکال ندارد مگر ندیدید که سقا رفت آب بیاورد. الان بر می گردد تشنگی شما هم رفع می شود. فقط بزرگترها به حسین بگویید که فعلا با بچه ی 6 ماه اش یک جوری سر کند تا ما رباب را آرام کنیم.

...

شب شده است، باید به رباب گفت بی خیال رباب. رباب بی خیال شو، رباب جان چرا داری دستت را تکان می دهی، بچه ای در کار نیست که دستانت را گهواره مانند می چرخانی! آرام باش، چه می گویی؟ کجای فردا را شاید نرسم نقل کنم، جریان پسری که دیگر با رفتن او حسین... نه هنوز سقا هست، هنوز علم دار هست. 

بگذارید قصه ی این علم دار را بگویم. علم دار برادر ناتنی حسین است. اسمش ابالفضل است. خیلی قوی و قدرمند بود. در تاریخ آمده وقتی روی اسب می نشست پاهایش موازی گوش های اسب می شد. حالا فقط همین نیست.  ادبش است، وفاداری اش است. بگذار محرم سال بعد را به عباس اختصاص دهم...

به هیچ جای این واقعه نمی شود نزدیک شد. توی خیمه بروی زینب است و آن همه داغ، به خواهی سمت علقمه برگردی که عباس است و آن مصیبت. نگاهی به نیزه ها بخواهی بکنی باز... به پشت لشکر بخواهی نظر بیافکنی مقتل علی اکبر را می بینی، به گهواره سری بزنی پر خون می بینی و بدون بچه، به آسمان بنگری گریه ی  فرشتگان، به زیر سم اسب ها هم نمی توانی نگاه کنی، به وسطِ میدان که اصلا حرفش را نزن، گودی قتل گاه را ببینی یاس پر شکسته با فرزندی... ای خدا... ای خدا من از کجای عاشورا بگویم، از کجایش نقل کنم که کمی بهتر باشد. حتی به خرابه هم نمی توانی بروی که اگر چنین کنی سه ساله ای را می بینی...

page to top
Bookmark and Share

یالطیف

سخن از عاشورا بود. فقط می خواستم بگویم چرا عاشورا؟ و فقط می خواهم یک دلیل را بیان کنم و آن این که آیا این واقعه حتی در بعد تراژیکش یک واقعه  ی منحصر به فرد است. یعنی از جهت متفاوت خونین بودن. چه آن که فرمانده ی اصلی کشته می شود، سفیرش را بر دار می کنند، دختر ساله اش بعدتر در اثر غم پدر جان می دهد. اما این همه ی ماجراست؟

خواهر فرمانده ی اصلی یعنی زینب خود جایگاه والایی در عاشورا دارد. زینب دو بچه ی خردسال دارد. الان احتمالا می گویی "نکند می خواهیی بگویی که آن ها هم شهید شدند." این دو بچه شیر با صلابت با ۸ سال و ۱۰ سال سن. بگذارید قصه شان را بگویم تا بفهمید که همین "متفاوت خونین بودن" این واقعه کفایت می کند برای همه ی بحث ها، چر رسد اگر بخواهیم بقیه ی دلیل ها را ردیف کنم در پاسخ این که چرا عاشورا را گرامی می داریم! اما قصه:

گلاب می چکد از گیسوان شانه شده/ برای عرض ارادت دو گل بهانه شده

قبول کن که نفس های من هم این آنند/ قبول کن که غمت را دلم نشانه شده

دو زینبی، دو علی خو، دو فاطمی صولت/ دو زینبی، دو حسن رو، دو بی کرانه شده

دو زینبی، دو علی اکبری، دو عباسی/ دو ذوالفقار نبردی که بی کرانه شده

راستی برای تان گفته بودم که همه رفته بودند کشته شده بودند ولی حسین اجازه نمی داد این دو فرزند به میدان نبرد بروند تا این که مادرشان گفت:

مزن به سینه شان دست رد در این میدان/ به جان یاس شکسته، به جان مادرتان

قصه ی یاس شکسته را که گفته بودم، اسلام شیوخ منحرف و دینی که از آن جا فاطمه تبلیغ می کرد بسیار تفاوت داشت. خدایا این جمله ی نورانی را کجا شنیده ام که "برای نابود کردن یک تفکر، به جای مقابله با آن، آن را منحرف کنید." مادر داشت می گفت:

قبول کن که پای تو بریزند سر را/ که دیده اند نفس های سرخ اکبر را

قبول کن که مرا هم رکاب خود سازی/ خدا کند که نبینم غم برادر را

گفت "داداش این ها طاقت ندارند." و حسین هنوز جواب نمی دهد و تنها می گوید "که چه". پاسخ می شنوند:

قبول کن که نبینند تشنه می بوسی/ شکاف تیر سه شعبه گلوی پر پر را

مخواه تشنه ببینند در دل گودال/ که می زند نوک سر نیزه حرف آخر را

مخواه بی تو ببینند ساربان برده/ لباس کهنه، انگشتری مطهر را

مخواه بی تو بمانند و دق کنند/ آن دم که می کشند آتش خیام و معجر را

مخواه بی تو بمیرند از نگاه رباب/ که روی نیزه نشان کرده راس اصغر را

فقط نه این دو که خواهر فدای داغت باد/ که چه غم که رفت سر ما، سرت به سلامت باد

می خواهم بگویم:

می جنگه هر کسی که مرده/ هر کی میره بر نمی گرده

میشه فدایی/ اذن جهاد نمیده دایی

بچه ها می گویند:

مادر تو آخرین امید مایی/ مادر کجایی

بیا سفارشی بکن تا بعد تو/ بریم بیافتیم روی پای ارباب

برو به آقامان بگو به خون اکبر کبوترهای خواهر رو دریاب/ بریم بیافتیم رو پای ارباب 

اما این لابه ها نتیجه داد، این ها عازم میدان شدند:

دشمنا میگن این دو تا دو پهلوونند/ با چه حرارتی دارن رجز می خونن

امیری حسین و نعم الامیر

دیگه تو خیمه می مونه زینب/ از نعره های دشمنا آخر کار رو می خونه زینب

صد گرگ زخمی، دو ماه تشنه/ انبوه نیزه، شمشیر و تیر و سنگ و دشنه

شکر خدا که مادر تو خیمه مونده

به تان گفتم که مادر لباس رزم را چگونه تن فرزندانش کرد. فقط می گویم نتیجه این شد: وقتی به میدان می آمدند نوک غلاف به زمین کشیده می شد، خود روی سرشان بازی می کرد البته مادر پارچه ای بست که خیلی بازی نکند، با دو لباس عربی! این بچه ها تاب زره نداشتند. وقتی آمدند به میدان همه مبهوت این دو بچه شدند. نگفتند ما خواهر زاده های فرمانده ایم، بلکه گفتند ما فرزندان زینبیم. ولی دو آقازاده صبر نکردند و زدند به یک لشکر آهن. لشکر دارند نگاه می کنند"این ها دیگر کی هستند؟"  زبان به رجز گشودند:

امیری حسین و نعم الامیر

بله این ها هم رفتند و نمی دانم چطور حسین دست تنها دو نوجوان پاره پاره را به خیمه برگداند! یا حسین!

page to top
Bookmark and Share
یا لطیف

نمی دانم چرا بلاگم بهم ریخته است؟ خلاصه شرمنده!

گفتم قصد دارم در این چند روز به این نکته بپردازم که چرا عاشورا مهم است؟ (این یکی از همان ۶ WH Qustion معروف بود.) در دلیل این مساله به "متفاوت خونین بودن" این واقعه اشاره شد. در اولین دلیل از این متفاوت خونین بودن به این نکته اشاره شد که فرمانده و رهبر اصلی در جنگ کشته شد و نه یک کشته شدن عادی. (این در تمام جنگ های تاریخ کم سابقه است.) در عین دلیل آوردن به دو نوع نگاه درون و برون دینی هم پرداخته می شود تا شیوه ی استدلال را برای مخاطبان متفاوت آزمایش کرده باشیم.

گفتم که فرمانده ی اصلی کشته شده است و آیا این تنها دلیل در متفاوت بودن این واقعه است، باز هم نه. دلایلم را ذکر می کنم. این فرمانده ی اصلی (یعنی حسین) یک سفیری را چند روز زودتر به کربلا فرستاد. در تمام جنگ ها و نبردها به دعوت مردم مختلف فرماندهان سفرایی را می رستند تا مردم آن سامان را دعوت به همراهی کنند. در این واقعه هم دعوت های فراوانی از یکی از شهرها (بنا بر اقوال تاریخی ۱۸۰۰۰ نامه) به سمت فرمانده ی اصلی فرستادند و از او دعوت کردند.

حسین هم فردی به نام مسلم را به سمت آن شهر فرستاد. مسلم در ابتدا با خیل گسترده ی مردم روبرو شد. ولی همین که ایستاد به نمازگزاردن (یکی از اعمال عبادی مسلمین) نگاهی به جمعیت انداخت، ولی مردم دلهره و ترس حاکم شهرشان را داشتند. جالب است بدانید وقتی اعمال عبادی تمام شد و مسلم به پشت سر خود نگاه کرد دید همه در رفتند. حتی یک نفر هم نماند.

مسلم توی کوچه های شهر غریبانه می چرخد بدون این که کسی به او پناهی بدهد و حتما زیر لب می گوید حسین به کجا می آیی این مردم شرف ندارند. حسین به نزدیکی کوفه که رسید دید دو باد سوار از سمت شهر می آیند و او احوال شهر را از آنان پرسید. آن دو نفر خبر کشته شدن (شهادت) مسلم را به حسین دادند. {این هم یک دلیل دیگر برای همین متفاوت خونین بودن که مردم با سفیر فرمانده ای که خودشان دعوت کردند چه کردند!} حسین از مسلم پرسید که با او چه کردند. آن دو نفر با حالت منقلب خود گفتند که "جنازه اش مثله کردند و در کوچه ها می کشیدند." راستی می دانی مثله یعنی چه؟ مثله طبق آن چه در دایرالمعادف دهخدا آمده است یعنی "بریدن گوش و بینی یا چیزی دیگر از اطراف تن . بریدن عضوی از اعضای تن کسی " ما در دین مان داریم که رسول خدا فرمود حتی جنازه ی سگ را مثله نکنید.

این یک قسمت دیگر از این متفاوت خونین بودن. آیا به همین جا ختم می شود، یقینا خیر! خیلی کوتاه بگویم که مسلم یعنی سفیری حسین دو فرزند داشت که هر دو نونهال بودند. هر دو فرزند را انسان سنگ دلی سر برید و نزد حاکم شهر برد.

اما حکایت فرزندان فرمانده ی اصلی، خود مفصل تر از این حرف هاست. بعید می دانم جنگی در تاریخ باشد که فرمانده ی اصلی کشته شده باشد و جنگی باشد که چند فرزند فرمانده ی اصلی هم کشته شوند. این فرمانده یک دختری دارد! دختری که بعدا بر اثر شکنجه های جناح رقیب جان می دهد. دختری که پس از شهادت پدر انتظار او را می کشد. البته عده ای این نقل ها را در مورد این دختر قبول ندارد. این که دختربچه ای باشد که سیلی بخورد را قبول ندارند، دختر بچه ای باشد که لکنت زبان بگیرد را قبول ندارند، دختربچه ای باشد که گیسوانش در آتش بسوزد، کسی باشد که... این دختربچه سه سال بیشتر نداشت و سرانجام پس از باری نه با اسباب بازی که با سر بریده اش پدرش جان داد.   

page to top
Bookmark and Share

یالطیف.

می‌گویند در موردِ هر پدیده‌ای باید از wh question استفاده کرد. {آسمان تکیه بر دستانِ تو زد، گهواره خالی است و قنداقه خونین، دلم برات شده بابات می‌آید...} می‌خواهم در مورد عاشورا از از همین نوع سوالات استفاده کنیم، البته می‌توانید جای عاشورا از کربلا استفاده کنید.

چرا عاشورا؟ چگونه عاشورا؟(how) کجا عاشورا؟ چه عاشورا؟ کی عاشورا؟ چه کسانی عاشورا؟

 پاسخ به این سوالات عاشورا را برای ما می‌شناساند. آن وقت شاید برای ما معلوم شود که چرا می‌گوییم {عمه‌ی سادات بی‌قراره} آن وقت معلوم می‌شود{رویای لبِ اهلِ زمینه/ مشکِ خالی از آبِ ابالفضل!}  می‌خواهم در شماره بندی‌های عاشورایی‌ام که از سالِ پیش آغاز شد در این رهگذر به این سوالات بپردازم. آیا فایده‌ای دارد؟ نمی‌دانم، هدفم این است که جملاتی بگوییم که یادتان بماند، بلکه یک زمانی که یادِ حسین افتادید از من نیز یاد کنید.

اما چرا عاشورا؟ چرا عاشورا مهم شد؟ چرا در میانِ این همه واقعه‌ی تاریخی عاشورا دارای اهمیت گشت؟ حتما می‌گویی یکی از دلایلِ آن برمی‌گردد به خونین بودن این واقعه.

می‌خواهم در موردِ خونین بودن همین واقعه صحبت کنم. این دلیل خالی از اتقان نیست، ولی احوط این است که بگوییم "متفاوت بودنِ این خونین بودن" است که عاشورا را برجسته می کند.

همه‌ی وقایع خونین عالم، قطعا دو جبهه دارد. هر دو جبهه دارای فرماندهانی است. یعنی دو فرمانده‌ی اصلی. مثلِ هیتلر و روسای جمهور انگلیس و ایتالیا و فرانسه. خمینی و صدام. اسکندر و خشایارشاه و...

 اما حرکتِ عاشورا از این جهت متفاوت است که فرمانده‌ی اصلی یک طرف کشته می‌شود. بنگرید به غزوات پیامبر و جنگ‌های حضرتِ امیر. در هیچ‌کدام‌شان فرماندهان کشته نشدند. نه در جنگ‌های پیامبر، ایشان کشته شدند و نه در جنگ‌های سه‌گانه‌ی امیرالمومنین. خیلی کم اتفاق می‌افتد که فرماندهانِ اصلی در جنگ کشته شوند. حتی در روزگارِ ما چنین اتفاقاتی رخ نمی‌دهد؛ کما این که در روزگارِ گذشته چنین واقعه‌ای اتفاق نیافتاد. حالا گیریم حضرتِ امام حسین را به عنوان یکی از فرماندهانِ اصلی. الان حتی این را نمی‌گیریم که حسین جزِ بهترین آدم‌های روی کره‌ی زمین است. این را نمی‌گیریم که حسین معصوم است. این پارامتر را در نظر نمی‌گیریم که حسین بهترین جملات از هم‌سخنی‌های او با خدا در دعای عرفه بدست آمده است. نمی‌گوییم که همانی است که مادرش برترینِ زنانِ عالم است، حالا درست است که مادرش را در 6سالگی به خاطر شیوخِ منحرف با اسلام‌های مغلوط بینِ در و دیوار از دست داد. پدرش برترین آدم‌های زمین است که کلامش با کتابِ مقدسِ مسلمین نزدیکی می‌کند و شخصیتش نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به رسول اکرم بوده است. هر چند...

خب، چنین آدمی را کشتند. (داریم در مورد whها می‌پرسیم. رسیدیم به اولین wh که چرا عاشورا بود؟ در همین امر به اولین دلیل پرداختیم که متفاوت بودنِ خونین بودن این واقعه است. در اولین دلیلِ این اولین چرا از این متفاوت خونین بودن رسیدیم به این که خودِ فرمانده‌ی اصلی کشته شده است. {قابلِ توجه‌ی عده‌ای که فکر می‌کنند محرم حرفِ خاصی برای گفتن ندارد. ما تازه توی اولین دلیل از 1.1.1 بحث‌مان هستیم که تازه این مقدمه‌ای است برای شناختِ عاشورا.})

از نگاهِ برون دینی به این اشاره شد که فرمانده‌ی اصلی کشته شد و از نگاه درون دینی به این نکته رسیدیم او که کشته شد یک معصوم است. یک انسانی است که او را جزِ انسانِ مافوق و برگزیده‌ی خدا نامیدیم.

از نگاه برون دینی، فرماندهانِ اصلی را نمی‌شناسم که در جنگ به طورِ مستقیم کشته‌ شده باشند. حالا فرض کنیم که فرماندهانی بودند که به طورِ مستقیم کشته شدند. کشته شدند این فرمانده را مقایسه کنید با کشته شدنِ حسین. {دارم بد پیش می‌روم روزِ اولی داریم می‌خوریم به روضه‌های سنگین!}

یک فرمانده‌ای که نگاه می‌کند به صحرا! فرمانده‌ای که نگرانِ هیچ چیز نیست الا خواهری که از همین الان دارد بوی جدایی را حس می‌کند. رسیدیم به خواهر. این خواهر کیست؟ نمی‌دانم برون دینی نگاه کنم یا درون دینی! بگذارید برون دینی بیان کنم. این خواهر خیلی دوست‌دارِ بردارش است. خواهرش خیلی با حسین اختلاف سن ندارد. همان زمانی که مادرِ جوان‌شان بواسطه‌ی اسلام فتنه‌بارِ شیخ‌های زر و زور و تزویر خرد شد. همان شیوخی که روزی جزِ اصحابِ همان پیامبرِ قبلی بودند و جز خواص و پایه‌ها و انقلابی‌های پیامبر محسوب می‌شدند و تنها چند روز بعدِ (نه چند ماه یا چند سال) به همه‌ی آن‌ آرمان‌ها پشت کردند و عوض شدند و بواسطه‌ی اعمال فتنه‌بارِ آنان مادرِ حسین به شهادت رسید. {با زخم بر بدن بواسطه‌ی شلاقِ جانوری وحشی به نام مغیره و سینه‌ی آسیب‌دیده‌ از ماندن بینِ در و دیوار بواسطه‌ی لگدِ... به در و صورتِ سیلی خورده و ...} این خواهر از همان لحظه براق شد که باید همراه حسین باشد. کنجکاوِ رازِ حسین باشد. می‌دانید چرا؟ چون لحظه‌ی مرگِ مادر اتفاقی جالی افتاد. {بواسطه‌ی همان بالایی‌ها ... آن قدر می‌گویم تا عده‌ای نگویند شهادت مادر افسانه است. چون توی دینِ ما بعضی اعتقاد به شهادتِ مادر ندارند...}  داشتم لحظه‌ی مرگِ مادر را می‌گفتم که دخترش که خواهر حسین باشد را صدا کرد و گفت: برو آن کفن‌ها را بیاور. یکیش برای من است و دیگری برای پدرت علی و آن یکی برای برادرت حسن و... خواهر هر چه گوش کرد سخنی از مادر در موردِ حسین و کفنش به میان نیاورد.

از همین جا شک کرد چرا مادر در موردِ کفنِ حسین حرف نمی‌زند. مگر قرار نیست او روزی بمیرد؟ بالاخره زندگی ابدی ندارد، دارد؟ شاید از همین جا بود که خواهر که نامش زینب بود شد یار و هم‌دلِ حسین. ما توی تاریخ داریم که سه روز بود که زینب رفته بود خانه‌ی بخت و داشت دق می‌کرد... سه روز بود بردارش را نمی‌دید. اگر مخاطبِ درون دینی بودید به‌تان می‌گفتم این حسین چنان دسته‌گلی است که اگرانسان او را بشناسد حاضر نیست یک لحظه بی‌او زندگی کند. همان فرمانده ی اصلی...

حسین امروز روزی یعنی اول محرم، نشسته است به نظاره‌ی صحرا و نگاه می‌کند به جایی که باید... بگذار نگویم. تمامِ ناراحتی از همین زینب شروع می‌شود. داغِ دلِ زینب است که این چنین دارد ما را به هم می ریزد. این را دارم برای درون دینی‌ها می‌گویم. هیچ وقتی از خودتان پرسید که چرا تمام عزادری‌های ما تا 10 محرم ادامه می‌یابد؟ بعدِ دهم محرم خبری از عزاداری به صورتِ جدی مثلِ همین ده روز نیست. به قولِ یکی از رفقا  امام را کشتید و راحت شدید! واقعیتش همان وقت که حسین توی گودالِ قتل‌گاه به خواهرش اشاره کرد که آرام باشد، ما هم آرام می شویم. زینبی که در تمامِ این ده روز دل‌شوره داشت یک‌هو آرام می‌گیرد.

حسین فرمانده‌ی اصلی یک سپاه است که خودش کشته می‌شود... اما ماجرا فقط این نیست...

page to top
Bookmark and Share
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

برای امیر عبدالهی به خاطر ازدواجش

یالطیف

بعدِ پستی که برای عکس های مسعود نوشتم شیر شدم که در موردِ امیر عبدالهی خلج هم بنویسم. البته این را هم اضافه کنم خیلی قبل تر می خواستم این پست را بنویسم منتها مدام یادم می رفت. تا این که الان ساعت 1 بامداد شنبه با این که فردا امتحان جبر پیشرفته دارم، ولی گور پدر دنیا... بگذار از امیر برایت بگویم و اتفاق جالبی که اخیرا برای این دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه ی اخلاق افتاد. 

حرف مهمم را اول بنویسم. امیر عبدالهی ازدواج کرد.

امیر توی تربیت معلم فیزیک می خواند. من ترم های 3 و 4 با این مرد هم اتاق بودم. باور ندارید اگر بگویم که شخصیتِ امیر و سیر تحولی او در این دو ترم من را به فکر وا داشت. فکری که شاید من را یک بار به سراغ امیر برگرداند و آرمان خواهی او را دست مایه ی رمانی قرار دهد. همه ی این ها با اجازت حاج امیر است. هر چند از آن جایی که من برای بقیه ی کارهایم منتظر اجازه نمی مانم مثل نوشتنِ همین پست، دیر نیست که رمانی را با محوریت شخصیت امیر عبدالهی خلج بنویسم و روانه ی بازار کنم.

امیر از همان اولش یک شخصیت قوی و مستحکم داشت. همین استحکام در تصمیم گیری و صراحت او در کارهایی که می پذیرفت باعث  شد که خیلی راحت رشته اش را عوض کند. خودش را درگیر ساز و کارهای موجود نمی کرد. حتی من یادم است شبِ امتحان توی ترم سوم به آتیه ی خودش فکر می کرد و این که چرا آمده است فیزیک خوانده است. سوالی را که شاید از لحاظِ زمانی بد، ولی بسیار به جا  از خودش پرسید. همین باعث شد بعدِ چند ترم فعالیت های سنگین فرهنگی توی دانشگاه فلسفه ی علم را پیش روی خودش بگذارد. امیر برای فلسفه ی علم خیز برداشته بود، ولی بعدِ امتحان ِ ارشدش با کمی جا به جایی سر از فلسفه ی اخلاق در آورد. جایی که من مطمئنم برای امیر مناسب است. چون با خودم فکر می کردم ای کاش به جای فلسفه ی علم امیر به فلسفه ی مضافِ دیگری چنگ می زد تا مشکلات عاجل ما را پاسخ گوید و از این رو فلسفه ی اخلاق انتخابِ برازنده ای است.

امیر از ترم سوم به مدت دو ترم دبیر انجمن علمی فیزیک بود. انجمنی که به شهادت دوستانش توسط امیر پا گرفت و رونق یافت و البته کمکِ دوستان بی ادعایش. من یادم است او ترم دوم بود که سمیناری در فیزیک داده بود و آدم به این فعالی ندیده بودم... منتها آرام آرام از ترم سوم دل سرد شد. از فیزیک دل برید و سودای کارِ فرهنگی و سیاسی را در سر پرورانید. سال بعدش مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شد. انتخابی که غیر مترقبه بود و من فکرش را نمی کردم.(فکر کنم توی همین ترم چهارم بود که با هم رفته بودیم جلوی سفارت انگلیس و شبش امیر توسط بچه های وزارت اطلاعات دستگیر شده بود... )

یک سال کار در بسیج دانشجویی امیر را از بسیاری از فعالیت هایش جدا کرده بود. اما قطعا بواسطه ی این یک سال تجارب ارزشمندی کسب کرد. تجاربی که فقط باید مسئول بسیج دانشجویی باشی تا به آن دست یازی. توی این یک سال مراوده ی من با امیر خیلی کم شد. اصولا هر کسی که مسئول بسیج می شد یا کاره ای می شود من ِ خر  با او فاصله می گیرم و یا خودم را خیلی درگیر طرف نمی کنم. هر چند به فراخور ِ نیاز امیر چند تا مقاله برای بسیج نوشتم. یکی دو تا از آن مقالات بد جوری جریان مخالف را عصبی کرده بود، ولی هیچ وقت معلوم نشد که من آن ها را نوشتم. اتفاقی که توی ترم آخر هم تکرار شد. مقاله ای را نوشتم که حتی خود بچه های بسیج نفهمیده بودند کی آن را نوشته بود و در سطح وسیع پخش کردم. بگذریم ،صحبت از امیر بود.

بعدِ اتمام ماموریتش توی بسیج امیر به فعالیت های فرهنگی دیگری پرداخت... در آن جا هم کم توفیق نبود. ولی اساسا بیشتر شاید دنبال مطالعات خودش بود. از همین جاها بود که علاقه به فلسفه ی علم پیدا کرد. من دوباره سطح ِ روابطم را با امیر گسترش دادم. البته امیر با آن چه که من برای اولین بار در ترم اول دیده بودم فرق کرده بود. امیر خلعتِ فیزیک در آورد و ردای علوم انسانی پوشید.

وبلاگِ امیر به نام  اسلام ناب می تواند گویای دغدغه های او باشد. توی شرایطی که من نگران ِ آبروی خودم بودم و آبرویم برایم شده بود حجاب تا اظهار ِ نظر صریحی در موردِ شرایط فتنه نکنم، امیر باز هم مثل همیشه صریح و بدون تعارف نظرش را گفت.

نمی دانم خانم امیر این مطالب را می خواند یا نه. ولی امیدوارم این مطالب را بخواند چون می خواهم آن چیزهایی را که می شود علنی گفت را این جا بگویم:

1. امیر با توجه به ذهن تحلیل گیر و روشنش می تواند دست به کارهای بزرگی بزند. امیر شخصیتی است که من خیلی بدان امید دارم لذا همسر او بودن کمی از این جهت نیاز به ایثار دارد. چون مردانِ بزرگ قطعا همسرانِ ایثارگری داشته اند. (مرادم از مردان بزرگ اشاره به منظومه معرفتی آدم های بزرگ در ساختن جامعه ی مهدوی است؛ همچون مطهری.)

2. امیر بچه ی باهوش و سریع الانتقالی است. شاید آدم فکر کند که او توجه ندارد، ولی فی الواقعه همه چیز تحت نظرش است.

3. بچه ی مقتصدی و صرفه جویی است. یادم است از این بابت من و محمد حبیبی (دوست مشترک مان) چقدر او را اذیت می کردیم. یعنی حساب کتاب همه چیز دستش بود.

4. بچه ی آرام و متواضعی است. به نظر من هر کسی که می خواهد در علوم انسانی به فضل برسد باید این دو ویژگی را داشته باشد. عالم علوم انسانی باید قرتی و گردن کلفت نباشد. باید آرام باشد و متواضع؛ و البته صریح.

5. امیر خیلی تغییر کرده است، ولی اصل کاریش هنوز پا برجا و مستدام است. یعنی از همان اول اصل کاری را خوب رعایت می کرد. اصالتش تغییر نکرد. او از یک جهت بی تغییر، قوام یافته و برای من دوست داشتنی بود از همان ترم اول. و این چیزی نیست جز:

نماز بی ولایت، بی نمازی است/ تعبد نیست، نوعی حقه بازی است.

از همان اولش پیوند محکم و ناگسستنی با ولایت داشت و این پیوند هنوز هم در وجودش ریشه دار است. و انشالله همین هم برایش بماند که آخر ِ عاقبت به خیری است.

6. می خواستم از چهار راه طالقانی کرج برای دوستم ادکلون بخرم؛ به عنوان هدیه. نام مغازه توی چهار راه طالقانی کرج "لیدی" نام داشت. امیر هم همراه من بود. سوالی ازش پرسیدم. گفتم آیا حاضر است یک روز از همین مغازه برای خانمش ادکلون بخرد. دوست دارم یک بار دیگر این سوال ازش پرسیده شود...  خب، بابا قبول دارم آدم بدجنسی هستم.

7. خیلی خوب گوش می دهد. این هم از ویژگی های خوب ِ او.

8. وای به حال روزی که از دستِ آدم برنجد...

9. ویژگی فوق العاده ی امیر این است که  بی ریا یاد می دهد. این ویژگی او گوهر نابی است در بین بچه های دانشجو. البته به قول دکتر بهار ذهنش از قلمش بهتر کار می کند. همین جا از امیر می خواهم بیشتر بنویسد، از هیچ چیز هم نهراسد.

من خیلی از یادگیری ها در کامپیوتر را مدیون امیر هستم، همین طور در عرصه مطالعه خیلی چیزها را او به من پیشنهاد کرد. اگر آن حدیث ِ حضرت مولا علی (ع) سندیت داشته باشد، امیر من را بنده ی خود کرده است؛ به کرّات و مرّات.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

عکس های مسعود

یالطیف

مسعود گروسیان دوستِ من خیلی بچه ی خوش سلیقه ای است. آدم به داشتن همچین رفیقی افتخار می کند. هر چند عصرِ چند وجهی بودن گذشته است و شاهکار ِ آدم ها این است که در یک شاخه ی جزیی از علوم به تبحر به رسند، ولی مهارتِ مسعود گروسیان در چند رشته ی باید بگویم متفاوت باعث شده است بگویم مسعود علی رغم روحیات و برخوردها معقول و رئالش بسیار بچه ی آرمان خواهی است. و این یکی از همان چهره های خوب از آرمان خواهی است که من پی اش هستم. مسعود فرانسه و انگلیسی می داند، یعنی نزدیکی های advanced. بعدش فیزیکش هم فیزیکی عالمانه و با دیدی ماورای مدرک لیسانس فیزیکش است. با نجوم به خوبی آشنا است. الان چند وقتی است توی طراحی گرافیک افتاده است، ارتزاق از طریق کامپیوتر یکی از همان راه های غیر قابل پیشبینی بود که مسعود به خوبی به آن چنگ زد و به موفقیت های حرفه ای در طراحی گرافیک و وب سایت دست یافت. (تمام جملاتم را بدون اغراق می نویسم.)

اما یک ویژگی و توانایی ستودنی مسعود عکاسی است. عکس هایش را توی فیکر دیدم برای این که شما هم به این واقعیت پی ببرید، چند تا از عکس هایش را در زیر می آورم تا به صدق گفتارم ایمان بیاورد. (یک دلیلم این است که فیکر فیلتر است و این جوری کار شما راحت تر می شود.) به این نکته هم توجه داشته باشید که نباید مسعود بمیرد (شهید شود) من بیایم به عنوان دوست او این حرف ها را بزنم. توی زنده بودنش و همین ساعاتی که پیش ماست و می توانیم از نور وجودش استفاده کنیم این حرف ها را می زنم تا قدر زنده ها را تا زنده اند بدانیم. مسعود هم سن من، سالم، دوست داشتنی و پر انرژی مشغول فعالیت است. من حرفی به او زدم و این که چقدر خوب است آدم آرمانش را update کند تا ویروسی نشود، او هم عامل است. فقط نظر نمی افکند، بلکه بصر هم می اندازد... این است که ارزش دارد.

و اما عکس ها. عکس های مسعود عکس هایی رو به بالاست، به سمت آسمان... توی عکسی که از تنه ی درخت گرفته است این واقعیت مشهود است... به سمتِ بالا بودن، توی این عکس  به سمتِ بالا بودن، اعنی به سمت لایتناهی بودن شهود می شود.

مثل عکسی که از جاده ها گرفته شده است. توی عکس جاده ها دقت کنید می بینید این واقعیت را...

و حتی در این عکس، همان طور که خود مسعود گفته رو به روشنایی است.

این عکس مسعود هم رو به بالاست. این عکس نشان می دهد که اگر بخواهی به سمت خدا حرکت کنی از سیاهی می توانی عبور کنی  و به آبی  و بعد... لنز دوربین مسعود بقیه اش را نشان نداد، ولی بنا بر استدلال استقرایی می توان حدس زد. بله بالاتر از سیاهی رنگی است... تازه سیاهی اول ماجراست...

حتی جایی که فکر می کنی کادر بسته است و خبری از طبیعت لا یتناهی نیست خود مسعود می گوید که دارد از ماورا یا beside صحبت می کند. قربانِ آن انگلیسی ات شوم مسعود جان، ولی بار معنایی ماورا کجا و  beside کجا؟ ماورا که می گویی مخاطبت جُم می خورد، انداخته می شود...

ممکن است یک سری آدم های علاف باشند که بخواهند تفسیر سایکولوجیکال با طعم فرویدی و زیر شکم از عکس های مسعود ارائه دهند. مثلا برای عکس زیر. ولی باید بگویم که چنین وصله هایی به مسعود ِ ما نمی چسبد. اگرم چیزی می بینی زیبایی طبیعت و زوج بودن خیلی از چیزها... حتی سنگ هایی که شبیه آدمند... راستی آدم نمونه ای از طبیعت است و یا طبیعت نمایشگر بسیاری از روحیات و عادات انسانی است؟ جالب است در فیکر برای عکس زیر کسی کامنت نگذاشته بود!

آدم ها در عکس های مسعود کوچکند... وقتی می خواهد از طبیعت عکس بیاندازد آدم ها را ریز می کند... حتی به طوری که در نگاهِ اول دیده نمی شوند... مگر عکسی که در آن پسرکی احتمالا روستایی با میمیکی استثنایی سنجاقکی را نشان می دهد... که البته باز هم محور عکس و نقطه ی طلایی تصویر سنجاقکی است که دارد از my green world می گوید...

نمی دانم در تصویر زیر می توانید در همان نگاه اول وجود آدم ها را تشخیص دهید یا نه... در بقیه عکس هایش که با نمای باز گرفته شده است رو به آسمان بودن بیشتر مشهود است، مانند ِ عکس ِ بعد از این عکس

این هم عکس دیگر از مسعود که گویا خیلی عکس خوبی است... من از تکنیک خیلی سر رشته ندارم، بحث من محتواست... و اما محتوای عکس... I am not alone


عکسی که در زیر می آید را در نظر بگیرد. نه تنها آدم ها کوچک که گویی نیستند و به قول خود مسعود تحت تاثیر نیروی گرانش خدا قرار می گیرند. به استناد ِ الله اکبر این نیروی گرانش از نیروی نسبیتی حاکم بر سیاه چاله ها هم قوی تر است چرا که الله اکبر...

عکس زیر می تواند ارزش مندترین عکس و پر شانس ترین آن ها برای دریافت جایزه باشد. البته آن سنگ هایی که روی هم افتاده بود هم می توانست چنین شانسی داشته باشد. منتها شکار لحظه ها یعنی عکس زیر... من از تکنیک های عکس برداری سخن نمی گویم، از شکار لحظه ای می گویم که اگر کمی زرنگ باشی می فهمی منظورم چیست...

در عکس گرفتن از بناهای تاریخی روی سخن با انسان نیست، نه در تخت جمشید و نه در حافظ. گو این که آدمی همچنان می خواهد بگوید حضور دارد...

صحبت از دولت مرد شد... این روزها همه نسبت به احمدی نژاد موضع دارند، او نگذاشت کسی قصر در برورد. همه او را می شناسند. تا مسعود نام این عکس را گذاشت دولت مرد ذهنم رفت سراغ دکتر احمدی نژاد. نمی دانم چرا... همه در قبال او موضع دارند، برخی مثبت، برخی منفی... از محمد رضا شجریان تا گلشیفته فراهانی تا هدیه تهرانی تا محسن مخلباف تا مراجع تقلید تا... خلاصه همه را آورد توی گود. این که احمدی گفته بود یک پسربچه ی دو ساله ی اسپانیایی گفته بود این محموده را من باور می کنم. همین چندی پیش داداشم از خارج از کشور آمده بود. داداشم چند سالی است که استرالیا زندگی می کند و دخترش هم آن جا به دنیا آمده است. با برادرزاده ام که 6 و نیم سالش است صحبت می کردم. از او در مورد اسباب بازی هایش پرسیدم و درس و مشقش... کار به این جا رسید که گفتم آیا نقاشی هم می کند یا نه، جواب داد نقاشی هم می کند. بهش گفتم از چه رنگ هایی استفاده می کند، برگشت گفت رنگ های مختلفی است. او گفت نام یکی از مداد رنگ هایش را "احمننی نژاد" گذاشته است. من آن جا نبودم تا آن مداد رنگی را ببینم، ولی از نحوه ی تلفظش خوشم آمد و گفتم می دانی که our president است، لبخندی زد و گفت می دانم... نمی دانم چرا نام عکس زیر را مسعود دولت مرد گذاشته است. به خاطر تغییرات صمیمانه و صادقانه میمیک صورت این بنده خدا، یا به خاطر لبخندهایش... اگر این جور باشد به نظر من بیشتر به دولت مردهای علی و فاطمه می خورد، تا بسیاری از دولت مردها و سیاسیون سراسر گیتی که خیلی های شان کپی قوی از معاویه هستند... خوشم آمد که یک بار هم مسعود فرهنگ سازی کرد توی عکس هایش و گفت ملت بدانید که دولت مرد یعنی این... نه آنی که ما می بینیم. انصافا عکس پاک و نازی است.

منبع عکس ها: http://www.flickr.com/photos/ino_bebin


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

شما درد دارید یا فضل؟

یالطیف

مطلبی را چندی قبل به  نشانی الکترونیکی دفتر ِ آقای مکارم نوشتم که در آن از رویکرد ِ ایشان در کتاب ِ قدیمی مشکلات ِ جنسی جوانان انتقاد کردم. چند روز پیش از طرف ِ دفتر ایشان پاسخی آمد که آن را عینا خدمتان تقل می کنم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

:: با اهداء سلام و تحیت؛

جواب :  آنچه در آنجا نوشته شده نتیجه تجربیاتی است که در اینگونه افراد دیده شده و آنچه شما می گویید ادعای جمعی از روانشناسان و اطبای غربی است که طرفدار اینگونه زشتی ها هستند. خوب است مستقل فکر کنید و دنباله رو آنها نباشید.

همیشه موفق باشید               

دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی: / بخش استفتاءات

 از نحوه ی پاسخ گویی دفتر ایشان زیاد لذت نبردم. احساس می کنم برای جواب ِ به یک سوال و یا انتقاد از روش های دیگری هم می توان بهره گرفت.  نیاز نیست برای پاسخ گویی خواننده را به وابستگی متهم کرد. در حالی که به نظر ِ من این وابستگی خیلی هم نمی تواند بد باشد. بالاخره اطبای غربی  و روانشناسان نمی توانند جز ِ انسان های هوسران آن جامعه باشند.

اگر قرار است نوشته ای بر اساس تجربه ی بعضی افراد صائب باشد، چرا نوشته ی دیگری از تجربیات بعضی از افراد دیگر  که خلاف استدلالت آقایان باشد نباید صائب باشد؟ اگر تجربه برای نوشتن ِ یک کتاب آن هم برای یک عالم دینی معرفت بخش است، به چه دلیل همین تجربه برای فلان طبیب ِ غربی معرفت بخش نباشد؟نکند جنس تجربه  ها فرق می کند؟!

وظیفه ی ما چیست؟ نسل ِ ما چه کار باید بکند؟ از میان ِ این سخنان کدام را برگزیند؟ مهمترین چالش همین است.  بحث ِ سر ِ حلال و حرام بودن ِ یک عمل نیست. حداقلش این است که آدمی تعبدا مساله را می پذیرد. و  این نوع پذیرش عقلانی هم هست.  اگر قرار باشد مساله ای را تعبدا بپذیرم بهتر است از اهل بیت پذیریم. در این شکی نیست. منتها سوال اساسی این جاست که چرا بعضی از علمای ما روش ِ غلطی را برای اثبات ِ  سخنان اهل بیت برمی گزینند؟

از همین جاست که مشکل سر بر می آورد. جوانان ِ مخلص و فداکار ِ زیادی بودند که در جبهه ها جنگیدند، بعضا جانباز هم شدند و حتی بارها تا مرز ِ شهادت هم پیش رفتند، ولی چرا بسیاری از همینان منتقد ِ احکام  و نظریات ِ اسلام شده اند.

مطمئنا مشکل ایمان یا کمبود ِ اخلاص نداشتند. دلشان هم پاک بود. بالاخره کسانی بودند که جان شان را دست شان گرفته بودند و در میدان ِ حرب به مبارزه می پرداختند.  مثال ِ چنین شخصیت هایی بسیار فروان در آدم های مشهور امروزی که مورد تکریم محافل غربی هستند را می شناسیم. چرا این گونه شدند.

یادم می آید پارسال حوالی اسفندماه در دانشکده ی فیزیک دانشگاه تهران توی امیرآباد با محمد حبیبی و مسعود گروسیان  در باره ی موضوعات ِ مختلف هم صحبت شده بودیم. یادم می آید که بحث ِ امیر عبدالهی پیش آمد. البته این بحث ِ بین ِ من و محمد بود؛ وگرنه یادم می آید در آن لحظات مسعود گرم ِ صحبت با موبایل بود. اتفاقا همان روز با امیر توی امیر کبیر هم قرار داشتیم. محمد قصه ی امیر و این که  می خواهد فلسفه ی علم بخواند  را تحلیل می کرد. (امیر  عبدالهی از بچه های گل ِ روزگار و از دانشجویان ِ مستعد ِ فیزیک بود که به علت سرخوردگی از جو حاکم بر فیزیک از این رشته کند و رفت سراغ ِ فلسفه ی علم و  نتیجه آن چرخش این شد که این روزها دارد ارشد فلسفه ی اخلاق توی قم را مورد مطالعه قرار می دهد.) الغرض؛ به محمد گفتم:

"همیشه هوش، استعداد، انگیزه و حتی اخلاص همه ی مشکلات ِ آدم را حل نمی کند. یعنی ممکن  است آدمی حائز همه ی این ها باشد ولی به بیراه برود."

محمد هم حرفم را تایید کرد. حالا منظورم شخص ِ امیر نبود و کلا گفتم. دارم می بینیم آدم هایی که همه ی این ها را دارند و راهشان دارد کج می شود. فقط به خاطر ِ نبود دانش. یا آن چیزی که می شود بهش بصیرت هم گفت.  وقتی بصیرت نباشد راه گم می شود و چه بسا همان هوش و انگیزه و اخلاص بشود بلای ِ آدم. افرادی رفتند توی جبهه جنگیدند و امروز در همان صف و  دسته ای رفتند که روزگاری خودشان بر علیه آن داشتند می جنگیدند. نمی دانم این تیتر تضاد با خویشتن را کجا دیدم ولی به نظرم خیلی با مسما آمد.

مشکل همه ی ما اهم از دانشجو و طلبه و جوان و مرجع تقلید و مجتهد و آیت الله همین است. همین که فکر می کنیم خیلی چیزها را فهمیدم و توانایی حلاجی همه چیز را داریم. از همین روی فقط به واسطه ی فقه خواندن و اصول فراگرفتن و تفسیر پاس کردن می شویم انسان ِ متقی و عمرا دیگر مشکلی نیست که نتوانیم حلش کنیم. و از همین روی برای خودمان حاشیه ی مقدسی می سازیم. (مصداق ِ عینی اعتراض من  برمی گردد به همین جریان ِ انتخابات و این که نفهمیدم چرا صندوق را می برند توی اتاق ِ کار و کنار ِ رختخواب مرجع تقلید تا رایش را بیاندازد. مگر او چه فرقی با بقیه ی مردم دارد؟  خدا عمر بدهد به رحیم پور. یک حرفی زد باید با آب طلا در ِ مدرسه ی فیضیه ی قم بنویسند: عالم دینی مصونیت ِ بیشتر ندارد مسولیت بیشتر دارد.)

راحت می گویم که شاید بالغ بر ۷۰ درصد آن چه من از دین فهمیدم اشتباه است. یعنی ممکن است اشتباه باشد. همین باعث می شود که بر اساس یک تناقض و  یا یک شبهه بنیان ِ فکری من نرود روی هوا. به همین دلیل که درصدی فکر کنم  دارم اشتباه فکر می کنم و  یا این طرز ِ تفکرم اشتباه است.  وای به حال ِ روزی که آدم فکر کند هر چه می اندیشد درست است و بنیان هایش خدشه دار نیست.

یادم می آید روزی به یکی از همین جوان هایی که خیلی به خامنه ای انتقاد می کرد گفتم:

"آیا مساله ی ولایت فقیه را توانستی برای خودت حل کنی؟"

خیلی سریع گفت که بله و با خود ِ قضیه مشکلی ندارد. تبسمی کردم و خیلی لطیف گفتم:

"خوش به حالت. چون من هنوز نتوانستم مساله ی ولایت فقیه را برای خودم حل کنم. اگر هم فکر کنم من الان ولی فقیه را قبول دارم توهم زدم. چون هنوز خود ِ قضیه برای من روشن  نیست."

البته من خودم یادم نمی آید به خامنه ای انتقادی کرده باشم و اتفاقا قبولش دارم. منتها مساله این است که احساس می کنم بدتر از ولایت فقیه من توی خداشناسی ِ شیعه مانده ام چه رسد به باقی قضایا ...

همه ی بحث ِ من این است که اگر امروز از یک کتاب ِ مرجع تقلید ِ خودم برگردم خیلی بهتر است از این که فردا روزی منتقد ِ همه ی  اجزای اسلام شوم و دین ِ خدا را به سخره بگیرم.  شایدم این کتاب واقعا برگشتن داشته باشد؛ یعنی حق این باشد که من قبولش نداشته باشم.

تقدس ِ آدم ها، فلان عالم یا فلان ملا چنین  مشکلاتی را در پی دارد. با یک شبهه آدم بیچاره می شود.  یکی به من می گفت که رهبر آن تقدس سابقش را برایم ندارد. من هم گفتم:

"مقصر خودت بودی که برای این بنده خدا تقدس ایجاد کردی."

سر ِ همین قضیه هاله ی نور و این ماجراها من انتقادم به شخص آیت الله جوادی آملی برمی گشت. حالا بعضی ها ممکن است بگویند:

"اِه، ... خجالت نمی کشی به  آقای جوادی تعرض می کنی!" 

خوب، طرف آقای جوادی باشد. عالم ِ الهی و  ربانی باشد. ولی توی این دنیا در اشتباهات ِ مردان ِ بزرگ چیزهایی دیدم که آدم می ماند. خیلی از کسانی که مقابل ِ علی جنگیدند از شخص ِ پیامبر اکرم لقب گرفته بودند. حالا آقای جوادی که از شخص ِ پیامبر درجه نگرفته است. (شایدم گرفته باشد و ما بی خبر باشیم، چون خیلی آدمِ کاردرستی است.)

نمی خواهم شبیه سازی کنم. این کار را اشتباه می دانم. این که بگویم فلانی طلحه است و آن یکی زیبر است. چنین مصداق یابی را اشتباه می دانم.  ولی می توان تاریخ را خواند و شبیه یابی و نه شبیه سازی کرد. اگر تاریخ را بخوانی می فهمی برای هیچ کسی نباید تقدس سازی کنی. همین که تقدس ایجاد کردی بیچاره ای. دکتر سروش جمله ای دارد که می گوید ایدولوژی حجاب است. من تا یک جایی این حرف را قبول دارم. نمی دانم دکتر سروش به چه مقصودی این حرف را زد ولی احساس می کنم از نقطه عزیمت ِ جالبی به مساله نگاه کرد. تقدس برای شخصیت هایی که ممکن است اشتباه کنند، (به نظر ِ من مثل ِ آقای جوادی در قضیه هاله ی نور)  عذاب ِ دردناکی است. زیرا وقتی آن فردی که شما برایش تقدس قائل شدی می زند به خاکی  و شما هم همراه ِ او می زنی به خاکی.  یک دفعه می بینی پشت ِ مرجع ِ تقلیدی مثل ِ عمر سعد ایستاده ای و داری سرِ حسین را می بری.

توی انقلاب ِ ما هم همین اتفاق روی داد. مرجع ِ تقلید در حد میلیون مجتهد داشتیم که می خواست علیه خمینی کودتا کند.

دین، نماز، روزه، انفاق، حج، جهاد و ... هیچکدام ملاک نیست.  یادم باشد که من می توانم نماز بخوانم، جهاد کنم،  طرفدار ِ عدالت باشم، روزه بگیریم، با اخلاق و بو به قول ِ خودم با تقوا باشم، ریش بگذارم، روزی ده ساعت هم تفسیر ِ قرآن درس بدهم، ساده زیست باشم ... ولی در عین حال احمق و منافق باشم.

نه درد ِ خالی مشکل را حل می کند و نه فضل ِ خالی. خیلی از علمای ما امروز روز فقط فضل دارند، خیلی از جوانان هم فقظ صادقند و درد دارند ... باید هم درد داشت و هم فضل؛ مثل ِ مطهری.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

در باره ی الی خودمان

یالطیف

آقا مسعود ِ گروسیان باعثِ خیر شد تا در باره ی الی را ببینم. اما در باره ی الی...

هفته ی آخر اردیبهشت87 بود. رحمت بهشتی آمد اتاق ِ ما و گفت می خواهد با بچه های ورودی های شان بروند مسافرت؛ آن هم شمال. گفت می توانم راهنمایی اش کنم یا نه. من هم تریپ پایه برداشتم و لبانم را یک مقدار مثل تابعی که مشتق دومش منفی است طاق کردم و گفتم:

"اصلا با هم می رویم کوه ِ خودمان؛ تیلم."

از همین جا برنامه ی سفر رقم خورد. زنگ زدم خانه و هماهنگی های لازم را کردم و بعد گفتم یک روزی هم می خواهیم روستای ساحلی مان توی حسینیه باشیم و بعد برویم ییلاق. خانه هم کلا تریپ پایه برداشتند. نکته ی جالب این که همان روزی که از شمال می رسیدیم تهران روز جشن فارغ التحصیلی بچه های ریاضی بود. طنز ِ قضیه این جا بود که من هم مسول جشن بودم. کلا برنامه ی آن روزم بشدت سنگین بود. در هر صورت قرار بود تریپ پایه برداریم.

تمام ِ هماهنگی های لازم را انجام دادم. حتی زنگ زدم و مینی بوس را هم جور کردم؛ یک بنده خدایی از بچه های جبهه و جنگ و کلی باصفا و البته به شدت مثبت راننده مینی بوس بود. همه چیز برای یک مسافرتِ عالی جور بود.

اما چه ربطی داشت به درباره ی الی...

نکته ی اول این که به خودم اجازه نمی دهم در باره ی درباره ی الی پا توی بخش های تخصصی سینما بگذارم و بخواهم داوری های حرفه ای بکنم. تنها از این نقطه منظر به داوری در مورد این اثر می پردازم که یک چنین سفری را بر و بچ شبیه همین مختصات دنبال کردم.

آدم های درباره ی الی... نزدیک بودند به بچه های خودمان. حداقلش این که هر دوی شان توی اتمسفر ِ تهران نفس می کشند. دیگر این که؛ از هر دو سو دارای تفکرات و عقاید شبیه به هم هستند. البته در باره ی الی درام بسیار قوی تری داشت تا مسافرت ِ دانشجویی ما؛ البته حق هم همین بود، چون قرار نبود ما فیلم بسازیم. البته یکی دو موقعیت و اتفاق توی سفر ِ ما افتاد که نشان می داد این دو گروه بسیار به هم نزدیکند. 

1. می شد بدونِ رقص هم این فیلم را ساخت. نمونه اش سفر ِ دانشجویی ما که به شدت فضای هیجان انگیز و نیروی خوش بودن و شادی در آن بود ولی هیچگاه باعثِ رقص در سفر نشد. البته شاید بنده خداها مراعات بنده را می کردند؛ نمی دانم. بالاخره می شد این رقص ها را نشان نداد و فیلم از آن رئال بودن خودش نیافتد. هرچند به نظر ِ من مانی حقیقی خیلی قشنگ رقصید؛ این زیبایی در اجرای حرکات ِ موزون بحث ِ جداگانه ای است از آن چه من می گویم. (بالاخره می شود مراعات حالا ماها را کرد که درباره ی الی را می خواهیم متعلق به خودمان بدانیم؛ یعنی متعلق به اتمسفر ایران اسلامی.) بگویم که به جای رقص برایم جالب بود که فیلم ورق بازی نداشت. بازی که بچه هم توی حسینیه روستا و هم جلوی امام زاده ی ییلاق مجدانه پیگری کردند. این رقص به آن ورق در.

2. پدیده ی شمال یک پدیده ی جدی است. من با امتیاز و رانتِ شمالی بودن و شناخت آن فضا در هر دو رمانم به شمال پرداختم؛ مخصوصا رمان دوم. سفر ِ تهرانی ها به شمال. هر چند این فیلم هیچ حرفی در باره ی شمالی ها ندارد؛ این البته عیب نیست. منتها انتخاب این لوکیشن از هوشمندی کارگردان نشات می گیرد و این که از این به بعد فضاهای به شدت جدی در اقلیم شمال و بالاخص مازندران رقم خواهد خورد. هستیم و می بینیم.

3. بازی پانتومیم از آن صحنه های زیبای فیلم بود؛ دقیقا شبیه ِ همچین بازی را توی شمال انجام دادیم و با همین بچه های کامپیوتر. ما خیلی خوش اسلوب تر و با گروه بندی این کار را انجام دادیم. در حالی که در فیلم خبری از گروه بندی و یا هیجان و یک مسابقه ی تیفوسی نبود. اگر این جوری نباشد که انگیزه ای نمی ماند برای مسابقه. یادم می آید مسابقه ی پانتومیم ِ آن سال با پیشنهادِ "سال ِ نوآوری و شکوفایی" آغاز شد. اجرای حرکات ِ یکی از خانم ها در معرفی آیت اله خامنه ای خاطره ای شد به یاد ماندنی. اتفاقا با همین ترفند به پاسخ هم رسیدند؛ یادش بخیر.

4. توی فیلم سه بار گفته شد خر تو خر. خودمانیم اگر خر تو خر نبود که این فیلم اکران نمی شد؛ آن هم با دستور فرا قانونی آقای رئیس جمهور که کم هم نیست. 

5. صحنه ای که آرش توی آب افتاده بود خیلی خوب و موثر از آب در آمد. توی همان دقایق که اشک در گوشه ی چشمانم لانه کرده بود بی اختیار گفتم یا ابالفضل. جالب این که با 10 ثانیه تاخیر یکی از شخصیت های فیلم هم گفت یا ابالفضل. این یعنی یک پیروزی خیره کننده برای اصغر فرهادی.

6. مانده بودم این چه مادری بود که توی دریای طوفانی بچه اش را از توی آب ول کرد به امان خدا. درست است به اهل ِ خانه سپرده بود؛ ولی باورپذیرتر این بود که دستِ بچه اش را می گرفت از آب می آورد بیرون. اهل دریا می دانند در دریای طوفانی همان جایی که مادر آرش بهش نگاه می کند، یعنی غرق شدن طرف. آن وقت مریلا زارعی که به نظر ِ من یکی از بهترین بازیگران این فیلم بود بچه را ول کرد و رفت. یادم می آید توی همان سفر شمال دریا هم رفتیم و اتفاقا یکی از خانم ها هم به زد به آب. دریا هم کولاک بود. من با وجود عدم آشنایی با آن بنده خدا و کلی خجالتی بودن با همان عقل ِ ناقصم فهمیدم که باید بهش اخطار بدهم. لذا داد زدم لطفا برگردید.  تازه یکی از خانم ها پاهایش را گچ گرفته بود و به علت ِ علقه ی عاطفی با بچه ها همراه ما آمده بود. یادم است چقدر بچه ها مخصوصا آقای محمد ولی پور حواسش به آن بنده خدا بود که پایش نغلزد یا اتفاقی برایش نیافتد.

7. بی تردید درباره ی الی در ذهن ِ من یک فیلم ایرانی است که خیلی جاهایش قابل ِ ترجمه به هیچ فرهنگی نیست. قوی ترین فیلم خانوادگی-اجتماعی که من دیدم و بی تردید یکی از بهترین های سینمای ایران. فیلمی بشدت رئال و واقعی و دوست داشتنی، بواسطه ی تجربه ی عینی خودم. بی جهت نبود درباره ی الی موسیقی متن ندارد. (همچون سفر ِ خودمان که بسیار کم موسیقی در متن بود.) به خاطر این که آن قدر طبیعی و ایرانی هست که به این چیزها احتیاج نداشته باشد.

8. در مورد ِ بازی ها احساس من این است تنها کسی که می توانست غیر گلشیفته نقش ِ سپیده را بازی کند، باران کوثری بود. ترانه علیدوستی هم آن قدر زیبا پیچیدگی شخصیتِ سختی مثل ِ الی را توانست در بیاورد که آدم باور می کند که خودکشی کند. ولی واقعا بهم ریختم از این واقعه ای که اتفاق افتاده بود. به خوبی درام ِ ایرانی و قدرتمند را تمام کرد. پایان ِ درخشان مشکل همیشگی این سینما است که در در باره ی الی نشانی از آن مشکل نبود.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

مساله ی اصلی در مداحی چیست؟

یالطیف

یکی از دوستان ـ شب ـ گذشته از من در مورد مداحی پاپ پرسید. چون فرصت پاسخگویی در آن زمان را نداشتم، از همین روی تفکر پیرامون این مساله را به آخر شب و جای مورد علاقه ام یعنی رختخواب موکول کردم و پیش خودم در مورد این مقوله ی مهم فکر کردم. اصل مساله این است که آیا چیزی به نام مداحی پاپ نیکوست یا نه؟ نظر آن بنده خدا این بود که مداحی پاپ فرقی با کنسرت پاپ ندارد و انسان در آن به رشد نمی رسد و فقط حال زودگذری به او دست می دهد. می خواست بگوید این شیوه، کار درستی نیست و مداحی باید به همان شیوه ی قدیمی اش مرسوم باشد و آن سبک است که انسان را به معنویت می رساند و از این جور حرف ها.

وقتی پیرامون این موضوع و موضوعاتی از این دست دقیق شدم فهمیدم که این قبیل استدلال ها هم از همین "جور حرف ها"یی است که زده می شود.

برای خودم هنوز هم مجهول است که چرا مداحی پاپ یا هر نوع و سنخ نوینی از نوحه خوانی باید مذموم باشد. (جدای از این مساله که چه معیاری برای این که افراد از این جور مجالس بهره می گیرند یا نه وجود دارد) با خودم فکر می کردم مگر نوع مداحی بستگی وثیقی دارد با حال معنوی انسان؟ به عبارتی بهتر اگر انتقادی در مداحی مطرح می شود نسبت به آهنگ یا موسیقی به کار رفته در آن است؟

اگر شروع مداحی با شیوه ی دشتی باشدموثرتر و مذهبی تر است تا این که بخواهد پاپ باشد یا بیات باشد یا هر نوع دیگر. احساس کردم این همان مرض فردیدی گری است که در این حوزه هم دارد رسوخ می کند، انسان را رها می کند و موضوع خود را به سبک و قالب تغییر می دهد. به جای آن که پیرامون انسان به عنوان مخاطب ذی شعور مراسم نوحه بنگرد توجه خود را معطوف می کند به قالب مداحی. (موردی که معلوم نیست ذی شعور باشد و صریح تر این که بعید است خود قالب مداحی ذی شعور باشد!)

می خواهم بگویم از نظر من هیچ اشکالی ندارد که مداحی به سبک پاپ یا هر سبک دیگری اجرا شود. آن چه مهم است شعری یا آن نوایی است که خوانده می شود وگرنه نوع و قالب به خودی خود فاقد ذات است که بخواهد درست یا غلط باشد. (امروز روز در بسیاری از نقاط جهان سبک ارادت به بزرگان متفاوت است. ارزش گذاری پیرامون نوع ارادت خود موضوع سخیفی است پیش از آن که بخواهد مهم باشد.)

واضح تر این که اشکال آقای مطهری در حماسه ی حسینی به چه بود؟

اشکال آقای مطهری و دیگر بزرگان در قضیه تحریف عاشورا به این نبود که آقا چرا داری در فلان دستگاه موسیقی می خوانی یا چرا پاپ می خوانی یا چرا فلان جور نغمه خوانی می کنی. بلکه اشکال آنان به تحریفاتی بود که در محتوای مراثی و نوحه ها وارد می شد. اشکال به این بود که چرا روضه ی دروغ می خوانی، حالا می خواهد به سبک ببار ای بارون شجریان باشد یا به هر سبک دیگری.

بنا بر همین نهج مطهری، مساله ی اصلی در مداحی این نیست که منصور روشی جدید در مداحی ایجاد کرد و شاگردانش امروز آن روش ها را پی می گیرند که اتفاقا موجب زنده کردن مداحی و جان بخشیدن در پوستین کهنه شده ی مرثیه و نوحه خوانی است. (مقایسه کنید سلام من به مدینه ی منصور را با سایر روضه هایی که قدیمی ها در مورد حضرت صادق خواندند.)

مساله ی اصلی این است که یک مداح با هر درجه از محبوبیت یا خلوص حق ندارد مرتبه ی الوهیت به ائمه ببخشد. مساله ی اصلی این است که یک هیات عزاداری حق ندارد قلاده به گردنش بیاندازد یا از اسامی موهن همچون کلب الحسین برای هیات خود بهره گیرد. مساله ی اصلی این نیست که در مداحی شور نباشد. بالاخره این هم یک سبک است و به خودی مبتذل نیست. آن شعری که خوانده می شود می تواند آن را مبتذل بکند یا به آن جنبه ای روحانی ببخشد.

حتی می خواهم بگویم مساله ی اصلی این نیست که فلان آهنگ آن طرف آبی خوانده نشود، مگر همه ی آهنگ های آن طرف آبی مبتذل است. ممکن است آهنگی باشد که آن طرفی ها ساخته باشند ولی خیلی دل آرام باشد. همراهی آن با شعری در مدح اهل بیت نمی تواند محل مذمت باشد که حتی به عقیده ی نگارنده می تواند باقیات صالحات برای خواننده و مستمع داشته باشد. (البته شاهد مثال برای چنین پدیده ای به سختی گیر می آید.)

این مساله که مداحی پاپ باعث می شود خلوص در جلسه ی امام حسین کم شود و یا از تقوا و حال معنوی  جلسه کاسته شود از آن حرف هایی است که منطق محکمی پشت آن نیست. بلکه من اعتقاد دارم یک مداحی، ممکن است پاپ بخواند ولی به قدری از اشعار محکم و زیبا بهره بگیرد که دل مستمع را بلرزاند و او را با حقایق علوی و حسینی آشنا کند. خود سبک پاپ و یا سبک های مدرن و پسامدرن دیگر چه گناهی کرده اند؟ (نمونه ی زیبایش همین عمو عباس بنی فاطمه یا ای علم افراشته ی محمود کریمی.) گناه را سبک مرتکب نمی شود، گناه و یا ثواب از آن انسانی است که دارد روی آن سبک کار می کند.

مثالی می زنم. یک مداحی می آید به همان سبک قدیمی و سبک پیرغلام ها و مداح های سنتی قضیه ی ازدواج حضرت قاسم را می گوید و مداحی دیگر به سبک پاپ فرض بفرمایید به سبک شادمهر آهنگ گل یاس او را زمزمه می کند، شایدم با اشعاری قوی تر در مناقب اخلاقی و روحی حضرت صدیقه ی طاهره. کدام یک کار درست را انجام دادند؟ این مداح به سبک شادمهر در آهنگ گل یاس (نه سبک آدم فروش) می خواند و دارد به سبکی جدید که به هیچ وجه موهن نیست مداحی می کند و مهم تر آن است که دارد حرف درستی را می زند. ولی آن پیر غلام چه؟ آن پیرغلام که به سبکی قدیمی خوانده است کاری اشتباه انجام داده است و تحریفی در واقعه ی عاشورا انجام داده است. نمی شود بگوییم چون دارد به سبک قدیمی می خواند دارد به معنویت به جمعیت منتقل می کند یا معرفت به امام حسین را ایجاد می کند. نه خیر، او دارد تحریف می کند. (تازه تر  از این حرف ها از کی تا حالا سبک، معرفت بخش شده است و ما نمی دانستیم؟)

دوستان را به شدت از فردیدی گری برحذر می دارم و هر چه بیشتر اندیشه های آنان را در حوزه های مختلف می شنوم به خطرناک بودن آن پی می برم. خوشحالم که مراجع تقلید به دام این تفکرات نیافتند. نمونه اش این که هیچ کدام شان حکمی ندارد که آدمی را از گوش دادن به مداحی پاپ برحذر دارد. همین نشان می دهد پرداختن به این موضوعات انحراف از مساله ی اصلی است. ابتذال در مداحی به سبک های رایج اهم از پاپ یا سنتی برنمی گردد بلکه به محتوای روضه ها و نوحه ها بر می گردد و آن است که جلسه ی حضرت را می تواند خدای ناکرده به تباهی بکشاند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

نقدی بر لبخند مسیح

یالطیف

نقدی از من در لوح چاپ شده است در نقد ـ رمان ـ لبخند مسیح.

به جای سه روزانه های امروز همان نقد را خدمت تان می آورم. انشالله که مورد تو جه تان قرار بگیرد. کتاب لبخند مسیح اثر سارا عرفانی توسط سوره ی مهر نشر داده شده است و تا به حال هم خوب فروخته است. و اما نقد ـ من:

رمان از زمانِ تولدش دست‌خوش نقدهای مدعیان بوده است. مدعیانی که قلم‌ برنداشته‌اند تا دو خطی مطلب بنویسند که خلق الله بدانند عیارِ نویسندگی آقای منتقد در چه حدی است. شاید این نظر کودکانه بیاید، ولی عادتم است که بسیاری از نظریاتِ کودکانه را دوست بدارم. صفا و صمیمیتی در همین نظرات است که در سخنان پیچیده‌ی اهلِ لاف دیده نمی‌شود. دور نیست اگر بگوییم آثاری مانند رویِ ماهِ خدا را ببوس یا لبخند مسیح مورد توجه خوانندگانِ قرار می‌گیرند چون دوست‌داشتنی‌اند. حالا هی بگو پیرنگِ اثر اِل بود و یا فلان جایش بِل بود. نویسنده یک چیزهایی را نمی‌داند؛ به قول رهبری می‌خواهم که ندانم. (1)


می‌خواهم لبخندِ مسیح (2) را نقد کنم!
اما چرا من رویِ ماهِ خدا را ببوس را در کنارِ لبخندِ مسیح قرار دادم و شاید هم بالعکس. نه برای ساختار و از این جور چیزهای داستانی، فقط برای این که احساس می‌کنم موضوعِ این دو اثر عمیقا به هم شبیه‌اند. چه دلیلی از این قوی‌تر و متقن‌تر.
فقط، گیرِ کار این جاست که لبخندِ مسیح مثلِ رویِ ماهِ خدا را ببوس بنداز نیست. 
حالا معلوم شد من یک چیزِ دیگری را هم قبول دارم و آن این که رمان باید بنداز باشد. اول  گفته‌ی بالایِ خودم را تصحیح کنم. بهتر است بگویم دو اثرِ فوق الذکر دنبالِ یک مقصود می‌گردند. (این بهتر از این است که بگویم عمیقا شبیه هم هستند.) قبولکی دارم که مستور هنرمندانه‌تر و زیباتر چنین فضایی را تصویر کرده است تا عرفانی. از همین جاست که دلم غنج می‌رود برای داستانِ عرفانی و غصه می‌خورم که کاش عرفانی یک مقدار مثلِ برداشتنِ روسری نگار در جای جایِ داستان، بعضی ذهنیاتِ خودش را هم  برمی‌داشت تا اثر بیشتر نفس می‌کشید. هر اثری نیازمندِ اکسیژن برای شخصیت‌ها و فضایش است.


اما مساله‌ی اصلی همین جاست. مستور قلقلک می‌دهد یا حداقل این گونه وانمود می‌کند. کسی که مسائلِ زیادی برایش حل نشده باشد و هر بار عمری در تجربه‌های متفاوتی و گاه فراعقلی بگذراند می‌تواند برون‌دادِ مَلَس‌تری داشته باشد تا نویسنده‌ای که در دبیرستانِ شهید مطهری درس خوانده و بعد الهیات با گرایشِ فلسفه را در دوره‌ی آموزشِ عالی گذارنده است. اگر هم نویسنده قلقلکش نیاید باید یک سوالِ جدی را مطرح کند تا قلقلک بدهد.
مستور مهندسی است که سال‌ها در مجله‌ی دگراندیشانِ کیان قلم به دست برده است، ولی عرفانی از همان اولش مشکلی برای پرداختنِ نداشته است. این یعنی یک فاجعه برای رمان‌نویس. (این دریافت من است؛ وحی منزل نیست. اگر بخواهی خشمگین شوی، نشان می‌دهی خیلی این قلم را تحویل گرفته‌ای.)
امیرخانی می‌گوید: «کسی که درد دارد می‌تواند بنویسد.» (3) نمی‌گویم عرفانی درد ندارد، ولی لااقل اندازه‌ی مستور به دنبالِ جواب نیست، بلکه به معنای دقیق‌تر آن قدر سوالِ حل نشده ندارد. وقتی که شما به دنبالِ جواب نباشی، نمی‌توانی به اندازه‌ی کسی که دنبالِ جواب است درام بیافرینی. البته جمله‌ی اخیر من متنِ علمیِ قابلِ تدریس نیست، که اگر چنین باشد باید در مقامِ اثباتِ آن برآیم. این‌ها تنها کلماتی از زبانِ یک خواننده‌ی عادیِ رمان‌ است. 
آیا این نوشته یک قیاسِ ذوالوجهینِ موجب است بینِ دو اثرِ قابلِ اعتنا؟ نه بابا. این جوری‌ها نیست. فقط گفتنِ این مطلب است که خواننده مُنگُل نیست. بدتر شد. حالا می‌پرسی چرا مُنگُل! نویسنده‌ نباید تلاش کند سرِ خواننده کلاه بگذارد. سارا عرفانی نگار که نیست، هست؟ خوب، نمی‌تواند نگار را بپروراند. (نه این که نویسنده باید حتما آنی باشد که می‌آفریند. منظورم این نیست.) حالا بگذار بگویم چون شخصیتِ عرفانی با نگار کلی توفیر دارد، کلی زور می‌زند برای ایجادِ چنین شخصیتی. زور پشتِ زور. پس باید چه کار می‌کرد؟ 
هیچی؛ اصلا نباید می‌رفت سراغِ نگار. باید می‌رفت پیِ یک آدمِ باورپذیرتر. همین می‌شود که داستان شکل نمی‌گیرد. (به معنای بهتر آن طوری که من دوست دارم شکل نمی‌گیرد.) حالا شما هی بگو قلم روان دارد. خوب، داشته باشد. مهم آن چیزی است که من خواندم. می‌خواهی بدانی چه خواندم. خواندم:


1. نگار یک لعبتی است که دومی ندارد. تمام ملت دنبالش هستند. حالا خودِ نکبتش نه اخلاقِ درست و درمانی دارد و نه خیلی ویژگی برجسته‌ای دارد. بالاخره باید یک برجستگی داشته باشد که همه دنبالش باشند. همه هم برای او سر و دست می‌شکنند. او در عینِ حال نمی‌خواهد اسیرِ ساز و کارهای روزمره باشد. توی مملکتی که هر چه ریخته است دختر، چرا این قدر نگار علاقه‌مند دارد؟ آدم نمی‌فهمد. یعنی داستان بهش نمی‌گوید. نکته‌ی دیگر در مورد دیگر شخصیتِ دخترِ داستان که عجیب‌تر از نگار است. این که لیلا تهِ تعطیل است. چقدر خوش‌ خوشانش است این دختره؟ مشکلی با دایی هیزش ندارد، یک جورایی آدم احساس می‌کند بدش نمی‌آید دلالِ محبتِ دایی زیپ‌بازش باشد. بعد با بهروز ازدواج می‌کند. در عینِ حال همچنان دوستِ نگار است. نمی‌دانم همچین موجوداتی بین خانم‌ها هست یا نه!


2. نیکلاس شخصیتی ساده‌تر از نگار دارد. نگار باز پیچیدگی دارد، ولی نیک این جوری نیست. این البته عیب نیست. ولی برای من حل نشده است که چه شد نیک احساس کرد باید از نگار در  موردِ دین و اعتقادات بپرسد. چه چیز توی نگار دید؟ این توی داستان نیامده است. حالا شاید نویسنده می‌خواهد ما حدس بزنیم.


3. فصلِ پنجم رمان را اصلا نخواندم. شرمنده. دیگر احساس می‌کردم دامِ نویسنده خیلی هم خوب پهن نشده بود. مستور که اصلا دامی نداشت که پهن کند. امیرخانی توی منِ او تهِ دام پهن کردن بود. آخرش می‌دیدی همه چیز را خوانده‌ای. هم نواب را دوست داری، هم ابوراصف را هم ... اما نگار هم دوست داشتنی است. درست است نگار کلی اشکال دارد، درست است که آدمی نمی‌داند چرا عرفانی رمان نوشته است، ولی نگار را دوست داریم. فقط برای این که صادق است.


4. اثر با استقبال مواجه شده است. دلایلش هم معلوم است. ناشرِ اثر سوره‌ی مهر است، کتاب، خوش‌خوان است، کمتر از 120 صفحه است، نثر دخترانه و لطیفی دارد، توی دنیای مدرن، طراحی و اسمِ کلاسیک اما بامسما و تر و تمیزی دارد. تازه خودم به خیلی‌ها خواندنش را پیشنهاد می‌کنم.


5. یادت است گفتم خواننده مُنگُل نیست. یعنی خواننده‌ی حرفه‌ای منگل نیست. تو نمی‌توانی با این روش‌ها سرش شیره بمالی. رمان زمانی تولید می‌شود که مثلا نگار عاشقِ نیک شود و نیک هم خودش زن داشته باشد. درام زمانی تولید می‌شود که نگار با بهروز یک بارکی به خاطر جاذبه‌های زیادِ همدیگر و ضعف ایمان، دستی به سر و گوش هم بکشند و بعد دیم دام دیرام درام. دیدید درام شکل گرفت!


6. عینِ درامِ رویِ ماهِ خدا را ببوس. همه چیز دارد پخش و پلا می‌شود و توی این پخش و پلا شدن داستان شکل می‌گیرد و چقدر هم امیدوارانه تمام می‌شود. رویِ ماهِ خدا را ببوس بهتر و روشن‌تر از لبخندِ مسیح تمام می‌شود، در حالی که در کلِ لبخندِ مسیح یک تصنعی در عمق مفهومِ انتقالی به مشام می‌رسد. به قول آقا میرزا جواد آقای ملکی استشمام می‌شود. یعنی آدمی حدس می‌زند که نیک مسلمان می‌شود. خطِ سیر خطی است. 
مُردَم از بس دنبالش بودم. توی تمام این سطور دنبالِ همین کلمه بودم. بشکنی می‌زنم و ادامه می‌دهم. همین خطی بودن کلِ چیزی است که از اولِ این نوشته دنبالش می‌گردم. در عالَمِ عالِمانِ علوم پایه؛ چه ریاضی، فیزیک، زیست‌شناسی و شیمی زمانی همه‌ی مشکلات حل شده است که شما بتوانید آن را خطی کنید. (4) هر چیزی که خطی بشود حل است. از داخلِ یک سری ویژگی‌های شخصیتی خطی، غیرِ خطی بودن استنتاج نمی‌شود. هر جا که معادله‌ی غیرخطی به معنای ریاضی دیدید بدانید که تعابیر فیزیکی یا شیمایی یا زیستی مساله حل نشده است. لبخندِ مسیح خطی‌تر از رویِ ماهِ خدا را ببوس است، مسائلش کمتر است. آن چیزی را که عرفانی می‌آفریند با شخصیتِ قوی خود تاثیر به سزایی در رمان می‌گذارد. نمی‌خواهم بگویم آدمِ معتقد نمی‌تواند رمان بنویسد، این از آن حرف‌های خطرناک است که علاف‌های یک فیلسوفِ معاصر بعضی اوقات می‌خواهند چَه چَه بزنند. فقط می‌خواهم بگویم آدم بنشیند تفسیرِ خودش از یک واقعه‌ و یا یک سری خلقیات را رمان کند، بهتر است. 
اگر خانمِ عرفانی عینِ نگار را در دنیای بیرون به من نشان دهد حاضرم بسیاری از گفته‌هایم را پس بگیرم و نقدم را متوجه‌ی نحوه‌ی انتقالِ مطلبِ عرفانی بکنم.

______________

1-  سخنرانی مقام معظمِ رهبری در دیدار با نخبگان، 6شهریورِ 87
2-  می‌خواهم بگویم لبخندِ مسیح پتانسیل حتی بهتر بودن از رویِ ماهِ خدا را ببوس را دارد.
3-  همشهری داستان، شماره‌ی 1، صفحه‌ی 147. 
4-  آن، به مساله یا هر حوزه‌ی موردِ مطالعه در هر یک از این علوم برمی‌گردد.

 

page to top
Bookmark and Share
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

آقای امیرخانی لطفا لبخند بزن

یالطیف

دو سه هفته قبل مجله ی پنجره را خریدم. در آن گفتگوی مفصلی کرده با رضا امیرخانی. امیرخانی در آن گفتگو حرف های جالبی مطرح کرد. باز هم اطمینان پیدا کردم که امیرخانی یک جامعه شناس تمام عیار است. زیرا او از سفر خود به افغانستان گفته بود و نکاتی اشاره کرد که نشان از هوش بالا و نگاه عمیقش دارد. می توانید به وب سایت پنجره بروید و این گفتگوی خواندنی را مورد مطالعه قرار دهید. هر چند باز هم این گفتگو به گفتگوی زهیر تولکی با امیرخانی نمی رسد. همان که اسفندماه پارسال در مجله ی هابیل منتشر شد و به زعم من سیر تا پیاز بیوتن را امیرخانی آنجا بیان کرده است.

اما چه شد که به یاد امیرخانی افتادم و این نوشتار را به او اختصاص دادم. بیشتر به خاطر عکس های امیرخانی در گفتگو با پنجره. در گفتگویی که امیدی سرور انجام داده بود، سه چهار عکس از امیرخانی تویش بود. یکی عکس روی جلد، دیگری عکس صفحه ی اول گفتگو، عکس دیگر عکسی بود که وسط های پرونده کار شده بود بعلاوه ی عکسی که روی مطلب سجاد صاحبان زند قرار گرفته بود. چهار عکس غمناک، کافی است کمی توجه کنید.

نتوانستم عکس ها را با کیفیت خوب در اینترنت پیدا کنم. ولی همین که عکس ها را دیدم نگران شدم. شایدم توهم زده باشم ولی احساس می کنم امیرخانی در عکس ها بسیار غمیگن است.

توی این عکس نشان می دهد که ذهنش را نتوانسته خالی کند تا روبروی دوربین بنشیند. یک غم عجیبی در آن دیده می شود. آن هم از امیرخانی که برای ما مایه ی امید بود و همواره کلام و داستان و روایت او برای من و هم نسلان هم فکر من حائز اهمیت بود و البته هنوز هم هست.

 آقای امیرخانی ما با همه ی آثارت ساخته ایم. ما تعدادمان شاید کم باشد ولی دوست دار نوشتار تو هستیم. ما با بیوتن تو، سوزی رقاص و عارفت، با فرازی از دعای حضرت سجاد، با من ـ او و عشق پاک علی فتاح، با ارمیایت ...

با همه ی شخصیت های هضم شده در فرهنگ غرب، شخصیت های سردرگم و ناآشنا و شخصیت های قوی و استوارت زندگی کردیم. تو متعلق به خود ـ خودت نیستی که بخواهی اخم کنی (بهتر است بگویم زانوی غم بغل بگیری) و جلوی دوربین بنشینی. البته شاید من هم فردا همین جوری باشم. ولی شاید حتی من اگر هم داستان نویس باشم این حق را دارم که غمزده جلوی دوربین چماپتمه مانند بنشینم. چون من امیرخانی نیستم. امیرخانی قرار است طلایه دار نویسندگانی باشد که از خمینی آموختند و آن آموخته ها را می خواهند اطلاع دهند.

وقتی این چهار عکس را دیدم بسیار ناراحت شدم. آن وقتی که توی بیوتن ارمیا را کردی جگر زلیخا روی دل ما و به قول خودت کف دست گرفتی و نه داخل بهشت زهرا که توی استیت به استیت یو اس آ چرخاندی، ناراحت نشدیم. آن جایی که گام به گام با خشی ات ارمیای دل ما را ضایع کردی و پوزه اش را به خاک مالیدی ناراحت نشدیم. چون می دانستیم در برابر همه ی این صحنه های داستانی مردی با درجه ای از حکمت به نام امیرخانی نشسته است. ولی همین که تسبیح را دور دستت می چرخاندی و سر به جیب و پشت به کاشی های خوش آب و رنگ داشتی بیشتر دل مان شکست، چون احساس کردیم آن حکیم پر شور داستان سیستان دارد می شکند.

وقتی در ابتدای مصاحبه گفتی من از مرگ برمی گردم، فهمیدم پر بیراه نبود این احساسم. نمی دانم شاید این قدرها ناراحت و در هم نباشی. اگر این جوری نباشد دیگر بدتر. اگر ناراحت نیستی  روی چه حسابی این طور کز کرده ای که من به شوخی همراه با بغض گفتم نگاه کن عین مادر مرده نشسته است به عزای ...  امیدوارم این غمت از توهم من باشد و این گونه نباشی. ای کاش مطالب من در اینجا خلاف واقع باشد.

ولی نشان می دهی به عزا نشسته ای ... .به عزای کی می خواهی بنشینی، اگر ما فرزندان بیوتن امیرخانی باشیم که هنوز نمرده ایم تو بخواهی عزادار فرزندان قصه نویسی ات باشی. آقا رضا یک یا علی بگو و بدان حواس مخاطبانت بد جوری به توست و مخاطبانت مثل من نمی خواهند به جاده خاکی بزنند ... ما نمی خواهیم در جاده خاکی رانندگی کنیم ...

این پایینی هم عکسی از امیرخانی است در همان روزی که دیدمش.(شهریور امسال) من هم همین بغل ایستاده بودم کنار عکاس. آن روز باز بهتر بود در نسبت با عکس های غمگینش در گفتگو با پنجره. انگاری می خواهد بگرید در آن چهار عکس ... شاید هم واقعا انگاری. خدا کند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

حسن عباسی

یا لطیف

نمی دانم آن زیر این مطلب نمایش داده شده است یا نه. به طریق اولی این جا نظر دوست ـ خوب و فاضلم جناب آقای ا.ح.ن را در مورد ـ ترکیب ـ یونانی که ذکر کرده بودند آورده ام.

(سلام
ترکیب Philosophus-dixit لاتین است و نه یونانی. البته این مبتلابه است که لاتین و یونانی را یک چیز فرض می کنند ولی لاتین زبانی است که ایتالیایی ی کنونی ادامه ی مستقیم آن است و بسیاری از لغات انگلیسی ریشه در آن دارد (البته غیر از اخبار واتیکان و مطالعات فلسفی و متون مذهبی لاتین استفاده نمیشود؛ بعبارتی حیات عمومی ندارد).
"Philosophus" به معنای "فیلسوف" است (یا همان philosopher در انگلیسی).
"dixit" یعنی: "گفته است" (diction در انگیسی از همین ریشه است) والبته میتوان آنرا درحالت آکوزاتیو هم بکار برد. پس یا باید نوشت: Philosophus-dixit که باید ترجمه شود به "فیلسوف ـگفته/فیلسوف ـگفتار" یا باید نوشت : Philosophus dixit که باید ترجمه شود: "فیلسوف گفته است" در هرحال Philosophusdixit یک غلط چاپی است یا بقول لاتین یک lapsus calami است.
((میثم خان حالا اگر دوست داشتی منتشرش کن))
شاد باشی و پیروز.

ا ح ن.)

اما مطلب ـ امروز:

روزهای سرد زمستان ـ ۸۵ بود و همه ی ما نگران ـ جو زدگی در فضای فکری ایران که چه کار می خواهد بکند برای تمدن سازی. غیر از حرف های زیادی که صورت می گیرد، آن کارهای کم کجا و چگونه رخ می نمایاند. این دغدغه برای من و همه ی کسانی که مثل ـ من می اندیشند وجود داشت و دارد. منتها اخباری که از یک مرکز دکترینال ـ جمع و جور با کلی جوان خوش آتیه، باهوش و باسواد به گوش می رسید هم مسرت بخش بود و هم تسکین دهنده ی آلام ما. اتفاقا قسمت برون داد ـ این پروژه در دانشگاه تربیت معلم رقم خورد. آن هم توسط ـ حسن عباسی.

عباسی را خیلی ها می شناسند. بیشتر با سخنرانی ها جنجالی و انتقادی. کسی که ۱۸۰۰۰ دقیقه برنامه ی زنده ی تلویزیونی داشت قبل از ممنوع التصویر شدن. عباسی بیش از ۵۵۰۰ سخنرانی دانشگاهی دارد و در حالی که کمتر از ۳۹ سال داشت ده ها پایان نامه ی ارشد و دکتری در سپاه راهنمایی کرده بود و تازه ۴۳ سال دارد.

عباسی چهار مجموعه ی درست و درمان برای تمدن سازی در مرکز بررسی های دکترینال امنیت بدون مرز ایجاد کرد. در هر مجموعه هم چندین کارگروه فعالیت می کنند. گویا عباسی به خاطر چند تئوری اش در علوم استراتژیک در مراکز استراتژیک غرب معروف است و به او لقب کسینجر اسلام را داده اند.

کلاس های عباسی در زمستان ۸۵ در تربیت معلم شروع شد. منتها جنس کلاس های او طوری نبود که مورد قبول جریان رایج دانشگاه ها باشد و حتی در زمان دولت احمدی نژاد دیگر اجازه ی برگذاری کلاس در تربیت معلم را به او نداند. عباسی با آن همه جوان مشتاق و جویای کار و فکر عازم ـ یک چلوکبابی پایین تر از میدان فردوسی شد. در یک محیط گرم، بسته و محقر صبح های هر پنج شنبه کلاس های او برقرار می شد. جریان تدریس عباسی در چلوکبابی حکایت دردناکی است از سخت بودن ـ زدن ـ حرف ـ متفاوت و حکایت از روشنفکران فسیل شده ای می دهد که همچنان خودشان را پدر خواندگان ترجمه ی علوم غربی می دانند. وه که چه طنز خطرناکی، پدرخواندگان ترجمه و بابا بزرگان ـ ضبط ـ صوت.

بالاخره عباسی از چلوکبابی در آمد و کلاس هایش در دانشکده ی بهداشت دانشگاه تهران برگزار شد. پس چندی از آن جا کوچ کرد و کلاس هایش را در دانشگاه سوره دایر کرد.

نزدیکی سال ۸۸ کلاس هایش تعطیل شد. با وجود این که عباسی در دولت احمدی نژاد با بی مهری مواجه شد و ۱۱۰ برنامه ی دانشگاهی او را وزارت اطلاعات دولت نهم به تعطیلی کشاند، باز هم تمام قد به صحنه ی انتخابات وارد شد و چند سخنرانی بسیار پر شور کرد که زیباترین آن بیست سال خامنه ایسم بود که در سه خرداد در جمع پرشور دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ی فنی ایراد کرد.

عباسی سلسله بحث های خود را با نام کلبه ی کرامت از هفته ی پیش در دانشگاه تهران پی گرفت. اگر می خواهید یک بار هم شده جهت آزمایش هم شده است در کلاس های او حضور یابید می توانید به همین لینک ـ بغل بروید. فقط بگویم نزدیک ۱۷۰ جلسه از کلاس های عباسی تا به حال برگزار شده است و تا به حال بیش از ۲۰۰۰ پلات در طرح ریزی یک تمدن و مدل زندگی تدریس کرده است. کلاس های او قرار است هر پنج شنبه از ۸ تا ۱۲ در دانشگاه تهران، دانشکده ی حقوق برگزار شود. 
سلوک شخصی عباسی، اخلاق مهربان و دوری کردن از زخارف دنیوی جز ویژگی های مثبت اوست. من که این را می گویم بارها در کلاسش شرکت کرده ام هم پا به خانه ی اجاره اش گذاشتم و هم از زبان تند و منتقد او نسبت به همه ی ارکان حکومت آگاهم. نمونه اش این که همین هفته ی قبل وزارت علوم دولت نهم را با خاک یکسان کرد. چنان انتقادات تندی می کرد که کسی باور نمی کرد این همان حسن دوره ی انتخابات است.

نمی دانم چرا همه این حرف ها را باید بعد از مرگ یک نفر بزنند. من همین حالا می گویم که او شب ها تا صبح بیدار است و مطالعه و تفکر مشغول است و بعد از اذان صبح می خوابد تا ساعت ۱۰. اتفاقا خیلی خوش لباس و تر و تمیز هم هست. خودتان بروید توی کلاس هایشان ببیندش. خوشحالم یک چهره ی حرفه ای و علمی در ایران را شناختم که خوب و پرتلاش است. در عین حال عیب و نقص هم دارد که من اکنون در مقام مرکز او و اقداماتش هستم. اگر توانستید پنج شنبه های حسن را از دست ندهید.

چندتا تصویر هم برای تان می گذارم. اولی، یکی از مستر پلن های کلی و البته مهم طراحی شده توسط تیم حسن عباسی است و بعدی طرحی درباره ی فلسفه ی سیستم اجوکیشن و دیگری حکمت نظام شناسی ادب است. به قول حسن بعد از آن نوبت به طراحی مکاتب نظام شناسی ادب و بعدتر قواعد نظام شناسی ادب است. عباسی می گفت هر ماه با مراجع و علما دیدار دارد، از جمله علامه ی حکیم آقای جوادی آملی.

 

و بعدی فلسفه ی سیستم اجوکیشن (به قول حسن نباید این ها را ترجمه کرد زیرا ان چه ما می گوییم عین ـ آن نیست و این مطلب را در کلاس هایش ثابت می کند.)

 

و حکمت نظام شناسی ادب:

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری

برای احمدی نژاد

یالطیف

سلام احمدی نژاد

میلاد ـ امام هشتم را به ملت ایران و خودت تبریک می گویم. با خودم گفتم از وقتی به تو رای دادم، هر چند ماه یک بار یک نقدی بر عملکردت بنویسم. قصد هم نداشتم که مطلبی بنویسم، منتها دلم برات سوخت. می دانی چرا؟

چون ۶ آبان روز ـ تولد ـ تو بود و خبری از جشن تولد تو نبود. آن چه بود این بود که هر یک از اعضای هیات دولت را فرستادی به یکی از شهرهای خراسان ـ رضوی. وقتی هم رفتی مشهد هیچ کدام را همراه ـ خودت نبردی. تو توی مشهد بودی و آن ها هر کدام شان در شهری داشتند مشکلات ـ مردم را پیگیری می کردند. یکی در تربت حیدریه، دیگری در جوین وجغتای، یکی شان در سبزوار، بعدی در کاشمر، وزیری در چناران و ... این هم از لطف ـ روز ـ تولدت به همکاران.

البته حق همین بود که کسی برایت جشن تولد نگیرد. چون رنج کشیدگان نمی دانند روز ـ تولد خودشان چه روزی است تا روز ـ تولد تو را بدانند. غیر ـ از یکی دو کیک ـ خودجوش ـ دانشجویی خبری از کیک برای مردی از جنس خلق الله نبود. ما که مثل ـ بعضی ها عقده ی کیک نداریم که در ایام شهادت امام جعفر توی یک موسسه ی دولتی برایت کیک تولد بگیریم. (جالب است کیک ـ مذکور شبیه سنگ قبر بود تا کیک. بروید بزنید جشن تولد خاتمی و خودتان کیکش را ببینید.)

نمی دانم از کجایت انتقاد کنم. آن قدر جا به جای سیستمت می لنگد که زبان ـ آدم قاصر می شود. این قدر نقطه ضعف داری که آدم نمی داند کدامش را بگوید. از تصمیم های عجولانه تا مشایی، رحیمی و سخنان ـ تحریک آمیز و ...

توی مشهد از طرح هدفمند کردن گفتی. احمدی نژاد بدان که شجاعت همیشه برای اجرای تصمیمات کافی نیست. بلکه دانش نیز لازم است. درست است اجرای این طرح نیاز به شجاعت دارد و تو را ترسی از اقدامات تحول آمیز نیست ولی هم سخنی با دانشمندان و عالمان را ترک نکن. می دانم که چنین رویکردی داری. حداقل این که توی دو هفته با اساتید دانشگاه علم و صنعت و بعد دانشگاه شریف و بعدتر بازرگانان و تجار و بعدترک با نخبگان ـ جوان دیدار داشتی. این نشانه ی خوبی است. از روحانیون هم برای اموری که بدان تخصص دارند استفاده کن. این رویکرد ـ بهتری است.

روز ـ تولدت به بازرگانان گفتی آقایان دولت در کنار شماست. شما هم بروید جلو. آبروی تان را بگیرد کف دستتان و بروید جلو تا به قانون درست و پاکی دست یابیم. گفتی که عدالت باید اجرا شود. گفتی ... خوب گفتی. من از جملات خوبت حمایت می کنم و البته انتقاد می کنم از عدم اطلاع رسانی شفاف در گفتگو با آمریکا. هر چند یک حرکت ـ هوشمندانه این بود که گفتی ما سر ـ درصد سوخت هسته ای با هم صحبت می کنیم. این یعنی پرونده ی هسته ای ایران تمام شده است و ما سر حواشی اش صحبت می کنیم. این یعنی همان چیزی که دو سال پیش گفتی که پرونده ی هسته ای بسته شده است و بسیاری به تو خندیدند و اکنون آمریکا با پذیرش هفت هزار سانتیریفیوژ می آید سخن می گوید.

خمینی گفت این ها شیطان بزرگند. یکی از ویژگی های شیطان این است هر چه بیشتر پا  بدهی و ذلت را بپذیری او راضی نمی شود. یعنی تو اگر بگویی تعلیق دائم. او می ایستد تا گام بعدی را در ذلت برداری و اصلا کوتاه نمی آید و قانع نمی شود. بعد حتی با وجود این همه همکاری با شیطان می آید تو را محور ـ شرارت را می خواند. اما چه حالی می دهد اگر مقابل شیطان بیاستی. هر چه بیشتر بترسانی اش بیشتر پا می دهد و چه حالی می دهد اگر از شیطان امتیاز بگیری. البته خیلی ها تعبیر ـ خمینی را قبول ندارند ولی من قبول دارم و می بینم نتیجه می دهد.

راستی احمدی نژاد حواست باشد فریفته ی مدیریت و مقام و پست و ثناگویی چاپلوسان نشوی. دیدم در مشهد گفتی ما همان قدر که خدمت می کنیم مدیریم. این کلام از دهان ـ کسی بیرون می آید که بدان پایبند باشد. انشالله که چنین باد.

احمدی ما تو را انتخاب نکردیم که برایت جشن تولد بگیریم حتی اگر نزدیک میلاد و نه شهادت امام خوبی ها باشد. ما تو را انتخاب کردیم تا شیون ـ خودسوزی دخترکان این مرز و بوم را از میان نعره های بانو صلح نوبل بشنوی. ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی دخترکانی که از ورزش و شرایط تندرسی و سالم بودن به دورند و صدای میلیون میلیون این دختران در برابر خواسته ی فلان بزک کرده برای دوچرخه سواری در چیتگر نادیده گرفته می شود.

ما تو را انتخاب کردیم برای همه ی آن کسانی که چشمشان به نگین انگشتری ما بود و ما از واهمه ی نگاه شان به رکوع های طولانی و قنوت های آتشین گریختیم. و زنگ خانه را وقتی از ما کمک می خواستند به بهانه ی بلند بودن صدای ختم انعام و زیارت عاشورایمان نشنیدیم. این ها تو را انتخاب کردند تا ...

ما تو را انتخاب کردیم تا ... نگذار تا بگویم که من انحراف در نوع ـ سلوکت می بینم. حواست باشد گرفتار معنویت های توخالی نشوی. همه چیز را از خمینی یاد بگیر. خودت یک باری گفتی اولین بار که خمینی را دیدی اصلا نفهمیدی او چه می گوید از بس در مغناطیس قوی خمینی جذب شده بودی و مقهور عظمت پیرمرد شده بودی.

یادت باشد مسولان جهنمی پرورش ندهی. یادت باشد مسولان ـ ابلهی مثل ـ وزیر علوم نداشته باشی که هر سال مقاله ی چاپ شده در آی اس آی را ملاک پیشرفت بداند. او که به عنوان وزیر علوم دولت چنین می گوید یا خائن است یا نادان. کدام انسان ـ عاقلی که ادعای گفتمان سازی و آرمان خواهی دارد مقاله ی چاپ شده در نشریات خارجی را ملاک توسعه می گیرد؟

راستی یادم رفت روز ـ تولدت را مبارک بگویم. بگذار نگویم. ته ـ دلم راضی نمی شوم به تو تبریک بگویم. نمی خواهم حتی برای مصلحتی دروغ بگویی. تنها به ریسمان حقیقت چنگ زن. از عرفان ـ مشایی دوری کن و به عرفان ـ خمینی پایبند باش.

احمدی نژاد یادت باشد:

همان قدر به تو انتقاد دارم که دوستت دارم.

و بدان که چقدر ازت انتقاد دارم.

پانوشت:

۱. یکی از بندها با الهام از یکی از نوشته های وحید جلیلی نوشتم.

۲. این نوشته را در سایت احمدی نژاد هم لینک کردم.

۳. یکی از رفقای فاضلم ایرادی از یکی از کلمات ـ پانوشت نوشته ی قبلی ام گرفت. او معتقد است Philosophus-dixit باید باشد نه آن چیزی که من آوردم. احتمالا حق با او باشد. من که در جستجوگر گوگل سرچ کردم، نتیجه ای عایدم نشد ولی با توجه به دانش ـ این عزیزمان، قریبا باید حق باشد. به خصوص که ایشان تخصصی در لغات ـ یونانی دارند. جای بسی افتخار است که ایشان هم از خوانندگان سه روزانه ها هستند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
میثم امیری